”آگاهي كاذب“، اهرم تبليغات طبقات حاكم! ! چرا لوس آنجلس نشيني به ياد حزب توده ايران افتاده است!

مقاله ي شماره: ١٣٩٥ / ٥٠ (٣٠ مرداد)

واژه ي راهنما: تئوريك. سياسي

حقيقت به مثابه روند. سرشت سه بُعدي واقعيت تاريخي. «حقیقت، کلیت است» (هگل). ديالكتيكِ ”نقطه و خط“، ”نسبي و مطلق“، ”ظاهر و مضمون“. «تاريخ، تاريخ نبرد طبقاتي» (ماركس- انگلس). بازتاب مضمون تاريخ، درك مرحله ي ”ماترياليسم تاريخي“ رشد جامعه، درك ”اقتصاد سياسي“ آن.

وظيفه سطور كنوني، بررسي روندي است كه لئو كفلر آن را در كتاب ”تاريخ و ديالكتيك“، «بغرنجي ظاهر امرِ پديده هاي تاريخي» مي نامد. به سخني ديگر، وظيفه، بررسي ريشه هاي ذهني و عيني ايجاد شدن ”آگاهي كاذب“ نزد انسان است. تبليغاتِ طبقاتي حاكمان با استفاده از چه مكانيزم و اهرم هايي مي تواند موثر واقع شود؟

خطر حذف انديشه ماركس، انگلس و لنين از مطبوعات حزب طبقه كارگر ايران را با انتشار ”دنيا“ پاسخ دهيم!

 

اين شناختي جا افتاده است كه هدف تاريخ نويسي حاكمان، دفاع از منافع طبقاتي خود است. اين واقعيت كه جنبش مزدكي هنوز هم جنبشي براي ”اشتراك زن“ عنوان مي شود، نشان اين امر است كه تاريخ نويسي حاكمان مي كوشد با ادعاهاي دروغين و نيمه دروغين به تكفير جنبش هاي انقلابي بپردازد. به اين منظور اهداف آن ها را پنهان و مخدوش كرده و تبليغات زهرآگين خود را جايگزين هدف ها و ريشه هاي تاريخي اين جنبش ها مي سازد. سركوب جنبش دهقاني مزدكي نمونه ي چشم گيري براي اين واقعيت در تاريخ ميهن ماست. دهقان بي پا شده كه زير فشار سلطه نظام فئودالي- برده داري به فقر و تهيديستي دچار شده و حتي امكان پايه ريزي خانواده را نيز ندارد، ولي مي جنگد و مقاومت مي كند، با حيله ي حاكمان سر به نيست و قتل عام مي شود و حاكمان براي تطهير خود، اتهام ”اشتراك زن“ را به ثبت تاريخ مي سپارند!

 

وظيفه اين سطور پاسخ به محمد علي مهرآسا و يا خلف او نيست كه در ”گويا“ به تاريخ نويسي از قماش ضد جنبش مزدكي، اين بار عليه حزب توده ايران پرداخته است. در اين زمينه هم در نامه مردم، ارگان مركزي حزب توده ايران و هم در تارنگاشت نويدنو (١) حق مطلب بيان شده است و نيازي به افزودن كلمه اي به آن نيست. تنها اشاره شود كه هنگامي كه باري ديگر ارتجاع و «عمله» آن از ايران و تا ”لوس آنجلس“ خود را موظف به كشيدن شمشير بر روي حزب توده ها و توده اي ها مي بينند، علت آن را ميهن دوستي كه آن را ”وطن پرستي“ مي نامند، نبايد پنداشت. علت، بحران همه جانبه نظام غارتگر و استثمارگر سرمايه داري حاكم بر ايران و تنگناي است كه رژيم ديكتاتوري ولايت فقيه با آن روبروست. علت، موضع انقلابي و خط مشي مردمي و ميهن دوستانه حزب توده ايران است كه باري ديگر پا قرص كرده و ققنوس وار پرچم مبارزه را عليه ارتجاع حاكم با ”اقتصاد سياسي اسلامي“ آن كه زائده ي چركين از اقتصاد سياسي امپرياليستي است، برافراشته است!

