آنارشیسم یا سوسیالیسم؟(بخش۲)

نوشته: ی. و. استالین
برگردان: آمادور نویدی
آنارشیسم یا سوسیالیسم؟
بخش (۲)
تئوری ماتریالیستی
«این آگاهی انسانها نیست که هستیِ آنان را تعیین میکند، بلکه برعکس، این هستیِ اجتماعیِ آنهاست که آگاهیشان را تعیین میکند.»
– کارل مارکس
ما اکنون میدانیم که روش دیالکتیکی چیست. اما نظریهٔ ماتریالیستی چیست؟
همهچیز در جهان تغییر می کند، و همهچیز در زندگی تکامل مییابد؛ اما این دگرگونیها چگونه رخ میدهند و این توسعه به چه شکلی پیش میرود؟
جهت نمونه، میدانیم که زمین روزگاری تودهای گداخته و آتشین بود، سپس بهتدریج سرد شد، گیاهان و جانوران پدید آمدند، و در پی تکامل دنیای جانوران، گونهای از میمون ظهور نمود و سرانجام انسان به وجود آمد.
بهطور کلی، مسیر تکامل طبیعت چنین بوده است.
همچنین میدانیم که زندگی اجتماعی نیز ثابت نمانده است. زمانی بود که انسانها در چارچوب کمونیسم اولیه زندگی میکردند. در آنزمان آنها در میان جنگلها پرسه میزدند و از راه شکار ابتدایی غذای خود را تهیه و امرار معاش مینمودند.
سپس دورهای فرا رسید که کمونیسم اولیه جای خود را به سیستم مادرسالاری(matriarchate) داد – در آنزمان انسانها نیازهای خود را عمدتاً از طریق کشاورزی ابتدایی برآورده میکردند. بعدها مادرسالاری جای خود را به سیستم پدرسالاری(patriarchate) داد که در آن انسانها عمدتاً از طریق دامداری(cattle-breeding) امرار معاش مینمودند. پدرسالاری بعدها جای خود را به سیستم بردهداری(slave-owning) داد – در آنزمان انسانها از طریق کشاورزی نسبتاً توسعهیافتهتر امرار معاش میکردند. پس از سیستم بردهداری، فئودالیسم(feudalism) و سپس، پس از همه اینها، سیستم بورژوازی(bourgeois) پدید آمد.
به طور کلی، روند تکامل زندگی اجتماعی چنین بوده است.
بله، همه اینها بهخوبی شناخته شده است… اما این تکامل چگونه رخ داد؛ آیا آگاهی(consciousness) موجب رشد «طبیعت» و «جامعه» شد، یا برعکس، این رشد «طبیعت» و «جامعه» بود که آگاهی را پدید آورد و تکامل بخشید؟
تئوری ماتریالیستی(materialist theory) این سئوال را اینگونه مطرح میکند.
برخی میگویند که «طبیعت»(nature) و «زندگی اجتماعی» (social life) مقدم بر ایده جهانی بوده است که متعاقباً مبنای رشد آنها قرار گرفته است، بهطوریکه تکامل پدیده های «طبیعت» و «زندگی اجتماعی»، بهاصطلاح، شکل بیرونی است و صرفاً بیان توسعه ایده جهانی است.
جهت نمونه، دکترین ایدهآلیستها(doctrine of theidealists) در طول زمان به گرایشهای گوناگونی تقسیم شد.
برخی دیگر میگویند که از همان ابتدا دو نیروی متقابلاً نفیکننده در جهان وجود داشتهاند – اندیشه(idea) و ماده(matter)، آگاهی(consciousness) و هستی(being)، و بر همین اساس همهٔ پدیدهها نیز به دو دسته تقسیم میشوند – ایدهآل(ideal) و مادی(material)، که یکدیگر را نفی میکنند و با یکدیگر در ستیزند، بهطوری که در توسعه طبیعت(nature) و جامعه(society)، مبارزهای دائمی بین پدیدههای ایدهآل و مادی وجود دارد.
بهعنوان نمونه، دکترین دوگانهگرایان(dualists) چنین بود، که در طول زمان، مانند ایدهآلیستها(idealists)، به چندین گرایش تقسیم شدند.
تئوری ماتریالیستی، هم دوگانهگرایی(dualism) و هم ایدهآلیسم(idealism) را کاملاً رد میکند.
البته هر دو پدیده ایدهآل و مادی در جهان وجود دارند، اما این بدان معنا نیست که آنها یکدیگر را تفی میکنند. برعکس، جنبههای ایدهآل و مادی دو شکل متفاوت از یک طبیعت یا جامعه هستند، یکی بدون دیگری قابل تصور نیست، با هم وجود دارند، با هم توسعه مییابند و در نتیجه هیچ دلیلی نداریم که فکر کنیم آنها یکدیگر را نفی میکنند.
بنابراین، دیدگاه بهاصطلاح دوگانهگرایی(دوگانهانگاری) نادرست است.
مونیسم( وحدتانگاری)(monism) تئوری ماتریالیستی چنین میگوید که یک طبیعت واحد و تقسیمناپذیر که در دو شکل مختلف – مادی و ایدهآل – نمود مییابد؛ یک زندگی اجتماعی واحد و تجزیهناپذیری است که در دو شکل مختلف – مادی و ایدهآل – بیان شده است – توسعه طبیعت و زندگی اجتماعی را باید اینگونه در نظر بگیریم.
چنین است وحدتانگاری(monism) تئوری ماتریالیستی.
در عینحال، تئوری ماتریالیستی(materialist theory)، ایدهآلیسم(idealism) را نیز رد میکند.
