طنز در جمهوری اسلامی

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
اسد سیف

پنج‌شنبه  ۹ خرداد ۱٣۹٨ –  ٣۰ می ۲۰۱۹

پیش از وارد شدن به موضوع لازم است به جایگاه طنز و خنده در اسلام توجه شود:
 
خنده و ارزش آن

تا آن‌جا که ذهن تاریخ یاری می‌کند، کمدی را یونانیان در برابر تراژدی بنیان گذاشتند؛ طنز و شوخی در برابر امری جدی٫ این دو در آثاری البته گاه به‌هم آمیخته شده‌اند٫ کهن‌ترین نمونه آن به قرن پنجم پیش از میلاد می‌رسد٫ کمدی از یونان به روم رفت و کم‌کم گسترش یافت٫ در تمامی این سال‌ها یکی از ویژگی‌های کمدی عنصر سیاسی آن بوده است٫ هرگاه شرایط فراهم می‌شد، قهقهه‌ی مخاطب به گوش می‌رسید، زمانی که اوضاع بر وفق مراد نبود و جامعه تحتِ فشار قرار داشت، لبخند و ریشخند و زهرخند جای آن را می‌گرفت.
در یونان باستان فیلسوفان برای خنده ارزشی فراوان قائل بودند٫ سقراط “خنده و طنز را به عنوان ابزار آموزشی” می‌پذیرفت و از آن استفاده می‌کرد٫ “اریستوفان” از آن به عنوان “سلاح سیاسی” نام می‌برد٫
آن‌که خنده می‌آفریند چه بسا مورد خشم قرار می‌گیرد٫ خنده‌سازان؛ چه آنان که بر صحنه تئاتر بوده‌اند و چه آن کسانی که روایت‌گری کرده‌اند، گاه بازداشت شده‌اند، کتک به جان خریده‌اند، جریمه شده و یا به بند گرفتار آمده‌اند٫ تبعیدشدگانی نیز گاه در میان آنان یافت می‌شده است.
 
خنده نشان از رهایی دارد؛ رهایی از ترس و یا رهایی از منطق٫ خنده در فرار از سلطه‌ی قدرت در رژیم توتالیتر و یا رویارویی با آن نیز نمود دارد٫ خنده نشانِ غلبه بر ترس است٫ خنده می‌تواند تحریف‌کننده خوشبختی نیز باشد و شادی را وارونه جلوه دهد.
خنده را انواع فراوان است٫ هر نوعی از آن در واژه‌ای متبلور می‌شود؛ نیش‌خند، نوش‌خند، زهرخند، خنده تلخ، خنده شیرین، خوش‌خنده، خنده پوشیده، لبخند، خنده دوپهلو، خنده کنایه‌آمیز، خنده شادی، خنده غم‌انگیز، خنده مرگ، خنده اشگ‌آمیز، قهقهه، خنده‌رو، ریشخند، نیم‌خند، شکرخند، چشم‌خنده، و٫٫٫
 
اسلام و خنده

ایرانیان بر این باور بودند که روان مردگان محتاج شادی و نشاط است٫ بر این اساس در ستایش روان آنان، در آتشکده‌ها آتش برمی‌افروختند و به شادی نیایش می‌کردند.
با آمدن اسلام به ایران، اندک‌اندک از شمار جشن‌ها کاسته شد٫ هجوم اسلام، چند سالی بعد با هجوم قبایل دیگر درهم‌پیوست و در موقعیت ترس و وحشت، قتل و غارت و ریا و تزویر دین جدید، تصوف رواج یافت. 
 
خندیدن در اسلام دو گونه است: خنده (ضحک) و لبخند (تبسم)٫ خنده در اسلام باید بنیان در تعجب داشته باشد و به لبخند یا تبسم بانجامد٫ اگر چنین نباشد، عامل دلمردگی است و افسردگی به همراه خواهد داشت٫ چنان‌چه امام جعفر صادق می‌گوید: “خنده بسیار دل را می‌میراند”٫ [۱] زیرا موجب غفلت از خدا و آخرت می‌شود.
خداوند خنده با صدای بلند را دوست ندارد و قهقهه را به دور از عقل و ادب دانسته، “شیطانی” می‌خواند٫ [۲] در قرآن آمده است؛ کافران، آنان که با صدای بلند می‌خندند، با شوک خدا خنده از لبانشان دور می‌شود و گرفتار اندوه می‌گردند٫ [٣] امام صادق نیز می‌گوید: “قهقهه از شیطان است”٫ و محمد باقر می‌گوید: “هرگاه قهقهه زدی، پس از فراغت از آن بگو؛ بارخدایا مرا دشمن مدار”٫ [۴] 
 
شوخی (مزاح) در اسلام تا آن‌جا مجاز است که با “روح توحید” در تقابل قرار نگیرد٫ از این رو “هزل” و “هجو” نهی شده‌اند: “زیاد شوخی کردن آبرو را می‌برد”٫ [۵] و “بسیار خندیدن دین را آب می‌کند، چنان‌چه آب نمک را”٫ [۶] از امام علی نقل است: “مبادا شوخی کنید که کینه آورد و دشمنی به جای گذارد، و آن دشنامِ کوچک‌ است”. [۷] 
 
با توجه به قرآن و احادیث موجود، طنز نمی‌تواند در اسلام جایی داشته باشد٫ لطیفه و روایت‌های خنده‌دار نیز که بازگفته می‌شوند، در کلیت خویش شوخی‌هایی هستند سطحی و یا لطیفه‌هایی ملایم که مسلمان پس از شنیدن آن باید بیشتر به فکر کنترل خویش باشد تا مبادا خنده‌اش صدادار شود و قهقهه گردد. 
در این شکی نیست که ایمان حس طنز و شادی را از مومنان می‌گیرد٫ مومن نمی‌خندد، چنان‌که دیکتاتور نمی‌خندد٫ با این‌که خنده در اسلام زشت و ناپسند است، شاهد رواج روزافزون طنز و جوک‌هایی هستیم که با نام “پیامک” هر روز بین مردم در ایران اسلامی ردّوبدل می‌شود٫ در واقع مردم “امر و نهی”های حکومتی را هیچ می‌انگارند، احکام الهی را نادیده می‌گیرند و به همین شادی‌های کوچک خوش هستند و می‌خندند٫ مردم با طنز و خنده در رفتارهای روزانه خویش، در قداست دین و ایمان شک می‌آفرینند.
در سال انقلاب که مردم در خیابان‌ها حضور داشتند، در پیروزی انقلاب که مردم آن را در خیابان‌ها جشن گرفته بودند و حتا سالیان بعد، کسی بر سیمای خمینی خنده‌ای ندید٫ پنداری در او هیچ احساسی از شادی وجود نداشت٫ رهبران نمی‌خندند ولی خنده بر دیوارهای شهر دیده، و از زبان مردم شنیده می‌شد؛ “ازهاری گوساله بازم بگو نواره، نوار که پا نداره”، “ما میگیم شاه نمی‌خوایم، نخست‌وزیر عوض میشه/ ما می‌گیم خر نمی‌خوایم، پالون خر عوض میشه”.
پس از انقلاب تا سال‌ها خنده در رادیو و تلویزیون دیده و یا شنیده نمی‌شد٫ باید مدت‌ها می‌گذشت تا “طنز آخوندی” به تلویزیون راه یابد، و آقای قرائتی ضمن درس قرآن به جیب آخوندها اشاره کند که ته ندارد و محمدی گیلانی از “بحث شیرین لواط” سخن بگوید.
 
در رابطه طنز و دین باید توجه داشت که مقدساتِ دین را ستایش و سپاس لازم است، زیرا نشان از خدا دارند و خدا حقیقت است٫ با خدا نمی‌توان شوخی کرد٫ متون دینی نیز در این میان تقدس خود را از خدا کسب می‌کنند٫ چنین متنی نشان از خدا دارد٫ به طور کلی هرآن‌چه با خدا در رابطه باشد، مقدس است و نمی‌توان با آن شوخی کرد. 
در ایرانِ امروز واژه‌هایی چون “لباس مقدس روحانیت”، زیاد شنیده می‌شود٫ لباس روحانیت نشان از لباس پیامبر دارد، پس مقدس است، چنان‌چه عمامه او نیز مقدس می‌شود٫ سید و بسیج و جنگ نیز در رابطه با دین صفت مقدس به خود می‌گیرند٫ با هیچ‌کدام از این‌ها نمی‌توان شوخی کرد٫ توهین به مقدسات در ایران جرم است٫ کسانی که به مقدسات اسلام توهین کنند، طبق ماده ۵۱٣ قانون مجازات عمومی محاکمه می‌شوند و چه بسا مفسد فی‌الارض گردند: “هرکس به مقدسات اسلام و یا هر یک از ابنیای عظام یا ائمه طاهرین و یا حضرت صدیقه طاهره اهانت نماید، اگر مشمول حکم سب‌النبی باشد، اعدام می‌شود و در غیر این صورت به حبس از یک تا پنج سال محکوم خواهد شد”. [٨] 
بر این اساس هر انتقادی از رژیم می‌تواند توهین به مقدسات تلقی گردد٫ غیر شیعیان و هم‌چنین دگراندیشان به همین جرم زندانی و یا کشته می‌شوند٫ با این‌همه، توهین به مقدسات در دنیای مجازی بیشترین دستمایه طنز و شوخی است٫ این شوخی‌ها از بهشت و جهنم و آخرت شروع می‌شود و به خمینی و پیامبران و حتا خدا ادامه می‌یابد.
 
آیا محمد، پیامبر اسلام خندیده است؟ هیچ آیه و حدیثی نیست که در استناد به آن، پیامبر و یا رهبران دین و امامان جز لبخند و تبسم، خندیده باشند٫ شاید در انطباق با چنین الگویی باشد که مردم ایران هیچگاه خمینی را خندان ندیدند٫ در نبود یک رهبر مذهبی‌ی خنده بر لب بود که مردم ایران با دیدن تبسم بر سیمای محمد خاتمی، بر او “سید خندان” نام نهاده بودند. 

خنده و سیاست

خنده سازش انسان است با شرایطی ویژه٫ خنده اعلام انزجار است به زبانی غیررسمی از حادثه و یا امری که واقع شده٫ خنده می‌تواند بازتاب درک انسان باشد از ممنوعیتی شرم‌آور و یا شاید توجیه آن٫ خنده به مسخره گرفتن نزاکت‌های اخلاق است و تزویر و ریای حاکم٫ خنده عملی‌ست گستاخانه در پیوند با شوخی که در برابر حالتِ جدی قرار می‌گیرد تا پاسخی باشد به گفته و یا رفتاری٫ آن‌جا که زبان را یارای واکنش نباشد، خنده آغاز می‌شود٫ خنده شور در زندگی می‌آفریند، پس می‌تواند در برابر رنج هستی قرار گیرد و در تقابل با مرگ و نیستی نقش آفریند٫ خنده مرگ را برنمی‌تابد، در برابر آن قرار می‌گیرد تا از زندگی دفاع کند٫
خنده خوشی می‌آفریند٫ خنده در برابر واقعیتِ موجود، واقعیت خود را می‌آفریند تا راوی آن‌گونه از زندگی باشد که اراده کرده است٫ خنده حصارهای تنگ رسمی را می‌شکند تا کرانه‌های امید را در زندگی فراخ‌تر کند.
آن‌که خنده را وقیح می‌نامد و زشت می‌انگارد، لذت نمی‌شناسد و سرسپرده آگاه و یا ناآگاه فرهنگِ مرگ است٫ خنده اعلام نفرت است در برابر هرآن‌چه که بخواهد زندگی را به حصار بکشاند و محدود کند٫ آن‌جا که خنده قطع گردد، مرگ  و فرهنگِ آن پیروز می‌شود٫ نیستی خنده، جشن پیروزی مرگ است٫ نفرت از خنده، انزجار از زندگی‌ست و تقدس‌گرایی مرگ٫ آن‌جا که خنده قطع گردد، شادی مرده است و هستی از زایش بازمانده است.
با توجه به فلسفه خنده، باید این سخن ارسطو را پذیرفت که فرق بین انسان و حیوان در این است که انسان می‌خندد٫ خنده خاصِ انسان است و در گفتمان اجتماعی نقشی بزرگ دارد٫ باختین آن را یکی از دو موردی می‌داند که در شکل‌گیری گفتمان مهم هستند٫ به عقیده او خنده فضایی ایجاد می‌کند که در آن دنیای مطلق‌گرایی به سُخره گرفته می‌شود٫ چنین امری در جامعه‌ای که فاقد فرهنگ مکالمه است و صدای دیگری را جز صدای مطلقِ حاکمیت بر آن حاکم نیست، بسیار مهم است. 
دیکتاتورها از خنده خوششان نمی‌آید، جلوی آن را می‌گیرند٫ خنده در اُبهت و قداست دیکتاتور شک ایجاد می‌کند٫ در خندیدن‌ها مردم حرف دل را به طنز و شوخی بر زبان می‌رانند٫ می‌توان پذیرفت که در سیاست گاه از خنده به عنوان “سوپاپ اطمینان” استفاده شده است و یا می‌شود، اما صحبت باختین بسیار فراتر از سیاستِ روز است و فلسفی‌تر مطرح می‌شود.
 
طنز و خنده

فرهنگ استبداد شادی‌ستیز است، خنده را برنمی‌تابد و شوخی و شادی و خندیدن و خنداندن را نشان خنگی و خامی می‌داند٫ مردم اما با هرزه‌درایی‌های خویش گردنکشی می‌کنند و در قداست مستبد شک ایجاد می‌کنند.
همراه با جنبش روشنگری در غرب، هنر خنداندن از فردوستی و ناراستی فاصله گرفت، و از این رویکرد در تقابل با کلیسا و قداست مذهبی آن قرار گرفت.
لوناچارسکی می‌گوید که انسان وقتی می‌خندد، پیروز است٫ طنزنویس به این پیروزی می‌اندیشد و می‌خواهد که پیروز گردد٫ طنز تنها وسیله‌ای‌ست که او دارد و می‌کوشد با آن پیروزی را جشن بگیرد٫
در شرایطی معمولی امکان پیروزی بر حاکمان مستبد ناممکن است٫ طنزنویس حاکمان را چنان خوار و ذلیل می‌کند که موجب خنده شوند و این‌جاست که مردم با همین خنده پیروزی خود را بر صاحبان قدرت جشن می‌گیرند.
طنزنویس گاه هزل می‌نویسد؛ گوشه‌ای از یک رفتار را برمی‌گزیند و از نابسامانی آن داستانی می‌سازد خنده‌آور٫ گاه شوخی می‌کند؛ نامنتظره بودن و یا عجیب بودن موضوعی را انتحاب می‌کند تا در بی‌منطق بودن آن ما را بخنداند٫ گاه فرصت می‌یابد، موضوع را چنان می‌پروراند و از زاویه‌ای بدان نور می‌افشاند که حقیقت نهفته در آن بر خواننده آن‌سان آشکار گردد که هم بخندد و هم بیندیشد٫ آن‌چه می‌گوید جزئی‌ست از یک کل، مشتی‌ست نمونه خروار٫ چیزی‌ست عادی که حال غیرعادی بودن آن را می‌بینیم٫
گاه حماقت‌ها را عیان می‌کند؛ می‌خنداند و به خشم می‌نشاند، امری جدی را به شوخی بازمی‌گوید که می‌تواند خود به سوالی بدل شود٫ دشمن را به اوج می‌رساند، بزرگی او یک‌به‌یک بازمی‌گوید تا در پایان به یک جمله کاخ عظمت او را واژگون کند.
طنز نیک‌خواه آدمیان است و همراه آنان علیه پلیدی‌ها و ناراستی‌ها می‌ستیزد٫ به دوست و دشمن حمله می‌برد تا بر خویش و بر دیگران بخندیم، خود را بازیابیم و بازسازیم و دشمن را خوار گردانیم.  
 
چیستی طنز در ایران امروز

یکی از شاخص‌ترین پدیده‌های فرهنگی ایران در این چنددهه‌ی گذشته، لطیفه‌گویی بوده است٫ پیامک (SMS) و ایمیلدر سال‌های اخیر به شکل غیرقابل تصوری این پدیده را گسترش داده و سایت‌های اینترنتی و دنیای مجازی، دسترسی به آن را عمومی کرده‌اند٫ کمتر کسی یافت می‌شود که روزانه حداقل موردی از آن را نشنود و یا نخواند.
ویژه‌گی برجسته لطیفه‌ها به نسبت سال‌های پیش از انقلاب، در محتوای سیاسی آن خود را می‌یابد، تا آن اندازه که حتا از نظر کمّی لطیفه‌های جنسی را پشتِ سر گذاشته است٫ در میان علت‌های گوناگون این پدیده‌ی اجتماعی، نمی‌توان رفتار رژیم حاکم بر ایران را نادیده گرفت٫ در واقع در مقاطعی از زمان که سانسور و خفقان به اوج خود رسیده، دستگاه لطیفه‌سازی و پراکندن آن نیز گسترش یافته است. 
لطیفه‌ها در چنین مواقعی به اهرم‌های مقابله با رژیم تبدیل شده، سلاحی گشته‌اند در برابر آن، و نهایت؛ گریز پیروزمندانه از موقعیت٫ لطیفه‌ها تمامی ارزش‌های حاکم را به شک می‌نگرند و درستی آن‌ها را مورد پرسش قرار می‌دهند٫ با لطیفه نمی‌توان رژیمی را ساقط نمود، اما در قداست آن می‌توان شک برانگیخت.

طنز و لطیفه، تسکین‌دهنده‌ی دردها

لطیفه به هر شکل؛ چه مستهجن و یا جدی، ریشه در زندگی افراد جامعه دارد٫ هر قشری از جامعه لطیفه‌های خویش را می‌سازد و به کار می‌گیرد.
لطیفه حکم تسکین دارد٫ آن‌جا که خشم به نقطه انفجار می‌رسد، لطیفه موقعیت را تلطیف می‌کند٫ آن‌که طنز می‌گوید و یا می‌شنود، یأس و نومیدی را از خود دور می‌سازد٫ از این نظر طنز در روان انسان تعادل ایجاد می‌کند.
زیبایی لطیفه در کوتاهی آن نیز نهفته است، از هیچ بهره می‌گیرد تا به همه‌چیز بپردازد٫ امری جدی را به شوخی طرح می‌کند و در نفی ارزش‌های موجود و اخلاق حاکم، پرده‌دری می‌کند تا ارزشی دیگر پی‌ریزد٫
جوک بر خلاف ظاهر آن که انتقاد است و رویارویی، می‌تواند خصلت آشتی‌گرا نیز داشته باشد٫ در رژیم‌های توتالیتر دامنه آن گسترده‌تر است٫ برای نمونه در دوران ناسیونال سوسیالیسم در آلمان، استالین در شوروی به شکل گسترده‌ای رواج داشت٫ هم‌اکنون در جمهوری اسلامی به شکل وسیع به‌کار گرفته می‌شود٫ از میان ادیان موجود، یهودیت دگم‌تر از بقیه است٫ شاید به همین علت باشد که لطیفه‌های یهودان در جهان شهره‌اند٫ یهودان سال‌هاست که دارند جوک می‌سازند و مصرف می‌کنند٫ با این‌که در تلمود و انجیل لطیفه‌های زیاد خنده‌دار محکوم و نکوهیده است، ولی طنزهای یهودی در جهان شهره‌اند و فصلی تابناک از ادبیات طنز جهان را تشکیل می‌دهند٫ بسیاری از آن‌ها زاده تخیلات محبوسین در اردوگاه‌های نازیسم بوده‌اند٫ در این طنزها حتا خدا و موسا و عیسا به طنز می‌نشینند.
در زمان نازیسم، در مقطعی رژیم خود مروج جوک بود٫ از این طریق به ذهن افکار عمومی دست می‌یافت٫ حکومت به آن به عنوان یک “سوپاپ اطمینان” امکان وجود می‌داد٫ به زمانی که هر منتقدی از رژیم کارش به سال‌ها زندان و شکنجه می‌کشید، راویان سخن طنز و جوک‌های سیاسی در یک آزادی نسبی به‌سر می‌بردند٫ اگر بازداشت هم می‌شدند، مدت زندان دراز نبود، پس از چند هفته آزاد می‌شدند٫ [۹] .
 
طنز فقاهتی [۱۰] 

