انزوای رهبری تشکل‌های زرد حکومتی

در ماه‌های اخیر مخالفت مسئولان رژیم با خواست افزایش و ترمیم مزد به نارضایتی‌های کارگری در مراکز صنعتی- تولیدی و خدماتی ابعاد گسترده‌تری داده‌ است. هم‌زمان موضوع اصلاح قانون کار و قوانین تأمین اجتماعی و نیز حرکت حساب‌شدهٔ دولت و مجلس برای اجرای برنامه آزادسازی مزد، شکاف میان بدنه و رهبری تشکل‌های زرد حکومتی را ژرفش بخشیده ‌است. اشرافیت کارگری به‌شدت فاسد و آلودهٔ جمهوری اسلامی که رهبری تشکل‌های زرد و حکومتی‌ای مانند خانه کارگر، کانون عالی شوراهای اسلامی کار، کانون عالی انجمن‌های صنفی و مجمع عالی نمایندگان کارگری را شامل می‌شود، با تب‌وتابی بسیار و بهره‌گیری از حمایت ارگان‌های امنیتی می‌کوشند با مانورهای فریبکارانه از ژرفش بیشتر ‌این شکاف مانع شوند.

برگزاری نشست شورای عالی کار در هفته‌های اخیر و جلوگیری از طرح بحث ترمیم مزد در این نشست‌ها با “انتقاد” شماری از مسئولان ارشد تشکل‌های زرد حکومتی روبه‌رو شد. درواقع این “انتقادها” نه به طرح نشدن موضوع ترمیم و افزایش مزد سال جاری بلکه گلایه‌ای از دولت رئیسی و اتاق بازرگانی است که با این‌گونه “اقدام‌های سرسختانه” خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار را هرچه بیشتر در میان توده‌های کارگر منزوی و رسوا می‌کند. انزوای تشکل‌‌های زرد حکومتی پویه‌ای با سابقهٔ چندین‌ساله ‌است که از خیزش آبان‌ماه ۱۳۹۸ و پس از آن جنبش زن، زندگی، آزادی به‌این سو تشدید شده و سرعت گرفته ‌است. ازجمله اقدام‌های به‌دقت محاسبه شده برای جلوگیری از انزوای رهبری تشکل‌های زرد موضع‌گیری‌های عوام‌فریبانه و دروغین دربارهٔ “برنامه هفتم توسعه” و ترمیم مزد است. در این ارتباط علیرضا محجوب، دبیرکل خانه کارگر و چهرهٔ معتمد واحد اطلاعات سپاه پاسداران، در گفتگو با ایلنا، ۴ تیرماه سال جاری، پیرامون برنامهٔ هفتم توسعه ضمن حمایت از سیاست‌های کلی نظام فریبکارانه بخش‌هایی از این برنامه را به‌زیر پرسش برده و با ابراز خرسندی از بازبینی برخی از مواد و تبصره‌های لایحه برنامه هفتم توسعه در مجلس می‌گوید: “امروز نیز سؤال ما همان سؤال هست. کارشناسان و مسئولان دولت بیایند پاسخ بدهند مدل توسعهٔ مندرج در این برنامه توسعه چیست؟ ما امیدواریم که برای اطلاع مجلس نیز حداقل پاسخ این سؤال را بدهند. …” محجوب که خود در این مصاحبه تأکید می‌کند: “زمانی که برنامه سوم توسعه درحال طراحی بود، بنده نمایند مجلس بودم” به‌خوبی می‌داند به‌قول او مدل یا بهتر گفته ‌باشیم الگوی تدوین برنامه‌های توسعه چیست؟ به‌خوبی می‌داند این برنامه‌ها از کجا و چگونه به حکومت جمهوری اسلامی دیکته می‌شود!

برای اینکه دروغ‌پردازی رهبران تشکل‌های زرد حکومتی را در معرض دید و تشخیص قرار داده ‌باشیم لازم است یادآوری کنیم زمانی که فرمان سیاست‌های کلی نظام و ابلاغیه اصل ۴۴ از سوی ولی‌ فقیه صادر شد، رهبری خانه کارگر به‌شمول علیرضا محجوب از آن حمایت و استقبال کردند. به‌طور مثال، خبرگزاری دولتی ایرنا، ۲۷ تیرماه ۱۳۸۵، ازقول دبیرکل کانون هماهنگی شوراهای اسلامی کار استان آذربایجان شرقی و دبیر اجرایی خانهٔ کارگر تبریز که از افراد بانفوذ در رهبری خانه کارگر است، نوشت: “جامعهٔ کارگری… از دستور اخیر مقام معظم رهبری در اجرای اصل ۴۴… استقبال کرده و آن ‌را گامی در جهت سالم‌سازی محیط اقتصادی کشور در سطح کلان ارزیابی می‌کند.” همچنین در ۳۰  بهمن‌ماه ۱۳۸۵ نیز دبیرکل و جمعی از رهبران خانه کارگر در دیدار “مسئولان و دست‌اندکاران اجرایی سیاست‌های کلی اصل ۴۴ با مقام رهبری” حضور داشتند و به‌قول خودشان به ابلاغیه ولی ‌فقیه و الگوی برنامه‌های توسعه “لبیک‌گفتند” [رجوع کنید به: پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر خامنه‌ای -۳۰ بهمن‌ماه ۱۳۸۵]. علاوه بر این‌ها، رهبری خانه کارگر و شخص علیرضا محجوب در تمام سالیان پس از صدور ابلاغیه اصل ۴۴ ولی ‌فقیه همواره از حامیان دیدگاه علی خامنه‌ای در زمینه مسایل اقتصادی بوده‌اند. آیا ابلاغیه سیاست‌های کلی ولی ‌فقیه پایه و بنیاد برنامه‌های توسعه ازجمله برنامه هفتم توسعه نیستند؟ به‌علاوه سیاست‌های کلی اقتصادی نظام برپایهٔ دستورات صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی استوار است. آیا رهبران فاسد خانهٔ کارگر که سال‌ها نیز در مجلس و دیگر دوایر حکومتی حضور داشته‌اند، از این امر آگاهی ندارند؟

بنابراین علیرضا محجوب به‌خوبی می‌داند الگو یا مدل برنامه هفتم توسعه چیست، چرا به‌اجرا درمی‌آید و حامی اصلی آن کدام مرکز قدرت در حکومت جمهوری اسلامی است. با آنچه مورد اشاره قرار گرفت باید تأکید کرد مواضع رهبری خانه کارگر و دیگر تشکل‌های زرد حکومتی پیرامون برنامه هفتم توسعه و مشکلات بی‌شمار کارگران و زحمتکشان کشور مانورهایی عوام‌فریبانه‌اند. علت این مانور دادن‌ها نیز انزوای این رهبران فاسد در میان توده‌های کارگر است. علاوه بر این، یکی دیگر از علت‌های مهم چنین مانور دادن‌هایی را باید در تحول‌های صحنه سیاسی کشور جستجو کرد. سخنان فرماندهٔ کل سپاه پاسداران در همایش مسئولان بسیج سراسر کشور که خبرگزاری ایسنا در ۱۰ مردادماه خبر آن ‌را منتشر کرد، مؤید این ادعاست. فرمانده سپاه دراین همایش اعلام کرد: “اغتشاشات سال گذشته، قوی‌ترین، خطرناک‌ترین، جدی‌ترین، نابرابرترین و وسیع‌ترین پیکار جهانی ضد نظام اسلامی… بود.” او همچنین تأکید کرد: “هم‌اکنون در نقطه عزیمت جدی هستیم و دشمن قصد دارد در سالگرد حوادث پاییز ۱۴۰۱ بار دیگر فتنه‌انگیزی کند.” رهبری خانه کارگر و علیرضا محجوب در چهارچوب همین سیاست امنیتی که فرماندهٔ سپاه پاسدران بر آن تاکید کرده است اقدام می‌کنند و به مانورهایی فریبکارانه دست می‌زنند. انزوای رهبری تشکل‌های زرد و حکومتی هم‌زمان است با رشد اعتراض‌ها و ورود جنبش اعتراضی زحمتکشان به ‌یک دورهٔ نوین که می‌توان ویژگی آن ‌را نارضایتی و خشم روزافزون زحمتکشان و افزایش شمار اعتصاب‌های کارگری نامید. اعتصاب‌های کارگری در سراسر کشور در ابعاد گوناگون رخ می‌دهد. میزان اثرگذاری و تداوم این اعتصاب‌ها به ‌سطح سازمان‌دهی، همبستگی و مشارکت فعال توده‌های کارگر در کارگاه‌ها و کارخانه‌ها مرتبط است. ازاین‌رو، انزوای رهبری خانهٔ کارگر و دیگر تشکل‌های دست‌ساز حکومتی بخشی از پویهٔ ریزش نیرو در حاکمیت و جامعه است. نکتهٔ بسیار مهم در این میان استفاده هشیارانهٔ حرکت‌های سندیکایی و مبارزان راستین جنبش کارگری و سندیکایی از این وضعیت است. تأکید بر حضور توده‌های کارگر و مبارزهٔ خستگی‌ناپذیر برای ارتقای سطح سازمان‌دهی و دستیابی به اتحادعمل فراگیر وظیفه‌هایی درنگ‌ناپذیر در این مرحله به‌شمار می‌آیند. درست در نقطه مقابل تبلیغات خانهٔ کارگر و برخلاف تصور برخی هیچ اعتصاب، اعتراض، و به‌طورکلی مبارزه‌ای بی‌ثمر و بی‌حاصل نیست. هر اعتصاب حتی چندساعته، هر اعتراض هرقدر کوتاه‌مدت، یک تجربه و یک کسب آمادگی از سوی طبقه کارگر برای آغاز حرکت تهاجمی آینده و تأمین منافع صنفی و سیاسی‌شان است. ما در دوره‌ای که رشد اعتراض‌ها و اعتصاب‌ها با وجود ضعف در سازمان‌دهی که از ویژگی‌های آن‌ها ‌است به‌سر می‌بریم. باید از اقدام‌ها و حرکت‌های اعتراضی در چهارچوب منافع و مصالح آنی و آتی طبقه کارگر به‌دور از ذهنی‌گرایی و فرقه‌گرایی قاطعانه حمایت کرد و در جهت ارتقای سازمان‌دهی آن گام به‌پیش برداشت. این وظیفهٔ درنگ‌ناپذیر در مرحلهٔ کنونی است که اعتصاب‌های بزرگ و کوچک را هم‌چون حلقه‌هایی به‌هم متصل کرد و با سازمان‌دهی و طرح شعارهایی مناسب و واقع‌بینانه جایگاه جنبش کارگری و سندیکایی را در پیکار با دیکتاتوری حاکم تقویت کرد. فراموش نکنیم که با افشای رهبری فاسد و آلودهٔ تشکل‌های زرد حکومتی بدنهٔ این تشکل‌ها- بدنه به‌معنی توده‌های کارگر در کارگاه‌ها و کارخانه‌ها که ارتباطی با رژیم و سیاست این تشکل‌ها ندارند- بیشتر و بیشتر می‌توانند به‌سمت حرکت‌های سندیکایی و تأکید بر خواست احیای حقوق سندیکایی جلب شوند.

استفاده از همهٔ امکان‌ها و روزنه‌ها با توجه به چهار مشخصهٔ اعتصاب‌های کارگری یعنی تشدید مبارزه، اتحادعمل فراگیر، تلفیق مبارزهٔ صنفی با مبارزهٔ سیاسی، و استقلال عمل طبقاتی، مسیر ناهموار و گاه مسدود تأمین منافع صنفی و سندیکایی زحمتکشان و سپس منافع سیاسی‌شان را گشود.

جنبش کارگری بخش جدایی‌ناپذیر و اصلی مبارزهٔ همگانی بر ضد دیکتاتوری حاکم و امپریالیسم است. باید با همهٔ توان مبارزهٔ جاری زحمتکشان را تقویت و استحکام بخشید.

(تاکید از توده ای ها)

به نقل از ضمیمهٔ کارگری «نامۀ مردم»، شمارۀ۷۵،۲۳ مرداد  




جای گاه فدراسیون روسیه در جهان چند قطبی و سرنوشت آینده آن!

مقاله ۱۹/۱۴۰۲
۲۱ مرداد ۱۴۰۲، ۱۲ اوت ۲۰۲۳

پیش گفتار

ما در یک دوره نوین در جهان زندگی می کنیم که امپریالیسم سه گانه (امریکا، اروپا، ژاپن)  برای نگه داشت برتری تاکنونی خود آماده است، تا همه ی جهان را به آتش بکشاند. بیش تر ”چپ” ها می دانند که در برابر این نقشه ویرانه گرانه امپریالیسم باید ایستادگی کرد. آن ها می دانند که باید جنبش ضد جنگ و صلح جویی را نیرومند کرد، ولی برخی ها در جنگل ناسازگاری گم شده اند و به بی راهه می روند.

دیدگاه کلان ”چپ” ها در باره ی درگیری اوکرایین، به دو گونه ناسازگار با هم بخش شده است. ما این دو دیدگاه را جنگ اردوگاه ها و  جنگ امپریالیست ها می خوانیم. 

دیدگاه اردوگاهی، دشمن شماره یک مردم جهان را امپریالیسم امریکا و زیردستان آن می داند. دیدگاه اردوگاهی، هم اکنون دو اردوگاه را در برابر هم می بیند، اردوگاه امپریالیسم به سرکردگی ایالات متحده که به دنبال پاسبانی از جهان تک قطبی است و اردوگاه دیگر به رهبری روسیه و چین که خواهان چند قطبی کردن جهان هستند. این دیدگاه روسیه و چین را امپریالیست نمی داند. و اگر هم انتقادی به آن ها دارد، آن ها را در هم سنجی با دشمن اصلی ایالات متحده، برای مردم جهان بسیار کم زیان تر می داند.  

کمونیست هایی که هوادار این دیدگاه هستند، باید به یاد داشته باشند که نبرد ضدامپریالیستی پیوند ناگسستنی با نبرد علیه اقتصاد نئولیبرالیستی در درون کشور دارد. برخی از ”چپ” های ایرانی و غربی که دل بسته نبرد “ضدامپریالیستی” جمهوری اسلامی شده اند، این نکته بسیار برجسته را از یاد می برند. آن ها آن چنان تضاد جهانی میان دو اردوگاه را بزرگ می کنند که  نبرد طبقاتی در درون کشور زیر سایه می افتد. برای همین، بخش بزرگی از هواداران این دیدگاه، نبرد طبقاتی در درون کشورهایی که در برابر امپریالیسم به شیوه های گوناگون ایستادگی می کنند، را یا نادیده می گیرند، یا به آن کم بها می دهند.  

دیدگاه جنگ امپریالیست ها، یک دیدگاه تروتسکیستی است که برخی از کمونیست ها هم آن را پذیرفته اند. این دیدگاه جهان را به دو طبقه اصلی بخش می کند: طبقه کارگر جهانی و بورژوازی درون کشورها.  

این دیدگاه بر این باور است که این جنگ دربرگیرنده دو جنگ است. این جنگ، جنگ روسیه امپریالیستی علیه امریکا و ناتو امپریالیستی، در خاک اوکرایین است. همه باید به شکست روسیه امپریالیستی و پیروزی اوکرایین غیر امپریالیستی کمک کنند. اوکرایین حق دارد به دنبال جنگ افزار باشد. این به معنای پشتیبانی سیاسی از رژیم اوکرایین نیست . آن ها می گویند که ما باید تلاش کنیم که با سازمان دهی طبقه کارگر این کشورها امپریالیست ها را سرنگون کنیم.     

”چپ” های تروتسکیست اروپا، با همه ی سخن ها زیبای خود، از بورژوازی کشور خود و پرخاش گری امپریالیسم غربی، ناتو، پشتیبانی کرده اند. نتیجه این شد که از طبقه کارگر خواستند که برای پشتیبانی از اوکرایین در کنار ناتو و در پشت بورژوازی خود بایستاد. 

کمونیست هایی که هوادار این دیدگاه هستند، باید به یاد داشته باشند که به بازگویی گفتمان امپریالیسم در باره ی دولت روسیه نپردازند. برخی از ”چپ” های ایرانی و غربی که این دیدگاه را می پذیرند، این نکته بسیار برجسته را از یاد می برند که امپریالیسم زمینه های درگیری روسیه در اوکرایین را با گسترش سالانه ناتو به سوی مرزهای روسیه از پیش کشیده بود.   

در دنباله نوشته ما به این می پردازیم که روسیه امپریالیست نیست. پس از آن، ما به بررسی  دشمنی امپریالیسم با روسیه خواهیم پرداخت. سپس نشان خواهیم داد که امپریالیسم زمینه های این جنگ در اوکرایین را چیده بود. در پایان به نقش روسیه در برپایی جهان چند قطبی و آینده آن خواهیم پرداخت.

روسیه امپریالیسم نیست

ما تنها تارنگاشت فارسی زبان هستیم که با کاربرد آمار و داده های جهانی، در نوشته ای به نام “روسیه امپریالیسم نیست” نشان دادیم که وارونه آن چه که تروتسکیست ها می گویند، روسیه نه به معنای لنینی آن و نه به معنای عام یک دولت امپریالیستی نیست. در زیر به بازگویی کوتاه نکته های برجسته نوشته های ما می پردازیم.  

پس از پیروزی ضد انقلاب در سال ۱۹۹۱ سران چاکر روسیه هر کاری برای خشنودی سرمایه داری غربی انجام دادند؛ کارخانه ها را بستند؛ پژوهش صنعتی را بستند؛ جلوی پیش رفت نظامی را گرفتند. برایند این کارها یک روسیه کم توان بود که نه یک اقتصاد نیرومند و نه یک ارتش توانا داشت. روسیه یک نظام سرمایه داری دارد، ولی نه یک سرمایه داری پیش رفته، مانند برخی از کشورهای اروپایی. ۸۲  درصد از صادرات روسیه دربرگیرنده مواد خام مانند نفت و گاز است. سرانه تولید ناخالص داخلی، روسیه در رده ۶۱ ام است.

بر پایه گزارش گاهنامه امریکایی فوربس که هر ساله ۲۰۰۰ شرکت بزرگ جهان را فهرست می کند، هیچ شرکت روسی میان ده شرکت بزرگ جهان نیست. روسیه دو شرکت در میان صد شرکت بزرگ جهان و شش شرکت در میان ۵۰۰ شرکت بزرگ جهان دارد. از صد بانک بزرگ جهان، تنها یک بانک روسی  است.  

آن هایی که بدون کاربرد آمار و داده ها سخن می گویند، نمی دانند که بورژوازی روسیه در جای گاهی نیست که رقیب کسی در بازار جهانی سرمایه داری باشد. هم اکنون این رقابت میان ایالات متحده، ژاپن و اتحادیه اروپا  از یک سو و چین از سوی دیگر است.

برخی ها می گویند که الیگارشی روس با سرشت امپریالیستی، این جنگ را علیه امپریالیسم امریکا در اوکرایین راه انداخته است. آن ها فراموش می کنند که بورژوازی تجاری وابسته روسیه خواهان فروش بی درد و سر مواد خام روسیه به غرب و فروش کالاهای پیچیده و یا بنجل در روسیه است. برای همین، این لایه از بورژوازی، نه تنها نیازی به درگیری با غرب ندارد، بل که از زمان یلتسین تا کنون وابستگی و چاکری خود به غرب را پذیرفته است.   

همان گونه که زیگانوف رهبر حزب کمونیست روسیه بارها گفته است، این گروه ها خواهان آغاز جنگ نبودند و زیان های بسیاری از این جنگ دیده اند. بوریس کاگارلیتسکی (Boris Yulyevich Kagarlitsky) انتقادگر مارکسیست دولت روس می پذیرد که گروه‌های “اولیگارشیک” در روسیه این روزها زیان می بینند. او می گوید که جنگ به‌ جای سود، دشواری های فراوانی برای آن ها آفریده است. او می افزاید که این گروه ها بسیار ناامید و افسرده‌ و در پی سرنگونی “پوتین و هم کارانش” هستند.    

افزون بر این، ما داده های آشکاری که سرشت درونی یک کشور امپریالیست را به روشنی نشان می دهد، در باره ی روسیه نمی بینیم. روسیه یک کشور پرخاش گر هم نیست، فرای پاسبانی از حوزه ی نفوذ خود، به هیچ کشوری دست یازی نکرده است.

فدراسیون روسیه برای دادن وام ها و کمک های اقتصادی به کشورها خواهان پیاده کردن ۵۵۴۶۵ شرط های اقتصادی و سیاسی نشده است.

فدراسیون روسیه در هیچ کشوری انقلاب مخملی راه اندازی نکرده است.

فدراسیون روسیه، سوای یک پای گاه کوچک در سوریه، در درون هیچ کشوری پای گاه جنگی ندارد.

فدراسیون روسیه در آب های هیچ کشوری ناوگان ها دریایی با موشک های کلاهک هسته ای ندارد.

فدراسیون روسیه، مانند امپریالیسم آمریکا ۸۰۰ پای گاه جنگی با ۱۷۳ هزار سرباز در ۱۵۹ کشور ندارد.

فدراسیون روسیه، مانند امپریالیسم آمریکا ۴۰۰ یورش جنگی به دیگر کشورها انجام نداده است.

فدراسیون روسیه برای دزدیدن سرچشمه های زمینی هیچ کشوری، دولت های قانونی این کشورها را ، مانند امپریالیسم امریکا (نفت: مصدق در ایران؛ مس: آلنده در شیلی؛ الماس: لومومبا در کنگو) واژگون نکرده است.

اگر حتا بپذیریم که درگیری روسیه در اوکرایین انگیزه های گسترش خواهی و پرخاش گری داشته است، آیا این درست است که روسیه را برای انجام این کار امپریالیسم خواند؟

آیا هنگام یورش عراق به کویت و به میهن ما، کسی سخنی از امپریالیسم عراق گفته است؟ آیا کسی هنگام پرخاش گری ترکیه علیه سوریه، سخن از امپریالیسم ترکیه گفته است؟ آیا کسی هنگام یورش اسراییل به لبنان و کشتن فلسطینی ها در کرانه غربی سخن از امپریالیسم اسراییل گفته است؟

پرسش به جا این است که اگر روسیه امپریالیست نیست و سوسیالیست نیز نیست، پس دلیل دشمنی امپریالیسم سه گانه (امریکا، اروپا، ژاپن) با روسیه چیست؟

برای واکاوی این دلیل، ما به ناگزیر باید یک گام به گذشته برداریم و نگاهی به روسیه ی پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی داشته باشیم.

روسیه، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی

روسیه برای امپریالیسم برجستگی ژئوپلتیکی دارد. روسیه نه تنها بزرگترین کشور جهان است و با ۱۷ میلیون کیلومتر مربع ۱۱ منطقه زمانی از تنگه برینگ تا دریای بالتیک را می پوشاند، بل که کشوری با درازترین مرز با قطب شمال است. روسیه، شمال و جنوب، غرب و شرق را از سوی زمین، هوا و آب به هم پیوند می‌دهد. روسیه بخش شمالی قاره اوراسیا را در بر می گیرد و ۱۴۶ میلیون تن جمعیت دارد و دارای سرچشمه های زمینی پایان ناپذیر و دارای دومین زرادخانه هسته ای جهان است. روسیه هم چنان یکی از بزرگترین تولید کنندگان جنگ افزار در جهان است که ۲۲ درصد از فروش را پس از ایالات متحده با ۳۴ درصد در دست دارد. بنابراین، از دید نظامی، به ویژه جنگ افزارهای هسته ای نیرومند است.

پس از پیروزی ضد انقلاب، در دهه‌ی ۱۹۹۰ یک نظام اقتصادی- اجتماعی  ددمنشانه در روسیه پیاده شد. در این سال ها یلتسین مستانه در چشن ها هم راه با کلینتون پای کوبی می کرد و هم زمان با کمک رای زنان آمریکایی خود ددمنشانه ترین سرمایه داری را با شیوه های گانگستری پیاده می کرد. استراتژی امپریالیسم غرب برای نابودی توانایی تولیدی روسیه با کمک بورژوازی نوزاد و وابسته روسیه پیاده شد. میان سال های ۱۹۹۱ تا ۱۹۹۵، تولید ناخالص داخلی روسیه ۴۶ درصد، تولید صنعتی ۴۶ درصد، تولید فراورده های خوراکی  ۳۲ درصد و سرمایه گذاری ۶۱ درصد کاهش یافت.

 سه دهه پس از کنار گذاشتن سوسیالیسم، هنوز اقتصاد روسیه به اندازه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی سال  ۱۹۹۰ نرسیده‌ است. در این سه دهه روسیه در جنگ با کشوری نبوده است، ولی دست نشاندگان امپریالیسم کارخانه های تولیدی را بستند و به داد و ستد با بورژوازی جهانی بسنده کردند. در این دوران روسیه به  کوچک‌سازی ارتش و نیروی دریایی خود نیز پرداخت.

در آن زمان سرمایه دارانی مانند خودورکوفسکی، پوتانین، فریدمن، ابراهاموویچ و دیگران نه تنها سرمایه دار بودند، بل که سیاست مدار نیز بودند. هفت الیگارش با هم کاری امپریالیسم آمریکا، به ویژه دستگاه کلینتون، به پیروزی انتخاباتی یلتسین در سال ۱۹۹۶ کمک کردند و پس از ان ها با پول و شیوه های  گانگستری روسیه را رهبری کردند.

پوتین هم از سوی همین گروه الیگارشی دور و بر یلتسین برای رهبری کشور برگزیده شده بود. پوتین به یلتسین و دختران و دامادهایش مصونیت از چفته (اتهام) دزدی و پول بازی علیه انها داد. روسیه در سال ۱۹۹۸ هم وند (عضو) گروه G8 و در سال ۲۰۱۲ هم وند سازمان تجارت جهانی شد. پوتین در سال های نخست رییس جمهوری خود، هم چنین درباره پیوستن به اتحادیه اروپا و ناتو سخن می گفت. نگرش روسیه در باره ی امپریالیسم و به ویژه در باره ی ایالات متحده در این سال ها، کم و بیش چاکرانه بود. پوتین پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ در کنار جورج دبلیو بوش ایستاد، و هوای روسیه را به روی نیروهای امریکایی برای جنگ در  افغانستان باز کرد.

با این همه، در آن سال ها امپریالیسم غرب به دنبال ساختن یک روسیه نیرومند و پیش رفته سرمایه داری نبود، بل که خواهان یک روسیه سراسر سرسپرده به امپریالیسم بود. هیچ گزینه‌ی دیگری را امپریالیسم نمی پذیرفت. بورژوازی جهانی نه تنها دست دوستی به سوی روسیه‌ی سرمایه داری و ضد سوسیالیستی دراز نکرد، بل که خواهان چند پارگی بیش تر آن بود. برای امپریالیسم سه گانه (امریکا، اروپا و ژاپن) سرمایه داری بودن روسیه مایه ارج گذاشتن آن ها به مرزهای روسیه نشد. دلیل آن این است که جانور درنده‌خوی سرمایه‌داری، همیشه به دنبال دست یابی به بازارهای نو است.

آن‌ها به یک بورژوازی وابسته که سرچشمه های زمینی روسیه را به آسانی و ارزان به غرب بفروشد و در برابر آن کالاهای بنجل غربی را در روسیه بفروشد نیاز دارند. برای رسیدن به این هدف، آن ها تلاش‌ کردند که فرآیندهای دوستی روسیه با همسایگانش را بر هم زنند؛ در اوراسیا به درگیری های سیاسی، خلقی و فرهنگی دامن بزنند؛ مردم روسیه را با خلق‌های برادر و هم سایه، که با هم تاریخ شکوهمند و پیوندهای ژرف دارند، را به جنگ هم دیگر بیندازند. هدفِ آن ها پاره پاره کردن روسیه است. آن ها می دانند که به بردگی کشاندن مردم سه یا چهار کشور کوچک و کم توان، بسیار آسان تر رام کردن از یک روسیه بزرگ است.

