ریشهها و جدایی کمونیسم و سوسیال دموکراسی در اروپا
📜
اندیشهٔ کمونیسم، نخستین بار در فرانسه و در پیوند با زایش طبقهٔ کارگر نوین پدید آمد. اندیشمندانی مانند سنسیمون، پرودون و فوریه، آرمانهای آزادی و برابریِ انقلاب بورژوایی فرانسه را به سوی سوسیالیسم بردند؛ سوسیالیسمی که بهویژه با پول و مالکیت خصوصی سر ناسازگاری داشت. این گروه که «سوسیالیسم تخیلی» خوانده میشود، بر این باور بود که میتوان با پند و اندرز، سرمایهداران را واداشت تا ابزار تولید را خودخواسته و بهآرامی به دست مردم بسپارند.
در آلمان، بافندگان در سال ۱۸۴۴ در سیلسیا شورش کردند. ویلهلم ویتلینگ (دوزندهای که مارکس نوشتهاش را ستود) و موسی هس (که انگلس را با کمونیسم آشنا کرد)، از پیشگامان اندیشهٔ کمونیستی در آن دیار بودند. مارکس و انگلس در پاریس و بروکسل به نقد دیدگاههای پرودون و ویتلینگ پرداختند و بر این باور شدند که نه یک انقلاب سیاسی، بلکه انقلابی اجتماعی و جابجایی طبقاتی برای دگرگونی ریشهای ناگزیر است.
📜 سرانجام در سال ۱۸۴۸، «مانیفست حزب کمونیست» را نوشتند که «تاریخ همهٔ جامعهها تاکنون، تاریخ کشمکش طبقاتی بوده است» و پرولتاریا را طبقهای دانستند که با آزاد کردن خود، همهٔ انسانها را آزاد میکند. در مانیفست نوشته شد: «همهٔ جنبشهای تاریخی پیشین، جنبشهای اقلیتها یا به سود اقلیتها بودند. جنبش پرولتری، جنبشِ خودآگاه و مستقلِ اکثریت عظیم، به نفع اکثریت عظیم است.»
🏔️ این دو گام برجسته را اندیشهٔ کمونیسم با مانیفست برداشت: نخست، دوری گزیدن از آرمانگرایی نیمهدینی و روی آوردن به برداشت ماتریالیستی از تاریخ؛ دوم، کنارهگیری از باور یکسویه به سیاست و برجستگی نبرد اقتصادی و پیکار طبقاتی. پس از مرگ مارکس، در دههٔ ۱۸۹۰ و سالهای آغازین سدهٔ بیستم، در سوسیال دموکراسی آلمان اندیشهٔ اصلاحطلبی پرورش یافت. ادوارد برنشتاین و سپس کارل کائوتسکی بر این باور بودند که دگرگونی سوسیالیستی تنها در کشورهای پیشرفتهٔ صنعتی شدنی است و رشد نیروهای تولیدی خودبهخود به انجام خواهد رسید.