 

آگاهي كاذب

وظيفه ي اين سطور بحث نظري- تئوريكي در اين زمينه است كه چرا و تحت چه شرايطي مي تواند تبليغات ارتجاع موثر واقع شود و اين توهم لااقل براي انديشه اي ايجاد گردد كه بلنداي پرواز آن، «از پر مگس فراتر نمي رود»! (اط ٢)  – از قماش انديشه ي نزد محمد علي مهرآسا و … –. انديشه اي كه مدعي است كه گويا هدف جنبش مزدكي ”اشتراك زن“ بوده است! و يا اين پرسش كه همان معنا را مي رساند، با برخورداري از چه شرايطي، تبليغات ارتجاع مي كوشد هدف انسان دوستانه ي مبارزه ي نسل هاي توده اي و حزبشان را  براي آزادي و عدالت اجتماعي و دفاع از منافع ملي و تماميت ارضي ميهن خدشه دار سازد؟

وظيفه ي اين سطور فقط بررسي امكان مالي و تبليغاتي ”ميرزا بنويس هاي تاريخ نويس“ و يا امكان مالي و مادي ارتجاع حاكم بر ايران براي تاريخ نويسي به سود منافع طبقاتي خود نيست. اين امكان كه ”سنگ ها را ببندند و سگ ها را بگشايند“، بلاترديد موثر و حتي شايد تعيين كننده باشد، اما بررسي آن وظيفه اين سطور نيست!

وظيفه سطور كنوني، بررسي روندي است كه لئو كفلر آن را در كتاب ”تاريخ و ديالكتيك“، «بغرنجي ظاهر امرِ پديده هاي تاريخي» مي نامد. به سخني ديگر، وظيفه، بررسي ريشه هاي ذهني و عيني ايجاد شدن ”آگاهي كاذب“ نزد انسان است.

 

تبليغاتِ طبقاتي حاكمان با استفاده از چه مكانيزم و اهرم هايي مي تواند موثر واقع شود؟

به سخني ديگر كه همين معنا را مي رساند، وظيفه سطور زير نشان دادن تاثير ذهنيِ روندي است كه با استفاده از آن، بي خردي از قماش محمد علي مهرآسا مي خواهد با حذف نبرد طولاني و ميهن دوستانه ي ستارخان و باقرخان و شيخ محمد خياباني و ديگران، جنبش دموكراتيك مردم آذربايجان را براي پايان دادن به ديكتاتوري رژيم سلطنتي و استقرار آزادي و عدالت اجتماعي در ايران، با تهمت ”جداطلبي“ خدشه دار سازد، و يا نبرد براي حفظ دولت ملي دكتر محمد مصدق را توسط حزب توده ايران مخدوش كند؟! حزبي كه پس از كودتاي ٢٨ مرداد، وزير امور خارجه دولت مصدق، دكتر فاطمي، خانه هاي مخفي آن را به عنوان پناهگاه خود انتخاب نمود؟ و …

 

لئو كفلر در بخش هفتم كتاب خود با عنوان ”ديالكتيك شيء شدن“ (ص ١٤٠ به بعد) به تشريح ”ريشه هاي ذهني و عيني“ برداشت انديشه ي انسان از پديده مي پردازد. پديده، كه آن را پيش تر به مثابه ”شكل تظاهر واقعيت امر“ توصيف كرده است و آن را «نقطه اي» بر مي شمرد كه «تنها به معناي نقطه اي است در روند در جرياني كه برداشتِ بر پايه عقل سليمِ روزمره، بر روي آن متمركز مي شود و آن را از درون روند جاري، به طور انتزاعي، بيرون مي كشد. اين نقطه، يا تنها زمان وقوع واقعه ي تاريخيِ معيني را بيان مي كند كه فاقد محتوا است، و يا اين نقطه تنها ظاهر تحريف شده و تغيير يافته ي بخشي از وقايع را بيان مي دارد [مثلاً واقعه انفجار بمب در روزهاي گذشته در لندن- همه جا در […]، از ف ع].