روسیه نوین

سیاست خارجی روسیه از سال ۲۰۰۷ به پس آرام آرام دگرگون شد. رهبری کشور دریافت که غرب هرگز نمی‌ تواند یک روسیه مستقل را بپذیرد. رهبری روسیه دریافت که غرب پس از شکست دادن اتحاد جماهیر شوروی در جنگ سرد، کنار گذاشتن سوسیالیسم، نه تنها به روسیه برای برپایی یک اقتصاد توانای سرمایه داری کمک نکرد، بل که تلاش کرد که روسیه را به فروشنده مواد خام دگرگون کند و مردم آن را در نداری و بدبختی نگه داشته باشد.

در فوریه‌ی ۲۰۰۷، رییس‌جمهور پوتین در سخنرانی خود در کنفرانس امنیتی مونیخ درک دیگری را به نمایش گذاشت و نشان داد که به حقیقت تازه ای در باره ی هدف های غرب دست یافته است. پوتین می گوید که گسترش ناتو هیچ پیوندی با امنیت در اروپا ندارد. و می افزاید “ما حق داریم بپرسیم: این گسترش علیه چه کسی است؟”

مانفرد ورنر (Manfred Wörner) وزیر دفاع آلمان غربی در آن زمان گفت: «هم این که ما ارتش ناتو را خارج از خاک آلمان مستقر نمی کنیم، به اتحاد جماهیر شوروی تضمین امنیتی محکمی می‌دهد». پوتین در این سخنرانی می پرسد که “این تضمین ها کجاست؟”

بودجه نظامی روسیه میان سال های ۱۹۹۸ و ۲۰۱۸ بیش از چهار برابر شده است و از ۱۴ میلیارد دلار به ۶۱ میلیارد دلار ارز است. با این همه، بودجه نظامی روسیه امروز تنها یک چهارم بودجه شوروی است.

سیاست خصوصی سازی در دو دوره نخست رییس جمهوری پوتین کاهش نیافت. ولی رییس جمهوری باور سختی به سه راه برد داشت.

 یک- شرکت های دولتی می توانند فروخته شوند، ولی نباید هرگز به رایگان به کسی واگذار شوند.

دو- اقتصاد بازار سرمایه داری خوب است، ولی نیاز به رام شدن دارد.

سه- الیگارش ها نباید بر دولت حکومت کنند، بلکه دولت باید بر ان ها فرمان روایی کند.

یکی از نخستین کنش های پوتین، پاکسازی و در خواست مالیات از الیگارش ها بود. او در سال ۲۰۰۳ ، از میخائیل خودورکوفسکی کمونیست جوان پیشین و دارنده شرکت یوکوس بود، خواست که به پرداخت ۳۳ میلیارد دلار مالیات بپردازد. یوکوس پول زیادی در خزانه نداشت، بنابراین شرکت ورشکسته شد و به دست شرکت نفتی دولتی روسنفت  افتاد و خودورکوفسکی گریخت. پوتین و رای زنان مالیاتی او، میخائیل خودورکوفسکی، بوریس برزوفسکی و ولادیمیر گاسینسکی، الیگارش هایی که نمی خواستند قانون مالیاتی را بپذیرند، را سر جای خود نشاندند.  

با این همه، هنوز هم خط اصلی سیاست اقتصادی دولت روسیه امروز اقتصاد نئولیبرالیستی است، ولی خصوصی سازی هم اکنون کم تر و کم تر است. پوتین در سال ۲۰۱۲، خصوصی سازی انحصارات طبیعی، سرچشمه های طبیعی و دارایی ها و صنعت  نظامی را ممنوع کرد.

هم اکنون ولادیمیر پوتین با گفته های خود نشان می دهد که خواهان بازگشت به شرایط اقتصادی برنامه ریزی شده، یا یک گونه سرمایه داری دولتی است. چند هفته پیش دولت چندین شرکت فراملی را ملی کرد. هم زمان دولت به وزارت خانه ها دستور داد که از فراورده های تولیده شده در کشور بهره برداری کنند. پوتین گفت که شرکت های بزرگ از این پس باید ده در صد مالیات بیش تر بدهند. پوتین در  باشگاه گفت و گوی والدای (Valdai Discussion Club) گفت که سرمایه‌داری به بن بست رسیده است. او از دست آوردهای چشم گیری اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در چنبره جهان سرمایه‌داری سخن گفت. پوتین فروپاشی سوسیالیسم را دشامد (فاجعه) بزرگ ژئوپلیتیک خواند و به نخست وزیر لهستان گفت که اگر فداکاری های نیروهای اتحاد جماهیر شوروی به رهبری استالین نبود امروز لهستانی در اروپا نبود.

روشن نیست که آیا پوتین به راستی به این باور رسیده است که سرمایه داری به بن بست رسیده است و یا برای مردم فریبی این سخنان را می گوید. ولی اگر هم برای مردم فریبی این سخنان را می گوید، این نشان دهنده فشار طبقاتی از پایین است.  

اوکرایین، حوزه نفوذ روسیه

رهبران کشورهای پیروز در جنگ جهانی دوم، مانند استالین، روزولت و چرچیل پیمان بسته بودند که منافع ژئوپلیتیکی هم دیگر را ارج بگذارند و در مرزهای هم دیگر جنگ افزار هسته ای جای گذاری نکنند. ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی هرگز برابر نبودند. ایالات متحده همیشه در پهنه اقتصادی، نظامی و فرهنگی بالاتر از اتحاد جماهیر شوروی بود، ولی با این همه این دو کشور بزرگ حوزه های نفوذ یکدیگر را پذیرفته بودند و از خط قرمز گذر نمی کردند. پس از فروپاشی سال ۱۹۹۰ ، امپریالیسم نیازی به ارج گذاشتن به این پیمان ندید و ناتو که می بایست پس از فروپاشی پیمان ورشو از میان رود، به سوی مرزهای روسیه گسترش داد. رفتار نوکرانه گورباچف و یلتسین در برابر امپریالیسم، دشمنان روسیه را، به ویژه ایالات متحده پرخاش گرتر کرد. سیاست خارجی کشورهای امپریالیسم در برابر روسیه سرمایه داری، به‌ جای دوستانه‌ تر شدن، دشمنانه تر شد. آن ها دست یابی به هدف های امپریالیستی آمریکا را آسان دیدند و ناتو را بیش از سه دهه به سوی مرزهای روسیه گسترش دادند. 

در باره ی اوکرایین باید گفت که این کشور در حوزه نفوذ روسیه است، جایی که از دید جغرافیایی، تاریخی، فرهنگی، مذهبی و ژئوپلیتیکی به آن پیوند دارد. تاریخ نگار و سیاست مدار لهستانی-امریکایی زبیگنیو برژینسکی بارها نوشته بود، بدون اوکراین، روسیه نمی تواند نیرومند باشد. درگیری بیش از یک سال روسیه در اوکرایین نبرد سرنوشت است، و اگر چه ما تا کنون روسیه را در برابر کمک های غرب به اوکرایین بسیار خویشتن دار دیدیم، ولی این خطر است که نیروهای ملی گرا از خط رسمی دولت، ریاست جمهوری، دوما و شورای امنیت گذر کنند.

بسیاری از سیاست مداران خردمند غرب به پیامدهای ناگوار این روند هشدار داده بودند. جان میرشایمر ( John Mearsheimer) دانشمند علوم سیاسی و پژوهش گر روابط بین‌الملل آمریکایی، استاد برتر دانشگاه شیکاگو ، در سال ۲۰۱۵  هشدار داده بود که غرب اوکرایین را  در جنگ با روسیه نابود خواهد کرد. دلیل اینکه او توانست هفت سال پیش از آغاز درگیری روسیه در اوکرایین آن را پیش بینی کند، این است که او می داند که کشورهای بزرگ، هرگز نیروهای جنگی کشور بزرگ دیگری را در کنار مرزهای خود نخواهند پذیرفت. این همیشه در سیاست میان کشورهای بزرگ یک نکته کلیدی بود که ایالات متحده آن را بر هم زد.   

اگر به این پندها گوش داده می شد، ناتو کمربندی به دور روسیه از سوی کشورهای اروپای شرقی از استونی در شمال، تا بلغارستان در جنوب (استونی، لتونی، لیتوانی، لهستان، جمهوری چک، اسلواکی، مجارستان، رومانی و بلغارستان) نمی بست.

هم اکنون، نه تنها سیاست مداران امریکایی مانند لوید جیمز استین، وزیر جنگ، بل که همچنین رییسان پیشین و کنونی ناتو هدف نابودی و خواری اقتصادی و نظامی روسیه را پنهان نمی کنند. بایدن در لهستان، وارونه همه ی راه بردهای سیاسی، خواهان سرنگونی “رژیم پوتین” شد.

پس از فروپاشی تا امروز غرب هیچ گاه نقشه های خود برای چنبره زدن به دور روسیه را کنار نگذاشت. راستش این است که آغازگر این جنگ امپریالیسم امریکا و امپریالیسم اروپا است. امریکا می توانست جلوی آغاز جنگ را بگیرد. هفته های پیش از ۲۴ فوریه، روسیه امیدوار بود که ایالات متحده، با نسخه برداری و آموختن از بحران موشکی کوبا در پاییز ۱۹۶۲،  حوزه نفوذ روسیه را می پذیرد و از اندیشه پیوستن اوکرایین به ناتو چشم پوشی می کند.

ایالات متحده می توانست تا ۲۳ فوریه به آسانی از جنگ جلوگیری کند و دولت روسیه به غرب و رهبرانش زمان زیادی برای صلح پذیری داد.

ولی آن‌ها در این اندیشه بودند که کار روسیه را یک بار برای همیشه به پایان برسانند. سال‌هاست که ناتو، چنبره خود را به دور روسیه تنگ‌تر کرده است. آن ها نخواستند که روسیه شکست خورده و سرمایه داری بخشی از  سرمایه‌داری غرب باشد. امپریالیسم نه تنها نیازی به یک روسیه مستقل نیرومند ندید، بل که از بن با یک روسیه بزرگ دشمنی دارد.

به دید روسیه، امپریالیسم سه گانه پس از فروپاشی شوروری، با راه اندازی اندیشه پذیرش اوکرایین در ناتو و اتحادیه اروپا، مانند چارلز دوازدهم سوئد، سپس ناپلئون و هیتلر به دنبال نابودی روسیه رفته است. برای همین روسیه نخواست که بیش از این در برابر یورش های پنهان  و آشکار امپریالیسم پس نشینی کرد. برای روسیه سخن از مرگ و زندگی بود. رهبری روسیه برای از دست ندادن روای خود در برابر مردم، چاره ای فرای ایستادگی نداشت.

برای همین، گفتن این که روسیه بدون هیچ دلیلی با اوکرایین درگیر شده است، با حقیقت هم خوانی ندارند و بخشی از گفتمان دروغین امپریالیسم سه گانه در باره ی روسیه است.

یورش “بی دلیل” روسیه به اوکرایین؟!

کیتلین جانستون (Caitlin Johnstone) کنش گر سیاسی و صلح دوست آمریکایی می نویسد که همه ی رسانه های غربی و طبقه بورژوازی هم آهنگ واژه های “بدون انگیزه” را در باره ی درگیری روسیه در اوکرایین به کار بردند.

در ۲۳ فوریه سال گذشته، یک روز پیش از درگیری نیویورک تایمز نوشت : “یورش بدون انگیزه به یک کشور مستقل اروپایی…” پس از اغاز درگیری، کاخ سفید بایدن نوشت “یورش بدون انگیزه و غیرقابل توجیه روسیه به اوکراین…”. انتونی بلینکن، وزیر امور خارجه امریکا  در توییتر نوشت: “یورش از پیش برنامه ریزی شده، بدون انگیزه …..”. در ماه مارس سال گذشته، نیویورک تایمز نوشت که تحریم های غرب علیه روسیه “نشان داده است که پیامد جنگ های تجاوز جویانه بدون انگیزه ….” در اوریل سال گذشته، نیویورک تایمز بار دیگر نوشت که “پوتین دستور یک جنگ بدون انگیزه …..»

در ماه مه سال گذشته، تایمز تاکید کرد که “اوکرایین سزاوار پشتیبانی در برابر تجاوز بی دلیل روسیه است.” به گفته جفری ساکس، کارشناس سیاسی و اقتصادی، نیویورک تایمز  واژه های “بدون انگیزه” را “۲۶ بار، در پنج سرمقاله” به کار برده است. گاردین بارها نوشت: “جنگ بدون انگیزه اقای پوتین…” لس انجلس تایمز نوشت: “یورش بی دلیل روسیه به اوکرایین ….” ، شیکاگو تریبون نوشت “یورش  بدون انگیزه پوتین به اوکراین»، فایننشی مالی تایمز نوشت “یورش بی دلیل پوتین به همسایه روسیه». واشنگتن  در دو بخش جداگانه نوشت “یورش فاجعه بار و بدون انگیزه مسکو» و “یورش بدون انگیزه روسیه». نیویورکر نوشت: “ولادیمیر پوتین دستور یورش بدون انگیزه روسیه به اوکراین…” ، ان بی سی نیوز گفت : “یورش بدون انگیزه روسیه به اوکراین…” ، CNBC نوشت “یورش بدون انگیزه پوتین به اوکراین”.

نوام چامسکی سال گذشته در گفت و گویی رسانه ای گفت که کاربرد پیوسته “بدون انگیزه” در رسانه های غربی برای این است که این یورش بدون دلیل و بدون انگیزه نبوده است

 چامسکی گفت که اگر شما یک روزنامه نگار “ارج مند” هستید، باید این درگیری را  ” یورش بدون انگیزه روسیه به اوکراین” بنامید. او می گوید که شما در گذشته در هیچ یک از رسانه ها  “بدون انگیزه” در باره ی جنگ عراق و افغانستانان نمی خوانید. او می افزاید که هم اکنون اگر شما ان را در گوگل جستجو می کنید،  صدها هزار نوشته در باره ی ” یورش بدون انگیزه به اوکراین” می یابید.

جهان چندقطبی؛ ایستادگی اردوگاهی نا هم گون در برابر زورگویی امپریالیسم سه گانه (امریکا، اروپا، ژاپن)    

در گذشته امپریالیسم این گونه وانمود می کرد که اتحاد جماهیر شوروی و اردوگاه سوسیآلیسم خطر بزرگی برای مردم جهان و صلح در دنیا هستند. پس از فروپاشی هم گان دریافتند که امپریالیسم چگونه جهان را در نبود شوروی به آتش کشاند. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و گردان سوسیالیستی، بازار نوینی برای امپریالیسم آفرید که به زندگی انگلی آن چند دهه دیگر نیز افزود.

بر پایه داده‌های سازمان پژوهش آکسفام ده تن از دارآترین مردم جهان بیش از ۴۰ درصد از مردم زمین دارایی دارند. در آغاز سال ۲۰۲۳ یک میلیارد انسان با دو دلار در روز زندگی می‌کردند. ۳ میلیارد دیگر با ۵ دلار در روز زندگی‌می‌کنند. نیمی از باشندگان (جمعیت) زمین در تهی دستی فرو‌رفته‌اند!

امپریالیسم که برای بستن در ناتو زیر فشار توده های اروپا و امریکا بود، نخست خطر اسلام را آفرید و پس از دست یازی و ویران کردن عراق، لیبی و افغانستان، دشمنان دیگری به نام چین و روسیه آفرید. آن‌ها خشمگین از این که چین دیگر تهیه کننده نیروی کار ارزان نیست، و روسیه دیگر نمی خواهد به فروش مواد خام بسنده کند، این دو کشور را که کاراک (پتانسیل) رهبری جهان چند قطبی را داشته اند را به نام دشمنان نوین انسان غربی به توده های غرب شناساند.

رسانه های غربی و کارشناسان و پژوهش گران بورژوازی تلاش برای نگه داشت دنیای تک قطبی را در پشت واژه های گم راه کننده پنهان‌می‌کنند. آن‌ها ستیزه‌جویانه چین سوسیالیستی و روسیه را هدف دشمنی خود گرفته اند. چین از تاریخ غم‌انگیز اتحاد جماهیر شوروی بسیار آموخت. یکی از بزرگترین کجروی کنار گذاشتن دیکتاتوری پرولتری و نقش رهبری حزب کمونیست بود که به برپایی دوباره نظام سرمایه‌داری در روسیه انجامید.

هم اکنون دو نیروی بزرگ – چین و روسیه – در نبرد با هژمونی آمریکا نقشی کلیدی دارند که زمینه های شایسته ای را برای هم کاری میان کشورهایی  که خواستار پیش رفت اقتصادی با پاسبانی از استقلال خود در روندی صلح‌آمیز هستند، را فراهم می کنند. در گذشته بسیاری از کشورهای خواهان استقلال جای گزینی برای هژمونی ایالات متحده نمی‌دیدند. اکنون آشکار شده است که هم کاری جمهوری خلق چین با فدراسیون روسیه، رویای جهانِ تک قطبی آمریکا را به کابوس جهان چند قطبی دگرگون کرده است.

رهبری این اردوگاه در دست جمهوری خلق چین سوسیالیستی است و دیگر کشورهای بزرگ مانند برزیل، آفریقای جنوبی، هندوستان و روسیه کشورهای سرمایه داری هستند. جمهوری خلق چین  به درستی خواهان نیرومند کردن این نیروگاه و شکاف انداختن هر چه بیش تر میان آوردگاه دشمن است. کنگره‌ی بیستم حزب کمونیست چین این دهه را پایان دنیای تک قطبی خواند.

روند چند قطبی شدن جهان و سوسیالیسم

پیشرفت اجتماعی مردم نیازمند یک جهان چندقطبی است. نبرد با هژمونی ایالات متحده، راه را برای یک سیستم عادلانه‌ترِ جهانی هموار می‌کند. ولی چندقطبی شدن جهان به خودی خود، دنیا را از بدبختی نداری چالش های آب و هوایی نابرابری نجات نمی دهد. میلیاردها انسان تنگ دست هستند، شرایط زندگی شایسته ندارند و از ستم طبقاتی رنج می برند. طبقه کارگر و رنج بران این کشورها باید با سازمان دهی و یگانگی خود، برای سوسیالیسم بجنگند. پس از فروپاشی، اندیش مندان بورژوازی، سرمایه‌داری تنها راه پیشرفت جهان می دانستند. ولی دستاوردهای چین اکنون در برابر چشمان شگفت‌زده بورژوازی به جهانیان نشان داد که سوسیالیسم جایگزین برتر سرمایه‌داری است.   

کشورهایی مانند فدراسیون روسیه که هم اکنون خواهان چند قطبی شدن جهان هستند و در برابر زورگویی امپریالیسم در داد و ستد جهانی، به ویژه امپریالیسم امریکا ایستادگی می کنند، باید دیر یا زود از خط اقتصادی نئولیبرالیستی در درون کشور به دور شوند. دانش مارکسیستی به ما می آموزد که خط مستقل در سیاست برون مرزی، بدون یک اقتصاد ملی نیرومند در درون کشور چندان پایدار نمی ماند.

دو راهی روسیه

اندیشه برابری خواهانه و صلح جوی ”چپ” در جهان با خشم سرمایه‌ی فراملی روبرو می‌شود. نیروهای پرتوانی مانند بورژوازی تجاری وابسته در روسیه در کنار  سرمایه‌ی فراملی ایستاده اند. آن‌ها به‌دنبال دست‌ نخوردن و دگرگون نشدن نظام  ویرانگر اقتصادی- اجتماعی هستند. آن ها همه ی نیروی خود را برای جلوگیری‌ از دولتی شدن اقتصاد و برپایی یک اقتصاد مستقل و ملی در روسیه به کار می برند و تلاش می کنند که شرایط ددمنشانه سال های  ۱۹۹۰ را زنده کنند. این طبقه انگلی تلاش می کند که چوب در لای چرخ یک اقتصاد ملی بگذارد.

این طبقه، هم راه با بورژوازی مالی در روسیه که در دولت نیز نیرومند هست، نه تنها به دنبال دوری از سیاست های نئولیبرالیستی نیستند،  بل که جلوی برنامه‌ی برای پای ریزی یک اقتصاد ملی را نیز می گیرند. نبرد طبقاتی از پایین باید دستگاه فرمان دهی (حاکمیت) روسیه را به ناگزیر به در پیش گرفتن یک راه اجتماعی-اقتصادی ملی و خلقی کند. ولی نهادهای  مالی و اقتصادی دولت نیازی به بریدن ناف از سرمایه‌ی جهانی مانند صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی نمی بینند.

در هم سنجی با سال ۱۹۹۰ جمعیت روسیه نه تنها افزایش نیافته است، بل که دو میلیون کاهش‌ هم یافته‌ است. تولید ناخالص داخلی روسیه‌ی امروز، تنها ۲۰ تا ۲۵ درصد بیشتر از تولید ناخالص داخلی سال ۱۹۹۰ است. باید یادآوری کرد که تولید ناخالص داخلی جمهوری خلق چین در سه دهه هشت برابر افزایش یافت. این هم سنجی نشان گرد کارایی بزرگ  سوسیالیسم نوسازی‌شده زیر رهبری حزب کمونیست در برابر کارکرد اقتصاد سرمایه‌داری در روسیه است. بر پایه آمار وزارت بهداشت، بیش از نیمی از مردان روسیه، پیش از ۶۵ سالگی می‌میرند. هم اکنون هزینه‌های بهداشتی روسیه، در رده  ۱۲۱ در جهان، هزینه‌های آموزشی در رده  ۸۴ در جهان است و هزینه پژوهش در بخش دانش و فن آوری تا رده ۳۷ کاهش یافته  است. در دوران شوروی از هر چهار دانشمند در جهان یکی شهروند شوروی بود.

روسیه هم اکنون یک نظام مالیاتِی پیش رو ندارد، تا بتواند جلوی شکاف طبقاتی را بگیرد. در صد مالیات بر درآمد سرمایه داران و کارگران یک سان است. در روند خصوصی‌سازی، بیش تر شرکت‌های روسی به دست کسانی افتاد که به دنبال پول اندوزی و فرستادن سرمایه به بیرون از مرزها هستند. تنها ۱۵ درصد از سرچشمه های استراتژیک در دست دولت است.  

آغاز درگیری در اوکرایین امیدهای میهن‌ دوستانه مردم روس را که سال ها از سوی امپریالیسم خوار شده بودند برانگیخت. مردم روسیه خواستار پشتیبانی از مرزهای روسیه و نبرد با نقشه های امپریالیسم هستند، ولی هم زمان خواهان دگرگونی  اجتماعی-اقتصادی به سود لایه های پایینی و میانی کشور نیز هستند. با این که بیش از سی سال از فروپاشی اتحاد شوروی گذشته است، ولی مردم روسیه تاریخ شوروی و ایستادگی پدربزرگان و مادربزرگان خود در برابر نازیسم را فراموش نکرده اند. دید سنجی های گوناگون نشان گر این است که سه چهارم مردم روسیه، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را برای فراهم کردن برابری اجتماعی، بهداشت و آموزش رایگان ، حق کار،  و خانه ارزان دوست دارند.

چندی پیش دولت روسیه شش هدف کلیدی اجتماعی-اقتصادی را پیش روی خود گذاشته است که بر پایه آن صنعت تولیدی، فن آوری، داد و ستد با جهان غیر غرب و درآمد شهروندان باید افزایش یابد. ولی روشن است که پیاده شدن و پیروزی این برنامه پیش رو، نیاز به فشار طبقاتی از پایین دارد. نبرد طبقاتی از پایین و فشار توده ها می تواند هم سنگی نیروها را در دستگاه فرمان دهی روسیه به سود توده ها دگرگون کند.

پایان سخن

روسیه یک کشور امپریالیستی نیست. نیاز به یادآوری است که برخی از حزب های کمونیستی، با این که این جنگ را یک جنگ امپریالیستی می دانند، سخن از “رقابت شدید” امپریالیست ها “با روسیه سرمایه‌داری” می گویند، نه با “روسیه امپریالیستی”. هم زمان باید یادآوری کرد که کشورهای سوسیالیستی، جمهوری خلق چین، کوبا، ویتنام و جمهوری دموکراتیک خلق کره و حزب های کمونیست آن ها از پشتیبانان روسیه در پهنه جهانی هستند. بسیاری از  کشورهای آسیایی و آفریقایی و آمریکای لاتین نیز پشتیبان روسیه هستند.   

به دلیل جای گاه ژئوپلیتیک و داشتن جنگ افزارهای هسته ای، امپریالیسم خواهان کم توان کردن روسیه و چند پارگی آن است.  روسیه هم اکنون در کانون درگیری با امپریالیسم است. برخی از سیاست مداران اروپا حتا از این سخن می گویند که برای خاک کردن روسیه باید از چین کمک گرفت و با آن هم کاری کرد. در  سال گذشته ۱۵۰۰ تحریم علیه روسیه انجام شد. چنین چیزی برای هیچ کشوری روی نداد. هدف امپریالیسم این است که روسیه را از در پیش گیری استقلال پشیمان کند و با کمک بورژوازی وابسته این خط را دگرگون سازد.

روسیه هم اکنون نقش مثبت و کلیدی در روند چند قطبی شدن جهان و ایستادگی در برابر زورگویی امپریالیسم بازی می کند. ولی پایدار شدن پیروزمندانه این نقش مثبت بستگی به دوری گرفتن روسیه از اقتصاد نئولیبرالیستی در آینده دارد. شوربختانه، با این که ریاست جمهوری و رای زنان آن از بن بست سرمایه داری سخن می گویند، ولی بخش بزرگی از دولت هم چنان راه ویران گر نئولیبرالیستی را دنبال می کند. داده های فراوانی نشان گر این است که پیروزی نیروهای پیش رو در نبرد طبقاتی ژرف امروز می تواند یک روسیه غیر سرمایه داری را در آینده پایه گزاری کند. هر چند که بورژوازی وابسته به امپریالیسم روسیه نمی تواند جلوی روند پیش رفت تاریخ را بگیرد، ولی بی گمان پیش از شکست خود ، هزینه‌ی سنگینی از مردم روسیه می‌گیرد.




فاجعه هیروشیما

فرح نوتاش  جبهۀ جهانی ضد امپر یالیست   قدرت زنان  6 اوت 2023 

ساعت 8.15 دقیقه صبح روز 6 اوت 1945 بوقت ژاین بود که مردم مناطق دورتر، خورشید دومی را بر فراز آسمان هیروشیما دیدند. این خورشید دوم، چیزی جز انفجار بمب اتمی با نام لیتل بوی ( پسر کوچولو) نبود. واین بمب، برای اثر بخشی بیشتر، می بایست در آسمان منفجر می شد. پسر کوچولو از هواپیمای » بوئینگ ب- 29 یا آنولا – گی» ، با رهبری گروه 509  «کلنل پاول وارفیلد تی بیاس جونیر» که مسئول جابجایی بمب اتم بودند به بیرون پرتاب شد و در فاصله 578 متری آسمان شهر هیروشیما منفجر شد.

گروه 509 با سرعت به آمریکا بر گشت. در فرودگاه، مدال قهرمانی برای خاکستر کردن شهری با تمام ساکنان و طبعیت اش توسط رئیس جمهور آمریکا به سینه کلنل تی بیاس نصب شد! 

روبرت اوپن هایمر، ملقب به پدر بمب اتم، به سفارش دولت آمریکا بمب اتم را طراحی کرد. و لابراتوار لوس آلموس  تحت سرپرستی فرانسیس بیرچ از سال 1942 مسئول ساخت آن شد. 

