بروکسل پیروز شد – مجارستان برای پول خودش به زانو درمی‌آید

🎯

اوربان ۱۶ سال در مقابل روس هراسی اتحادیه اروپا مقاومت کرد. او وتو زد، مسدود کرد، مجارستان را در اولویت گذاشت. سرانجام آنچه نخبگان اتحادیه اروپا ۱۶ سال آرزویش را داشتند، محقق شد. ویکتور اوربان و فیدس در آوریل ۲۰۲۶ انتخابات را باختند. پتر ماگیار و حزب تیسا جشن گرفتند، گویی اروپا را از بربریت نجات داده‌اند. و اولین وعدهٔ دولت جدید؟ سر خم کردن در برابر بروکسل و بازپس‌گیری میلیاردهایی که اتحادیه اروپا از ۲۰۲۲ به گرو گرفته است.

این «پیروزی دموکراسی» نیست. این امپریالیسم کلاسیک با تازیانهٔ پول است: کاری کن که ما می‌گوییم، یا در فقر بمیر.

📜 بروکسل برای آزادسازی حدود ۱۷ تا ۲۵ میلیارد یورو از منابع مسدودشدهٔ مجارستان، چه چیزی طلب می‌کند؟ اینها پول مالیات‌دهندگان مجارستانی است که کمیسیون اروپا به بهانهٔ «حاکمیت قانون» و «مبارزه با فساد» دزدیده است.

🏳️‍🌈 لیست خواسته‌ها شامل سه بخش است:

۱. ۱۷ اقدام به‌اصطلاح درمانی: ایجاد یک «هیئت یکپارچگی» مستقل، تیم مبارزه با فساد، و شفافیت در مناقصات. ترجمه؟ بروکسل باید تصمیم بگیرد چه کسی قراردادها را بگیرد. شرکت‌های مجارستانی کنار بروند و شرکت‌های فراملی طرفدار اتحادیه اروپا بیایند.

۲. ۲۷ ابرمعیار صندوق بازسازی: بدون تأیید همهٔ این معیارها، یک یورو پرداخت نمی‌شود. هستهٔ اصلی «استقلال قضایی» است – یعنی دیوان‌های عالی و دادستانی دیگر در خدمت مردم مجارستان نباشند، بلکه در خدمت ارزش‌های لیبرال بروکسل. مهلت: آگوست ۲۰۲۶.

⚡️ اوربان با اینکه یک ملی گرای افراطی و ضدخارجی بوده است، ولی در دوران او دولت کنترل صندوق‌های بازنشستگی، زمین‌های کشاورزی و شرکت‌های خصوصی (برای مثال در بخش‌های انرژی و بانکداری) را به دست گرفته بود  . «مالیات‌های بحران» سنگینی  بر شرکت‌های  انرژی و مخابراتِ متعلق به خارجی‌ها وضع شده است تا بودجه تأمین شود و قیمت خدمات رفاهی خانوارها را ثابت نگه داشت.




عبور از خطوط قرمز؛ روسیه در چهارراه هسته‌ای

⚠️

🚫 روسیه از دسامبر ۲۰۲۱ هشدار داده بود که استقرار موشک‌های کوتاه‌برد و میان‌برد در خاک اوکراین، یک خط قرمز مطلق برای امنیت ملی روسیه است. ماده ۶ پیش‌نویس معاهده با آمریکا و ماده ۵ پیش‌نویس با ناتو صراحتاً خواستار ممنوعیت استقرار چنین تسلیحاتی در مناطقی شده بودند که بتوانند به خاک روسیه حمله کنند. اما آمریکا و ناتو در ژانویه ۲۰۲۲ این شرط را قاطعانه رد کردند.

🛑 حالا با حمله موشک فلامینگو به کارخانه وتکینسک، آن تهدید به واقعیت پیوسته است. پوتین پیشتر هشدار داده بود که استفاده اوکراین از موشک‌های دوربرد علیه خاک روسیه، به معنای ورود مستقیم ناتو به جنگ خواهد بود. او تأکید کرد که چنین اقدامی «ماهیت درگیری را به طور بنیادی تغییر می‌دهد» و روسیه را مجبور به «اقدامات متناسب» خواهد کرد. حالا این خط قرمز شکسته شده.

☢️در همین حال، سرگئی کاراگانوف، رئیس شورای سیاست خارجی و دفاعی روسیه، از ژوئن ۲۰۲۳ خواستار کاهش آستانه استفاده از سلاح هسته‌ای شده بود. او هشدار داد که اگر غرب عقب‌نشینی نکند، روسیه «چاره‌ای جز زدن اهدافی در چندین کشور» نخواهد داشت. پوتین در آن زمان این نظریه را رد کرد، اما پس از بحران هسته‌ای پاییز ۲۰۲۴، تهدید آمریکا به ارائه موشک تاماهاوک به اوکراین، و حالا حمله به وتکینسک، آن گزینه‌ها دیگر افراطی به نظر نمی‌رسند.

🧩 روسیه در چهارراه است: اگر فقط اوکراین را هدف قرار دهد، خط تولید فلامینگو در اروپا سالم می‌ماند. اگر کوتاه بیاید، استقرار موشک‌های ناتو در اوکراین را پذیرفته است. کارشناسان می‌گویند تنها راه نابودی کامل تهدید فلامینگو، برچیدن ساختار کنونی اوکراین است. مذاکرات صلح کنونی فقط پوششی برای بازسازی توان نظامی کی‌یف است.




حمله موشکی «فلامینگو» به وتکینسک؛ قلب صنایع دفاعی روسیه هدف گرفت

🚀

🎯 در شب ۲۰-۲۱ فوریه ۲۰۲۶، اوکراین با موشک میان‌برد «فلامینگو» به کارخانه ماشین‌سازی وتکینسک در جمهوری اودمورتیا، واقع در ۱۳۰۰ کیلومتری مرز روسیه حمله کرد. این موشک با کلاهکی ۱۰۰۰ کیلوگرمی، سقف کارگاه شماره ۱۹ را سوراخی ۳۰ در ۲۴ متری زد و آتش سوزی گسترده‌ای ایجاد کرد. دست‌کم ۱۱ کارگر زخمی شدند.

🏭 کارگاه شماره ۱۹ نقشی حیاتی در زنجیره تولید موشک‌های بالستیک قاره‌پیمای روسیه دارد. در این کارگاه، فرآیندهای پرسکاری فلز، شکل‌دهی بدنه، آبکاری و اعمال پوشش‌های محافظ روی قطعاتی انجام می‌شود که بعداً در مونتاژ موشک‌های راهبردی مانند تاپول-ام، یارس، بولاوا، اسکندر و اورشتنیک به کار می‌روند. همچنین تحقیقات روی سامانه‌های نسل بعدی مانند موشک «کدر» نیز در این مجموعه انجام می‌شود.

⚠️هنوز ابعاد دقیق خسارت مشخص نیست، اما یک واقعیت روشن است: اوکراین توانسته به قلب صنایع دفاعی استراتژیک روسیه ضربه بزند. این حمله از دو جهت برای کرملین خطرناک است: اولاً یک ضربه سیاسی تحقیرآمیز در آستانه سال پنجم جنگ، و ثانیاً تضعیف توان تولید موشک‌های هسته‌ای در شرایطی که آخرین پیمان کنترل تسلیحات بین روسیه و آمریکا (نیو استارت) از کار افتاده است.

🔥 نکته نگران‌کننده‌تر اینکه فلامینگو یک موشک طراحی‌شده توسط بریتانیا و با استفاده از زیرساخت دانمارک است تا خطوط قرمز روسیه را دور بزند. هدف این بود که مسکو نتواند مستقیماً ناتو را متهم کند. اما واقعیت میدانی روشن است: غرب با دست اوکراین، زرادخانه هسته‌ای روسیه را نشانه گرفته است. اگر روسیه پاسخی قاطع ندهد، کارخانه‌های حساس دیگر در پرم و اورال نیز در تیررس خواهند بود.




پیروزی سیاسی جمهوری اسلامی بر آمریکا و اسرائیل و چالش “چپ”!

