آغاز گفتگوی تمدن‌های سازمان همکاری‌های شانگهای ۲۰۲۵ در تیانجین

در چین، «گفتگوی تمدن‌های بین کشورهای سازمان همکاری‌های شانگهای – ۲۰۲۵» در ۲۳ ژوئیه آغاز به کار کرد. در این رویداد، نمایندگانی از هند، قزاقستان، قرقیزستان، چین، پاکستان، روسیه، تاجیکستان، ازبکستان و چندین کشور دیگر شرکت دارند. هیئت روسی توسط دیمیتری نوویکوف، معاون رئیس کمیته مرکزی حزب کمونیست فدراسیون روسیه و معاون اول رئیس کمیته امور بین‌الملل دوما رهبری می‌شود. 

شهر تیانجین چین میزبان اجلاس سران سازمان همکاری‌های شانگهای (SCO) در پایان ماه اوت خواهد بود. بیش از ۳۰۰ مهمان از کشورهای عضو سازمان همکاری‌های شانگهای و سایر کشورها در این رویداد حضور دارند که نمایندگان مجالس، نهادهای دولتی، مراکز تحلیلی، حوزه‌های علمی، فرهنگی و آموزشی هستند و به عنوان کارشناسان در زمینه‌های مختلف فعالیت می‌کنند. 

هدف تعمیق درک متقابل و اعتماد راهبردی و ترویج ساخت جامعه‌ای با سرنوشت مشترک است. شرکت‌کنندگان در این نشست، تبادل نظر گسترده‌ای را با موضوع «ترویج ابتکار جهانی تمدن‌ها – ساخت خانه مشترک زیبای SCO» انجام می‌دهند. 

 نکات کلیدی: 

– تأکید بر همکاری‌های چندجانبه فرهنگی و راهبردی در چارچوب SCO. 

– مشارکت گسترده نمایندگان کشورهای عضو و ناظر در گفتگوی تمدن‌ها. 

بررسی راه‌های مقابله با چالش‌های جهانی مانند افراطی‌گرایی، تغییرات اقلیمی و شکاف دیجیتال.

تأکید بر نقش سازمان‌های منطقه‌ای در تقویت صلح پایدار.

بحث درباره همکاری‌های زیست‌محیطی و انتقال فناوری‌های پاک بین کشورهای عضو.

پروژه‌های مشترک در زمینه انرژی‌های تجدیدپذیر و مدیریت منابع آب.

برنامه‌های تبادل دانشجو و پژوهشگر بین دانشگاه‌های کشورهای عضو.

حمایت از حفاظت از میراث فرهنگی و مقابله با قاچاق آثار تاریخی.

این رویداد نشان‌دهنده تلاش چین برای رهبری دیپلماسی فرهنگی در اوراسیا است و می‌تواند به کاهش تنش‌ها بین هند و پاکستان از طریق همکاری‌های غیرسیاسی کمک کند. همچنین، روسیه از این پلتفرم برای جلب حمایت کشورهای آسیایی در مقابل تحریم‌های غرب استفاده می‌کند.




غزه در محاصره گرسنگی: کودکان آرزوی مرگ میکنند، سازمانهای امدادی در بن بست

در حالی که محاصره اسرائیل گرسنگی را بر مردم غزه تحمیل کرده، اکنون حتی کارکنان امدادی نیز برای دریافت غذا در صف ایستاده‌اند، و جان خود را برای زنده نگه داشتن خانواده‌هایشان به خطر می‌اندازند. ذخایر غذایی پایان یافته و سازمان‌های بشردوستانه، شاهد جان باختن همکارانشان هستند.

کودکان به والدین می‌گویند: می‌خواهیم به بهشت برویم، چون آنجا غذا هست.

دو ماه پس از آغاز فعالیت “بنیاد بشردوستانه غزه” زیر نظر اسرائیل، بیش از ۱۰۰ سازمان هشدار داده‌اند: تمام گذرگاه‌ها را باز کنید، کمک‌ها را با نظارت سازمان ملل از سر بگیرید، محاصره را پایان دهید و آتش‌بس فوری برقرار کنید.

یک خبرنگار گفت:
هر صبح این پرسش تکرار می‌شود: آیا امروز غذایی پیدا می‌شود؟

تقریباً هر روز، فلسطینی‌ها در مراکز توزیع غذا کشته می‌شوند. طبق گزارش سازمان ملل در ۱۳ ژوئیه، ۸۷۵ نفر در جستجوی غذا جان باختند. در همین حال، نظامیان اسرائیلی نزدیک به دو میلیون نفر را آواره کرده‌اند و در ۲۰ ژوئیه، اخراج دسته‌جمعی فلسطینی‌ها به کمتر از ۱۲٪ از نوار غزه صادر شد. برنامه جهانی غذا هشدار داده که کمک‌رسانی دیگر ممکن نیست. استفاده از گرسنگی به‌عنوان ابزار جنگ، جنایت جنگی است.

در حالی‌که مقادیر زیادی غذا، دارو و سوخت در نزدیکی غزه مانده، سازمان‌های امدادی اجازه دسترسی یا توزیع ندارند. کودکان از سوءتغذیه شدید رنج می‌برند و بیماری‌های واگیردار گسترش یافته‌اند. روزانه فقط ۲۸ کامیون کمک وارد غزه می‌شود که بسیار ناکافی است.

سیستم کمک‌رسانی شکست نخورده، بلکه فلج شده است.

سازمان‌ها توان کمک دارند، اما بدون دسترسی، کاری از پیش نمی‌رود. وعده‌های اروپا و اسرائیل در ۱۰ ژوئیه نیز بی‌نتیجه مانده‌اند. مردم در بی‌کمکی می‌میرند، در حالی‌که جهان منتظر مانده است.

فقط اقدامات قاطع، آتش‌بس واقعی، دسترسی کامل و حذف کنترل نظامی می‌توانند جان‌ها را نجات دهند.




نپ، از شوروی تا چین: درسی برای گذار سوسیالیستی در جهان امروز

نپ بر پایه رهنمودهای لنین می توانست با دگرگونی‌های سنجیده دنبال شود، سرمایه‌گذاری‌های کلان در صنعت سنگین می توانست همچنان دولتی و زیر رهبری زب انجام شود و بخش‌هایی که برجستگی کمتری داشتند می توانست به دست بازار سپرده شود، اما همه‌چیز زیر رهبری و دیدبانی دولت ماند. فراموش نشود که چین با بررسی آموخته های ارزشمند نپ در شوروی از کژروی های آن پرهیز کرد، ولی شوروی چنین الگویی نداشت.

