برخورد امنیتی و یا جدل ایدیولوژیک!

سخن روز شماره ۴۵
۲۶ آذر ۱۳۹۹، ۱۶ دسامبر ۲۰۲۰

“صداقت در آنست كه هَركس در عُصاره خود با عشق به تبار انسانی خويش بجوشد: ”كه از آن دست كه می پروردم، می رويم” “

(با پچپچه پاييز،ا.ط)

تاریخ نگاری مارکسیستی دانشی است که باید آن را آموخت. تاریخ نویسان بورژوایی همواره تلاش کرده اند که تاریخ را با بزرگ کردن نقش انسان های پرآوازه آذین بندی کنند و توده ها را همچون سیاهی لشکر در بررسی رویدادها بکار برند. این گونه تاریخ نگاران هزاران داده های (facts) بلند و بالا را کنار هم می چینند، تا اندیشه ما را از روند کمابیش قانون مند پیشرفت تاریخ بدور کنند.

مارکسیست ها نقش انسان های برجسته و پیشامدهای ناگهانی را در کند و تند کردن روند پیشرفت تاریخ می پذیرند، ولی آن را از سازه های کارساز (عوامل اصلی)  نمی دانند و بدین گونه آن ها هنگام بررسی رویدادها در میان انبوهی از داده ها- که گاهی سویه های گوناگونی دارند-  به جستجوی سازه بنیانی می پردازند که رویدادها را به هم پیوند می دهد.   

یک تاریخ نگار مارکسیست همچون کاهی در دریای رویدادها شناور نمی ماند و یا انگشت به دهان به تماشای یک سوی رنگارنگ آن ها نمی پردازد بلکه تلاش می کند که سویه های گوناگون را ببیند و سرشت درونی و گرایش فراچیره (غالب) (predominant) که رویدادهای گوناگون را به هم پیوند می دهد را دریابد. او رویدادها را مانند گردنبندی می بیند که اگر چه از مرواریدهایی با رنگ ها، ویژگی ها و ارزشهای گوناگون در کنار هم چیده شده است، ولی زنجیری همه ی آن ها را با همه ی گوناگونی ها به یک گردنبند دگرگون کرده است.

تاریخ نگاری در باره ی سیاست دوران انقلاب حزب توده ی ایران هم به این آسانی نیست و نمی توان با آسان نگری در باره آن شتابانه داوری کرد.

هنگام خرده گیری به کمبود هوشیاری در رهبری پیش از یورش حزب توده ایران، باید به یاد داشت که حزب طبقه کارگر در جامعه هایی که دموکراسی بورژوازی در آن نهادینه نشده است، نمی تواند سددرسد از یورش بگریزد. این حزب هنگامی که پای به نبردگاه می گذارد، همزمان بوسه به لب های مرگ می زند. عضو این حزب هنگام درخواست عضوشدن، به گونه ای حکم مرگ خود را نیز می گیرد. در این جهان پهناور، هیچ حزب کمونیستی را نمی توان یافت که از گزند نیش دشمن طبقاتی در پناه و آرامش بوده باشد. بورژوازی به همه ی این حزب ها با همه ی هشیاری، پروا و دوراندیشی یورش برده است، و کمونیست ها در هر کجا پس از این گونه یورش ها، کشتگان بسیاری داده اند و سال ها رنج و شکنجه بسیار دیده اند.        

بررسی خط مشی دوران انقلاب حزب هم نمی تواند از یک شیوه درست دیالکتیکی بدور و از شرایط مشخص آن زمان جدا شود و به گونه ای مکانیکی از جایگاه امروز ما انجام یابد. نمی توان به جای یک ارزیابی همه سویه به گفتن نادرست بودن سیاست “راه رشد غیر سرمایه داری” با همگامی نیروهای “دموکرات انقلابی” بسنده کرد. بزرگترین تئوریسین های جهانی و توده ای و برجسته ترین رزمندگان توده ای آن زمان از سازندگان و پشتیبانان آن سیاست بوده اند. نادرست خواندن سیاست دوران انقلاب، نمی تواند همراه با پیش گزاری یک سیاست جانشینی نباشد؟ در زمانی که رویدادهای ناهمسو و پیشامدهای ناگهانی فراوانی که ما روزانه درگیر آن بودیم رخ می داد، چه کار درست دیگر می توانست انجام شود که نشد؟

خرده گیری ها بی دلیل به خط مشی دوران انقلاب حزب، به اندازه باور به “نبرد جاودان که بر که ” نادرست و بی پایه است. چرا که هر دو دیدگاه، سیاست مشخص را از زمان و شرایط مشخصی که در آن ریشه داشت می کنند و پنداربافانه آن را در زمین امروز می کارند. از جایگاه امروز نمی توان به گذشته نگاه کرد، مگر ان که برای آموختن باشد. نمی توان پس از نزدیک به نیم سده که بسیاری از تاریکی ها، روشن و بسیاری از بسته ها، باز و بسیاری از گمان ها، بی گمان شده است، از سیاست گذشته با پوزخند و زهرکینه سخن گفت.   

بررسی دیدگاه های امروز توده ای های گذشته و توده ای ماندگان کنونی نیز نمی تواند از زمینه های تاریخی آن جدا شود. کشتار توده ای ها هدف همیشگی دشمن طبقاتی بوده و هست. شکست زیر شکنجه، سرسپردگی، ناامیدی، پریشانی، پراکندگی و درهم ریختگی سازمانی از پیامدهای یورش است. اندکی پس از یورش به حزب توده ی ایران، پیروزی گذرای ضدانقلاب در اردوگاه سوسیالیستی رخ داد. چهار دهه بسیار دشوار و پر درد گذشته است. روشن است که باور هر کسی که راه را آسان و پیروزی را نزدیک می پنداشت، با این شکست ها فرو خواهد ریخت و ریزش خواهد کرد.

رفتار انسان ها پس از یورش کمابیش در همه ی دوران ها و در همه ی کشورها یکسان است و می توان گرایش همسانی در آن ها یافت. برخی ها زیر شکنجه با نیرویی فرانسانی ایستادگی می کنند و جان می سپارند؛ برخی ها با نخستین سیلی وا می زنند و سرسپرده می شوند؛ برخی ها می شکنند، ولی خود را نمی فروشند؛ ووو. آن هایی هم که از دستگیری و شکنجه می گریزند همگون نیستند. برخی ها به دشمن طبقاتی ما می پیوندند؛ برخی ها به دنبال پول اندوزی می روند؛ برخی ها نبرد را برای همیشه فراموش می کنند؛ برخی ها خاموش می مانند، ولی خود را برای روز انقلاب آماده نگه می دارند؛ برخی ها برای فراموشی به تریاک و می بارگی پناه می برند؛ برخی ها زمان را برای بالا بردن سازمانی خود درخور می بینند؛ برخی ها به سازماندهی دوباره نبرد می پردازند؛ ووو.     

در دوران تاریک رژیم وابسته شاه، نگارنده گفتگوهای فراوانی با این گونه انسان ها داشته است که پیش از کودتای امپریالیستی، در زمان خیزاب پرتوان جنبش، بخشی از گردان بزرگ رزمی حزب توده ی ایران بوده اند. سه دهه پیش با رفیق کمونیست گواتمالایی آشنا شدم که یکی از تخم (بیضه) های خود را زیر شکنجه از دست داده بود. هنگام گزارش او از رفتار دوستان و رفیقان گذشته اش در درون و برون زندان دریافتم که ما تا به چه اندازه سرگذشت همسانی با هم داریم.       

آموخته های سه دهه گذشته ما به خوبی نشان می دهد که برخوردهای امنیتی با سرسپردگان و با رفیقان نیمه راه، راه به جایی نمی برد. هر کسی که توان آن را داشته است که گروهی برای خود بسازد و برخی ها را دوروبر خود گرد هم آورد، برای این است که سخنی برای گفتن دارد. اگر حتا همه ی برچسب هایی که به یک کس می زنند درست باشد، باز نمی توان به گفتن این “وابستگی ها” و “سرسپردگی ها” بسنده کرد. باید درون مایه سخن را یافت، آن را شکافت و نادرستی آن را نشان داد.

هر یک از این آقایان نماینده یک دیدگاهی هست. این دیدگاه ها بازتاب نبرد طبقاتی روان در جامعه، میان کسانی است که در گذشته در کنار هم و در درون یک حزب بودند. پیدایش این گونه دیدگاه ها، یک روند کمابیش قانون مندی است که هیچ کس به زور نمی توانست و نمی تواند از بروز آن ها جلوگیری کند. اگر آقای خسروی پیدا نمی شد، بی گمان کسی دیگر اندیشه سوسیال دموکراسی را میان توده ای های گذشته رهبری می کرد. اگر آقای خدایی نمی بود، کسی دیگر پرچم جاودانگی “نبرد که بر که” را می افراشت. بنابراین فرای آن که آن ها چه کرده اند و چگونه انسان هایی هستند- که اگر زیان آور نباشد، سودی هم ندارد- باید با دیدگاه آن ها برخورد کرد و آن را به چالش کشید. تنها کاربرد دلیل های استوار برای نشان دادن نادرستی این دیدگاه ها، همراه با شکیبایی و زبانی نرم می توانست و می تواند شکاف را تنگ تر کند.   

اگر کسی هم اکنون می خواهد با الگوبرداری از سیاست گذشته حزب، چشم ما را کم سو و چارچوب نواندیشی ما را تنگ و کوتاه کند، نمی توان با برچسب جاسوسی  زدن، خود را درست اندیش و او را کژاندیش خواند و کار خود را پایان یافته دانست. باید نشان داد که چرا این دیدگاه هم اکنون نادرست است. گفتن این که “فلانی برای نزدیک بودن با نیروهای امنیتی به ایران به ترکیه کوچ کرده است”، نیز هیچ سودی نه برای جنبش و نه برای حزب توده ی ایران دارد. به جای آن باید دریافت که چرا ایشان با همه ی این برچسب ها و شک و تردیدهای درست، هنوز شنونده و خواننده برای سخن های خود دارد. باید نکته باریک و نزار را در دیدگاه او یافت و آن را شکافت و نادرستی آن را به هواداران او نشان داد. بخشی از این هواداران برای این که خواستگاه طبقاتی دیگری دارند، جای طبیعی خود را یافته اند و با او خواهند ماند، ولی بی تردید می توان راه گم کردگان را با سخن های با دلیل و زبانی دوستانه به حزب طبقه کارگر برگرداند.   

برخورد با دیدگاه ها را باید هر چه زودتر شیوه برتر گفتگو و جانشین برچسب زنی کرد. بیهوده نیست که حزب توده ای ایران به سرزنش کار این دوستان ندانم کار پرداخته است.

بی گمان پس از انقلاب آینده، ما یک حزب کمابیش اسلامی خواهیم داشت که حتا کمابیش از “دستاوردهای” جمهوری اسلامی پشتیبانی خواهد کرد. نمی توان به گفتن این که “جمهوری اسلامی از خون ریزترین فرمانروایی های تاریخ چند هزاره ساله ایران بوده است” بسنده کرد. باید درِ گفتگو با  هواداران چنین حزبی (که بخشی از رنجبران مسلمان می توانند باشند) را باز کرد؛ باید سخن های آن ها را شنید و شکافت و با داده های تاریخی و زبان تیز برهان با آن برخورد کرد. سخن باید در چارچوب بررسی یک دیدگاه گفته شود و با دلیل باشد.         

باید نگرانی دوستان حزب توده ی ایران و نبرد آن ها با تلاش رژیم برای گماشتن سرسپردگان خود در ارگان های رهبری حزبی را جدی گرفت و درک کرد. ولی به این بهانه نمی توان درهای حزب را بسته نگه داشت. این کار اگر چه که خطر آمدن یک گماشته رژیم به درون حزب را کم می کند، ولی همزمان درهای حزب را به روی دوستان نیز می بندد و بدین گونه حزب را اندک اندک از بی هوایی از درون می کُشد.  

یک حزب طبقه کارگر اگر بر پایه ایدیولوژی مارکسیسم- لنینیسم و با خرد جمعی بتواند یک خط مشی سیاسی با پیوند دیالکتیکی میان کار اتحادی و دموکراتیک و کار سوسیالیستی برنامه ریزی کند، دیگر هیچ گماشته رژیم، اگر هم به درون حزب راه یابد، نمی تواند کارساز باشد. تندرستی سازمانی حزب را نمی توان تنها با راه کارهای امنیتی فراهم کرد، پاکیزگی ایدیولوژیک و پایبندی به پیوند دیالکتیکی نبرد دموکراتیک و سوسیالیستی می تواند تنها پایندان (ضامن) این کار باشد.   

وظیفه ان هایی که می خواهند درفش کاویان را همچنان افراشته نگه دارند، لگد زدن به کسانی که به زیر پا افتاده اند نیست؛ اگر مرهمی نیست، دست کم نباید استخوان لای زخم گذاشت و آنرا چرکین تر کرد. وظیفه دوستان حزب برچسب زنی به ره گم کردگان و یا دشنام به سرسپردگان هم نیست. این گونه شیوه ها بارها آزمایش شده است و بارها ناکارایی خود را در نبرد طبقاتی نشان داده است. نه تنها یک توده ای بلکه هر انسان دادمندی، باید هنگام بررسی اندیشه و کارکرد سیاسی دیگران، ارجمندانه برخورد کند؛ آبروی دیگران را نریزد؛ در باره ی دیگران واژه های زشت بکار نبرد؛ اندیشه هر کسی را می توان با شمشیر برهان شکافت، ولی با خود انسان باید همچون گُلی آسیب پذیر و سوهشمند برخورد کرد. راه درست، جدل ایدیولوژیک با دیگراندیشان و دیدگاه های ناهمسان با ما است. بی آبرو کردن “واپس زدگان” و نابودی “سرسپردگان”، بخشی از نبرد طبقاتی که ما درگیر آن هستیم  نیست!