تنها به كمك تئوري ديالكتيكي مي تواند انديشه قادر شود، آگاهانه، اين مانع [براي شناخت كليت را كه] ناشي از ظاهر امر است بشناسد، تا بتواند بر آن غلبه كند. به عبارت ديگر، رابطه ”نقطه و خط“ را درك كند، درك كند كه تنها با درك وحدت نقطه و خط، ”حقيقت“ قابل شناخت مي شود! زيرا، «حقيقت، كليت است!» (هگل)

آنچه كه در حكمِ سطحي، خود را به طور ساده شده- تقليل گرايانه، به عنوان تنوع ”مواضعِ“ [پژوهشگران متفاوت] نشان مي دهد [كه انديشه پسامدرن آن را نشان دموكراسي قلمداد مي سازد]، در واقع همان تضاد ميان انديشه متافيزيكيِ [نظاره گر كه نقطه را مي بيند] و برداشت ديالكتيكي [است كه در جستجوي شناخت و درك مضمونِ كليت روند، يا خط] است. ما با يك تفاوت اساسي در اسلوب بررسي روبرو هستيم.

[انفجار در لندن را تاريخ نويسي غيرديالكتيكي در انديشه نظاره گر- ظاهربين خود، نتيجه عمل ”تروريست ها”ي بنيادگرا ارزيابي مي كند. اما انديشه ي ديالكتيكي در اين سطحِ شناخت از واقعيت امر، از حركت بازنمي ايستد، بلكه مي كوشد با شناخت شرايط تغيير يافته در سطح جهاني، علل علّـي وقايع را نيز درك كرده و توضيح دهد. برقراري حاكميت جهاني سرمايه مالي امپرياليستي در اذهان اقشار خرده بورژوازي و روشنفكراني كه قادر به شناخت دورنماي نبرد طولاني در سطح جهاني نيستند، و به خاطر محدوديت توان خود براي كار طولانيِ انقلابي و بر پا ساختن ”انتفاضيفه“ها امكاني نمي بينند، روزن ديگري جز شيوه ي ”ترور عليه ترور“ را جستجو نكرده و شيوه ي ديگري را توجيه پذير ارزيابي نمي كنند. اين در حالي است كه شناخت و درك علت علّـي پديده به كمك اسلوب ديالكتيكي، فضايي براي جولان انديشه ي قانع تنها به شناخت ظاهرامر باقي نمي گذارد! [به مضمون ”ترور عليه ترور“ ديرتر پرداخته خواهد شد – ف ع]»

 

پيش تر اشاره شد كه اگر جنبش مزدكي را در متن تاريخي رشد اقتصادي- اجتماعي جامعه آن روزي مورد بررسي قرار دهيم  – كه آن را بررسي روند ماترياليسم تاريخي رشد جامعه ي انساني، بررسي ”اقتصاد سياسي“ آن دوران مي ناميم -، به نتيجه گيري ديگري مي رسيم، از آن چه كه تاريخ نويسي حاكمان مدعي است. توجه پژوهش گرانه به پيامدهاي اقتصادي- اجتماعي نظام فئودالي- برده دارانه ي حاكم در آن دوران،  حتي امكان شناخت ريشه تهمت ”اشتراك زن“ را هم به وجود مي آورد كه تاريخ نويسي حاكمان عليه جنبش مزدكي مطرح مي سازد. برپايي حرمسرا و تعداد بسيار كنيزان و زنان ”متعلق“ به حاكمان و ناتواني دهقانان بي پا شده از ايجاد خانواده، تضادي را در جامعه ي فئودالي- برده داري قابل شناخت مي سازد كه يكي از اشكال تظاهر نبرد طبقاتي تاريخي را در اين دوران تشكيل مي دهد.

اين تضاد طبقاتي در شكل امروزي آن، در احكام شلاق براي كارگران گرسنه اي تظاهر مي كند كه دستمزد عقب افتاده خود را طلب مي كنند، و با شكل جان بازانه ي اعتصاب غذاي ٦٢ روزه ي جعفر عظيم زاده و اعتصاب هاي كوچك و بزرگ و متنوع زحمتكشان همراه است. همه اين اشكال مبارزاتي، شكل تظاهر نبرد طبقاتي اي را در ايران سال ١٣٩٥ بر ملا مي سازند كه شناخت مضمون آن، تنها از طريق بررسي ”اقتصاد سياسي“ حاكم بر ايران ممكن مي گردد.

