نه مشت کوبان، نه نیش زبان در برخورد با یاران!

مقاله ۳۷/۹۹
۵ آبان ۱۳۹۹، ۲۶ اکتبر ۲۰۲۰

بیا که نوبت صلح است و دوستی و وفاق
که با تو نیست مرا جنگ و ماجرا (حافظ) 

پیش گفتار

به تازگی دبیرخانه حزب توده ی ایران در باره ی برخورد زشت برخی از هواداران حزب با مخالفان (ناهمسویان) دیدگاه حزب نوشته است که “حزب تودۀ ایران بشدت مخالف هتاّکی و برخوردهای دور از اخلاق و ادب سیاسی حتی با مخالفان حزب می باشد. رعایت فرهنگ انسانی و مترقی در برخورد های نظری و سیاسی از جمله ضروریات پایبند بودن به آرمان و فرهنگ مترقی ای است که حزب ما در نزدیک به هشت دهه گذشته برای تحقق آنها رزمیده است”.

انگار ساختمان باور برخی ها به آن اندازه شکننده است که با یک تلنگری ریزش می کند و درهم می ریزد. انگار برخی ها  کوه برهان دیگران را آن چنان سر به آسمان کشیده می بینند که چاره ای فرای دشنام برای مرهم گذاشتن به روی زخم ناتوانی و درماندگی خود نمی بینند.

باید افزود که هر چند که حزب توده ی ایران با دلیری و بی‌باکی با یادداشتی کار این گونه هوادارها را نکوهش کرده است، ولی این گونه هوادارها کم و بیش در همه ی گروه های “چپ” و “راست” جای خوش کرده اند. آن ها با درشت خویی و زشت گویی خود، گروه هایی را که ایدیولوژیک همسانی دارند از هم دور می کنند و گناه بخش بزرگی از پراکندگی ”چپ”سوسیالیستی بر دوش آنها سنگینی می کند.

بگذارید در زیر نگاهی به چگونگی رفتار یک هوادار خشک و سازه های نادرست زندانی شدن در یاخته تنگ یک سویه نگری در چارچوب بسته یک گروه داشته باشیم.

چگونگی رفتار یک هوادار خشک اندیش

روشن است که همراهی هر کسی با یک گروه و همگامی و هم اندیشی با دیگران، کارایی دیدگاه و کنش اجتماعی- سیاسی او را نیرومندتر می کند. ولی برای برخی ها بودن با یک گروه، نیازی بیش از این است؛ سخن از بودن و یا نبودن است؛ دلبستگی و وابستگی به یک گروه تا آن جا در تاروپود و هستی آن ها ره یافته است که خود یک هدف می شود، هدفی که برای رسیدن به آن از هر دستاویزی می توان سود جست.    

کسی که این گونه است، گروه خود را “ما” و در برابر دیگران “آن ها” می بیند؛ انهایی که نه تنها با “ما” نیستند، بلکه ضد “ما” هستند.

یادآوری این نکته سودمند است که “ما” یک مقوله تاریخی است. برای نمونه توتم ها در جامعه ی نخستین، نمادهایی بودند که همچون آرم گروهی برای نشان دادن “مایی” یک خانواده، قبیله و یا تبار به کار برده می شدند. در روند پیدایش جامعه ی طبقاتی، “ما” سرشتی طبقاتی هم به خود گرفت.

به همین گونه “ما شدن” این گونه هواداران در یک گروه، به آن ها نام و نشانی (هویتی) گروهی می دهد که نه تنها فراتر از “ما” طبقاتی آن ها است بلکه از دیگر نقش هایی که در جامعه دارند بر جسته تر می شود. 

این گونه هوادار که به خواست خود برای انجام کاری با دیگران به یک گروه می پیوندد، به دو دلیل گوناگون گروه خود را دوست دارد. نخست این که پذیرفته شدن در گروه و با گروه بودن، حس خوبی در او می آفریند (normative social influence) و دوم این که او می اندیشد که گروهش اندیشمند و خردمند است و به همین دلیل به پاسخ های گروه به پرسش های چالش برانگیز باور دارد (informational social influence).  

برای سپاس گزاری از حسی که گروه در این گونه هوادار می آفریند، او دوست دارد که همنوا و هم رنگ  با دیگران در گروه خود داشته باشد. او تلاش می کند که با الگوسازی از اندیشه، رفتار و کردار دیگران در گروه، خود را همانند آن ها سازد و می کوشد که با خوش زبانی، کاسه لیسی، فرمانبرداری و گوش شنوی خود را پیش رهبران گروه نازنین و گرانمایه کند.

