مطبوعات و سرمایه: ایدئولوژی طبقه‌ی حاکم در عصر دیجیتال

مارکس گفت که «ایده‌های حاکم بر هر دوران، ایده‌های طبقه‌ی حاکم آن دوران‌اند» در هر جامعه‌ی طبقاتی، طبقه‌ی مسلط، نظام ایدئولوژیک حاکم را شکل می‌دهد: از طریق کلیسا، آموزش، رسانه‌ها، و صنعت سرگرمی. در جوامع مدرن سرمایه‌داری، ابزارهای نرم‌افزاری سلطه بسیار ظریف‌تر و مؤثرتر عمل می‌کنند. رسانه‌ها، به ظاهر آزاد، در عمل تحت کنترل سرمایه‌داران و شرکت‌های تبلیغاتی‌اند. روزنامه‌ها، تلویزیون‌ها و پلتفرم‌های آنلاین، وابسته به پول آگهی‌دهنده‌ها هستند، نه به نیازهای فکری مشترکین.

رسانه‌ها اغلب در خدمت «تحلیل‌گران بی‌طرف» ظاهر می‌شوند؛ در حالی که آن‌ها در واقع نمایندگان گفتمان حاکم‌اند، نوکران سرمایه‌ی مالی. در چنین فضای مسمومی، طبقه‌ی کارگر زیر خروارها اطلاعات جانبدارانه، تحریف‌شده، پرحجم و گاه عامدانه پیچیده خفه می‌شود. این اطلاعات اغلب برای انسان‌های پرمشغله‌ای که تمام وقتشان صرف زحمت و مراقبت از خانواده می‌شود، غیرقابل دسترس و درک است. بدین ترتیب، جریان اطلاعات روزمره به چیزی سطحی، پراکنده و اغلب بی‌معنا تقلیل یافته است.

در دوران ثبات نسبی، این سلطه‌ی ایدئولوژیک به سختی شکسته می‌شود. اما در لحظاتی که جامعه دچار بحران جدی شود – مثلاً در آستانه‌ی انقلاب – نظم قدیم فرو می‌ریزد. طبقه‌ی حاکم در اداره‌ی امور ناتوان می‌شود، سردرگمی در نهادهای قدرت افزایش می‌یابد، و فضا برای آگاهی‌یابی طبقه‌ی کارگر باز می‌شود.

تنها زمانی می‌توان از آزادی واقعی مطبوعات سخن گفت که رسانه‌ها تحت کنترل دموکراتیک باشند. کنترل میلیاردرهای فناوری اطلاعات بر پلتفرم‌های دیجیتال، دخالت‌ در الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی و سانسور هدفمند، ضرورت ملی‌سازی وسایل ارتباطی در یک دولت کارگری را توجیه می‌کند. همان‌گونه که لنین در نوامبر ۱۹۱۷ نوشت:

«برای بورژوازی، آزادی مطبوعات یعنی آزادی ثروتمندان برای انتشار. برای دولت کارگری، آزادی مطبوعات یعنی رهایی مطبوعات از سلطه‌ی سرمایه، مالکیت عمومی کارخانه‌های کاغذ و چاپ، و تخصیص سهم برابر برای گروه‌های اجتماعی مختلف جهت استفاده از رسانه‌ها




آگاهی طبقاتی چگونه شکل می‌گیرد؟

نقش طبقه‌ی کارگر در تضمین آینده‌ی تمدن انسانی نقشی حیاتی و سرنوشت‌ساز است. اما این طبقه چگونه می‌تواند به آگاهی از این مسئولیت تاریخی برسد؟ چگونه طبقه‌ی کارگر از وضعیتی که صرفاً یک طبقه‌ی موجود در دل ساختار اجتماعی است  (طبقه در خود)، به موقعیتی ارتقا می‌یابد که خودآگاهانه و فعالانه برای منافع مشترک خود مبارزه می‌کند (طبقه برای خود) –، چنان‌که مارکس آن را توصیف کرد؟

پرسش اصلی این است: آگاهی جمعی از کجا می‌آید؟ یعنی، چگونه افراد کارگر درمی‌یابند که عضوی از یک طبقه‌ی اجتماعی هستند که منافع، خواسته‌ها، حقوق و وظایف مشترکی دارند و تنها از طریق کنش مشترک است که می‌توانند به رهایی دست یابند؟ آنچه در اینجا اهمیت دارد، آگاهی طبقاتی جمعی است؛ و این آگاهی بدون سازمان‌یافتگی عملاً بی‌معناست. بدون سازمان، طبقه‌ی کارگر چیزی نیست جز توده‌ای پراکنده از افراد بی‌دفاع که سرمایه‌داران می‌توانند به دلخواه آن‌ها را بازی دهند، تجزیه کنند، فریب دهند و علیه یکدیگر بشورانند.

اما سازمان‌یافتگی یعنی چه؟ در این بستر، سازمان یعنی شکل‌گیری نهادهایی همچون اتحادیه‌های کارگری که کارگران را در چارچوب حرفه یا صنعت مشخص متحد می‌کنند. این اتحادیه‌ها نه صرفاً ساختارهای اداری، بلکه محصول تجربه‌ی انباشته‌ی مبارزه‌ی طبقاتی هستند: پیمان‌های دسته‌جمعی، اعمال فشار از پایین، تصمیم‌گیری‌های دموکراتیک، کنش‌های مشترک چون اعتصابات، تظاهرات، اشغال کارخانه، جلسات عمومی، و حتی اعتصابات سراسری. بدین ترتیب، می‌توان گفت:
آگاهی = سازمان = عمل = تجربه.

