تحولات تاریخی، اقتصادی و شکلگیری طبقات اجتماعی
از میانهی قرن نوزدهم تا دههی ۱۹۲۰، کشورهای اروپای غربی وارد مرحلهی نوینی از تحولات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی شدند. فرایند دولت-ملتسازی، با تمرکز قدرت، ترسیم مرزهای ملی و تعریف تابعیت مدرن، به ملتها شکل تازهای از هویت سیاسی بخشید. در این بستر، طبقهی بورژوازی با تکیه بر سرمایهی صنعتی، مالکیت خصوصی و نفوذ در ساختارهای حکومتی، موقعیت هژمونیک خود را مستقر ساخت. همزمان، تصویب قانونهای اساسی، گسترش نظام پارلمانی، و تدریجیشدن حق رأی عمومی، زمینهساز ظهور دموکراسیهای رسمی شد—هرچند با مشارکتی محدود و سلطهی مستمر نخبگان اقتصادی.
صنعتیشدن، با ایجاد کارخانهها، خطوط راهآهن، و تولید انبوه، شکلی نوین از سازمان اجتماعی پدید آورد که در آن، دو طبقهی اصلی—بورژوازی و پرولتاریا—در مرکز تضادهای اجتماعی قرار گرفتند. بورژوازی، مالک ابزار تولید و تصمیمگیرندهی اقتصادی، در برابر طبقهی کارگر قرار داشت که تنها راه معیشتاش، فروش نیروی کار بود. همین تضاد، ریشهی نابرابری، استثمار و مبارزات اجتماعی در این دوره بود.
در نیمهی دوم قرن بیستم، ساختار طبقاتی مجدداً دگرگون شد. با کاهش اهمیت کشاورزی و گسترش صنعت و فناوری، کشورهای اروپای غربی به قطبهای جدید اقتصاد جهانی بدل شدند. ادغام در شبکهی سرمایهداری جهانی، نهفقط ساختار تولید، بلکه شکلهای قدرت و روابط اجتماعی را نیز بازآرایی کرد. جوامع اروپای غربی از ساختارهای سنتی-روستایی به جوامعی صنعتی، شهری و طبقاتی تبدیل شدند، در حالیکه مفاهیمی چون عدالت اجتماعی، حقوق شهروندی و مشارکت سیاسی، هرچند محدود، به بخشی از گفتمان عمومی بدل شدند.