گروه اندیشی (Groupthink) هنگامی رخ می دهد که عضو گروه برای همسویی با آنچه که او می اندیشد اندیشه گروه هست، به دگرگونی دیدگاه خود می پردازد. باور به شکست ناپذیری و درست اندیشی همیشگی گروه، این گونه هوادار را وا می دارد تا برای پاسبانی از یگانگی و هم اندیشی گروه، به خودسانسوری و دیگران سانسوری بپردازد. داشتن نگرش منفی او در باره ی کسی که دیدگاه همسانی با گروه ندارد بر این پندار نادرست سوار است که گویا دیدگاه همه ی عضوهای گروهش در باره هر چالشی یکسان است.         

پشتیبانی از ارزش های گروه در برابر رخنه و “یورش” برونی ها و باوراندن و پذیراندن  دیگران به درستی راه خود به هر شیوه، وظیفه ای است که این گونه هواداران برای خود مهم می دانند. برای همین هم این گونه هواداران، آن هایی را که گستاخی مرزشکنی به خود می دهند گوشمالی می دهند و وظیفه خود می دانند که به کسانی که به تازگی به دنیای درونی این گروه گام می گذارند، “پندار، رفتار و کردار” درست را بیاموزند.

هنگامی که گفتگوهای پویا و بی مرز در گروه نهادینه نشود، خواست این گونه هوادار به پذیرش نگرش بنیانی خود و نپذیرفتن دیدگاه های ناهمگون بیشتر می شود (Group polarization).  

این گونه هواداران چون که می پندارند حقیقت را یافته اند، اگر دادوستدی با دیدگاه های دیگران داشته باشند، نه برای یادگیری و روشن کردن سویه های یک پدیده از زاویه های گوناگون بلکه برای نپذیرفتن آن است. آن ها دوست دارند، تنها و ناب باشند تا با دیگران کار کنند. این گونه هواداران برخورد اندیشه ها را همچون تشک کُشتی می دانند که باید در آن پشت دشمن را به خاک رساند. آن ها هر ناهمسانی حتا کوچک در دیدگاه ها را تضادی آشتی ناپذیر می پندارند. “آن که با ما نیست بر ماست”.   

یک  گروهی که به باور خود به حقیقت دست یافته و بدین گونه بهم پیوسته و همبسته شده است، کم و بیش بسته است. این گونه هواداران، نگهبانی گذرا از هستی گروه بسته خود را، برتر از سود پایداری می دانند که برخورد دیدگاه ها برای طبقه اشان می آفریند.   

اگر شمار این گونه هواداران در یک گروه بسیار شود، می توانند جلوی پیشرفت دیدگاه های گوناگون در گروه را بگیرند که برایند آن گرفتن تصمیم های نادرست در گروه می تواند باشد.   

اگر رفتار این گونه هواداران تا به آن اندازه گسترش پیدا کند که همچون بهترین شیوه ی کار سازمانی در گروه پذیرفته شود، به آن هنگام مانند سازمان مجاهدین خلق می تواند آن چنان بسته باشد که مانند دین پرستیده شود و پیام رستگاری برای پیروان خود داشته باشد. این گونه گروه، با پاکیزه خوانی و آسمانی دانستن خود، جلوه های زیبای خود را همچون طاوس به نمایش می گذارد تا گوشه های کمتر زیبای خود را بپوشاند. پیوند عاطفی عضوهای چنین گروهی بر پایه بینش ها، ارزش ها و آرزوهای مشترکی پایه ریزی می شود که هم بستگی درونی را میان این عضوها آن چنان نیرومند می کند که جستجوی حقیقت در سایه می افتد و خمودگی در آغوش گرم و نوازش گر گروه شور کنجکاوی را می کُشد.

گروه بسته نیازی به پاسخ به خرده گیری های دیگران نمی بیند و اگر گهگاهی چیزی بگوید بیشتر به انگ زدن و دشنام می پردازد تا پاسخ به پرسش های تیز و ژرف.

برای ”چپ”سوسیالیستی هدف گفتگو همواره این بوده است که با نشان دادن تناقض درونی یک دیدگاه، آگاهی سیاسی کارگران را بالا ببرد. یک گروه بسته اما به جای کنجکاو بودن و بالا بردن آگاهی سیاسی هموندان (عضوهای) خود، می تواند آن چنان کوته نگری خود را پنهان کند که شکست را چندین بار تجربه کند.  