آگاهی طبقاتی از بیرون به طبقه تزریق نمی‌شود. این‌گونه نیست که عده‌ای «روشنفکر سرخ» از بالا بیایند تا پیام رهایی را در گوش توده‌های ناآگاه زمزمه کنند. مارکسیست‌ها برخلاف تبلیغات بورژوایی، موعظه‌گران فریبکار نیستند. آگاهی طبقاتی یک فرآیند ارگانیک، تجربی و عینی است که از دل مبارزه‌ی واقعی و به گفته مارکس از همکاری آنهایی که میاندیشند و درد میکشند (روشنفکران چپ) با انهایی که درد میکشند و میاندیشند (کارگران آگاه)برمی‌خیزد.




طبقات – پدیده‌ای تاریخی- ۴

در آینده‌ای کمونیستی، تولید به‌شکل خودکار و فراگیر انجام خواهد شد، بدون نیاز به کار اجباری انسان. جامعه‌ای بی‌طبقه و بی‌دولت پدید خواهد آمد، که در آن منابع به‌طور برابر و بدون مالکیت خصوصی در اختیار همگان قرار دارد. فناوری، به‌جای خدمت به سود، در خدمت انسان و طبیعت خواهد بود.

در چنین جامعه‌ای، آموزش، هنر، علم، خلاقیت و پیوندهای انسانی جایگزین اضطراب اقتصادی و رقابت کور خواهند شد. انسان دیگر ابزار تولید نخواهد بود، بلکه به هدف اصلی توسعه‌ی تمدن تبدیل می‌شود.

مارکس در «نقد برنامه‌ی گوتا» به زیبایی چنین جامعه‌ای را توصیف می‌کند:
هرکس به اندازه توانش کمک می‌کند، و هرکس بر اساس نیازش دریافت می‌کند.”

یا سوسیالیسم، یا بربریت

در جهانی که بحران‌های سرمایه‌داری به مرزهای ویرانی محیط زیست، نابودی نیروی کار و فروپاشی فرهنگی رسیده‌اند، ما بر سر یک دوراهی تاریخی قرار داریم: یا گذار به سوسیالیسم و کمونیسم، یا فرو رفتن در بربریت جنگ، فقر، و زوال تمدن.

تاریخ نشان داده که جوامع، وقتی روابط تولیدی موجود مانع رشد نیروهای مولد شوند، دیر یا زود ناگزیر به تحول انقلابی می‌شوند. امروز، بیش از هر زمان دیگری، ضرورت دارد که نیروی کار جهانی خود را سازمان دهد، آگاه شود، و برای خلق جامعه‌ای انسانی، دموکراتیک، عادلانه و پایدار، تلاش کند.




خاورمیانه در آتش؛ نقش آمریکا و اسرائیل در بی‌ثباتی جهانی

آمریکا و اسرائیل نه تنها خاورمیانه، بلکه تمام جهان را به سوی بی‌ثباتی سوق می‌دهند. از حمله به عراق و افغانستان تا تحریم‌های ظالمانه علیه ایران و ونزوئلا، از اشغال فلسطین تا دخالت در اوکراین و تایوان، ردپای این دو کشور در تمام بحران‌های اخیر دیده می‌شود.

در خاورمیانه، آمریکا با ایجاد گروه‌های تروریستی مانند داعش و سپس ادعای مبارزه با آنها، بازی دوگانه‌ای انجام داده که تنها نتیجه‌اش گسترش خشونت بوده است. اسرائیل نیز با ترور دانشمندان و حمله به تأسیسات هسته‌ای کشورهای دیگر، قوانین بین‌المللی را نقض می‌کند، اما به لطف حمایت آمریکا، هرگز پاسخگوی این جنایات نیست.

اما این سیاست‌ها تنها به خاورمیانه محدود نمی‌شود. امروز شاهدیم که چگونه آمریکا با تحریک تنش در دریای جنوبی چین و شبه‌جزیره کره، شرق آسیا را نیز به سوی جنگ سوق می‌دهد. اسرائیل نیز با همکاری با کشورهای مرتجع عربی، تلاش می‌کند تا یک جبهه واحد علیه ایران تشکیل دهد که نتیجه‌اش تنها افزایش تنش‌ها در منطقه خواهد بود.

آیا این همان نظم جهانی است که آمریکا وعده می‌دهد؟ نظمی که در آن تنها قدرت‌های بزرگ حق زندگی دارند و دیگران باید مطیع باشند؟ زمان آن رسیده که ملت‌های جهان در برابر این سیاست‌های جنگ‌طلبانه بایستند و خواستار صلح عادلانه شوند.




طبقات – پدیده‌ای تاریخی- ۳

در اروپا، ساختارهای طبقاتی از برده‌داری به فئودالیسم تغییر کرد و سپس با پیدایش بورژوازی و طبقه‌ی کارگر صنعتی، به سرمایه‌داری رسید. در هر مرحله، رشد نیروهای مولد (مانند ابزار تولید، دانش کشاورزی و مهارت‌های فنی) باعث شکل‌گیری روابط تولیدی جدید شد که در ابتدا مناسب بودند، اما بعدها خود به مانعی در برابر رشد تبدیل شدند.

مارکس در سال ۱۸۵۹ با دقت نوشت: «روابط تولیدی در آغاز، به توسعه‌ی نیروهای مولده کمک می‌کنند، ولی در مرحله‌ای، به بند و زنجیر آن تبدیل می‌شوند اینجاست که دوره‌ی انقلاب اجتماعی آغاز می‌شود. یعنی زمانی که جامعه دیگر نمی‌تواند در قالب ساختارهای موجود رشد کند و به‌سوی شکل‌های نوینی از سازماندهی حرکت می‌کند.

از اواخر قرن نوزدهم، با گذار سرمایه‌داری به مرحله‌ی امپریالیسم، سرمایه‌گذاری به‌جای صنایع مولد، به‌سمت صنایع نظامی، نظارت، و کنترل سوق پیدا کرد. نیروهای مولده، که می‌توانستند رفاه و آزادی را افزایش دهند، به ابزار سلطه و تخریب بدل شدند.