اشتباه است که فکر کنیم در تکامل خود، جنبهی ایدهآل و آگاهی بهطور کلی، مقدم بر توسعهی جنبهی مادی است. طبیعت بهاصطلاح «بیجان» خارجی پیش از وجود هر موجود زندهای وجود داشته است. نخستین مادهی زنده هیچ آگاهی نداشت، فقط دارای تحریکپذیری(irritability) و نخستین مقدمات احساس بود. بعدها، جانوران بهتدریج قدرت احساس(sensation) را توسعه دادند که به آرامی و مطابق با توسعهی ساختار ارگانیسمها و سیستمهای عصبی آنها به آگاهی تبدیل شد. اگر میمون همیشه روی چهار دست و پا راه میرفت، اگر هرگز راست نمیایستاد، نوادگانش – انسان – نمیتوانست آزادانه از شُشها(ریهها) و تارهای صوتی خود استفاده کند و درنتیجه نمیتوانست صحبت کند؛ و این امر توسعهی آگاهی او را به تأخیر میانداخت. بهعلاوه، اگر میمون روی پاهای عقب خود بلند نمیشد، نسلش – انسان – مجبور میشد همیشه روی چهار دست و پا راه برود، به پایین نگاه کند و برداشتهای خود را فقط از آنجا بهدست آورد، و نمیتوانست به بالا و اطراف خود نگاه کند و در نتیجه، مغز او هیچ برداشتی بیش از مغز یک چهارپا دریافت نمیکرد. همه اینها اساساً رشد آگاهی انسان را به تأخیر میانداخت.
بنابراین، رشد آگاهی به ساختار خاصی از ارگانیسم و رشد سیستم عصبی آن نیاز دارد.
درنتیحه، توسعهی جنبه ایدهآل، (یعنی) توسعهی آگاهی، مقدم بر توسعهی جنبه مادی، توسعهی شرایط بیرونی است: نخست شرایط بیرونی(خارجی) تغییر میکنند، نخست جنبه مادی تغییر میکند و سپس آگاهی، (یعنی) جنبه ایدهآل، بر اساس آن تغییر میکند.
بنابراین، تاریخ تکامل طبیعت، ایدهآلیسم را کاملاً رد میکند.
همین نکته (حکم) نیز دربارهٔ تاریخ تکامل جامعهٔ انسانی صادق است.
تاریخ نشان میدهد که اگر در دورههای مختلف، انسانها سرشار از ایدهها و خواستههای متفاوتی بودهاند، دلیلش این است که در هر دوره، انسانها جهت برآوردن نیازهای خود به روشهای مختلفی با طبیعت میجنگیدند و بر این اساس، روابط اقتصادی آنها اشکال متفاوتی به خود میگرفت.
زمانی بود که انسانها بر اساس کمونیسم اولیه، بهصورت دستهجمعی با طبیعت میجنگیدند؛ در آن دوران، مالکیت آنها مالکیت کمونیستی(اشتراکی) بود و بنابراین، در آنزمان، آنها بهندرت تمایزی بین «مال من» و «مال تو» قائل میشدند، و آگاهی آنها کمونیستی بود. زمانی فرا رسید که تمایز بین «مال من» و «مال تو» در فرآیند تولید نفوذ کرد؛ در آنزمان، مالکیت نیز ماهیتی خصوصی و فردگرایانه بهخود گرفت و بنابراین، آگاهی انسانها سرشار از حس مالکیت خصوصی شد. سپس، زمان حال فرا رسید که دوباره تولید ماهیتی اجتماعی بهخود میگیرد و در نتیجه، مالکیت نیز بهزودی ماهیتی اجتماعی بهخود خواهد گرفت – و دقیقاً بههمین دلیل است که آگاهی انسانها بهتدریج سرشار از اندیشههای سوسیالیستی میشود.
در اینجا یک نمونه ساده میآوریم. بیایید کفاشی را در نظر بگیریم که صاحب یک کارگاه کوچک است، اما چون قادر به مقاومت در برابر رقابت تولیدکنندگان بزرگ نیست، کارگاه خود را تعطیل میکند و مثلاً در کارخانه کفش عادلخانوف در تفلیس مشغول به کار میشود. او نه با این هدف که به یک کارگر مزدبگیر دائمی تبدیل شود، بلکه با هدف پسانداز مقداری پول، انباشت سرمایهای اندک جهت بازگشایی کارگاه خود، به کارخانه عادلخانوف رفت. همانطور که میبینید، موقعیت این کفاش از قبل پرولتاریایی بوده، اما آگاهی او هنوز غیرپرولتاریایی، و کاملاً خردهبورژوایی است. بهعبارت دیگر، این کفاش از قبل موقعیت خردهبورژوایی خود را از دست داده است، اما آگاهی خردهبورژوایی وی هنوز از بین نرفته، و از موقعیت واقعی خود عقبمانده است.
واضح است که در اینجا نیز، زندگی اجتماعی یز همین قاعده استوار است، نخست شرایط بیرونی تغییر میکند، نخست شرایط انسانها دگرگون میشود و سپس آگاهی آنها نیز بر این اساس تغییر میکند.
اما بیایید به کفاش خود برگردیم.
همانطور که از قبل میدانیم، او قصد داشت مقداری پول پسانداز کند و سپس کارگاه خود را بازگشایی نماید. این کفاشِ پرولتریزه شده به کار خود ادامه میدهد، اما متوجه میشود که پسانداز کردن پول بسیار دشوار است، زیرا درآمد او به سختی برای گذران زندگی کافی است. بهعلاوه، کفاش متوجه میشود که افتتاح یک کارگاه خصوصی در نهایت چندان جذاب نیست: اجارهای که باید برای محل بپردازد، علایق دمدمی مشتریان، کمبود پول، رقابت تولیدکنندگان بزرگ و نگرانیهای مشابه – اینها مشکلات فراوانی هستند که صاحب کارگاه خصوصی را آزار میدهند. از سوی دیگر، پرولتاریا نسبتاً از چنین دغدغههایی آزادتر است؛ و نگران مشتریان و یا پرداخت اجاره محل نیست. کفاش هر روز صبح به کارخانه میرود، عصرها «با آرامش» به خانه میبرمیگردد و شنبهها نیز با آرامش «دستمزد» خود را دریافت میکند. در اینجا، برای نخستین بار، پروبالهای رویاهای کفاش خرده بورژوایی ما چیده میشود؛ در اینجا برای نخستین بار گرایشهای پرولتری در وجود او جوانه میزند.