با تثبیت نظام جمهوری اسلامی بر ایران، ادبیات و هنر نیز راه “انطباق” پیش گرفت٫ جز این راهی دیگر نبود؛ یا تأیید و پذیرش خط‌ قرمزها و یا نفی که همانا سکوت و یا خالی کردن میدان بود٫ آن‌کس که می‌خواست بنویسد، به تصویر درآورد و یا نمایش دهد، مجبور بود از سقفِ ممکن فراتر نرود٫ این اصل فقاهتی بدون استثناء شامل حال تمامی آثار ادبی و هنری آفریده شده در جمهوری اسلامی در طول تاریخ موجودیتِ آن بوده است.
با نگاه به جهان غرب، سال‌هاست از پدیده‌ای به نام “صنعت فرهنگ‌سازی” نام برده می‌شود٫ این صنعت می‌کوشد فرهنگی را بر جهان حاکم گرداند که خوش‌آیند و به نفع “بازار” است، مرز نمی‌شناسد و فراگیر است٫ “صنعت فرهنگ‌سازی” در باور مسلمانانی که سودای قدرت سیاسی در سر داشتند، از ماه‌ها و یا شاید سالی پیش از به قدرت رسیدن آنان آشکار بود٫ پیش از آن نیز مسلمانانی که خود را مبارز و مجاهدِ راه اسلام می‌خواندند، مروج نوعی دیگر از همین فرهنگ بودند٫ جمهوری اسلامی در واقع فرم و راه‌بُردِ این صنعت را از غرب سرمایه‌داری و بازار آن وام گرفت تا در ایدئولوژی شیعی‌گرای خویش آن را بپروراند٫ این صنعت می‌بایست در خدمت آن ایدئولوژی و قدرت حاکم باشد. 
در فرهنگ نوساخته انطباق فرد با سیستم و یا نظام ارزشی و ایدئولوژیک مسلط هدف بود٫ هنرمند و خلاقیت فردی او و هم‌چنین آزادی در آفرینش هنر و ادبیات می‌بایست جای خویش را به هم‌سازی با فرهنگ مسلط و نیازهای فرهنگ حاکم بسپارد٫ در چنین شرایطی هنری خلق شد ناهمساز با ذاتِ هنر؛ همراه و هم‌گام با جریان‌، تسلیم و سلطه‌پذیر٫ [۱۱] .
در این موقعیت هیچ هنری نمی‌توانست از ارزش‌های سیستم حاکم فراتر رود٫ مسئولین وزارت ارشاد با قدرت تمام بر این امر نظارت داشتند؛ سانسور می‌کردند و یا غیرقابل انتشار٫ هنر و ادبیات بدین شکل به زیر نظارت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی درآمد. 
نظام جمهوری اسلامی با سرکوب هنر و ادبیات آزاد و جریان‌گریز، کوشید تا هنر و ادبیات فقاهتی را جایگزین آن کند٫ بنیادهای کوچک و بزرگ راه انداخت٫ امکانات دولتی را در اختیار آن کسانی قرار داد که حاضر بودند در این راستا فعالیت کنند. 
هنر و ادبیات که تکرار شوند، جذابیت خویش را از دست می‌دهند٫ هنر در حرف و سخن نو، در مخالف‌خوانی‌هاست که شکوفا می‌شود٫ جمهوری اسلامی بسیار مواقع حتا هنر کارگاه‌های حوزه‌های هنری خود را نیز برنمی‌تافت، زیرا به شکلی در آن‌ها حرکت جریان‌گریزی را نسبت به نظام می‌دید٫ 
در کنار فرهنگ مسلط، جریانی در حاشیه برای بقای خویش و دفاع از هنر و ادبیات آزاد در تلاشی پُرشور بود که برغم سرکوب دایم، با جان‌سختی مقاومت می‌کرد٫ این جریان اگرچه امکان فعالیت نداشت، ولی از جذابیت لازم برخوردار بود و پشتوانه در فرهنگ غنی سالیان داشت؛ و این آن فرهنگی بود که با جنبش مشروطه بنیان گرفته بود و سال‌های خفقان آریامهری را با مقاومت پشت سر گذاشته بود٫ نیروی معنوی این جریان به آن اندازه بود که جمهوری اسلامی نتوانست حکم امام خمینی را مبنی بر “بشکنید این قلم‌ها را”، در مورد آن اجرا کند٫ در تمامی سال‌های حاکمیت جمهوری اسلامی، همان اندک‌ بالندگی هنر و ادبیات در آن کشور از آنِ همین جریان و مدیون آن بوده و هست. 
هنر و ادبیات اسلامی در این سال‌ها هرگز تنوانست اثری ماندگار خلق کند٫ به ناچار کوشید تا در عرصه‌هایی کپی‌بردارِ آثار آن جریان دیگر باشد٫ درگیری‌های درون گردونه قدرت، در بیرون آن اما امکانی فراهم آورد تا در برهوت حاکم، همان ادبیات و هنر فقاهتی نیز جناح‌گرا گردند٫ با مسخ و مخدوش نمودن واژگان و مفاهیم علوم اجتماعی، بخشی از حاکمیت “اصلاح‌طلب” نام گرفتند و تحت این عنوان کوشیدند حکومت را از دست آن جناح دیگر خارج کنند٫ چنین نیز شد٫ اصلاح‌طلبان به قدرت رسیدند، خاتمی رئیس جمهور شد، و در مجلس اکثریت یافتند٫ در عمل اما یک جابه‌جایی موقت مُهره‌ها صورت گرفت٫ در بنیاد چیزی تغییر نیافت، اگرچه زمانی کوتاه فضایی اندک برای عرصه هنر و ادبیات گشوده و از میزان سانسور کاسته شد٫ این وضعیت اما دوام نیافت٫ زیرا مُخلّ امر “انطباق‌سازی” بود و فراتر رفتن از خط قرمز.
داستان قدرت در جمهوری اسلامی همان ماجرای تقسیم غنایم است در غزوات پیامبر٫ به هر کس از این خوان یغما باید چیزی برسد٫ بزرگان بیشتر سهم می‌برند و افراد کوچک‌تر، هر یک به فراخور حال، کم‌تر٫ عرصه ادبیات و هنر نیز در همین راستا، به عنوان بخش کم‌درآمد و پُرهزینه همیشه متولیان خود را داشته است٫ نباید این بخش را از دیگر نهادهای گردونه قدرت جدا کرد٫ از آن‌جا که می‌باید آیینه‌ای باشد به عنوان نماد جمهوری اسلامی در جهان، گاه مشمول استثناها می‌شود.
در همین رابطه است روزگار طنز در ایران اسلامی٫ همان‌طور که گفته شد، سقوط رژیم شاه، نوید بهار آزادی می‌داد٫ این بهار اما بسیار کوتاه بود، تابستان از راه نرسیده، زمستان آغاز شد، چنان زمستانی که در حیات اجتماعی ایران بی‌مانند شد.
با بهار آزادی صدها نشریه آغاز به انتشار نمودند و به همراه آنان چندین نشریه در عرصه طنز و فکاهی٫ نشریات طنز و به همراه آن‌ها طنزنویسان، با توجه به ماهیت خویش در شمار نخستین نشریات و کسانی بودند که در گفتن و نوشتن و انتشار ممنوع‌ شدند٫ با سرکوب نشریات و نویسندگان مستقل، از یک سو در خفقان حاکم طنز گفتن که موضوع و سوژه آن در آن زمان بیشتر متوجه رفتار حکومتیان بود، همانا توهین به حکومت بود٫ و توهین یعنی حتا “مفسد فی‌الارض” شدن٫ از سوی دیگر امکانی فراهم آمد تا در نبود هنرمندان و نویسندگان مستقل، نویسندگان و هنرمندان دولتی اظهار وجود کنند.
در سال ۱٣۶٣، یعنی زمانی که همه مطبوعات مستقل تعطیل و تمامی سازمان‌ها و گروه‌های سیاسی ممنوع شده بودند، و زندان‌های کشور مملو از زندانیانی بود که نهایت “جرم” آنان مخالفت با تفکر حاکمان بود، در روزنامه اطلاعات ستونی در طنز گشوده شد با عنوان “دو کلمه حرف حساب”٫ نویسنده این ستون کیومرث صابری نام داشت که به دعوت دوست صمیمی‌اش، سید محمود دعایی، مدیر مسئول روزنامه اطلاعات، به آن موسسه راه یافته بود٫ دعایی با صابری در سفر حج آشنا شده بود و این آشنایی به دوستی ادامه یافته بود تا آن‌جا که او از صابری به عنوان “از برکات سفر حج” نام می‌برد٫ صابری در سفر حج از مسئولین فرهنگی زواران ایرانی بود٫ روزنامه اطلاعات به نسبت آن چند روزنامه‌ی دولتی که انتشار می‌یافت، محافظه‌کارترین آنان بود.
کیومرث صابری که بعدها به نام “گل‌آقا” مشهور شد، “دوست صمیمی محمد خاتمی و محمدعلی ابطحی و عطاء‌الله مهاجرانی و محسن امین‌زاده بود، میانه‌اش با آقای خامنه‌ای به عنوان رفیق خوب بود، با خانواده هاشمی آبش به یک جوی نمی‌رفت” [۱۲] صابری که فردی مذهبی بود، “همین او را به انقلاب نزدیک کرده بود و به دلیل رفاقتش با محمدعلی رجایی، وزیر وقت آموزش و پرورش و سپس نخست‌وزیر و بعد رئیس جمهور ایران، او را به پشت پرده سیاست هم کشانده بود”٫ [۱٣] 
صابری نوشتن طنز را در هفته‌نامه “توفیق” در پیش از انقلاب آغاز کرد و با نام‌هایی مستعار، از جمله “گردن‌شکسته”، “گل‌آقای فومنی” در آن نشریه طنز می‌نوشت٫ صابری را در ایران همه به نام “گل‌آقا” می‌شناسند؛ روزنامه‌نگاری طنزپرداز٫ این نام آن سیمای دیگر او را به عنوان سیاستمدار پوشانده است٫ [۱۴] 
طنزنویسی در ایران خفقان‌زده‌ی پس از انقلاب، در حاکمیت سانسور کاری دشوار بود٫ رژیم با توجه به ماهیت اسلامی خویش، شوخی و خنده را برنمی‌تافت٫ در این جمهوری کسی حق نداشت تصویری فکاهی و کاریکاتور از روحانیون و مسئولان رژیم بکشد و یا سخنان و رفتارشان را به طنز بنویسد٫ کلمات خطرناک بودند و زبان طنز ممنوع٫ در چنین موقعیتی که هیچ نویسنده مستقلی راه بر نشریات کشور که در کلیت خویش دولتی بودند، نداشت٫ کیومرث صابری طنزنویس روزنامه اطلاعات شد٫ او خود می‌نویسد: “در مکه، به کعبه رفتم و در جوار کعبه، قلمم را درآوردم و رو به کعبه کردم و گفتم: من این قلم را در خانه‌ خدا، با خدا معامله کردم٫ خدایا تو شاهد باش که من در راه اعتلای دین تو و کشورم گام برمی‌دارم٫ مرا از لغزش‌ها مصون بدار و قلمم را از انحرافات حفظ کن”. [۱۵] 
اطلاعات روزنامه‌ای بود که زمانی پیش از انقلاب طنزهای “آرت بوخوالد” در آن منتشر می‌شد و زمانی کوتاه در پی انقلاب هادی خرسندی نوشتن “اصغرآقا” را در آن‌جا شروع کرد٫ در واقع طنز از همان زمان مشروطیت بخش جدایی‌ناپذیر مطبوعات شده بود٫ هر نشریه‌ای که منتشر می‌شد، صفحه و یا ستون طنزی نیز در آن جای می‌دادند٫ و این نشان از استقبال مردم از طنز بود٫ در سال‌های پس از انقلاب مردم در آن فضای سرد و تیره و خفقان به لبخندی حتا بی‌رمق راضی بودند.
همکاری صابری با اطلاعات آغازی شد تا دیگر روزنامه‌ها نیز چنین ستونی بگشایند٫ در برابر طنز آنان، طنزهای صابری که طنزنویسی باتجربه بود، ارزشی والاتر داشت.
در سال ۱٣۶۹ صابری با چنین پشتوانه‌ای از حکومتیان، انتشار طنزنامه‌ی هفتگی “گل‌آقا” را آغاز کرد٫ سال ۶۹ سالی است که جنگ در پی نوشیدن “جام زهر” از سوی خمینی، پایان یافته است، رژیم زندانیان سیاسی را قتل‌عام کرده، بر مجاهدین که سودای تسلط بر ایران را داشتند، غلبه نموده بود٫ سال ۶۹ سال اشک‌هایی بود که هنوز خشک نشده بودند؛ سال سکوت، سال هراس٫ سال ۶۹ سالی بود که رژیم احساس می‌کرد در داخل کشور دیگر مخالفی ندارد٫ سال ۶۹ سالی بود که رژیم نابودی مخالفان در خارج از کشور را در مقیاسی گسترده‌تر سازماندهی کرد.
انتشار “گل‌آقا” البته امکانی بود برای عده‌ای از طنزنویسانی که کشور را ترک نگفته بودند و خانه‌نشین شده بودند و حال با دعوت صابری دگربار به کار بازمی‌گشتند تا پایین‌تر از “خط قرمز” کار خویش را ادامه دهند٫ گل‌آقا هم‌چنین فضایی فراهم آورد تا استعدادهای جوان در آن هنر خویش را به کار گیرند٫ در این شکی نیست که وجود صابری، یار نزدیک خاتمی و دوست صمیمی وزیر ارشاد در گل‌آقا، ادامه انتشار آن و هم‌چنین حساسیت رژیم را نسبت به آن کمتر می‌کرد٫ صابری که دوست رهبر بود و زمانی همکار وزارت ارشاد، طبیعی‌ست خود سانسورهای لازم را اعمال کند و در امر “انطباق” کوشا باشد٫ از آن گذشته گردانندگان گل‌آقا در دبیرخانه مجله در کلیت خویش حزب‌الهی‌هایی بودند باسابقه و مورد اعتماد رژیم٫ 
اندک‌اندک فضای سیاسی کشور دگرگون می‌شد٫ دانشجویان به سیاست حاکم معترض بودند، نویسندگان و هنرمندان مستقل و آزاد خفقان را برنمی‌تافتند، در گردونه قدرت اختلاف افتاده، به دو جناح”خودی” و غیرخودی” تقسیم شده بودند٫مسئولین نشریات نوپا، اگرچه در کلیت خویش از حکومتیان بودند، سهم بیشتری طلب می‌کردند، صدای اعتراض مردم نیز از گوشه و کنار شنیده می‌شد٫ در چنین شرایطی طنز دگربار بر زبان مردم کوچه و بازار‌ جان گرفت٫ سیاست خشک و نظامی رژیم دیگر اقتدار پیشینِ خویش را از دست داده بود و یا حداقل این‌که در آن رخنه ایجاد شده بود.
صابری در چنین موقعیتی انتشار گل‌آقا را آغاز کرد تا در نبود نشریه‌ای دیگر در طنز، در واقع طنزهایی را انتشار دهد که از نظر محتوا به مراتب ضعیف‌تر از طنزهایی بودند که بر زبان‌ها جاری بود٫ گل‌آقا در برابر طنزهای برانداز مردم، طنز بی‌خطر منتشر می‌کرد٫ او خود را طنزنویسی می‌دانست که به‌سان جبهه‌رفتگان “تخریب‌چی‌” بود، با این تفاوت که “در این تخریب هم قصد حمایت و تأیید خوبی‌ها را دارم”. [۱۶]   طبیعی‌ست در دنیای دوسونگر یک مذهبی‌ی همدست با حاکمان بر ایران، “خوبی‌‌ها” چیزی جز اراده و نظر آنان نمی‌تواند باشد.
گل‌آقا دوازده سال منتشر شد٫ به موسسه‌ای بدل شد که هفته‌نامه و ماهنامه و سالنامه منتشر کرد، “روزی که هفته نامه گل‌آقا راه افتاد، کیومرث صابری در یک زیرزمین کوچک اجاره‌ای در کوچه‌ای از خیابان آفریقا کار می‌کرد٫ ٫٫ دوازده سال بعد صابری در دفتر شیک و پر از گل و گیاهش که یادگارهای خوانندگان بر در و دیوار مجله دیده می‌شد”، آخرین شماره آن را منتشر کرد٫ گل‌آقا توقیف نشد، صابری خود آن را تعطیل کرد٫ مصلحت این بود٫ ابراهیم نبوی که دبیر اجرایی مجله بود، از او نقل می‌کند: “دیگه نمی‌شه، از من انتظاراتی دارند که من نمی‌خوام انجام بدم”.[۱۷] 
گل‌آقا را نشریه‌ای اصلاح‌طلب محسوب می‌دارند، ولی این نشریه با تأیید آیت‌الله خامنه‌ای منتشر می‌شد٫ خامنه‌ای از “طنزهای شیرین و پُرمغز” گل‌آقا تعریف می‌کند و در پاسخ به نامه صابری که شماره‌ای از سالنامه گل‌آقا  را برای او فرستاده بود، می‌نویسد‌: “٫٫٫با ملاحظه‌ی اجمالی شماره‌های “گل‌آقا”، امید هرچه بهتر شدن و کامل‌تر شدن آن را دارم٫٫٫طنز صادق و دلسوزانه باید همه‌ی نقاط معیوب، بخصوص آن‌ها را که کمتر به چشم می‌آیند و آن‌ها که بیشتر به علم و اطلاع همگان از آن نیاز هست، هنرمندانه ببیند و بنمایاند٫ امروز جامعه و نظام انقلابی ما با دشمنانی روبه‌روست که همه‌ی ابزارهای محسوس و نامحسوس را برای ضربه زدن و جریحه‌دار کردن مردم و نظام و انقلاب به کار می‌برند٫ برای آگاه کردن ذهن مردم از خدعه‌ی دشمن، چه وسیله‌یی از طنز هنرمندانه و شیرین و زیرکانه، بهتر و کاری‌تر”. [۱٨]
صابری به خوبی می‌داند که رهبر چه می‌گوید و چه می‌خواهد٫ “هنگامی که طنزنویس روزنامه جامعه زندانی بود، در مقاله‌ای نوشت: “معیار ما در طنز اشاره انگشتِ رهبری است”، همان رهبری که پیش از توقیف روزنامه “توس” به خشم گفته بود “به اشاره یک انگشت می‌تواند فتنه روزنامه‌ها را متوقف کند”. [۱۹] همان رهبری که البته گل‌آقا را در کنترل خود داشت، آن را هم می‌ستود و هم به وقت لازم هشدار می‌داد، مثل آن زمانی که صابری به جناح دیگر تمایل نشان داده بود و یا “در سال دوم نامه‌ای از دفتر رهبری آمد که: شماره ویژه نوروز را خواندند، اثری از اسلام و انقلاب در آن نبود٫ چه اتفاقی افتاده است؟ این نوشته معنی‌دار بود”. [۲۰] 
صابری البته متوجه هشدار آقا می‌شود، خط‌ قرمز را آن‌سان به اجرا درمی‌آورد که رهبر خواسته است، چه باک که تیراژ آن به یک‌باره از ۱۶۰ هزار نسخه به ۶۰ هزار نسخه کاهش یابد٫ و این خود نشان از این داشت که طنز در خیابان‌ها بر زبان مردم بسیار گزنده‌تر و نیشدارتر شنیده می‌شود. 
در مقابله با همین طنز است که رژیم به فکر می‌افتد طنزنویسان را مهار کند٫ در این راستا در سال ۱٣۷۹، در ساختمان بزرگ حوزه هنری “در حلقه رندان” را بنیان می‌گذارد٫ مسئولیت این انجمن محمدعلی زم، آخوندی از حوزه هنری است٫ چند طنزنویس از هیأت تحریریه نشریه گل‌آقا و هم‌چنین نویسندگانی دیگر از ستون‌های طنز دیگر روزنامه‌ها گردانندگان جلسات ماهانه این انجمن هستند که در هر جلسه آن تا پانصد نفر طنزنویس، از جمله مسئولین گل‌آقا شرکت دارند.
در این جلسات “هیچ خط قرمز اخلاقی وجود نداشت، اگرچه آن‌ها می‌دانستند برای عبور از خط قرمز اخلاقی لازم است که به خطوط قرمز سیاسی نزدیک نشوند”٫ آن‌چه از طنز در جلسات “در حوزه رندان” خوانده می‌شد، مجاز نبود در نشریات منعکس گردد٫ “هیچ وسیله‌ای برای استناد به این اشعار٫٫٫وجود نداشت٫٫٫[فقط] ضبط‌صوتی صداها را ضبط می‌کرد”. [۲۱]   این انجمن در ادامه کار موفق نبود٫ پس از چند ماه تعطیل شد٫ شاید هم مصلحت این بود.
“در حلقه رندان” چند ماه بعد، در سال ۱٣٨۰ به شکل دیگری آغاز به کار کرد؛ با مسئولیت ابوالفضل زرویی، مدیر دفتر طنز حوزه هنری، معاون سردبیر گل‌آقا و عضو هیأت تحریریه آن٫ با هدف “ایجاد فضایی فرهنگی برای ارایه آثار طنزآمیز، کشف و پرورش استعدادهای جوان در زمینه طنز، حمایت و هدایت طنزپردازان جوان در جهت ارتقای سطح دانش تخصصی طنز، از اهداف دفتر طنز در راه‌اندازی شب‌های شعر طنز “در حلقه رندان” است”. [۲۲] “در حلقه رندان” به اندک زمانی در شهرهای مختلف نیز راه انداخته شد.
دفتر طنز حوزه هنری در واقع ادامه‌دهنده راه گل‌آقا است، اگرچه نتوانست محبوبیت آن را کسب کند.
در این شکی نیست که کیومرث صابری طنزنویسی خلاق بود، و عده‌ای از خلاق‌ترین طنزپردازان کشور را نیز در “موسسه گل‌آقا” دور هم آورده بود٫ در این نیز شکی نیست که گل‌آقا، در نبود نشریه‌ای دیگر و با حمایت همه‌جانبه دولت، نشریه‌ی طنز موفقی بود٫ در آن طنزهایی ناب نیز یافت می‌شد ولی با این‌همه هیچ طنزی در آن پیدا نمی‌شود که از سقف مجازِ جمهوری اسلامی فراتر برود و از “خط قرمز” آن بگذرد٫ گل‌آقا یک نشریه دولتی بود؛ با اجازه آنان منتشر شد و به صلاحدید هم‌آنان از ادامه فعالیت بازماند٫
 
ابراهیم نبوی و طنز فقاهتی

یکی از شناخته‌ترین چهره‌های طنز دوران به اصطلاح “اصلاحات” و دوم خرداد ابراهیم نبوی است٫ در بیوگرافی او گذشته از “مدیر دفتر سیاسی وزارت کشور در فاصله سال‌های ۱٣۶۴-۱٣۶۱”، ده‌ها شغل دولتی از کار در دانشگاه تا رادیو و تلویزیون دیده می‌شود٫ با توجه به پیشینه‌ی نبوی می‌توان او را حداقل تا مقطع خروج از ایران، یکی از کارگزارن فرهنگی جمهوری اسلامی محسوب داشت٫ از نبوی در این سال‌ها بیش از شصت کتاب نیز در عرصه‌های مختلف، از سینما تا ادبیات منتشر شده است٫ [۲٣] #_ftn23   ابراهیم نبوی در رابطه با نوشتن طنز، به اتهام “اقدام علیه امنیت کشور”، در سال ۱٣۷۷ دو بار بازداشت شده و به مدت چهار ماه زندانی بوده‌اند٫ در سال ۱٣٨۲ از ایران خارج شده و در کشور بلژیک اقامت دارد٫ او از “اصلاح‌طلبان” است٫ نبوی خود را پناهنده نمی‌داند.
با انتشار “گل‌آقا” ابراهیم نبوی، دبیر اجرایی آن بود٫ نام او اما با کار در نشریات “اصلاح‌طلبان” بر سر زبان‌ها افتاد. 
ابراهیم نبوی به همراه جمع بزرگی از “اصلاح‌طلبان” که با به قدرت رسیدن احمدی‌نژاد، کشور را ترک گفتند، در سال ۱٣٨۲ از ایران خارج شد٫ شهرت او در داخل کشور باعث شد تا در خارج از کشور نیز از او استقبال شود٫ با رادیوها و رسانه‌هایی چند همکاری آغاز نمود٫ از آن‌جا که منتقد جدی رژیم نبود، و از سویی دیگر مخالفان رژیم را به آشتی با حکومت و “فراموش کردن آن‌ سال‌ها” یعنی سال‌های کشتار دگراندیشان و در این میان کشتار ۶۷ در زندان‌ها، فرامی‌خواند. [۲۴] از سوی تبعیدیان مورد استقبال واقع نشد٫ طنز او نیز در واقع در ایران، با توجه به آن “خط قرمز” و “انطباق” و “سقف لازم”، طنز بود و برایش شهرت به همراه داشت٫ آن طنز نمی‌توانست در خارج از کشور نیز با آن معیار از نوشتن، مقبول واقع گردد٫ طرفداری او از نظام جمهوری اسلامی و برخی از سران رژیم او را در میان پناهندگان منزوی‌تر کرد. 
نبوی خود را بزرگ‌ترین طنزنویس آسیا می‌داند. 
می گوید؛ طنز ایران “همراه با اصلاحات روزهای شکوه و اقتدارش را از دست داده است”. [۲۵] به بیانی دیگر با افول شکوه نبوی در مهاجرت، طنز ایران نیز از اعتبار و پویش تهی می‌شود.
برای دیده شدن و یا به قول صابری و نبوی، “ماندن” در سپهر ادبیات ایرانِ جمهوری اسلامی و “صنعت فرهنگ‌سازی” آن، تنها خیال ناب و خلاقیت کافی نیست، باید هنرمندانه خطر کرد، زیبایی‌شناسی حذف را در اتاق‌های هزارتوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی فراگرفت، مقوله هنر و ادبیات را به آن سویی کشاند که سودِ جریان نشسته بر قدرت بر آن استوار است٫ باید هنر ریا و تزویر و دروغ به کار گرفت تا هم حذف نمود و هم گردن زد و هم مظلوم‌نمایی کرد٫ این است سیاست جمهوری اسلامی در عرصه هنر و ادبیات.

*این مطلب متن سخنرانی من است در جلسه “کارگاه ایرانیان” در هانوفر به تاریخ پنجم ماه آپریل ۲۰۱۹٫ به این موضوع در کتاب خود با عنوان “طنز در ادبیات داستانی ایران در تبعید” بیشتر پرداخته‌ام.
 

[۱] – ثقه‌الاسلام محمد کلینی، اصول کافی، ترجمه سیدجواد مصطفوی، انتشارات علمیه اسلامیه، بازار شیراز، جلد چهارم، ص ۴٨٨

[۲] – محمد محمدی ری‌شهری، میزان‌الحکمه، جلد هفتم، باب ضحک٫ این اثر در سایت‌های اینترنتی قابل دسترس است٫

[٣] – قرآن، سوره توبه، آیه‌های ۵۷ تا ۶۰

[۴] – اصول کافی، جلد چهارم، باب شوخی و خنده، ص ۴٨۷

[۵] – امان جعفر صادق، به نقل از اصول کافی، جلد چهارم، ص ۴٨۶

[۶] – اصول کافی، جلد چهارم، ص ۴٨۷

[۷] – اصول کافی، جلد چهارم، ص ۴٨۷

[٨] – کتاب قانون مجازات اسلامی، بخش تعزیرات و مجازات‌های بازدارنده، فصل دوم

[۹] – برای اطلاع بیشتر در این مورد و هم‌چنین موقعیت اجتماعی لطیفه رجوع شود به؛ سیما راستین، لطیفه‌گویی سیاسی – اجتماعی، نگاه نو، شماره ۷٣، اردیبهشت ۱٣٨۶

[۱۰]- این واژه را از هادی خرسندی وام گرفته‌ام٫ در این کتاب قصد نداشتم به این موضوع بپردازم٫ به دو علت این فصل نوشته شده است٫ نخست این‌که شناخت ما از نظام جمهوری اسلامی و اسلامی‌نویسان و هنرمندان پیرامون حکومت هنوز مخدوش است٫ دوم این‌که ابراهیم نبوی در خارج از کشور چند مجموعه طنز منتشر کرده است، اگرچه او خود را تبعیدی نمی‌داند و مدافع آن نظام است، اما با تریبونی که در اختیار او گذاشته می‌شود، کوشیده و می‌کوشد تا با “پرونده‌سازی” برای دیگر طنزنویسان، آن تاریخی از ادبیات را بنویسد که خود، به هر علتی، می‌خواهد و یا از او خواسته شده است٫ این نوع از نوشتن بر فرهنگِ “حذف” استوار است، چیزی که فرهنگِ جاری بر جمهوری اسلامی در طول تاریخ موجودیت آن بوده است٫

[۱۱] – برای اطلاع بیشتر رجوع شود به؛ اسد سیف، اسلامی‌نویسی، بررسی دو دهه ادبیات حکومتی در ایران، نشر باران، سوئد ۱۹۹۹

[۱۲] – ابراهیم نبوی، بی‌بی‌سی، مقاله “کیومرث صابری به روایت ابراهیم نبوی٫ لازم به ذکر است که نبوی بعدها، زمانی که نشریه “گل‌آقا” منتشر می‌شد، از مسئولین آن نشریه بود٫

[۱٣] – ابراهیم نبوی، پیشین

[۱۴] – کیومرث صابری که زمانی معاون وزیر آموزش و پرورش بود، در سال‌های بعد همیشه مسئولیتی سیاسی داشته است٫ از جمله این مسئولیت‌ها می‌توان از مشاغل زیر نام برد:
مشاور وزیر مسکن و شهرسازی، مدیرکل دفتر آموزش بازرگانی و حرفه‌ای وزارت آموزش و پرورش، تدریس در دانشکده روابط بین‌المللی، تدریس در مرکز اسلامی آموزش فیلمسازی، مشاور معاونت امور بین‌الملل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، عضو منتخب شورای عالی انقلاب فرهنگی، عضو هیأت ایرانی در کنفرانس سران کشورهای غیرمتعهد، و بسیاری مشاغل دیگر٫ برای اطلاع بیشتر از شغل‌های وی می‌توان به همشهری آنلاین ۱۲ مرداد ۱٣٨۶ رجوع کرد٫

[۱۵] – همشهری آنلاین، ۱۲ مرداد ۱٣٨۶

[۱۶] – کیومرث صابری، به نقل از سیروس علی‌نژاد، بی‌بی‌سی، مقاله کیومرث صابری، هم محبوب ملت و هم دوستدار دولت 

[۱۷] – ابراهیم نبوی، سایت بی‌بی‌سی، حندیدن پشت چراغ قرمز، ۲۶ مه ۲۰۰۴

[۱٨] – آیت‌الله خامنه‌ای ۲۷ تیر ۱٣۷۰، به نقل از مشرق یازده اردیبهشت ۱٣۹٣، پاسخ رهبر انقلاب به نامه مدیر گل‌آقا

[۱۹] – ابراهیم نبوی، سایت بی‌بی‌سی، خندیدن پشت چراغ قرمز، پیشین

[۲۰] – ابراهیم نبوی، سایت بی‌بی‌سی، کیومرث صابری (گل‌آقا” به روایت ابراهیم نبوی٫

[۲۱] – ابراهیم نبوی، سایت بی‌بی‌سی، خندیدن پشت چراغ قرمز

[۲۲] – به نقل از سایت دفتر طنز حوزه هنری، آذر ۱٣۹۵٫
  www٫daftaretanz٫com 

[۲٣] – با نگاه به سال انتشار این آثار دیده می‌شود که او در سال‌هایی از جمله ۷۹ که سال بازداشت و محاکمه او در ایران است، بیش از ده کتاب در یک سال انتشار داده است٫

[۲۴] – ابراهیم نبوی در مصاحبه با تلویزیون آمریکا،    www.youtube.com 

[۲۵] – ابراهیم نبوی، پیشین




حکم زندان و شلاق امیرسالار داودی بی‌عدالتی شنیع است!

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
سه‌شنبه  ۱۴ خرداد ۱٣۹٨ –  ۴ ژوئن ۲۰۱۹

سازمان عفو بین‌الملل با اشاره به صدور حکم «۳۰ سال حبس و ۱۱۱ ضربه شلاق» برای امیرسالار داودی، وکیل دادگستری در ایران، این حکم را «بی‌عدالتی شنیع» خواند.

طناز کلاهچیان، همسر امیرسالار داودی، روز شنبه خبر داده بود که دادگاه انقلاب همسرش را برای چند اتهام، مجموعا به ۳۰ سال حبس محکوم کرده که ۱۵ سال از آن قابل اجراست.
فیلیپ لوتر، مدیر بخش خاورمیانه عفو بین‌الملل، در بیانیه‌ای که روز دوشنبه منتشر شد گفته است امیرسالار داودی تازه‌ترین قربانی سرکوب بی‌رحمانه‌ای است که مقام‌های ایران در دو سال گذشته علیه وکلای حقوق بشری به کار بسته‌اند».
وکیل مدافع امیرسالار داودی گفته است بود که موکلش به چهار اتهام «همکاری با دولت‌های متخاصم از طریق مصاحبه»، «تبلیغ علیه نظام»، «توهین به مقامات» و «تشکیل گروه برای براندازی نظام» متهم شده و «مستندات تمام این اتهامات نیز از نوشته‌های او در یک کانال تلگرامی به نام بدون روتوش استخراج شده است».
عفو بین‌الملل با اشاره به این موضوع نوشته است: «راه‌اندازی یک کانال تلگرامی برای افشای موارد نقض حقوق بشر جنایت نیست».
طناز کلاهچیان، همسر امیرسالار داودی، روز دوشنبه خبر داد که آقای داودی به بند عمومی منتقل شده است.




چشم انداز رشد جنبش طبقه کارگر در گرو رشد تشکل های کارگری

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
سه‌شنبه  ۱۴ خرداد ۱٣۹٨ –  ۴ ژوئن ۲۰۱۹
کاظم فرج الهی 

تمامی حقایق و نشانه های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی موجود در عرصه داخلی و جهانی گواه بر این هستند که وضعیت موجود ما آبستن حوادث بسیار مهم و در آستانه تغییر و تحولات سیاسی اساسی است. این که سوگیری طبقاتیِ این تغییرات و سود و زیانِ مردمان این سرزمین از آن چگونه خواهد بود و سهم طبقات و لایه های پایینی جامعه به ویژه طبقه کارگر از نتایج حاصل شده چه باشد اضافه بر شرایط و توازن قوای نیروهای موجود در منطقه بطور کامل کامل به توازن قوا، سازمان یافتگی- یا نیافتگی- و آرایش طبقات اصلی جامعه نیز بستگی دارد. جنبش وسیع اجتماعی و تمامی مولفه های آن شامل کارگری، زنان، جوانان، دانشجویی و… بسیار فعال و پیش رونده و در عین حال درگیر موانع مختلف ساختاری و غیرساختاری هستند. بازبینی و داشتن نگاه آسیب شناسانه و انتقادی به راه های پیموده شده و شیوه های سازمانیابی و مبارزه ی این مولفه ها از جمله ضروریات این مرحله از جنبش است.

هر گونه نقش آفرینی و اثرگذاری طبقه کارگر و جنبش این طبقه در مسیر حرکت و بهبود وضع جامعه و هر تغییر و تحول درون جنبش طبقه کارگر و حدس و گمان در باره ی آینده و رشد آن بستگی زیادی به سازمان یافتگی و تشکل های این طبقه و دیدگاه پیشروان آن دارد. در وضعیت کنونی، هر روز شمار زیادی حرکات و تجمعات اعتراضی کارگران، گاه بیشتر از روزهای گذشته، در مناطق و واحدهای مختلف کارگری شاهد هستیم، ابزارهای مدرن گسترش اطلاعات و آگاهی رسانی نیز به فراوانی در اختیارند، با این همه و متاسفانه نشانه های خوبی از میزان رشد آگاهی طبقاتی و سازمان یافتگی دراین جنبش دیده نمی شود. نمی توان تمامی دلایل پایین بودن سطح آگاهی طبقاتی و سازمان نیافتگی را به وجود موانع قانونی در مسیر ایجاد تشکل ها و فشار نهادهای مختلف نسبت داد؛ چرا که در نظام سرمایه داری همواره، هرچند با شدت و ضعف های متفاوت، انواع موانع و فشارها وجود داشته و دارد. متاسفانه بخش مهمی از این مشکل نبود عناصر آگاه و ارتباطات لازم در میان و کنار طبقه در محیط های کار و زندگی است. باز هم متاسفانه در بسیاری موارد نبود یا کمبود آگاهیِ نیروهای فعال نسبت به کم و کیف تشکل های مختلف و مستقل کارگری و انواع آن ها؛ چکونگی برپایی، کارکرد و وظایف آن ها و سرانجام رابطه و نسبت های این تشکل ها با یکدیگر بخش های مهم دیگری از مشکلات موجود در این مسیر است.

تشکل ظرف یا بستری است برای هر نوع گرد‌همایی و همکاریِّ سازمان‌یافته، هدف‌مند و ادامه ‌دار. تشکل‌ها می‌توانند سیاسی یا غیرسیاسی شامل فرهنگی، هنری، اجتماعی، اقتصادی و یا صنفی باشند و هریک اهداف سیاسی یا فرهنگی و هنری و … خاصی را دنبال کنند. نام و شناسنامه‌ی این نهادها معمولا می‌تواند گرایش کلی و نوع تشکل را توضیح بدهد. میان انواع تشکل‌ها، به لحاظ عملکرد اجتماعی و هدف ها و به دلیل نزدیکی و آمیختگی‌ های فرهنگی و اجتماعی، ممکن است دیوار نفوذ‌ناپذیر و یا مرز کاملاً روشنی جود نداشته باشد. 

