سرمایه مرام ندارد؛ چرا اقتصاد ایران به قمارخانه بدل شد؟

📌

اتفاقی که در اقتصاد ایران رخ داده، تأییدی زنده بر یکی از بنیادی‌ترین اصول مارکسیسم است:
سرمایه هیچ عقیده‌ای ندارد؛ تنها منطق آن انباشت و حداکثرسازی سود است.

تحلیل‌های رسمی نیز نشان می‌دهند که چرا سرمایه از بخش مولد فرار کرده و به سمت بازارهای غیرمولد مانند ارز، طلا، مسکن و سفته‌بازی سرازیر می‌شود.

🔻 سرمایه به دنبال سود بالاتر فرار می‌کند

سرمایه مانند آب است؛ به مسیری می‌رود که بیشترین سود را داشته باشد.
وقتی ساختار رانتی و ب و روکراتیک، تولید را با موانع سنگین (تحریم، بروکراسی، مالیات، بی‌ثباتی) خفه می‌کند اما بازارهای دلالی را آزاد، امن و سودآور نگه می‌دارد، طبیعی است که سرمایه تولید را رها می‌کند و به سمت رانت و سوداگری می‌دود.

🔻 دشمن اصلی: ساختار رانتی-دولتی

طبقات مسلط امروز، همان بورژوازی کمپرادور و بورژوازی بوروکراتیک‌اند؛
گروه‌هایی که قدرت سیاسی و اقتصادی را در انحصار گرفته‌اند و نه از تولید، بلکه از رانت، رابطه و انحصار سود می‌برند.
این طبقه هرگونه اصلاح واقعی را که منافعش را تهدید کند بلوکه می‌کند.

🔻 توهم نسخه نئولیبرالی

پیشنهادهایی مثل «مقررات‌زدایی» و «بازار رقابتی»، آنگونه که وحید شقاقی شهری اقتصاددان در گفتگو با اقتصادنیوز پیشنهاد می کند، در چنین ساختاری فقط راه را برای چپاول آزادتر باز می‌کند.
آزادسازی بازار در اقتصادی رانتی، تولید را نجات نمی‌دهد؛ تنها ابزار قانونی جدیدی برای سلطه الیگارشی فراهم می‌کند.
نتیجه؟ تبدیل اقتصاد ملی به یک کازینوی بزرگ برای اقلیت قدرتمند.




امنیت، حاکمیت و بودجه‌های کلان؛ نروژ در مسیر یک تغییر دفاعی بنیادین

📌

🔐 روند رو به گسترش نظامی‌سازی در نروژ تنها یک تغییر فنی در ساختار دفاعی نیست، بلکه بازتاب‌دهنده دگرگونی عمیق‌تری در نگاه حاکمیت به امنیت و جایگاه کشور در نظم جهانی است.

💰 گسترش پایگاه‌های نظامی، تبدیل آن‌ها به مناطق با دسترسی محدود برای نیروهای خارجی و افزایش هزینه‌های نظامی در سطح بی‌سابقه، همگی نشانه‌هایی است از این‌که سیاست دفاعی نروژ به‌تدریج از مدل ملی مبتنی بر حفظ استقلال دفاعی فاصله گرفته و به مدل وابسته به سازوکارهای فرامنطقه‌ای نزدیک شده است.

📰 از سوی دیگر، روایت‌های غالب رسانه‌ای با تمرکز بر خطرات بیرونی، نوعی فضای روانی می‌سازد که در آن هر پرسش یا انتقاد درباره این تحولات با برچسب «تضعیف امنیت» مواجه می‌شود.

🕊️این فضا نه تنها امکان گفت‌وگوی آزاد را محدود می‌کند، بلکه باعث می‌شود گزینه‌های سیاسیِ مبتنی بر دیپلماسی، کاهش تنش و مصالحه کمتر دیده شوند.

⚖️ در کنار این، پیوندهای جدید دفاعی الزاماتی ایجاد می‌کند که می‌تواند سیاست‌های سنتی نروژ را دچار چالش کند؛ سیاست‌هایی همچون ممنوعیت استقرار تسلیحات خاص ، محدودیت در ایجاد پایگاه‌های خارجی و تأکید بر کنترل کامل بر زیرساخت‌های نظامی. وقتی مناطق معینی تحت مقررات متفاوت اداره شوند یا بخشی از فرایند تصمیم‌گیری به سازوکارهای بین‌المللی سپرده شود، پرسش‌هایی درباره حاکمیت ملی و شفافیت تصمیم‌ها به‌وجود می‌آید.

💵 افزایش چشمگیر هزینه‌های دفاعی نیز موضوع دیگری است که توجه عمومی را می‌طلبد. تخصیص میلیاردها کرون به پروژه‌های نظامی الزماً به معنای افزایش امنیت نیست، در حالی که همین منابع می‌تواند در آموزش، سلامت ، خدمات اجتماعی  یا توسعه پایدار نقشی اساسی ایفا کند. به همین دلیل ضروری است که جامعه بتواند بدون فضای ترس 😨، درباره اولویت‌های واقعی گفت‌وگو کند.

👫 آینده امنیت نروژ تنها با سلاح تعیین نمی‌شود؛ بلکه با انتخاب‌هایی که مردم و نهادهای دموکراتیک می‌گیرند شکل می‌گیرد.




راه‌حل بحران امروز اقتصاد ایران

📌

مشکل اقتصاد ایران در «بدکاری بازار» نیست؛ مشکل در نظام سرمایه‌داری نئولیبرالیستی و رانتی است که در آن، قدرت سیاسی و اقتصادی در دست یک اقلیت کوچک متمرکز شده است.

🔻 نسخه‌های نئولیبرالی، نه‌تنها درمان نیستند، بلکه چهره‌‌ی قانونی‌شده‌ای از همان غارت طبقاتی هستند.

🔻 راهکار رادیکال و واقعی

راه‌حل تنها در مبارزه با منطق سرمایه و ساختارهای طبقاتی حاکم است:

✔️ افشا و مقابله با تمام لایه های بورژوازی انگلی در حاکمیت جمهوری اسلامی؛ ✔️ سازماندهی طبقهٔ کارگر و زحمتکشان؛ ✔️ تغییر بنیادین در روابط مالکیت و تولید؛ ✔️ استفاده از ثروت ملی برای اقتصاد تولیدی
🔻 چرا تغییر ریشه‌ای ضروری است؟

وقتی «صندلی شبه‌دولتی‌ها میلیاردی خریدوفروش می‌شود»،وقتی سرمایه از تولید فرار می‌کند و فقط بحران می‌سازد،
وقتی اقتصاد به میدان قمار الیگارشی تبدیل شده،صحبت از «مقررات‌زدایی» یا «بازار سالم» صرفاً یک شوخی تلخ است.

