زنده‏باد بحث بين توده‏اى‏‏‏ها (١١) جفت ديالكتيكى‏‏‏ آزادى‏‏‏ و عدالت اجتماعى‏‏‏

مقاله ١٣٨٧/ ٥

خانم نيلوفر گرامى‏‏‏

از ابراز نظرتان سپاسگزارم. كوشيدم در نوشتار فراهم شده، اشاره‏اى‏‏‏ به ديدگاه‏هايتان داشته و نكاتى‏‏‏ از آن را با شما و همه توده‏اى‏‏‏ها در ميان بگذارم.

برداشت من از ديدگاه شما آنست كه بايد بدون «چپ‏گرايى‏‏‏»، شعارهايى‏‏‏ را در ميان گذاشت كه زمينه عينى‏‏‏ تحقق آن‏ها در شرايط كنونى‏‏‏ وجود داشته باشند. براى‏‏‏ نمونه، در شرايطى‏‏‏ كه طبقه كارگر ضرورت «شعار سرنگونى‏‏‏ رژيم» را هنوز درك نكرده، نمى‏‏‏توان اين شعار را به ميان آورد. چنين شعارى‏‏‏ را شما مصداق “چپ‏گرايى‏‏‏” مورد نظر لنين در “بيمارى‏‏‏ كودكى‏‏‏ چپ‏گرايى‏‏‏ در كمونيسم” مى‏‏‏دانيد.

بر اين پايه شما باور داريد كه در ميان نهادن شعار “طرد ولايت فقيه” «مضمونى‏‏‏ جز روند آزادى‏‏‏ و دموكراتيزه كردن حيات كشور ندارد. ازاين‏رو مى‏‏‏تواند [اين روند] به ايجاد محور اتحادى‏‏‏ عملى‏‏‏ براى‏‏‏ همه نيروهاى‏‏‏ ملى‏‏‏ و دموكراتيك و آزادى‏‏‏خواه عليه ديكتاتورى‏‏‏ ولايت فقيه باشد.»

اگر با برداشت من از مضمون و درونمايه نوشته خود توافق داريد، آنوقت مى‏‏‏توان نكات زير را برجسته ساخت:

١- شعار «طرد ولايت فقيه» به معناى‏‏‏ يك جابجاى‏‏‏ طبقاتى‏‏‏ قدرت سياسى‏‏‏ در جامعه است، كه از ديدگاه ماترياليسم تاريخى‏‏‏، يا تاريخ نبردهاى‏‏‏ طبقاتى‏‏‏، مفهومى‏‏‏ جز تحقق يك “انقلاب” اجتماعى‏‏‏ ندارد و براى‏‏‏ آن مفهومى‏‏‏ ديگر نمى‏‏‏توان پنداشت.

٢- از يك سو، آنگونه كه من ديدگاه شما را درك كرده‏ام، شرايط ذهنى‏‏‏  – آمادگى‏‏‏ طبقه كارگر و توده‏هاى‏‏‏ ديگر –  براى‏‏‏ چنين دگرگونى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ در شرايط كنونى‏‏‏ در ايران وجود ندارد و از سوى‏‏‏ ديگر، گويا به علتى‏‏‏ كه در بالا گفته شد، اين شعار مى‏‏‏تواند به «محور اتحاد عملى‏‏‏» براى‏‏‏ تحقق «روند آزادى‏‏‏ و دموكراتيزه كردن حيات» اجتماعى‏‏‏ تبديل شود. به عبارت ديگر مى‏‏‏توان براى‏‏‏ اين شعار در شرايط مشخص كنونى‏‏ كشور، يك خصلت “اصلاحى‏‏‏” نيز پنداشت.