تفاوت تشکل‌های سیاسی و غیرسیاسی

آن‌چه بیش از همه تفاوت تشکل‌های سیاسی را از نوع غیرسیاسی توضیح می‌دهد این نکته است که تشکل‌های سیاسی هم در اسا‌سنامه و هم در پراتیک خود از یک ایدئولوژی خاص پیروی و اهداف سیاسی معینی را پیگیری می کنند. این تشکل ها یا به‌طور مستقیم و به روش های مختلف در پی کسب قدرت (سیاسی) هستند یا در راستای دست‌یابی به قدرت برنامه‌ریزی و تلاش می کنند. کسب قدرت نیز همواره در راستای تأمین منافع طبقاتی یک لایه یا طبقه‌ی اجتماعیِ معین است. این طبقه فرهنگ و آداب خاص خود را دارد؛ آن را تبلیغ می‌کند و فرهنگ و آداب خاصی را مخالف یا علیه منافع خود شمرده و آن ها را محدود و سرکوب می کند. ضرورت وجودی شمار زیادی از تشکل‌های غیرسیاسی، که در راستای دست‌یابی به هدف‌های اجتماعی و فرهنگی و یا اقتصادی تعریف شده ای کوشش می‌کنند، نیز از همین جا ناشی می شود. تشکل‌های غیرسیاسی هم در اساسنامه ها و هم در تدوین برنامه ها و عملکرد اجتماعیِ خود به‌طور مستقیم به سیاست نمی‌پردازند. اما در واقع ناگذیر هستند معیارها و شرایط لازم برای پذیرش عضو و همچنین راه‌کارها و راهبرد‌های خود را با در نظر داشتن و متاثر از شرایط سیاسی حاکم تعیین کنند. کاربرد این گونه روش‌ها تأیید‌ این واقعیت است که این تشکل ها، با وجود داشتن پسوند های «صنفی»، «فرهنگی» و… در نام و اسا‌سنامه ی خود، نه تنها هرگز از سیاست دور نیستند که در راستای دستیابی به اهداف خود، گاه به قانون یا قوانین خاصی استناد می کنند و گاه قانون و مقرراتی را مانع تشخیص داده و برای تغییر و اصلاح یا لغو آن و برقراری قانونی تازه در راستای منافع خود، تلاش و مبارزه می کنند و این یعنی ورود غیرمستقیم به عرصه ی سیاست. گاه به همین منظور در ائتلاف‌های سیاسی، نوشته یا نانوشته، وارد می‌شوند. حتا ممکن است در کارزارهای انتخاباتی، به نفع یک جریان یا بلوک سیاسی که در برنامه‌های‌ خود اهداف این تشکل‌ها را مورد توجه قرار داده ‌یا با آن همسو هستند، وارد عمل شده و از اعضای خود بخواهند به اشخاص یا احزاب خاصی رأی بدهند. به این ترتیب تمامی تشکل های غیرسیاسی در عمل به دو دلیل، و بر حسب شرایط سیاسی و اجتماعی هر جامعه با درجات مختلف، با سیاست رابطه و امیختگی دارند: ۱- یا با فرهنگ و اهداف اجتماعی طبقاتی گروه حاکم همخوان هستند و از حمایت مستقیم یا ضمنی آن ها برخوردار می شوند (دریافت بودجه و امکانات با عناوین گوناگون) و یا همخوان نیستند که در این صورت مورد بی مهری حکومت و یا زیر فشار آن واقع می شوند. ۲- برای رسیدن به اهدافِ غیر‌سیاسی خود به هر حال مجبورند بر مبنای سیاستی معین عضوگیری و سازماندهی کنند و با رعایت ملاحظات سیاسی معینی با دستگاه های حکومتی و قوانین آنها تعامل، مثبت یا منفی، داشته باشند. روشن است که تشکل‌های ادبی و هنری نیز از این قاعده برکنار نیستند. 

شورا

شورا گونه ای دیگر از انواع تشکل هاست. شوراها در اساس کارکرد مدیریتی دارند و شیوه ی گروهی و مشورتیِ خاصی، برای اداره ی پاره ای یا تمامی امور یک بنگاه، نهاد یا سازمان و حتا دولت را ارایه میدهند. نوعِ کارگری یا مردمی شوراها در مرحله ای خاص از تحول و رشد و تعالی جامعه شکل می گیرند و در واقع ابزار مشارکت و دخالت فعال کارگران و انبوه جمعیت در مدیریت بنگاه ها، نهادها و سطوح عالی تر جامعه هستند. در این نوشته توجه و تمرکز ما بر تشکل های غیرسیاسی و بطور ویژه بر تشکل های صنفی کارگری و نسبت و رابطه ی آنها با حزاب و تشکل های سیاسی و ایدئولوژیک است.

تشکل‌های صنفی: صرفا اقتصادی و دور از سیاست یا سیاسی و ایدئولوژیک؟

سندیکاها و اتحادیه ها و انجمن های صنفی در اساس، و با کمی آسانگیری در دسته بندی، تشکل هایی اقتصادی هستند که در چارچوب ساختار موجود تامین منافع اعضای صنف خود را پیگیری می کنند. عملکرد تشکل های صنفیِ کارگری در شرایط سیاسی- اجتماعیِ امروز کمی پیچیده تر از انواع دیگر است. عده‌ای بر این باورند که سندیکاها و اتحادیه ها تشکل‌هایی صرفا اقتصادی اند و ابزاری هستند که فقط تامین مطالبات و منافع اقتصادی کارگران، مثل مزد، بیمه، بهبود شرایط کار و… را پیگیری می کنند؛ از سیاست و امور سیاسی دور بوده و در کشاکش تلاش و مبارزات شان معمولاً بر اقتصادی و غیرسیاسی بودن کار خود اصرار دارند. گروهی دیگر نیز در عمل و متاثر از رادیکالیسم ادعایی وظایف، موضع گیری و کارکرد یک سازمان‌ یا حزب سیاسی کارگری را برای این گونه تشکل ها قایل هستند یا از آن ها انتظار دارند. این دو نگرش، دوسوی یک انحراف یا افراط است. در عرصه ی پویش های اجتماعی یک پرسش مهم وجود دارد: آیا پویش و کوشش کارگران باید فقط درون بنگاه و کارخانه خود و در سطح مطالبات مزدی وحقوقی (صنفی) باشد؟ یا در عرصه سیاست های روز اجتماعی و جامعه هم می توانند وارد شوند؟ اگر آری ظرف و تشکل ویژه ی هر یک از این دو عرصه از فعالیت کدام است و چه ویژگی هایی باید داشته باشد؟ تفاوت و نسبت بین این دو نوع تشکل چیست وچه رابطه ای می توانند یا باید با یکدیگر داشته باشند؟ آیا، متناسب با شرایط اقتصادی اجتماعی و فرهنگی روز جامعه، بازنگری و بازتعریف در نام‌‌ها و اهدافِ تشکل های صنفی و سیاسی کارگران مورد نیاز نیست؟

   شاید نگاهی موشکافانه به تعریف واژه ی “صنف” راهگشا باشد: “صنف” در لغت به معنی دسته، گون و قسمی از اقسام است. در علوم اجتماعی (درمورد گروه های انسانی) به دسته یا گروهی از مردمان (جمعیت) گفته می شود که، به دلیل شغل یا موقعیت اجتماعی، دارای منافع و مطالباتی مشترک هستند. بر این اساس در واقع تشکل‌های کارگری در کلیت خود دو گونه اند:

    دسته‌ی اول تشکل های صنفی. سندیکاها، اتحادیه ها و انجمن های صنفی که در زمره‌ی تشکل‌های اقتصادی‌-اجتماعی قرار می‌گیرند. این تشکل ها: ایدئولوژیک نیستند و در اساسنامه های خود غیر از ایدئولوژی‌ها و سیاست‌هایی که آشکارا با منافع کارگران در تضاد هستند هیچ نوع ایدئولوژی و سیاستی را تأیید یا رد نمی‌کنند و برای پذیرش عضو باورمندی به سیاست و ایدئولوژی خاصی را شرط قرار نمی‌دهند، خواسته‌های بی‌واسطه‌ی کارگران را مطرح کرده و در چارچوب ساختار موجود برای بهبود وضعیت اقتصادی اجتماعی طبقه‌ی کارگر در همه ی عرصه ها فعالیت و مبارزه می‌کنند. شاید بتوان این گروه از تشکل‌ها را «تشکل‌های توده‌ای طبقه‌ی کارگر» هم نامید. پسوند صنفی نه اشاره به خواسته‌های اقتصادی بلکه بر جای‌گاه اجتماعی افراد و قرار گرفتن آن‌ها در گروه‌های معین اجتماعی به لحاظ اشتغال و داشتن منافع یکسان دلالت دارد. در واقعیت امر وقتی صفت صنفی به یک تشکل اطلاق می‌شود لزوماً به معنای محدود ماندن مبارزات و مطالبات آن تشکل در حد خواسته‌های اقتصادی و بی‌واسطه نیست. هر چند در موارد زیادی، بسیاری از تشکل‌های صنفی در همین حد باقی مانده و درجا زده‌اند؛ ماندگاری در این سطح و این مرحله می‌تواند ناشی دیدگاه اعضا و یا رهبران این تشکل‌ها (رفرمیسم) و یا شرایط ویژه‌ی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی حاکم بر جامعه باشد. در معنای واقعی کلمه، تشکل‌های صنفی به تشکل‌هایی گفته می‌شود که اعضای آن‌ها به یک نوع کار و حرفه‌ی معین اشتغال دارند و منافع و مطالبات آن‌ها به واسطه‌ی نوع شغل، قرار گرفتن در جایگاه اجتماعی خاص و یا نوع تأمین هزینه‌ی زندگی‌شان تا حدود زیادی یکسان است. عامل یا چسبی که اعضای این تشکل‌ها را به هم نزدیک و متحد می‌کند نه عقاید سیاسی و ایدئولوژیک که فقط منافع صنفی‌شان است. کم نیستند منافع صنفی‌ای که نه‌تنها صرفاً اقتصادی نبوده که برعکس کاملاً سیاسی هستند و باز هم کم نیستند مطالبات صنفی یک لایه و یا طبقه‌ی اجتماعی که دست‌یابی به همه یا بخش بزرگی از آن‌ها فقط با تغییر ساختاری حکومت و یا تغییر ساختار اقتصادی-اجتماعی جامعه امکان‌پذیر است؛ نمونه‌ی این ادعا مطالبه‌ی آزادی بیان و لغو سانسور است که یکی از خواسته‌های اساسی و صنفی نویسندگان، هنرمندان و اهالی مطبوعات و رسانه‌ها است. آیا در حکومت‌های خودکامه این مطالبه جز با تغییر ساختار حکومت به شکلی واقعی امکان‌پذیر است؟ و یا کدام‌یک و کدام نوع از دولت‌های سرمایه‌داری تا کنون دموکراسی واقعی و یا آزادی کامل بیان را رعایت کرده است؟ مطالبه‌ی واقعاً صنفی و اساسی همه‌ی کارگران به معنای دقیق کلمه و در مفهوم طبقاتی آن در نهایت چیزی نیست جز رهایی کامل نیروی کار از قید سرمایه و مناسبات و روابط کالایی و برقراری حاکمیت سیاسی طبقه‌ی کارگر به مثابه‌ی اکثریت فعال جامعه و یا دست‌کم در دوره‌هایی داشتن دست بالا در ترکیب قدرت به عنوان اکثریت جامعه. درخواست این مطالبه در واقع به معنای پیدایش انگیزه و آگاهی لازم در کارگران برای تغییر ساختار اقتصادی-اجتماعی جامعه است.

   دسته‌ی دوم تشکل‌های سیاسی ایدئولوژیک یعنی سازمان‌های سیاسی و احزاب کارگری است که بسته به شرایط و توازن قوای سیاسی و طبقاتی هر جامعه و همین طور سطح دانش، آگاهی، انگیزه و اهداف اعضای تشکیل‌دهنده، استراتژی خود را دستیابی به اهداف دراز‌مدت طبقه ‌یعنی رهایی کار از قید سرمایه و رسیدن طبقه‌ی کارگر به قدرت سیاسی قرار می‌دهند. طبیعی است که این تشکل‌ها برای پیشبرد برنامه‌های خود و امر کنش ها(مبارزه)ی طبقاتی، در همه‌ی عرصه‌های موجود و ممکن و بسته به موقعیت‌های زمانی و مکانی، روش‌ها و راهکارهای متفاوتی، که الزاماً همیشه به‌طور مستقیم سیاسی هم می تواند نباشد, بر می‌گزینند.

   رابطه و نسبت بین انواع تشکل

* رابطه و نسبت این دو نوع تشکل با هم چیست؟ این پرسش بسیار مهم، اساسی و اثرگذار در پویایی تشکل های کارگری و در نتیجه بسیار موثر در روند رشد و تکامل طبقه کارگر است و پاسخ نادرست به آن همواره یکی از دلایل ناکامی و شکست های جنبش کارگری بوده است. بسیار ضروریست این “پاسخ”مهم دانسته شود و بر اساس این دانایی در هر زمان شکل های مناسب حرکت گزینش و عملی بشود. این که: آیا یکی بر دیگری مقدم است؟ یا یکی زیر مجموعه دیگریست؟ کاملا از هم مستقل هستند؟ چه فصل مشترکی با هم دارند؟طبقه کارگر با برپایی و فعالیت یکی از دیگری بی نیاز می شود؟ اصولا منظور از تشکل مستقل کارگری چیست و مستقل از چه چیزی؟

استقلال تشکل های صنفی کارگری

مقوله استقلال تشکل های صنفی در جنبش کارگری همیشه مساله ساز و مورد اختلاف بوده است. گفته می شود تشکل های صنفی کارگری باید از کارفرما و سازمانهای کارفرمایی، دولت و عوامل و سازمان های دولتی و بالاخره از احزاب سیاسی کاملا مستقل باشند. در میان دوست داران طبقه کارگر در مورد دو مولفه ی اول اتفاق نظر وجود دارد ولی در باره ی مولفه ی سوم اما و اگر و اختلاف نظر بسیار است؛ برخی نیز پاسخ روشنی به این پرسش نداده و آن را به سکوت و ابهام وامی گذارند. 

تشکل صنفی غیر ایدئولوژیک غیر سیاسی. یک پرسش مهم این است که کارگرانی که مثلاً عضو یک حزب سیاسی هستند، به ایدئولوژی خاصی باور و یا به گرایش سیاسی خاصی وابستگی و علاقه دارند آیا می‌توانند در این‌گونه تشکل‌(اتحایه و سندیکا)ها عضو باشند؟ پاسخ قاعدتا باید این باشد که باور به ایدئولوژی و یا حزبی خاص مانع عضویت در این‌گونه تشکل‌ها نیست به شرطی که افرادِ دارای این وابستگی‌ها تشکل‌های کارگری را پایگاه و سکویی برای تبلیغ ایدئولوژی یا حزب مورد علاقه‌ی خود قرار ندهند و اضافه بر آن در عملکرد خود به عنوان عضو یک تشکل صنفی به ساختار، نظم و دموکراسی درون ‌تشکیلات و از همه مهم ‌تر به انسجام تشکیلاتی و انجام وظایف و خرد جمعی تشکل مورد نظر توجه و دقت کافی داشته باشند. هدف و توان این‌گونه تشکل‌ها، بطور معمول و دست کم در شرایط عادی جامعه، تغییر ساختار اقتصادی- اجتماعی جامعه و رهایی کار از قید سرمایه نیست. این تشکل‌ها در صورت دارا بودن توان، نیرو، نفوذ کافی و استقلال که بسیار مهم هم است، و با در نظر گرفتن شرایط و توازن قوا، بدون توجه به ماهیت دولت و حکومت، خواسته‌ها و منافع یا مطالبات بی واسطه ی اعضای خود یعنی مطالبات همه یا بخش‌هایی از طبقه‌ی کارگر را مطرح و برای دست‌یابی به آن ها به هر شکل لازم و ممکن کنشگری(مبارزه) می‌کنند. پس با کمی تفاوت در نام و روش، در هر جامعه و با هر ساختار سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و در هر شرایط می‌توانند و باید وجود داشته باشند. اتحادیه ها و سندیکاها به دلیل این‌که از اساس خواسته‌های اقتصادی-اجتماعی طبقه‌ی کارگر را بیان می‌کنند ماهیت ضد‌سرمایه‌داری دارند. سندیکاها در شرایط عادی جامعه(و نه شرایط انقلابی) مطالباتی را مطرح و پیگیری می‌کنند که دست‌یابی به آن‌ها در ساختار اقتصادی-اجتماعی موجود امکان‌پذیر است؛ مانند افزایش مزد و بهبود شرایط کار، تغییر و اصلاح قوانین مطابق با منافع طبقاتی و در صورت نیاز رفع سانسور و آزادی رسانه ها برای آگاهی رسانی درموارد گفته شده. پس برای عضویت و فعالیت در سندیکا نیازی به باور داشتن یا اصرار بر ایدئولوژی رهایی طبقه‌ی کارگر و لغو کارمزدی نیست. اهداف، راهبرد، راهکارها، سطح و شیوه‌ی مبارزه‌ی این‌گونه تشکل‌ها به‌طور کامل به توازن قوای موجود، شرایط سیاسی اجتماعی حاکم بر جامعه، سطح آگاهی و پتانسیل بیش‌ترین شمار نیروهای تشکیل‌دهنده – به ویژه رهبری- و استقلال این تشکل‌ها بستگی داشته و در دوره‌های مختلف تفاوت دارد. در شرایط سرکوب و خفقان بر خواسته‌های کوچک‌تر و قابل حصول‌تر دست می‌گذارند و در دوره‌های انقلابی و شرایط باز مطالبات اساسی‌تری را بیان و پیگیری می‌کنند.

    مشکلات و تناقض ها

    گفته می شود این تشکل‌ها هیچ نوع ایدئولوژی یا گرایش سیاسی خاصی را تأیید یا رد نمی‌کنند. در هنگام پذیرش عضو باور‌های ایدئولوژیک یا گرایش‌های سیاسی داوطلب را نمی پرسند و ملاک قرار نمی‌دهند و در جریان مبارزات خود در راستای دست‌یابی به حقوق و منافع کارگران به هیچ باور و یا گرایش سیاسی خاصی تکیه یا استناد نمی‌کنند. دقیقاً به دلیل همین شیوه‌ی گزینش ممکن است کارگرانی با گرایشات سیاسی و ایدئولوژی‌های گوناگون به عضویت پذیرفته شوند و مشکلاتی ایجاد بشود. در این جا بررسی یک مثال فرضی که مصداق واقعی ان در عمل بسیار رخ می دهد می تواند روشنگر باشد: در اتحادیه یا سندیکای x که متعلق به کارگران فلان کارخانه یا بهمان منطقه‌ی کارگری است خانم یا آقای (الف)، که عضو فلان حزب هم است و به سیاست‌ها و ایدئولوژی حزب خود نیز پایبند است، به عضویت پذیرفته شده؛ احتمال هست که شماراین گونه افراد زیاد هم باشد. ممکن است این جا با یک تناقض روبرو شویم. این آقا یا خانم (الف) نمی‌تواند هنگام ورود باورها و ایدئولوژی خود را مانند لباس به چوب‌رختی جلوی در آویزان کند و سپس وارد سالن کنفرانس شده مثل یک آدم خنثی حرف بزند و رأی هم بدهد! این امکان ندارد. این فرد بطور حتم سیاست و مواضع حزب یا سازمان سیاسیِ متبوعش را قبول داشته که عضو آن شده است و اگر این حزب یک حزب کارگری باشد بطور حتم در زمینه‌ ی مسایل کارگری حرف‌ها و مواضع روشنی دارد. (الف) در تمام حرف‌ها، موضع‌گیری‌ها و آرای خود به هر حال گرایش و سمت و سو یا مواضع خود (حزب خود) را لحاظ می‌کند. مثلاً در مورد یک مشکل خاص و پیدا کردن راه حل برای آن (اعم از اعتصاب، مذاکره و. . .) بطور حتم در حوزه‌ی حزبی یا سازمانی خود با هم حوزه ای‌ها گفت ‌وگو کرده و به نتیجه ی مشخصی هم رسیده است و بطور طبیعی در این مورد مواضع حزب‌ را بهترین گزینه می‌داند. محل بروز تناقض اینجاست که این خانم یا آقا درون سندیکای x چه باید بکند؟ باید مواضع حزبی‌اش را مطرح کند؟ یا سکوت اختیار و مطابق نظر جمع حرکت کند بدون این‌که در تصمیم گیری نقشی داشته باشد؟ اگر راه دوم را انتخاب کند مسلماً آگاهانه عمل نکرده و به مواضع حزب و ایدئولوژی خود وفادار نبوده است. اگر مواضع حزبی و باورهای سیاسی خود را مطرح کند در آن صورت آیا گفته نخواهد شد تشکل کارگری را به سکویی برای تبلیغ حزب یا ایدئولوژی مورد علاقه‌اش تبدیل کرده است؟ در این‌گونه موارد چگونه باید رفتار کرد؟

واقعیت این است که در این جا تناقضی وجود ندارد. بحث و نکته اصلی چگونگی رفتار و ظرافت در عملکرد است. باورهای ایدئولوژیک و گرایش‌های سیاسی افراد اگر واقعی باشند – می‌گوییم «واقعی» زیرا در حوزه‌ی ایدئولوژی امکان ریاکاری و گفتن حرف‌های متظاهرانه و بی‌اساس بسیار زیاد است – بخشی از وجود و زندگی آن هاست، نمی‌توان آن ها را جدا کرد و کنار گذاشت. این باورها اگر مبتنی بر واقعیات و عقلانی باشند و در کنار باورمندی به رعایت حقوق دیگران، تحمل اندیشه‌های دیگر و احترام به خرد و اراده‌ی جمعی قرار بگیرند دیگر تناقضی در کار نخواهد بود. این دو می‌توانند مکمل یکدیگر هم باشند. در این مثال و فرض خاص، اگر سازمان سیاسی و یا حزب متبوع ( الف) منافع طبقه‌ی کارگر را به‌درستی تشخیص داده باشد، شخص الف در نشست سندیکایی دو گونه برخورد می تواند داشته باشد: می‌تواند صریح و روشن بگوید: «حزب من در این مورد چنین موضعی دارد. . . »؟ پذیرش این ایده بطور حتم در جامعه‌ی امروزی و محافل کارگری ایران شانس چندانی نخواهد داشت؛ بجز چند دوست و همفکر خودش کس دیگری او را تأیید و حمایت نخواهد کرد؟ عده‌ای هم به اعتراض خواهند گفت: «این‌جا دفتر حزب فلان نیست و ما هم اعضای آن نیستیم». احتمالا جلسه به تشنج کشیده شده اولین چیزی که قربانی می‌شود همانا نظر یا موضع فلان حزب یا جریان سیاسی است که ممکن است اتفاقا درست ترین هم باشد! اما اگر (الف) بدون نام بردن از حزب و یا سازمان سیاسی خاص و بدون به‌کار بردن کلیشه‌هایی که وابستگی به جریان سیاسی خاصی را القا کند، تلاش کند نظر خود را که حتماً موضع حزب یا سازمان سیاسی او هم هست مستدل و اقناعی بیان کند و ذهن دیگران را نسبت به واقعیت یا ضرورت مورد نظر روشن کند قاعدتاً دیگران نیز به این نظرکه مبتنی بر واقعیت است رأی خواهند داد. البته نه به این دلیل که نظر (الف) و یا موضع حزب او است. بلکه تنها به این دلیل که منطقی و مطابق منافع آنان است. گاه پیش می‌آید- و مواردی از این‌دست کم هم نیست – که با وجود درست بودن این نظرات یا مواضع، اکثریت حاضران در تصمیم گیری به هر دلیل این مواضع را نامناسب تشخیص داده و به آن رأی نمی‌دهند. اوضاع بغرنج و پیچیده می‌شود. به نظر می‌رسد شکل صحیح رفتار در این حالت آن است که از پافشاری بیش از اندازه بر این موضع پرهیز شود. در این جا تصمیم و خرد‌ جمعی به هر دلیل با “منافع واقعی کارگران” منطبق نیست و یا دست‌کم (الف) فکر می کند که نیست، اما در واقع امر کاری هم نمی‌توان کرد و باید به این تصمیم و یا خرد ‌جمعی گردن نهاد و احترام گذاشت و فقط به اعلام مواضع صحیح خود بسنده کرد. باید اجازه داد، در روند حرکت و مبارزه، خرد ‌جمعی خود به نادرستی مواضع تصویب ‌شده‌ی پیشین و درستی مواضع اعلام‌شده‌ی (الف) پی ببرد. اگر گاهی خرد جمعی نادرست تشخیص داده و توضیحاتِ ممکن هم اصلاح‌اش نمی‌کند، پرداخت هزینه‌ی اجرای این تصمیم نادرست به پرهیز از ایجاد تفرقه و پراکندگی و آموختن در مسیر این تجربه‌ی اشتباه حتماً می‌ارزد.

    نقش عنصر آگاه در بزنگاه ‌ها و دخالت آمرانه. در این موقعیت چند نکته یا پرسش مهم وجود دارد که یافتن پاسخ درست برای آن ها سرنوشت ساز است: یکم- نقش عنصر آگاه در بزنگاه ‌های خطیر. آیا عنصر آگاه در چنین مواقعی نباید “آگاهانه” دخالت (هدایت) کند و سندیکا را از اتخاذ تصمیم نادرست باز بدارد ؟ دوم- (الف) به هر حال عضو یک حزب یا یک سازمان سیاسی است؛ آیا موظف نیست کارگران را از مواضع حزب خود آگاه و برای حزب‌اش تبلیغ یا عضوگیری کند؟ سوم- رابطه و نسبت سندیکا با حزب یا سازمان کارگری و امر دخالت حزب در سندیکای کارگری(هدایت و تصمیم گیری) در اینجا چگونه باید باشد؟ دقیقا همین موقعیت می تواند برای مشاوران سندیکا نیز پدید آید؛ دوستان و آگاهانی که عضو سندیکا نیستند اما به دلیل آگاهی و نفوذشان با انها مشورت می شود واثرگذارند.

نقش عنصر آگاه و اثرگذاری او در تشکل‌های صنفی را نمی‌توان و نباید در کوتاه ‌مدت پیگیری کرد و محک زد. در جریان مبارزه‌ی طبقاتی و در بزنگاه های تصمیم‌گیریِ مهم درون یک تشکل صنفی “بینشِ صحیح و منش دموکراتیک، ویژگی‌های مثبت شخصیتی، رفتار و مواضع درست و منطقی و حضور و پیگیری طولانی مدت‌ در محیط کار و درون آن تشکل است” که به یک فرد نقشی موثر و هدایت گر می‌دهد و نه وابستگی او به یک سازمان یا حزب سیاسی یا پافشاری بیش از حد او بر یک موضوع و اصرار بر پیشبرد یک سیاست و موضعِ هر چند هم درست. اصرار بر علنی کردن وابستگیِ حزبی، درون سندیکا به او اعتبار نمی دهد و نباید هم بدهد و حتا برخی مواقع آسیب هم می زند. مشاوران سندیکاها نیز باید آگاه باشند که مشاور سندیکا هستند و نه قیم آن! پافشاری بیش از حد بر اجرای یک تصمیم(حتا درست) که منطبق بر خرد جمعی یا افکار عمومی درون سندیکا نیست ممکن است نماینده یا برخی رهبران سندیکا را به هر دلیل مجاب کند، اما، تجربه های تاریخی نشان داده، اجرای چنین تصمیم یا پیشبرد چنین سیاستی به احتمال قریب به یقین و دست کم موجب شکست و انزوای چنین رهبرانی و یا دور شدن از سندیکا و ریزش اعضای آن خواهد شد.