شكل بروز امروزي اين تضاد پيامد نبرد طبقاتي زحمتكشان ميهن ما در دوران كنوني با نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد سياسي امپرياليستي در ايران جمهوري اسلامي است. حاكمان، حق خواهي زحمتكشان را براي سير كردن شكم خانواده خود، با حكم ”حفظ امنيت نظام“ جريمه مي كنند كه در آن دوران همان حفظ حرمسراهايشان بود.

 

كفلر همانجا تفاوت ميان شكل ظاهر امر (تاريخ نويسي حاكمان) و مضمون را از قول انگلس در باره ي «مرتدينِ انقلابي در مونستر» برمي شمرد (٢٠١). سپس او به كمك اين مورد تاريخي، به توضيح و تشريح «اغفال»ي مي پردازد كه آن را «پوششي دوگانه براي ظاهر پديده» مي نامد. اين اغفال دوگانه، كه انديشه ي «پرمگس»ي  محمد علي مهرآسا نيز دچار آن است، بيان تضاد ديالكتيكي اي است كه انديشه نظاره گر ظاهربين با آن روبروست و آن را درك نمي كند، زيرا به رابطه ي پيش گفته ميان ”نقطه و خط“ بي توجه است. گرفتاري اي كه از نظر اسلوبي با بي توجهي به سرشت روند گونه ي پديده براي انديشه ي غيرديالكتيكي ايجاد مي شود. اين انديشه، حركت و تغيير مداوم واقعيت را نمي بيند، روند شدن را در پديده درك نمي كند. براي شناخت خود، حركت را قطع مي كند، مقطع قطع شده را نظاره مي كند و در شگفت زدگي انديشه خود كه از حركت بازمانده، آن چنان مشعوف مي شود كه ”نسبي“ بودن ”واقعيت امر“ را ”مطلق“ مي سازد. چنين انديشه اي هيچ گاه نمي تواند در برش ضايعه در بررسي ميكروسكپي بافت بيمار، روند شدن و پيامد بيماري را تشخيص دهد و بيان كند.

مهرآسا با هدف سواستفاده ژروناليستي- تبليغاتي در نوشتارش به سرشت سه بُعدي واقعيت تاريخي بي توجه است! او براي شناخت واقعيت، ضروري نمي داند كه به بررسي گذشته ي تاريخي، تشخيص همه جانبه ي شرايط لحظه، به منظور ”طرحي نو درافكندن“ بپردازد. به چنين كوشش مسئولانه و هوشمندانه اي، نه باور دارد و براي چنين كوششي از شعور لازم علمي نيز برخوردار نيست. زيرا براي او، هستي از سه بُعد، گذشته، حال و آينده تشكيل نمي شود!

به سخني ديگر، انديشه ي غيرديالكتيكي كه سرشت روند گونه پديده را مورد توجه قرار نمي دهد، مضمون ”نسبي واقعيت امر“ را درك نمي كند. از اين رو، اين انديشه ظاهربين، ديالكتيك ”نسبي و مطلق“ را درك نمي كند. او نسبي بودن ظاهرامر پديده را مطلق مي سازد.  سپس او اين انتزاع متافيزيكي و لذا دروغين خود را، كه همان «آگاهي كاذب» اوست، ”حقيقت مطلق“ مي پندارد و حتي حاضر است بر سر قبولاندن و القاي آن، نه تنها به هر جنايتي دست بزند – مانند جنايت قتل عام زندانيان سياسيِ در بند در ٣٢ سال پيش در ايرانِ جمهوري اسلامي كه اين روزها سالگرد آن است -، بلكه حتي صادقانه جان خود را هم فدا كند! ”كمربند بمب هاي انتحاري“ و همچنين اعطاي مقام جانشيني براي «خداوندِ همه دان و همه توان» به ”ولايت مطلقه فقيه“، ريشه در اين «آگاهي كاذب» انساني دارد كه پايبند به اسلوب ديالكتيك ماترياليستي نيست! اعتقادي به تئوري شناخت ديالكتيكي ندارد!

