با شیوه های نادرست نمی توان به هدف های درست رسید!
کوتاه در باره ی هدف های “توده ای ها”!

سخن روز شماره ۲
۱۱ شهریور ۱۴۰۱، ۲ سپتامبر ۲۰۲۲

مارکس می گوید:
»هدفی که برای اجرایش وسایل نادرست ضرور باشد، هدف درستی نیست.«
لنین می گوید:
»پرولتاریا هرگز به افتراء متوسل نمی شود. پرولتاریا نه با سخن افتراء آمیز، بلکه با سخن حق عمل می کند.«
(احسان طبری، نوشته های فلسفی و اجتماعی-جلد ۱-صفحه ۲۵۴)

گویا برخی ها هدف های “توده ای ها” را نمی دانند و یا آن را فراموش کرده اند. امید است که این نوشته پاسخ روشنی باشد برای برخی از این گونه پرسش ها.

روشن است که هر تارنگاشت سیاسی یک هسته گردانش دارد که گرداننده آن تارنگاشت است. این هسته بر پایه ی هدف های کلان پذیرفته شده گروه، جستارهایی که باید نوشته شود را گزینش می کند و پیش از پخش نوشته پایان یافته آن را بررسی و در باره ی آن داوری می کند.

هدف های زیر از وظیفه های برجسته ما هستند که با همکاری رفیق زنده یاد عاصمی از میان هدف های بسیار گل چینی شده اند.

  • روشن گری در باره ی سرشت درونی نظام سرمایه داری اسلامی و روبنای ولایت فقیهی آن و نشان دادن پیوند آن ها با هم و  پافشاری بر پیوند وظیفه دموکراتیک و وظیفه سوسیالیستی ”چپ” انقلابی

ما باوری به دموکراتیزه کردن رژیم فقیه و دگرگونی خط اقتصادی نئولیبرالیستی آن از درون نداریم. به باور ما نبرد “که بر که” با پیروزی ضدانقلاب و شکست انقلاب بیش از سه دهه است که به پایان رسیده است. ”چپ” انقلابی باید برای آزادی های دموکراتیک بجنگد و از جنبش های آزادی خواهی زنان، جوانان و روشن اندیشان پشتیبانی کند.

برای همین، یکی از وظیفه های برجسته ”چپ” انقلابی برپایی اتحادهای بزرگ اجتماعی علیه رژیم واپس گرای ولایت فقیه است، ولی این وظیفه نباید به بهای کنار گذاشتن وظیفه سوسیالیستی ما و فراموشی پیش گذاری “طرحی نو” انجام شود. این دو وظیفه را نه تنها نباید در برابر هم گذاشت، بلکه باید پیوند دیالکتیکی آن را به هم نشان داد.  

برای همین روشن گری در باره ی خط اقتصادی نئولیبرالیستی همه ی دسته های درون و پیرامون جمهوری اسلامی و پیش گزاری یک برنامه ملی- دموکراتیک که هموار ساز راه سوسیالیسم است، از برجسته ترین وظیفه ما نیز هست.

  • روشن گری در باره ی سیاست شیعه سازی جمهوری اسلامی که ناسازگار است به یک سیاست ضدامپریالیستی

به دید ما، ژئوپلتیک رژیم بر پایه گسترش شیعه برنامه ریزی شده است و همه ی گام های این رژیم در خاورمیانه برای پیاده کردن این هدف است. این سیاست با دمیدن آقای خمینی در شیپور “صدور انقلاب اسلامی” و شعار پندارگویانه “از کربلا تا قدس” (که حزب توده ی ایران هرگز نپذیرفت و هزینه این “سرپیچی” را با جان بهترین فرزندان خود پرداخت) آغاز شد و پس از نوشیدن زهر از سوی خمینی زیر نام های دیگر هم چون “ام القری”  دنبال شد. سیاست نادرست شیعه سازی خاورمیانه، کم و بیش اگر چه با شیوه های گوناگون از سوی همه ی دولت های گوناگون جمهوری اسلامی پیاده شده است. این  سیاست با تنش آفرینی در خاورمیانه، به هدف امپریالیست ها  برای پدید آوردن چنددستگی و جنگ مذهبی در خاورمیانه کمک می کند و بهانه ای برای بودن (حضور) همیشگی نیروهای جنگی امپریالیسم در خلیج فارس شده است و هم چنین مایه افزایش فروش جنگ افزارهای شرکت های انحصاری نظامی به کشورهای دوروبر خلیج فارس می شود.    

برای همین ما به روشن گری در باره ی دیدگاهی می پردازیم که با “ضدامپریالیستی” خواندن سیاست برون مرزی رژیم، نبرد علیه دیکتاتوری و برای آزادی و کنش در نبرد طبقاتی کارگران را با  “ثانوی” خواندن این تضادها به فراموشی می سپارد. 

  • روشن گری در باره ی اقتصاد نئولیبرالیستی سرمایه داری جمهوری اسلامی که ناسازگار است با سیاست “نگاه به شرق”

همان گروهایی که سیاست برون مرزی رژیم را “ضدامپریالیستی ” می دانند، هر گونه نزدیکی رژیم به روسیه و چین را با “نگاه به شرق” خواندن آن گردش به چپ هم می دانند. آن ها فراموش می کنند که جمهوری اسلامی با پذیرش و پیاده کردن نسخه نئولیبرالیستی اقتصاد سرمایه داری نه تنها ضدامپریالیست نیست، بلکه با همه ی پیامدهای تحریم،  هنوز پیوندهای ژرف با اقتصاد امپریالیسم جهانی دارد.

  • روشن گری در باره ی نیروهای راست درون، پیرامون و برون جمهوری اسلامی

به دید ما، همه ی نیروهای راست خواهان راه رشد اقتصادی سرمایه داری ددمنشانه هستند. راست گرایان نه تنها با ساختار اقتصادی– اجتماعی جمهوری اسلامی  در جنگ نیستند، بلکه همه ی تلاش خود را خواهند کرد که این دستگاه دست نخورده به دست خود آن ها بیفتد. نیروهای راست چیزی فراتر از سرمایه داری بی “عبا و عمامه” نمی خواهند.  

افزون بر این، همه ی نیروهای راست نه تنها با امپریالیسم در جنگ نیستند، بلکه برخی هاشان تا مرز چاکری بی چون چرا امپریالیسم هم پیش رفته اند. 

  • پشتیبانی از هم آهنگی میان گروه های پراکنده توده ای و نبرد با حزب توده سازی رژیم

“توده ای ها” هم واره تلاش کرده است که به همه ی توده ای ها برای گفت و گو با یک دیگر انگیزه بدهد. “توده ای ها” تنها تارنگاشت توده ای است که به پخش دیدگاه های دیگران حتا ناهمساز با دیدگاه خود پرداخته است.  “توده ای ها” تلاش کرده است، تا خانه ای برای  گفت و گوی آزاد و روشن گر در چارچوب زبانی ارج مند باشد.  

“توده ای ها” نه تنها خود را در برابر حزب توده ایران ایران نمی بیند، بلکه با هر گونه تلاشی با حزب توده ی ایران ساختن دیگری در ستیز است. خوش بختانه، با هوشیاری همه ی توده ای ها، کوشش رژیم برای برپایی حزب توده ی ایران “دست آموز”، بارها به شکست انجامیده است. هم زمان ما باید بگویم که تنها راه نبرد با برنامه های دشمن برای پاره پاره کردن حزب را گفت و گو میان توده ای ها می دانیم.

اگر کسی بر این باور هست که نوشته های رفیق عاصمی برای کم توان کردن حزب توده ی ایران (به زبان برخی ها “نامه مردمی ها”) بوده است، به کژراهه رفته است. رفیق عاصمی صددرصد خواهان یک پارچگی حزب توده ی ایران بوده است. نوشته های رفیق همیشه سویه آموزشی داشته است و بیش تر برای آموزش کادرهای جوان درون حزب نوشته می شد و در آن جاهایی که ایشان دگرگون کردن برنامه ریزی شده خط مشی پذیرفته شده کنگره ششم را می دید، به روشن گری در باره ی دیدگاه “جناح راست” در حزب توده ی ایران می پرداخت (ولی هیچ گاه خواهان زدایش (حذف) و برون رانی “جناح  راست” از  حزب توده ی ایران نبود).

ایشان نه تنها خواهان کم توان کردن حزب و حتا بدتر از آن دشمنی با حزب نبود، بلکه بارها درخواست رسمی بازگشت به همین حزب توده ی ایران را به رفیق خاوری و دیگر رفیقان داده بود که شوربختانه پذیرفته نشد. بزرگ ترین دریغ، افسوس و اندوه او پیش از مرگ، همین مردن در برون از خانه ی طبقاتی خود بود. پس اگر کسی در اندیشه نبرد با حزب توده ی ایران و نابودی آن است، باید با استواری به او گفت که خط او هیچ هم خوانی با خط رفیق عاصمی ندارد. 

  • پشتیبانی از هم کاری میان گروه های ”چپ” سوسیالیستی 

به دید ما، اگر ما بخواهیم که جبهه ضددیکتاتوری را بسوی ”چپ”  بکشانیم، باید با یک صدا و یک برنامه گام به درون چنین جبهه ای بگذاریم. “چپ” انقلابی تنها با هم آهنگی هم می تواند به سازماندهی نیروهای طبقاتی خود بپردازد و آن چنان نیرومند شود که بتواند نیروهای میانی را به دنبال خود بکشاند. “چپ” انقلابی برای پیروزی در نبرد خود با نیروهای راست، در همه ی زمینه ها به هم اندیشی، هم کاری و هم گامی نیاز دارد.    

اگر ”چپ” بر پراکندگی خود پیروز نشود و دهان بدگویی در باره ی هم دیگر را نبندد، بدان گاه از کانون نبرد در پیش به برون رانده می شود و فروپاشی رژیم به سود نیروهای راست و امپریالیسم خواهد بود. ”چپ” ها برای فراهم کردن شرایط ذهنی انقلاب به هم کاری با هم نیاز شتابان دارند. باید به یاد داشت که “چاره رنج بران وحدت و تشکیلات است” و برای انجام این کار پیش آهنگان این رنج بران نیاز به هم اندیشی، هم کاری و هم گامی در نبرد با سرمایه داری دارند.

  • هواداری از جهان چند قطبی

باید با هر شیوه ای با یکه تازی امپریالیسم نبرد کرد. پیامدهای ناگوار یک قطبی بودن جهان را، ما در سه دهه گذشته دیدیم؛ امپریالیسم با یورش ها، دست یازی ها و پرخاش گری های خود چندین کشور را به مرز نابودی کشانده است. برای همین، ما هر گونه تلاشی در راه چند قطبی کردن جهان را کوششی درست می دانیم. کشورهای گوناگون به دلیل های گوناگون و حتا گاهی با اندیشه ای واپس گرا می توانند خواهان چندقطبی کردن جهان باشند. حتا اگر تلاش برخی از این کشورها برای چند قطبی کردن جهان، گذرا و برای گرفتن برتری (امتیاز) از امپریالیسم باشد، باید آن را کاری درست دانست. باید یادآوری کرد که تلاش برای چند قطبی کردن جهان به معنا ضدامپریالیستی بودن نیست. هر کشور ضدامپریالیست بی گمان خواهان جهان چند قطبی کردن جهان است، ولی هر کشوری که خواهان جهان چند قطبی است به بایست (لزوما) ضدامپریالیست نیست.

  • سیاست ضدامپریالیستی

تضاد میان خلق های میهن ما و امپریالیسم را نباید فراموش کرد. با درهم آمیزی انحصارهای صنعتی و بانکی با هم و چیرگی انحصارهای بانکی این انحصارها توانستند که دستگاه های فرمان روایی کشورهای خود را در دست خود گیرند. امپریالیسم دارای سرشت اقتصادی، سیاسی، جنگی و امنیتی است. جنگ‌افروزی یکی از سرشت های بنیانی نظام امپریالیستی است که برای سودورزی و پاسبانی از برتری صنعتی و منافع اقتصادی آن به کار برده می شود. بنابراین گنده گویی و یا حتا ایستادن در برابر این و یا آن زورگویی امپریالیسم، بی آن که منافع اقتصادی امپریالیسم را با در پیش گیری یک اقتصاد ضد نئولیبرالیستی زیر ضربه بگیرد یک سیاست ضدامپریالیستی نیست.

  • پشتیبانی از جمهوری خلق چین

هدف امپریالیسم امریکا و غرب آن است که با همه ی نیرو جمهوری خلق چین را کم توان کنند و تا آن جا که شدنی است آن را به زانو در آورند. خلق های جهان می دانند که دست آوردهای بی همانند جمهوری خلق چین با کاربرد نوآفرینی (خلاق) اندیشه های مارکس و لنین و با یادگیری از آموخته های گران بهای اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی شدنی بوده است. برای همین آن ها تلاش می کنند  در همه جا از آسیا تا امریکاى لاتین و آفریقا چین را تنها کنند.  

خوش بختانه، چین هر روز دوستان بیش تری در آمریکای لاتین و آفریقا می یابد و هم اکنون بزرگترین دادوستد کننده بازرگانی با  پرو، شیلی و برزیل است. هم اکنون کوبا، مکزیک، نیکاراگوئه، کلمبیا، ونزوئلا، شیلی، پرو و آرژانتین و بزودی برزیل دولت های دست چپی دارند که خواهان دوستی با چین هستند. 

پشتیبانی از جمهوری خلق چین به دلیل های بسیاری برجسته است. دلیل روانی آن این است که خودباوری (اعتماد بنفس) کمونیست ها  را در جهان افزایش می دهد. تردیدی نیست که پس از پیروزی گذرا ضدانقلاب در اردوگاه سوسیالیسم، ساختمان باور بسیاری از کمونیست ها به پیروزی سوسیالیسم بر سرمایه داری واژگون شد. بالیدن به پیروزی های بزرگی که سوسیالیسم چینی در زمان بسیار کوتاه تاریخی به آن دست یافت، باور به برتری نظام سوسیالیستی در نزد کمونیست ها را نیرومند می کند. دوم این که برای پیروزی انقلاب ملی- دموکراتیک، کشورهایی مانند میهن ما نیاز به یک اقتصاد نیرومند مستقل و ملی دارند که تنها به کمک جمهوری خلق چین پایه گذاری آن شدنی است. جمهوری خلق چین هم تکنولوژی نیازمند پای گزاری به راه رشد غیر سرمایه داری را دارد و هم سیاست کمک رسانی آن به گواه همه ی کشورهایی که از این کمک برخوردار شده اند، با شرط پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالیستی انجام نمی شود. اگر چه کمر کمونیست ها زیر غم فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم شکست، ولی با سری افراشته امروز باید از دست آوردهای بزرگ سوسیالیسم در چین پشتیبانی کنند و به دام “امپریالیسم” بودن جمهوری خلق چین که امپریالیسم غرب و امریکا انداخته اند نیفتاد.      

در پایان باید افزوده شود که خوانندگان اگر به شماره های چند ماه گذشته “توده ای ها” نگاهی بیندازند در می یابند که کم و بیش به همه ی این جستارها پرداخته شده است.

روش و شیوه ای که ما هم اکنون در روشن گری خود به کار می بریم، در هم سنجی با گذشته کمی دگرگون شده است. تلاش ما بر این است تا به بررسی دیدگاه ها بپردازیم و ابزاری به دست خواننده بدهیم، تا او بتواند این دیدگاه ها را در هر کجا که می بیند شناسایی کند و نکته های درست و نادرست یک دیدگاه ویژه را به یاد بیاورد.

چسباندن یک دیدگاه ویژه به یک گروه دو نادرستی دارد. یک- به هواداران آن گروه انگیزه نمی دهد تا نوشته را بخوانند دو- دیدگاه را تنها به یک گروه ویژه پیوند می دهد.   

با این همه، در آن جایی که نام آوردن می تواند برای روشن گری سودمند باشد، ما هیچ ترسی از کاربرد آن نداریم.

روشن است در انجام یک کار گروهی، رفیقان گوناگون وظیفه های گوناگونی را بر گردن خود می گیرند. یکی جستار را برمی گزیند، یکی داده ها و دانسته ها را گردهم اوری می کند، یکی می نویسد، یکی ویراستاری می کند، همه بازبینی می کنند و یکی پخش می کند. هر اندازه هم که یک گروه کوچک باشد، باید این وظیفه ها را میان خود بخش کند و انجام دهد.   

بدین گونه، آن که قلم به دست است، دیدگاه گروه را پژواک و بازتاب می دهد و فشرده به پیش روی خوانندگان می گذارد.  برای همین هم، چون که پیمان پایی به خط مشی و پای بندی به خرد گروهی سرشت نوشته ها را کم و بیش یک دست می کرد و می کند، در گذشته کسانی نوشته بودند که “این سیامک همان خود عاصمی است ” .




روشن گری در باره ی دستگاه دروغ پراکنی آقای رضا پهلوی!

مقاله ۱۸/۱۴۰۱
۶ شهریور ۱۴۰۱، ۲۸ آگوست ۲۰۲۲

نهان گشت کردار فرزانگان/ پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند/ نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز/ به نیکی نرفتی سخن جز به راز
ندانست جز کژی آموختن/ جز از کشتن و غارت و سوختن
(شاهنامه فردوسی)

پیش گفتار

پرده تاریک و سنگینی که جمهوری اسلامی به روی میهن ما انداخته است، برخی ها را بر آن داشته است که گویا دوران شهنشاهی محمدرضا، زمان به روزی و نیک بختی ما بوده است. داستان پردازان شاهنشاهی خواه و گزافه گویان به میدان نبرد فرستاده شده اند، تا به این پندار بی هوده دامن بزنند.  

ارزیابی هایی که اینان به نام پژوهش به خورد مردم می دهند، با دانسته های ما و داده هایی (facts) که هم اکنون از گنجینه های رازآلود امپریالیست ها به برون درز کرده اند هم خوانی ندارند.

برای نگارنده بسیار غم انگیز است خواندن نوشته های جوانانی که از روی کم دانی، دوران محمدرضا را بهشت فردوس می نمایانند. در میان یاوه های بسیاری که دستگاه بزرگ نادان سازی هواداران شاهنشاهی، با کمک رسانه های امپریالیستی، میان جوانان پخش می کنند، جستارهای چون آزاد منشی، پاکی، روشن اندیشی و میهن دوستی خاندان پهلوی از جای گاه ویژه ای برخوردار هستند.  

 بگذارید در زیر با هم به بررسی این دروغ های بزرگ بپردازیم.

آزادی

گریز توام با رسوایی رضاخان پس از جنگ جهانی دوم، نوید بخش آزادی هم میهنان ما شد. وزش باد بهاری می رفت که دشت های خفته را بیدار کند و پرندگان را به آواز در آورد. در سال های پیش از کودتا ۲۸ مرداد مانند هم اکنون، دو گردان در برابر هم جلوه و خودنمایی می کردند؛ هواداران آزادی و برابری در برابر هواداران استعمار و بهره کشی. هواداران سوسیالیسم و ملی گرایان راستین در گردان خلق به گرد هم آمده بودند و گماشته گان امپریالیسم نوجوان امریکا و دست پروردگان امپریالیسم کهنه کار بریتانیا در گردان دزدان رسته (صف) آرایی می کردند.  

