برخورد امنیتی و یا جدل ایدیولوژیک!
سخن روز شماره ۴۵
۲۶ آذر ۱۳۹۹، ۱۶ دسامبر ۲۰۲۰
“صداقت در آنست كه هَركس در عُصاره خود با عشق به تبار انسانی خويش بجوشد: ”كه از آن دست كه می پروردم، می رويم” “
(با پچپچه پاييز،ا.ط)
تاریخ نگاری مارکسیستی دانشی است که باید آن را آموخت. تاریخ نویسان بورژوایی همواره تلاش کرده اند که تاریخ را با بزرگ کردن نقش انسان های پرآوازه آذین بندی کنند و توده ها را همچون سیاهی لشکر در بررسی رویدادها بکار برند. این گونه تاریخ نگاران هزاران داده های (facts) بلند و بالا را کنار هم می چینند، تا اندیشه ما را از روند کمابیش قانون مند پیشرفت تاریخ بدور کنند.
مارکسیست ها نقش انسان های برجسته و پیشامدهای ناگهانی را در کند و تند کردن روند پیشرفت تاریخ می پذیرند، ولی آن را از سازه های کارساز (عوامل اصلی) نمی دانند و بدین گونه آن ها هنگام بررسی رویدادها در میان انبوهی از داده ها- که گاهی سویه های گوناگونی دارند- به جستجوی سازه بنیانی می پردازند که رویدادها را به هم پیوند می دهد.
یک تاریخ نگار مارکسیست همچون کاهی در دریای رویدادها شناور نمی ماند و یا انگشت به دهان به تماشای یک سوی رنگارنگ آن ها نمی پردازد بلکه تلاش می کند که سویه های گوناگون را ببیند و سرشت درونی و گرایش فراچیره (غالب) (predominant) که رویدادهای گوناگون را به هم پیوند می دهد را دریابد. او رویدادها را مانند گردنبندی می بیند که اگر چه از مرواریدهایی با رنگ ها، ویژگی ها و ارزشهای گوناگون در کنار هم چیده شده است، ولی زنجیری همه ی آن ها را با همه ی گوناگونی ها به یک گردنبند دگرگون کرده است.
تاریخ نگاری در باره ی سیاست دوران انقلاب حزب توده ی ایران هم به این آسانی نیست و نمی توان با آسان نگری در باره آن شتابانه داوری کرد.
هنگام خرده گیری به کمبود هوشیاری در رهبری پیش از یورش حزب توده ایران، باید به یاد داشت که حزب طبقه کارگر در جامعه هایی که دموکراسی بورژوازی در آن نهادینه نشده است، نمی تواند سددرسد از یورش بگریزد. این حزب هنگامی که پای به نبردگاه می گذارد، همزمان بوسه به لب های مرگ می زند. عضو این حزب هنگام درخواست عضوشدن، به گونه ای حکم مرگ خود را نیز می گیرد. در این جهان پهناور، هیچ حزب کمونیستی را نمی توان یافت که از گزند نیش دشمن طبقاتی در پناه و آرامش بوده باشد. بورژوازی به همه ی این حزب ها با همه ی هشیاری، پروا و دوراندیشی یورش برده است، و کمونیست ها در هر کجا پس از این گونه یورش ها، کشتگان بسیاری داده اند و سال ها رنج و شکنجه بسیار دیده اند.
بررسی خط مشی دوران انقلاب حزب هم نمی تواند از یک شیوه درست دیالکتیکی بدور و از شرایط مشخص آن زمان جدا شود و به گونه ای مکانیکی از جایگاه امروز ما انجام یابد. نمی توان به جای یک ارزیابی همه سویه به گفتن نادرست بودن سیاست “راه رشد غیر سرمایه داری” با همگامی نیروهای “دموکرات انقلابی” بسنده کرد. بزرگترین تئوریسین های جهانی و توده ای و برجسته ترین رزمندگان توده ای آن زمان از سازندگان و پشتیبانان آن سیاست بوده اند. نادرست خواندن سیاست دوران انقلاب، نمی تواند همراه با پیش گزاری یک سیاست جانشینی نباشد؟ در زمانی که رویدادهای ناهمسو و پیشامدهای ناگهانی فراوانی که ما روزانه درگیر آن بودیم رخ می داد، چه کار درست دیگر می توانست انجام شود که نشد؟
خرده گیری ها بی دلیل به خط مشی دوران انقلاب حزب، به اندازه باور به “نبرد جاودان که بر که ” نادرست و بی پایه است. چرا که هر دو دیدگاه، سیاست مشخص را از زمان و شرایط مشخصی که در آن ریشه داشت می کنند و پنداربافانه آن را در زمین امروز می کارند. از جایگاه امروز نمی توان به گذشته نگاه کرد، مگر ان که برای آموختن باشد. نمی توان پس از نزدیک به نیم سده که بسیاری از تاریکی ها، روشن و بسیاری از بسته ها، باز و بسیاری از گمان ها، بی گمان شده است، از سیاست گذشته با پوزخند و زهرکینه سخن گفت.