بحران‌های سرمایه‌داری و ضرورت گذار به سوسیالیسم

در سرمایه‌داری امروز، فناوری‌های اطلاعاتی، هوش مصنوعی، ربات‌ها و ابزارهای نظارتی به‌جای آزادسازی انسان، باعث حذف او از بازار کار شده‌اند. بیکاری گسترده، گسترش فقر، بحران روانی، اعتیاد، و زوال فرهنگی نشانه‌هایی از بحران تمدنی سرمایه‌داری‌اند. نرخ زاد و ولد کاهش یافته، امید به زندگی در برخی جوامع شروع به افت کرده، و ترس از جنگ‌های جهانی و فاجعه‌های زیست‌محیطی افزایش یافته است.

مارکس هشدار داده بود که مالکیت خصوصی، زمانی که با نیروهای مولده‌ی پیشرفته سازگار نباشد، نه تنها کارآمد نیست، بلکه تبدیل به مانع ویرانگر می‌شود. اکنون در مرحله‌ای هستیم که تکنولوژی می‌تواند ما را از کار اجباری رها کند، اما در عمل به وسیله‌ای برای استثمار شدیدتر بدل شده است.




تحریم‌های آمریکا: فشار اقتصادی، پیامدهای انسانی و چالش‌های حقوقی

مقاله ۱۴/۱۴۰۴
۸ تیر ۱۴۰۴، ۲۹ ژوئن ۲۰۲۵

پیش‌گفتار  

سال‌هاست که ایالات متحده، خود را نگهبان آزادی و فریادگر مردم‌سالاری می‌نمایاند. امریکا روبند خوش‌رنگ بر چهره‌ای زده‌است که در پس آن، باد آزادی نمی‌وزد و آفتاب عدالت نمی‌تابد. اما چه بسیار کشورهایی چون ونزوئلا، روسیه، ایران، و کوبای زخمی، که مزه تلخ شمشیر خاموش تحریم‌ها را چشیده‌اند. شمشیری بی‌صدا، اما برنده‌تر از جنگ، که نه از برای داد، که از برای فرمانروایی است.

این فشارها، نه پیام‌آور عدالت‌اند و نه نگهبان صلح، و نه دموکراسی به ارمغان می‌آورند. این فشارها، ابزار آشوب‌اند؛ برای شکستن اندام مردمان آزاده، برای ویران ساختن سازه‌های ملی، برای رام کردن روان‌های شورشی که زورگویی را نافرمان است. این فشار نه لبخند دموکراسی، که اشک یتیمی‌ست در کنج خاموشی؛ نه دست یاری‌گر، که دست ناپاکی‌ست که نان، دارو، از کودکِ بی‌پناه دریغ می‌کند.

هنگامی که این تازیانه اقتصادی فرود می‌آید، تن هم طبقه‌های بورژوازی جهانی را به درد نمی‌آورد؛ بیش از همه، این مردم‌اند – بی‌صدا، بی‌پناه – که می‌سوزند. این تازیانه اقتصادی نه به پشت آنان که در کاخ‌ها نشسته‌اند، بل‌که بر رخ آنان که در کوچه‌ها نان می‌جویند نواخته می‌شود. این سنگدلان سودجو برای سرکردگی خود، برای برده‌داری خود، قانون را چون پرده‌ای بر پنجره‌ی سیاست می‌کشند و با نام حقوق بشر، راه انسانیت را می‌بندند. به ویژه در بیست سال گذشته، این روشِ یک جنگ‌افزار خاموشی شده‌است، که با لبخند دیپلماسی می‌آید، اما بذر گرسنگی، بیماری و کوچ می‌کارد. فشارهای اقتصادی، روایت دردناکی‌ست از زمانی که در آن، سزای گناهان یک کشور نه در یک دادگاه، بل‌که از سوی امپریالیسم غرب بررسی می‌شود.

پیامدهای تحریم نه در آمار مرگ و کوچ و اندوه، داوری می‌شود، بل‌که با فرمان‌پذیری کشورها و سرسپردگی آن‌ها اندازه گیری می‌شود. آیا جهان، این بانگ خاموش را خواهد شنید؟

زیان انسانی فشارهای اقتصادی

از سال ۲۰۱۷، ایالات متحده فشارهای زمین‌گیر کننده‌ای بر ونزوئلا آورده، درآمد نفتی‌اش را بسته، دادوستد مالی‌اش را بریده و  دسترسی به دارایی‌های بیرون مرزی‌اش را دشوار کرده‌است. پیامد آن؟ گرسنگی و مرگ و میر انسانها. بر پایه گزارش سال ۲۰۱۹ «مرکز پژوهش‌های اقتصادی و راهبردی»، فشارهای آمریکا میان سال‌های ۲۰۱۷ تا ۲۰۱۸ تنها به دلیل نبود دسترسی به دارو و خوراک مایه مرگ بیش از ۴۰ هزار تن شده‌اند. آمریکا می‌گوید پشتیبان مردم‌سالاری است، اما مردم ونزوئلا را به‌دلیل سر باز زدن از دگرگونی سیاسی آمریکایی گوشمالی می‌دهد.

آمریکا ونزوئلا را به‌دلیل “یکه‌سالاری” زیر فشار می‌گذارد، اما پشتیبان رژیم‌های سرکوب‌گر مانند عربستان است. جنگ روسیه را نکوهش می‌کند، ولی  به اسرائیل که به دستیازی سرزمین فلسطینیان پرداخته و کودکان در غزه را می‌کشد کمک مالی و نظامی می‌کند.