زمان میگذرد و کفاش ما میبیند که پول کافی برای برآوردن ابتداییترین نیازهایش ندارد، و آنچه که بهشدت به آن نیاز دارد، افزایش دستمزد است. در همان زمان، صدای همکارانش را میشنود که در مورد اتحادیههای کارگری و اعتصابات صحبت میکنند. در اینجا کفاش ما متوجه میشود که جهت بهبود وضع زندگیش باید با اربابان (سرمایهداران) مبارزه کند، نه اینکه در فکر باز کردن کارگاه شخصی باشد. از این رو، وی به اتحادیه کارگری میپیوندد، وارد جنبش اعتصابی میشود و دیری نمیگذرد که سرشار از ایدههای سوسیالیستی میشود…
بنابراین، در درازمدت، تغییر در شرایط مادی کفاش، به تغییر در آگاهی او نیز میانجامد. نخست شرایط مادی او تغییر کرد و پس از مدتی، آگاهی وی نیز متناسب با آن تغییر مییابد.
همین امر را باید بهطور کلی درباره طبقات و جامعه گفت.
در زندگی اجتماعی نیز، نخست شرایط بیرونی تغییر میکند، نخست شرایط مادی تغییر میکند و سپس ایدههای انسانها، عادات، آداب و رسوم و جهانبینی آنها نیز متناسب با آن دگرگون میگردد.
به همین دلیل است که مارکس میگوید:
«این آگاهی انسانها نیست که هستی آنان را تعیین میکند، بلکه برعکس، این هستی اجتماعی آنهاست که آگاهیشان را تعیین میکند.»
اگر بتوانیم جنبه مادی، شرایط بیرونی، هستی و سایر پدیدههای همسنخ آن را محتوا(content) بنامیم، (آنگاه) میتوانیم جنبه ایدهآل، آگاهی و سایر پدیدههای جنبه ایدهآلی، آگاهی و پدیدههای مشابه آن را شکل(form) بنامیم. از همینجا اصل مشهور ماتریالیستی پدید آمد: در روند توسعه، محتوا مقدم بر شکل است، و شکل از محتوا عقب میماند.
به نظر مارکس، توسعه اقتصادی «زیربنای مادی» زندگی اجتماعی، محتوای آن است، در حالی که توسعه حقوقی-سیاسی و مذهبی-فلسفی «شکل ایدئولوژیک» این محتوا، (یعنی) «روبنای» آن است، مارکس نتیجه میگیرد که: «با تغییر زیربنای اقتصادی، کل روبنای عظیم نیز کموبیش با سرعت دگرگون میشود.»
البته این بدان معنا نیست که از نظر مارکس، محتوا بدون شکل میتواند وجود داشته باشد، آنطوری که ش. گ.(Sh. G) تصور میکند ( مراجعه کنید به نوباتی(Noboati)، شماره ۱. «نقدی بر مونیسم / یگانهانگاری» ). محتوا بدون شکل غیرممکن است، اما نکته این است که از آنجایی که یک شکل معین از محتوای خود عقب میماند، هرگز کاملا با این محتوا مطابقت ندارد؛ و بنابراین محتوای جدید «مجبور» است که برای مدتی خود را در قالب شکل کهنه بپوشاند و این (امر) باعث تضاد بین آنها میشود. جهت نمونه، در جامعه کنونی، شکل تملک محصولات که ماهیت خصوصی دارد، دیگر با محتوای اجتماعی تولید سازگار نیست، و همین ناسازگاری، سرچشمه «تضادهای» اجتماعی امر.وزی است.
از سوی دیگر، این نظر که آگاهی شکلی از هستی است به این معنی نیست که (خود) آگاهی هم ذاتاً ماده است. این نظری بود که فقط ماتریالیستهای عامیانه(مبتذل) (vulgar materialists)، بهعنوان نمونه، بوخنر(Buchner) و مولشوت(Moleschott) داشتند، نظریههایی اساساً با ماتریالیسم مارکس در تضاد است و انگلس بهدرستی آنها را در کتاب لودویگ فوئرباخ(Ludwig Feuerbach) خود به ریشخند گرفت. بر اساس ماتریالیسم مارکس، آگاهی و هستی، اندیشه و ماده، دو شکل متفاوت از یک پدیده واحد هستند که بهطور کلی، طبیعت یا جامعه نامیده میشود. در نتیجه، این دو نه یکدیگر را نفی میکنند(۵)؛ و نه یک پدیده واحد هستند. تنها نکته این است که در روند رشد طبیعت و جامعه، آگاهی، یعنی آنچه در ذهن ما میگذرد، یعنی آنچه در جهان بیرون از ما رُخ میدهد، مقدم بر تغییر مادی متناظر است. هر تغییر مادی معین، دیر یا زود، ناگزیر با یک تغییر ایدهآل متناظر دنبال میشود.
بسیار خوب، به ما گفته خواهد شد که شاید این موضوع در مورد تاریخ طبیعت و جامعه درست باشد. اما چگونه مفاهیم و ایدههای مختلف در حال حاضر در ذهن ما پدیدار میشوند؟ آیا شرایط به اصطلاح خارجی واقعاً وجود دارند، یا آنچه وجود دارد فقط تصورات ما از این شرایط خارجی است؟ و اگر شرایط خارجی وجود دارند، تا چه حد قابل درک و شناختاند؟.
تئوری ماتریالیستی در این مورد، میگوید که تصورات ما، «خود» ما، تنها تا جایی وجود دارند که شرایط بیرونی وجود داشته باشند که باعث ایجاد تأثیراتی در «خود» ما شوند. هر کسی که بدون فکر بگوید چیزی جز تصورات ما وجود ندارد، مجبور است وجود همه شرایط بیرونی را انکار کند و در نتیجه، باید وجود همه مردمان دیگر را انکار کند و فقط وجود «خود» خودش را بپذیرد، که چنین نتیجهای پوچ است و کاملاً با اصول علم در تضاد است.
بدیهی است که شرایط بیرونی واقعاً وجود دارند؛ این شرایط قبل از ما وجود داشتهاند و پس از ما نیز وجود خواهند داشت؛ و هر چه (این شرایط) بیشتر و قویتر بر آگاهی ما تأثیر بگذارند، آسانتر قابل درک و شناخت میشوند.