راه پر پیچ و خم گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم!

مقاله ۴۴/۹۹
۱۱ آذر ۱۳۹۹، ۱ دسامبر ۲۰۲۰

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها (حافظ)

پیش گفتار

در کنار انقلاب اکتبر سوسیالیستی، انقلاب چین بزرگترین رویداد انقلابی سده بیستم بوده است. این دو انقلاب به همان اندازه که دانه امید در دل رنجبران جهان کاشتند، خشم بهره کشان را نیز برافروختند.

تاریخ نشان داده است که از زمان بلشویک ها تا کنون، امپریالیسم همواره تلاش کرده است تا با آشوب سازی در درون کشورها، جلوی پیشرفت اقتصادی پیشرو و سوسیالیستی را بگیرد. کوشش برای سنگ اندازی در راه پیشرفت نیروهای تولیدگر (مولده) در کشورهای سوسیالیستی، یکی از برجسته ترین افزار در دست امپریالیسم بوده و هست.  

اکنون هم امپریالیسم به هر بهانه ای تلاش می کند تا جمهوری خلق چین را از راه در پیش گرفته به در کند. در آنجاهایی که سرمایه داری به ناگزیر از پیروزی های درخشان الگوی سوسیالیسم چینی به شگفتی می افتد، زیرکانه می کوشد که آن را پیروزی ساختار سرمایه داری وانمود کند.     

امپریالیست ها از هر افزاری، از میان آن ها آتش انداختن به خرمن ناسازگاری های گذشته میان کمونیست های جهان و حزب کمونیست چین، برای تنها کردن جمهوری خلق چین بهره برداری می کنند. امپریالیسم پیوسته مشت مشت سیاهی به سوی ستاره سرخ چین می پاشد و با درهم آمیزی سره با ناسره واکاوی راه سوسیالیستی جمهوری خلق چین را دشوار می کند. این گونه است که برخی از “چپ”ها (بیشتر مائویست های گذشته)، به جای بالیدن به دستاوردهای جمهوری خلق چین، به سرزنش راه در پیش گرفته جمهوری خلق چین می پردازند.   

امپریالیسم و دل شیفتگان سرمایه داری هیچ گاه پیچیدگی و سرشت ناهمگون شیوه ی تولید را در «دوران گذار» از سرمایه داری به سوسیالیسم در یک کشور پس مانده  و استعمارزده ای مانند جمهوری خلق چین درنیافته اند. جای شگفتی اما در این جاست که برخی از “چپ” ها که می بایستی با سرشت روند پیچیده و چند سویه ی گذار از یک فرماسیون به فرماسیون بالاتر آشنا باشند به لشگر خرده گیران “سوسیالیسم چینی” پیوستند.      

باید یادآوری کرد که روند گذار هیچ گاه راه همواری نبوده است، برای نمونه گذار از شیوه ی تولید برده‌دارانه در رم به شیوه ی تولید فئودالی نیز با دیسه ها و ریخت های گذرایی همراه بوده است. می‌دانیم که بنیان گذاران سوسیالیسم علمی هنگامی که گذار ناگزیر سرمایه داری به سوسیالیسم را به روشنی بررسی می کردند، از ساختار و کارکرد مشخص اقتصادی- اجتماعی در سوسیالیسم و مرحله ی بالاتر آن، کمونیسم سخن بسیار نگفته اند. این یک کم کاری و یا یک فراموشی نبود بلکه در جولان نبرد طبقاتی سنگر به سنگر و دشوار، تئوری سازی برای فرماسیون اقتصادی- اجتماعی آینده در آن تاریخ و دوران، بسیار زودرس می بود. شی جین پیک دبیرکل حزب کمونیست چین و رئیس جمهور این کشور در گزارش خود به ۲۸مین نشست دفتر سیاسی و کمیته ی مرکزی به این نکته پرداخته است. او در نوشته خود به نام مرزهای نوینی را برای پیشرفت اقتصاد سیاسی مارکسیستی در چین بگشایم، می‌گوید که حزب کمونیست چین توانسته است برپایه اقتصاد سیاسی مارکسیستی پیروزی های برجسته ای و دستاوردهای تئوریک بسیاری برای اقتصاد سیاسی چین به دست آورد (نگاه کنید به جایگاه طبقه ی کارگر ایران در «اتحاد نیروها» در”توده ای ها”).

روند دگرگونی های سوسیالیستی در چین، یک روند نو و نشناخته ای است که با آموزش از دستاوردهای گذشته جنبش کمونیستی، به ویژه از برنامه ی نپ لنین آغاز شده است. کمک برای روشن کردن این پیچیدگی و تیزنگری به روند سوسیالیسم چینی نه تنها وظیفه ی کمونیست ها بلکه وظیفه ی همه ی روشن اندیشان پیشرو ایران و جهان است. 

 دگرگونی های بنیادی در جامعه چین ستایش و همبستگی را برمی انگیزد، اما همچنین پرسش ها و نگرانی هایی را هم پدید می آورد. داستان راه اقتصادی جمهوری خلق چین به پایان خود نرسیده است، و پرسش این است که آیا سوسیالیسم در جمهوری خلق چین می تواند، دشواری های کهنه ی این کشور را حل کند؟

بگذارید در آغاز گذری کوتاه به تاریخ امروزین چین داشته باشیم.    

تاریخ امروزین چین

در آغاز سده بیست به دلیل گستردگی چین، کشورهای امپریالیستی برای بهره کشی از توده های چین وادار به همکاری با هم شده بودند. پیکار با این دست درازی به “شورش بوکسر” (Boxer Rebellion) انجامید که سرشت ضد امپریالیستی و ضد ​​ایدئولوژی مسیحی داشت. پس از آن که چین پس از شکست در برابر نیروهای امپریالیستی به ناگزیر به زیر یوغ کشیده شد، این کشور در یک بحران بزرگ فرو رفت. انگلستان نه تنها جنگ های تریاک را علیه آن به راه انداخت، بلکه چین پس از آن زیر فرمانروایی انگلیس، فرانسه، آلمان، ایالات متحده، روسیه و ژاپن کشیده شد.

همزمان با این دگرگونی های بزرگ، فرمانروایان غربی از سال 1916 تا میانه دهه 1930 با هم در جنگ بوده اند (جنگ لردها) (Warlord Era)، جنگی که زمینه را برای به چنگ آوردن بخش هایی از چین از سوی امپریالیسم ژاپن آماده کرد.

پس از نخستین جنگ جهانی در سال ۱۹۱۹، جنبش چهارم مه در چین با واكنش به پیمان ورسای (Treaty of Versailles) آغاز شد. پیمان ورسای می خواست که فرمانروایی و دارایی های آلمان در شاندونگ (Shandong) را به ژاپن واگذار کند. اين واکنش به یک جنبش همه گیر دگرگون یافت و دولت چین را واژگون کرد و پیمان ورسای را از میان برداشت.

پس از آن در سال های ۲۰-۳۰ میلادی جنبش های اجتماعی و سیاسی در چین پیشرفت بسیاری کردند و هدف های ضدامپریالیستی، ضدفئودالیستی، آزادی خواهانه، ضد جنگ افروزی و ضد خودکامگی داشتند.  

به ویژه از آغاز سده ۲۰، نیروهای ملی و کمونیست تلاش کردند تا چین را از زیر یوغ امپریالیسم آزاد کنند و یک کشور مرکزی نیرومند را بازسازی کنند. تنها با پیروزی کمونیست ها در جنگ درونی بود که برنامه این آزادی در دستور کار گذاشته شد.

پس از زمان کوتاهی پیکار بزرگ و باشکوه توده های چین به رهبری حزب کمونیست علیه رژیم واپسگرای چیانگ کای شک و چنگ اندازی و تازش ژاپن به پیروزی رسید. پس از آن که طبقه کارگر شانگهای در سال ۱۹۲۱ حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) را بنیادگذاری کرد، یکسری رویدادهای باشکوه دنبال شد که با ایستادگی دلاورانه در برابر کودتای خونین فاشیستی در سال ۱۹۲۷؛ راهپیمایی دور و دراز ۱۰ هزار کیلومتری ارتش آزادیبخش خلق از درون کشور تا شمال چین و یک سال نبرد پی در پی همراه بود.

در سال ۱۹۳۵ با برپایی یک پایگاه انقلابی استوار در یانان در استان دوردست شاآنشی، انقلابی ها به آزادسازی روستاهای بسیار و سازماندهی نیروهای مردمی برای تقسیم زمین میان دهقانان پرداختند. یورش های نظامی گسترده و ناگسستنی نیروهای رهایی بخش، نیروهای كومینتانگ را كه از پشتیبانی امپریالیسم آمریكا برخوردار بودند، ناگزیر کرد که به تایوان پناهنده شوند. پیکار کمونیست های چین علیه فئودالیسم، سرمایه داری بوروکراتیک و امپریالیسم و برای پیاده کردن یک دموکراسی نوین به یک پیروزی چشمگیر انجامید. درست هنگامی که امپریالیسم ایالات متحده استراتژی خود را برای از میان برداشتن اردوگاه سوسیالیسم آغاز کرد و “جنگ سرد” را به راه انداخت، انقلابی به رهبری یک حزب کمونیست در یک کشور بسیار بزرگ پیروز شد. در روز نخست اکتبر ۱۹۴۹، مائو تسه تونگ در میدان تیان آنمن جهانیان را از به دنیا آمدن جمهوری خلق چین آگاه کرد. سرانجام، مردم چین شورش کردند و به یک سده خواری و سرشکستگی که پس از جنگ های تریاک، چین را نیمه مستعمره نیروهای امپریالیستی انگلیس، فرانسه و ایالات متحده کرده بود پایان دادند. فیدل کاسترو در این باره می گوید که این گونه می نمود که بی عدالتی ها و نابرابری های ریشه دار هزاران سال در چین پایدار بمانند.

تنها یک سال پس از آن که حزب کمونیست فرمان رهبری کشور را به دست گرفت، چین درگیر جنگ کره شد. ایالات متحده در تلاش برای نابودی کره شمالی و ساختن یک سنگر ضد چینی و ضد سوسیالیستی در این بخش از جهان بود.

سیاست درونی جمهوری خلق چین  در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ را می توان دوران گذار به سوسیالیسم دانست. روندی که از بسیاری سویه ها همانند دوره “کمونیسم جنگی” اتحاد جماهیر شوروی بوده است. میان سال های ۱۹۵۸ و آغاز سال ۱۹۶۰، حزب زیر رهبری مائو شعار “جهش بزرگ به جلو” را سازمان داد. هدف این سازماندهی، ساختن تعاونی های کشاورزی و پایه ریزی یک صنعت پرکارگر بود که بتواند بهره وری از انسان را افزایش دهد و همزمان وابستگی به فناوری و سرمایه را کاهش دهد.

برای آمریکا، جنگ کره و جنگ ویتنام یک جنگ ضدچینی هم بود. برایند این جنگ ها و نگرفتن کمک های اقتصادی از شوروی در دهه ۱۹۶۰، حزب کمونیست چین را به ناگزیر به سوی الگوی خودکفایی کشاند. از همان آغاز این کارزار اجتماعی، اقتصادی و سیاسی با چالش های فراوانی بر خورد کرد و سپس با خشکسالی، پیشامدهای ناگوار طبیعی و از میان رفتن دوستی با اتحاد شوروی روبرو شد که سرچشمه جنگ درونی در حزب شد.

با همه ی این دشواری ها ولی راستش این است که، تا دهه 1970، اقتصاد جمهوری خلق چین نه تنها به پیشرفت خوبی دست یافته بود، بلکه همراه با کره شمالی به یک نیروی پر توان اقتصادی در آن بخش از جهان دگرگون شده بود. ایالات متحده که نگران این پیشرفت و کشش سوسیالیسم آسیایی برای دیگر توده های آن سوی جهان بود، به برخی از کشورهای پیرامون چین اجازه داد تا به دنبال صنعتی شدن بروند.   

با این که ایالات متحده با اصلاحات ارضی (پخش و بخش زمین های کشاورزی) در آمریکای مرکزی و جنوبی به نبرد برخاست و از آن جلوگیری کرد، ولی از ترس کمونیسم اجازه انجام این کار را در شرق آسیا داد. بازار ایالات متحده برای فروش کالا از شرق آسیا باز شد. ترس از سوسیالیسم کمک کرد تا زمینه پیشرفت الگوی سرمایه داری دولتی در ژاپن و کشورهای هنگ کنگ، سنگاپور، کره جنوبی و تایوان (NIC) فراهم شود.   

راهی را که جمهوری خلق چین از آن زمان پیموده است، دست اندازها، درگیری ها و بالا و پایین های سیاسی بسیاری داشته است. پس از همکاری نزدیک جمهوری خلق چین و اتحاد جماهیر شوروی در سال های نخست، ناسازگاری ایدئولوژیک و درگیری های زبانی میان آنها پدید آمد که مایه ناتوانی جنبش کمونیستی و انقلابی جهان شد. گاهی کمونیست های جهان نگران سرنوشت انقلاب در چین بوده اند، اما ح.ک.چ دوباره جان گرفت و حتا توانست پیامدهای ناگوار بخش انقلاب فرهنگی را درمان کند.

