«شهر آرزو» در پشت تخته سنگ بزرگ!
راه کارگر، راه توده و استحاله رژیم!

مقاله ۳۲/۹۹
۱۰ مهر ۱۳۹۹، ۱ اکتبر ۲۰۲۰

رفیق جلیلی در ارژنگ در ارزیابی خود از شعر “کتیبه” اخوان ثالث، آن را سرشار از سرخوردگی و بدبینی می خواند. این شعر بازتاب شکست جنبش پس از کودتای ۲۸ مرداد در اندیشه شاعر روشن اندیشی است که از رنجی که برای آزادی برده است، سخت پشیمان است.

هوای سنگین نومیدی که در این شعر فرمانروا است، در سرشت خود می تواند گزارشی باشد از خمودگی و دلزدگی امروز ”چپ” های ایران. بی ریب اگر اخوان ثالث امروز زنده می بود، همان شعر را با واژه های نوینی می سرود.    

”چپ” ما با خستگی به تخته سنگ بزرگی می نگرد که نه تنها پشت و رو کردنش بسیار سخت و دشوار است، بلکه به این باور است که اگر حتا توانش به سنگ سنگین برسد و آن را پشت و رو کند، رازی را در نمی یابد. برای این که نمی توان نشانی راه نرفته را، در جایی یافت. راه را پایانی نیست، آن چه که هست، پای گذاشتن در راه است.     

”چپ” ، پس از چهل سال در میهن و دور از میهن، هر سنگ سر راهی را به امید یافتن کلید پنهان دروازه شهر آزادی و برابری  برگرداند، ولی افسوس چیزی دستگیرش نشد. چون که در جاهای نادرستی برای پیدا کردن کلید راز گشته است و جستجو کرده است. “یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم”. 

شکست با چهره های گوناگون نمایان می شود، از میان آنها ایرانشهر‌گرایی، سرخوردگی آشکار، ملی گرایی، ولی روی پنهان دیگری نیز دارد. شکست می تواند برخی ها را با روبند ستیزه‌جویانه پای به پهنه ی رزم بفرستد، ولی در زیر روبند رستم نما جوجه دلی نهفته است که امیدی به پیروزی ندارد و راه سازش در برابر دیکتاتور را در پیش می گیرد و این گونه می پندارد که راه درست پیروزی را یافته است.     

در این آشفته بازار نیز برخی ها، به جای تلاش برای یافتن کلید نیافته، “سالمی” و “ناسالمی” را مرز میان دوست و دشمن می دانند و فروکاستگرایانه می پندارند که میان “وابستگان” و “ناوابستگان” می توان مرز کشید و بدین گونه دشمنان را از دوستان جدا کرد.   

بگذریم از این که وابسته خواندن هر سازمانی به جایی را نمی توان با گستاخی و با داوش (ادعا) بی پشتوانه اُستوانش (ثابت) کرد. این گونه مرزگزاری از بن نادرست است، چرا که مرز میان دیدگاه ها را می زداید و آنرا در جای ناروشنی که نشان دادن درستی آن آسان نیست، می گذارد. هواداران این روش با انگ زدن، خود را از رنج برخورد با دیدگاه های دیگر هم می رهانند و هم تنها به دست زدن برای “ناوابستگان” بسنده می کنند و در این رهگذر نمی توانند دریابند که گاهی دیدگاه “وابستگان” و “ناوابستگان” می تواند در سرشت خود یکسان باشد.    

گذاشتن مرز “خالص” و “سالم” بودن از این رو نادرست است که به شکافتن اندیشه نادرست نمی پردازند، بلکه با گفتن این که کسی و یا کسانی در این جا و ان جا در پیوند با فرمانروایان هستند، بسنده می کند. هنگامی که سخن از پیوند کسی با کسی می شود، در این میان خود اندیشه گم می شود؛ به زیر سایه رانده می شود. در این هنگام این گونه وانمود می شود که اندیشه نادرست، چون که از سوی رفیقی “سالم” پیش گزاری می شود، پس باید درست باشد. اما ما می دانیم که این گونه نیست؟       

مرز را باید در جای دیگری گذاشت. باور به دگرگونی یا نه؟ باور به سرنگونی رژیم یا نه؟ باور به کار انقلابی برای سازماندهی توده ها یا نه؟ باور به نیروی دگرگون کننده طبقه کارگر یا نه؟ باور به سوسیالیسم چون جانشینی شایسته برای سرمایه داری یا نه؟  

هنگامی که ما مرز را با پاسخ به این پرسش ها روشن می کنیم، با شگفتی در می یابیم که رفیقان “سالم” “راه کارگر” در کنار نویسندگان “ناسالم” “راه توده” ایستاده اند. “سالم” بودن آن ها هیچ کمکی به نبرد هم اکنونِ طبقه کارگر علیه نظام سرمایه داری نمی کند. سیاست های پیشنهادی “راه کارگر” ریشه در همان درخت ناباوری به نیروی توده های رنج و کار دارد که پشتیبانی “راه توده” از آقای روحانی از آن خوراک می گیرد.   