در مورد این سئوال که چگونه امروزه تصورات و اندیشههای مختلف در ذهن ما پدید میآیند، باید توجه داشته باشیم که در اینجا ما بهطور خلاصه تکرار آنچه را مشاهده میکنیم که در تاریخ طبیعت و جامعه اتفاق میافتد. در این مورد نیز، شیء خارج از ما مقدم بر تصور ما از آن بوده است؛ در این مورد نیز، تصور ما، یعنی شکل، از شیء – از محتوای آن – عقب میماند. وقتی به درختی نگاه میکنیم و آن را میبینیم – این تنها نشان میدهد که این درخت حتی قبل از اینکه تصور درخت در ذهنمان شکل بگیرد، وجود داشته است، و این درخت بوده که تصور مربوطه را در ذهنمان پدید آورده است….
بهطور خلاصه، محتوای تئوری ماتریالیستی مارکس چنین است.
اهمیت (این) تئوری ماتریالیستی برای فعالیتهای عملی انسانها به راحتی قابل درک است.
اگر نخست شرایط اقتصادی دگرگون شود و سپس آگاهی انسانها متناسب با آن دستخوش تغییر گردد، روشن است که باید سرچشمه هر اندیشه و آرمان معین را نه در ذهن انسانها و نه در تخیلات آنان، بلکه در روند تکامل شرایط اقتصادی جستوجو کرد. تنها آن آرمانی درست و پذیرفتنی است که بر پایه بررسی و شناخت شرایط اقتصادی استوار باشد. همه آرمانهایی که شرایط اقتصادی را نادیده میگیرند و بر روند تکامل آن مبتنی نیستند، بیثمر و غیرقابلپذیرشاند.
این نخستین نتیجه عملی است که از تئوری ماتریالیستی میتوان گرفت.
اگر آگاهی انسانها، عادات و رسوم آنها محصول شرایط بیرونی است، و اگر نامناسب بودن اشکال نهادهای حقوقی و سیاسی ریشه در محتوای اقتصادی داشته باشد، واضح است که ما باید به ایجاد تغییر اساسی در روابط اقتصادی کمک کنیم تا با این تغییر، در عادات و رسوم مردم و در نظام سیاسی آنها تغییر اساسی ایجاد شود. کارل مارکس در این باره میگوید:
«جهت درک پیوند ضروری مابین ماتریالیسم و … سوسیالیسم نبوغ زیادی لازم نیست. اگر انسان همه دانش، ادراکات و غیره خود را از عالم جهان محسوس بهدست میآورد… پس نتیجه می شود که مسئله بر سر آن است که جهان تجربی چنان سامان یابد که انسان در آن، آنچه را که حقیقتاً انسانی است تجربه کند و به تجربه کردن خویشتن بهمثابه یک انسان عادت کند … اگر انسان به معنای ماتریالیستی(مادی)( materialist sense) آزاد نباشد – یعنی نه به دلیل نیروی منفیِ تواناییِ اجتناب از این یا آن، بلکه به دلیل قدرت مثبت برای ابراز فردیت واقعی خود آزاد باشد، پس نباید افراد را به خاطر جرایم مجازات کرد، بلکه باید مکانهای پرورش ضداجتماعی جُرم را از بین بُرد… اگر انسان تحت تأثیر شرایط شکل میگیرد(یعنی محصول شرایط است- م.)، پس شرایط نیز باید بهصورت انسانی شکل گیرد.» (مراجعه کنید به لودویگ فوئرباخ، پیوست: «کارل مارکس در مورد تاریخ ماتریالیسم فرانسوی قرن هجدهم»)(۶)
این دومین نتیجه عملی است که از تئوری ماتریالیستی به دست می آید.
***
دیدگاه آنارشیستی در مورد تئوری ماتریالیستی مارکس و انگلس چیست؟
در حالی که روش دیالکتیکی از هگل(Hegel) سرچشمه گرفته است، تئوری ماتریالیستی(materialist theory) توسعه بیشتری از ماتریالیسم فوئرباخ(Feuerbach) است. آنارشیستها(Anarchists) این را بهخوبی میدانند و میکوشند از نقصهای هگل و فوئرباخ جهت بیاعتبار کردن ماتریالیسم دیالکتیکی(dialectical materialism) مارکس و انگلس استفاده کنند. ما قبلاً با اشاره به هگل و روش دیالکتیکی نشان دادهایم که اینگونه ترفندهای آنارشیستها چیزی جز جهل و ناآگاهی خودشان را ثابت نمیکند. همین سخن را باید با اشاره به حملات آنها به فوئرباخ و نظریه ماتریالیستی گفت.
جهت نمونه. آنارشیستها با اعتمادبهنفسی فراوان بهما میگویند که «فوئرباخ یک پانتهایست(pantheist) بود…» که او «انسان را به مقام خدایی رساند…» (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۷. د. دلندی(D. Delendi)، و اینکه «به نظر فوئرباخ، انسان همانچیزی است که میخورد…» با این ادعا که مارکس از این مطلب چنین نتیجه گرفت: «در نتیجه، نکته اصلی و اولیه و تعیینکننده، شرایط اقتصادی است…» (نگاه کنید به نوباتی، شماره ۶، ش. گ.).
درست است، هیچ کس در مورد پانتهایسم فوئرباخ، الوهیت بخشیدن به انسان و سایر اشتباهات مشابه او تردیدی ندارد. برعکس، مارکس و انگلس نخستین کسانی بودند که اشتباهات فوئرباخ را آشکار کردند. با این وجود، آنارشیستها لازم میدانند که بار دیگر اشتباهات آشکار شده را «افشا» کنند. چرا؟ احتمالاً به این دلیل که با توهین و حمله به فوئرباخ، میخواهند بهطور غیرمستقیم تئوری ماتریالیستی مارکس و انگلس را بیاعتبار کنند. البته، اما اگر ما موضوع را بیطرفانه و منصفانه بررسی کنیم، مطمئناً متوجه خواهیم شد که فوئرباخ علاوه بر ایدههای نادرستش، ایدههای صحیح را نیز مطرح کرده است، همانگونه که در باره بسیاری از محققان و دانشمندان تاریخ چنین بوده است. با این وجود، آنارشیستها همچنان به «افشاگری» خود ادامه میدهند…
باز هم میگوییم که با ترفندهایی از این دست، آنها چیزی جز جهل و ناآگاهی خود را ثابت نمیکنند. جالب است توجه داشته باشیم (همانطور که بعداً خواهیم دید) که آنارشیستها اصلاً بدون آنکه با تئوری ماتریالیستی آشنایی جدی داشته باشند، صرفاً بر اساس شنیدهها به نقد آن پرداختهاند. در نتیجه، آنها اغلب یکدیگر را نقض و رد میکنند، که البته این امر باعث میشود «منتقدان» ما مسخره به نظر برسند. جهت نمونه، اگر به آنچه آقای چرکزیشویلی(Cherkezishvili) میگوید گوش دهیم، چنین بهنظر میرسد که مارکس و انگلس از ماتریالیسم یگانهگرایانه (monistic materialism) متنفر بودند، و اینکه ماتریالیسم آنها عامیانه بود و نه ماتریالیسم یگانهگرایانه:
«علم بزرگ طبیعتگرایان(naturalists)، با سیستم تکامل، ترانسفورمیسم(transformism)، و ماتریالیسم یگانهگرایانه آن، که انگلس از آن به شدت متنفر بود… از دیالکتیک اجتناب میکرد» و غیره (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۴، و. چرکزیشویلی).