این سخنان به این معنا نیست که در همه ی سال هایی که جمهوری خلق چین سرگرم ساخت سوسیالیسم چینی بوده است، به پیاده سازی یک استراتژی یکسان پرداخته است. باید یادواری کرد که هرگز یک برنامه از پیش آماده برای سیاست اقتصادی سوسیالیستی در دسترس نبوده است که جمهوری خلق چین بتواند از آن پیروی و یا الگوبرداری کند.   

 بگذارید در دنباله این نوشته گذری کوتاه به دشواری گام گذاشتن به راهی نرفته داشته باشیم که در آغاز نوشتار نیز به آن پرداخته شد.

دشواری پیاده سازی سوسیالیسم

مارکس در زمان خود با نارودنیک های روسی درباره گام گذاشتن یک جامعه فئودالی به سوسیالیسم گفتگو کرده بود. او می گفت که این پروژه در روسیه تنها با کمک پرولتاریای صنعتی اروپای مرکزی می تواند پیاده شود.

نبود راهنمایی در ساخت سوسیالیسم به این معنا بود که پیاده کردن اقتصاد سوسیالیستی از همان نخست دارای سازه های آزمایشی بود که یک پایه تئوریک ویژه ای نداشت. روشن نبود که چگونه سوسیالیسم، به ویژه در جامعه های پیشرفت نیافته که کمونیست ها در آن دستگاه دولتی را به دست گرفته بودند (در روسیه و چین)، باید پیاده شود.

پیاده کردن سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی، از همان آغاز نبرد مرگ و زندگی بود. شکست انقلاب ها در اروپای مرکزی، نه تنها دولت بلشویکی را از پشتیبانی طبقه کارگر اروپا بی بهره کرد، بلکه حتا کشورهای برجسته سرمایه داری در جهان در جنگ درونی روسیه از سفیدپوشان (۱۹۱۸-۱۹۲۰) پشتیبانی کردند. روند سیاسی دشوار، اتحاد جماهیر شوروی را ناگزیر کرد که استراتژی های گوناگون اقتصادی را آزمایش کند. جنگ درونی که با پشتیبانی نیروهای امپریالیستی آغاز شده بود، یک سیاست اقتصادی- جنگی (کمونیسم جنگی) را نیازین (ضروری) کرد، و خیلی زود روشن شد که این سیاست نمی تواند بر پس ماندگی اقتصادی چیره شود و کشور را از درماندگی و گرسنگی برهاند. در سال ۱۹۲۱، لنین به ناچار به سیاست نوین اقتصادی (NEP) روی آورد. ویژگی این سیاست این بود که سازه های بازار سرمایه داری را برای زمان کوتاهی در جامعه سوسیالیستی آزاد گذاشت. (سیاست اقتصادی جمهوری خلق چین  پس از دوره مائوئیستی همانند NEP اتحاد جماهیر شوروی است، ولی این دوره در چین نه كوتاه بلکه بلند زمان خواهد بود.)

پس از آن، روند سیاسی در دهه ۱۹۳۰ در اروپای غربی، اتحاد جماهیر شوروی را به سوی یک الگوی ملی خودمحور کشاند. “سوسیالیسم در یک کشور” دورانی بود که اتحاد جماهیر شوروی را برای رویارویی با امپریالیسم در جنگ جهانی دوم آماده ساخت. این سیاستی بود که هواداران تروتسکی آن را نپذیرفتند. آنها بی آن که به فرسودگی اجتماعی اتحاد جماهیر شوروی و همسنگی نیروها نگاه کنند، به دنبال یک سیاست “انقلاب پیوسته” بودند.    

با یادگیری از این آموخته های پرارزش، ما امروز به خوبی می دانیم که هیچ الگوی از پیش ساخته برای ساختار سوسیالیستی نیست. برای ساختن جامعه ای نوین آزاد از بهره کشی باید از هر روشی سود جست. فیدل کاسترو که یکی از پیاده کنندگان بزرگ راه پیشرفت سوسیالیستی در جهان بوده است رک و راست می گوید که خشک اندیشی راه به جایی نمی برد و کشورهای سوسیالیستی باید برای چالش های مشخصی که با آن روبرو هستند پاسخ شایسته بیابند. به باور فیدل کاسترو یک سیستم سراسر سوسیالیستی ناب در هیج جایی پیدا نمی شود. برای نمونه، در کوبا در کنار اقتصاد دولتی گونه هایی از کار تولیدی خصوصی هست؛ سدها هزار دارای کشتزارها هستند؛ برخی ها حتا ۱۱۰ هکتار زمین دارند؛ همه کوبایی ها دارنده خانه خود هستند؛ و کوبا به سرمایه گذاری برون مرزی نیز خوش آمد می گوید. اما به دید فیدل این بدان معنا نیست که کوبا دیگر سوسیالیست نیست.   

فیدل کاسترو می افزاید که جمهوری خلق چین به گونه ای آشکار نشان داده است که هر كسی باید استراتژی و هدف های انقلابی خود را با شرایط عینی كشور خود سازگار کند و دو روند انقلابی سوسیالیستی سراسر یکسان در جهان یافت نمی شود. از هر کدام از آنها می توان بهترین انباشته ها را یاد گرفت و از لغزش ها و نادرستی ها آموخت. فیدل می گوید که اندیشمندان بزرگ و درخشان سیاسی در جمهوری خلق چین آموزه های سوسیالیسم را پیشرفت می دهند و جمهوری خلق چین  به گونه ای عینی امید و بهترین نمونه برای همه کشورهای جهان سوم شده است.   

پس از آن که نشان دادیم که راه یکسانی برای درست کردن ساختمان سوسیالیسم در جایی یافت نمی شود، بگذارید به این بپردازیم که ویژگی های سوسیالیسم چینی در چیست و در هم سنجی با اتحاد جماهیر شوروی این ناهمسانی ها را باید در کجا یافت؟

ناهمسانی های سوسیالیسم چینی با سوسیالسیم شورویایی

سمیر امین پژوهش گر مارکسیستی برخورد با کشاورزان را یکی از برجسته ترین ناهمگونی های میان شیوه شورویایی و شیوه چینی سوسیالیسم می داند.

به گفته سمیرامین، انترناسیونال دوم در این اندیشه بود که دهقانان خردی که در زمین های کوچک خود کشاورزی می کنند آینده ای ندارند، چرا که آینده به سوی بنگاه های کشاورزی بزرگ و مکانیزه با الگوبرداری از بخش صنعت می رود. آنها می اندیشند که پیشرفت سرمایه داری به خودی خود زمین ها را در دست شمار اندکی گرد می آورد و این روند به بهینه سازی بهره برداری از زمین خواهد انجامید. سوسیالیست های رادیکال انترناسیونال دوم می اندیشیدند که شرکتهای بزرگ همیشه و در هر زمینه – صنعت، خدمات و کشاورزی- از کارآیی بالاتری برخوردار هستند. بنابراین بر این باور بودند که از میان برداشتن مالکیت زمین (ملی کردن زمین) و ساختن کشتزارهای بزرگ سوسیالیستی (سوخوزها و کلخوزهای شوروی) کار درستی است.  

بلشویک ها این تز را پذیرفتند. آنها زمین های اشتراكی را به دهقانان واگذار کردند، و زمین های بزرگ اشراف روسیه را ملی کردند. ولی پس از اندکی، بلشویک ها از شورش دهقانان برای به دست گرفتن زمین های بزرگ شگفت زده شدند. در روسیه، رویداد ناگوار تابستان ۱۹۱۷ فرصت های پس از آن را برای اتحاد با دهقانان تنگ دست و میانه علیه زمینداران بزرگ (کولاک ها) از میان برداشت، زیرا بیشتر دهقانان کوچک و میانه برای نگه داشتن مالکیت شخصی خود بر زمین با کولاک ها همکاری کردند.    

سمیر امین می گوید که مائو از این رویداد بسیار آموخت. مائو، انقلابی را که حزب کمونیست آن را رهبری کرد، یک انقلابی ضد امپریالیستی- ضد فئودالی می دانست. مائو هرگز بر این باور نبود که پس از شکست امپریالیسم و فئودالیسم، مردم چین به یک جامعه سوسیالیستی دست می یابند. او، انقلاب را نخستین گام در راه دراز و پر پیچ و خم سوسیالیسم می دانست.

با یادگیری از درگیری دهقانان با دولت جوان شوروی و ضد فئودالیسم خواندن انقلاب چین، مائو دست دوستی به سوی دهقانان رنجبر دراز کرد. ولی بگذارید بررسی کنیم که با آن که گفته می شود که دهقانان در سراسر جهان سودای دارا شدن زمین کشاورزی در سر دارند، پس چگونه در چین کشاورزان کالا نبودن زمین کشاورزی را پذیرفتند؟   

این “ویژگی چینی”- دلیل آشکار “سرمایه داری” نبودن جمهوری خلق چین نیز است، زیرا به گفته سمیر امین سرمایه داری باید بر پایه کالا کردن زمین برپا شود.  

نگرش ویژه دهقانان چین و ویتنام به زمین را نمی توان به دلیل برداشت فرهنگی دانست. به دید سمیر امین، کالا نشدن زمین برایند یک خط سیاسی هوشمند و برنامه درست حزب های کمونیست این دو کشور است. مائو سیاست حزب کمونیست را بر پایه اتحاد با دهقانان تنگ دست و بی سرزمین (اکثریت) گذاشت، با دهقانان میانه پیوند دوستی بست و بدین گونه زمینداران بزرگ را تنها کرد. بنابراین مائو با پدید آوردن یک اتحاد استوار با بیشتر روستاییان، در برابر چالشی که سیاست دهقانی حزب بلشویک را شکست داد پیروز در آمد. برآیند پیروزی این سیاست این بود که بیشتر روستاییان را وادار کرد تا راه حلی برای دشواری های خود بیابند که نیازی به مالکیت خصوصی زمین های پخش شده نداشته باشد.     

سمیر امین می گوید که در چین کنونی تولید خرد – که با مالکیت کوچک برابر نیست – نه تنها در کشاورزی بلکه در بخشهای بسیاری از زندگی شهری و در تولید ملی دارای جایگاه ویژه ای است. چین در بهره برداری از زمین های کالا نشده، از اندوخته های بسیار و گاهی ناهمگون برخوردار شده است. بنیان گزاری تعاونی های تولید در دهه ۱۹۷۰ پر از آموزه ها است. تعاونی های تولیدی برای گزار از تولید کوچک به کشتزارهای بزرگ نبود، اگر چه این اندیشه خیلی هوادار داشت. آماج (هدف) بنیانی این کار آرزوی ساخت و ساز سوسیالیسمی بود که غیرمتمرکز باشد.

سمیر امین می گوید که کمون ها (درهم  آمیخته از تولید کوچک و تولید تخصصی) نه تنها مدیریت تولید کشاورزی یک دهکده بزرگ یا گروهی از روستاها و دهکده ها را در دست داشتند، بلکه چارچوب گسترده تری برای کمک به (۱) کارگر شدن دهقانان در کارخانه ها در فصل هایی که کار کشاورزی نمی شد کرد؛ (۲) آمیختن فعالیت های اقتصادی تولیدی همراه با مدیریت خدمات اجتماعی (آموزش، بهداشت، مسکن)؛ و (۳) آغاز تمرکز زدایی از اداره سیاسی جامعه فراهم آوردند.

بی ریب برخی از دشواری ها در راه پیاده سازی این برنامه برای این بود که کمون ها از زمان خود پیش تر بودند و دیالکتیک بین تمرکززدایی و برنامه ریزی کلان از سوی حزب کمونیست همیشه به آسانی و روان انجام نمی شد. با این همه، پروژه های کنونی “بازسازی روستایی” که از سوی جامعه های روستایی در چندین منطقه از چین پیاده شده است، از آموخته های کمون ها سرچشمه گرفته شده است. برچیدگی کمون ها از سوی دنگ شیائوپینگ در سال ۱۹۸۰، تولید خانواده های کوچک را نیرومند کرد که پس از آن همچنان تولید برتر مانده است. سرمایه داری چرکین این گونه وانمود می کند که بنگاه های بزرگ کارایی بیشتری دارند و پیشرفت می آفرینند، ولی همانگونه که جمهوری خلق چین نشان داده است، این پنداشت همیشه و در همه جا درست نیست. از این رو، شاید تولید خرد در یک سوسیالیسم آینده مانند چین جایگاه برجسته ای بیابد.  

هم اکنون، دامنه حق بهره برداری از زمین گسترش یافته است. دارندگان حق بهره برداری از زمین می توانند آن را به تولیدکنندگان کوچک و یا شرکت های کشاورزی بزرگ و مدرن تر “اجاره” (اما “فروش” هرگز نه) بدهند. این کار کوچ گری به شهرها را برای جوانانی که می خواهند دانش بیاموزند بسیار آسان تر کرده است و نوآوری در تولید کشاورزی را افزایش داده است؛ برای نمونه می توان از گسترش باغ های انگور برای ساختن شراب یاد کرد.      

راستش این است که گوناگونی چگونگی بهره برداری از زمین برای افزایش کارآیی اقتصادی برایند شگفت انگیزی داشته است. با این کار، چین توانست تولید کالاهای کشاورزی را همگام با نیازهای بزرگ شهرنشینی افزایش دهد، اگرچه جمعیت شهری از ۲۰ به ۵۰ درسد جمعیت افزایش یافته است. این دستاورد در همسنجی با کشورهای سرمایه داری همانند ندارد. چین در تولید کالاهای خوراکی همچنان خودکفا است و برای ۲۲ درسد از جمعیت جهان خوراک فراهم می کند، اگر چه که تنها ۶ درصد از زمین های کشاورزی جهان را در دست دارد.   