این نظام نیازمند یک دگرگونی اساسی است—نه یک روتوش سطحی. برچیدن نظام سرمایه داری با روبنای ولایتی آن تنها راه حل نجات کشور و مردم است.




آپارتاید طبقاتی؛ نتیجهٔ مستقیم نظام رانتی و نئولیبرالی

📌

واقعیتی که امروز می‌بینیم

آنچه امروز شاهد آن هستیم، نتیجهٔ مستقیم سلطهٔ یک نظام اقتصادی نئولیبرالی و رانتی است که بر کشور ما تحمیل شده.
این نظام بیمار، با تقدس‌بخشی بازار آزاد و خصوصی‌سازی‌های گسترده، ثروت عظیم ملی را در چنگال یک اقلیت کوچک و انگشت‌شمار قرار داده است.

🏚️ جوانانی بدون سرپناه

آمارهای تکان‌دهنده از وضعیت جوانان، گواهی روشن بر این فاجعه‌اند:

جوانان برای داشتن سرپناهی حداقلی ناچارند به اتاق‌های تنگ پانسیون‌ها و مسافرخانه‌ها پناه ببرند؛ گاه چند نفر در یک اتاق کوچک.اجارهٔ یک تخت در مسافرخانهٔ بی‌امکانات: ۱۲ میلیون تومان در ماه.یک اتاق در پانسیون: ۱۵۰ میلیون تومان ودیعه + ۱۵ میلیون اجاره.
این ارقام برای نسل کارگر و زحمتکش، رؤیایی دست‌نیافتنی است.

🏰 ثروت افسانه‌ای برای اقلیت رانت‌خوار

در سوی دیگر، قصرهای مجلل و زندگی لاکچری همان کسانی قرار دارد که با رانت و رابطه، اقتصاد کشور را به غنیمتی خصوصی بدل کرده‌اند.

🥀 گرانیِ کمرشکن؛ سفره‌های خالی‌تر

بحران گرانی حلقهٔ دیگری از همین زنجیره است.
قیمت میوه و سبزیجات سر به فلک کشیده است:هر کیلو پرتقال ۱۵۸ هزار تومان، یک بسته توت‌فرنگی ۳۲۰ هزار تومان
طبیعی است که سفرهٔ مردم روزبه‌روز کوچک‌تر و خالی‌تر شود.

⚠️ این فقط یک بحران اقتصادی نیست

آنچه اکنون بر جامعه حاکم است، یک آپارتاید طبقاتی آشکار است؛
نظامی که اقلیتی را به اوج ثروت می‌رساند و میلیون‌ها نفر را به ورطهٔ فقر، کارتن‌خوابی و اتوبوس‌خوابی می‌کشاند.

✊ زمان تغییر فرارسیده است! این نظام ناعادلانهٔ سرمایه‌داری رانتی که بر شانه‌های زحمتکشان ایستاده، نمی‌تواند و نباید پایدار بماند.
تاریخ به ما آموخته است که هیچ ظلمی جاودانه نیست.
جوانان آگاه، کارگران و تمام زحمتکشان باید با اتحاد و آگاهی طبقاتی، خواستار برچیده‌شدن این نظام غارتگر شوند




«زمین در آستانۀ فروپاشی؛ زمانی برای اتحاد جهانی»

🌍

بحران اقلیمی؛

بحران اقلیمی به مرحله‌ای رسیده که آینده بشریت را تهدید می‌کند. اگر نیروهای مترقی جهان همچنان پراکنده باشند، مقابله با ساختارهایی که طبیعت و انسان را قربانی سود می‌کنند ممکن نخواهد بود.
فعالان محیط‌زیست از نقاط مختلف، از جمله جوامع محلی در آفریقای جنوبی، بارها هشدار داده‌اند که بدون اتحاد جهانی نمی‌توان به تغییرات واقعی دست یافت؛ مخصوصاً وقتی نشست‌های بین‌المللی اقلیمی نتوانسته‌اند تصمیمات لازم را به اجرا بگذارند.

🐚 زیست‌بوم‌های در خطر؛

در این مناطق، همانند بسیاری از نقاط جهان، جوامع محلی از ماهیگیری کوچک‌مقیاس، جمع‌آوری خوراک‌های دریایی و کشاورزی امرار معاش می‌کنند. این ناحیه بخشی از زیست‌بوم‌های منحصر‌به‌فرد زمین است؛ با صدها گونه گیاهی بومی، جنگل‌های ارزشمند و حیات دریایی کم‌نظیر.
با این حال شرکت‌های فراملی، تحت نام «توسعه»، تلاش کرده‌اند منابع طبیعی این مناطق را استخراج کنند؛ توسعه‌ای که عملاً به تخریب محیط‌زیست و نابودی معیشت مردم منجر شده است.

🛑 مقاومت جوامع محلی؛ مبارزه‌ای با بهای سنگین

مردم محلی برای دفاع از زمین و دریا به دادگاه‌ها، اعتراض‌ها و کارزارهای اجتماعی روی آورده‌اند و گاهی توانسته‌اند فعالیت‌های مخرب را متوقف کنند.
اما این مبارزه بهای سنگینی داشته است: خشونت و حتی قتل فعالان محلی بخشی از واقعیت تلخ این مقاومت است. با این وجود، آنان عقب ننشسته‌اند، زیرا باور دارند تسلیم شدن به معنای رها کردن آینده کودکان و نسل‌های بعدی است.

🌱 پیام روشن امروز

این مبارزه ادامه نسل‌هایی است که در آفریقای جنوبی و دیگر نقاط جهان در برابر استعمار و غارت منابع ایستادند. پیام مشترک امروز نیز همان است:
غذا، آب و گیاهان در حال ناپدید شدن‌اند؛ اگر این سه از بین بروند، انسان نیز خواهد رفت.
توسعه باید زندگی انسان را بسازد، نه آن را نابود کند. تنها با اتحاد نیروهای جهانی می‌توان آینده‌ای عادلانه و پایدار ساخت.