برای اینکه طرح این بمب به سرقت نرود، آن در سه مرحله و سه جای متفاوت ساخته شد.

اورانیوم لازم- از معدن سینکلو بو، در کنگو بود. 

(کنگو یکی از مستعمرات آفریقایی بلژیک از سال 1900 تا 1960 بود.)

طول این بمب 3 متر 

قطر آن 71 سانتیمیر 

وزن آن 4400 گرم 

اورانیوم غنی شده 235 – 80%   با قابلیت انشقاق به انرژیی های کینتیک، حراری و تشعشعی ، 64 کیلو برای ساخت آن بکار رفت. 

اثر تخریبی آن بمب، به اندازه اثر   15 تن   «تی ان تی» بود 

و حرارت تولید شده از آن 

000 000 000 000 63  یولس محاسبه شده است.

000 300 کلوین در مرکز 

6000 در گستره

جمعیت شهر هیروشیما 90  تا 140 هزار تخمین زده شده است که در جا خاکستر شد. 

3 روز بعد آمریکا در 9 اوت، شهر ناگازاکی را با بمب – فت من (مرد چاق ) بمباران اتمی کرد . جمعیت آن شهر 60 تا 80 هزار نفر تخمین زده شده است.

 وسعت هراس انگیز قربانیان این فاجعه بیش از 300 هزار نفر بوده است که باید مرگ مبتلایان به انواع سرطان ها را،که بر اثر وجود تشعشعات رادیو اکتیو در فضا، در سالهای بعد جان باختند نیز به آن افزود.  

هری ترومن رئیس جمهور وقت آمریکا دستور حمله اتمی به هیروشیما را زمانی صادر کرد که، 3 ماه قبل از آن، در 9 ماه مه 1945 ، جنگ با افراشتن پرچم سرخ اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی توسط سربازان ارتش سرخ بر فراز پارلمان آلمان تمام شده بود. و متحدین ژاپن ، آلمان و ایتالیا، شکست خورده بودند و نیازی به هیچگونه بمبارانی نبود. ولی آمریکا برای سلطه خود بر جهان، با تکیه بردستیابی خود به بمب اتم، این بمباران ها را انجام داد.

برنامه ها همه از پیش آماده شده بودند . یکی بعد از دیگری برای به بند کشیدن ملل جهان پیاده شدند. و تا همین امروز ادامه دارند. 

روز سی جولای، وقتی آنتونی جان بلینکن، وزیر امور خارجه آمریکا گفت: جنگ هسته ای بدتر از تغییرات محیط زیست نیست؛ او نگران ازدیاد گرمای آب اقیانوس ها و زمین نبوده و نیست. او بطور روشن منویات آمریکا را به مردم جهان بیان کرد.  شما که ازدیاد گرمای اقیانوس ها را تحمل می کنید، از چه وحشت دارید؟  بمب اتم که بدتر از آن نیست و ما دوباره بمباران اتمی دیگری براه خواهیم! و هم اکنون اوکراین با شعار جنگ تا آخرین نفر، به نیابت از ناتو، در گشودن راه این بمباران ها است.

و هرگز از نظر دور نداریم که مسئول مستقیم بالا رفتن حرارت زمین و آب هایش، تولید با هدف صرفا برای فروش، و نه تولید برای نیاز بشر، نظام سرمایه داری و در راس آن آمریکا است که نابود کننده محیط زیست است. 

هر ساله در سازمان ملل در روز 6 اوت مراسمی، به یاد قربانیان هیروشیما برگزار می شود .

جالب این که، در سالی که من نیز دریکی از مراسم حضور داشتم، هرگز نامی از آمریکا درمتون سخنرانان به عنوان مجرم این فاجعه بزرگ، سخنی به میان نیامد ! و جملات همه مجهولی بودند، چون بمباران شده است! مثل این که کسی از آسمان آن شهر ها را بمباران کرده است! 

داستان موجودات فضای، اهرم تسخیر کل زمین توسط آمریکا است. آمریکا با بمب اتم، خود را به عنوان رهبرجهان سرمایه داری تحمیل جهان کرده و دل کندن از بمب اتم برایش میسر نیست. 

این واقعیتی است که بکار گیری بمب اتم از اهداف آمریکا برای نجات خویش از ورطه سقوطی است که هم اکنون در جریان است. 

گرمای زمین، قحطی، گرسنگی، مرگ و بیماری و بیکاری،  و بکار گیری سلاح هسته ای از اهرم های استیلای آمریکا بر جهان است.  

به پیش ای انسان های سراسر جهان

سرنگونی نظام سرمایه داری در جهان، نیاز حاد انسان امروز است

برای جهانی بدون تسلیحات هسته ای 

و هر گونه تسلیحاتی بپا خیزیم

womens-power.farah-notash.com

http://www.farah-notash.com

Women’s Power

***

بمب هسته ای پسر کوچولو

6.اوت 1945

In this handout picture released by the U.S. Army, a mushroom cloud billows about one hour after a nuclear bomb was detonated above Hiroshima, Japan on Aug. 6, 1945. Japanese officials say a 93-year-old Japanese man has become the first person certified as a survivor of both U.S. atomic bombings at the end of World War II. City officials said Tsutomu Yamaguchi had already been a certified «hibakusha,» or radiation survivor, of the Aug. 9, 1945, atomic bombing in Nagasaki, but has now been confirmed as surviving the attack on Hiroshima three days earlier as well. (AP Photo/U.S. Army via Hiroshima Peace Memorial Museum, HO) ** NO SALES, CREDIT MANDATORY **




درنگی بر کتاب: «سیر گفتمانی ما»، نوشتۀ آقای بهزاد کریمی، و نگاه او به حزب توده ٔ ایران

«به سوی آینده» شمارۀ ۴

سپهر شمیرانی

هرکه نامخت از گذشت روزگار               هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار

رودکی

اخیراً کتابی با عنوان: “طرح بحثی پیرامون سیر گفتمانی ما” به‌قلم آقای بهزاد کریمی از سوی انتشارات باقر مرتضوی (آلمان) در سیصدوسی صفحه منتشر شده است. در این کتاب ظاهراً به سیر تحولات جنبش فدایی از نگاه نویسنده پرداخته شده است. آقای کریمی عضو قدیمی سازمان فداییان خلق ایران-اکثریت بوده است و ‌اکنون در حزب چپ ایران فعالیت می‌کند. نویسنده در این کتاب دربارۀ دیگر حزب‌ها و سازمان‌های سیاسی از جمله حزب تودهٔ ایران نیز اظهارنظر کرده است.
نگارندهٔ این سطور که عمر سیاسی و مفیدش‌ را در صف‌های حزب تودهٔ ایران گذرانده و از نزدیک وقایع دوران‌های گوناگون فعالیت این حزب را شاهد بوده است، اعتقاد دارد عمده‌ نظرهای نویسندهٔ این کتاب دربارۀ حزب تودهٔ ایران غیرمسؤولانه، کین‌توزانه، و همراه با تحریف واقعیت ابراز ‌شده‌اند. ازاین‌روی، نگارنده بر آن شد به‌منظور یادآوری به علاقمندان تاریخ حزب و خوانندگان “به‌سوی آینده” از این منظر نکته‌‌هایی را با آنان در میان بگذارد.

پیش از هر چیز یاد‌آوری می شود که محتوای این کتاب که اظهارنظرها و قضاوت‌هایی فراوان دربارهٔ حزب تودهٔ ایران را دربر دارد شوربختانه بر هیچ سند و مدرکی مبتنی نیست. شاه‌بیت این کتاب، واژۀ “بحران” است. این کلمه ٩۵ بار در کتاب تکرار شده است، تقریباً هر سه صفحه یک بار! و جالب‌تر آن‌که نقطۀ پرگار این واژۀ  دوّار، “حزب تودۀ ایران” است.

نویسنده خود در صفحهٔ ۶ کتاب یادآوری می‌کند: “نیامدن اسناد در این کتاب در زمرۀ نواقص است، اما امید دارد که ارائۀ طرح کلی موضوع در قالب یک خوانش، کنکاشی شناخت‌شناسانه تلقی شود و یاری مورخینی شود که مبتنی بر اسناد تاریخ می‌نویسند.” فعلاً تا این “کنکاش شناخت‌شناسانه” به‌یاری “مورخین” بشتابد، ما به یادآوری‌های‌مان ادامه می‌دهیم.

از مشخصه‌های یک نوشتۀ تاریخی، ارائه اسناد و شواهد موثق در مورد رویدادها، ادعا‌ها، و حکم‌‌های معین در آن نوشته است. به‌طور مثال در کتاب “تاریخ الرسل والملوک۱ که در یازده قرن پیش نوشته شده است در بیش‌تر جاها یک واقعه از زبان چند نفر با هویت‌هایی معین و اعتبار تاریخی بیان شده است.

چپ پس از انقلاب – حزب تودهٔ ایران

در بخش‌هایی متعدد در این کتاب با حزب تودۀ ایران برخورد می‌شود. آقای بهزاد کریمی همراه با قضاوتی سؤال‌برانگیز می‌نویسد: “بحران چپ در ایران، بیش‌تر از هر جریان دیگر به حزب توده تعلق داشته و دارد و سخت‌تر از هر جای دیگری، سرشته در جان خود آنست” [ص ۱۰۷]. او می‌نویسد: “گر چه به دلایل بسیار این حزب شانس نمود دیگری را از دست داده است ولی واقعیتی هست و موجود خواهد بود. بنابر این هر رویکرد در قبال بحران چپ، هم وظیفه این حزب است و هم متعلق به آن.” آقای کریمی برای اثبات نظر خویش دلیلی ارائه نمی‌دهد.

تجربۀ تاریخی در مقطع انقلاب بهمن ۱۳۵۷ خلاف این نظر را ثابت کرده است. عده‌ای سالخورده و میان‌سال با کوله‌باری از کتاب و نوشته، و دنیایی از تجربه، از جاهای گوناگون جهان می‌آیند و ‌همراه رفقای انقلابی نوید و افسران سازمان نظامی و اعضای تازه آزاد شده از زندان دیکتاتوری پهلوی و نسل جوان توده‌ای‌ای که بیشتر در گروهایی غیرمتمرکز سازمان یافته بودند با قعالیت‌های‌شان چنان تأثیری بر جامعۀ ایران می‌گذارند که آقای بهزاد کریمی را مجبور به اعتراف می‌کند و دراین‌باره می‌نویسد: “در فردای انقلاب، با برنامه‌ترین و منسجم‌ترین جریان چپ که تجربۀ سه دهه و نیم مبارزۀ سیاسی را پشت سر داشت و نیز در برخورداری از یک تعداد کادرهای مجرب و ورزیده، همانا حزب تودۀ ایران بود” [ص ۱۰۳].

در ادامه، بی‌مناسبت نیست با نظر هم‌رزمان آقای بهزاد کریمی دربارهٔ حزب تودهٔ ایران که در “فردای انقلاب” در روزنامهٔ “کار” انعکاس یافت، آشنا شویم. در این روزنامه آمده است: “سران حزب تودهٔ [ایران] پس از عقب‌نشینی و فرار مفتضحانه‌شان بعد از کودتای ننگین ۲۸ مرداد، سبب تثبیت رژیم و سرخوردگی توده‌ها، به‌ویژه پیشاهنگ، در چشم توده‌ها شده بودند و عملاً به حیثیت و اعتبار ایدئولوژی طبقهٔ کارگر در جامعهٔ ایران صدمات زیادی وارد ساخته بودند، در جریانات اصلاحات دروغین شاه، که برای هموار شدن راه رشد سرمایه‌داری وابسته و به دستور امپریالیسم صورت می‌گرفت، اصلاحات ارضی و انقلاب شاه را تأیید کردند و آن را گامی مثبت وانمود ساختند. … در آن زمان، سران حزب توده امیدوار بودند که با ستایش از بورژوازی وابسته و به بهای خیانت و دشمنی با جنبش خلق‌های ایران به‌طور اعم و جنبش طبقۀ کارگر به‌طور اخص، امتیاز اختصاصی اجازۀ فعالیت علنی از رژیم بگیرند. … با اوج‌گیری مبارزات خلق‌های ایران در دو سال گذشته، حزب توده همه‌جا به تبلیغ آشتی طبقاتی و سازش با بورژوازی پرداخت و کوشید در توده‌ها این توهم را ایجاد کند که اگر با جناح دوراندیش طبقهٔ حاکمه، یعنی با بورژوازی وابسته به امپریالیسم، سازش کند، به‌نفع آن‌ها است” [روزنامهٔ “کار”، شمارۀ ۲۴، یازدهم مردادماه ۱۳۵۸].

کافی بود این دوستان فقط به مقالۀ “در میهن ما چه می‌گذرد”۲، نوشتهٔ رفیق احسان طبری و مقالۀ رفیق ملکه محمدی با عنوان: “خصلت نیم‌بند اصلاحات ارضی و تشدید تضاد در روستاهای ایران”۳ مراجعه می‌کردند تا خود را بی‌جهت خسته نمی‌کردند و مطالبی نمی‌نوشتند که خلاف واقع باشد. وانگهی از آقای بهزاد کریمی و رفقای‌شان در روزنامهٔ کار مورد اشاره باید سؤال کرد که امروز در کجای جهان سکونت دارند؟ چرا در زمانی که سازمان آنان هنوز در شرایطی علنی و نیمه‌علنی در جامعه حضور داشت “پس از عقب‌نشینی و فرار… [به‌وام‌ از مقالهٔ “کار”] بعد از” یورش‌های وحشیانهٔ گزمگان رژیم “ولایت ‌فقیه” به حزب تودۀ ایران، به شوروی [یا به‌قول آقای بهزاد کریمی “برادر بزرگ”- ‌تعبیری ساخته و پرداختهٔ ژرژ ارول– به‌معنای تحت امر قدرت بزرگ‌تر بودن] پناه بردند؟ ما نجات جان مبارزان فدایی راه آزادی را به‌هیچ‌وجه “فرار مفتضحانه” تعبیر نکرده و نمی‌دانیم. به‌علاوه، جان به‌در بردن مبارزان و فعالان حزبی و سازمانی پس از کودتا یا یورش‌های وحشیانهٔ حکومت‌های دیکتاتوری پهلوی و ولایی و “عقب‌نشینی”‌های موقت از اسلوب‌های مبارزه است.

سیر اتهام‌ها در کتاب آقای کریمی ادامه دارد. او می‌نویسد: “این حزب با منفرد شدن جناح پراکندۀ ایرج اسکندری به‌عنوان تنها جریان ناهم‌خوان با دیدگاه رهبری وقت، که عبارت بود از گروه‌بندی متشکل به رهبری کیانوری و پشت‌گرم به حمایت ”برادر بزرگ“، برای ”پاسخ‌گویی“ به اوضاع نوین و نوع برخورد با خصلت و جناح‌بندی حکومت برآمده از دل انقلاب بهمن در به‌اصطلاح ٬آمادگی  کامل٬ قرار داشت” [ص ۱۰۴].

ساختن و پرداختن داستانی برای برکناری رفیق ایرج اسکندری و نشاندن رفیق کیانوری به‌جای او با دخالت حزب کمونیست وقت شوروی به‌هدف تکرار تبلیغات مبتنی بر استقلال نداشتن حزب تودۀ ایران در زمرهٔ مبتذل‌ترین داستان‌های ضد حزب ما است که به‌طول زمان آغاز تأسیس و فعالیت حزب تودهٔ ایران قدمت دارد. آنچه مسلم است و تردیدی در آن نمی‌توان داشت این است که آقای بهزاد کریمی در جلسهٔ “برکناری” رفیق ایرج اسکندری حضور نداشته است. ایشان از جایی شنیده یا در جایی در نوشته‌های مخالفان حزب تودهٔ ایران خوانده و همین کافی بوده که آن را جزو “کنکاش شناخت‌شناسانه” خودش به‌بیان آورد. اما واقعیت ماجرا چیست؟

دربارهٔ تغییر در هیئت رهبری حزب تودهٔ ایران پیش از انقلاب بهمن و در آستانهٔ آن اسنادی وجود دارند که یک کنکاش کننده در شناخت‌شناسی حزب‌ها می‌تواند به آن‌ها مراجعه کند. شرکت رفیق کیانوری در رهبری حزب در سال ۱۳۵۳ بعد از سال‌ها دوری، بحث‌های درون‌حزبی را به‌این‌جا می‌رساند که شعار “سرنگونی رژیم شاه” به شعار مبرم روز باید تبدیل شود. رفیق طبری در مقاله‌ای در مجلهٔ دنیا با عنوان: “سرنگون‌کردن رژیم ضدملی، ضددموکراتیک و تجاوزگر موجود، هدف مبرم جنبش انقلابی ایران است۴، تیرماه ۱۳۵۳، جنبه‌های متعدد این شعار را توضیح می‌دهد. یک سال بعد، تیرماه ۱۳۵۴، در پلنوم پانزدهم کمیتۀ مرکزی، این شعار تصویب می‌شود۵. از همان ابتدا، شماری از اعضای رهبری حزب، ازجمله رفیق ایرج اسکندری، با این شعار مخالفت کردند. استدلال آنان چنین بود که رژیم شاه هنوز قدرت استقامت دارد و شعار سرنگونی محتوای واقعی ندارد. حداکثر مطالبهٔ ما می‌تواند اجرای قانون اساسی مشروطیت باشد. رفیق ایرج اسکندری به وجود شرایط انقلابی در آن مقطع زمانی باور نداشت. بخش عمده‌ای از رهبری حزب نیز میان دکتر محمد مصدق و یارانش تفاوتی اساسی قائل بود و آنان (طرفداران مصدق) را عده‌ای سازشکار و نزدیک به آمریکا و طرفدار سرمایه‌داری می‌شمرد و در مقابل، به روحانیت مبارز و در رأس آنان خمینی توجه می‌کرد. در خلال سیری چنین از اندیشه‌ها و بحث‌ها و و جدل‌های طولانی، اکثر نزدیک به همهٔ اعضای کمیتۀ مرکزی به نظر رفیق کیانوری رأی مثبت دادند.

نویسندۀ کتاب مورد بحث ما با تهمت برکناری رفیق اسکندری و نشاندن رفیق کیانوری به جای او از سوی شوروی، ادعای غیراخلاقی‌ای را پیش می‌کشد که با تأمل بیشتر بر آن می‌تواند حتا جرم حزب و رهبرانش در اطاعت از امر کشوری خارجی- گرچه با آرمان‌هایی هم‌گون با آرمان مبارزان توده‌ای ایران- تلقی شود. چنین ادعاهایی زیبندهٔ مبارزان چپ نیست. چپ‌ها علی‌القاعده با اعلامیۀ حقوق بشر موافق‌اند. در مادۀ ۱۱ اعلامیۀ جهانی حقوق بشر آمده است: “هر شخصی متهم به جرمی کیفری، سزاوار و محق است تا زمان احراز و اثبات جرم در برابر قانون، در محکمه‌ای علنی که تمامی حقوق وی در دفاع از خویشتن تضمین شده باشد، بیگناه تلقی شود.” نویسندهٔ کتاب هم علی‌القاعده با خود باید بیندیشد و از این‌گونه اتهام زنی‌ها به اشخاص (اعضای کمیتهٔ مرکزی وقت) دوری جوید.

آقای کریمی در ادامه تیغ از نیام بر می‌کشد و می‌نویسد: “این آمادگی که اساساً خودفریبنده بود و قسماً دیگر فریب بود، و به این حزب امکان داد تا بتواند طی فقط دو سال و اندی، موقعیت فائقۀ هژمونیک در چپ ایران بدست آورد” [ص ۱۰۴].

واقعاً چه‌گونه می‌شود رهبری حزبی با مشخصاتی که در آغاز انقلاب در سپهر سیاسی میهن ما حضور یافته، و هر یک تجربه‌ای فراوان در مبارزه داشتند و از هر نظر، به‌روایت  آقای بهزاد کریمی، شایسته‌تر از همه درمیان سازمان‌های چپ بوده اند، هم خود را فریب داده باشند و هم دیگران را؟ آیا رهبری، اعضا، و کادرهای سازمان فداییان که همه از کورۀ یک مبارزۀ دشوار بیرون آمده بودند آن قدر ساده‌لوح بودند که فریب حزب را بخورند؟ با این شیوه استدلال آقای بهزاد کریمی آیا رهبری و اعضای سازمان را به فریب خوردن‌شان از حزب قانع می‌کند؟

حزب تودۀ ایران جایگاه رفیع خود را – یا به‌گفتهٔ آقای بهزاد کریمی “موقعیت فائقۀ هژمونیک در چپ ایران”- را به‌دلیل داشتن برنامه‌ای دقیق و علمی برای نوسازی جامعه ایران توانست به‌دست آورد. از طرف دیگر می‌دانست این برنامه چه‌گونه به‌لحاظ عملی می‌تواند تحقق پیدا کند. شما در تمام تاریخ تحزب در ایران هیچ سازمان سیاسی‌ای پیدا نخواهید کرد که رهبری آن تا این حد آزموده  باشند.

آقای نقی حمیدیان که در آن دوران از مسئولان ردۀ اول سازمان فداییان بود، در کتاب خود به‌نام “سفر بر بال آرزو”۶ ، صفحۀ ۳۵۳‌، می نویسند: “حزب توده [ایران] با دارا بودن یک مشی سیاسی باثبات و به تبع آن تاکتیک‌های روشن و قاطع، قادر بود با همۀ نیروهای سیاسی، چه رقیبان مسلکی، و چه نیروهای مذهبی لیبرال و غیرلیبرال مخالف روحانیون حاکم با مهارت و قاطعیت درگیر شود.”

بااینهمه، جان کلام کتاب آقای بهزاد کریمی آن ‌جاست که  می‌نویسد: “اما این توان‌مندی [“موقعیت فائقۀ هژمونیک در چپ ایران”]  ظاهری بود و به‌زودی، در ناگزیری، محکوم به فروریختگی دراماتیک، که سرانجام نیز در شکل غم‌انگیزی به تماشا درآمد. در اصل، صرفاً سرکوب وحشیانهٔ حکومت [جمهوری اسلامی]‌ نبود که این حزب را از پای درآورد، بل این از درون به بن‌بست‌رسیدن خود آن بود که بر متن سرکوبی سهمگین و بی‌امان، امکان رونما شدن یافت” [ص ۱۰۴].

باید از آقای بهزاد کریمی پرسید کدام شواهد و دلایل این نتیجه‌گیری شما را تأیید می‌کند؟ آیا برنامهٔ حزب تودهٔ ایران برای نوسازی جامعهٔ ایران دلیل “از درون به بن‌بست‌رسیدن… حزب [و]… از پای درآورد”ن آن بود؟  آیا تحلیل حزب از آرایش طبقاتی جامعه ایران ناقص بود؟ آیا به‌اتکای سلسله نواقصی که زیر شلاق و دستبندقپانی و داغ و درفش “امکان رونما شدن یافت”ند بود که امروز شما چنین نتیجه‌گیری‌ می‌کنید؟

این کینه‌توزی بی‌رحمانه و غیرانسانی به حزبی که در همهٔ ۸۲ سال فعالیت‌اش فقط یازده سال امکان فعالیت علنی و نیمه‌علنی داشته است و به‌گواهی دوست و دشمن یکی از پیش‌قراولان تحزب و فرهنگ آن در ایران و منطقه است بر کدام پایه‌های معرفتی استوارند؟

یک سال و نیم بعد از اجرای آن شوهای تلویزیونی رسوا و مشمئزکننده رهبران حزب از سوی رژیم ولایی و حمایت سازمان‌های امنیتی انگلیس و آمریکا و اسراییل، کمیتهٔ مرکزی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) در اسناد پلنوم مهرماه ۱۳۶۳ خود در پیامی به حزب تودۀ ایران نوشته است: “حزب انقلابی و مردمی شما با درکی روشن و علمی از صف‌آرایی طبقات در جامعه، عملکرد آنان، قانونمندی حاکم بر طبقات متخاصم و ارزیابی درست از مناسبات و توازن نیروها در انقلاب، شناختن و شناساندن دقیق نیروهای محرکه انقلاب و خواست‌های آنان، توانست مشی انقلابی خود را پی‌ریزی کند و گذشت ۶ سال از کارزار حاد طبقاتی در میهن ما اصولیت خط مشی حزب را اثبات کرده است.”

سند پلنوم کمیتهٔ مرکزی سازمان- برخلاف نظریه‌های من‌درآوردی آقای بهزاد کریمی–  اصولیت خط مشی حزب تودهٔ ایران را اثبات شده دانست و توده‌ای‌ها را چنین ستود و نوشت: “هر توده‌ای رزمنده‌ای با تجهیز کامل به ایده‌های والای خود همچون ستاره‌ای قلب تاریکی را شکافته است و چه بسیار از این ستارگان فروزان که بدست ناپاک پاسداران شب فروخفته‌اند تا صبح را به محرومان بشارت دهند.”۷ پس از سپری گشتن چند سال، یک عضو رهبری سازمان، حزب را چون همسان نظر او نمی‌اندیشد و عمل نمی‌کند، در محفل‌های عام و خاص، عقب مانده، غیردمکرات، سنتی (بر مبنای همان اصطلاح مشهور “چپ سنتی”)، دایناسور… معرفی می‌کند و از موضع بالا – یا شاید از موقعیت فائقۀ هژمونیک خودش در چپ ایران- “محکوم به فروریختگی دراماتیک” حساب می‌کند.

آقای بهزاد کریمی برای آنکه رهبران حزب به بن‌بست نمی‌رسیدند و چه باید می‌کردند، برای آنان و همچنین حزب تعیین تکلیف می‌کند و  راه‌حل نشان می‌دهد، و آن هم از این قرار: “آن‌ها باید در نگاه و متدشان تجدیدنظر می‌کردند و می‌بایست پوست‌اندازی می‌نمودند تا می‌توانستند جایگاه خود را در مبارزۀ طبقاتی آن‌گونه بیابند که نماد مدرنیتۀ عدالت‌جویانه جلوه کند و نه آن نماد ”رئالیسم سیاسی“ از خود‌بیگانه‌ای که از آب در آمد” [ص ۱۰۵]. این چه باید کرد یا تعیین تکلیف به‌جز ابهام در عبارت “رئالیسم سیاسی، از خود‌بیگانه‌ “، به‌لحاظ زمانی هم شفاف نیست، زیرا لحن نوشته او و زمان‌های گرامری به‌کار برده شده هم می‌تواند نسخه‌ای برای پیش از یورش رژیم به حزب باشد هم برای بعد از آن می‌تواند پیچیده شود. از این‌ها گذشته، به‌جای محکوم‌کردن شکنجه‌گران، قربانیان را سرزنش می‌کند و از تاریخ درس نمی‌آموزد. این‌طور که معلوم است، استناد او به گفته‌ها و نوشته‌های شماری افراد سال‌مند است که در شرایط عادی چیزی جز عشق به سعادت و بهروزی زحمت‌کشان میهن خود نداشتند، ولی در شرایط حبس و شکنجه به اعتراف‌هایی ناخواسته وادار شدند تا سناریوی جرمی برای آنان تنظیم شود و رژیم به‌یاری شکنجه‌گرهایش بتواند در بی‌دادگاه‌هایش آنان را با اتهام‌هایی دروغین محکوم کند. دروغین بودن همهٔ آن اتهام‌ها امروزه برای همگان- شاید نه برای آقای بهزاد کریمی– آشکار و روشن شده‌اند. البته رژیم خودکامۀ دینی هنوز پس از چهل‌وپنج سال هم‌چنان و به همان‌ شیوه به اعتراف‌گیری‌ها در دوزخ‌های جهنمی و پشت میله‌های آهنین زندان‌ها ادامه می‌دهد.

