مقاله ۱۷/۱۴۰۴
۲۹ تیر ۱۴۰۴، ۲۰ جولای ۲۰۲۵
پیشگفتار
دهههای ۶۰ و ۷۰ سده بیستم در اروپا، بهویژه در فرانسه و آلمان، سالهای اوج جنبش دانشجویی و روشناندیشی بودند. این جنبش خود را مستقل از نبرد طبقاتی در جامعه میپنداشت و برای خود هم چون «برگزیدگان» و «فرهیختگان» جامعه نقش نیروی تکانه انقلاب و دگرگونیهای اجتماعی را بازی میکرد. جنبش «چپ نو» نامی بود که این دیدگاه برای خود برگزیدهبود و «دیدگاه انتقادی» را پرچم اندیشه خود کردهبود.
اندیشمندان و نمایندگان اصلی این دیدگاه، که به «دیدگاه فرانکفورت» شناخته میشوند، دربرگیرنده کسانی چون هورکهایمر (Horkheimer)، آدورنو (Adorno)، مارکوزه (Marcuse)، هابرماس (Habermas) و دیگران بودند. همچنین، فردریش نیچه و اشتاینر پایهگذاران روحانی این دیدگاه بهشمار میآیند. این جنبش که از دهه ۲۰ و ۳۰ در کنار و زیر تاثیر جنبش کارگری انقلابی شکل گرفتهبود، با اینکه در پیوند با جنبشهای دانشجویی دهههای ۶۰ و ۷۰ در اروپا و آمریکا بود، ولی در برخی زمینهها، این اندیشهها با یکدیگر تضادهایی داشتند.
شادی و شور جنبش دانشجویی، که با «دیالکتیک نفی» ایدئولوژی درخوری برای جنبش اعتراضی خود یافته بود، به زودی زیر فشار واقعیتهای نبرد اجتماعی به سردی گرایید و بهجای شور نخستین، سرخوردگی و نومیدی جایگزین شد. این دگرگونی زمانی رخ داد که دانشجویان دریافتند که «نفی مطلق» روابط اجتماعی در جنبششان، بر پایه یک آرمانشهر غیرعملی استوار است. آرمانشهری که در پایان با درک نادرست از شرایط اجتماعی به شکست میانجامد و جنبش را به کژراهه میکشاند.
چرا بررسی دیدگاه فرانکفورت
بخشی از جنبش دانشجویی ایران در اروپا و امریکا نیز در این سال ها زیر تاثیر «چپ نو» بود. برخی از نمایندگان آن پس از پیروزی انقلاب بهمن ۵۷، آورندگان این دیدگاهها در ایران شدند. پیروزی نیروهای راست در سالهای پس از انقلاب بهمن در ایران نیز زمینهساز گسترش دیدگاههای گوناگون بورژوایی در میان روشناندیشان ایرانی شد. شکست انقلاب مایه گسترش اندیشههای سوسیالدموکراتیک راست، دیدگاه فرانکفورت و نیچه در جمهوری اسلامی گردید.
برگردان و بازتاب این اندیشهها در رسانههای اصلاحخواه و «چپ نو» در سالهای گذشته دیدهمیشود.
با گسست ایدئولوژیک اصلاحخواهان از کسانی مانند مطهری، دیدگاه فرانکفورت میان آنها گسترش یافت. بدون تردید، بحران اندیشهای که پس از ضربه جمهوری اسلامی و بهویژه پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم، چپ را در دوران کنونی بهچالش کشیدهاست، دلیلهای گوناگون دارد، ولی پس از این دو رویداد بزرگ دیدگاههای چپ زیر تأثیر آموزههای دیدگاه فرانکفورت و شیوههای پوزیتیویستی رفت.
به همین دلیل، هماکنون جنبشهای کنونی نیاز دارند که با نقد این دیدگاهها، به جوانان جویای حقیقت نشان دهند که این اندیشهها بیشتر بازگویی و بازنویسی همان گفته های کهن و شراب کهنه در شیشههای تازه است.
با چالشهایی که دیدگاه فرانکفورت در دوران کنونی با آن روبرو هست، چپ انقلابی در ایران باید به روشنگری در بارهی این دیدگاهها بپردازد و به جستجوی راهکارهای نوی برای بسیج نبرد طبقاتی بپردازد.