این تجربه‌ی تاریخی، امروزه برای بسیاری از سرزمین‌های در حال دگرگونی، درسی ارزشمند دارد: امنیت ملی نیازمند پایه‌های اقتصادی نیرومند است، اما این نیاز نباید بهانه‌ای برای نابودسازی نیروهای بازار، نوآوری فردی و پویایی اجتماعی شود. برنامه‌ریزی اقتصادی تنها آنگاه کامیاب خواهد شد که با نرمی، سنجشگری و توانایی پذیرش دگرگونی همراه گردد.

تجربه‌ی نپ در شوروی و سرنوشت آن در چین، آموزه‌های ارزشمندی برای پیشرفت اقتصادی و گذار به سوسیالیسم دارد. به ما آموخت که سوسیالیسم بدون رویش مادی، تنها تنگ دستی را برابر برای مردم فراهم می کند. برای جامعه ای برابر و دارا، باید کشوری ساخت که بتواند از نوترین فن آوری در زمینه تولید بهره برداری کند و آن چنان بخش پرتوان کشاورزی داشته باشد که بتواند برای مردم خود خوراک تهیه کند. آنچه در چین پس از مرگ مائو و آغاز اصلاحات اقتصادی در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ رخ داد، نشان‌دهنده‌ی پیروزی راهبردی بر پایه‌ی آموخته‌های نپ بود. این تجربه نشان داد که بهره برداری از سازوکارهای بازار و برنامه‌ریزی دولتی همزمان می‌تواند مایه پیشرفت اقتصادی و بالا  بردن سطح زندگی مردم شود. به دین گونه، درس‌های تاریخی نپ برای کشورهایی که در راه  دگرگونی سوسیالیستی گام گذاشته اند، همچنان کارا و آموزنده است. امروز، نپ یادآور این اصل دیالکتیکی است که انقلابی ها باید میان «آرمان» و «واقعیت‌های مادی» پل بزنند—درسی که برای جنبش‌های ترقی‌خواه جهان همچنان برجسته است. 




درس‌های نپ برای چین: چگونه دنگ شیائوپینگ مارکسیسم را با واقعیت‌های اقتصادی آشتی داد؟

چین پس از مرگ مائو در ۱۹۷۶و پایان انقلاب فرهنگی، خود را با بن‌بستی همانند روسیه دهه ۱۹۲۰ و در آستانه‌ی فرسایش اقتصادی یافت.

دِنگ شیائوپنگ و دیگر سران دگرگون‌خواه با بررسی ژرف تجربه نپ دریافتند که می‌توان «بازار اقتصادی سوسیالیستی» ساخت. دگرگونی‌های اقتصادین چین از ۱۹۷۸ در سه گام کلیدی پیش رفت:

۱. رهایی کشاورزی (۱۹۷۸-۱۹۸۴): پایان کمون‌های مردمینه و برپایی سامانه کشاورزی خانواری که کشاورزی را آزاد کرد اما مالکیت زمین را دولتی نگه داشت.
۲. بالندگی صنعت سبک (۱۹۸۴-۱۹۹۲): ساخت گستره‌های ویژه اقتصادی و پذیرش سرمایه‌گذاری برونمرزی، صنعت سبک را گسترش داد اما زیربخش‌های راهبردی (چون انرژی و بانکداری) را زیر دست دولت نگاه داشت.
۳. دگرگونی‌های ساختاری (۱۹۹۲ به پس): خصوصی‌سازی بنگاه‌های دولتی و همپیوندی با اقتصاد جهانی، سرمایه‌گذاری برونمرزی را با هدایت دولتی و هدفمند انجام داد.

وارونه شوروی، چین در سه زمینه بنیادین از نپ درس گرفت:
۱. نگهداری رهبری حزب بر بخش‌های راهبردی اقتصاد و برنامه پیشرفت تولید که بدون آن سخن گفتن از برابری و رفاه پوچ است.
۲. پیشبرد گام‌به‌گام و آزمایشی دگرگونی‌ها—روش «گذر از رودخانه با پامالیدن به سنگ‌ها»—نیازمند گذار آرام ارمام و آزمون‌پی‌درپی از روابط کهن به اقتصاد مدرن است.
۳. پیشگیری از شوک‌های بزرگ اجتماعی. بازار ابزار است، نه هدف. هدف، فرماندهی راهبردی حزب بر اقتصاد است.

پیامدهای این سیاست‌ها چشمگیر بود: از سال ۱۹۷۸ تا ۲۰۱۸، چین به رویش میانگین سالانه‌ای برابر ۹٫۵ درصد دست یافت. در این دوره، ۸۰۰ میلیون تن از تهی دستی رهایی پیدا کردند. امروز چین دومین اقتصاد بزرگ جهان شناخته می‌شود. 




از کمونیسم جنگی تا نپ: چگونه لنین ماتریالیسم تاریخی را در عمل به کار بست؟

دهه‌ی نخست پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، دوران آزمونی سخت برای اندیشه‌ی مارکسیستی بود.

لنین با درک این بحران، در ۱۹۲۱ سیاست نوین اقتصادی (نپ) را کلید زد—راهکاری نرمش پذیر برای نجات انقلاب از فروپاشی، با بازگشت به یک بازار چارچوب بندی شده، بدون فراموشی سوسیالیسم.

انقلاب کارگری روسیه که به یاری رزم توده‌های شهری و سپاه سرخ فرمانروایی بورژوازی و زمین‌داران را واژگون ساخت، به ناچار خود را در میان شعله‌های جنگ درونی و یورش دولت‌های امپریالیستی غربی یافت. دهه نخست برای شوروی زمانه‌ای پرآشوب بود. سیاست «همبستگی رزمی» «کمونیسم جنگی» که از ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۱ پیش برده شد، با چپاول گسترده فرآورده‌های کشاورزی، همگانی‌سازی همه کارخانه‌ها و برداشتن بازار آزاد همراه بود. این سیاست اگرچه در کوتاه‌زمان به بلشویک‌ها توان داد در جنگ درونی کامیاب شوند، اما تا سال ۱۹۲۱ به فروپاشی اقتصاد انجامید. فرآوری کارخانه‌ای به یک‌هفتم اندازه پیش از جنگ رسید، سامانه رفت‌وآمد از هم پاشید و گرسنگی بزرگ ۱۹۲۱-۱۹۲۲ جان نزدیک به ۵ میلیون تن را ستاند.