روستاهای چین دیگر هیچ چیز همسانی با روستاهای کشورهای “جهان سوم” سرمایه داری ندارند. ساختارهای صنعتی و فرهنگی در روستاها، نه تنها با چین گرسنه گذشته همخوانی ندارد، بلکه همچنین ناسازگاری چشمگیری با بسیاری از کشورهای پیرامونی که نداری در آنجا هنوز انسان می کُشد دارد. مالکیت خصوصی زمین های کشاورزی در برزیل سرمایه داری، شهرها و ده های دوردست را از انسان ها تهی کرده است – امروز تنها ۱۱ درسد از جمعیت برزیل روستانشین هستند. اما دست کم ۵۰ درسد از شهرنشینان در جاهایی مانند حلبی آباد زندگی می کنند که تنها با کار کردن در بخش “اقتصاد غیررسمی” زنده می مانند.   

جمعیت شهری در چین، حتا در همسنجی با بسیاری از “کشورهای پیشرفته”، هم کار و هم خانه شایسته برای زندگی دارد. جابجایی جمعیت از جاهای بسیار پرجمعیت برای پیشرفت چین بسیار سودمند بود. این کار شرایط را برای تولید خرد روستایی بهبود بخشید و زمین های بیشتری را آزاد کرد. هر چند که در باره ی آهنگ تند این جابجایی هنوز در چین گفتگو می شود.

بگذارید در دنباله این نوشته به این بپردازیم که روند پیشرفت چین چگونه آغاز شده است.  

روند پیشرفت چین

نباید فراموش کرد که پس از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده در تلاش برای از میان برداشتن و ناتوان کردن همه کشورهای سوسیالیستی بوده است. بدبختانه، امید انقلابی ها به همکاری اتحاد جماهیر شوروی و چین در یک جبهه مشترک علیه امپریالیسم ایالات متحده در دهه ۱۹۶۰ از دست رفت. از سوی دیگر، جنگ میان ویتنام و چین در دهه ۱۹۷۰، که به گفته دنگ شیائوپینگ برای به سر جا نشاندن ویتنام آغاز شده بود، بدبختانه نشان داد که کشورهای سوسیالیست با مقوله انترناسیونالیسم پرولتری بسیار بیگانه شده بودند. این درگیری به کم توانی بیشتر دیدگاه سوسیالیستی کمک کرد.

پس از آن، آمریکا از دشمنی اتحاد جماهیر شوروی و چین با هم سود جست و با نزدیکی با چین علیه اتحاد جماهیر شوروی یک کودتای ژئوپلیتیکی انجام داد. برنامه ایالات متحده در این زمینه این بود که با نزدیکی با چین از همکاری اتحاد جماهیر شوروی و چین در یک جبهه ضدامپریالیستی جلوگیری کند.   

نمونه زنده از استراتژی آمریکا برای پایان دادن تنهایی چین، فراخواندن چین به گام گذاشتن در اقتصاد جهانی در دهه ‍۱۹۸۰ بود که با این کار اقتصاد چین یک بازیگر برجسته در گسترش نئولیبرالیسم در سراسر جهان شد. سیاست گشایش چین با آسان کردن سرمایه گذاری برون مرزی و آوردن فناوری به چین و همچنین باز کردن بازارهای غربی برای صادرات چین، به این روند کمک کرد.

در سال ۱۹۷۸، کمیته مرکزی ح.ک.چ در باره سیاست “بهسازی و گشایش” برنامه ریزی کرد. این یک چرخش گستاخانه بود که دربرگیرنده گزینه های پرسش برانگیزی بود که با دستکاری ضد انقلاب و امپریالیسم می توانست به واژگونی سوسیالیسم بیانجامد. اما این چرخش همچنین به پیشرفت نیروهای تولیدی، نرخ رویش (رشد) اقتصادی بالا و حل دشواری های بزرگ انجامید. با این که بخش هایی از این کشور به اندازه نیاز پیشرفته نبود و حتا پس مانده بود، جمهوری خلق چین در زمان بسیار کوتاهی، به یک نیروی اقتصادی نیرومند در سراسر جهان دگرگون یافت. از سال ۱۹۷۸، اقتصاد چین بیش از ۱۰ درسد در سال در همسنجی با ۲-۳ درصد ایالات متحده در همان دوره رویش (رشد) داشته است. سرمایه داری تنها یک دهه پیش، چین را برای نیروی کار ارزان و “بهشت” سرمایه گذاری دوست می داشت، و ان را یک “کارخانه جهانی” با تولید گسترده و کالاهای بنجل و کم ارزش می دانست. اما اکنون چین به یک کشور صنعتی با پیشرفت فنی و دانشی پیشرفته دگرگون شده است که در بسیاری زمینه ها از کشورهای پیشرفته سرمایه داری پیشی می گیرد.    

طبقه کارگر چین هزینه بسیاری را برای درهم آمیزی اقتصاد چین با اقتصاد جهانی پرداخت کرد. اما برایند این کار بر پایه گزارش بانک جهانی، برون آوردن ۸۰۰ میلیون چینی در ۴۰ سال از چاه نداری و تهی دستی بوده است. دستاوردی که بیشتر خرده گیران سوسیالیسم چینی یا آن را نادیده می گیرند یا از برجستگی آن می کاهند.

دنباله سیاست “بهسازی و گشایش” که دربرگیرنده سازوکارهای بازار در پیشرفت چین بود، استراتژی نئولیبرالیسم را در اقتصاد غربی نیرومند کرد. هدف اقتصادی نئولیبرالیسم “برون سپاری” تولیدات غربی به چین و ساختن کالا های غربی در چین با سودجویی از نیروی کار ارزان بود.  

به دین گونه، جهانی سازی و رویکرد نئولیبرالیستی ایالات متحده و دیگر کشورهای امپریالیستی به نیرومند شدن اقتصاد چین کمک کرد. نزدیک شدن چین و ایالات متحده در دهه ۱۹۸۰ به سود کوتاه زمان هر دو کشور بود. اما چین از همان روز نخست رویای دیگری برای توده های خود داشت. حزب کمونیست چین با در دست نگه داشتن فرمان های بنیانی اقتصاد از این  “بخت طلایی” به سود توده ها سود جست و برای آن برنامه چید.     

اکونومیست در مارس ۲۰۱۸ صفحه نخست خود را با این پرسش آغاز کرد که: “چه شد که غرب چین را به درستی درنیافت؟” نکته ای که این مجله برجسته می کند این است که غرب امیدوار بود که چین را آرام آرام به سوی “دموکراسی” و اقتصاد بازار بکشاند. اکونومیست می نویسد که اما با این که چین درها را به سوی اقتصاد جهانی باز کرد، ولی این کشور هیچگاه یک اقتصاد بازار (بخوان سرمایه داری) نشد و با سیاست های کنونی هرگز هم نخواهد شد.  

اکونومیست با این که سرشت پدیده سوسیالیسم چینی را درنیافته است، ولی ناخواسته به بازگویی درست اقتصاد سیاسی ویژه جمهوری خلق چین در دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم می پردازد. در این فرآیند، گذار چین از نیمه مستعمره به دومین نیروی اقتصادی بزرگ جهان، نگهداشت رهبری جهانی را برای آمریکا دشوارتر کرده است. چین هم در پیشرفت فناوری و هم در کاهش تنگ دستی به یک رهبر جهانی دگرگون شده است. افزون بر این، چین در زمینه پایداری محیط زیست یکی از کشورهای پیشرو است. همزمان، نقش اقتصادی و سیاسی چین در جهان بیش از پیش نهادینه می شود.

بگذارید در زیر خیلی کوتاه به بررسی دست آوردهای چشم گیر چین بپردازیم.

دستاوردهای جمهوری خلق چین

باید به یاد داشت که چین برای نخستین بار در تاریخ ۵۰۰۰ ساله خود نداری ژرف را ریشه کن کرده است.

اما هنگامی که انقلاب رخ داد، چین با زخم هایی که از یورش ژاپن و جنگ درونی خورده بود، یک کشور وابسته، پس مانده، فرسوده و نابود شده بود. ۷۰ سال پس از آن روزها، پیشرفت چشمگیری را می توان امروز در چین دید. داده های رسمی نشان می دهد که ۸۰ درسد در سال ۱۹۴۹ بی سواد بودند، اما امروز بی سوادی ریشه کن شده است. درسد نیروی کار آموزش دیده بسیار افزایش یافته است. نرخ بیکاری در سال ۲۰۱۸ به ۴,۹ درسد کاهش یافت. میانگین ​​امید به زندگی در سال ۱۹۴۹ ۳۵ سال بود، اما اکنون ۷۵ سال است.

پیکار با تنگ دستی یک دستاورد تاریخی است که تنها سوسیالیسم آن را شدنی کرده است. بیش از ۸۰۰ میلیون چینی از نداری برون آورده شدند و هدف دولت این است که این بیماری اجتماعی را به زودی سراسر نابود کند. بر پایه گزارش سازمان ملل، کاهش نداری چین دربرگیرنده بیش از ۷۰ درسد از کاهش نداری در سراسر جهان است. برای دوره ای، پیشرفت نیروهای تولیدی هدف بنیادی بوده و بر پیشرفت اجتماعی برتری داشته است. با این روی، در سال های گذشته، پیشرفت چشمگیری در زمینه های دستمزد، بهداشت و امنیت اجتماعی بدست آمده است که اکنون همه را در بر می گیرد.

با بالا بردن تراز زندگی و نیروی خرید مردم چین، اکنون بازار درونی چین خود به یک تکانه پیشرفت اقتصادی دگرگون شده است. یک کار بسیار برجسته در “سوسیالیسم چینی”، پرزور و پررنگ کردن نقش اتحادیه های کارگری و حزب (ح.ک.چ) در شرکت ها خصوصی و شرکت های دارای سرمایه برون مرزی است. در سال های گذشته، رهبری ح.ک.چ پافشاری داشته است که باید نقش رهبری حزب نیرومندتر شود و باید با بهسازی زندگی مردم همخوانی داشته باشد.  

در چند دهه، چین یک شهرنشینی تولیدی و صنعتی پدید آورده است که ۶۰۰ میلیون انسان را گرد هم می آورد، دو سوم آنها در دو دهه گذشته (نزدیک با جمعیت اروپا!) شهرنشین شده اند. روش های برنامه ریزی و پیاده کردن سرمایه گذاری های بزرگ زیرساختی شگفت انگیز است: خانه سازی برای ۴۰۰ میلیون چینی؛ ساختن بزرگراه ها، جاده ها، راه آهن، قطارهای تندرو، سدها و نیروگاه های برق برای باز کردن و پیوند دادن همه ی شهرها و روستاها با هم؛ جابجایی گرانیگاه (مرکز ثقل) پیشرفت از شهرهای ساحلی به غرب ؛ همه این ها به یک برنامه کلان نیاز داشت که بتواند پیاده شود. این برنامه ریزی موشکافانه مردمی بود که چین را دارای یک سیستم تولیدی بزرگ و مستقل کرده است، نه اقتصاد بازار. این برنامه زیرساختی همچنین – برای هدف ها و پشتیبانی مالی شرکتهای دولتی (ایالت، استانها، شهرداریها) بایسته است. این هدف ها برای گسترش تولید کالاهای کوچک شهری و همچنین کنش های خصوصی نیز انجام شده است. این هدف ها با دانش و با بررسی خواست ها و نیازهای کشور شناسایی می شوند. بدین گونه است که آن چه که پیاده می شود، بسیار همسان با آن چه هست که بر روی کاغذ برنامه ریزی شده بود. هیچ کشوری، نه هندوستان و نه برزیل چنین پیشرفتی نداشته است، تنها می توان به اندازه کوچکتری چنین پیشرفتی را در کره جنوبی و تایوان دید.

با اینکه نرخ رویش (رشد) بالا رفته است و چین دومین اقتصاد بزرگ در جهان با تولید ناخالص بالا است، ولی این کشور هنوز خود را یک کشور پیشرفته نمی داند. با سرانه تولید ناخالص ۱۸.۱۴۰ دلار در سال، نیروی خرید هنوز بسیار کم است (در ایالات متحده ۶۳.۳۹۰ دلار است). نابرابری های بزرگی بین بخش ساحلی، شهرنشینی و صنعتی و بخش های روستایی دورافتاده که هنوز پس مانده اند دیده می شود.

برای همین بسیاری از “چپ”ها، سیستم اقتصادی چین را سرمایه داری ناب می دانند. بگذارید در دنباله این نوشته نگاهی به آن داشته باشیم.

آیا چین یک کشور سرمایه داری- امپریالیستی است؟

اگرچه که حزب کمونیست چین همیشه پافشاری کرده است که به مارکسیسم و ​​سوسیالیسم پایبند است، اما گشایش و بهسازی ها (اصلاحات) بسیاری از “چپ”ها را- بویژه در غرب – واداشت تا برای به “کنار گذاشتن سوسیالیسم و پیاده کردن سرمایه داری” به سرزنش حزب کمونیست چین بپردازند. 

برچسبی که خیلی ها به چین می زنند این است که در چین سرمایه داری دولتی فرمانروا است. سمیر امین به درستی می گوید که این برچسب تاکنون یک ریخت تهی از درون مایه (محتوی) بوده است. 