دیدگاه فرانکفورت مقولههای بسیاری دارد، ولی ما در این نوشته کوتاه به مقوله های کلیدی مانند دیدگاه انتقادی، دیالکتیک نفی، الهیات نفی و اصل امید میپردازیم. در پایان با بررسی کارایی عملی این مقولههای دیدگاه فرانکفورت، آن را نقد خواهیم کرد.
دیدگاه انتقادی
دیدگاه انتقادی میکوشد در بارهی ایدئولوژیهایی مانند سرمایهداری یا فرهنگ تودهای که ابزار پاسبانی از سرکردگی بورژوازی هستند روشنگری کند. این دیدگاه که در پی رهایی انسان است نشان میدهد چگونه نظامهای اقتصادی بهرهکش، آگاهی دروغین میآفرینند و با کمک ابزارهایی چون رسانه، آموزش و فرهنگ، نابرابری را بازتولید میکنند.
دیدگاه انتقادی رویکردی میانرشتهای دارد که از فلسفه، جامعهشناسی، اقتصاد سیاسی و روانکاوی برای تحلیل سازوکارهای سرکردگی بهرهجویی میکند. دیدگاه فرانکفورت در پی شناخت و تحلیل ساختارهای فرهنگی و اجتماعی بود و گاهی یک نقد انتقادی بهویژه به نهادهای سرمایهداری و نظامهای اقتصادی و اجتماعی هم داشت.
دیالکتیک نفی
دیالکتیک نفی، مقوله بنیادی در اندیشهی هگل است که پس از او از سوی مارکس و سپس اندیشمندان دیدگاه فرانکفورت مانند آدورنو بازخوانی و بازآفرینی شد. هگل تاریخ و اندیشه را فرایندی میدانست که با تضاد و نفی پیش میرود: یک پدیده (تز) با ضد خود (آنتیتز) روبرو میشود، و این تضاد به سنتز، یعنی پدیدهای نو فرا میروید. این فرآیند «نفی» نام دارد—که هم بخشهایی از پدیده را نگه میدارد و هم آن را دگرگون میکند و فرا میرویاند.
مارکس این مقوله را به دامنه مادی و اجتماعی کشاند. او بر این باور بود که نظام سرمایهداری در درون خود تضادهایی دارد که در پایان به فروپاشی آن و پدید آمدن جامعهای نو خواهد انجامید. مقوله دیالکتیک نفی با پافشاری بر «نفیِ» ، به گونهای فراتر از دیالکتیک کلاسیک جلو میرود.
آدورنو، خوشبینی دیالکتیک کلاسیک را نمیپذیرد و بر «دیالکتیک منفی» پافشاری میکند. وارونه هگل و مارکس که بر این باور بودند که تضادها بی گمان به سنتز میرسند، آدورنو پیشرفت تاریخ را نمیپذیرفت. آدورنو میگفت که ما نمیتوانیم رنج را با پیشرفت تاریخ مرهم دهیم. از دید او، نقد باید همیشگی باشد، بدون امید به پایان یا راهحل پایانی.
در دیالکتیک نفی، اندیشه به معنای نفی است: یعنی اندیشهی راستین آن است که رویدادها و پدیدهها را زیر پرسش ببرد، تضادها را آشکار کند، و هیچگاه به سازش یا پایان نرسد. مفاهیمی چون آزادی، دادگری یا پیشرفت باید همواره از نو بررسی شوند، چرا که به پوششی برای سرکردگی دگرگون می شوند. بهویژه در جهان مدرن، جایی که سرمایهداری، فرهنگ تودهای و ایدئولوژیهای بورژوازی تلاش میکنند نظام بسته بسازند، دیالکتیک منفی وظیفه دارد این تضادها را زنده نگه دارد.
وظیفهی دیالکتیک منفی، نه ساختن نظامی نو، بلکه ویرانی افسانهی نظامهای مطلق است.