مقاله ۴/۱۴۰۵
۲۶ فروردین ۱۴۰۵، ۱۵ آپریل ۲۰۲۶

پیش‌گفتار

جهانِ امروز در چرخشی شگرف از راستای دیرین خود به در آمده است. روزگارِ چیرگیِ بی‌چون‌وچرای آمریکا، که پس از جنگ سرد چهره‌ی جهان را یگانه ساخته بود، اکنون رو به پایان نهاده است. آنچه در پی می‌آید، رویاروییِ ناگزیرِ نیروهای تازه‌دمیده‌ای است که هر یک برای منافعِ خود، در پی بازآراییِ سامانه‌ی جهانی برآمده‌اند.

در این نوشته، نخست از فروپاشی جهان تک‌قطبی و برآمدن نظم چندقطبی سخن خواهیم گفت، آنگاه به نبرد فناوری و هوشمندی ژئوپلیتیکی (زمین‌سیاسی) در جنگ کنونی امریکا و اسرائیل با ایران خواهیم پرداخت، و سپس نقش سرمایه‌ی صهیونیستی در سیاست آمریکا و پروژه‌ی «اسرائیل بزرگ» را بازخواهیم کاوید.   

آنچه پیشِ رو دارید، کوششی است برای شناختِ ریشه‌های آشفتگی جنگ و بازگشودنِ پیوندهای پنهانِ آن با جایگاه ایران در نظمِ نوپدیدِ چندقطبی. از یک سو، به نقشِ راهبردیِ ایران در روندِ فرسایشِ چیرگی آمریکا و برآمدنِ نیروهای تازه‌ای چون چین، روسیه و ”جنوب جهانی” خواهیم پرداخت؛ از دیگر سو، چالشِ دیرینه‌ی ”چپ” در برابر بورژوازیِ انگلیِ دین‌پوش بررسی می‌شود.

جهان در روند دگرگونی

جهانِ تک‌قطبیِ پس از جنگ سرد — که در آن ایالات متحده به چیرگی بی‌چون‌وچرا رسیده بود — به اوج نفوذِ سرمایه‌ی آمریکایی انجامید. اما همان گونه که پایان جهان دوقطبی پیشین با آغاز جهان یک‌قطبی درهم آمیخته شد، هم‌اکنون نیز ما پایان جهان یک‌قطبی را می‌بینیم که با آغاز جهان چندقطبی درهم آمیخته شده است. این روند با بحران‌های بنیادینِ سرمایه‌داری جهانی — همچون مالی‌سازی، افزایش نابرابری، و ناتوانی آمریکا در مدیریتِ همارها (تناقض‌های) جهانی — شتاب یافته است.

گذار به جهانی چندقطبی فرآیندی سرشار از تضادها است. از یک سو، نشانه‌ی کاهش چیرگی آمریکاست؛ از سوی دیگر، رقابت‌ها و خطر درگیری‌های گسترده‌تر — چنان‌که در تنش‌های پیرامون ایران می‌بینیم — را افزایش می‌بخشد. چنگ‌زنی به سود و قدرت، دولت‌ها و اردوگاه‌های سرمایه‌داری را به تنش‌های زمین‌سیاسی، آشفته‌سازی‌های اقتصادی، و حتا درگیری‌های ویرانگرتر می‌کشاند.

با سستی نظم تک‌قطبی، کشورهایی مانند آلمان و ژاپن به سوی سیاست‌های پرخاشگرانه‌تر می‌روند؛ افزایش گستاخی آنان نیز در همین چارچوب فهمیدنی است، چرا که رفتارهای «صلح‌خواهانه»‌ی پس از جنگ جهانی دوم تا اندازه‌ای زاییده‌ی نظم دوقطبی و پس از آن نظم تک‌قطبیِ زیر چیرگی آمریکا و بستر ویژه‌ی آن روزگار بود. با سست شدن این نظم و افزایش رقابت جهانی، این کشورها — در راستای منافع سرمایه‌داریِ خود — به بازشناسیِ نقش ژئوپولیتیکی و جنگی خویش دست زده‌اند. این دگرگونی زاییده‌ی نیاز به نگهبانی از منافع اقتصادی، ایمن‌سازی دسترسی به سرچشمه‌ها، و مدیریت ناپایداری زمین‌سیاسی است. این روند را می‌توان پاسخی به دگرگونیِ هم‌سنگی (توازن) نیروهای جهانی و کوششی برای استوارسازی جایگاه اقتصادی و سیاسی در جهانی بس ناپایدار دانست.

در این میان، ”جنوب جهانی” به میدانِ اصلی رقابت برای سرچشمه‌ها و بازارها دگرگون شده است. چیرگیِ تاریخیِ نیروهای غربی در ”جنوب جهان” با چالش روبه‌رو شده، و کشورهای”جنوب”  با پرورشِ توانایی‌های درونی و گوناگون‌سازیِ همکاران خود، به دنبال استقلال و خودبنیادیِ بیشتر هستند. در گستره‌ای فراتر، رشد بورژوازی‌های ملی در ”جنوب جهانی” و شکل‌گیری همکاری‌های جایگزین — مانند پروژه‌های زیرساختی چین — به این کشورها این توان را می‌دهد تا از وابستگی به غرب بکاهند و در سامانه‌ی جهانی، اهرم فزون‌تری به دست آورند.

گسترشِ بریکس — با همه‌ی تضادهای درونی‌اش — نمادی از این دگرگونی است: کوششی برای بازآراییِ ساختارهای اقتصادی و سیاسی جهانی و کاستن از وابستگی به نظمِ غرب‌محور. بریکس را می‌توان نه تنها یک اردوگاه اقتصادی، بلکه پروژه‌ای سیاسی برای بازشناسیِ نوین نظم جهانی دانست.

در نظمِ چندقطبیِ در روند شکل‌گیری، ایران جایگاهِ ویژه‌ای می‌یابد. جایگاه زمین‌سیاسی، چاه‌های انرژی کشور ما را به بازیگری کلیدی دگرگون کرده است. نیاز به یادآوری است که بورژوازی فرمانروا در جمهوری اسلامی خواست و شوری برای نگاه به شرق نداشته است، بلکه فراوان‌خواهی و خواست غرب برای بنده‌سازی و سرسپردگی سراسری حاکمیت جمهوری اسلامی، آن را به ناگزیر برای زنده ماندن به بریکس کشانده است.

نقش ایران در آشفتن زنجیره‌های تأمینِ زیر چیرگی غرب و همراهی در پروژه‌هایی چون «راه و راه‌آهنِ کمربندی» (ابتکار کمربند و جاده – Belt and Road Initiative)، نظم اقتصادیِ کنونی را به چالش کشانده است. همسویی ایران با نیروهای غیرغربی، دور زدن ساختارهای مالی و بازرگانیِ زیر چیرگی غرب را آسان می‌سازد و به فرسایش چیرگیِ کنونی آن یاری می‌رساند.

در این بستر، جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران را می‌توان کوششی از سوی آمریکا و هم پیمانانش برای بازپس‌گیری چیرگی و جلوگیری از ژرف‌تر شدنِ چالش‌ها علیه سامانه‌ی کنونی دانست. در این چارچوب، جنگ علیه ایران تلاشی است برای ایمن‌سازیِ دسترسی به سرچشمه‌های راهبردی، نگهبانی از گذرگاه‌های تأمین (مانند تنگه‌ی هرمز)، کم‌توان کردن نیروی اقتصادی چین، و جلوگیری از برخاستنِ نیروهایی که بتوانند بخش‌بندیِ کارِ کنونی را در سامانه‌ی سرمایه‌داری جهانی به چالش بکشند. از این رو، فروپاشی ایران برای آمریکا و هم پیمانانش به نیازی راهبردی دگردیسی می‌یابد؛ کوششی چندسویه نه تنها برای چیرگی بر منطقه، بلکه برای سرکوب آن دسته از کانون‌های نیروی جایگزینی که سر برمی‌آورند، و نیز جلوگیری از پیوستگی اردوگاه‌های رقیب، نگهبانی از برتری منطقه‌ای، و استوارسازی روایت‌های ایدئولوژیک.

اما این دگرگونیِ ساختار قدرت جهانی، تنها به برآمدن بازیگران نوین و فرسایش چیرگیِ کهنه بازنمی‌گردد. در میدان نبرد نیز همین کشمکش میان نظمِ در روند فروپاشی و جهانِ نوزاد دیده می‌شود. آنجا که فناوریِ پیشرفته‌ی غرب — با پشتیبانی بر هوش ساختگی و پردازش تند داده‌ها — می‌کوشد چیرگیِ شتابان را بازآفریند، با نیرویی دیگر روبه‌رو می‌شود: هوشمندی ژئوپولیتیکیِ بازیگری که در همین گذارِ چندقطبی، جایگاهی راهبردی یافته است. این بازیگر، جمهوری اسلامی ایران است.

