سخنان نغز

احسان طبری

آدمی در این جهان مهمان ناخوانده است

میان زندگی انسانی و جهانی که دریافت و خرد، شورها و سوزهای او را میآفریند از سوئی و جهان بی زبان عناصر و ترکیب و کیمیای آنها از سوی دیگر شباهت کیفی نیست. چرخش پراکندهٔ عناصر چیز دیگری است و نظام خوش پیوند عواطف چیز دیگر. آدمی زاد در برهوت هستی با دریافت گوهر سرشت خود رها شد تا جهانی غریب وناآشنا را به کاشان های مطبوع و دلپذیر بدل کند. به گفتهٔ مارکس نخستین دشمن سهمگینی که آدمی پس از پیدایش خود در برابر یافت «طبیعت» بود و آدمی در این سرای طبیعت می بایست سرنوشت خود را علی رغم یورشهای خونین و مرگبارش بسازد و کار خود را رو به راه کند.

آدمی در جهان «مهمانی ناخوانده» یا بنا به یک واژه زیبای پارسی  «ایرمان»است.

درست مانند عنکبوت که فرزندان خود را به محض زائیدن می خورد، هنوز موجودی زنده را از کتم عدم بدر نیاورده در صدد  است، او را به بازگشتگاه بفرستد.

لذا هستی انسانی، زندگی انسانی را نه افسانه بازگشت به خدایان، نه افسانه بقاء روح، نه افسانه چرخش جاوید مواد، هیچ کدام از پرتگاه عدم خلاص نمی کند. این تسکین های عبث است. زندگی معین انسانی در درهٔ زوال میغلطد و از لحاظ خود این زندگی زوالش قطعی و مطلق است.

آری زندگی انسان معین دستخوش فناست. زندگی یک بار به هر کس داده شده و تنها چند صباحی چشمانی روشن به این قبهٔ فیروزه رنگ خیره خواهد شد و بر این زمینهای زرد فام خواهد پویید و بهره ای از مرده ریگ نیاکان در کیسهٔ جان خود خواهد انباشت و چند روزی، با سرنوشت ویژهٔ خود، در این عرصهٔ تاریخ نام، جلوه گری خواهد کرد و سپس، به عنوان یک انسان، به هیچ بدل خواهد شد.