نفی الاهیاتی: رازآلودگی مارکسیسم
یکی از بزرگترین بازتابهای «دیالکتیک نفی» زمانی رخ میدهد که این دیدگاه بیپرده به «الهیات نفی» دگرگون میشود. در این دگرگونی، «الهیات نفی» خدا را نه هم چون یک پدیده فرامادی و ماورایی، بلکه در چارچوبی میبیند که تواناییهای او را مرزبندی میسازد. بهجای پافشاری بر نیروی بیکران الهی، این دیدگاه مرزهایی برای خدا میسازد که گاه در تضاد با درک انسانی از عدالت و حکمت است.
الاهیات منفی شاخهای از عرفان و مسیحی است که خداوند را از هر مقولهای فراتر میداند که انسان نمیتواند او را با واژگان یا مقولههای انسانی درک کند. این آیین میگوید که زبان و منطق در برابر راز الاهی ناتواناند. هرچه بیشتر دربارهی خدا بگوییم، بیشتر از حقیقت او دور میشویم، و تنها از راه نفی و خاموشی است که میتوان به او نزدیک شد. تنها راه سخن گفتن از خداوند، راه نفی است: ما تنها میتوانیم بگوییم خدا نه مادی است، نه مرز دارد، نه زمانی است، نه درک شدنی.
پیوند میان الاهیات نفی و دیالکتیک نفی در دیدگاه فرانکفورت بهویژه در نوشته آدورنو و والتر بنیامین دیده میشود. در هر دو رویکرد، بر ناتوانی زبان برای درک حقیقت پافشاری میشود. همانگونه که الاهیات نفی از تعریف خداوند پرهیز میکند، دیالکتیک منفی نیز از پیشگزاری حقیقت یا راهحلها دوری میکند.
اصل امید
گرایش الاهیاتی دیدگاه فرانکفورت، بهویژه در اندیشه ارنست بلوخ (Ernst Bloch) و مقوله «اصل امید» (The Principle of Hope)، آموزههای انقلابی را با آرزوهای پنداری جایگزین میکند. ارنست بلوخ، فیلسوف آلمانی و از اندیشمندان دیدگاه فرانکفورت نبود، در نوشته بزرگ خود با «اصل امید» که در سالهای ۱۹۵۴ تا ۱۹۵۹ نوشتهشد، تلاش کرد مارکسیسم را با الهیات رهاییبخش و فلسفهٔ امید پیوند بزند. بلوخ بر نقش امید به آیندهای رهایییافته هم چون نیروی تکانه تاریخ و انقلاب مینگریست.
در اندیشهٔ بلوخ، امید یک مقوله ایستا یا احساسی نیست، بلکه «امید آگاهانه» است که در پهنه نبرد طبقاتی و دگرگونیهای اجتماعی معنا پیدا میکند. از نگاه او، انسان همواره در اندیشیدن به چیزی است که هنوز نیست، به آنچه هنوز پدید نیامده، و همین جستوجو نیروی پیشبرنده تاریخ است. بدینگونه، امید یک آرزوی شخصی یا ذهنی نیست، بلکه سازهای دیالکتیکی و تاریخی در فرایند دگرگونی اجتماعی به شمر میرود.
بلوخ در همین راستا، اتوپیا را نیز نه یک پندار بیپایه، بلکه بخشی واقعی فرایند دیالکتیکی مارکسیسم میدانست. او باور داشت که اتوپیاهای رهاییبخش مانند آرمان جامعه بیطبقه، بر پایه شور انسانی و تضادهای عینی در دل تاریخ نمو میکنند و میتوانند تکانه دگرگونی اجتماعی باشند.
در کنار این، بلوخ بهویژه زیر تاثیر الهیات رادیکالی چون الهیات توماس مونتسر، بر این باور بود که مقولههایی چون «بهشت روی زمین» میتوانند همراستا با هدف انقلاب سوسیالیستی باشد . از دید او، مارکس راه پیامبران برابری- و دادخواه را دنبال کرد و رهایی مذهبی را با سیاست پیوند داد.
انتقاد از دیدگاه فرانکفورت
یک نقد مارکسیستی-لنینیستی از مفاهیم «دیالکتیک نفی» و «الهیات نفی» در دیدگاه فرانکفورت باید در چارچوب گستردهتر نبرد تاریخی و ایدئولوژیک میان ماتریالیسم انقلابی و ایدهالیسم بورژوایی آغاز شود. هرچند دیدگاه فرانکفورت خود را در چارچوب مارکسیسم میگذارد، کژاندیشی اندیشه—بهویژه نپذیرفتن سوسیالیسم علمی، ماتریالیسم تاریخی و نقش انقلابی پرولتاریا—آن را به ایدهالیسم بورژوایی دگرگون میکند و به عمل انقلابی و برپایی هدفهای سوسیالیستی ضربه میزند.