هوش ساختگی و فن‌آوری نظامی در برابر هوشمندی ژئوپولیتیکی جمهوری اسلامی

هم اکنون نزدیک به هفت هفته از یورش نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران گذشته و سرنوشت آتش‌بس کنونی بسیار ناروشن است. با این همه، می‌توان با واکاوی نبردها، شکاف میان پنداشت‌های نخستین آغازگران جنگ و راستی‌های میدانی را هر روز آشکارتر دید. آنچه در آغاز همچون برنامه‌ای آسان برای فروپاشی تندِ ساختار سیاسی جمهوری اسلامی و از کار افتادن توان جنگی آن برنامه‌ریزی شده بود، دشوارتر از آن چیزی بود که پیش‌بینی می‌شد. با همه یورش گسترده، کشتن فرماندهان، بمباران پادگان‌های نظامی، امنیتی و زیرساختی، جمهوری اسلامی نه تنها از هم نپاشید بلکه توانست واکنش جنگی خود را سازمان دهد و گستره نبرد را فراگیر کند.

این شکاف میان پنداشت و راستی، تنها به ارزیابیِ نادرست از توانایی‌های ایران بازنمی‌گردد، بلکه با دگرگونیِ بنیادینِ خودِ مفهوم «جنگ» پیوند می‌خورد. در این هنگام، نوشته‌ای از پیت هگست، وزیر جنگ آمریکا، گفتاری جدی را درباره جایگاه هوش مصنوعی در جنگ‌های امروز برانگیخته است و پرده از همان ریشه‌های این پنداشتِ نادرست برمی‌دارد.

درونمایه آن نوشته این است که تندی پردازش داده‌ها و توان چاره‌اندیشی تند سامانه‌های هوشمند، بر زیان‌ها و پیامدهای ناگوار ناخواسته آن چیرگی یافته است. در جنگ‌های گذشته، شکافی زمانی میان گردآوری داده‌ها، کاوش، چاره‌اندیشی و انجام یورش بود. همین شکاف فرصتی برای دودلی، بازبینی و سنجش خطرهای انسانی فراهم می‌کرد. هوش ساختگی پهنه این شکاف را بس کاهش داده است. در پی آن، نیاز به اندیشمندی پیش از آغاز یورش فروکاسته می‌شود و جنگ آسان‌تر از گذشته شدنی می‌گردد.

از نگاره‌های ماهواره‌ای تا رهگیری نشانک‌ها و داده‌های میدانی — با یاری نرم‌افزارهای پیشرفته — می‌توان به چهره‌شناسی هدف چندبرابر شتاب بخشید. آنچه پیشتر به صدها یا هزاران کاوشگر انسانی نیاز داشت، اکنون در زمانی کوتاه انجام می‌شود. کاسته شدن نقش انسان در چاره‌اندیشی، همزمان به کاهش پاسخگویی نیز می‌انجامد. همان گونه که در بمباران یک دبستان به جای یک ساختمان لشکری دیدیم، این سامانه‌ها بر پایه داده‌هایی کار می‌کنند که شاید نادرست، کهنه، یا سوخته باشند.

آنچه امروز دیده می‌شود، رقابت بر سر چگونگی آینده جنگ است. ما در این رویدادها دیدیم که جنگ به چرخه‌ای تند، خودکار و بدون دوراندیشی دگرگون شده است. ما دیدیم که فناوری می‌تواند نیروی ویرانی را بیفزاید، ولی به تنهایی نه پیروزی ماندگار می‌سازد و نه پایایی را استوار می‌دارد. در برابر ناتوانی فناوری در آفریدن پیروزی شتابان، ایران با بهره‌گیری از جایگاه راهبردی خود، میدان نبرد را از یک رویارویی دوجانبه به کشمکشی چندسویه و فراگیر دگرگون کرده است.

تاختن‌های موشکی و پهپادی ایران به پایگاه‌های آمریکا در کشورهای عربی جنوب خلیج فارس، به‌ویژه با آماج گرفتن سامانه‌های راداری و پدافندی، نشان داد که سازوبرگ‌های گران‌بها و پیشرفته، ایمنی و پیروزی شتابان را فراهم نمی‌کنند. یکی از مهم‌ترین پیامدهای جنگ، دگرگونی در پنداشت کهن از برتری نظامی آمریکا بوده است. در برابر پهپادهای ارزان و موشک‌های انبوه ایران، اندوخته موشک‌های رهگیر به تندی کاهش یافته و همین خود، کارآمدی راهبردهای همیشگی آمریکا را زیر پرسش برده است. این جنگ ناهمگون، پرسش‌هایی درباره آینده نبردهای نوین و سنجش هزینه با کارایی جنگ‌افزارها آفریده است.

از سوی دیگر، یورش ایران به پایگاه برنامه هسته‌ای اسرائیل، پیامی آشکار درباره توان پاسخ‌دهی ایران شمرده شد. این کار، آمریکا و اسرائیل را برای بمباران پایگاه هسته‌ای ایران نگران کرده است. نیروهای هم‌پیمان ایران نیز پس از دو هفته به میدان آمده‌اند. حزب‌الله لبنان، گروه‌های شیعه عراقی و انصارالله یمن هر یک به گونه‌ای درگیر شده‌اند و این خود نشان می‌دهد که درگیری کنونی تنها به مرزهای ایران و اسرائیل بسنده نمی‌کند.

همزمان، کشورهای عربی کرانه جنوبی خلیج فارس نیز با بحرانی روبه‌رو شده‌اند که سال‌ها از آن کناره می‌گرفتند. این کشورها که خاک و پایگاه به آمریکا داده بودند، اکنون ناخواسته به پاره‌ای از میدان نبرد دگرگون شده‌اند. تاختن‌های دوسویه به تأسیسات نفتی و گازی، اقتصاد و ایمنی این کشورها را دچار تنش کرده است. الگوی رشدی که بر پایایی، سرمایه‌گذاری بیرونی، جهانگردی و نقش مالی منطقه‌ای استوار بود، با خطری کم‌همتا روبه‌رو شده است. در درون همین کشورها نیز آواهایی بلند شده که خواستار بازنگری در سیاست همراهی سرتاسری با آمریکا هستند؛ زیرا روشن شده که جنگ‌افزارهای پرهزینه غربی، ایمنی پایدار در برابر همسایه‌ای نیرومند نمی‌آفرینند.

تنگه هرمز نیز به یکی از کانون‌های اصلی بحران دگرگون شده است. چیرگی سخت بر این گذرگاه راهبردی و ناتوانی نیروهای بیگانه در گشودن آن، بازار انرژی جهان را با آشفتگی روبه‌رو کرده است. پیامد این چیرگی تنها به خلیج فارس بسنده نمی‌کند؛ بلکه بر بازرگانی جهانی، بهای انرژی، و حتا سامان ژئوپولیتیک آینده اثر خواهد گذاشت. خواست‌های پیاپی آمریکا از هم پیمانان اروپایی برای یاری بیشتر و تلاش کنونی امریکا برای بستن این تنگه نیز نشان می‌دهد که این چالش از یک درگیری منطقه‌ای فراتر رفته است.

در واشنگتن نیز جنگ به یک چالش بزرگ درونی دگرگون شده است. دراز شدن درگیری، افزایش هزینه‌ها، بحران انرژی، فشار بر بازارهای مالی و ناخرسندی همگانی، دولت آمریکا را در جایگاهی دشوار نهاده است. شکاف میان جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها درباره جنگ افزایش یافته و حتا درون هواداران ترامپ نیز ناهماهنگی دیده می‌شود. آمریکا اکنون میان دو گزینه دشوار جای گرفته است: پایان دادن به جنگ و پذیرش هزینه سیاسی آن، یا گسترش درگیری و آغاز مرحله‌ای پرخطرتر.