دروازه های دربار برای چاپلوسان و دزدان و لایه های گوناگون بورژوازی باز بودند، ولی درهای حزب توده ی ایران به روی کارگران و رنج بران و اندیشمندانشان باز بودند. این حزب از پیوند و هم بستگی مردان خردمند و نیک سرشت با توده های رنج بنیان گزاری شده بود. 

پس از سال ها شکاف میان ملی گرایان و سوسیالیست ها، خورشید زرافشان در  بامدادی روشن و دلپذیر می رفت، تا روزی گرم و پر امید برای هم میهنان ما به ارمغان بیاورد، ولی افسوس! گجسته و پلیدترین روی داد زندگی میهن ما در روز ۲۸ مرداد رخ داد که در آن شاه با هم راهی دیگر گماشته گان انگلیس و امریکا راه آزادی ایرانیان را دل سنگانه بست. کودتا نمایش دل خراشی از بازی خون سرد امپریالیست ها با سرنوشت مردم ما بود. بدین سان، برگ دیگری بر تاریخ سیاه شاهان خودکامه میهن ما افزوده شد.   

محمدرضا با روان کردن جوی خون از توده ای ها می خواست که آتش خشم برآمده از خواری خود را خاموش کند. پس از کودتا، او آزادی خواهان و میهن دوستان را در بند کشید و فرمان کشور را به دست چاپلوسان و بند و بست چیان ناتوان داد. پس از ۲۸ مرداد دیو دیکتاتوری دوباره از شیشه برون جست و با همه ی تلاش و رزم دوباره توده ها، به شیشه برگرداندنش ۲۵ سال دیگر به درازا کشید.  محمدرضا که بی لرزش دست، فرمان کشتن کیوان و رفیقان هم رزمش را امضا می کرد، در برابر سروران امپریالیستی خود ترسو و بزدل بود و هر سفیر آمریکایی و یا انگلیسی بر او فرمان می راند.    

بسی خون های پربها و پر ارجی که ریخته شد، تا او و خانواده و دوستانش بتوانند با همکاری امپریالیسم کیسه های بیش تری را پر از پول کنند. دارندگان و توان گران سودشان با دوستی با دربار به هم آمیخته بود. با این دوستی و چاپلوسی آن ها  برای خود سر و سامان فراهم آورند.

نکته گیران کارشناس خرده گیری های فراوانی را از دستگاه پهلوی گرفتند، ولی سیاه ترین برگ کارنامه این خاندان کشتار بهترین افسران بی همانند میهن مانند سیامک و وکیلی و میهن- و مردم دوستی بی باک مانند فاطمی بود. مردم دوستی این دلاوران جان داده در راه خلق و میهن با روش، منش و با کردار، گفتار و رفتار آن ها هم آهنگی شایانی داشت. سادگی و فروتنی این بزرگ مردان با آن دانشی که داشتند ارج آفرین بود. این دلاوران پیوسته در جست جوی راه برون رفت و گشایش تنگنای کشنده سپهر میهن بودند. آن ها با باور به سوسیالیسم، در خشت خام سیاه آن روز، ساختمان آینده آزاد را به روشنی می دیدند. آن ها پاک تر، با دانش تر و دلیرتر از دیگر همگنان زمانه خود بودند و گردنی افراشته تر از دیگران داشتند.  

این شیردلان بری از کم بودها نبودند، ولی مردان بزرگ میهن ما و دل داده مردم بودند و برای برون رفت از دشواری ها راه چاره های خردمندی داشتند. آن ها با مردم خود یک دل و یک جان بودند.  

سرانجام هم، آن ها در کوره ی نبرد و پهنه ی زندگی در کنار مردم  ماندند. سیاوش وار از آتش شکنجه زندان با سرافرازی گذشتند. زیر رگبار گلوله ها کشته شدن را با سری افراشته به آسمان پذیرا گردیدند. ایستاده و با لبخند جان دادن آن ها، گویای استواری، پایداری و باور آن ها به راه پیموده شده بود.استواری و پای مردی آن ها افسانه شد.   

پس از کودتا، جامعه نه تنها دیگر حتا اندک آزادی هم نداشت، بلکه توده ها فشار دستگاه شاهنشاهی و سوزش خودکامگی شاه را بر پوست جان و روان خود حس می کردند. محمدرضا بر آن بود که می تواند میهن را برای همیشه با مشت آهنین خود فرمان روا باشد.

این خودکامه سرمست از باده خود بزرگ بینی، خود را “شاه شاهان” می خواند، ولی هنگام خروش دریای روی دادهای ناگوار، سر به زیر آب فرو می برد و چشم به راه یاری سروران و کارفرمایان خود بود.

او تاریک اندیشی سرسپرده و خشک مغزی بود و زورگویی او نشانه بی بهرگی از هر گونه آزادی خواهی و آزادی جویی.

کودتاگران به سرمایه جان و ناموس مردم دست یازیدند. پس از کودتا برخی ها در گیرودار خود بودند، برخی ها با بازی دوسره برای خود بدنامی آفریدند، برخی ها آتش بیار کودتا شدند. اینان با فرمان برداری چشم بسته از بزرگ خودکامه، هیزم کش آتش کودتا شدند. دورویان دو سره بار می کردند و این گونه وانمود می کردند که در کنار مردم هستند و هم زمان در چپاول سرمایه میهن با دستگاه هم کاری می کردند. 

پس از کودتا، سایه سیاه و سنگین زورگویی درباریان، جامعه را سال ها از نفس انداخته بود. پس از سرکوب ددمنشانه حزب توده ی ایران، جنبش آزادی خواهی دنیوی (سکولار) سر و زبان بریده شد. این دست و پا بستگی به یک باره پیش نیامد، بلکه آرام آرام راه های اندیشه ورزی بسته شد و درهای خانه نادانی که روحانیت در آن کمین کرده بود گشوده شدند.  

در زمان شاه، نه تنها آزادی نبود، چه بسا که حتا سخن دل را نیز کسی به دوستان نمی گفت. زبان زد “دیوار موش دارد و موش گوش دارد” را همه کس به یاد دارند. نه نانی برای گرسنه بود و نه هوا برای تشنگان آزادی؛ شیرازه کار از هم گسیخته بود. باز هم جوانانی دانا و بی پروای مارکسیست پای به پهنه نبرد گذاشتند، به امید این که بتوانند که سرنوشت خود و مردم خود را به تر کنند. هیچ یک از  آن ها، بر این گمان و باور نبود که دستگاه سرسپرده شاه می تواند راه گشای دشواری های میهن باشد.    

ولی پاسخ شاه و چاپلوسانش به این جوانان پرشور زبان آتش بود. در یک کشور آزاد، مردم به سرزمین و مرز و بوم خود دلبستگی دارند و نیازی به فرستادن پاسبان و گزمه به خیابان ها برای بازرسی، دست گیری، بازپرسی، شکنجه و کشتن مردم نیست.

جوانان سوسیالست پس از کودتا از ستم و آلودگی دستگاه شاهنشاهی پرده دری می کردند. امید به این بود که با غرش نوای تفنگ در کوهستان ها، مردم با آن ها هم آواز خواهند گردید. آری! آن ها هیجان زده و سرگردان بودند، ناپخته و نسنجیده به پهنه نبرد رفتند، ولی بی ترس و بی دلهره برای رستن میهن از بند بهره کشی و استعمار جان دادند.    

در این دوران، کارمندان بخش ضد مارکسیستی ساواک انسان های ناپاکی بودند که هنگام بازجویی ها زبانی آلوده به ناسزا به کار می بردند و دستی شکنجه گر داشتند و سرشتی آدم کش که جزنی و حکمت جو را بی هیچ گناهی کشتند. این گزمگان در این دوران گل های سرسبد میهن را یکی پس از دیگری سر بریدند. آن ها  کتیرایی را، حمید اشرف را، گل سرخی را، پویان و قبادی را، رضایی و حنیفی نژاد را، و تیزابی را کشتند. محمدرضا زشتی و پلیدی کار و بزدلی خود را، با پوشش پاک و آراسته نظامی می پوشاند.  

در پایان هم، کشتار این همه اندیشمندان آزادی خواه و گرسنگی تنگ دستان و روی دادهای خرد و کلان مانند جوی باری به هم پیوستند و سیل آب انقلاب را به راه انداختند.

جنبش آزادی خواهی چون پیل دمان دستگاه سرکوب محمدرضا را ویران و با خاک یکسان کرد. ”چپ” ها نقش بزرگی در گسستن رشته های فرمان روایی شاه و آزادی توده ها از بند زنجیر ستم گران داشتند. روز خجسته ای بود، روز واژگونی این ستم گر دشمن دوست، اگر چه که واپس گرایان میوه شیرین آزادی را پس از اندکی به کام مردم تلخ کردند.     

آلودگی دستگاه دیوان سالاری

پس از کودتا، دست خاندان پهلوی برای دزدی بازتر از پیش شد. محمدرضا و خواهرش اشرف از همان روز نخست در اندیشه پول اندوزی بودند. پس از آن که بهای نفت بالا رفت، محمدرضا «بنیاد پهلوی» را ساخت، تا با کمک آن دزدی خود را از سرمایه ملی آسان تر کند. این بنیاد مانند نهادهای کنونی سپاه، با بهره گیری از جای گاه خود در دستگاه دیوان سالاری، در همه ی کارهای اقتصادی و انگلی کشور دستی داشت. پهنه ی کنش پول اندوزی این بنیاد چرکین و آلوده بسیار فراخ بود؛ مانند اژدهایی آن ها چنگ بر اندام بخش های پول آفرین اقتصاد میهن از کازینو و کاباره‌، رانت‌خواری در پیمان های اقتصادی با شرکت های امپریالیستی، زمین بازی، خانه سازی، کارهای بانکی، دام داری و کشاورزی ، فروش تریاک گرفته تا فروش هنرهای باستانه (عتیقه) انداخته بودند.

پس از گریز محمدرضا، روزنامه های جهان دارایی شاه و نه همه ی خانواده او را، تا ۳۵ میلیارد دلار برآورد کرده‌ بودند. اشرف پهلوی نیز توانست از راه دزدی از سرمایه ملی، یکی از «داراترین زن پول دار جهان» شود. می گویند سفر اشرف پهلوی به آمریکا در سال ۱۳۵۶، نیم میلیون دلار هزینه داشت. در سال هایی که درآمد نفت ایران تنها یک میلیارد دلار بوده است، شاه سفرهای چند صد هزار دلاری به اروپا و امریکا داشت. بر کسی پوشیده نیست که محمدرضا بارها در گفت وگو با روزنامه نگاران برون مرزی، خود را همیشه همه کاره ی کشور می دانست. او میهن و سرمایه ملی ما را از آن خود می دانست و برای او مردم گله های پراکنده گوسپندانی بودند که می بایست با چوپانی ورزیده، باهوش و جهان دیده رهبری شوند. محمدرضا همان گونه می اندیشید که فردوسی در بیش از هزار سال پیش با زبان شاه دیگر از خودکامگی او گفته بود: 

خور و خواب و آرامتان از من است / همان پوشش و کامتان از من است

بزرگی و دیهیم شاهی مراست / که گوید که جز من کسی پادشاست؟ 

شرکت ملی نفت پنهانی پول کلانی از فروش نفت را به حساب خود شاه واریز می نمود. درآمد نفتی سه میلیارد دلاری سال ۱۳۳۲ آرام آرام به بیش از پنجاه میلیارد دلار در سال ۱۳۵۶ رسید. این همه پول می بایست برای پایه گزاری یک صنعت بزرگ ملی هزینه می شد و نه به جیب او و خانواده اش سرازیر می شد.

چنین آلودگی گسترده دستگاه دیوان سالاری را کم تر می توان در کشورهای دیگر جهان یافت.

تاریک اندیشی

تاریک پنداری محمدرضا تا بدان جا بود که حتا به خواب دیدن امامان را برای درمان بی ماری خود باور داشت. شاه در بخشی از “پاسخ به تاریخ” سخن از باورهای راستین مذهبی پدر و خویشتن به میان می آورد و می گوید:

باید اذعان کنم که به پیروی از  پدرم من از همان اون زندگی توانستم به اهمیت  نیایش و دعا کردن واقف شوم. 

اندکی بعد از تاج گزاری پدرم من به بیماری حصبه دچار شدم و هر روز حالم بیشتر رو به وخامت می رفت تا این که یک شب علی (ع) امام اولمان را به خواب دیدم.[….]فردای آن شب تب من فرو نشست و حالم به سرعت رو به بهبود نهاد.

در جای دیگری می گوید که “چندی بعد از آن در اثنای تابستان موقعی که عازم یک محل زیارتی در کوهستان به نام امامزاده داود بودم از فراز اسب به روی تخت سنگی افتادم و از حال رفتم. […] یکی از قدیسین ما به نام عباس مرا گرفت و بر زمین نهاد “

برخورد [من] با امام غیب در نزدیکی کاخ تابستانی شمیران بود.

[…] کاملا به من ثابت کرد که ایمان عمیق مذهبی مهمترین حامی من در برابر حوادث ناگوار خواهد بود.

نجات معجزه آسای من در برابر این سوءقصد بار دیگر  ثابت کرد که تحت محافظت قرار دارم.

لذا همواره به این نکته توجه داشتم که حفاظت از دین خود را یکی از مهمترین وظایفم بدانم.

شگفت انگیز این است که او این سخنان را نه برای نادان سازی مردم مسلمان می راند، بلکه آن ها را هنگام گریز ناگزیر خود به مصر در آن جا با روزنامه نگاران برون مرزی در میان می گذارد. 

روحانیت نیرویی هم گون و یک پارچه نبود، بلکه سرشتی دوگانه داشت؛ هم از آخور می خورد و هم از توبره. گاهی با مصدق بود و گاهی با شاه و سرانجام هم با شاه برای سرنگونی مصدق هم گام شد. شاه در برابر روحانی ها سیاست نیش و نوش را در پیش گرفت. برخی ها را خرید و برخی ها را میدان داد و برخی ها را هم خاموش کرد.

در نهم اسفند ۱۳۳۱ که شاه می‌خواست از کشور بگریزد، کاشانی و محمد بهبهانی جلوی گریز او را گرفتند. پس از سرنگونی دولت ملی دکتر مصدق، محمدرضا پهلوی برای سپاس گزاری از کمک های بی دریغ آیت الله کاشانی در انجام کودتا به روی گونه او بوسه نواخت.

در بهمن سال ۱۳۴۰ هنگامی که آیت الله کاشانی در بستر بیماری بود، محمد رضا شاه دوباره برای روبوسی نزد او رفت.

پس از مرگ کاشانی، محمد تقی فلسفی سخن ران واپس گرای اسلامی،  پیام‌های آیت الله بروجردی را به محمدرضا پهلوی می‌رساند. محمدرضا پهلوی برای خشنود کردن آیت‌ الله بروجردی، درهای رادیو را برای سخن رانی علیه بهاییان را گشود.

محمدرضا پهلوی به گفته خودش برای انجام وظیفه دینی به مکه و مدینه رفت. سال های ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ محمدرضا پهلوی به هم راه همسرش فرح پهلوی و اسدالله علم و منوچهر اقبال و امیرقاسم معینی به دیدار روحانی های واپس گرای آستان رضوی رفت و برای آن ها سخنرانی کرد. خانواده محمدرضا در این سفرها پوشش اسلامی داشتند و فرح حتا چادرپوش بود.

این دستگاه شهنشاهی بود که با سرکوب ”چپ” سکولار، رادیو و مسجدهای کشور را برای دشنام گویی و گسترش نادانی به دست واپس گرایان دینی سپرد. بورژوازی وابسته دوران پهلوی و دوستان امپریالیستی اش به خوبی می دانستند که در روز مبادا به تر است که کشور به دست این واپس گرایانی که هوادار نظام سرمایه داری هستند بیفتد تا به دست روشن اندیشان ”چپ” هوادار سوسیالیسم. هم اکنون نیز، ما روند وارونه آن را می بینیم. دستگاه ولایت فقیه دوست دارد که در روز مبادا کشور به دست هواداران شاهنشاهی که خواهان پایداری نظام سرمایه داری هستند بیفتد، تا به دست ”چپ” سوسیالیستی. گفت و گوهای پنهانی میان بخشی از سپاه و بورژوازی بوروکراتیک با آقای رضا پهلوی و بده و بستان های آن ها با هم نیز، ریشه در ترس از واژگونی نظام سرمایه داری دارد.

همان گونه که می بینیم محمدرضا نه تنها روشن اندیش نبود، بلکه تاریک اندیش کم خردی بود که با سرکوب نیروهای ”چپ” دنیوی، راه را برای تازش و تاخت و تاز واپس گرایان باز کرد.  

میهن دوستی

هواداران شاهنشاهی پیوسته سخن از میهن فروشی جمهوری اسلامی می رانند. آن ها پیوندهای پراگماتیکی رژیم با چین و روسیه، که برای زنده ماندن و گریز از تحریم های امپریالیسم غرب و امریکا است، را میهن فروشی می خوانند. آن ها این گونه وانمود می کنند که گویا محمدرضا پهلوی از مرزهای ایران پشتیبانی کرد و خواهان یک پارچگی میهن بود.

پس از کودتا، دربار “میهن دوست” دروازه های کشور را برای دزدی شرکت ها و نهادهای امپریالیستی گشود. توده ها با شور و شیدا به رهبری مصدق و با هم کاری حزب توده ی ایران قانون ملی شدن صنعت نفت را در۲۹ اسفند ماه سال ۱۳۲۹ از مجلس گذراندند.  

پس از  کودتا، نخست وزیر کودتا زاهدی پیوند دربار با دولت انگلیس را بهبود بخشید و پیمان هایی برای بخش سهام نفت با انگلیس بست که به سود میهن ما نبود. محمدرضا پس از کودتا از هندرسون، سفیر ایالات متحده، برای «نجات سلطنت» سپاس گزاری کرد. روشن است که «نجات سلطنت» هزینه هایی داشته است که محمدرضا می بایست با دزدی از سرمایه ملی آن را می پرداخت. آمریکا برای پاسبانی از منافع استعماری خود در میهن ما، بیست هزار مستشار نظامی داشت که پشتیبان محمدرضا در سرکوب مردم هم بودند، ولی هزینه آن بر دوش توده ها سنگینی می کرد. محمدرضا تنها برای خشنود کردن  شرکت های جنگ افزاری امپریالیستی، میلیاردها دلار جنگ افزار خریداری کرد که بسیاری شان به درد کشور ما نمی خوردند.

