نگاهی مارکسیستی به ساختار اجتماعی

از نظر مارکس، اساسی‌ترین تمایز میان مردم، رابطه‌ی آن‌ها با ابزار تولید است. بر این اساس، جامعه‌ی سرمایه‌داری شامل دو طبقه‌ی اصلی است:
سرمایه‌داران: صاحبان ابزار تولید که با استثمار نیروی کار دیگران زندگی می‌کنند؛
کارگران: کسانی که فاقد ابزار تولید‌اند و مجبورند نیروی کار خود را برای امرار معاش بفروشند.

رابطه‌ی میان این دو طبقه، رابطه‌ای استثماری است. سرمایه‌دار مزدی کمتر از ارزش واقعی تولید به کارگر می‌پردازد و مابه‌التفاوت آن، که به‌عنوان «ارزش اضافی» شناخته می‌شود، به سود تبدیل می‌شود.

این دو طبقه منافع متضادی دارند: سرمایه‌دار خواهان خرید نیروی کار ارزان و بهره‌برداری حداکثری از آن است، در حالی که کارگر خواهان فروش گران‌تر نیروی کار و کار کمتر است. این تضاد تنها به سطح اقتصادی محدود نمی‌شود، بلکه بر حوزه‌هایی چون محیط کار، امنیت شغلی، مالیات، و رفاه اجتماعی نیز اثرگذار است.

طبقات میانی و لایه‌های خاکستری
میان دو طبقه‌ی اصلی، گروه‌های میانی مختلفی نیز وجود دارند. برای مثال، خرده‌بورژوازی یا کارآفرینان کوچک که اگرچه صاحب ابزار تولید‌اند، اما برای زنده‌ماندن ناچار به کار کردن‌اند. همچنین گروه‌هایی از مزدبگیران نیز وجود دارند که مستقیماً در تولید نقش ندارند، اما کار آن‌ها برای تحقق تولید ضروری است، مانند معلمان، پرستاران، و غیره. این گروه‌ها از نظر سطح زندگی و منافع اقتصادی به کارگران صنعتی نزدیک‌اند.

حتی مفهوم کلاسیک مارکسیستی طبقه نیز امروز محل بحث است. آیا هنوز می‌توان از طبقات اجتماعی به سبک مارکسیستی سخن گفت؟ یا اینکه امروز همه ما به شکلی «شهروند» شده‌ایم که هم نیروی کار خود را می‌فروشند و هم مالک مقدار اندکی سرمایه‌اند؟ آیا مبارزه طبقاتی بی‌معنا شده است؟

در کنار این بحث، گروه‌هایی نیز وجود دارند که خارج از بازار کار ایستاده‌اند: بیکاران مزمن، فقرا، بازنشستگان زودهنگام، بی‌خانمان‌ها، بیماران، مجرمان و سایر گروه‌های حاشیه‌ای. این افراد رابطه‌ای متزلزل با ساختار اقتصادی دارند و اغلب فاقد سرمایه‌ی لازم برای زندگی‌اند.