دوستی آمریکا با هم پیمانان اروپایی نیز از این جنگ آسیب دیده است. برخی دولت‌های اروپایی شوری به همراهی با واشنگتن ندارند و همین خود، بار دیگر پرسش‌هایی درباره آینده ناتو و میزان همبستگی غرب زاده است. اگر در گذشته همبستگی فراآتلانتیک بر پایه منافع همگانی برنامه‌ریزی می‌شد، اکنون ناهماهنگی بر سر جنگ ایران نشان می‌دهد که منافع هموندان دیگر یکسان نیست. این نشانگر پیدایش یک اروپای امپریالیستی جداشده از آمریکا است.

اما پرسش این است: چرا آمریکا با همه‌ی شعارهای ضدجنگ دولت ترامپ، این جنگ نابخردانه را آغاز کرد و چرا با این همه توان فناورانه و برتری نظامی، در برابر ایران به چنین بن‌بستی افتاده است؟ پاسخ را باید در لایه‌های پنهان‌تر قدرت جست. آنجا که سرمایه، سیاست و ایدئولوژی در هم می‌تنند و نقشه‌ای فراتر از میدان نبرد ترسیم می‌کنند. برای درک این بن‌بست، باید از سنگرها و رادارها فراتر رفت و به واشنگتن بازگشت، به قلب نفوذی که صهیونیسم در ساختارهای دارایی، سیاست، ارتش و فرهنگ آمریکا بر جای نهاده است.

نقش سرمایه و نفوذ صهیونیسم در آمریکا

صهیونیسم، جنبشی که برای بنیادگذاری و گسترش سرزمین یهودی می‌کوشد، تأثیری چشمگیر در بخش‌های گوناگون ایالات متحده — دارایی، سیاست، ارتش، امنیت و فرهنگ — داشته است. این تأثیر از آغاز سده‌ی بیستم بالیده و سیاست برون‌مرزی آمریکا، گفتمان درونی و هویت یهودیان آمریکایی را شکل داده است.

از دید دارایی، تأثیر صهیونیسم از آغاز سده‌ی بیستم آغاز شد. در آن هنگام، لوئیس براندیس (Louis Brandeis)، نخستین قاضی یهودی در تاریخ دیوان عالی ایالات متحده، با پیوستن به صهیونیسم آمریکایی، آن را به نیرویی مهم دگرگون کرد، میلیون‌ها دلار گردآوری نمود، و آن را به مرکز داراییِ جنبش جهانی صهیونیسم دگردیسی داد. امروز ایالات متحده کمک پولیِ چشمگیری به اسرائیل می‌دهد که سالانه میلیاردها دلار است. این دربرگیرنده‌ی بیش از ۳.۱ میلیارد دلار کمک مالی برای دهه‌هاست که در روزگار ریاست‌جمهوری باراک اوباما به ۳.۸ میلیارد دلار افزایش یافت. آمریکا همچنین نخستین پیمانِ بازرگانیِ آزاد خود را در سال ۱۹۸۵ با اسرائیل امضا کرد که پیوندهای اقتصادی را بیش از پیش استوار ساخت.

از دید سیاست، گروه‌های هوادار اسرائیل در ایالات متحده به پیشبرد سیاست‌هایی به سود اسرائیل و صهیونیسم پایبندند. سازمان‌های کلیدی مانند کمیته‌ی همگانیِ امورِ آمریکا-اسرائیل (AIPAC) و همایشِ سرانِ سازمان‌های بزرگ یهودی آمریکا، نقشی برجسته در پاسداری از منافع اسرائیل بازی می‌کنند. فراتر از سازمان‌های یهودی، صهیونیسم مسیحی، نیرویی پرتوان دگردیسی یافته، با گروه‌هایی چون مسیحیان همبسته برای اسرائیل (CUFI) که میلیون‌ها هموند دارند، برای اثرگذاری بر سیاست‌های ریاست‌جمهوری امریکا و بسیج پشتیبانی از اسرائیل می‌کوشند. این کوشش به پشتیبانیِ سیاسیِ چشمگیری انجامیده است، به‌گونه‌ای که گروه‌های نیرومند و اندیشکده‌های همسو بر سیاست برون‌مرزی آمریکا در خاورمیانه اثر می‌گذارند. صهیونیسم مسیحی که در سیاست برون‌مرزی نئومحافظه‌کارانه شناخته می‌شود، با انحصارهای جنگی-صنعتی آمریکا پیوند تنگاتنگی دارد. آمریکا پیوسته پشتیبان سیاسی اسرائیل بوده است، به ویژه با کاربرد حق وتوی خود، ۴۲ بار  گزارش‌های نکوهش‌کننده‌ی اسرائیل در شورای امنیتِ سازمان ملل، را وتو کرد. پشتیبانی از اسرائیل در هر دو حزب دموکرات و جمهوری‌خواه چهره‌دار است.

از دید ارتش و امنیت، پیوندهای میان اسرائیل و ایالات متحده از دهه‌ی ۱۹۶۰ به هم پیمانیِ راهبردی و جنگیِ نزدیکی دگردیسی یافته است. یاری جنگیِ گسترده‌ی آمریکا، نقش اسرائیل را به‌سان راهبردیِ کلیدی در خاورمیانه برجسته می‌کند. سناتور جسی هلمز (Jesse Helms) اسرائیل را «ناوِ هواپیمابرِ آمریکا در خاورمیانه» نامید. این همسوییِ راهبردی همچنین به‌سان ابزاری برای رویارویی با ملی‌گرایی عربی و جنبش‌های شورشی در منطقه دیده می‌شود.

از دید فرهنگ و هویت، صهیونیسم هویت فرهنگیِ یهودیان آمریکایی را برای نسل‌ها شکل داده است. اسرائیل به بخش مرکزیِ آموزش یهودی دگردیسی یافت؛ روز استقلال آن به جشنی دگرگون شد، پرچم‌های اسرائیل کنیسه‌ها را آراست، و فرهنگ اسرائیلی در اردوگاه‌های تابستانی و پژوهش‌های زبان عبری دردمیده شد. سازمان‌های زنِ صهیونیستی مانند حداسا، نقشی زندگی‌بخش در چرخه‌های نیکوکاری و پژوهش‌ها بازی کردند و دغدغه‌های زنان را در چکامه‌ی گسترده‌ترِ صهیونیستی درآمیختند. فراتر از جامعه‌ی یهودی، این تأثیر به فرهنگ گسترده‌تر آمریکا، در رسانه‌ها، هالیوود و دانشگاه‌ها، جایی که روایت‌ها و دیدگاه‌های اسرائیل‌پسند پیشبرده می‌شوند، نیز کشیده می‌شود. افزون بر این، هم پیمانیِ ضد بدگویی (ADL) — گروهی برجسته‌ی اسرائیل‌پسند — مفهوم «یهودی‌ستیزیِ نوین» را پیش کشیده است که نکوهش از اسرائیل یا صهیونیسم را یهودی‌ستیزانه بازنمایی می‌کند و بر گفتمان همگانی درباره‌ی این زمینه‌های حساس اثر می‌گذارد.

این نفوذِ گسترده در ساختارهای دارایی، سیاست، ارتش و فرهنگ آمریکا، زمینه‌ساز پشتیبانی بی‌چون‌وچرا از پروژه‌ی بلندپروازانه «اسرائیل بزرگ» شده است. در این نگرش، چشم‌انداز «اسرائیل بزرگ» به دیدگاهی از گسترش سرزمینی خوانده می‌شود که در فراخ‌ترین بازشناسیِ خود، از رود نیل تا فرات را در بر می‌گیرد. این اندیشه ریشه در برخی تفسیرهای دینی و تاریخی دارد و برخی هواخواهان آن را برآورده‌شدن یک فرمانِ ایزدی می‌دانند. بورژوازی صهیونیسم از این نقشه برای استواری پایگاه اجتماعی خود میان باورمندان یهودی بهره‌برداری می‌کند.

این دیدگاه نشان می‌دهد که پروژه‌ی «اسرائیل بزرگ» دربردارنده‌ی سناریوهایی برای چندپاره‌سازی کشورهایی مانند سوریه و عراق به منطقه‌های جدای قومی یا دینی است، و هدف اصلی اسرائیل، جبهه‌ی خاوری (شرقی) است. گفته‌های تازه‌ی سفیر آمریکا در اسرائیل، مایک هاکبی (Mike Huckabee)، از سوی برخی به‌سان پشتیبانی از چهره‌هایی از این اندیشه‌ی گسترش‌خواهانه بازشناسی شده است. هاکبی از مفهوم «چاره‌اندیشیِ ایزدی» که چیرگی بر منطقه را به اسرائیل می‌دهد، پشتیبانی نموده و پیشنهاد داده که چیرگی بر سرزمین‌هایی از نیل تا فرات پذیرفتنی خواهد بود.