محمدرضا پهلوی در مارس ۱۹۷۰، پس از دو سال گفت و گوی پنهانی با کارفرمایان انگلیسی خود، به ناگهان سپردن بخشی از میهن ما، یعنی بحرین را به گماشته گان انگلیسی آل خلیفه پذیرفت. باید یادآوری کرد که بحرین پیش از این نزدیک به دو هزار سال بخشی از ایران بزرگ بوده است و هیچ یک از شاهان پیشین خواهان جدایی بحرین از خاک ایران نبودند. امیرعباس هویدا برای درست انگاری این دشمن یاری (خیانت) بزرگ در آن زمان گفته بود «دختری بود که به سن شوهر رسیده بود و شوهرش دادیم.»

یکی از دلیل های محمدرضا پهلوی برای جدا کردن بحرین که در آن زمان استان چهاردم ایران خوانده می شد این بود که این استان از دید اقتصادی برای میهن ما برجسته نبود؛ آن هم هنگامی که بحرین روزانه ۳ میلیون و۸۰۰ هزار تن نفت برون آوری (استخراج) می کرد و در بازار می فروخت. این گفته ها نمایان گر درماندگی و سرسپردگی او بود. یکی دیگر از دلیل های محمدرضا پهلوی این بود که : «دولت شاهنشاهی نمی‌خواهد با اعمال زور بحرین را تصاحب کند، بلکه حاکمیت بحرین را به دلخواه اکثریت مردم، در یک همه‌پرسی آزاد زیر نظر سازمان ملل متحد می‌گذارد تا اگر اکثریت مردم بحرین علاقه به ملحق ‌شدن به ایران داشتند.»

این سخنان از زبان کسی روان شده است که نه تنها حق خلق های کرد و آذری میهن ما را برای خودمختاری نپذیرفت، بلکه اندیشمندان و پیکارگران این خلق ها را به چوبه ی دار آویخت و جنبش رهایی از ستم ملی را با کمک سالاران آمریکایی و انگلیسی خود به خاک و خون کشید.

در سال های پایانی پهلوی چهل درصد از بودجه کشور هزینه ارتش می شد. کار ارتش نه پاسبانی از مرزهای میهن، بلکه سرکوب جنبش های آزادی بخش در کشورهای خلیج فارس به دستور امپریالیسم بود.

محمدرضا هیچ دل بستگی به برپایی یک اقتصاد مستقل ملی و برنامه ای برای آن نداشت. او به فروش نفت و داشتن یک اقتصاد وابسته به فروش  نفت خشنود بود و با نابودی کشاورزی و صنعت ملی، بهشتی برای بورژوازی انگلی کمپورادور وابسته به امپریالیسم ساخت. او با پشتیبانی از این طبقه انگلی شکاف طبقاتی در جامعه را بزرگ تر کرد و هم زمان پایه های طبقاتی رژیم خود را استوارتر.

اگر این کارها میهن دوستی است، پس هواداران شاهنشاهی باید به ما بگویند که نشانه های میهن فروشی چیست!    

پایان سخن

روشن است که هر کس از دیدگاه خود که بر پایه ی خاست گاه طبقاتی او است به روی دادهای گیتی می نگرد و نگرش نگارنده به دوران پهلوی نیز با این که بر پایه داده های روشنی گفته شده است، ولی رنگ و بوی هم دلی و هم بستگی با طبقه های رنج و کار در آن تراوش کرده است.

همان گونه که دیدیم دستگاه شاهنشاهی نه آزادی جو، نه پاک،  نه روشن اندیش و نه میهن دوست بود. بدین گونه، شاهنشاهی نه تنها داروی درد ما نیست، بلکه زهری است به رگ جنبش آزادی خواهی. بالاترین خواست این دسته، نظام ددمنش سرمایه داری به رهبری کراوات پوشان است. بورژوازی، به ویژه گونه انگلی و یا وابسته آن، هم واره ناکارآمد بوده است و “در جبین این کشتی نور رستگاری نیست”. بورژوازی و هواداران راست گرای آن هیچ گاه مرد رزم نبودند و نه نتها برای پیکار با ستم گامی نگذاشته اند، بلکه هم واره از  به خیابان ها کشیدن مردم هم می ترسیدند.

با چرخش جهان و گذشت زمان، هم میهنان ما دریافتند که هم “شاه شاهان” دیوی خون خوار بود و هم “ولایت فقیه” است اهریمنی بداندیش و بدکردار. بدین گونه، کشتن مهرگان زیر شکنجه گزمگان ولایت فقیه، تیرباران گل سرخی جوان و بی گناه از سوی ساواک محمدرضا را از یاد ما پاک نخواهد کرد.       

هم شاه و هم ولایت فقیه تلاش کردند که ”چپ” ها را تارومار و نیست و نابود کنند. ولی این گونه خیزاب ها آنی و زودگذر است و نمی تواند که کشتی سنگین ”چپ” را در دریای مهر توده ها واژگون کند. باز هم این “چپ”ها هستند که در روز آمادگی و برپاخیزی مردم به سیل خروشان رستاخیز همگانی خواهند پیوست و به سازمان دهی آن ها برای دست یابی آزادی و برابری می پردازند.   

در هم سنجی با دستگاه نادان سازی شاهنشاهی خواهان، کار ”چپ” سنگین تر است، چرا که ”چپ” را با هوچی گری کاری نیست. ”چپ” می داند که بغرنجی ها، فروبستگی ها و گره ها را نمی توان با تلنگری گشود.”چپ” می داند که از بند یک سویه نگریستن باید آزاد شد و دنیا را با دو چشم دید. پدیده ها سربسته و پیچیده هستند؛ هم  رویه ای نمایان و هم سرشت درونی پنهان دارند. باید با دو شیوه گوناگون آن ها را شکافت و پیوند آن ها را با هم نمایان کرد. زورگویی ولایت فقیه را می توان با نمونه های آزادی کشی آن نشان داد و هم زمان ناکارایی نظام سرمایه داری اسلامی را باید با واکاوی سرشت بهره کشی آن و کارایی نظام جای گزین آن یعنی سوسیالیسم نشان داد. باید نشان داد که آزادی ستیزی ولایت فقیه، ریشه در بهره کشی نظام سرمایه داری دارد و برای پاسبانی از آن به کار برده می شود.

”چپ” ها به فراخور توان و خرد خود، باید این پیچیدگی را برای توده ها باز و درک آن را آسان کنند. روش است که برای انجام پیروزمندانه این وظیفه دشوار، ”چپ” باید از بدگویی های گذشته در باره ی هم پرهیز کند و با یگانگی و هم کاری در اندیشه آزادی توده ها باشد.




کنگره هفتم حزب توده ی ایران، یک گام درست به “چپ”!

مقاله ۱۷/۱۴۰۱
۲۸ مرداد ۱۴۰۱، ۱۹ آگوست ۲۰۲۲

ولی نیک می دانیم که “آزادی گرایی بورژوازی” و “چند گرایی” «پلورالیسم» یا تعدد سازمان های حزبی و غیره به طور عمده نمای بی محتوی است و آن اندازه هم که محتوی واقعی در پس این نمای پر زرق و برق وجود دارد، به برکت فداکاری های عظیم خلق و علی رغم بورژوازی به دست آمده است. و بورژوازی هر گاه که دستش برسد و به هر نحو که بتواند گاه صاف و ساده و روشن، گاه با شیوه های ظریف و مستور آنها را نقض می کند و بی اثر می گذارد. (احسان طبری- نوشته های فلسفی و اجتماعی-جلد یک-صفحه ۱۰۳)   

پیش گفتار

پیش از هر چیز باید برگزاری پیروزمندانه کنگره هفتم حزب توده ی ایران را به همه ی هم وندان و هواداران حزب توده ی ایران و به همه ی رزمندگان راه آزادی و عدالت اجتماعی شادباش گفت.

باید به یاد داشت که پس از پیروزی گذرا ضدانقلاب در اتحاد جماهیر شوروی، دشمنان و دوستان کم خرد بر این باور بوده اند که حزب توده ی ایران حتا یک روز هم زنده نخواهد ماند.

یک بار دیگر حزب توده ی ایران، با همه ی دشواری های بزرگ و کوچکی که با آن ها در سال های گذشته روبرو بوده است، نشان داده است که می تواند از هم بستگی درونی و یک پارچگی حزب پاسبانی کند.

یکی از پیروزهای دیگر کنگره هفتم، پافشاری دوباره این کنگره بر روی خط مشی حزب در برابر جمهوری اسلامی است. در بیش از سه دهه گذشته حزب توده ی ایران هیچ پندار بی هوده ای در باره ی دگرگونی های بنیادی اقتصادی- اجتماعی و دموکراتیزه کردن روبنای سیاسی جمهوری اسلامی نداشته است.

خوش بختانه، سیاست حزب توده ی ایران در برابر روبنای سیاسی جمهوری اسلامی سرمایه داری در چند دهه گذشته ساختاریافته و یک پارچه بوده است و بر این سیاست آشتی ناپذیر در برابر دیکتاتوری “ولایت فقیه” یک بار دیگر در این کنگره پافشاری شده است. پس از شکست انقلاب، حزب توده ی ایران” نبرد که بر که” را به سود نیروهای راست پایان یافته می دانسته است که هم چنان بر این باور است.

بررسی برنامه پذیرفته شده کنگره هفتم

همه می دانند که نوشته های برآمده از یک کنگره، برایند گفت و گو ها و سازش های گروه های گوناگون در کنگره است. نمایندگان هر کشوری و یا هر گروهی نگرانی های خود را دارند که همه ی توان خود را برای پیش برد آن ها به کار خواهند برد و در برابر دیگر نکته ها راه سازش را در پیش می گیرند. برای همین هم ، ما می بینیم که حتا شیوه نگارش هم در بخش های گوناگون این برنامه با هم یک سان نیست.  

بنابراین، نمی توان برنامه پایانی و پذیرفته شده یک کنگره را یک دست دانست. بلکه آن را باید برآیند برخورد دیدگاه های گوناگون دانست. این هم روشن است که چگونگی پیاده شدن بندهای گوناگون برنامه کنونی حزب توده ی ایران، بسته به هم سنگی طبقاتی روز درون حزب می تواند گرایش به راست و یا به ”چپ” داشته باشد.  

برنامه پذیرفته شده کنگره هفتم کم و بیش با طرح برنامه کنگره هفتم یک سان است. بدین گونه درون مایه خرده گیری ما از طرح برنامه کنگره هفتم را می توان انتقاد ما از برنامه کنگره هفتم نیز دانست.

دوست داران می توانند این نوشته ها را دوباره در زیر بخوانند.

”طرح سند” کنگره هفتم یک گام به پس! – (بخش نخست و دوم)

بررسی ”طرح سند” کنگره هفتم! – (بخش پایانی)

پس چرا ما می گوییم یک چرخش به ”چپ”؟

امیدواری ما به آینده، ریشه در دگرگونی بسیار برجسته ای دارد که در بخش “حزب تودۀ ایران، انقلاب ملّی-دموکراتیک، و دوران ما! ” برنامه پذیرفته شده کنگره هفتم انجام شده است.    

در این بخش که در برگیرنده چند خط بیش تر نیست، کنگره توانست جلوی پیش رفت نیروهای راست را بگیرد و گردشی درست به ”چپ” داشته باشد.

بگذارید نخست به بازگویی این چند خط بپردازیم.

بدین سان بدون در نظر گرفتن خواست های منطبق با مضمون مبارزه طبقاتی جامعه نمی توان بر اساس عامل های تک بعدی ، برای مثال “دموکراسی انتخاباتی” و بی اعتنا به اقتصاد سیاسی به غایت ناعادلانه کشور ما فقط روبنای سیاسی موجود را در خلاء دموکراتیزه کرد. این شکل از دمکراسی امکان جذب طبقه کارگر و لایه های زحمت کشان را نداشته و ندارد و از این رو فاقد توان تغییر دادن توازن نیرو در مبارزه برای گذار از مرحله  دیکتاتوری ولایت فقیه خواهد بود.

دموکراسی یک مقوله تاریخی است که همواره خصلت طبقاتی دارد.  (مجموعه اسناد هفتمین کنگرۀ حزب تودۀ ایران  (کنگره خاوری) حزب تودۀ ایران، انقلاب ملّی-دموکراتیک، و دوران ما! صفحه ۴۷)

این خط های افزوده نشان گر این است که دست کم دیدگاهی توانست بیش از نیمی از شرکت کنندگان کنگره را بباوراند (متقاعد کند) که دو پیکار سوسیالیستی و دمکراتیک از پیوند درونی برخوردار هستند و نمی توان آن ها را در برابر هم گذاشت.

نبرد دموکراتیک را تنها می توان با شرکت در نبرد طبقاتی به پیش برد و واپس گرایان را به پس راند. نبرد دموکراتیکی که هم راه با پیش گزاری جای گزین سوسیالیستی نباشد، توانایی سازماندهی و بسیج کارگران و دیگر رنج بران را ندارد.

هم واره باید به یاد داشت که روبنای دیکتاتوری فرمان روای ولایی برای پاسبانی از سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی در شرایط کنونی میهن ما است. شیوه های داعش گونه و فاشیست مابانه فرمان روایی، برای آسان کردن غارت و بهره کشی لایه های گوناگون سرمایه داری انگلی به کار برده می شود.

به زبانی دیگر، ما نمی توانیم نبرد کنونی را به دو روند جداگانه پیش و پس از دیکتاتوری بخش کنیم. این دو نبرد در سرشت خود یک سان هستند. اگر ما تنها به دنبال اتحادهای گسترده اجتماعی برای دموکراسی باشیم، طبقه کارگر را از دست خواهیم داد و اگر ما طبقه کارگر را از دست بدهیم، جنبش دموکراسی خواهی را هم  کم توان کرده ایم.

همان گونه که بخش افزوده شده می گوید، دموکراسی یک مقوله طبقاتی است. یعنی دموکراسی که برای بورژوازی سودمند است، نمی تواند هم زمان برای طبقه کارگر سودمند باشد. به زبانی دیگر، “مبارزه برای گذار از مرحله  دیکتاتوری ولایت فقیه” بدون درگیری با اقتصاد سیاسی کشور که در آن طبقه کارگر نقش برجسته ای دارد راه به جایی نخواهد برد. این همان درهم تنیدگی نبرد دموکراتیک و سوسیالیستی است که ما سال ها از آن گفته ایم و نوشته ایم. 

لنین همیشه از پیوند تنگاتنگ میان نبرد دمکراتیک و سوسیالیسم سخن می گفت. او هیچ گاه انقلاب سوسیالیستی و نبرد انقلابی علیه سرمایه داری را در برابر پیکار برای دمکراسی نمی دید و سوسیالیسم را به معنای سرانجام رساندن روند دمکراتیک در جامعه ارزیابی می کرد.

 این روند یک پارچه را نمی توان با در برابر هم گذاشتن ساختگی نبرد دمکراتیک و سوسیالیستی از هم جدا ساخت. زنده یاد جوانشیر آن را در سیمای مردمی حزب توده ایران می شکافد و آن را “برنامه حداقل کارگری” می‌نامد! برنامه کنگره هفتم در آن جا که خود به بررسی نمونه پیروزمند انقلاب ملی- دموکراتیک در آفریقای جنوبی می پردازد، این حقیقت را آشکارا به زبان می آورد.

پیوند نبرد دمکراتیک با پیکار سیاسی- سوسیالیستی را می توان در نبرد طبقاتی کارگران دید که نبرد دمکراتیک آن ها برای دست یابی به خواست های صنفی به خواست سوسیالیستی فرارویده است. کارگران سال ها است که با شعار سراسری پایان دادن به‌ خصوصی سازی هستی اجتماعی و پایان دادن به پیمان کاری، با اقتصاد سیاسی سفارش شده نهادهای امپریالیستی به نبرد برخاسته اند. باید با درک پیچیدگی دیالکتیک نبرد طبقاتی، نه «برنامه حداقل مشترک» بلکه “برنامه حداقل کارگری” را پرچم پیکار ضددیکتاتوری کرد.

بزرگ ترین دستاورد کنگره هفتم در هم سنجی با ”طرح سند” را باید در همین نکته دانست که کنگره هفتم با پذیرفته شده های کنگره ششم در باره ی پیوند نبرد دموکراتیک و سوسیالیستی هم خوانی دارد.

برنامه کنونی پذیرفته شده کنگره هفتم به روشنی و رک و راست می گوید که بدون دگرگون کردن اقتصاد سیاسی که تنها با شرکت در روند نبرد طبقاتی شدنی است، نمی توان “روبنای سیاسی موجود را در خلاء دموکراتیزه کرد”.

وظیفه کنونی توده ای ها

تنها گروه توده ای که در سوی ”چپ” حزب توده ی ایران است، گروه ما یعنی “توده ای ها” است. سیاست همه ی گروه های دیگری که خود را توده ای می خوانند در برابر روبنای جمهوری اسلامی و اقتصاد سیاسی آن، سیاستی راست گرا است و درک آن ها از انقلاب ملی و دموکراتیک نیز راست گرایانه است.

نکته ی نادرست در اندیشه فرمان روا “ضدامپریالیستی” ها، باور نداشتن به سرشت طبقاتی نبرد ضدامپریالیستی است. این دوستان دو پیکار ضدامپریالیستی و طبقاتی را، دو پدیده ی جدا از هم و حتا در برابر هم ارزیابی می کنند. آن ها حتا به این نکته که در جمهوری اسلامی کنونی نیز نبرد ضدامپریالیستی در پیوند با پیکار علیه خصوصی سازی و پیمان کاری طبقه ی کارگر ایران است (که به نماد نبرد میان کار و سرمایه دگرگون شده است) باور ندارند.

تردیدی نیست که آن توده ای هایی که به دام “ضدامپریالیستی” بودن رژیم نیفتاده اند و به پایان “نبرد که بر که” باور دارند، اگر می خواهند که کنش های سیاسی آن ها کارساز باشد، باید با همه ی ناسازگاری های کوچک و بزرگ دیدگاه خود با خط مشی حزب، به دور حزب توده ی ایران گرد هم آیند.

 واپس گرایان هیچ ترسی از توده ای تنها و توده ای های پراکنده ندارند. ترس آن ها از یک گردان یک پارچه، سازمان یافته و هم آهنگ توده ای است.   

پایان سخن

بگذارید این نوشته را با بازگفتی از پلنوم پانزدهم در باره ی سرکردگی طبقه کارگر به پایان برسانیم.

سرنوشت نهایی انقلاب ملی و دموکراتیک و سمت تکامل تاریخی آن و درجه پیگیری آن با امر سرکردگی (هژمونی) انقلاب ارتباط تام دارد. تنها سرکردگی طبقه کارگر است که پیگیری انقلاب و تعمیق خصلت خلقی و شرایط اعتلا آن را بسوی سوسیالیسم تامین خواهد کرد. لذا حزب ما وظیفه خود می داند که با تمام قوا در را تامین سرکردگی طبقه کارگر در انقلاب ملی و دموکراتیک ایران مبارزه کند. (برنامه پلنوم پانزدهم، صفحه ۶۹۱)   

شرکت کنندگان پلنوم پانزدهم رفیقان خردمند ما بودند که سال های درازی در باره ی چگونگی انقلاب ملی و دموکراتیک پژوهش کرده و در باره ی آن اندیشه بودند.