نویسنده شاید توان دریافت این نکته را نداشته که توضیح دهد اگر اعضای رهبری حزب در دوران انقلاب از هر طرف به بن‌بست رسیده بودند و گفتار ،کردار، و پندار آنان دیگر در جامعه تاثیری نداشت و راه به جایی نمی‌برد پس چه نیازی بود که سازمان‌های اطلاعاتی انگلستان و آمریکا با هماهنگی با سازمان‌های امنیتی رژیم اسلامی و سپاه برای از میدان به‌در کردن این حزب به یورش به حزب و هواداران و اعضا و رهبری‌اش دست زنند؟
اینکه آقای بهزاد کریمی با سیاست‌های حزب تودهٔ ایران در چهل سال اخیر با مطالعهٔ سندهای مصوب کنگره‌ها و پلنوم‌های حزبی (البته به‌منظور کنکاشی شناخت‌شناسانه) آشنایی حاصل کرده باشد تردید است. این سندها هم به‌صورت کتاب و هم در سایت حزب در اختیار عموم قرار داده شده است. نگارنده تا لحظۀ به‌پایان رساندن نگارش این مقاله نوشته‌های ایشان را زیر و رو کرده است، اما با کمال تأسف یک نمونه هم از نوشته‌های‌شان را که حاکی از مطالعه اسناد حزب توده ایران باشد پیدا نکرده است.

آقای بهزاد کریمی در صدور احکام قطعی دربارهٔ حزب تودهٔ‌ ایران، حکم‌هایی که هر یک از دیگری بدیع‌تر است، لحظه‌ای درنگ نمی‌کند و می‌نویسد: “این حزب در مقام پایدارترین و دیرینه‌ترین جریان چپ ایران، درست در موضوع نگاه به مقولۀ دمکراسی، محصور تام و تمام هنجارهای غیردمکراتیک بود و با محبوس کردن… آزادی و دمکراسی در قالب نفرت از لیبرالیسم سیاسی زمین خورد… همانی که در برخورد برونی زیر پرچم مشی حمایت از ”خط امام“ و یدک‌‌ کشی واپس‌گرایی حاکم متبلور گردید” [ص ۱۰۵].

جناب کریمی طوری سخن می‌گوید که گویا او و هم‌مسلکانش از عاشقان سینه‌چاک لیبرالیسم بوده‌اند. روزنامۀ “کار” از دومین شماره‌اش انتقاد به دولت بازرگان را در دستورکار قرار داد و انتقادها به آن به‌تدریج، شدتی بیش‌تر به‌خود گرفت.

آقای پیمان وهاب‌زاده، استاد دانشگاه و پژوهشگر تاریخ فداییان، در کتاب “اودیسه چریکی”۸، صفحه ۵۴، دراین‌باره می‌نویسد: “درماه‌های نخست انقلاب، فداییان دولت موقت را ائتلاف لرزان بین خُرده‌بورژوازی سنتی (که روحانیون رادیکال آن را نمایندگی می‌کردند) و بورژوازی ملی (که مهدی بازرگان، نخست‌وزیر، آن را نمایندگی می‌کرد) ارزیابی کردند. این تحلیل طبقاتی نامرتبط سبب شد که فداییان به گروه اول با بی‌اعتمادی بنگرند و گروه دوم را لیبرال‌های خائن محسوب کنند.”

ولی بد نیست ببینیم امروز آقای بهزاد کریمی در مقام دفاع از سنگر آزادی و لیبرالیسم، آن کسانی را که با استناد به گفته‌های‌شان به حزب تودهٔ ایران حمله می‌‌کند، نظرشان در‌بارۀ مقولهٔ آزادی نزد حزب تودهٔ ایران چه بوده و عیار آزادی‌خواهی آنان تا چه حد است؟

مهندس امیر انتظام، سخن‌گوی دولت موقت، و بسیاری دیگر از رهبران نهضت آزادی، از مخالفان سرسخت فعالیت آزادانه و علنی حزب تودۀ ایران در دوران پس از انقلاب بودند. رفیق نورالدین کیانوری، دبیر اول وقت حزب تودهٔ ایران، پس از انقلاب ۵۷ و در اولین مصاحبۀ مطبوعاتی‌اش پس از ورود به ایران، در واکنش به کارشکنی‌های دولت موقت برای ورود اتباع ایرانی‌ای که از مخالفان سیاسی رژیم سرنگون ‌شدهٔ شاه بودند، گفت: “متأسفانه دولت آقای بازرگان مشکلاتی برای بازگشت ایرانی‌‌ها به‌وجود آورده است. من خودم به‌طور‌صریح بگویم که بدون گذرنامه بالاخره آمدم، پس از این‌که به سفارت مراجعه کردیم، پس از این‌که نامه به نخست‌وزیر نوشتیم، پس از این‌که تلگراف کردیم، پس از این‌که نامۀ سرگشاده در روزنامه‌‌ها منتشر کردیم، به ما اجازۀ مراجعت ندادند. من بدون هیچ‌گونه چیزی آمدم به سرحد ایران” [“نامۀ مردم”، شمارۀ ۶، ۲۹ فروردین‌ماه ۱۳۵۸]

سخن‌گوی دولت- امیرانتظام– در مصاحبۀ مطبوعاتی‌اش گفت که قوانین مربوط به غیرقانونی بودن حزب تودهٔ ایران تا وقتی لغو نشده به قوّت خود باقی است. همان زمان حزب ما اعلام کرد امیدوار است دولت موقت مهندس بازرگان توجه کند که اگر قوانین رژیم سابق به‌اصطلاح تا لغو نشده به قوت خود باقی است، می‌بایست طومار انقلاب ایران را به‌طورکامل برچید. حزب ما تأکید کرد که در پی انقلاب، آن قوانین برای همیشه لغو شده‌اند و دولت موقت نیز موجودیت خود را مدیون انقلاب است و نه محترم شمردن قوانین رژیم ساقط و ضدملی شاه.

آزادی‌خواهی آقای بازرگان و دوستانش را در اعلامیه‌ای به‌مناسبت پخش شوهای مشمئز کننده و رسوای جمهوری اسلامی از اعترافات رهبران حزب تودۀ ایران که هم‌اکنون در سایت نهضت آزادی قرار دارد.، می‌توان دید و عبرت گرفت۹.
در همان ‌زمان تلاش دولت موقت بازرگان برای سندسازی و دادگاهی‌کردن اعضای حزب تودهٔ ایران آغاز شد. سال‌ها بعد، مهندس بازرگان دراین‌باره صحبت کرد و حتی “اعدام” اعضای حزب تودۀ ایران را خواهان شد. جالب است که او در‌بارۀ وقایع کودتای ۲۸ مرداد که بر ‌اساس اسناد منتشر شدهٔ موثق با طراحی و پشتیبانی آمریکا و انگلستان صورت گرفته بود، اتحاد شوروی را پشتیبان کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲معرفی کرد! سر آخر نیز آمریکا را در جنگ عراق علیه ایران تبرئه کرد و گفت: “وقتی به دست دولت مدرک زنده‌ای از جاسوسی سفارت شوروی در ایران و فرمان‌بری و عاملیت حزب توده می‌افتد، فقط اکتفا به اخراج چند دیپلمات روسی می‌کنند و سران حزب را که همگی اقرار به‌عامل‌شوروی ‌بودن و جاسوسی کرده‌اند اعدام نمی‌نمایند. مگر شعار و آرمان انقلاب سیاست موازنۀ منفی، ”نه شرقی و نه غربی“ نبود؟ مگر شوروی پشتیبان کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نبود؟ چرا دائماً آمریکا را مقصر و باعث جنگ عراق می‌دانند؟” [“تجربۀ ده‌‌سالۀ انقلاب اسلامی ایران، سخن‌رانی مهندس بازرگان، ۲۲ بهمن‌ماه ۱۳۶۷، مجموعهٔ آثار بازرگان، جلد۲۴، ص ۴۶۴].

آنچه آقای بهزاد کریمی به‌عنوان خصلت دموکراسی و آزادی‌ستیزی به حزب تودهٔ ایران نسبت می‌دهد و شاخص آن را دفاع حزب از گرایش به خط امام در مقابله با لیبرالیسم می‌داند نیازمند توضیحاتی است که می‌تواند برای نسل جوانی که با این تاریخ آشنا نیست ‌آموزنده باشد. بر این نکته نیز ضروری است تأکید گردد که در آن برهه موضع‌گیری‌های سازمان متبوع  آقای بهزاد کریمی چه‌گونه بودند؟ تمام این جاروجنجال بر سر دو گونه برداشت از دموکراسی است. یکی برداشت آقای بهزاد کریمی است و دیگری برداشت حزب ما است که رفیق احسان طبری در کتاب “نوشته‌های اجتماعی و فلسفی”۱۰، و در دیگر آثار حزب دربارهٔ آن روشنگری شده است.

اعضا، هواداران، و رهبران حزب تودهٔ ایران در یورش‌های امنیتی، ماه‌ها زیر شکنجه‌های طاقت‌فرسا قرار گرفته بودند تا به آنچه رژیم برای ساختن سناریویی برای منحل کردن حزب و نابودی اعضا و تشکیلات حزبی به‌منظور فریب مردم ضروری می دانست “اعتراف” کنند. برای کسانی که این ”شوهای“ رژیم را دیده‌اند و به اخلاق سیاسی هم اندکی پایبند باشند و آنانی هم که زندان‌های جمهوری اسلامی ایران را کشیده‌اند می‌دانند که وادار کردن زندانیان به انکار عقاید خود و بر ضد خویش بنا به‌میل استبداد سخن گفتن، روال جاافتادهٔ برخورد رژیم با مبارزان علیه دیکتاتوری از هر طیفِ عقیدتی بوده و هست. اگر رفیق انوشیروان لطفی، رفیق برجستۀ جنبش فداییان و یکی از قهرمانان مقاومت در برابر شکنجه در دوران ستم‌شاهی را، در جمهوری اسلامی به شوی مشمئز کنندهٔ تلویزیونی آوردند آیا به همین دلایلی است که آقای بهزاد کریمی قطار کرده است؟

آقای کریمی و همفکرانش جهات مختلف “خوگیری حزب طی زمان با مناسبات دیرینۀ غیر دمکراتیک چه میان خود و چه ”احزاب برادر“ بر بستر ٬ایدئولوژی بسته٬” را با شواهد و دلایل مکفی ارائه نمی‌دهد، ولی مثل بقیۀ ادعاهایش بر دشمنی کور با حزب تودهٔ ایران مبتنی است. خصومت آقای بهزاد کریمی با حزب تودهٔ ایران سال‌هاست ادامه دارد. او در مذاکرات کنگرۀ اول۱۱ سازمان فداییان خلق-اکثریت می‌گوید: “من در کنفرانس ملی حزب توده شرکت کردم (دعوت کرده بودند. روز آخر ما را به نوعی پیدا کردند. ما هم رفتیم، نشستیم) رفقا در آن‌جا یک نفر ۷٠ ساله که از سال ١٣٢٠عضو حزب بود با من صحبت می‌کرد گفت شما مسائل تشکیلاتی را عمده می‌کنید، بروید روی مسائل تئوریک. گفت رفیق فلانی تو نمی‌دانی درد ما چیز دیگری است. در حزب ما کسانی هستند که ١۷- ١٨ نوع برنامه در آستینشان هست. هر وقت لازم شد یکی از این برنامه‌ها را رو می‌کنند. من نمی‌گویم سازمان ما تا آن درجه به فساد حزب رسیده است. حزب توده که به‌ترین انقلابیون دهۀ ٢٠، به‌ترین دانشمندان در آن فعالیت می‌کردند. این سیستم‌ها و متدها به این‌جا رساند.”

شهادت آقای بهزاد کریمی دربارۀ کنفرانس ملی غیرواقعی  و عوام‌فریبانه است . او خوب می داند که از روز اول تا آخرین روز پایانی کنفرانس ملی حزب تودهٔ ایران، آقای فرخ نگهدار، به‌عنوان نمایندۀ سازمان اکثریت، در کنفرانس حضور داشت  و در هیئت‌رییسهٔ کنفرانس نیز نشسته بود. آقای بهزاد کریمی همراه با خانم رقیه دانشگری در روزهای آخر به آقای نگهدار ملحق شدند و تا آخرین لحظه نیز ناظر بحث‌ها بودند. آن تعداد محدودی از اعضای سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) که در کابل زندگی می‌کردند آدرس مشخصی داشتند و نیازی به “پیدا کردن” آنان نبود. دعوت حزب تودهٔ ایران از سازمان اکثریت نیز نه “روز آخر”، بلکه مدت‌ها پیش انجام شده بود. هر کسی الفبای مناسبات دیپلماتیک احزاب و سازمان‌های سیاسی را بداند، می‌فهمد که روابط  دیپلماتیک به‌این صورت نیست.

انشعاب‌های متعدد یکی دیگر از انتقادهای آقای کریمی به حزب تودهٔ ایران است، اما او تنها انشعاب آقای بابک امیرخسروی را مثال می‌آورد که رفیق “حجره و گرمابه و گلستان” سازمان اکثریت بود و حزب “دمکراتیک مردم ایران” را بنا نهادند. اما قضاوت تاریخ و داوری زمان  و شلاق روزگار چنان بی‌رحم بود که نامی هم از چنین حزبی باقی نماند. در زمینهٔ انشعاب‌ها، فداییان سرآمد همۀ سازمان ها در تاریخ معاصرند. لیست زیر گواهی بر این مدعا است: انشعاب گروه زنده‌یاد رفیق تورج حیدری بیگوند، انشعاب اشرف دهقانی، انشعاب جناح‌های اکثریت و اقلیت‌، انشعاب مربوط به جناح چپ اکثریت، انشعاب در گروه اکثریت زیر نام بیانیۀ ۱۶ آذر، انشعابی در اقلیت و گروهی زیر نام مستعفیان، گروه‌های آزادی کار، پیرو برنامۀ هویت، هستۀ اقلیت، شورای عالی، اتحاد فدائیان کمونیست، سازمان اتحاد فدائیان، و جزاین‌ها محصول این انشقاق‌ها هستند .

آقای دکتر پیمان وهاب‌زاده در کتاب “اودیسهٔ چریکی”، صفحه‌های ۱۹۱ و ۱۹۲، انجام حدود شانزده انشعاب در جنبش فدایی را ثبت کرده است.

جناب کریمی در‌بارهٔ انشعابات در حزب تودهٔ ایران می‌نویسد: “طی سی سال گذشته بیش‌ترین انشعابات ناشی از بحران، در همین حزب صورت گرفته است. انشعاباتی با انواع سوگیری‌های فعال و مختلف‌الجهت، و بیش‌تر از انشعابات حتی، کناره‌گیری‌های منفعلانۀ بسیار گسترده، از تعیین تکلیف‌ها با هرگونه رادیکالیسم چپ تا سفت‌وسخت شده‌ها در مواضع کلاسیک پیشین حزب! با این حال هنوز هم هیچ  برآمد منتقد از تبار ”توده‌ای“ را سراغ نداریم که توانسته باشد نمادی از چپ دموکرات بودن را به‌گونه‌ای در خود ترسیم نماید که بتواند چونان جریان نافدی در سطح چپ معتبر بیفتد. … فاصله‌گیری از بحران حزب توسط انواع بحران ده‌های متشکل و منفرد در صفوف آن، گویا از هر جای دیگر آسان‌تر بوده است و در همان حال اما، پیشرفت در آنان برای حل بحران چپ و بحران درون حزب توده، دشوارتر از هر جای دیگر.”

نه تنها هیچ گروه توده‌ای این نظریات خود ساختۀ آقای کریمی را زیر عنوان چپ نو نپذیرفته، بلکه کم‌تر سازمان چپ جدی‌ای دیگر با آن توافق دارد. این نظریات نهیلیستی نه بر پایۀ معرفتی علمی بنا شده است و نه به چپ ارتباطی دارد. ساختن و رواج دادن ترکیب‌هایی با واژهٔ چپ مانند: چپ نو، چپ دمکرات، چپ سکولار، چپ لاییک، چپ جمهوری‌خواه،  و جز این‌ها، دستاویزی برای برای دفاع نکردن از حقوق محرومان و زحمتکشان است.

ژيلبر تووی يرا، دبيراول سابق کميتۀ مرکزی حزب ‏کمونيست کلمبيا، در پاسخ به حريفانی که اشتباه‌ها و شکست‌های حزب طبقۀ کارگر را با آوايی زهرآلود در ‏شيپورها می‌دمند، اين شعر کهن اسپانیایی را می‌خواند که گویی از حنجرۀ تاريخ حزب تودۀ ايران به‌گوش ‏می‌رسد:

“شما به رخشندگی و صيقل سلاحتان غرّه‌ايد،      جنگ‌افزارهای من اما بی‌جلوه و کدراند،            آيا می‌دانيد راز اين تفاوت را؟            در ميدان جنگ،    در گرد و غبار مهلکه‌ها بوده‌اند اين‌ها،           ‏   آثار ضربه‌های سخت بر قامتشان پيداست”.

انشعابیون توده‌ای

آقای بهزاد کریمی دربارهٔ گروه منشعب از سازمان نیز می‌نویسد: “بنا بر روایت رفقای جان‌بدربرده از ”آن سال بد“، قبل از ضربات سنگین نیز در برخی از تیم‌های سازمان و اذهان اعضایی از آن سؤالات مدام رو به تعمیق با جدیتی بیش‌تر پیرامون مثمر ثمر افتادن یا نیفتادن مبارزۀ مسلحانه در موضوع رابطۀ پیشاهنگ با خلق، در ادامه حتی خطا و مضر بودن این مبارزه برای رشد جنبش توده‌ای مطرح بوده است. ضربات اما، چه به‌خاطر از توان‌افتادن سازمان پیشاهنگ و نابودی مرکزیت اتوریتر آن و چه آشکار شدن اصل موضوع یعنی عدم توازن قوای بسیار نابرابر بین ”انقلاب“ و ”ضد انقلاب“ در شرایط نضج‌نایافتگی جنبش مردمی و بی‌ارتباطی سازمان با مردم، کار خود را کرد و با بر جای گذاشتن اثر خویش، جریان فکری مخالف با ”مشی مسلحانه“ را در پیگیری سؤالات و تفکر خود پیگیرتر کرد… افراد این جریان که در آن شرایطِ ازهم‌گسیختگی سازمانی، می‌توانستند حتی خارج از روابط تشکیلاتی چریکی همدیگر را بیابند و تقویت کنند، بسیار زود حول نوشتۀ تورج بیگوند گرد آمدند و پرچم مخالفت با مشی مسلحانه را برافراشتند” [ص ۷۲].

همۀ ‌ نقل‌قول‌های آقای بهزاد کریمی در عبارات بالا از افراد بدون بردن نام و در زمانی‌ست که ایشان سخت پای‌بند مشی چریکی بود. اولین گروهی که تحت تأثیر اندیشه‌های حزب در سال ۱۳۵۵ راه خود را از این شیوۀ مبارزه جدا کردند و این اسلوب مبارزاتی را نفی کردند گروه منشعب بودند، ولی این گروه نیز از سوی آقای کریمی محکوم می‌شوند و شایستۀ انتقادند زیرا از نظر او “جوهراصلی حرف آن‌ها این بود که چریک‌ فدایی خلق نارودنیک‌های این زمانۀ ایران هستند و در عوض، تفکر ”توده‌ای“ تنها نماد ایرانی لنینیسم! برخورد این جریان با گفتمان فدایی خلق، به تمامی ایدئولوژیک و فاقد اندیشۀ نقاد بود و در نظرات آن‌ها چیزی از نوسازی و نواندیشی خلاقانه وجود نداشت. انشعاب آن‌ها، انشعاب در روش مبارزه بود تا در جوهر و درون‌مایۀ آن ایدئولوژی مشترکی که سازمان و حزب توده [ ایران] داشتند” [ص ۷۴].

از نگاه نویسندۀ کتاب مورد بحث ما، اندیشه و عمل این جوانان محکوم است نه به‌این خاطر که درست می‌اندیشیدند و به نتایجی درست رسیده بودند. این گروه کارشان از آن جهت سرزنش شدنی است که “فاقد اندیشۀ نقاد” بودند و ایدئولوژیک می‌اندیشیدند. آنان هم‌دیگر را یافته بودند و با هم اعلامیۀ مشترکی صادر کرده و جوانان انقلابی را از ادامۀ این مشی برحذر داشته‌اند. باید یادآور شد که اکثر قریب‌به‌اتفاق این گروه مبارزان راه آزادی زحمتکشان و منشعب از سازمان و پیوسته به حزب در فاجعهٔ ملی سال ۶۷ اعدام شدند.

تمام تلاشِ گرایش‌های مختلف فدایی بر این بوده که نام و اندیشه‌های این پیش‌قراولان مخالفت با مشی چریکی و اعلان سترون‌ بودن آن را پنهان نگه دارند و بی‌اهمیت نشان دهند. یکی از اعضای گروه که از زندان‌های جمهوری اسلامی جان سالم به‌در برده است کتابی در هفت‌صد و نود و یک صفحه با عنوان: “نگاهی از درون به سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران – تاریخچۀ گروه منشعب۱۲ نوشته و به‌چاپ رسانده است. این کتاب اطلاعاتی وسیع از گروه منشعب در اختیار خواننده می‌گذارد. نویسنده در مقدمۀ کتاب می‌نویسد: “رفقای سازمان از هنگام شکل‌گیری نظریات انتقادی تورج حیدری بیگوند در داخل سازمان تا وقوع انشعاب و پس از آن، طبق رویۀ نانوشته‌ای نظریات اعضای گروه و ریشه‌های آن‌ها و پیوندهای آن‌ها با سازمان و دلایل شکل‌گیری را نادیده گرفتند، انکار کردند یا دربارۀ آن سکوت اختیار کردند. آن‌ها توجه نکردند که تاریخ سازمان چریک‌های فدایی خلق بدون تاریخ گروه بزرگی از کادرهای آن ناقص است و تاریخی که بخش مهمی از موضوع تحقیق خود را حذف می‌کند ”تاریخ“ ‌نیست.”

هر تحلیلگر بی غرضی حتا با مطالعهٔ گذرای اسناد و مدارک رسمی حزب به‌این نتیجه می‌رسد که توده‌ای‌ها با عشقی سوزان به زحمتکشان و به‌خاطر بهروزی و سعادت مردم میهن‌شان مبارزه‌ کرده‌اند، حتی سازمانی که آقای بهزاد کریمی یکی از قدیمی‌ترین عضوهایش است، به‌این واقعیت انکارناپذیر پی‌برد. کوشش آقای کریمی در کژتابی تاریخ و مبارزۀ حزب تودۀ ایران تلاشی است عبث و بی‌هوده.

لاف از سخن چو دُر توان زد

آن خشت بود که پُر توان زد

نظامی گنجوی

منبعها:

۱.‌  تاریخ الرسل و الملوک” (تاریخ طبری) نوشتۀ محمد‌بن جریر طبری. ترجمهٔ فارسی در ۱۵ جلد، مترجم ابوالقاسم پاینده، انتشارات بنیاد فرهنگ، تهران، ۱۳۵۲.
۲.‌  نگاه کنید به: مقالهٔ “در میهن ما چه می‌گذرد”، نوشتهٔ احسان طبری، مجلهٔ “دنیا”، شمارهٔ ۴، زمستان ۱۳۴۱. این مقاله  با  عنوان “ماهیت و اصلاحات نیم‌بند شاه-امپریالیسم، نوشته رفیق احسان طبری”،  در کتاب “اسناد و دیدگاه‌ها”، انتشارات حزب تودهٔ ایران، تهران، ۱۳۶۰، صفحه ۴۳۷، بازنشر شد.

۳.‌ نگاه کنید به: مقالهٔ  “خصلت نیم‌بند اصلاحات ارضی و تشدید تضاد در روستاهای ایران”، ملکه محمدی، “ماهنامهٔ مردم”، ارگان مرکزی حزب تودهٔ ایران، دورهٔ ششم، شمارهٔ ۲۶. اردیبهشت‌ماه ۱۳۴۶. این مقالهٔ رفیق ملکه محمدی  با همین عنوان، در کتاب “اسناد و دیدگاه‌ها”، انتشارات حزب تودهٔ ایران، تهران، ۱۳۶۰، صفحه ۴۵۳، بازنشر شد.

۴.‌  مجلهٔ دنیا، دورۀ سوم، شمارۀ ۱، تیرماه ۱۳۵۳.

۵.‌ پلنوم پانزدهم کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران، تیرماه ۱۳۵۴.

۶.‌  کتاب “سفر بر بال آرزو”، نوشتهٔ نقی حمیدیان، انتشارات باران، استهکلم،  سال ۲۰۰۴/ ۱۳۸۳، صفحهٔ ۳۵۳.

۷.‌  اسناد پلنوم مهرماه ۱۳۶۳ کمیتهٔ مرکزی، سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)، آرشیو اسناد اپوزیسیون ایران.

۸.‌ کتاب  “اودیسه چریکی”، نوشتهٔ دکتر پیمان وهاب‌زاده، صفحه‌های ۱۹۱ و ۱۹۲.

۹.‌ نگاه کنید به: بیانیه “نهضت آزادی ایران پیرامون دستگیری سران حزب  توده”، خردادماه ۱۳۶۲،

۱۰.‌  کتاب “نوشته‌های اجتماعی و فلسفی”، نوشتهٔ احسان طبری، جلد دوم، انتشارات حزب تودهٔ ایران، چاپ دوم، ۱۳۸۵، صفحه‌های ۱۹۸ و ۱۹۹.

۱۱.‌ کتاب “کنگره فداییان اکثریت”، صفحه ۷۰

۱۲.‌ کتاب “نگاهی از درون به سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران – تاریخچۀ گروه منشعب”، نوشتهٔ بهمن تقی‌زاده، نشر نی، تهران، سال  ۱۴۰۰.

***

به نقل از «به سوی آینده» شمارۀ ۴، مرداد




ارزیابی جامعه‌شناختی فیلم «جنگ جهانی سوم» اثر هومن سیدی

«به سوی آینده» شمارۀ ۴

آرش رزم‌دیده

سینماهای ایران این روزها فیلمی درخشان را به نمایش گذاشته‌اند به نام جنگ جهانی سوم به کارگردانی و تهیه‌کنندگی هنرمند ارزنده هومن سیدی (متولد ۱۳۵۹ در رشت). فیلمنامۀ ژرف این اثر را هومن سیدی، آرین وزیردفتری و آزاد جعفریان با هم نوشته‌اند و نشان می‌دهد که کار گروهی اگر بر بنیادهای درستی قرار داشته باشد تا چه اندازه می‌تواند ثمربخش باشد. این فیلم برای نخستین بار در سال ۲۰۲۲ /۱۴۰۱ در هفتادونهمین دورۀ جشنواره بین‌المللی فیلم ونیز به نمایش درآمد و دو جایزه، یکی به عنوان بهترین فیلم و دیگری بهترین بازیگر نقش نخست را به دست آورد.

خوشبختانه این فیلم دچار شوربختی فیلم بسیار عمیق دیگر، برادران لیلا، اثر کارگردان برجسته و جوان کشور سعید روستایی (متولد ۱۳۶۸ در تهران)، نشد و به اکران عمومی درآمد. به‌نظر نگارنده، هر علاقمند به هنر متعهد و به تحلیل اجتماعی جامعۀ ایران و هر کوشندۀ بهبودخواه اجتماعی، باید این فیلم‌ها را در سینما ببیند و به دیگران پیشنهاد کند، زیرا هم حمایت از این کارگردانان جوان که راه هنر متعهد را می‌پویند، ضروری است و هم تماشای دقیق و چندباره این نوع آثار می‌تواند به ژرفش قدرت تحلیل نیروهای پیشروی جامعة ایران که سعادت زحمتکشان این ملت را دنبال می‌کنند، یاری رساند.

