قوه ادراكه چگونه عمل مي كند؟

در تئورى ديالكتيكى مفاهيم تضاد، وحدت، تاثيرمتقابل وغيره، مقولاتى با معناى بكلى متفاوت از آنچه در انديشه منطق صورى دیده می شود، هسنتد. شيوه نگرش به مفاهيم و درک مضمون آنها در ديالكتيک از عمق تفاوت اين دو سيستم حكايت مي كند. اين مفاهيم در انديشه تعقل صورى تنها به مثابه روندهاى متجزا و منفرد درک مي شوند با حيطه تاثير محدود، ولی در انديشه ديالكتيكى اين مفاهيم تنها زمانى درک مي شوند كه به مثابه عملكردها در كليت روندها فهميده شوند. از اينرو به کمک انديشه ديالكتيكى، واقعيت عميقتر و همه جانبه تر انعكاس مي يابد. “تضاد” سرد و گرم در انديشه تعقل صورى، تنها به تقابل درجه گرماى متفاوت محدود مي شود. ديالكتيک در اين “تضاد” بهم پيوستگى بهم تنيدگى سرد و گرم، يكديگر را موجب شدن را هم مورد توجه قرار مي دهد.
اگر چنين است، پس چرا منطق صورى، باوجود نارسائى آن براى درک و توضيح حقيقت، كماكان بر انديشه عاميانه و همچنين بر انديشه علمى ی غيرديالكتيكى حاكم است؟ باید روند تاريخى ايجادشدن اين منطق در دوران رنسانس را دنبال كرد.
دوران رنسانس، دوران گذار از فلسفه ايده آليسم ذهنى به ايده آليسم عينى است. در اين دوران رشد علوم موجب آن شد كه شناخت عينيت خارج از ذهن، به طور منظم عملى گردد، بررسى قانونمندى هاى آن براى درک طبيعت پيرامون و خود انسان، به عنوان بخشى بى واسطه و بلافصل از طبيعت، شناخته و درک شود. كشفيات علوم در همه زمينه ها اين راه را مى گشود و هموار مى كرد. به ويژه در علوم دقيقه، مثل رياضيات وغيره منطق صورى كشش و توانمندى خود را نشان داد و جاى خود را در انديشه علمى باز كرد و به دست آورد. بدينترتيب، منطق صورى به يكى از پايه هاى اسلوبى نظريه شناخت دوران طلوع نظام سرمايه دارى تبديل شد.