سیاست دولت اسرائیل، به ویژه زیر سرپرستیِ نخست‌وزیر نتانیاهو، به‌روزافزون بازتاب‌دهنده‌ی ایدئولوژی صهیونیستی «اسرائیل بزرگ» است و از یک مفهومِ ایدئولوژیک به سیاستِ دولتی و کُنشِ سرزمینی دگرگون شده است. این ایدئولوژی در ائتلافِ کنونی جایگاهِ چشمگیری یافته است. سیاستمدارانی مانند ایتامار بن‌گویر (Itamar Ben-Gvir) و بزالئل اسموتریچ (Bezalel Smotrich) آشکارا از این باورها پشتیبانی می‌کنند و نفوذِ چشمگیری در کنست (پارلمان اسرائیل) دارند. این پشتیبانی سیاسی نشان می‌دهد که ایدئولوژی صهیونیستی دیگر ایدئولوژی یک گروه کوچک بسته نیست، بلکه به‌روزافزون، به ویژه در زمینه‌ی چیرگیِ سرزمینی و گسترش یکجانشینی‌ها”settlements“، گفتمان و سیاستِ دولت را شکل می‌دهد.

در این چشم‌انداز، ایران بزرگ‌ترین بازدارنده در برابر پیاده سازی پروژه‌ی «اسرائیل بزرگ» است. جایگاه ژئوپولیتیکی، بزرگی و تمدن دیرینه و ریشه‌دار در ایران، پیوندهای آن با دیگر خلق‌های خاورمیانه، توانایی آن در بستن تنگه‌ی هرمز و برهم زدن زنجیره‌های تأمین جهانی، و ترس دشمن از این که مبادا این توانمندی‌ها به همبسته‌ای پویا و نافرمان دگرگون شود، همه و همه ایران را به سنگ بنای هرگونه نظم جایگزین در منطقه دگرگون کرده است. از همین رو، نابودی ایران — نه تنها سرکوب آن — نیاز راهبردیِ اسرائیل و هم پیمانانش در آمریکا شده است. سخنان ترامپ درباره‌ی نابودی یک تمدن دیرینه، یک شوخی بی‌مزه نبوده است، بلکه آشکارسازی بی‌پروای این نقشه است.

نفوذ صهیونیسم در پهنه‌های دارایی، سیاست، ارتش و فرهنگ آمریکا، زمینه‌ساز پشتیبانی از جنگ علیه ایران شده است. همان گونه که AIPAC و گروه‌های همسو توانستند وتوهای آمریکا را در سازمان ملل برای پاسداری از اسرائیل سازمان دهند، اکنون نیز برای جلوگیری از هرگونه آتش‌بسی که جایگاه راهبردی ایران را نگه دارد، تلاش می‌کنند. صهیونیسم مسیحی نیز با بازنمایی جنگ علیه ایران به‌سان نبردی ایزدی و چکامه‌ای آخرالزمانی، پشتیبانی همگانی را در درون آمریکا بسیج می‌کند. 

بدین گونه، پروژه‌ی «اسرائیل بزرگ» بدون نابودی سراسری ایران پیاده شدنی نیست. از این رو، آنچه در جنگ کنونی می‌بینیم، رویارویی دو کشور نیست؛ بلکه برخورد دو جهان‌ است: جهانی که در آن صهیونیسم با پشتیبانی سرمایه و نفوذ آمریکایی می‌کوشد خاورمیانه‌ای نوین بر پایه‌ی چیرگی مطلق اسرائیل بسازد، و جهانی که در آن ایران و ”جهان جنوب ” می‌کوشند نظمی چندقطبی و برابر را جایگزین کنند.

اما این نبردِ دو جهان — جهانی که در آن صهیونیسم و آمریکا می‌کوشند خاورمیانه‌ای نوین بر پایه چیرگی مطلق بسازند، و جهانی که در آن ایران و ”جنوب جهانی” نظمی چندقطبی و برابر را پی می‌ریزند — پرسشی بنیادین را به پیش می‌گذارد: ”چپ” رهایی‌بخش در این کشمکش کجاست؟ چه باید بکند؟ با کدام سوگیری، با کدام تحلیل، و با کدام کنش می‌تواند از این گذرگاهِ باریکِ تاریخ بگذرد؟ این پرسش‌ها، چالشِ ”چپ” امروز را می‌سازند؛ چالشی که پاسخ آن، با سرنوشتِ جنبش‌های آزادی‌بخش در ایران و فراتر از آن با سرنوشتِ جهانِ چندقطبیِ گره خورده است.

چالش ”چپ”

آن چه که روشن است این است که ”چپ” خوشبختانه مانند شاهنشاهی‌خواهان و مجاهدین با یورشگران همراهی و حتا هم‌زبانی نکرده است. این خود گامی بزرگ در راه ماندگاریِ وجدانِ سیاسی در برابر جنگ است. با این همه، ”چپ” امروز با چالشی ژرف‌تر از همیشه روبرو است. در تاریخِ پرفرازونشیب “چپ” می‌خوانیم که بورژوازیِ ملی — حتا در آن جا که در برابر امپریالیسم می‌ایستاد — به دلیل سرشت دوگانه‌اش (هم ستمگرِ درون‌مرزی و هم پیکارنده‌ی برون‌مرزی) برایندهایی گوناگون داشته است: گاهی هم‌راهیِ طبقه‌ی کارگر را برانگیخته، گاهی با پنهان‌سازیِ نابرابری‌های درونی آن را به بند کشیده، گاهی با سازشِ پشت‌پرده با استعمارگران به پشت جنبش خنجر زده، و گاهی با خوش‌باوری به استعمارگران جنبش را به شکست کشانده است.

ولی هم‌اکنون ”چپ” در برابر بورژوازی‌ای ایستاده است که با نمونه‌های تاریخیِ پیشین ناسازگاری بنیادین دارد. این بورژوازی (با همه‌ی لایه‌های خود: بوروکراتیک، مالی، بازرگانی و نظامی)، نخست آن که «انگلی» (رانت‌خوار) و «غیرتولیدی» است؛ پایگاهِ اقتصادیِ آن نه بر کار و تولید که بر نفت، یارانه‌های دولتی، پیمان‌های بازرگانیِ بسته و سوداگری استوار است. دوم آن که با رنگ و بوی دینی خود، فرمانرواییِ ستمگر را نیز پی ریخته است؛ فرمانروایی که نه تنها دموکراسیِ را برنمی‌تابد، بلکه با سرکوبِ پیوسته، هر آوای آزادی را خاموش می‌کند. از این رو، ”چپ” نمی‌تواند — و نباید — این سامانه را آرمانی یا انقلابی بداند.

و با این همه، همین بورژوازیِ انگلیِ دین‌پوش، آن چنان در برابر آمریکا و اسرائیل ایستادگی کرده است که باد به بادبانِ جنبشِ ضدامپریالیستی دمیده است. این ایستادگی، که گاه در خاورمیانه بی‌همتاست، خلق‌های منطقه را شوریده و علیه زورگوییِ آمریکا شورانده است. در این جاست که چالشِ ”چپ” خود را می‌نماید: چگونه می‌توان از پایداریِ جمهوری اسلامی در برابر امپریالیسم پشتیبانی کرد، بی آن که سرشتِ ستمگرانه‌ی بورژوازیِ فرمانروا را فراموش کرد؟

از یک سو، پایداریِ جمهوری اسلامی در همین چارچوب، پیکاری برای حاکمیتِ ملی در برابر فشارهای امپریالیستی دیده می‌شود. این پیکار، بی‌گمان، می‌تواند بر جنبش‌های ضدامپریالیستی در سراسر جهان — از فلسطین تا ونزوئلا — اثر بگذارد و روان تازه‌ای در آنان بدمد. ایستادگی در برابر نیرومندترین ارتش جهان و هم پیمانانش، بی‌تردید پیامی روشن برای همه‌ی ملت‌های زیر یوغ دارد: «می‌توان ایستاد».