اقتصاددان ونزوئلایی فرانسیسکو رودریگز (Francisco Rodríguez)، استاد روابط میان‌کشوری در دانشگاه دنور، کتابی با نام فروپاشی ونزوئلا: سیاست زمین سوخته و نابودی اقتصادی، ۲۰۱۲ تا ۲۰۲۰ (“The Collapse of Venezuela: Scorched Earth Politics and Economic Decline, 2012-20)نوشته‌است. او که خود میانه‌رو و از خرده‌گیران دولت ونزوئلا است، تجربه دست‌اولی از  ویرانگری  فشارهای اقتصادی دارد. او از تک کالایی ونزوئلا و وابستگی به درآمدهای نفتی، سرپرستی ناتوان در دوران زمامداری نیکولاس مادورو و آلایش مالی (فساد) دولت خرده می‌گیرد. با این همه، به باور رودریگز، تحریم‌های ایالات متحده، به‌ویژه از سال ۲۰۱۷ به پس ضربه‌ای سهمگین به اقتصاد ونزوئلا زده است. این تحریم‌ها، به گفته او، مایه کاهش درآمدهای ارزی کشور و در نتیجه کاهش توان دولت در واردات کالاهای برجسته چون غذا و دارو شدند. به گفته رودریگز، پس از تحریم‌های نفتی سال ۲۰۱۹، تولید نفت ونزوئلا از ۲.۵ میلیون بشکه در روز در سال ۲۰۱۲ به کمتر از ۴۰۰ هزار بشکه در روز افت کرد؛ افتی فاجعه‌بار برای کشوری که ۹۰ درصد درآمد صادراتی‌اش وابسته به نفت است.

آلفرد دو زایاس(Alfred de Zayas)، حقوقدان کوبایی‌-آمریکایی و کارشناس پیشین سازمان ملل که از سال ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۸ نماینده ویژه سازمان ملل برای پشتیبانی از نظم مردم‌سالار و دادگرانه جهانی بود، نیز فشارهای آمریکا علیه ونزوئلا را «محاصره‌ای از روزگار تاریکی» خوانده‌است. او در گفت‌وگویی با تله‌سور در فوریه ۲۰۱۸- بهمن ۱۳۹۶ و سپس در گزارش خود که در مرداد همان سال پخش شد، گفت که «هیچ گرفتاری مردمی» در ونزوئلا نیست، اما «جنگ اقتصادی» و «بندهای بازرگانی» از سوی آمریکا، کانادا و هم‌پیمانان اروپایی، سازه اصلی این رویداد است.

دو کارشناس اقتصادی، مارک ویزبروت و جفری ساکس، در گزارش ۵ اردیبهشت ۱۳۹۸ خود برای اندیشکده CEPR با نام «بندهای اقتصادی به‌سان کیفر همگانی: نمونه ونزوئلا» به این برآمد رسیدند که تحریم‌های آمریکا بر ونزوئلا، مرگ‌ومیر را در سال‌های ۲۰۱۷ تا ۲۰۱۸ به اندازه ۳۱ درصد بیشتر کرده‌اند؛ یعنی جان باختن افزون‌بر ۴۰ هزار تن. این پیش از کوچ بزرگ گروهی بود.

ایالات متحده همراه با هم‌پیمانان اروپایی، به‌روشنی از بندها چون کلید خاموش/روشن سیاسی بهره می‌برد که برای دگرگون کردن کارهای درونی ونزوئلا و دیگر کشورها کار می‌کند.

فشارهای اقتصادی آمریکا دستگاه درمانی ایران را به چالش کشیده‌است. با این‌که گفته می‌شود دارو و کمک‌های انسان ها از فشارها جداست، بانک‌ها و شرکت‌ها از ترس جریمه شدن، همکاری نمی‌کنند. این کار مایه کمبود داروهای برجسته شده‌است. گزارش سال ۲۰۲۱ سازمان دیدبان حقوق بشر نشان داد که این فشارها دسترسی ایران به واکسن کرونا را کند کرده و جان انسان‌ها را گرفته است. آمریکا می‌گوید که برای مردم ایران دلسوزی می‌کند، اما سیاست‌هایش به مردم ما و نه فرمانروایان آسیب می‌زند.

فشار اقتصادی آمریکا بر کوبا که از سال ۱۹۶۲ آغاز شده، یکی از بلندترین و سخت‌گیرانه‌ترین چنبره‌های اقتصادی در جهان نوین به‌شمار می‌رود. این فشارها بیش از ۱۳۰ میلیارد دلار زیان به کوبا زده‌اند، راه دسترسی به خوراک، دارو و پیشرفت را بسته‌اند. حتا در زمان بیماری همه‌گیر کرونا، آمریکا فشارها را افزایش داد. سازمان ملل تا کنون ۲۹ بار این فشار را نکوهش کرده‌است. با این‌ همه، امپریالیسم امریکا پافشاری می‌کند، که نشان می‌دهد این سختگیری‌ها برای پشتیبانی از مردم نیست، بل‌که برای سرکوب کشورهایی است که هم‌سو آن نیستند، برای گوشمالی دادن مردمی‌ست که فرمان پذیر نیستند. تنها در دو تا سه سال گذشته، نزدیک به ده درصد مردم کوبا در پی بسته شدن راه‌های بازرگانی از سوی آمریکا، از این کشور را کوچ کرده‌اند. همزمان، اقتصاد این کشور پس از همه‌گیری و افت گردشگری، که بزرگ‌ترین سرچشمه درآمدشان بود، با تورم و هزینه‌های سنگین دست به گریبان است.

پس از رویداد اوکراین، آمریکا فشارهای بی‌پیشینه‌ای بر روسیه آورده است: بستن ۳۰۰ میلیارد دلار دارایی، بیرون کردن بانک‌های روسی از سامانه سوئیفت، و جلوگیری از صادرات بخش کوچکی از این فشارها هستند. این کارها که با هدف کم توان کردن روسیه انجام شد، نتیجه‌ای وارونه داشت؛ کشور به دلارزدایی روی آورد و کشورهای اروپایی آسیب بیشتری دیدند. مردم روسیه با گرانی و کمبود روبرو شدند، ولی دولت هم‌چنان پابرجا ماند. فشارها نتوانستند هدف خود را برآورده کنند و تنها آرامش جهانی را برهم زدند.

