آینده تاریک قاره سبز: زبان آتش و آهن، دهان دیپلماسی را بسته‌است

ما سلاح‌ها را ساخته‌ایم
ما سینه‌ها را دریده‌ایم
به واژه‌ها تهمت نزنیم
جنگ، شاید دلش می‌خواست نام گُلی باشد! (محمد افندیده)

مقاله ۷/۱۴۰۴
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴، ۱۳ مه ۲۰۲۵

پیش‌گفتار
در شرایطی که اروپا با افزایش بودجه‌های‌نظامی، خود را برای رویارویی با روسیه آماده می‌کند، پرسشِ بنیانی این است: آیا این راه برای اروپا امنیت فراهم می‌کند یا بحران‌های ژرفی می‌آفریند؟ تاریخ نشان داده که مسابقه‌تسلیحاتی (کارزار جنگ‌افزاری) نه‌تنها صلح به ارمغان نمی‌آورد، بل‌که جهان را به پرتگاه ‌نابودی نزدیک‌تر می‌کند. اکنون، با الگوبرداری از منطق ‌جنگ‌سرد، اروپا در روندِ گام‌گذاشتن به همان کژ‌راهه‌ای است که جان‌اف.کندی در سال ۱۹۶۳ درباره‌اش هشدار داد.

فرایندِ روزگار بارها نشان داده که کارزار‌جنگ‌افزاری خطرِ جنگ را فزونی می‌بخشد. جان‌اف.کندی این را دریافته بود، و در سال ۱۹۶۳ در دانشگاه‌ آمریکن از «صلح – نه‌تنها برای روزگارِ‌ما، که برای همه‌ی دوران‌ها» سخن گفت. او پافشاری کرد که «پایه‌ای‌ترین وظیفه ‌سیاستمداران باید جهانی بی‌جنگ باشد».

این سخنرانی، رویاروییِ دلیری بود با منطق‌ ستیزجویانه‌ی ‌دوران ‌جنگ‌سرد. کندی به‌جای دشمنی، از گفت‌و‌گو سخن گفت – و چشم‌اندازی از هم‌زیستی میان ابرقدرت‌ها را پیش‌کشید. امروز، آن‌گاه که اروپا بار دیگر در گرداب ‌کارزار‌ جنگ‌افزاری فرو رفته، خواندنِ پیامِ کندی بیش از هر زمانِ دیگری ارزنده است. آیا هنگام آن نرسیده که اروپا از لغزش‌های ‌پیشین دوری گزیند، و از خرد و رایزنی الهام بگیرد؟

در پرتو افزایشِ تنش‌های ‌ژئوپلیتیک و پیامدهای‌ جنگ ‌اوکراین، فرانسه، آلمان و انگلیس گام‌هایی جدی در راستای بازآرایی‌ جایگاه‌ خود در نظم ‌امنیتی ‌اروپا برداشته‌اند. این سه کشور با کنارگذاریِ پول‌های ‌چشم‌گیر برای گسترشِ توان‌ جنگی، در پی آن‌اند که جایگاه ‌خود را در فرایند ‌درگیری درباره‌ی سرکردگی و انباشت ‌امپریالیستی استوار سازند.

افزایشِ هزینه‌های‌جنگی، که زیرِ لوای گفتمان‌هایی چون «امنیت» مشروعیت می‌یابد، در اصل بازتابی است از گرایشِ سرمایه‌داری ‌کنونی به نیرومند کردنِ انحصارهای ‌کلان ‌جنگی و امنیتی. پیوند ‌ساختاری ‌دولت‌های ‌اروپای‌مرکزی با انحصارهای ‌جنگ‌افزارسازی، هم‌زمان با نقشِ دولت در برنامه ‌کلان، تلاشی است برای چاره‌جوییِ ‌بحران‌های‌ درونی ‌سرمایه‌داری با شیوه‌ی پابرجا ساختنِ ساختارهای ‌فرمانروایی و گسترشِ سرپرستی ‌جنگیِ ‌جامعه.

این دگردیسی ‌ژئوپلیتیک، فراتر از دامنه‌ی امنیت، به بازسازیِ‌ سرکردگیِ ‌کشورها ‌در ‌اروپا و دگرگونی در سیاست‌خارجی و برتری‌های ‌اقتصادی خواهد انجامید. آن‌چه زیرِ نامِ «پاسخ به خطرِ روسیه» پیش‌گذاری ‌می‌شود، همان دنبال‌ کردنِ منطقی است که پیش‌تر نیز — با جنگ‌ها، بحران‌ها و پیمان‌ها — ساختارِ‌امپریالیستی را بازتولید کرده‌است. چنین روندی نه به پایداریِ ‌صلح، بل‌که به بازچینیِ‌ مناسبات ‌فرمانروایی در چارچوبِ‌ جنگی‌شده و طبقاتی خواهد انجامید.

این نوشته نشان می‌دهد که اروپا با افزایش بودجه‌های نظامی و بازگشت به منطق جنگ‌سرد، گفتمان جنگ را جایگزین گفت‌وگو کرده است. نوشته نشان خواهد داد که اروپا با نادیده گرفتن هشدارهای تاریخی (مانند سخنرانی کندی در ۱۹۶۳)، منطق زور را بهتر از گفت‌وگو می‌داند. رسانه‌ها با واژگانی مانند «هزینه» به جای «مرگ» و «امنیت» به جای «جنگ»، مردم را به زبان تند و جنگ خوی می‌دهند. 

آلمان ‌در‌پی ‌گسترش ‌ارتش ‌بدون ‌بازگشت ‌به ‌خدمت‌اجباری ‌است

آلمان می‌خواهد که الگوی ‌سوئدی را جایگزین سربازگیری ‌کنونی‌ خود سازد. دولت ‌آینده‌ی ‌آلمان به رهبری فریدریش‌مرتز بر آن است تا نیروی‌انسانی‌ ارتش را بی‌نیاز از خدمت‌اجباری بیفزاید. این سیاست‌مدار برنامه‌هایش را هنگامی آشکار کرد که اتحادیه‌ی‌اروپا در اندیشه‌ی هزینه ‌کردن ‌صدها‌میلیارد‌ یورو برای برنامه‌ای ‌بزرگ ‌نظامی است.

مرتز (Friedrich Merz) که پس از هم‌پیمانی‌ حزب‌اتحاد ‌دموکرات ‌مسیحی‌(CDU/CSU) و حزب ‌سوسیال ‌دموکرات‌(SPD) به جایگاه ‌صدراعظمی رسید، گفت بخش‌ بنیادین این پیمان بر نوسازی ‌ارتش ‌آلمان زیر بازرسی ‌وزیر‌ کنونی ‌جنگ،‌بوریس‌پیستوریوس استوار است.

وی در گفت‌وگویی گفت:
«نخست ارتش‌ خود را بر پایه‌ی آن‌هایی که آزادانه به ارتش می‌پیوندند، نیرومند خواهیم ساخت. امید داریم با شمارِ بسنده درخواست‌گران، به خواست گسترش ‌بوندس‌ور دست یابیم.» ارتش‌آلمان سال‌هاست که برای کشاندن‌ جوانان ‌به‌ ارتش با دشواری روبه‌روست. چنان‌که در پایان ۲۰۲۴، کاستی ‌نیروی ‌انسانی به ۲۸٪ رسید. پیستوریوس خواستار بازگرداندن‌ سربازی ‌ناخواسته شده بود، ولی چنین برنامه‌ای در دگرگونی‌های ‌گسترده ‌پیشنهاد شده‌ی‌ ماه ‌آوریل گنجانده نشد. مرتز گفت هم‌پیمانان بر افزایشِ بیشترِ بودجه ‌نظامی هم‌داستان شده‌اند. درباره‌ی کمبود ‌نیرو، او به الگوی ‌سوئدی دلبستگی دارد که چندین کشور ناتو نیز در پیِ بررسی ‌آن هستند.

سوئد در ۲۰۱۷ پس از هفت‌سال دوباره سربازی‌ناخواسته را از سر گرفت. در این روش، هر سال بیش از ۱۰۰ هزار جوانِ‌ هجده‌ساله، ‌زن‌و‌مرد آزموده می‌شوند و کمتر از ۱۰٪ — شایسته‌ترین‌ها — به سربازی فراخوانده‌ می‌شوند. در ۲۰۱۹، سه‌مردِ ‌سوئدی نخستین کسانی بودند که به‌دلیلِ گریز‌ از ‌سربازی به زندان افتادند.

اتحادیه‌ی‌اروپا برنامه‌هایی برای گسترش ‌نظامی پیشنهاد کرد که تا ۸۰۰ میلیارد یورو (۸۸۰ میلیارد دلار) در چهار سال هزینه خواهد برد. این گام به بهانه‌ی آمادگی ‌برای ‌رویارویی ‌با‌ روسیه برداشته می‌شود.

بر پایه‌ی گزارش، آلمان بزرگ‌ترین برنامه‌ی ‌جنگی ‌خود را از زمان جنگ‌ جهانی‌دوم آغاز کرده است. هزینه‌ی ‌ارتش ‌این‌ کشور به بیش از سه‌درصد از فرآورده‌ی ‌ناخالص ‌درون‌کشوری می‌رسد. سرمایه‌ای برابر با چهارصد‌میلیارد‌ یورو به کار برده می‌شود تا کشور را برای یک نبرد ‌پنداری آماده‌ کند. فریدریش‌مرتز، وابستگی‌ به ‌آمریکا را گرفتاری ‌راهبردیِ ‌اروپا‌ و ‌آلمان می‌داند، اما به‌جای رایزنی، وارد کارزار جنگ‌افزاری‌ با ‌روسیه شده است. هزینه‌ی ‌چهارصد ‌میلیارد ‌یورویی ‌ارتش‌آلمان، بدهی کشور را از ۶۴٫۵٪ به نزدیک ۷۵٫۵٪ تولید ناخالص ملی بالا خواهد برد.

سارا واگن‌کنشت (Sara Wagenknecht)، سیاست‌مدار آلمانی در ۱۷ آوریل ۲۰۲۵ از جنگ‌خواهی آلمان انتقاد کرد.او می‌گوید که در شرایطی که نشانه‌هایی از امید به پایان درگیری‌ها در اوکراین با گفت‌وگوهای میان آمریکا و روسیه پدیدار شده، فریدریش مرتز به‌جای بهره‌گیری از این برنامه برای صلح، با برنامه فرستادن موشک‌های دوربرد توروس به اوکراین، آتش تنش‌ها را دامن می‌زند.

این گام نه‌تنها نابخردانه است، بل‌که به‌معنای درگیری سرراست آلمان در جنگ و رویارویی با یک نیروی اتمی خواهد بود. او می‌افزاید که موشک‌های توروس نیازمند برنامه‌ریزی از سوی نیروهای آلمانی هستند. برای همین، آلمان یکی از بازیگران اصلی این جنگ خواهد شد. چنین تصمیم‌هایی، آلمان را از راه آشتی دور کرده و کشور را به پرتگاه ناامنی و بحران اقتصادی می‌کشاند. واگن‌کنشت می‌گوید هرکه به‌جای گفت‌وگو و سازش، آلمان را به رویارویی با روسیه براند، نه‌تنها شایسته‌ی جایگاه صدراعظمی نیست، بل‌که خطر بزرگی برای آینده‌ی این کشور خواهد بود.

در رسانه‌ها، زبان جنگ بخشی از گفتمان سیاسی روزانه شده‌است.جنگ‌افزارها «سیاست امنیتی» خوانده می‌شوند، کنش‌های جنگی زیر واژگان خطر پوشانده می‌شوند و مرگ انسان در جنگ به «هزینه» کاهش می‌یابد. این دگرگونی زبانی نشانه‌ای‌ است از خوی دادن ما به تندخویی و ستیزه‌جویی. امروز، بیش از هر زمان دیگری، صلح به پشتیبانی همگانی نیاز دارد.
پیمان دوگانه میان اتحادیه دموکرات مسیحی و حزب سوسیال دموکرات، نه راه‌حلی برای افت اقتصادی است و نه پاسخی به چالش‌های اجتماعی. این پیمان، بازتابی آشکار از جنگ‌خواهی بی‌پایان، کاهش تولید صنعتی و گسترش تنگ‌دستی است. آلمان که پس از دو سال افت، «بیمار اروپا» خوانده می‌شود، اکنون در آستانه‌ی سال‌های سوم و چهارمِ افت، به‌جای سرمایه‌گذاری در رفاه همگانی و تولید، آینده‌ی اقتصادی کشور را قربانی بلندپروازی‌های جنگی می‌کند.

برنامه‌های بازنشستگی مرتز و هم‌پیمانانش در حزب سوسیال دموکرات، ضربه‌ی بزرگی است به ۳.۵ میلیون بازنشسته‌ای که در مرز تنگ‌دستی زندگی می‌کنند، و ۱۶ میلیون کارکنان کنونی در آینده با کمتر از ۱۲۰۰ یورو باید زندگی خود را بگذرانند. این سیاست‌ها نه‌تنها از سالمندان پشتیبانی نمی‌کنند، بل‌که امنیت سالخوردگی را نابود می‌سازند. مرتز می‌خواهد هزینه‌ی گرما و سوخت را افزایش دهد تا پول هزینه‌های جنگ‌افزاری خود را فراهم سازد، آن‌هم در شرایطی که بسیاری از مردم به‌دشواری از پسِ هزینه‌های زندگی برمی‌آیند.

واگن‌کنشت می‌گوید که این، سیاست زیست‌محیطی نیست، سیاست تنگ‌دستی است. گاز روسیه – ارزان‌تر و سازگارتر با محیط زیست – می‌توانست جایگزینی شایسته‌ای برای گاز گران و آلاینده‌ی آمریکایی باشد، اما در تصمیم‌گیری‌های کنونی، منافع مردم و محیط زیست، هر دو قربانی شده‌اند. سرمایه‌گذاری کلان دولت در صنعت جنگ‌افزار، آینده‌ی اقتصاد آلمان را ناروشن می‌کند.این هزینه‌ها نه به کارآفرینی و نه به نمو راستین اقتصادی می‌انجامد.

برای نمونه، کارخانه‌ی فولکس‌واگن در اوسنابروک – نمادی هشداردهنده از «اقتصاد جنگ» است که به‌گمانِ بسیار به مالکیت راین‌متال درخواهد آمد تا به‌جای خودرو، تانک تولید کند. هر یورویی که برای جنگ‌افزارها به کار برده می‌شود، از بودجه آموزش، بهداشت و زیرساخت‌های غیرنظامی دزدیده می‌شود. نتیجه‌اش، کاهش کارایی، کاهش کارآفرینی پایدار و افزایش تنگ‌دستی خواهد بود. بودجه‌های زیرساختی، در عمل، هزینه‌ی آماده‌سازی راه‌های نظامی برای ناتو خواهند شد – نه نوسازی مدارس و بیمارستان‌ها.آلمان دارد به پایگاه لجستیکی یورش به روسیه دگرگون می‌شود.

فرانسه: خیزش جنگ‌افزار و چیدمان نو در سامانه‌ی سرکردگی

فرانسه نیز، هم‌گام با دیگر دولت‌های اروپا، بر توان رزمی خود افزوده‌است. هزینه‌های نظامی این کشور در سال ۲۰۲۵ – با هشتمین سال پیاپی افزایش بودجه‌ی جنگی از ۲۰۱۷ تا کنون – به ۵۰٫۵ میلیارد یورو رسید. اگر فرانسه نیز راه آلمان را در پیش گیرد، بدهی آن شاید از ۱۱۰ درصد به ۱۲۰ درصد تولید ناخالص ملی در پنج تا ده سال آینده برسد.