بگذارید در دنباله این نوشته به این بپردازیم که چرا همه ی گروه ها باید تلاش کنند که جای را در خانه خود برای این گونه هواداران تنگ کنند که به راستی هم با داشتن چنین دوستانی، نیازی به دشمن نیست.

چرا برخورد دیدگاه ها مهم است

هیچ گروه سیاسی در درون و برون خود نمی تواند از گفتگو با دیگران و برخورد با دیدگاه های آن ها پرهیز کند. برای به دست گرفتن هژمونی فرهنگی، ”چپ”سوسیالیستی نیاز به همراهی لایه های میانی دارد و برای کشاندن این لایه ها به سوی خود، باید با دیگران به جدل ایدیولوژیک بپردازد و برای انجام پیروزمندانه این کار کسانی در درون خود ”چپ”سوسیالیستی باید به کلنجار با بزرگان و به چالش کشیدن باورهای سست ولی ریشه دار بپردازند.

بنابراین، نباید از برخورد با دیدگاه رفیقانی که دیدگاه ناهمتایی (متفاوت) با ما دارند ترسید و آن را با پیش داوری به دور انداخت. نباید دیدگاه های دیگران را همچون آشوبی در نظام اندیشه خود دانست و خود را از کمک به روشن سازی سویه ها گوناگون یک پدیده بی بهره ساخت. “رازی را دریابم بهتر كه خديو كشورى باشم”.

ولی بدبختانه در میان ما هنوز هستند کسانی که به شیوه نگارش بی فرهنگ، نافرهخته و نابخردانه گرایش دارند و برخورد پویای دیدگاه های درونی را تضاد آشتی ناپذیر می دانند و شکاف ساختگی در درون جنبش می سازند. این دسته از پاسخگویی به پرسش های ژرف در باره ی گره های کور دیدگاه ها می گریزند؛ اگر چه این گریز، کار آسانی است، ولی برای آن کس که در راه بهروزی رنجبران می رزمد، کار درستی نیست.

اگر هواداری توان پاسخگویی به خرده گیری ها و انتقادها را به شیوه دموکراتیک و رفیقانه نداشته باشد، خواه نا خواه با جلوگیری از پیشرفت تئوریک و روند پویایی، از توان ایدیولوژیک گروه خود می کاهد. گریز از برخورد با دیدگاه ها گروه را یکپارچه نمی کند، بلکه بسته بودن گروه را نیرومند و تک روی رهبران آن را آسان تر می کند. تنها راه پاسبانی از یکپارچگی یک گروه، فراهم کردن چارچوب برخورد آزاد و دوستانه دیدگاه ها است. 

البته همه باید کوشش کنند که دیدگاه های خود را با دلیل، زبانی پاک و تهی از دشنام و دشمنی در میان بگذارند. باید به یاد داشت که وابسته خواندن یک انسان سیاسی دیدگاه او را نابود نمی کند، همان گونه که با کشته شدن یک اندیشمند، دیدگاه او ناپدید نمی شود و از میان نمی رود. «خاموشی مرگ من رساتر از آن بانگی است که می‌خواهيد اکنون خفه‌اش کنيد.»

شیوه بازتاب درونی پدیده ها و رویدادهای برونی در اندیشه ی انسان ها گوناگون است. بنابراین هر دیدگاهی برای خود هوادارانی می یابد که به آن باور دارند. اگر یک دیدگاهی نمایندگی انسان های بسیاری را در خود نهفته نداشته باشد، برخورد با آن اگر کاری بیهوده نباشد، دست کم کار زمان بری است که همسنگی میان نیروها را در پهنه نبرد دگرگون نمی کند. بنابراین، به یک دیدگاه ناهمخوان، باید با برهان های درست پاسخ داد و اگر سخن از کژدریافتی است، باید آن را با آوردن و نشان دادن داده های گوناگون به دریافت درست راهنمایی کرد. باید به یاد داشت که گفتگو میان انسان ها بسیار بغرنج و پیچیده است.

زبان از بهترین و برجسته ترین افزار گفتگو میان انسان ها است. اما با همه ی توانایی هایی که زبان برای پیوند انسان ها فراهم کرده است، هنوز باید از سرند (غربال) فرستنده بگذرد و سپس پس از گذر از سرند گیرنده پیام خود را برساند.  