    سندیکا و محل تبلیغات حزبی و سیاسی

محل اعلام یا تبلیغ نقطه نظرها و مواضع حزب یا سازمان سیاسی کارگری نمی تواند و نباید بطور مستقیم سندیکا و نشست های سندیکایی باشد زیرا: ۱- احزاب و سازمان های سیاسی کارگری می توانند متعدد باشند، هریک نیز برای خود حقانیت و احتمالا رسالتی قائل باشند و بر اساس این رسالت، حق دخالت در امور و هدایت تشکلهای صنفی کارگران را برای خود محفوط بدانند. در این صورت آیا استقلال سندیکا زیر سئوال نرفته و سندیکا تبدیل به محل اعلام مواضع این سازمان ها وعرصه ی بروز اختلاف نظرها و دیدگاه های متفاوت و کش مکش های حزبی نخواهد شد؟ و این خود تفرقه و چند پاره گی میان کارگران را پدید نخواهد آورد؟ کارگرانی که به سندیکا روی آورده اند اما تمایلی به سیاسی و حزبی شدن ندارند و یا شناخت کافی در این مورد پیدا نکرده اند؟ تاریخ و حافظه ی جنبش کارگری ایران از دهه ی بیست تاکنون شکست ها و تجربه های تلخی از این رهگذر در سینه دارد. حزب ها سازمان های سیاسی می توانند و باید از تریبون ها و انواع رسانه ها و امکانات دیگری بجز سندیکا و خارج از آن برای اعلام و تبلیغ مواضع خود استفاده کنند. ۲- اعلان و تبلیغ مواضع حزب یا سازمان سیاسی درون سندیکا شایبه وابستگی این تشکل صنفی را به فلان حزب یا بهمان سازمان سیاسی در پی دارد. این وابستگی می تواند اولا: سبب دوری و کناره گیری کارگرانی از سندیکا گردد که یا با این حزب بخصوص مخالفند و یا اصولا با کارکرد سیاسی و حزبی موافق نیستند. ثانیا: در مواقع غیر قانونی شناخته شدن و یا سرکوب حزب مفروض سندیکای وابسته به آن هم سرکوب و تعطیل خواهد شد. نیست و نابود شدن شمار بسیار زیاد سندیکاهای کارگری که نفوذ و وابستگی آن ها به حزب توده بر همگان عیان بود، در کوتاه مدتی پس از کودتای مرداد ۱٣٣۲، نمونه گویایی از تبعات این وابستگی است. ٣- اگر حزب مفروض به هر شکل به قدرت سیاسی برسد در این صورت این سندیکا تبدیل به یک سندیکای دولتی یا تحت نفوذ و دخالت دولت تبدیل نخواهد شد؟

عضو گیری احزاب و سازمان های سیاسی

          کارگرانِ عضو تشکل‌های صنفی پیشروترین کارگران هستند. در جوامعی که سازمان های سیاسی و احزاب کارگری آزاد هستند، مسأله‌ی عضوگیری تشکل‌های سیاسی از میان این کارگران و یا تبلیغ نظرات و مواضع احزاب میان آن ها امری پذیرفته شده و حتا در روند مبارزه‌ی طبقاتی ضروری است. اما ظرافت و ویژگی‌های خاص خود را دارد. در درجه‌ی اول این امری باید خارج از محیط و جلسات این تشکل‌ها صورت گیرد. باید ضمن رعایت استقلال تشکل ها اجازه داده شود که کارگران بر اساس میزان آگاهی، قدرت تشخیص و خرد جمعی و منطبق بر ساختار تشکیلاتی درون تشکل‌های‌ منتخب خود منافع شان را تمیز بدهند، موضع‌گیری و سمت و سوی حرکت و تاکتیک‌های مبارزاتی شان را خود را انتخاب کنند. اگر مواضع و تاکتیک‌های برگزیده‌ی این تشکل‌ها درست و موفق بوده و با مواضع احزاب یا سازمان‌های سیاسی یکسان و یا هم‌خوان باشد و یا مورد حمایت این سازمان‌ها قرار بگیرد خود بهترین تبلیغ برای آن احزاب و سازمان‌ها خواهد بود. کارگران آگاه در پروسه‌ی رشد خود از این مقایسه و تطبیق مواضع استفاده کرده و گزینش خواهند کرد و جذب تشکل‌های عالی‌تر خواهند شد. تجربه‌های مبارزات طبقاتی و تشکل‌های این‌چنینی کارگری در دوران معاصر ما نشان داده: آن‌جا که گروه‌ها و احزاب سیاسی تشکل‌های توده‌ای کارگران و یا دیگر لایه های میانی را میدان و عرصه‌ای برای تبلیغات ویا پیشبرد نظریات و مواضع خود و یا عضوگیری قرار داده‌اند به‌‌زودی این تشکل به محیطی برای رقابت و کشمکش‌های گروهی و حزبی تبدیل شده‌اند و در این میان کارگران و اعضای عادی این تشکل ها جایی برای خود نیافته واز این تشکل‌ها گریزان شده‌اند. مسأله‌ی ضرورت استقلال این تشکل‌ها از احزاب و سازمان‌های سیاسی برای پویایی و گسترش نفوذ آن‌ها و همچنین مصون ماندن آن‌ها از سرکوب و دفاع کارگران از موجودیت این تشکل‌ها هنگام یورش‌های پلیسی و امنیتی در دوره‌ها و زمان‌هایی که تشکل‌ها و احزاب سیاسی مورد هجوم و سرکوب ویژه‌تری قرار دارند خود بحث مستقل دیگری است

تشکل های صنفی یا حزب سیاسی کارگری

بررسی و توضیح ضرورت وجودی، اهداف، کارکرد و وظایف احزاب کارگری در حوصله و حوزه مقصود این نوشته نیست. اما ضروریست تاکید شود که تجارب و دستاورد های جنبش جهانی طبقه کارگر و همچنین تاریخچه جنبش کارگری ایران نشان داده که تشکل های صنفی کارگری و احزاب طبقه کارگر دو نهاد مکمل هستند. دو نهادی که هیچ یک جایگزین دیگری نمی تواند باشد و به لحاظ اهداف و کارکرد و همچنین رشد و سلامت و تعالی جامعه بطور مستقل و مکمل یکدیگر هردو ضرورت مبرم و ناگذیری هستند که شرایط برپایی، عضو گیری، و اهداف و کارکردی متفاوت دارند.

منبع: وبلاگ کار در ایران




روز خونین در سودان، دست کم چهارده کشته

خبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۱٣ خرداد ۱٣۹٨ –  ٣ ژوئن ۲۰۱۹

نیروهای نظامی حاکم بر سودان روز دوشنبه هزاران نفر را که در مقابل مقر ارتش این کشور تجمع کرده بودند متفرق کردند. شرکت کنندگان در این تحصن خواستار انتقال قدرت به غیرنظامیان شده‌ بودند.

تعداد کشته شدگان در یورش ارتش به انقلابیون در حال افزایش است. شبکه ی خبری العربیه به نقل از فعالان شرکت کننده در جنبش، تعداد کشته شدگان ناشی از یورش نیروهای ارتشی به انقلابیون را چهارده نفر اعلام کرده اند. نیروهای ارتش سودان همه راه‌های منتهی به ورودی‌های میدان تحصن معترضان روبروی مقر وزارت دفاع در خارطروم پایتخت این کشور را بسته اند.
البته شورای نظامی انتقالی سودان، متفرق کردن متحصنان با استفاده از زور را تکذیب کرده است!
خبرنگار العربیه گزارش کرده است در برخی محله‌ها صدای شلیک گلوله شنیده می‌شود و نیروهای امنیتی معترضان را در محله ها تعقیب می‌کنند.
بنابر این گزارش شاهدان عینی می‌گویند در شهرهای مختلف سودان، تظاهرات معترضان آغاز شده است.

انجمن مشاغل حرفه‌ای سودان که نمایندگانی از وکلا، مهندسان، دانشگاهیان و دبیران مدارس در آن عضویت دارند و از جمله شاخه‌های مهم و تاثیر گذار در جنبش‌های اعتراضی سال‌های اخیر در سودان به شمار می رود در بیانیه‌ای از اقدام شورای نظامی و توسل نیروهای ارتش به زور برای متفرق کردن متحصنان خبر داده است.
معترضان خواستار آن هستند تا شواری نظامی قدرت را به غیرنظامیان واگذار کند. از زمان سرنگونی عمر البشیر، رئیس جمهوری سابق سودان شورای نظامی کنترل کشور را در دست گرفته است.
معترضان معتقدند که ارتش با «اقدامی کودتاگونه» جنبش مخالفان دولت را ربوده و بر خلاف خواست و اراده مردم قدرت را در این کشور قبضه کرده است.
درگیری میان معترضان و نیروهای نظامی در خارطوم در حالی بار دیگر شدت گرفته است که نمایندگان جنبش مخالفان پیشتر در پی ملاقات با اعضای شورای نظامی حاکم اعلام کرده بودند که نسبت به وعده‌های داده شده برای گذار دمکراتیک قدرت به دست غیرنظامیان امیدوار شده‌اند.

انجمن مشاغل حرفه‌ای سودان در بیانیه خود با محکوم کردن آنچه «کشتار خونین» نامیده شده از مردم این کشور خواسته است تا برای سرنگون کردن شورای نظامی «خیانت کار و قاتل» به جنبش نافرمانی مدنی ادامه دهند.




مارکس در مقام نظریه‌پرداز غذا

لطفا مقاله زیر را هم بخوانید!

«سوخت و ساز» میان انسان و طبیعت
مارکس و انگلس و محیط زیست

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
شنبه  ۱۱ خرداد ۱٣۹٨ –  ۱ ژوئن ۲۰۱۹

جان بلامی‌فاستر، ترجمه‌: روزبه آقاجری و شیرین کریمی

 
مقدمه مترجمان: این نوشته ترجمه‌ای است از مقاله جان بلامی‌فاستر که در اول دسامبر ۲۰۱۶ در مجله الکترونیک مانتلی‌ریویو منتشر شده است. جز این‌که امیدواریم با ترجمه این اثر توانسته باشیم توجه علاقه‌مندان به این حوزه‌ مطالعاتی را به مفاهیمی مانند «گسست متابولیک در سرمایه‌داری» یا «تبادل سوخت‌وسازانه طبیعت و جامعه» نزد مارکس جلب کنیم، چیز دیگری نمی‌شود گفت. طبیعتاً برای فهم دقیق‌تر مفاهیم و مباحثی که در این مقاله آمده است به کتاب مهم اکولوژی مارکس اثر جان بلامی‌فاستر (با ترجمه اکبر معصوم‌بیگی) ارجاع‌تان می‌دهیم؛ کتابی عمیقاً مهم و اثرگذار که به واکاوی «جهان‌بینی اکولوژیک» به‌ویژه مارکس و سپس انگلس و برخی دیگر از چهره‌های شاخص جنبش مارکسیستی مثل نیکولای بوخارین می‌پردازد. البته به‌تازگی کتابی با عنوان جامعه‌شناسی غذا و تغذیه، اشتهای اجتماعی نوشته جان جرموو، لورن ویلیامز و دیگران با ترجمه هما زنجانی‌زاده استاد دانشگاه فردوسی مشهد (انتشارات جامعه‌شناسان) منتشر شده است که عمیقاً کتابی توجه‌برانگیز و بر اساس مباحث طرح‌شده در آن، مهم است؛ به‌ویژه به دلیل رویکرد انتقادی‌اش به سازوکارهای تولید و مصرف در سرمایه‌داری متأخر. کتابی هم از رابرت آلبریتون (با ترجمه کیانوش یاسایی) با عنوان بگذار آشغال بخورند در انتشارات اختران منتشر شده است که مباحثی مهمی را با لحنی جدلی در همین حیطه مطرح کرده است.
نکاتی را هم درباره خود ترجمه بگوییم: مفاهیم متابولیسم و صفت متابولیک نقشی اساسی در متن دارند که در فارسی، اولی به سوخت‌وساز و دومی به سوخت‌وسازانه نیز ترجمه شده‌اند. هر دو کلمه در متن وجود دارند و بر حفظ هر دو شکل تأکید داریم. نکته دیگر اینکه کوشیده‌ایم نقل‌ قول‌های مستقیم از کتاب‌ها به‌ویژه کتاب سرمایه را از نسخه‌های ترجمه فارسی اخذ کنیم. گاهی که ترجمه فارسی رضایت‌بخش بوده مستقیما از متن فارسی آورده‌ایم و منبع را در پانوشت ذکر کرده‌ایم و گاه که ترجمه فارسی رضایتبخش نبوده، به ترجمه خودمان کفایت کرده‌ایم و طبیعتاً به منبع فارسی ارجاع نداده‌ایم.

گرسنگی، گرسنگی است اما گرسنگی ارضاشده با گوشت پخته‌ای که با چنگال و قاشق خورده می‌شود با آن گرسنگی که در آن، گوشت خام با دست و ناخن و دندان بلعیده می‌شود، فرق دارد. (مارکس[۱])

غذا به تناقض بنیادی سرمایه‌داری متأخر بدل شده است. این روزها بحث درباره‌ی اقتصاد و جامعه‌شناسیِ غذا و نظام‌های غذایی[۱] در هر جایی به چشم می‌خورد، البته با مشارکتِ مهم نظریه‌پردازان مارکسی.[۲] در وفور تولیدات غذایی، گرسنگی مسأله‌ای مزمن باقی مانده و امنیت غذایی اکنون به ملاحظه‌ای آزاردهنده برای بسیاری از مردم جهان بدل شده است. اما با وجود شدت این مسائل و ارتباط جدایی‌ناپذیر آن‌ها با نظام کالایی سرمایه‌داری، این باور عمومی وجود دارد که خود مارکس، جدا از چند جمله‌ی کوتاه درباره‌ی امرار معاش و گرسنگی، سهمی ناچیز در فهمِ ما از غذا داشته است. در مقدمه‌ی ۱۹۹۲ کتاب جامعه‌شناسی غذا، نوشته‌ی استفن منل، آن مورکات، آننکه ه. ون اوترلو آمده است که «غذا به خودی خود چندان علاقه‌ی مارکس را جلب نکرد» و با طعنه افزوده است که تنها «در یک جا در پانوشتِ یکی از نوشته‌های مارکس کلمه‌ی Diet[2]» آمده که آن هم «به گردهم‌آیی‌ای سیاسی»[۳] اشاره دارد.
مطمئناً نظام غذایی سرمایه‌دارانه در دوران انقلاب صنعتی بسیار کمتر از دوران ما توسعه‌یافته بود و ازاین‌رو تازه مارکس و دیگران نظریه‌پردازی درباره‌ی آن را آغاز کرده بودند. بااین‌وجود مارکس چنان مشاهده‌گرِ مشتاقِ اقتصاد سیاسیِ سرمایه‌داری و سوخت‌وساز (متابولیسم) طبیعت و جامعه بود که فقدانِ تحلیلی درباره‌ی غذا نشان از شکافی عجیب و مهم در کارش دارد. نشان خواهم داد که مارکس درواقع نقدی جزئی‌نگر و پیچیده را درباره‌ی نظامِ غذایی صنعتی در بریتانیا در نیمه‌ی سده‌ی نوزدهم یعنی دوره‌ای که تاریخ‌نویس‌ها آن را «دومین انقلاب کشاورزی»[۴] خوانده اند، بسط داده بود. نه تنها تولید، توزیع و مصرف غذا را مطالعه کرده بود، بلکه نخستین کسی بود که این‌ها را به‌مثابه مسئله‌ی صورت‌بندیِ دگرگونی «نظام‌ها»ی غذایی درک کرد ـ ایده‌ای که اکنون به موضوعِ مرکزی بحث درباره‌ی نظام غذایی سرمایه‌دارانه تبدیل شده است.
روشن خواهد شد که غذا برای مارکس چیزی بیش از یک «علاقه‌ی گذرا» است: در کارش می‌توان تحلیل‌هایی را درباره‌ی رشدوتوسعه‌ی کشاورزی در شیوه‌های گوناگون تولید یافت؛ اقلیم و کشتِ غذا؛ شیمی خاک؛ کشاورزی صنعتی؛ شرایط احشام؛ [نقش] فناوری‌‌ها در تولید و آماده‌سازی غذا؛ افزوده‌های سمی در محصولات غذایی؛ امنیت غذایی و بسیاری چیزهای دیگر. علاوه بر این، این موضوعات، جنبی و حاشیه‌ای نیستند بلکه به‌شکلی اندام‌وار با نقدِ کلی‌تر سرمایه‌داری نزد مارکس پیوند دارند.
از آن‌جایی که تحلیل مارکس از تولید غذا و نظام‌های غذایی در متنی مشخص بسط نیافته است بلکه در این نقد بزرگ‌ترِ ناتمام و در برخی موارد منتشرنشده ادغام شده است، قابل فهم است که چرا بسیاری از شارحان در مجموع این جنبه از کارِ او را وا نهاده اند. با وجود این، این مسائل در مارکس چندان هم حاشیه‌ای نیستند زیرا او برداشتِ ماتریالیستی‌اش از تاریخ را بر مفهومِ انسان‌ها به‌مثابه هستی‌های جسمانی بنا کرده است که به عنوان «اولین پیش‌فرضِ وجود انسانی»شان نیاز دارند ابزارهای امرار معاش‌شان را که از غذا، آب، سرپناه و پوشیدنی‌ها آغاز می‌شود و به همه‌ی دیگر وسایل زندگی گسترش می‌یابد، تولید کنند.[۵] در سرمایه می‌نویسد که «همه کارها اساساً معطوف به تصاحب [تدارک] و تولیدِ خوراک [غذا] است»[۶]. برای ترسیم تحلیلِ مارکس از کالایی‌سازی غذا در جامعه‌ی سرمایه‌داری، از مصرف غذا به تولید و نظام‌‌های غذایی پیش می‌روم و در آخر به مسائل بنیادیِ زمین و سوخت‌وسازِ اجتماعیِ انسان‌ها و طبیعت می‌پردازم. هدف در اینجا برانداختن دیدگاهِ چیره‌ای است که صرفاً بر ارزانی غذا و شکل‌های ناعقلانی شایع مصرفِ غذا در جامعه‌ی کنونی تمرکز می‌کند و جایگزین‌کردنِ آن با چشم‌اندازی ژرف‌تر است که نظام غذایی متأخر را در شرایطِ مادی زیربناییِ تولید سرمایه‌دارانه قرار می‌دهد و آن را به‌مثابهِ سوخت‌وسازِ بیگانه‌شده‌ی طبیعت و جامعه می‌فهمد.[۷]

کالاشدگی غذا

مارکس در بحث‌هایش درباره‌ی مصرف غذا در سرمایه‌داری کمتر به مصرف در طبقات بالایی و بیشتر به مصرف تغذیه‌ایِ اکثریت بزرگ جمعیت، یعنی طبقه‌ی کارگر، چه شهری چه روستایی، توجه نشان می‌دهد. اکنون، درست مانند روزگار مارکس، شناختِ ما از رژیم غذایی (diet) طبقه‌ی کارگرِ ویکتوریایی مقدمتاً ناشی از بررسی‌های رسمیِ گردآوری‌شده به دستِ جان سیمون، کارمند ارشد سلامت پزشکی شورای خبرگان [۳]و از چهره‌های بانفوذ و سرشناس پزشکی در انگلستان است. سیمون که مارکس بسیار تحسین‌اش می‌کند، اولین تحقیقاتِ گسترده درباره‌ی سلامت عمومی در بریتانیا را سامان داد و این پژوهش‌ منبع اصلی شناختِ اپیدمولوژیکال مارکس از طبقه‌ی کارگر انگلیسی در دهه ۱۸۶۰ بود.
آنتونی وول در کتابش زندگی‌های درخطر (۱۹۸۳) آن‌چیزی را که سیمون و تیم‌ پزشکی‌اش در درباره‌ی رژیم غذایی طبقه‌ی کارگر از مطالعات‌شان فهمیده بودند، توصیف کرد:
در این کشور، همان‌طور در این شهر، کالاهای اساسی، نان و سیب‌زمینی و چای بودند… اگر فقرای روستایی پرنده‌ها را شکار می‌کردند و می‌خوردند، فقرای شهری هم ته‌مانده شکمبه، نرمه ساق پا (از گوساله‌های زودمتولدشده) و بروکسی (گوسفند بیمار) می‌خوردند… جوراب‌باف‌ها، کفش‌سازها، سوزن‌کار‌ها و ابریشم‌باف‌ها کمتر از یک پوند (۴۵۳ گرم) گوشت در هفته و کمتر از یک اونس (۳/۲۸ گرم) چربی و روغن می‌خوردند. نان، غذای اصلی رژیم غذایی‌شان در مصرف هفتگی بود که از حدود ۸ پوند برای زنان سوزن‌کار تا بیش از ۱۲ پوند برای هر بزرگسال در میان ۲۰۰۰ یا بیشتر کارگر کشاورزی‌ای که سیمون بررسی کرده بود، می‌رسید. بخش بزرگی از کارگران کربوهیدارت و کالری لازم را اساساً از ۲ پوند نان در روز به دست می‌آورند! دکتر بوچانان یکی دیگر از اعضای تیم جان سیمون در شورای خبرگان دپارتمان پزشکی با ناراحتی نتیجه می‌گیرد که «گروه‌های بزرگی از مردم… وعده‌ی غذایی روزانه‌شان صرفاً از نان و چای یا چای و نان تشکیل شده بود»…
تا آن‌جایی که کل کالری دریافتی می‌توانست به‌طور کلی کافی باشد، رژیم غذایی طبقه‌ی کارگر ویکتوریایی سرشار از کربوهیدرات و چربی و دارای مقداری ناچیز پروتئین و مقدار ناچیز ویتامین‌ها به‌ویژه ویتامین C و D بود. تاحدی همه رژیم‌های غذایی بررسی‌شده شدیداً فاقد سبزی‌های تازه هستند و پروتئین دریافتی در آن‌ها ناچیز و مقدار شیر تازه در آن‌ها بسیار کم است… برای تقریباً یک‌سوم کل جمعیت دوره‌ای ده ساله وجود داشت که در آن دوره کودکان هنوز نمی‌توانند سهمی در درآمد خانواده داشته باشند، دوره‌ای که باید در خانواده غذا داده می‌شدند. این را باید در زمینه‌ی ساعات کاری مادام‌العمری دوران ویکتوریایی، کار فیزیکی اغلب دشوار و زمان زیاد رفتن به محل کار و برگشتن از آنجا قرار داد. مطالعات تغذیه‌ای مدرن نشان می‌دهند که جوان‌ها مسیری را تا محل کار طی می‌کنند و درگیر چنان فعال شدیدی می‌شوند که ممکن است روزانه به ۳۷۰۰ کالری یا بیشتر نیاز داشته باشند [مقایسه کنید با مصرف «سرانه‌ی تنها ۲۰۹۹ کالری برای خانواده‌های کارگری در دوران حاضر] و این که بدن برای بازیابی سلامت پس از بیماری به حتا کالری بیشتری نیاز دارد.[۸]
در زمینه‌ی نظام‌ طبقاتی ویکتوریایی و تأثیراتش بر طبقه‌ی کارگر است که مباحثات مارکس درباره‌ی غذا و تغذیه را باید مورد توجه قرار داد. در سرمایه، جداول تنظیم‌شده توسط سیمون و همکارانش را می‌آورد برای نشان‌دادن اینکه دریافت تغذیه‌ای ناکافی کارگران در شهرهای صنعتی، با اشاره به اینکه مستخدمان کارخانه‌های لنشایر آشکارا مقدار حداقلی از کربوهیدرات را دریافت می‌کنند، همان‌طور که کارگران بیکار حتا مقداری کمتر دریافت می‌کنند، و هر دو کارگران مشغول کار و بیکار بسیار کمتر از مقدار حداقلی پروتئین دریافت کرده‌اند. بیش از یک چهارم کاربران ابزار مورد بررسی در کارخانه در هفته اصلاً شیر دریافت نکرده‌اند. مقدار هفتگی نان برای هر کارگر متغیر است از حدود ۸ پوند [۳۵۶۰ گرم] برای زنان سوزن‌زن تا ۵/۱۱ پوند [۵۱۱۷ گرم] برای کفش‌سازها، که تقریباً برابر با مقدار میانگین ۱۰ پوند [۴۴۵۰ گرم] نان می‌شود. مقدار میانگین دریافتی گوشت برای هر کارگر، درست برعکس، تنها ۶/۱۳ اونس [۳۸۶ گرم] در هفته بود. کارگران کشاورزی نیز به همین نسبت از حداقل «غذای کربوهیدراتی» (کربوهیدرات‌ها، دارای انرژی بالا) و «غذای نیتروژنی» (سرشار از پروتئین) محروم بودند. از کل کارگران کشاورزی در پادشاهی متحد، کارگران کشاورزی انگلیسی بدترین وضع را داشتند. [۹]
مارکس نوشت که «رژیم غذایی بخش بزرگی از خانواده‌های کارگران کشاورزی، پایین‌تر از حداقل ضروری برای «دفع بیماری‌های ناشی از قحطی» است. بر پایه‌ی مطالعه پژوهشگران سیمون، دکتر ادوارد اسمیت که دریافتی تغذیه‌ایِ محکومان را بررسی کرد، مارکس جدولی آماری درباره تغذیه کارگران رشته‌های کاری گوناگون درست می‌کند، نتایجی که بسیار وحشت‌آورند: کارگران کشاورزی تنها ۶۱ درصد از مقدار پروتئین دریافتی محکومان را، ۷۹ درصد مواد خوراکی غیرنیتروژنی و ۷۰ درصد مواد معدنی
دریافتی آن‌ها را دریافت کرده‌اند هر چند بیش از دو برابر آنان کار می‌کنند. مارکس بر یافته‌هایی بسیار مهمی که برای اول بار در دو صفحه نخست «سخنرانی افتتاحیه انجمن بین‌المللی کارگران» در ۱۸۴۶ از آن‌ها سخن گفت، برای ارائه‌ی برخی از این نتایج بهره می‌گیرد. [۱۰]
فردریک انگلس هم به همین اندازه به تغذیه علاقه‌مند بود. در ۱۸۴۵ در کتاب شرایط طبقه‌ی کارگر در انگلستان اشاره می‌کند به کمبود ساختگی غذا و قیمت‌های متورمی که در دریافتی ناچیز تغذیه‌ایِ کارگران شهری سهم داشتند، به همراه مسائل آلودگی و فساد غذایی. او با بیماری خنازیر به مثابه بیماری‌ای برآمده از کاستی‌های غذایی و تغذیه‌ای ـ مشاهده‌ای که همان‌طور که هووارد ویتزکین در بیماری ثانویه شرح می‌دهد، «مقدم بود بر کشف سل گاوی به عنوان علت آن و پاستوریزه‌کردن شیر به عنوان روشی برای پیشگیری از آن». به همین شکل انگلس بحث کرد از بدشکلی اسکلتی به همراه نرمی استخوان‌ها به عنوان یک مشکل تغذیه‌ای بسیار قبل‌تر از آن کشف پزشکی که آن را ناشی از کمبود ویتامین D می‌دانست. [۱۱]
مارکس فرا رفت از نگاه ساده‌انگارانه به مقدار و نوع غذا و مواد غذایی دریافتی کارگران؛ او همچنین به مسائلی مانند تنزل ارزش غذایی، افزوده‌های خوراکی و سموم پرداخت و همه این‌ها را در چارچوب تبدیل غذا به کالا در نظر گرفت. در سده‌ی نوزدهم چنین بحث‌هایی ذیل عنوان «غش و تقلب[۴]» که سنتاً معنایی فراتر داشت از معنای امروزش و نه فقط راجع بود به مخلوط‌کردن چیزی غیر با غذا بلکه به‌شکلی فریبکارانه‌تر راجع بود به «فساد و بی‌ارزش‌شدن غذا ناشی از افزوده‌های تقلبی»[۱۲] مسایل مربوط به اینکه چه چیزی وارد غذا می‌شود و چرا ـ مسائل بنیادی تحلیل غذایی معاصر ـ در اینجا پدید آمدند. انگلس این مسائل را در وضعیت طبقه‌ی کارگر در انگلستان پروراند، آن‌جایی که استدلال می‌کند که تقلب فزاینده در غذا معضلی کلیدی در تغذیه بود. او ارجاع می‌دهد به مقاله‌ای از [مجله] لیورپول‌مرکوری که توضیح می‌دهد که شکر اغلب مخلوط می‌شد با ماده‌ای شیمیایی گرفته‌شده از صابون؛ کاکائو آمیخته می‌شد با خاک و چربی گوسفند؛ فلفل «مخلوط می‌شد با خاکه‌ی پوسته‌ی حبوبات»[۱۳]
نقد مارکس به تقلب در غذا در سرمایه ارتقا داد کار پیشین انگلس را، هر چند با ارائه‌ی اطلاعات جزئی‌تر و دانش بهبودیافته دهه‌ی ۱۸۶۰،‌ که افشا کرده بود تقلب در غذای کالاشده‌ای را که خورانده می‌شد به کارگران و حتا به طبقه‌ی متوسط. مالکان کارخانه‌ها مانوفاکتورهای غذایی و فروشندگان بهره می‌بردند از مصرف‌کنندگان طبقه‌ی کارگر از طریق محصولات غذایی‌ دارای ناخالصی ـ نه به‌سادگی با اضافه‌کردن آب به آن‌ها بلکه با افزودن ترکیبات دروغین، خطرناک و حتا سمی به محصولات‌شان و کاستن از ارزش غذایی‌ آن محصولات، همه این‌ها برای صرفه‌جویی در هزینه‌ها و افزایش فروش‌شان. در جست‌وجوی این مسأله، مارکس بهره برد به‌ویژه از کار آرتور هیل هاسال[۵] محقق پیشگام ویکتوریایی درباره تقلب در مواد غذایی. مارکس همچنین استفاده کرد از گزارشی از ه.س. تره‌من‌هیر[۶] مآمور عالی‌رتبه دولت پادشاهی برای مطالعه درباره وضعیت شاگردان نانوایی، به همان اندازه از دو گزارش پارلمانی درباره تقلب در مواد غذایی منتشره در ۱۸۶۲ و ۱۸۷۴، و اثر شیمی‌دان فرانسوی ژان بابتیست آلفونس شوالیه[۷]. [۱۴]
هاسال، پزشک لندنی، اولین کسی بود که از میکروسکوپ به‌شکلی موثر برای تشخیص تقلب در مواد غذایی استفاده کرد. او پیش از این مشارکتی پیشگامانه داشت در «آزمایش میکروسکوپی آب استفاده‌شده توسط ساکنان لندن و مناطق حاشیه‌ای» در ۱۸۵۰ که نشان داد «توده‌ای از فضولات انسانی و حیوانی و جانوران میکروسکوپی زنده را در آب نوشیدنی کلانشهر». تکنیک هاسال بود که به کار گرفته شد توسط دکتر ادوین لنکستر[۸] (پدر ای. رِی لنکستر، شاگرد چالز داروین و توماس هنری هاکسلی و دوست مارکس) طی کندوکاوهایش در دوران شیوع آبله در ۱۸۵۴ در سوهو ـ زمانی که لنکستر نقشی کلیدی بازی کرد در کشف منشاءِ آبیِ این بیماری. [۱۵] خود هاسال دعوت شد برای ارائه گزارشی به پارلمان درباره همه‌گیری وبا در ۱۸۵۴ که به گزارش دراماتیکش درباره «آزمایش میکروسکوپی آب‌های متفاوت (در اصل آن‌هایی که در کلانشهر استفاده شده‌اند) در زمان همه‌گیری وبا در ۱۸۵۴ که شامل بیست‌وهفت کلیشه تفصیلی از نمونه‌های میکروسکوپی از آب مصرفی شهر بود.
هاسال خیلی زود به مطالعه‌اش درباره تقلب در مواد غذایی برگشت و با تشویق سردبیر [مجله] لنسِت[۹] توماس ویکلی[۱۰] شماری از مثالات رو درباره این موضوع منتشر کرد. در ۱۸۵۴-۱۸۵۱ تحلیلی میکروسکوپی از ۲۵۰۰ نوع نمونه غذا و نوشیدنی آماده کرد. هاسال می‌توانست تشخیص دهد سولفید آلومینیوم را ـ سمی در دوزهای بالا، استفاده شده برای سفیدکاری ـ در نان، آهن و جیوه را در فلفل، مس را در ترشی‌های بطری‌شده و میوه‌ها، و اکسید آهن را در گوشت، ماهی و سس‌های پخته. الهام‌گرفته از هاسال، لنکستر منتشر کرد کتابی در ۱۰۳ صفحه با نام راهنمایی برای مجموعه غذایی در موزه کنزینگتون. در این کتاب، جزئیاتی را درباره تقلب در مواد غذایی و فهرستی از ۸۰ ماده متداول برای تقلب در غذاها و نوشیدنی‌ها ارائه کرد. فهرست لنکستر شامل بیش از ۴۰ ماده معدنی، مانند کربنات سرب (یا سرب سفید) و کربنات مس، استفاده‌شده در چای؛ سرب قرمز (یا کرومات سرب) استفاده‌شده در کاکائو؛ گچ استفاده‌شده در شکر بود. کار هاسال در ۱۸۵۷ یعنی «تقلب کشف‌شده در مواد غذایی یا دستورالعمل ساده برای کشف تقلب در غذا و دارو» که استفاده شد توسط مارکس، راه برد به تحقیقات پارلمانی گوناگون درباره تقلب در مواد غذایی. [۱۶]
هاسال تقلب را به مثابه «افزودن از روی قصد ماده یا موادی، با هدف کسب منفعت یا فریب، به یک ماده به‌شکلی که در نگام فروش به آن مواد اشاره‌ای نشود». او اشاره می‌کرد که چنین اَعمالی اغلب تحت این عنوان توجیه می‌شوند که مصرف‌کنندگان آن‌ها را می‌خواهند، مثلاً در هنگام استفاده از «رنگدانه‌های گوناگون» در غذاهای رنگی. عموم به هر حال بی‌اطلاع می‌ماندند، از این واقعیت که این رنگ‌ها «تولید شده بودند از برخی از مواد به شدت سمی شناخته‌شده». در برآورد «اثرات تقلب در مواد غذایی بر سلامتی»، هاسال، تأکید می‌کرد که «برخی از سموم فلزپایه استفاده‌شده آن چیزی هستند که انباشتی[۱۱] می‌خوانیم» یعنی در بدن ذخیره می‌شوند. علاوه بر این، او نوشته که «علت اصلی اینکه گزارش‌ها درباره تقلب‌‌های بزرگ‌تر بیشتر شده است، میل به بیشترکردن سود است».[۱۷]
مارکس منشاء چنین تقلب غذایی را در طبقه جست‌وجو کرد. او از تره‌من‌هر نقل قول کرد درباره تأثیری که «مردم فقیر، کسانی که با ۹۰۷ گرم نان در روز روزگار می‌گذراند، دریافت نمی‌کنند یک‌چهارم از ماده مغذی را، به حال خود رها شده‌اند با اثرات زیان‌آور بر سلامتی‌شان». نان به‌ویژه برای فقرا عموماً «آمیخته بود با سولفید آلومینیوم، صابون، کربنات پتاسیم، گچ، خاکه‌ی سنگ دربی‌شایر و دیگر ترکیباتی مانند این‌ها»[۱۸]. آن‌چنان که مارکس اشاره می‌کند، «نان فقرا» تماماً از نان ثروتمندان متفاوت بود. تولیدشده در «دخمه»های زیرزمینی، درست بر خلاف نانی که در «بهترین نانوایی‌ها» پخته می‌شد، قرص‌های نانی را که فقرا می‌خریدند، خیلی بیشتر احتمال داشت که «آردشان» در معرض «آمیختگی با سولفید آلومینیوم و خاک استخوانی[۱۲] باشد»[۱۹] پیش از این در سال‌های انقلاب صنعتی، بنا به روایت ای. پی. تامپسون تاریخدان مارکسیست، تولید نان مشخص می‌شد با سه نوع قرص نان: قرص نان سفید با کیفیتی خوب برای ثروتمندان، «قرص نان خانوار» با کیفیتی متوسط برای طبقه متوسط و قرص نان قهوه‌ای با کیفیتی افتضاح برای فقیران: «نان سیاه مظنون بود که بهترین گزینه برای پنهان‌کردن افزودنی‌های مهلک است». همه به‌جز بهترین نان که تنها به دست ثروتمندان می‌رسید، آمیخته [به مواد زیان‌آور] بود و حتا در نانوایی‌های باکیفیت هم کیفیت نان و شرایطی که در آن پخته می‌شد، مشکوک بود.[۲۰] آن‌طور که مارکس می‌گوید
انگلیسی‌ها با تسلطی که بر انجیل دارند، به خوبی می‌دانند که انسان اگر بنا به رحمت الهی سرمایه‌دار، ارباب یا صاحب یک شغل تشریفاتی نباشد، مقدر است نان خود را با عرق جبین خویش به دست آورد، اما نمی‌دانست که روزانه ناگزیر بوده همراه با نان خود مقدار معینی عرق بدن انسان مخلوط با خونابه، تار عنکبوت و سوسک مرده و خمیر ترش فاسد آلمانی بخورد، بگذریم از زاج و شن و سایر افزودنی‌های مطبوع معدنی.[۸][۱۳]
در این‌جا مارکس بنا بر شناختش از کار تره‌من‌هر و هاسال اشاره می‌کرد که برخی از این افزودنی‌های مصنوعی مانند زاج (سولفید آلومینیوم) و کربنات پتاسیم می‌توانند سمی باشند در اندازه‌هایی که در بدن انباشت می‌شوند.
مطمئناً بسیاری از این تقلب‌های خطرناک ـ آلودگی‌ها افراد، تار عنکبوت‌ها، سوسک و جوندگان ـ به وجود می‌آمدند از شرایط ناسالمی که در آن، نان پخته می‌شد، به‌ویژه برای فقرا. در مطالعه‌اش درباره «پخت نان»، مارکس تأکید کرد بر اینکه فرایند کار مجبور می‌کند کارگران، در این مورد شاگردهای نانوانی‌، را که کار را پیش از سحر شروع و نوبت روز هفتگی‌شان را در ساعت ۳ بعدازظهر روز بعد تمام کنند، به شکلی که تا پایان هفته آن‌ها متداوماً کار می‌کردند از ۱۰ بعدازظهر چهارشنبه تا روز شنبه عصر بدون توقف. اتاقک‌های زیرزمینی که در آن‌ها کار می‌کردند، پر بودند از «بخارات طاعونی[۱۴]» و «گازهای مهلک» که نه تنها به کارگران آسیب می‌رساندند بلکه به غذا هم وارد می‌شدند.[۲۲] میانگین طول عمر یک شاگرد‌ نانوایی طبقه‌ی کارگر صرفاً ۴۲ سال بود.
کار شوالیه شیمی‌دان فرانسوی منبعی دیگر فراهم کرد برای نوشته‌های مارکس درباره تقلب در مواد غذایی. شوالیه نشان داده بود که برای هر ۶۰۰ موردی که مطالعه کرده بود، به بیان مارکس، «۱۰، ۲۰ یا ۳۰ شیوه متفاوت تقلب و غش» وجود دارد، نه فقط در خوراکی و نوشیدنی بلکه همچنین در دارو. داروی با بیشتری مصرف در آن دوران یعنی تریاک در نوع تقلبی‌اش مخلوط می‌شد با «گل خشخاش، آرد گندم، صمغ، خاک رس، شن و مانند آن» بود. در برخی نمونه‌ها هیچ اثری از دارو نبود. [۲۳] محتوای ناسالم و حتا سمی رژیم غذایی طبقه کارگر ویکتوریایی همچنین ملاحظه‌ای کلیدی در تحلیل غذایی مارکس بود.
[آنتونی س.] وول[۱۵] تقلب در غذا در انگلستان ویکتوریایی را این‌جور جمع‌بندی می‌کند:
بیشتر غذاهایی را که خانواده‌های طبقه‌ی کارگر مصرف می‌کردند، آلوده‌شده و موثراً برای سلامتی مضر بودند…. فهرست افزودنی‌های مسموم‌کننده شبیه فهرست موجودی انبارِ شیمی‌دانی دیوانه و بدجنس بود: استریکنین، کوکولوس ایندیکوس [مرگ ماهی] (هر دو توهم‌زا هستند) و زاج سبز در نوشیدنی‌های رام و آبجو؛ سولفات مس در ترشیجات، میوه‌های بطری‌شده، شراب و مرباجات؛ کرومات سرب در خردل و انفیه؛ سولفات آهن در چای و آبجو؛ فریک‌فروسیانید [آبی پروسی]، سولفات آهک و زردچوبه در چای چینی؛ کربنات مس، سولفات سرب، بی‌سولفات جیوه و سفیداب در شکر قنادی و شکلات؛ سرب در شراب و چدار؛ همه به‌شکلی گسترده استفاده می‌شدند و انباشته می‌شدند در یک دوره طولانی به ورم معده مزمن می‌انجامیدند و درواقع اغلب به‌شکلی مرگبار غذا را مسموم می‌کردند. سرب قرمز ته‌رنگ سرخ «سالم»اش را به پنیر گلوچستر می‌داد و آرد و فلفل قرمز هم ضخامتی پروپیمان به خامه می‌دادند، و برگ‌های چای هم بودند «خشک‌شده، رنگ‌شده و بارها و بارها بازیافت‌شده». تا اواخر سال ۱۸۷۷ هیئت‌مدیره حکومت محلی فهمید که تقریباً یک‌چهارم شیر آزمایش‌شده، آب اضافی یا گچ دارد، ده درصد از کل کره‌ها، هشت درصد از کل نان‌ها و بیش از ۵۰ درصد از کل نوشیدنی‌های جین دارای مس بودند برای بهترکردن رنگ‌شان. [۲۴]
با نقل قولی بلند از سیمون، مارکس استدلال کرد که شرایط غذایی طبقه‌ی کارگر بخشی از دیالکتیک بزرگ‌تر فقر بود؛ نشانه‌ای از گرفتاری فقیران در جامعه‌ی سرمایه‌داری. همان‌طورکه سیمون نوشت، «محرومیت از غذا با اکراه تحمل می‌شود… به عنوان یک قاعده، بزرگ‌ترین فقر در رژیم غذایی تنها هنگامی فرا می‌رسد که دیگر محرومیت‌ها بر آن مقدم شوند».[۲۵]
با وجود آنکه مِنِل[۱۶]، مورکات[۱۷] و اوترلو[۱۸] مارکس را در باب غذا کنار گذاشتند، رژیم غذایی آشکارا نقشی در تحلیل مارکس بازی می‌کند که به‌تازگی دارد ارج گذاشته می‌شود. درواقع مسائل مورد توجه مارکس، شامل تغذیه کارگران، تقلب ناشی از سودجویی و آلودگی غذاها، هنوز برای ما هم امروزه مورد توجه اند. امنیت غذایی مسأله‌ای اضطراری در ایالات متحده باقی مانده که زندگی ۱۵.۸ میلیون خانوار را در ۲۰۱۶ متأثر کرده است ـ حدود یکی از هشت خانوار.[۲۶] تنها مقررات سخت‌گیرانه فدرال بوده است که عرضه غذا را نسبتاً ایمن کرده است. اما مواد شیمیایی افزوده برای افزایش رنگ، مزه یا ویژگی‌های ذخیره‌سازی فراگیر باقی مانده‌اند و سموم موجود در غذا، ناشی از ورود مقداری از ۸۰ هزار ماده شیمیایی جدید به محیط زیست که محصول فرگشت [طبیعی] هم نیستند، نگرانی بزرگی است.[۲۷] همه این مسائل در نسبت با منطق سرمایه‌داری شامل اثراتش بر تولید و مصرف مواد غذایی که مارکس پیش از این، با آن‌ها در میانه‌ی سده‌ی نوزدهم دست‌وپنجه نرم کرده است، بهتر فهمیده می‌شوند.