بر پایه‌ی برنامه‌ی رسمی دولت برای سال‌های ۲۰۲۴ تا ۲۰۳۰، پیش‌بینی می‌شود این هزینه‌ها تا ۲۰۲۹ به بیش از ۶۷٫۸ میلیارد یورو برسد. بخش بزرگی از این پول برای نوسازی زرادخانه‌ی هسته‌ای فرانسه، به‌ویژه با پرداخت ۲۶ میلیارد یورو در سال ۲۰۲۵، کنار گذاشته شده‌است.

در زمینه‌ی نیروهای دریایی، سرمایه‌گذاری در زیردریایی‌های نوین (SNLE 3G) و جایگزینی ناو شارل دوگل، بخشی از روند افزایش توان دریایی کشور است. همچنین، ساخت سامانه‌ی پرتاب‌گر موشک با الگوبرداری از HIMARS آمریکا، نشانه‌ای از کوشش فرانسه برای کاهش وابستگی به تولیدگران خارجی و پشتیبانی از انحصارهای جنگ‌افزارسازی بومی است — راهی که می‌توان آن را در راستای رویکرد درون‌گرای جنگ‌محور خواند.

مکرون آشکارا از افزایش بیشتر هزینه‌های جنگی پشتیبانی کرده و از رساندن این هزینه‌ها به بیش از ۳ درصد کل تولید کشور سخن گفته‌است. فراتر از آن، دولت در پی راه‌های تازه برای پشتیبانی مالی از برنامه‌های جنگی است. برای نمونه، صندوقی که مردم در آن سرمایه‌گذاری کنند تا هزینه‌های ارتش فراهم شود — برنامه‌ای که نشان می‌دهد چگونه سرمایه‌ی مالی به جنگ‌افزارسازی گره می‌خورد.

چنان‌که لنین یادآور شده‌بود، در سامانه‌ی فرمانروایی نوین، جنگ نه تنها ابزار زور، که بخشی از چرخ اقتصاد است. خیزش بودجه‌های جنگی در فرانسه و آلمان، تنها واکنشی به خطر بیرونی نیست، بل نمودِ روند بازچینی سرمایه در روزگار واپسین امپریالیسم است.

راهبرد جنگی بریتانیا

هم‌زمان، روزنامه‌ی تایمز می‌نویسد که بریتانیا خود را برای رویارویی با روسیه آماده می‌کند. برنامه‌های ویژه‌ی دوران جنگ سرد دوباره به کار گرفته شده‌اند و پناهگاه‌های زیرزمینی برای کارپردازان کشور و دودمان پادشاهی آماده می‌شوند، چنان‌که گویی جنگ جهانی تازه ناگزیر است.

در بهار ۲۰۲۴، رهبر بریتانیا برنامه‌ای برای رساندن هزینه‌های جنگ به ۲٫۵ درصد از دارایی ملی – ۹۰ هزار میلیون پوند در سال – تا ۲۰۳۰ را آشکار کرد. این گام که با نام «آمادگی رزمی» از سوی دولت رونمایی شده، نه پاسخی ساده به خطر بیرونی، که کوششی برای استوارسازی جایگاه بریتانیا در ساختار پرتنش سرمایه‌داری است.

هم‌زمان، بریتانیا در اندیشه‌ی گسیل ناوگروه رزمی خود – به سرکردگی ناو هواپیمابر «شاهزاده ولز» و همراهی ۲۴ جنگنده‌ی اف-۳۵ و ناوهای پشتیبان هم‌پیمانان – به آب‌های شرق آسیا در سال ۲۰۲۵ است. این کنش نشانگر دگرگونی راهبرد جنگی بریتانیا از درگیری‌های کوچک به بازی بزرگ جهانی است؛ نمونه‌ای از بازچینی جایگاه‌های چیرگی‌خواهانه در ستیز با پیشرفت چین.

در خود بریتانیا، گروه‌های صلح‌خواه سخن از افزایش اندیشه‌ی جنگی در زندگی همگانی زیر نام «میهن‌پرستی همگانی» می‌رانند. این پدیده دربرگیرنده‌ی برنامه‌هایی مانند گسترش گروه‌های جوانان نظامی، آموزش‌های رزمی در آموزشگاه‌ها، و پروژه‌های «فرمانبرداری سربازی» است – کوششی برای پذیرفت‌سازی ارزش‌های جنگ‌خواهانه در ساختارهای اجتماعی.

تاریخ گواه است که پیامدهای جنگ‌افروزی تنها در برون‌مرزها نمی‌ماند، بل‌که چونان فرآیندی ایدئولوژیک، خود را در پیوندهای اجتماعی بازتولید می‌کند. نیرومندی این ارزش‌ها در بریتانیا، هم‌زمان با افزایش هزینه‌های جنگ، نمایانگر گذار به مرحله‌ای است که سامانه‌ی سرمایه‌داری ابزارهای جنگی را نه تنها برای چیرگی بیرونی، که برای ستم طبقاتی درونی به کار می‌گیرد.

شعار فرمان‌روایان این است که اروپا باید از آمریکا جدا شود و بی‌میانجی با روسیه درگیر گردد. در سال ۲۰۲۵، اروپا منطق زور و جنگ‌پیشگی را به‌جای ندای خردمندانه‌ی کندی برگزیده است.

اگر بیم روسیه را بتوان جدی دانست، فزونی جنگ‌افزار پاسخ درستی نیست. بازانجام لغزش‌های دوران جنگ سرد، گردونه‌ی بی‌باوری و دشمن‌نمایی، جهان را ترسناک‌تر و ناپایدارتر می‌سازد. در این شور جنگ‌افروزی واگیر، کشورهای اروپایی رایزنی را کنار نهاده‌اند و آماده‌اند هزینه‌های رفاه همگانی را کم کنند تا به آرزوی نیروی جنگی بیشتر دست یابند.

آیا روسیه به راستی برای امنیت اروپا خطرناک است؟

هم‌اکنون، کشورهای اروپاییِ هم‌پیمان ناتو نزدیک به چهار برابر روسیه برای ارتش هزینه می‌کنند. این فزونی جنگ‌افزار، حتی از دیدگاه نظامی نیز پذیرفتنی نمی‌نماید.

سنجش توان جنگی ناتو و روسیه: از بودجه تا جنگ‌افزار
بر پایه‌ی آمارهای U.S. State Department، SIPRI Yearbook 2024، و گزارش‌های DoD آمریکا درباره‌ی قدرت نظامی روسیه، آمادگی جنگی روسیه و ناتو در زمینه‌های گوناگون این گونه می‌نماید:

در میدان سنجش توان رزمی، ناتو و روسیه در شاخه‌های گوناگون با هم سنجیده می‌شوند. این سنجش، بودجه‌ی نظامی، شمار تانک‌ها، هواپیماها، نیروی انسانی و تولید موشک را در بر می‌گیرد:

  • ناتو در سال ۲۰۲۴، ۱.۴۴ تریلیون دلار (۱۴۴۰ میلیارد دلار) هزینه‌های جنگی داشته است.
  • بودجه‌ی نظامی روسیه در همین سال ۱۳.۱ تریلیون روبل، برابر با ۱۴۵.۹ میلیارد دلار بوده است.

به سخن دیگر، ناتو در سال گذشته ده برابر روسیه هزینه‌ی نظامی داشته است.

سنجش جنگ‌افزاری در سال ۲۰۲۴:

  • تانک‌ها: ناتو ۱۱٬۳۹۰ دستگاه، روسیه ۱۴٬۷۷۷ دستگاه
  • هواپیماهای جنگی: ناتو ۲۲٬۳۰۸ فروند، روسیه ۴٬۸۱۴ فروند
  • نیروی انسانی: ناتو ۳.۳۹ میلیون نفر، روسیه ۱.۳۲ میلیون نفر

زرادخانه‌ی موشکی روسیه (برآورد ۲۰۲۴):

  • موشک‌های قاره‌پیما (ICBM): ۵۰۰ فروند (سارمات، یارس، توپول-M)
  • موشک‌های برد کوتاه/میان‌برد (SRBM/IRBM): بیش از ۱٬۰۰۰ فروند (ایسکندر-M)
  • موشک‌های کروز: بیش از ۳٬۰۰۰ فروند (کالیبر، Kh-101، کینژال)
  • سامانه‌های پدافند هوایی و موشکی: بیش از ۲٬۰۰۰ فروند (S-400، S-500)

برآورد: موشک‌: ۵٬۰۰۰ تا ۱۰٬۰۰۰ فروند

زرادخانه‌ی موشکی ناتو (برآورد ۲۰۲۴):

  • ICBMهای آمریکا: ۴۰۰ فروند (مینت‌من III)
  • SLBMها: بیش از ۱٬۰۰۰ فروند (ترایدنت II)
  • موشک‌های کروز: بیش از ۵٬۰۰۰ فروند (تاماهاوک، استورم شَدو، JASSM)
  • موشک‌های تاکتیکی (HIMARS، ATACMS): چند هزار فروند
  • پدافند هوایی و موشکی: بیش از ۲٬۰۰۰ فروند (پاتریوت، THAAD)

برآورد: موشک‌:  ۱۰٬۰۰۰ تا ۱۵٬۰۰۰ فروند موشک

این داده‌ها نشان‌دهنده‌ی نابرابری چشمگیر در توان نظامی ناتو و روسیه است. ناتو در زمینه‌هایی مانند بودجه، نیروی انسانی، شمار هواپیماها و موشک‌ها پیشتاز است، روسیه تنها در شمار تانک‌ها برتری دارد. این ناهمگونی، نشان‌دهنده‌ی بی‌پایگی بهانه‌های جنگ‌افروزانه‌ی امپریالیسم غرب با نام «خطر روسیه» است. افزون بر این، یورش به هر کشور عضو ناتو با واکنش قاطع همه‌ی اعضای آن روبرو خواهد شد. بند پنجم پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) پایه‌ی همبستگی دفاعی این اتحاد است. در این بند آمده است که:

«هرگاه یک کشور عضو آماج یورش مسلحانه قرار گیرد، این حمله به مثابه حمله به همه‌ی اعضا تلقی خواهد شد و دیگر کشورها باید از آن دفاع کنند؛ حتی اگر به معنای کاربرد نیروی نظامی باشد.»

در درازنای تاریخ ناتو، این بند تنها یک‌بار به کار گرفته شده: در سال ۲۰۰۱، پس از رویدادهای ۱۱ سپتامبر، برای حمله به افغانستان. یعنی نه اتحاد جماهیر شوروی و نه روسیه، هرگز به کشوری عضو ناتو ‌یورش نبرده‌اند. روسیه ناتو را ‌پیمانی ‌ستیزه‌جو ‌و‌ گسترش‌خواه می‌خواند، اما پافشاری کرده که برنامه‌ی‌ یورش ‌به ‌هیچ‌ کشوری ‌در‌ ناتو ‌را‌ ندارد.

در کنار ناتو، کشورهای اروپاییِ عضو اتحادیه‌ی اروپا نیز جداگانه برای نیرومند کردن آمادگی جنگی خود بسیار هزینه‌ کرده‌اند:

  • در سال ۲۰۲۳، این هزینه‌ها به ۲۷۹ میلیارد یورو رسید (افزایش ۱۰ درصدی در هم‌سنجی با سال پیش)
  • در سال ۲۰۲۵، این  هزینه‌ها پیش‌بینی می‌شود که به ۲۸۴ میلیارد یورو برسد

فراتر از ناتو، اتحادیه‌ی اروپا برنامه‌هایی چون “آمادگی ۲۰۳۰” را پیاده کرده است. این برنامه‌، که در مارس ۲۰۲۵ از سوی اورزولا فن در لاین (رئیس کمیسیون اروپا) پیش‌گزاری شد، هدفش نوسازی زیرساخت‌های دفاعی و کاهش وابستگی به متحدان فراآتلانتیکی است.

در کنار آن، پروژه‌ی “سپهر آسمان اروپا (ESSI)” از اکتبر ۲۰۲۲ آغاز شده است. این برنامه در تلاش است تا با همکاری میان کشورهایی چون آلمان، بلژیک، فنلاند، نروژ و بریتانیا، سامانه‌ای یکپارچه از دفاع هوایی را در پهنه‌ی اروپا پدید آورد و امنیت هوایی را نیرومند کند.

با این همه، سران اتحادیه‌ی اروپا روزانه به مردم می‌گویند که قاره‌ی سبز هنوز با دشواری‌هایی در هماهنگی توان‌های نظامی خود روبه‌رو است. سران اتحادیه‌ی اروپا روزانه به مردم می‌گویند که بررسی‌ها نشان می‌دهد که اروپا برای دستیابی به دفاعی مستقل، نیازمند افزایش نیروهای جنگی و بودجه‌های نظامی است.

افزون بر مشارکت کشورهای اتحادیه در ناتو، هزینه‌های مستقل دفاعی اتحادیه‌ی اروپا نیز در سال ۲۰۲۳ بین ۱۵ تا ۲۰ میلیارد یورو برآورد شده است. بر پایه‌ی گزارش European Defence Agency (EDA) 2023 و دیگر نهادهای اروپایی، این بودجه برای:

  • فرستادن جنگ‌افزار به اوکراین؛ کمک نظامی به آفریقا و بالکان؛ پژوهش و توسعه‌ی نظامی در حوزه‌هایی مانند موشک‌ها، پهپادها، جنگ سایبری؛ گسترش زیرساخت‌های نظامی (جاده، ریل، بندر)؛ پروژه‌های مشترک (پهپادهای زیردریایی، دفاع هوایی) به کار برده شده‌است.

پایان سخن

افزایش هزینه‌های نظامی در اروپا، به بهانه‌ی “امنیت”، بازتابی از بحران‌های درونی نظام سرمایه‌داری و تلاش برای گمراهی در باره‌ی چالش‌های اقتصادی و اجتماعی است. این روند نه تنها تنش‌های جهانی را افزایش می‌دهد، بل‌که پول‌های هنگفتی را از زمینه‌هایی مانند آموزش، بهداشت و رفاه همگانی بر می‌دارد و برای ارتش هزینه می‌کند.

به جای بازانجامی نادرستی‌های گذشته، اروپا باید به دنبال دیپلماسی و همکاری بین‌المللی باشد، چرا که امنیت راستین تنها در سایه‌ی سازش و گفت‌وگوی برابر شدنی است. شش دهه پس از سخنان کندی، درس اصلی تاریخ هنوز نادیده گرفته می‌شود: صلح پایدار نه با جنگ‌افزار که با گفت‌وگو، سازش و با خرد جمعی به دست می‌آید.

هدف‌های سران جنگ‌خواه اروپا را می‌توان کاستن انرژی شورشی فرودستان، گریز از بحران‌های درونی، بازسازی مشروعیت سیاسی و بازسازی اقتصاد تولیدی از راه دگرگونی گفتمان و کاربرد هزینه‌های جنگی برای تولید خواند. ولی رهبردی تضادهای ساختاری با جنگ‌خواهی در برون از مرزها، همراه با بحران‌های اقتصادی و فزونی هزینه‌های جنگ، خشم فرودستان را بر انگیخته‌است.

این سازوکار، الگویی همیشگی در سرمایه‌داری جهانی برای رویارویی با بحران‌های ساختاری است – دگرگونی روبنایی برای نگهداشت چیرگی طبقاتی و سرکردگی جهانی. آن‌گاه که اروپا با فزونی بی‌مانند بودجه‌ی ارتش، در پی پندار امنیت است، همان وارونگی را  انجام می‌دهد که کندی از آن هشدار داده بود:
جهانی که ناایمن‌تر می‌شود، درست به این دلیل که می‌کوشد خود را تا مرز نابودی مسلح کند.