به قول احسان طبرى‏‏‏ در “درباره منطق عمل، چگونه مى‏‏‏توان به عمل اجتماعى‏‏‏ مبناى‏‏‏ علمى‏‏‏ بخشيد؟” (نامه مردم آذر ١٣٦٠)، روند تكوينى‏‏‏ پديده، يا روند ژنه‏تيك رشد پديده كه «ما را با خبر مى‏‏‏سازد كه جريان از كجا آغاز شده، چه مراحلى‏‏‏ را گذرانده كه اينك به اينجا رسيده»، روندى‏‏‏ با منطق درونى‏‏‏ است. رشد تاريخى‏‏‏ و تكوينى‏‏‏ يك پديده، از منطق درونى‏‏‏ خود برخوردار است. به عبارت ديگر، انسان نمى‏‏‏تواند براى‏‏‏ دست به دست شدن طبقاتى‏‏‏ قدرت سياسى‏‏‏ خصلتى‏‏‏ “اصلاحى‏‏‏” قايل شود و در عين حال مدعى‏‏‏ باشد كه پايبند به منطق ديالكتيكى‏‏‏ است. نمى‏‏‏توان براى‏‏‏ رشد تكوينى‏‏‏، منطقى‏‏‏ بيگانه از خصلت آن پذيرفت. براين پايه است كه طبرى‏‏‏ در آن رساله مى‏‏‏گويد: «تاريخى‏‏‏ و منطقى‏‏‏ با هم يك جفت ديالكتيكى‏‏‏ هستند.»

اگر بپذيريم، و به عنوان اعضاى‏‏‏ حزب توده ايران پايبند به انديشه ماترياليسم تاريخى‏‏‏ و ديالكتيكى‏‏‏، مى‏‏‏پذيريم كه جابجايى‏‏‏ قدرت سياسى‏‏‏ در جامعه طبقاتى‏‏‏ تنها يك مفهوم دارد و آن به معناى‏‏‏ جابجايى‏‏‏ “انقلابى‏‏‏”، يك برش انقلابى‏‏‏ در زندگى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ است. علت تكوينى‏‏‏ اين امر آنست كه با رشد تضاد اصلى‏‏‏ جامعه  – مثلاً در مورد ايران در دوران كنونى‏‏‏، ژرفش تضاد ميان حاكميت و مردم بر سر دو خواست آزادى‏‏‏ و عدالت اجتماعى‏‏‏ كه يك جفت ديالكتيكى‏‏‏ را تشكيل مى‏‏‏دهند -، “بالائى‏‏‏ها ديگر نمى‏‏‏توانند آنطور حكومت كنند كه تاكنون مى‏‏‏كردند، و پائينى‏‏‏ها هم ديگر نمى‏‏‏خواهند آنطور زندگى‏‏‏ كنند، كه تاكنون زندگى‏‏‏ مى‏‏‏كردند” (لنين).

به عبارت ديگر، هنگامى‏‏‏ كه ژرفش تضاد اصلى‏‏‏ اجتماعى‏‏‏ به مرحله‏اى‏‏‏ اعتلا مى‏‏‏يابد كه بالائى‏‏‏ها نمى‏‏‏توانند به “عقب‏ نشينى‏‏‏” از مواضع در اختيار خود تن دهند، بدون آنكه قدرت سياسى‏‏‏ را از دست بدهند، زمان دگرگونى‏‏‏هاى‏‏‏ كيفى‏‏‏ يا انقلابى‏‏‏ فرا مى‏‏‏رسد.