جنگ جهانی سوم بر زمینه‌های فاجعه‌بار اجتماعی و اقتصادی شکل می‌گیرد. در همان نخستین سکانس فیلم، با مردی در هم شکسته روبه‌رو می‌شویم به نام شکیب که از بازماندگان زلزلۀ هولناک رودبار و منجیل است. در این زلزلۀ وحشتناک که در ۳۱ خرداد ۱۳۶۹ به وقوع پیوست، بیش از ۳۷۰۰۰ نفر از هم‌میهنان ما، عموماً از طبقات فرودست جامعه، جان خود را از دست دادند، بیش از ۶۰۰۰۰ تن مجروح و در حدود نیم میلیون نفر بی‌خانمان شدند. در این زلزله علاوه بر خسارات سنگین به تأسیسات و مکان‌های عمومی، بیش از ۲۰۰ هزار خانه‌های سادۀ مردم فقیر نابود شد.

شکیب (با بازی درخشان هنرمند ارجمند محسن تنابنده) که در فیلم منطقاً باید حدود ۵۰ سال داشته باشد، در آن زلزله همسر و فرزندان خود را از دست داده اما خودش جان سالم بدر برده است؛ زیرا در آن نیمه‌شب هولناک، دور از همسر و فرزندانش سر کار بوده است. بااین‌وجود چون خانوادۀ همسرش گمان می‌کردند که او خانواده‌اش را رها کرده و گریخته است، راهی به دهکدۀ خود ندارد. او حالا نزدیک به ۳۰سال است که در شهر رشت زندگی می‌کند. روزها کارگر روزمزد است و شب‌ها به شرط آنکه مواظب مغازه که مرگ‌موش هم می‌فروشد، باشد که به قول صاحبش در و دیوار درستی ندارد، می‌تواند در مغازه بماند و بخوابد. ملاحظه کنید که زندگی این انسان زحمتکش که در روستا، کار کشاورزی می‌کرده و ناگزیر فاقد مهارت‌های مشاغل شهری بوده است، تحت چه ستمی می‌گذرد. خودمان را جای او بگذاریم. همسر و فرزندان را و احتمالاً خانواده‌اش را از دست داده است. دهکدۀ مأنوس، شغل و تمام زندگی را باخته است و در این جامعه که کمترین نهادهای اجتماعی یاری‌رسان را دارد، تک‌وتنها و بی‌پناه مانده است. اما جامعۀ سرمایه‌محور عقب‌مانده به‌جای آنکه به کمک این انسان ازهرجهت فروپاشیده بشتابد، او را چون شکاری آسان می‌بیند که می‌تواند به راحتی در اختیارش بگیرد و از او حداکثر بهره‌کشی را به چنگ آورد.

صحنه‌ای که کارفرمایان، این انسان‌های خردشده را از کنار خیابان فرا می‌خوانند تا استثمارشان کنند و ما – و نیز نگارنده -هر روز، از کودکی خود تاکنون یعنی بیش از ۶۰ سال، در دو نظام و علی‌رغم انقلابی که آماجش بهبود زندگی زحمتکشان بود، شاهد آن بوده‌ایم، به‌راستی تکان‌دهنده و یکی از دردناک‌ترین تصاویر فیلم است. انسان‌هایی – پیر و جوان و حتی کودک – کنار خیابان ایستاده‌اند با لباس‌هایی مندرس، با کفش‌هایی پاره، رنگ‌وروهایی زرد، بقچه‌ای از نانی ساده که دیگر پنیری هم در میانش نیست، حیرت‌زده از این جهان پلید به دنبال وانتی می‌دوند که کارفرمایش یک‌طرفه، قرارداد نانوشته می‌بندد: ۳۰۰« تومن، فقط ۳۰۰ تومن، طی کردیم، ها!» اما این بخت‌برگشته‌ها فرصت گوش کردن به این حرف‌ها را ندارند. شتاب می‌ورزند تا از هم‌دردان مفلوک خود جلوتر بزنند و در پشت وانت که اصولاً برای انتقال بار یا جابه‌جایی حیوان ساخته شده، جای بگیرند. هوار از این جهان سرمایه‌محور ستمگر! هوار!

شخصیت دیگر فیلم، لادن (با بازی تاثیرگذار هنرمند مهسا حجازی) است؛ دختری کرولال حدوداً ۳۰ ساله، با چشمانی ترسیده از این جهان مخوفی که در پیرامون خود دیده است. سرنوشت او از سرنوشت شکیب هم تیره‌تر بوده است. او در زمان زلزله،کودکی بوده که کل خانواده‌اش را از دست داده است و به دست گرگ‌های انسان‌نمایی افتاده است که از سن معینی، او را چون کالای جنسی به این و آن فروخته‌اند و از قِبَل او زندگی کثیف خود را تامین کرده‌اند. باز هم خودمان را جای لادن بگذاریم. او در زلزله تنها پشتیبانان خود، یعنی پدر و مادر و خانوادۀ خود را در یک نظام سرمایه‌داری نفرت‌انگیز از دست داده است.

وظیفة حکومت‌ها و دولت‌هاست که در این شرایط به حمایت از این مظلومان بپردازند. مگر نه اینکه خود عملکرد ویرانگر این زلزله‌ها محصول حکومت‌هایی است که به‌جای کوشش برای بهبود زندگی انسان‌ها – در این مورد تأمین مسکن مناسب و مستحکم – به‌دنبال منفعت‌ورزی‌ها یا جاه‌طلبی‌های شومِ جزم‌گرایانه خود بوده‌اند. یادمان باشد زمان وقوع این زلزله تقریباً پایان یک جنگ ۸ ساله است که پس از فتح خرمشهر دیگر به‌هیچ‌وجه میهن‌دوستانه و خلقی نبود. درست زمانی که باید حکومت برآمده از انقلاب به‌سوی توده‌ها می‌شتافت و برای آن‌ها زندگی و مسکن شرافتمندانه تأمین می‌کرد، از ادامۀ جنگ بهانه‌ای ساخت تا در همکاری گفته و ناگفته با امپریالیسم به تضعیف دو ملت بزرگ ایران و عراق در آسیای غربی کمک کند، بازار سلاح کارخانه‌های شوم اسلحه‌سازی جهان سرمایه‌داری را رونق بخشد و در برابر، با کمک امپریالیسم نیروهای انقلابی شرافتمند را سرکوب کند و در کشتاری بی‌رحمانه هزاران تن از آن‌ها را به دم تیغ بُران بسپارد و با پشت کردن به آرمان‌های عدالت و آزادی و برابری که انقلاب دنبال می‌کرد، برنامه‌های نولیبرالیستی را که دست‌پخت همان امپریالیست‌ها بود، به اجرا درآورد. نتیجة ۵۰ سال حکومت پهلوی و ۱۲ سال حاکمان پس از انقلاب برای زحمتکشان شهر و ده این بود: آن‌ها یا خانه نداشتند یا خانه‌هایی داشتند چنان بی‌بنیاد که در اثر زلزله البته هولناک، ۳۷۰۰۰ آرزو به خاکستر بدل شد. ۳۷ هزار انسان! چه انعکاس هولناکی دارد این عدد. و ۵۰۰ هزار بی‌خانمان که ما در این فیلم تنها زندگی دو تن از آن‌ها را دنبال می‌کنیم. شکیب و لادن.

شکیب که حتی می‌تواند پدر لادن باشد، خود یکی از خریداران کالای بازار جنسی است که در زیر پوست شهر جریان دارد و لادن یکی از قربانیان آن است. لادن نمونه هولناکی از استثمار است که با تبعیض جنسیتی هم همراه شده است. اگر به آنچه بر لادن و لادن‌ها رفته و می‌رود، عمیقاً بیندیشم، بعید است که بندبند وجودمان از خشم و درد از هم نگُسلد. به‌هرحال در این رابطۀ جنسی چندباره، یک پیوند عاطفی میان شکیب و لادن شکل گرفته است. گرچه لادن لال است اما شکیب به‌خاطر آنکه مادرش لال بوده زبان او را می‌فهمد. لال بودن لادن و مادر شکیب شاید نمادی است از بی‌صدایی میلیون‌ها زن ستمدیده در جامعه‌ای که خواست‌هایشان هیچ انعکاسی در ساختار حکومتی ندارد. این است که شب‌ها شکیب از مغازه، با لادن در روسپی‌خانه‌ای پنهان که فرشید (با بازی خوب مرتضی خانجانی) و رحیم سازمان داده‌اند، با هم گفت‌وگو و درددل می‌کنند و نوعی از عشق -که بنیانش بیشتر بر درماندگی، تنهایی و گریز هرچند کوتاه‌مدت از بدبختی‌هاست – میان آن‌ها ریشه دوانده است.

تا همین‌جا هم، فیلم جنگ جهانی سوم با به نمایش گذاشتن زندگی آکنده از رنج و بدبختی شکیب به عنوان یکی از هزاران قربانی زلزله و به نمایش گذاردن زندگی به‌راستی تکان‌دهندۀ کودکی که در زلزله ربوده شده و اکنون به عنوان روسپی مورد سوء‌استفاده قرار می‌گیرد و آن به‌اصطلاح روسپی‌خانۀ پنهان، در دل جایی چون یک پارکینگ، به یک فیلم اجتماعی متعهد فرا روییده است.

در همین حال یک گروه تولید فیلم‌سینمایی به رشت آمده است تا دربارۀ جنگ جهانی دوم و جنایت‌های نازی‌ها و رهبر فاشیست آن‌ها، آدولف هیتلر، در جغرافیای رشت که همسانی‌هایی با جغرافیای پرباران و آکنده از گل‌وشل آلمان دارد فیلمی بسازد. تهیه‌کنندة این فیلم، سعید نصرتی (با بازی نوید نصرتی) و کارگردان آن رستگار( با بازی پخته و اثرگذار حاتم مشمولی) است. دکور صحنه‌های فیلم، به لوکیشنی در اطراف رشت منتقل می‌شود: از خانة مجلل هیتلر تا اتاق‌های گاز برای سوزاندن اسیران جنگ، بازیگران اصلی حضور دارند اما کارگردان به سیاهی‌لشگر و همچنین کارگرانی برای ارائه خدمات به گروه فیلمسازی هم نیاز دارد. این است که تهیه‌کننده به میدان شهر می‌رود تا از کارگران روزمزد، که آمادۀ هر نوع استثماری و هر مقدار حقوقی هستند حداکثر سوءاستفاده را بکند.

این کارگران روزمزد که در همة شهرهای ایران در میدان‌ها و کنار خیابان‌ها منتظر اربابی هستند تا آنان را اجیر کند، نه بیمه می‌شوند نه بازنشستگی دارند و البته مانند دیگر کارگران ایران از داشتن حتی یک اتحادیه که از حقوق آن‌ها دفاع کند، برخوردار نیستند. اینان مظلوم‌ترین، خردشده‌ترین و مستاصل‌ترین بخش طبقه کارگرند که به علت همین درماندگی وحشتناک و ناآگاهی گسترده، می‌توانند مورد سوء‌استفاده حاکمان و سرمایه‌داران قرار گیرند و نه‌تنها به شدیدترین وجه استثمار شوند، بلکه گاه به ابزاری بسیار خطرناک در بحران‌ها و تحولات اجتماعی تبدیل شوند و به سرکوب‌گران، شکنجه‌‎گران و مزدوران خیابانی که گاه به آن‌ها لات، لومپن، اراذل، کلاه مخملی و لباس‌شخصی هم گفته می‌شود، تقلیل یابند.

جنگ جهانی دوم (۱۹۳۹-۱۹۴۵/ ۱۳۱۸-۱۳۲۴) مانند جنگ جهانی اول (۱۹۱۴-۱۹۱۹ / ۱۲۹۳-۱۲۹۸۸)، جنگی بود میان کشورهای استثمارگر برای تقسیم دوبارۀ جهان. درواقع این جنگ که ۶ سال تمام طول کشید و در آن بیش از ۷۵ میلیون انسان به کام مرگ رفتند، سرمایه‌داران و استثمارگران جهان راه انداخته بودند و اداره می‌کردند. اما این سرمایه‌داران نبودند که در جبهه‌ها قلب کسانی را سوراخ می‌کردند که اصلاً آن‌ها را نمی‌شناختند و حتی یک بار هم آن‌ها را ندیده بودند. این سرمایه‌داران نبودند که زندانیان اسیر را با برچسب‌هایی که استثمارگران ساخته بودند – یهودی، کمونیست، نژاد پست – به اتاق‌های غیرقابل باور گاز می‌فرستادند تا نابود شوند. دیکتاتورها و استثمارگران حتی ممکن است پا در زندانی نگذاشته و اتاق شکنجه‌ای را ندیده باشند.

هیتلر هم سرمایه‌دار نبود، اما سرمایه‌داران با سوءاستفاده از محرومیت‌ها، ناآگاهی‌های ناگزیر، جاه‌طلبی‌های خانمان‌برانداز و عقده‌های کودکی و جوانی او و هزاران افسر مانند او، از آن‌ها چون ابزاری برای پیشبرد منافع خودشان بهره می‌بردند. یک بررسی اجمالی از زندگی و محرومیت‌ها، جاه‌طلبی‌ها و عقده‌های چرکین او به‌درستی نشان می‌دهد که او تا چند اندازه آمادگی داشت تا به ابزار سرمایه‌داران و استعمارگران تبدیل شود. این رابطه را تقریباً در تمام کشورهای سرمایه‌زده با تفاوت‌های جزئی می‌توان دید.

شکیب یکی از این محروم‌ترین محرومان است که سوار بر پشت وانتی آبی‌رنگ، تحت اختیار، بهتر است بگوییم تحت بندگی تهیه‌کننده و کارگردان این پروژۀ فیلم‌سازی، قرار می‌گیرد تا به عنوان بنده، هر کاری را که کارفرما می‌خواهد به انجام برساند. او گاه کارگر خدماتی است، گاه نگهبان محدوده‌های جغرافیای پروژه فیلم‌سازی است و گاه در نقش سیاهی‌لشگر، به عنوان یکی از اسیران زندان‌های فاشیسم آلمان به کار مزدوری کشیده و گاه به اتاق‌های هولناک گاز رانده می‌شود. کارگردانی هومن سیدی و فیلم‌برداری پیمان شادمانفر و بازیگری هنرمند درخشانی چون محسن تنابنده در این صحنه‌ها عالی و تکان‌دهنده است. نکته مهم این است که کارگردان و تهیه‌کننده برای آنکه صحنه‌های فیلم طبیعی درآیند، کارگران مزدور سیاهی‌لشگر را بدون اطلاع آن‌ها از فیلمنامه، چون گله‌ای گوسفند در کوران رویدادها قرار می‌دهند درست مانند آن انسان‌هایی که در جهان واقعیت به درون این حمام‌ها رفتند اما به‌جای شست‌وشو، جزغاله شدند.

در یکی از لحظه‌های اوج فیلم، بازیگری که نقش هیتلر را بازی می‌کند و قرار است در این صحنه با خشونت به صورت اسیران جنگی سیلی بزند، حالش بد می‌شود و از ادامه بازی باز می‌ماند. کارگردان که مجری یک پروژۀ عظیم بیست میلیاردی برای تولید این فیلم است، در جست‌وجوی بازیگری برای ایفای این نقش، هوشیارانه و با زیرکی و پختگی تاریخی، به شکیب درمانده می‌رسد و از تهیه‌کننده می‌خواهد که او را برای تست بازیگری آماده کند. در یک لحظة مهم فیلم، گریمور فیلم از شکیب چهره و سیمایی بسیار نزدیک به هیتلر با آن سبیل کوتاه و آن آرایش مو به سبک آلمانی می‌آفریند. شکیب رو به عوامل فیلم می‌گوید: »من بازی بلد نیستم، من بلد نیستم حرف بزنم.« پاسخ اما تکان‌دهنده است: »مهم نیست. یک، دو، سه بگو! ما بعداً دوبله‌اش می‌کنیم.« این دیالوگ کوتاه که چندین بار دیگر تکرار می‌شود، یکی از مضامین اصلی فیلم است. استثمارگران نیات پلید خود را از زبان خردشدگان بیان می‌کنند. اکنون همه‌چیز برای تست بازیگری آماده است.

کارگردان از شکیب که اکنون در نقش هیتلر ظاهر شده است، می‌خواهد که با قدم‌های استوار به‌سوی اسیران برود و بی‌آنکه آن‌ها را بشناسد و حتی از آن‌ها پرسشی بکند، با سیلی به صورت آن‌ها بکوبد. اما شکیب انسان است، گرچه خردشده، ویران، مستاصل و برده، اما هنوز بارقه‌های انسانی در وجود او حضور دارد. این است که سیلی‌های نرمی به صورت اسیران می‌زند. کارگردان عصبانی و خشمگین، اما آگاه و نابه‌کار، شکیب را فرا می‌خواند و از او می‌پرسد تو هیتلر را می‌شناسی؟ و در برابر پاسخ مثبت شکیب، انگشت بر زخم او می‌گذارد: »فکرش را بکن زنی داری که خیلی دوستش داری و بچه‌ای که همة زندگی توست. آن وقت یک روز به خانه می‌آیی تا با بچه‌ات بازی کنی اما می‌بینی که کسانی آمده‌اند و آن‌ها را تکه‌تکه کرده‌اند. آیا باز هم این‌طور سیلی می‌زنی؟« ترفند کارگردان و درست‌تر بگوییم استثمارگران و دیکتاتورهای جهان کارگر می‌افتد. آن‌ها مبارزۀ طبیعی زحمتکشان علیه غارت‌گران را منحرف می‌کنند و زحمتکشان را به جنگ زحمتکشان می‌فرستند. شکیب در پاسخ کارگردان با خشونت پاسخ می‌دهد: »نه من سیلی نمی‌زنم، من آن‌ها را می‌کُشم.« این بار شکیب بازمی‌گردد، با قدم‌های استوار به‌سوی اسیران یورش می‌برد، تپانچه‌اش را از محفظة چرمی‌اش درمی‌آورد و بدون لحظه‌ای مکث با صورتی چون سنگ و با چشمانی بی‌فروغ  با شلیک چندین گلوله اسیران دست‌بسته را به آتش می‌سپارد. کارگردان که مجری تهیه‌کننده است، موفق می‌شود. از کارگری ارزان و خردشده برای تهیه‌کننده، هیتلر می‌سازد. شکیب به هیتلر شدن نزدیک می‌شود. خانۀ هیتلر در لوکیشن فیلم در اختیار شکیب قرار می‌گیرد.

اکنون تنها یک مانع وجود دارد تا شکیب، به یک جنایتکار تمام‌عیار، یعنی کسی که تهیه‌کننده و کارگردان لازم دارند، تبدیل شود. شکیب هنوز رابطۀ انسانی خود را با لادن حفظ کرده است. هر شب با او تماس می‌گیرد و شرایط زندگی خود را با تصویر توضیح می‌دهد. در آخرین ارتباط، چهره‌اش را که به صورت هیتلر در آمده است، در به‌اصطلاح کاخ هیتلر به او نشان می‌دهد. لادن، بی‌اطلاع فرشید و رحیم، در جایی بیرون از شهر با شکیب قرار می‌گذارد و از او می‌خواهد که او را هم همراه خودش به آن خانه ببرد، چون فرشید می‌خواهد از او نه‌تنها برای استثمار جنسی بلکه برای جابه‌جایی مواد مخدر هم استفاده کند و او دیگر نمی‌تواند این شرایط را تحمل کند. شکیب مقاومت می‌کند و می‌گوید که آن‌ها می‌فهمند و بیرونش می‌کنند. اما سرانجام، به‌خاطر آن بارقۀ انسانی تسلیم می‌شود و لادن را مخفیانه به خانة هیتلر می‌برد. فرشید و رحیم پی می‌برند که لادن پیش شکیب است، چون به قول صاحب مغازه، شهر کوچک است و همه‌چیز زود لو می‌رود. به سراغ شکیب در محل کارش می‌آیند، اما چون با اطلاع کارفرمای پروژه آمده‌اند ضمن تهدید غیرمستقیم، زیرکانه به او می‌گویند که اگر از لادن ردی پیدا کرد به آن‌ها اطلاع دهد. شکیب که مضطرب شده است، علی‌رغم بی‌میلی کامل لادن تصمیم می‌گیرد برای آنکه لادن از آزارهای فرشید به دور بماند، او را به تهران بفرستد.

تصویری که این فیلم عمیق از چهرۀ لادن و شکیب در اتوبوسی که به‌سوی ترمینال می‌رود، نشان می‌دهد، واقعاً تکان‌دهنده است و نشان می‌دهد که انسان تهی‌دست در این جهان و در جامعۀ ما تا چند اندازه اسیر شرایط اجتماعی دهشت‌بار پیرامون خویش است. اما مگر در تهران چه چیزی و چه کسی و چه شغلی و چه جانورهایی در انتظار لادن هستند؟ این است که در آخرین لحظه، پیش از آنکه اتوبوس از ترمینال رشت به‌سوی تهران حرکت کند، بارقة انسانی که هنوز در وجود شکیب است، او را ترغیب می‌کند که از فرستادن اجباری لادن خودداری کند.

در نظام‌هایی که عدالت اجتماعی و آزادی سرلوحۀ آن‌هاست، این بارقه‌ها می‌تواند تقویت و اعتلا یابد و به شکوفایی انسانی فرا بروید. چنانچه در اتحاد شوروی سوسیالیستی پس از انقلاب اکتبر، مدرسه پداگوژیکی ماکسیم گورکی که آن را مربی بزرگ انسان‌دوستی چون آنتوان ماکارنکو هدایت می‌کرد، از انسان‌های خردشده، خشن، دزد و گاه حتی جنایتکار، انسان‌هایی پدید می‌آورد فداکار، قهرمان کار و حتی قهرمان جان‌باختة جنگ جهانی دوم. اما آن اتحاد شوروی و آن ماکارنکو و آن اندیشه‌های نیک کجا و این دنیای سرمایه‌داری وحشی و این به‌اصطلاح مراکز اصلاح و تربیت و این اندیشه‌های شوم ضد انسانی کجا؟

وقتی که شکیب و لادن از ترمینال اتوبوس بازمی‌گردند و می‌خواهند وارد خانة رؤیایی پوشالی هیتلر شوند، گرفتار فرشید و رحیم می‌شوند که پشت در خانه، کمین کرده‌اند. فرشید و رحیم با خشونتی هراس‌انگیز از شکیب تعهد می‌گیرند که باید ظرف چند روز صد میلیون تومان جور کند تا دست از لادن بکشند. پس از رفتن آن‌ها، لادن در یک عجز کامل و جان‌فرسا، رو به شکیب می‌گوید که او به پیش فرشید بازمی‌گردد و نمی‌خواهد بیش از این او را اذیت کند. اما آن بارقة انسانی در شکیب در او شعله می‌کشد و با همة استیصال به لادن می‌گوید که او پول را جور خواهد کرد و بعد با هم از اینجا فرار می‌کنند تا دست فرشید و رحیم به آن‌ها نرسد.

فردا شکیب به بهانة اینکه مادرش مریض است و باید برود و برای مادرش کاری بکند، به تهیه‌کننده اطلاع می‌دهد که مجبور است محل فیلمبرداری را ترک کند. تهیه‌کننده که نگران تعطیلی فیلم است، با پرداخت بیست میلیون تومان موافقت می‌کند و وعده می‌دهد که بقیه‌اش را بعداً خواهد داد. وقتی شکیب با چک بیست میلیونی به پیش لادن بازمی‌گردد، ساعت‌هایی از خوشبختی کوتاه‌مدت زحمتکشان به آن‌ها لبخند می‌زند گرچه در سیمای هر دو اضطراب و نگرانی موج می‌زند. شکیب حمام اتاق گاز فیلم را روشن می‌کند تا لادن خود را بشوید. نیمرویی آماده می‌شود با نوشابه‌ای گازدار که از گاز آن می‌توان برای شوخی هم استفاده کرد. بستری در میان پایه‌های اتاق پوشالی آماده می‌شود و لادن به شکیب می‌گوید که می‌خواهد برایش چند بچه بیاورد. لادن یکی از النگوهای دست خود را درمی‌آورد و به شکیب می‌دهد تا کمکی کرده باشد. شکیب می‌گوید فکر می‌کردم النگوهات بدل هستند. لادن پاسخ می‌دهد: »فقط این یکی اصل است.« شکیب می‌گوید: »باشد به وقتش استفاده می‌کنیم.« فردا شکیب بیست میلیون تومان را به فرشید و رحیم می‌رساند و با خواهش و تمنا سه روز دیگر وقت می‌گیرد تا بقیة پول را جور کند.

وقتی شکیب سوار بر مینی‌بوسی از ملاقات استثمارکنندگان جنسی بازمی‌گردد، لحظاتی در آستانة تبدیل شدن به یک انسان واقعی قرار می‌گیرد و با تعارف یک شیرینی به کودکی که در صندلی جلوی مینی‌بوس نشسته است، این ویژگی را آشکار می‌کند.

مینی‌بوس خراب می‌شود. درست هنگامی که شکیب به دیگران کمک می‌کند تا ماشین را هل دهند، از راه دور می‌بیند که از محوطة فیلمسازی دود برخاسته و صدای انفجارهای پی‌درپی به گوش می‌رسد. او هراسان از شرایط لادن، خود را به لوکیشن فیلم می‌رساند. حادثة هولناکی اتفاق افتاده است. در سکانسی از فیلم باید خانة هیتلر در آتش بسوزد. آن‌ روز صبح عوامل فیلم با بلندگو اعلام کرده‌اند که هرکس در منزل هیتلر و یا محوطة نزدیک آن است، آنجا را تخلیه کند. اما شکیب که صبح زود از خانه بیرون زده است، بی‌اطلاع مانده است. لادن هم که ناشنواست و طبیعتاً چیزی نشندیده است. شکیب به‌سوی خانه می‌دود و فریاد برمی‌آورد که آنجا یک انسان، زندگی می‌کرده است. او هنوز آنجاست. هیچ‌کس به حرف او گوش نمی‌دهد و تهیه‌کننده و عوامل فیلم با خشونت او را از صحنۀ آتش‌سوزی دور می‌کنند. در این لحظات فیلم، موسیقی اثر بامداد افشار همراهی شگفتی با درد و رنج شکیب و لادن و کل بشریت محروم و مظلوم دارد. تنها یک انسان است که با همدری، از شکیب حمایت می‌کند و می‌خواهد که حقیقت آشکار شود و او بانوی دستیار کارگردان است و نام پرمعنایی دارد: ندا. ندا زارع با بازیگری هنرمند ندا جبرئیلی، نمادی است از وجدان انسانی بشریت که گرچه تنها و ضعیف است اما هنوز وجود دارد.