خرده گیری از دیدگاه سازشکارانه ی “راه توده” در گذشته و خرده گیری از نبود باور به نیروی توده ها در دیدگاه “راه کارگر” در سرشت خود یکسان است. خرده گیری از دیدگاه یک سازمان، یورش (حمله) به آن نیست، ولی نشان دادن این است که حتا “ناوابستگان” هم، باور خود را به دگرگونی های بنیادی از دست داده اند. حتا “ناوابستگان” هم به امید استحاله رژیم نشسته اند. در قطعنامه یک سازمان “سوسیالیستی و انقلابی”، نه نشانی از سوسیالیسم و نه نشانی از انقلاب دیده می شود.     

در این “ره تاریک و لغزان” “راه کارگر” “نگه جز پیش پا را دید، نتواند”. “راه کارگر” اعتصاب کارگران را می بیند، ولی خروش روزانه کارگرانی را  که نظام سرمایه داری را به زیر پرسش می برند، نمی شنود. “راه کارگر” سدای تازیانه دژخیم بر پشت کارگرانی که برای دریافت دستمزد پس مانده خود اعتصاب می کنند را می شنود، ولی همچنان امید نرمش از رژیم در برابر خواست “تامین اجتماعی همگانی” دارد.           

گفته های ”چپ” هایی که باور به انقلاب دیگر ندارند فراوان و سخن ها بسیار است و با هم دیگر گاهی هم ناهمخوان، ولی در پایان کار هنگامی که سره را از ناسره جدا می کنیم، در می یابیم که همه ی این گروه ها، در نداشتن باور به نیروی بنیادبرانداز توده ها، با هم همنوا هستند. بگذارید در زیر نشان دهیم که چگونه این ”چپ” ها با شیوه های گوناگون، سیاست یکسانی را پیش روی ما می گذارند.

“ده مهر” و “عدالت”، این ناباوری را با یک سویه نگری و کژاندیشی در باره نبرد “ضد امپریالیستی” رژیم نشان می دهند. “راه توده”، این ناباوری را با پشتیبانی از “دموکراسی خواهان” در دولت روحانی نشان می دهد. “راه کارگر”، این ناباوری را با امید عقب نشینی ولایت فقیه “مستضعفان”گو و بر پایه “قانون اساسی” نشان می دهد که “تامین اجتماعی همگانی” را می پذیرد. و برخی ها هم به توده ها می گویند که “ملت متحد” می تواند رژیم را وادارد که آزادی و برابری آن ها را بپذیرد. هیچ کدام از این ها سخنی از سیاست مستقل طبقه کارگر نمی زند. هیچ کدام از این ها باوری به خط مستقل طبقاتی نیروهای پیشاهنگ سوسیالیستی ندارد.            

هر چند که “راه کارگر” باور به دگرگونی آرام رژیم را با دسته گل ضدامپریالیستی بودن رژیم زینت نمی دهد، ولی پیشنهاد آن در سرشت خود یکسان است با پندگویی ها “ده مهر” به ولایت فقیه.    

“ده مهر” می نویسد که «آنها، حتی در جهت حفظ منافع خود هم که شده، باید به یک سری تحولات بنیادی در ساختار سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور تن دهند تا از بروز هر فاجعه‌ای برای استقلال و تمامیت ارضی کشور ..» جلوگیری کنند. امید به عقب نشینی صلح آمیز ولایت فقیه از درون هوای مه آلود واژه ها چشمک می زند.

“راه کارگر” می نویسد که “در شرایط کنونی که جنگ جناحی در درون جمهوری اسلامی شدت یافته و دستگاه ولایت و دار و دسته های تحت امر رهبر می کوشند خود را مدافع “مستضعفان” و “کوخ نشینان” جا بزنند، [….]- مقابله با این خواست برای “حکومت امام زمان” آسان نخواهد بود و حتی تناقضات درونی آن را تشدید خواهد کرد، زیرا تأمین اجتماعی به عنوان یک “حق همگانی” در قانون اساسی خودِ این رژیم (در اصل بیست ونهم) به رسمیت شناخته شده و جنبه های مختلف آن در اصل های بیست و نهم، سی ام و سی و یکم بیان شده است”. امید به عقب نشینی صلح آمیز ولایت فقیه در تک تک این واژه ها هم به چشم می خورد.