ژرفش و پختگى‏‏ تضاد اصلى‏‏ جامعه آن مرزى‏‏‏ است، كه مرز امكـان انجام “اصلاحات” را از موضع طبقه و لايه‏هاى‏‏‏ حاكم در يك جامعه تشكيل مى‏‏‏دهد. در مورد ايران، مقاومت سرسختانه و خشن ارتجاع در دوران هشت ساله رياست جمهورى‏‏‏ محمد خاتمى‏‏‏ در برابر هر گونه اقدام “اصلاحى‏‏‏” نشان داد، كه ارتجاع در ايران نمى‏‏‏تواند به عقب نشينى‏‏‏ تن بدهد. داستان سرايى‏‏‏هايى‏‏‏ كه ازجمله “سردبير” راه‏توده درباره رژيم سلطنتى‏‏‏ در “يادمانده‏ها” از خود بروز مى‏‏‏دهد، كه اگر چنين و چنان كرده و به عقب نشينى‏‏‏ دست زده بود، آنوقت انقلاب بهمن ٥٧ وقوع نمى‏‏‏يافت را نبايد جدى‏‏‏ گرفت، زيرا تهى‏‏‏ از انديشه ديالكتيكى‏‏‏ است. زيرا ازجمله او نمى‏‏‏داند كه “سرمايه‏دار بايد براى‏‏‏ سودآورى‏‏‏ سرمايه بكوشد و لذا عملكرد او تنها ماسك اجراى‏‏‏ وظايفى‏‏‏ است، كه انباشت و سود براى‏‏‏ سرمايه ديكته مى‏‏‏كنند” (ماركس).

روند تاريخى‏‏‏- تكوينى‏‏‏ رشد جامعه ايرانى‏‏‏  – همانند همه جوامع ديگر و در تمام مراحل تاريخ‏ –   با منطق درونى‏‏‏ خود، همانطور كه طبرى‏‏‏ مى‏‏‏گويد، يك «جفت ديالكتيكى‏‏‏» را تشكيل مى‏‏‏دهد. نمى‏‏‏توان بر درستى‏‏‏ اين برداشت ترديد داشت و خود را پايبند به انديشه علمى‏‏‏ و ماركسيستى‏‏‏ دانست.

بدين‏ترتيب بايد پذيرفت كه شعار «طرد ولايت فقيه»، گذار و يا جايگزين كردن آن، كه فرمول‏هاى‏‏‏ خجولانه‏اى‏‏‏ با همان مضمون هستند، هيچ معناى‏‏‏ ديگر جز جابجاى‏‏ حاكميت، جز سرنگونى‏‏‏ رژيم ندارد. پذيرفتن مضمون و درونمايه “اصلاحى‏‏‏” براى‏‏‏ اين شعار، برداشتى‏‏‏ غيرديالكتيكى‏‏‏ است.

اين اما به اين معنا نيست كه اين شعار با درونمايه پيش‏گفته نمى‏‏‏تواند «محور اتحادى‏‏‏ عملى‏‏‏ براى‏‏‏ همه نيروهاى‏‏‏ ملى‏‏‏ و دموكراتيك و آزادى‏‏‏خواه عليه ديكتاتورى‏‏‏ ولايت فقيه» نباشد. بودنى‏‏‏ كه شما هم مورد تائيد قرار مى‏‏‏دهيد.

اين، شعار دموكراتيكى‏‏‏ است، كه وظيفه طرح آن، عمدتاً وظيفه حزب توده ايران مى‏‏‏باشد. طرح خواست حذف اصل “ولايت فقيه” در سال ١٣٥٨ توسط حزب توده ايران ازاين‏رو درست و بجا بوده است. در اين واقعيت تاريخى‏‏‏ هيچ كس نبايد ترديدى‏‏‏ بخود راه دهد.

اين شعار دموكراتيك به تنهايى‏‏‏ اما نمى‏‏‏تواند پاسخگوى‏‏‏ هـمـه وظيفه‏هاى‏‏‏ حزب توده ايران باشد.

مسئله بر سر اين نكته است كه بايد پيوند اين خواست دموكراتيك را با خواست سوسياليستى‏‏‏ برقرار سازيم. يعنى‏‏‏ بايد به عنوان توده‏اى‏‏‏ها در هر سطر و در هر نوشتار خود، در تبليغات و فعاليت‏هاى‏‏‏ ترويجى‏‏‏ خود، دورنماى‏‏‏ رشد جامعه طبقاتى‏‏‏ ايران را نيز توضيح دهيم و به سود آن موضع بگيريم! چه كسى‏‏‏ به جز توده‏اى‏‏‏ها، به جز حزب توده ايران، به جز جنبش انقلابى‏‏‏ طبقه كارگر بايد به اين وظيفه عمل كند؟ همين امروز عمل كند؟