مارکسیسم آموخته که روبنای سیاسی بی‌پایه‌های مادی توان پایداری ندارد. فروکش فرآوری کارخانه‌ای به یک‌هفتم دوران پیش از جنگ، فروریزی سامانه رفت‌وآمد، و گرسنگی سترگ ۱۹۲۱-۱۹۲۲ نشان داد که زیربنای مادی انقلاب سخت آسیب دیده است.
لنین، با ژرف‌اندیشی ماتریالیسم دیالکتیکی، دریافت که بدون بازسازی پیوند بازار و بازیابی توان تولیدی دهقانان و کارگران، دولت شوروی ناگزیر از فروپاشی است.

در دهمین گردهمایی هموندان حزب در بهار ۱۹۲۱، در برابر فشار فزاینده توده‌های شهری گرسنه (خیزش کرونشتات) و خشم روستاییان، لنین با دلیرانه‌ترین چرخش تاریخی روبرو شد و فرمان آغاز سیاست نوین اقتصادین را داد. او گفت:
«ما باید از پرچم‌های توخالی دست برداریم. توده‌ها نان می‌خواهند، نه شعار.»

نپ، وارونه آن چه که گفته می شود، نه تنها بازگشتی به سرمایه‌داری نبود بلکه سیاستی نوآورانه برای همزیستی گذرا میان روابط سرمایه‌دارانه و سوسیالیستی بود.




استانداردهای دوگانه غرب: وقتی حقوق بشر ابزار سیاست خارجی می‌شود

قطعنامه‌ی 77/214 درباره‌ی حقوق بشری و کنشهای فشارآور یک‌جانبه که در ۱۵ آذر ۱۴۰۱ در نشست همگانی سازمان ملل تصویب شد، می گوید که این‌گونه فشارها بازدارنده بزرگ در راه پیشرفت و پیاده سازی برنامه‌ی جهانی ۲۰۳۰ برای پیشرفت پایدارند.

برنامه‌ی جهانی پیشرفت پایدار سازمان ملل در شهریور ۱۳۹۴ (سپتامبر ۲۰۱۵) و ادامه‌ای بر هدف‌های پیشرفت هزاره در سال ۱۳۷۹ (۲۰۰۰) بود.

نکته اینجاست که هرگاه فشارهای اقتصادی، توانایی کشورها را در نگهداری خدمات اجتماعی، تأمین خوراک و درمان، یا دسترسی به دارو و ابزار پزشکی از میان ببرند، پایه‌های منشور حقوق بشر جهانی (۱۰ دسامبر ۱۹۴۸)، منشور حق پیشرفت (تصویب‌شده در سال ۱۹۸۶) و منشور اصول حقوق جهانی (۱۹۷۰) را لگدمال کرده‌اند.

در منشور پایانی آمده است: «هیچ کشوری حق ندارد به‌گونه‌ای مستقیم یا غیرمستقیم در کارهای درونی یا بیرونی کشور دیگری دست‌اندازی کند.»

تحریم‌های یکجانبه و جنگ اقتصادی آمریکا علیه کشورهایی مانند ونزوئلا، ایران، کوبا و روسیه نه تنها نتوانسته به هدفهای سیاسی و سرنگونی حکومت‌ها دست یابد، بلکه با زیر پاگذاشتن  قانونهای  بین‌المللی و حقوق بشر، بحران‌های انسانی را افزایش داده است. این سیاست‌های گوشمالی که به بهانه  دموکراسی پیاده می‌شوند، در عمل تنها به نیرومند کردن ایستادگی کشورها و گسترش همکاری‌های بین‌المللی جایگزین مانند گروه بریکس انجامیده است. سازمان ملل متحد و کارشناسان حقوقی بارها این تحریم‌ها را نکوهش کرده‌اند، چرا که این کنشها نه تنها پایداری جهانی را کم توان می‌کند، بلکه استانداردهای دوگانه غرب را در برخورد با دوستان و دوشمنان آشکار می‌سازد. در حقیقت، تحریم‌های اقتصادی ابزاری برای پاسبانی از سرکردگی دلار و چیرگی آمریکاست، نه دفاع از ارزش‌های انسانی. زمان آن فرا رسیده که جامعه جهانی با برپایی نظم نوین جهانی و با کمک دیپلماسی و چندجانبه‌گرایی، به این سیاست‌های ناکارآمد و غیرانسانی پایان دهد.




تحریم‌ها: جنگ خاموش امپریالیسم علیه ملت‌های آزاده

سال‌هاست که ایالات متحده، خود را نگهبان آزادی و فریادگر مردم‌سالاری می‌نمایاند. امریکا روبند خوش‌رنگ بر چهره‌ای زده است که در پس آن، باد شرقی نمی‌وزد و آفتاب عدالت نمی‌تابد. اما چه بسیار کشورهایی چون ونزوئلا، روسیه، ایران، و کوبای زخمی، که مزه تلخ شمشیر خاموش تحریم‌ها را چشیده‌اند. شمشیری بی‌صدا، اما برنده‌تر از جنگ، که نه از برای داد، که از برای فرمانروایی است.

این فشارها، نه پیام‌آور عدالت‌اند و نه نگهبان صلح، و نه دموکراسی به ارمغان می آورند. این فشارها، ابزار آشوب اند؛ برای شکستن اندام مردمان آزاده، برای ویران ساختن سازه‌های ملی، برای رام کردن روان های شورشی که زورگویی را نافرمان است.این فشار نه لبخند دموکراسی، که اشک یتیمی‌ست در کنج خاموشی؛ نه دست یاری‌گر، که دست ناپاکی ست که نان، دارو، از کودکِ بی‌پناه می دزد.

هنگامی که این تازیانه اقتصادی فرود می‌آید، تن هم طبقه های بورژوازی جهانی را به درد نمی آورد؛ بیش از همه، این مردم‌اند – بی‌صدا، بی‌پناه – که می‌سوزند. این تازیانه اقتصادی نه به پشت آنان که در کاخ‌ها نشسته اند، بل که بر رخ آنان که در کوچه‌ها نان می‌جویند نواخته می شود. این سنگدلان سودجو برای سرکردگی خود، برای برده داری خود، قانون را چون پرده‌ای بر پنجره‌ی سیاست می‌کشند و با نام حقوق بشر، راه انسانیت را می‌بندند. به ویژه در بیست سال گذشته، این روشِ یک جنگ افزار خاموشی شده است، که با لبخند دیپلماسی می‌آید، اما بذر گرسنگی، بیماری و کوچ می‌کارد. فشارهای اقتصادی، روایت دردناکی‌ست از عصری که در آن، سزای گناهان یک کشور نه در یک دادگاه، بل که از سوی امپریالیسم غرب بررسی می شود.