پس آن چه که گفته می شود، مانند یک فرمول ریاضی بی آن که دگرگون شود، دریافت نمی شود. بلکه پس از گذر از سرندهای گوناگون، چه بسا آن چه که فرستنده می خواست بگوید، با آن چه که گیرنده دریافت کرده است با هم هم خوانی نداشته باشد. هنگامی که سخن از دادوستد دیدگاه های پیچیده است، این دشواری حتا برجسته تر می شود. بنابراین، یک دیدگاه سیاسی پس از پیش گزاری، باید با روبرو شدن با پرسش های بسیار گیرندگان پیرامون خود، پیوسته و همواره زنگ زدوده و برّاتر و تیزتر شود.  پس کسی که دانه ای در زمین گفتگو کاشت، باید بداند که شاید این دانه به درختی که او می خواست به بار بیاورد دگرگون نشود. از همان آغاز باید آماده باشد تا جلوی پیشرفت درخت کژدریافتی (miscommunication) را در دیگران بگیرد تا شاخه های بدگمانی را گسترده نکند. 

بنابراین، کسی که نمی خواهد از برخورد با دیدگاه دیگران بگریزد؛ کسی که نمی خواهد با هر شیوه ای حتا زشت خود را پیروزمند از “جنگ” میان دیدگاه ها بیرون آورد، باید گفتگو کند و برای روشن سازی دیدگاه خود افزارهای دیگری فرای زبان ندارد و باید آن را جدی بگیرد و در کاربرد آن بسیار نکته سنج و ریزبین باشد.  

شیوه برخورد با دیدگاهی که در اردوگاه طبقه کارگر خود را به نمایش می گذارد با برخورد با دیدگاه دشمن طبقاتی همسان نیست. سخن بر این نیست که به دشمن طبقاتی باید ناسزا گفت. نه، برخورد با هر دیدگاهی باید با زبانی پاک و نگارشی ارجمندانه انجام شود، یک مارکسیست انقلابی به آن اندازه افزار در گنجینه ی برهان خود دارد که نیازی به دشنام و بد دهنی حتا در برابر دشمن طبقاتی نمی بیند. 

بگذارید در زیر به این بپردازیم که مرز آشتی پذیری و آشتی ناپذیری دیدگاه ها را باید در کجا کشید. 

مرز گروهی یا طبقانی

روشن است که نیروهایی که در باره پرسش های چالش آور میهن ما با هم دیدگاه همسانی دارند، برای نیرومندتر کردن و پربار کردن کارایی برنامه خود، باید به دور هم زیر یک چتر گرد آیند تا تواناتر شوند.

سخن بر این نیست که هر گونه “ما” شدن با دیگران نادرست است. سخن بر این است که برای یک مارکسیست انقلابی این مرز میان “ما” و “آنها” در کجا باید کشیده شود.

روشن است که  ایدئولوژی، تاریخ، پندار و رفتار مشترک عضوهای یک گروه در سالیان دراز، سازنده یک فرهنگ مشترکی میان آنها می شود که همبستگی و هم پیوستگی میان آنها را نیرومند می کند.

 ولی این همکاری و همگامی نباید ما را از هم اندیشی با دیگر نیروهای پرولتری در باره آینده جنبش دور کند و به بهانه ای برای گروه بندی دگرگون شود. گروهی که پویا و جویا است، نمی گذارد که این فرهنگ سایه بر هم اندیشی و همکاری با دیگر نیروهای کارگری بیندازد.  
فرهنگ درونی یک سازمان کارگری باید پیرو و پردازه فرهنگ طبقاتی کارگری باشد، نه جدا و مستقل از آن و برای خود.

سازمان کارگری، گردانی سازمان‌یافته پیشاهنگ از روشن اندیشان رنج کش و رنجبران اندیشمند است که برای رهایی رنجبران از بهره کشی می رزمد. در این سازمان جایی برای هواداران طبقه های بهره کش نیست، ولی اندیشه ای‌ باز بر پایه خرد جمعی دارد و در برابر دیگر نیروهای پرولتری؛ خشک نیست، روان است؛ ایستا نیست، پویا است؛ نرمش و سازش می کند. این سازمان دلسوز، همدرد، همدل و همزبان، همساز، همسو، همراه طبقه کارگر است و با سرفرازی در جنگ میان “کار” و “سرمایه ” همرای آن ها جنبش را رهبری می کند.