غزه و گرو‌های جنایتکار غزه‌ای دست‌ساز اسرائیل

منبع: کمون شماره ۵۳

ما در کمون شماره ۵۲ مختصراً چنین نوشتیم: «طرح ترامپ – اسرائیل بردگی ملت فلسطین و انقیاد غزه را در پیش دارد. این طرح همانند طرح‌های دیگر ترامپ و اسرائیل شکست خواهد خورد. ما این شکست را در نطفه این طرح عملاً می‌توانیم ردیابی کنیم.»

هنوز اولین گام‌ این طرح یعنی تبادل زندانیان کاملاً اجرا نشده و چند روزی از “پیمان صلح و آتش‌بس“ نگذشته بود که بنا به نوشته وزارت بهداشت فلسطین، اسرائیل از ۱۱ اکتبر تا ۱۲ نوامبر ۲۳۸ فلسطینی را به قتل راسانده و ۶۰۰ نفر را زخمی کرده است. اسرائیل در رساندن مواد غذائی به مردمان غزه موانع جدی به وجود می‌آورد.

نیروهای نظامی اسرائیل تا خط زرد تعیین شده در طرح ترامپ عقب نشینی کرده و جای خود را در کشتار فلسطینیان و “تعقیب“ حماس به گروه‌های خائن و خود فروخته غزه‌ای داده که توسط اسرائیل سازماندهی شده‌اند.

این گروه‌ها از ۲۰۲۲ توسط اسرائیل در غزه شکل گرفتند. حملات درونی به همان مقدار مواد اولیه غذائی که وارد غزه می‌شد توسط همین گروه‌ها انجام می‌گرفت و مرگ و میر را در این منطقه با شدت بیشتری دامن می‌زد.

نتانیاهو به روشنی می‌گوید «چه ایرادی دارد؟ جای اینکه نظامی‌های ما آنجا بروند، متحدان ما با حماس می‌جنگند.» (همانجا) اکنون چهره متحدان غزه‌ای نتانیاهو در این نوار روشن است:

– گروه یاسر ابوشباب یک غزه‌ای جنایت کار فروشنده مواد مخدر که با حمله اسرائیل به غزه از زندان فرار کرد و توسط دولت اسرائیل سازماندهی شد.

– گروه حسام الاسطل. او در اوت ۲۰۲۵ “گروه ضربت ضد تروریسم“ را زیر نظر و با حمایت اسرائیل تشکیل داده است. این گروه و گروه ابوشباب علیه مردم غزه هماهنگ عمل می‌کنند.

– بنیاد بشر دوستانه غزه که توسط اسرائیل ایجاد شد و مسؤولیت پخش مواد غذائی را در غزه به عهده گرفت. این گروه به هزاران غزه‌ای که برای گرفتن مواد غذائی مراجعه می‌کردند، شلیک می‌کرد.

در عین حال گروه‌های کوچک دیگری نیز که دست ساخته اسرائیل هستند و هر کدام منافع مادی و سازمانی خود را دارند علیه مردم خود مشغول خیانت و توطئه هستند.

در این مابین یاسر ابوشباب آمدگی خود را برای حاکمیت بر غزه بارها اعلام کرده است که با موافقت اسرائیل رو به رو شده و تأیید گردیده است. «وال استریت ژورنال ۲۶ ژوئیه ۲۰۲۵ یک یادداشت به قلم ابوشباب که او را “فرمانده نیروهای مردمی“ نامید، منتشر کرد تا از زبان او بگوید نیروهای تحت فرمانش “بخشی از رفح“ را کنترل می‌کنند که می‌تواند الگویی برای همه باریکه غزه باشد.» (همانجا)

حال محتوای بند ۱۹ طرح ترامپ روشن‌تر خود را می‌نمایاند. این بند چنین است: «با پیشرفت بازسازی غزه و اجرای صادقانه برنامه اصلاحات تشکیلات خودگردان فلسطین، ممکن است سرانجام شرایط برای رسیدن به راهکاری جهت تشکیل دولت فلسطینی و تعیین سرنوشت مردم توسط خود آنها ایجاد شود که ما می‌دانیم آرزوی مردم فلسطین است.»

به عبارت دیگر پس از نابودی تمام نیروها و افراد مسلحی که در مقابل اسرائیل قرار دارند توسط نیروهای خیانتکار غزه‌ای و نیروهای سازمان ملل متحد و مطمئن شدن ترامپ از بی دفاعی کامل مردم نوار غزه، دولت یاسر ابوشباب بر سر کار می‌آید. در واقع اسرائیل قدرت سیاسی در غزه را در دست می‌گیرد. در آن زمان دیگر نه از تاک نشان خواهد بود و نه از تاک‌نشان. نه از مردم غزه نشان خواهد بود و نه از یک دولت مستقل غزه‌ای. بلکه از غزه به عنوان یک سرزمین الحاق شده باید نام برد. در همین روند نتانیاهو در ۱۳ آبان ۱۴۰۴ «مدعی شد که کابینه او تصمیم می گیرد که کدام نیروی بین‌المللی می‌تواند وارد غزه شود و کدام نیرو نمی‌تواند. (خبرگزاری مهر – شبکه الرشید)

چنین روندی با مقاومت عظیم مردم فلسطین و نوار غزه و میلیاردها از مردمان مترقی جهان رو به رو گشته است.

۱- اسرائیل و ترامپ در اخراج مردم غزه از سرزمین‌شان شکست خوردند و ناکام ماندند.

۲- اسرائیل و جناح فاشیستی ترامپ در نابودی حماس و دیگر نیروهای مسلح غزه‌ای ناکام ماندند.

۳- اسرائیل و ترامپ  در شرایطی اسرای خود را از اسارت آزاد کردند که مجبور شدند با حماس معامله کنند. این نیز یک شکست بزرگ برای اهداف اولیه اسرائیل است.

۴-اسرائیل و ترامپ مجبور شدند حضور مردم غزه در غزه را قبول کنند، و تا اندازه‌ای نیز مجبور شدند راه رسیدن مواد غذائی به مردمان غزه را باز گذارند و روند گام به گام تشکیل دولت فلسطینی غزه را به رسمیت بشناسند.