این نکته نادیده گرفته می‌شود که امنیت تنها زمانی پدید می‌آید که همگان آن را احساس کنند؛ امنیت یک خواست همگانی‌ست، حتا برای آنانی که ما دشمن می‌پنداریم.
پرسش این نیست که آیا در روزگار ناپایداری اقتصادی و تنگ‌دستی، توان خرید هواگردهای جنگی بیشتر یا پناهگاه‌های ویژه را داریم یا نه – بل‌که این است که آیا اروپا توان قربانی کردن صلح زیر پای جنگ‌افروزان را دارد؟

شش دهه پس از سخنرانی کندی، پاسخ به‌گونه‌ای هشدارآمیز روشن است:
سران اروپا هنوز از برجسته‌ترین آموزه‌ی گذشته، یعنی گزینش تنش‌زدایی به جای زبان آهن و آتش چیزی فرا نگرفته‌اند.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خون‌ریزی است
زبان قهر چنگیزی است
بیا بنشین، بگو بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیّت، راه در قلب تو بگشاید

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار (مشیری)




بازگشت هیولا: جنگ‌افروزی اروپا در سایه بحران سرمایه‌داری 

مقاله ۵/۱۴۰۴
۳ اردیبهشت ۱۴۰۴، ۲۳ آوریل ۲۰۲۵

پیش‌گفتار  

هیولای جنگ بار دیگر از پشت پرده‌های سیاست اروپا سر برآورده‌است. نه با غرشی ناگهانی، بل‌که با گام‌های برنامه‌ریزی شده‌ای که مرزهای خاوری را نشانه رفته‌اند. آلمان، این بار نه با فریاد، که در خاموشی، سنگر می‌سازد و سیاستمداران اروپا، با زبانِ «امنیت»، جامه‌ی فریب بر تن کرده‌اند. ولی این رژه‌های نظامی، نه از قدرت، که از درماندگیِ تمدنی می‌گوید که برای گریز از فروپاشی، به زره‌پوشانی پناه برده‌است.

در این میانه، فراموش می‌شود که بسیاری از زخم‌های امروز، نه از خاور، که از خود غرب برآمده‌اند. گسترش ناتو تا مرز روسیه، پشتیبانی از کودتاها، بازی با آتش در کشورهای دیگر—به نام آزادی، ولی به سود سرکردگی امپریالیسم غرب بوده‌است.         

در این هیاهو، صدای خرد گم می‌شود، و پرسش جای خود را به ترس می‌دهد. آمارها، نهفته در برگه‌های در کشو مانده، سخنی دیگر می‌گویند: برتری با غرب است. این شگفت‌انگیز نیست، ولی ترس‌افکنی همچنان دنبال می‌شود. جنگ‌خواهان سیاستمدار اروپا نه برای نگهبانی خانه‌های توده‌ها، که برای بخشیدن جان دوباره به اقتصاد مرده و کالبد شرکت‌های سودجوی فرسوده، آهن در کوره جنگ ذوب می‌کنند. و ما، اگر خاموش بمانیم، در چرخ همین ترس و زر، پایمان گیر خواهد کرد.

هنگامی که دستگاه فرمان‌روایی کنونی آمریکا پیدایش جهان چندقطبی را پذیرفته‌است و سیاست‌های برون- و درون‌مرزی خود را بر این پایه برنامه‌ریزی می‌کند، اروپا نگران جای از دست رفته خود پس از سده‌ها سرکردگی جهانی است. یکی از راه‌های چاره‌ای که سیاستمداران کنونی برای برون‌رفت از این بحران ژرف گزیده‌اند، جنگ‌خواهی و به خاک مالیدن پوزه روسیه به هر بهایی است. این سیاست هم اکنون به رهبری آلمان برنامه‌ریزی و پیاده می‌شود. هرگاه کسی دهان پرسش می‌گشاید، بانگ می‌زنند که “جاسوس دشمن است!” حتا ترامپ و سیاستمدارانی مانند زارا واگن‌کنشت را جاسوس روسیه می‌خوانند.

اروپای زره‌پوش؛ بازگشت به میدان جنگ به بهانه «امنیت» 

هنگامی که امپریالیسم اروپا حتا دیگر در زبان هم، سخن از آشتی و همکاری نمی‌راند، هیولای جنگ آرام‌آرام از پشت پرده بیرون می‌خزد. سخنوران اروپا، جامه‌ی فریب «امنیت»بر تن کرده‌اند، و در جیب‌هایشان گلوله پنهان. 

تیپ‌های زره‌پوش، این‌بار نه ناگهانی، که با برنامه‌ریزی و آرامش، راهی مرزهای خاوری‌اند. آلمان، بی‌سروصدا در لیتوانی سنگر می‌سازد. گویی نقشه‌ی جنگ، پیش از پایان آن بر میزها، پیاده می‌شود.

همین چندی پیش، برای نخستین بار پس از پایان جنگی خانمان‌سوز دوم، آلمان تیپ زرهی‌ای را بیرون از مرزهای خویش جای داد: تیپ ۴۵، در نزدیکی ویلنیوس. شاید توان واقعی این تیپ دانسته نباشد، ولی پیامش بی‌پرده‌است: گامی تحریک‌آمیز، برخاسته از آشفتگی تاکتیکی و خام‌اندیشی سیاسی. درست است که رژه‌های امروز آلمان با آن‌چه در دهه‌ی سی میلادی رخ داد، همانند نیست. ولی نباید از یاد برد که سرزمین‌های مرزی—به‌ویژه در بالتیک—بسترهایی‌اند که هر لغزش سیاسی در آن‌ها، می‌تواند آلمان را ناخواسته به پرتگاه جنگ بکشاند.

آلمان فهرست تازه‌ای از جنگ‌افزارهایی که به اوکراین فرستاده می‌شود را پخش کرده‌است که در بر گیرنده:  ۴ سامانه پدافند هوایی آی‌آر‌آی‌اس-تی؛۳۰۰ موشک هدایت‌شونده؛۱۰۰ دستگاه رادار پایش زمینی؛۱۰۰ هزار گلوله توپخانه؛۳۰۰ فروند پهپاد؛۲۵ دستگاه خودروی رزمی ماردر؛ ۱۵ دستگاه تانک لئوپارد ۱آ۵؛۱۲۰ سامانه موشکی ضد هوایی دوشی است. یادآوری شود که آلمان تاکنون به بیش از ۱۰ هزار سرباز اوکراینی در خاک خود آموزش رزمی داده‌است. 

بر پایه این گزارش، آلمان تاکنون ۲۸ میلیارد یورو کمک نظامی به اوکراین فرستاده که بخشی از آن از انبارهای ارتش آلمان بوده‌است. فریدریش مرتس، صدراعظم آینده آلمان، درباره فرستادن موشک‌های تائوروس با برد ۵۰۰ کیلومتر به اوکراین سخن گفت که با واکنش تند روسیه روبرو شد. روسیه هشدار داده که به کارگیری این موشک‌ها علیه خاک روسیه به معنای درگیر شدن آلمان در جنگ خواهد بود.

پس از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، پهنه کنش‌های نظامی آلمان بر پایه پیمان‌های بین‌المللی، به‌ویژه پیمان پوتسدام (۱۹۴۵) باریک شد. نیروهای متفقین (آمریکا، بریتانیا، فرانسه، اتحاد جماهیر شوروی) هدفشان جلوگیری از جنگ‌افروزی دوباره آلمان بود. این پیمان‌ها جلوی پژوهش یا داشتن جنگ‌افزارهای هسته‌ای، بیولوژیکی یا شیمیایی آلمان را گرفت. ارتش آلمان به‌گونه‌ای بازسازی شد که از یک سیستم فرماندهی پرتوان مانند “اوبرکماندو در ورماخت (OKW)” نازی‌ها جلوگیری شود. در زمان جنگ سرد، آلمان غربی (جمهوری فدرال آلمان) تنها اجازه داشت بوندس‌ور (۱۹۵۵) را زیر رهبری ناتو پایه‌گذاری کند.

پیمان دو به علاوه چهار (۱۹۹۰) برخی از مرزگزاری‌ها را برداشت، ولی شرایط جدید سخت‌تری را ساخت. آلمان پذیرفت که نیروهای ارتشی خود را بالاتر از ۳۷۰,۰۰۰ نبرد. آلمان هرگونه جلوگیری از درگیری برای پس گرفتن سرزمین‌های از دست رفته پس از جنگ جهانی دوم (مانند بخش‌هایی از لهستان، کالینینگراد) را پذیرفت. قانون اساسی آلمان (قانون اساسی، ماده ۲۶) “جنگ‌های یورشی” را ممنوع می‌کند، به این معنا که آلمان نمی‌تواند جنگی را آغاز کند مگر در دفاع از خود یا زیر نام سازمان ملل/ناتو باشد. نیروهای آلمانی تنها با رای پارلمان (مأموریت بوندستاگ) می‌توانند در برون از مرزها جای‌گذاری شوند.

ولی از زمان جنگ کوزوو در ۱۹۹۹ و جنگ در افغانستان، آلمان اندک‌اندک نقش جنگی خود را در جهان گسترش داده‌است. هم اکنون هم به بهانه جنگ روسیه و اوکراین در ۲۰۲۲ آلمان به افزایش هزینه‌های جنگی و فرستادن جنگ‌افزارها به اوکراین پرداخته‌است. دوستان غربی آلمان نه‌تنها از این کنش‌های جنگی که پیمان‌های گذشته را زیرپا می‌گذارد نگران نیستند، بل‌که به آلمان برای جنگ‌خواهی بیشتر انگیزه هم می‌دهند.

برخی از کارشناسان بر این باورند که دولت‌مردان آلمان نه تنها به بازسازی جنگ‌افزار دل‌ بسته‌اند، بل‌که با آماده‌سازی آرام‌آرام مردم برای نبردی آینده بر کوس جنگ می‌کوبند. در همین راستا، ناتو نیز به بهانه همسان‌سازی جنگ‌افزارها، به کشورهای عضو برای خرید ابزارهای آمریکایی انگیز می‌دهد. به زبان دیگر، بازگشت آلمان به سنگر، آبی‌ست که به آسیاب کارخانه‌های جنگ‌افزارسازی آمریکا می‌ریزد. سران آلمانِ با دهه‌ها وابستگی به فرمان‌های آمریکا، دیگر توان واکاوی و چاره‌گری راهبردی خود را از دست داده‌اند.

این شور جنگی تازه، از دل فروپاشی آهسته‌ی تمدنی برمی‌خیزد که روزگاری خود را پیروز فردا می‌دانست، و اکنون برای گریز از واقعیت، به زره و سپر پناه آورده‌است. این نه راهبردی سنجیده، که نتیجه‌ی سرگردانی‌ست. آلمان می‌خواهد ماهیچه‌های پرتوان خود را به جهانیان نشان دهد، ولی در حقیقت، به‌سوی پرتگاه می‌خزد. جنگ‌افروزی که امروز از برلین می‌جوشد، نه از توان، که از نداشتن چشم‌انداز کشورداری برمی‌خیزد. سیاست‌مدارانش، به‌سان بخش‌هایی دیگر از غرب، نگاه به پیش ندارند. در گذشته خانه کرده‌اند و با نسخه‌های کهنه، می‌خواهند دردهای نو را درمان کنند.

در ژرف‌ترین نگاه، این خیز جنگی، بازتابی‌ست از ناکامی در کشورداری و شکست در راهیابی برای بیدار کردن اقتصاد خفته. آلمان، و همه‌ی اروپا، از دستاویز «دفاع» بهره می‌جویند تا میلیاردها یورو هزینه کنند و کاستی‌های اقتصادی را زیر سایه‌ی جنگ‌افزار پنهان سازند. آن‌گاه که سرمایه‌داری به گردنه می‌رسد، آن‌گاه که رویاهای فردا تیره و تار می‌شود، دولتمردان نجات را در جنگ‌افروزی می‌بینند؛ کسی از یاد نبرده‌است که دو جنگ جهانی از کجا و برای چه آغاز شده بود؟ حتا اگر همسایگان و هم‌پیمانان، آن را جدی نگیرند، باز هم این جلوه‌فروشی جنگی می‌تواند پیامدهایی ژرف داشته باشد.

گرداب گفتمان و عملکردهای جنگی با هماهنگی بی‌همانندی بیشتر کشورهای عضو اتحادیه‌ی اروپا را در خود فرو برده‌است. وزیر خارجه‌ی استونی هشدار داده که روسیه شاید در چند سال آینده به یک کشور ناتو یورش برد. این کشور از پشتیبانان اصلی اوکراین بوده و خواستار تحریم‌های بیشتر علیه روسیه ‌است. او گفت روسیه اکنون سرگرم اوکراین است، ولی سرمایه‌گذاری کلانی در توان نظامی خود انجام می‌دهد. وزیر استونی گفت اگر پوتین بخواهد ناتو را در منطقه‌ی بالتیک آزمایش کند، هزینه‌ی سنگینی خواهد پرداخت، زیرا ناتو اکنون با پیوستن فنلاند و سوئد نیرومندتر شده‌است.

با این که سران روسیه مانند پوتین بارها گفته‌اند که یورش به ناتو بی‌معناست، ولی استونی می‌گوید که ناتو باید آماده باشد. شگفت‌انگیز این است که فرستاده‌ی آمریکا ویتکاف گفت که روسیه ۱۰۰٪ خواست یورش به ناتو را ندارد.

جنگ‌خواهی امروز، نه نشانه‌ی نیرومندی امپراتوری‌ها، که فریاد ناتوانی آنان در رویارویی با فرسودگی‌ست سرمایه‌داری، چون دیو پیری که در آینه چهره‌اش را نمی‌شناسد، برای زنده‌ماندن به جنگ پناه می‌برد.  همه‌ی این‌ها نشانگر این است که «خطر روسیه» برای هدف‌های دیگری از سوی سران اتحادیه‌ی اروپا فریاد می‌شود. این دیوارهای تازه، این سپرها، این سازوبرگ آهنین، نه «دشمن» را می‌ترساند، نه می‌توانند مردم را برای همیشه گول بزنند. تنها نشانی از فریبی بزرگ است که جهان را در زنجیر دروغ نگاه می‌دارد.

ناتو و افسانه‌ی خطر روسی

در سالیان گذشته، بانگ رسانه‌ها و زمزمه‌های سران اروپا، چنان گوش‌ها را کر کرده‌است که گویی روسیه، پشت دیوار آهنین اروپا ایستاده‌است تا خانه‌ی مردمان را به آتش کشد. ولی آیا آن‌چه می‌گویند، ریشه در راستی دارد؟

آنان که از خطر روسیه می‌گویند، در پی بهانه‌اند؛ بهانه برای برون‌رفت از اقتصاد بیمار خود. روسیه، نه دیوی در کمین اروپا، که هم‌مرزی است که زخم‌های فراوان از تیشه‌ی سیاست‌ورزان غرب هنوز بر سینه دارد. 

روسیه، با اقتصادی که حتا پیش از جنگ اوکراین، از اقتصاد ایتالیا نیز کوچک‌تر بود، چگونه می‌تواند دیوار اروپا را بلرزاند؟ توان جنگی‌اش، در برابر دریای ناتو قطره‌ای‌ست. روسیه نه خواهان نبردی بزرگ است، نه توانی برای آن دارد. چرا که هر گام به‌سوی جنگ، گوری‌ست برای خودش.

با این‌همه، سران کشورهای اروپایی، مردم را از سایه‌ی روسیه می‌ترسانند. در پس این ترس، زرادخانه‌های نو می‌رویند، بودجه‌های جنگی می‌بالند و آهن و آتش، رنگ سود به خود می‌گیرند. برنامه‌هایی مانند «آمادگی ۲۰۳۰» با کوهی از زر، یا افزایش بودجه‌ی جنگ‌افزار بریتانیا، نه برای پاسداری از مردم، که برای سودورزی کارخانه‌هایی‌ست که از بوی باروت جان می‌گیرند و جان انسان را برای سود می‌ستایند.