بنابراین، نتیجه میشود که ماتریالیسم علمی-طبیعی، که چرکزیشویلی آن را تأیید میکند و انگلس از آن «متنفر» بود، ماتریالیسم یگانهگرایانه (monistic materialism) بود و بنابراین، شایسته تأیید است، در حالی که ماتریالیسم مارکس و انگلس یگانهگرایانه نیست و البته شایسته تقدیر هم نیست.
با این حال، یک آنارشیست دیگر میگوید که ماتریالیسم مارکس و انگلس یگانهگرایانه(monistic) است و بنابراین باید رد شود.
«برداشت مارکس از تاریخ، بازگشتی به هگل است. ماتریالیسم یگانهگرایانه عینیتگرایی مطلق(absolute objectivism) به طور کلی، و یگانهگرایانه اقتصادی مارکس به طور خاص، نه در طبیعت امکانپذیر است و نه از لحاظ نظری معتبر… ماتریالیسم یگانهگرایانه، دوگانهانگاریای(dualism) ضعیفی است که بهخوبی پنهان شده و مصالحه ای بین متافیزیک و علم است…» (مراجعه کنیدبه نوباتی، شماره ۶، ش. گ. ).
بنابراین، نتیجه میشود که ماتریالیسم یگانهگرایانه پذیرفتنی نیست، مارکس و انگلس از آن متنفر نیستند، بلکه برعکس، خودشان ماتریالیست یگانهگرایانه هستند – و بنابراین، ماتریالیسم یگانهگرایانه باید رد شود.
همه آنها شش و هفت ساله هستند. سعی کنید که بفهمید کدامیک از آنها درست میگوید، اولی(چرکزیشویلی) یا دومی(ش. گ)! آنها هنوز در مورد مزایا و معایب ماتریالیسم مارکس با یکدیگر به توافق نرسیدهاند، هنوز نفهمیدهاند که آیا ماتریالیسم یگانهگرایانه(monistic) است یا نه، و هنوز خودشان تصمیم نگرفتهاند که کدام یک از ماتریالیسمهای عامیانه(مبتذل)(vulgar) یا یگانهگرایانه(monistic) قابل قبولتر است – اما آنها از قبل با ادعاهای متکبرانه خود مبنی بر اینکه مارکسیسم را در هم شکستهاند، گوش فلک را کر کرده اند!
خب، خب، اگر آقایان آنارشیستها همچنان با همین شور و اشتیاقی که الان دارند، به تخریب دیدگاههای یکدیگر ادامه دهند، دیگر نیازی به گفتن نیست، آینده متعلق به آنارشیستهاست…
مضحکتر از این واقعیت این است که برخی از آنارشیستهای «مشهور»، علیرغم «شهرتشان»، هنوز با گرایشهای مختلف در علم آشنا نشدهاند. ظاهرا آنها نمیدانند که انواع مختلفی از ماتریالیسم در علم وجود دارد که تفاوت زیادی با یکدیگر دارند: بهعنوان نمونه، ماتریالیسم عامیانه(vulgar materialism) وجود دارد که اهمیت جنبه ایدهآل و تأثیر آن بر جنبه مادی را انکار میکند؛ اما ماتریالیسم به اصطلاح یگانهانگارانه( monistic materialism) – یعنی نظریه ماتریالیستی مارکس – نیز وجود دارد که رابطه متقابل میان جنبه مادی و جنبه ایدهآل را به شیوهای علمی بررسی میکند. اما آنارشیستها این گرایشهای متفاوت ماتریالیسم را اشتباه میگیرند، حتی تفاوتهای آشکار بین آنها را نمیبینند، و در عینحال با اعتمادبهنفس فراوان تأیید میکنند که در حال نوسازی علم هستند!
جهت نمونه، پی. کروپوتکین(P. Kropotkin)، در آثار «فلسفی» خود، با افتخار اعلام میکند که آنارکو-کمونیسم(anarcho-communism) مبتنی بر «فلسفه ماتریالیستی معاصر» است، اما او حتی یک کلمه هم نمیگوید تا توضیح دهد که آنارکو-کمونیسم بر کدام «فلسفه ماتریالیستی» مبتنی است: بر ماتریالیسم عامیانه، ماتریالیسم یگانهانگارانه یا نوع دیگری از ماتریالیسم. ظاهراً کروپوتکین از این واقعیت بیاطلاع است که بین گرایشهای مختلف ماتریالیسم تضادهای اساسی وجود دارد، و نمیداند که اشتباه گرفتن این گرایشها به معنای «احیای علم» نیست، بلکه نشان دادن جهل کامل خودش است (مراجعه کنید به علم و آنارشیسم(Science and Anarchism)، و همچنین آنارشی و فلسفه آن(Anarchy and Its Philosophy) کروپوتکین).
همین نکته را نیز باید درباره شاگردان گرجی کروپوتکین گفت. ببینید چه میگویند:
«به عقیده انگلس و همچنین کائوتسکی(Kautsky)، مارکس با این کار خدمت بزرگی به بشریت کرد…» از جمله موارد دیگر، «مفهوم ماتریالیستی» را کشف نمود. آیا این درست است؟ ما اینطور فکر نمیکنیم، زیرا میدانیم… که همه تاریخنگاران، دانشمندان و فیلسوفانی که به این دیدگاه اعتقاد دارند که مکانیسم اجتماعی( سازوکار جامعه) تحت تأثیر عوامل جغرافیایی، اقلیمی(climatic) و زمینی(telluric)، کیهانی(cosmic)، انسانشناسی(anthropological) و زیستشناختی(biological) به حرکت در میآید – همگی ماتریالیست هستند.» (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۲ ).