پیامدهای تحریم نه در آمار مرگ و کوچ و اندوه، داوری می‌شود، بل که با فرمان پذیری کشورها و سرسپردگی آنها اندازه گیری می شد. آیا جهان، این بانگ خاموش را خواهد شنید؟




نقدی مارکسیستی بر دیدگاه فرانکفورت: از دیالکتیک نفی تا بن‌بست عملگرایی

مقاله ۱۷/۱۴۰۴
۲۹ تیر ۱۴۰۴، ۲۰ جولای ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

دهه‌های ۶۰ و ۷۰ سده بیستم در اروپا، به‌ویژه در فرانسه و آلمان، سال‌های اوج جنبش دانشجویی و روشن‌اندیشی بودند. این جنبش خود را مستقل از نبرد طبقاتی در جامعه می‌پنداشت و برای خود هم چون «برگزیدگان» و «فرهیختگان» جامعه نقش نیروی تکانه‌ انقلاب و دگرگونی‌های اجتماعی را بازی می‌کرد. جنبش «چپ نو» نامی بود که این دیدگاه برای خود برگزیده‌بود و «دیدگاه انتقادی» را پرچم اندیشه خود کرده‌بود.

اندیشمندان و نمایندگان اصلی این دیدگاه، که به «دیدگاه فرانکفورت» شناخته می‌شوند، دربرگیرنده کسانی چون هورکهایمر (Horkheimer)، آدورنو (Adorno)، مارکوزه (Marcuse)، هابرماس (Habermas) و دیگران بودند. هم‌چنین، فردریش نیچه و اشتاینر پایه‌گذاران روحانی این دیدگاه به‌شمار می‌آیند. این جنبش که از دهه ۲۰ و ۳۰ در کنار و زیر تاثیر جنبش کارگری انقلابی شکل گرفته‌بود، با این‌که در پیوند با جنبش‌های دانشجویی دهه‌های ۶۰ و ۷۰ در اروپا و آمریکا بود، ولی در برخی زمینه‌ها، این اندیشه‌ها با یکدیگر تضادهایی داشتند.

شادی و شور جنبش دانشجویی، که با «دیالکتیک نفی» ایدئولوژی درخوری برای جنبش اعتراضی خود یافته بود، به زودی زیر فشار واقعیت‌های نبرد اجتماعی به سردی گرایید و به‌جای شور نخستین، سرخوردگی و نومیدی جایگزین شد. این دگرگونی زمانی رخ داد که دانشجویان دریافتند که «نفی مطلق» روابط اجتماعی در جنبش‌شان، بر پایه یک آرمان‌شهر غیرعملی استوار است. آرمان‌شهری که در پایان با درک نادرست از شرایط اجتماعی به شکست می‌انجامد و جنبش را به کژراهه می‌کشاند.

چرا بررسی دیدگاه فرانکفورت

بخشی از جنبش دانشجویی ایران در اروپا و امریکا نیز در این سال‌ ها زیر تاثیر «چپ نو» بود. برخی از نمایندگان آن پس از پیروزی انقلاب بهمن ۵۷، آورندگان این دیدگاه‌ها در ایران شدند. پیروزی نیروهای راست در سال‌های پس از انقلاب بهمن در ایران نیز زمینه‌ساز گسترش دیدگاه‌های گوناگون بورژوایی در میان روشن‌اندیشان ایرانی شد. شکست انقلاب مایه گسترش اندیشه‌های سوسیال‌دموکراتیک راست، دیدگاه فرانکفورت و نیچه در جمهوری اسلامی گردید.

برگردان و بازتاب این اندیشه‌ها در رسانه‌های اصلاح‌خواه و «چپ نو» در سال‌های گذشته دیده‌می‌شود.

با گسست ایدئولوژیک اصلاح‌خواهان از کسانی مانند مطهری، دیدگاه‌ فرانکفورت میان آن‌ها گسترش یافت. بدون تردید، بحران اندیشه‌ای که پس از ضربه جمهوری اسلامی و به‌ویژه پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم، چپ را در دوران کنونی به‌چالش کشیده‌است، دلیل‌های گوناگون دارد، ولی پس از این دو رویداد بزرگ دیدگاه‌های چپ زیر تأثیر آموزه‌های دیدگاه  فرانکفورت و شیوه‌های پوزیتیویستی رفت.

به همین دلیل، هم‌اکنون جنبش‌های کنونی نیاز دارند که با نقد این دیدگاه‌ها، به جوانان جویای حقیقت نشان دهند که این اندیشه‌ها بیشتر بازگویی و بازنویسی همان گفته های کهن و شراب کهنه در شیشه‌های تازه است.

با چالش‌هایی که دیدگاه فرانکفورت در دوران کنونی با آن روبرو هست، چپ انقلابی در ایران باید به روشنگری در باره‌ی این دیدگاه‌ها بپردازد و به جستجوی راهکارهای نوی برای بسیج نبرد طبقاتی بپردازد.

دیدگاه فرانکفورت مقوله‌های بسیاری دارد، ولی ما در این نوشته کوتاه به مقوله های کلیدی مانند دیدگاه انتقادی، دیالکتیک نفی، الهیات نفی و اصل امید می‌پردازیم. در پایان با بررسی کارایی عملی این مقوله‌های دیدگاه فرانکفورت، آن را نقد خواهیم کرد.

دیدگاه انتقادی

دیدگاه انتقادی می‌کوشد در باره‌ی ایدئولوژی‌هایی مانند سرمایه‌داری یا فرهنگ توده‌ای که ابزار پاسبانی از سرکردگی بورژوازی هستند روشنگری کند. این دیدگاه که در پی رهایی انسان است نشان می‌دهد چگونه نظام‌های اقتصادی بهره‌کش، آگاهی دروغین می‌آفرینند  و با کمک ابزارهایی چون رسانه، آموزش و فرهنگ، نابرابری را بازتولید می‌کنند.