و باز، پرسش پابرجاست: این ترس‌افکنی از کجا می‌آید؟ پاسخ شاید ساده باشد. رهبران غرب، با افسانه‌ی «خطر روسیه»، راه را برای تصمیم‌هایی می‌گشایند که در پس آن‌ها، سودهای کلان نهفته‌است.

حتا جفری ساکس، اقتصاددان سرشناس آمریکایی، این زمزمه‌های پرهیاهو درباره‌ی «خطر روس» را چیزی سوای یک ترس بیمارگون نمی‌داند. با این‌همه، رسانه‌های اروپا آن را چون ابزاری در دست گرفته‌اند تا بهانه‌ای برای آراستن اروپا با زره و توپ فراهم کنند.

افزایش هزینه‌های جنگ‌افزار، گسترش ناتو تا کرانه‌های شمال و شرق، پذیرش کشورهایی چون سوئد و فنلاند، و فروختن کوهِ آهن به کشورهای اروپایی—همه با نام پاسداری از «امنیت» ولی به سود کسانی‌ست که از بوی دود و پول، سرمست می‌شوند، انجام می‌گیرد.

راستش این است که روسیه نه توان آن را دارد و نه خواست آن را که به جنگ با ناتو برخیزد. این هم‌آیندی و پیمان بزرگ، بسی نیرومندتر از روسیه‌است؛ پس آن‌چه به نام «خطر روسی» بازگو می‌شود، بیش از آن‌که خطری واقعی باشد، بهانه‌ای‌ست برای آن‌که اروپا هر روز جنگ‌خیزتر شود و بار هزینه‌های آهن و آتش را بر دوش مردم خویش فشرده‌تر کند.

آن‌چه در خاک اوکراین روی داد، گواهی‌ست بس روشن. ارتش روسیه، با همه‌ی توان، در برابر کشوری که حتا عضو ناتو نیست، ولی از پشتیبانی غرب بهره‌مند است، با دشواری‌هایی بنیادین مانند—از هم‌گسیختگی راه‌های کمک‌رسانی، کمبود سازوبرگ جنگی، و ناتوانی در فناوری‌های روز روبه‌رو شده‌است.

بودجه‌ی ناتو، چون کوهی آهنین، در سال ۲۰۲۴ بیش از نیمی از هزینه‌های جنگی در جهان بوده‌است. در برابر آن، روسیه با بودجه‌ای بسیار کمتر، به سربازی می‌ماند که با دست‌های تهی در برابر یک لشکر ایستاده‌است. این ژرفا در نابرابری، تنها نشانه‌ای‌ست از شکاف در توان و خواست جنگ میان سران امپریالیسم غرب و روسیه.

اگر روسیه همه‌ی دارایی‌اش را نیز به ساخت جنگ‌افزار بسپارد، باز هم نمی‌تواند سایه‌اش را بر پیکر ناتوی پرتوان بیفکند. نیروی کار، جنگ‌افزار، دانش نو—همه در دست اردوگاهی‌ست که ۳۲ کشور نیرومند را در کنار هم نهاده‌است. این گردان با کمک سده‌ها دزدی از دارایی‌های جنوب جهان، اژدهایی شده‌است که همه‌ی جهان را در دهان فرو می‌برد.

ناتو، با ۳.۵ میلیون نیروی رزم‌آزموده، چون کوه در برابر روسیه‌ای ایستاده که تنها ۱.۳ میلیون تن سرباز و افسر دارد. آسمان نبرد نیز به سود ناتوست؛ برای هر پرنده‌ی جنگی روسی، بیست پرنده‌ی آهنین در آشیانه‌ی ناتو خفته‌اند. در دریاها نیز ناوهای هواپیمابَر، زیردریایی‌های نیروی اتمی، و موشک‌های پیشرفته، مهر برتری را بر پیشانی ناتو نهاده‌اند. در نبردی که شاید رخ دهد، روسیه به‌سختی می‌تواند گامی پیروزمندانه بردارد، چرا که ناتو با جنگ‌افزارهای نو، از پرنده‌های تندپرواز چون F-35 تا دیوارهای آهنین پدافندی، هر یورشی را پیش از رسیدن، در دم خاموش می‌کند.

چگونه چنین نیرویی می‌تواند در برابر سپاهی از سی‌ودو کشور ایستادگی کند؟ سپاهی که نه‌تنها جنگ‌افزار، که زر و دانش دارد، و با فریبکاری از پشتیبانی بیشتر مردم خویش نیز برخوردار است؟

زمان آن فرا رسیده که به‌جای دامن زدن به ترس و دلهره، راه گفتگو، فرونشاندن آتش تنش، و باز کردن پنجره‌های تازه‌ی صلح بر جهان، برگزیده شود—نه انباشتن زرادخانه‌ها و آکندن انبارها از پرنده‌های جنگی و موشک‌های بی‌درنگ.

اروپا اگر با خطری روبرو است، خطری بیرونی نیست. آن‌چه این قاره را زیر خطر می‌اندازد، نه سربازان بیگانه، که سایه‌های نابرابری، فروپاشی جامعه‌ی رفاه، بدتر شدن شرایط آموزش و بهداشتی، و چالش‌های آب‌وهوایی است. با این همه، به‌جای رسیدگی به زخم‌های مردم، رهبران اروپایی گنجینه‌های مردم را به پای جنگ‌افزار می‌ریزند؛ و برای آن‌که این ریخت‌وپاش را درست بنگارند، دشمنی باید ساخته شود. در این نمایش، روسیه خودناخواسته نقشی پایه‌ای را بازی می‌کند.

صلح خواهی امریکا

رهبران آن‌سوی اقیانوس، سخن از صلح می‌گویند که به هر دلیلی که باشد گامی مثبت است، ولی هم‌زمان ساز و کارشان، چیزی جز آماده‌سازی برای نبرد آینده نیست. آنان که سود را در آهن و دود می‌جویند، هم‌واره از پنجره‌ی پول به جهان می‌نگرند. از دیدگاهی مارکسی، سخنانی که از دهان چهره‌هایی چون ترامپ درباره‌ی «صلح در اوکراین» بیرون می‌آید، را نمی‌توان در سطح واژگان‌شان سنجید.

این واژه‌ها، نه دلیل بر صلح راستین دارند، نه بر نایش (نفی) جنگ؛ بل‌که بخشی از دستگاه پیچیده‌ی سرکردگی، بخشی از چرخ‌دنده‌های بازتولید امپریالیسم جهانی هستند. هنگامی که نبرد اوکراین، نظم بازارهای انرژی را برهم زده‌است، ماندگاری جنگ شاید در نگاه نخست برای غول‌های نفتی آمریکا چون شورون و اکسون‌موبیل سودمند باشد، ولی همین جنگِ بی‌‌پایان، لرزشی پنهان را در پیکره‌ی سرمایه‌داری جهانی دامن می‌زند. از همین‌رو، چهره‌هایی چون ترامپ که با انحصارهای انرژی پیوندی تنگاتنگ دارند، به‌دنبال «صلحی برنامه‌ریزی شده»—نه به‌دلیل انسان‌دوستی، بل‌که برای بازگرداندن آرامش به بازار و فراهم آوردن انرژی ارزان برای صنعت آمریکا هستند.

هنگام جنگ، بازار ناپایدار می‌شود که می‌تواند به کاهش تولید اقتصادی بینجامد. برای نمونه، اگر شرکت‌ها و مصرف‌کنندگان به آینده خوش‌بین نباشند، هزینه‌های خود را کمتر خواهند کرد، کمتر رانندگی می‌کنند، یا خودروهای کم‌مصرف‌تر می‌خرند، بدینگونه درخواست برای فرآورده‌های نفتی کم می‌شود، چون کالای کمتری جابه‌جا شده و انرژی کمتری مصرف می‌شود.

دگرگونی بهای نفت پیامد منفی بیشتری برای ایالات متحده خواهد داشت، زیرا نفت آمریکا، به ویژه آنچه که با شیوه‌ی فراکینگ تولید می‌شود، هزینه تولید بالاتری دارد. فراکینگ نیازمند سرمایه‌گذاری بیشتر است و هزینه‌های تولید بالاتری دارد، که تولیدکنندگان آمریکایی را در برابر کاهش بهای نفت آسیب‌پذیرتر می‌کند.

در سوی دیگر این نبرد، انحصارهای بزرگ جنگ‌افزارسازی آمریکا ایستاده‌اند—سودبرنده‌ی همیشگی جنگ. ولی حتا این هیولاهای فولاد و باروت نیز می‌دانند که نبردی پایان‌ناپذیر، به‌ویژه اگر آتش آن به کشورهای ناتو نزدیک شود، می‌تواند آینده‌ی سود را در خطر بیندازد. از این‌رو، صلحی گذرا، شاید به سود آمریکاییان هم باشد: کم کردن فشارها، بازآرایی نیروها، و آغاز دور تازه‌ای از رقابت‌های جنگ‌افزاری—همان‌گونه که در سال‌های جنگ سرد بارها رخ داد. از یاد نباید برد که دولت ترامپ نمی‌خواهد که برای جنگی هزینه کند که امنیت آمریکا را به خطر نمی‌اندازد و نه تنها به بازسازی صنعتی کشور کمک نمی‌کند، بل‌که چوب لای چرخ آن می‌گذارد.

”چپ” اروپا در گرداب فراموشی صلح و خاموشی در برابر بانگ جنگ

آن‌چه که ما امروز می‌بینیم، تنها جابه‌جایی نیروهای جنگی یا سخنان ستیزه‌جویانه‌ی امپریالیست‌ها نیست؛ ما نشانه‌ای از درونِ سستِ سامانِ ”چپ” می‌بینیم که دیرگاهی‌ست در چنگ بحران می‌پیچد. ”چپ” اروپا—خسته، گنگ و بی‌ریشه—دیگر نه می‌تواند خروش کند و نه ایستادگی.  این ”چپ” از یاد برده‌است که بی‌داد را نمی‌توان با خاموشی پاسخ گفت. در برابر بانگ جنگ، نباید با مهرورزی با جنگ‌جویان سخن گفت.

برای این ”چپ”، ساختن یک پیمان اروپایی جنگی جایگزین هدف بیرون رفتن از ناتو شده‌است. چرا کار به اینجا کشیده شده‌است؟ بسیاری بر این باورند که رسانه‌های غربی با پوشش یک‌سویه‌ی رویدادهای اوکراین و به‌کارگیری آگاهانه‌ی زبان، اندیشه‌ی همگانی را ریخت‌گری کرده‌اند. ”چپ” اروپا نیز بی‌هیچ پرسشی، سخنان نهادهای چیرگی‌خواه در باره‌ی برجستگی «امنیت» را پذیرفت و بازگویی می‌کند؛ واژه‌ای که سیاستمداران اروپایی برای نگهداشت سرکردگی خود بر جهان ساخته‌اند.

یعنی ”چپ” ایدئولوژی بورژوازی را دست‌کم در باره‌ی «امنیت» پذیرفته‌است. این انگاره با دیدگاه مارکس درباره‌ی چیرگی ایدئولوژیک طبقه‌ی فرادست و نظریه‌ی «چیرگی فرهنگی» گرامشی هم‌سوست. همان‌گونه که گرامشی می‌گوید، رسانه‌ها و زبان چیره، اندیشه‌ها را می‌سازند. با این همه، نباید فراموش کرد که ”چپ” اروپا دیرزمانی است با این فریب‌های زبانی آشناست. پس باید به انگیزه‌های ژرف‌تری نگریست که چرا جنگ‌خواهی بخشی پایدار از گفتار ”چپ” اروپایی شده‌است.

بررسی مارکس نشان می‌دهد که دیدگاه سیاسی، بازتاب جایگاه طبقاتی و اجتماعی است. برپایه‌ی دیدسنجی روزنامه‌ی نیویورک تایمز و پژوهش دانشگاه کمبریج، نگرش مردم در کشورهای پیشرفته نسبت به روسیه و چین منفی‌تر شده و به سوی اروپا گراییده‌است. ولی در کشورهای غیرغربی، این روند به گفته‌ی اقتصاددان هندی پربهات پاتنایک: «در بسیاری از کشورها، از اوراسیا تا شمال و باختر آفریقا، نگاه مردم به روسیه بهبود یافته و جنگ اوکراین دگرگونی بزرگی در این روند پدید نیاورده. این درباره‌ی چین نیز درست است.»

جهان جنوب و تنگ‌دست هنوز چپاول روزگار استعمار را از یاد نبرده و برآمدن جهان چندقطبی را چالشی علیه ساختارهای چیرگی غرب می‌بیند. ولی ”چپ” اروپا، هم‌سو با سران اروپا و بورژوازی آن، از چنین دگرگونی ترس دارد – نه از روی نادانی، که از ترس پایان یافتن برتری تاریخی‌اش. ”چپ” اروپا هم کم و بیش بخشی از آن “اشرافیت کارگری” است که به گفته‌ی لنین بهره‌ای از دزدی‌های دولت‌های امپریالیستی خود برده‌است. در حقیقت، ”چپ” اروپا نمی‌خواهد از برتری جهانی اروپا بگذرد.

در جهانی که شکاف‌های نوین در روند زایش است و چیرگی یک‌سویه‌ی اروپا و آمریکا به چالش کشیده شده، ”چپ” ناگزیر به گزینش است – یا هم‌آوا با لایه‌های غیراشرافی کارگران خود، و مردمان زیر ستم و رنجبران جنوب جهان خواهد شد، یا در کنار بورژوازی باختری مانده، نقش آرایه‌ای دموکراتیک برای امپریالیسم را بازی خواهد کرد.

پیکار برای تنش‌زدایی، آشتی و صلح تنها یک شعار نیست؛ وظیفه‌ای اخلاقی و تاریخی است. خاموشی در برابر دستگاه جنگ‌افروز ناتو و اتحادیه‌ی اروپا، نادیده گرفتن رنج‌دیدگان افغانستان، عراق، لیبی و سوریه، و همکاری با امپریالیسم در جنگ اوکراین به بهانه‌ی «پاسداری از مردمسالاری»، چیزی جز پیمان‌شکنی با آرمان‌های ”چپ” نیست.

”چپ” اروپا باید بنیادهای نظری و تاریخی خاموشی خود در برابر جنگ‌افروزی‌ها، ناتو، رسانه‌های سرمایه‌سالار و اتحادیه‌ی اروپا را واکاوی کند.”چپ” باید خود را از نو بسازد – نه تنها با نقد گذشته، که با سامان‌دهی توده‌ها، بازگشت به ژرف‌اندیشی نظری، و بازشناسی جایگاه خود در جهان. پایبندی به مردم فرودست و راست‌کرداری، تنها راه رهایی از فروغلتیدن به پرتگاه سازش است.

جنگ‌خواهی کنونی اروپا، نه پاسخی به خطرهای راستین، که ابزاری برای پوشاندن گسست‌های درونی و بازتولید سرکردگی جهانی در پوششی نو است. ”چپ” اروپا، با خاموشی یا هم‌دستی، در این بازتولید نقش دارد.

از نگر مارکسیستی، پیکار راستین با جنگ و نظامی‌گری تنها زمانی شدنی است که ابزارهای تولید – به‌ویژه کارخانه‌های جنگ‌افزار – از چنگ سرمایه رها شده و به زیر فرماندهی کارگران و رنجبران درآیند. در غیر این صورت، همان‌گونه که لنین هشدار داد، «در سامانه‌ی سرمایه‌داری، آشتی پایدار شدنی نیست – تنها درنگ‌ی میان جنگ‌ها خواهد بود.»