بنابراین، نتیجه میشود که هیچ تفاوتی بین «ماتریالیسم»ارسطو (Aristotle) و هولباخ(Holbach)، یا بین «ماتریالیسم» مارکس و مولشوت(Moleschott) وجود ندارد! اگر دوست دارید، این یک انتقاد است! و کسانیکه دانششان در این حد است، به فکر نوسازی علم افتادهاند! در واقع، ضربالمثل مناسبی است که میگویند: «وای به روزی که کفاشی نانوا شود!»
برویم سر مطلب بعد. آنارشیستهای «مشهور» ما جایی شنیدهاند که ماتریالیسم مارکس، «تئوری شکم»(belly theory) است، و بنابراین ما مارکسیستها را سرزنش میکنند و میگویند:
«به نظر فوئرباخ(Feuerbach)، انسان همانچیزی است که میخورد. این فرمول تأثیر جادویی بر مارکس و انگلس داشت» و در نتیجه، مارکس به این نتیجه رسید که «چیز اصلی و نخست شرایط اقتصادی، روابط تولید است…» و سپس آنارشیستها با لحنی فلسفی به ما درس میدهند: «اشتباه است اگر بگوییم تنها وسیله دستیابی به این هدف زندگی اجتماعی» خوردن و تولید اقتصادی است… اگر ایدئولوژی عمدتاً و به طور یگانهانگارانه(monistically) توسط خوردن و شرایط اقتصادی تعیین میشد، آنگاه برخی از شکمپرستان نابغه بودند» (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۶. ش. گ.).
میبینید که رد ماتریالیسم مارکس و انگلس چقدر آسان است! کافی است در خیابان از یک دختر بچه مدرسهای شایعاتی درباره مارکس و انگلس بشنوید، کافی است آن شایعات خیابانی را با اعتمادبهنفس فلسفی در ستونهای روزنامهای مانند نوباتی تکرار کنید تا به عنوان «منتقد» مارکسیسم به شهرت برسید!
اما آقایان، به من بگویید: کجا، کی، در کدام سیاره و از (زبان) کدام مارکس شنیدهاید که گفته باشد «خوردن، ایدئولوژی را تعیین میکند»؟ چرا جهت تأیید ادعای خود حتی یک جمله، یا یک کلمه از آثار مارکس ذکر نکرده اید؟ درسته که مارکس گفته است شرایط اقتصادی انسانها، آگاهی و ایدئولوژی آنها را تعیین میکند، اما چه کسی به شما گفته است که خوردن و شرایط اقتصادی یک چیز هستند؟ آیا واقعاً نمیدانید که پدیدههای فیزیولوژیکی، مثلاً غذا خوردن، با پدیدههای جامعه شناختی، مثلاً شرایط اقتصادی انسانها، تفاوت اساسی دارد؟ مثلاً میتوان یک دختر مدرسهای را به خاطر اشتباه گرفتن این دو پدیده متفاوت بخشید؛ اما چگونه است که شما، «فاتحان سوسیال دموکراسی»، «بازآفرینان علم»، اشتباه یک دختر مدرسهای را با بیدقتی تکرار می کنید؟
اصلاً چگونه خوردن میتواند ایدئولوژی اجتماعی را تعیین کند؟ در مورد آنچه که خودتان گفتهاید تأمل کنید: خوردن، و شکل خوردن، تغییر نمیکند. انسانها در دوران باستان نیز درست مانند امروز غذا میخوردند، آن را میجویدند و هضم میکردند. اما ایدئولوژی پیوسته در حال تغییر است. ایدئولوژیهای باستانی، فئودالی، بورژوایی و پرولتری، هر یک متعلق به دورهای متفاوتاند. آیا قابل تصور است که چیزی که خود تغییر نمیکند، بتواند تعیینکنندهٔ چیزی باشد که همواره در حال تغییر است؟
ادامه دهیم. به نظر آنارشیستها، ماتریالیسم مارکس «موازیگرایی(parallelism) است…» یا به بیان دیگر: «ماتریالیسم یگانهانگار(monistic materialism)، دوگانهگراییِ(dualism) پنهان و سازشی بین متافیزیک و علم است…» «مارکس به دوگانهگرایی(dualism) دچار میشود، زیرا روابط تولید را (امری) مادی و (اما) تلاش و ارادهی انسان را توهم و اتوپی (utopia) توصیف میکند، و گرچه وجود دارد، اما هیچ اهمیتی ندارد» (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۶. ش. گ.).
نخست آنکه، ماتریالیسم یگانهانگار مارکس هیچ وجه مشترکی با موازیگرایی مضحک ندارد. از دیدگاه این ماتریالیسم، جنبهی مادی، محتوا، لزوماً مقدم بر جنبهی ایدهآل، شکل، است. با این حال، موازیگرایی این دیدگاه را رد میکند و با قاطعیت تأیید میکند که نه ماده و نه ایدهآل مقدم نیستند، بلکه هر دو با هم و در کنار هم رشد میکنند.