هدف، پاکیزگی ایدیولوژیک و جانبداری طبقاتی ماست. هر هدف دیگری کژراهه است. پس اگر هنگام نگرش به پدیده ها و رویدادها جانبداری طبقاتی به شیوه دیالکتیکی به کار برده شود، آن زمان ناهمتایی دیدگاه ها نمی تواند به خودی خود بازدارنده و راهبند گفتگوی دوستانه میان ما شود. 

جای دارد که ”چپ”های سوسیالیستی مرز گذاشتن طبقاتی میان دوستان و دشمنان را از بورژوازی یاد بگیرند.  

هنگامی که به بورژوازی جهانی نگاه می کنیم در می یابیم که آن ها در برابر طبقه ای که می تواند در برابر چپاول گری و بهره کشی آن ها بایستد مرز طبقاتی می گذارند. از ژاپن تا کره جنوبی؛ از انگلستان تا استرالیا؛ از امریکا تا کانادا؛ از آلمان تا فرانسه؛ بورژوازی همه ی این کشورها در برابر طبقه کارگرهمچون یک طبقه یگانه، همگام و همدست کار می کنند – هر چند که در درون خود هیچ گاه از برخورد دیدگاه ها پرهیز نکردند و نهراسیدند. همه ی لایه های بورژوازی جمهوری اسلامی نیز با همه ی جنگ درونی که شاید در میان شان باشد و هست، ولی مرز را در پاسبانی نظام می گذارند. یعنی هنگامی که می اندیشند که پایه های نظام در لرزش است، همچون گردانی همدوش و همپای هم گام به نبردگاه می گذارند و در برابر دشمن ایستادگی می کنند.

مرزی که هواداران سوسیالیسم و طبقه کارگر باید میان خود و دیگران بکشند نیز باید از همین گونه باشد. نباید روشن اندیشان، فرهیختگان و درست کاران ”چپ”سوسیالیستی به بهانه ی پشتیبانی از گروه خود به پراکندگی در جنبش دامن بزنند و بدین گونه نیروی ”گردان” رزمنده طبقه کارگر را که باید همبسته، هم پیمان و یک پارچه باشد کم توان کنند.

هم اکنون که روشن شد که کسانی که در اردوگاه طبقه کارگر با ما هم خانه هستند از دوستان ما هستند، پس به این بپردازیم که انتقاد درون جنبش چگونه باید باشد. 

چگونگی برخورد دیدگاه ها و انتقاد درون جنبشی

هنگامی که مرز “طبقاتی” باشد، ما به سوی یک گروه دیگر سوسیالیستی با کمان بدگمانی نشانه نمی گیریم بلکه اندیشمندان آن را به چای نوشی مهمانی می کنیم.   

به جای انگ زدن به همدیگر، باید با گفتگو و هم اندیشی برای چالش های جنبش راه چاره یافت. ما باید به برخورد آزاد دیدگاه ها در درون جنبش کارگری که هر کدام روشنی به سویه های گوناگون پدیده ها می اندازد خوش آمد بگوییم. بدین گونه ما به دریافت سرشت درونی و نادیدنی پدیده ها نزدیک تر خواهیم شد و با تحلیل درست رویداد ها در نبرد با دشمن طبقاتی پرتوان تر می شویم. 

با برخورد بی تنش و ارجمندانه دیدگاه ها، نه تنها باید با دلگرمی و فروزش روبرو شود بلکه باید برای آن جای شایسته ای در درون جنبش فراهم کرد. و گرنه اگر یک دیدگاه فرمانروا، به چالش کشیده نشود می تواند همچون جوجه پرنده ای در لانه ی خود چنان جای خوش کند که هرگز خواست و توان پرواز و روبرو شدن با بادهای سهمگین روزگار را نیابد.

برجسته ترین نکته، فراهم کردن یک چارچوب دوستانه برای گفتگو در باره ی آن پرسمان و جستاری (موضوعی) است که گفتگوکنندگان درگیر آن هستند. چارچوب دوستانه به همه انگیزه می دهد تا گام به یک گفتگوی دشوار در باره ی چالشی سخت بگذارند، بی آن که از برخورد نارفیقانه و خشمگین دیگران بیم و پروا داشته باشند. 