۵- توطئه اسرائیل در سازماندادن گروه‌های مسلح تحت نظارت خود در غزه، در همان اوان افشا شد. یاسر ابوشباب، عضو قبیله‌ ترابین است که در منطقه‌ای بین رفح، صحرای سینا و صحرای نقب زندگی می‌کند. او «پیش از جنگ غزه در اکتبر ۲۰۲۳ یک قاچاقچی شناخته‌شده مواد مخدر و سیگار بود و به دلیل فعالیت‌های مجرمانه در زندان بود» (فرهیختگان) این جنایت کار نه تنها توسط مردم غزه طرد گردیده بلکه قبیله خودش نیز او را طرد کرده است. الاسطل نیز از سوی قبیله‌اش طرد گردیده است.

۶- بزرگترین دلمشغولی مردم غزه در این روزها چند مسأله است: رسیدن به مواد غذائی لازم، امنیت در مقابل حملات مجدد اسرائیل، جلوگیری از جنگ داخلی که اسرائیل با تمام نیرو سعی در دامن زدن بدان دارد و هراس از ورود نیروهای سازمان ملل و حاکمیت “موقت“ نیروهای بیگانه بر سرزمین غزه.

به نظر می‌رسد مردم با تجربه و زجر کشیده غزه مجالی به خود نمائی گروه‌های یاسر ابوشباب و الاسطل نخواهند داد. آن‌ها این گروه‌های خیانتکار را مجازات خواهند کرد. فشار سیاسی مردم جهان به اسرائیل و آمریکا، آن‌ها را مجبور خواهد کرد راه رسیدن مایحتاج مردم غزه را تمام و کمال بگشایند. غزه‌ای‌ها کشور خود را دوباره خواهند ساخت و در مقابل ورود نیروهای بیگانه و دولت بیگانه مقاومت خواهند کرد. مردم غزه حق تعیین سرنوشت خود را بهتر و بیش از هر نیروئی در جهان به رسمیت می‌شناسند و برای آن خون داده و مبارزه کرده‌اند. لذا مردم غزه برنده این درگیری هستند، نیروهای خیانتکار داخلی و خارجی که این حق را پایمال می‌کنند، شکست خواهند خورد.  

سیاست آمریکا و اسرائیل با تمام زرادخانه عظیم خود در مقابل مردم غزه شکست خورد، وابسته کردن غزه به اسرائیل نیز شکست خواهد خورد اما جنگ داخلی می‌تواند سال‌های طولانی مردم غزه و کل منطقه فلسطینی را در کشتار و خون فرو ببرد.

ولی شرایط بین‌المللی هر روز تغییر خواهد کرد، توان اسرائیل در حملات خارجی تضعیف گشته و جناح فاشیستی ترامپ در اوضاع خاورمیانه سردرگم است. مبارزه نیروهای مترقی غزه جهت حاکمیت بر سرزمین خود و پشتیبانی بی دریغ مردم جهان از این نیروهای مترقی، جنگ داخلی را به نفع نیروهای مترقی و پیشرو و غیر وابسته غزه به پایان خواهد رساند.




همکاری نزدیک نروژ با آمریکا، پایگاه‌های نظامی و سیاست هسته‌ای

📌

در سال‌های اخیر همکاری نظامی نروژ با ایالات متحده وارد مرحله‌ای جدید شده است؛ مرحله‌ای که نه فقط به تمرینات مشترک یا حضور نمادین محدود می‌شود، بلکه ساختار دفاعی و سیاست امنیتی کشور را دگرگون کرده است. ✍️ امضای توافق‌های جدید درباره پایگاه‌های نظامی، امکان استقرار نیروهای خارجی و ایجاد مناطق با دسترسی محدود، نشان می‌دهد که نقش آمریکا در زیرساخت دفاعی نروژ بسیار فراتر از همکاری سنتی شده است.

✈️ ⚙️ بر اساس این توافق‌ها، بخش‌هایی از پایگاه‌های هوایی، دریایی  و لجستیکی نروژ می‌توانند به صورت «انحصاری» در اختیار نیروهای آمریکایی قرار گیرند؛ مناطقی که در آن‌ها کنترل ورود ، تجهیزات  و فعالیت‌ها به یک طرف خارجی سپرده می‌شود. این تغییر نه‌تنها پرسش‌هایی جدی درباره حاکمیت و شفافیت ایجاد می‌کند، بلکه به معنای حضور دائمی یک قدرت نظامی بزرگ در قلب ساختار دفاعی نروژ است.

☢️ 💣 همزمان سیاست هسته‌ای نروژ نیز تحت فشار قرار گرفته است. با اینکه در سطح رسمی کشور بر عدم استقرار سلاح‌های هسته‌ای در خاک خود تأکید می‌کند، مشارکت در تمرین‌های مربوط به بازدارندگی هسته‌ای و ادغام زیرساخت‌های نظامی در شبکه‌های فراگیر غربی عملاً این مرزبندی‌ها را کمرنگ کرده است. زمانی که کشور بخشی از عملیاتی می‌شود که به‌طور مستقیم با دکترین هسته‌ای یک قدرت فرامنطقه‌ای پیوند دارد، تفکیک بین «حمایت غیرهسته‌ای» و «پذیرش وابستگی هسته‌ای» دشوار می‌شود.

⚖️ این همکاری نزدیک پیامدهای بلندمدتی دارد:

🌍 افزایش حضور نظامی خارجی ؛ کاهش کنترل ملی بر زیرساخت‌های حساس؛ تقویت نقش بازدارندگی هسته‌ای در سیاست امنیتی؛ تغییر توازن میان استقلال دفاعی و وابستگی استراتژیک

 🗣️مهم‌تر از همه اینکه چنین تغییراتی نیازمند گفت‌وگوی عمومی، شفافیت سیاسی و پرسش‌گری جدی است. امنیت پایدار تنها با سلاح و پایگاه ایجاد نمی‌شود؛ بلکه با تصمیم‌های آگاهانه ، احترام به حاکمیت ملی 🇳🇴 و انتخاب‌هایی که بر اساس منافع مردم باشد شکل می‌گیرد.