دوم آنکه، حتی اگر مارکس در واقع «روابط تولیدی را مادی و تلاش و اراده انسانی را توهم و اتوپی بیاهمیت» توصیف کرده باشد، آیا این بدان معناست که مارکس یک دوگانهگرا بود؟ دوگانهگرا، همانطور که معروف است، به جنبههای ایدهال و مادی بهعنوان دو اصل متضاد اهمیت یکسانی میدهد. اما اگر، همانطور که شما میگویید، مارکس به جنبه مادی اهمیت بیشتری میدهد و به جنبه ایدهآل اهمیتی نمیدهد زیرا آن یک «اتوپی» است، (پس) چگونه مارکس را دوگانهگرا میدانید، آقایان «منتقد»؟
سوم آنکه چه ارتباطی میتواند بین ماتریالیسم یگانهانگار و دوگانهانگاری وجود داشته باشد، در حالی که حتی یک کودک میداند که یگانهانگاری از یک اصل – (یعنی) طبیعت یا هستی – سرچشمه میگیرد که دارای یک شکل مادی و یک شکل ایدهآل است، در حالی که دوگانهانگاری از دو اصل – ماده و ایدهآل – ناشی میشود که طبق دوگانهانگاری، یکدیگر را نفی میکنند؟
چهارم آنکه، مارکس چه زمانی «تلاش و اراده انسانی را بهعنوان یک اتوپی و یک توهم» توصیف کرد؟ درست است که مارکس «تلاش و ارادهی انسانی» را در روند تکامل اقتصادی توضیح داد، و هنگامی که تلاشهای برخی از فیلسوفانِ پشتمیزنشین با شرایط اقتصادی همآهنگ نشد، آنها را اتوپیایی نامید. اما آیا این بدان معناست که مارکس معتقد بود که تلاش انسان بهطور کلی اتوپیایی است؟ آیا این (بدیهیات) نیز واقعاً نیاز به توضیح دارد؟ آیا واقعاً این گفتهی مارکس را نخواندهاید که: «بشریت همیشه فقط آن وظایفی را در برابر خود قرار میدهد که توان حل آنها را دارد.» (مراجعه کنید به مقدمهی «کمکی به نقد اقتصاد سیاسی» )، یعنی اینکه بهطور کلی، بشر اهداف خیالی را دنبال نمیکند؟ واضح است که یا «منتقد» ما نمیداند در مورد چه چیزی صحبت میکند، یا عمداً حقایق را تحریف میکند.
پنجم آنکه،، چه کسی به شما گفته است که از نظر مارکس و انگلس «تلاش و ارادهی انسانی هیچ اهمیتی ندارند»؟ چرا نشان نمیدهید که آنها دقیقاً در کجا چنین سخنی گفتهاند؟ مگر مارکس در هجدهم برومر لویی بناپارت، در مبارزات طبقاتی در فرانسه، در جنگ داخلی در فرانسه و در جزوههای دیگری از این نوع، از اهمیت «تلاش و اراده» صحبت نمیکند؟ پس چرا مارکس میکوشید «اراده و تلاش» پرولتاریا را با روحیه سوسیالیستی پرورش دهد، اگر هیچ اهمیتی برای «تلاش و اراده» قائل نبود، پس چرا در میان آنها تبلیغ میکرد؟ یا (مگر) انگلس در مقالات معروف خود در سالهای ۱۸۹۱-۱۸۹۴، جز «اهمیت اراده و تلاش»، از چه چیزی صحبت میکرد؟ درست است که بهنظر مارکس، «اراده و تلاش» انسانی محتوای خود را از شرایط اقتصادی به دست میآورد، اما آیا این بدان معناست که خود آنها هیچ تأثیری بر توسعه روابط اقتصادی ندارند؟ آیا واقعاً درک چنین اندیشهٔ سادهای برای آنارشیستها تا این حد دشوار است؟
آقایان آنارشیستها در اینجا «اتهام» دیگری مطرح میکنند: «شکل بدون محتوا غیرقابل تصور است…» بنابراین، نمیتوان گفت که «شکل پس از محتوا میآید (از محتوا عقب میماند. ک.Kropotkin) … آنها «همزیستی» میکنند…. در غیر این صورت، یگانهانگاری(monism) پوچ خواهد بود» (نگاه کنید به نوباتی، شماره ۱. ش. گ.).
«پژوهشگر» ما دوباره تا حدودی گیج شده است. این کاملاً درست است که محتوا بدون شکل غیرقابل تصور است، اما این نیز درست است که شکل موجود هرگز بهطور کامل با محتوای موجود مطابقت ندارد: اولی(شکل) از دومی(محتوا) عقب میماند، اما محتوای جدید همیشه تا حدودی در لباس شکل قدیمی پوشیده میشود و در نتیجه، همیشه بین شکل قدیمی و محتوای جدید تضاد وجود دارد. دقیقاً بر همین اساس است که انقلابها رخ میدهند و این نکته، در کنار چیزهای دیگر، بیانگر روح انقلابی ماتریالیسم مارکس است. اما، آنارشیستهای «مشهور» از درک این موضوع عاجزند و البته تقصیر از خودشان است، نه از نظریهٔ ماتریالیستی.
اینها دیدگاههای آنارشیستها دربارهٔ تئوری ماتریالیستی مارکس و انگلس است، البته اگر اصلا بتوان آنها را دیدگاه نامید.
یادداشتها:
۱. در پایان سال ۱۹۰۵ و آغاز سال ۱۹۰۶، گروهی از آنارشیستها در گرجستان، به رهبری آنارشیست مشهور و پیرو کروپوتکین(Kropotkin)، وی. چرکزیشویلی(V. Cherkezishvili) و حامیانش میخاکو تسرتلی(باتون) (- Baton- Mikhako Tsereteli)، شالوا گوگلیا(ش. گ.) Shalva Gogelia–Sh. G) و دیگران، مبارزهی شدیدی را علیه سوسیال دموکراتها انجام دادند. این گروه در تفلیس روزنامههای نوباتی(Nobati)، موشا(Musha) و بقیه را منتشر کردند.
آنارشیستها در میان پرولتاریا هیچ حمایتی نداشتند، اما در میان عناصر بیطبقه و خرده بورژوازی به موفقیتهایی دست یافتند. جی. وی. استالین(J. V. Stalin) مجموعهای از مقالات را علیه آنارشیستها با عنوان کلی «آنارشیسم یا سوسیالیسم؟»(?Anarchism or Socialism) نوشت. چهار بخش اول در ژوئن و ژوئیه ۱۹۰۶ در آخالی تسخووربا (Akhali Tskhovreba) منتشر شد.
بقیه مقالات به دلیل توقیف روزنامه از سوی مقامات منتشر نشد.
از اینرو، تصمیم گرفتیم همه مقالات را بهطور کامل تجدید چاپ کنیم و از نویسنده خواستیم آنها را با زبانی سادهتر و قابلفهمتر بازنویسی کند، که او نیز با کمالمیل این کار را انجام داد.»