از سوی دیگر، همین درگیری می‌تواند کارکردی نادرست نیز داشته باشد: بسیجِ اندیشه و باور همگانی (افکار عمومی) پیرامونِ ملی‌گرایی، و خاموش‌سازیِ ناخرسندی‌های طبقاتی درونِ کشور. با نشان دادنِ جنگ هم چون پدافند در برابر «دشمنِ بیرونی»، لایه‌های بورژوازی فرمانروا می‌کوشند بهره‌کشیِ اقتصادی، بیکاری، تورم، و نابرابری‌های بنیادینِ جامعه‌ی ما را پنهان کنند. در این فضا، هر آوازی که خواهانِ دادگریِ اجتماعی یا دموکراسی باشد، به «همراهی با دشمن» برچسب می‌خورد و سرکوب می شود. نمونه‌های روشن این سرشت سرکوبگرانه را در هفته‌های گذشته، در به دار آویختن عضوهای سازمان مجاهدین خلق دیدیم. هیچ‌کس از جرم یا روند دادگاه این به دار آویخته‌شدگان آگاه نیست.

چالش ”چپ” در این دوگانگیِ رهایی‌بخش و سرکوبگر نهفته است. ”چپ” نمی‌تواند — و نباید — از پایداریِ جمهوری اسلامی در برابر امپریالیسم چشم بپوشد؛ زیرا چنین چشم‌پوشی، به سودِ سرمایه‌ی جهانی و به زیانِ همه‌ی رنجبرانِ جهان خواهد بود. ولی ”چپ” همچنین نمی‌تواند — و نباید — ستمِ درونی، بهره‌کشیِ طبقاتی، و سرکوبِ سیاسی را نادیده بگیرد. راه برون رفت از این چالش، نه در آرمانی‌سازیِ بورژوازیِ انگلی و نه در نکوهشِ مطلقِ آن، که در بازشناسیِ درستِ جایگاهِ آن در پیوندهای سرمایه‌داری جهانی است.

”چپ” باید میان «پشتیبانی از حاکمیتِ ملی» و «نبرد با بهره کشی اقتصادی و ستم دینی درونی» هم‌سنگی بسازد؛ هم‌سنگی که در آن هم با امپریالیسم بستیزد، هم با نئولیبرالیسم و نظام زورگوی اسلامی. این کاری دشوار، پیچیده، و گاه دو پهلوست. در جهانِ چندقطبیِ در روند پیدایش، جایی که مرزهای «دوست» و «دشمن» هر روز دگرگون می‌شود، ”چپ” رهایی‌بخش ناگزیر از این گذرگاهِ باریک خواهد گذشت. آنچه می‌تواند رهنمون باشد، نه ناسیونالیسمِ انتزاعی و نه انترناسیونالیسمِ شعاری، که پیوندِ پیکارِ طبقاتی و آزادی خواهانه درونِ کشورها با پیکارِ ضدامپریالیستی در گستره‌ی جهانی است. باید درک کرد که تضاد میان سیاست برون‌مرزیِ ضدامپریالیستی و اقتصاد ددمنشانه‌ی نئولیبرالیستیِ درون‌مرزی، تضادی آشتی‌ناپذیر و کشنده است. نمی‌توان با کشورهای استعمارگر جنگید و هم‌زمان الگوی اقتصادی داشت که با هزار رشته‌ی پوسیده با سرمایه‌ی جهانیِ غارتگر در پیوند است. یا سیاستِ ضدامپریالیستی به آرامی رنگ می‌بازد و به سازش با دشمن می‌گراید، یا اقتصادِ درون‌مرزی باید از بند وابستگی به سرمایه‌ی جهانی رها شود. هیچ راه سومی در کار نیست؛ هر کس سوای این پندارد، خود را فریب داده است.

ولی اقتصادِ درون‌مرزی زمانی می‌تواند از بند وابستگی به سرمایه‌ی جهانی رهایی یابد که فرمان آن در دست طبقه‌ها و لایه‌های بالنده‌ی اجتماعی باشد؛ نه در چنگال بورژوازیِ انگلیِ دین‌پوشی که با یک دست پرچم پیکار با استعمار را برافراشته و با دست دیگر، کیسه‌ی سرمایه‌ی جهانی را می‌دوزد.

اگر طبقه‌های بالنده می‌بایست فرمان اقتصاد را به دست گیرند، پیشگامانشان نخست باید زنده باشند، سازمان داشته باشند، و در درون جامعه ریشه دوانده باشند. نه با گلوله و ترکش، که با آگاهی و همبستگی. از این رو، پیش از هر نسخه‌ای برای آینده، باید درک درستی از بافتِ کنونیِ جامعه و جایگاهِ “چپ” در آن به دست آورد. این جنگ، هرچند ویرانگر، پرده از چند حقیقتِ تلخ و روشن برداشت:

نخست این که این جنگ به ما نشان داده است که دستگاه فرماندهی جمهوری اسلامی پیچیده‌تر، چندلایه‌تر و ریشه‌دارتر از آن است که بتوان آن را با شعارهای بی‌پایه و بی‌پشتوانه‌ واژگون کرد (این جستار در نوشته آینده بازشکافی خواهد شد). برخی از شعارها — که گاه از سرِ شتابزدگی و گاه از روی ناآگاهی از جایگاهِ کنونیِ جامعه سر می‌زند — نه تنها از شرایط ذهنی و زیستیِ مردم به دور است، بلکه زیان‌آور و حتا دشمن‌ساز نیز هست. آن‌ها که این شعارها را بر زبان می‌رانند، گمان می‌برند که می‌توان با چند ترکش و نارنجک و یا کشتن چند پاسدار، ساختاری را که دهه‌ها در نهادهای سیاسی، امنیتی و اقتصادیِ کشور ریشه دوانده است، برانداخت. این خود پنداری خطرناک است؛ پنداری که رنجِ آن پیش از همه بر پیکرِ خودِ ”چپ” و جنبش‌های مردمی خواهد نشست.

از این رو، باید به کارهای پایه‌ی ”چپ” در جامعه؛ به دانشگاه، کارخانه، خیابان‌ها، کوچه‌ها، دبستان‌ها و دبیرستان‌ها برگشت. به آن‌هایی که در شتابند و راهِ کوتاه و میان‌بر می‌جویند، باید گفت که شوربختانه چنین راهی نیست. دگرگونیِ بنیادینِ جامعه، زاده‌ی رنجِ روزانه، آگاهی‌بخشیِ پیوسته، و سازمان‌دهیِ خستگی‌ناپذیر در میانِ توده‌های مردم است، نه در شلیک چند گلوله یا فریاد چند شعار تند. هر جنبشی که از بافتِ زیسته‌ی مردم جدا شود، چه در ایران و چه در هر جای دیگر جهان، به سرنوشتِ گروه‌های جداشده از خلق گرفتار خواهد آمد.

دوم این که برپاییِ شرایطِ ذهنیِ شایسته برای ”چپ” — یعنی آن بستری که در آن مردم بتوانند پیامِ رهایی‌بخشِ ”چپ” را بپذیرند، بفهمند و به آن پاسخ دهند — نیازِ به همبستگی، همکاری، همیاری و هم‌اندیشی دارد. در روزگاری که دستگاه‌های تبلیغاتیِ جمهوری اسلامی و سرمایه‌داری جهانی با بودجه‌های میلیاردی، شبانه‌روز ذهن‌ها را بمباران می‌کنند، ”چپ” پراکنده و چندپاره نمی‌تواند هیچ پیامِ پایداری به جامعه بفرستد. نبودِ هم‌اهنگی، نه تنها نیروی ”چپ” را می‌کاهد، بلکه به دشمنانِ ”چپ” — چه درونِ کشور و چه برون از آن — فرصت می‌دهد تا «تفرقه بینداز و حکومت کن» را بازی کنند.

خوشبختانه، ”چپ” هم اکنون از یک «خوش‌نامیِ» تاریخی برخوردار است. در این جنگ، ”چپ” ایران با دشمنِ بیرونی همراهی نکرد، در برابرِ یورشِ امپریالیسم ایستاد، و از استقلالِ ملی پاسداری نمود. این خوش‌نامی، سرمایه‌ای ارزشمند و دیرفرجام است. اما سرمایه آن گاه به کار می‌آید که به درستی بهره‌برداری شود. بهره‌برداریِ درست از آن، نیازمندِ آن است که همه‌ی گروه‌های ”چپ” — از آنارشیست‌ها و فمینیست‌ها گرفته تا سوسیال‌دموکرات‌ها، سوسیالیست‌های دموکرات، مارکسیست‌ها و مارکسیست-لنینیست‌ها — با هم هم‌گام و هم‌آهنگ شوند.