تغییر نظام غذایی

در اواخر دهه‌ی ۱۹۸۰ میلادی، تحلیل نظام غذایی معاصر به عنوان یک موضوع رسمی برای پژوهش، به ویژه کار هریت فریدمن و فیلیپ مک‌مایکل، از سنت‌های مارکسیستی و نظام‌ جهانی برآمد.[۲۸] برخلاف تحلیل‌های جریان اصلی که تاریخ نظام‌های غذایی را به عنوان فرایندی خطی، در حالِ توسعه و گسترش مداوم، تعریف می‌کردند، این جریان از آغاز، روی مفهوم «نظام‌ها»ی غذایی جهانی، بر اساس توزیع خاص و نابرابر قدرت و منابع، تمرکز داشت.[۲۹] از این رو مفهوم نظام غذایی مظهر ویژگی‌ تاریخیِ آرایش‌های معیَّنی از تولید، مبادله، توزیع و مصرف بود. فریدمن و مک‌مایکل روی دو نظام غذایی تمرکز داشتند: اول، نظامی که بنا به تحلیل‌شان از دهه‌ی‌ ۱۸۷۰ میلادی آغاز می‌شد، به واردات از مناطق مستعمراتی استوایی به اروپا و به وارداتِ غلات و دام از مناطق مستعمره‌نشین وابسته بود، به عبارت دیگر، نظامی جهانی‌ که به نیازهای کشورهای امپریالیستی صاحب مستعمره (متروپل) نظر داشت. دومین نظام غذایی که پس از جنگ جهانی دوم با برآمدن سلطه‌ی فرهنگی ایالات متحد و برآمدن جهانی پسااستعماری اما هنوز امپریالیستی ظهور کرد، حول صادرات مازاد غذا، به طور عمده غلات، از امریکا و همچنین انقلاب سبز تحمیل‌شده از سوی کشاورزی تجاری[۱۹] سامان یافته بود. گذشته از آن، اهمیت توسعه‌ی دومین نظام غذایی جهانی، صادرات میوه‌های گرمسیری، به‌ویژه موز، کنستانتره‌ی آب ‌پرتقال (عمدتاً از برزیل)، قهوه، کاکائو برای شکلات، ادویه‌جات و مانند آن به کشورهای ثروتمند بود. از آن زمان محققان دیگری در تلاش برای تعریف سومین نظام غذایی، نظام غذایی کنونی، هستند که در آن جهانی‌سازی و اقتصادهای نوظهور نقش فزاینده‌ای ایفا می‌کنند. نظریه‌ی گسست سوخت‌وسازانه‌ی مارکس در برخی از این نظریه‌ها به عنوان راهی برای تبیین اختلالات نظام‌های غذایی گنجانده شده است.[۳۰]
بزرگترین ضعف تحلیل‌ نظام غذایی، رویکردش به کشاورزی در انقلاب صنعتی، شامل پاسخ‌اش به تحلیل‌های مارکس بود. در سال ۱۹۹۶، کالین دانکن[۲۰]، محققی کانادایی با پیشینه‌ای مارکسی، اثری به نام مرکزیت کشاورزی منتشر کرد و در آن استدلال کرد که کشاورزیِ اواسط قرن نوزدهم در بریتانیا در ذاتِ خود «پیشاصنعتی» (یا حداکثر در حالت «صنعتی‌شدن سبک») باقی ماند و یک «عصر ‌از نظر زیست‌محیطی متعادل» در نظام کشاورزی را نمایندگی کرد که ریشه در نظام چهار دوره‌ای گردش محصول، معروف به نورفولک، داشت.[۳۱] دانکن تحلیل‌های انتقادی مارکس از کشاورزی بریتانیا در این دوره را قاطعانه رد کرد و ادعا کرد که مارکس فقط کاستی‌های آن را دیده بود و در تشخیص پیشاصنعتی‌بودن، خودبسندگی و سرشت ‌زیست‌محیطی آن ناموفق بود. دانکن به منظور پیشبرد این ایده نه تنها مارکس را رد کرد بلکه کارهای مورخان اقتصادی و کشاورزی معاصر را نیز که نتایج‌شان تا حد زیادی دیدگاه انتقادی مارکس را تأیید می‌کرد، کنار گذاشت.[۳۲]
دانکن کتابش را با این ادعا آغاز کرد که مارکس در دوران خود، «هشداردهنده»ای درباره تأثیرات زیست‌محیطیِ سرمایه‌داری بود. او به طور خاص بحث کرد که پذیرش باور «غارت خاک» از سویِ مارکس که توسط شیمیدانِ آلمانی، یوستوس فون لیبِگ مطرح شده بود، «به طور کلی و در واقع کاملاً غیرقابل دفاع است… به‌ویژه در انگلستان که به عنوان موردی مهم در کتاب سرمایه به آن استناد شده است». دانکن مُصِر بود که مدل انگلیسیِ کشاورزیِ پیشرفته در میانه قرن نوزدهم، بر پایه‌ی روش‌های علمی جدیدِ برداشتِ محصول، «زیست‌محیطی‌ترین مدلِ بی‌خطر در میان تمام نظام‌های کشاورزی تولیدی پیشرفته‌ای بود که جهان به خود دیده است». به تعبیر دانکن، ابداعات کشاورزی پیشرفته در بریتانیا در دوران پیشاصنعتی یا دوران صنعتی‌شدنِ اولیه باقی ماند، چراکه آن‌ها به مکانیزه‌شدن و مواد شیمیایی مصنوعی اتکای اندکی داشتند و در عوض بر توسعه تکنیک‌های زیست‌شناختی و بوم‌شناختی (زیست‌محیطی) تمرکز داشتند. به طور قابل ملاحظه‌ای دانکن به دنبال تجلیل از کشاورزی انگلستان در این دوره بود در حالی که از دیگر جزایر بریتانیا همچون کشاورزیِ مستعمره‌نشینِ ایرلند غافل شد گرچه اینها می‌توانستند جدا از یکدیگر باشند. او هیچ توجه واقعی به پرورش دام انگلیسی، یا به تهیه کود و چیزی که ابعادِ «صنعت سرّی[۲۱]» تولید کنجاله‌های روغنی می‌نامید، نداشت. دانکن توجه بسیار ناچیزی به مکانیزه‌شدن فناوری کشاورزی داشت ـ دیدگاهی که نمی‌توانست این واقعیت درحال‌دگرگونی را به حساب آورد.[۳۳]
چنین تحلیلِ آشکارا ناکارآمدی، به‌راحتی از سوی محققان بعدی نادیده گرفته شد. اما بینش دانکن درباره خصلتِ «بی‌خطری زیست‌محیطی»ِ کشاورزی انگلستان که از انتقادهای او به مارکس بود، از سوی تحلیلگران نظام‌ غذاییِ مارکسی و نظریه‌پردازانِ نظام جهانی، همچون فریدمن و مک‌مایکل، مشتاقانه و ناسنجشگرانه پذیرفته شده‌ است. فریدمن در سال ۲۰۰۰، در مقاله‌اش زیر عنوان «اصلاً نظام جهانی مدرن چیست؟»، به پیروی از دانکن استدلال می‌کند که «کشاورزی پیشرفته‌ی انگلستان ثابت می‌کند که در شرایط خاص… کشاورزیِ سرمایه‌داری از نظر زیست‌محیطی پایدار است». او ادعا کرد که از نظر مصرف انرژی، کشاورزیِ پیشرفته‌ی انگلستان «به بیشترین و پایدارترین تولید گندمی که تا کنون وجود داشته است، رسیده است» (منبعی که برای تأیید این ادعا آورده شده، مطالعه‌ا‌ی درباره‌ی کشاورزی در انگلستانِ دهه‌ی ۱۸۲۰ میلادی بود، یعنی پیش از ظهور کشاورزی پیشرفته در انگلستان). فریدمن استدلال می‌کند که آنچه کشاورزی پیشرفته‌ی انگلیسی را نابود کرد تناقضات زیست‌محیطیِ درونی آن نبود بلکه تقلای آن برای رقابت در بازار جهانی، به‌ویژه همزمان با ظهور آنچه بعدها به عنوان رکود بزرگ در اروپا شناخته شد، در بیست‌وپنج سالِ پایانی قرن نوزدهم بود. در معرض «زیست‌بوم‌های بیگانه» قرارگرفتن، به عبارت دیگر، رقابت با زیست‌بوم‌های خارج از انگلستان، همراه با نفوذ نظام بازار جهانی، به این معنی بود که «کشاورزانِ حرفه‌ای، دیگر به استفاده از انواع بومیِ ترکیب‌های بی‌خطر زیست‌محیطی تمایلی نداشتند».[۳۴]
به همین ترتیب، نقدهای دانکن به مارکس درباره‌ی کشاورزی پیشرفته‌ی انگلیسی از سوی میندی اشنایدر و مک‌مایکل پذیرفته شد، آن‌ها نیز ادعا کردند کشاورزی انگلیسی پایدارترین و زیست‌محیطی‌ترین نوعِ کشاورزی با بهره‌وری بالا در طول تاریخ است که در چرخش چهار دوره‌ای به شکل موثری مواد مغذی را بازیافت می‌کند. در چرخه‌ی نورفولک، در سال اول گندم به عمل آورده می‌شود، در سال دوم شلغم کاشته می‌شود، در سال سوم جو ـ همراه با کشتِ شبدر و تلخه ـ کاشته می‌شود، و در سال چهارم شبدر و تلخه که خوراک دام است، به عمل می‌آید. شلغم خوراک دام در زمستان می‌شود و جو نیتروژنِ خاک را ثابت نگاه می‌دارد. اشنایدر و مک‌مایکل وجود چرخه‌ی نورفولک را گواهِ خوش‌فکریِ زیست‌محیطی کشاورزی پیشرفته‌ی انگلیسی دانستند.
اشنایدر و مک‌مایکل به پیروی از دانکن و فریدمن، استدلال می‌کنند که تحلیل‌های مارکس از کشاورزیِ تحت نظام سرمایه‌داری حتی در زمان خود مارکس هم ناقص و تحریف‌شده بودند. به گفته‌ی آن‌ها، مارکس مسائل خاک را به جای شرایط جهانی گرفته و «در فهم تشکیل خاک به عنوان یک فرایند تاریخی موفق نبوده است» ـ با این وجود آن‌ها از این واقعیت غفلت کردند که مارکس دانشجوی دقیق زمین‌شناسی تشکیل خاک بود و برخلاف سایر اقتصادانان سیاسیِ کلاسیک اولیه، در تمام کارهایش به خاک‌ها به عنوانِ محصولات تاریخی اشاره می‌کند. در نتیجه اشنایدر و مک‌مایکل ارتباطِ تاریخیِ نظریه‌ی مارکس درباره‌ی گسست سوخت‌وسازانه[۲۲] را رد می‌کنند؛ بر اساسِ نظریه‌ی مارکس درباره‌ی گسست سوخت‌وسازانه، که اقتباسی از کارِ لیبِگ است، خاکِ تهی‌شده از مواد مغذی‌اش به مثابه غذا و فیبر به شهرها انتقال می‌یافت. همان‌گونه که اشنایدر و مک‌مایکل می‌‌نویسند: «موفقیت و پایداریِ نسبیِ زیست‌محیطیِ انگلستان… مارکس را به چالش می‌کشد.» درست همان‌طوری که پیش از این دانکن مطرح کرده بود، آنها مارکس را به «نادیده‌گرفتن نقش کشاورزی به عنوان محرک اولیه‌ی فرایند گسست سوخت‌وسازانه» متهم کردند و معتقد بودند که مارکس به‌اشتباه بر صنعتی‌شدن کشاورزی به عنوان یک نیروی مخرب تمرکز کرده و چشمانش را روی «مرکزیت کشاورزی» که در این دوران کاملاً مستقل از صنعت بود بسته است.[۳۵]
ارزش این را دارد که در اینجا به چرخه‌ی چهارساله نورفولک گریزی بزنیم چراکه پایه‌ای بود برای بیشترِ ادعاهای پیشین در موردِ برتری زیست‌محیطیِ کشاورزیِ انگلستان. این روش با وجود آنکه مزایایی داشت، مشکلاتی هم ایجاد می‌کرد؛ روشی که هرگز به طور عام به کار گرفته نشد و تنها یکی از روش‌های چندگانه‌ی کشاورزی بود که در آن زمان استفاده می‌شد. اول، مزایای این روش: (۱) فقط در دو سال از چهار سال مقادیر زیادی محصولات (در مواردی گندم و جو) در مزارع کشت می‌شد، (۲) این چرخه کنترلِ آفت‌هایی همچون علف‌های هرز، بیماری‌ها و حشرات را تسهیل می‌کرد، (۳) تثبیت نیتروژن توسط حبوبات، سیستم را پایدار نگاه می‌داشت؛ به معنای دیگر سطوح پایینِ نیتروژنِ دردسترس منجر به کاهش بازده محصولات زراعی دیگر می‌شد. واقعیت این است که یک نظام ترکیبی محصولات حیوانی-زراعی، از نظر زیست‌محیطی می‌تواند بهتر از نظامی که فقط [محصول زراعی] کشت می‌کند، عمل کند.
اما این روش اشکالاتی نیز دارد: (۱) در دو سال از چهار سال همچنان مواد مغذی از مزارع استخراج می‌شوند و نیاز است که جایگزین شوند. البته در چنین نظامی این‌گونه نیست که مواد مغذی زیادی در هر هکتار از فراورده‌های دامی استخراج شوند، زیرا این مواد بیشتر از راه کود و ادرار حیوانات [به زمین] منتقل می‌شوند و اگر این مواد توسط کشاورزان از زمین گرفته و به آن بازگردانده شوند، به طور قابل توجهی می‌تواند فقدان مواد مغذی را جبران کند. (۲) محرک کل نظام پایداری و تداوم نبود بلکه افزایش تولید و انباشت سرمایه بود. به این ترتیب این نظام، به ویژه پس از لغو قوانین غلات و پیش از اینکه نظام کشاورزی پیشرفته تحت سیطره حجم بالای کود قرار گیرد، عقب نشست. همان‌طور که مارک اووِرتون، مورخ اقتصادی نوشت: «توسعه‌ی کودهای شیمیایی و دیگر نهاده‌های خارجی» نظام را تضعیف کرد و یک نظام کشاورزی ایجاد شد که «به نهاده‌های دارای انرژی فشرده وابسته بود»[۳۶]
در واقع، به جای اینکه کشاورزی پیشرفته‌ی قرن نوزدهم را با چرخه نورفولک که پیش از این برای مدتی طولانی کاربرد داشت، شناسایی کنیم، باید چرخه نورفولک را همچون لایه تزیینی برای واردات انرژی فشرده در نظام چرخه‌ای محصول، که در نهایت منجر به کاهش تولید غلّه شد، در نظر بگیریم. همان‌گونه که مورخ کشاورزی ای. ال. جونز شرح می‌دهد اصلی‌ترین ابداع در کشاورزی پیشرفته یا به‌شکلی درست‌تر «تغذیه پیشرفته»،
شدّت عملکرد بود، تغذیه دام در مقیاس گسترده با کُنجاله‌های روغنیِ به‌دست‌آمده برای تولید گوشت و کود؛ بعد مصرف دست‌ودل‌بازانه‌ی کودهای کشاورزی به‌دست‌آمده روی زمین‌های زراعی، برای افزایشِ تولیدات غلّات و انباشتن انبارهای محصولات علوفه‌ای. مقیاس هر چه بزرگ‌تر مزارع تغذیه‌کننده و علوفه حاصله و برنامه کاربردیِ هر چه سنگین‌تر برای تولید زراعی و کود حاصله، تولید قابل فروش بیشتر و کود بیشتر برای دور بعدی کشت، معنای کشاورزیِ پیشرفته بود. این «چرخه گسترش‌یابنده» بود که [جان جوزف] مِچی [معروفترین مدافع کشاورزی پیشرفته] از آن حمایت ‌کرد.[۳۷]
پس از سال ۱۸۴۶ چیزهایی مانند خودکفاییِ غذایی برچیده‌ شد، در واقع، تأکید ضمنیِ زیاد بر تولید گوشت و لبنیات بیش از غلّات بود و این منجر به افزایش چراگاه‌ها به‌ویژه در اسکاتلند و ایرلند شد و نشان از زوالِ پایدارترِ نظام ترکیبی حیوانی ـ گیاهی داشت. البته تا زمانی که نظام تولید غذا مبتنی بر چهارپایانِ نشخوارکننده می‌توانست مواد مغذی را به شکل موثرتری بازیافت کند، رشد چراگاه‌ها و کشاورزی تمرکزیافته بر تولید گوشت در بعضی مواقع می‌توانست حکم مُسکِن موقت برای مشکل مواد مغذی خاک را داشته باشد، حتی اگر چنین چیزی تنها به عنوان نتیجه چرخش به سمت واردات گندم و سایر غلّات ممکن بود. در نتیجه، بخش بزرگی از گسست متابولیک بریتانیا به خارج از مرزها به سمت صادرکنندگان اصلی غلّات به بریتانیا ـ یعنی از کشورهای آلمان، روسیه و ایالات متحده ـ انتقال یافت که خاک‌شان از مواد مغذی تهی کردند و اجازه دادند که بریتانیا روی گوسفند و گاو تمرکز کند. [۳۸]
از دهه ۱۸۷۰ واردات گوانو (کودی متشکل از فضله پرندگان دریایی) و نیترات شروع به کاهش کرد، در حالی که واردات استخوان (استخوانِ کوبیده حیوانات که در ساختن کود و خوراک دام کاربرد دارد)، کنجاله‌های روغنی و بذر برای تولید کنجاله‌های روغنی خانگی به شدّت افزایش یافت. کاهش وابستگی به واردات گوانو و نیترات در طول دورانِ معروف به «عصر طلایی» نشان از دورشدن انگلستان از تولید غلّات خانگی داشت. با این حال، واردات استخوان افزایش یافت، که در اصل به عنوان ورودی صنعت سوپرفسفات، اولین کود شیمیایی شناخته می‌شد. به همین ترتیب، کنجاله‌های روغنی و بذرها به طور فزاینده به عنوان تغذیه وارداتی پرانرژی برای احشام و به منظور محرک رشد و تولید کود غنی‌تر وارد شد.[۳۹] در همان زمان، بر اساس بخشی از همان منطق، انگلیس گندم بیشتر و بیشتری را عمدتاً برای مصرف طبقه کارگر وارد می‌کرد.
بنابراین توالی تاریخی روشن است. پس از لغو قوانین غلات در سال ۱۸۴۶، واردات گندم افزایش یافت و در پایان قرن سهم گندم تولیدی در داخل بریتانیا از ۹۰ درصد به کمتر از ۲۵ درصد کاهش یافت. پیش از سال‌های ۱۸۶۱ تا ۱۸۶۷، سال‌هایی که مارکس روی سرمایه کار می‌کرد، واردات گندم بریتانیا تقریباً تا ۴۰ درصد از مصرف داخلی افزایش یافته بود.[۴۰] سرنوشت کشاورزی انگلستان از پیش رقم خورده بود: تأکید نامتعادل روی دامداری، تبدیل زمین‌های وسیع به چراگاه‌ها و مرتع و ورود انبوه غلّات، کود و منابع انرژی از خارج از کشور. با در‌نظر‌داشتن این تاریخچه، روشن می‌شود که انتقادها به مارکس از سوی دانکن، اشنایدر و مک‌مایکل نه تنها دربردارنده نادیده‌گرفتن بخش بزرگی از تحلیل‌های مارکس بود، بلکه پیکره بزرگی از تحقیقات تاریخ کشاورزی بریتانیا را هم نادیده گرفته بودند. گرچه مفهوم «عصر طلایی»ِ کشاورزی انگلیسی در بیست‌وپنج‌ساله سوم قرن نوزدهم در کار مورخان اقتصادی اوایل قرن بیستم نیز متداول بود، اما پیش از اینکه دانکن کتابش را بنویسد، تحقیقات بعدی این ایده را مشخصاً رد کردند.
جدا از نادیده‌گرفتنِ مسئله نظام‌های غذایی، می‌توان به مارکس به‌خاطر واردکردن این مفهوم به اقتصاد سیاسی که آن را «نظام جدید» تولید غذای صنعتی سرمایه‌داری می‌نامید، مفهومی که مرتبط با لغو قانون غلات و رواج تجارت آزاد بعد از سال ۱۸۴۶ بود، اعتباری درخور بخشید. او این «نظام جدید» را در ارتباط با تبدیل «بخش بزرگی از زمین‌های زراعی در بریتانیا» می‌داند، با «سازماندهی مجدد» تولید غذا حول توسعه مدیریت و پرورش چهارپایان و چرخش محصول، و همپای تحولات مرتبط در شیمی کودها بر پایه کود حیوانی. در نیمه دهه ۱۸۵۰، این روند بیش‌ازپیش آشکار شد: حدود ۲۵ درصد از گندم مصرفی در بریتانیا وارداتی بود و ۶۰ درصد آن از آلمان، روسیه و ایالات متحده وارد می‌شد.[۴۱] دهه‌های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۰ با بحران باروری خاک همراه بود، این بحران ناشی از فقدان کود کافی برای جایگزینی مواد مغذیِ فرستاده‌شده به عنوان غذا و فیبر به شهرها بود و بنابراین باعث ازدست‌رفتن خاک شده بود. از این رو، در کنار شکل‌های جدید مدیریتِ موجودیِ کالا و پرورش و نظام چرخش محصول، ویژگیِ «نظام جدید» تلاش زیاد برای تقویت کودها بود؛ بخشی با منابع شیمیایی و بخشی با واردات گوانو و سایر کودهای طبیعی. گوانویی که از پرو وارد می‌شد نه تنها سرشار از فسفات بود بلکه نسبت به سایر کودها ۳۰ برابر بیشتر نیتروژن داشت.[۴۲] استفاده از حبوبات به عنوان بخشی از نظام چرخشی دست‌کم به تهیه مقداری از نیتروژن مورد نیاز برای غلّات و ریشه‌ها کمک کرد. فراتر از اینها، افزایش استفاده از ماشین‌آلات در کشاورزی بود. مارکس هم تأکید می‌کرد که کشاورزی بریتانیایی، حتی در جزایر بریتانیا، یک نظام امپریالیستی بود، به ویژه در کنترل انگلیسی بر کشاورزی ایرلند؛ مارکس اشاره می‌کرد که کود از ایرلند به انگلیس صادر می‌شد و در عوضِ آن، ایرلند چیز اندکی به دست می‌آورد یا هیچ چیزی به دست نمی‌آورد ـ یک شکل ابتدایی از تبادل زیست‌محیطیِ نابرابر.[۴۳] به تعبیر مارکس، صنعتی‌شدنِ کشاورزی در آغاز منجر به یک دوره پیشرفت شد، اما با تناقضات عمیق زیست‌محیطی و اقتصادی همراه بود و آینده کشاورزی بریتانیا را تهدید می‌کرد.
البته مارکس پیشرفت‌های اقتصادی اولیه را که در نظام جدید کشاورزی پیشرفته به‌دست‌آمده بود، انکار نمی‌کرد. همان‌طور که در سرمایه می‌نویسد:
لغو قانون غلات تکانه چشم‌گیری در کشاورزی انگلستان ایجاد کرد. زه‌کشی[۲۳] در گسترده‌ترین مقیاس، روش‌های جدید تغذیه دام و کشت مصنوعی علوفه، ابداع دستگاه کوددهی مکانیکی، شیوه‌های جدید در کشت زمین‌های رُس‌دار، افزایش استفاده از کودهای معدنی، به کار بردن ماشین بخار و انواع ماشین‌آلات جدید و کشت متمرکزتر به طور عام، همه ویژگی‌های این دوره تاریخی هستند… حاصلخیزیِ واقعیِ خاک به سرعت افزایش یافت. سرمایه‌گذاریِ بیشتر در هر آکر و در نتیجه مراقبت بیشتر از مزارع، شرایط لازم روش جدید بود. در همان زمان، از سال ۱۸۴۶ تا ۱۸۵۶ مناطق زیر کشت افزایش یافت.[۴۴]
با این وجود، مارکس عمیقا نگرانِ تناقضات و خطرات نظام جدید تولید غذا بود. دو مسئله اصلی (فراتر از مسائل کلّی‌تر در مورد گسست متابولیک) در نقد مارکس برجسته بود. اول، تغییر جهتِ کشاورزی انگلیسی از تولید غلّه و حبوبات برای مصرف انسان به سمت افزایش محصولات علوفه‌ای و مراتع برای تأمین کشاورزی‌ای که به طور فزاینده روی تولید گوشت و لبنیات متمرکز شده بود. تولید غلّه و حبوبات به وضوح برای تهیه غذای طبقه کارگر صورت می‌گرفت و همان‌گونه که پیش از این شرح داده شد، این طبقه به طور عمده با نان زندگی می‌کردند؛ تولید گوشت و تا حدودی لبنیات، در وهله اول غذای طبقه بالا بود. گرچه حتی در آن زمان، هیچ شک و تردیدی وجود نداشت که استفاده از زمین در تولید کلّی غذا ـ غلّات یا گوشت و لبنیات ـ برای مصرف انسان کارآمدتر بود.
دوم، آن‌چنان که رابرت بیکوِل و دیگران بحث کرده‌اند، مارکس نگران آزار حیوانات با روش‌های جدیدِ پرورش برای تولید گوشت پرچربی بود. گونه‌های گوسفند و گاو در حجم بیشتر و گسترده‌تر پرورش یافتند، گونه‌هایی که حجم گوشت و چربی بیشتری نسبت به ساختار استخوان‌بندی‌شان حمل می‌کردند، این در حالی است که حیوانات اغلب به سختی می‌توانند مراقب وزن خود باشند. نرخ رشد حیواناتی که برای تولید گوشت پرورش می‌یافتند، با گوسفندان و گاوهایی که به جای پنج سال پس از دو سال قصابی می‌شدند، شتاب گرفت. به منظور افزایش تولید صنعت لبنیات، گوساله‌ها زودتر از موعد از شیر گرفته می‌شدند. گوساله‌های نر انگلیسی در یک دوره زمانی کاملاً در محدودیت نگاه‌ داشته می‌شدند و به طور فزاینده‌ای پروار می‌شدند. گاوها به منظور سرعت‌بخشیدن به رشدشان با مواد ترکیبی تغذیه می‌شدند، این مواد شامل کنجاله‌های روغنی وارداتی بود که با کود غنی‌شده تولید می‌شدند. هر گوساله نر انگلیسی تا زمانی که به بلوغ می‌رسید و کشته می‌شد، روزانه حدود ده پوند کنجاله‌های روغنی مصرف می‌کرد.[۴۵]