بحران كنونى‏‏‏ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ جهانى‏‏‏، تنها يك بحران مالى‏‏‏ نيست؛ تنها يك بحران اضافه توليد نيست؛ تنها بحران گرسنگى‏‏‏ و فقر صدها ميليون انسان بر روى‏‏‏ زمين نيست. اين بحران، بحران ساختارى‏‏‏ شيوه توليد سرمايه‏دارى‏‏‏ است! بحران ساختارى‏‏‏ نظام سرمايه‏دارى‏‏‏ است كه پديد آورنده امكان ملموس فاجعه پيش‏رو محيط زيست مى‏‏‏باشد.

براى‏‏‏ اولين بار در تاريخ حيات بشرى‏‏‏، يك شيوه توليدى‏‏‏، شيوه توليد سرمايه‏دارى‏‏‏، خطر امكان نابودى‏‏‏ حيات بشريت بر روى‏‏‏ زمين را پديد آورده و آن را به امكانى‏‏‏ ملموس، واقعى‏‏‏ و عينى‏‏‏ تبديل كرده است.

از اين رو وظيفه امروز حزب توده ايران، از موضع ميهن‏دوستى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ و هم از موضع انسان‏دوستى‏‏‏ و همچنين از موضع و درونمايه هومانيستى‏‏‏ ماركسيسم، وظيفه برقرار ساختن پيوند بين آماج‏هاى‏‏‏ دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ در عمل انقلابى‏‏‏ خود مى‏‏‏باشد.

ايجاد پيوند بين خواست دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ كه جوانشير در “سيماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ حزب توده ايران” عنوان مى‏‏‏ كند، در انطباق كامل است با مواضع لنينى‏‏‏. او آن‏ها را در كتاب نشان مى‏‏‏دهد. نظريات لنين در “بيمارى‏‏‏ كودكى‏‏‏ …” در ارتباط است با تازاندن انقلاب. اين يك چيز است. عنوان كردن دورنماى‏‏‏ رشد ترقى‏‏‏ خواهانه جامعه ايرانى‏‏‏، عنوان كردن دورنماى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏، يك مسئله ديگر. چگونه مى‏‏‏خواهيم طبقه كارگر را به جانبدارى‏‏‏ از نظام سوسياليستى‏‏‏ دعوت كنيم، هنگامى‏‏‏ كه با سكوت درباره دورنماى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ جامعه، اهرم آگاهى‏‏‏ و اقناع طبقه كارگر براى‏‏‏ مبارزه با هدف برپايى‏‏‏ نظام سوسياليستى‏‏‏ را از دست بدهيم؟ نظامى‏‏‏ كه براى‏‏‏ تحقق آن مى‏‏‏رزميم و بايد برزميم تا كارگران را به طبقه كارگر، به طبقه آگاه به حقوق و رسالت تاريخى‏‏‏ خود تبديل سازيم؟ ايجاد پيوند ميان وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏، “چپ‏روى‏‏‏” نيست! عدم پايبندى‏‏‏ به آن، راست‏روى‏‏‏ است. تبديل جنبش كارگرى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ به جنبش كارگرى‏‏‏ غيرانقلابى‏‏‏، تبديل حزب توده ايران به يك حزب سوسيال دموكراتيك است!