این دیدگاه با نپذیرفتن اصلهای بنیادی مارکسیسم پرداخته و فلسفهای مجرد و غیرعملی را برپا ساختهاست.
این دیدگاه ایدهالیسم را جایگزین ماتریالیسم کرد. این دیدگاه، وارونه دیدگاههای مادیگرایانه، به پهنههای فرهنگی و اجتماعی میپردازد و بهجای تمرکز بر شرایط مادی بهرهکشی، خود را به فرهنگ، ایدئولوژی و “دیدگاه انتقادی” دگرگون ساخت. “دیدگاه انتقادی”، مارکسیسم را از یک علم انقلاب به یک فلسفه ناامیدی دگرگون کرد، که در پایان به دوری روشناندیشان بورژوایی از عمل انقلابی و جابهجایی آن با نقد انجامید. دیدگاه فرانکفورت با پافشاری بر نقد همیشگی، به جای به پیشگزاری یک جایگزین عملی، در دام جبرگرایی فلسفی افتاد که هرگونه دگرگونی را ناشدنی جلوه میداد. انتقادهای بیپایان از جامعه سرمایهداری، بدون راهکارهای باورمند، تنها به رادیکالیسم نمایشی انجامید که هیچگونه تاثیری واقعی بر روند دگرگونی جامعه ندارد. این رویکرد نه تنها ناتوان از دگرگونی بنیادین بود، بلکه با دگرگون شدن به گفتمانی نخبهگرایانه، خود به بخشی از سیستم اندیشه سرمایه داری دگرگون شد.
هنگامی که دیالکتیک کلاسیک به سنتز و گذار از تضادها معتقد است، دیالکتیک نفی در چرخهای بیپایان از نقد و ویرانی گرفتار میشود و هیچ چشم انداز جایگزینی ندارد.
برای مارکس و لنین، نفی دیالکتیکی موتور پیشرفت تاریخی است؛ بهسخن دیگر، نبرد تضادها در بستر مادی—که بهویژه در نبرد طبقاتی و کشمکشهای نیروهای تولیدی با روابط تولید خود را نشان میدهد—به دگرگونی انقلابی میانجامد. با این همه، دیدگاه فرانکفورت دیالکتیک را از نبرد طبقاتی جدا کرد و به جای آن، نفی را به یک ورزش مجرد و ذهنی دگرگون کرد. در این دیدگاه، دیالکتیک نفی آدورنو هیچگونه درهمآمیزی یا همزیستیای را نمیپذیرد و در نتیجه به نومیدی میانجامد که توان هرگونه حل انقلابی را از میان میبرد.
در این فلسفه، مقوله «دیالکتیک نفی» همچون فرآیند پیچیده و غیرعملی نفی تضادهای کنونی در جامعه را در پیش میگذارد. دیالکتیک نفی که برای نقد ساختارهای سرمایهداری پدید آمدهبود، از آنجایی که به دام تجریداندیشی افتاد، نتوانست راهحلهای عملی برای دگرگونی اجتماعی به پیش پا بگذارد. اگرچه هدف اصلی آن نقد و بازسازی جامعه بود، اما در عمل بیشتر به پایداری شرایط کمک کرد.
«دیالکتیک نفی» در عمل به اتوپیا و تئولوژی نفی میانجامد. در اینجا، نفی دیالکتیکی بهجای آنکه به آلترناتیو انقلابی بینجامد، به تئولوژی نفی دگرگون میشود؛ یعنی تنها پرستش نقد بدون هدف و بدون هیچ چشماندازی برای دگرگونی. در نتیجه، این اندیشمندان که خود را انقلابی میخوانند، در دام فلسفهبافی مجرد میافتند که هیچ تاثیری بر واقعیت اجتماعی ندارد.