در نظام کشاورزی پیشرفته، گوسفندان همچنان در مراتع پرورش می‌یابند، بخش عمده‌ای از نظام چرخش محصول نورفولک را تشکیل می‌دهند که در آن مراتع بقولات (حبوبات و گیاهان علوفه‌ای) و گیاهان پوششی (شبدر و گیاهانی که برای پوشش زمین و جلوگیری از فرسایش خاک کاشته می‌شوند) جایگزین زمین‌های آیشی می‌شوند. بقولات تا اندازه‌ای با تثبیت نیتروژن از هوا، خاک را غنی می‌کنند (این فرایند در زمانی که مارکس می‌نوشت، هنوز فهم و درک نشده بود). با این حال، این فرایند، باعث ترغیب رشد مراتع بیش از تولید غلّات می‌شد. جمعیت مشغول به کار روی زمین‌ها بیشتر با گوسفندان جایگزین شدند ـ بخشی از فرایند حصارکشی گسترده زمین‌های اشتراکی در آن زمان در انگلستان و دیگر جزایر انگلیسی.
تحلیل‌های مارکس از این نظام جدید به طور خاص بر کار مطالعاتی دانشجوی کشاورزی فرانسوی، لیونس دِ لاورنه، با عنوان اقتصاد روستایی انگلیس، اسکاتلند و ایرلند متمرکز بود. لاورنه حامی پروپاقرصِ مدلِ کشاورزی پیشرفته انگلیسی بر پایه گوشت و لبنیات و نظام چرخش نورفولک بود، تمام روش‌های استفاده از محصولات علوفه‌ای و دام‌خوراکی، تسریع و افزایش پرورش، تغذیه و قصابی‌کردن با جزئیات زیاد در کار لاورنه شرح داده شده بود، مارکس این کار را همراه با کار والتر گود با عنوان مغالطه‌های سیاسی، تجاری و کشاورزی (۱۸۶۶) با دقت مطالعه کرد. لاورنه ادعا کرد که بیکوِل در نشان‌دادن چگونگی سرعت رشد گوشت و چربی در حیوانات، نامِ خود را به عنوان یک مبتکر در سطح ریچارد آوکرایت و جیمز وات تثبیت کرده است. به طور قطعی کشاورزی در جزیره بریتانیا تغییر کرده است، لاورنه در این مورد نوشت: «به‌واسطه فرایند ساده تولیدِ بیشتر و بیشتر، از این پس هر مزرعه یک نوع ماشین خواهد بود… موتورهای بخار ستون‌های دود را بر فراز مناظر سبز می‌فرستند».[۴۶]
با این وجود، مارکس بیشترِ ادعاهای لاورنه در مورد برتری کشاورزی پیشرفته انگلیسی را رد کرد. از جمله ادعای لاورنه درباره تغذیه خاک و تأکیدش بر مزایای تولید غذای گوشتی و لبنیاتی. مارکس به ناهنجاری‌های شدید در حیوانات، تغذیه چاق‌کننده، زود‌ازشیرگرفتن گوساله‌ها و سطوح زیاد چراگاه‌ها‌ که از ابتکارات این نظام بود، و از سوی دیگر تولید غلّات و حبوبات برای توده مردم توجه کرد. در حالی‌که لاورنه استدلال می‌کرد فرانسه باید از نمونه انگلیسی پیروی کند و از تولید غلّات به تولید گوشت روی بیاورد، مارکس دیدگاهی برخلاف دیدگاه لاورنه داشت. مارکس همچنین بر اتکای کشاورزی انگلیس به واردات انرژی فشرده از خارج تأکید کرد و بر اساس کار گود و لاورنه نشان داد که نظام کشاورزی پیشرفته انگلیس با کوتاه‌کردن زمان بازگشت عایدیِ دام و احشام، روندهای طبیعی را مختل می‌کند.[۴۷]
رفتار با حیوانات در نظام جدید یکی دیگر از مسائل انتقادی برای مارکس بود. لاورنیه مشاهده کرد که «گاوِ گونه شاخ‌کوتاهِ دورهام در شمال انگلستان، در اتاقک‌هایی محصور و خفه نگهداری می‌شوند تا زمانی که برای رفتن به کشتارگاه آماده بشوند. کف اتاقک‌ها با حفره‌هایی سوراخ شده است تا گاوها بتوانند مدفوع‌شان را در آن تخلیه کنند». در سال ۱۸۵۱ مجله اکونومیست مزایای «جعبه‌غذایی» گاوها و این که آنها را تقریباً به طورکامل به طویله محدود می‌کند، اعلام کرد.[۴۸] همه اینها مارکس را بهت‌زده کرد، همانگونه که در یادداشت‌های منتشرنشده‌اش زیر عنوان تغذیه «منزجرکننده!» در طویله‌ها، می‌نویسد که یک «نظام زندان سلولی» برای حیوانات ساخته شده است:
حیوانات در این زندان‌ها متولد می‌شوند و در آنجا باقی می‌مانند تا زمانی که کشته شوند. پرسش این است که آیا این نظام به نظام پرورشی مرتبط می‌شود که در آن حیوانات در وضعیت غیرطبیعی با استخوان‌هایی ناقص و نارس، به منظور تبدیل‌شدن‌شان به توده‌ای از گوشت و حجمی از چربی رشد می‌کنند که در نهایت منجر به زوالِ جدیِ نیرویِ زندگی می‌شود یا نه؟ این درحالی‌ است که تا پیش از سال ۱۸۴۸ تا جای ممکن حیوانات در هوای آزاد و در تحرک نگهداری می‌شدند.[۴۹]
این پرسش، همان‌گونه که مارکس طرح کرد، بیشتر از آنکه اقتصادی باشد، زیست‌محیطی بود و کشاورزیِ سرمایه‌داری با تأکید بر ارزش کالا و جهت‌گیری صرفاً ابزراگرایانه‌اش هیچ پاسخی نمی‌تواند برای آن داشته باشد. همچنین در نگرش مسلط در راستای تولید غذا جایی برای همدردی با حیوانات وجود نداشت، جایی که با حیوانات همچون ماشین‌آلات صرف یا مواد خام برای مصرف انسان رفتار می‌شد.[۵۰]
مارکس اشاره کرد که نظام جدید کشاورزیِ سرمایه‌داری ـ صنعتی، منجر به سلبِ مالکیتِ بیشتر از زمین‌ شده است، چراکه کشاورزی گوشت‌محور نسبت به نظام غلّات‌محور به تعداد کارگران کمتری نیاز دارد. این اتفاق در ایرلند در بین سال‌های ۱۸۵۵ و ۱۸۶۶ به شکل دراماتیک‌تری رخ داد، «۱،۰۳۲،۶۹۴ نفر ایرلندی با حدود یک میلیون گاو، خوک و گوسفند جایگزین شدند».[۵۱] مارکس به تحولات مشابهی در اسکاتلند نیز اشاره کرد.[۵۲] پس از لغو قانون غلات، ایرلند انحصار غلّات در نظام تعرفه‌ای استعماری انگلیس را از دست داد، به همین دلیل، در حالی که مزارع ایرلند در حال ویران‌شدن بودند، غلّات از خارج از جزایر بریتانیا وارد می‌شد. مارکس با لحنی خشک اذعان کرد که لاورنه و همتایان بورژوای او ناگهان کشف کرده بودند که ایرلند که زمانی فکر می‌کردند برای کشت غلّات مناسب است، در واقع با آینده‌نگری و عقل معاش، سرنوشت مقدر کرده است که تبدیل به چراگاه بشود.[۵۳] نگرانی نهاییِ مارکس در تمام این تحولات، مواد غذایی در دسترس طبقه کارگر در نظام جدید کشاورزیِ صنعتی‌شده بود.
همان‌طور که دیدیم، مارکس دو چیز را شناسایی کرد، یکی اینکه ویژگی نظام جدید کشاورزیِ پیشرفته اساساً رشد چشم‌گیر بود و دیگر اینکه این نظام تناقضات درونی عمیقی داشت که آن را به سمت مرگ احتمالی پیش می‌بُرد. این بینش و فراست مارکس تحلیل‌های بعدیِ مورخان اقتصادیِ کشاورزی بریتانیایی را پیش‌بینی کرد، کسانی که بیشتر از یک قرن بعد به نتایج مشابهی دست‌یافتند. از زمانی که تناقضات نظام کشاورزی پیشرفته برای اولین بار در سال ۱۹۶۸، توسط اف. ام. تامپسون در جستارش با عنوان دومین انقلاب کشاورزی، برجسته شد اکثر مورخان مفهوم «عصر طلایی» کشاورزی در انگلستان را در سه ماهه سوم قرن نوزدهم رد کردند. همان‌گونه که ایی. جِی. تی. کالینز، هم‌ویراستارِ بخش هفتم (۱۸۵۰-۱۹۱۴) از دوره چند جلدی تاریخ کشاورزی انگلستان و ولز، در سال ۱۹۹۵ نوشت:
در اوایل دهه ۱۹۰۰ میلادی، بریتانیا، کشوری که تا یک قرن پیش از آن خودکفا بود، بیش از سه‌چهارم غلّات مورد نیازش برای تهیه نان و تقریباً نیمی از مواد غذایی معتدل خود را از خارج وارد می‌کرد. کشاورزیِ قرن نوزدهم در برخی از جنبه‌های مهم شکست خورد، نه فقط در رکود بزرگ [در بیست‌وپنج‌سالِ پایانی قرن نوزدهم در اروپا]، بلکه در «عصر طلایی» پیشین نیز. دوران کشاورزی پیشرفته، از سال ۱۸۵۰ تا ۱۸۷۳، [به طور معمول] به عنوان یکی از پیشرفت‌های فنی بی‌سابقه تلقی می‌شد.
اما اکنون تحقیقات اخیر نشان می‌دهد که نرخ رشد کشاورزی در بیست‌وپنج‌سالِ دوم قرن نوزده، تحت لوای قانون غلات به شکل قابل ملاحظه‌ای بیشتر از بیست‌وپنج‌سالِ سوم قرن بوده است، عصر طلایی نشان می‌دهد که دومین انقلاب کشاورزی همراه با کشاورزیِ علمی جدیدش پس از یک شروع شگفت‌انگیز، به سرعت نیروی حرکتش را از دست داد. این روند به نتایج محاسبات ملّی مشابه است، یک برآورد نشان می‌دهد که میانگین نرخ رشد سالانه، بین سال‌های ۱۸۳۰ تا ۱۸۵۰، در طی دو دهه، از ۵/۱ درصد به ۵/۰ تا ۷/۰ درصد کاهش یافته است، یکی دیگر از تحقیقات نیز نشان می‌دهد بین سال‌های ۱۸۵۶ تا ۱۸۷۳، در مقایسه با رشد ۲ درصدی کل اقتصاد، میانگین رشد سالانه در کشاورزی فقط ۲/۰ درصد بوده است.
پس از یک عملکرد قدرتمند در بیست‌وپنج‌سالِ دوم قرن نوزدهم، از اواخر دهه ۱۸۵۰ سطح تولید گندم کاهش یافت و بعد بین سال‌های ۱۸۶۸ تا ۱۸۸۰ نیز اندک کاهشی را نشان می‌داد، نه فقط عملکرد بخش زراعی بلکه عملکرد بخش دامداری هم ضعیف شد. در واقع، شواهد و اسناد کشاورزی نشان می‌دهد که فقط در تولید گوشت پیشرفت نسبتاً کمی وجود داشته است؛ در بهترین حالت یک درصد در سال و بین اوایل دهه ۱۸۵۰ تا اواخر دهه ۱۸۶۰ تنها درصد ناچیزی از تولید را به خود اختصاص داده است… [۵۴]
با این تفاسیر «دومین انقلاب کشاورزی»، مدت‌ها پیش از شروع رکود بزرگ [از سال ۱۸۷۳] به پایان رسید. بر اساس آماری که کالینز ارائه می‌دهد نرخ رشد کشاورزی بین سال‌های ۱۸۵۰ تا ۱۸۷۵ به طور متوسط، حداکثر ۸/۰درصد در سال بوده است[۲۴].
تفسیر کالینز در مورد ناکامیِ کشاورزیِ پیشرفته انگلستان به تفسیر مارکس شباهت داشت: این نظام با وجود رشد مقادیر مواد غذاییِ وارداتی، در رفع نیازِ فرایند انباشت، یعنی افزایش بهره‌وری از خاک در هر هکتار، به سرعت ناتوان شد (مسئله به «ثبات فناورانه» بر می‌گشت).[۵۵] تغییر تولید مواد غذایی از غلّات به گوسفند و گاو، که به نظر می‌رسید برای دورزدن گسست متابولیک صورت گرفته است، در واقع فقط آن گسست را به جای دیگری صادر می‌کرد، به کشورهایی که اکنون با واردات غلّات مواد غذایی بریتانیا را فراهم می‌کردند. واردات نهاده‌های پرانرژی قادر نبود از اقتصاد جدید گوشت‌ولبنیات‌محور در برابر رکود محافظت کند. در این میان، همان‌گونه که مارکس خاطرنشان کرد، با وجود لغو قانون غلات، دوامِ قیمت‌های بالا برای غلّات در میانه دهه ۱۸۵۰ اقتصاد کشور را به ستوه آورد. کالینز می‌نویسد در مورد «امنیت غذایی در بیست‌وپنج سالِ سوم قرن» نگرانی‌هایی شایع شد. «قیمت‌های غلّات در میانه دهه ۱۸۵۰، در مقایسه با هر زمانی از دهه ۱۸۱۰، به بالاترین حد خود رسید و در آغاز و میانه دهه ۱۸۷۰ نسبت به دهه ۱۸۴۰ اندکی کاهش یافت… در عصر طلایی حقیقتاً شاهد بازخیزیِ شورش‌های غذایی بودیم. در ماه فوریه ۱۸۵۵ دارودسته‌ای بزهکار یک مغازه نانوایی در لیورپول را غارت کردند و پس از آن در لندن و لیورپول آشوب‌هایی به پا شد».[۵۶] از این رو، این ادعا که کشاورزی پیشرفته انگلستان نماینده یک «عصر طلایی»، بر بلندای قلّه خودکفایی در جهان، دارای وضعیت زیست‌محیطی پایدار و صاحب کشاورزی با بهره‌وری بالا بود، بسیار دور از واقعیت است.

گسست متابولیک و نظام جدید تولید غذایی

ریشه تولید غذا برای مارکس مسئله خاک و در نتیجه شیمی خاک، زمین‌شناسی، خاک‌ورزی[۲۵] و علوم طبیعی دیگر بود. مارکس استدلال می‌کند یک ابزار تولید معَّین می‌تواند تا حدی با «وسایل معاش»ی که از خاک گرفته شده اند، برآورد شود.[۵۷] سرمایه‌داری، همزمان با ترویج‌ بهره‌وریِ بیشتر در کشاورزی، با غارت مواد مغذیِ خاک نیز باعث ایجاد گسست متابولیک می‌شود.[۵۸]
در ضمن، دقیقاً در اینجاست که برخی چپ‌ها در تحلیل و بررسی آرای مارکس دچار خطا شده‌اند. دانیل تانیورو، اکوسوسیالیست، در کار اخیرش مارکس را به دلیل توجه «بسیار کنایه‌آمیز»ش با این اظهارات لاورنه که به معنایی ثانوی، همه «عناصر اصلی» مورد نیاز برای رشدِ گیاهان علوفه‌ای می‌تواند توسط خود گیاهان «از هوا» به دست آید، مورد انتقاد قرار داده و گفته که مارکس به‌رغم توجه دقیق‌اش به شیمی خاک، در اینجا نرتکب خطایی شده است ـ‌ خطایی که تانیورو به طرز عجیبی به مارکس برای ترجیح علم لیبگ به دانشِ سنتی نسبت می‌دهد.[۵۹]
در اینجا مهم است که نگاه دقیقی به واقعیت‌ها بیندازیم. در دیدگاه لاورنه، فقط محصولات غله‌ای باعث تحلیل‌رفتن خاک می‌شوند، در صورتی‌که محصولات علوفه‌ای که دام و احشام را تغذیه می‌کنند، خودتجدیدپذیر هستند.[۶۰] با این‌حال اکنون ما می‌دانیم که تقریباً برای تمام گیاهان فقط کربن (از طریق CO2) است که از هوا به دست می‌آید. این بدین معناست که شانزده عنصر شیمیاییِ ضروری دیگر باید از خاک گرفته شوند ـ به جز در مورد بقولاتی همچون شبدر، یونجه، نخودفرنگی و لوبیا که می‌توانند نیتروژن را که یکی از مواد غذایی مورد نیازشان است، به دست بیاورند؛ آن هم از طریق باکتری‌های همزیستی که در گره‌های ریشه این گیاهان زندگی می‌کنند، گاز نیتروژن (N2) را از جَو می‌گیرند و آن را به اشکال مورد استفاده برای گیاهان تبدیل می‌کنند. با این‌حال بقولات برای به‌دست‌آوردن پانزده عنصر اساسی دیگر به خاک وابسته‌ اند و مانند تمام گیاهان ـ همان‌گونه که مارکس به پیروی از لیبگ استدلال می‌کند ‌ـ آن مواد مغذی را از خاک می‌گیرند.[۶۱]
با توجه به وضعیت بنیادی شیمی خاک، یک نظامِ صرفاً بقولات/علوفه‌ای که بر محور نشخوارکنندگان سازماندهی شده باشد می‌تواند با استخراج مواد مغذی کمتر در هر واحد از زمین از غارت خاک اجتناب کند. اما این به آن معناست که نیاز به واردات غلّات ایجاد می‌شود، زیرا این نظام نمی‌تواند زمان زیادی در تولید غذا و به ویژه در تولید غلّات که در قرن نوزدهم غذای طبقه کارگر بود، خودکفا بماند. علاوه بر این، تلاش‌های واقعی مداوم برای گسترش تولید در دوره کشاورزی پیشرفته درون نظامی دام‌واحشام‌محور استفاده از نهاده‌های کودی با انرژی فشرده را لازم می‌آورد. زمانی که کشاورزی به یک بنگاه سرمایه‌داری تبدیل شد، همچون هر بخش دیگری، نیاز مداوم به افزایش تولید و ارزش افزوده داشت. سرمایه‌داری، همان‌گونه که مارکس تأکید می‌کند، در سوی مقابل نظام خودکفای زیست‌محیطی قرار می‌گیرد.
دیگر نظریه‌پردازانِ نظام غذاییِ چپ‌گرا، در سطحی وسیع‌تر، با دقت کمتر و بدون ارجاع به واقعیت‌‌ها، تحلیل‌های گسست متابولیک مارکس را مورد نقد قرار داده‌اند. دانکن می‌نویسد: «به تعبیر مارکس، از آنجایی که میزان حاصلخیزی کشتزارهای انگلیس کم شده بود، از کود گوانو استفاده می‌کردند. شواهدی برای این نظر مارکس وجود ندارد. با این‌حال، شواهد فراوانی وجود دارد که کشاورزان انگلیسی مشتاق بودند از زمین‌شان محصول بیشتری به دست آورند» و تنها به همین دلیل آنها متقاضیِ گوانو بودند.[۶۲]
اما واقعیت این است که خاک وضع طبیعی‌اش را نداشت و بی‌رمق و فقیر شده بود. به طور معمول در سال‌های آغازین به دنبال تبدیل جنگل به کشتزار، مواد مغذیِ کافی برای تولیدِ محصولِ بیشتر از مواد مغذی انباشته‌شده در خاک به دست می‌آمد. مارکس در کتاب فقر فلسفه در سال ۱۸۴۷ می‌نویسد: «این فقط برای حدود بیست سال بود… از زمانی که بخش‌های گسترده‌ای در شرق انگلستان پاکسازی شدند؛ زمین‌های بِکر را رها کردند زیرا درک درستی از رابطه میان گیاخاک (هوموس) و ترکیبِ زیرخاک نداشتند». از این رو، کشاورزان اغلب واقعاً «مشتاق» بودند حاصلخیزی خاک را به سطح آغازین خود بازگردانند. علاوه بر این، دانکن در اینجا این موضوع را نادیده می‌گیرد که مارکس درباره نظامی نوشته است که با انباشت سرمایه اداره می‌شود؛ نظامی که در آن عدم توسعه به بحران می‌انجامد. کشاورزان نه تنها خود تمایل داشتند بلکه به علت رنج شکست اقتصادی، قوانین بازار ایجاب می‌کرد در هر چرخه متوالیِ تولید، از خاک بیشتر استخراج کنند. این یعنی گسست متابولیک، ناشی از غارت‌ شدید مواد مغذیِ خاک و آغاز چرخه رونق و رکود که در کشاورزیِ سرمایه‌داری ـ صنعتی شکل گرفته بود.[۶۳] منطق اساسیِ نظام این بود که منابع انرژی بیشتر و بیشتری را از خارج از اقتصاد جذب کند. این منطق کاملاً بر انجمن کشاورزی دونکستر حاکم بود، هنگامی که در سال ۱۸۲۸ اعلام کرد که «یک تُن کود استخوان آلمانی، صرفه‌جویی در وارداتِ ده تُن ذرتِ آلمانی است». [۶۴]
در واقع انگلستان در سال‌های ۱۸۴۷-۱۸۵۰، حدود ۸۸۵۴۰ تُن و در سال‌های ۱۸۶۸-۱۸۷۱، حدود ۲۰۹۴۶۰ تُن کود گوانو وارد کرد، این نشان‌دهنده رشد شدید استفاده از این کود طبیعی است. نرخ رشد استفاده از کود گوانو به مراتب بالاتر از نرخ رشد کشاورزی بود. همچنین می‌توان گفت وارداتِ کود استخوان و کُنجاله‌های دانه‌روغنی با نسبت‌های مشابه افزایش یافت. این رانشی ضروری از طریق استخراج متمرکز مواد مغذی از خاک بود. به همین دلیل بود که گود در سال ۱۸۶۶ تصریح کرد: «ما جهان را برای یافتن استخوان‌های خام [و گوانو] زیر و رو کرده‌ایم».[۶۵]
در این شرایط، دشوار بتوان فهمید که چه چیزی باعث ادعای اشنایدر و مک‌مایکل در برابر مارکس شد که: «کشاورزی پیشرفته انگلیسی یک شکل پیچیده از کشاورزی خودتجدیدشونده بود»[۶۶]. همان‌طور که مشاهده کردیم و همان‌گونه که مارکس نشان داد، این، نظامی بود که نیاز به نهاده‌های انرژی عظیم، به شکل کود و مواد وارداتی از خارج از کشور داشت؛ نیازی که با سرعت بیشتری از میزان بهره‌وری در کشاورزی رشد می‌کرد. این امر حتی در دورانِ خوشِ کشاورزیِ پیشرفته، دورانِ واردات فزاینده عظیم و شتابناک گندم، ماده خام اصلی توده مردم، نیز ضروری بود. کشاورزی انگلیسی در «عصر طلایی»، بیشتر و بیشتر برای تولید گوشت مجهز می‌شد.
برای مارکس، نظام جدید تولید غذا صنعتی‌ بود، به این معنی که به‌شدت بر کاربرد علم در کشاورزی (در این مورد خاک‌شناسی، شیمی و فیزیولوژی)، استفاده زیاد از نهاده‌های انرژی، تولیداتِ کارخانه‌‌ای، و یک تقسیم‌بندی ساده و تقلیل‌یافته از کار و طبیعت تکیه می‌کرد.[۶۷] ماشین‌آلات نیز به طور فزاینده‌ای به کار گرفته ‌شدند: در حالی‌که در آغاز این ماشین‌آلات از حیوانات مزرعه نیرو می‌گرفتند نه از سوخت‌های فسیلی، استفاده از موتورهای بخار در تولید محصولات کشاورزی استفاده از سوخت‌های فسیلی را کلید زد. ادعای دانکن مبنی بر اینکه کشاورزیِ پیشرفته انگلیسی «پیشاصنعتی» بود به همان اندازه معنادار بود که توصیف آن کشاورزی به عنوان نظامی که از نظر زیست‌محیطی، خودکفا و بی‌خطر است.[۶۶۸]
همه اینها به قدرت نظریه مارکس درباره گسست متابولیک اشاره دارد، نظریه‌ای که ‌واقعیت‌های نظام‌های غذایی در حال دگرگونی و حتی بحران‌های محیط‌زیستی همواره‌متغیر را در بر می‌گیرد. همان‌گونه که مایکل کارولان در کتاب جامعه‌شناسی غذا و کشاورزی استدلال می‌کند، کلید نظریه‌پردازی درباره «اثرات زیست‌محیطیِ نظام‌های غذایی»، «تز گسست متابولیک» مارکس است. او می‌نویسد:
قطع ارتباط مردم با زمین منجر به اختلالات عمده در چرخه مواد مغذیِ خاک شد، به شکل مواد مغذی خیلی کم در حومه شهرها و خیلی زیاد در شهرها، اغلب هم به شکل فضولات… و «راه‌حل» این مشکل چیست؟ ـ آیا این گسست با اعمال محدودیت‌های زیست‌محیطی بر اقدامات کشاورزی اصلاح می‌شد؟ خیر؛ راه‌حل، تشدید گسست از کودهای مصنوعی بود. آن راه‌حل ممکن بود در کوتاه‌مدت تنش‌های خاصی را رفع کند اما به ریشه این گسست ـ به عبارت دیگر، با تولید غذا به شیوه‌ای که محدودیت‌های زیست‌محیطی را نادیده می‌گیرد ـ نمی‌پردازد.[۶۹]
بدینسان تحلیل‌های مارکس از نظام جدید تولید غذا در بریتانیای صنعتی‌شده نیمه قرن نوزدهم ما را وارد یک دور دیالکتیکی کامل می‌کند. وارسی شرایطی که در آن، مواد مغذی غذایی مصرف می‌شوند، ما را به سمت زیرسوال‌بردن کل نظام تولید غذای سرمایه‌داریِ صنعتی و از آنجا به سمت مسئله خاک و متابولیسمِ اجتماعیِ ازخودبیگانه‌کننده سرمایه‌داری می‌برد. به تعبیر مارکس: «تولید سرمایه‌داری… صرفاً تکنیک‌ها و درجه ترکیبِ فرایند اجتماعی تولید را از طریق تخریب منابع اصلی ثروت یعنی خاک و کارگر توسعه داده است». [۷۰]