باقى‏‏‏ ماندن در سطح طرح خواست تنهـا «آزادى‏‏‏ و دموكراتيزه كردن حيات [اجتماعى‏‏‏] كشور»، تن دادن به بقاى‏‏‏ شرايط حاكم موجود است. خواستى‏‏‏ پوزيتويستى‏‏‏، تائيد آميز براى‏‏‏ شرايط موجود است. خواستى‏‏‏ است رفرميستى‏‏‏. خواستى‏‏‏ است كه ما را در كنار آن نيروها و جريان‏ها قرار مى‏‏‏دهد، كه «محور اتحاد عملى‏‏‏» آن‏ها، تنها جابجايى‏‏‏ “ضدانقلابى‏‏‏” (مخملى‏‏‏ يا با هر شكل ديگر، ازجمله هجوم نظامى‏‏‏ متحد جهانى‏‏‏ آن‏ها!) قدرت سياسى‏‏‏ به سود قشرهاى‏‏‏ مورد نظر خودشان در حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ است. همين و بس. آيا اپوزيسيون راست و سلطنت طلب و “چپ” سلطنت طلب تا “رفرميست” خواستار گذار از سرمايه‏دارى‏‏‏ است؟ خواستار به ثمر رساندن اهداف مردمى‏‏‏- آزاديخواهانه و ملى‏‏‏- ضدامپرياليستى‏‏‏ انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ است؟ البته كه خير. اين اپوزيسيون مى‏‏‏خواهد در بهترين حالت “شرايط فاشيست مآبانه” حاكميت سرمايه‏دارى‏‏‏ را تعديل دهد و همانند حاكميت كنونى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ در ايران اميدوار است بتواند نقش “متحد” كوچك امپرياليسم را ايفا كند. حاكميتى‏‏‏ كه زير سلطه ديكتاتورى‏‏‏ آن شرايط نبرد براى‏‏‏ سوسياليسم همچنان سخت خواهد بود و بدون جانفشانى‏‏‏ دست نيافتنى‏‏‏ است.

در ميان نگذاشتن همزمان “عدالت اجتماعى‏‏‏”، جفت ديالكتيكى‏‏‏ “آزادى‏‏‏”، آن روى‏‏‏ سكه تضاد اصلى‏‏‏ جامعه امروزى‏‏‏ ايران، از سوى‏‏‏ نيروهاى‏‏‏ اپوزيسيون راست و “چپ” خارج از كشور از يك سو، و دفاع از ضرورت اجراى‏‏‏ برنامه امپرياليستى‏‏‏ “خصوصى‏‏‏ و آزادسازى‏‏‏ اقتصادى‏‏‏” و خواست غارت ثروت‏هاى‏‏‏ ملى‏‏‏ توسط اين نيروها  – همانند همتاهاى‏‏‏ داخلى‏‏‏‏شان –  از سوى‏‏‏ ديگر، نشان آنست كه آن‏ها تنها در صدد برقرارى‏‏‏ حاكميت قشرهاى‏‏‏ سرمايه‏دارى‏‏‏ وابسته به خود بر كشور هستند و بس.

اين در حالى‏‏‏ است كه هدف تحول انقلابى‏‏‏ در برابر حزب توده ايران و همه ميهن‏دوستان واقعى‏‏‏، مبارزه براى‏‏‏ به ثمر رساندن اهداف مردمى‏‏‏ و ملى‏‏‏ انقلاب بهمن ٥٧ است، كه راه رشد ترقى‏‏‏خواهانه و سوسياليستى‏‏‏ جامعه را مى‏‏‏گشايد.

برنامه دشمنان انقلاب بهمن، نفى‏‏‏ ضدانقلابى‏‏‏ انقلاب بهمن است. آن‏ها مى‏‏‏خواهند رشد جامعه ايرانى‏‏‏ را به عقب برگردانند و در اين زمينه موفق نيز هستند. در اين زمينه ارتجاع داخلى‏‏‏ و خارجى‏‏‏، ايرانى‏‏‏ و غيرايرانى‏‏‏ همدستان و متحدان طبيعى‏‏‏ يكديگر مى‏‏‏باشند. اين واقعيت عينى‏‏‏ است. نگذاريم ذهنيات، نگرش ژرف علمى‏‏‏ را بپوشاند.