بازداشت‌ها و دستگیرهای تازه نشانی از خفه کردن صدای مستقل است و نه سرکوب «چپ»

مقاله ۳۳/۱۴۰۴
۲۵ آبان ۱۴۰۴، ۱۶ نوامبر ۲۰۲۵

پیش‌گفتار

در روزگار ما، اندیشه در ایران بار دیگر در تنگنای نوینی گرفتار شده است. آنان که می‌کوشند با بهره‌گیری از دانش و واکاوی خرده‌گیر، به روشنگری در برابر ساختارهای قدرت و نابرابری بپردازند، از دست سازوکارهای امنیتی و سیاسی فرمانروا، برای اندیشیدن، آزار دیده‌اند و برخی از آنان هنوز در زندان هستند. بازداشت و آزار کاوشگران و نویسندگان، تنها سرکوب چند تن نیست؛ نماد یورشی سامان‌مند به خودِ اندیشه‌ی آزاد و وجدان بیدار جامعه است.

در چنین روزگاری، هسته‌ی کار نه تنها پشتیبانی از چند زندانی، که پاسداری از حق دانستن، خرده‌گیری و سخن گفتن است — حقوقی که هر جامعه‌ی زنده و انسانی بر آن استوار است.

از این رو، واکاوی دوباره‌ی جایگاه اندیشه‌ی انتقادی در برابر قدرت، یک نیاز آنی است. اما این بازنگری دیگر نمی‌تواند در چارچوب واژه‌ی «چپ» به معنای تاریخی آن انجام گیرد. در ایرانِ امروز، «چپ»  سیاسی آزاد و سازمان‌یافته‌ای که بتوان از آن همچون نیروی اجتماعی یا نظری درگیر در میدان قدرت یاد کرد، یافت نمی‌شود. «چپ» واقعی در دهه‌ی شصت، در پی سال‌ها شکنجه و کشتار نابود شد. پس از آن دوره، جمهوری اسلامیِ خودکامه هر جوانه‌ی «چپ» را پیش از آن‌که درختی شود، از ریشه برکند.

آنچه اکنون گاه به نام «چپ» از آن یاد می‌شود، در حقیقت بازتاب پراکنده‌ی اندیشه‌هایی برابری‌خواهانه و اخلاقی است که بیشتر در چارچوب پژوهش، نقد اقتصادی و کنش فرهنگی دنبال می‌شود. اندیشمندانی چون آقای پرویز صداقت و آقای محمد مالجو، با این‌که گرایش اندیشه‌ای «چپ» دارند، در نبود هر ساختار سیاسی یا سازمانی آزاد «چپ» در جامعه سخن می‌گویند؛ از این رو، سرکوب آنان را نمی‌توان «سرکوب چپ» به معنای تاریخی و سیاسی دانست، بلکه باید آن را بخشی از پروژه‌ی خاموش‌کردن اندیشه‌ی مستقل و انتقادی در جامعه‌ای دانست که خود اندیشیدن برای زندانی شدن بس است. 

این یورش‌های تازه به آزاداندیشی هم‌زمان هشداری است به آن‌هایی که هنوز باور به بهبودی شرایط با کمک بخشی از درون و پیرامون جمهوری اسلامیِ ضدکارگری، ستم‌گر و آلوده دارند. حاکمیت جمهوری اسلامی چنان از شنیدن آواز بلبلی بر یک شاخه برمی‌آشوبد که برای خاموش کردن آن، سراسر جنگل را به آتش می‌کشاند.

در این نوشتار، نخست، سرکوب اندیشه‌ی آزاد نکوهش می‌شود و نشان داده می‌شود که این بازداشت‌ها و فشارها نه برای خاموش کردن چند صدا، بلکه بخشی از برنامه‌ای سامان‌یافته برای خاموش کردن وجدان بیدار جامعه و نابودی هرگونه نگاه خرده‌گیر است.

سپس، مرز میان اندیشه‌ی انتقادی و «چپ» همچون یک نیروی سیاسی سازمان‌یافته و آزاد روشن می‌گردد تا آشکار شود که این سرکوب، سرکوب یک «چپ» سیاسی نیست، بلکه گسترش فضایی از ترس و خودکامگی است تا هیچ زمزمه‌ی آزادی به گوش نرسد.

در گام پسین، بر نیازمندی به‌کارگیری زبانی دوستانه و انتقادیِ سازنده در برابر دیگر نیروهای پیشرو پافشاری می‌شود؛ زیرا در روزگار یورش سهمگین تاریکی، یکپارچگی و همدلی تنها سپر پایداری است که می‌توان در برابر سرکوب برافراشت.

و سرانجام، بهره‌گیری از شکاف‌های درونی لایه‌های گوناگون بورژوازی و نقش روشن‌اندیشان در این میانه واکاوی می‌شود؛ آنجا که روشن‌فکران در میدانی خطرخیز گام برمی‌دارند و مرز میان بهره‌گیری از فرصت و افتادن در دام را باید به درستی بشناسند.

سرکوب اندیشه و برنامه خاموشی صداهای مستقل

در هفته‌ی گذشته، یورش نهادهای امنیتی به نویسندگان، جستارگران و برگردانندگان پیشرو ایران نشانه‌ای از پی‌گیری برنامه‌ای درازمدت برای خاموش‌کردن اندیشه و زدودن صداهای مستقل است. بازداشت پژوهشگرانی چون پرویز صداقت، محمد مالجو، مهسا اسدالله‌نژاد و دیگران — با آزادیِ برخی با وثیقه — بخشی از روندی سازمان‌یافته برای امنیتی‌سازی پهنه‌ی اندیشه‌ورزی و دانشگاهی است.

آقای محمد مالجو و آقای پرویز صداقت، اندیشمندان مستقل با گرایش «چپ»، بدون جایگاه رسمی دانشگاهی، درآمد خود را از آموزش آزاد، نوشتن و پژوهش به‌دست می‌آورند. آنان سال‌ها در دانشگاه‌های تهران و علامه طباطبایی آموزش داده، پژوهش کرده و نقشی روشنگرانه داشته‌اند.

در شرایط بحران‌های ژرف اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، نهادهای امنیتی می‌کوشند واپسین پناهگاه اندیشه‌ی مستقل، یعنی جامعه‌ی پژوهش انتقادی را خاموش کنند. این موج بازداشت‌ها در ادامه‌ی روند تاریخی سرکوب اندیشه است؛ از انقلاب فرهنگی ۱۳۵۹ تا یورش ۱۳۷۸، سرکوب ۱۳۸۸ و موج تازه‌ی زدودن استادان در دهه‌ی ۱۴۰۰. اکنون نیز پژوهشگرانی که تنها به نقد ساختارهای قدرت و اقتصاد ویژه‌خواری پرداخته‌اند، زندانی می‌شوند.