می توان این کار دشوار را با کاربرد برخی از شیوه های گفتگوی سازنده کمی آسان تر کرد.

برخی از جستارهایی که برای ما خیلی برجسته است، می تواند خون ما را به جوش آورد و ما را وادارد که با دیگران به تندی، کنایه آمیز یا با دشنام و ناسزا برخورد کنیم. خشم و کنایه زنی خود را باید افسار زد، چرا که این کارها رفتارهای واگیری هستند که به دیگران تراوش و رخنه می کنند و گفتگو را به کژراهه می کشانند. با رام کردن خشم می توان تلاش کرد و دریافت که درون مایه سخن دیگری چیست. هر کسی خود باید راه درست انجام این کار را بیابد.  

هر کس باید تلاش کند تا دیدگاه خود را با نگاه دیگری بازبینی کند و دیدگاه او را با نگاه خود او بررسی کند. این کار کمک می کند که تا دیدگاه خود را روشن تر به پیش گذاشت و ریشه و زمینه دیدگاه دیگری را بهتر یافت.

خرده گیری و انتقاد باید دلسوزانه، رفیقانه، ارجمندانه، مشخص، سازنده، با انگیزه ی برا کردن تیغ تئوری و روشن کردن برنامه نبرد باشد. این تنها زمانی شدنی است که ما یاد بگیریم که دیدگاه های گوناگون درون جنبش کارگری را با جانبداری طبقاتی و نه از روزنه تنگ پیش انگاشت های گروهی بررسی کنیم. حق هر انسان و از میان آنها یک هوادار ”چپ”سوسیالیستی هست که گوشه هایی از خط مشی دیگران را نپذیرد و به آن خرده گیرد. ولی انسان باید با پروا و دور اندیشی سخن بگوید و در باره ی دیدگاه دیگران با دادگری داوری کند و تنها با سنجه های (معیارهای) طبقاتی آن ها را ارزیابی کند.

انجام پیروزمند این کار نیاز به گرد آمدن همه ی ما دور میز گفتگو دارد. آن چه که ما امروز با آن روبرو هستیم برایند شرایط عینی و ذهنی روز نیست بلکه باری مانده بر دوش ها از گذشته است که هیچ کدام از ما گستاخی رهایی از آن را به خود نداده است. چشمان ما امروز از گذشته تیزتر، روشن تر و بهتر می بیند، ولی بدبختانه ما هنوز چشم افزار (عینک) گذشته را به دور نیانداخته ایم.

یک رفیق ”چپ”سوسیالیستی باید جانبداری طبقاتی را در انتقاد خود از یک خط مشی از یاد نبرد و همیشه دیدگاه، رویکرد و اندیشه را نقد کند و نه اندیشه گر را. هنگام گفتگو، باید گوینده را از خود جستار گفتگو جدا کرد. گفتن این که فلانی این سخن  را برای شستن گناهان جمهوری اسلامی می گوید و یا این که فلانی این نکته را برای به دست گرفتن فرمان رهبری برجسته می کند، نه کمکی به چاره جویی و نه به نزدیکی گفتگوگران به هم می کند. به جای نشان دادن ناآگاهی، نادانی و بی خردی دیگری، باید نیروی خود را برای آشکار کردن ناسازگاری ها (تناقض) در دیدگاه او به کار برد و همچنین تلاش کرد که پاسخی شایسته و پایدار برای پرسش هایی که دید انسان را به چالش می اندازد یافت. پرسش ها در باره ی دیدگاه دیگری باید با کنجکاوی و ارجمندانه باشد.  

گفتگو باید با برنامه ریزی انجام شود و نکته هایی که در دیدگاه ها با هم همخوانی ندارد دسته بندی شود و بر پایه برجستگی شان در دستور کار گفتگوهای سازمند گذاشته شود. پس از هر نشست باید نکته های کلیدی گزارش دهی شود. در هر کجایی که دو سوی گفتگو به دید یکسانی رسیده اند، باید آن را برجسته کنند تا نیروها به روی آن چه که همچنان ناهمخوان است به کار برده شوند. گره های کور گفتگو را باید روشن ساخت و برای گفتگو در باره ی آن ها زمان بندی کرد و پیشنهاد سازنده داد.

پایان سخن

درد این است که برخی از رفیقان دانش دیالکتیک مارکسیستی را در کتابخانه جا گذاشته اند و با دشنام و انگ با دیگران برخورد می کنند. این ها به بیشه ی بی ریشه می مانند که با هر بادی به سویی می دوند و سری کنجکاو برای کندوکاو پدیده های ژرف ندارند.    