دیدگاه انتقادی رویکردی میان‌رشته‌ای دارد که از فلسفه، جامعه‌شناسی، اقتصاد سیاسی و روانکاوی برای تحلیل سازوکارهای سرکردگی بهره‌جویی می‌کند. دیدگاه فرانکفورت در پی شناخت و تحلیل ساختارهای فرهنگی و اجتماعی بود و گاهی یک نقد انتقادی به‌ویژه به نهادهای سرمایه‌داری و نظام‌های اقتصادی و اجتماعی هم داشت.

دیالکتیک نفی

دیالکتیک نفی، مقوله بنیادی در اندیشه‌ی هگل است که پس از او از سوی مارکس و سپس اندیشمندان دیدگاه فرانکفورت مانند آدورنو بازخوانی و بازآفرینی شد. هگل تاریخ و اندیشه را فرایندی می‌دانست که با تضاد و نفی پیش می‌رود: یک پدیده (تز) با ضد خود (آنتی‌تز) روبرو  می‌شود، و این تضاد به سنتز، یعنی پدیده‌ای نو فرا می‌روید. این فرآیند «نفی» نام دارد—که هم بخش‌هایی از پدیده را نگه می‌دارد و هم آن را دگرگون می‌کند و فرا می‌رویاند.

مارکس این مقوله را به دامنه مادی و اجتماعی کشاند. او بر این باور بود که نظام سرمایه‌داری در درون خود تضادهایی دارد که در پایان به فروپاشی آن و پدید آمدن جامعه‌ای نو خواهد انجامید. مقوله دیالکتیک نفی با پافشاری بر «نفیِ» ، به گونه‌ای فراتر از دیالکتیک کلاسیک جلو می‌رود.

آدورنو، خوش‌بینی دیالکتیک کلاسیک را نمی‌پذیرد و بر «دیالکتیک منفی» پافشاری  می‌کند. وارونه هگل و مارکس که بر این باور بودند که تضادها بی گمان به سنتز می‌رسند، آدورنو  پیشرفت تاریخ را نمی‌پذیرفت. آدورنو می‌گفت که ما نمی‌توانیم رنج را با پیشرفت تاریخ مرهم دهیم. از دید او، نقد باید همیشگی باشد، بدون امید به پایان یا راه‌حل پایانی.

در دیالکتیک نفی، اندیشه به معنای نفی است: یعنی اندیشه‌ی راستین آن است که رویدادها و پدیده‌ها را زیر پرسش ببرد، تضادها را آشکار کند، و هیچ‌گاه به سازش یا پایان نرسد. مفاهیمی چون آزادی، دادگری یا پیشرفت باید همواره از نو بررسی شوند، چرا که به پوششی برای سرکردگی دگرگون می شوند. به‌ویژه در جهان مدرن، جایی که سرمایه‌داری، فرهنگ توده‌ای و ایدئولوژی‌های بورژوازی تلاش می‌کنند نظام بسته بسازند، دیالکتیک منفی وظیفه دارد این تضادها را زنده نگه دارد.

وظیفه‌ی دیالکتیک منفی، نه ساختن نظامی نو، بل‌که ویرانی افسانه‌ی نظام‌های مطلق است.

  نفی الاهیاتی: رازآلودگی مارکسیسم  

یکی از بزرگ‌ترین بازتاب‌های «دیالکتیک نفی» زمانی رخ می‌دهد که این دیدگاه بی‌پرده به «الهیات نفی» دگرگون می‌شود. در این دگرگونی، «الهیات نفی» خدا را نه هم چون یک پدیده فرامادی و ماورایی، بل‌که در چارچوبی می‌بیند که توانایی‌های او را مرزبندی می‌سازد. به‌جای پافشاری بر نیروی بیکران الهی، این دیدگاه مرزهایی برای خدا می‌سازد که گاه در تضاد با درک انسانی از عدالت و حکمت است.

الاهیات منفی شاخه‌ای از عرفان و مسیحی است که خداوند را از هر مقوله‌ای فراتر می‌داند که  انسان نمی‌تواند او را با واژگان یا مقوله‌های انسانی درک کند. این آیین می‌گوید که زبان و منطق در برابر راز الاهی ناتوان‌اند. هرچه بیشتر درباره‌ی خدا بگوییم، بیشتر از حقیقت او دور می‌شویم، و تنها از راه نفی و خاموشی است که می‌توان به او نزدیک شد. تنها راه سخن گفتن از خداوند، راه نفی است: ما تنها می‌توانیم بگوییم خدا نه مادی است، نه مرز دارد، نه زمانی است، نه درک شدنی.

پیوند میان الاهیات نفی و دیالکتیک نفی در دیدگاه فرانکفورت به‌ویژه در نوشته آدورنو و والتر بنیامین دیده می‌شود. در هر دو رویکرد، بر ناتوانی زبان برای درک حقیقت پافشاری می‌شود. همان‌گونه که الاهیات نفی از تعریف خداوند پرهیز می‌کند، دیالکتیک منفی نیز از پیش‌گزاری  حقیقت یا راه‌حل‌ها دوری می‌کند.

اصل امید

گرایش الاهیاتی دیدگاه فرانکفورت، به‌ویژه در اندیشه ارنست بلوخ  (Ernst Bloch) و مقوله «اصل امید» (The Principle of Hope)، آموزه‌های انقلابی را با آرزوهای پنداری جایگزین می‌کند. ارنست بلوخ، فیلسوف آلمانی و از اندیشمندان دیدگاه  فرانکفورت نبود، در نوشته بزرگ خود با «اصل امید» که در سال‌های ۱۹۵۴ تا ۱۹۵۹ نوشته‌شد، تلاش کرد مارکسیسم را با الهیات رهایی‌بخش و فلسفهٔ امید پیوند بزند. بلوخ بر نقش امید به آینده‌ای رهایی‌یافته هم چون نیروی تکانه تاریخ و انقلاب می‌نگریست.

در اندیشهٔ بلوخ، امید یک مقوله ایستا یا  احساسی نیست، بل‌که «امید آگاهانه» است که در پهنه نبرد طبقاتی و دگرگونی‌های اجتماعی معنا پیدا می‌کند. از نگاه او، انسان همواره در اندیشیدن به چیزی است که هنوز نیست، به آن‌چه هنوز پدید نیامده، و همین جست‌وجو نیروی پیش‌برنده تاریخ است. بدین‌گونه، امید یک آرزوی شخصی یا ذهنی نیست، بل‌که سازه‌ای دیالکتیکی و تاریخی در فرایند دگرگونی اجتماعی به شمر می‌رود.