در ماه‌های گذشته، نهادهای امنیتی با فراخوانی استادان و دانشجویان و با گزارش‌هایی درباره‌ی «بازشناسی ۴۰۰ تن از وابستگان ایران‌آکادمیا»، فشار را بیشتر کردند؛ همزمانی آن با موج بازداشت‌ها نشان می‌دهد که این کار بخشی از نقشه‌ای هماهنگ برای چیرگی سرتاسری بر پهنه‌ی دانشگاهی است.

حکومت با این کنش‌ها پیامی روشن می‌فرستد: هیچ اندیشه مستقلی از دید سامانه امنیتی پنهان نمی‌ماند. این پروژه در پی آفرینش فضای ترس، دور کردن اندیشه‌ی مردم از بحران‌های بنیادین، گوش‌مالی دادن به لایه‌های رقیب و نمایش چیرگی سیاسی برای خشنودی پایگاه لرزان خود، در دوره‌ی آسیب‌دیدگی مشروعیت حکومت است.

در کشوری که آلودگی ساختاری و آشفتگی اقتصادی آشکار است، حکومت به‌جای پاسخ‌گویی به خواسته‌های مردم، به سرکوب روی آورده و پژوهشگران، آموزگاران، روزنامه‌نگاران و زنان آزادی‌خواه را هدف قرار داده است. اما تاریخ نشان داده است که هیچ فرمانروایی با زدودن فرهیختگان پایدار نمانده و دانش راه خود را می‌یابد.

پشتیبانی از پرویز صداقت، محمد مالجو و دیگر اندیشمندان زندانی، پشتیبانی از حق اندیشیدن و آزادانه سخن گفتن است؛ آنان نماد وجدان بیدار جامعه‌اند. نیروهای پیشرو و آزادی‌خواه ایران باید خواستار رهایی بدون چون‌وچرای همه‌ی پژوهندگان بازداشت‌شده شوند.

پرسش بنیانی اما این است که آیا می‌توان این بازداشت و شکنجه‌های تن و روان را سرکوب «چپ» دانست؟

«چپ» سرکوب نشده است؛ آزاداندیشی زندانی شده است

در ایران امروز، سخن گفتن از «چپ» به معنای سیاسی و تاریخی آن، لغزشی مفهومی و نادرست است. نیروی «چپ» ایرانی در همان سال‌های نخست پس از انقلاب بهمن ۵۷، با کشتار رهبران سازمان‌ها و حزب‌های مارکسیستی گرفته تا شکنجه‌ی هزاران کنشگر کارگری و دانشجویی، سرکوب و نابود شد. در دهه‌ی شصت، زندان‌ها گور اندیشه‌ی آزادی‌خواهان دادخواه شدند و در رویداد تلخ ۶۷، واپسین بازماندگان «چپ» نیز از هستی زدوده شدند. پس از آن، حاکمیت خودکامه‌ی جمهوری اسلامی هیچ‌گاه برای بازسازی نیروی «چپ» فضایی فراهم نکرده است؛ و خیزش‌ها و شورش‌های مردمی نیز آن‌چنان نیرومند نبودند که بتوانند این خواست را گردن‌بار حاکمیت جمهوری اسلامی کنند.

از آن پس، هر سخن از داد اجتماعی و برابری یا در چارچوب مذهبی و حکومتی بازتولید شد یا در پناهگاه‌های فردی و فرهنگی پنهان ماند. در جمهوری اسلامی، نه حزب، نه سندیکای کارگری، نه نهاد صنفی آزاد با ریشه‌های طبقاتی کارگری و اندیشه‌ی سوسیالیستی در کار است. از این رو، سخن گفتن از «نیروهای چپ ایران» بیشتر یادآور آرزویی خاموش است تا واقعیتی زنده. هنگامی می‌شود از نیروهای «چپ» سخن گفت که سازمان‌ها، حزب‌ها، گروه‌های آزاد «چپ» در جامعه کنش سیاسی داشته باشند.

آیا این به معنای نبود اندیشمندان «چپ» و دلیرانی که با باور به مارکسیسم به طبقه‌ی کارگر برای سازمان‌دهی و سندیکاسازی کمک می‌کنند؟ نه.

آیا این به معنای این است که «چپ» نیروی معنوی بزرگی در جامعه‌ی ما نیست؟ نه.

ولی هنگامی که سخن از “سرکوب چپ” گفته می‌شود، این پندار در خواننده پدید می‌آید که سازمان‌ها و گروه‌های آزاد «چپ» در ایران بودند و هستند که هم‌اکنون سرکوب می‌شوند. همگان می‌دانند که این‌گونه نیست.

با این‌همه، در دیدگاه سازمان‌های سیاسی ایرانی در برون‌مرز، هنوز برخی از تحلیل‌گران کوشیده‌اند بازداشت پژوهشگران را با سرکوب «چپ» یکسان کنند. برخی از ضربه به «چپ» واقعی در برابر آنچه «چپِ محور مقاومتی» نامیده می‌شود، سخن می‌گویند. اما حقیقت این است که در جمهوری اسلامی سازمانی به نام «چپِ محور مقاومتی» نیز نیست. آنچه هست، تنها شماری از روشن‌اندیشان با گرایش «چپ»‌اند که به دام گفتمان “ضدامپریالیستی” لایه‌هایی از بورژوازی انگلیِ حاکمیت، به رهبری بورژوازی نظامی، افتاده‌اند. بدون تردید، پشتیبانی این روشن‌اندیشان از بورژوازی نظامی، ناخشنودی بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی مالی در ساختار جمهوری اسلامی را نیز برانگیخته است.

به همین گونه می‌توان گفت که بورژوازی نظامی از هم‌سویی برخی از اندیشمندان با گرایش «چپ» با بورژوازی بوروکراتیک خشنود نیست. این اندیشمندان با گرایش «چپ» درباره‌ی بسیاری از چالش‌هایی که جمهوری اسلامی با آن روبه‌رو است، سیاست نزدیکی با بورژوازی بوروکراتیک در حاکمیت دارند. برای نمونه می‌توان از گفت‌وگوی هسته‌ای، جنگ با اسرائیل، دادوستد با چین و روسیه نام برد.