برخی دیگر هم از این گونه برخوردهای نارفیقانه چنان دلگیر هستند که به خواست خود، خود را ”خانه نشین“ کرده اند. رویکردی که از برخورد با دیدگاه های دیگران پرهیز می کند و همچون لاک پشتی سر به لاک خود فرو می برد و یا مانند کبکی سر در برف پنهان می کند تا آن ها را نادیده بگیرد درست نیست. این خانه نشینی خود خواسته، سر فرود آوردن در برابر بدزبانان و دریدگانی هست که با اندیشه خشک خود ویژگی های کنجکاوی و پویایی یک گروه را از بین می برند و اندک اندک آن را از سرشت انقلابی و توانایی انجام دگرگونی های بنیادین تهی می کنند. باید با پافشاری روی شیوه های درست گفتگو، زشت گویان و انگ زنان را واداشت که یا پسندیده و دوستانه سخن گویند و یا این که به جای خانه نشاندن دیگران خود در خانه نشینند.

ما باید با واکاوی همه ی سویه های یک رویداد و یا پدیده به سرشت درونی چرایی جلوه های آن پی ببریم و پیشامدها را دریابیم و پسامدها را پیش بینی کنیم.

هم اکنون گرو های گوناگون ”چپ”سوسیالیستی سرگرم کنش های جداگانه و سوای هم هستند، ولی برای پیروزی ما به یگانگی در برابر دشمن طبقاتی نیاز داریم .  

اما پیش از چیدن میوه ی این یگانگی، باید درخت همکاری و هم اندیشی در زمین گفتگو کاشته شود.

برای از میان برداشتن پراکندگی،‌ باید شرایطی فراهم کرد که در آن دسته های گوناگون ”چپ”سوسیالیستی بتوانند با هم بی آلایش و بی هیچ پیش داوری به گفتگو بپردازند. همه ی این گروه ها باید بدانند که گردآوری و سازماندهی نیروهای گسیخته دور میز گفتگو، می تواند بزرگترین پیش کش به رنجبران و بدترین ضربه به دشمن طبقاتی باشد.

بی ریب دشمنان طبقه کارگر و دیگر رنجبران با آبیاری و کودپراکنی خود در دشت بدگمانی، نهال ناهمسانی دیدگاه را به درخت تلودار دشمنی دگرگون می کنند. هیچ تردیدی نیست که روند برخورد سازنده و ارجمندانه با دیدگاه های هم دیگر، یک راه ناهموار و خوی نگرفته است که به آزاداندیشی و سازگاری ما به دید دیگران بستگی دارد. و باید به یاد داشت اگر در این شیوه نرمش انجام گیرد، به معنای سازش نیست بلکه سازگاری، شنیدن و برتافتن دیدگاه هایی است که در ریشه و سوی طبقاتی خود با دیدگاه ما تضاد آشتی ناپذیر ندارد.       

هر ”چپی” که دلی تپنده برای رنجبران دارد و در سر پرشور خود آرزوی دنیای رها از ستم را می پروراند، نمی تواند و نباید از گفتگو با دیگران پرهیز کند. این گفتگو گاهی می تواند سخت انتقادی باشد. ”چپ”سوسیالیستی باید یاد بگیرد که انتقاد دوستان همسنگر، دشمنی نیست. انتقاد اگر سازنده، در روند نیرومند کردن ویژگی طبقاتی ”چپ”سوسیالیستی و دوستانه باشد، چون که از دل برخیزد بر دل نشیند.

در راه پرفراز و نشیب نبرد، باید همواره برای رهایی انسان ها از ستم طبقاتی و برای پایداری آزادی اندیشه و سخن کوشید. در این راه خرده گیری و باریک بینی از دیدگاه دیگران یک نیاز همیشگی است، ولی تاخت و تاز دشمنانه را میان دوستان جایی نیست.

تنها هم اندیشی، همبستگی، همکاری و یک یکپارچگی ما نوید بخش سپیده دم آزادی خواهد بود. تنها بدین گونه ما می توانیم چون انگشت های گوناگونی که مشت می شوند، جایگزینی پیشرو و پویا در برابر واپسگرایان مذهبی و بورژوازی باشیم.

تا بامداد چشم به راه یک زایش هستم. (ا.ط)