“راه کارگر” که در سال های پیش به کمتر از سوسیالیسم خشنود نبود و مرحله انقلاب را سوسیالیستی می دانست، هم اکنون همین روش “ده مهر” را به گونه ای دگر به کار می برد و امیدوار است که ولایت فقیه و هوادارانش برای نشان دادن “مستضعف”دوستی خود در برابر نئولیبرال سازی اقتصاد میهن بایستند.

“ده مهر” و “راه کارگر” هر دو همزمان در این پندارند که گویا شرایط فرمانروا بر کشور ما همانند کشورهای پیش رفته سرمایه داری است که در آن می توان از فرمانروایان قانونی، امید رفتار قانونی و نرمش در برابر خواست توده ها داشت!

همان گونه که می بینیم سخن بر سر “سالم” و “ناسالم” بودن نیست، سخن بر نبود باور به نیروی توده های زحمت و یا باور به دگرگشت آزادانه (استحاله) رژیم است.     

ناباوری به سرنگونی جمهوری اسلامی و ناباروری به واژگونی نظام سرمایه داری برخی از “چپ”ها را وا می دارد که برای این ناباوری تئوری بافی در باره ی زمینه های عینی و ذهنی انقلاب بکنند.

هنگامی که پای منطق می لنگد، انسان به ناگزیر، برای نشان دادن درستی دیدگاه خود، دست به درست کردن مقوله های ساختگی می زند. سوا کردن فرمانروایی طبقاتی از فرمانروایی سیاسی، یکی از بزرگترین نوآوری های این سده است. سال ها مارکسیست ها آموخته بودند که روبنا با زیربنا پیوند دیالکتیکی دارد و به ناگهان “ده مهر” دستگاه ولایت فقیه را از ساختار طبقاتی جامعه جدا می سازد و برای آن ویژگی های فراطبقاتی می آفریند که آرزوهای دست نیافتنی را در دنیای پندار برآورده می کند.   

   بگذارید در دنباله این نوشته بیشتر به درون مایه سخن های “ده مهر” در باره ی ویژگی ضدامپریالیستی ولایت فقیه بپردازم. نگارنده در نوشته ای دیگر با نام رژیم ضدامپریالیستی یا ضدمردمی! بیشتر به آن پرداخته است. در اینجا تنها کوتاه به گفتن چندین نکته ی کلیدی بسنده خواهد کرد.  

داستان ضدامپریالیستی بودن رژیم از بن بر گمانه های پندارگونه ای سوار است که رژیم با زیرکی پایه های دروغین آن را با رنگ نیرنگ راست می نماید. چه غم انگیز است، دیدن به تله افتادن یک گروه ”چپ” در دام “ضدامپریالیستی” رژیم. رژیم برای پذیراندن سیاست برون مرزی خود، که بر پایه  شیعه سازی خاورمیانه استوار است، نیاز به بسته بندی (framing) این سیاست واپسگرا در بسته رنگین دارد، تا سرشت واپسگرای آن را در پشت واژه های زیبایی که نیروهای پیشرو بکار می برند، بپوشاند.

بدین گونه یک چارچوب “ضدامپریالیستی” برای درست انگاری سیاست ضدملی شیعه سازی ساخته می شود و رژیم می گوید که نیروهای پنهانی و آشکار ان در کشورهای گوناگون خاورمیانه برای جلوگیری از تازش و یورش امپریالیسم است. باز هم این سیاست ضدمردمی را در شعار ” جنگ پیشگیرانه” چارچوب سازی می کند. داوش (ادعا) “جنگ پیشگیرانه” سراسر دروغ است. امپریالیسم هم اکنون دیوار بزرگی دوروبر ایران ساخته است که در بر گیرنده همه ی کشورهای همسایه ایران همچون ترکیه، کردستان عراق، عراق، کویت، عربستان، قطر، امارت، عمان، پاکستان، افغانستان و همه ی کشورهای پیشین آسیایی اتحاد شوروی است که در این کشورها، آمریکا کم و بیش نیروهای نظامی دارد.