ارجاعات

[۱] مارکس، کارل (۱۳۷۸)؛ گروندریسه؛ باقر پرهام و احمد تدین؛ جلد اول؛ تهران؛ نشر آگه؛ ص ۱۶
[۲] نک. برای نمونه به گرسنه علیه سود (Hungry for Profit) با ویراستاری فرد مگداف، جان بلامی‌فاستر و فردریک باتل (Monthly Review Press, 2000)، کشاورزی و غذا در بحران (Agriculture and Food in Crisis) به ویراستاری فرد مگداف و برایان تاکار (Monthly Review Press, 2010)؛ جامعه‌شناسی غذا و کشاورزی (The Sociology of Food and Agriculture) نوشته مایکا کارولان (Routledge, 2012). درباره نظریه رژیم غذایی نک. مقاله فیلیپ مک‌مایکل با عنوان «منشاءشناسی رژیم غذایی (A Food Regime Genealogy)» منتشره در مجله مطالعات دهقانی ۳۶، شماره یک سال ۲۰۰۹ صص ۱۳۹ تا ۱۶۹ و کتاب بگذار آشغال بخورند (Let Them Eat Junk) نوشته رابرت آلبریتون (Pluto Press, 2009) که در فارسی هم با همین عنوان با ترجمه کیانوش یاسایی (نشر اختران) منتشر شده است.
[۳] استفن منل، آن مورکات، آننکه ه. ون اوترلو (ویراستاران)، جامعه‌شناسی غذا (Thousand Oaks, CA: Sage, 1992) صص ۱-۲. همچنین نگاه کنید به ویلیام الکس مک‌اینتاش، جامعه‌شناسی‌های غذا و تغذیه (New York: Plenum, 1996) ص ۱؛ جین دیکسون، The Changing Chicken (Sydney: University of South Wales Press, 2002)، ص ۱۴
[۴] ف. م. تامپسون، «دومین انقلاب کشاورزی»، منتشره در Economic History Review, n.s. 21, no. 1 (آوریل ۱۹۶۸): صص ۶۲-۷۷. تامپسون زمان نخستین انقلاب کشاورزی را در اواخر سده‌ی هفدهم قرار می‌دهد، نقطه‌ی بالای آنچه کاشت گردشی چهارمرحله‌ای نورفولک خوانده می‌شد و دومین انقلاب کشاورزی را به عنوان آنچه در میانه سده‌ی نوزدهم روی داده است، می‌بیند. همچنین نک. ب. آ. هولدرنس،‌ «منشاء کشاورزی با کیفیت بالا» در کتاب زمین، کار و کشاورزی از ۱۷۰۰ تا ۱۹۲۰ به ویراستاری هولدرنس و مایکل ترنر (London: Hambledon, 1991)، صص ۱۴۹ تا ۱۶۴.
[۵] کارل مارکس و فردریک انگلس (۱۳۸۰)؛ ایدئولوژی آلمانی؛ ترجمه پرویز بابایی؛ تهران: نشر چشمه؛ ص ۳۰۳ – جوزف فراچیا؛ «فراسوی بحث سرشت انسانی: اندام تنانی انسانی در مقام «واقعیت اولیه» ماتریالیسم تاریخی»؛ مجلد ۱۳ام ماتریالیسم تاریخی شماره ۱ منتشره در ۲۰۰۵؛ صص ۳۳-۶۱
[۶] کارل مارکس (۱۳۹۶)؛ سرمایه (نقد اقتصاد سیاسی)؛ ترجمه حسن مرتضوی؛ تهران؛ نشر لاهیتا؛ ص ۶۵۹
[۷] در سخنرانی ۱۸۴۸اش «درباره مسأله‌ی تجارت آزاد»، مارکس مسخره می‌کند آن طرفداران تجارت آزاد و اقتصاددان‌های سیاسی را که می‌خواستند کل مسأله‌ی پیچیده‌ی غذا را به‌سادگی به نیاز به «غذای ارزان» تقلیل دهند. کارل مارکس؛ فقر فلسفه (New York: International Publishers, 1963) صص ۲۰۷-۲۰۶ (فقر فلسفه را آرتین آراکل (انتشارات اهورا) به فارسی برگردانده است)
[۸] آنتونی س. وول؛ زندگی‌های در خطر؛ (Cambridge, MA: Harvard University Press, 1983) صص ۵۰-۵۲
[۹] Karl Marx,Capital, vol. 1 (London: Penguin, 1976), 809–۱۱
[۱۰] Marx,Capital, vol. 1, 834–۳۵;On the First International (New York: McGraw-Hill, 1973), 5–۷
[۱۱] هاوارد ویتزکین؛ بیماری دوم (The Second Sickness)؛ (New York: Free Press, 1983) ص ۶۷ و Marx and Engels,Collected Works, vol. 5, 399–۴۰۰
[۱۲] Oxford English Dictionary, compact ed. (Oxford: Oxford University Press, 1971), vol. 1, 33
[۱۳] Marx and Engels,Collected Works, vol. 4, 370
[۱۴] مهم است که مارکس مسأله تقلب غذایی را بسیار دقیق‌تر در هنگام به‌روزکردن این بخش در نسخه نهایی ویرایش فرانسوی سرمایه در ۱۸۷۵ دنبال کرد. این موضوع را می‌توان در ارجاع به گزارش پارلمانی ۱۸۷۴ درباره تقلب غذایی دید. Marx,Capital, vol. 1, 750; Marx and Engels,Collected Works, vol. 19, 253
[۱۵] ماری پ. انگلیش؛ ارزش‌های ویکتوریایی (Bristol, UK: Biopress, 1990)؛ ص ۶۵، ۱۰۲، ۱۲۱ – آنتونی س. وول؛ زندگی‌های در خطر؛ صص ۵۲-۵۴
[۱۶] آرتور هیل هاسال؛ تقلبات شناسایی‌شده یا دستورالعمل ساده برای کشف تقلب در مواد غذایی و داروها؛ (London: Longman, Brown, Green, Longmans and Roberts, 1857) ص ۲۰؛ گزارش درباره آزمایش میکروسکوپی آب‌های گوناگون (در اصل آن‌هایی که در کلانشهر استقاده می‌شوند) در دوران شیوع وبا در ۱۸۵۴؛ ضمیمه هشتم؛ “Report of the Committee for Scientific Inquiries in Relation to the Cholera-Epidemic of 1854” (London: Her Majesty’s Stationery Office, 1855) صص ۳۸۴-۵۲۱؛ ادوین لنکستر؛ راهنمایی برای جمع‌آوری خوراک در موزه کینگستون جنوبی (London: Her Majesty’s Stationery Office, 1860) صص ۱۰۰-۱۰۲؛ Royal Society of Chemistry ؛ «مبارزه علیه تقلب غذایی»؛ http://rsc.org, accessed November 7, 2014
[۱۷] هاسال؛ تقلبات شناسایی‌شده؛ ۱-۸
[۱۸] ترمن‌هر نقل‌شده از Marx,Capital, vol. 1, 278
[۱۹] Marx and Engels,Collected Works, vol. 19, 254
[۲۰] ای. پ. تامپسون؛ «اقتصاد اخلاقی انگلیسی‌ها در سده‌ی هجدهم» در[مجله] گذشته و اکنون شماره ۵۰ (۱۹۷۱) صص ۸۰-۸۱
[۲۱] Marx,Capital, vol. 1, 359–۶۱
[۲۲] Marx and Engels,Collected Works, vol. 19, 252–۵۵٫ پژوهش تاریخی مارکس درباره مصرف نان او را راه برد به آزمون اینکه چرا رومی‌ها نان بیشتری مصرف می‌کردند از ساکنان فرانسه در زمان حاضر. او این را توضیح داد به عنوان نتیجه و پیامد نقص‌ها و تقلباتی که با فراوری آرد و پخت نان در دوران مدرن همراه شده است. مارکس، کارل (۱۳۷۸)؛ گروندریسه؛ باقر پرهام و احمد تدین؛ جلد دوم؛ تهران؛ نشر آگه؛ ص ۴۲۷ – ۴۲۸ [توضیح مترجم: البته در متن فارسی توضیحی درباره نقص‌ها و تقلبات در نان در دوران مدرن پیدا نکردم. این هم نشانی نسخه انگلیسی مورد ارجاع نویسنده Marx,Grundrisse, 834–۳۵]
[۲۳] Marx,Capital, vol. 1, 359, 750; Marx and Engels,Collected Works, vol. 19, 254
[۲۴] آنتونی س. وول؛ زندگی‌های در خطر؛ صص ۵۲-۵۳
[۲۵] Simon quoted in Marx,Capital, vol. 1, 811; Simon, Public Health Reports, vol. 2, 96–۹۷
[۲۶] World Hunger Education Service, “Hunger in America: 2016 United States Hunger and Poverty Facts,” http://worldhunger.org, accessed October 22, 2016
[۲۷] فرد مگداف و جان بلامی‌فاستر؛ آنچه هر محیط‌زیست‌گرا نیاز دارند درباره سرمایه‌داری بدانند؛ (New York: Monthly Review Press, 2011) صص ۲۳-۲۴
[۲۸] هریت فریدمن، «نظام‌های بین‌المللی غذا و کشاورزی از سال ۱۸۷۰»، نگاه کنید به تئودور شانین، «دهقانان و انجمن‌های دهقانی»، آکسفورد: بلک‌وِل، ۱۹۸۷، صص ۲۵۸-۲۷۶٫ هریت فریدمن و فلیپ مک‌مایکل، «کشاورزی و نظام دولتی (Agriculture and state system)»، مجله Sociologia Ruralis، شماره ۲، ۱۹۸۹، صص ۹۳-۱۱۷٫
[۲۹] مک‌مایکل، «نسب‌شناسی رژیم غذایی (A Food Regime Genealogy)»، ص ۱۴۰٫
[۳۰] هیو کمپل، «Breaking New Ground in Food Regime Theory»، مجله Agriculture and Human Values، شماره ۲۶، ۲۰۰۹، صص ۳۰۹-۳۱۹٫
[۳۱] کالین ای. ام. دانکن، مرکزیت کشاورزی (The Centrality of Agriculture)، مونترال: نشر دانشگاه مک‌گیل-کویینز، ۱۹۹۶، ۵۱، صص ۶۹-۷۱٫ این دیدگاه که در بیست‌وپنج سال سوم قرن نوزدهم، کشاورزی انگلیس موسس «عصر طلایی» بود در میان مورخان اقتصادی دهه ۱۹۶۰ کاملاً رایج بود. برای مثال، نگاه کنید به: ایی. جی. هابسبام، صنعت و امپراتوری، لندن: پنگوئن، ۱۹۶۹، صص ۱۰۶ و ۱۹۹٫ با این وجود این دیدگاه تا دهه ۱۹۸۰ عمدتاً رد شد.
[۳۲] نگاه کنید به: تامپسون، انقلاب دوم کشاورزی (The Second Agricultural Revolution)، ایی. جی. تی. کالینز، آیا کشاورزی اواسط دوران ویکتوریایی شکست خورد؟؛ محصول، بارآوری و دگرگونی فناورانه در زراعت سده نوزدهم (Did Mid-Victorian Agriculture Fail?: Output, Productivity and Technological Change in Nineteenth Century Farming)، مجله ReFRESH 21، ۱۹۹۵، صص ۵-۸٫ «Rural and Agricultural Change» در کالینز، « The Agrarian History of England and Wales»، بخش هفتم، ۱۸۵۰-۱۹۱۴، کمبریج، UK: نشر دانشگاه کمبریج، ۲۰۰۰، صص ۷۲-۷۸٫ ایی. جی. جونز، «The Changing Basis of English Agricultural Prosperity, 1853–۱۸۷۳»، مجله History Review Agricultural، شماره ۱۰، ۱۹۶۲: صص ۱-۱۹٫ بی. ای. هولدرنس، «The Origins of High Farming»، در هولدرنس و ترنر، «Land Labourand Agriculture»، ۱۷۰۰-۱۹۲۰، ص ۱۵۱٫ به تعبیر هولدرنس: «کشاورزی پیشرفته، کشاورزی پرخطری باقی ماند و در استحکام ستون فقرات تولید غلّات بریتانیا در بلندمدّت شکست خورد»، هولدرنس، « The Origins of High Farming»، ص ۱۵۱٫
[۳۳] دانکن، مرکزیت کشاورزی، صص ۹-۱۰ و ۵۴ و ۶۴-۶۹ و ۷۲ و ۹۰ و ۹۴٫ کتاب دانکن بر کار مارکسیست ژاپنی کوزو اونو متکی بود، مارکسیستی که ادعا کرد پیشرفت انگلستان نه فقط برمبنای یک جامعه سرمایه‌داری خالص استوار بود بلکه کشاورزی منحصربه‌فردی داشت که خودش را با نیازهایش همچون یک نظام خودتنظیم‌کننده وفق داد. کوزو اونو، اصول اقتصاد سیاسی (Principles of Political Economy)، آتلانتیک هایلندز نیوجرسی، Humanities، ۱۹۸۰، صص ۱۰۶ و ۱۰۷٫
[۳۴] هریت فریدمن، «What on Earth Is the Modern World System?»، مجله Journal of World-System Research 11، شماره ۲، ۲۰۰۰، صص ۴۸۹-۴۹۱٫ فریدمن علاوه بر کار دانکن به کار جغرافی‌دانِ بریتانیایی تی. پی. بیلیس اسمیت نیز رجوع کرد، بیلیس اسمیت در اوایل دهه ۱۹۸۰ نظام «پیشاصنعتی» کشاورزی در ویلت‌شایر انگلیس در دهه ۱۸۲۰، یعنی پیش از ظهور کشاورزی پیشرفته را مطالعه کرد. اما از آنجایی که مسئله مورد بررسی وضعیت کشاورزی در بیست‌وپنج سال سوم قرن نوزدهم است و نه اوایل قرن نوزدهم، این مطالعه ارتباط مستقیمی با موضوع ندارد. برای نمونه، واردات گوانو تا دهه ۱۸۴۰ آغاز نشده بود و در حالی که در سال‌های ۱۸۲۱-۱۸۲۴ کل واردات کود استخوان ۱۴۰۰ تن بود، در سال‌های ۱۸۵۴-۱۸۵۸ واردات کود استخوان به ۶۸۳۴۰ تن افزایش یافت. همان‌گونه که تامپسون ادعا می‌کند این تحولات در شکستن «مدار بسته نظام کشاورزی» اولیه حیاتی بود. در واقع، واردات عظیم کودهای طبیعی که به مراتب بیشتر از رشد تولیدات کشاورزی است می‌تواند همچون تجلی اختلال زیست‌محیطی در حال رشد در چرخه طبیعی در نظر گرفته بشود. تی. پی. بیلیس اسمیت، اکولوژی نظام‌های کشاورزی (The Ecology of Agricultural Systems)، کمبریج، UK، نشر دانشگاه کمبریج، ۱۹۸۲، صص ۳۷-۵۵٫ تامپسون، انقلاب دوم کشاورزی، ص ۷۵٫ برت کلارک و جان بلامی فاستر، « Guano: The Global Metabolic Rift and the Fertilizer Trade»، در آلف هورنبورگ، برت کلارک و کِنِت هرمل، اکولوژی و قدرت (Ecology and Power)، لندن، روتلج، ۲۰۱۲، صص ۷۴-۷۵٫
[۳۵] میندی اشنایدر و فیلیپ مک‌مایکل، «Deepening, and Repairing, the Metabolic Rift»، مجله Journal of Peasant Studies 37، شماره ۳، ۲۰۱۰، صص ۴۶۵ و ۴۶۹-۴۷۴٫ تفکیک شدید صنعت از کشاورزی در کل کار دانکن مرکزیت دارد و عبارت «مرکزیت کشاورزی» از تاکید بر همین تفکیک گرفته شده است. بر اساس این دیدگاه تمرکز مارکس بر اختلال صنعتی در کشاورزی خطا بود و به جای آن کشاورزی در نیمه قرن نوزدهم در انگلیس می‌بایست به طور کلی از مستقل از صنعت دیده می‌شد. این تقسیم‌بندی به اشنایدر و مک‌مایکل اجازه می‌دهد که ظاهراً به پیروی از فریدمن، استدلال کنند که کشاورزی انگلیسی در آن زمان به لحاظ زیست‌محیطی پایدار بود اما «به لحاظ اجتماعی بی‌ثبات» بود، دیدگاهی که به نظر بسیاری از مارکسیست‌های اکولوژیکی پوچ و بی‌معنا بود. نگاه کنید به: اشنایدر و مک‌مایکل، «Deepening, and Repairing, the Metabolic Rift»، ص ۴۷۴٫ در مقابل، مارکس در همان سال ۱۸۵۹ استدلال کرد که «کشاورزی به طور فزاینده‌ای تبدیل به یک شاخه از صنعت می‌شود و کاملاً زیر سلطه سرمایه قرار می‌گیرد.»، کارل مارکس، «مقدمه‌ای بر نقد اقتصاد سیاسی»، مسکو، نشر پروگرس، ۱۹۷۰، ص ۲۱۳٫
[۳۶] مارک اوورتون، «Agricultural Revolution in England 1500–۱۸۵۰»، بی‌بی‌سی، ۱۷ فوریه ۲۰۱۱٫
[۳۷] جونز، «The Changing Basis of English Agricultural Prosperity»، ص ۱۰۴٫ کالینز، «Rural and Agricultural Change»، صص ۹۳-۹۵٫ مارکس مچی را می‌شناخت، چراکه مارکس بیشترِ «Political, Agricultural, and Commercial Fallacies» نوشته والتر گود در سال ۱۸۶۶ را خوانده بود و به آنها و ایده‌های کشاورزی پیشرفته مچی به شکل انتقادی استناد کرده بود. والتر گود، «Political, Agricultural, and Commercial Fallacies»، لندن: ادوارد استنفورد، ۱۸۶۶٫
[۳۸] مِته اِرجنس، کارل گونار پرشان و سورن ریچ، «Feeding the British»، Economic History Review 61، شماره ۱، ۲۰۰۸، ص ۱۴۷٫
[۳۹] تامپسون، «The Second Agricultural Revolution»، صص ۶۸-۷۴٫ اِرجنس، پرشان و ریچ، «Feeding the British»، ص ۱۴۶٫
[۴۰] اِرجنس، پرشان و ریچ، «Feeding the British»، ص ۱۴۶٫
[۴۱] کارل مارکس، «Dispatches for the New York Tribune»، لندن، پنگوئن، ۲۰۰۷، ص ۱۶۹٫ کارل مارکس و فردریش انگلس، «Ireland and the Irish Question»، مسکو، نشر پروگرس، ۱۹۷۱، صص ۱۲۶ و ۱۳۳-۱۳۴ و ۱۴۷-۴۸۴٫ مارکس «نظام جدید» تولید غذایی را به زبان انگلیسی برای روزنامه نیویورک‌تریبون در سال ۱۸۵۵ نوشت. مارکس بحث نظام جدید را در رابطه با ایرلند نیز طرح کرد و اظهار کرد که سیب‌زمینی آفت‌زده در سال‌های ۱۸۴۵-۱۸۴۶ به لغو قوانین غلات شتاب بخشید و از این رو ظهور نظام جدید بعد از سال ۱۸۴۶ در انگلیس، اسکاتلند و ایرلند بود. ارتباط لغو قوانین غلات و افزایش چراگاه‌ها با کاهش تولید غذا یعنی محصولات غلّه‌ای واضح است، مارکس تغییر عمده در کشاورزی بریتانیایی در راستای یک نظام تولیدی گوشت‌محور دایم‌التزاید را با کشاورزی صنعتی‌شده جامع و سراسری که به زودی همچون یک تِم اصلی ظهور خواهد کرد پیوند داد. این موضوع در نامه مارکس به فردیناند لاسال، که چند روز قبل از مقاله روزنامه نیویورک‌تریبون نوشته شده است، تأیید می‌شود، در این نامه مارکس به مشاهدات مشابهی درباره ارتباط لغو قانون غلات با کاهش تولید غلّه و افزایش چراگاه در اسکاتلند و ایرلند و افزایش واردات گندم اشاره می‌کند. مارکس و انگلس، «مجموعه آثار»، ج ۳۹، صص ۵۱۱-۵۱۴٫
[۴۲] کارل مارکس، «نظریه‌‌های ارزش اضافی»، بخش ۲، مسکو: انتشارات پروگرس، ۱۹۶۸، ص ۱۵۹٫ «سرمایه»، ج۱، ص ۳۴۸٫ دیوید آر مونت‌گومری، «Dirt: The Erosion of Civilizations»، برکلی: نشر دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۱۲، صص ۱۸۴ و ۱۸۵٫
[۴۳] مارکس، بین‌الملل اول، ص ۹۰٫ Marx,Capital, vol. 1 ص ۸۶۰٫
[۴۴] Marx,Capital, vol. 1، صص ۸۳۱-۸۳۳٫
[۴۵] لیونس دِ لاورنه، اقتصاد روستایی انگلیس،‌اسکاتلند و ایرلند (The Rural Economy of England, Scotland, and Ireland)، لندن: بلک‌ول، ۱۸۵۵، صص ۱۳-۲۵ و ۳۴-۵۱ و ۱۸۴-۱۸۷ و ۱۹۶٫ «High Farming in Norfolk»، مجله اکونومیست، ۱۱ می ۱۸۵۱، ص ۵۱۱٫ آزمایش‌های بیکول در پرورش گوسفند توسط چارلز داروین در خاستگاه گونه‌‌ها، کمبریج ماساچوست: انتشارات دانشگاه هاروارد، ۱۹۶۴، رونوشت چاپ اول، ص ۳۶، نیز شرح داده شده است.
[۴۶] لاورنه، اقتصاد روستایی انگلیس،‌اسکاتلند و ایرلند، ص ۱۹ و ۱۹۶٫
[۴۷] مارکس، سرمایه، جلد دو لندن: پنگوئن، ۱۹۷۸، صص ۳۱۳-۳۱۵٫ لاورنه، اقتصاد روستایی انگلیس،‌اسکاتلند و ایرلند، صص ۱۸۴-۱۸۷٫
«High Farming in Norfolk»، ص ۵۱۱٫
[۴۹] کارل مارکس، آرشیوهای مارکس-انگلس، B، صص ۱۰۶ و ۳۳۶٫ به نقل از کوهه سایتو، «Why Ecosocialism Needs Marx»، Monthly Review 68، شماره ۶، نوامبر ۲۰۱۶، ص ۶۲٫ همچنین ببینید: هولدرنس، «The Origins of High Farming»، صص ۱۶۰ و ۱۶۱٫
[۵۰] جوجه‌های کبابی امروزی-«meat birds» و «broilers»- که در مدت زمان پنج هفته به وزن پنج پوندی بازار می‌رسند، در صورتی که تا چهل سال پیش ده هفته زمان لازم بود تا جوجه‌ها به وزن چهار پوندی بازار برسند. با این حال، با پرورش خاص جوجه‌ها به منظور سریع‌به‌دست‌آورن وزن و سینه‌های بزرگ و با چپاندن هزاران جوجه در اتاق‌های بزرگ بدون پنجره و خوراندن غذای پرانرژی با آنتی‌بیوتیک‌ها به جوجه‌ها این کار صورت می‌گیرد. ماکیان «farmer» در نظام معاصر ما به کارگری برای شرکت‌های سهامی بزرگ و یکپارچه «پروتئین» تبدیل شده است. نگاه کنید به: « Modern Meat Chicken Industry»، Penn State Extension, http://extension.psu.edu،   ۲۵ نوامبر ۲۰۱۶٫ درباره تحلیل گسست متابولیک در تجارت دامداری و کشاورزی امروز نگاه کنید به: رایان گاندرسون، « The Metabolic Rift of Livestock Agribusiness»، مجله Organization and Environment 24، شماره ۴، ۲۰۱۱، صص ۴۰۴-۴۲۲٫ ریچارد لوونتن، «The Maturing of Capitalist Agriculture: Farmer as Proletarian»، در مگداف و فاستر و باتل، « Hungry for Profit»، صص ۹۳-۱۰۶٫
[۵۱] مارکس و انگلس، «Ireland and the Irish Question»، صص ۱۲۱-۱۲۲٫ مارکس استدلال کرد که کشاورزی استعماری بریتانیایی، چه در ارتباط با ایرلند چه هند به وضوح مسائل را بدتر کرد. «انگلیسی… در هند شرقی… فقط موفق شده است که کشاورزی بومی را تخریب کند و شمار و شدّت گرسنگی را افزایش بدهد.»، کارل مارکس، « Letter to Vera Zasulich»، پیش‌نویس سوم، در تئودور شانین، «Late Marx and the Russian Road»، نیویورک، نشرMonthly Review، ۱۹۸۳، ص ۱۲۱٫
[۵۲] مجموعه آثار مارکس و انگلس، ج ۳۹، ص ۵۱۲، Marx, Dispatches for the New York Tribune ، صص ۱۱۳-۱۱۹٫
[۵۳] Marx,Capital, vol. 1، ص ۸۷۰٫
[۵۴] کالینز، آیا کشاورزی اواسط دوران ویکتوریایی شکست خورد؟، «Rural and Agricultural Change»، صص ۷۲-۷۸٫
[۵۵] کالینز، آیا کشاورزی اواسط دوران ویکتوریایی شکست خورد؟
[۵۶] ایی. جی. تی. کالینز، «Food Supplies and Food Policy»، ویرایش کالینز، « The Agrarian History of England and Wales»، ص ۳۴؛ «Marx, Dispatches for the New York Tribune»، صص ۱۶۶-۱۶۹٫ کالینز می‌گوید: «موفقیت کشاورزی پیشرفته بیشتر از آنکه به تولید برتر یا پیشرفت در بهره‌وری بیوتکنولوژی مربوط باشد، به مراتب مرهونِ قیمت‌های بالاست.» کالینز، «Rural and Agricultural Change»، ص ۱۲۷٫
[۵۷] Marx,Capital, vol. 1، ص ۹۰۸؛ سرمایه، ج ۳، صص ۹۰۴ و ۹۰۹٫
[۵۸] نگاه کنید به: جان بلامی فاستر، «Marx’s Theory of Metabolic Rift»، مجله American Journal of Sociology 105، شماره ۲، ۱۹۹۹، صص ۳۶۶-۴۰۵٫
[۵۹] دانیل تانیورو، «A Plea for the Ecological Reconstruction of Marxism»، ارائه‌شده در کنفرانس ماتریالیسم تاریخی، لندن، ۱۰ نوامبر ۲۰۱۲، www.europe-solidaire.org 
[۶۰] لاورنه، «The Rural Economy»، ص ۵۱٫ مارکس، «سرمایه»، ج ۳، صص ۷۶۸ و ۷۶۹٫
[۶۱] این مبحث را در جان بلامی فاستر و پل بورکت، «Marx and the Earth»، شیکاگو: هی‌مارکت، ۲۰۱۷، صص ۲۷-۳۰، با همکاری فرد مگداف ببینید.
[۶۲] دانکن، مرکزیت کشاورزی، ص ۱۸۸٫ به طور عجیبی دانکن در این پاراگراف باوجود تمام شواهد تجربی مخالف، کشاورزی پیشرفته با کمک گوانو (چلغوز) را با عنوان «ابرمولد» توصیف می‌کند. در ظاهر برای تقویت نقدهایش به مارکس، به تامپسون اشاره می‌کند که معتقد است کشاورزی انگلیسی در اوایل قرن نوزدهم یک صنعت قابلِ استخراجِ «خود-احیاگر» بود. اما دانکن نکته مهم‌تری را نادیده می‌گیرد، نکته‌ای که تامپسون در همان جمله می‌آورد: کشاورزی انگلیسی در به اصطلاح «عصر طلایی» (بیست‌وپنج سال سوم قرن نوزدهم) بر بنیادی «مانوفاکتوری» یا صنعتی سازماندهی شده بود و خودکفا نبود و نیازمند واردات عظیم کود استخوان، گوانو و کنجاله‌های دانه‌روغنی از خارج از مرزها بود. این، همان‌طور که تامپسون نوشت، «ذات انقلاب کشاورزی دوم» بود، همان که مارکس بیشتر از یک قرن پیش گفته بود. نگاه کنید به: تامپسون، انقلاب دوم کشاورزی، ص ۶۴٫
[۶۳] یوستوس فون لیبِگ، نامه‌هایی درباره کشاورزی مدرن (Letters on Modern Agriculture)، لندن، والتون و مابرتی، ۱۸۵۹، صص ۱۷۵-۱۷۸ و ۱۸۳ و ۲۲۰٫ مارکس، فقر فلسفه، ص ۱۶۲٫ جان بلامی فاستر، اکولوژی مارکس، نیویورک، نشر Monthly Review، ۲۰۰۰، صص ۱۴۹-۱۶۳٫ مارکس غارت خاک را یک روند تدریجی توصیف کرد، به خصوص وقتی با غارت مواد مغذی دیگر کشورها دنبال می‌شد. مارکس به طور کلی اصطلاح «فرسودگی» خاک (exhaustion) را برای موارد شدیدی همچون جنوب ایلات متحده برده‌دار به کار می‌برد. نگاهد کنید به: Marx,Capital, vol. 3 ص ۷۵۶٫
[۶۴] نقل قول انجمن کشاورزی دونکستر را در تامپسون، انقلاب دوم کشاورزی، ص ۶۹ ببینید.
[۶۵] تامپسون، انقلاب دوم کشاورزی، صص ۷۳ و ۷۴٫ گود، « Political, Agricultural, and Commercial Fallacies»، ص ۳۶۸٫
[۶۶] اشنایدر و مک‌مایکل، «Deepening, and Repairing, the Metabolic Rift»، ص ۴۷۲٫
[۶۷] نگاه کنید به: نیتن روزنبرگ، «Perspectives on Technology»، کمبریج، UK، انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۷۶، ص ۱۳۶٫ مارکس، «سرمایه»، ج ۳، ص ۸۹۴٫ درباره شدّت واردات در کشاورزی پیشرفته نگاه کنید به: هولدرنس، The Origins of High» Farming»، صص ۱۵۰ و ۱۵۱٫
[۶۸] دانکن، «The Centrality of Agriculture»، صص ۶۵ و ۶۹٫ دانکن استدلال می‌کند که مارکس در انتقاد از کشاورزی پیشرفته انگلیسی توسط «رادیکال‌های بورژوا» گمراه شده بود، همان، ص ۷۲٫
[۶۹] کارولن، «The Sociology of Food and Agriculture»، صص ۲۴۹-۲۵۰٫
[۷۰] Marx,Capital, vol. 1 ص ۶۳۸٫