دیدگاه فرانکفورت همزمان با نقد پوزیتیویسم (دانش تجربهگرایی)، هرگونه شناخت عینی از جامعه را زیر پرسش میبرد. اما این نقد، در پایان به نفی هرگونه دانش اثباتی میرسد که خود به پوچانگاری معرفتشناختی میانجامد. اگر هیچ پیمانهای برای سنجش واقعیت نیست، چگونه میتوان به دگرگونی امیدوار بود؟ در این نقطه، دیالکتیک نفی بهجای آنکه ابزاری برای رهایی باشد، ناامیدی، سرخوردگی و ناکارایی را گسترش میدهد.
دیالکتیک نفی، با اینکه در نمای بیرونی خود رادیکال است، ولی با بیعملی خود به مشروعیتبخشی سیستم میپردازد. این مقوله هرگونه بهبودی را نشدنی میداند، اما انقلاب را نیز غیرعملی میسازد. نبرد را از پهنه عمل به دور و به دامنه انتزاع فلسفی جابجا میکند و با نقد بیجان بدون هرگونه آلترناتیو، در عمل هیچ راهی برای دگرگونی نشان نمیدهد. اندیشمندان آن نتوانستند پلی بین دیدگاه و عمل انقلابی بسازند.
به همین دلیل است که برخی منتقدان دیدگاه فرانکفورت را «چپ محافظهکار» مینامند، زیرا نقدهای این دیدگاه نه تنها به دگرگونی کمک نمیکنند، بلکه به پایداری سیستم کنونی یاری میرسانند.
در نتیجه، به جای پیشبرد نبرد رهاییبخش، دیدگاه فرانکفورت به حاشیهرانی جنبشهای واقعی و پایداری شرایط کنونی کمک کرد.
نفوذ والتر بنیامین به اندیشه دیدگاه فرانکفورت، اندیشه نیمهالاهیاتی را که بهویژه در دیدگاه مسیحیوار او درباره تاریخ و انقلاب نمایان میشود را به این دیدگاه افزود. این افزودگی یک گونه پسرفت به ایدهالیسم پیشامارکسیستی را نشان میدهد که با نگاه ماتریالیستی و علمی مارکس و لنین در تضاد است. یکی از اصلیترین ویژگیهای این دگرگونی، جایگزینی نبرد طبقاتی با گسست عرفانی است. بنیامین در تزهای فلسفه تاریخ خود، انقلاب را هم چون یک ایست الهی میبیند، نه نتیجه نبرد طبقاتی سازمانیافته. این دیدگاه بنیامین، که با نگاه فلسفیاش به تاریخ و انقلاب پیوند خورده، سازه های ضدماتریالیستی را به دیدگاه فرانکفورت رخنه داد. بهویژه، با کاربرد الهیات، این دیدگاه گنگی و تاریکاندیشی ایدهالیستی را به مارکسیسم رخنه میدهد و پایه علمی آن را کمتوان میسازد. در این راستا، لنین به این گرایشها یورش و آنها را کژاندیشی بورژوایی میداند که پرولتاریا را از شناخت علمی و عمل انقلابی باز میدارد. لنین در نوشتههای خود، همچون «ماتریالیسم و امپریو-انتقادیسم»، این گرایشهای ایدهالیستی را بازارنده پیشبرد نبرد طبقاتی میداند.
رویکرد «اصل امید» بلوخ با انتقاداتی از سوی مارکسیستهای انقلابی روبرو شد. آنها میگفتند که پافشاری بیاندازه بر امید، ما را از تحلیل عینی و مادی شرایط اجتماعی و جایگزینی عمل انقلابی به دور میکند و به معنویتگرایی مجرد میکشاند. به باور منتقدان، تلاش بلوخ برای پیوند دادن مارکسیسم با الهیات به بنیان علمی و ماتریالیستی سوسیالیسم ضربه میزند. افزون بر این، او با نادیده گرفتن از نقش حزب پیشرو و ابزارهای عملی انقلاب نیز امید را یک نیروی معنوی ساخت تا افزاری در راه دگرگونی.
جنبشهای رادیکال برای پیشبرد هدفهای خود نیازمند راهبردهای عملی هستند، اما این دیدگاه با دگرگون شدن به یک روند اندیشه، انرژی انتقادی را بهسوی گفتمانهای نخبهگرایانه رهبری میکند. نظریه «دیالکتیک نفی» و تحلیلهای پوزیتیویستی، نه تنها نبرد اجتماعی را به کژراهه کشاند، بلکه با گسترش اندیشه رفرمیستی به دفاع از سیستم سرمایهداری پرداخت.