چرا در برابر نیروهای امپریالیسم تنها باید در سوریه ایستادگی کرد؟ یادمان باشد که ایران در فروپاشی یوگسلاوی، همراه نیروهای امپریالیستی نقش داشته است؛ در زمان یورش به لیبی خاموش بوده است؛ برای پیکار با سنی ها با نیروهای آمریکایی در عراق و افغانستان همکاری کرده است؛ هیچ نقشی در انقلاب و شورش های سودان بازی نکرد. چرا که در آنجا هیچ گروه شیعه نیست و بنابراین پهنه کارزار میان قطرِ اخوان المسلمینی و عربستان حنفی تقسیم و به آن‌ها واگذار شد. بنابراین، سیاست برون مرزی ولایت فقیه بر پایه شیعه گستری پیاده می شود و زیر پوشش دروغین “ضدامپریالیستی” فروخته می شود .  

باید به یاد داشت که حتا حزب کمونیست ونزوئلا، با آموزش از آموخته های گرانبهای حزب توده ی ایران در دوران انقلاب، به تازگی مرز دیگری را در برخورد با دولت ضدامپریالیستی مادورو به پیش گذاشت.  

در گذشته حزب کمونیست ونزوئلا با دولت مادورو برخورد نرمی داشته است، برای این که امپریالیسم را دشمن اصلی مردم ونزوئلا می داند، ولی روند اقتصادی که دولت در پیش گرفته است به سوی دیگری می رود. افزون بر نظام چرکین اداری و فرسودگی مدل رانتی، سیاست اقتصادی دولت به سوی یک اقتصاد نئولیبرالی است. برایند این سیاست افزایش شکاف طبقاتی و ژرفش نبرد طبقاتی است، که خود را در پروژه های سیاسی و ایدئولوژیک بروز می دهد. 

این راه اقتصادی نوین، سمت گیری سوسیالیستی دوران چاوز را از بین برده است. حزب کمونیست ونزوئلا می گوید که در شرایط کنونی، دو گزینه پیش روی ما است: پشتیبانی از دولت و پذیرش یک پروژه استراتژیک که به سود توده ها نیست، و یا سازماندهی یک جایگزین سوسیالیستی جدا از دولت. ما گزینه دومی را برگزیدیم .  

ان چه که حزب کمونیست ونزوئلا به آن رسیده است، همان خط مستقل طبقاتی است که ما سال ها از آن سخن گفته ایم. نمی توان دیگر به بهانه نبرد ضدامپریالیستی با خط اقتصادی دولت نبرد نکرد و پشت به توده های رنج و کار کرد. به یاد داشته باشیم که سال های درازی در ونزوئلا دولت در دست نیروهای پیشرو بوده است و بنابراین تضاد با امپریالیسم از نوع تضاد اصلی بوده است. ولی همان گونه که حزب کمونیست ونزوئلا به آن رسیده است، هنگامی که خط اقتصادی به سوی اقتصاد نئولیبرالی و وابستگی به بنگاه های مالی امپریالیستی می رود، دیگر نمی توان تضاد با امپریالیسم را اصلی خواند.در این هنگام تضاد میان کار و سرمایه تضاد اصلی می شود.

روشن است که در این هنگام نمی توان رژیمی را که سمتگری اقتصادی نئولیبرالی و وابستگی امپریالیستی را در پیش می گیرد، ضدامپریالیسم خواند. در این هنگام تضاد با امپریالیسم جلوه های دیگری به خود می گیرد، که اگر چه می تواند در شرایطی عمده باشد، ولی دیگر اصلی نیست. در شرایط کنونی تضاد با امپریالیسم، سرشت ضد سرمایه داری دارد. حزب کمونیست ونزوئلا در روند پیکار روزانه آموخته است که بزرگترین نبرد ضدامپریالیستی، دوری گزیدن از وابستگی اقتصادی و گام گذاشتن به سوی یک اقتصاد ملی و دمکراتیک است. حزب کمونیست ونزوئلا از یک طبقه بورژوازی سخن می گوید که با گفتمان سوسیالیستی، سیاست های طبقه های فرمانروا را به پیش می برد و پیاده می کند.

با زبانی دیگر می توان گفت که هم اکنون پس از چهل سال اقتصاد سرمایه داری و وابستگی به بنگاه های مالی امپریالیستی، طبقه های فرمانروای میهن ما نه خواست و نه توان این کار را دارند. برای یک مارکسیست، منافع ملی نمی تواند تافته جدا بافته ای در جامعه طبقاتی باشد، اگر چه که برخی های شاید آرزوی پندارگونه ضدامپریالیستی بودن رژیم را در دل دارند و در سر می پرورانند.   

