سوسیال دموکراسی، یک توهم
سوسیالدموکراتها مدتهاست که از جایگاه تاریخیشان بهعنوان حزب کارگری خارج شدهاند. در سال ۱۹۱۶، با ورود به دولت بورژوایی، انتخاب خود را کردند؛ انتخابی که مسیر آینده را روشن ساخت. از آن زمان تا امروز، نقش آنها چیزی جز «سوپاپ اطمینان» سرمایهداری نبوده است: سرکوب مطالبات کارگری به نام «ثبات»، اعطای امتیازات تاکتیکی برای جلوگیری از انفجارهای اجتماعی، و همراهی با موجهای پیاپی سیاستهای ریاضتی، ضد رفاهی و نظامیسازی علیه طبقهی کارگر.
با این حال، پرسش مهم این است که چرا هنوز بخشی از کارگران به آنها رأی میدهند؟ پاسخ در حافظهی جمعی است. بسیاری هنوز خاطرهی ساخت دولت رفاه در دهههای گذشته را با سوسیالدموکراتها و اتحادیهها پیوند میزنند.
در برابر این وضعیت، وظیفهی چپ اروپا روشن است: باید اپوزیسیون واقعی را تقویت کند—نه صرفاً از بیرون، بلکه از درون. باید با اعضای منتقد درون احزاب سوسیالدموکرات و اتحادیهها تماس بگیرد و گفتگو کند، و با طرح پرسشهای مشخص، آنان را به تأمل و تصمیم وادارد: اگر واقعاً به منافع طبقهی کارگر وفادارید، چرا به کاهش خدمات عمومی رأی میدهید؟ چرا جوانان را به جنگ اعزام میکنید؟ چرا بازنشستگی را دشوارتر میکنید؟
از دههی هفتاد، جهتگیری سوسیال دموکراسی تغییری نکرده است: عقبنشینی مداوم از منافع کارگران، توجیه سیاستهای سرمایهدارانه زیر نقاب رفاه، و تلاش برای خاموش کردن هر جنبش رادیکالی از درون. در نتیجه، جوانان، بازنشستگان، بیکاران، و حتی طبقهی متوسطِ در حال سقوط، همه قربانی این روند شدهاند.
با اینکه دولت سوسیال دموکراسی از مشروعیت اجتماعی تهی شده، بهدلیل نبود اپوزیسیون واقعی هنوز در قدرت باقیست.
چپ اروپا باید در درون این ساختارها هستههای مقاومتی بسازد که آمادهی گسست سیاسی واقعی باشند.
آینده از آن کسانی است که آن را میسازند—نه آنهایی که فقط آن را تفسیر میکنند. همانگونه که مارکس گفت:
«فیلسوفان تنها جهان را تفسیر کردهاند؛ مسئله اما تغییر آن است.»