پيـمان از احسان طبری

                    

بى تفاوت نخواهم زيست،

به رنج ‏هاتان، به دردهاتان، به خانه‏ هاى سرد و حقيرتان، به دست‏هاى از فقر بسته ‏تان، به گناه بى گناه كودكان يتيمتان و اشك‏هاى پنهان و آشكار همسرانتان، من بى تفاوت نخواهم زيست.

به شادى اندكتان، بى تفاوت نخواهم زيست.

زمانى كه تفاوت آشكار است، آنجا كه مردان متفاوت مى ميرند و زندگان متفاوت مى ميرند، آنجا كه حاكمان متفاوت حكم مى رانند، آنجا كه اصوات از حنجره‏ ها متفاوت برمى خيزند، بادها متفاوت مى وزند و پرندگان نيز متفاوت مى خوانند، چگونه مى توان بى تفاوت زيست؟

                          ***

بگذار مرا گستاخ بخوانند، بگذار مرا شرير و خام پندار  بنامند.

من به كارها، از خرد و كلان، بى تفاوت نخواهم ماند، كه كلان از خرد مى خيزد، وز اندك، بى شمار.

                          ***

من در تفاوت تولد يافتم، در تفاوت زيستم، در تفاوت گريستم و بى شك در تفاوت نيز خواهم مرد، پس چگونه بى تفاوت بزيم؟

به رنج ‏هاتان سوگند، به زخم‏هاتان سوگند، سوگند به خانه ‏هاى سرد و حقيرتان، سوگند به كودكانِ‏تان،

         كه به تكه نانى شاد مى شوند،

سوگند به آرزوهاى پاكتان، من هرگز بى تفاوت نخواهم زيست.