 در آن زمان آن ها به خوبی می دانستند که شرایط ذهنی برای سرکردگی طبقه کارگر فراهم نبوده است، با این همه آن ها وظیفه خود می دانستند که با همه ی نیرو برای فراهم کردن این شرایط ذهنی تلاش کنند و پهنه را پیش از نبرد به دشمن نسپارند.

تضاد روز (عمده) تضاد میان بیش تر مردم ایران با دستگاه فرمان روایی ولی فقیه است. هنگامی که پذیرفته شد که جامعه ما یک جامعه سرمایه داری است، دیگر نمی توان زیرش را زد (انکار کرد) که تضاد اصلی، تضاد میان کار و سرمایه است. در همه ی نوشته های کلاسیک مارکسیست- لنینیستی ما، روی این نکته پافشاری شده است. وظیفه حزب طبقه ی کارگر تلاش برای حل توامان این دو تضاد است.

نمی توان مرحله کنونی انقلاب را ملی- دموکراتیک دانست و هم زمان همه ی توان خود را برای اتحادهای گسترده اجتماعی بکار برد و سخن گفتن از جای گزینی اقتصاد سیاسی سرمایه داری را به فردای سرنگونی سپرد.  

می توان صدها برگ در باره ی “فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم” سیاه کرد، ولی هیچ چیز نمی تواند وظیفه بنیانی حزب طبقه کارگر برای سرنگونی نظام سرمایه داری و برپایی سوسیالیسم را دگرگون کند.

نوشته های کمکی

مجموعه اسناد هفتمین کنگرۀ حزب 

طرح سند کنگره هفتم




دست زدن برای “نگاه به شرق” رژیم و فراموشی نبرد طبقاتی، با مارکسیسم- لنینیسم ناسازگار است!

مقاله ۱۶/۱۴۰۱
۱۸ مرداد ۱۴۰۱، ۹ آگوست ۲۰۲۲

پیر گفت: “همۀ نیروی این اَهرِمَن در آن نقاب است. اگر همّت کنید و آنرا از چهره اش برکَشید، نیرویش را زائل و جادویش را تباه ساخته اید.” (احسان طبری- شراره مغرور) 

پیش گفتار

هم اکنون نبرد سخت و سهمگینی میان سه گردان سیاسی در میهن ما برپا است. سرنوشت آینده مردم ما به برایند این نبرد وابسته است. سازمان های درگیر در این نبرد را بر پایه ی برنامه ها و خواست های کلان برای آینده کشور می توان به سه گردان بزرگ زیر بخش کرد.  بگذارید نخست به دسته بندی این سه گردان و به بررسی برنامه های کلان این گردان ها برای خط اقتصادی، روبنای سیاسی و نگهبانی از حاکمیت و استقلال ملی بپردازیم.

یک- جمهوری اسلامی با همه ی گروه ها و دسته های دوروبر آن   

راه رشد اقتصادی برگزیده این گردان راه رشد سرمایه داری ددمنشانه است که بیش تر به دوران زایش سرمایه داری در اروپا می ماند. روبنای سیاسی این رژیم با دیکتاتوری ولایت فقیه و ستم و زور در هم تنیده شده است. بزرگ ترین ضربه رژیم به حاکمیت و استقلال ملی، ستم ملی به خلق های گوناگون کشور است. به جای پیاده کردن سیاستی که یگانگی ملی را بالا برد، رژیم به پراکندگی و چنددستگی میان خلق ها پرداخته است. افزون بر این، سیاست جمهوری اسلامی با تنش آفرینی همیشگی و بر آسه (محور) گسترش شیعه برنامه ریزی شده است که با خط چنددستگی و جنگ مذهبی امپریالیسم به ویژه امپریالیسم انگلیس در خاورمیانه هم خوانی دارد.

دو- راست ها در برگیرنده برخی از گروه های اصلاح خواه گذشته، شاهنشاهی خواهان و جمهوری خواهان

راه رشد اقتصادی برگزیده این گردان، راه رشد سرمایه داری ددمنشانه است. روبنای سیاسی برگزیده این گردان، به دموکراسی بورژوازی غربی می ماند. حاکمیت و استقلال ملی که آن ها خواهان آن هستند، کم و بیش با چاکری بی چون چرا در برابر امپریالیسم فراهم می شود.  

سه-”چپ” ها در برگیرنده همه ی سازمان هایی که خواهان دگرگونی ها ریشه ای اقتصادی- اجتماعی و سیاسی در میهن ما هستند

راه رشد اقتصادی برگزیده این گردان، راه رشد غیرسرمایه داری و بر پایه گسترش عدالت اجتماعی است. روبنای سیاسی رژیم آینده ای که آن ها خواهان آن هستند، با این که به دموکراسی بورژوازی غربی می ماند، ولی با آزادی های دموکراتیک و سازمان دهی اجتماعی و صنفی در آمیخته شده است. به دید این گردان، حاکمیت و استقلال ملی با استقلال اقتصادی و نبرد ضدامپریالیستی پیوند دارد. حاکمیت و استقلال ملی بر پایه تنش آفرینی و گنده گویی پایه گزاری نمی شود، بلکه مانند کوبا، جمهوری خلق چین و ویتنام سوسیالیستی با  برپایی یک اقتصاد مستقل و ملی پدید می آید و نگه داشته می شود.    

”چپ” ها با این که مانند گردان نخست از آزادی سخن و گفتار برخوردار نیستند؛ و با این که مانند گردان دوم از پشتیبانی رسانه های بزرگ امپریالیستی بی بهره  هستند، می توانند و باید در این نبرد ایدولوژیک پیروز شوند. بگذارید در زیر به بررسی توانایی ها و کم توانایی های”چپ” در این نبرد بپردازیم.

توانایی های”چپ”

یک- خط اقتصادی  

با همه ی دادوفریادهای کرکننده راست ها علیه رژیم، آن ها نمی توانند زیرش را بزنند (منکر شوند) که نظام اقتصادی که آن ها می خواهند، همان سرمایه داری جمهوری اسلامی است.  خواست های اقتصادی- اجتماعی گردان یک و دو با هم یک سان است. هر دو گردان خواهان یک جامعه طبقاتی با راه رشد سرمایه داری به ویژه با ریخت نئولیبرالیستی آن هستند. راست گرایان از آقای زیباکلام، تا خانم فائزه هاشمی گرفته، تا آقای رضا پهلوی و هواداران ریز و درشت ایشان، نه تنها دل نگران گرسنگی تنگ دستان و اندوه و درد رنج بران نیستند، بلکه حتا خواهان نظام سرمایه داری ددمنشانه تر نیز هستند. این هم خواهی اقتصادی راست ها با جمهوری اسلامی، چشم اسفندیار نیروهای راست است و ”چپ” باید از آن سود جوید و برای توده ها روشن کند که اگر راست ها دستگاه فرماندهی میهن ما را در دست گیرند، شکاف طبقاتی کم نمی شود و عدالت اجتماعی گسترش نمی یابد.  

دو- آزادی   

دموکراسی که در جمهوری اسلامی به نمایش گذاشته می شود به هیچ گاه فراتر از ان چه که هست؛ یعنی دیکتاتوری با تن پوش دموکراسی؛ فراتر نخواهد رفت، ولی گردان دوم دست کم در سخن خواهان یک گونه دموکراسی بورژوازی هست که حق سازمان ها و حزب های سیاسی برای کنش های پارلمانی را می پذیرد. خواست های روبنایی این گردان با جمهوری اسلامی یک سان نیست و با آن ناسازگار است. برگ برنده در دست راست ها، دموکراسی خواهی آن ها است.

ولی خوش بختانه، این برگ برنده در دست ”چپ” ها نیز است. این درست است که هم اکنون فریاد راست ها در باره ی آزادی رساتر است، ولی این رزمندگان ”چپ” بودند که جان خود را در راه آزادی مردم از دست دادند و هم چنان در زندان ها و شکنجه گاه ها جاهای بیش تری را پر می کنند. خواست های دموکراسی خواهی ”چپ”ها  از خواست های راست ها ژرف تر و گسترده تر است. ”چپ” افزون بر دموکراسی بورژوازی، خواهان آزادی های دموکراتیک، مانند آزادی سندیکاها و اتحادیه کارگری و آزادی و حق خودگردانی خلق های زیر ستم میهن ما نیز هست.

کم توانایی های ”چپ”

حاکمیت و استقلال ملی و نبرد ضدامپریالیستی

راست گرایان خواهان بندگی پنهان و آشکار برای امپریالیسم هستند. بدین گونه حاکمیت و استقلال ملی می بایست یکی از نکته های پرتوان ”چپ” در نبرد ایدیولوژیک باشد، ولی به دلیل های زیر، ”چپ” در این این پهنه نبرد کم توان است.

تردیدی نیست که دستگاه بزرگ و پهناور ایدیولوژیک جمهوری اسلامی پس از چهل سال دروغ، ریا و فریب کاری سرتاسر ورشکسته شده است و مانند خری در گل مانده است. با این همه نباید فراموش کرد که هیچ رژیمی در جهان امروز تنها به زور و ستم نمی تواند پایدار باشد و برای هم راه کردن بخشی از مردم با خود و خاموش کردن دیگران نیاز به پایه های ایدیولوژیک دارد. هنوز دستگاه ایدیولوژیک رژیم بر پایه شیعه و با خوش بویه “ضدامپریالیستی” خود هوادارانی در میان مردم دارد. شوربختانه، برخی از گروه های “چپ” نیز به این دروغ باور کرده اند.

هم اکنون گروه های ”چپ”ی که به بهانه ی “نگاه به شرق” با “ضدامپریالیستی” خواندن سیاست برون مرزی جمهوری اسلامی از انجام وظیفه انقلابی خود برای سرنگونی جمهوری اسلامی سرمایه داری سرباز می زنند، بزرگ ترین ضربه را به جنبش انقلابی میهن ما می زنند.

ما بارها گفته ایم که هر ناسازگاری دولت های گوناگون جهان با امپریالیسم را نمی توان زیر پای نبرد ضدامپریالیستی آن ها نوشت.

سیاست برون مرزی جمهوری اسلامی بر کینه کور ضدبهایی آن استوار است که ریشه های آن را می توان در پیش از نام ور شدن آقای خمینی یافت. به راستی هم باید گفت که سیاست برون مرزی جمهوری اسلامی هم واره بر پایه اندیشه های ضدبهایی انجمن حجتیه استوار بوده است که کم و بیش همه ی دولت های جمهوری اسلامی به پیاده کردن آن پرداخته اند.  

دشمنی جمهوری اسلامی با امریکا هرگز یک ویژگی ضدامپریالیستی نداشته است، بلکه تنها برای این که آقای خمینی از همان آغاز بهایی را با اسراییل در پیوند می دید و امریکا را پشتیبان اسراییل می دانست، سیاست برون مرزی جمهوری اسلامی رنگ و بوی ضدآمریکایی گرفت. (از این هم بگذاریم که برخی از کاربردهای گفتمان ضدامپریالیستی خمینی به گفته پرفسور آبراهامیان برای مردم فریبی (demagogy) بوده است).  خمینی چه پیش از انقلاب و چه پس از انقلاب هم واره بهایی را با یهودی یک سان می دانست و می دید. او هم واره می گفت که “بهاییت با یهودییت ارتباط دارد”  و بارها از”خطر یهودیان – که همان بهائیت است” سخن گفته بود. دست اندرکاران سیاست برون مرزی جمهوری اسلامی بی آن که شرمی از این باور داشته باشند، بسیار رک و راست تر از دوستان ”چپ” ما از نابودی اسراییل و گسترش شیعه سخن گفته اند و می گویند.   

نیروهای راست با زیرکی از نزدیکی جمهوری اسلامی به چین و روسیه برای پیش برد هدف های سیاسی خود سود بردند و شوربختانه برخی از گروه های ”چپ” در سردرگم کردن توده ها با آن ها هم گناه هستند.

بگذارید که این نکته بسیار برجسته را کمی بشکافیم.

چرا کمونیست ها باید از یک جهان چند قطبی پشتیبانی کنند؟

آمريکا هم چنان نقش خود را هم چون رهبر مالی جهان نگه داشته است. دلار آمریکا و یورو اتحادیه اروپا ابزاری آسان و کارآمد برای پرداخت ها در یک بازار بزرگ جهانی هستند. در یک اقتصاد جهانی و یک سیستم مالی آمریکایی، دور زدن تحریم ها زیان های فراوان به شرکت های بزرگ که در بازار جهانی نقش دارند می رساند.

ایستادگی بازیکنان بزرگ جهانی مانند روسیه و چین می تواند جلوی زورگویی و یکه تازی امپریالیسم را بگیرد. روسیه و چین تنها کشورهایی هستند که می توانند از چنبر کُشنده امپریالیسم بگریزند. با تحریم های گسترده امپریالیسم، آن ها کم توان می شوند و ضربه خواهند خورد، ولی مانند ایران و ونزوئلا از هم نخواهند پاشید. چین و روسیه می توانند با نوآوری، دستگاه های دادوستدی و سیستم پرداخت خرید و فروش نوینی بسازند که به آن ها کمک کند، تا در بلند زمان از چنگال فن آوری دیجیتالی امپریالیسم بر کنش های مالی جهانی رها یابند. بدین گونه، سرکردگی امپریالیسم در بازار جهانی می تواند با ایستادگی بازیکنان بزرگی مانند روسیه و چین آرام آرام کم توان شود.      

رهبری روسیه آشکارا می گوید که می خواهد “نظم جهانی” کنونی را که به سرکردگی امپریالیسم امریکا است دگرگون کند. تلاش برای چند قطبی کردن جهان، از سوی هر کسی که انجام شود به سود توده های جهان است و باید از آن پشتیبانی کرد. چین و روسیه برای نیرومند کردن این جبهه از همه ی روزنه ها بهره جویی می کنند. آن ها پیوند دوستی با هر کشوری که به هر دلیلی و در هر زمینه ای با امپریالیسم درگیر است می بندند. این سیاست استراتژیک برون مرزی این دو کشور برای نبرد علیه جهان یک قطبی به سرکردگی امپریالیسم آمریکا است.

برای پیاده کردن پیروزمندانه این استراتژی، روسیه سازمان هم کاری میان برخی از اقتصادهای بزرگ جهان را پایه گزاری کرد که در آغاز با شرکت چین، هندوستان، برزیل و روسیه و به نام  BRIC  پای گرفت. دنبال تر، آفریقای جنوبی هم به این سازمان پیوست که هم اکنون نام BRICS دارد. این اتحادیه می خواهد با هم کاری در زمینه انرژی، محیط زیست، دادوستد بازرگانی، قطبی در برابر اقتصادی که زیر بازرسی و وارسی امپریالیسم امریکا است باشد. این اتحادیه هر سال گسترش می یابد و هم وندهای بیش تری می پذیرد. این اتحادیه در ۲۳ مه امسال، یک کنفرانس دیجیتالی BRICS Plus با وزیرهای کشورهای امارات، عربستان سعودی، مصر، قزاقستان، اندونزی، آرژانتین، نیجریه، سنگال و تایلند برگزار کرد. در ماه گذشته ایران و آرژانتین درخواست های خود را برای پیوستن به BRICS  دادند، پورنیما آناند (Purnima Anand) رئیس اتحاد BRICS گفت که عربستان سعودی، ترکیه و مصر هم خواهان پیوستن به این اتحادیه هستند.   

همان گونه که می بینیم هدف استراتژیک روسیه و چین ساختن قطبی در برابر امپریالیسم امریکا است. چند قطبی کردن جهان به سود همه ی رنج بران جهان است و باید از سوی کمونیست ها پشتیبانی شود. ولی همان گونه که می بینیم این به معنای ضدامپریالیست (به معنای مارکسیستی آن) بودن هم وندهای این اتحادیه نیست. هیچ کمونیست خردمندی ال-سیسی مصر، بن سلمان عربستان و اردوغان ترکیه را برای پیوستن به این اتحادیه ضدامپریالیست نمی داند.

برای نیرومند کردن این جبهه باید از هر روزن پدید آمده میان دوستان دیروز امپریالیسم با امپریالیسم سود جست. همان گونه که درگیری های هندوستان، اندونزی، فیلیپین، برزیل، ترکیه و حتا عربستان با امپریالیسم -هر کدام در زمینه های گوناگون و به دلیل های گاهی واپس گرا- جبهه امپریالیستی را کم توان می کنند. برای همین هم بهره جویی از دشمنی های یک بورژوای واپس گرا هم چون اردوغان با امپریالیسم درست دانست.  

ولی نمی توان وظیفه کمونیست های این کشورها را به این بهانه پایان یافته دانست. وظیفه هر کمونیستی در جهان درهم آمیزی دیالکتیک نبرد ضدامپریالیستی با نبرد طبقاتی است. هر گونه گزینش یک سویه به سود دشمن است.  هنگامی که بخشی از”چپ” به بهانه نبرد ضدامپریالیستی از انجام وظیفه طبقاتی خود سر باز می زند، پهنه نبرد را سرتاسر به نیروهای راست می سپارد. چنین سیاستی ضربه بسیار بزرگی به ”چپ” ها در نبرد طبقاتی در درون میهن می زند و راست ها را نیرومند می کند.

سیاست نادرست در باره ی درگیری روسیه در اوکرایین

راه برون رفت از لجن زار پشتیبانی از نبرد “ضدامپریالیستی” جمهوری اسلامی، سیاست های ضدچینی و ضدروسی نیست. برخی از سازمان های ”چپ” با گیج شدن در باره ی درگیری روسیه در اوکرایین با گروه های ضدروسی- ضدچینی هم راهی دارند.

داده های تاریخی نشان می دهد که از دوران یلتسین، ناتو هر سال به سوی مرزهای روسیه گسترش یافته است. دولت های دست نشانده و یا کم توان روسیه در گذشته توان ایستادگی در برابر ناتو را نداشته اند. در فوریه امسال با این که اوکرایین همه ی پیمان های خود را در پیمان نامه مینسک یک و دو را لگدمال کرد، باز هم روسیه پیشنهاد گفت و گو داد که از سوی اوکرایین و دوستان امپریالیستی اش پذیرفته نشد.   

امپریالیسم، اوکرایین را خاک ریزی می داند که برای کم توان کردن روسیه نباید آن را از دست داد. با آغاز جنگ، نوین ترین جنگ افزار- حتا آنهایی که هرگز در پهنه جنگ پیش از آن به کار برده نشده بود- از سوی آمریکا و اروپا هم راه با هزاران جنگجوی نازیست و فاشیست به اوکرایین سرازیر شد.

امپریالیسم همین نقشه چنبر زدن را برای جمهوری خلق چین کشیده است و آن گونه رفتار می کند که گویا تایوان ایالتی از ایالت متحده امریکا است و نه بخشی جدایی ناپذیر از سرزمین چین! باید به هر کشوری – حتا اگر از سوی طبقه بورژوازی رهبری شود – اجازه داد که جلوی پرخاش گری دیگر کشورها در پیرامون مرزهای خود را بگیرد. چه بخواهیم و چه نخواهیم ایستادگی روسیه در برابر گسترش ناتو و پرخاش گری امپریالیسم در اوکرایین به سود چند قطبی شدن جهان است.