کوشش تهیه‌کننده و کارگردان برای متقاعد کردن شکیب که کسی اینجا نبوده یا احتمالاً فرار کرده است به‌جایی نمی‌رسد. تهیه‌کننده بدون اطلاع شکیب با لودر، لوکیشن را زیرورو می‌کند و ظاهراً پیکر را پیدا می‌کند و آن را جایی گم‌وگور می‌کند. این راز را کارگردان و تهیه‌کننده می‌دانند اما پنهان می‌کنند. وقتی شکیب اعتراض می‌کند، به‌جای تهیه‌کننده، رستگار کارگردان، ابتدا سعی می‌کند با وعده اینکه شکیب آیندۀ خودت رو خراب نکن . تو می‌تونی موفق بشی و زندگی راحتی داشته باشی او را فریب دهد، اما وقتی با مقاومت شکیب روبه‌رو می‌شود، به تندی نهیب می‌زند و در دفاع از تهیه‌کننده، به او یورش می‌آورد. وقتی شکیب به او اعتراض می‌کند که تو چکاره‌ای؟ می‌گوید: »من کی‌ام؟ من همونم که آدمت کردم. من همونم که لباس تنت کردم.« در این صحنه ندا دخالت می‌کند و رو به تهیه‌کننده می‌گوید: »سعید اگر مشکلی پیش آمده بگو تا به کمک هم حلش کنیم.« اما کارگردان دخالت می‌کند و به‌جای تهیه‌کننده، رو به ندا می‌گوید: »حالا تو هم برای من آدم شدی! تقصیر منه که تو رو آوردم تا کار یاد بگیری و آدمی بشی. تو هیچی نمی‌شی. وسایلت را بردار و برو گم شو!«

اما ندا پاسخ می‌دهد که اگر آدم بودن مثل تو شدن است من نمی‌خواهم آدم باشم و رو به تهیه‌کننده که به‌شدت نگران ادامة فیلم و حضور شکیب در نقش هیتلر است، می‌گوید: »سعید تو هم نگران شکیب نباش! لباس هیتلر را تن خود رستگار کن. این لباس از همه بیش‌تر به اون می‌آید.« تهیه‌کننده در برابر اعتراض شکیب که چرا در حضور او آواربرداری صورت نگرفته، از شرایط قانونی نظام موجود سوءاستفاده می‌کند و شکیب را تهدید می‌کند که او می‌داند که آن دختر چکاره بوده است و می‌تواند آن را افشا کند. در گام بعدی، تهیه‌کننده برای جلوگیری از اقدامات قانونی ناشی از این قتل، به سراغ استثمارگران جنسی می‌رود و با دادن رشوه از آن‌ها می‌خواهد که در پشت تلفن به شکیب بگویند که لادن به روسپی‌خانة خود بازگشته است.

در این صحنه در برابر اعتراض شکیب به فرشید که اگر لادن اینجاست به من نشان بده، می‌گوید: بگو چنین آدمی  نبوده و نیست و تمام. اگر معلوم بشود که ما چنین جاهایی داشته‌ایم سر من و رحیم و تو و هرکی به اینجا رفت‌وآمد داشته بالای دار است. در همین حال تهیه‌کننده این بار با تهدید صریح رو به شکیب می‌گوید که ۶۳ نفر، یعنی تمام عوامل صحنه با امضای خود تأیید کرده‌اند که تو می‌دانستی که قرار است خانة هیتلر بسوزد. تهیه‌کننده سپس با تهدید اضافه می‌کند که او این مدارک را دارد و به دادگاه خواهد گفت که تو با لادن چه رابطه‌ای داشته‌ای! بنابراین می‌تواند از طریق قانون پدرش را دربیاورد! شکیب در پاسخ با درد می‌گوید: «قانون را به رخ من نکش. همه می‌دانند که قانون به نفع تو رأی می‌دهد که زورت و پولت زیاد است.« پول، تنها خدای جوامع سرمایه‌سالار است. این است که فرشید و رحیم که با قلدری کم‌نظیری لادن را اسیر کرده و شکیب را وادار به پرداخت پول کرده بودند، اکنون پس از دریافت رشوه، بی‌هیچ احساس انسانی، با لگد کردن حقیقت، چون سگی رام در پشت تهیه‌کننده ”بله چشم“ می‌گویند.

اما درست آن هنگام که حقیقت می‌رود تا برای همیشه پشت سرمایه و دروغ و رذالت و قانون مدفون شود، یکی از همین کارگران النگویی را نشان می‌دهد که از میان ویرانه‌های باقی‌مانده از کاخ پوشالی هیتلر یافته است. این النگویی بود که در دست لادن بود و لادن در آن شب ضیافت فقیرانه رو به شکیب گفته بود که در میان النگوهای دستش، تنها النگوی واقعی است.

با جان باختن لادن و آن ترفندهایی که تهیه‌کننده و کارگردان و عوامل فیلم و استثمارکنندگان جنسی لادن سرهم‌بندی کرده بودند تا حقیقت را خفه کنند، آخرین بارقة انسانی در شکیب خاموش و مدفون می‌شود تا او به هیتلر دیگری برای جنگ جهانی سوم بدل شود. اینجاست که جملة آغازین فیلم از مارک تواین معنای ژرف خود را پیدا می‌کند: »رویدادهای تاریخی تکرار نمی‌شوند اما غالباً شباهت‌های فراوانی به یکدیگر پیدا می‌کنند.«

حالا هیتلر به مغازه‌ای که مرگ‌موش هم می‌فروشد، بازمی‌گردد و در یک غفلت صاحب مغازه، سم را از گاوصندوق می‌رباید، به لوکیشن فیلم بازمی‌گردد و سم را قاطی غذای عوامل فیلم می‌کند. مرگ‌موش‌فروش هراسان به دیدار شکیب می‌شتابد و وقتی متوجه می‌شود که شکیب سم‌ها را استفاده کرده است، با خشم به شکیب حمله می‌کند. اما شکیب دیگر شکیب نیست. تمام شعله‌های انسانی را جامعة سرمایه‌محور وحشی در وجود او کشته است. هیتلر جدید با خشونت هولناک سم‌فروش را از پای درمی‌آورد و سپس آرام و با طمانینه به‌سوی نهارخوری عوامل فیلم گام برمی‌دارد.

در سکانس آخرین فیلم که بسیار شبیه نقاشی شام آخر اثر لئوناردو داوینچی طراحی شده است، عوامل فیلم پشت میز بزرگی غذا می‌خورند. با ورود شکیب که حالا هیتلر جنگ جهانی سوم است، عوامل فیلم یکی‌یکی در نتیجة اثر سم با مرگ روبه‌رو می‌شوند. هیتلر در صندلی بالای میز می‌نشیند و خونسرد، با صورتی سنگ و چشمانی بی‌فروغ مرگ آنان را نظاره می‌کند. از این جنایت هولناک تنها یک نفر جان به در می‌برد: ندا که دیر به میز غذاخوری رسیده است. او می‌ماند تا این داستان را به ما بگوید و بر وجدان ما نهیب بزند که با این شرایط جهان جنگ جهانی سوم و ظهور جنایتکاران، دیکتاتورها و فاشیست‌ها در کمین بشریت است.

فیلم درخشان جنگ جهانی سوم، اثری هنری جامعه‌شناختی است که جان‌مایۀ آن این است که چرا و چگونه جنگ‌ها از جمله جنگ‌های جهانی به‌وجود می‌آیند و دیکتاتورها، جلادان، آدم‌کشان و فاشیست‌هایی چون هیتلرها نقش رهبری این جنگ‌ها را به عهده می‌گیرند. چگونه نظام‌های اجتماعی و اقتصادی، دشمن عدالت اجتماعی و آزادی، از انسان‌های ساده، اما زخم‌خورده، مستأصل و ناآگاه، که هیچ‌گاه ترحم انسانی را تجربه نکرده‌اند، دیوهایی پدید می‌آورند، که در شکنجه‌گاه‌ها، زنان و مردان انسان‌دوست، مبارزان آگاه و فداکار و پیروان آزادی و عدالت اجتماعی را با دستبندهای قپانی از سقف آویزان می‌کنند، با دست‌ها و پاهای بسته و دهان درهم شکسته به تخت‌های شکنجه می‌بندند و با کابل‌های پرقدرت بر پاها و صورت‌های آنان می‌کوبند، قربانیان را به اتاق‌های گاز می‌سپارند، بی‌آنکه اسیران آگاه باشند، داروهای روان‌گردان به آنان می‌خورانند، آن‌ها را به نمایش‌های تلویزیونی می‌آورند و دروغ‌ها و سالوس‌های خودشان را از دهان‌های آن‌ها بر زبان می‌آورند، به زنان تا حد تجاوز رحم نمی‌کنند و سرانجام هم آن‌ها را به چوبه‌های دار یا آتش گلوله‌ها می‌سپارند، بی‌آنکه حتی کوچک‌ترین آسیبی از قربانیان دیده باشند یا حتی نام و اتهام آن‌ها را بدانند.

تا در جهان بی‌عدالتی و استبداد و جهل حاکم است، تا استثمار و استعمار برقرار است، تا بالای شهر و پایین شهر وجود دارد، تا شمال ثروتمند بر جنوب محروم حکمرانی می‌کند، تا امپریالیسم و سرمایه‌داری بر جهان چنگ انداخته و فرمان می‌رانند، تا تبعیض در هر شکل و صورت بر چهرۀ  انسانیت چنگ می‌کشد، تا خشک‌اندیشی و جزم‌اندیشی بر اندیشة آزاد مسلط است و تا جامعه‌ها به کاخ‌ها و کوخ‌ها تقسیم می‌شوند، جنگ‌ها خواهند بود و استثمارگران و دیکتاتورها و فاشیست‌ها از توده‌های ناآگاه، سرکوب‌شده، خوار، ترسیده و گرسنه و مستأصل برای برساختن هیتلرها و شعله‌ور کردن جنگ‌ها حتی در مقیاس جهانی، سوءاستفاده خواهند کرد.

پس ای مردمان شرافتمند جهان و میهن! به پا خیزید و با مبارزۀ بی‌امان جهانی آکنده از عدالت اجتماعی و آزادی، فارغ از استثمار و بهره‌کشی و تبعیض و دانا و توانا پی افکنید!

مرگ بر خُدّام پستِ جور و ظلم!

بر رفیقانِ عدالت فخر باد!

فریدریش شیلر، برگردان: رفیق احسان طبری




امپریالیست خواندن چین و روسیه، آب به آسیاب امپریالیسم امریکا ریختن است!

مقاله ۱۸/۱۴۰۲
۱۰ مرداد ۱۴۰۲، ۱ اوت ۲۰۲۳

پیش گفتار

هم آهنگی و هم دستی شگفت انگیزی را می توان در یک روند ضد روسی و ضد چینی در گروه های ”چپ” ایرانی دید. گروه های بسیار ناهمگونی، مانند آقای کشتگر، تارنگاشت ایران امروز، نوید نو، عدالت (م- ل) و گروه ناشناخته ای، زیر نام هواداران حزب توده ی ایران درون کشور، پخش کننده ریز و درشت و پنهان و آشکار پیام های ضد روسی و ضد چینی هستند. 

برگردان های پرسش برانگیز و غیرعلمی نیز، مانند «آیا روسیه کشوری امپریالیستی است؟» سؤال درستی نیست – نوشتهٔ گرگ گودلز(Greg Godels) ، ترجمهٔ: حبیب مهرزاد،  در “اخبار روز” به این روند ضد روسی دامن می زنند. روشن نیست که چه انگیزه ای  برگرداننده این نوشته را بر آن داشت که پس از بیش از یک سال از پخش آن نوشته، به برگردان آن بپردازد!   

روند ضد روسی و ضد چینی در میان گروه های “چپ” در پهنه جهانی نیز همین گونه است. چپ گرایانی مانند گرگ گودلز و حزب کمونیست یونان، هم اندیشی شگفت انگیزی با تروتسکیست  ها و سوسیالیست های دموکرات اروپا، در باره ی درگیری اوکرایین و “امپریالیست” بودن جمهوری خلق چین و فدراسیون روسیه دارند.   

”چپ” های ضد روس و ضد چین کنونی به همان اندازه که مائویست ها در گذشته های دور با “سوسیال امپریالیسم” خواندن اتحاد جماهیر شوروی آب در آسیاب امپریالیسم می ریختند، به بازگویی گفتمان امپریالیسم می پردازند.   

کاربرد واژه هایی مانند “رژیم پوتین” نشان دهنده روسیه ستیزی بی لگام این گروه ها است. آن ها حتا یک واژه در باره ی پشتیبانی نزدیک به صد در صد دومای روسیه از خط استقلال روسیه و نبرد با گسترش ناتو نمی نویسند. آن ها نمی نویسند که حزب کمونیست روسیه ، بزرگترین حزب کمونیست جهان غیر سوسیالیستی، هوادار و پشتیبان خط کنونی هست. آن ها حتا یک بار هم سخن از رژیم بایدن که نماینده ددمنش ترین بورژوازی نظامی در امریکا هست نمی گویند، ولی هنگام سخن گفتن در باره ی روسیه به یاد “رژیم پوتین” می افتند.

این دسته های نا هم گون به ”چپ” هایی که در دام ضدروسی امپریالیسم گرفتار  نشده اند، گوش زد می کنند که فدراسیون روسیه کنونی همانند اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی نیست و گویا برای همین، هم اکنون ضدروس بودن کار درستی است!

بگذارید در آغاز این نوشته نگاهی داشته باشیم به نادرست بودن هم سنجی امپریالیسم امریکا با سیاست های چین و روسیه. در دنباله این نوشته ما به بررسی چند قطبی شدن جهان و استراتژی امپریالیسم امریکا و استراتژی جمهوری خلق چین و فدراسیون روسیه در این روند می پردازیم.

امپریالیسم امریکا

تاریخ ایالات متحده با پرخاش گری و گسترش جویی پیوند خورده است. از زمانی که در سال ۱۷۷۶ امریکا استقلال خود را به دست آورد، آمریکا پیوسته  به دنبال گسترش به زور بود: آمریکاییان بومی را کشت، به کانادا یورش برد، علیه مکزیک جنگ راه اندازی کرد، جنگ آمریکا و اسپانیا را برانگیخت و هاوایی را پیوست (ضمیمه) خود کرد. پس از جنگ جهانی دوم، جنگ هایی را  برانگیخته یا آغاز کرد مانند جنگ کره، جنگ ویتنام، جنگ خلیج فارس، جنگ یوگسلاوی، جنگ افغانستان، جنگ عراق، جنگ لیبی و جنگ سوریه. امریکا از هژمونی نظامی خود برای هم وار کردن راه گسترش جویی خود سود می جوید. در سال های گذشته میانگین بودجه جنگی سالانه آمریکا از ۷۰۰ میلیارد دلار فراتر رفته است که ۴۰ درصد از بودجه جنگی همه جهان است و بیش تر از بودجه جنگی ۱۵ کشور. آمریکا  ۸۰۰ پای گاه جنگی برون مرزی با ۱۷۳ هزار سرباز در ۱۵۹ کشور دارد. بر پایه کتاب آمریکا یورش می کند نوشته کریستوفر کلی (America Invades: by Christopher Kelly) ، آمریکا کم و بیش با  ۱۹۰  کشور در گیر شده است.

بر پایه یک گزارش دانشگاه تافتسTufts University)) ، “مقدمه ای بر پروژه مداخله نظامی: مجموعه داده های جدید در مورد مداخلات نظامی ایالات متحده، ۱۷۷۶-۲۰۱۹”، در این سال ها ایالات متحده نزدیک به ۴۰۰ یورش جنگی در جهان داشته است که ۳۴ درصد در آمریکای لاتین و کارائیب، ۲۳ درصد در شرق آسیا و اقیانوسیه، ۱۴ درصد در خاورمیانه و شمال آفریقا و ۱۳ درصد در اروپا بودند. جیمی کارتر رئیس جمهور پیشین آمریکا می گوید، بدون شک آمریکا جنگ دوست ترین کشور تاریخ جهان است.

هم اکنون درگیر جنگی آمریکا در خاورمیانه و شمال آفریقا و جنوب صحرای آفریقا رو به افزایش است. آمریکا از آغاز دیپلماسی را برای کشورگشایی و گسترش جویی می خواست و اگر این دیپلماسی کاربرد نداشت به جنگ روی می آورد. دولت های برگزیده دموکراتیک را در بسیاری از کشورهای سرنگون کرد و بی درنگ دست نشانده های خود را به جای آن ها نشاند. امروز در اوکراین، عراق، افغانستان، لیبی، سوریه، پاکستان و یمن، آمریکا تاکتیک های کهن خود را در راه اندازی جنگ های جانشینی، جنگ های هواپیماهای بدون سرنشین  دنبال می کند. .هژمونی نظامی آمریکا مایه پیامدهای ویران گر بسیاری  شده است. از سال ۲۰۰۱ جنگ ها و پس از جنگ آمریکا علیه تروریسم تا کنون، یک میلیون کشته شده اند که بیش از سیصد هزار آن غیر نظامی بوده اند. جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ ۲۵۰ هزار کشته غیر نظامی داد. آمریکا ۳۷ میلیون پناهنده در سراسر جهان آفریده است.

جنگ دو دهه ای آمریکا در افغانستان این کشور را ویران کرد. ۵۰ هزار غیرنظامی و ۷۰ هزار سرباز و افسران پلیس از سوی نیروهای آمریکایی کشته شدند و بیش از ۱۰ میلیون نفر آواره شدند. جنگ در افغانستان پایه های اقتصادی کشور را نابود کرد و مردم افغانستان را در بی چارگی  و درماندگی فرو برد. پس از گریز در سال ۲۰۲۱، ایالات متحده  ۹٫۵ میلیارد دلار دارایی بانک مرکزی افغانستان را پیش خود نگه داشت. آمریکا هر کاری که می تواند برای دزدی و به بردگی گرفتن مردم هر کشور و چپاول سرچشمه های زیرزمینی آن ها انجام می دهد. 

آمریکا ارزش های آمریکایی را در “کالاهای”  فرهنگی خود مانند فیلم ها، فیس بوک، تویتیتر، ایستاگرام، چت روبات جاسازی می کند. ارزش ها و شیوه زندگی آمریکایی با فیلم ها، برنامه های تلویزیونی، هفته نامه ها و برنامه های نهادهای فرهنگی با بودجه دولت گره خورده است. به دین گونه امریکا سپهر فرهنگی و دیدگاه همگانی را ریخته گری می کند که فرهنگ آمریکا در آن فرمان روا باشد و سرکردگی فرهنگی را نگه داشته باشد. جان یما ( John Yemma)، دانشمند آمریکایی، در نوشته خود به نام «آمریکایی شدن جهان» بزرگ ترین افزارهای بنیانی در گسترش فرهنگی آمریکایی در جهان را، هالیوود، کارخانه های طراحی نماد سازی (the image design ) در خیابان مدیسون نیویورک و شرکت ماتل (شرکت آمریکایی چندملیتی تولیدکننده اسباب بازی) و کوکاکولا می داند.

فیلم های آمریکایی بیشترین سود را برای گسترش فرهنگ آمریکایی دارند؛ بیش از ۷۰ درصد از بازار ساخت و پخش فیلم در جهان در دست امریکا است. فیلم های هالیوودی زبردستانه ارزش های فرهنگی امریکا را با پوشش های رنگارنگ در جهان گسترش می دهند.

فدراسیون روسیه  

روسیه تا سال ۱۹۹۱ بخشی از اتحاد جماهیر شوروی و یک جمهوری سوسیالیستی بود.

پس از آن که ضدانقلاب با هم یاری امپریالیسم بر گردان سوسیالیسم پیروز شد و ساختار سوسیالیستی اتحاد جماهیر شوروی از هم پاشید، روسیه به یک کشور دست نشانده امپریالیسم، به ویژه امپریالیسم امریکا دگرگون شد. امپریالیسم در دوران یلتسین، برای تند کردن روند  خصوصی سازی های اقتصاد روسیه و بستن صنعت های تولیدی، روسیه را در سال ۱۹۹۴ مهمان  “گروه هفت” (G7) و از سال ۱۹۹۷ به پس روسیه را هم وند این گروه کرد. دستگاه رهبری روسیه در آن زمان دربست دست نشانده امپریالیسم امریکا بود.  

زمانی که حزب های دور و بر پوتین به او رای دادند و او رییس جمهوری شد، او در آغاز مانند یلتسین خواهان دوستی با امریکا و اتحادیه اروپا بود و  روسیه را در پیوند تاریخی و فرهنگی با اروپا می دانست. او هم راه با حزب های هوادار خود خواهان پیوستن به ناتو بود. امپریالیسم او را به دیدار ملکه های اروپا برد. پس از  ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ ، دستگاه رهبری روسیه در کنار امریکا و رییس جمهور آن، جرج بوش ایستاد. روسیه در برابر یورش امریکا به افغانستان، عراق، لیبی، یوگوسلاوی، نه تنها ایستادگی نکرد، بل که گاهی کمک هم کرد. دستگاه رهبری روسیه آن چنان کم توان و ترسو بود که حتا در برابر گسترش ناتو به کشورهای بالتیک ایستادگی نکرد. در این سال ها بیماری هایی هم چون سل و ایدز، بسیاری از مردم روسیه را کشت. با بسته شدن کارخانه ها و کشت زارهای کشاورزی، میلیون ها روسی به کشورهای غربی کوچ کردند. توان صنعتی روسیه نزدیک به صفررسید و در صنعت نظامی هیچ پیش رفت و یا پژوهشی نبود.

  بدین گونه تا سال ۲۰۰۸، روسیه از سوی طبقه بورژوازی وابسته رهبری می شد که به دستور امپریالیسم همه ی کارخانه ها و یگان های کشاورزی را بست و با خرید و فروش و داد و ستد کالاها با غرب به کارهای انگلی می پرداخت. با این همه نیروهای ملی گرا از ناتوان و خوار شدن روسیه در پهنه جهانی بسیار در رنج بودند و نیروهای میهن دوست را برای ایستادگی در برابر این روند میهن فروشی سازمان دهی کردند. حزب کمونیست روسیه با درک حس میهن دوستی رو به افزایش در میان مردم روس، با هشیاری برای پشتیبانی از مرزها و فرهنگ روس با این روند هم آهنگ شد. برای همین با نیرومند شدن این خیزاب ملی در روسیه، هنگامی که جرج بوش در کنفرانس سران ناتو در آوریل ۲۰۰۸ در مونیخ خواهان پیوستن گرجستان و اوکرایین به ناتو شد ، دستگاه رهبری نوین روسیه به ناگزیر راه خود را از امریکا جدا کرد.

تنها در سال ۲۰۰۸ بود که مردم روسیه به خود آمدند و هنگامی که طبقه های رنج بر و لایه های میانی کمی از رنج پس از فروپاشی رهایی یافتند، دولت روسیه دلیر شد و با  سخنرانی پوتین در مونیخ راه استقلال خود را برگزید.

از آن پس آرام آرام روسیه به سازمان دهی تولید و به نیرومند کردن توان جنگی ارتش و صنعت نظامی پرداخت.

چگونه یک کشوری که تا سال ۱۹۹۱ بخشی از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بود و پس از آن تا سال ۲۰۰۸ هم چون کشوری زیر فرمان امپریالیسم امریکا کار می کرد، پس از سال ۲۰۰۸ تا به امروز ناگهان به یک دولت امپریالیستی دگرگون می شود؟

تولید ناخالص درون مرزی روسیه ۱.۴ تریلیون دلار است که حتا کم تر از کشوری مانند ایتالیا است و تولید ناخالص درون مرزی ایالات متحده پانزده برابر روسیه، یعنی نزدیک به سی تریلیون دلار است. پس چگونه می توان روسیه را مانند ایالات متحده امپریالیسم دانست؟ آن های که از مارکسیسم- لنینیسم سخن می گویند، چگونه روند ریخت گیری امپریالیسم امریکا را که صد سال به درازا کشید، با روند دو دهه گذشته در روسیه برابر می بینند؟ روسیه تنها یک پایگاه نظامی ناچیز در سوریه دارد.

جمهوری خلق چین

امپریالیسم بریتانیا، به ویژه در زمان جنگ های تریاک دهه۱۸۴۰، چینی ها را تنگ دست کرد و امید به زندگی چینی ها کاهش یافت. پشت نگرش های نژادپرستانه امپریالیست ها، بهره برداری از سرچشمه و سرمایه های زمینی چین نهفته بود.  در سال ۱۹۱۲ شاهنشاهی در چین سرنگون شد و جمهوری چین پایه گزاری شد. مردم جمهوری چین تا میانه سده بیستم با امپریالیسم ژاپن و دست نشاندگان آن در درون کشور در جنگ بودند. نیروهای ژاپنی با بزه کاری های جنگی بسیار، بیست میلیون غیرنظامی چینی را کُشتند. نیروهای ژاپنی تنها در شهر نانجینگ (Nanjing) ۴۰۰ هزار چینی را کُشتند. تنها پس از رزم  حزب کمونیست چین و سازماندهی شورش ها، مردم توانستند که امپریالیسم، فئودالیسم و سرمایه داری بوروکراتیک را شکست دهند.  در سال ۱۹۴۹  کمونیست ها بر ضد انقلاب پیروز شدند و کومینتنگ (Kuomintang ) و هوادارانش به تایوان گریختند.

برای همین کشور چین یک کشور بسیار پس مانده غیر صنعتی با کشاورزی بسیار کم توان بود. در دو سال میان ۱۹۵۹ تا ۱۹۶۱ نزدیک به ۵۰ میلیون چینی از گرسنگی مُردند.

در دهه گذشته در چین، ده میلیون تن سالانه از نداری نجات یافتند. در سال ۲۰۱۰ ۱۶۶ میلیون تنگ دست در چین بود که در سال ۲۰۲۰ به ۴ میلیون تن رسید. با این که چین دومین اقتصاد بزرگ جهان است، و ۸۰۰ میلیون چینی را از زیر خط نداری بیرون آورده است و با همه ی پیش رفت های جمهوری خلق چین در زمینه نوآوری فنی و نبرد با نداری توده ها، درامد سرانه چین هنوز کم است. در سال ۲۰۲۲، سرانه تولید ناخالص درون مرزی چین ۱۲۷۴۱ دلار بود که تنها یک پنجم سرانه تولید ناخالص اقتصاد کشورهای پیش رفته است. در سال ۲۰۲۱، درامد سرانه ملی چین در رده  ۶۸ جهان بود.

سیاست اقتصادی نئولیبرال نواستعماری امپریالیسم برای کمک به کشورها خواستار پیاده کردن سیاست اقتصادی نئولیبرالی با از میان برداشتن مرزهای ملیتی و گمرکی در “جهان سوم” است. از سوی دیگر داد و ستد چین با این کشورها بدون هیچ شرط سیاسی و یا اقتصادی انجام می گیرد.

جمهوری خلق چین تا پایان اکتبر سال ۲۰۱۵ ۴۰۰ میلیارد یوان کمک به ۱۶۶ کشور و سازمان های برون مرزی، بیش از ۶۰۰۰۰۰ کآرمند به ۶۹ کشور برای کمک پزشکی فرستاده است. تاکنون، کارشناسان و تکنسین های چینی بیش از ۳۰۰ پروژه کوچک و بزرگ کشاورزی را در ۹ کشور آفریقایی انجام داده اند، ۴۵۰ فناوری کشاورزی را بالا بردند و نزدیک به ۳۰۰۰۰ کشاورز و تکنسین را آموزش داده اند.

چین از هنگام پیاده کردن برنامه کمربند و راه (BRI) تا کنون، بیش از 3000 پروژه با دیگر کشورها راه اندازی کرده است که در برگیرنده یک تریلیون دلار سرمایه گذاری، و فراهم کننده ۴۲۰ هزار  پیشه و کار  است که بیش از ۴۰ میلیون تن را در این کشور از تنگ دستی نجات داده است. چین هم چنین در چارچوب همکاری جنوب-جنوب چهار میلیارد دلار به کشورهای در حال رشد کمک کرده است.

راستش این است که همه ی کشورهایی که جمهوری خلق چین در آن سرمایه گزاری کرده است هم نوا می گویند که بهترین نرخ سود و چارچوب کاری و برنامه ریزی در این پروژه ها را جمهوری خلق چین پیشنهاد کرده است. درسد بسیار بالایی از این پروژه ها به ساختن زیرساختارها (راه، بیمارستان، بندر ایستگاه، کشاورزی)  در این کشورها می پردازد.

جمهوری خلق چین سیاست برون مرزی مستقل و صلح آمیز را دنبال می کند و در این راه به پنج راهنمای همزیستی پایبند است (احترام متقابل به حاکمیت و تمامیت ارضی، عدم تجاوز متقابل، عدم دخالت در امور داخلی یکدیگر، برابری و منافع متقابل و همزیستی مسالمت آمیز) .