دیدگاه فرانکفورت نقش حزب پیشرو را نیز نمیپذیرد. لنین پافشاری داشت که ماتریالیسم دیالکتیکی باید با نبرد انقلابی سازمانیافته بهکار گرفته شود و با این روش به دستیابی هدفهای انقلابی برسد. اما نفی انتزاعی دیدگاه فرانکفورت، بهویژه با نپذیرفتن پیشاهنگ انقلابی (پرولتاریا) در هر شکل عینی، به ناکنشی میانجامد. به این معناست که هیچ نیروی سازمانیافتهای برای انجام دگرگونی های اجتماعی و سیاسی بهکار گرفته نمیشود و دیدگاه در عمل در برابر هرگونه دگرگونی اجتماعی میایستد.
مارکوزه در «انسان تکساحتی» بهخوبی نشان میدهد که چگونه سیستم سرمایهداری حتا نقدها را نیز به سوی خود میکشد و خنثا میکند. با این همه، خود او نیز در پایان به دام یوتوپیانیسم (Utopianism)غیرعملی میافتد که با باور به آرمانشهری دست نیافتنی، توان دگرگونی شرایط از خود به دور میکند.
پیامدهای سیاسی: رفورمیسم و ضدانقلاب
کژاندیشی دیدگاه فرانکفورت نه تنها از دید فلسفی، بلکه پیامدهای سیاسی به همراه داشت. یکی از پیامدهای مهم این کژاندیشی، دوری از انقلاب پرولتاریایی بود. دیدگاه فرانکفورت بهجای پافشاری بر سازماندهی انقلابی، راه را برای چپ ناشکیبا و نومیدی فرهنگی باز کرد.
این دگرگونیها به جابجایی دیدگاه فرانکفورت از پهنه نبرد به آکادمی بورژوایی انجامید. خردهگیری این دیدگاه از سرمایهداری بهویژه به دیدگاه انتقادی لیبرال گرایش پیدا کرد و به کاهش اثرگذاری عملی جنبش کارگری در دنیای واقعی انجامید. این روند از آنجا که استراتژی انقلابی را با انتقادهای بیپایان جایگزین کرد، دیدگاه فرانکفورت را بیشتر به یک تحلیل بیپایان و نظریهپردازی دگرگون کرد، که هیچگونه راهحل عملی برای چالشهای اجتماعی و طبقاتی ندارد.
این نگرش نهتنها نتوانست به پیشبرد انقلاب اجتماعی کمک کند، بلکه نتواست فراتر از سرمایهداری رود و در پایان به بنبستهای نظری و عملی برخورد. این دگرگونی، مایه جدایی این دیدگاه از جنبشهای انقلابی و دگرگونیهای واقعی اجتماعی شد، تاثیر منفی بر روی چپ و نیروهای انقلابی در دهههای پس از آن داشت.
در مارکسیسم، نفی دیالکتیکی تنها یک مقوله فلسفی مجرد نیست بلکه بخشی جداییناپذیر از نبرد طبقاتی است. این نفی باید در نبرد طبقاتی ریشه داشته باشد و نه در گمانهزنیهای ذهنی و مجرد .
از دیدگاه مارکسیستهای انقلابی، این تلاش به دور شدن از پراکسیس انقلابی و گرایش به فلسفهپردازی و اتوپیاسازی انجامیدهاست. این دیدگاه، به جای عمل انقلابی و سازمانیافته، سخن از «امید» میراند که نقشی مانند دین «افیون تودهها» بازی میکند. در اینجا، دیدگاه فرانکفورت به سوی یک آرمانشهر پنداری و غیرعملی میرود.
نفوذ بنیامین در دیدگاه فرانکفورت، فلسفه و تاریخ را بهجای کاربرد برای دگرگونیهای اجتماعی و مادی، به آموزههای مسیحی و الهیاتی دگرگون کرد. این گسست از مارکسیسم ، رویکردی ایدهالیستی و غیردیالکتیکی به این دیدگاه دادهاست که نهتنها از ویژگیهای بنیادین ماتریالیسم تاریخی به دور شدهاست، بلکه در پایان با دوری از عمل انقلابی با فلسفهبافی روی میآورد.