بررسی دیدگاه های امروز توده ای های گذشته و توده ای ماندگان کنونی نیز نمی تواند از زمینه های تاریخی آن جدا شود. کشتار توده ای ها هدف همیشگی دشمن طبقاتی بوده و هست. شکست زیر شکنجه، سرسپردگی، ناامیدی، پریشانی، پراکندگی و درهم ریختگی سازمانی از پیامدهای یورش است. اندکی پس از یورش به حزب توده ی ایران، پیروزی گذرای ضدانقلاب در اردوگاه سوسیالیستی رخ داد. چهار دهه بسیار دشوار و پر درد گذشته است. روشن است که باور هر کسی که راه را آسان و پیروزی را نزدیک می پنداشت، با این شکست ها فرو خواهد ریخت و ریزش خواهد کرد.
رفتار انسان ها پس از یورش کمابیش در همه ی دوران ها و در همه ی کشورها یکسان است و می توان گرایش همسانی در آن ها یافت. برخی ها زیر شکنجه با نیرویی فرانسانی ایستادگی می کنند و جان می سپارند؛ برخی ها با نخستین سیلی وا می زنند و سرسپرده می شوند؛ برخی ها می شکنند، ولی خود را نمی فروشند؛ ووو. آن هایی هم که از دستگیری و شکنجه می گریزند همگون نیستند. برخی ها به دشمن طبقاتی ما می پیوندند؛ برخی ها به دنبال پول اندوزی می روند؛ برخی ها نبرد را برای همیشه فراموش می کنند؛ برخی ها خاموش می مانند، ولی خود را برای روز انقلاب آماده نگه می دارند؛ برخی ها برای فراموشی به تریاک و می بارگی پناه می برند؛ برخی ها زمان را برای بالا بردن سازمانی خود درخور می بینند؛ برخی ها به سازماندهی دوباره نبرد می پردازند؛ ووو.
در دوران تاریک رژیم وابسته شاه، نگارنده گفتگوهای فراوانی با این گونه انسان ها داشته است که پیش از کودتای امپریالیستی، در زمان خیزاب پرتوان جنبش، بخشی از گردان بزرگ رزمی حزب توده ی ایران بوده اند. سه دهه پیش با رفیق کمونیست گواتمالایی آشنا شدم که یکی از تخم (بیضه) های خود را زیر شکنجه از دست داده بود. هنگام گزارش او از رفتار دوستان و رفیقان گذشته اش در درون و برون زندان دریافتم که ما تا به چه اندازه سرگذشت همسانی با هم داریم.
آموخته های سه دهه گذشته ما به خوبی نشان می دهد که برخوردهای امنیتی با سرسپردگان و با رفیقان نیمه راه، راه به جایی نمی برد. هر کسی که توان آن را داشته است که گروهی برای خود بسازد و برخی ها را دوروبر خود گرد هم آورد، برای این است که سخنی برای گفتن دارد. اگر حتا همه ی برچسب هایی که به یک کس می زنند درست باشد، باز نمی توان به گفتن این “وابستگی ها” و “سرسپردگی ها” بسنده کرد. باید درون مایه سخن را یافت، آن را شکافت و نادرستی آن را نشان داد.
هر یک از این آقایان نماینده یک دیدگاهی هست. این دیدگاه ها بازتاب نبرد طبقاتی روان در جامعه، میان کسانی است که در گذشته در کنار هم و در درون یک حزب بودند. پیدایش این گونه دیدگاه ها، یک روند کمابیش قانون مندی است که هیچ کس به زور نمی توانست و نمی تواند از بروز آن ها جلوگیری کند. اگر آقای خسروی پیدا نمی شد، بی گمان کسی دیگر اندیشه سوسیال دموکراسی را میان توده ای های گذشته رهبری می کرد. اگر آقای خدایی نمی بود، کسی دیگر پرچم جاودانگی “نبرد که بر که” را می افراشت. بنابراین فرای آن که آن ها چه کرده اند و چگونه انسان هایی هستند- که اگر زیان آور نباشد، سودی هم ندارد- باید با دیدگاه آن ها برخورد کرد و آن را به چالش کشید. تنها کاربرد دلیل های استوار برای نشان دادن نادرستی این دیدگاه ها، همراه با شکیبایی و زبانی نرم می توانست و می تواند شکاف را تنگ تر کند.