سمیر امین می گوید که حتا اگر سرمایه داری دولتی بودن چین را بپذیریم باید بدانیم که سرمایه داری دولتی در همه جا یکسان نیست و سرشت همانندی ندارد. برای نمونه سرمایه داری دولتی فرانسه جمهوری پنجم از سال ۱۹۵۸ تا ۱۹۷۵ برای نوکری و نیرومندتر کردن انحصارهای خصوصی فرانسه ساخته شده بود، نه برای گام گذاشتن به یک راه سوسیالیستی.

افزون بر این، برای رسیدن به سوسیالیسم حتا در کشورهای پیشرفته سرمایه داری هم باید از یک گونه سرمایه داری دولتی گذر کرد.

سمیر امین می گوید که گزینش “سوسیالیسم بازار” یا بهتر بگوییم “سوسیالیسم با بازار”، برای گام گذاشتن به راه نوین بسیار درست است، چرا که دستاوردهای این گزینش شگفت انگیز است و کاربرد آن را می توان به خوبی دید و پذیرفت. ولی برای سمیر امین درون مایه پدیده ها برجسته تر از نام ها هستند، برای همین هم او بیشتر خواهان بررسی درون مایه اقتصادی- اجتماعی آن چه که در چین می گذرد هست.    

سمیر امین می گوید که سرمایه داری دولتی چین (اگر این نام را بپذیریم) برای دستیابی به سه هدف ساخته شد: (i) ساخت یک سیستم صنعتی مدرن یکپارچه و مستقل؛ (ii) مدیریت پیوند این سیستم با تولید خرد روستایی و؛ (III) کنترل درهم آمیزی چین در سیستم جهانی که زیر فرمانروایی سه گانه امپریالیستی (ایالات متحده، اروپا، ژاپن) است. این هدف هایی است که پیشروی به سوی راه دراز سوسیالیسم را فراهم می کند، اما همزمان گرایش هایی را که خواهان راه سرمایه داری ناب هستند را نیز نیرومند می کند. نبرد طبقاتی در آینده نشان خواهد داد که چین کدام یک از این دو راه را می پسندد و می گزیند؟  

سرمایه داری دولتی چین، در گام نخست خود (۱۹۵۴-۱۹۸۰)، ملی شدن همه شرکت ها (همراه با ملی شدن زمین های کشاورزی) را، چه بزرگ و چه کوچک، انجام داد. سپس ساختن شرکتهای خصوصی (درون مرزی و برون مرزی)، و تولید خرد روستایی و شهری (شرکتهای کوچک، بازرگانی، خدمات) آزاد شد. با این همه، صنعت های بنیانی سنگین و بزرگ و سیستم بانکی- اعتباری از دست مردم در نرفت، اگرچه سازماندهی کاری آن ها با اقتصاد “بازار” هماهنگ شد. هنوز ارزیابی آنچه که سرمایه داری دولت چین پس از سال های ۱۹۵۰ تاکنون به دست آورده شگفت آفرین است.   

این کشور یک سیستم تولیدی مدرن و مستقل و یکپارچه ساخت که در هم سنجی با دیگر کشورهای بزرگ تنها در ایالات متحده می توان همانند آن را یافت. چین توانست وابستگی تکنولوژیکی (به شوروی و سپس غرب) را پشت سر بگذارد و صنعت ویژه خود را با نوآوری پایه گزاری کند. با این همه، چین هنوز سازماندهی نیروی کار از دید اجتماعی شدن مدیریت اقتصادی را آغاز نکرده است. برنامه ریزی دانشورانه و نکته سنج برای بهروزی مردم و سازماندهی توده ها برای پیاده کردن آن، بزرگترین دلیل این پیروزی ها سیستماتیک بوده است و نه یک سیاست “گشایش” بی برنامه و بی پشتیوانه.     

سرمایه داری دولتی چین در راه پیشرفت خود دربرگیرنده برنامه های اجتماعی فراوانی نیز است. این هدف ها از دوران مائوئیسم مانده است: از میان آن ها می توان از ریشه کن کردن بی سوادی و فراهم کردن بهداشت همگانی نام برد. در بخش نخست دوران پسا- مائوئیسم (دهه ۱۹۹۰)، انگیزای برای فراموشی برنامه های اجتماعی بوده است. اما پس از آن سویه های اجتماعی برنامه پیشرفت جایگاه خود را دوباره به دست آورد و بی گمان جنبش های اجتماعی برای برآوردن این نیاز گسترده تر و نیرومندتر می شوند. برای همین هم باید گفت که شهرنشینی نوین در چین هیچ همسویی با دیگر کشورهای جنوب ندارد. بی گمان محله هایی “شیک” و فرنمایانه در چین هست، اما در برابر آن ها هیچ زاغه نشینی که در همه ی شهرهای جهان سوم گسترش یافته است دیده نمی شود.

با این همه، ما نمی توانیم سرمایه داری دولتی چین (“سوسیالیسم بازار”) را فرای درهم آمیختگی آن با جهانی سازی واکاوی کنیم. اتحاد جماهیر شوروی بر این باور بود که با فراهم کردن یک سیستم سوسیالیستی یکپارچه که دربرگیرنده اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و دیگر کشورهای سوسیالیستی اروپای شرقی بود، می تواند خود را از سرمایه داری جهانی جدا نگه دارد. اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تا اندازه ای این کار را به خوبی انجام داد. با این همه، برنامه یکپارچگی اقتصادی با اروپای شرقی سوسیالیستی، با همه ی نوآوری های کمکون (Comecon)، هرگز خیلی پیشرفت نکرد. همکاری اتحاد جماهیر شوروی و چین هم هرگز به یکپارچگی اقتصادی نرسید.  

اما پس از سال های نخست انقلاب، چین مائوئیستی هرگز خود را ناگزیر به جدایی از سیستم جهانی سرمایه داری ندید و به راه دیگری رفت. چین در دهه ۱۹۹۰ با صادرات کالاهای تولیدی گام به جهانی شدن گذاشت. درهم آمیختگی چین در جهانی سازی همیشه با برنامه، آهسته و همراه با سیاست بخش و پخش برابر (توزیع عادلانه) پیاده شده است. پیروزی نئولیبرالیسم زمینه های پیشرفت این گزینش را برای پانزده سال (از ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۵) فراهم کرد.  

سمیر امین می افزاید که این سرمایه چند ملیتی نیست که سیستم صنعتی چین را ساخت و به هدف های شهرنشینی و ساخت زیرساخت ها دست زد؛ این دستاورد ریشه در برنامه مستقل چین برای صنعتی شدن دارد. زیربنای پیش رفت های کنونی در پایه ریزی بخش اقتصاد دولتی ریشه دارد. حزب کمونیست با پایه گذاری زیرساختارهای درست در دوران مائوئیستی، زمینه های پیروزی سیاست گشایش را آماده کرده بود. این را می توان در هم سنجی با هند، که چنین انقلابی نداشته است دید. داشتن یک برنامه پیشرفت مستقل، این توانایی را به چین داده است که فن آوری های نوین را به سوی خود کشاند و اکنون در پیشرفت آن ها دست بالا را داشته باشد.

پیشرفت مستقل چین در هیچ جای دیگر، حتا در هند و برزیل، تایلند، مالزی، آفریقای جنوبی دیده نمی شود. چین برون از جهانی سازی بانکی- مالی مانده است. سیستم بانکی آن ملی و با پشتیبانی و دادوستد با بازار وام (اعتبار) درون کشوری کار می کند. ارزش گزاری یوان هنوز سددرسد کار خود جمهوری خلق چین است. بدهی دولتی در هم سنجی با بدهی در ایالات متحده، اروپا، ژاپن و بسیاری از کشورهای جنوب ناچیز است. بنابراین چین می تواند گسترش هزینه های دولتی و همگانی خود را بالا ببرد، بی آن که ترسی از افزایش تورم داشته باشد.  

دلیل کامیابی برنامه چین، سرمایه برون مرزی نیست. وارونه آن، این باور به برنامه های چین برای پیشرفت است که سرمایه گذاری شرکت های فراملی غربی را به چین می کشاند. کشورهای جنوب که درهای خود را بسیار گسترده تر از چین باز کرده اند و سرسپرده جهانی سازی مالی شده اند، به اندازه چین برای سرمایه گزاری گیرایی ندارند. چین نگذاشت که شرکت های فراملی و بانک های امپریالیستی به دزدیدن سرچشمه های طبیعی چین؛ بهره مندی از دستمزدهای پایین نیروی کار؛ دزدیدن پس انداز ملی، ندادن فناوری بپردازند (به آن گونه که در مکزیک، آرژانتین و جنوب شرقی آسیا رخ داد). وارونه، سرمایه گذاری در چین و بهره برداری از دستمزد کم، سددرسد برای شرکت های فراملی سودمند است، ولی تا آنجایی که با برنامه های ریز و کلان چین برای کشور و بهروزی مردم همخوانی داشته باشد. بنابراین اگر چین به این اندازه نیرومند شده است، این درست برای این است که به راه اقتصاد سرمایه داری گام نگذاشته است.

مارکس اندیشه پرش از راه سرمایه داری را برای روسیه می پذیرفت. چین خیلی زود دریافت که اگر دستیابی به کشورهای امپریالیست شدنی نیست پس باید کار دیگری انجام شود – این را دنبال کردن راه سوسیالیستی می نامند. چین تنها از سال ۱۹۸۰ تاکنون در راه ویژه ای گام بر نداشت، بلکه از سال ۱۹۵۰ پیمودن این راه را آغاز کرد. چین یک برنامه یک پارچه با روش های گوناگون پیاده کرد که به نیازهای خود پاسخ شایسته ای داده است. تا زمانی که زمین در چین کالا نیست؛ چین برون از جهانی سازی بانکی- مالی می ماند؛ و خودسالار و یکتا است، نمی توان سوسیالیسم چینی را سرمایه داری خواند.   

یکی از نشانه های آشکار دیگری که سرمایه داری نبودن چین را نشان می دهد، ضربه نخوردن این کشور از بحران سراسری اقتصادی نظام سرمایه داری است. پس از فروپاشی سرمایه داری جهانی شده نئولیبرال در سال ۲۰۰۷، دولت چین برای گریز از پیامدهای آن خیلی زود به گسترش بازار درونی و پیشرفت غرب چین پرداخت. جهانی شدن سرمایه دیگر نمی گذارد که کشورهای سرمایه داری مانند گذشته از راه چاره های بازرگانی، مالی و پولی برای برون رفت از بحران سود جویند. ولی چین ضربه چندانی از این بحران نخورده است، بلکه با بهره برداری از بازار درونی چین و سرمایه گذاری در زیر ساختِ کشور (infrastructure) رویش اقتصادی هم داشته است. این کار برای این شدنی است که در جمهوری خلق چین در کنار شیوه تولید سرمایه داری، افزارهای بنیانی و کلیدی اقتصاد بر پایه مالکیت همگانی- دموکراتیک استوار است. چین پیوند بانکی- مالی گسترده و بی بند و بار با سرمایه جهانی ندارد و این دستگاه زیر رهبری دولت کار می کند. سیاست پولی چین را خود دولت چین برنامه ریزی می کند.  

همچنین باید به یاد داشت که تاکنون بورژوازی ملی رهبری حزب را پذیرفته است. رهبری حزب کمونیست چین با برنامه ریزی خود، بورژوازی ملی را وادار کرد که به سرمایه گذاری در نرم افزارها، سخت افزارها و دیگر بخش های صنعتی سبک بپردازد. همراه با این ها، بخش بزرگی از اقتصاد چین با دست تعاونی های بزرگ و کوچک می چرخد. این دولت چین است که بازار سوسیالیستی چین را از کلان تا خرد برنامه ریزی می کند. دولت چین هنوز فرمان صنعت سنگین، بخش انرژی، راه، مخابرات، آموزش، بهداشت، بازرگانی خارجی و بانک ها را در دست خود نگه داشته است و حتا بیش از ۵۰ درصد از بسیاری از بخش های خصوصی را نیز در دست دارد. برای همین در دست داشتن افزار رهبری اقتصاد کلیدی است که چین توانست واکنش تندی در برابر بحران اقتصادی سرمایه داری و در برابر بیماری جهان گیر کرونا انجام بدهد.  

همزمان با این ساختار پرمایه و استوار زیر بنایی، چین با پشتگرمی به فرهنگ ملی چینی و آموزش اندوخته ۷۰ ساله در راه بنیانگذاری سوسیالیسم دارای فرهنگ بسیار نیرومند همگرایی و سکولار است. چین دارای نهادهای مدنی بسیار گسترده، از جمله ۷۰۰ هزار خبرنگار رسمی و بیش از ۱۱۰۰۰ روزنامه و مجله است. نزدیک به ۵ میلیون سازمان های اجتماعی وابسته به حزب در چین میان مردم برای بهسازی جامعه کنش و کار می کنند و به آموزش توده ها می پردازند.

به دید نگارنده بهترین نامی که می توان برای شیوه رهبری اقتصادی- اجتماعی جامعه چین گزید، راه ملی- دموکراتیک به رهبری حزب کمونیست چین است. بگذارید در بخش زیر به بررسی سوسیالیسم چینی بپردازیم.    