كفلر اين نكته را همانجا (ص ٢٠٢) چنين توصيف مي كند: «از آنچه گفته شد، اين نتيجه حاصل مي شود كه همه ي آن چيزي كه در خارج از شيوه ي نگرش ديالكتيكي، تحت عنوان واقعيت امرِ ”ناب“ ارايه مي شود (”واقعيت امر“ خالص، بدون ترديد، مزين به همه اسناد . شاهدها و … [كه مهرآسا هم از آن در نوشتارش  به وسعت بهره مي گيرد!])، به محض آن كه مرز ساده ترين مشخصات و داده ها را پشت سر مي گذارد [مثلاً زمان وقوع، تعداد سربازان و ساز و برگ وغيره]، ضرورتاً ظاهر درك نشده ي نسبي ”واقعيت امر“ را تشكيل مي دهد. [كه به مثابه ”حقيقت مطلق“ پذيرفته و طرح مي شود!]

محدود ساختن تاريخ نگاري تنها به جمع آوري و برشمردن مشخصات واقعيت امر، توضيح روند تاريخي نيست، بلكه وقايع نامه است. تاريخ در تناسب با وقايع نامه تقريباً داراي همان نسبت است كه رديف اعداد [يك، دو، سه و…] با جبر نسبت دارد. …

از نظر اسلوبي و شيوه ي شناخت براي تاريخ نگاريِ متافيزيكي السويه است كه آيا تاريخ نگار از نظر سياسي داراي موضعي ترقي خواهانه و يا ارتجاعي است، زماني كه بر سر دو راهي ارزيابي … در سطح ظاهر واقعيت امر قرار دارد و مي كوشد با ”كاوش عميق“، چگونگي ”ساختن تاريخ“ را دنبال كند. …».

 

بر اين پايه است كه انديشه ي «پرمگس»ي مهرآسا، نخواسته و نتوانسته مبارزه ي جان بازانه توده اي ها و حزب پرافتخار آن ها را بعد از پيروزي انقلاب بهمن درك كند. نبردي دموكراتيك و مردمي و انسان دو ستانه كه حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران فداكارانه با اين هدف به آن پرداخت، تا حفظ و تحكيم استقلال سياسي و اقتصادي ايران انقلابي سال ها پاياني دهه پنجاه را ممكن سازد و تداوم بخشد. حزب توده ايران در اين سال ها با همه توان خود كوشيد انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما را از مرحله سياسي به مرحله اقتصادي- اجتماعي ارتقا داده و ريشه هاي آن را تعميق بخشد. انديشه ي «پرمگس»ي نظاره گرِ ظاهربين مهرآسا كه نمي تواند عظمت و شكوهمندي اين كوشش انقلابي و علمي و تاريخي را دريابد، عجيب هم نيست كه آن را دنباله روي از خميني بنامد!

 

پيش تر به نظر فردريش انگلس اشاره شد كه به توجهي به اسلوب ديالكتيكي مي تواند حتي توسط نيروهاي صادق و ترقي خواه نيز ناآگاهانه انجام و با پيامدهاي منفي همراه باشد. اشتباه نيروهاي ترقي خواه در طول تاريخ، ازجمله اشتباه هاي حزب توده ايران در سال هايي كه ”مهرآسا“ به خيال خود آن را ”پرچم عثمان“ مي سازد و با مكيدن هزاران باره ي پديده هاي كپك زده سرمست مي شود، و خود را در اوج خلاقيت روشنفكرانه عليه حزب توده ها مي پندارد، نمونه اي از اين بي توجهي ها به اسلوب بررسي ماركسيستي- توده اي است. پيامد بي توجهي به اسلوب بررسي ديالكتيك ماترياليستي توسط نيروي ترقي خواه است.