فشارهای اقتصادی ناسازگار با منشور سازمان ملل متحد و قانون‌های جهانی‌اند

ادریس جزایری (Idriss Jazzairy)، نماینده ویژه سازمان جهانی برای حقوق مردم (۲۰۱۵–۲۰۲۰) از کشور الجزایر، در گزارش سال ۲۰۱۵ خود به مجمع همگانی سازمان جهانی، هشدار داد که نزدیک به یک‌سوم مردم زمین در کشورهایی زندگی می‌کنند که زیر فشارهای اقتصادی یک‌سویه‌ غربی در رنج اند. از آن زمان تاکنون، بهره‌گیری از این فشارها – به‌ویژه فشارهای دنباله‌دار که دیگر کشورها یا نهادها را نیز درگیر می‌کند – بدون پذیرش سازمان ملل افزایش یافته‌است.

این روند یک پیشامد ناگهانی نیست. این رویکرد با الگویی هماهنگ است که در پهنه جهانی به‌روشنی نمایان شده: دوگانگی «غرب در برابر دیگران» و دوستان. همین شکاف جهانی و دوگانگی مایه ریخت‌گیری و گسترش گروه کشورهای BRICS+ شده‌است.

فشارهای فراکشوری، زورگویی اقتصادی‌اند. آمریکا نه تنها کشورهایی را که دوست ندارد گوشمالی می‌دهد، بل‌که دیگر کشورها به‌دلیل دادوستد با کشورهای زیر فشار، نیز زیر فشار هستند (برای نمونه، هشدار به هند برای خرید نفت روسیه یا فشار بر چین درباره ایران). این نه نظم جهانی، بل‌که زورگویی نوین است.

این کنش‌ها بدون دریافت اجازه روشن یا پذیرش همگانی در جامعه جهانی پیاده می‌شوند. فیکرجسوس آماهازیون (Fikrejesus Amahazion) پژوهشگر، نویسنده و کارشناس سیاسی اریتره‌ای درباره آفریقا، توسعه بین‌المللی، حقوق بشر و سیاست خارجی در نوشتاری در نشریه اریتره می‌نویسد: این فشارها با قانون های جهانی، آیین یاری‌رسانی بشردوستانه، منشور سازمان جهانی و اصلهای پایه دیپلماسی و همزیستی میان کشورها سازگار نیستند. او این کنش ها را “همانند محاصره‌های سده‌های میانه” می‌داند که جای جنگ را گرفته‌اند.

آمریکا این فشارها را یک‌سویه و بدون پذیرش سازمان ملل انجام می‌دهد که این‌کار، (بند ۲-۴) پیمان سازمان ملل را زیر پا می‌گذارد . دیوان جهانی دادگستری در سال ۱۹۸۶ زورگویی آمریکا به نیکاراگوئه را نادرست دانست، ولی آمریکا امروز نیز همان روش‌ها را به‌کار می‌برد. تحریم‌های یک‌سویه و کنش‌های زورمدارانه‌ی یک‌سویه (UCM) هیچ‌گونه پشتوانه‌ی قانونی جهانی ندارند. وارونه، این کنش‌ها قانون‌های جهانی، پیمان‌های بین‌المللی چندجانبه، مانند حقوق بنیادین بشر و حق حاکمیت کشورها را زیر پا می‌گذارند.

آماهازیون گفت که این کنش‌ها، یورشی آشکار به اصل‌های  بنیادین منشور سازمان ملل متحد هستند؛ اصل‌هایی چون استقلال، برابری در حاکمیت، پرهیز از دخالت در کار درون مرزی دیگر کشورها، و چندجانبه‌گرایی. تصمیم‌گیری درباره‌ی تحریم‌ها، تنها در دست شورای امنیت است. از این رو، زیر پا گذاشتن ماده‌ی ۴۱ به معنای زیر پا گذاشتن ماده‌ی ۱۰۳ از بخش شانزدهم منشور نیز هست.

در این منشور آمده‌است: «در صورت ناسازگاری میان تعهدات کشورهای عضو سازمان ملل متحد بر پایه‌ی این منشور و دیگر پیمان‌های جهانی، تعهدات مندرج در این منشور در اولویت قرار می‌گیرد.» منشور سازمان ملل نسبت به دیگر قوانین جهانی برتری دارد.

در سال گذشته، آلفرد دِ زیاس از ماده‌ی دیگری سخن گفت؛ ماده‌ی ۳۹ از بخش هفتم، که می‌گوید: «شورای امنیت باید تشخیص دهد که آیا تهدیدی برای صلح، برهم‌زدن صلح یا تجاوزی رخ داده است یا خیر، و درباره‌ی اقدام‌هایی که باید بر پایه‌ی مواد ۴۱ و ۴۲ برای نگهداری یا بازگرداندن صلح و امنیت جهانی انجام شود، پیشنهاد یا تصمیم‌گیری کند.»

به گفته‌ی زیاس، تأثیر بی‌ثبات‌کننده‌ی تحریم‌های یک‌سویه بر نظم جهانی می‌تواند خطری برای صلح و امنیت جهانی، بر پایه‌ی ماده‌ی ۳۹ منشور، به شمار آید.

برنامه‌های تحریمی و کنش‌های یک‌سویه‌ی زورمدارانه هم‌چنین چندین پیمان سازمان ملل را زیر پا می‌گذارد. این پیمان‌ها دربرگیرنده «پیمان جهانی حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی» (ICESCR) و «پیمان جهانی حقوق مدنی و سیاسی» (ICCPR) هستند.

پیمان جهانی حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، یک توافق‌نامه‌ی چندجانبه است که در ۱۶ دسامبر ۱۹۶۶ توسط مجمع عمومی سازمان ملل تصویب شد. آمریکا آن را امضا کرده، اما هنوز تصویب نکرده‌است. این پیمان بخشی از اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر و هم‌پایه با پیمان جهانی حقوق مدنی و سیاسی به‌شمار می‌رود.