سوسیالیسم چینی چیست؟

وقتی سخن از سیستم اقتصادی- اجتماعی چین می شود، خود ح.ک.چ بر این باور است که این کشور هنوز در گامه نخست (فاز اول) سوسیالیسم است، اما با دستاوردهای بزرگ سال های گذشته گام به دوره نوین بنیان گزاری یک کشور “مدرن سوسیالیست” گذاشته است. امروز چین در جای دیگری ایستاده است؛ نیروهای تولیدکننده نه تنها مانند گذشته پس مانده نیستند بلکه از پیشرفته ترین نیروهای تولیدی جهان هستند. شی جین پینگ در نوزدهمین کنگره ح.ک.چ گفت: “آنچه اکنون با آن روبرو هستیم، تضاد میان پیشرفت صنعتی- اجتماعی با خواست روزافزون مردم برای زندگی بهتر است”. ح.ک.چ ، کار ویژه بر “دو هدف ۱۰۰ ساله” را برجسته می کند: حزب باید تا سال ۲۰۲۱ (هنگامی که ح.ک.چ ۱۰۰ ساله می شود) یک جامعه برابر و بانوا (مرفه) بسازد که در آن پس مانده های نداری در گوشه و کنار کشور ( ۴۰ میلیون روستا نشین) از میان رفته است. و حزب باید تا سال ۲۰۴۹ (هنگامی که انقلاب چین ۱۰۰ ساله می شود) چین را به کشوری مدرن، پیشرفته، دموکراتیک، متمدن و هماهنگ دگرگون کند. در میانه راه در سال ۲۰۳۵، چین به یک “جامعه سوسیالیستی مدرن” دگرگون خواهد شد.  

چشم جهان امروز به چین می نگرد. سرنوشت آینده چین هنوز روشن نیست؛ یا این که “سوسیالیسم با ویژگی های چینی” آزاد از بهره کشی انسان از انسان (یک هدف برنامه ی ح.ک.چ) پیشرفت خواهد کرد، و یا این که کژروی به بازسازی سرمایه داری (همان گونه که امپریالیسم تلاش می کند) خواهد انجامید. ح.ک.چ ، کارگران چینی و مردم چین باید خودشان راه رسیدن به هدف های انقلاب آزادیبخش خود را بیابند.  

باید امیدوار بود، برای این که دولت چین به پیشرفت اقتصادی با دید عدالت اجتماعی می نگرد، نه تنها برای این که گفتمان درون حزبی هنوز بر پایه مارکسیسم است، بلکه همچنین به این دلیل که مردم چین، که چگونه جنگیدن را آموختند، دولت را وا می دارند که دادگری و برابری را فراموش نکند. اگر چه که در دهه ۱۹۹۰ سوی اجتماعی برنامه دولت برای پیشرفت اقتصادی کم تر نمایان بود و کاهش یافته بود، اما امروز این روند وارونه شده است. هنگامی که سوسیال دمکراتیک اروپا به پای بوسی نئولیبرالیسم رفته است و عدالت اجتماعی را چون بره ای زیر پای آن سر برید، چین عدالت اجتماعی را در سه زمینه بهداشت، خانه و بازنشستگی گسترش داده است.

سیاست خانه سازی چین، نه تنها در هند و برزیل، بلکه به همان اندازه در فرانسه، انگلستان و امریکا رشک برانگیز شده است. تأمین اجتماعی و سیستم بازنشستگی هم اکنون اگر نه همه، ولی شمار بسیاری از شهرنشینان را زیر پوشش خود دارد ( به یاد بیاورید، که شهرنشینان از ۲۰۰ به ۶۰۰ میلیون  افزایش یافته است!). “چپ” های درون حزب کمونیست که خود را برای آینده سوسیالیسم آماده می کند می دانند که سیاستگذاری درست و پدید آوردن شرایط خوب برای نوآوری در پاسخ یابی به چالش ها را نمی توان با دادوفریاد بدست آورد. آنها را تنها با نبرد اجتماعی، سیاسی و ایدئولوژیکی در درون جامعه می توان به دست آورد.      

فیدل در گفتگویی در سال ۱۹۹۴ گفت که اگر می خواهید در باره سوسیالیسم سخن بگویید، فراموش نکنیم که سوسیالیسم در چین به چه دستاوردی دست یافت. زمانی این کشور سرزمین گرسنگی، نداری و درماندگی بود. امروز هیچ یک از این اینها نیست. امروز چین می تواند برای ۱,۲ میلیارد انسان خوراک، پوشش، سرپناه، بهداشت و آموزش درخور فراهم کند و از آن ها به گونه ای شایسته نگهداری کند.

فیدل در همان گفتگو می گوید: “چین یک کشور سوسیالیستی است و ویتنام نیز یک کشور سوسیالیست است. و پافشاری آن ها برای گشایش و بهسازی، و آفریدن انگیزه در پیشرفت ملی، همان انجام دادن هدف های سوسیالیسم است. چیز شگفت انگیز برای من و جهان، این است که چین افسانه ای، یکی از نخستین و داراترین تمدن ها و پرجمعیت ترین کشور روی کره زمین، کمتر از یک سده پیش سرزمینی بود که از سوی نیروهای امپریالیستی با سنگدلی بهره برداری می شد. میلیون ها نفر هر ساله از گرسنگی می مردند. رودخانه های خون از کشتزارها و شهرهای چینی می گذشت. پرخاشگری و گسترش گرایی امپریالیستی علیه این مردمان نیک نهاد و بخشنده روان بود.

موتور چین هم اکنون موتور بنیادی اقتصاد جهانی است. آن هم درچه زمانی؟ تنها در ۸۳ سال پس از بنیانگذاری حزب شکوهمند کمونیست آن و ۵۵ سال پس از بنیانگذاری جمهوری خلق چین. نقشی که چین برای پیشرفت و صلح و پایداری جهان در سازمان ملل متحد، به ویژه در شورای امنیت بازی کرده است بسیار برجسته است”.     

سرسپردگان نئولیبرالیسم، جهانی شدن را با همه ی سویگان (ابعاد) ناگوار آن پذیرفته اند. روسیه و هند کمتر، اما برزیل، آفریقای جنوبی و دیگران تا سر در گرداب سیستم بانکی- مالی فرو رفته اند. در اینجا و آن جا گاهی می توان بخش هایی از سیاست صنعت ملی را دید، اما هیچ چیز را نمی توان همانند با برنامه سیستماتیک چینی برای ساخت یک سیستم صنعتی گسترده و همه سویه، یکپارچه و همراه با انجام عدالت اجتماعی دانست. در بیشتر جاها، پیشرفت و بالا رفتن تولید کالاهای صادراتی – همیشه با فرآیندهای تهی دستی بیشتر مردم (به ویژه دهقانان) همراه بوده است، اما در چین چنین نیست. نابرابری در پخش ارزش بر آمده از پیشرفت اقتصادی را می توان در چین دید. اما بیش از ۹۰ درسد از مردم از این پیشرفت سود برده اند، اگر چه که یک گروه اندک ۵ درسدی سود بسیار بیشتری از دیگران به دست آورده است. نابرابری در چین را نمی توان همانند با نابرابری در کشورهای سرمایه داری دانست که در آن ۵ درسد از مابهتران به سود هنگفتی دست می یابند و ۹۰ درسد مردم از لایه های گوناگون درمانده و بدبخت می شوند. این دو شیوه نابرابری از بن با هم ناهمخوانی دارند.  

سمیر امین می گوید که نابرابری میان محله های پرزرق و برق از یک سو و محله هایی با خانه شایسته برای طبقه کارگر و لایه های میانی، از سوی دیگر که در چین می بینیم، با  نابرابری میان محله های باشکوه توانگران و خانه های خوب برای لایه های میانی از یک سو و زاغه نشینی بی نوایان و تنگدستان از سوی دیگر در کشورهای سرمایه داری یکسان نیست. کشورهای نوپا مانند برزیل، هندوستان، آفریقای جنوبی و مکزیک ووو، چیزی فرای “بازارهای نوپا” برای سرمایه کشورهای سه گانه امپریالیستی نیستند. کره و تایوان تنها دو نمونه هستند که توانستند از راه سرمایه داری کشور را صنعتی کنند. این دو کشور این پیشرفت را وامدار جایگاه ژئواستراتژیکی خود هستند که بر پایه آن ایالات متحده گذاشت آنها در راهی گام بگذارند که دیگران را از آن بازداشته بود. با این همه، آنها برای همیشه در بند مهربانی های امپریالیسم گرفتارند. تضاد میان پشتیبانی ایالات متحده از این دو کشور سرمایه داری دولتی با نبرد خشونت آمیز آن علیه سرمایه داری دولتی در مصر دوران ناصر یا الجزایر بومدین روشن است.      

رفیق نونس (Nunes) از حزب کمونیست پرتغال می نویسد که چین به ناچار بخشی از اقتصاد جهانی شده است و این کشور و شرکت های بزرگ (دولتی و خصوصی) آن به ناچار با شرکت های بزرگ چند ملیتی سرمایه داری در رقابت هستند. اما این رقابت نباید ما را وادارد که کارهای اقتصادی- سیاسی جهانی چین را با نیروهای بزرگ سرمایه داری برابر بدانیم.

سخن بر این است که درون مایه بنیانی و چشم انداز دگرگونی های بیش از ۷۰ سال گذشته در جامعه چین چیست؟ چین چه نقشی در روند بزرگ دگرگونی در همسنگی نیروها در جهان بازی می کند؟ اگر پیشرفت اقتصادی جمهوری خلق چین در جهان نبود پیامدهای اجتماعی بحران سرمایه داری برای مردمان جهان چگونه  می بود؟ اگر چین یک سیاست جهانی امپریالیستی بر پایه بهره کشی و مستعمره سازی داشت (و نه مانند هم اکنون که سیاست همزیستی، همکاری برای سود برابر را دنبال می کند)، سرنوشت جهان امروز چگونه می بود؟   

با این همه، هنوز هم ترس این است که زیر پای سوسیالیستی جامعه به ناگهان تهی شود و کشور به گودال سرمایه داری بیافتد. سرمایه داری نبودن چین به معنای سوسیالیستی بودن آن نیست، تنها می توان گفت که گام گذاشتن در راه پر فراز و نشیب سوسیالیسم آسان تر می شود؛ یک راه ملی- دموکراتیک است که هر روز از لنگرگاه (بندر) سرمایه داری به دور می شود و خود را به آبخوست (جزیره) سوسیالیسم در دریای خروشان روزگار نزدیک تر می کند؛ دریای خروشانی که در آن، مین های امپریالیسم هر روز در کمین کشتی سوسیالیستی جمهوری خلق چین نشسته اند.  

بگذارید در دنباله این نوشته به تلاش پیوسته امپریالیسم برای چوب به لای چرخ انداختن اقتصاد چین بپردازیم.

تلاش امپریالیسم برای نابودی چین 

ویلیام بلوم (William Blum) در کتاب ۲۰۰۳ خود در باره سیاست برون مرزی  آمریکا نوشت: “… هر گام برجسته در راه سوسیالیسم در سده بیستم – همگی  – از سوی ایالات متحده خرد شد، سرنگون شد و یا زیر یورش رفت و یا از راه درست برون رفت و برانداخته شد.”

پس از پایان جنگ سرد و پیروزی گذرای ضدانقلاب در اتحاد جماهیر شوروی، جغرافیای سیاسی و اقتصادی (geopolitical and geoeconomic) نوین جهان، ساختار سرمایه داری جهانی را در کوتاه زمان و بلند زمان دگرگون کرده است.

گام گذاشتن روسیه و چین در سیستم جهانی سرمایه داری از استراتژی های گوناگونی برخوردار بود که برآیند گوناگونی نیز برای این دو کشور داشته است. پس از پایان جنگ سرد، دستاوردهای سوسیالیستی اتحاد جماهیر شوروی زیر بازرسی آمریکا یا از میان رفت و یا خصوصی شد. در برابر این رویداد ناگوار، حزب کمونیست چین فرمان دگرگون کردن روند ساختاری اقتصاد را در دست خود نگه داشت. الگوی استراتژیک چین، همچنان بر پایه “پیشرفت خودمحور” سوار بوده و است.

برای پیدا کردن سرشت چالش های پیش روی چین امروز، باید نگاهی به درگیری میان چین و امپریالیسم آمریکا و متحدان اروپایی و ژاپنی آن داشت. تا زمانی که چین راه پیشرفت اقتصادی و برون راندن بخش کوچک پایانی مردم خود از تنگ دستی را دنبال می کند این درگیری افزایش خواهد داشت.

رفیق نونس (Nunes) می نویسد که پیشرفت چین برای جهان سرمایه داری و بیش از همه برای امپریالیسم ایالات متحده جهش های شگفت انگیز، ناپسند و ناخواسته بود. پس از شکست سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی و اروپای شرقی، امپریالیسم به گونه ای رفتار می کرد که گویی همه جهان در مشت اوست و می خواست که چین را برده برنامه های اقتصادی و ژئواستراتژیک خود کند. امپریالیسم اکنون در می یابد که پیشرفت جمهوری خلق چین در زمینه های درون و برون مرزی فرمانروایی او را زیر پرسش می برد. بیهوده نیست که هم اکنون آمریکا با چین همچون یک دشمن استراتژیک اقتصادی و نظامی شماره یک برخورد می کند و جنگ بازرگانی که امریکا علیه چین به راه انداخته است نشانه همین دشمنی است.

روشن است که در همه ی زمینه هایی که آمریکا از چین پس مانده است- اقتصادی، فن آوری، سیاسی، نظامی، ایدئولوژیک – ما نشانه های روشنی از یک بازنده بد که در اندیشه یورش است می بینیم. امریکا در تلاش فروپاشی و به کژراهه کشاندن روند چینی ساخت جامعه سوسیالیستی است. با پشتیبانی پرانرژی ایالات متحده بود كه دوستان خوبش چیانگ كای شک به تایوان پناه بردند كه هنوز هم تا امروز یک پایگاه پرخاشگری علیه جمهوری خلق چین است و یک زمینه تنش پدید می آورد. تنها یک سال پس از انقلاب، جمهوری خلق چین از سال ۱۹۵۰-۱۹۵۳ درگیر جنگی مرگبار در کره شد. تنها در سال ۱۹۷۱ بود که ایالات متحده – هنگام ضد شوروی شدن چین- جمهوری خلق چین را به رسمیت شناخت، اما تا آن زمان از پذیرفتن جمهوری خلق چین در سازمان ملل متحد خودداری کرد و جای آن را به تایوان داده بود.