این کشور نقش برجسته در پایداری سیاسی و اقتصادی و بازرگانی دادگرایانه و برابر و پاسبانی از صلح جهانی  دارد. جمهوری خلق چین با یادگیری از اندوخته دوران “جنگ سرد” تا آن جا که شدنی است زیر بار جنگ افروزی نمی رود و زبان سیاسی را بهتر و کاراتر از آتش تفنگ می داند. جمهوری خلق چین حتا یک پایگاه نظامی در هیچ کجای دنیا ندارد. از هنگام زایش در سال ۱۹۴۹ تا کنون سوای یک جنگ کوچک و نابخردانه علیه ویتنام، هرگز به هیچ کشور هم سایه دست یازی نکرد و پرخاش گر نبوده است. پس چین چگونه می تواند یک کشور امپریالیستی باشد؟

چگونه است که کشوری که هنوز یک کشور در حال رشد است؛ در هیچ جای جهان پای گاه نظامی ندارد؛ با هیچ یک از کشورهای جهان هم اکنون در جنگ نیست؛ با دیگر کشورها داد و ستد دادگرانه دارد؛ و در هیچ کجای جهان هیچ دولتی را واژگون نکرده است؛ یک کشور امپریالیستی است؟ مارکسیست- لنینیست های دانای ما، باید برای این پرسش به جا پاسخی بیابند.

افزون بر این، حزب کمونیست چین (CPC) بیش از 95 میلیون هم وند (عضو) دارد. یعنی در میان هر پانزده چینی، یک تن هم وند حزب کمونیست است. حزب کمونیست با ره نمودهای سانترالیزم- دموکراتیک لنینی رهبری می شود. کمونیست ها در همه ی پهنه های جامعه رهبری را در دست دارند. دانش آموزان دبستانی چینی در سرودهایشان به کمونیسم و پشتیبانی از مرزهای میهن سوگند می خورند. همه ی دانش آموزان دبیرستان ها باید به آموزش پایه ای مارکسیسم بپردازند.

درگیری چین و روسیه با آمریکا بر سر چیست؟

راستش این است که جهان در روند دور شدن از تک قطبی بودن به سرکردگی امپریالیسم امریکا است و به سوی چند قطبی شدن می رود.   دولت‌های چین و روسیه نقش مثبتی در پدید آوردن یک دنیای چندقطبی و نابودی دنیای کهن تک قطبی دارند. فرای داوری ما در باره ی سیستم‌های اقتصادی و سیاسی این دو کشور، تلاش آن ها برای چند قطبی کردن جهان به سود بیش تر مردم جهان به ویژه در کشورهای “جهان سوم” است.

جای شگفتی است که این روند چند قطبی شدن جهان را، یک سیاست مدار راست گرا و مردم فریب، مانند ویکتور اوربان (Viktor Orbán) ، نخست وزیر مجارستان درمی یابد، ولی مارکسیست- لنینیست های ما هنوز نه.

 اوربان می گوید که چین یک نیروگاه تولیدی است که هم اکنون از امریکا پیشی می گیرد. او می افزاید که چین راه سی صد ساله صنعتی شدن در غرب را در سی سال پیمود. اوربان گفت که چین ارزش هایی را که امریکا به دنبال ان است را به چالش می کشد و روزهایی که امریکا نیرومندترین کشور جهان بوده است به پایان خود نزدیک می شود.

اوربان افزود که اروپا به دلیل سیاست های ضد روسی خود در آینده نزدیک جای گاه برتر خود در اقتصاد جهانی را  از دست خواهد داد. اوربان در باره ی برایند تحریم اقتصادی روسیه گفت که “دیگران به جای ما انرژی روسیه را خریداری می کنند و ما بیش از هر زمان دیگری برای انرژی پول پرداخت می کنیم.” اوربان گفت که پیش از تحریم روسیه، کشورهای اتحادیه اروپا سالانه ۳۰۰ میلیارد یورو برای نفت و گاز پرداخت می کردند، ولی سال گذشته ۶۵۳ میلیارد یورو پرداخت کردند. برای همین بریتانیا و ایتالیا از ده اقتصاد برتر جهان رانده خواهند شد و المان از جای گاه چهارم کنونی به رده دهم افت خواهد کرد.

اوربان گفت که هم اکنون جهان با بزرگ ترین دگرگونی هم سنگی نیروها روبرو است و اگر ایالات متحده امادگی از دست دادن برتری گذشته خود به چین را نداشته باشد، کار به جنگ خواهد کشید.

استراتژی امپریالیسم برای جلوگیری از چند قطبی شدن جهان

علیه روسیه

برژینسکی در کتاب  “صفحه شطرنج بزرگ” می گوید که برای خورد و خمیر کردن روسیه باید ناتو را تا مرز روسیه گسترش داد. سفارش برژینسکی این است که روسیه را باید به سه دولت کم توان در غرب منطقه اورال، در شرق دور و در سیبری بخش کرد. امپریالیسم غربی هم چنین تلاش می کند که با کمک اتحادیه اروپا و اسرائیل کنترل منطقه قفقاز جنوبی را به دست گیرد تا پای ناتو را به آنجا باز کند و روسیه را در چنبر خود خپه (خفه) کند.

امپریالیسم سه گانه (امریکا، اروپا، ژاپن) به سرکردگی امپریالیسم امریکا می کوشد که با تحریم اقتصادی گسترده و ژرف اقتصاد روسیه را ورشکست کند و سپس دوستان خود را برای واژگونی دولت روسیه سازمان دهی دهد. امپریالیسم امریکا دستور بازداشت ولادیمیر پوتین، رییس جمهور روسیه و یک وزیر در دولت را به دیگر کشورها داده است تا با ماندن رییس جمهور در درون کشور سیاست خارجی دولت روسیه را کم توان کند.

علیه چین

سیا تلاش می کند که ناآرامی در استان های مانند سین کیانگ، تبت و شورش در هنگ کنگ بیافریند.

ایالات متحده با شیوه های گوناگون مانند نفروختن فن آوری نیمه هادی (semiconductor)، تلاش می کند که تا از  پیش رفت علمی، تکنولوژیکی و اقتصادی جمهوری خلق چین جلوگیری کند.

امپریالیسم امریکا به دنبال چنبر زدن هسته ای به دور چین است. بسیاری از کارشناسان می گویند که امپریالیسم امریکا پنهانی در تایوان بمب اتمی جای گزاری کرده است. امپریالیسم امریکا می خواهد به کره جنوبی و در آب های دور و بر استرالیا ناوگان های دریایی با کلاهک های هسته ای بفرستد. با بسیج استرالیا، نیوزلند، ژاپن، کره جنوبی، و  برانگیختن حس جدایی خواهی در تایوان، ایالات متحده می کوشد که چین را کم توان کند.

پاپوا گینه نو دروازه ای میان قاره ها و مرز میان اسیا و اقیانوسیه است. در چند سده گذشته، این جزیره مستعمره امپراتوری های هلندی، اسپانیایی، المانی، ژاپنی و بریتانیایی بوده است. حتا پس از استقلال از استرالیا در سال ۱۹۷۵، وابستگی به غرب را دارد. این کشور برای امپریالیسم دارای استراتژیک و نظامی کشور است که دسترسی به استرالیا و اقیانوس آرام و آسیا را آسان می کند.

با زیردست بودن جهان انگلیسی زبان این کشور یکی از ندارترین کشورهای جهان است و برای پیشرفت نیاز به زیرساختار نوین دارد. جمهوری خلق چین فرودگاه ها، بزرگراه ها، بندر دریایی و زیرساخت های مخابراتی را در سراسر کشور ساخته است.

با این همه ایالات متحده توانست با بستن یک پیمان نظامی پاپوا گینه نو را به یک پایگاه نظامی برای رام کردن چین دگرگون کند.

استراتژی چین و روسیه در برابر پرخاش گری امپریالیسم امریکا

کنار گذاشتن دلار در داد و ستدهای جهانی

پس از جنگ جهانی دوم، آمریکا راه اندازی سیستم برتون وودز (Bretton Woods System)، صندوق بین المللی پول و بانک جهانی را رهبری کرد که به همراه برنامه مارشال، دلار را گشتاور سیستم پولی بین المللی کرد. با بهره گیری از جای گاه دلار هم چون ارز ذخیره بزرگ بین المللی، ایالات متحده به گردآوری سود چاپ ارز (seigniorage) از سراسر جهان می پردازد. ایالات متحده از دارایی جهان با چاپ دلار بهره برداری می کند. امریکا  ۱۷ سنت هزینه تولید برای یک اسکناس صد دلاری به کار می برد، ولی دیگر  کشورهای جهان باید به اندازه صد دلار برای این پول به امریکا کالا بدهند. بیش از نیم سده است که امریکا کسری بودجه های خود را بدین گونه چاره جویی می کند.

تا همین سال گذشته، اقتصاد جهانی تنها دلار آمریکا را هم چون ارز ذخیره و ارز جهانی برای داد و ستد می پذیرفت. بانک های مرکزی در اروپا و آسیا به دنبال  اوراق قرضه دولتی ایالات متحده به دلار بودند که به آمریکا اجازه می داد هر گونه که می خواهد پول به کار برد و بدهی خود را آن گونه که می خواهد رهبری کند. اما رهبری دلار به چالش کشیده شده است.

هم اکنون بیش تر داد و ستد ها میان کشورهای بریکس و سازمان شانگهای یا پایاپای و یا با ارزهای ملی انجام می شود.

پیمان های اقتصادی نوین با حقوق برابر

آمریکا با زیر دست داشتن سازمان های بین المللی اقتصادی و مالی، شرایط کمک به کشورهای دیگر را به پیش برد اقتصاد نئولیبرالیستی آزادسازی مالی و باز کردن درهای کشورها برای کالاهای برون مرزی در راستای استراتژی آمریکا پیوند می زند. بر پایه بررسی اقتصاد سیاسی بین المللی (Review of International Political Economy)، همراه با ۱۵۵۰ برنامه کمک به پرداخت بدهی ها  که صندوق بین المللی پول از سال ۱۹۸۵ تا ۲۰۱۴ به ۱۳۱ کشور داده است، ۵۵۴۶۵ شرایط سیاسی را به آن پیوست زده است.

جمهوری خلق چین و فدراسیون روسیه به برپایی پیمان های اقتصادی با حقوق برابر پرداخته اند. نمو  اقتصادی بزرگ در برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی هم  سنگی نیروها را در سیاست و اقتصاد جهانی را دگرگون کرده است. این پنج کشور کشورهای بریکس (BRIKS) که با هم یک چهارم زمین و  ۴۰ درصد از جمعیت جهان را در خود جای داده اند ۲۰ درصد از اقتصاد جهان را در دست خود دارند.

سازمان همکاری شانگهای (SCO) یک سازمان سیاسی، اقتصادی، امنیتی و دفاعی اوراسیا است که از سوی چین و روسیه در سال ۲۰۰۱ پایه گزاری شد. این سازمان بزرگ‌ترین سازمان منطقه‌ای جهان است که  ۶۰ درصد از اوراسیا، و ۴۰ درصد از جمعیت جهان را در بر می گیرد. کشورهای چین، هند، ایران، قزاقستان، قرقیزستان، پاکستان، روسیه، تاجیکستان، ازبکستان عضو و افغانستان بلاروس و مغولستان ناظر هستند. افزون بر این، کشورهای ارمنستان، آذربایجان، کامبوج ، مصر، کویت، مالدیو، میانمار، نپال، قطر، عربستان سعودی، سری لانکا، ترکیه،  امارات متحده عربی در گفت‌وگوهای همکاری شانگهای شرکت دارند.

دوستی با آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین

در اکتبر سال ۲۰۲۲،  هشت ماه پس از آغاز درگیری در اوکراین، دانشگاه کمبریج در بریتانیا دیدسنجی هایی را از مردم ۱۳۷ کشور در باره ی دیدگاه های شان در باره ی غرب، روسیه و چین انجام داد.

از ۶.۳ میلیارد انسانی که در کشورهای غربی زندگی نمی کنند، ۶۶ درصد در برابر  روسیه و ۷۰ درصد در برابر چین احساس مثبتی دارند.

• ۷۵ درصد از پاسخ دهندگان در جنوب آسیا، ۶۸ درصد از پاسخ دهندگان در آفریقای فرانسوی زبان، و ۶۲ درصد از پاسخ دهندگان در آسیای جنوب شرقی گفتند که به روسیه احساس مثبتی دارند.

چین با همه ی کشورهای آسیایی، سوای ژاپن، کره جنوبی، استرالیا و نیوزلند، پیوند بسیار گرم و ژرفی دارد. چین و روسیه با همه ی کشورهای آمریکای لاتین و افریقایی پیوند دوستانه و برابری دارند.

به گفته پوتین، روسیه همیشه به اصل “راه حل های افریقایی برای دشواری های افریقایی” پایبند بوده و به “حاکمیت کشورهای افریقایی، سنت ها و ارزش های انها، تمایل انها برای تعیین مستقل سرنوشت خود و ایجاد ازادانه روابط با شرکا” احترام می گذارد.

رییس جمهور روسیه گفت که پیوند روسیه با کشورهای افریقایی  ریشه های قوی و عمیق دارد و روسیه از زمان اتحاد شوروی هم واره از مردم افریقا در نبرد برای ازادی از سرکوب استعماری پشتیبانی کرده است. رییس جمهور روسیه افزود که یک نظم جهانی چند قطبی نوین دادگرانه تر و دموکراتیک تر خواهد بود. او گفت که روسیه فرای داد و ستد اقتصادی با افریقا به دنبال همکاری های فرهنگی، ورزشی و رسانه ای هم است. هم اکنون ۳۵ هزار دانشجوی افریقایی در این روسیه آموزش می بینند که بیست در صد آن ها از دولت روسیه بورس آموزشی دریافت می کنند.

شکاف در میان هواداران امپریالیسم و امپریالیسم 

جمهوری خلق چین و فدراسیون روسیه از هر شکافی میان کشورهای امپریالیستی و کشورهای پیرامونی برای کم توان کردن گردان امپریالیستی سود می جویند. برای همین، چین با میانجی گری پیوند صلح میان ایران و عربستان می بندد. برای همین، چین کیسینجر را برای شکاف انداختن میان سیاست مداران ضد چینی در امریکا به چین فرا می خواند.

برای همین، روسیه با اردوغان دوستانه برخورد می کند. ماریا زاخارووا، سخنگوی وزارت امور خارجه روسیه گفت که مسکو هیچ پندار بی هوده در باره ی جلوگیری  ترکیه از پیوستن سوئد به ناتو ندارد. او گفت که نباید فراموش کرد که ترکیه عضو ناتو است که زیرساخت های ناتو را در خاک خود نیز دارد، بنابراین نباید هیچ پنداری در این باره داشت.  

دروغ هایی که امپریالیسم امریکا در میان ”چپ” ها علیه چین و روسیه پخش می کند

افسانه بدهی به چین

یکی از دام هایی که امپریالیسم امریکا برای ”چپ” های ضد چین پهن کرده است، افسانه وام های چینی است.  بسیاری از مردم  کشورهایی که با دشواری های پرداخت وام روبرو هستند با افزایش تورم بی کار و  خانواده هایشان با گرسنگی روبرو  می شوند. رسانه های غربی سال هاست که می گویند که کشورهای ندار جهان در تله بدهی چین گرفتار شده اند و چین بزرگ ترین و نامهربان ترین وام دهنده دولتی جهان است. راستش این است که سرمایه گذاری های چین در کشورهای در حال رشد به انها کمک کرده است تا زیرساخت های درست برای پیش رفت اقتصادی فراهم کنند.

پژوهش شینهوا (Xinhua) در کشورهایی مانند پاکستان، کنیا، زامبیا و سریلانکا نشان می دهد که چین بزرگ ترین وام دهنده به این کشورها نیست.

امار خود بانک جهانی نشان می دهد که نزدیک به سه چهارم وام های برون مرزی افریقا از سوی نهادهای مالی و تجاری غربی تهیه می شود. به گفته خزانه داری ملی کنیا، بدهی های برون مرزی کنیا در پایان مارس ۲۰۲۳ به ۳۶.۶۶ میلیارد دلار رسید. در میان بدهی ها، ۴۶.۳ درصد وام  از صندوق بین المللی پول و بانک جهانی و  تنها ۱۷.۲ درصد از  چین گرفته شد. بدهی برون مرزی زامبیا تا پایان سال ۲۰۲۲ به ۱۸.۶ میلیارد دلار رسید، به گفته چیبزا مفونی (Chibeza Mfuni )، دست یار دبیر کل انجمن دوستی زامبیا و چین تنها ۶ میلیارد دلار این بدهی از نهادهای پولی چینی بود. دو سوم این بدهی ها از کشورهای غربی وام گرفته شد.  

داده های بخش امور اقتصادی پاکستان (EAD) نشان می دهد که تا اوریل ۲۰۲۳،  بدهی برون مرزی پاکستان ۱۲۵.۷۰۲ میلیارد دلار بود، که ۲۰.۳۷۵ میلیارد دلار، یعنی ۱۶ درصد وام از نهادهای مالی چینی گرفته شد. بیلوال بوتو زرداری (Bilawal Bhutto Zardari)، وزیر امور خارجه پاکستان به رسانه ها گفت که این که پاکستان در تله بدهی چین گرفتار شده است، تبلیغ سیاسی است، زیرا پاکستان نه تنها از چین، بلکه از دیگر کشورها هم وام می گیرد. وی افزود که کمک های چین به پاکستان سرمایه گذاری یا وام های با شرایط شایسته بوده است. شکیل احمد رامی، مدیر عامل موسسه اسیایی تحقیق و توسعه تمدن های زیست محیطی در پاکستان گفت: دشواری بنیادی ما بدهی به نهادهای مالی غربی است که ما توان پرداخت آن را به دلیل بالا بودن نرخ بهره نداریم

اسد عمر، وزیر سابق برنامه ریزی، توسعه، اصلاحات و ابتکارات ویژه پاکستان در سال ۲۰۲۱ گفت که میانگین نرخ بهره وام چین در پروژه های انرژی کریدور اقتصادی چین و پاکستان (CPEC) بسیار پایین تر از نرخ بهره بانک جهانی و دیگر نهادهای مالی غربی است.

رسانه های امپریالیستی در باره ی بدهی های سریلانکا به چین بسیار داد و فریاد کردند. آمار سریلانکا نشان داد که از مارس ۲۰۲۳، بدهی برون مرزی  سریلانکا ۲۷.۶ میلیارد دلار بود که تنها سه میلیارد آن وام از نهادهای مالی چینی بود.

آمار نشان می دهد که بر پایه برنامه بخشش بدهی (DSSI) که ۴۶ کشور به آن پیوستند، سی در صد بستان کاران بانک های  چینی بودند که ۶۳  درصد از وام های خود را بخشیدند.

امپریالیسم بودن روسیه

پس از آن که امپریالیسم امریکا نتوانست با کمک ”چپ” ها امپریالیسم بودن روسیه را به معنای لنینی نشان دهد، به تاکتیک دیگری روی آورد. برخی ها با کاربرد نادرست و دریافت کژ از گفته لنین، دارند به این پندار دامن می زنند که گویا هر پرخاش گری و گسترش خواهی، یک ویژگی بنیانی امپریالیستی است.

کمونیست ها همیشه به دنبال صلح هستند، برای همین باید آغاز هر جنگی به هر دلیلی را نادرست دانست. ولی هم چنین نباید دلیل های ریشه ای هر جنگی را فراموش کرد. داده های فراوانی نشان گر آن است که روسیه همه توان خود را برای جلوگیری از آغاز جنگ انجام داد.

راستش این است که پیش زمینه های جنگ را امپریالیسم امریکا فراهم کرده بود.  امپریالیسم رژیم دست نشانده ای را در اوکرایین با کودتای ۲۰۱۴، بنیان کرد. ناتو با زیر پا گذاشتن پیمانی که با روسیه در سال  ۱۹۹۱ بسته بود، به سوی مرزهای روسیه گسترش یافت. دولت اوکرایین  هیچ  پایبندی به پیمان های مینسک یک و دو نشان نداد. دولت اوکرایین حقوق روس ها و روس زبان ها که سی در صد مردم اوکرایین بودند را پایمال کرد. امپریالیسم جنگ‌ افزارها و ناتو به ارتش اوکرایین آموزش نظامی داد.

روسیه تا هفته‌های پایانی پیش از جنگ تلاش کرد که از آغاز جنگ جلوگیری کند. روسیه دو خواسته‌ ساده و برجسته داشت:

یک: ایست و به کنار گذاشتن سیاست گسترش ناتو به سوی مرزهای روسیه.

دو: پایبندی به پیمانهای مینسک یک و دو و پشتیبانی از حقوق روس ها در اوکرایین.

اگر حتا بپذیریم که درگیری روسیه در اوکرایین انگیزه های گسترش خواهی و پرخاش گری داشته است، آیا این درست است که روسیه را برای انجام این کار امپریالیسم خواند؟

آیا هنگام یورش عراق به کویت و به میهن ما، کسی سخنی از امپریالیسم عراق گفته است؟ آیا هنگام درگیری رژیم های زور گوی جمهوری اسلامی و عربستان سعودی در یمن، کسی سخنی از امپریالیسم ایران و یا عربستان گفته است؟ آیا کسی هنگام پرخاش گری ترکیه علیه سوریه، سخن از امپریالیسم ترکیه گفته است؟ آیا کسی هنگام یورش اسراییل به لبنان و کشتن فلسطینی ها در کرانه غربی سخن از امپریالیسم اسراییل گفته است؟  

پایان سخن

جهان در روند چند قطبی شدن است و در این روند جمهوری خلق چین و فدراسیون روسیه سرکردگی صد ساله امپریالیسم امریکا را به چالش کشیده اند.

 برخی از گروه های “چپ” چپ گرا و راست گرا، روسیه و چین را به اندازه امپریالیسم امریکا دشمن خلق های جهان می دانند. راستش این است که نه روسیه کنونی و نه جمهوری خلق چین به آن گونه که تروتسکیست های راست گرا و “چپ”های گم راه “مارکسیست-لنینیست” می گویند، کشورهای امپریالیستی نیستند. ما در نوشته ای به نام “روسیه امپریالیسم نیست”، امپریالیست نبودن روسیه را به روشنی نشان داده ایم.  

ما در این نوشته نشان داده ایم که روسیه و چین را مانند امریکا امپریالیست خواندن، نه تنها به سود امپریالیسم هست، بل که حتا با داده ها و آمارهای دردست هم خوانی ندارند. امپریالیسم امریکا پس از جنگ جهانی دوم تا کنون، بیش از ۴۰ دولت در دیگر کشورها را واژگون کرده است و ۲۵ کشور جهان را بمباران کرد. آمریکا  ۸۰۰ پایگاه جنگی برون مرزی با ۱۷۳ هزار سرباز در ۱۵۹ کشور دارد. در برابر آن جمهوری خلق چین، هیچ پای گاه نظامی در جهان ندارند و فدراسیون روسیه ، به دور از مرزهای خود، تنها یک پای گاه نظامی کوچک در سوریه دارد.

در روسیه کنونی سرمایه داری دولتی فرمان روایی می کند که اگر چه هنوز یک نیروی هسته ای بزرگ در جهان است، ولی اقتصاد آن در هم سنجی با دیگر کشورهای پیش رفته سرمایه داری به یک کشور پیرامونی می ماند، تا امپریالیستی. با این همه، روسیه برای بزرگی خود؛ برای سرچشمه های زمینی خود؛ برای فن آوری هسته ای خود، توان ایستادگی در برابر امپریالیسم آمریکا را دارد. برای همین، امپریالیسم خواهان پاره پاره کردن و کم توان کردن روسیه است، تا جلوی روند چند قطبی شدن جهان را بگیرد.    

جمهوری خلق چین به گفته فیدل کاسترو که همه ی سال های زندگی دراز و پربار خود را در راه برپایی سوسیالیسم به کار برد، یک کشور سوسیالیستی است. جمهوری خلق چین با اقتصاد نیرومند خود و صلح خواهی و داد و ستد برابر با دیگر کشورها، سرکردگی جهانی امپریالیسم امریکا را به چالش می کشد و به روند چند قطبی شدن جهان کمک شایسته ای می کند.

هنگام آن فرا رسیده است که “چپ”های جهان جای گاه شایسته خود را در روند چند قطبی شدن جهان بیابند. 




اقتصاد سرمایه داری جمهوری اسلامی در تضاد با اصل ۴۴ قانون اساسی!

مقاله ۱۷/۱۴۰۲
۳۱ تیر ۱۴۰۲، ۲۲ جولای ۲۰۲۳

پیش گفتار

از همان آغاز انقلاب، حزب توده ایران با همه ی توان خود تلاش کرد که ویژگی های ملی و مردمی اقتصاد را که می توانست به غارت گری ددمنشانه نظام سرمایه داری افسار بزند را به روشنی با دیگر نیروهای پیش رو و ملی در میان بگذارد. حزب توده ی ایران بارها گفته بود که پیروزی انقلاب، یعنی فرارویی انقلاب سیاسی ( قدرت دولتی) به انقلاب اقتصادی- اجتماعی، تنها با روند رشد اقتصادی مستقل و غیر سرمایه داری شدنی است.

حزب یک سمت گیری ویژه ای برای میهن پس از انقلاب ما می خواست که آرام آرام از اقتصاد سرمایه داری دوری گزیند.  پیاده کردن چنین اقتصادی نیازمند این بود که دستگاه فرمان روایی و رهبری سیاسی جامعه در دست نیروهای پیش رو و انقلابی باشد. حزب توده ی ایران در نوشته “نظام اقتصادى‏ مصوب قانون اساسى‏ و بینشى‏ که حزب ما دارد“ (شماره ١٢٠، مردم، سال ١٣۵٨) می نویسد «نظام اقتصادى‏ با خصلت ملى‏ و دمکراتیک، مرکب از بخش‏هاى‏ دولتى‏، تعاونى‏ و خصوصى‏ […] وقتى‏ با موفقیت قرین خواهد بود که حاکمیت سیاسى‏ در دست نیروهاى‏ مترقى‏ و انقلابى‏ متمرکز گردد. فقط در چنین شرایطى‏ مکانیسم دولتى‏ در راه جلوگیرى‏ از رشد سرمایه‏دارى‏ و نوسازى‏ جامعه به سود توده‏هاى‏ محروم به کار گرفته مى‏شود. »

بگذارید نخست به بازتاب اقتصاد ملی و دموکراتیک در قانون اساسی بپردازیم. در دنباله نوشته ما با بررسی اقتصاد نئولیبرالیستی کنونی نشان خواهیم داد که نظام سرمایه داری کنونی در جمهوری اسلامی تا چه اندازه از اقتصاد ملی و دموکراتیک نوشته شده در قانون اساسی به دور است. در پایان به چارچوب کلان یک اقتصاد ملی و دموکراتیک که برنامه ”چپ” انقلابی می بایست باشد می پردازیم.

استقلال اقتصادی در قانون اساسی

به دید حزب توده ایران، استقلال اقتصادی تنها زمانی می تواند به دست آید که ابزار تولید در مالکیت همگان و مردم باشد. پدید آوردن یک بخش دولتی نیرومند اقتصاد، که تولید بزرگ و صنعتی را در زیر بازرسی نهادهای برگزیده مردم، برنامه ریزی و پیاده می کند، از گام های برجسته ای بوده است که به پیش نهاد حزب توده ایران در قانون اساسی گنجانیده شد.  