سیاست درست کمونیستی در برابر چند قطبی کردن جهان

هیچ تردیدی نیست که کمونیست ها در همه ی جهان باید برای چند قطبی کردن جهان بکوشند. ولی این دلیل نمی شود که نیروهای کمونیست این کشورها از رژیم های واپس گرا، ضدکارگری و چرکین خود به بهانه ی “ضدامپریالیستی” بودن آن ها پشتیبانی کنند. کمونیست ها بی گمان به یاد دارند که گاه گاهی که اتحاد شوروی شکافی میان شاه و انگلیس یا امریکا می دید از آن سود می جست و دست دوستی به سوی شاه دراز می کرد. ولی حزب توده ی ایران کار انقلابی خود را برای ارجمندی به این سیاست اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی نمی بست.

هیچ کدام از حزب های کمونیست ترکیه، ونزوئلا و روسیه از برای گرایش های ضدامپریالیستی دولت های کشور خود نبرد طبقاتی را به فراموشی نسپرده است. حزب کمونیست ونزوئلا نه تنها برای نبرد ضدامپریالیستی دولت خود نبرد طبقاتی را به خاک نسپرده است، بلکه در برابر اقتصاد نئولیبرالیستی دولت آن چنان ایستاده است که از سوی نیروهای راست دولتی زیر فشار است. نیاز به یاد آوری است که دولت ونزوئلا دموکراسی بورژوازی را ارج می گذارد و در هم سنجی با جمهوری اسلامی کارهای بزرگی در باره ی عدالت اجتماعی انجام داده است و آزاد از دیکتاتوری دینی است. 

حزب کمونیست روسیه هم با این که از ایستادگی روسیه در برابر پرخاش گری امپریالیسم و ناتو پشتیبانی می کند، نه تنها نبرد طبقاتی را فراموش نکرده است، بلکه پیروزی راستین بر نیروهای امپریالیستی را در پیوند با پیروزی طبقه های رنج بر در درون کشور می داند. این حزب در تازه ترین نوشته خود می گوید که رهبری روسیه در تلاش‌ است تا نظام سرمایه‌داری روسیه را دست نخورده نگه داشته باشد. این حزب خواهان پیاده سازی ملی کردن صنعت های کلیدی، برنامه‌ریزی کلان اقتصادی، کاهش شکاف طبقاتی با مالیات بر درآمد تصاعدی سرمایه داران و افزایش دست مزد رنج بران است و برای پیروزی در روند نبرد طبقاتی به سازمان دهی توده ها می پردازد.

بنابراین، کمونیست ها نباید با باور به سیاست “ضدامپریالیستی” رژیم به پشتیبانی از جمهوری اسلامی بپردازند و دست از نبرد طبقاتی و رزم علیه دیکتاتوری و پیکار برای آزادی بردارند. همه ی رهبران بزرگ و کوچک جمهوری اسلامی هم واره سخن از گسترش شیعه و رهبری “امت”  گفته اند. در جمهوری اسلامی، سیاست شیعه گرایی گاهی با شیوه “صدور انقلاب اسلامی” و گاهی با شیوه “ ام القری” همیشه پیاده شده است. لاریجانی پس از شکست سیاست “صدور انقلاب اسلامی”، نظریه “ ام القری” شیعه آفرید.  شعار بیمارگونه “از کربلا تا قدس” که ریشه در رویاهای پندارگونه سران جمهوری اسلامی داشته است، مردم میهن ما را به خاک و خون کشید. سران جمهوری اسلامی با دل سنگی افسران دلاور توده ای را که با شعار “صدور انقلاب اسلامی” سر سازش نداشته بودند را پس از پایان جنگ و “نوشیدن زهر” در زندان ها به دار کشیدند و یا به تیر بستند.     

پایان سخن

“چپ” می تواند با هوشیاری و روشن گری بردبارانه در پیوند با توده ها، در نبرد ایدیولوژیک کنونی با گردان های واپس گرا و راست پیروز بیرون آید.

برای فراهم کردن زمینه این پیروزی باید یک بار برای همیشه بیماری آن بخش از “چپ” را که دچار پندار پوچ و بی هوده “ضدامپریالیستی” بودن رژیم هست را درمان کرد.

این گونه “چپ”ها هم واره تلاش می کنند که هر گونه نزدیکی عمل گرایانه (pragmatic) رژیم با روسیه و چین را با هزار تن سریشم با ویژگی های ضدامپریالیستی پیوند دهند. درست است که ناسازگاری های کنونی جمهوری اسلامی با امریکا به سود چند قطبی کردن جهان است، ولی جمهوری اسلامی با پذیرش و پیاده کردن نسخه نئولیبرالیستی اقتصاد سرمایه داری سفارش شده از سوی بنگاه های امپریالیستی، مانند بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول خود را فرسنگ ها از جبهه ضدامپریالیستی به دور کرده است و در درون جبهه جهانی اقتصادی امپریالیسم لانه گزیده است.   

اگر گنده گویی های بی پشتوانه علیه آمریکا و اسراییل، تراز اندازه گیری ضدامپریالیستی بودن دولت های جهان می بود، پس بدان گاه جمهوری خلق چین، جمهوری سوسیالیستی ویتنام و کوبای سوسیالیستی کم تر از جمهوری اسلامی ضدامپریالیست می بودند، چرا که همه ی آن ها سیاست های تنش زدایی در برابر پرخاش گری های امپریالیسم به کار می برند.  

 بر پایه ترازهای خود ساختگی ”چپ” هوادار نبرد “ضدامپریالیستی” رژیم، می توان اقتصاد سرمایه داری، آن هم با شیوه ی نئولیبرالیستی در درون میهن خود پیاده کرد و در برابر خواست طبقه کارگر برای افزایش دست مزد پشت توده های رنج را تازیانه زد و هم زمان با گنده گویی های خود ضدامپریالیست بود.

هر انسان پیش رو و خردمندی می داند که چنین گفته هایی یاوه گویی و نارواپردازی (سفسطه) است.

کمونیست ها نباید از پرچین کوتاه بپرند و رونمای پدیده ها را هم چون سرشت پدیده ها به توده ها نشان بدهند. کار کمونیست ها سنگین تر از این است؛ آن ها باید چاقوی کالبدشکافی رویدادها و پدیده ها را به دست گیرند و آن چه را که در درون نهفته است بدرند و برای توده ها به نمایش بگذارند. 

کمونیست ها به جای در دام افتادن به تور “ضدامپریالیستی” رژیم باید با تیزهوشی و نکته بینی جستارهایی مانند جهان چندقطبی، نبرد ضدامپریالیستی و نبرد طبقاتی را با بردباری برای توده ها بشکافند.




ریشه تاریخی پیوند امپریالیسم با ضدانقلاب در چین!

مقاله ۱۵/۱۴۰۱
۸ مرداد ۱۴۰۱، ۳۰ جولای ۲۰۲۲

پیش گفتار  

آمریکا که خود را تنها «ابرقدرت» بازمانده جهان می داند، و با هر کشوری که بخواهد این جای گاه او را به چالش بکشاند می رزمد.  با به بود اقتصادی و پیش رفت فن آوری، چین با اقتصادی نیرومند و بازرگانی گسترده، پای به رزم گاه اقتصادی جهان گذاشت.

دشمنی آشکار آمریکا با چین از زمان اوباما دوباره آغاز شد. اوباما با دیدن کاهش فراسود شرکت های آمریکایی در چین، سیاست امریکا در باره ی چین را دگرگون کرد.    

هم اکنون امپریالیست ها از تایوان علیه جمهوری خلق چین بهره گیری می کنند. آمریکا رسانه های خود را به پهنه جنگ می فرستد تا جاهایی که استعمار جای پایی سنگین دارد مانند هنگ کنگ، تبت، شینژانگ و تایوان را ناپایدار کند و به سوی خود بکشاند. این روند در زمان رییس جمهوری اوباما و ترامپ بالا گرفته است. بایدن رئیس جمهور کنونی آمریکا حتا در اندیشه جنگ با چین به کمک تایوان است که بازی با آتش است. 

رسانه هایی که از پشتیبانی امپریالیسم برخوردار هستند و برای همین هم از سیاست های امپریالیستی پشتیبانی می کنند، تایوان را هم چون گهواره دموکراسی برای مردم جهان به نمایش می گذارند و این گونه وانمود می کنند که گویا آمریکا از دموکراسی تایوان در برابر دیکتاتوری جمهوری خلق چین پشتیبانی می کند. روشن است که جمهوری خلق چین این جزیره را که امپریالیست ها پس از انقلاب بزرگ از سرزمین چین جدا ساختند یکی از استان های خود می داند.

بگذارید نگاهی کوتاه به تاریخ تایوان که بخشی از سرزمین بزرگ چین است داشته باشیم.

استعمارگران در چین

در پایان سده ۱۹، همه ی نیروهای استعماری (زورگوی) – بریتانیا، روسیه، فرانسه، ایتالیا، هلند، بلژیک، پرتغال، ژاپن ، آلمان و امپریالیسم تازه به بازار آمده ایالات متحده آمریکا، به چین زور می گفتند (استعمار می کردند). آن ها در یک یورش جنگی  پکن پایتخت را بمباران کردند و پس از آن سفارت خانه هایی در این شهر ساختند و فرماندهی دولت چین را بر دست گرفتند. نیروهای استعماری با شرکت های بازرگانی، بانک ها، معدن ها و بنگاه های خود دارایی هنگفتی را غارت کردند و همه ی شورش ها (برای نمونه «شورش بوکسور») را در هم شکستند. این کشور در تنگ دستی، هرج و مرج و افسردگی فرو رفت. با همکاری نیروهای استعماری، جنگ سالاران محلی از بی پایداری در کشور بهره بردند. میلیون ها نفر از گرسنگی، زمین گیر (فلج) شدند، یا برای شوریدن کشته شدند. هم زمان گروه کوچکی از چینی ها از نوسازی و صنعتی شدن در بخش غربی این کشور بهره بردند.

انقلاب بورژوازی در چین

نیروهای استعماری پیروز جنگ جهانی اول در پیمان ورسای، زیر رهبری وودرو ویلسون رئیس جمهور ایالات متحده (۱۹۱۹)، به ژاپن اجازه دادند تا بر جزیره چینی تایوان فرمان روایی کند و در سال ۱۸۹۵ آن را بخشی از ژاپن سازد. انگلستان در هنگ کنگ و  پرتغال در ماکائو (Macao)  نیز هم چنان فرمان روایی می کردند. به ویژه ایالات متحده  با چین هم چون یک جمهوری دست نشانده  رفتار می کرد صنعت نفت و گاز را در دست گرفت، و سازمان های مذهبی انجمن مسیحی مردان جوان (YMCA) و انجمن مسیحی زنان جوان (YWCA) دبستان ها و آموزش گاهای شبانه روزی را در بسیاری از شهرها بنیاد کردند.

انقلابی های بورژوا-رادیکال در زمان سون یات سن (Sun Yat-sen) و حزب کومینتانگ در سال ۱۹۱۲ دولت دست نشانده امپریالیسم  چین را واژگون کردند و جمهوری چین را بنیاد گذاشتند. اتحاد جماهیر شوروی، کمینترن و حزب کمونیست چین که در سال ۱۹۲۱ بنیاد شده بود از سون یات سن پشتیبانی کردند.  

دیکتاتور چیانگ کای شیک (Chiang Kai-shek)

پس از مرگ سون یات سن در سال ۱۹۲۵، بازمانده های فئودالی و و هواداران آمریکا-بریتانیا کنترل چین را در دست گرفتند. آمریکا-بریتانیایی ها به پشتیبانی از ژنرال چیانگ کای شیک دیکتاتور، او را رییس جمهوری چین کردند. او هم چنین رییس ارتش و هم رئیس دولت شد. او پول هنگفتی از آمریکا، هم برای ارتش خود و هم برای زندگی ولنگار خود دریافت کرد. شرکت های آلمانی به آموزش جنگی نیروهای چیانگ پرداختند و به آن ها جنگ افزار دادند. با این همه، آلمان از سال ۱۹۳۸ پس از یورش  ژاپن به چین و آشتی هیتلر با امپراتوری ژاپن آلمان بخش خود را در چین را به ژاپن واگذار کرد.

آمریکا هم چنان پشتیبان چیانگ بود. در درازنای جنگ جهانی دوم هزار مشاور نظامی آمریکا در ارتش چیانگ بودند که می بایست با ارتش ژاپن نبرد  کنند، ولی به جای آن به نبرد با نیروهای ارتش سرخ مائو تزه تونگ ( Mao Tse Tung) پرداختند. کلیسای کاتولیک نیز در این درگیری به پشتیبانی چیانگ پرداخت، زیرا او دوست آمریکا و «ضد کمونیسم» بود. در سال ۱۹۴۲ دیکتاتوری چیانگ از سوی واتیکان پذیرفته شد. چیانگ کای شیک شورش های کارگران و دهقانان را به ضرب گلوله از پا در آورد. روزولت رئیس جمهور آمریکا بر پایه فراهم کردن سودمندی خود از این مرد چرکین و آدم کش همیشه پشتیبانی کرد.

به چنگ آوردن تایوان از سوی امریکا

زیر رهبری آمریکا، رژیم ژنرال چیانگ کای شیک (Chiang Kai-sheks) در سال ۱۹۴۵ در تایوان جای گزاری شد.   

پس از جنگ آمریکا فرمان روایی تایوان را در دست خود گرفت و دستگاه دولتی را به چیانگ داد. ارتش آمریکا پنهانی شش صد هزار  سرباز و افسر را که از ارتش سرخ چین شکست خورده بودند را به این جزیره فرستاد. چیانگ طلاهای دولتی چین را دزدید و با خود برد. تایوان پرچم و چندین نماد دیگر دوران فئودالی چین  را برای خود نگه داشت.

ایالات متحده امیدوار بود که تا بتواند با کمک چیانگ به سرنگونی تند جمهوری خلق که به رهبری مائو تس تونگ در سال ۱۹۴۹ بنیاد شده بود، بپردازد.   

ارتش آمریکا سربازان چیانگ را مانند تروریست در آمریکا آموزش داد. سپس آن ها از تایوان و هم چنین از هنگ کنگ برای سازماندهی شورش ها بر فراز سرزمین چین فرستاده می شدند.

تلاش ضد انقلاب در سرزمین چین با شکست روبر شد. پس از آن مردم جزیره تایوان زیر فرمان روایی چیانگ می بایست با ستم نگه داشته می شدند. مردم بومی زیر ستم بودند و تنها کارهای زیردست به آن ها داده می شد. شورش های محلی با کشتار های خونین از سوی فرمانده دوم چیانگ به بهانه «خطر کمونیستی» سرکوب شدند. در ۲۸ فوریه ۱۹۴۷، رژیم یک شورش مردمی را با کشتار سرکوب کرد – دست کم ۲۸ هزار مردم محلی کشته شدند.   

برای استوار کردن پایه های فرمان روایی چیانگ، در سال ۱۹۴۸ با پشتیبانی آمریکا، در تایوان فرمان «مقررات موقت دوره بسیج ملی برای سرکوب قیام کمونیستی» پیاده  شد. این فرمان دست رییس جمهور را برای بستن رسانه ها، انجمن ها و حزب ها باز گذاشت، پس از آن چهار دهه، تا سال ۱۹۸۸ این فرمان هم چنان پابرجا بود و دیکتاتوری ناب در این جزیره فرمان روا بود.  

با کمک آمریکا این جزیره همچنین به صنعت پیش رفته دست یافت. تولید صنعتی در تایوان برای فراهم کردن جنگ افزارهای آمریکا در جنگ کره هم بود. ارتش آمریکا و هم چنین ارتش جمهوری فدرال آلمان غربی سربازان تایوانی را آموزش می دادند.

پس از استوار کردن پایه های رژیم سرکوب گر چیانگ ایالات متحده به «ملت سازی» پرداخت. آمریکا خاک جداگانه تایوان را نماینده همه ی چین در سازمان ملل متحد دانست.

جمهوری خلق چین به جای تايوان در سازمان ملل متحد

تنها در سال ۱۹۷۱ و با پشتیبانی ده ها کشورعضو جنبش غیرمتعهد و اردوگاه سوسیالیستی، جمهوری خلق چین در سازمان ملل متحد به رسمیت شناخته شد (قطعنامه ۲۷۵۸ سازمان ملل متحد، ۲۵ اکتبر ۱۹۷۱). آمریکا به رسمیت شناختن دیپلماتیک به جمهوری خلق چین نیز پرداخت. آمریکا در سال ۱۹۷۹ پیوند دیپلماتیک خود را با تایوان گسست و به پیوند با چین روی آورد. در این هنگام امپریالیسم در رقابت سخت و دشوار با اتحاد جماهیر شوروی بود و می خواست با کمک مایویسم برای نبرد با این اردوگاه سوسیالیستی نیرومند شود.

پس از آن بزرگ ترین شرکت های آمریکایی توانستند تولید خود را به جمهوری خلق جابجا کنند که در آن زمان برای این که دست مزدها پایین بود کاری سودآور بود . اما این به آرامی دگرگون شد. در جمهوری خلق ناهمانند دیگر کشورهایی چون هند که زیر فرمان روایی بورژوازی خواستار پیوند با امپریالیسم  هستند، روش های خرید کالاهای و پیمان بستن با شرکت های غربی دگرگون شد: دست مزدها در جمهوری خلق در  چند دهه چندین بار افزایش یافت و مردم زیر پوشش تأمین اجتماعی هستند. دست کم (حداقل) دستمزد چین هم اکنون بالاتر از  چند کشور اتحادیه اروپا (و حتا ایالات متحده) ، است.

به زبان دیگر جمهوری خلق چین از منطق درونی سرمایه سود جست، تا توان صنعتی کشور را به سود خلق های خود بالا ببرد.

آمادگی جنگی تایوان

در سال ۱۹۸۸ دیکتاتوری تک حزبی قانون اساسی که چهار دهه در تایوان فرمان روا بود از میان برداشته شد و انتخابات پارلمانی “دموکراتیک” برگزار شد. آمریکا تا سال ۲۰۰۰  هم چنان از طبقه بورژوازی تایوان پشتیبانی پولی می کرد.

 با تانکرها آبرامز، موشک های ضد هوایی استینگر، کشتی های جنگی موشک دار و جت های جنگنده اف-۱۶ ساخت شرکت های آمریکایی جنرال داینامیک، رایتئون و لاکهید، تایوان کوچک از سال ۲۰۲۰ در پشت سر  اسرائیل، مصر، عربستان سعودی و استرالیا  پنجمین خریدار جنگ افزارهای آمریکایی است.