این هم‌گامی، نه به معنای نابودیِ مرزبندی‌های نظری و نادیده گرفتنِ سرشتِ گوناگونِ این سازمان‌ها، که به معنای یافتنِ «کمینه مشترکِ کنشگرانه» است؛ نقطه‌ای که همه بر آن همداستان شوند: پشتیبانی از پایداریِ ملی در برابر زورگویی غرب، نبرد با اقتصاد نئولیبرالیستی و دیکتاتوری دینی در درونِ کشور، و کوشش برای برپاییِ جامعه‌ای بر پایه‌ی استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی. اگر ”چپ” امروز نتواند از این پنجره‌ی تاریخی بگذرد و درگیرِ جدل‌های درونیِ کهنه و فرسایشی بماند، فردا نه تنها فرصتِ خویش را از دست خواهد داد، بلکه در برابرِ موجِ ناسیونالیسمِ و خودکامگی دین‌ی، نقشی جز حاشیه‌نشینی نخواهد داشت.

این جنگ نشان داد که هم شاهنشاهی‌خواهان و هم جمهوری اسلامی، نسل‌های نوینی را به خوبی آموزش داده‌اند. ولی پای ما در این باره می‌لنگد. بگذارید با هم رک و راست باشیم. ما برون‌مرزنشینان “چپ”، اکنون بر لب گور ایستاده‌ایم. در فرصت کوتاهی که مانده است، باید پرچم نبرد را — در شرایطی بسیار دشوار و زیر سایه‌ی سنگین سرکوب — به نسل نویی از “چپ” که در درون کشور هست بسپاریم و اندوخته‌های گران‌بهای خود را به آن‌ها بیاموزیم. برای همین باید از بیماری خودبزرگ‌بینی و خودمحوری درمان شویم و دست همکاری به سوی دیگر نیروهای “چپ” دراز کنیم. چه آن که دشمنِ ما یکی است و پراکندگیِ ما، بهترین یارِ او. اگر امروز از این پنجره‌ی باریکِ تاریخ نگذریم، فردا نه نسلی خواهیم داشت که پرچم را برگیرد، نه اندوخته‌ای که به کار آید.

پایان سخن

از آنچه گفته شد، روشن می‌گردد که جهان از راستای تک‌قطبی به در آمده و به سوی چندگانگی نیروها در جنبش است. این روند، با همه‌ی ناهمواری‌ها و تنش‌هایش، ناگزیر و برگشت‌ناپذیر می‌نماید. در این میانه، جنگِ کنونی بر ایران نه یک رویاروییِ مرزی یا دینی، که بازتابِ راستینِ بحرانِ ساختاریِ سرمایه‌داری جهانی و کوششی دیوانه‌وار برای بازپس‌گیریِ چیرگیِ از دست‌رفته است.

آمریکا و اسرائیل، با همه‌ی برتریِ نظامی و داراییِ خود، در برابرِ هوشمندیِ زمین‌سیاسیِ ایران و هم پیمانانش درمانده شده‌اند. فناوریِ نوینِ جنگی — هرچند کشنده و بی‌پاسخگو — نتوانسته است بر اراده‌ی مردمان و پیچیدگیِ میدان‌های نبرد پیروز شود، و تنگه‌ی هرمز، موشک‌های انبوه و همبستگیِ نیروهای هم‌پیمان، خود را از الگوریتم‌های هوش مصنوعی کارآمدتر نشان داده‌اند. از دیگر سو، کشورهای ”جنوب جهانی” و حتا شماری از هم پیمانانِ کهنِ غرب، آرام آرام به خودآگاهیِ تازه‌ای می‌رسند و از همراهیِ بی‌چون‌وچرا با واشنگتن روی می‌گردانند. بریکس، جاده‌ی ابریشم نوین، و رویشِ بورژوازی‌های ملی، همگی نشانه‌هایی از آینده‌ای چندصدا و چند کانونی هستند. این آینده، هرچند آکنده از رقابت و ناپایداری است، اما فرصتی بی‌همانند برای مردمان ”جنوب جهانی” و نیروهای رهایی‌بخش پدید آورده است تا از زیر سایه‌ی هژمونیِ دیرپای غرب بیرون آیند. ایران نیز با ایستادگیِ کنونی خود، نه تنها از کیان خویش پاسداری می‌کند، که در روندِ نگاشتنِ برگ تازه‌ای در تاریخِ پیوندهای جهانی است.

با این همه، ”چپ” رهایی‌بخش در برابرِ دوگانگیِ پایداریِ ضدامپریالیستی از یک سو و سرکوبِ درونیِ بورژوازیِ انگلیِ دین‌پوش از دیگر سو، به چالشِ دیریابی دچار است. برون‌رفت از این بن‌بست، نه در آرمانی‌سازیِ شرایطِ کنونی و نه در نکوهشِ مطلقِ آن، که در بازشناسیِ جایگاهِ طبقاتیِ ایران در پیوندهای سرمایه‌داری جهانی و ساختنِ هم‌سنگیِ پویا میانِ پیکار با زورگویان استعمارگر و نبرد با بهره کشی طبقاتی و دیکتاتوری دینی درون‌مرزی شدنی است. سرانجام، آنچه این نوشتار بر آن پای می‌فشارد، این است که شناختِ دگرگونیِ جهان، بدونِ بازشناسیِ نقشِ سرمایه و کشمکشِ طبقاتی، نافرجام خواهد ماند؛ و هر راهکاری برای آینده، باید این همارهای بنیادین را پیشِ چشم داشته باشد، همچنان که آگاهی از این حقیقت که «می‌توان ایستاد»، هرگز نباید ما را از پرسشِ «به بهای چه و به سودِ که» به دور کند.  

برای ”چپ”،شناختِ سرشتِ طبقاتیِ بورژوازیِ فرمانروا در ایران، به اندازه شناختِ لایه‌های پنهانِ قدرت غربی— از الگوریتم‌های هوش ساختگی تا شبکه‌های نفوذ صهیونیسم — برجسته است.




اسپانیا اسرائیل را محکوم می‌کند، آمریکا را نادیده می‌گیرد و به روی چین باز می‌شود

📌
دولت اسپانیا به رهبری پدرو سانچز اجازه استفاده از پایگاه‌های نظامی مشترک در روتا و مورون را برای عملیات مرتبط با حملات به ایران (که از حدود ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد) نداد.
پدرو سانچز ۱۱ آوریل ۲۰۲۶ برای چهارمین سفر خود در همین تعداد سال وارد پکن شد. او با رئیس‌جمهور شی جین پینگ، نخست‌وزیر لی چیانگ و سایر مقامات ارشد دیدار می‌کند. دستور کار شامل اقتصاد، فناوری و ژئوپلیتیک است.

*۱️⃣ انتقال فناوری و «سرمایه‌گذاری‌های کیفی»:
اسپانیا فشار می‌آورد که شرکت‌های چینی فناوری بیشتری با شرکای اسپانیایی به اشتراک بگذارند. برنامه امضای توافقنامه «سرمایه‌گذاری با کیفیت بالا» وجود دارد که در آن سرمایه‌گذاری‌های چینی در اسپانیا باید شامل انتقال فناوری، قرارداد با تأمین‌کنندگان محلی و ایجاد شغل در مناطق باشد.

*۲️⃣ همکاری بیشتر در بخش‌های استراتژیک:
تحلیلگران به انرژی سبز، خودروهای برقی، اقتصاد دیجیتال (هوش مصنوعی، کلان داده، ۵G)، هیدروژن و اشکال جدید انرژی اشاره می‌کنند. کارشناسان چینی «فرصت‌های بزرگ» و پروژه‌های جدید ملموسی در این زمینه‌ها می‌بینند.

*۳️⃣ موقعیت‌یابی ژئوپلیتیکی:
این سفر بخشی از استراتژی اسپانیا برای خودمختاری بیشتر در جهانی آشفته با افزایش تنش‌ها علیه آمریکا (به ویژه تحت رهبری ترامپ) و بازکالیبراسیون سیاست چین توسط اتحادیه اروپا دیده می‌شود. کارشناسان چینی بر ثبات در روابط تأکید دارند و معتقدند دیدارهای سطح بالا هماهنگی بهتر در مسائل چندجانبه را ممکن می‌کند و به «صلح و ثبات جهانی» کمک می‌کند. مفسران اسپانیایی آن را راهی برای متنوع‌سازی اتحادها می‌بینند.