در برابر پشتیبانی “ده مهر” و “عدالت” از ویژگی ضدامپریالیستی رژیم، “راه توده” از دموکراسی خواهی دولت روحانی پشتیبانی می کند. در میان این گروه ها می توان گفت که “راه توده” رک و راست تر از سیاست خود دفاع می کند.راه رشد اقتصادی نشان می دهد که جمهوری اسلامی در راه نومستعمره سازی میهن ما گام می گذارد، اما “راه توده” برای پشتیبانی از راه اقتصادی دولت و آقای روحانی تئوری های مارکسیستی نمی سازد. “راه توده” می داند که سیاست های اقتصادی دولت بر محور نئولیبرالی کاهش رفاه همگانی و تولید ملی می گردد. ولی بر این باور است که در برابر ستمگران ولایت فقیه باید از دموکراسی خواهان دولت پشتیبانی کرد.”راه توده” رک و راست می گوید که سیاست یعنی همین؛ گزینش میان بد و بدتر.      

باور به بخشی از نیروهای رژیم و سرمایه گزاری به روی توان و خواست آن ها برای دگرگونی های بنیادین، تنها کار “راه توده”، “ده مهر”، “عدالت” و “راه کارگر” نیست. در اینجا و ان جا سخن هایی هم از یک “ملت متحد” می شود. یکی از نمونه هایی که نگارنده را نگران کرده است (و از ته دل امیدوارم که برداشت من نادرست باشد) نوشته ی رفیق هاتف رحمانی  به نام «”چپ ایرانی”، بلاروس و راه توده» در نویدنو است که در آن ایشان می نویسد:

“پیشنهاد من مبنی بر باز شماری آرا و حتی تجدید انتخابات مدنی ترین، بی خطرترین اقدام برای حفظ یک پارچگی مردم، خنثی کردن تبلیغات مخالفان وبهترین راه برای جلوگیری از سرکوب و جنگ و تهاجم داخلی و خارجی است. چند نفر را می توان دستگیر و سرکوب و نابود کرد. اما اراده و خواست ملتی متحد را نمی توان جز با سرکوب نادیده گرفت. امیدواریم بر خلاف شواهد موجود آقای لوکاشنکو به راه سرکوب قدم نگذارد”.

شاید خواننده بپرسد که پیوند این سخنان انتقادی رفیق رحمانی به مقاله ی “راه توده” که به بررسی شرایط در بلاروس می پردازد، با شرایط ایران در کجاست؟

پیوند  را می توان در سخنان خود این رفیق یافت. در آغاز این نوشته این رفیق می نویسد که سیاست خارجی هر سازمانی با سیاست درون مرزی آن سازمان همگام است و هم خوانی دارد.

ایشان می نویسد که “تجربه تاریخی نشان می دهد که رویکرد هر فرد، گروه، سازمان و حزبی به مسائل خارجی در ارتباط تنگاتنگی با رویکرد آن به مسائل داخلی دارد. این دو رویکرد یک وحدت دیالکتیکی را نشان می دهند که درسر بزنگاه هایی که لزوم اجرای رویکرد ها فرا می رسد این یگانگی پر رنگ تر می شود و نمی توان از آن با هیچ توجیهی گریخت”.

با دانستن این که رویکرد درون مرزی و برون مرزی هر سازمان در پیوند تنگاتنگ با هم است. باید از خود این رفیق پرسید که معنی درون مرزی سخنان ایشان چیست؟ آیا این رفیق امیدوار است که “ملت متحد” علیه رژیم می تواند رژیم را ناگزیر به عقب نشینی صلح آمیز کند؟ همان گونه که آن را برای بلاروس شدنی می داند؟ به زبان دیگر، آیا برداشت این سخنان باور به استحاله رژیم است که برای بلاروس پیشنهاد می شود؟  

با دانستن این که رفیق رحمانی زیر شرایط سختی قلم می زند، امیدوارم که ایشان بتواند به گونه ای راهی برای پاسخ به این پرسش ها و روشن کردن دیدگاه خود بیابد.