در آوریل امسال، وزارت امور خارجه ایالات متحده پیمانی به ارزش ۹۵ میلیون دلار برای دادن سامانه های موشکی ضد هوایی پاتریوت به تایوان را پذیرفت (تصویب کرد).  آمریکا می خواهد در سال های آینده تانک‌های M2A2 آبرامز، جت‌های جنگنده F-16V، سامانه‌های موشکی پرتاب چندگانه HIMARS، پهپادها، موشک‌های کروز، مین‌های دریایی را به تایوان بفروشد. وانگ ونبین، سخنگوی وزارت خارجه چین در یک کنفرانس خبری گفت آمریکا که فروش جنگ افزارهای آمریکایی به تایوان از مرز ۷۰ میلیارد دلار گذشته است. او افزود که هم اندازه فروش جنگ افزارها و هم چگونگی (کیفیت) کارکرد آن ها هر روز بالا می رود. نیاز به یادآوری است که بر پایه پیمان میان آمریکا و جمهوری خلق چین آمریکا باید فروش جنگ افزارها به تایوان را کاهش دهد. امپریالیسم آمریکا با این که در سخن یگانگی مرزهای چین را می پذیرد، ولی پیوند خود با این جزیره را بازسازی کرد.

دولت بایدن می خواهد ساختار نظامی تایوان را گسترش دهد. آنتونی بلینکن می خواهد تایوان را در سازمان ملل بالا بیاورد . پارلمان اروپا حتا یک پیمان سرمایه گذاری دوجانبه اتحادیه اروپا با تایوان و همچنین گسترش دفتر اتحادیه اروپا در تایوان را پیاده کرد. در آغاز نوامبر ۲۰۲۱ یک هیئت پارلمانی اتحادیه اروپا همبستگی خود را با تایوان در برابر “دشمنی”  جمهوری خلق چین نشان داد.

پایان سخن

آمریکا برای پاسبانی از سرکردگی و جای گاه ویژه جهانی خود دست به هر فریب و دروغ می زند و باد در شیپور جنگ می دمد.

با پیش رفت اقتصادی و فن آوری شگفت انگیز جمهوری خلق — هم در درون و هم در برون هم چون  بزرگترین کشور بازرگانی جهان و  با کاهش سود بیش از اندازه شرکت های آمریکایی، رئیس جمهور اوباما جنگ ویژه با چین را آغاز کرد! هم اکنون بایدن حتا در اندیشه آغاز یک جنگ هسته ای با چین است تا یک بار برای همیشه جهان را از “شر” چین رها سازد.

آمریکا برای برانگیختن درگیری با جمهوری خلق به متحدانش استرالیا و ژاپن انگیزه می دهد و کمک می کند. در سال ۲۰۲۱ آمریکا هم چنین  یک اتحاد نظامی نو (AUKUS) با استرالیا بست. بر پایه این پیمان، ایالات متحده و بریتانیا به استرالیا برای دست یابی به زیردریایی های هسته ای کمک خواهند کرد. 

همان گونه که دیده ایم فرمان روایی در جزیره تایوان از همان آغاز نه بر پایه آزادی که با کمک کشتار و ستم استواری یافت. در جنگ با جمهوری خلق چین جزیره تایوان جای گاه ویژه تاریخی دارد. این جزیره از همان آغاز برای نبرد با سرزمین چین و به زیر یوغ کشاندن دوباره آن از سوی امپریالیسم آمریکا ساخته شد.




پیروزی ضدانقلاب در اردوگاه سوسیالیسم، مرگ تئوری ماتریالیسم تاریخی نیست!

مقاله ۱۴/۱۴۰۱
۲۹ تیر ۱۴۰۱، ۲۰ جولای ۲۰۲۲

پیش گفتار

تئوری مارکسیستی ماتریالیسم تاریخی می گوید که سوسیالیسم جانشین نظام سرمایه داری می شود. ولی بسیاری از کارشناسان بورژوازی با یادآوری پیروزی ضدانقلاب در اردوگاه سوسیالیستی می گویند که تاریخ نشان داده است که سرمایه داری جای گزین سوسیالیسم می شود!؟

ماتریالیسم تاریخی جامعه انسانی را  به شماری از شیوه های گوناگون تولید بخش می کند: جامعه هم بودی نخستین، جامعه برده داری، فئودالیسم، سرمایه داری، سوسیالیسم و کمونیسم.

نیاز به یاد آوری است که هم مارکس و هم انگلس سخن از گرایش های بنیانی روند پیش رفت جامعه انسانی می کنند. روندی که پیچ و خم های بسیاری دارد و در این جا و آن جا ریخت محلی به خود می گیرد. بدین گونه نمی توان حتا دو شیوه تولید سرمایه داری در جهان یافت که سراسر یک سان باشند.

با این همه دانش مندان بورژوازی با این که باوری به ماتریالیسم تاریخی ندارند از یک روی داد ضدانقلابی در اردوگاه سوسیالیستی پیشین برای ساختن یک تئوری واپس گرا بهره برداری می کنند. آن ها می گویند که روند برگشت سوسیالیسم به سرمایه داری یک روند قانون مند است. 

از سرمایه داری به سوسیالیسم

به گفته این کارشناسان بورژوازی نخستین ناسازگاری ماتریالیسم تاریخی با روند روزگار راستین در  انقلاب ۱۹۱۷ روسیه رخ داد. این با آموزه های مارکسیستی نمی خواند که پیش بینی می کرد سوسیالیسم تنها در پیش رفته ترین کشورها – آن زمان آلمان و انگلستان – پیش خواهد آمد.

مانند همیشه دانش مندان بورژوازی تنها به بازگویی بخشی از حقیقت می پردازند و همان گونه که ما می دانیم “حقیقت کلیت است (هگل)”. راستش این است که مارکس در روند آشنایی خود با جامعه آن روز روسیه برپایی سوسیالیسم در آن کشور را شدنی می دانست.   

در پیش رفته ترین کشورهای سرمایه داری طبقه کارگر بزرگی است که به ناچار برای حل تضادهای درونی آشتی ناپذیر افزایش یافته در سرمایه داری رهبری انقلاب را به دست می گیرد و مالکیت (داشتاری) بر ابزار تولید را همگانی می کند. مارکس پافشاری داشت که کشورهای تنگ دست پیش از رسیدن به سوسیالیسم باید روند صنعتی سرمایه داری را بپیمایند تا پایه های مادی سوسیالیسم فراهم شود. برای همین او بهره کشی استعماری امپریالیسم بریتانیا از مردم هند را یک سویه نمی دید و از پیش رفت ابزار تولید در هند خشنود بود. بگذارید با هم روند پیش رفت این اندیشه را دنبال کنیم.

منشویک ها در هنگام انقلاب اکتبر از این سفارش مارکس بهره برداری نادرست کرده بوند و خواهان هم کاری با نیروهای بورژوا بودند تا پس مانده های فئودالیسم را از میان بردارد، و راه را برای پیش رفت تولید سرمایه داری آماده کند. آن ها بر این باور بوده اند که تنها پس از صنعتی شدن گسترده و پدید آمدن یک طبقه کارگر نیرومند می توان از سوسیالیسم سخن گفت. آن ها هرگز پاسخی به این پرسش نداده اند که چرا رهبری صنعتی شدن کشور باید در دست بورژوازی باشد.

هواداران تروتسکی در میان بلشویک ها هم چنین در سال های نخست بر این باور بودند که اگر انقلاب سوسیالیستی در اروپای غربی انجام نگیرد سوسیالیسم در روسیه از میان خواهد رفت. آن ها خواهان انقلاب جهانی سوسیالیستی بودند ولی لنین و استالین پیروزی سوسیالیسم در یک کشور را شدنی می دانستند. حتا خود مارکس در زمان خود در نامه ای به انقلابی روسیه، ورا زاسئولیچ (Vera Zasulich) نوشت که گروه های هم زی گاه روستایی در  روسیه (‘mir’’میر’) می توانند هم چون پایه جامعه سوسیالیستی به کار گرفته شوند و بدین گونه روسیه می تواند از روند سرمایه داری در پیش بپرد. لنین و بلشویک ها این باور  را در آغوش گرفتند. لنین با آفرینش تئوری امپریالیسم به این هم پی برد که در دوران امپریالیسم باید حلقه نازک و شکننده زنجیر امپریالیسم را گسست و آن حلقه در آن زمان روسیه بود.

هم کاری با ملی گرایی در راه برپایی یک راه رشد غیرسرمایه داری

پس از آن کمونیست با یادگیری از آن راه رشد غیرسرمایه داری در کشورهای “جهان سوم” شدنی دانستند و همه ی نیروها را در این راه بسیج کردند.

در سال ۱۹۲۰ دو کنگره برگزار شد؛ یکی در باره ی استراتژی شرق برای رسیدن به سوسیالیسم؛ و دومی دومین کنگره کمینترن بود. هر دو کنگره در اصل از نامه مارکس به انقلابی روسی  پیروی می کردند که دور زدن سرمایه داری را شدنی می دانست.

این بیش تر در چین آشکار بود، جایی که سوسیالیسم با یک انقلاب دهقانی پا به جهان گذاشت، نه یک انقلاب کارگری. پس از پایان جنگ جهانی دوم و کم توان شدن امپریالیسم جنبش های گسترده آزادی بخش ملی با پشتیبانی اردوگاه سوسیالیسم و با شکست دادن استعمار و امپریالیسم غربی پا به راه رشد غیرسرمایه داری گذاشته بودند. این بدان معنی بود که  ملی گرایی نقش برجسته ای در نبرد برای دوری از سرمایه داری و در پیش گیری راه غیرسرمایه داری داشته است. روند چندگانه ماتریالیسم تاریخی روندهای گرایشی به این معنا که ریخت ها بالا و پایینی ها و پستی و بلندی های گوناگون دارند. این استراتژی ملی گرایانه و ضد امپریالیستی را باید گفت که سال ها پس از سال ۱۹۴۵ به ویژه در آسیا (ایندوچینا) و آفریقا پیروزی های بزرگی به دست آورده بود.  

برنامه ملی- دموکراتیک حزب توده ی ایران را نیز باید در همین پیوند دریافت. اگر چه که انقلاب با جنبش ضدامپریالیستی در میهن ما  نه ریخت ملی بلکه ریخت مذهبی گرفت. با این همه اگر چپ نیرومندتر می بود می توانست که انقلاب را از مرحله پیروزی سیاسی به پیروزی اقتصادی و طبقاتی برساند که شرط پیروزی انقلاب ملی- دموکراتیک بود.      

کارشناسان اجتماعی بورژوازی برای جلوگیری از گسترش کمونیست در اروپا راه کردهای گوناگونی را  پیش نهاد کرده بودند. کمک مارشال امریکا به اروپا و پیاده کردن اقتصاد کینزی در این کشورها از برجسته ترین این پیش نهادها بود. برای هم این، در درازنای جنگ سرد، جنبش کمونیستی به زودی در کشورهای سرمایه داری پس رفت کرد ولی در کشورهای سرمایه داری “جهان سوم” (حلقه نازک زنجیر) و به ویژه با شکست آمریکا در ویتنام از دولت های بسیاری با در پیش گیری راه رشد غیرسرمایه داری حتا در آفریقا، به دنیا آمدند. در بسیاری از  ‘کشورهای جهان سوم’، ضد امپریالیسم و نبرد  آزادی بخش ملی پیروزی بزرگی در سده بیستم داشت. اما امروزه سرمایه داری به خاک ریزهای از دست رفته را دوباره به دست آورد. سوسیالیسم هم در کشورهای پیش رفته و راه رشد غیرسرمایه داری در کشورهای جهان سوم شکست خورده است.

پس از سال ۱۹۴۵، سرمایه داری در اروپای غربی و آمریکا به ویژه با کمک دولت رفاه سوسیال دموکرات دست به کارهای کمابیش به بودی زد، پس از سال ۱۹۸۰ به سرمایه داری خام و ناب زیر نام نئولیبرالیسم برگشت.

پس ماتریالیسم تاریخی از سوسیالیسم به سرمایه داری پیش رفت کرد!

برایند نبرد طبقاتی در شوروی

لنین و استالین به خوبی آگاه بودند که با نام گذاری سوسیالیسم به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیسم به خودی خود پا بر جا و شکوفا نمی شود. آن ها به درستی می دانستند که در یک جامعه دهقانی- سرمایه داری که در آن طبقه کارگر و نمایندگانش دستگاه فرمان دهی سیاسی و اقتصادی- اجتماعی را به دست گرفته اند ویژگی دوگانه خرده بورژوازی دهقانان و سودورزی طبقه بورژوازی همیشه خطر برای سوسیالیسم است. همان گونه که تاریخ نشان داد بورژوازی نوین بی آن که پیوند با مردم و یا طبقه کارگر داشته باشد آرام آرام در دستگاه دیوانی اتحاد شوروی نمو کرد و هر سال بزرگ تر شد. بورژوازی بوروکرات در دوران پایانی اتحاد شوروی آن چنان بی باک و پررو شده بود که همسر گورباچف در یک گفت و گو با اشپیگل آلمان گفت که او و گورباچف پنهانی نقشه فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را در سر می پروراندند. بورژوازی جهانی با بینش طبقاتی ژرفی که دارد از زایش این طبقه انگلی که شولوخوف با زبانی زیبا در زمین نو آباد آن را پیش بینی می کند آگاه بود و شرایط درونی و جهانی را برای پیش رفت این طبقه فراهم کرده بود. بدین گونه نبرد طبقاتی بورژوازی علیه طبقه کارگر در هنگام نمو سوسیالیسم  پایان نمی یابد بل که افزاری که بورژوازی برای این نبرد در درون کشور دارد کاهش می یابد.

اما داستانی که در اردوگاه سوسیالیسم رخ داد را باید چگونه واکاوی کرد؟ در کشورهای سوسیالیستی پیشین، نظام در سال های ۹۱-۱۹۸۹ ؛ دولت سوسیالیستی تولید، با مالکیت دولتی وسایل تولید فرو ریخت، و چند سال پس از آن سرمایه داری با  نسخه نئولیبرال جای گزین آن شد.

آن چه که در این کشورها رخ داد نه پیش رفت اقتصادی بود و نه پیش رفت اجتماعی. صنعت های پرارزش این کشورها بسته شد و به جای آن این کشورها به بازار کالاهای کشورهای پیش رفته سرمایه داری دگرگون شده اند. رفاه پرارزش اجتماعی در این کشورها سراسر نابود شد و جای خود را به تنگ دستی بی کاری بی خانگی و شکاف بزرگ طبقاتی داد. 

بنابراین آن چه را که ما می بینیم یک ماتریالیسم تاریخی نوین نیست. چون که بر پایه ماتریالیسم تاریخی مارکسیستی جامعه با هر شیوه تولیدی نوین هم از دید تولیدی و هم از دید اجتماعی پیش رفت می کند. ولی هم گان می دانند که این کشورها در هر دو زمینه پس رفت داشته اند.

پایان سخن

پس می توان گفت که یک شیوه تولیدی بالاتر در روند نبرد طبقاتی می تواند شکست بخورد و در کوتاه زمان به یک شیوه تولیدی پایین تر برگردد ولی در دراز زمان این روند گرایش خود را نگه می دارد و بی تردید این کشورها به سوسیالیسم بر می گردند. اگر چه که بی گمان این سوسیالیسم در هم سنجی با سوسیالیسم گذشته ریخت و سرشت دیگری خواهد داشت. باید به یاد داشت که تاریخ شیوه تولید زمین داری (فئودالیسم) نشان می دهد که در این جا و آن جا و گذرا طبقه فئودال طبقه نوین بورژوازی را شکست داد و به پس کشاند ولی همان گونه که می دانیم برایند پایانی این نبرد پیروزی بورژوازی بوده است.    

پرسش این است که هم اکنون چگونه سوسیالیسمی در ان سوی لجن زار سرمایه داری کنونی می توان یافت و یا برپا ساخت که از برتری های اردوگاه پیشین سوسیالیسم  سود جوید و از کم بود های آن بیاموزد و از نادرستی های آن پرهیز کند؟ 




فاشیسم فرزند ناکس سرمایه داری است!

مقاله ۱۳/۱۴۰۱
۱۹ تیر ۱۴۰۱، ۱۰ جولای ۲۰۲۲

پیش گفتار

هواداران امپریالیسم و راست گرایان میهن ما از اصلاح خواهان تا شاه خواهان می گویند که سرمایه داری با فاشیسم بی گانه است. آن ها می گویند که فاشیسم فراورده اندیشه بیمار و روان پریش کسانی مانند هیتلر و موسولینی است که از انسان ها بریدند و در پیله تنهایی خود فرو رفتند و کینه انسان های آزاد و خوش بخت را به دل گرفتند.

برای همین هم راست گرایان نمی پذیرند که دموکراسی بورژوازی غرب می تواند هوادار و پشتیبان نیروهای فاشیستی در اوکرایین باشد. آن ها درگیری اوکرایین را جنگ میان دموکراسی غربی در اوکرایین و دیکتاتوری روسی می دانند.

 در این نوشته با بررسی تاریخ فاشیسم ما نشان خواهیم داد که نه تنها فاشیسم با سرمایه داری بی گانه نیست بلکه فرزند چاقو به دست سرمایه داری و برادر دوقلو دموکراسی بورژوازی است.

ریشه های فاشیسم

ریشه های فاشیسم را می توان در انقلاب های بورژوازی در قاره اروپا در دهه های ۱۷۰۰ تا ۱۸۰۰ یافت.

در مانیفست کمونیستی، مارکس و انگلس می نویسند که بورژوازی همه ی پیوندهای فئودالی و مردسالارانه دوران فئودالی را با دل سنگی از میان برد. بورژوازی بی امان پیوندهای انسان با هم را درید و به جای آن منافع برهنه و پرداخت پولی را کاشت.

بورژوازی این طبقه نوین برای ریشه دواندن در جامعه نو، با ستم گری و پرخاش گری فئودالیسم را نابود کرد. بورژوازی با جنگ و کشتار علیه طبقه فئودال ها – زمین داران، و دستگاه پادشاهی، راه خود را به دستگاه فرمان روای گشود. بدین گونه، بورژوازی در جامعه نوین با چکمه های فاشیستی گام گذاشت.

تنها پس از استوار شدن پایه های طبقاتی خود، بورژوازی دولت، ارتش ، قوه قضائیه و  پلیس را در جامعه بورژوازی پدید آورد. پس از آن ، آرام آرام پارلمان های بورژوازی پایه گزاری شد و حق رای در قانون اساسی های پیش رو به بیش تر مردم داده شد. 

هم زمان با این که بورژوازی خود را هم چون طبقه فرمان روا نیرومندتر می کرد، شکارچی خود را نیز آفرید. در این باره مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست می نویسند که افزارهایی که بورژوازی برای شکست دادن فئودالیسم به کار می برد، اکنون علیه خود بورژوازی به کار برده می شود. بورژوازی طبقه کارگر را آفرید.

کم کم روشن شد که قانون اساسی بورژوازی یک قانون طبقاتی برای پاسبانی از منافع بورژوازی است. روشن شد که اگر طبقه کارگر فرای حق رای، خواستار دست مزد بیش تر باشد، آن را باید با سازمان دهی خود در  سازمان های سیاسی کارگری و اتحادیه کارگری به دست آورد. پس از آن طبقه کارگر در نبرد برای دست یابی به حقوق دموکراتیک، حق سازمان دهی در اتحادیه های کارگری، حق اعتصاب آن چنان با طبقه بورژوازی درگیر شد که برایند آن به سود دیگر طبقه ها و لایه های اجتماعی نیز بوده است.  