پایان سخن

جنگ‌افروزی کنونی اروپا، زاده‌ی بحران‌های درونی سرمایه‌داری است؛ تلاشی نومیدانه برای پنهان کردن شکست‌های اقتصادی و اجتماعی پشت دود توپ‌ها و نوای کرکننده موشک‌ها. افسانه‌پردازی درباره خطر روسیه، همچون پرده‌دودی است که واقعیت‌های اقتصادی را می‌پوشاند. ولی آن‌چه نگران‌کننده‌تر است، خاموشی ”چپ” اروپاست که به آرامی در گفتمان امنیتی فرمان‌روا فرو رفته‌است.

دگرگونی‌های سیاسی نباید بهانه‌ای برای پس‌نشست ایدئولوژیک باشند. هر دگرگونی که از پایین و برآمده از نیازهای رنجبران باشد، گامی به پیش است. ولی اگر از بالا و برای هم‌سویی با سامانه‌ی سرمایه‌داری باشد، گام به گام هستی ”چپ” را می‌فرساید.

پس باید پرسید: آیا ”چپ” اروپا هنوز نماینده‌ی آرمان‌های ضدجنگ، ضدتبعیض، ضدبهره‌کشی و ضدسرکردگی امپریالیستی است؟ یا این واژگان گفته‌های پوچی شده‌اند که تنها هنگام انتخابات به کار می‌آیند؟

آن بخش از ”چپ” اروپا، که هنوز به آرمان‌های خود وفادار است، باید در برابر این نمایش مرگبار بایستد و فریاد بزند که امنیت واقعی در صلح است، نه در انبارهای پر از جنگ‌افزار.

راه برون‌رفت در گرو نقد رادیکال پیوند نهادهای نظامی با سرمایه‌داری جهانی است. باید رسانه‌های بورژوازی را به چالش کشید و در باره‌ی گفتمان‌سازی‌های آنان روشنگری کرد. ”چپ” اروپا امروز در دوراهی تاریخی ایستاده‌است: یا باید به آرمان‌های ضدامپریالیستی و ضدجنگ خود بازگردد، یا به بخشی از دستگاه ایدئولوژیک سرمایه‌داری دگرگون شود. گزینش امروز، سرنوشت فردای اروپا را پایه‌گذاری می‌کند. صلح واقعی نه در سایه‌ی توپ‌ها، که در پرتو نقد ریشه‌ای ساختارهای فرمان‌روا شدنی خواهد بود.




برای صلح، “چپ” باید در جنگ روایت‌ها پیروز شود!

مقاله ۲۹/۱۴۰۳
۳ آبان ۱۴۰۳، ۲۴ اکتبر ۲۰۲۴

پیش‌گفتار

گزینش نیهون هیدانکیو ژاپنی، بنیان‌گذاران این سازمان از بازماندگان یورش هسته‌ای امپریالیسم امریکا به هیروشیما و ناکازاکی هستند، برای دریافت جایزه صلح نوبل ۲۰۲۴ دو سویه دارد. گزینش نیهون هیدانکیو از میان  ۲۸۶  نامزد که درگیر برخی از بحران‌ها و جنگ‌ها در جهان هستند، تنها نویدی امیدبخش برای یک جهان آزاد از جنگ‌افزارهای اتمی نیست، بل‌که برای دوستی با بورژوازی صهیونیسم هم هست.

برای بسیاری، تصمیم کمیته نوبل بدون تردید ناامید کننده‌بود. کمیته صلح جایزه نوبل بدون تردید برای بیرون آوردن اسراییل و پشتیبانان امپریالیستی غربی آن از زیر ضربه، دست به این گزینش “غیرسیاسی” زد.  بسیاری از نامزدهای دیگر درگیر با جنگ ارتش صهیونیستی در غزه بوده‌اند: نامزدهای دیگر مانند آژانس امداد و کار سازمان ملل متحد برای پناهندگان فلسطینی در خاور نزدیک (UNRWA)، دادگاه کیفری بین‌المللی (ICC) و دیوان بین‌المللی دادگستری (ICJ)، یا کسانی مانند دبیرکل سازمان ملل متحد آنتونیو گوترش و کمیسر عالی پناهندگان سازمان ملل متحد فیلیپو گراندی به شیوه‌های گوناگون با بورژوازی صهیونیستی درگیر شدند. اگر این جایزه به یکی از سازمان‌هایی که خستگی‌ناپذیر برای جان فلسطینی‌های آواره کار می کنند، داده می‌شد، فشار سیاسی بر اسراییل برای صلح بیشتر می‌شد.

با این همه، نباید جنگ‌افروزی امپریالیسم را دست کم گرفت و باید از هر تلاشی در راه جهانی بدون جنگ پشتیبانی کرد. باید با بسیج مردم صلح‌خواه که در برگیرنده بیشتر مردم جهان است، با جنگ‌افروزی نبرد کرد.

بگذارید نخست به جنگ‌خواهی و جنگ‌افروزی امپریالیسم و بورژوازی صهیونیسم بپردازیم؛ پس از آن از خطر جنگ هسته‌ای بگوییم؛ در دنباله نوشته به صلح‌دوستی نیروهای پیش‌رو بپردازیم؛ و در پایان، داوی دموکراسی‌خواهی غرب و جنگ‌نرم و داستان‌سازی آن در بازگویی روی‌دادهای جنگی را بشکافیم.

جنگ‌افروزی امپریالیسم و هم‌کاری با بورژوازی صهیونیسم

پیمان جنگی ناتو امسال ۷۵ ساله شد. ناتو خود را  یک پیمان بازدارنده می‌داند، ولی هدف ناتو از همان آغاز پرخاش‌گری بود و نه بازدارندگی .

سخن ناتو در باره‌ی این که روسیه دشمن اصلی کنونی ناتو است، به همان اندازه‌ای که گفته می‌شد شوروی دشمن ناتو بود، نادرست است. هیچ کدام از آن‌ها برای ناتو خطر نظامی نداشته و ندارند، بل‌که خطری که ناتو از آن سخن نمی‌گوید، خطر سیاسی بود و هست که منافع اقتصادی آن را زیر ضربه می‌گرفت  و می‌گیرد. همین که ناتو پس از بسته شدن پیمان ورشو بسته نشد، نشان‌گر این است که این یک پیمان بازدارندگی نبود، بل‌که برای سرکردگی جهانی ایالات متحده ساخته شد. این پیمان از زمان پیدایش آن پس از جنگ جهانی دوم، برای نبرد علیه اتحاد جماهیر شوروی ساخته شد. ناتو آغازگر جنگ در یوگسلاوی و مهندس تکه تکه کردن آن بود.

حتا شمال اروپا هم از سیاست امنیتی بی‌طرفی و تنش‌زدایی پیشین گسست کرد و سرسپرده استراتژی نظامی ایالات متحده و ناتو شده است. افزایش گسترده پایگاه‌های آمریکایی در اروپا و شرق آسیا، ۸۰۰  پایگاه بزرگ در ۸۸  کشور به امنیت کشورها آسیب می‌رسانند. پایگاه‌ها در برون از سرزمین اصلی ایالات متحده، نزدیک به روسیه و چین در یک شبکه لجستیکی بزرگ ساخته شد. 

سویم داگدالن (Sevim Dagdalen ) ، نماینده پارلمان آلمان، داگدالن از سه افسانه در باره ناتو سخن گفت:

افسانه نخست: – که ناتو یک پیمان بازدارندگی (دفاعی) است که با قانون‌های بین‌المللی هم‌خوانی دارد. داگدالن گفت که در ۲۵ سال گذشته، ناتو جنگ‌های غیرقانونی و بی‌دلیل را علیه یوگسلاوی و لیبی به راه انداخته‌است و رهبری یورش به عراق را در دست داشته‌است.

افسانه دوم: – ناتو طرفدار دموکراسی و قانون است. راستش این است که ناتو هرگز با رژیم‌های  فاشیستی چالشی نداشته‌است. پرتغال، یکی از بنیان‌گذاران ناتو، هزاران آفریقایی را در جنگ‌های استعماری خود کُشت و صدها نفر را در اردوگاه‌های کار شکنجه کرد. ناتو با پشتیبانی ترکیه اردوغان از گروه‌های تروریستی اسلامی در سوریه، نیز چالشی نداشته‌است.

افسانه سوم: – ناتو از ارزش‌های انسانی و حقوق بشر پشتیبانی می‌کند. راستش این است که بررسی دانشمندان دانش‌گاه براون نشان‌گر این است که جنگ‌هایی که  ناتو و دوستانش در ۲۵ سال گذشته به راه انداخته‌اند، چهار و نیم میلیون کُشته بر جا گذاشته‌است.

ناتو با بزرگ‌ترین رژیم فاشیستی کنونی جهان نیز، نه تنها چالشی ندارد، بل‌که در همه‌ی زمینه‌های اقتصادی، جنگی، فرهنگی و سیاسی پشت کُشتار ارتش فاشیستی بورژوازی صهیونیسم و ترورهای موساد در خاورمیانه ایستاده‌است.

ناتو در ۳۰ ساله گذشته دوستی نزدیک و پنهانی با اسراییل داشته‌است. در سال ۲۰۱۶ یک دفتر اسراییلی در ساختمان ناتو در بروکسل باز شد. بایگانی ناتو نشان می‌دهد که ناتو و اسراییل نزدیک به ۳۰ سال است که در زمینه‌های علم و فن‌آوری، نبرد  با “تروریسم”، آمادگی غیرنظامی با یک‌دیگر هم‌کاری می‌کنند. اسراییل عضو ناتو نیست، ولی  بخشی از سازمان “گفتگوی خاورمیانه” است که به رهبری ناتو با هم‌کاری هفت کشور در خاورمیانه ساخته شده‌است، است.

برایند پیوند تنگاتنگ و دیرینه ناتو با اسراییل فروش جنگ‌افزارها کشورهای ناتو به اسراییل و خرید از صنعت بزرگ جنگ‌افزارسازی اسراییل است.۳۲  کشور عضو ناتو به فروش جنگ‌افزارها به اسراییل، حتا هم اکنون هنگام نسل‌کُشی فلسطینی‌ها در غزه، از سوی ارتش صهیونیستی فاشیستی، مانند گذشته می‌پردازند. تنها کانادا، هلند، اسپانیا و بلژیک از این فروش خودداری کرده‌اند.

از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، ایالات متحده  ۱۲۵ میلیارد دلار کمک نظامی به اسراییل را پذیرفت که دربرگیرنده  ۳.۸ میلیارد دلار در مارس ۲۰۲۴ و ۸.۷ میلیارد دلار در آوریل ۲۰۲۴ است.

همه‌ی هواپیماهای سرنشین‌دار اسراییلی در نیروی هوایی اسراییل که شب و روز مردم را در غزه بمباران می‌کنند، در ایالات متحده و با کمک صنعت جنگ‌افزارسازی اسکاندیناوی ساخته شده‌اند. اسراییل نخستین کاربر  F-35 آمریکایی است که پیش‌رفته‌ترین هواپیمای جنگنده است و تا پایان سال ۲۰۲۳ ۳۶ فروند از ۷۵ فروند F-35 را دریافت کرده‌است که با کمک ایالات متحده هزینه آنها پرداخت شده‌است.

آلمان دومین فروشنده بزرگ جنگ‌افزار به اسراییل است . فروش جنگ‌افزارهای آلمانی به اسراییل در سال ۲۰۲۳ ده برابر سال ۲۰۲۲ بوده است. 

تنها دولت‌های غربی نیستند که در کُشتار فلسطینی‌ها و دیگر مردم خاورمیانه با بورژوازی صهیونیستی هم‌کاری می‌کنند، بل‌که راست تندرو این کشورها هم خود را در کنار اسراییل می‌بینند.

راست نژادپرست اروپا پشتیبان اسراییل است و ددمنش‌ترین کُشتارهای اسراییل را پاک‌شویی می‌کند. امپریالیسم و صهیونیسم توانستند که با گول زدن مردم ، یهودستیزی را تنها سرشت فاشیسم بخوانند. ولی فاشیسم چیزی فرای پاسبانی  از منافع سرمایه با تکیه بر ناسیونالیسم، “پاکی نژادی” و “ارزش های غربی” نیست.

اردوگاه راست تندرو با بورژوازی صهیونیسم هم‌سانی  ایدئولوژیک دارد. راست نژادپرست و رژیم فاشیستی اسراییل برای پاسبانی از سرمایه‌داری و سرکردگی جهانی امپریالیسم ، برای توده‌ها دشمن پنداری (مسلمانان) می‌سازند، تا توده‌ها، مسلمانان هم طبقه خود را دشمن بدانند و نه سرمایه را. ضد کمونیسم هم یکی دیگر از ویژگی مشترک راست نژادپرست و رژیم فاشیستی اسراییل است.

اسرائیل با راست تندرو و نژادپرست اروپا دوستی بسیار نزدیکی دارد. بسیاری از حزب‌های راست تندرو گرایش‌های فاشیستی دارند. بنیان‌گذار حزب آزادی آنتون راینتالر که در انتخابات اتریش پیروز شد، بریگاد پیشوا بود. راست تندرو ایتالیا (برادران ایتالیا) از سوی حزب فاشیست و افسر بریگادهای سیاه، جورجیو آلمیرانته پایه‌گذاری شد. وکس (Vox) اسپانیایی ستایش برای ژنرال فرانکو را پنهان نمی‌کند. آویگدور لیبرمن، نماینده مجلس و عضو پیشین  دولت اسراییل ، چپ فرانسه را یهودستیز نامید و گفت که پیروزی لوپن به سود اسراییل است.

رهبر حزب نژادپرست  Vox اسپانیا ، سانتیاگو آباسکال، در سال گذشته دو بار از اسراییل بازدید کرده‌است. در آنجا، او به هم‌راه کابینه اسراییل، به دولت سوسیالیست پدرو سانچز را که فلسطین را به رسمیت شناخته است، دشنام داد. نتانیاهو او را دوست بزرگ اسراییل خواند. حزب راست تندرو چگا پرتغال، کُشتار  تل آویو را «دفاع از خود» خواند و خواستار برکناری آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل متحد به دلیل « ضد اسراییلی» بودن او شد. این حزب به تظاهرات سازمان‌دهی شده حزب کمونیست و سازمان‌های چپ در پشتیبانی از فلسطین یورش کرد. جورجیا ملونی، رئیس دولت ایتالیا مسلمانان را دلیل جنگ غزه خواند. راست تندرو آلمان (AfD) نیز در کنار اسراییل ایستاده‌است. این حزب خواستار پایان دادن به بودجه آژانس سازمان ملل برای کمک به پناهندگان فلسطینی است. این حزب می‌گوید که  حماس نه تنها ضد دولت  اسراییل بلکه ضد غرب هم است، زیرا اسراییل بخشی از غرب است. کانال هفت اسراییل پیروزی این حزب را «به سود یهودیان و اسراییل» خواند.

دولت ضدمسلمان هند نارندرا مودی دوستی نزدیکی با اسراییل دارد. دولت نتانیاهو پیوند دوستانه‌ای با نیروهای واپس‌گرای امریکای لاتین دارد. نخستین سفر خاویر مایلی، رئیس جمهور آرژانتین،  به اسراییل بود. در آن‌جا، او از “همبستگی” صد در صد با دولت  اسراییل سخن گفت.