اگر کسی هم اکنون می خواهد با الگوبرداری از سیاست گذشته حزب، چشم ما را کم سو و چارچوب نواندیشی ما را تنگ و کوتاه کند، نمی توان با برچسب جاسوسی زدن، خود را درست اندیش و او را کژاندیش خواند و کار خود را پایان یافته دانست. باید نشان داد که چرا این دیدگاه هم اکنون نادرست است. گفتن این که “فلانی برای نزدیک بودن با نیروهای امنیتی به ایران به ترکیه کوچ کرده است”، نیز هیچ سودی نه برای جنبش و نه برای حزب توده ی ایران دارد. به جای آن باید دریافت که چرا ایشان با همه ی این برچسب ها و شک و تردیدهای درست، هنوز شنونده و خواننده برای سخن های خود دارد. باید نکته باریک و نزار را در دیدگاه او یافت و آن را شکافت و نادرستی آن را به هواداران او نشان داد. بخشی از این هواداران برای این که خواستگاه طبقاتی دیگری دارند، جای طبیعی خود را یافته اند و با او خواهند ماند، ولی بی تردید می توان راه گم کردگان را با سخن های با دلیل و زبانی دوستانه به حزب طبقه کارگر برگرداند.
برخورد با دیدگاه ها را باید هر چه زودتر شیوه برتر گفتگو و جانشین برچسب زنی کرد. بیهوده نیست که حزب توده ای ایران به سرزنش کار این دوستان ندانم کار پرداخته است.
بی گمان پس از انقلاب آینده، ما یک حزب کمابیش اسلامی خواهیم داشت که حتا کمابیش از “دستاوردهای” جمهوری اسلامی پشتیبانی خواهد کرد. نمی توان به گفتن این که “جمهوری اسلامی از خون ریزترین فرمانروایی های تاریخ چند هزاره ساله ایران بوده است” بسنده کرد. باید درِ گفتگو با هواداران چنین حزبی (که بخشی از رنجبران مسلمان می توانند باشند) را باز کرد؛ باید سخن های آن ها را شنید و شکافت و با داده های تاریخی و زبان تیز برهان با آن برخورد کرد. سخن باید در چارچوب بررسی یک دیدگاه گفته شود و با دلیل باشد.
باید نگرانی دوستان حزب توده ی ایران و نبرد آن ها با تلاش رژیم برای گماشتن سرسپردگان خود در ارگان های رهبری حزبی را جدی گرفت و درک کرد. ولی به این بهانه نمی توان درهای حزب را بسته نگه داشت. این کار اگر چه که خطر آمدن یک گماشته رژیم به درون حزب را کم می کند، ولی همزمان درهای حزب را به روی دوستان نیز می بندد و بدین گونه حزب را اندک اندک از بی هوایی از درون می کُشد.
یک حزب طبقه کارگر اگر بر پایه ایدیولوژی مارکسیسم- لنینیسم و با خرد جمعی بتواند یک خط مشی سیاسی با پیوند دیالکتیکی میان کار اتحادی و دموکراتیک و کار سوسیالیستی برنامه ریزی کند، دیگر هیچ گماشته رژیم، اگر هم به درون حزب راه یابد، نمی تواند کارساز باشد. تندرستی سازمانی حزب را نمی توان تنها با راه کارهای امنیتی فراهم کرد، پاکیزگی ایدیولوژیک و پایبندی به پیوند دیالکتیکی نبرد دموکراتیک و سوسیالیستی می تواند تنها پایندان (ضامن) این کار باشد.
وظیفه ان هایی که می خواهند درفش کاویان را همچنان افراشته نگه دارند، لگد زدن به کسانی که به زیر پا افتاده اند نیست؛ اگر مرهمی نیست، دست کم نباید استخوان لای زخم گذاشت و آنرا چرکین تر کرد. وظیفه دوستان حزب برچسب زنی به ره گم کردگان و یا دشنام به سرسپردگان هم نیست. این گونه شیوه ها بارها آزمایش شده است و بارها ناکارایی خود را در نبرد طبقاتی نشان داده است. نه تنها یک توده ای بلکه هر انسان دادمندی، باید هنگام بررسی اندیشه و کارکرد سیاسی دیگران، ارجمندانه برخورد کند؛ آبروی دیگران را نریزد؛ در باره ی دیگران واژه های زشت بکار نبرد؛ اندیشه هر کسی را می توان با شمشیر برهان شکافت، ولی با خود انسان باید همچون گُلی آسیب پذیر و سوهشمند برخورد کرد. راه درست، جدل ایدیولوژیک با دیگراندیشان و دیدگاه های ناهمسان با ما است. بی آبرو کردن “واپس زدگان” و نابودی “سرسپردگان”، بخشی از نبرد طبقاتی که ما درگیر آن هستیم نیست!