پایش این پیمان بر عهده‌ی «کمیته‌ی حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی سازمان ملل» (SESCR) است.

تحریم‌های ایالات متحده بیشتر به‌گونه‌ای برنامه‌ریزی شده‌اند که دسترسی کشورهای زیر تحریم به خدمات نیازمند مانند خوراک، دارو و آموزش را دشوار کنند. به گفته‌ی آماهازیون، این کار ماده‌های  ۱۱ و ۱۲ پیمان جهانی حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را زیر پا می‌گذارد، چراکه کنش‌های  زورمدارانه‌ی یک‌سویه بر حق ملت‌های تحریم‌شده برای گزینش راه سیاسی، اقتصادی و پیشرفت اجتماعی‌شان اثر منفی می‌گذارد؛ حقی که در پیمان جهانی حقوق مدنی و سیاسی، اصل گزینش سرنوشت به‌شمار می‌رود.

هم‌چنین تبلیغ‌های جنگ‌خواهانه، نفرت‌پراکنی و سخنان نژادپرستانه که همراه با کارزارهای رسانه‌ای  تحریم‌ها رخ می‌دهد بسیاری از ماده‌های سازمان ملل را زیر پا می‌گذارد. بدین‌گونه، دورویی هژمونیک و استانداردهای دوگانه‌ی «ارزش‌های ما» که امپریالیسم به آن می‌بالد می‌توانند رویش کنند.

قطعنامه‌ی 77/214 درباره‌ی حقوق بشری و کنش‌های فشارآور یک‌جانبه که در ۱۵ آذر ۱۴۰۱ در نشست همگانی سازمان ملل تصویب شد، می‌گوید که این‌گونه فشارها بازدارنده بزرگ در راه پیشرفت و پیاده سازی برنامه‌ی جهانی ۲۰۳۰ برای پیشرفت پایدارند. برنامه‌ی جهانی پیشرفت پایدار سازمان ملل در شهریور ۱۳۹۴ (سپتامبر ۲۰۱۵) و ادامه‌ای بر هدف‌های پیشرفت هزاره در سال ۱۳۷۹ (۲۰۰۰) بود.

نکته اینجاست که هرگاه فشارهای اقتصادی، توانایی کشورها را در نگهداری خدمات اجتماعی، تهیه خوراک و درمان، یا دسترسی به دارو و ابزار پزشکی از میان ببرد، پایه‌های منشور حقوق بشر جهانی (۱۰ دسامبر ۱۹۴۸)، منشور حق پیشرفت (تصویب‌شده در سال ۱۹۸۶) و منشور اصول حقوق جهانی (۱۹۷۰) را لگدمال می‌کنند. در منشور پایانی آمده‌است: «هیچ کشوری حق ندارد به‌گونه‌ای مستقیم یا غیرمستقیم در کارهای درونی یا بیرونی کشور دیگری دست‌اندازی کند.»

آلفرد دو زایاس، کارشناس پیشین سازمان ملل گفت که پیامدهای تحریم  بر پایه ماده ۷ پیمان‌نامه رم ــ بندهای بازرگانی از سوی دیوان جهانی دادگری (دیوان کیفری جهانی) بزه‌های آشکار بر ضد مردم کشورهای زیر تحریم هستند.

هدف تحریم سرسپردگی سیاسی است

اگر هدف آمریکا مردم‌سالاری بود، باید به‌جای ویرانی اقتصادی، گفت‌و‌گو و سازش را برمی‌گزید. هدف نه دادگری، بل‌که چیرگی جهانی است. فشارهای اقتصادی درباره اخلاق و مردم نیست، بل‌که درباره نگه‌داری سرکردگی آمریکاست. ایالات متحده از این ابزار برای هدف‌های زیر بهره می‌برد: نگه‌داشتن برتری دلار؛ کنارگذاشتن رقیبان؛ واداشتن کشورها به پیروی سیاسی. سیاست فشارهای اقتصادی آمریکا، راهبردی شکست‌خورده، نادادگرانه و غیرقانونی است که به میلیون‌ها نفر آسیب رسانده و گرایش به ایستادگی در برابر سرکردگی او را افزایش داده‌است. اگر آمریکا به راستی به پشتیبانی از مردم باور دارد، باید: همه فشارهای اقتصادی یک‌سویه را که مردم را آزار می‌دهد، کنار بگذارد؛ به پیمان‌ها و قوانین جهانی پایبند باشد؛ به جای باج‌خواهی اقتصادی، گفت‌و‌گوی سازنده را برگزیند.

افزایش کاربرد فشارهای اقتصادی از سوی آمریکا و هم‌پیمانانش در برابر دیگر کشورها، نشان از تلاش‌های پایانی برای گریز از مرگ ناگزیر است.

در خردادماه، در واشنگتن پست  گزارشی با نام چگونه چهار رئیس‌جمهور آمریکا اقتصاد جهان را شکل دادند(How Four U.S. Presidents Unleashed Economic Across The Globe) پخش کرد. این گزارش نشان می‌دهد آمریکا سه برابر هر کشور یا نهاد جهانی دیگر بر دیگر کشورها فشار اقتصادی آورده است و بیش از یک‌سوم کشورهای جهان را زیر این فشار– از فشارهای مالی گرفته تا بستن شرکت‌ها و گوشمالی نهادها هستند.