بهره‌جویی از شکاف‌های درونی بورژوازی، زمانی سودمند است که «چپ» نیرومند و مستقل باشد و بتواند پایگاه طبقاتی خود را برای فشار به میدان بکشاند؛ اما هنگامی که این کار به دوش روشن‌اندیشان می‌افتد، کاری بسیار خطرناک است، هرچند باید پذیرفت که همین شکاف‌ها گاه روزنه‌ای تنگ برای روشنگری می‌گشایند.

هرچند باید با نگاهی انتقادی به تاکتیک بهره‌جویی از شکاف میان لایه‌های بورژوازی برای روشنگری برخورد کرد، ولی این به معنای درهم‌آمیزی دوست و دشمن نیست.

انتقاد و اتحاد

در این گاهِ حساس، آنچه بر ما بایسته است، بازشناسانی دشمن اصلی و هم‌بستگی در برابر آن است. ما در میان میدانی ایستاده‌ایم که نیروهای راست از هر سو برای ربودن آرمان‌های مردم و کج‌کردن راه نبرد در کمین نشسته‌اند. در چنین شرایطی، اگر ناسازگاری دیدگاه‌های درونی ما به پراکندگی و چنددستگی بینجامد، تنها به سود دشمن همگانی خواهد بود.

آری، نقد و گفت‌وگوی اندیشه‌ای با هم‌اندیشان آزادی‌خواه، به انگیزه‌های فراوان، بایسته و شایسته است. اما این نقد باید با زبانی یکسان و برادرانه پیش رود؛ زبانی که نه برای خردکردن و سست‌کردن، که برای راه‌یابی و کارساز کردن باشد. هدف از این گفت‌وگوهای درونی باید یافتن راه‌های درست‌تر پیکار و کارآمدسازی شیوه‌های نبرد باشد، نه پراکندن صف‌های کم‌شمار و کم‌توان.

راستی آن است که گردان پیشروان، هم از نگاه شمار و هم از نگاه توان سامانی، ناتوان‌تر از آن است که ما در آرزوی آن هستیم. این واقعیت، وظیفه‌ی برخورد رفیقانه و دوستانه‌ی ما را در برابر یکدیگر سنگین‌تر می‌کند. ما نمی‌توانیم بگذاریم که گفت‌وگوهای نظری، به جای آنکه ابزاری برای روشنی و نیرومندی راه و شیوه‌ی نبرد باشد، به ابزاری برای سست‌کردن بیشتر این سپاهِ اندک دگرگون شود. هر نقدی که به چنددستگی و کینه‌ورزی بینجامد، در پایان به زیان جنبش پیشرو و به سود گردان دشمن خواهد بود.

ما در گردانی یگانه در برابر راست ایستاده‌ایم. این یک واقعیت راهبردی است. اما این نیز یک واقعیت است که هر چه ما هدف‌های خود را روشن‌تر، برنامه‌های خود را کاربردی‌تر و صف‌های خود را یکپارچه‌تر کنیم، در برابر این دشمن همگانی، نیرومندتر و کارآمدتر خواهیم بود. پس بیایید نقد را از جایگاه برادری و دلسوزی برای آرمان‌هایمان پیش ببریم. بیایید به جای برافراشتن دیوارهای بلندتر در میان خود، پل‌هایی برای گذر به سوی درکی همگانی و راهکاری یکسان بسازیم.

به یاد داشته باشیم که دشمن اصلی در بیرون از این دایره ایستاده است. نیرومندی ما در گروِ یکپارچگی در میان گونه‌گونی، و پختگی ما در گروِ نقد با نگه‌داشت ارجمندی دو سویه است.

با این همه، همبستگی و یگانگی به معنای کنار گذاشتن جدل سیاسی نیست. جدلِ رفیقانه و هدفمند میان روشن‌اندیشان «چپ» که دشمن اصلی را فراموش نمی‌کنند، می‌تواند نیروی «چپ» را در برابر راست نیرومندتر کند.

شکاف‌های بورژوازی و نقش اندیشمندان

دیکتاتوری جمهوری اسلامی چنان سرکوب‌گر و خودکامه است که حتی هوای آزاد برای اندیشه‌ورزی در آن نیست. در این فضای سنگین و کشنده، دوستان دلیر ما، مالجو و صداقت، روزنه‌ای یافته‌اند تا با بهره‌گیری از شکاف‌ها و درگیری‌های میان لایه‌های گوناگون بورژوازی انگلی، تا آنجا که توان دارند به روشنگری بپردازند.

با این همه، روشن است که دست آن‌ها برای نقد همه‌سویه‌ی روبنای دیکتاتوری ولی‌فقیهی و ساختار اقتصادی سرمایه‌داری بسته است. آن‌ها نمی‌توانند همچون یک نیروی «چپ» سازمان‌یافته و آزاد، بنیادها و روبناهای حاکمیت را به چالش بکشند. همین بازداشت‌ها خود گواهی است بر این واقعیت که برای در بند نشدن، ناچارند آهسته گام بردارند و هر سخن را پیش از گفتن در ترازوی طلا بسنجند.

آقای حمید آصفی که در ایران زندگی می‌کند، روشن‌تر و درست‌تر درباره‌ی این دستگیری‌ها می‌نویسد و به‌خوبی نشان می‌دهد که چارچوب انتقاد در دیکتاتوری جمهوری اسلامی تا چه اندازه تنگ و کوتاه است. او در اخبارروز (۱۵ آبان ۱۴۰۴) می‌نویسد:

«محمد مالجو، اقتصاددانی که رویکردی متعادل و میانه‌رو داشت و همواره تلاش می‌کرد شکاف عمیق سیاسی-اقتصادی میان دولت و ملت را تحلیل و نقد کند، بر اهمیت کنشگری فردی در بستر اجتماعی تأکید داشت. او با حفظ انتقادهای سازنده، از تلاش برای یافتن راه‌حل‌هایی عملی برای اصلاحات ساختاری حمایت می‌کرد».

«پرویز صداقت نیز، در پژوهش‌های خود تصویری روشن و بی‌رحمانه از اقتصاد سیاسی ایران ارائه داد؛ اقتصادی که در آن فساد و تمرکز قدرت، موتور محرک بحران‌های عمیق است. او نشان داد که خصوصی‌سازی‌های صورت‌گرفته بیشتر بازتولید رانت و تمرکز قدرت بوده تا اصلاح واقعی».