بورژوازی صهیونیسم به رهبری دولت دست راستی بنیامین نتانیاهو هم‌چنان از پشتیبانی بی‌دریغ بسیاری از مردم آمریکا و اروپا برای کُشتار خود در غزه و لبنان برخوردار است. بورژوازی توانست که به لایه‌های بالا و میانی کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری بپذیراند  که منافع طبقاتی آنها هم سو با منافع طبقاتی بورژوازی است. بسیاری از لایه‌های بالا و میانی پذیرفتند که باید در کنار بورژوازی جهانی به سرکردگی امپریالیسم امریکا از جهان یک قطبی کنونی پاسبانی کنند. برای همین، لایه‌های بالا و میانی این کشورها کم و بیش کُشتار بورژوازی صهیونیسم در فلسطین و لبنان را برای نگه‌بانی از “نظام جهانی” کنونی ناگزیر می‌بینند.

خطر جنگ‌افزارهای هسته‌ای

هنگامی که سخن از سیاسی بودن کمیته جایزه صلح نوبل برای دادن جایزه به یک سازمان “غیرسیاسی” که برای جهانی بدون جنگ‌افزار هسته‌ای کوشش می‌کند، می گوییم، این به معنای خطرناک نبودن جنگ هسته‌ای نیست.

کمیته جایزه می‌گوید که تنش‌های جهانی نه تنها خطر جنگ هسته‌ای را افزایش داده‌است، بل‌که  هنجارهای اخلاقی و ننگی که بهره‌وری  از جنگ  هسته‌ای در گذشته داشته‌است را از میان برده‌است.

بنابراین، جهان به آرمان‌هایی که نیهون هیدانکیو برای آن تلاش می‌کند، نیاز دارد. بازماندگان کُشته‌شدگان  ژاپنی نیرو و تکانه خستگی‌ناپذیری در جنبش جهانی بوده‌اند که پس از بمباران های سال ۱۹۴۵ پای به دنیا گذاشت. در آینده خیلی نزدیک بازمانده ای از بمباران هیروشیما و ناکازاکی در جهان نیست که از آن یورش ددمنشانه بگوید. بنابراین وظیفه به یاد داشتن کشتار ددمنشانه امپریالیسم امریکا در پایان جنگ و هشدار در باره‌ی بازی با جنگ افزارهای هسته‌ای نیاز به تلاش بیشتری دارد.

اندیش‌کده پژوهشی صلح بین‌المللی استکهلم سیپری (SIPRI) می‌گوید که روند جلوگیری از گسترش جنگ‌افزارهای هسته‌ای جهانی،  به سوی نادرستی می‌رود.

نُه کشور دارای جنگ‌افزارهای هسته‌ای – ایالات متحده، روسیه، بریتانیا، فرانسه، چین، هند، پاکستان، کره شمالی و اسراییل – در روند نوسازی جنگ افزارهای هسته‌ای خود هستند. هم‌زمان، چندین کشور دیگر در آرزوی ساختن آن هستند و یا در این روند گام گذاشته‌اند.

از آنجایی که چین و روسیه امروز هم‌کاری استراتژیک نزدیک با هم دارند، امپریالیسم غرب جهان را به سوی یک هم‌آوردی  خطرناک هسته‌ای می کشاند. به گفته سیپری، جنگ‌افزارهای هسته‌ای چین در یک سال از ۴۱۰  کلاهک به ۵۰۰  کلاهک افزایش یافته‌است.

روند کنونی  پیمان جلوگیری از گسترش جنگ‌افزارهای هسته‌ای سازمان ملل متحد را به چالش می‌کشد. هم‌زمان، خود را از پیمان بازدید از جنگ افزارهای هسته‌ای روسیه کنار کشید.

در سال ۲۰۱۸، ترامپ امپریالیسم امریکا ایالات متحده را از پیمان  ۱۹۸۷ INF که ایالات متحده و روسیه را از داشتن موشک‌های هسته‌ای میان برد زمینی باز می‌داشت  بیرون کشید. و اندکی پس از درگیری اوکراین در سال ۲۰۲۲،  روسیه خود را از پیمان آغازنو  (New START)که مرز شمار موشک‌های هسته‌ای قاره‌پیما آماده شلیک ایالات متحده و روسیه را به ۱۵۵۰ گذاشته بود بیرون کشید.

جهان در روند دگرگونی تندی است. جنگ هسته‌ای دیگر یک پندار نیست، بل‌که پس از بحران کوبا در سال ۱۹۶۲ ، هیچ‌گاه مانند امروز خطر آن تا به این اندازه بزرگ نبوده‌است.

صلح‌خواهی سازمان‌های پیش‌رو و  ”چپ”

از زمان زایش جنبش کمونیستی، کمونیست‌ها علیه جنگ جنگیده‌اند. ما در همه زمینه‌ها درگیر نبرد طبقاتی هستیم، ولی نبرد بزرگ ما هم اکنون، نبرد با جنگ‌ها است. نبرد علیه جنگ یک نبرد طبقاتی است. جنگ‌ها برای منافع طبقه فرمان‌روای بورژوازی به راه می‌افتند– لایه‌های پایینی، کارگران تنها گوشت دم توپ هستند. برای بورژوازی، هم جنگ‌افزارسازی، هم جنگ و هم بازسازی پس از آن سودآور است، ولی برای طبقه کارگر و رنج‌بران برابر با از دست دادن زندگی و کاهش رفاه است.

جنگ هم تهی‌دستان و تنگ‌دستان و هم محیط زیست را نابود و ویران می‌کند. کشورها نیاز به نیروی کار در بخش‌های تولیدی، رفاهی و بهداشت دارند، ولی در زمان جنگ، به جای آن جوانان برای کُشته و زخمی شدن به جنگ فرستاده می‌شوند.

اگر می‌خواهیم در باره‌ی دگرگونی‌های آب و هوایی، در نبرد برای عدالت اجتماعی و یا در زمینه‌های دیگر اجتماعی و انسانی پیروز شویم، باید جلوی جنگ‌ها را بگیریم. تا زمانی که جنگ است، همه‌ی سرمایه کشورها را می‌مکد.

هنگامی که از جت‌های جنگنده بمب انداخته و موشک شلیک می‌شود، تنها هدف‌های جنگی نابود نمی‌شوند، بل‌که بسیاری از کودکان، زنان و مردانی که ارتشی نیستند نیز کُشته یا زخمی می‌شوند. یورش ناتو به رهبری امپریالیسم امریکا به عراق، تنها در سه هفته ۶۰۰۰ مردم بی‌گناه را کُشت. در جنگ‌هایی که ناتو از سال ۲۰۰۱ آغاز کرد، بیش از ۱۰۰.۰۰۰  غیرنظامی کُشته شدند.

جنگ‌ها جهان را غیرانسانی می‌کنند. برای این‌که سربازان جان خود را به خطر بیندازند و با وجدان آسوده بکُشند و نابود کنند، باید یاد بگیرند که دشمن را ددمنش و غیرانسانی بدانند. برای همین، در همه جنگ‌ها تجاوز جنسی گسترده انجام می‌شود.

جهان نیاز آنی به سرمایه‌گزاری به روی برنامه‌های آب و هوایی و به‌بود زندگی مردم و سیستم بهداشتی، آموزشی و سال‌مندان دارد، ولی پول دولت‌ها هزینه جنگ‌های نابود کننده آب و هوا می‌شود. هنگامی که یک شهر یا ده بمباران، سوزانده و ویران می‌شود، آن‌گاه خانه‌ها، زیرساخت‌ها و صنعت تولیدی و کشاورزی نیز نابود می‌شوند.

اگر مردم تنگ‌دست جایی برای زندگی دوباره و کار مزدی داشته باشند، آن‌گاه همه‌ی آن چیز هایی را که در جنگ از دست داده‌اند، دوباره باید تولید شوند. افزون بر این که بمباران دود و گرد و غبار را به جو می‌فرستد، بازسازی ساختمان‌ها، جاده‌ها، کارخانه‌ها، ووو به اندازه چندین سال کربن دی اکسید (CO2)انباشته شده را دوباره به جو می‌فرستد.

مردم برای جلوگیری از مرگ، پریشانی و بدبختی بیش‌تر در زمان جنگ از شهرهای مرزی و شهرهایی که بمباران و یا با موشک به آن شلیک می‌شود می‌گریزند. به همین دلیل پناهندگان اوکراینی، افغانستانی، سوریه‌ای، عراقی ووو در دور از میهن خود زندگی می‌کنند.

ولی سیاست‌مداران غربی در این جا هم نژادپرستی خود را فراموش نمی‌کنند؛ در غرب تنها با پناهندگان اوکراینی به درستی رفتار می‌شود ولی همین غرب از دیگر پناهندگان که بیش‌تر از کشورهای مسلمانی هستند که از سوی ناتو پاره پاره شده‌اند، برای اسلام‌هراسی و بیگانه‌ستیزی بهره‌برداری می‌کند

در باره‌ی پیامدهای دیگر جنگ هم، فرمان‌روایان  و رسانه‌های غربی بر پایه منافع سیاسی و اقتصادی خود از آن سخنان می‌گویند. سخنی از پیامدهای جنگ‌هایی که ناتو آغازگر آن بود نمی‌گویند و یا اگر بگویند آنرا بهایی برای دموکراسی می‌خوانند که باید پرداخت. ولی پیامدهای جنگ در اوکراین را به گونه‌ای در رسانه‌ها مهندسی می‌کنند که تا مردم را از روس‌ها بترسانند و بدین‌گونه بودجه هزینه‌های جنگی را افزایش دهند. رسانه‌های غربی کم و بیش نسخه اسراییلی و آمریکایی از آن‌چه که در فلسطین و لبنان می‌گذرد را بازتاب می‌دهند.

جنگ داستان‌ها برای هژمونی

گرامشی سخن از سرکردگی فرهنگی جامعه می‌گوید. بورژوازی جهانی با همه‌ی ابزارهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی خود سود می‌جوید که داستان خود در باره‌ی هر روی‌دادی و هر پدیده‌ای را به مردم بپذیراند. دموکراسی بورژوازی تا بدان‌جا  ارجمند است که با داستان کلان امپریالیسم در باره‌ی روی‌دادها ناسازگار نشود. 

اتحادیه اروپا خود را گهواره دموکراسی می‌داند و می‌گوید که پیوستن به اتحادیه اروپا گزینش مردم کشورهای درخواست دهنده‌است، ولی راستش این است که از مردم ۶  کشور اصلی اتحادیه اروپا هرگز در این باره پرسشی نشده‌است.

هر گاه رای مردم با منافع کلان بورژوازی هم‌خوان نباشد، بدان‌گاه با هزار دوز و کلک سرشت آن  تهی می‌شود.  هنگامی که نروژی‌ها عضو شدن در اتحادیه اروپا را نپذیرفتند، بروکسل این کشور را با کمک پیمان “همکاری” EEA به اتحادیه اروپا پیوند داد. به همین‌گونه، با این که مردم دانمارک چندین بار یورو را نپذیرفتند، دانمارک با یک سیاست نرخ ارز ثابت به آن گره خورده است. از مردم سوئد و فنلاند هم برای پیوستن به ناتو همه‌پرسی نشد.

می‌توان نمونه‌های فراوانی از تنگ شدن پهنه دموکراسی هنگامی که بورژوازی آن را نیازمند می‌بیند، آورد. مینوچه شفیق (Minouche Shafik)، رئیس دانشگاه کلمبیا، تنها به دلیل انتقاد از اسراییل، و زیر فشار امپریالیسم امریکا و هواداران اسراییل به ناگزیر از کار خود کناره‌گیری کرد. شکنجه و بازداشت در گوانتانامو، زندانی کردن جولیان آسانژ، روزنامه‌نگار، به دلیل روشن‌گری نمونه‌های دیگری است.

آلمان از سفر یانیس واروفاکیس (Yanis Varoufakis)، وزیر دارایی پیشین یونان و یکی از بنیان‌گذاران DiEM25  به این کشور به دلیل پشتیبانی از خلق فلسطین جلوگیری کرد. آلمان حتا از سخن‌رانی آنلاینی او در این کشور جلوگیری کرد. سرویس اطلاعاتی آلمان در گزارش سالانه خود یونگه ولت را برای قانون اساسی آلمان خطرناک می داند، و پرونده این روزنامه را به دادگاه اداری برلین برد. به گفته دادگاه اداری برلین، روزنامه آلمانی یونگه ولت «چپ تندرو» است.

مگر یونگه ولت چه کرده است؟ خیلی ساده می توان گفت که از آن‌جایی که گزارش‌های این روزنامه با داستان‌گویی رسانه‌های بورژوازی و سردم‌داران غرب در باره‌ی روی‌دادها ی برجسته جهانی مانند  جنگ در اوکراین، جنگ در غزه و در باره‌ی چین هم‌خوانی ندارد، بورژوازی خواستار بستن آن است.  این روزنامه کارمندانی دارد که با حزب کمونیست آلمان، یک حزب سیاسی قانونی – پیوند و دوستی دارند. این روزنامه از تنها جنگ‌افزاری که به کار می برد، واژه‌ها است، ولی همین واژه‌ها هم برای خاری بر چشمه بورژوازی شده‌است.

در بیش‌تر کشورهای غربی پشتیبانی از نیروهای آزادی‌خواهی که در جهان علیه امپریالیسم و بورژوازی صهیونیسم نبرد مسلحانه می‌کنند، غیرقانونی شده‌است.

خواست آتش بس و صلح، منافع اقتصادی و سیاسی انحصارهای بزرگ جنگ‌افزارسازی و دولت‌های امپریالیستی را به خطر می‌اندازد. برای همین، ما یک نبرد ایدئولوژیک بر سر بازگفت‌ها، داستان‌ها، گفتارها می‌بینیم.

داستان غرب در باره ی اوکراین این است که با یورش بی‌دلیل روس‌ها این جنگ آغاز شد. آن‌ها می‌گویند که روس‌ها می‌توانند برگردند به خانه و جنگ را پایان دهند. داستان غرب در باره غزه این است که با یورش حماس به غیرنظامیان در ۷ اکتبر جنگ آغاز شد؛ اسراییل حق دارد از خود دفاع کند؛ حماس یک سازمان تروریستی است؛ حماس باید از ریشه کنده شود، سپس جنگ پایان یابد.

در همه‌ی این داستان‌ها غرب، به رهبری ایالات متحده، انسان‌های خوب هستند، که برای دموکراسی باید با آدم‌های بد بجنگند؛ و بزرگ‌ترین وظیفه سیاست‌مداران خوب و درست کار غربی سرنگونی دیکتاتوری چین و روسیه است که می‌خواهند نظم جهانی را بر هم بزنند.

برای این‌که مردم جنگ را بپذیرند، نیاز است کسانی که فرمان‌دهی کشورهای غربی را در دست خود دارند، دشمنان خود را شیطان جلوه دهند. غرب با داستان‌سازی‌های گوناگون چنان هیولایی از پوتین ساخت که گویا نمی‌توان با او در باره‌ی چیزی گفت‌وگو کرد. غرب به مردم خود این گونه می‌گوید که ناسازگاری‌ها را نمی‌توان با گفت‌وگو با کسانی که با او ناسازگار هستند حل کرد.

کسی بدون آتش بس نمی‌تواند به جنگ پایان دهد، ولی غرب با بازگویی داستان‌های اسراییل به مردم خود می‌گوید که آتش بس به سود حماس است و تا نابودی حماس از صلح سخن نگویید. همه می‌دانند که بدون یک پیمانی که هر دو سوی یک درگیری بتوانند با آن زندگی کنند، صلح پایدار پدید نخواهد آمد. با این همه، غرب نه تنها برای پیاده کردن راه حل دو دولتی به اسراییل فشار نمی‌آورد، بل‌که به بازگویی داستان‌های اسراییل فلسطینی‌ها را خردمند و سزاوار دموکراسی و حق داشتن یک کشور مستقل نمی‌داند.