نمونه ي ديگري از چنين بي توجهي را مي توان در مقاله اي در نامه مردم مشاهده كرد كه با عنوان «گفتاري در باب اسلام سياسي» انتشار يافته. در اين مقاله روند تمركز گرايي و تبديل شدن جامعه برده دارانه ي خانوادگي- قبيله اي به ساختار نظام فئودالي- برده دارانه از طريق برقراري ”اتحاد قبايل“ نزد قبايل عرب در شبه جزيره ي عربستان در هزار و چهارصد سال پيش توضيح داده مي شود. بي توجهي به اسلوب بررسي تاريخي بر پايه علم ماترياليسم تاريخي يا جامعه شناسي علمي، اما موجب شده است كه مقاله ي پرتواني كه در سطوري محدود ظاهرامر شكل پديدار شدن ”اسلام سياسي“ را در طول تاريخ صدر اسلام و در صد سال اخير برشمرده و توصيف كند، قادر نشود سرشت طبقاتي پديده ي تاريخي را قابل شناخت و درك سازد. آن چه به عنوان ”اسلام سياسي“ مطرح مي شود، از موضع «نو و يا كهنه بودنِ» پديده و نه از موضع ساختار طبقاتي جامعه ي قبايل عرب و كشورهاي عرب كنوني مورد توجه قرار مي گيرد.

با چنين اسلوب غيرماركسيستي- توده اي كه تاريخ را به مثابه «تاريخ نبرد طبقاتي» قابل شناخت نمي سازد كه ماركس و انگلس در ”مانيفست حزب كمونيست“ آن را به سطح شناخت تاريخي انديشه علمي ارتقا داده اند و ابدي ساخته اند، معلوم نيست بايد اتحاد قبايل در يونان توسط اسكندر مقدوني و يا قبايل مغول توسط چنگيزخان و همچنين پايه ريزي ايران هخامنشي را كه از ايدئولوژي ”اسلام سياسي“ برخوردار نبودند، در يك مقاله در ارگان مركزي حزب طبقه كارگر ايران و از ديدگاه ماركسيستي- توده اي چگونه ارزيابي نمود؟

نادرستي اسلوب به كار گرفته شده در مقاله پيش گفته، موجب شده است كه جمع آوريِ موفق اسناد تاريخي و توصيف روند وقايع ”بهار عربي“، گرچه با شفافيت وابستگي ”اسلام سياسي“ را در صد سال اخير به نيروهاي استعمارگر و امپرياليستي نشان مي دهد، قادر نمي شود سرشت طبقاتي- ارتجاعي امروزي آن را همه جانبه قابل شناخت سازد. ازجمله با شفافيت اعلام كند كه نمي توان براي اين جريان هاي تروريستي از قبيل طالبان، داعش در عراق و سوريه و ازجمله در شكل حاكم آن در ايرانِ جمهوري اسلامي، مضموني رهايبخش و ضد امپرياليستي قايل شد! پاسخ به اين پرسش براي مبارزه ي ضد ديكتاتوري در ايران پراهميت است.

انتشار اين مقاله تحقيقاتي- روشنگرانه بدون نام نويسنده در نشريه ارگان حزب توده ايران، يك بار ديگر ضرورت انتشار مجدد ”دنيا“، ارگان سياسي و تئوريك حزب توده ايران را قابل شناخت مي سازد. مسئوليت بي توجهي به اين امر مهم كه گامي ناخواسته در جهت حذف انديشه ماركس، انگلس و لنين از مطبوعات حزب طبقه كارگر ايران است، به عهده ي كدام ارگان حزب توده ايران است؟ آيا رفيق گرامي محمد اميدوار به اين پرسش پاسخي شفاف و روشنگرانه خواهد داد؟

١- نامه مردم شماره ١٠٠٥، ١٩ مرداد ١٣٩٥ http://www.tudehpartyiran.org/2013-11-28-19-45-55/3262-2016-0

٢- احسان طبري، بر مرداب تن، نيلوفر انديشه مي رويد، شعر زندان: «… اي بدسگالان مردمي آزار، اي ژاژ خايان دشمن كار، اي شماياني كه انديشه تان از پر مگس فراتر نمي رود، و اوج عظمت را در شكوه حشرات مي بينيد، هرگز زخم هايم بساط عيش تان نخواهد شد. …». در حماسهء نبرد انسان، دیالکتیک شعرهای زندان احسان طبری به صورت پ د اف در توده اي ها www.tudeiha