برنامه نيروهاى‏‏‏ ترقى‏‏‏خواه و ميهن دوست، به ثمر رساندن اهداف مردمى‏‏‏ و آزاديخواهانه، ملى‏‏‏ و دمكراتيك انقلاب بهمن ٥٧ است  – و اين جمله را بايد بارها و بارهاى‏‏‏ ديگر تكرار كرد. نه تكرار آيه‏وار، بلكه مستند. بايد ضرورت آن را در هر نوشته‏اى‏‏‏ به اثبات رساند. اين خواست انقلابى‏‏‏ از اين‏رو ترقى‏‏‏خواهانه و ميهن‏ دوستانه و در خدمت منافع مردم و خلق‏هاى‏‏‏ ايران است، زيرا راهگشاى‏‏‏ رشد دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ جامعه ايرانى‏‏‏ است!  زيرا زنده و فعال بودن يا نبودن حزب توده ايران وابسته به پديد آوردن پيوند بين خواست آزادى‏‏‏ و عدالت اجتماعى‏‏‏- سوسياليسم است.

حزب توده ايران البته مى‏‏‏تواند به اتحادهاى‏‏‏ موقت و گذرا نيز تن بدهد.

در شرايط تاريخى‏‏‏ معينى‏‏‏ مى‏‏‏توانند چنين اتحادهايى‏‏‏ ضرورى‏‏‏ نيز بشوند. اين اما به معناى‏‏‏ ترك مواضع خود، به معناى‏‏‏ نفى‏‏‏ وظيفه ايجاد پيوند بين وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ حزب نيست. جوانشير در كتاب پيش گفته “سيماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ حزب توده ايران”، با نمونه دوران جنگ جهانى‏‏‏ دوم، پايبندى‏‏‏ و ضرورت پايبندى‏‏‏ حزب را به ايجاد پيوند بين دو وظيفه دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ در اين دوران نيـز نشان داد و ضرورت آن را مستند ساخت. اين تجربه، سرمايه تجربى‏‏‏ براى‏‏‏ مبارزات امروز حزب توده ايران و نسل‏هاى‏‏‏ جوان توده‏اى‏‏‏ بوده و بايد باشد. اين تجربه، درستى‏‏‏ انديشه علمى‏‏‏ حزب را به اثبات مى‏‏‏رساند.

اولين برنامه حزب توده ايران كه در سال ١٣٢٠ منتشر شد، به گفته رفيق عزيز خاورى‏‏‏ از بيش از ٤ صفحه تشكيل نشده بود. در همين برنامه نيز ضرورت پيوند وظايف دموكراتيك و سوسياليستى‏‏‏ حزب توده ايران نشان داده شده بود و توانست نقش انقلابى‏‏‏ خود را در ايران در كوتاه ترين زمان ايفا سازد. زنده‏ياد جوانشير در “سيماى‏‏‏ مردمى‏‏‏ حزب توده ايران” درباره «جوش خوردن جنبش دموكراتيك با جنبش كارگرى‏‏‏» در اين سال‏ها توضيحات دقيقى‏‏‏ مى‏‏‏دهد. او برجسته مى‏‏‏سازد كه «نخستين مشخصه حزب طبقه كارگر، وفادارى‏‏‏ آن نسبت به امر طبقه كارگر، دفاع از منافع اين طبقه و در پيوند با آن دفاع از منافع همه زحمتكشان است. طبقه كارگر درست به اين دليل در حزب خود متشكل مى‏‏‏شود كه از منافع كوتاه مدت و بلند مدت خود دفاع كند؛ رابطه و تناسب درست ميان وظايف دور و نزديك خود برقرار سازد، متحدان خود را بشناسد و با آن‏ها در درجات گوناگون همكارى‏‏‏ كند. براى‏‏‏ حزبى‏‏‏ كه در شرايط سلطه استبداد و بقاياى‏‏‏ فئوداليسم (در كشورهايى‏‏‏ نظير ما) عليه امپرياليسم مى‏‏‏رزمد، وظايف نزديك به طور عمده عبارت از وظايف دموكراتيك است و وظايف دور، سوسياليستى‏‏‏. اين دو را بايد با دقت علمى‏‏‏ به هم پيوند داد.» (ص ١٦) در ادامه و در صفحه ٢٤ كتاب مى‏‏‏نويسد: «در ايران، بنا به شرايط خاصى‏‏‏ كه در زمان جنگ دوم جهانى‏‏‏ پديد آمد و با درايتى‏‏‏ كه حزب توده ايران در انتخاب درست شعارها و مشى‏‏‏ انقلابى‏‏‏ از خود نشان داد، از همان آغاز، جنبش دموكراتيك با جنبش كارگرى‏‏‏ جوش خورد.»