کتاب هنری کیسینجر “درباره چین” که سپید شویی های سیاست های چرکین امپریالیسم ایالات متحده است به روشنی به بررسی سیاست “تازیانه و هویج” آمریکا در برابر چین برای نیرومند کردن چین در برابر اتحاد شوروی می پردازد. ولی هم اکنون امپریالیسم تنها تازیانه به کار می برد. امپریالیسم در نوشته های درونی خود چین را یک دشمن استراتژیک می خواند و جنگ بازرگانی و جنگ علیه شرکت های پیشرفته چینی با محاصره نظامی  این کشور همراه است. دولت ترامپ با  بهانه های گوناگون به پشتیبانی چین از شركت های دولتی خرده می گیرد و بودن سازمان های حزبی و اتحادیه های کارگری در شرکت های سرمایه داری خارجی را زیر پرسش می برد. بیش از پیش درگیری اقتصادی و فناوری نظامی، گویای این است که یورش امپریالیستی علیه چین به گونه ای فزاینده ای دارای یک ویژگی ایدئولوژیک رویارویی میان سیستم های گوناگون است. 

پرخاشگری ایالات متحده علیه هواوی (huawei) نشان آشکاری از این است که امپریالیسم نگران پیشرفت چین است، زیرا پیشرفت چین فرمانروایی امپریالیسم را در جهان زیر پرسش می برد. و همان گونه که به تازگی مجله فوربس (Forbes Magazine) نوشت، سه شرکت دولتی چینی در لیست ده شرکت بزرگ جهان جای گرفته اند. برای نخستین بار، چین در لیست ۵۰۰ شرکت سودآور از ایالات متحده پیشی می گیرد.  

فرماندهی چین در زمینه فن آوری های مدرن و نیرومند شدن ارتش چین، هر یک از این ها می تواند از سوی امپریالیسم سه گانه بهانه آغاز درگیری و جنگ بشود. تنها راهی که ایالات متحده می تواند برتری طبقاتی خود را نگه دارد، کنترل نظامی همه ی کشورها است. این هدف با جنگ های پیشگیرانه در خاورمیانه پیگیری می شود، می توان این جنگ ها را پیش زمینه جنگ بزرگ پیشگیرانه (هسته ای) علیه چین دانست. دشمنی با چین از استراتژی جهانی آمریکا جدایی ناپذیر است. برای همین هم آمریکا از برده داران تبت و سینکیانگ پشتیبانی می کند، نیروهای دریایی ایالات متحده در دریای چین افزایش می یابد و آمریکا ژاپن را به ساختن نیروهای نظامی گسترده تر وا می دارد.  

با همه این ها امپریالیسم سیاست “هویج” را هنوز در برخورد با چین بکار می برد. در باره پیاده کردن سیاست “هویچ” آمریکا علیه چین سمیر امین می گوید که واشنگتن در تلاش است تا با کشاندن پای چین به G20، این گونه وانمود کند که گویا این نهاد می تواند آرزو های مردم چین را برای پیشرفت اقتصادی و اجتماعی برآورده کند. انگار که پایبند شدن کشورهای نوپا به جهانی سازی نئولیبرالی به سود مردم آنهاست!!!  G2 (ایالات متحده / چین) – را باید دامی دانست که می خواهد چین را همدست پرخاشگری امپریالیستی ایالات متحده در جهان کند و لکه به دامن سیاست صلح آمیز پکن در جهان بیندازد.

سمیر امین می گوید که پاسخ کارساز به این استراتژی باید در دو زمینه انجام شود: یک- نیرومند ساختن ارتش چین و آماده سازی آن برای پاسخ به یورش ناگهانی؛ دو- بازسازی سازمان ملل متحد برای جلوگیری از دست یازی امپریالیست ها به کشورهای خودسالار.

اگرچه رهبری آمریكایی در نظام امپریالیستی همچنان پا برجا است، اما چالش های فراوانی جایگاه  کنونی آمریکا را هر روز زیر پرسش می برد. دشواری های امپریالیسم ایالات متحده ریشه در این دارد که همسنگی نیروها در سراسر جهان به سود یکه تازی آمریکا نیست. فرمانروایی ایالات متحده نه تنها مانند گذشته دیگر شدنی نیست، بلکه همان گونه که امانوئل مکرون، رئیس جمهور فرانسه به تازگی گفت، “جامعه جهانی” گام به دوره نوینی گذاشته است که فرمانروایی غرب را ناتوان و کم جان می کند.  

نبرد میان یک سویی (یک قطبی) و چند سویی (چند قطبی) برای سده ی کنونی ما یک نبرد سرنوشت ساز است. هم اکنون دیگر روشن است که تلاش های آمریکا برای در دست داشتن رهبری جهان با ایستادگی دیگر کشورها روبرو می شود. این نبردی است که یا جنگ و یا صلح در آن پیروز خواهد شد.

پیوند چین با روسیه در زمینه های اقتصادی، سیاسی، نظامی و فناوری بسیار برجسته است. این همکاری برای پیاده شدن برنامه اوراسیا و ساختن  کمربندهای پیوستگی و رسانش (ارتباطی) میان کشورهای جهان برجسته است. با این که نه روسیه و نه چین پرخاشگری علیه ایالات متحده را آغاز نکرده اند، ولی آنها دشمن شماره یک ایالات متحده خوانده می شوند. در گزارشی که در سال ۲۰۰۸ از سوی وزارت جنگ پخش شد، از روسیه و چین همچون دشمن بزرگتر از تروریسم برای ایالات متحده نام برده شده است! همان گونه که وزیر جنگ آن زمان جیمز ماتیس گفت، “رقابت بزرگ جهانی – و نه تروریسم – اکنون دشمن امنیت ملی ایالات متحده است.”

از سال ۱۹۸۷، چین بیش از ۸۰۰ میلیون نفر را از نداری و تنگ دستی بیرون آورد- بیش از دیگر کشورهای جهان – و درآمد واقعی نیمه پایینی جامعه  ۴۰۱ درسد افزایش داشته است (در همسنجی با ۱ درصد کاهش در ایالات متحده). در پهنه جهانی، چین تلاش می کند تا نقش مهمی داشته باشد، چین یک دستگاه همکاری همه سویه و دموکراتیک برای پیشرفت صلح آمیز و پایداری محیط زیست فراهم کرده است. چین با کشورهای جنوب جهانی همکاری می کند، گزینه های سودمندی برای جایگزینی همکاری با امپریالیسم پیش روی خلق ها می گذارد. در برابر سیاست امپریالیسم، سیاست چین با پیشنهاد پشتیبانی از صنعتی شدن کشورهای جنوب چیزهای زیادی بدست آورده است.

 در جهان ناپایداری که در آن زندگی می کنیم، جایی که روند رویدادها را نمی توان پیش بینی کرد، جایی که واکنش سرمایه داری به بحران روزافزون ساختاری، انسان ها را به پرتگاه نابودی می کشاند، در چنین جهان جمهوری خلق چین نماینده امیدوار کننده و الگوی شایسته ای برای پایداری، صلح و پیشرفت اجتماعی است. “شگفتی چینی” در کشوری بزرگ با ۵۰۰ میلیون انسان در سال ۱۹۴۹ آغاز شده است و هم اکنون ۱.۴ میلیارد انسان، با بیش از ۵۰ گروه قومی، گونه های جغرافیایی و مرزهای گوناگون با چندین کشور را در بر می گیرد.

نبردی که در این سال ها بین فرمانروایی رو به فروپاشی آمریکا و نیروی نوبنیاد چین رخ می دهد، دگرگونی های بزرگی را در سیستم جهانی برپا خواهد کرد. امپریالیسم می گوید که چین می خواهد فرمانروایی جهانی خود را نیرومند کند. اما با این که همکاری نظامی با روسیه و دیگر کشورها نیز افزایش یافته است، ولی بودجه نظامی چین بسیار کمتر از بودجه ایالات متحده است. استراتژی امنیت ملی چین پرخاشگر نیست و چین پشتیبان صلح و جهانی بی جنگ افزار است تا تنش های جهانی را کاهش دهد. چین همه ی دستاوردهای خود را از کلان تا خرد در دسترس همه کشورها می گذارد. چین هیچ دولتی را برای سودآوری خود سرنگون نکرده است. چین در هیچ کجا برای دستیابی به سرچشمه های طبیعی جنگ راه انداخته است. چین هیچ کشوری را به زور به همکاری فرا نخوانده است.   

هنگامی که کنش های اقتصادی چین در جهان برای بسیاری از کشورهای آسیا، آفریقا و آمریکای جنوبی دارای سویه های سودمندی است، دنیای غرب با نگرانی فراوان به این دگرگونی می نگرد. در سال ۲۰۰۴، فیدل کاسترو در ارزیابی خود را از روند این دگرگونی گفت که چین به سان عینی بهترین نمونه و امید برای همه کشورهای جهان سوم شده است – پشتیبان صلح و پایداری در جهان.  تاریخ چین به بیش از پنج هزار سال پیش برمی گردد و برای سده ها پیشرفته ترین کشور جهان بوده است.

همان گونه که می بینیم نادرست است که جنگ اقتصادی میان ایالات متحده و چین را در چارچوب “تضادهای میان امپریالیستی” بررسی کنیم. پیوند فزاینده چین با آفریقا و یا برنامه “جاده نوین ابریشم” را نمی توان با تلاش ایالات متحده و اتحادیه اروپا برای بهره برداری از این قاره رنج دیده یکسان دانست. بی ریب نقش چین در پهنه جهانی، برای سرمایه داری جهانی نگرانی ها و دشواری هایی نیز پدید می آورد. این شگفت انگیز نیست. چین نیرویی است که جلوی سیاست فرمانروایی جهانی و امپریالیسم ایالات متحده را به گونه ای فزاینده ای می گیرد و به یک نظام اقتصادی و سیاسی جهانی بر پایه صلح و همکاری کمک می کند. چین به همکاری با گروه بزرگی از سازمان های سیاسی، اقتصادی یا نظامی جهانی می پردازد؛ همکاری با  کشورهای BRICS (برزیل، روسیه، هند و چین)، سازمان همکاری شانگهای، بانک سرمایه گذاری زیرساخت های آسیا (که در حال حاضر ۱۰۰ عضو دارد) و برنامه “یک کمربند، یک جاده” بخشی از این همکاری است.

آیا سخنانی که تاکنون گفته شد به معنای این است که رژیم یا حزب کمونیست چین دچار هیچ کمبودی نیستند؟

بگذارید در زیر به بررسی برخی از نگرانی ها در باره ی آینده چین بپردازیم.

نگرانی برای آینده چین

همان گونه که رفیق نونس (Nunes) از حزب کمونیست پرتغال می نویسد، افزایش پدیده هایی مانند فساد و ایدئولوژی نئولیبرالی و مصرف گرایانه در میان لایه های میانی و بورژوازی بسیار نگران کننده است. دولت چین این پدیده ها را می شناسد و به آن آگاه هست و با آنها نبرد می کند، اما باید به یاد داشت که این پدیده ها میوه گندیده اقتصاد درهم آمیخته چین، زیر نام “اقتصاد بازار سوسیالیستی” هستند و برانداختن آنها به این آسانی نیست. همان گونه که دبیرکل ح.ک.چ در ۲۰۰ سالگی زادروز کارل مارکس گفت: “تناقض ها، چالش ها توانایی رهبری ما را بیشتر از گذشته به آزمایش گذشته است”.

یک پرسش بنیانی و نگرانی دیگر ریشه در این دارد که چین در جهانی کنش می کند که هنوز نظام سرمایه داری در آن فرمانروا است. این پیوندهای جهانی چه پیامدهایی برای روند درونی چین دارد؟

چین با سیاست “بهسازی و گشایش” خود نه تنها بازار بزرگ درون مرزی خود را برای کالاها و سرمایه های برون مرزی گشوده است، بلکه در پهنه جهانی خود را شناساند و نوآوری اقتصادی فراوانی داشته است. در این روند، چین به ناچار بخشی از اقتصاد جهانی شده است و این کشور و شرکت های بزرگ (دولتی و خصوصی) آن به ناچار با شرکت های بزرگ چند ملیتی سرمایه داری رقابت خواهند کرد.

پیامدهای آن برای جامعه چین هنوز روشن نیست. آیا پیوند جمهوری خلق چین با اقتصاد جهانی می تواند بورژوازی ملی را برای سرنگونی سوسیالیسم نیرومند کند؟ آیا بورژوازی ملی چین با همکاری با لایه های میانی می تواند به خواست خود برسد؟   

تنها آینده می تواند این پرسش را روشن کند، پیوند جهانی چین نه تنها بر پایه همزیستی، بلکه همچنین بر وابستگی دوسویه سوار است، بدین گونه چین با بسیاری از کشورهای سرمایه داری جهان دادوستد اقتصادی دارد. پیشامدی نیست که در چین درباره این چالش و دشواری هایی که در روند “سوسیالیسم با ویژگی های چینی” می آفریند پاسخ یکسانی نمی یابیم. حتا برخی به ویژه در دنیای دانشگاهی چین بر این باورند که بخش سوسیالیستی اقتصاد نباید از برتری برخوردار باشد. آنها هوادار اقتصاد بازار و سرسپرده سرمایه داری هستند. امید است که چنین برداشت هایی شکست خورد، اگر چه که شنیدن آن نگران کننده است.    