وارونه دیدگاه فرانکفورت که بهویژه در سالهای پس از جنگ جهانی دوم، به سوی اندیشه مجرد و نقدهای فلسفی کشیدهشد، مارکسیسم بر این باور است که برای پیشبرد نبرد طبقاتی و دگرگونی اجتماعی، باید عمل کرد و تئوری را به ابزار عمل انقلابی دگرگون کرد. تئوری چپ باید به دگرگونیهای اجتماعی و سیاسی کمک کند، نه اینکه در دایرههای بسته آکادمیک بماند.
پایانسخن
چپ انقلابی باید با پیگیری استراتژی انقلابی در پایبندی به دیدگاه طبقاتی در نبرد اجتماعی، بتواند با مرزهای روشن در برابر «چپ» غیرانقلابی، رفرمیستی و سوسیالدموکراتیک راست، دیدگاه سیاسی مستقل خود را به پیش بگذارد. نباید زیر تاثیر دیدگاههای ضدکمونیستی که مارکس، انگلس، لنین و دیگر اندیشمندان مارکسیست را «کهنه» یا «افسانه» میدانند، از تلاش برای شناخت نبرد طبقاتی و درک ماتریالیستی تاریخ و جامعه باز ایستاد. پایبندی به روش و اسلوب شناخت دیالکتیکی تنها راه فهم روندهای زندگی اجتماعی است. از اینرو، شناخت دیدگاه فرانکفورت میتواند به درک تضاد اصلی اجتماعی که ریشه در نبرد طبقاتی دارد، کمک کند و به ما در برابر چالشهای سیاسی و تضادهای روزمره در جنبشهای اجتماعی یاری رساند.
برای همین، مارکسیسم نمیتواند و نباید از نقدهای دیدگاه فرانکفورت در بارهی سرمایهداری چشمپوشی کند، اما باید آنها را از فلسفهمجرد بیرون آورد و به ابزاری برای عمل انقلابی دگرگون نماید. این کار تنها با سازماندهی جنبش به رهبری طبقه کارگر و پیشگامانش، دگرگونی نقد به آگاهی تودهای و پیوند زدن نبرد فرهنگی با نبرد طبقاتی شدنی است. به جای آنکه مانند فرانکفورتیها در دام «نفی بی پایان» بیفتیم، باید نقد را به پیشران انقلاب اجتماعی دگرگون کنیم—چرا که همانگونه که مارکس گفت فلسفه واقعی، نه در تفسیر جهان، بلکه در دگرگونی آن است. دیدگاه فرانکفورت به خوبی نشان داد که سرمایهداری چگونه با شیوه فرهنگ و ایدئولوژی، سرکردگی خود را پایدار میکند. اما مارکسیسم انقلابی باید این نقد را از باشگاههای روشناندیشی بیرون آورد و با تبلیغ و آموزش سیاسی، آن را جنگ افزار دست پرولتاریا سازد.
اگر مقوله امیدِ در دیدگاه فرانکفورت مانند نوشتههای رفیق طبری در چارچوب نبرد طبقاتی و سازماندهی انقلابی به کار بردهشود، میتواند سدی در برابر نومیدی و بدبینیای باشد که برخی گرایشهای دیدگاه فرانکفورت را در بر گرفتهبود.
سرچشمههای کمکی
احسان طبری: نوشته های فلسفی و اجتماعی. جلد یک و دو – انتشارات حزب توده ایران
Adorno, Theodor. Negative Dialectics. Continuum, 1973
Marcuse, Herbert. One-Dimensional Man. Beacon Press, 1964
Habermas, Jürgen. Knowledge and Human Interests. Beacon Press, 1971
Bloch, Ernst. The Principle of Hope. MIT Press, 1986
Lenin, V.I. Materialism and Empirio-Criticism. Progress Publishers, 1970
Wheatland, Thomas. The Frankfurt School in Exile. University of Minnesota Press, 2009
Marx, Karl. Capital, Volume 1. Penguin Classics, 1990
Hegel, G.W.F. Phenomenology of Spirit. Oxford University Press, 1977