بندها (تحریم‌ها) همواره با نام‌هایی چون «سراسری، بخشی، ویژه و هوشمند» شناسانده می‌شوند، ولی در حقیقت، این بندها همیشه پیامدها و زیان‌های بزرگ مردمی، مانند تندرستی، آموزش، دارایی و یاری‌خواهانه دارند که به کوچ‌ ناگریز، آوارگی مردم و سرانجام، سستی در آرامش همگانی می‌انجامد ــ و همیشه بیشتر بر دوش آسیب‌پذیرترین لایه‌های مردم، مانند کودکان، زنان، سال‌خوردگان، بیماران و تهی‌دستان سنگینی می‌کند. آمازیون چنین یادآور می‌شود.

آمریکا همراه با تحریم، برچسب‌ها و واژه‌های ننگ‌آور را به‌تندی جهانی می‌کند. نخست‌وزیر بریتانیا، تونی بلر، در نشست همگانی وست‌مینستر برای گرفتن چراغ سبز برای جنگ علیه عراق، صدام حسین را “آدولف هیتلر زمان ما” خواند؛ رییس‌جمهور بوش در سخنرانی سالانه‌اش درباره‌ی وضعیت کشور در ۲۹ ژانویه ۲۰۰۲،  ایران، عراق و کره شمالی را «هسته‌ی پلیدی» نامید. سوریه، لیبی و چین نیز «فراتر از هسته‌ی پلیدی» خوانده شدند؛ کاندولیزا رایس، وزیر خارجه، در سال ۲۰۰۵ ، سوریه، کره شمالی، افغانستان، کوبا و ونزوئلا را «دولت‌های یاغی» خواند. همه‌ی این کشورها همچنان زیر فشارهای بازرگانی و اقتصادی ایالات متحده هستند- اگر چه ترامپ می‌خواهد که تحریم‌های سوریه را پس از روی کار آمدن جاسوسان غرب و ترکیه در آن جا بردارد.

فشارها کار نمی‌کنند

جهان دیگر سرکردگی آمریکا را نمی‌پذیرد. کشورهای زیر فشار راه‌های تازه‌ای مانند دادوستد با پول‌های بومی، پیمان‌های تازه، و ایستادگی در برابر زور یافته‌اند. اکنون زمان آن فرا رسیده که غرب این جنگ اقتصادی را پایان دهد و راه آشتی و همکاری را در پیش بگیرد. ولی امپریالیسم غرب به خوبی می‌داند که با انجام این کار شالوده‌های نظام برده‌داری آن از هم خواهدپاشید.

فشارهای اقتصادی بی‌نتیجه‌اند، تنها پایداری را افزایش می‌دهند. همه‌ی آموخته‌ها نشان می‌دهند که فشارهای اقتصادی به دگرگونی حکومت‌ها نمی‌انجامند، بل‌که در حکومت‌های خردمندانه گرایش به خودبسندگی (خودکفایی) و میهن‌دوستی را افزایش می‌دهد و در حکومت‌های دیکتاتوری مایه درد و رنج توده‌های تنگ‌دست می‌شود و نه توانگران فرمانروا. در سال گذشته، رودریگز در پژوهشی برای اندیشکده «مرکز پژوهش‌های اقتصادی و راهبردی» (CEPR) نشان داد که ۲۹ درصد از درآمد جهان در کشورهایی تولید می‌شود که زیر فشارهای اقتصادی هستند. این درصد در دهه ۱۹۶۰ تنها ۴ درصد بود — افزایش چشمگیری که بازتاب گسترش بهره‌گیری از فشار برای استقلال اقتصادی  است. رودریگز می گوید که اگرچه هدف این تحریم‌ها فشار بر دولت نیکلاس مادورو و در پایان سرنگونی او بود، اما نتیجه‌ای که به‌دنبال داشت پشتیبانی بخش‌هایی از جامعه از دولت او بود.

کوبا ۶۰ سال این فشارها را پشت سر گذاشته‌است. روسیه همکاری خود با چین را گسترش داده و از زیر بردگی دلار بیرون آمده‌است. ونزوئلا و ایران پیوند با کشورهایی چون ترکیه و بریکس را گسترش داده‌اند.

پایان سخن

تحریم‌های یک‌سویه و جنگ اقتصادی آمریکا علیه کشورهایی مانند ونزوئلا، ایران، کوبا و روسیه نه تنها نتوانسته به هدف‌های سیاسی و سرنگونی حکومت‌ها دست یابد، بل‌که با زیر پاگذاشتن  قانون‌های  بین‌المللی و حقوق بشر، بحران‌های انسانی را افزایش داده‌است. این سیاست‌های گوشمالی که به بهانه دموکراسی پیاده می‌شوند، در عمل تنها به نیرومند کردن ایستادگی کشورها و گسترش همکاری‌های بین‌المللی جایگزینی مانند گروه بریکس انجامیده‌است. سازمان ملل متحد و کارشناسان حقوقی بارها این تحریم‌ها را نکوهش کرده‌اند، چرا که این کنش‌ها نه تنها پایداری جهانی را کم توان می‌کند، بل‌که استانداردهای دوگانه غرب را در برخورد با دوستان و دوشمنان آشکار می‌سازد. در حقیقت، تحریم‌های اقتصادی ابزاری برای پاسبانی از سرکردگی دلار و چیرگی آمریکاست، نه دفاع از ارزش‌های انسانی. زمان آن فرا رسیده که جامعه جهانی با برپایی نظم نوین جهانی و با کمک دیپلماسی و چندجانبه‌گرایی، به این سیاست‌های ناکارآمد و غیرانسانی پایان دهد.