بلوخ در همین راستا، اتوپیا را نیز نه یک پندار بی‌پایه، بل‌که بخشی واقعی فرایند دیالکتیکی مارکسیسم می‌دانست. او باور داشت که اتوپیاهای رهایی‌بخش مانند آرمان جامعه بی‌طبقه، بر پایه شور انسانی و تضادهای عینی در دل تاریخ نمو می‌کنند و می‌توانند تکانه دگرگونی اجتماعی باشند.

در کنار این، بلوخ به‌ویژه زیر تاثیر الهیات رادیکالی چون الهیات توماس مونتسر، بر این باور بود که مقوله‌هایی چون «بهشت روی زمین» می‌توانند هم‌راستا با هدف انقلاب سوسیالیستی باشد . از دید او، مارکس راه پیامبران برابری- و دادخواه را دنبال کرد و رهایی‌ مذهبی را با سیاست پیوند داد.

انتقاد از دیدگاه فرانکفورت

یک نقد مارکسیستی-لنینیستی از مفاهیم «دیالکتیک نفی» و «الهیات نفی» در دیدگاه فرانکفورت باید در چارچوب گسترده‌تر نبرد تاریخی و ایدئولوژیک میان ماتریالیسم انقلابی و ایده‌الیسم بورژوایی آغاز شود. هرچند دیدگاه فرانکفورت خود را در چارچوب مارکسیسم می‌گذارد، کژاندیشی اندیشه—به‌ویژه نپذیرفتن سوسیالیسم علمی، ماتریالیسم تاریخی و نقش انقلابی پرولتاریا—آن را به ایده‌الیسم بورژوایی دگرگون می‌کند و به عمل انقلابی و برپایی هدف‌های  سوسیالیستی ضربه می‌زند.

این دیدگاه با نپذیرفتن اصل‌های بنیادی مارکسیسم پرداخته و فلسفه‌ای مجرد و غیرعملی را برپا ساخته‌است.

این دیدگاه ایده‌الیسم را جایگزین ماتریالیسم  کرد. این دیدگاه، وارونه دیدگاه‌های مادی‌گرایانه، به پهنه‌های فرهنگی و اجتماعی می‌پردازد و به‌جای تمرکز بر شرایط مادی بهره‌کشی، خود را به فرهنگ، ایدئولوژی و “دیدگاه انتقادی” دگرگون ساخت. “دیدگاه انتقادی”، مارکسیسم را از یک علم انقلاب به یک فلسفه ناامیدی دگرگون کرد، که در پایان به دوری  روشن‌اندیشان بورژوایی از عمل انقلابی و جابه‌جایی آن با نقد انجامید. دیدگاه فرانکفورت با پافشاری بر نقد همیشگی، به جای به پیش‌گزاری یک جایگزین عملی، در دام جبرگرایی فلسفی افتاد که هرگونه دگرگونی را ناشدنی جلوه می‌داد. انتقادهای بی‌پایان از جامعه سرمایه‌داری، بدون راهکارهای باورمند، تنها به رادیکالیسم نمایشی انجامید که هیچ‌گونه تاثیری واقعی بر روند دگرگونی جامعه ندارد. این رویکرد نه تنها ناتوان از دگرگونی بنیادین بود، بل‌که با دگرگون شدن به گفتمانی نخبه‌گرایانه، خود به بخشی از سیستم اندیشه سرمایه داری دگرگون شد.

هنگامی که دیالکتیک کلاسیک به سنتز و گذار از تضادها معتقد است، دیالکتیک نفی در چرخه‌ای بی‌پایان از نقد و ویرانی گرفتار می‌شود و هیچ چشم انداز جایگزینی ندارد.

برای مارکس و لنین، نفی دیالکتیکی موتور پیشرفت تاریخی است؛ به‌سخن دیگر، نبرد تضادها در بستر مادی—که به‌ویژه در نبرد طبقاتی و کشمکش‌های نیروهای تولیدی با روابط تولید خود را نشان می‌دهد—به دگرگونی انقلابی می‌انجامد. با این همه، دیدگاه فرانکفورت دیالکتیک را از نبرد طبقاتی جدا کرد و به جای آن، نفی را به یک ورزش مجرد و ذهنی دگرگون کرد. در این دیدگاه، دیالکتیک نفی آدورنو هیچ‌گونه درهم‌آمیزی یا هم‌زیستی‌ای را نمی‌پذیرد و در نتیجه به نومیدی می‌انجامد که توان  هرگونه حل انقلابی را از میان می‌برد.

در این فلسفه، مقوله «دیالکتیک نفی» هم‌چون فرآیند پیچیده و غیرعملی نفی تضادهای کنونی در جامعه را در پیش می‌گذارد. دیالکتیک نفی که برای نقد ساختارهای سرمایه‌داری پدید آمده‌بود، از آن‌جایی که به دام تجریداندیشی افتاد، نتوانست راه‌حل‌های عملی برای دگرگونی  اجتماعی به پیش پا بگذارد. اگرچه هدف اصلی آن نقد و بازسازی جامعه بود، اما در عمل بیشتر به پایداری شرایط کمک کرد.

«دیالکتیک نفی» در عمل به اتوپیا و تئولوژی نفی می‌انجامد. در اینجا، نفی دیالکتیکی به‌جای آن‌که به آلترناتیو انقلابی بینجامد، به تئولوژی نفی دگرگون می‌شود؛ یعنی تنها پرستش نقد  بدون هدف و بدون هیچ چشم‌اندازی برای دگرگونی. در نتیجه، این اندیشمندان که خود را انقلابی می‌خوانند، در دام فلسفه‌بافی مجرد می‌افتند که هیچ تاثیری بر واقعیت اجتماعی ندارد.

دیدگاه فرانکفورت هم‌زمان با نقد پوزیتیویسم (دانش تجربه‌گرایی)، هرگونه شناخت عینی از جامعه را زیر پرسش می‌برد. اما این نقد، در پایان به نفی هرگونه دانش اثباتی می‌رسد که خود به  پوچ‌انگاری معرفت‌شناختی می‌انجامد. اگر هیچ پیمانه‌ای برای سنجش واقعیت نیست، چگونه می‌توان به دگرگونی امیدوار بود؟ در این نقطه، دیالکتیک نفی به‌جای آن‌که ابزاری برای رهایی باشد، ناامیدی، سرخوردگی و ناکارایی را گسترش می‌دهد.