حزب توده ی ایران می دانست که هر اقتصاد دولتی یک اقتصاد پیش رو نیست و برای همین در آرزوی یک اقتصاد دولتی سرمایه داری نبود. حزب می نویسد: «بخش دولتى‏ دمکراتیک که ما مطرح مى‏سازیم، با بخش دولتى‏ سرمایه ‏دارى‏ فرق زیادى‏ دارد … استقرار مالکیت دولتى‏ بر ابزار و وسایل تولید به معناى‏ تقویت “دولت سالارى‏“ نیست، بلکه وسیله عمده براى‏ جامعه عمل پوشاندن به هدف‏ها و دورنماى‏ انقلابى‏ به نفع زحمتکشان یا مستضعفین است. » (همانجا)  

نگرش آن روز حزب توده ی ایران بر این بود که با پیاده کردن اصل هایی از قانون اساسی مانند اصل ۲۶ که به حقوق دموکراتیک می پردازد و با نیرومند شدن شرکت توده ها در سرپرستی جامعه، می توان اقتصاد دولتی را بر پایه اصل ۴۴ قانون اساسی به سود توده ها رهبری کرد.

برای همین پای بندی به اصل های اقتصادی و دموکراتیک در قانون اساسی ایران برای سرپرستی بخش دولتی اقتصاد مهم بود. دولت باید یک دولت مردمی، دموکراتیک و روشن (شفاف) باشد. برای همین پیاده کردن اصل ۴۴ قانون اساسی و اصل هایی که در باره ی حقوق دموکراتیک مانند آزادی سخن و اندیشه، و حق برپایی انجمن های سیاسی و صنفی می توانست انقلاب را از سیاسی به اقتصادی- اجتماعی فرارویی دهد.   

با این همه حزب به درستی می دانست که چون رهبری انقلاب در دست طبقه کارگر نیست، نمی توان تنها به بخش دولتی بسنده کرد، بل که باید هم چنان از بخش خصوصی و بخش تعاونی سود جست. حزب توده ایران خواستار سازمان دهى‏ دمکراتیک بخش دولتى‏ اقتصاد، در کنار بخش تعاونى‏ و خصوصى‏ بود و آن را «نظام اقتصادى‏ با خصلت ملى‏- دمکراتیک» می خواند که می توانست بازرسی مردم و استقلال سیاسى‏ و اقتصادى‏ کشور را پایدار کند. حزب می نویسد: « روشن است که نقش هدایت کننده بخش دولتى‏ به هیچ‏وجه به معناى‏ سیادت مطلق آن نیست. در شرایط مشخص کنونى‏، بخش خصوصى‏ مى‏تواند و باید دوش به دوش بخش دولتى‏ و تحت نظارت مستقیم آن فعالیت داشته باشد. » (همانجا)   

حزب توده ایران پیش از یورش جمهوری اسلامی به آن این نتیجه درست رسیده بود که هم سنگی نیروها به سود بورژوازی تجاری در روند دگرگون شدن است. پلنوم هفدهم حزب این چنین می نویسد: « هم اکنون عملکرد سرمایه داری تجاری و تا حد معینی سرمایه داری وابسته به زمین و مسکن این خطر را در مقابل چشم همه مردم قرارداده و ضرورت مبارزه همه جانبه برای ریشه کن کردن این تسلط غارتگرانه و محدود کردن فعالیت سرمایه در این زمینه ها را از طرف وسیع ترین اقشار جامعه ایران مطرح کرده است. » (پلنوم هفدهم- ص ۱۱)

اقتصاد نئولیبرالیستی کنونی

حزب به خوبی می دانست که رهبری آن زمان جمهوری اسلامی به سخن های تهی بسنده می کند و مشت مشت باد به رنج بران پیش کش می کند، ولی راه سرمایه اندوزی را برای بورژوازی انگلی هم وار می کند.

پلنوم هفدهم حزب این چنین می نویسد: « با کمال تأسف دولت جمهوری اسلامی تاکنون بیشتر به نصیحت و موعظه پرداخته است و فکر می کند از اینرو میتوان دزدان زالو صفت را تغییر ماهیت داد. » (پلنوم هفدهم- ص ۱۷)

هشدار و پیش بینی آن روز حزب توده ایران درباره ی یورش بورژوازی تجاری سنتی به دست ارودهای انقلاب، شوربختانه واقعیت غم انگیز امروز ما شده است.   

خصوصی سازی، مقررات زدایی، ریاضت (سختی و رنج) کشی اقتصادی و پیاده کردن برنامه اقتصادی نئولیبرالستی که از دولت آقای رفسجانی آغاز شد، از سوی همه ی دولت های پس از او دنبال شد. همه ی لایه های بورژوازی انگلی (تجاری، مالی، بوروکراتیک و نظامی) برنامه ریز و پیاده کن اقتصاد نئولیبرالیستی در میهن ما بوده اند. از پیامدهای ناگوار سیاست اقتصادی نئولیبرالیستی می توان از افزایش بهره وری از طبقه کارگر، شرایط بد کاری، پیمان کاری، کاهش دست مزد در هم سنجی با نرخ تورم، بستن سندیکاهای مستقل و زندانی و شکنجه کردن کارگران انقلابی نام برد. شرایط زندگی تنگ دستان و لایه های میانی و حتا بخش کوچک بورژوای ملی چندان از این بهتر نیست. اقتصاد نئولیبرالیستی شکاف طبقاتی را در همه ی زمینه ها، بی اندازه افزایش داده است.

دست رسی طبقه های فرادست به آموزش و بهداشت بسیار آسان تر و تندتر و بهتر از طبقه های رنج بر و تهی دستان و تنگ دستان است. نگرش اقتصادی هواداران نئولیبرالیسم مایه نابودی نظام بازرسی دولت در باره ی بخش خصوصی، کم کردن نقش دولت در برنامه ریزی کلان اقتصادی  و هم کاری با نهادهای امپریالیستی، مانند بانک جهانی و صندوق بین الملی پول شده است. هم کنون هم  اقتصاد نئولیبرالیستی زیر نام هایی چون «جراحی اقتصادی» و «مولد سازی» با پشتیبانی ولی فقیه روزانه در روند گسترش و دست یازی به پهنه های نو است. هم اکنون هم، خصوصی‌سازی همه ی پهنه های اقتصاد، جولان اقتصاد بازار، فشار ددمنشانه به طبقه کارگر سیاست روز اقتصادی دولت رئیسی است.   

آقای محمود احمدى‏‏‏ نژاد، زمانی گفته بود که دولت های هاشمى‏‏‏ رفسنجانى‏‏‏ و محمد خاتمى‏‏‏  ۵،٣ هزار میلیارد تومان از سرمایه ملى‏‏‏ را به گلوی سرمایه‏ دارى‏‏‏ مافیایى‏‏‏ در جمهورى‏‏‏ اسلامى‏‏‏ ایران سرازیر کردند. خود احمدى‏‏‏ نژاد تنها در یک سال نخست دولت خود ٢،۵ هزار میلیارد تومان دیگر را از بخش دولتى‏‏‏ اقتصاد به بخش خصوصى‏‏‏ سازى‏‏‏ سرازیر کرد. آیا برنامه خصوصى‏‏‏ سازى‏‏‏ بخش دولتى‏‏‏ اقتصاد ایران که بیش از سه دهه زیر نام های گوناگون مانند ”مولد سازی“ پیاده شده است، به سود برپایی یک اقتصاد ملی است؟ «مولد سازی»، «چابک سازی»، «دولت باید لاغر شود»، «بهینه سازی یارانه»، «دولت باید تصدی‌گری‌های خود را در اقتصاد رها کند»، «کارها را باید به دست مردم سپرد»، همه ی این واژه های فریبا برای پوشاندن چهره زشت اقتصاد نئولیبرالیستی به کار برده می شود.   

هنگامی که بورژوازی انگلی پذیرفت که دستورهای نهادهای امپریالیستی برای برنامه اقتصادی نئولیبرالستی را پیاده کند، پس از آن استقلال سیاسی که برخی از ”چپ” ها از آن سخن می گویند، نمی تواند چندان پاینده و پایدار باشد. اگر مارکسیست هستیم، باید بپذیریم که استقلال سیاسی اگر با در پیش گیری یک اقتصاد ملی هم راه نباشد، دیر و یا زود از دست خواهد رفت. روند پیاده سازی اقتصادی نئولیبرالستی، هم زمان آغاز روند نومستعمره کردن میهن ما، از سوی امپریالیسم نیز بوده است.  

تیره پشت (ستون فقرات) یک نبرد ضد امپریالیستی، در پیش گیری یک اقتصاد ملی و دموکراتیک است که از اقتصاد نئولیبرالستی فرسنگ ها دور است. آن هایی که به ژرفش نبرد ضد امپریالیستی در میهن ما می اندیشند، تنها می توانند با نبرد سراسری علیه نسخه امپریالیستی اقتصاد نئولیبرالستی به انجام پیروزمندانه این کار بپردازند. یک اقتصاد ملی و مستقل با سمت گیری مردمی و غیر سرمایه داری، بزرگ ترین پهنه ی نبرد ضد امپریالیستی است که به دستیابی به یکی دیگر از هدف های انقلاب، یعنی عدالت اجتماعی نیز کمک می کند.

پی روى‏‏‏ از لایه های گوناگون بورژوازی با سیاست گذشته حزب توده ایران در تضاد است. حزب برنامه خود را برای به ”چپ” کشاندن جامعه داشت و از سرشت ضدامپریالیستى‏‏‏ و اقتصاد ملی و دموکراتیک پشتیبانی می کرد و هیچ گاه حتا دنباله رو نیروهای دموکرات انقلابی نبود، چه به رسد پی روی از بورژوازی انگلی.

برنامه ”چپ” انقلابی

نبرد ضد امپریالیستی مردم، تنها در پیوند با نبرد علیه دیکتاتوری رژیم ولی فقیه و نظام سرمایه داری پیاده کننده  نسخه امپریالیستی نئولیبرالستی معنا پیدا می کند. تنها با برنامه هایی که ایستادگی ملی و انقلابی را در برابر برنامه امپریالیسم برای گرفتار کردن میهن ما در چنگال برنامه نواستعماری نئولیبرالستی نیرومند می کند، می توان با امپریالیسم نبرد کرد. 

بدین‏ گونه منافع ملى‏– ضدامپریالیستى‏ و آزادی خواهانه طبقه های رنج بر و لایه های بزرگ میانی مردم میهن ما، زمینه عینى‏ را در شرایط کنونى‏، برای هم کاری ”چپ” ها در “جبهه ضددیکتاتورى‏” فراهم مى‏ آورد.

ایستادگی درصد بالایی ‏ از مردم ایران در برابر اقتصاد نئولیبرالیستی و خواست آن ها برای برپایی یک  اقتصاد ملی و دمکراتیک و آزادى‏ هاى‏ دمکراتیک، و میهن‏ دوستی آن ها در برابر نقشه های چند پاره کردن میهن از سوی امپریالیسم، گواه فراهم بودن زمینه های عینی برای هم کاری است. 

داشتن ارزیابى‏‏‏ مستقل از سیاست های لایه های گوناگون در باره ی چالش های اقتصادی- اجتماعی کار درستی است، ولی پذیرش سیاست آن ها  بدون خرده گیری و انتقاد کاری است، نادرست.  برنامه جنبش کارگرى‏ برای هم کاری با نیروهایی که پای گاه در لایه های میانی دارند، باید ویژگی ضدامپریالیستى‏ و ملى،‏ ضدسرمایه‏ دارى‏ و ضددیکتاتورى‏ ولایت فقیه داشته باشد. یکى‏ از برجسته ترین پهنه های نبرد ضدامپریالیستى‏ در میهن ما، رزم علیه دیکتاتورى‏ طبقه ها و لایه های سرمایه‏ دارى‏ وابسته که برنامه نهادهای امپریالیستی را در اقتصاد ما پیاده کرده اند و می کند هست.    

تنها سیاست طبقاتی مستقل ”چپ” انقلابی سازمان یافته، می تواند کمک پرباری به نیروهایی باشد که خواستار استقلال ملی هستند. دنباله روی از این یا آن لایه در درون و یا پیرامون دستگاه فرمان روایی یک سیاست کمونیستی نیست.  

”چپ” انقلابی باید با پیش گزاری یک برنامه اقتصادی ملی- دمکراتیک و ضدامپریالیستی- مردمی نشان دهد که بخش دولتی اقتصاد باید زیربنای اقتصادی کشور باشد و هم زمان کنش های اقتصادی دولت باید زیر بازرسی دموکراتیک مردم و نهادهای برگزیده آن باشد. تنها راه پاسبانی از استقلال کشور، برپایی یک اقتصاد ملی و مستقل است. بخش دولتی باید سرشت دمکراتیک داشته باشد و با روشنی برنامه ریزی شود و نهادهای پیاده کننده در برابر مردم باید پاسخ گو باشند. فراموشی بازرسی دموکراتیک مردم از کارکرد بخش دولتی اقتصاد، گام نخست آلوده سازی آن و نابودی زیربنای اقتصاد ملی است. گام دیگر نیازمند برنامه ریزی یک قانون کار پیش رو که به سود توده های کار و رنج باشد و در همه ی بخش های اقتصاد کشور پیاده شود، است. این برنامه باید پای بند به آزادی ها و حقوق دمکراتیک توده های مردم و آزادی کنش های سندیکایی و سازمان های دمکراتیکب اشد. در این برنامه کنش های اقتصادی بخش خصوصی و تعاونی باید در راستای برنامه کلان ملی باشد.    

در زیر دو ویژگی بزرگ نظام ملی و دموکراتیکی که ما از آن سخن می گوییم را می خوانید.

١- نظام ملى‏ و دمکراتیک وابستگى‏ به امپریالیسم را در همه زمینه های سیاسى‏، اقتصادى‏، نظامى‏ و ایدئولوژیک از میان بر می دارد و با خط مستقل پیوند برابر و صلح آمیز با کشورهاى‏ دیگر را جانشین سرسپردگی و یا پرخاش گری مى‏ کند.

٢- نظام ملى‏ و دمکراتیک، فرمان دهی بورژوازی انگلی را در همه زمینه های سیاسى‏، اقتصادى‏، نظامى‏ و ایدئولوژیک از میان بر می دارد و طبقه های رنج بر و لایه های میانی و سرمایه داران ملی را جانشین آن ها می کند. تنها این لایه ها پیش رو و ملی و طبقه های رنج بر خواهان و پیاده کنندگان عدالت اجتماعی در جامعه هستند.

جنگ در باره ی نام مقوله ها نیست‏، سخن بر سر درون مایه آن ها است. اگر برخی از رفیقان‏، نام مقوله ای که این ویژگی ها را دارد‏، سوسیالیسم می خوانند‏، هیچ چالشی برای هم کاری هم یاری‏، هم اندیشی و هم گامی پدید نمی آورد.

هنوز برخی از گروه های ”چپ” دارای این پندار بی هوده هستند که گویا می توان یک سرمایه داری “خوب“ پیاده کرد که دستگاه اداری آلوده ندارد و خصوصی سازی را درست انجام می دهد. سرمایه داری “خوب“ دیگر حتا در کشورهای متروپل یافت نمی شود. دست یازی سرمایه مالی در کشورهای متروپل سرمایه داری به نابودی “دمکراسی“ انجامید. بخش های بزرگی از مردم با سر‌خوردگی به کناره جامعه رانده شده اند و گروه‌های بزرگ از کارگران دچار بی کاری شده و هزینه زندگی خود را با کارهای گذرا و بدون دورنما فراهم می کنند. در این میان شرکت های انحصاری داروسازی از سر‌خوردگی و افسردگی میلیون‌ها انسان برای فروش “تریاک” خود سود می جویند. 

پایان سخن

بورژوازی انگلی با سرکوب آزادى‏ ها، راه فرمان روایی خود و شرایط بازگشت آرام آرام امپریالیسم برای غارت سرمایه ها و سرچشمه های زیرزمینی مردم ما را باز کرده است. ”خصوصی سازی“ به نابودی زیربنای اقتصادی کشور و برباد رفتن بیش تر و بیش ترِ سرمایه مردم انجامیده است. روند ”آزاد سازی اقتصادی“، مایه خصوصی سازی بازرگانی برون مرزی و یورش به حقوق کارگران نیز شده است. قانون هایی که از تولید درون مرزی و حاکمیت ملی پشتیبانی می کردند، یا از میان برداشته شده اند و یا به فراموشی سپرده شده اند. چنین سیاستی، راه را برای شرایط نواستعماری که سرمایه مالی امپریالیستی می خواهد باز کرده است.

از لایه های گوناگون بورژوازی انگلی که بگذریم، دیگر طبقه ها و لایه های اجتماعی ما از پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالیستی زیان های فراوان دیده اند. برای همین، نبرد علیه اقتصاد نئولیبرالیستی یک خواست ملی است که بیش تر مردم را دور یک برنامه پیش رو گرد هم می آورد.

پیوند دیالکتیکى‏ نبرد براى‏ دمکراسى‏ و علیه امپریالیسم و اقتصاد نئولیبرالیستی در این واقعیت ریشه دارد. جنبش ملی-ضد امپریالیستی، ضد سرمایه داری و دموکراتیک که توده های گسترده را با هم هم گام می کند، همان سرشت “مبارزه طبقاتی از پایین” است. خواست و آماج های ضددیکتاتورى‏ و ضدامپریالیستى‏ و ضد سرمایه داری از این‏ روبرجسته است که گردان راست درون و برون کشور، برجسته ساختن نبرد ضددیکتاتورى‏ مردم، آن را برای فراموشی  نبرد  ضدامپریالیستى‏ و ضد سرمایه داری به کار می برد، تا با این شیوه یک جایجایى‏ در دستگاه فرمان روایی جامعه ما را، با دنبال کردن خط سرمایه‏ دارى‏ و به سود امپریالیسم انجام دهد.  

نخستین خواست ضد سرمایه داری نیروهای ”چپ” انقلابی باید پایان دادن بدون چون و چرای برنامه نئولیبرالیستی باشد. 




در ستایش کارگران هفته تپه و “سپیده”

باز پخش:
( ۲۵ امرداد ۱۳۹۸ – ۱۶ آگوست ۲۰۱۹)

برتولت برشت در نمایشنامه گالیه به زبان یکی از شخصیت های داستان، آندره‌آ می گوید: بدبخت ملتی که قهرمان ندارد. و گالیله که خود را قهرمان شکست خورده زیر شکنجه می بیند، پاسخ می دهد: نه بدبخت ملتی که نیاز به قهرمان دارد.

تاریخ مردم میهن ما نشان می دهد که قهرمانان در یک جامعه ی ستمدیده و بدبخت زاده می شوند، و آن ها در روند دگرگون کردن و پیشرفت جامعه، جان خود را با بخشندگی می دهند تا استر سنگین گام و آهسته رو تاریخ کمی تندتر براند.

روزبه با دادن جان، شمشیر بر پرده تاریک و سنگینی زد که میهن را فرا گرفته بود، و با مرگ آگاهانه خود روزنی در آسمان شب زده ساخت تا خورشید از یاد مردم نرود. او آفتاب امید در دل ها کاشت تا یخ زمستان شکست را آب کند. و ما می دانیم که خاموشی مرگ او فراتر از آن بانگی شد که شاه کوشید تا آن را خپه  (خفه) کند.  

سالیانی پس از نگارش رزم نامه روزبه در تاریخ میهن ما، خسرو دیگری با بانگ “من برای جان خود چانه نمی زنم” به مرگ ریشخند زد و ترس را از چهره ها زدود و گل سرخ سرکشی در دشت کال سرخوردگی کاشت. گر چه رژیم برشگر (قیچی) به دست شاه گل سرخی با سنگدلی از باغ پیکارگران راه رنج بچید ولی چند سال پس از آن، توده ها با هزاران هزار گل سرخ به دست، خیابان ها را دشت گل سرخ ساختند و شاهنشاهی را به گورستان تاریخ فرستادند.  

 اگر این خسروان با دست و دلبازی جان خود را پیشکش راه آزادی نمی کردند، آیا تاریخ به راه مردم و مردمی گام می گذاشت؟ آیا اگر ”خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسه سر شهیدان” نمی نوشید، تاریخ  راه به جایی می برد؟

 برشت به زبان گالیله می گوید: آن کس که حقیقت را نمی‌داند، احمق است. اما کسی که حقیقت را می‌داند و آن را دروغ می‌نامد تبهکار است. 

در ایران امروز ما دیگر کمتر کسی است که “حقیقت” را نداند. هر روز لایه های فراوان از هواداران پیشین رژیم از آن جدا می شوند و در کنار مردم می ایستند و بدین گونه دسته تبهکاران نیز هر روز کمتر می شود.  ولی زبان شمشیر ستم آن چنان برا و تیز است که کمتر کسی به دلیری سخن از “حقیقت” می گوید، هر چند که آن را می داند و هر چند که آن را دروغ نیز نمی پندارد.  

آنهایی که به تجربه در می یابند که ولایت فقیه خدای روی زمین نیست، زن چکه آلوده جامعه نیست و رنجبران تنها برای بهره کشی زاییده نشده اند، گام در راه ناگوار و پر پیچ و خم حقیقت پراکنی می گذارند. آن ها می توانستند با دوستی و مهربانی با ستمگر، دست آشتی به روی او دراز کنند و خاموشی خود را در بازار آزاد بفروشند و با سوداگری سودی برای خود دست و پا کنند. و با این سازش نه تنها سفره اکنون خود را رنگارنگ که حتا آینده خوبی را فراهم کنند. 

اما حقیقت این است که برخی ها نمی توانند با دریافت پول و جا حقیقت را تا همیشه در سینه ها زندانی کنند. درد زندانی کردن حقیقت به آن اندازه است که اگر با دهان فریاد نشود، دل را از درون می شکافد و می ترکاند. 

ولی در جامعه ای که در زیر چکمه ستمگران خرد می شود و گلوی بلبلانی را که آواز آزادی می خوانند پاره می کنند، چگونه می شود از ستمدیدگان و رنجبران و بهره دهان در برابر ستم ورزان و بهره کشان پشتیبانی کرد؟

پی بردگان حقیقت با بی‌پروایی‌ پرده‌ های دورویی و ریا را می شکافند و با بی‌باکی‌ از حقیقتی‌ که‌ به‌ آن‌ دست‌ یافته‌ اند، سخن‌ می‌گویند. اما هر چند که آنها مغرور هستند، دشمن سنگدل است و به آسانی واپس نشینی نمی کند و با همه ی توان خود به پیکار برمی‌خیزد.   

در چنین‌ پهنه نبرد چگونه می توان با استواری اندیشه، تاوان ناتوانی تن را داد؟ چگونه می توان روی مرداب تن، اندیشه نیلوفری رویاند؟ 
زمانی برخی ها از روی نادانی، داوری بیدادگرانه و نامهربانانه سختی در باره ی قهرمانان شکنجه شده و “شکست خورده” داشته اند ولی مردم امروز ما داناتر از آن هستند که به این ترفندها باور کنند. تنها ستمگران هستند که هنوز درنیافته اند که “آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت”. 

ما یاد گرفتیم که قهرمانان راه آزادی و برابری، فرشتگان آسمانی نیستند. اگر چه قهرمانان امروز ویژه گی های شگرف‌ی چون پافشاری، گستاخی، پایداری و دلاوری دارند ولی مانند ما از همه ی زیبایی های زندگی لذت می برند؛ زندگی آرام و آزاد کنار خانواده و دوستان، خوراک خوب و نوشیدنی گوارا را دوست دارند؛ از نوازش تازیانه بر پوست خود درد و رنج می کشند؛ با آن که از مرگ هراسی ندارند ولی درد زیر پاهای کابل خورده را حس می کنند، چون که انسان هستند. 

از برای همین گسترش حقیقت می تواند کژدار و مریز و همراه فراز و نشیب و پستی و بلندی باشد. 

همان گونه که سرنوشت “سپیده” به ما نشان می دهد. بازجویان آدمکش کوشیدند که با دست و زبان خود او ، دیدگاه و اندیشه او را زیر پرسش برند. بدین گونه او را زیر شکنجه های بربرانه با دستگاه های شکنجه باستانی وادار به پذیرش کارهای نکرده و دوری گرفتن از اندیشه و پشیمانی از پیکار در راه کارگران کرده بودند. ولی او در نخستین زمان درخور، رشته های بافته شده داستان سازی دژخیمان را پنبه کرد و از شکنجه و آزار سخن راند.

“سپیده” و کارگران رزمنده از آن دلاورانی هستند که با دانش به ناتوانی تن زیر شکنجه های گزمگان، هنگامی که  از زخم های تن رهایی می یابند، دوباره فریاد آزادی و برابری سر می دهند.            

سپیده قلیان با باور به فرارسیدن سپیده دمان، همه ی نمایش های رژیم را دود کرد و در بی دادگاه خود فریاد آزادی سر داد. بار دگر دژخیمان و گزمگان شب در این اندیشه پوچ بوده اند که با بستن دهان “سپیده”، شب به سپیده نخواهد رسید.  

کینه توزی بر “سپیده” ناگهانی و پیش آمدی نیست بلکه ریشه ای ژرف در سرشت زن ستیزی و کارگرکشی جمهوری اسلامی دارد. تازیانه پشت کارگران و اسیدباشی روی زنان نشان هماهنگی روبنای باستانی و زیر بنای سرمایه داری رژیم ولایی سرمایه داری دارد. اگر “سپیده” تنها زنی بر ضد حجاب می بود، نگرانی رژیم تا این اندازه بالا نبود و نیازی به گوشمالی دادن او برای ترس دادن و هشدار به دیگران نبوده است. “سپیده”فرزند کارگری است که نه تنها رنج کارگران را در می یابد بلکه انگشت به روی گوشت چرکین و استخوان شکسته نظام سرمایه داری ولایی گذاشته است. همراه پدر و کارگران هفت تپه از خصوصی سازی و وابستگی اقتصادی سخن می گوید.

 رژیم ولایت فقیه با  شکنجه “سپیده” می خواهد همزمان هم پیکارگران راه ازادی و هم رزمندگان برابری اجتماعی را سرکوب کند. “سپیده” نماد آشکار پیوند رزم دموکراتیک با نبرد برای سوسیالیسم است.   

آری “سپیده” نه تنها در مرداب خود دلسوزی فرو نرفته است و به همکاران و هم طبقه های پدر خود پشت نکرده است بلکه با نوای دل خوش آزادی و برابری خواهی خود به نمادی شایسته برای طبقه خود و زنانگی دگردیسه کرده است. 

بی ریب پیکار توده ها با این زندان رفتن ها و شکنجه شدن ها و نمایش نامه در بی دادگاه ها به پایان نمی رسد. بلکه برای مردم ما این روند اغازگر پرواز اندیشه است. اندیشه ای که دیالکتیک نبرد را اندک اندک می آموزد. اندیشه ای که با هر تجربه ای پربارتر می شود و از گذرگاه آزمون ها می گذرد و چون راه را می یابد به نیروی پرکار آماج دار دگرگون می شود. اندیشه برنامه دار پیوند درونی روبنا و زیر بنا را می بیند و در خیزاب دریای پیشامدها و رویدادها شناور نمی شود بلکه با دانش خود کشتی پیکار را به کرانه آزادی می رساند. 

“سپیده” ها دریچه ی کوچکی از یاخته تاریک زندان به سوی فردای روشنایی می گشایند. دریچه ای که هر چند کوچک است ولی “قطره قطره جمع شود وانگهی دریا شود”. “این ذره ذره گرمی خاموش وار”ی که این قهرمانان  ناشناس در هوای سرد میهن می پراکنند”یک روز بی گمان سر می زند به جایی و خورشید می شود”.  

برشت به زبان آندره‌آ می گوید: همه چیز با زور بدست نمی‌آید! هرکاری از زور ساخته نیست! بلاهت روئین تن نیست!

زمانی مغزهای پوچ ولایت به درستی این گفته پی می برند که بوسه بر لبان مرگ می زنند.