در دنباله بهتر است به این بپردازیم که چرا این دیدگاه در باره میهن ما نادرست است. چرا نباید درستی برداشت “ملت متحدی” را که «می تواند رژیم دیکتاتوری را به عقب براند» در باره ی ایران پذیرفت؟

برای این که این گفته اگر در باره ی میهن ما باشد، جایگاه نیروی دگرگون کننده طبقه کارگر را روشن نمی کند و سخنی نیز از «پراتیک انقلابی» کنونی در ایران نمی راند. در این گفته چیزی درباره نقش بی همتای طبقه ی کارگر ایران در دگرگونی های بنیادین در جامعه ما که با خواست های پایان خصوصی سازی و پیمانکاری تیر به سینه ی  سرمایه داری رها می کند، گفته نمی شود. بدین گونه برای برخی ها، «ملت متحد» می تواند بهانه ای برای گریختن از کار پر رنج آگاهی سازی وسازماندهی طبقه ی کارگر برای انجام دگرگونی های بنیادی باشد. این دیدگاه «پراتیک انقلابی» در نبرد زحمتکشان را نمی بیند و نقش رهایی بخش نبرد مطالباتی- دمکراتیک را با دورنمای سوسیالیستی در نبرد طبقاتی کنونی را در نمی یابد.  

بگذارید در پایان برگردیم به شعر “کتیبه” اخوان که در آغاز از آن سخن گفته ایم. اخوان با دلی شکسته و با نگاهِی بد بینانه ای از ناکامی و سرخوردگی روزگار خود می گوید.      

دلسردی و ناامیدی که امروز “چپ” حس می کند از همان گونه است. “چپ” می داند که دوران پیروزی های آسان به سر آمده است و دوران سخن گفتن های بی پایه به پایان رسیده است. دیگر نمی توان بی باوری خود به نیروی توده ها را زیر سخنان آتشین پنهان کرد.

گرد و خاک دوری از میهن آرام آرام در دل پرشور ”چپ” نشست کرده است و از بی هوایی، آن را به نومیدی گراییده است. در سالیان دراز دوری از میهن مزه تلخ شکست، شیرینی کامی پیروزی آینده را از یاد برده است. برآورده نشدن امیدها، ”چپ” را دلشکسته کرده است و ریشه باور به کار انقلابی و کارایی نبرد را اندک اندک خشکانیده است. ”چپ” هم اکنون مانند شناگری می ماند که برای فرو نرفتن به گرداب فراموشی و گودال نومیدی، دست نجات به کاه شناور ولایت و یا اصلاح خواهان دولت در دریای خروشان نبرد می برد. انگار” چپ” بال های پرواز شاهینی خود را از دست داده است و همچون گنجشکی به دنبال شکار پشه های در دسترس است.

آیا راه چاره ای است؟

“ما به همراه همه شهيدان و قهرمانان تاريخ پاسخ می‌دهيم، دشوار است؛ البته دشوار است، ولی شدنی است؛ بهترين دليل آن، کارنامۀ زندگی بشری است. آن‌چه که در کارنامۀ زندگی بشری، در تاريخ زندگیِ بشری ‌شده، از شدنی‌ها حکايت می‌کند. ” (اط، دشوارِ بهروز زيستن).

پایین آوردن بام آرزوها به اندازه اندام کوتوله های دیکتاتور، راه کامیابی توده ها نیست. نومیدی، خاموشی در برابر شمشیر برنده دژخیمان است. نومیدی، انگیزه پیکار را نابود می کند. با روگردانی گردان پیشتاز توده ها از نبرد، دشمن نیرومندتر می شود. گام گذاشتن به راه نبرد، آن خورشیدی است که از پس ابرهای نومیدی به خواست و توانایی و رزمش توده ها می افزاید. 

به یاد داشته باشیم که « سیمرغ را بال ها از پرواز است»!  و «ما آدمیزادگانیم: شورش گران کنجکاو، موران خردمند»ی هستیم که «برای کاری بزرگ به سرای وجود آمده ایم». ما باید «شهر آرزو» را «در پس پیچ» بیابیم و «دروازهٔ شهرهای ناگشوده را بگشایم» و «غوغایی به راه انداز[ی]م»(اط، باپچپچه پاییز).

گر چه ریزش برگ های زرد درختان، نشانی از آمدن پاییز دارد، ولی مایی که به واژه های پرشور و امید بخش کسرایی خوی گرفته ایم، بهار را نیامده می بینیم. شبان امید ما را بارها از به دام افتادن گرگ نومیدی رهانید. و این بار هم “با دهان سنگ‌های کوه” “می‌دهد پاسخ”؛ می‌کند ما را “از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه”؛ “می‌دهد امید، می‌نماید راه ” .

خو گیر راه رفتن و برخاستن شود     دست شکسته بار دگر پتک زن شود