نظريات پسامدرنيستى توجیه گر نظام بهره کشی سرمایه داری و استعماری امپریالیستی

نظريات پسامدرنيستى با هدف نفى “امكان“ تحليل جامع واقعيت حقيقت توسط انديشه پايبند به ماترياليسم تاريخى و ديالكتيكى مى پردازند.

براى آنكه انديشه در مرز منطق صورى باقى بماند، نفى امكان تحليل جامع كل واقعيت توصيه مي شود، زيرا كليت گويا “داستان بزرگ“ است كه هميشه به استبداد ختم مي شود.

نفى ساختار طبقاتى جامعه سرمايه دارى در نظريات پسامدرن و القاى اين نظر كه گويا جامعه از ساختارها و سيستمهاى يكسانِ در كنار هم ساخته شده است، يا تقسيم جامعه به بخش اقتصادى و مسائل روزمره زندگى، تحت عنوان “تئورى ارتباطات“؛ و يا نفى ارتباط درونى ميان زيرسيستمها در ساختارهاى جامعه به نفى نقش عمده و غيرعمده لحظات هستى اجتماعى مى پردازد.

اين نظريات زمينه بروز سرخوردگى و ياس براى شناخت واقعيت را بر اذهان بخش بزرگى از روشنفكران در سالهاى اخير و به دنبال فروپاشى كشورهاى سوسياليستى در اروپا غالب كرده است. بجاى بررسى علل نظرى، سياسى، اقتصادى، فرهنگى، نظامى و ديگر علل شكست تجربه سوسياليستى در اروپا، اين نظريات از روشنفكران تسليم و قناعت فكرى به آنچه آنها اعلام مى دارند، طلب مى كنند.

ضرورت پذيرش “واقعيت امر“، و كوشش براى برخورد به مسائل و مشكلات برپايه آنها القاء مى شود، غيرقابل حل بودنِ بحران ساختارى حاكم بر سرمايه دارى انكار ناپذير است.

اين نظريات موعظه مي كنند كه پرسش درباره بهم پيوستگى – بهم تنيدگى علت و معلول در پديده ها و حقيقت در بحثهاى نظرى و فلسفى كنار گذاشته شود. همه اين كوششها براى منحرف ساختن انديشه از پايبندي به كليت حقيقت انجام مى گيرد.

شناخت بهم پيوستگىِ در حال شدنِ تاريخ، به ويژه شناخت راه حلهاى ممكن براى آينده جامعه بشرى، تنها به كمك درك ديالكتيكى اين بهم پيوستگى بهم تنيدگى و به ويژه شناخت و درك قانونمندى تغييرات آن كه در ارتباط با رشد نيروهاى مولده قرار دارد، ممكن مي گردد.