در دسامبر ۱۹۰۶ و در ۱ ژانویه ۱۹۰۷، مقالاتی که در آخالی تسخووربا منتشر شده بودند، با اندکی بازنگری در آخالی درویبا(Akhali Droyeba)، با این توضیح سرمقاله، تجدید چاپ شدند: «اخیراً، اتحادیه کارمندان اداری به ما نامه نوشت و پیشنهاد کرد که مقالاتی در مورد آنارشیسم، سوسیالیسم و مسائل مرتبط منتشر کنیم (مراجعه کنید به آخالی درویبا، شماره ۳ ). چندین رفیق دیگر نیز همین درخواست را مطرح کردهاند. ما با کمالمیل این خواستهها را پذیرفتیم و این مقالات را منتشر میکنیم. . لازم میدانیم یادآوری کنیم که بخشی از این مقالات پیشتر در مطبوعات گرجی منتشر شده بود، اما به دلایلی که خارج از اختیار نویسنده بود، ناتمام ماند.). از اینرو، تصمیم گرفتیم همه مقالات را بهطور کامل تجدید چاپ کنیم و از نویسنده خواستیم آنها را با زبانی سادهتر و قابلفهمتر بازنویسی کند، که او نیز با کمالمیل این کار را انجام داد.» این توضیح علت وجود دو نسخه از چهار بخش نخست کتاب «آنارشیسم یا سوسیالیسم؟»(Anarchism or Socialism) را روشن میکند. انتشار این مجموعه مقالات سپس در روزنامه چونی تسخووربا (Chveni Tskhovreba)(زندگی ما) در فوریه ۱۹۰۷ و در روزنامه درو(Dro) (زمان) در آوریل ۱۹۰۷ ادامه یافت. نخستین نسخه مقالات «آنارشیسم یا سوسیالیسم؟»، آنگونه که در آخالی تسخووربا منتشر شده بود، بهعنوان ضمیمه این جلد آمده است.
«چونی تسخووربا» (زندگی ما) – یک روزنامه روزانه بلشویکی بود که به طور قانونی در تفلیس تحت نظارت جی. وی. استالین منتشر میشد، از ۱۸ فوریه ۱۹۰۷ شروع به انتشار کرد. در مجموع، ۱۳ شماره منتشر شد. این روزنامه در ۶ مارس ۱۹۰۷ به دلیل «گرایشهای افراطی» توقیف شد.
«درو» (زمان) – یک روزنامه روزانه بلشویکی که پس از توقیف «چونی تسخووربا» در تفلیس منتشر میشد، از ۱۱ مارس تا ۱۵ آوریل ۱۹۰۷ تحت نظارت جی. وی. استالین منتشر میشد. م. تسخاکایا(M. Tskhakaya) و م. داویتاشویلی(M. Davitashvili) اعضای هیئت تحریریه بودند. در مجموع، ۳۱ شماره منتشر شد.
۲. نوباتی (ندا یا فراخوان)، هفتهنامهای بود که آنارشیستهای گرجستان در سال ۱۹۰۶ در تفلیس منتشر میکردند.
۳. کارل مارکس و فردریش انگلس، آثار منتخب، جلد دوم، مسکو، ۱۹۵۱، ص. ۳۲۸.
۴. کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد اول، مسکو ۱۹۵۱، صفحه ۳۲۹.
۵. این(موضوع) با این اندیشه که بین شکل و محتوا تضاد وجود دارد، منافاتی ندارد. نکته این است که تضاد بین محتوا و شکل به طور کلی نیست، بلکه بین شکل قدیمی و محتوای جدید است که به دنبال شکل جدیدی است و به سمت آن تلاش میکند. و برای دستیابی به آن میکوشد..
۶.. رجوع کنید به کارل مارکس و فردریش انگلس، خانواده هیلیگه(خانواده مقدس)، بخش «نبرد انتقادی علیه ماتریالیسم فرانسوی قرن هجدهم»، در مجموعه آثار مارکس و انگلس (Marx-Engels Gesamtausgabe)، بخش اول، جلد سوم، صص. ۳۰۷–۳۰۸. «Kri-tische Schlacht gegen den franzosischen Materialismus.» (Marx-Engels, Gesamtausgabe, Erste Abteilung, Band 3, S. 307-08.)
۷. نگاه کنید به: کارل مارکس، فقر فلسفه (Misère de la Philosophie)، در مجموعه آثار مارکس و انگلس، بخش اول، جلد ششم، ص. ۲۲۷.
8. رجوع کنید به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار برگزیده، جلد دوم، مسکو، ۱۹۵۱، ص. ۲۹۲.
۹. همان، جلد دوم، ص. ۲۳.
10. رجوع کنید به فردریک انگلس، انقلاب در علم آقای یوگن دورینگ (آنتی دورینگ)، مسکو، ۱۹۴۷، صص. ۲۳۳–۲۳۵.
۱۱. موشا (کارگر) – روزنامهای که توسط آنارشیستهای گرجستانی در تفلیس در سال ۱۹۰۶ منتشر میشد.
۱۲. خما (صدا) – روزنامهای که توسط آنارشیستهای گرجستانی در تفلیس در سال ۱۹۰۶ منتشر میشد.
۱۳. کارل مارکس، محاکمه کمونیستهای کلن، منتشر شده توسط انتشارات مولوت، سن پترزبورگ، ۱۹۰۶، صفحه ۱۱۳ (ضمیمه نهم. خطابه کمیته مرکزی به اتحادیه کمونیستها، مارس ۱۸۵۰). (مراجعه کنید به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد اول، مسکو ۱۹۵۱، صفحات ۱۰۵–۱۰۴).
۱۴. نگاه کنید به به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد دوم، مسکو ۱۹۵۱، صفحه ۴۲۰.
۱۵. نویسنده این عبارت را از رساله کارل مارکس با عنوان «جنگ داخلی در فرانسه» نقل میکند، رسالهای با مقدمهای از ف. انگلس، ترجمه روسی از آلمانی با ویراستاری ن. لنین، ۱۹۰۵ (نگاه کنید به به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد اول، مسکو ۱۹۵۱، صفحه ۴۴۰ ).
برگردانده شده از:
J. V. Stalin
?Anarchism Or Socialism
December, 1906 — January, 1907
https://www.marxists.org/reference/archive/stalin/works/1906/12/x01.htm