پانوشت‌ها:

[۱] food regimes
[۲] Diet هم به معنای پرهیز غذایی، رژیم و هم به معنای شورا و نشست است.
[۳] privy council
[۴] غَش به معنای آمیختن چیزی کم‌بها در چیزی گران‌بها است چه چیزی چون شراب یا چیزی مثل طلا و نقره. ما امروزه این کلمه را تنها در ترکیب «غش در معامله» داریم. حسن مرتضوی در ترجمه سرمایه از تقلب استفاده می‌کند که ما هم همان را به‌ کار می‌بریم: در متن انگلیسی adulteration
[۵] Arthur hill hassal
[۶] H. S. Tremenheer
[۷] Jean Baptiste Alphonse Chevallier
[۸] Edvin Lankster
[۹] Lancet
[۱۰] Thomas Wakley
[۱۱] cumulative
[۱۲] خاک دارای پسماند ناشی از آهکی‌شدن استخوان‌ها که بیشتر شامل فسفات کلسیم است
[۱۳] برگرفته از مارکس، کارل (۱۳۸۶)؛ سرمایه؛ ترجمه حسن مرتضوی، جلد یک، تهران: نشر آگه؛ ص ۲۷۹
[۱۴] pestilential vapors
[۱۵] Anthony S. Wohl
[۱۶] Mennell
[۱۷] Murcott
[۱۸] Otterloo
[۱۹] Agribusiness
[۲۰] Colin Duncan
[۲۱] crypto-industrial
[۲۲] Marx’s theory of metabolic rift
[۲۳] در ترجمه فارسی سرمایه به اشتباه «ایجاد فاضلاب» ترجمه شده است. (م)
[۲۴] این دو جمله در متن انگلیسی در نقل قول مستقیم از متن کالینز آورده شده بود،‌ که به نظر ما غلط است. (م)
[۲۵] Agronomy به برزشناسی هم ترجمه شده است

منبع: پروبلماتیکا




بیانیه انجمن صنفی معلمان کردستان در اعتراض به زمینه چینی برای صدور حکم انفصال از خدمت برای محمد حبیبی

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
پنج‌شنبه  ۹ خرداد ۱٣۹٨ –  ٣۰ می ۲۰۱۹

نام محمد حبیبی سالهاست که با مدرسه، فرهنگ و به خصوص فعالیت صنفی و حق خواهانه‌ی معلمان عجین شده است. صداقت، خوش فکری و عملگرا بودن، ایشان را به چهره‌ای سرشناس در موج جدید جنبش حق خواهانه‌ی معلمان تبدیل کرده است. محمد حبیبی، به حق که می خواست در ادامه‌ی سنت نیاکان پاک خویش در این سرزمین، اشاعه و گسترش فرهنگ در جامعه را مرهمی بر همه‌ی دردهای جانکاه ما معرفی کند. افسوس و دریغ که چشمان کم سوی ظلمت طلبان تاب درخشش این چراغ راهنما را نداشت و حقارت حکم زندان و تازیانه را بر پیکر معلم؛ همچون داغی بر پیشانی قوه‌ی داوری یک کشور حک کرد. 

جای معلم زندان نیست. این فریاد را معلمان ما بارها از گلوی جان، برآورده‌اند. شلاق شایسته‌ی تنی نیست که می‌کوشید تا با گفتگو و نوشتن، فرهنگ رواداری و بخشش را جایگزین تازیانه‌ی انتقام و خشونت کند. 

آنان حکم شلاق و بند را به ناحق بر محمد حبیبی اعمال کردند و به این نیز اکتفا نکرده می خواهند با اعمال فشار بیشتر بر این معلم نستوه و اخراج ایشان از دایره‌ی معلمی، بی‌مایگیِ سکوت را بر جمع فرهنگیان این سرزمین مستولی سازند. زهی خیال باطل که نمی توان با چیدن ساقه از رویش جوانه جلوگیری کرد. 

ما محمد حبیبی را فرزند صدیق و حق طلب این سرزمین، الگوی یک معلم نمونه و متعهد می‌دانیم. دغدغه‌های محمد حبیبی از جنس همان دغدغه‌های ماست. وی همکار فرهنگی ماست و خودش با نیت و عمل صادقانه‌اش کارنامه‌ی عمل رهیده‌اش را برای اکنون و آینده مهر سرافرازی زده است. 

دسیسه‌ی اخراج از کار معلمی نه اینکه محمد حبیبی را از ما جدا نمی‌کند بلکه همبستگی ما را با وی و راهش دو چندان خواهد کرد. مباد چنین کاری را مایه‌ی تشنج هر چه بیشتر فضای فرهنگی این سرزمین کنید. 

انجمن صنفی معلمان کردستان (سقز و زیویه) 

۱۳۹۸/۳/۸




حامد الهوردی پور، زندانی محبوس در زندان اهر دست به اعتصاب غذا زد

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
پنج‌شنبه  ۹ خرداد ۱٣۹٨ –  ٣۰ می ۲۰۱۹

حامد الهوردی پور، فعال ترک (آذربایجانی) اهل نقده، که از ۱۵ اردیبهشت ماه سال جاری جهت تحمل دوران محکومیت خود در زندان اهر به سر می برد از روز جاری دست به اعتصاب غذا زد. اعتصاب غذای این زندانی در حمایت از عباس لسانی، زندانی محبوس در زندان اردبیل صورت گرفته است. عباس لسانی، از روز دوشنبه در اعتراض به عدم دسترسی به خلاصه پرونده که توسط وکیل او تهیه و جهت دسترسی آقای لسانی به زندان ارائه شده است، دست به اعتصاب غذا زده بود. 

به گزارش خبرگزاری هرانا، دیروز چهارشنبه ۸ خردادماه ۹۸، حامد الهوردی پور، فعال ترک (آذربایجانی) محبوس در زندان اهر دست به اعتصاب غذای ۵ روزه زده است. 

اعتصاب غذای آقای الهوردی پور در حمایت از عباس لسانی، زندانی محبوس در زندان اردبیل صورت گرفته که خود نیز از روز دوشنبه ۶ خردادماه در اعتراض به عدم دسترسی به خلاصه پرونده که توسط وکیل او تهیه و جهت دسترسی وی به زندان ارائه شده است در اعتصاب غذا به سر می برد. 

گفتنی است علیرغم صدور بخشنامه ای جهت اعطای مرخصی به زندانیان در ماه رمضان، با مرخصی حامد الهوردی پور مخالفت شده است. 

لازم به ذکر است در مهرماه سال ۹۶ دادگاه انقلاب شهرستان اهر طی دادنامه ای ۴ صفحه‌ای از مجموع بیست و پنج تن از فعالین ترک (آذربایجانی) بازداشت شده سلسله اعتراضات خیابانی به برنامه تلویزیونی “فتیله”، بر اساس اتهام اجتماع و تبانی برای ارتکاب جرم علیه امنیت کشور از طریق فعالیت تبلیغی علیه نظام جمهوری اسلامی ایران در سال ۹۴، هفت نفر از آنان از جمله حامد الهوردی پور را در مجموع به ۵۸ ماه حبس تعزیری محکوم کرد و مابقی را از اتهامات مطروحه تبرئه کرد. 

اتهامات این افراد در دادنامه صادره از سوی شعبه سوم دادگاه تجدیدنظر لاستان آذربایجان شرقی “عضویت در دستجات مخالف نظم به قصد بر هم زدن نظم و امنیت کشور”، اجتماع و تنبانی برای بر هم زدن امنیت داخلی کشور”، “تشکیل و اداره دستجات مخالف نظم به قصد بر هم زدن نظم و امنیت کشور” عنوان شده بود. 

محکومیت شش تن از این افراد به نام های به نام های “ابراهیم نوری، فرزند حمدالله، اکبر ابول‌زاده، فرزند حبیب، حامد الهوردی‌پور، فرزند عیسی، مرتضی شکری، فرزند اسماعیل، اسرافیل فتح اله‌زاده، فرزند امامعلی و سلیمان کاظمی، فرزند رضا در شهریور ماه سال ۹۷ در دادگاه تجدید نظر تائید شد و بر اساس این حکم حامد الهوردی پور به تحمل ۷ ماه حبس تعزیری محکوم شد.




اخبار کارگری و تجمعات اعتراضی طی روز گذشته

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
يکشنبه  ۱۲ خرداد ۱٣۹٨ –  ۲ ژوئن ۲۰۱۹

تجمع کارگران کاغذسازی پارس 
روز یکشنبه، ۱۲ خرداد ۱۳۹۸، تعدادی از کارگران کاغذسازی پارس شهرستان شوش، در اعتراض به عدم رسیدگی به مطالباتشان، اقدام به برگزاری تجمع اعتراصی کردند. 

یکی از کارگران معترض گفت: “خواسته اصلی کارگران کاغذسازی پارس، بازنگری طرح طبقه‌بندی مشاغل است که سالها بازنگری نشده است. کارگران خواستار شکل‌گیری نهاد کارگری در این واحد تولیدی هستند که از دو سال پیش تاکنون با مخالفت کارفرما روبرو بوده است”. 

به گفته وی، قانون طرح طبقه‌بندی مشاغل که از چند سال گذشته در این واحد تولیدی اجرا شده، باعث ایجاد شکاف درآمدی میان کارگران شده است به گونه‌ای که همه کارگران قادر نیستند به صورت مساوی از مزایای این طرح برخوردار شوند. 

او درباره سایر مطالبات صنفی کارگران کاغذ پارس نیز گفت: “مشکل دیگر کارگران مربوط به بحث بیمه تکمیلی است. با وجود آنکه همه کارگران تحت پوشش بیمه تکمیلی قرار دارند و هر ماه مبالغی از حقوق آنها بابت بیمه تکمیلی کسر می‌شود اما کارگران از دریافت خدمات بیمه تکمیلی به دلیل آنچه واریز نشدن حق بیمه تکمیلی به حساب شرکت بیمه‌گر عنوان می‌شود، بهره‌مند نیستند”. 

تجمع کارگران نیروگاه سیکل ترکیبی آبادان 
به گزارش ایلنا، امروز یکشنبه، ۱۲ خرداد ۱۳۹۸، شماری از کارگران نیروگاه سیکل ترکیبی آبادان، در اعتراض به معوقات مزدی خود، در مقابل ساختمان مدیریت این نیروگاه دست به تجمع زدند. 

اعتراض کارگران سیکل ترکیبی به این موضوع است که پیمانکاری که اکنون عهده‌دار راه‌اندازی و بهره‌برداری از نیروگاه سیکل ترکیبی آبادان است، حقوق و مزایای کارگران خود را با تاخیر پرداخت می‌کند. 

بخش دیگری از اعتراض کارگران مربوط به تبدیل وضعیت قرارداد کارگران قراردادی است که علیرغم اینکه شرایط لازم را برای تبدیل وضعیت دارند اما این مهم ازسوی مسئولان نیروگاه پیگیری نمی‌شود.

به گفته آنها، نیروگاه سیکل ترکیبی آبادان ازجمله نیروگاه‌های استراتژیک منطقه است که در پایان خط شبکه قرار دارد و از اهمیت بالایی برخوردار است. 

آنها گفتند: تامین نشدن قطعه توسط شرکت مالک نیروگاه و شرکت بهره‌بردار از دیگر دلایل اعتراض کارگران است. 

تجمع کارگران فضای سبز شهرداری کوت عبدالله 
روز یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸، جمعی از کارگران فضای سبز شهرداری کوت عبدالله، در اعتراض به بلاتکلیفی در وضعیت پرداخت مطالباتشان در مقابل ساختمان استانداری خوزستان تجمع کردند. 

یکی از این کارگران با انتقاد از پرداخت نشدن به موقع حقوق خود بیان کرد: “در آستانه عید فطر قرار داریم اما هیچ پولی برای تامین نیاز خانواده‌هایمان نداریم”. 

وی ادامه داد: “با وجود گرمای هوا و قرار داشتن در ماه رمضان باید برای پرداخت حقوق خود زحمت های بسیاری را متحمل شویم؛ تاکنون هیچ جواب قانع کننده‌ای نیز از سوی مسئولان نشنیدیم”. 

وی گفت: “تنها خواسته کارگران پرداخت حقوق در مقابل انجام کار است، نگرانی ما از پرداخت نشدن حقوق در شرایط اقتصادی سخت فعلی است”. 

شهردار کوت عبدالله چندی پیش، دلیل این امر را مشکلات مالی این شهرداری بیان کرد و مدعی شد: “به محض تامین اعتبارات مالی این معوقات پرداخت می شود”. 

کارگران شهرداری کوت عبدالله مرکز شهرستان کارون در اردیبهشت امسال نیز چند بار برای پرداخت معوقات خود مقابل ساختمان استانداری خوزستان تجمع کرده بودند. 

شهرستان کارون به مرکزیت شهر کوت عبدالله در سال ۹۱ از شهرستان اهواز جدا شد. کوت عبدالله، استیشن، خزامی، درویشیه، شریعتی‌یک، کوت نواصر، کوی منتظری، گاومیش آباد، گندمکار و هادی‌آباد از توابع شهرستان کارون هستند.  

هزار نفر دیگر به لشگر بیکاران افزوده شدند 
۲۵۰ هزار نفر در صنعت قطعه سازی بیکار شدند 

آرش محبی نژاد دبیر انجمن قطعه سازان: از مجموع حدود ۵۵۰ هزار نفر نیروی کار مشغول در صنعت قطعه سازی، اکنون نزدیک به ۳۰۰ هزار نفر آنان باقی مانده اند و اگر به داد این صنعت نرسیم، همین تعداد نیز طی چند ماه تعدیل یا بیکار می شوند و همه سرمایه گذاری های انجام شده در این صنعت طی سال های گذشته از دست خواهد رفت . 

پایان اعتراض دوهفته‌ای کارگران معدن سرب کوشک 
اعتراض صنفی کارگران معدن سرب کوشک در بافق یزد پس از گذشت نزدیک به ۱۴ روز خاتمه یافته و در حال حاضر کارگران بخش‌های مختلف به فعالیت حرفه‌ای خود مشغولند. 

به دنبال مذاکرات صنفی کارگران که امروز در شورای کارگری و با وساطت فرمانداری شهرستان بافق انجام شد، اعتراض صنفی کارگران معدن سرب کوشک در بافق یزد پس از گذشت نزدیک به ۱۴ روز خاتمه یافته و در حال حاضر کارگران بخش‌های مختلف به فعالیت حرفه‌ای خود مشغولند. 

این کارگران از دو هفته پیش در اعتراض به محقق نشدن مطالبات محقق نشده صنفی خود و همچنین درخصوص به‌کارگیری نیروی کار بازنشسته در اعتراض صنفی به سر می‌بردند. 

                                  مرگ ۷ کارگر در سایه فقدان ایمنی کار 

روز یکشنبه ۱۲ خرداد ۹۸ “رئوف سلمانی”، بازیکن فصل گذشته تیم فوتبال ساحلی شهید جهان نژادیان آبادان که در فاز ۲ پالایشگاه آبادان مشغول به کار بود در حادثه ای از ارتفاع سقوط کرده و جان باخت. 

به گفته منابع محلی این حادثه ظهر امروز یکشنبه برای این کارگر رخ داد و کارگر مذکور با حدود ۳۲ سال سن بر اثر شدت جراحت ناشی از سقوط از ارتفاع در دم جان خود را از دست داد و تلاش پزشکان برای نجات وی بی نتیجه ماند. 

عملیات اجرایی احداث فاز ۲ پالایشگاه آبادان بهمن ماه سال ۱۳۹۵ آغاز شده و همچنان ادامه دارد. 

با اجرای این پروژه واحدهای مدرن در پالایشگاه آبادان راه اندازی می‌شود. 

مرگ دو کارگر قنادی در زاهدان 
به گزارش رکنا، مسئول روابط عمومی سازمان آتش نشانی و خدمات ایمنی شهرداری زاهدان گفت: “ظهر امروز یک کارگاه شیرینی پزی در این شهر دچار حریق شد که متاسفانه ۲نفر از مصدومین این حادثه بر اثر شدت جراحت ناشی از سوختگی جان باختند”. 

علی نجفی زاده اظهار داشت: “این حادثه حدود ساعت ۱۴ و ۳۷ دقیقه به مرکز آتش نشانی شهر زاهدان اعلام که نیروهای آتش نشانی در کمتر از چند دقیقه به صحنه اعزام و کار اطفا حریق را انجام دادند”. 

وی ادامه داد: “این آتش سوزی پس از حدود یک ساعت با تلاش نیروهای آتش نشانی اطفا شد”. 

مسئول روابط عمومی سازمان آتش‌نشانی و خدمات ایمنی شهرداری زاهدان اظهار داشت: “مصدومین این حادثه به کمک نیروهای آتش نشانی رها سازی و توسط نیروهای اورژانس به بیمارستان اعزام شدند”. 

وی در پایان افزود: “این مصدومان متاسفانه بر اثر شدت سوختگی در بیمارستان جان باختند”. 

مرگ کارگر ساختمانی در همدان 
روز ۱۱ خرداد ۹۸، فرمانده انتظامی شهرستان همدان، از مرگ یک کارگر ساختمانی ۳۴ ساله در یکی از روستاهای این شهر خبر داد. 

جمشید باقریگ، در تشریح این خبر گفت: “در پی اعلام خبر فوت یک مرد جوان در بیمارستان بعثت به علت سقوط از ارتفاع، به مرکز فوریت‌های پلیسی ۱۱۰ بلافاصله تیمی از ماموران کلانتری ۱۸ جورقان عازم بیمارستان شده و به بررسی موضوع پرداختند”. 

وی افزود: “پس از بررسی‌های مقدماتی مشخص شد، این مرد ۳۴ ساله در حال کار در ارتفاع حدودا ۶ متری یک سوله در حال ساخت در یکی از روستاهای شهر همدان بوده که از ارتفاع سقوط و توسط حاضران به بیمارستان بعثت منتقل شده اما با توجه به شدت جراحات وارده و با وجود تلاش کادر پزشکی ، جان خود را از دست داده است”. 

فرمانده انتظامی شهرستان همدان در پایان گفت: “با تشکیل پرونده قضائی، تحقیقات برای روشن شدن علت این حادثه در دست بررسی است”. 

مرگ دو کارگر در خوی 
در گود برداری غیر اصولی در خوی دو نفر زیر آوار، جان باختند. 

در این حادثه که در بلوار خویی رخ داد دو کارگر هنگام گود برداری در عمق ۴ متری بر اثر ریزش خاک زیر آوار مدفون شدند. 

مدیرعامل سازمان آتش‌نشانی خوی گفت: “این دو کارگر در عمق بیش از ۴ متری زمین در حال حفر دو کانال بودند که به علت گودبرداری غیر اصولی و عملیات غیر فنی با ریزش خاک زیر آوار ماندند”. 

به دنبال این حادثه تلاش آتش‌نشانان بعد از ۲ ساعت به نتیجه نرسید و این دو کارگر ۵۱ و ۴۴ ساله اهل شهرستان بناب جان باختند. 

مرگ یک کارگر در الوند 
یک کارگر ساختمانی در شهر الوند، بر اثر سقوط در چاله آسانسور، جان خود را از دست داد. 

یک کارگر ساختمانی در شهر الوند بر اثر سقوط در چاله آسانسور یک ساختمان در حال ساخت در محله کوی امامت (زمین‌های شهرداری) جان خود را از دست داد. 

به علت شدت حادثه، این کارگر ساختمانی جان خود را در همان لحظه سقوط از دست داد. 

شهر الوند دومین شهر بزرگ استان قزوین و مرکز شهرستان البرز در ۱۴ کیلومتری جنوب شرقی شهر قزوین واقع شده. 

تجمع معلمان در کرمانشاه و مریوان در حمایت از محمد حبیبی 
روز گذشته، ۱۱ خرداد ۱۳۹۸، جمعی از معلمان در شهرهای کرمانشاه و مریوان، در حمایت از معلمان زندانی و در اعتراض به حکم انفصال از خدمت محمد حبیبی، معلم محبوس در زندان اوین، دست به تجمع زدند. 

لازم به ذکر است که روز جمعه ۱۰ خردادماه ۹۸، نیز کانون صنفی معلمان ایران، با صدور بیانیه ای نسبت به احتمال انفصال از خدمت محمدی حبیبی، فعال صنفی معلمان محبوس در زندان اوین هشدار داد و از وزیر آموزش و پرورش خواست که در حوزه اختیار خود به معلمان زندانی ظلم نکند. 

محمد حبیبی در تاریخ ۲۰ اردیبهشت ماه ۹۷ در جریان تجمع اعتراضی معلمان به همراه تعدادی دیگر از فعالین صنفی و شرکت کنندگان توسط نیروهای امنیتی بازداشت و علیرغم آزادی همه بازداشت شدگان، در بازداشت مانده و به زندان تهران بزرگمنتقل شد. 

شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب اسلامی تهران به ریاست قاضی احمدزاده او را به اتهام اجتماع و تبانی برای ارتکاب جرم علیه امنیت ملی به ۷ سال و نیم حبس و به اتهام تبلیغ علیه نظام به ۱۸ ماه حبس و به اتهام اخلال در نظم عمومی به ۱۸ ماه حبس و همچنین ۷۴ ضربه شلاق و ۲ سال ممنوعیت از فعالیت در احزاب، گروه‌ها و دسته‌های سیاسی و اجتماعی و ممنوعیت خروج از کشور به عنوان مجازات تکمیلی محکوم کرد. 

محمد حبیبی در شهریورماه ۹۷ به زندان اوین منتقل شده و نهایتا جلسه دادگاه تجدید نظر وی در تاریخ دوم آبان ماه ۹۷ در شعبه ۳۶ دادگاه تجدید نظر استان تهران به ریاست قاضی احمد زرگر برگزار شد و این دادگاه در دی ماه سال ۹۷ رای دادگاه بدوی را عینا تائید کرد. با توجه به ادغام احکام، ۷ سال و نیم از حبس وی قابلیت اجرایی دارد. 

لازم به ذکر است در تابستان سال ۹۷ طی حکم کارگزینی حقوق ماهیانه محمد حبیبی قطع شد و پس از آن کلیه مراحل پیگیری صدور حکم مرخصی بدون حقوق ایشان صورت پذیرفت. در سطح اداره کل آموزش و پرورش و وزارتخانه مقرر شد مرخصی بدون حقوق وی به تائید هیئت رسیدگی به تخلفات اداری وزارتخانه برسد. علیرغم پیگیری های مکرر در تاریخ ۱۵ آذرماه توسط این هیئت به درخواست وی پاسخ منفی داده شد و در پی اعتراض به این رای پرونده مجددا تحت بررسی قرار گرفت. با این حال علیرغم سپری شدن بیش از یک سال از زمان بازداشت تاکنون به بهانه های مختلف پاسخی در این خصوص داده نشده است و زمزمه‌هایی مبنی بر احتمال انفصال از خدمت محمد حبیبی به گوش می رسد. 

محمد حبیبی هم اکنون در بند ۴ زندان اوین در حال تحمل حبس است. 

تجمع مالباختگان موسسه کاسپین و ثامن 
روز یکشنبه، ۱۲ خرداد ۱۳۹۸، گروهی از مالباختگان موسسه کاسپین و ثامن، در اعتراض به برآورده ‌نشدن مطالبات خود، در مقابل ساختمان بانک مرکزی در تهران، اقدام به برگزاری تجمع اعتراضی کردند. 

اعتراض سپرده گذاران موسسه‌های مالی و اعتباری از سه سال پیش آغاز شد و دولت و بانک مرکزی پرداخت مطالبات سپرده گذاران از طریق بانک‌های دولتی و خصوصی را متعهد شدند.