سخنان نغز

احسان طبری
خواستم انسان باشم و دو سپاه را بر خویش بر انگیختم: ستم و نادانی و آتش از دو سنگر بر خویش گشودم: آشنا و بیگانه. چنگال ددان نداشتم. منقار کرکسان نداشتم. با نیش کینه نبودم. با خارایی در سینه نبودم. از ناورد گریختن نخواستم. با نامرد آمیختن نجُستم. بند حقیقت پای گیرم شد. صُورِ سرنوشت آژیرم شد.
بکوب ای طبّال که دوران چرخش است: گردباد خون بر خاک. طوفان نوح در روح. رزمی است که رُستمانش بایستی. بحری است که سَندبادانَش شایستی، و من شراعم در این کولاک ناچیز است.
بدخواهان نگرانند که تا کی از فشار دشنه برسینه فریاد برآورم. ولی دلاوری در خاموشی است؛ خردمندی در دریافتن است. لب بسته با عزمِ پیمان ایستاده ام. از خواب تا عذاب، بیداری من رعشهٔ چشم به راهی است. و سروشی می گوید با تمام توان رسَنهایِ آینده را بکش تا این سفینهٔ گوهرآمود، از درون موجهای کف آلود، فراتر و فراتر آید.
ای سیمرغ آتشین بَر اَبرهای نیلوفری! پرواز مکن! کُریچه ام تنگ است و آن را گورکنان انباشتن می خواهند.اندکی بپای! چه دانی که تا صبح دیگر درهای کُریچه را بسته نیابی؟
ولی سیمرغ را بال ها از پرواز است.