همه می‌دانند که برای چاره‌جویی یک درگیری، هر کشوری گفت‌وگو کننده خود را بر می‌گزیند. ولی غرب با گفتن این که با پوتین یا حماس نمی‌شود گفت‌وگو کرد، خواهان پذیرش هیچ پیش‌نهاد  برای گفت‌گو و صلح نیست.

پایان سخن

ناتو به سرپرستی امپریالیسم امریکا اوکراین، ژاپن، استرالیا، نیوزیلند و کره جنوبی را دوستان خود می‌داند و ان‌ها را علیه روسیه و چین بسیج می‌کند. امپریالیسم سخن از امنیت جهانی می‌گوید، ولی آیا امنیت جهانی نباید دربرگیرنده امنیت همه ی کشورهای جهان باشد؟ امپریالیسم برای امنیت خود (پاسبانی از منافع خود) امنیت همه‌ی جهان را به خطر انداخته‌است. ایالات متحده، هم با  کمک ناتو و هم با پایگاه‌های جنگی، به دنبال منافع خود است تا برتری  جهانی خود را نگه داشته باشد.  منافع امپریالیسم امریکا حتا بر منافع اروپاییان هم برتری دارد. کشورهای عضو ناتو هرگز برابر نبوده‌اند، چارچوب نهادی، سیاسی و نظامی ناتو برای سرسپردگی سرمایه‌داری اروپا از ایالات متحده برنامه‌ریزی و پیاده شده‌ است.

همان‌گونه که دیدیم بی‌گمان جایزه نوبل صلح برای دوری از انتقاد از اسراییل به هواداران جهان آزاد از جنگ‌افزارهای اتمی داده‌شده‌است. با این همه، تردیدی نیست که هر گونه جنگی، تنها به سود امپریالیست‌ها و انحصارهای جنگ‌افزارسازی است و برای پاسبانی از سرکردگی جهانی امپریالیسم، آتش آن در گوشه و کنار جهان برافروخته می‌شود.

نیروهای پیش‌رو و  ”چپ”‌ همیشه هوادار صلح بوده‌اند و نبرد برای جلوگیری از هر گونه جنگی، چه هسته‌ای و چه غیرهسته‌ای، را جدا از نبرد طبقاتی نمی‌دانند. تردیدی نیست که فرودستان بهای جنگ  را می‌پردازند و فرزندانشان خوراک توپ می‌شوند، و فرادستان از جنگ سود می‌برند.

برای جنگ‌افروزی، امپریالیسم نیاز به هم‌راهی مردم و پذیرش داستان خود از سوی آن‌ها دارد و در این راه از هیچ کوششی برای بستن دهان حقیقت گویان سر باز نمی‌زند.

نیروهای پیش‌رو و  ”چپ” باید دلیری گفتن حقیقتی را که با داستان‌های ساختگی بورژوازی سازگار نیست را داشته‌باشند. آن‌ها باید بگویند که جنگ در اوکراین ریشه در گسترش سالانه ناتو به سوی مرزهای روسیه دارد؛ ریشه در تصمیم دولت ویکتور یانوکوویچ (Viktor Yanukovych) به دوری از اتحادیه اروپا و دوستی با روسیه دارد. کمونیست‌های اوکراین رفراندوم را پیش‌نهاد کرده‌بودند، ولی از آن جلوگیری شد. سربازان فاشیست رئیس جمهور برگزیده را بیرون راندند و یک دولت کودتا را برپا کردند که حزب کمونیست را ممنوع کرد. 

نیروهای پیش‌رو و  ”چپ” باید بگویند که اسلواکی و مجارستان عضو اتحادیه اروپا و همسایه‌شان صربستان خواهان دوستی با روسیه و پایان دادن به جنگ اوکراین هستند.

نیروهای پیش‌رو و  ”چپ” باید بگویند که ریشه همه‌ی چالش‌های خاورمیانه را باید در سرکوب بیش از هفتاد سال خلق فلسطین از سوی بورژوازی صهیونیسم یافت. کُشتار سال های ۱۹۴۸-۴۹ فلسطینی‌ها و نکبت فلسطین؛ جنگ کانال سوئز سال ۱۹۵۶؛ جنگ شش روزه سال ۱۹۶۷؛ جنگ یوم کیپور سال ۱۹۷۳؛ جنگ لبنان سال ۱۹۸۲؛ همه‌ی این جنگ‌ها را اسراییل علیه خلق عرب، پیش از ۷ام اکتبر ۲۰۲۳ انجام داده است.

نیروهای پیش‌رو و  ”چپ” نباید زیر فشار هوچی‌گری و باج‌گیری امپریالیسم که از برگ برنده “ضدیهودی” ،  “هوادار تروریست” و “هوادار پوتین” بودن برای بیرون راندن هر گزارشی که با داستان کلان آن‌ها هم‌خوانی ندارد، سود می‌جویند، از گفتن حقیقت سر باز زنند.

دیدن جوانانی که در غرب در راه‌پیمایی علیه کُشتار فاشیستی اسراییل در غزه شرکت می‌کنند، دانه امید را در دل‌ها می‌کارد.  شاید جنگ غزه دیگر جوانان غرب را مانند دوران جنگ ویتنام بیدار کند و آن‌ها با جنبشی بزرگ علیه نظم جهانی امپریالیستی بر پایه غارت و سرکوب بپا خیزند.

این جنبش نوچه، ما را به آینده امیدوار می‌کند.




نظامی‌گری امپریالیسم برای سرکردگی جهانی و رویش اقتصادی!

مقاله ۲۶/۱۴۰۳
۶ مهر ۱۴۰۳، ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۴

پیش‌گفتار

انسان‌های رنج‌بر و کسانی که منافعی در جنگ ندارند، خواهان جنگ نیستند. همه می‌دانند که اگر یک جنگ جهانی نویی آغاز شود، چه بدبختی بزرگی برای انسان‌ها پدید خواهد آورد و چه تمدن‌های بزرگ نابود خواهد شد. حتا برخی از روشن‌اندیشان بورژوازی نیز می‌دانند که پیامدهای ناگوار یک جنگ سراسری به آن اندازه بزرگ است که می‌تواند حتا آن‌ها را هم سرنگون سازد.

 با این همه، بسیج مردم بر ضد جنگ و برای صلح بسیار سخت و دشوار است. پس چرا صلح هواداران بیش‌تری ندارد؟

نیروهای پرتوانی که بازدارنده روند صلح و تلنگرزن جنگ هستند، آن چنان سود هنگفتی از جنگ‌ها به دست می‌آورند که برای آن آماده هستند که سراسر جهان را نابود کنند و مردمان بی‌شماری را بکُشند.

انحصارهای جنگ‌افزارسازی تلاش می‌کنند که کشورها را از یورش کشورهای هم‌سایه بترسانند، تا فروش جنگ‌افزارها را افزایش دهند. این  انحصارها به سردم‌داران اروپا، آمریکا، آمریکای لاتین، آسیا و خاورمیانه رشوه می‌دهند و یا فشار سیاسی می‌آورند، تا آن‌ها را وادار به خرید جنگ‌افزار کنند. این انحصارها با مهندسی افکار عمومی با هم‌کاری رسانه‌هایی که در دست دارند، راه‌چاره جنگی را به‌تر از گفت و گو و صلح برای چالش‌های مرزی نشان می‌دهند. این انحصارها با کمک رسانه‌ها و سازمان‌های امنیت پنهانی خود، گزارش‌های دروغ  را در باره‌ی خطر یورش یک هم‌سایه به کشور هم‌سایه دیگر می‌دهند و گاهی حتا این گزارش‌های دروغ را می‌فروشند.  

بگذارید نخست به افزایش هزینه‌های جنگی و نظامی‌گری برای پاسبانی از سرکردگی امپریالیسم بپردازیم؛ سپس سرمایه‌گزاری در صنعت جنگی را برای فراهم کردن زمینه های رشد اقتصادی بررسی کنیم. در دنباله به زایش جهان چندقطبی نگاهی داشته باشیم و هم‌زمان نشان دهیم که اگر چه ما روند فروپاشی امپریالیسم را می‌بینیم، ولی تا پیروزی جهان چندقطبی هنوز راه درازی در پیش است.

نظامی‌گری برای پاسبانی از سرکردگی امپریالیسم

افزایش هزینه‌های نظامی یکی از پیامدهای جنگ اوکراین و نگرش استراتژیک بازنگری شده‌است. ولی پیش از آن، نظامی‌گری به دلیل رویش اقتصادی چین، رقابت در قطب شمال، درگیری با روسیه بر سر کریمه و دونتسک، دگرگونی‌های ژرف در خاورمیانه و بالا آمدن آفریقا آغاز شده‌بود. 

صنعت جنگ‌افزارسازی نه تنها یک صنعت انگلی است که هیچ نیاز انسانی را برآورده نمی‌کند و هیچ ارزش تولیدی ندارد، بل‌که صنعتی است که برای کُشتن پول به دست می‌آورد و با رقیبان دیگر در باره‌ی بیش‌تر و بهتر کُشتن رقابت می‌کند.

صنعت جنگ‌افزارسازی از فروش رقیب خود خشنود است، زیرا می‌داند که کشور هم‌سایه برای هم‌سنگی نیروها به جنگ‌افزارهای او نیاز پیدا می‌کند. هر گاه فروش این انحصارها به اندازه نیاز افزایش نیابد، آن با هم‌دستی هم‌دیگر و با کمک هزاران انجمن، سازمان و گروه‌های دانشگاهی و پژوهشی  فریاد می‌زنند که “روس‌ها دارند، می‌آیند و ما هنوز آماده نیستیم”؛ “چینی‌ها دارند تایوان را می‌گیرند و ما هنوز آماده نیستیم” ؛ “کره شمالی دارد کره جنوبی را می‌گیرد و ما هنوز آماده نیستیم”.

این انحصارها با بازی‌های پنهانی در پشت پرده سیاست و با فریادهای پیوسته در رسانه‌های خود در باره این که “مرزها در خطر است؛ دموکراسی ما در خطر است “، پیوسته به ترس از یورش دیگران دامن می‌زنند. صدهزار خرمن داده‌های روشن در باره‌ی صلح دوستی، تنش زدایی  و آرامی کشورهای “پرخاش‌گر” راهی به رسانه‌های آن نمی‌یابد. راستش این است که سیاست‌مداران بورژوازی به خوبی می‌دانند که با تنش‌آفرینی و افزایش جنگ‌افزارها، ترس همسایه‌ها در باره‌ی دست‌یازی ان‌ها به کشور خود بیش‌تر می‌شود و خطر جنگ افزایش می‌یابد. و این همان بهشتی است که انحصارهای جنگ‌افزارسازی در آرزوی آن هستند. از نمونه‌های فراوانی می‌توان نام برد که در آن یکی از این شرکت‌ها هواپیمای جنگی به یکی می فروشد، و دیگری به کشور هم‌سایه  پدافند زمین به هوا می‌فروشد. صلح و جهان بدون تنش، برابر با مرگ آن‌ها و فرستادن آن‌ها به دوزخ  است. صنعت جنگ‌افزارسازی با یک گروه مشتری وفادار روبرو است که از دانش نیازمند برای چانه‌زنی و بستن پیمان‌های خرید برخوردار نیست. این کم‌بودها، کشت‌زار رویش فساد در نهادهای دولتی، به ویژه نظامی شده‌است.

هزینه‌های نظامی در سراسر جهان در روند افزایش است. در نشست ولز در سال ۲۰۱۴، عضوهای ناتو پذیرفتند که دست کم دو درصد از تولید ناخالص درونی خود را برای آماده‌سازی جنگی به کار بردند و برخی از آن‌ها مانند لهستان، از این مرز نیز گذشته اند.

بودجه نظامی امریکا سال ۲۰۲۴  به ۹۰۰  میلیارد دلار رسیده است.  افزایش نیروی صنعت جنگ‌افزارسازی و نظامی‌گری، خطر جنگ نیز افزایش می‌یابد. 

اگر چه که میان اتحادیه اروپا و ایالات متحده هم‌کاری در ناتو است، ولی هم‌زمان رقابت میان آن‌ها در روند افزایش است. دوره رییس جمهوری ترامپ در امریکا، اروپا را بر آن داشت که در اندیشه صنعت جنگ‌افزارسازی و نظامی‌گری خود باشد.

با این که اروپا در پیمان ناتو به سیستم‌های جنگی امریکا وابسته است، اتحادیه اروپا نیز برای استقلال نظامی بیش‌تر از آمریکا آماده می‌شود و می خواهد تولید جنگ‌افزارهای اروپایی را افزایش دهد. هم زمان، شکاف در اتحادیه اروپا، به ویژه میان مجارستان و اسلواکی، و هم‌چنین نیروهای سیاسی نیرومندی با دیگر کشورهای اتحادیه اروپا، برای فرستادن جنگ‌افزار  به اوکراین افزایش یافته است.

با این همه، تردیدی نیست که امریکا برتری خود را در این زمینه نگه خواهد داشت – پنج شرکت بزرگ تولیدکننده جنگ‌افزارها در جهان آمریکایی هستند. انحصارهای جنگ‌افزارسازی در اوج شکوفایی خود هستند، تولید و سود در روند افزایش است، همزمان دولت‌ها و شهروندان باید با کاهش بودجه‌ای در زمینه‌های اجتماعی، آموزش و بهداشت زندگی کنند.

پرسش ولی این است که چه کسانی پرداخت کننده این سودهای هنگفت هستند. در اروپا هم اکنون رقابت میان هزینه‌های نظامی و “غیرنظامی” یا اجتماعی/رفاهی احساس می‌شود. مردم روزانه می‌بینند که از بودجه رفاه آن‌ها کاسته می‌شود، تا پول برای هزینه‌های جنگی فراهم شود. به دلیل شست و شوی مغزی گسترده که از سوی رسانه‌های امپریالیستی رهبری می‌شود، توده‌های اروپا به ویژه لایه‌های پایینی هنوز در برابر این نظامی گری ایستادگی نکرده‌اند و به نشست و راه‌پیمایی نپرداخته‌اند

اتحادیه اروپا رویایی پندارآمیز به دست گرفتن رهبری جهان و جانشینی آمریکای خسته و از پای افتاده را در سر می‌پروراند. به همین دلیل برای چپ بسیار مهم است که با هر تلاشی برای ساختن یک ارتش اروپایی نبرد کند. چپ باید به دنبال ساختن اروپایی رود که نیرویی برای صلح و گفت و گو و دادوستد برابر با دیگران باشد، ولی شوربختانه، ان‌ها به دام نظامی‌گری امپریالیسم اروپا افتاده‌اند. امپریالیسم غرب توانست حتا چپ‌های غیرکمونیست را هم به سود خود بسیج کند و به سوی هدف‌های نظامی‌گری خود بکشاند. همه‌ی چپ‌های پارلمنتاریستی اسکاندیناوی با ناتو مهربان‌تر شده‌اند. حزب سبز آلمان که به نظامی‌گرایی گرایش پیدا کرده‌است، یادش می‌رود که صنعت جنگ‌افزارسازی و در پی آن جنگ یکی از بزرگ‌ترین سازه افزایش تولید و پخش کربن‌دی‌اوکسید است. پیامدهای آن برای محیط زیست افزایش هزینه های اقتصادی و مالی است.