✅ این سفر روابط سیاسی و اقتصادی را تقویت می‌کند و ممکن است منجر به توافقات جدیدی در جلسه با لی چیانگ شود. با این حال، نتایج واقعی (به ویژه تراز تجاری بهتر و انتقال عمیق فناوری) زمان خواهد برد. این سفر به عنوان ادامه «پل‌سازی» مداوم اسپانیا با چین دیده می‌شود که این کشور را در میان رهبران اروپایی متمایز می‌کند.




دستکاری رسانه‌ای در جنگ اوکراین

🎭
💣 جنگ اوکراین فقط در میدان نبرد نیست، بلکه در کارزار اطلاعاتی نیز جریان دارد.
⚖️ در بسیاری از درگیری‌های مدرن، دموکراسی‌های لیبرال برای جلب حمایت مردمی، جنگ را به نبرد خیر در برابر شر تبدیل می‌کنند. اولین گام برای صلح، درک نگرانی‌های امنیتی طرف مقابل است. اما امروز حتی بحث از امنیت روسیه خیانت محسوب می‌شود.

🔁 دوگانگی رسانه‌ای:
از یک سو روسیه «ضعیف و عقب‌مانده» و از سوی دیگر «تهدیدی تمام‌عیار برای اروپاست». این روایت دوگانه، هم وحشت ایجاد می‌کند، هم امیدواری به پیروزی آسان.
📌 روایت «تهاجم بدون تحریک» خطرناک‌ترین روایت رسانه‌ای است. ناتو از دهه ۱۹۹۰ با گسترش به شرق، توافقات امنیتی را نقض کرد. جورج کنان در ۱۹۹۸ پیش‌بینی کرد این کار جنگ سرد جدیدی رقم می‌زند. آنگلا مرکل نیز گفت عضویت اوکراین در ناتو از دید مسکو «اعلان جنگ» است.

📝 اسناد منتشرشده نشان می‌دهد که آژانس‌های اطلاعاتی غرب سال‌ها قبل از جنگ درباره پیامدهای گسترش ناتو هشدار داده بودند. کودتای ۲۰۱۴ کی‌یف با حمایت غرب، نقض قانون اساسی اوکراین بود. اما رسانه‌ها آن را «انقلاب دموکراتیک» نامیدند. از همان زمان، دونباس بمباران شد و توافق‌های مینسک نادیده گرفته شد.
🕊️ در روز اول جنگ، زلنسکی آماده مذاکره بر اساس بی‌طرفی اوکراین بود. اما غرب صلح استانبول را خراب کرد. وزیر خارجه ترکیه گفت: «برخی در ناتو خواهان تضعیف روسیه حتی به بهای نابودی اوکراین هستند».

⛔️ وقتی رسانه‌ها دشمن را «شر مطلق» معرفی می‌کنند، هر سازشی «تسلیم» نام می‌گیرد و صلح فقط با نابودی طرف مقابل ممکن به نظر می‌رسد. این طرز تفکر در برابر یک قدرت هسته‌ای، جهان را به لبه پرتگاه می‌برد.
برای صلح پایدار، باید از قالب «خیر در برابر شر» خارج شد و معماری امنیتی مشترک ساخت. در غیر این صورت، رسانه‌ها به جای خبر، اسلحه‌سازی روایت می‌کنند.




کوبا همچنان زنده است

🔥

دو عضو کنگره آمریکا، پرامیلا جایاپال و جاناتان جکسون، یک سفر رسمی پنج‌روزه به کوبا انجام دادند. آن‌ها در این سفر با رئیس‌جمهور کوبا، میگل دیاز-کانل، دیدار کردند و از نزدیک پیامدهای محاصره ۶۶ ساله آمریکا علیه این کشور را مشاهده کردند.

🚢 از ۳ ژانویه، دولت دونالد ترامپ محاصره کامل نفتی علیه کوبا اعمال کرده است. نخستین کشتی حامل نفت که پس از این تاریخ به کوبا رسید، یک نفتکش روسی بود که درست پیش از عید پاک وارد این کشور شد.

🛑 این دو نماینده پس از بازگشت اعلام کردند که آمریکا باید فوراً به این محاصره پایان دهد، زیرا مردم عادی کوبا بیشترین هزینه این سیاست را می‌پردازند.

جنبش ملی همبستگی با کوبا در اسپانیا (MESC) برای روز ۱۹ آوریل فراخوان تظاهراتی در شهر مادرید علیه محاصره آمریکا علیه کوبا صادر کرده است.

📍 این تظاهرات ساعت ۱۲ ظهر از میدان آتوشا آغاز می‌شود و در پلازا د لا پرووینسیا پایان خواهد یافت. در این برنامه، ۶۹ انجمن همبستگی حضور خواهند داشت.

⚡ این اقدام بخشی از کارزار «علیه محاصره آمریکا، انرژی برای کوبا» است؛ کارزاری که تا ۳۰ آوریل ادامه دارد و تشدید محاصره اقتصادی و نفتی آمریکا علیه این جزیره کارائیبی را محکوم می‌کند.

✊ این تظاهرات هم‌زمان با شصت‌وپنجمین سالگرد پیروزی کوبا بر تلاش آمریکا برای حمله نظامی به این کشور برگزار می‌شود. در ۱۷ آوریل ۱۹۶۱ آمریکا با پیاده‌کردن حدود ۱۵۰۰ تبعیدی کوبایی در خلیج خوک‌ها (Svinebugten) تلاش کرد دولت انقلاب کوبا را سرنگون کند. این نیروها توسط سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، CIA، آموزش دیده و تجهیز شده بودند.

شکست این حمله به یکی از مهم‌ترین نمادهای مقاومت مردم کوبا در برابر مداخله خارجی تبدیل شد.




شیلی: آغاز پرتنش دولت جدید خوزه آنتونیو کاست

🎓

تنها دو هفته از آغاز ریاست‌جمهوری خوزه آنتونیو کاست در شیلی گذشته بود که نخستین موج اعتراضات مردمی علیه او آغاز شد. کاست که به‌عنوان راست‌گراترین رئیس‌جمهور شیلی از زمان دیکتاتوری نظامی پینوشه شناخته می‌شود، از همان روزهای نخست با مخالفت‌های گسترده روبه‌رو شده است.

📢 در ۲۶ مارس هزاران نفر در ۱۵ شهر شیلی علیه تصمیم دولت برای لغو نزدیک به ۵۰ قانون زیست‌محیطی به خیابان‌ها آمدند. این قوانین در دولت پیشین تصویب شده بودند و هدفشان حفاظت از منابع طبیعی، کاهش آلودگی و مقابله با بحران اقلیمی بود. منتقدان می‌گویند حذف این قوانین به سود شرکت‌های بزرگ و به زیان مردم و محیط‌زیست است.

🎓 تنها چند روز بعد، دانشجویان و کارکنان آموزشی نیز دست به اعتراض زدند. دلیل این تظاهرات، فرمان دولت برای کاهش ۳ درصدی بودجه آموزش و همچنین محدود کردن تحصیل رایگان در دانشگاه‌ها فقط به افراد زیر ۳۰ سال بود. مخالفان این سیاست می‌گویند دولت عملاً راه آموزش عالی را بر بسیاری از کارگران، زنان و دانشجویان بزرگسال می‌بندد.

دولت کاست همچنین یارانه سوخت را حذف کرده تا قیمت‌ها را با بازار جهانی نفت هماهنگ کند. این تصمیم باعث افزایش هزینه حمل‌ونقل و فشار بیشتر بر خانوارهای کم‌درآمد شده است.

📉 پیامد این سیاست‌ها کاهش محبوبیت رئیس‌جمهور بوده است. حمایت از کاست از ۵۷ درصد در انتخابات نوامبر ۲۰۲۵ به ۴۷ درصد رسیده و نارضایتی عمومی از ۳۴ درصد به ۴۹ درصد افزایش یافته است. بسیاری معتقدند اگر این روند ادامه یابد، دولت با بحران مشروعیت و اعتراضات گسترده‌تری روبه‌رو خواهد شد.