به گفته آقای آصفی پژوهش آقای صداقت بیشتر در باره ی این بوده است که “خصوصی‌سازی‌های صورت‌گرفته بیشتر بازتولید رانت و تمرکز قدرت بوده تا اصلاح واقعی”.

این سخنان درست است. به زبان دیگر، صداقت آزاد است که درست پیاده نشدن خصوصی سازی ها که از زمان دولت سازندگی آقای رفسنجانی با دادن امتیاز ویژه به دوستان سپاهی آغاز شده، انتقاد کند. ولی به او اجازه گفتن هر سخنی را نمی دهند، برای همین او نمی تواند که نظام سرمایه داری را زیر پرسش برد، بلکه می تواند بگوید که خصوصی‌سازی‌های انجام شده “بازتولید رانت و تمرکز قدرت بوده تا اصلاح واقعی”.

به زبان دیگر، خصوصی‌سازی‌های دیگری نیز هست که می توان آن ها را “اصلاح واقعی” خواند. بورژوازی بوروکراتیک که خود را هوادار «عقلانیت اقتصادی»، «شفافیت» و «آزادی بازار» می‌نامد، از این گونه انتقاد ها چندان بدش نمی آید.

مالجو می‌گوید در بخش تولید اقتصادی ایران، یعنی کارخانه‌ها و صنعت، ویژگی‌های کلاسیک نولیبرالیسم (مانند رقابت آزاد، نبود کمک های دولتی، و چیرگی سراسری بازار) چندان دیده نمی‌شود.

(بگذریم از این که این سخن به دو دلیل دست کم دربرگیرنده همه‌ی حقیقت نیست. یکم این که هم امریکا و هم اتحادیه اروپا کمک های هنگفتی به بخش کشاورزی می کنند. امپریالیسم امریکا و اروپا با سفارش دادن و خرید فراورده های انحصارهای جنگی کمک و پشتیبانی بزرگی به این بخش از اقتصاد خود هم می کنند. افزون بر این، مرکنتالیسم ترامپ نشان می دهد که نئولیبرالیسم ناب، حتا در کشورهای پیشرفته سرمایه داری، یافت نمی شود. دوم اینکه، اقتصاد نئولیبرالیستی در کشورهای پیرامونی مانند ایران زیر فرمانروایی جمهوری اسلامی، همین است که ما می بینیم؛ یعنی کالای خام فروشی، مقررات زدایی، ستم به طبقه کارگر برای فراهم کردن نیروی کار ارزان و سربزیر کردن نیروی کار، و باز کردن دروازه ها برای کالاهای سرمایه داری پیشرفته).

ولی آن‌چه که در این نوشته باید برجسته شود، این است که این سخنان موسیقی خوش‌نوایی در گوش بورژوازی بوروکراتیک است که هدفش کوچک‌سازی دولت است.

در درون حاکمیت، لایه‌های گوناگون بورژوازی — از نظامی، تجاری تا بوروکراتیک و مالی — هر یک می‌کوشند تا از روشن‌اندیشانی که گرایش «چپ» دارند، برای منافع خود بهره‌جویی کنند.

برای همین، سازمان‌های «چپ» برون از مرزها و اندیشمندانی که گرایش “چپ” در جامعه‌ی ایران دارند، هنگام سخن گفتن باید مو را از ماست بیرون کشند، تا بازیچه‌ی لایه‌های گوناگون بورژوازی نشوند.

پایان‌سخن

سازمان آزاد «چپ»ی در ایران نیست که امروز سرکوب شود. هنگامی که ما از سرکوب «چپ» در ونزوئلا سخن می‌گوییم، برای این است که یک حزب کمونیست آزاد در جامعه کنش می‌کند، ولی دولت مادورو با زندانی کردن عضوهای بلندپایه، فشار و تنگ کردن چارچوب آزادی آن، در تلاش سرکوب آن است. ما با چنین روندی در جمهوری اسلامی کنونی روبه‌رو نیستیم. «چپ» آزاد و سازمان‌یافته‌ای در جامعه نیست که سرکوب شود. حتی ما مانند دوران محمدرضا با گروه‌های «چپ» سازمان‌یافته و پنهان‌کار هم روبه‌رو نیستیم. بدین‌گونه، سخن گفتن از سرکوب «چپ»، گفتمانی نادرست است.

باید دانست که سودجویی از شکاف میان لایه‌های بورژوازی برای روشنگری، هنگامی می‌تواند کارا باشد که یک «چپ» آزاد با به میدان درآوردن پایگاه طبقاتی خود فشار از پایین را بالا آورد. گذاشتن چنین وظیفه‌ی سنگینی بر دوش اندیشمندانی که گرایش «چپ» دارند، کاری است خطرناک و پرهزینه. روشن‌اندیشان با وجدان بیدارشان باید در میان دامِ بازیچه شدن و سایه‌ی زندان، سنگِ تراز گفتار و کردار خود را پیدا کنند.

دفاع از محمد مالجو و دیگر پژوهشگران دربند، تنها دفاع از چند اندیشمند نیست؛ دفاع از حق انسان برای اندیشیدن است. اگر «چپ» ایران بتواند با پرهیز از دشمنی‌های درونی و با پشتوانه‌ی اتحاد درونی خود، این وظیفه را به‌درستی انجام دهد، بار دیگر می‌تواند صدای اخلاق و خردمندی در برابر خودکامگی این رژیم باشد.

امروز، ایران در بزنگاهی تاریخی ایستاده است. از یک سو، سرکوب، ستم‌های چندگانه‌ی طبقاتی، خلقی، جنسیتی، جنسی، و تنگ‌دستی و فروپاشی اخلاقی جامعه را می‌فرساید؛ از سوی دیگر، وجدان بیدار روشن‌اندیشان و کنشگران هنوز می‌تپد. آینده در گرو آن است که این وجدان خاموش نشود.

اندیشه را نمی‌توان زندانی کرد. هرچند دیوارها بلند و تازیانه‌ها سنگین‌اند، اما حقیقت همواره راهی برای آزادی خود می‌یابد.

تاریخ به ما می‌گوید که هیچ قدرتی بر اندیشه پیروز نشده است.

آینده از آنِ آفتاب خرد و آزاداندیشی است، نه از آنِ تاریکی سرکوب.