هواداران صنعت جنگ‌افزارسازی می‌گویند که این صنعت مایه پیش‌رفت فن‌آوری در زندگی روزانه مردم شده‌است. آیا این سخن درست است؟

سخنان هواداران انحصارهای جنگ‌افزارسازی یاوه‌های بی‌پشتوانه هستند. افزایش تولید صنعت نظامی، رقابت انحصارهای جنگ‌افزارسازی را با صنعت های تولیدی دیگر برای دست‌یابی به مواد اولیه کم‌یاب افزایش می‌دهد. روند افزایش درخواست این گونه کالاها، مایه گرانی این کالاها و افزایش تورم می شود. از ان جایی که سرمایه انحصارهای جنگ‌افزارسازی بسیار بیش‌تر از صنعت‌های تولیدی است، آن‌ها با خرید مواد اولیه کم‌یاب گران، تولید را در صنعت‌های تولیدی غیرجنگی را کاهش می‌دهند.

امپریالیسم نه تنها نظامی‌گری را برای پاسبانی از سرکردگی جهانی خود گسترش می دهد، بل‌که به دنبال پیش‌رفت اقتصادی و برون‌رفت از افت اقتصادی با افزایش هزینه‌های جنگی و سرمایه گزاری در صنعت جنگ‌افزارسازی نیز است.

نظامی‌گری برای برون‌رفت از افت اقتصادی (کینزینیسم جنگی) 

دوره‌های درازی در اقتصادی سرمایه‌داری، صنعت جنگ‌افزار سازی تنها صنعت شکوفا با سود سرسام‌آور بوده‌است. کینزینیسم جنگی (War Keynesianism)، یک راه‌چاره برای برون‌رفت از چالش‌های اقتصادی سرمایه‌داری است، که هم اکنون بسیاری از سیاست‌مداران کشورهای امپریالیستی به آن گرایش دارند.  

کینزی‌گرایی جنگی یک سیاست اقتصادی ، بدین معنا است که دولت باید با بالا بردن هزینه‌های نظامی تکانه بخش‌های دیگر اقتصاد و فراهم کننده رشد اقتصادی شود. این یک سیاست پولی است که جان مینارد کینز (ohn Maynard Keynes) از پیش‌نهاد دهندگان آن بود. ولی کینز از افزایش هزینه های اجتماعی برای به‌سازی زیرساخت‌ها سخن می‌گفت، به جای آن، این هواداران جنگ، خواهان افزایش هزینه‌های جنگی و یارانه به صنعت جنگ‌افزارسازی هستند. 

بر پایه این سیاست، نهادهای دولتی باید سرمایه‌گزاری‌های هنگفت در صنعت جنگ‌افزارسازی انجام دهند که تا تکانه همه زمینه‌های اقتصادی شود . جای هیچ شگفتی نیست که رئیس کمیسیون اروپا، لاین (U. V.D. Leyen) و نخست‌وزیر کنونی بریتانیا، استارمر (K. Starmer) ، برای برون‌رفت اروپا از افت اقتصادی کنونی و پس‌ماندگی از فن‌آوری‌های پیش‌رفته، هوادار سیاست کینزینیسم جنگی شده‌اند.   

در ۵  مارس ۲۰۲۴ ، کمیسیون EDIP – برنامه صنعت دفاعی اروپا – را پیش‌نهاد کرد. هدف از این برنامه این است که قانون  اروپایی را برای آغاز پیاده کردن برنامه استراتژی صنعت دفاعی اروپا (EDIS) آماده کند. صندوق تسریع تحول زنجیره تامین دفاعیFund to Accelerate defence Supply chains Transformation) (FAST) ) برای آغاز این برنامه یک‌ونیم میلیارد یورو کمک گرفت که  پس از سال ۲۰۲۷  به ۱۰۰  میلیارد یورو افزایش می‌یابد. بسیار روشن است که افزون از پاسبانی سرکردگی جهانی خود، اتحادیه اروپا به دنبال آن است که با سرمایه‌گزاری در صنعت جنگ‌افزارسازی و شکوفایی آن، بخش‌های دیگر اقتصاد را به جنبش درآورد و با این کار پایه‌های رویش اقتصادی را فراهم کند.

دولت کارگر انگلیس، روشن‌تر و بی‌پرواتر از این هدف سخن می‌گوید. این دولت که درخواست اتحادیه‌ها را برای سرمایه‌گزاری در بخش تولید صنعتی نپذیرفت، بدون هیچ شرمی سرمایه‌گزاری در بخش جنگی را یکی از هدف‌های اقتصادی خود می‌خواند. جی هیلی (J. Healey)، وزیر دفاع استارمر، به فایننشال تایمز ( ۱۶ جولای ۲۰۲۴) گفت که دولت حزب کارگر در روند بررسی این است که چگونه وزارت دفاع را به یک “بخش اقتصادی” برای تکانه رشد، دارایی و رفاه در بریتانیا رهبری کند. او گفت که بخش دفاعی یک سنگ بنای استراتژی صنعتی  دولت است. او افزود که داده‌های اقتصادی نشان می دهند که رشد صنعت جنگ‌افزارسازی «بیشتر از بسیاری از بخش های دیگر»، برای برون‌رفت از بحران  به کشور کمک می‌کند. «میانگین دستمزد در این بخش ۴۰  درصد بیشتر از دیگر صنعت های تولیدی است. برای همین  دولتی که خواهان  رشد اقتصادی است، صنعت جنگی یکی از سنگ بنای یک استراتژی صنعتی نو است.» 

این سیاست اقتصادی، برنامه‌ی تازه ای در اقتصاد سرمایه‌داری نیست. پس از جنگ جهانی دوم، امپریالیسم امریکا با همین منطق به سرمایه‌گزاری هنگفت در صنعت جنگ‌افزارسازی پرداخت. در آن زمان مانند امروز، این سیاست خانمان‌برانداز تا به دان‌جا هوادار پیدا کرده‌بود که حتا داد ارتشی‌های روشن‌اندیش را در آورد.

ژنرال مارتور، فرمانده سازمان ملل متحد امریکا پس از جنگ جهانی دوم، در دوران رییس جمهوری ترومن  گفت که یک الگوی سیاست گم‌راه کننده‌ای امریکا را به سوی اقتصاد جنگی می‌کشاند که در یک روان‌پریشی ساختگی از هیستری جنگ پرورش یافته و بر پایه آن ترس تا آن جایی همه‌گیر شده‌است،  که رهبران سیاسی امریکا بیشتر از صلح می‌ترسند تا جنگ.

پیدایش جهان چندقطبی

پس از جنگ سرد میان اردوگاه سوسیالیسم و امپریالیسم که در ان امپریالیسم به ناچار تن به تنش‌زدایی و پرهیز از جنگ رودررو داده بود، و پس از جهان تک‌قطبی با فرمان‌روایی امپریالیسم امریکا که پس از ویران‌سازی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی  پدید آمده‌بود،  ما هم اکنون به سوی یک جهان چندقطبی می‌رویم. 

در گذشته یک کشور با اقتصاد پیش‌رفته و با جنگ‌افزارهای نیرومند مانند امریکا می‌توانست سرکردگی خود را به دیگر کشورها بپذیراند، ولی هم اکنون کشورهای جنوب از سرکرده‌های جهانی می‌خواهند که برای چالش‌های دیگر جهانی مانند شکاف شمال و جنوب، درگیری‌هایی مانند درگیری اسراییل با فلسطینی‌ها، و یا چالش‌های آب و هوا  پاسخ‌های شایسته‌ای داشته باشد که به سود جامعه جهانی است و نه برای بهره‌کشی از جنوب جهانی.

ما هم اکنون در روند برگشت به دوران پسااستعماری با کیفیتی نو زندگی می‌کنیم. کشورهای در حال رشد و مستعمره‌های گذشته دیگر گوش به فرمان اربابان استعماری خود نیستند. آنها با رأی ندادن به قطع‌نامه‌های غرب علیه روسیه، نشان دادند که با آن هم‌گام نیستند، بل‌که به دنبال پاسبانی از منافع مستقل خود هستند.

ترکیه، که یک عضو ناتو است، خواهان پیوستن به گروه‌های بریکس و سازمان هم‌کاری شانگهای که هر دو به رهبری چین و روسیه پایه‌گزاری شده‌اند، هست. این کار ترس امپریالیسم امریکا و اروپا را از دور شدن ترکیه از سیاست  ژئوپلیتیک غربی را برانگیخته است.

رئیس‌جمهور ترکیه در سخن‌رانی هفته پیش خود در آنکارا گفت که ما از غرب دور نمی‌شویم، ولی ترکیه باید با «مراکز قدرت» جدیدی که در زمینه‌های اقتصاد، تولید و فن‌آوری در روند پایه‌گزاری است، سازگار شود، و خود را برای فرصت‌ها آماده نگه دارد. رجب طیب اردوغان گفت: ترکیه حتا اگر دادوستد آن با غرب خوب باشد، از ژرفش پیوند با شرق، مانند گروه کشورهای بریکس و سازمان هم‌کاری شانگهای، دست نخواهد کشید. این سخنان اردوغان نشان‌گر یک تصمیم استراتژیک از سوی بورژوازی ترکیه است که نمی‌خواهد اقتصاد و سیاست خود را تنها به جهان غرب پیوند دهد. او افزود: «چهره ما رو به غرب است، ولی روشن است که این بدان معنا نیست که به شرق پشت کنیم، شرق را نادیده بگیریم یا روابط خود را با شرق بهبود ندهیم.»

کشورهای اوراسیایی هم دیگر مانند گذشته همه‌ی تخم‌مرغ‌های خود را در سبد امپریالیسم نمی‌گذارند. اگرچه سیاست روشن آمریکایی‌ها این است که در اوراسیا نباید یک مرکز قدرت منطقه‌ای مستقل از امریکا پدید یابد، ولی بدون تردید این دگرگونی در روند انجام است.

غرب ریاکارانه از صلح و برابری در روابط بین‌المللی سخن گفت. سپس جنگ در غزه فرا رسید و برای جنوب جهانی بار دیگر روشن شد که قانون‌های بین‌المللی که غرب از آن سخن می‌گوید برای غیرغربی‌ها برنامه‌ریزی شده‌است و نه برای غرب و دوستانش. جنگ در اوکراین برای پاسبانی از جهان تک‌قطبی به سرکردگی امریکا برنامه‌ریزی شده است. اکنون هم‌سنگی نیروها در پهنه جهانی در روند دگرگونی است. غرب نمی‌تواند که دیگر کشورهای جهان را علیه روسیه بسیج کند و جنوب جهانی به غرب امپریالیستی پشت کرده‌است. آدم‌کُشی ارتش فاشیستی بورژوازی صهیونیستی و پشتیبانی امپریالیسم غرب از آن، دورویی امپریالیسم را بار دیگر به نمایش گذاشته است و توده‌های بیش‌تری در جنوب جهانی را به هدف‌های امپریالیستی غرب آگاه ساخته‌است.

در این زمینه، نقش آفریقای جنوبی در کشاندن اسراییل به دیوان بین‌المللی دادگستری در لاهه بسیار گویا است. پیوند چین و روسیه با آفریقا در روند افزایش است و روشن است که امپریالیسم خواهان این چرخش در کشورهایی که در گذشته مستعمره ان بودند نیست. فرانسه نفوذ خود را در مستعمره‌های گذشته خود از دست می‌دهد. پان آفریقانیسم دوران استعمارزدایی، کم کم در روند زنده‌شدن است و جنبش‌های هوادار سوسیالیسم، قهرمانان جان‌داده راه آزادی در جنگ با استعمارگران، را پرچم نبرد علیه رهبران خودکامه‌ای که با ه‌مدستی با امپریالیسم از سرچشمه‌های زیرزمینی آفریقا می‌دزدند، کرده‌اند. جنبش‌های نوین اجتماعی امید فراوانی به جهان چندقطبی ی که به رهبری چین و روسیه در روند زایش هست دارند.

چیرگی غرب به دلیل خودآگاهی فزاینده در کشورهای آفریقایی در روند فروپاشی است. هم‌زمان با افزایش خودآگاهی افریقایی، سرمایه‌گذاری (چین، روسیه، کشورهای عربی، هند، ترکیه و غیره) و پیمان بریکس (برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی) نیز روند این فروپاشی را تند کرده‌است. 

هنوز امپریالیسم دست بالا را دارد

دوران کنونی مانند دوران جنگ سرد نیست. روسیه هنوز به اندازه اتحاد جماهیر شوروی نیرومند نیست. روسیه نمی‌توانند بدون پشتی‌بانی گسترده چین در برپایی یک جهان چندقطبی پیروز شود. هم‌چنین کشورهای بسته و تنها مانند گذشته بختی برای زنده ماندن ندارند. غرب همه چیز را در باره‌ی چین نمی‌داند، با این همه در زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی می‌داند که در این کشور چه می گذرد و به همین دلیل توانایی بسیاری برای چوب انداختن در لای چرخ اقتصادی- اجتماعی چین را دارد.

جنگ‌های کنونی در اوکراین و غزه و تنش‌ها در دیگر جاهای جهان، به افزایش نظامی‌گری دامن می‌زند. اقتصاد روسیه هم اکنون یک اقتصاد جنگی است. به این معنا که اقتصاد با بسیج سرچشمه‌های مردمی، مادی و پولی رهبری می‌شود که دامنه آن بسیار گسترده‌تر از هدف  ۶  درصد تولید ناخالص برای هزینه‌های نظامی پیش‌نهاد شده در بودجه ۲۰۲۴ است. هنگامی که امپریالیسم امریکا چالش تهیه هزینه‌های جنگی خود با دزدی از سرچشمه‌های زیرزمینی دیگر کشورها و را با چاپ بیش‌تر دلار چاره‌جویی می‌کند، کشورهایی مانند چین و روسیه از کاربرد چنین شیوه‌هایی بی‌بهره هستند. چین و روسیه به ناگزیر باید افزایش هزینه‌های نظامی خود را از سرچشمه‌های زمینی، مردمی و پولی خود تهیه کنند. 

پیتر ول (Peter Wahl) آلمانی که در رشته روابط بین‌الملل پژوهش کرده و در شبکه انتقادی Attac کار کرده‌است، می‌گوید که قدرت به ویژه نیروی نظامی بر روابط بین‌الملل فرمان‌روا است و هیچ کشور دیگری به اندازه ایالات متحده در زمینه نظامی، اقتصادی، فن‌آوری، دیپلماتیک و فرهنگی نقش رهبری ندارد. کشورهای دیگر مانند روسیه و چین کم کم در این زمینه‌های نیرومند می‌شوند، ولی هیچ کدام به اندازه امریکا در این زمینه‌ها و هم‌آهنگی زمینه‌های گوناگون با هم، برای پاسبانی از سرکردگی خود نیرومند نیستند.

پایان سخن

همان‌گونه که دیده‌ایم، امپریالیسم برای سرکردگی جهانی خود و برای فراهم کردن زمینه‌های رشد اقتصادی در صنعت جنگ‌افزارسازی سرمایه‌گزاری می‌کند و به نظامی‌گری دامن می‌زند.

دوران کنونی، آمیخته ترس و امید است، زیرا ما پیش از این در یک روند چندقطبی شدن جهان زندگی نکرده‌ایم. از سویی خودآگاهی جنوب جهانی، ژرفش و گسترش نگرش ضدامپریالیستی در این کشورها، نیرومند شدن اقتصادی و نظامی جمهوری خلق چین و روسیه، گسترش پیمان های بریکس و شانگهای دانه امید در دل‌ها می‌کارد. و از سوی دیگر، تجربه تاریخی انقلاب اکتبر به روشنی نشان می‌دهد که امپریالیسم بدون جنگ، آماده پذیرش از دست دادن سرکردگی خود در یک جهان چندقطبی نیست.

در این زمان، صلح‌خواهی، صلح‌دوستی و نبرد برای صلح یکی از وظیفه‌های کمونیست‌ها است.