طبقه کارگر هر روز پر شورتر به نبرد علیه بورژوازی می پرداخت و  بوی دل پذیر انقلاب هوای اروپا را پر کرده بود. ولی سوسیال دموکرات ها با هم راهی با بورژوازی از پشت به طبقه انقلابی زمان خنجر زدند. مارکس و انگلس به روشنی (مانیفست کمونیست) می گویند که در آغاز، پیکار پرولتاريا عليه بورژوازى، اگرچه نه در سرشت خود ولی در ریخت خود، یک نبرد ملي است. پرولتاری هر کشوری باید نخست با بورژوازی خودش برخورد کند. ولی این آموزش بزرگ را سوسیال دموکرات ها در آغاز جنگ جهانی نخست در سال  ۱۹۱۴ وارونه کردند و از طبقه کارگر خواستند که برای نبرد با دیگر امپریالیست ها در کنار بورژوازی کشور خود بایستد. این روی داد بی گمان آغاز رخنه اندیشه ملی گرایی در میان طبقه کارگر هم بود.

در جنگ جهانی نخست بیش از چهل  میلیون تن زخمی و کشته شدند. لنین در کتاب خود “امپریالیسم بالاترین مرحله سرمایه داری” نه تنها ویژگی های این دگردیسی (تحول) سرمایه داری به امپریالیسم را به روشنی بازتاب می دهد، بلکه هدف ها و ویژگی های جنگ جهانی را نیز بر می شمرد. در روسیه کارگران به پیروزی رسیدند، پیمان صلح پیاده شد و راه سوسیالیستی گزیده شد.

ولی در دیگر کشورهای اروپا، بهای سنگین جنگ جهانی نخست را کارگران با بی کاری و نداری پرداختند. کشورهای بازنده هم نیز ناگزیر به پرداخت تاوان  گسترده جنگی شدند که مایه شورش ها، ناآرامی های اجتماعی و انقلاب ها شد. جنگ درنده امپریالیستی نیز جنبش کارگری را پراکنده کرد. بین المللی دوم سوسیالیست به یک سوسیال دموکرات و یک بخش کمونیستی بخش شد. دگردیسی سرمایه داری به امپریالیسم درنده به دین گونه پیامدهای ناگوار چشم گیری برای طبقه کارگر داشت. طبقه کارگر و سازمان های سیاسی و کارگری آن گام به یک پهنه نوین نبرد گذاشته اند.

فاشیسم ایتالیایی و نازیسم آلمانی

ایتالیا نیز مانند دیگر کشورها از جنگ جهانی نخست تنگ دست و در آستانه فروپاشی بیرون آمد. اگرچه ایتالیا در میان پیروزمندان بود، ولی این کشور یک فدراسیون سست از منطقه های گوناگون  بود. بورژوازی ایتالیا یک بورژوازی کم توان و پراکنده بود و دموکراسی سیاسی ملی در طبقه کارگر ایتالیا و در بخش بزرگ طبقه دهقان هیچ پشتوانه ای نداشت.   

برای رام کردن ناآرامی های اجتماعی و از میان برداشتن خطر انقلاب، به ویژه در شهرهای صنعتی در شمال ایتالیا، بورژوازی هم راه با دوستان واتیکانی خود، گروه های فاشیستی را بسیج کرد. آن ها  با یک سری خواسته های اجتماعی و با شعارهای بازسازی امپراتوری بزرگ رم باستان، پای به پهنه نبرد گذاشتند. حزب ملی فاشیست (PNF) به رهبری بنیتو موسولینی در سال ۱۹۲۱ در رم پایه گزاری شد. حزب فاشیست در ۲۸ اکتبر ۱۹۲۲ راه پیمایی به سوی رم را سازمان دهی کرد و با پذیرش شاه ویکتور امانوئل سوم و واتیکان در کشور کودتا کرد و رهبری دولت را به دست گرفت. پیش از کودتای سال ۱۹۲۱، PNF دست به پراکندگی گسترده در طبقه کارگر و جنبش اتحادیه های کارگری زده بودند. «سیاه جامگان» در سراسر کشور دست به  شکار سامان مند ( سیستماتیک) سوسیالیست ها و کمونیست ها زدند.

برنامه سیاسی فاشیست ها بر پایه هم بستگی و هم کاری فراطبقاتی میان کارگران و کارفرمایان زیر رهبری رهبر بزرگ بود. درهای اتحادیه های کارگری و حزب سوسیالیست و کمونیست بسته شدند. دموکراسی سیاسی ملی از قانون اساسی زدایش (حذف) شد و جای خود را به ترور خودسرانه فاشیسم علیه طبقه کارگر و پیش آهنگان کمونیست آن داد. بورژوازی ایتالیایی که خود را در برابر طبقه کارگر کم توان می دید، به “ناگزیر” دموکراسی سیاسی ملی را پس گرفت (لغو کرد) و فاشیسم را تا پایان  جنگ جهانی دوم در جامعه  پایدار کرد.

بورژوازی آلمان یک بورژوازی نیرومندی بود. بورژوازی صنعتی پیش رفته بود و با حزب های سیاسی فرمان روا پیوند گسترده ای داشت. پس از جنگ جهانی نخست، این بورژوازی ضربه سخت درونی و برون مرزی خورد؛ در برون بازنده جنگ شد و از درون با یک طبقه کارگر سازمان دهی شده و آماده نبرد روبرو شد. این بورژوازی بازنده در جنگ جهانی، به ناگزیر می بایست تاوان جنگی به برندگان جنگ نیز بپردازد. افزون بر این، بحران اقتصادی جهان در سال ۱۹۲۹ نیز با تورم لگام گسیخته که توان خرید را پایین آورد ضربه سختی به آلمان زد. بورژوازی آلمان  راه برون رفت از این همه بدبختی را در دنبال کردن فاشیسم ایتالیا دید. فاشیسم ایتالیا توانست با آمیغی از خواسته های اجتماعی و رمانتیسم ملی گرایانه به بسیج توده ها  و سازمان دهی یک جنبش فاشیستی توده ای بپردازد که برایند آن پراکندگی طبقه کارگر نیز بود.

بورژوازی آلمان از پیمان ورسای صلح سال ۱۹۱۹ نیز به سود خود بهره برداری کرد. بورژوازی به مردم و طبقه کارگر این گونه وانمود کرد که بدبختی های بزرگ مردم مانند بی کاری و تنگ دستی ریشه در پیمان ناعادلانه ورسای دارد. این بورژوازی توانست اندیشه و روان شوونیستی و کینه توزانه را در میان طبقه کارگر آلمان گسترش دهد.  

انگیزه بنیانی دنباله روی بورژوازی آلمان از فاشیسم ایتالیا، استوار کردن فرمان روایی طبقاتی خود با شعار آشتی طبقاتی دوروبر هدف های ملی بود. بورژوازی به دنبال جامعه یک دستی بود که بتواند تکانه رویاهای جهان گستری او و مستعمره سازی کشورهای “جهان سوم” برای چاره جویی چالش های درون کشور باشد. بنابراین بورژوازی آلمان با گروه های فاشیستی آلمان پیوند دوستی بست که در دهه بیست به گونه ای فزاینده ای دوروبر حزب کارگران آلمان سوسیالیست ملی (NSDAP) زیر رهبری هیتلر بودند. بدین گونه، NSDAP در دوره ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۴ با پرخاش گری و کشتار و با پشتیبانی از سوی بورژوازی انحصاری آلمان دستگاه فرمان دهی آلمان را به دست گرفت. مانند ایتالیا، کمونیست ها و سوسیال دموکرات های آلمان زیر فشار افتادند.

اتحادیه های کارگری تعاونی نازی ها جای گزین اتحادیه های کارگری راستین شدند و دموکراسی سیاسی ملی و پارلمانی نیز پس گرفته شد. بورژوازی انحصاری آلمان نیاز به یک دستگاه دولتی نیرومند داشت که بدون نمایش پارلمانی و جنبش آزاردهنده طبقه کارگر، خود را برای جنگ به ویژه با اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی آماده سازد. ایدولوژی فاشیسم آلمانی آمیزه ای از ملی گرایی، شعارهای  سوسیالیستی و میتولوژی نوردیک باستانی بود.

طبقه کارگر آلمان خطر فاشیستی را دست کم گرفت. پیامد ناسازگاری میان کمونیست ها و سوسیال دموکرات ها ، مرگ بسیاری از کمونیست ها و سوسیالیست ها بود. ده ها هزار نفر به اردوگاه ها، شکنجه و زندان فرستاده شدند که بسیاری از آن ها دنبال تر کشته شدند. بدون پیش آهنگ طبقاتی، طبقه کارگر هم بی پناه در برابر نازی ها تنها ماند.

اگرچه کمونیست ها در آغاز خطر فاشیستی را هشدار دادند، ولی هواداران طبقه کارگر نتوانستند جبهه متحد طبقه کارگر و جبهه گسترده مردمی ضد فاشیست را پدید آورند که می توانست فاشیسم را شکست دهد. در اسپانیا و در فرانسه در دهه ۱۹۳۰ جبهه های مردمی ضد فاشیست بر پا شد که با شرکت کمونیست ها دستگاه دولتی را به دست گرفتند. در اسپانیا دولت دموکراتیک در سال ۱۹۳۸ از سوی حزب فاشیست فرانکو و با پشتیبانی فاشیست های آلمان و ایتالیا خرد شد، و “سینه چاکان دموکراسی” امریکایی و بریتانیایی به آن خرده نگرفتند.

در فرانسه جنبش دموکراتیک جبهه پوپولیسر در انتخابات سال ۱۹۳۶ دولت را به دست گرفت. دولت جبهه متحد در زمانی کوتاه توانست  دستاوردهای گسترده اجتماعی و اقتصادی – از میان آن ها هفته کاری ۴۰ ساعته – را پیاده کند. ناسازگاری های درونی شوربختانه این جبهه را هم در آغاز سال ۱۹۳۷ از درون پراکنده کرد و فرانسه در نبرد با خطر فاشیستی زمین گیر شد.

رهبری بورژوازی آلمان این جنگ امپریالیستی خونین را آغاز کرد؛ جنگی که نزدیک به هشتاد میلیون تن – که بیشتر آن ها غیرنظامیان اتحاد جماهیر شوروی و چین بودند- کشته داد. جنگی که با کشتار مردم بی گناه، یهودیان و با بمب هسته ای امریکا به کشتار مردم هیروشیما و ناکازاکی انجامید و سال ها مایه گرسنگی و بدبختی مردم به ویژه مردم شوروی شد. این  جنگ به جنگ ضد فاشیستی و برای آزادی دگرگون شد. پایان جنگ جهانی دوم، مرگ گذرای فاشیسم هم بود.

فاشیسم پس از جنگ دوم جهانی

همان گونه که دیده ایم فاشیسم را چاره بورژوازی ایتالیا و آلمان برای برون رفت از بحران های درون مرزی و فشارهای برون مرزی بود. فاشیسم تیر ترکش پایانی سرمایه داری برای چاره جویی بحران سرمایه داری و تنش های رو به نمو اجتماعی و ملی است. کمونیست بزرگ بلغاری گئورگی دیمیتروف در سال ۱۹۳۵ گفت که فاشیسم در قدرت، دیکتاتوری تروریستی واپس گرایانه ترین، شوونیستی ترین و امپریالیستی ترین بن پاره های (عناصر) سرمایه مالی است.

پایان جنگ جهانی دوم که پیروزی نیروهای سوسیالیست، ضد امپریالیستی و دموکراتیک بر فاشیسم بود، جهان را هم به دو بخش کرد: در یک اردوگاه سوسیالیستی و دموکراتیک به رهبری اتحاد جماهیر شوروی و یک اردوگاه امپریالیستی و سرمایه داری به رهبری آمریکا.

این نظم (سامان) نوین جهانی، سده طبقه کارگر و توده های رنج بر بود که دوران گزار به سوسیالیسم خوانده می شد . بورژوازی جهانی چندان از این برایند خوشنود نبود. چندی پس از پایان جنگ، بورژوازی «جنگ سرد» را جانشین جنگ گرم کرد. امپریالیسم تلاش کرد که سوسیالیسم را رام کند و فشار بر مستعمره های خود را که زیر رهبری سوسیالیسم تلاش تازه ای برای آزادی و رهایی می کردند را افزایش داد.  

بورژوازی زیر فشار نیروهای سوسیالیست و دموکراتیک به ناگزیر در برخی از کشورها امتیازهای اقتصادی به طبقه کارگر داد تا جلوی پیش رفت جنبش کمونیستی را بگیرد. این دست آوردهای پر ارزش هنگامی رخ داد که هم سنگی طبقاتی در زمان های گوناگون و به ویژه برای ترس از کمونیسم به سود طبقه های رنج بر دگرگون شد. دولت های رفاه کشورهای اسکاندیناوی، دست آورد بزرگ فشار طبقه کارگر این کشورها علیه بورژوازی پدید آمده بودند.

با این همه، بورژوازی فاشیسم را برای همیشه رها نکرد. در پرتغال و در اسپانیا بورژوازی از ارتش و نیروهای فاشیستی برای پاسبانی از منافع طبقاتی خود سود جست، تا اینکه این دولت ها در دهه ۱۹۷۰ با شورش های مردمی واژگون شدند. در یونان و در ترکیه، ارتش در دهه ۱۹۷۰ کشور را در دست خود گرفت و به ویژه در ترکیه هر گاه که دلش خواست ارتش دوباره چکمه آهنین فاشیسم را بر گلوی کم توان دموکراسی بورژوازی فشرد. 

هنگامی که گزینه های دیگر کاربرد ندارد، کودتاهای نظامی، یا رژیم های جونتا که از بالای جامعه رهبری می شوند، در جامعه های سرمایه داری فرمان روا می شوند. آنها رژیم های خونینی هستند که هم چون سگ های هار بورژوازی به سوی پای بستگان رنج بر رها می شوند. ولی چون مانند رژیم های فاشیستی با نادان سازی توده ها، پای گاه مردمی فراهم نکردند، این گونه رژیم های کودتایی ناپایدار و سست هستند. امپریالیسم هنگامی که بورژوازی کمپرادور کشورهای “جهان سوم” را زیر فشار طبقه کارگر و نیروهای دموکراتیک و پیش رو  شکننده دید، به آن ها کمک کرد که تا رژیم های فاشیستی را جانشین دموکراسی بورژوازی کنند؛ ایران، اندونزی، فیلیپین و شیلی، برخی از این نمونه ها است.  

فاشیسم کنونی

پس از پیروزی ضدانقلاب در اردوگاه سوسیالیستی و به خواب رفتن ”چپ” اروپا، نیروهای راست رهبری جنبش های مردمی را در بسیاری از کشورها به دست گرفتند. دسته های فاشیستی در اروپا هم در سایه آن ها نیرومند شدند.   

با گسترش بحران و نداری در جهان و در اتحادیه اروپا، گروه های فاشیستی در برخی از این کشورها به ویژه در جنوب و شرق اروپا نیرومند می شوند. گروه های فاشیستی، نژادپرستی، ملی گرایی، و کینه توزی را میان طبقه کارگر گسترش می دهند. این ها سربازان اندوخته (ذخیره) بورژوازی هستند که  بورژوازی هنگامی که دموکراسی بورژوازی را دیگر سودمند نمی بیند، آن ها را به پهنه نبرد طبقاتی می فرستد.  

حزب ها و دسته های فاشیستی در طبقه کارگر، در پارلمان های ملی و در دولت ها رخنه می کنند. ما می بینیم که یورش به اتحادیه های کارگری و سازمان های سیاسی طبقه کارگر افزایش می یابد.

در هر کشوری، نیروهای راست با آموختن از رویدادهای تاریخی و ویژگی های فرهنگی آن، رفتار و گفتار خود را با زیرکی ویژه ای با شرایط آن کشور سازگار می کنند. با نگاهی به گذشته می توان به روشنی این روند ناگوار را دید. سرمایه داری فضای سیاسی را برای ملی گرایی شوونیستی و نژادپرستی و دامن زدن به درگیری های پهلویی (جانبی) باز می گذارد.

در کنار این گروه های سازمان یافته فاشیستی، ما گروه ها و حزب های راست گرا و افراطی نیز داریم. آن ها از شیوه سخن دانی و زبان بازی (rhetoric) فاشیسم برای نادان سازی توده ها و بسیج آن ها در کینه توزی های کور علیه کوچ گران و مسلمانان سود می جویند، ولی با این همه نمی خواهند که دموکراسی بورژوازی را از میان بردارند و کشت و کشتار راه بیندازند. آن ها هوادار آزادی های مدنی و قانون اساسی هستند و برچسب فاشیسم زدن به آن ها درست نیست.  

با این همه، نباید فراموش کرد که حزب های بورژوا-دموکرات اروپا بارها راه را برای گروه های فاشیستی هم وار کردند. وظیفه ”چپ” این است که با دانستن ریشه های تاریخی فاشیسم، سرشت و ریخت کنونی آن را بیابد و بشکافد.

پایان سخن

فاشیسم، دیکتاتوری تروریستی واپس گرایانه ترین، شوونیستی ترین و امپریالیستی ترین بن پاره های (عناصر) سرمایه مالی است؛ نه فراورده کنش های یک انسان جانی روانی. فاشیسم نه تنها با سرمایه داری بی گانه نیست، بل که روبنای پسندیده بورژوازی برای پاسبانی از منافع طبقاتی خود، هنگام نبرد طبقاتی دشوار با طبقه کارگر و دیگر لایه های پیش رو و نمایندگان آن است. دموکراسی بورژوازی برای بورژوازی تا به دان جا ارجمند است که بتواند فراهم کننده بی سر و صدای منافع طبقاتی آن باشد.

فاشیسم در دوران های بحرانی نیرومند می شود. نمو آن تنها نشانه کم توانی طبقه کارگر و ”چپ” ها نیست، بل که نشانه ناتوانی بورژوازی هم هست که برای پاسبانی از منافع طبقاتی خود دیگر به روش های کهن، پارلمان گرایی و دموکراسی بورژوازی نمی تواند بسنده کند و برای همین هم خود را ناگزیر به کاربرد روش های تروریستی می بیند. 

همان گونه که مارکس گفته است بورژوازی به دنبال هیچ پیوند دیگری میان انسان ها، فرای برآوردن منافع برهنه و پرداخت بی احساس پولی نیست. پاسبانی از مالکیت خصوصی بر افزار تولید، سرچشمه طبقاتی فاشیسم است. بدین گونه، امپریالیسم نه تنها با کشتار روس ها و کمونیست ها از سوی دسته های فاشیستی در اوکرایین ناسازگار نیست، بل که تا آن جا که این فاشیسم پای خود را از گلیم خود بیرون نگذارد از آن پشتیبانی هم می کند.