براى‏‏‏ مستدل ساختن علل اين موفقيت حزب توده ايران، جوانشير (ص ٤٠) در ادامه مى‏‏‏نويسد: «برنامه‏هاى‏‏‏ ما، با اين كه شعارهاى‏‏‏ عام دموكراتيك داشت، هرگز برنامه يك حزب يا جريان بورژوايى‏‏‏ و خرده‏بورژوايى‏‏‏ نبود. برنامه حداقل كارگرى‏‏‏ بود. برنامه‏اى‏‏‏ بود كه وظايف سوسياليستى‏‏‏ و دموكراتيك را به‏طور گسست ناپذير  – آنطور كه لنين توصيه مى‏‏‏كند –  به هم پيوند مى‏‏‏داد و جنبش دموكراتيك و ضدامپرياليستى‏‏‏ عموم خلق را به جلو، به سوى‏‏‏ نبرد با سرمايه‏دارى‏‏‏، به سوى‏‏‏ سمت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ هدايت مى‏‏‏كرد.»

متاسفانه جوانشير اهميت پيوند بين جنبش دموكراتيك و ضدامپرياليستى‏‏‏ عموم خلق، پيوند اين نبرد با نبرد با سرمايه‏دارى‏‏‏، هدايت مبارزه به سوى‏‏‏ سمت‏گيرى‏‏‏ سوسياليستى‏‏‏ را در سطور فوق با خط برجسته و ضخيم ننوشته است، اما خواننده بايد در ذهن خود چنين كند.

آرى‏‏‏ چنين‏ است محتوا و مضمون سياست انقلابى‏‏‏ حزب توده ايران در دورانى‏‏‏ كه بنا به ضرورت شرايط حاكم در دوران جنگ دوم جهانى‏‏‏، سرنگونى‏‏‏ رژيم سلطنتى‏‏‏، آنطور كه جوانشير نوشته، در برنامه «چهار صفحه‏اى‏‏‏» حزب ذكر نشده بود. برنامه‏اى‏‏‏ كه رفيق عزيز خاورى‏‏‏ از آن صحبت مى‏‏‏كنند.

بدون فاصله روشن و قابل شناخت ميان مواضع ما با همه نيروهاى‏‏‏ ديگر اجتماعى‏‏‏، هيچ اتحادى‏‏‏ از محتواى‏‏‏ واقعى‏‏‏ برخوردار نخواهد شد. اين سخن لنين است كه بدون روشن و صريح بودن مواضع ما، اتحادها داراى‏‏‏ مفهومى‏‏‏ مبهم خواهند بود. ما نه در سطح يك متحد، بلكه در سطح يك دنباله‏رو در چنين اتحادهايى‏‏‏ پذيرفته خواهيم شد.

خانم نيلوفر گرامى‏‏‏، اگر برداشت من از ابرازنظر شما، با نظر شما در انطباق است و نظرى‏‏‏ ديگر درباره اين نوشته نداريد، نوشته در “توده‏اى‏‏‏ها” منتشر خواهد شد. از آنجا كه ظاهراً با دوست ديگر، “نيما رحمانى‏‏‏”، در ارتباط هستيد، اگر مايل هستيد، مى‏‏‏توانيد نوشته را در اختيار او نيز قرار دهيد و نظر او را نيز منظور داريد.

دستتان را مى‏‏‏فشارم

فرهاد عاصمى‏‏‏

٣١ فروردين ١٣٨٨