دیالکتیک نفی، با این‌که در نمای بیرونی خود رادیکال است، ولی با بی‌عملی خود به  مشروعیت‌بخشی سیستم می‌پردازد. این مقوله هرگونه بهبودی را نشدنی می‌داند، اما انقلاب را نیز غیرعملی می‌سازد. نبرد را از پهنه عمل به دور و به دامنه انتزاع فلسفی جابجا می‌کند و با نقد بی‌جان بدون هرگونه آلترناتیو، در عمل هیچ راهی برای دگرگونی نشان نمی‌دهد. اندیشمندان آن نتوانستند پلی بین دیدگاه و عمل انقلابی بسازند.

به همین دلیل است که برخی منتقدان دیدگاه فرانکفورت را «چپ محافظه‌کار» می‌نامند، زیرا نقدهای این دیدگاه نه تنها به دگرگونی کمک نمی‌کنند، بل‌که به پایداری سیستم کنونی یاری می‌رسانند.

در نتیجه، به جای پیشبرد نبرد رهایی‌بخش، دیدگاه فرانکفورت به حاشیه‌رانی جنبش‌های واقعی و پایداری شرایط کنونی کمک کرد.

نفوذ والتر بنیامین به اندیشه دیدگاه فرانکفورت، اندیشه نیمه‌الاهیاتی را که به‌ویژه در دیدگاه مسیحی‌وار او درباره تاریخ و انقلاب نمایان می‌شود را به این دیدگاه افزود. این افزودگی یک گونه پس‌رفت به ایده‌الیسم پیشامارکسیستی را نشان می‌دهد که با نگاه ماتریالیستی و علمی مارکس و لنین در تضاد است. یکی از اصلی‌ترین ویژگی‌های این دگرگونی، جایگزینی نبرد طبقاتی با گسست عرفانی است. بنیامین در تزهای فلسفه تاریخ خود، انقلاب را هم چون یک ایست الهی می‌بیند، نه نتیجه نبرد طبقاتی سازمان‌یافته. این دیدگاه بنیامین، که با نگاه فلسفی‌اش به تاریخ و انقلاب پیوند خورده، سازه های  ضدماتریالیستی را به دیدگاه فرانکفورت رخنه داد. به‌ویژه، با کاربرد الهیات، این دیدگاه گنگی و تاریک‌اندیشی ایده‌الیستی را به مارکسیسم رخنه می‌دهد و پایه  علمی آن را کم‌توان می‌سازد. در این راستا، لنین به این گرایش‌ها یورش و آن‌ها را کژاندیشی  بورژوایی می‌داند که پرولتاریا را از شناخت علمی و عمل انقلابی باز می‌دارد. لنین در نوشته‌های خود، همچون «ماتریالیسم و امپریو-انتقادیسم»، این گرایش‌های ایده‌الیستی را بازارنده پیشبرد نبرد طبقاتی می‌داند.

رویکرد «اصل امید» بلوخ با انتقاداتی از سوی مارکسیست‌های انقلابی روبرو شد. آن‌ها می‌گفتند که پافشاری بی‌اندازه بر امید، ما را از تحلیل عینی و مادی شرایط اجتماعی و جایگزینی عمل انقلابی به دور می‌کند و به معنویت‌گرایی مجرد می‌کشاند. به باور منتقدان، تلاش بلوخ برای پیوند دادن مارکسیسم با الهیات به بنیان علمی و ماتریالیستی سوسیالیسم ضربه می‌زند. افزون بر این، او با نادیده گرفتن از نقش حزب پیشرو و ابزارهای عملی انقلاب نیز امید را یک نیروی معنوی ساخت تا افزاری در راه دگرگونی.

جنبش‌های رادیکال برای پیشبرد هدف‌های خود نیازمند راهبردهای عملی هستند، اما این دیدگاه با دگرگون شدن به یک روند اندیشه، انرژی انتقادی را به‌سوی گفتمان‌های نخبه‌گرایانه رهبری می‌کند. نظریه «دیالکتیک نفی» و تحلیل‌های پوزیتیویستی، نه تنها نبرد اجتماعی را به کژراهه کشاند، بل‌که با گسترش اندیشه رفرمیستی به دفاع از سیستم‌ سرمایه‌داری پرداخت.

دیدگاه فرانکفورت نقش حزب پیشرو را نیز نمی‌پذیرد. لنین پافشاری داشت که ماتریالیسم دیالکتیکی باید با نبرد انقلابی سازمان‌یافته به‌کار گرفته شود و با این روش به دستیابی هدف‌های انقلابی برسد. اما نفی انتزاعی دیدگاه فرانکفورت، به‌ویژه با نپذیرفتن پیشاهنگ  انقلابی (پرولتاریا) در هر شکل عینی، به ناکنشی می‌انجامد. به این معناست که هیچ نیروی سازمان‌یافته‌ای برای انجام دگرگونی های اجتماعی و سیاسی به‌کار گرفته نمی‌شود و دیدگاه در عمل در برابر هرگونه دگرگونی اجتماعی می‌ایستد.

مارکوزه در «انسان تک‌ساحتی» به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه سیستم سرمایه‌داری حتا  نقدها را نیز به سوی خود می‌کشد و خنثا می‌کند. با این همه، خود او نیز در پایان به دام یوتوپیانیسم (Utopianism)غیرعملی می‌افتد که با باور به آرمان‌شهری دست نیافتنی، توان دگرگونی شرایط از خود به دور می‌کند.

پیامدهای سیاسی: رفورمیسم و ضدانقلاب

کژاندیشی دیدگاه فرانکفورت نه تنها از دید فلسفی، بل‌که پیامدهای سیاسی به هم‌راه داشت. یکی از پیامدهای مهم این کژاندیشی، دوری از انقلاب پرولتاریایی بود. دیدگاه فرانکفورت به‌جای پافشاری بر سازمان‌دهی انقلابی، راه را برای چپ‌ ناشکیبا و نومیدی فرهنگی باز کرد.

این دگرگونی‌ها به جابجایی دیدگاه فرانکفورت از پهنه نبرد به آکادمی بورژوایی انجامید. خرده‌گیری این دیدگاه از سرمایه‌داری به‌ویژه به دیدگاه انتقادی لیبرال گرایش پیدا کرد و به کاهش اثرگذاری عملی جنبش کارگری در دنیای واقعی انجامید. این روند از آن‌جا که استراتژی انقلابی را با انتقادهای بی‌پایان جایگزین کرد، دیدگاه فرانکفورت را بیشتر به یک تحلیل بی‌پایان و نظریه‌پردازی دگرگون کرد، که هیچ‌گونه راه‌حل عملی برای چالش‌های اجتماعی و طبقاتی ندارد.