همه ی طبقه های گذشته هنگامی که فرمان روایی را به دست گرفته اند، با شیوه های روبنایی گوناگون، به دنبال فراهم کردن منافع طبقاتی خود بوده اند. تنها پرولتاریا با از میان برداشتن مالکیت خصوصی بر افزار تولید، جامعه را به سود همه دگرگون می کند. برای همین، تنها سوسیالیسم نجات بخش طبیعت، جانوران، گیاهان و انسان ها در جهان کنونی است. 




امریکا نمی تواند جلوی چندقطبی شدن جهان را بگیرد!

مقاله ۱۲/۱۴۰۱
۸ تیر ۱۴۰۱، ۲۹ ژوئن ۲۰۲۲

پیش گفتار

از زمانی که چین از کوله بار سنگین دوران استعمار رهایی یافت، سال ها گذشته است. در این سال های کوتاه چین به آزمون و نادرستی (خطا) بسیاری برای پیدا کردن راه سوسیالیستی خود دست زد. پس از کوشش های فراوان و جان گدازی های بسیار، در پایان چین راهی یافت که اگر چه برای بسیاری از کسانی که سوسیالیسم را در نوشته ها خوانده اند سوسیالیسم نیست، ولی توانست که کشور را به یک کشور نوین صنعتی دگرگون کند و نزدیک به یک میلیارد شهروند چین را از تنگ دستی و نداری رهایی دهد.

پیروزی های جهانی چین به آن اندازه بوده است که خواب را از چشم امپریالیسم ربوده است. برای نخستین بار پس از پیروزی ضدانقلاب در اردوگاه سوسیالیستی، امپریالیسم مرگ سرکردگی خود را با چشمان خود می بیند. روشن است که کسی که مرگ را در برابر خود می بیند، از هر ترفندی و فریبی سود می جوید، تا خود را از این سرنوشت دل خراش رها سازد. برای همین هم امپریالیسم همه ی تلاش خود را خواهد کرد، تا پوزه چین را به زمین مالد.    

امپریالیسم آمریکا برای ناپایدار کردن چین، یورش سیاسی و رسانه ای خود را دیر زمانی است که به کار انداخته است. آن ها برای انجام این کار از گذشته استعماری خود در هنگ کنگ، تبت (فئودالیسم مذهبی) و شینیجانگ (جنبش جدایی خواه  مسلمان) سود می جویند و تایوان را هم چون کانون این جنگ به کار می برند. در اکتبر ۲۰۲۱، سرویس اطلاعاتی سیا یک شاخه مستقل بزرگ نو به نام  – مرکز ماموریت چین- ساخت. این بخش برای ایستادگی در برابر «بزرگترین تهدید ژئواستراتژیک برای ایالات متحده در سده بیست و یکم» یعنی جمهوری خلق چین به کار خواهد گرفته شد. جاسوسی و ضد جاسوسی و نبرد  با تروریسم، همگی بخشی از این برنامه هستند.

از میان شیوه های گوناگونی که امپریالیسم برای به خاک نشاندن چین از آن سود می جوید، ما در دنباله این نوشته به بررسی ” جدایی تایوان از چین” ، ” تنها کردن چین در آسیا ” و ” نقشه یورش هسته ای به چین ” می پردازیم.

جدایی تایوان از چین

وی فنگ هه(Wei Fenghe)، وزیر دفاع چین، در پیرامون نشست امنیتی آسیایی در سنگاپور با لوید آستین(Lloyd J. Austin) ، همتای آمریکایی خود دیدار کرد. پس از این دیدار وزیر جنگ آمریکا گفت که ایالات متحده برای پشتیبانی از دوستان و متحدان خود، در سراسر اقیانوس هند و اقیانوس آرام نیروهای خود را آماده نگه می دارد. وزیر دفاع آمریکا گفت که این منطقه “اولویت عملیاتی” ایالات متحده و “در قلب راهبرد کلان” این کشور است.  

ژائو لیجیان (Zhao Lijian ) سخنگوی وزارت امور خارجه چین از آمریکا خواست که به پای بندی سیاسی خود که در باره ی تایوان به چین داده است ارج بگذارد و از دست کاری سیاسی در تایوان دست بردارد. ژائو گفت که آمریکا هم چون کشوری برون از منطقه باید نقش مثبت و سازنده ای در گسترش صلح داشته باشد، به جای آن امریکا صلح را کم جان می کند و بازی با آتش را برگزیده است.

با این همه، وزیر جنگ آمریکا به ناگزیر پذیرفت که تایوان را به عنوان کشور مستقل به رسمیت نمی‌شناسد و با آن پیوند دیپلماتیک ندارد، ولی قانون گزاران آمریکا قانون هایی گذراندند که بر پایه آن، امریکا می تواند جنگ افزار به تایوان بفروشد.  

رئیس‌جمهوری چین بر سیاست “یک کشور، دو نظام” در مورد تایوان پافشاری کرده است. او گفت که تایوان پس از پیوستن به خاک چین، دولت و ارتش خود و همچنین آزادی و شیوه زندگی خود را نگه خواهد داشت. پرسش این است که او با این که رئیس‌جمهوری چین روی استقلال دولتی و فرهنگی و حتا ارتشی تایوان پافشاری می کند، پس چرا آمریکا “برای پشتیبانی از دموکراسی” به تایوان جنگ افزار می فروشد؟ برای چه؟

پاسخ چین پرنیرو و استوار بود. آقای وی فنگ هه گفته است که جدایی تایوان از چین برای چین به معنای جنگ است. او هم چنین گفته است که اگر کسی بخواهد تایوان را از چین جدا کند، ارتش آزادیبخش خلق، چاره‌ای غیر از نبرد برای پاسبانی از حاکمیت ملی و سرزمینی نخواهد داشت.

تنها کردن چین در آسیا

یانگ شیو (Yang Xiyu) ، پژوهشگر موسسه مطالعات بین المللی چین به گلوبال تایمز گفت که در هم سنجی با دولت های پیشین  آمریکا، دولت بایدن ضد چینی تر است و پافشاری دارد که در منطقه هند و اقیانوسیه و حتا همه دوستانش در اروپا باید به هم کاری با آمریکا در باره ی سیاست استراتژیک آن  در منطقه هند و اقیانوسیه بپردازند. چند ماه گذشته، ینس استولتنبرگ ( (Jens Stoltenberg ، دبیرکل ناتو، با گفتن این که استراتژیک آینده ناتو “برای نخستین بار باید رخنه رو به نمو چین را در برنامه خود بگنجاند .” وی گفت اين بلوک به دنبال افزايش هم کاری با دوست های ” آسيا و اقيانوس آرام” خواهد بود.

سفر رئیس جمهور آمریکا جو بایدن به آسیا، هدف های بزرگ سياسی و استراتژيکی دارد که دور کردن کشورهای آسیایی از دادوستد با چين از برجسته ترین آن ها است.  کورت کمپبل (Kurt Campbell ) هماهنگ کننده اندونزی و اقیانوسیه بایدن گفت که چین، میانمار، پرسش تایوان و اوکرایین از چالش های گفت وگو بوده است. یکی از هدف های برجسته آقای بایدن در این سفر نیرومند تر کردن همکاری‌های همه جانبه نظامی با متحدان آمریکا در منطقه اقیانوس آرام و هند بود. او در این سفر با رهبران ژاپن، کره جنوبی، استرالیا و هند در باره ی گسترش نفوذ چین گفت‌وگو کرد.  

دای فن، پژوهشگر دانشکده مطالعات بین المللی در دانشگاه جینان به گلوبال تایمز گفت که در زمینه رقابت استراتژیک چین و آمریکا، آمریکا بیش از هر زمان دیگری به ”آسه آن (ASEAN)” نیاز دارد، ولی عضوهای ”آسه آن (ASEAN)” به دلیل دل بستگی بیش از اندازه امریکا برای سیاسی کردن این هم کاری، چندان دل خوشی به این هم کاری ندارند. ولی آمريکا اين بار هم کاری های اقتصادی بيش تری را با ”آسه آن (ASEAN)” بررسی می کند، تا پیوند خود را با آن ها ژرف کند.  حتا ژاپن هم آماده هم کاری با IPEF (چارچوب اقتصادی هند و اقیانوس آرام) (The Indo-Pacific Economic Framework) نیست. یانگ گفت که ایالات متحده می خواهد با فریب عضوهای  ”آسه آن (ASEAN)” را با اقتصاد بازار IPEF بکشاند و پس از تله افتادن، آن ها را ناگزیر به گزینش میان  چین و آمریکا کند. تردیدی نیست که ایالات متحده به ”آسه آن (ASEAN)” فشار خواهد آورد، تا همکاری های دوجانبه اقتصادی را نیرومند کند، ولی نمی تواند آهنگ همکاری های اقتصادی و بازرگانی نزدیک چین و ”آسه آن (ASEAN)” را کند کند. خبرگزاری رویترز می گوید که تنها دو کشور از ۱۰ کشور ”آسه آن (ASEAN)” – سنگاپور و فیلیپین –  در باره IPEF آماده گفت و گو با امریکا هستند. 

شو نینگینگ((Xu Ningning ، رئیس اجرایی شورای کسب و کار چین و آسه آن، به گلوبال تایمز گفت که انگیزه درونی چین و ”آسه آن (ASEAN)” برای گسترش همکاری های اقتصادی و بازرگانی بالاتر از فریب امریکا است. صنعت و زنجیره جابجایی کالا ها میان  چین و ”آسه آن (ASEAN)” از نزدیک به هم گره خورده است.

هم کاری اقتصادی چین با ”آسه آن (ASEAN)” در چند سال آینده نابود نمی شود، چرا که هیچ زمینه ای برای بخش های صنعتی کشورهای جنوب شرقی آسیا برای انجام همکاری های گسترده اقتصادی با آمریکا نیست.

داده های وزارت بازرگانی چین نشان می دهد که چین از سال ۲۰۰۹ بزرگترین کشور بازرگانی ”آسه آن (ASEAN)” بوده است که در سال ۲۰۲۱ به رکورد نوینی بالای ۸۷۸٫۲ میلیارد دلار رسیده است که ۱۴٫۵ درصد از همه ی بازرگانی خارجی چین را در بر می گیرد.

چین پیوسته ساخت راه روهای بازرگانی در زمین و دریا که ”آسه آن (ASEAN)” را به هم پیوند می دهد افزایش خواهد داد، تا هم کاری های اقتصادی و بازرگانی میان این کشورها گسترش یابد. همان گونه که می بینیم کوشش امریکا برای تنها کردن چین در آسیایی تاکنون به سنگ خورده است.

جهانی شدن نوینی با چهره شرقی

در بسیاری از زمینه ها ما شکست امریکا را دیدیم؛ اخلاقی، فرهنگی، اقتصادی وجنگی. در همه ی این زمینه ها، امریکا سرکردگی جهانی خود را از دست داده است. از دید اخلاقی، هیچ هم سانی میان آن چه که خود می گوید و می پسندد، با آن چه خود انجام می دهد نیست. فرهنگ پرخاش گری چنان در جامعه ریشه دوانده است که یک صدم امریکایی ها پیوسته در زندان ها به سر می برند؛ فرهنگ تفنگ دآری آن چنان گسترده شده است که هیچ مادری که فرزند دانش آموز دارد روز را آسوده به شب نمی رساند. اقتصاد از هم پاشیده است، نزدیک به چهل میلیون گرسنه دارد و گرانی هر روز افزایش می یابد. در چند سال گذشته لیبی، عراق، افغانستان را با شکست ننگ آوری رها (ترک)کرده است.

  نقش جهانی امریکا پیوسته کاهش می یابد و به قلدری و زورگویی او با ایستادگی پاسخ داده می شود.

برای چاره جویی پیامدهای ناگوار رکود بزرگ، کشورهایی مانند چین آغاز  به دلار زدایی از ذخیره های ارزی خود کردند. آن ها به جای یک ذخیره بزرگ دلار به ذخیره ارزهای گوناگون پرداختند. این کار به کاهش سهم دلار  در ذخیره جهانی ارز از ۷۰ درصد در سال  ۲۰۰۰ به ۵۹ درصد در سال ۲۰۲۰ انجامید.  سهم دلار در ذخیره های  ارزی روسیه در سال ۲۰۱۹ ۲۳٫۶ درصد بوده و تا سال ۲۰۲۱ به ۱۰٫۹ درصد کاهش یافته است. بانک مرکزی روسیه به دلیل تحریم ها با درخواست پرداخت سوخت و گندم با روبل به جای دلار، برای دلار زدایی پرداخته است.

استرالیا و بسیاری از کشورهای آسیا مانند هند و ژاپن که از متحدان بزرگ ایالات متحده هستند، چندان خواهان شکستن پیوند اقتصادی و سیاسی خود با چین و روسیه نیستند.  ۳۸ کشور که در نشست مجمع عمومی سازمان ملل متحد ؛ از میان آن ها چین و هند دو کشور با «بیش ترین باشندگان (جمعیت) جهان.» در ۲۴ مارس علیه روسیه در اوکرایین رای ندادند.

برایند تحریم ها بر چین و روسیه فراهم کردن سازوکارهای بازرگانی به دور از نهادهای غربی از سوی این دو کشور بوده است. گریز از جهانی شدن به جهانی شدن تازه ای می انجامد. برنامه کمربند و جاده چین (BRI) (Belt and Road Initiative) که در سال ۲۰۱۳ پی ریزی شد، نشانی از این دگرگونی آرام است که چین از آسیای مرکزی و جنوبی آغاز می کند و سپس فراتر از آسیا و به سوی آفریقا، اروپا و آمریکای لاتین پیوندهای خود را گسترش می دهد.  

در ۱ ژانویه ۲۰۲۲، مشارکت اقتصادی جامع منطقه ای (RCEP) (Regional Comprehensive Economic Partn ership) —بزرگترین پیمان بازرگانی آزاد جهان— بنیاد گذاشته شد. دو سال پيش ۱۵ کشور در هانوی ويتنام برای امضای اين پيمان با هم دیدار کردند. این کشورها از متحدان نزدیک آمریکا مانند استرالیا، ژاپن و کره جنوبی و همچنین کشورهایی مانند چین و میانمار هستند که با تحریم های آمریکا روبرو هستند. یک سوم انسان های جهان در منطقه  RCEP زندگی می کنند که یک سوم تولید ناخالص ملی جهانی  را نیز در بر دارند. بانک توسعه آسیا امیدوار است  که RCEP به کشورهایی که برای بیرون رفتن از پیامدهای ناگوار اقتصادی بیماری همه گیر کرونا تلاش می کنند، یاری کند. بلوک هایی مانند RCEP و برنامه هایی مانند برنامه کمربند و جاده (Belt and Road Initiative) بازرگانی را جهانی می کنند. برای نمونه، هم اکنون  خریدهای چین از کشورهای BRI افزایش یافته است، اگرچه بخش بزرگی از آن انرژی و مواد معدنی است تا کالاهای با ارزش بالا؛ صادرات از چین به کشورهای BRI، به همان اندازه پیشین است . بانک پیش رفت آسیا  (Asian Development Bank) گمان می زند که پروژه BRI سالانه ۱٫۷ تریلیون دلار برای پیش رفت زیرساختی در آسیا (از میان آن ها سرمایه گذاری برای آب و هوا پاک تر) سرمایه گذاری های خواهد داشت.  

همه داده ها نشان گر پایان جهانی شدن به رهبری امپریالیسم سه گانه است، جهانی شدن نوینی با چهره شرقی دارد از راه می رسد. شاید ما با دومین خیزاب جهانی شدن این بار به رهبری شرق روبرو خواهیم شد.

یورش هسته ای به چین

آمریکا هم چنان بزرگترین و نیرومندترین کشور جنگی جهان، در خشکی، دریا و هوا است و در صدها سرزمین در سراسر جهان پای گاه جنگی دارد- بسیاری از آن ها مانند گوانتانامو، گوام و کوزوو با زور به زیر فرمان امریکا درآمده اند. در پایان جنگ جهانی دوم، آمریکا بمب اتمی را بر روی شهرهای هیروشیما و ناکازاکی ژاپن شکست خورده، انداخت که لگد مال کردن حقوق بشر و قانون های بین المللی بود که تا به امروز هرگز رهبری امریکا از این کار پشیمانی نشان نداد.  

بنابر همین منطق امریکا می تواند یورش  هسته ای علیه چین به راه براندازد؟ از زمان اوباما، آمریکا بار دیگر آماده برای یورش هسته ای به چین شده است. اگر چه که ایالات متحده، نباید پاسخ چین هسته ای را دست کم بگیرد.  

پایان سخن

پسندیدگی (محبوبیت) چین در میان خلق های جهان هر روز بیش تر می شود. جمهوری خلق چین، نه با زبان آتش بل که با دراز کردن دست دوستی، به دادوستد با خلق های دیگر می پردازد و در اندیشه دگرگون کردن شرایط درون مرزی این کشورها نیست و به تاریخ و فرهنگ این خلق ها ارج می گذارد و نبرد طبقاتی را وظیفه خلق های خود این کشورها می داند.

نا هم سانی سیاست تنش زدایی چین با تنش آفرینی آمریکا را ما با نمونه زیر می بینیم. آمریکا فراخوانی برای کوبا، ونزوئلا و نیکاراگوئه برای شرکت در نشست سران قاره آمریکا در لس آنجلس نفرستاد. رسانه‌های دولتی چین از این کار بسیار انتقاد کردند و به امریکا یادآوری کردند که کشورهای آمریکای لاتین مستعمره  آمریکا نیستند. نیاز به یاد آوری است که رییس جمهور مکزیک با این که به این نشست فراخوانده شده بود در آن شرکت نکرد.   

در هر کشوری که جای امریکا به دلیل زورگویی تهی می شود، می توان نشانه های آمادگی چین برای جای گزینی را دید. تلاش های امریکا برای تنها ساختن چین در آسیا و جدا کردن تایوان از آن به جایی نرسیده است. نقشه های یورش هسته ای هم راه به جایی نخواهد برد، چرا که هم چین خود هسته ای است و هم دوست بزرگ چین، روسیه هسته ای است.

پیش رفت شگفت انگیز اقتصادی- اجتماعی چین چنان چشم گیر بوده است که حتا امپریالیسم هم به ناگزیر به ستایش از آن می پردازد، ولی برنامه امپریالیسم این است که این پیروزی تاریخی را از سوسیالیسم به رهبری حزب کمونیست چین جدا کند. آقای بلینکن در سخنرانی خود از تلاش خستگی‌ناپذیر مردم چین در چند دهه برای به بود اقتصاد کشور ستایش کرد ولی از سیاست‌های رییس جمهوری چین انتقاد کرد. او گفت که حزب کمونیست چین زیر رهبری شی جی پینگ در درون سرکوب گرتر و در بیرون پرخاش گرتر شده است.    

با آن چه که گفته شد به روشنی می توان دریافت که جهان به ناگزیر به سوی چندقطبی شدن می رود و امپریالیسم نمی تواند جلوی این روند قانون مند را بگیرد. نشانه های فراوانی در دست است که جهانی شدن اقتصاد دوباره دارد جان می گیرد ولی این بار  از آسیا  و با رهبری چین.