سرچشمه‌های کمکی

Center for Economic and Policy Research (CEPR) (2019): U.S. sanctions contributed to over 40,000 deaths (2017–2018) by restricting access to medicine and food

Francisco Rodríguez (2023): The Collapse of Venezuela: Scorched Earth Politics and Economic Decline, 2012–20 outlines the effects of economic warfare and sanctions

The Washington Post (2023): Explores how successive U.S. presidents used sanctions to reshape global economies, targeting over one-third of the world’s nations

Human Rights Watch (HRW) (2021): Sanctions severely restricted access to COVID-19 vaccines, leading to increased mortality rates

Alfred de Zayas, former UN Special Rapporteur (2012–2018): Described the embargo as a “medieval siege” that violates international law

UN Charter, Article 2(4): Prohibits unilateral coercive measures; sanctions lacking UN Security Council approval are considered illegal

International Court of Justice (ICJ) Ruling (1986): Declared U.S. sanctions on Nicaragua unlawful; parallels are drawn to modern cases

UN General Assembly Resolution 77/214 (2022): Condemned unilateral sanctions as obstacles to sustainable development

Alfred de Zayas: Cited Article 7 of the Rome Statute, classifying some sanctions as “crimes against humanity”

Mark Weisbrot and Jeffrey Sachs (CEPR, 2019): Sanctions as Collective Punishment The Case of Venezuela

Idriss Jazairy (UN Special Rapporteur, 2015–2020): Warned that one-third of the global population lives under unilateral sanctions




چگونه آمریکا و اسرائیل از جنگ ثروت می‌اندوزند؟

جنگ برای آمریکا و اسرائیل تنها یک ابزار سیاسی نیست، بلکه یک تجارت پرسود است. صنایع نظامی آمریکا سالانه بیش از ۲۰۰ میلیارد دلار از فروش سلاح درآمد دارند و خاورمیانه بزرگترین بازار آنهاست. از بمب‌های هدایت شونده که روی یمن ریخته می‌شود تا جنگ‌افزارهای پیشرفته‌ای که اسرائیل علیه فلسطین استفاده می‌کند، همه محصول این صنعت مرگ هستند.

اسرائیل نیز به عنوان یکی از بزرگترین صادرکنندگان سلاح در جهان، از هر درگیری در خاورمیانه سود می‌برد. این رژیم سلاح‌های خود را ابتدا روی فلسطینیان آزمایش می‌کند و سپس با تبلیغات گسترده به کشورهای دیگر می‌فروشد. در واقع، هر حمله به غزه یک نمایشگاه نظامی برای اسرائیل است تا توانایی‌های مرگبار سلاح‌هایش را به مشتریان بین‌المللی نشان دهد.

اما هزینه این تجارت پرسود را چه کسانی می‌پردازند؟ کودکان یمنی که زیر بمب‌های ساخت آمریکا جان می‌بازند. خانواده‌های فلسطینی که خانه‌هایشان را در کمتر از یک دقیقه از دست می‌دهند. مردم ایران و عراق و سوریه که هنوز پس از سال‌ها جنگ، در ویرانه‌ها زندگی می‌کنند.

آمریکا و اسرائیل با شعارهای دروغین مانند “دفاع از خود” و “مبارزه با تروریسم”، تنها به دنبال توجیه این تجارت خونین هستند. اما حقیقت این است که آنها تروریسم واقعی را ایجاد می‌کنند. داعش و دیگر گروه‌های افراطی محصول مستقیم دخالت‌های نظامی آمریکا در منطقه هستند.

سوال اینجاست: تا کی باید شاهد این چرخه مرگبار باشیم؟ آیا زمان آن نرسیده که به جای سرمایه‌گذاری در صنایع کشتار، منابع جهانی صرف صلح، توسعه و رفاه بشریت شود؟




طبقات – پدیده‌ای تاریخی- ۲

چرا پیدایش تمدن و تعمیق شکاف‌های طبقاتی رخ داد؟
ما دقیقاً نمی‌دانیم. شاید علت آن تغییرات آب و هوایی، افزایش جمعیت یا کمبود منابع طبیعی بود که انسان را به سمت تولید منظم غذا سوق داد. ولی روشن است که این تحول راه را برای انباشت ثروت، ذخیره‌سازی منابع، و ایجاد طبقات اجتماعی، دولت، قانون، و مذهب رسمی هموار کرد.

برای مثال، اگر گروهی از کشاورزان تازه‌کار برداشت خوبی نداشتند، ناچار می‌شدند از گروه‌های دیگر کمک بگیرند. در ازای این کمک، وابسته می‌شدند و در عمل به بردگان یا دهقانان وابسته تبدیل می‌گشتند. صاحبان انبارهای غذا، با در اختیار داشتن منابع حیاتی مانند غلات، نمک، گوشت خشک و غیره، می‌توانستند نفوذ و قدرت سیاسی و نظامی به‌دست آورند. برای حفاظت از دارایی‌ها و کنترل نیروی کار، این طبقه‌ی جدید نیاز به ایجاد ارتش، نظام حقوقی و مشروعیت دینی پیدا کرد.

تغییر نقش انسان در تولید و پیدایش تمدن
در این دوره‌ی تازه، دیگر طبیعت به‌تنهایی تعیین‌کننده‌ی تولید نبود. انسان، با توانایی تفکر، برنامه‌ریزی، آموختن، و انتقال دانش، به نیروی مولد اصلی تبدیل شد. توسعه‌ی علمی و فنی آغاز شد: روش‌های بهتر آبیاری، دامداری پیشرفته، ذخیره‌سازی غذا، و پیش‌بینی شرایط اقلیمی. انسان به‌تدریج توانست محیط طبیعی را نه‌فقط برای بقا، بلکه برای کنترل و رشد تمدن به‌کار بگیرد.

مازاد تولید، شرایط را برای شکل‌گیری گروه‌های تازه‌ای از مشاغل فراهم کرد: روحانیون، نظامیان، حساب‌داران، معلمان، صنعت‌گران، و بازرگانان. بدین ترتیب، تقسیم کار اجتماعی به‌وجود آمد. افراد دیگر مجبور نبودند همه‌ی نیازهای زندگی را خود تأمین کنند. این تقسیم کار باعث گسترش تجارت، پیدایش شهرها و رشد ساختارهای سیاسی-اجتماعی شد. اما در کنار آن، نابرابری، استثمار و سلطه‌ی طبقاتی نیز عمیق‌تر شد.