این نگرش نه‌تنها نتوانست به پیشبرد انقلاب اجتماعی کمک کند، بل‌که نتواست فراتر از سرمایه‌داری رود و در پایان به بن‌بست‌های نظری و عملی برخورد. این دگرگونی، مایه جدایی این دیدگاه از جنبش‌های انقلابی و دگرگونی‌های واقعی اجتماعی شد، تاثیر منفی بر روی چپ و نیروهای انقلابی در دهه‌های پس از آن داشت.

در مارکسیسم، نفی دیالکتیکی تنها یک مقوله فلسفی مجرد نیست بل‌که بخشی جدایی‌ناپذیر از نبرد  طبقاتی است. این نفی باید در نبرد طبقاتی ریشه داشته باشد و نه در گمانه‌زنی‌های ذهنی و مجرد .

از دیدگاه مارکسیست‌های انقلابی، این تلاش به دور شدن از پراکسیس انقلابی و گرایش به فلسفه‌پردازی و اتوپیاسازی انجامیده‌است. این دیدگاه، به جای عمل انقلابی و سازمان‌یافته، سخن از «امید» می‌راند که نقشی مانند دین «افیون توده‌ها» بازی می‌کند. در این‌جا، دیدگاه فرانکفورت به سوی یک آرمان‌شهر پنداری و غیرعملی می‌رود.

نفوذ بنیامین در دیدگاه فرانکفورت، فلسفه و تاریخ را به‌جای کاربرد برای دگرگونی‌های  اجتماعی و مادی، به آموزه‌های مسیحی و الهیاتی دگرگون کرد. این  گسست از مارکسیسم ، رویکردی ایده‌الیستی و غیردیالکتیکی به‌ این دیدگاه داده‌است که نه‌تنها از ویژگی‌های بنیادین ماتریالیسم تاریخی به دور شده‌است، بل‌که در پایان با دوری از عمل انقلابی با فلسفه‌بافی  روی می‌آورد.

وارونه دیدگاه فرانکفورت که به‌ویژه در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم، به سوی اندیشه مجرد  و نقد‌های فلسفی کشیده‌شد، مارکسیسم بر این باور است که برای پیشبرد نبرد طبقاتی و دگرگونی اجتماعی، باید عمل کرد و تئوری را به ابزار عمل انقلابی دگرگون کرد. تئوری چپ باید به دگرگونی‌های اجتماعی و سیاسی کمک کند، نه این‌که در دایره‌های بسته آکادمیک بماند.

پایان‌سخن

چپ انقلابی باید با پیگیری استراتژی انقلابی در پایبندی به دیدگاه طبقاتی در نبرد اجتماعی، بتواند با مرزهای روشن در برابر «چپ» غیرانقلابی، رفرمیستی و سوسیال‌دموکراتیک راست، دیدگاه سیاسی مستقل خود را به پیش بگذارد. نباید زیر تاثیر دیدگاه‌های ضدکمونیستی که مارکس، انگلس، لنین و دیگر اندیشمندان مارکسیست را «کهنه» یا «افسانه» می‌دانند، از تلاش برای شناخت نبرد طبقاتی و درک ماتریالیستی تاریخ و جامعه باز ایستاد. پایبندی به روش و اسلوب شناخت دیالکتیکی تنها راه فهم روندهای زندگی اجتماعی است. از این‌رو، شناخت دیدگاه‌ فرانکفورت می‌تواند به درک تضاد اصلی اجتماعی که ریشه در نبرد طبقاتی دارد، کمک کند و به ما در برابر چالش‌های سیاسی و تضادهای روزمره در جنبش‌های اجتماعی یاری رساند.

برای همین، مارکسیسم نمی‌تواند و نباید از نقدهای دیدگاه فرانکفورت در باره‌ی سرمایه‌داری چشم‌پوشی کند، اما باید آن‌ها را از فلسفه‌مجرد بیرون آورد و به ابزاری برای عمل انقلابی دگرگون نماید. این کار تنها با سازماندهی جنبش به رهبری طبقه کارگر و پیشگامانش، دگرگونی نقد به آگاهی توده‌ای و پیوند زدن نبرد فرهنگی با نبرد طبقاتی شدنی است. به جای آن‌که مانند فرانکفورتی‌ها در دام «نفی بی پایان» بیفتیم، باید نقد را به پیشران انقلاب اجتماعی دگرگون کنیم—چرا که همان‌گونه که مارکس گفت فلسفه واقعی، نه در تفسیر جهان، بل‌که در دگرگونی آن است. دیدگاه فرانکفورت به خوبی نشان داد که سرمایه‌داری چگونه با شیوه فرهنگ و ایدئولوژی، سرکردگی خود را پایدار می‌کند. اما مارکسیسم انقلابی باید این نقد را از باشگاه‌های روشن‌اندیشی بیرون آورد و با تبلیغ و آموزش سیاسی، آن را جنگ افزار دست پرولتاریا سازد.

اگر مقوله امیدِ در دیدگاه فرانکفورت مانند نوشته‌های رفیق طبری در چارچوب نبرد طبقاتی و سازمان‌دهی انقلابی به کار برده‌شود، می‌تواند سدی در برابر نومیدی و بدبینی‌ای باشد که برخی گرایش‌های دیدگاه فرانکفورت را در بر گرفته‌بود.

سرچشمه‌های کمکی

احسان طبری: نوشته های فلسفی و اجتماعی. جلد یک و دو – انتشارات حزب توده ایران

Adorno, Theodor. Negative Dialectics. Continuum, 1973

Marcuse, Herbert. One-Dimensional Man. Beacon Press, 1964

Habermas, Jürgen. Knowledge and Human Interests. Beacon Press, 1971

Bloch, Ernst. The Principle of Hope. MIT Press, 1986

Lenin, V.I. Materialism and Empirio-Criticism. Progress Publishers, 1970

Wheatland, Thomas. The Frankfurt School in Exile. University of Minnesota Press, 2009

Marx, Karl. Capital, Volume 1. Penguin Classics, 1990

Hegel, G.W.F. Phenomenology of Spirit. Oxford University Press, 1977