این پرسش ها و نگرانی ها به دلیل پیشرفت اقتصادی روزافزون بخش خصوصی و شکاف طبقاتی بی پایه نیست. در برخی بخش ها، بورژوازی شرایط کاری کارگران را مانند کشورهای سرمایه داری بسیار دشوار کرده است: کار بیگانه شده، بهره کشی ددمنشانه کارگران، به ویژه در معدن های ذغال سنگ یا در کارگاه هایی که زنان را به کار می گیرند، نشانه های بهره کشی سرمایه داری است. بودن این نمونه ها برای یک کشوری که خود را سوسیالیسم می خواند زشت است.

بدین گونه بورژوازی ملی چین ددمنشی را از بورژوازی جهانی می آموزد و می تواند با بهره وری از نیروی مادی و پیوند جهانی خود دیر یا زود به یک نیروی سیاسی نیز دگرگون یابد. پس بورژوازی ملی نوپا بخش بزرگی از نگرانی ما است.

بیاید با هم به بررسی همکاری این بورژوازی با لایه های بوروکراتیک در حزب بپردازیم.

لنین هوادار چرخش رهبری اقتصادی- اجتماعی جامعه بوده است. یکی از ویژه گی شورایی نظام سوسیالیستی چرخش کار اندیشه ای و دستی است. رهبری اقتصادی- اجتماعی نباید با جای خوش کردن در جایگاه خود از برخورد و رودررو شدن با زندگی روزانه پرهیز کنند و آرام آرام به لایه ای بوروکرات در یک نظام شورایی دگردیسی کنند. این لایه آرام آرام می تواند سودهای لایه ای خود را برتر از سود توده های رنجبر و طبقه کارگر بیابد و بدین گونه چوب لای چرخ پیشرفت اقتصاد سوسیالیستی بگذارد. نیرومند شدن و پرزوری این لایه در دستگاه حزبی می تواند اندیشه اپورتونیستی و رفتار چاپلوسانه در درون حزب را پرورش دهد. بدین گونه بخش همگانی- دموکراتیک می تواند ویژگی همگانی و دموکراتیک خود را از دست بدهد و به بخش دولتی- بوروکراتیک جدا از خواست و آرزوهای توده ها دگرگون شود.

یک کاست غیر دموکراتیک و بوروکراتیک در جمهوری خلق چین می تواند این گونه زیر پای جامعه سوسیالیستی را تهی کند. همان گونه که در اتحاد جماهیر شوروی دیده ایم، نگرانی این که مدیران دولتی بوروکرات شوند را نباید دست کم گرفت. چین بر پایه گزارش   www.statista.com    ۴,۴میلیون ملیونر و بر پایه گزارش Hurun Global Rich List   ۶۶۹ملیاردر دارد. ساختار نوین جامعه جای پای خود را در بافت حزب کمونیست نیز باز کرده است. از نزدیک به ۹۲ میلیون عضو حزب، تنها ۶,۴ میلیون کارگران صنعتی و ۲۵,۶ میلیون از کارگران بخش کشاورزی و ماهیگیران هستند. شمار مدیران دولتی عضو حزب به ۲۴,۵ میلیون و کارمندان دولتی به ۷,۷ میلیون رسیده است. روشن است که این لایه بوروکراتیک در دراز زمان می تواند با همکاری و همیاری بورژوازی نوپا راه سوسیالیستی را به کژراهه بکشاند.      

پس از آنکه دریافتیم که زمینه های پیشرفت گرایش “راست” در حزب را نباید دست کم گرفت، بگذارید نگاهی به تاریخ نبرد “چپ” و “راست” در درون حزب و جایگاه کنونی آن داشته باشیم.

آیا می توان گرایش به “راست” را لگام زد؟

مانند همه ی حزب های کمونیست جهان، “چپ” و “راست” در حزب کمونیست چین هم پیوسته با هم درگیر بوده اند.

“راست” های چینی ها از کجا آمده اند؟ سمیر امین می گوید که بی گمان هنگام جنگ آزادی بخش، بخشهایی از بورژوازی کمپردادور گذشته و بوروکراتیک گومیندانگ (Guomindang) و لایه های میانه، کارمندان، كاركنان و صنعتگران، كه از ناكارآمدی گومیندانگ در برابر یورش  ژاپن ناامید شده بودند، به حزب كمونیست نزدیک شدند، حتا عضو این حزب شدند. بسیاری از آنها – اما نه همه – ناسیونالیست ماندند، و نه چیز دیگر.

سمیر امین می گوید که درگیری میان “راست” و “چپ” در چین همیشه در خط سیاسی پیاده شده از سوی دولت و رهبری حزب بازتاب داشته است. در دوران مائوئیسم، خط “چپ” کمابیش در این جنگ پیروز شد. مائو با ارزیابی پیشرفت اندیشه های “راست” گرایانه در درون حزب و رهبری آن، انقلاب فرهنگی را برای نبرد با آن به راه انداخت. یکی از کارهایی که مائو انجام داده بود “بمباران فرماندهی”، یعنی رهبری حزب بود، جایی که به دید مائو “بورژوازی جدید” در آن جا خوش کرده بود. با این که، انقلاب فرهنگی هدف های مائو را در دو سال نخست خود برآورده کرد، اما پس از آن به هرج و مرج کشیده شد، و سرانجام آن پیروزی “راست” در رهبری حزب بود. با این کژوری دولت و حزب همه چیز را دوباره در دست گرفتند و دوباره “راست” جان گرفت. پس از آن زمان، جناح “راست” در همه ی ارگانهای رهبری نیرومند شد. با این روی سمیر امین می گوید که “چپ” در میان مردم و در پایین جامعه بوده و هست و رهبری به ناگزیر از پیاده کردن برنامه های “راست” پرهیزکرده و می کند.       

سیاست مائو در برابر “چپ” و “راست” در حزب این گونه بود که “چپ” را سازماندهی می کرد، “راست” را کم توان می کرد ( نه دور انداختن)، و پس از آن سیاست “چپ” میانه را پیاده می کرد. به این گونه، مائو درون مایه درستی را به مفهوم دموکراتیزه سازی جامعه داد که همراه با پیشرفت اجتماعی در راه دراز سوسیالیسم بود. مفهوم دموکراتیزه سازی همراه با پیشرفت اجتماعی است و بدین گونه همسان “دموکراسی” که از پیشرفت اجتماعی و عدالت اجتماعی جدا است نیست، بلکه والاتر از آن است.   

با گشایش اقتصادی، یک “راست” نوین، مانند آتش زیر خاکستر، نیرومندتر از گذشته پا به جهان گذاشت. با این روی، “چپ” امروز چین چگونه باید به بازسازی سازماندهی توده ها در شرایط نوین اجتماعی بپردازد؟ سمیر امین می گوید که این کار آسان نخواهد بود، زیرا رهبری حزب کمونیست بیشتر به “راست” گرایش دارد و خواهان سیاست زدایی پهنه اجتماعی است. این گرایش و آسان نگری به پیشرفت، لایه های میانی را به این باور می رساند که راه رسیدن به یک زندگی سرشار از خوشبختی از دالان مصرف گرایی می گذرد. گرایش برون مرزی این لایه های میانه نیز بر این است که امپریالیسم سه گانه (ایالات متحده ، اروپا ، ژاپن) از دوستان چین هستند و حتا خیلی های با چشم نیک به ایالات متحده می نگرند. به ویژه لایه های میانی شهری که به تندی به بهبود شرایط زندگی خود دست یافتند و آن را جاودان می پندارند، گرایش به دنباله روی از شیوه زندگی ولنگاری مصرفی غربی دارند. شستشوی مغزی دانش آموزان چینی در ایالات متحده، به ویژه در دانش اجتماعی، همراه با آموزش خشک و خسته کننده مارکسیسم در برخی از دانشگاه های چینی این گرایش را نیرومندتر می کند.           

طبقه تازه جان گرفته بورژوازی را نباید به آسانی “بازرگانان” خوش بخت خواند و پیوند آن ها را با دستگاه ایالتی و حزبی فراموش کرد. زایش این طبقه نیاز به زیر ساختارهای خود را دارد که اندیشه های “راست” گرایانه را در لایه های میانی نیرومند می کند. نابرابری فزاینده – اگر چه نه همانند کشورهای سرمایه داری- یک ناگواری  بزرگ سیاسی است، که به گسترش اندیشه های “راست” گرایانه، سیاست زدایی و زندگی پرزرق وبرق دامن می زند.    

اما خوشبختانه “چپ” ها در میان توده های جایگاه بسزایی دارند و روشن اندیشان سوسیالیستی جایگاه خوبی در دستگاه های پایینی دولتی و حزبی دارند و هنایگر (تاثیر گزار) هستند. از دید طبقاتی هم باید یادآور شد که خوشبختانه طبقه کشاورز در جنگ میان “چپ” و “راست” همراه کارگران علیه گرایش “راست” می رزمد. در اینجا یادآوری شود که همان گونه که سمیر امین نیز می گوید، تولیدکنندگان خرد چین، به ویژه دهقانان، به اندیشه “راست” گرایانه گرایش ندارند. در این باره چین مانند اتحاد جماهیر شوروی نیست. دهقانان چینی، روی و هم رفته، واپسگرا نیستند، زیرا از اصل مالکیت خصوصی پشتیبانی نمی کنند، و مانند دهقانان شوروی در پشتیبانی از مالکیت خصوصی خود بر زمین با کولاک ها علیه کمونیست ها به جنگ نمی روند.     

 وارونه، دهقانان چینی- تولیدکنندگان خرد (و نه مالکیت کوچک) – امروزه طبقه ای هستند که نه تنها راه حل های “راست”گرایانه را نمی پذیرند، بلکه این طبقه بخشی از نیروی اردوگاهی است که برای عدالت اجتماعی و سیاست های محیط زیستی کار می کند. جنبش نیرومند “نوسازی جامعه روستایی” گواه این برداشت است. بیشتر دهقانان چینی همراه طبقه کارگر هستند و به سوسیالیسم گرایش دارند.  

پایان سخن

راه دشواری که چین در آن گام گذاشته است، هنوز به پایان خود نزدیک نشده است و پرسش این است که آیا سوسیالیسم در چین می تواند دشواری های این کشور را آن چنان که مائو تسه تونگ باور داشت و هم اکنون شی جین پینگ باور دارد حل کند؟  

هنگام بررسی راه اقتصادی چین باید بیاد داشت که چین راه بسیار دشواری را پیموده است و همچنان با چالش های های بزرگی روبرو است. باید از نگرانی ها و کژروی ها گفت، ولی هنگام خرده گیری نباید فراموش کرد که چین برای نخستین بار در تاریخ ۵۰۰۰ ساله خود، تهی دستی و نداری را ریشه کن کرده است.

حزب کمونیست در روند پیروزی انقلابی بر سرمایه داری از تزهای مارکسیست- لنینیستی سود می جوید که تا کنون پیروزهای ستایش برانگیزی را آفریده است. بنابراین جمهوری خلق چین نمی تواند که به آزادی کارگران در سراسر جهان باور نداشته باشد. ولی سرنوشت سوسیالیسم چینی با همه ی پیروزی های درخشانی که به دست آورده است، مانند همه ی کشورهای جهان به برایند نبرد طبقاتی میان نیروها وابسته است. نگرانی ها بسیار، ولی نکته های امید بخش نیز فراوان هست. آن چه که روشن است این است که امپریالیسم همه ی تلاش خود را برای نابودی سوسیالیسم چینی انجام خواهد داد. در این نبرد ما باید در کنار طبقه کارگر و دهقان چین بایستیم و از هیچ پشتیبانی اخلاقی دریغ نکنیم. این نبرد برای آینده کشور ما هم به دلیل های زیر سرنوشت ساز خواهد بود. نیاموختن از اندوخته های والای کمونیست های چین در برپایی سوسیالیسم نوین نه تنها خردمندانه نیست بلکه دیوانگی است. 

آموختن برای میهن ما
با نیرومند شدن چین، امپریالیسم مانند گذشته نمی تواند سیاست یکه تازی خود را دنبال کند. روسیه و چین، اگر چه با هدف های نایکسان به یک اتحاد استراتژیک علیه پرخاشگری و ستیزه جویی و برتری خواهی امپریالیسم آمریکا دست یافته اند. اتحاد استراتژیک این دو کشور در پیش گرفتن یک راه رشد غیر سرمایه داری را برای میهن پس از انقلاب ما آسان تر می کند. راه رشد سرمایه داری، تنها ما را یک کشور نومستعمره خواهد ساخت. پیشرفت و خوش بختی آینده توده های میهن ما بستگی به یک راه اقتصادی سوسیالیستی دارد.

پیش شرط سوسیالیسم و ​​پیشرفت این است که کشورها با آزادی راه اقتصادی- سیاسی خود را برگزینند. بدین گونه، روشن است که باید خودسالاری (استقلال) اقتصادی کشورها را یک پیش شرط ساخت سوسیالیسم دانست. درآمیزی با اقتصاد جهانی سرمایه داری باید بی سرسپردگی و با نگهداشت خودسالاری اقتصادی- سیاسی انجام شود. این هدف سیاسی همچنین در باره ی کشورهای سرمایه داری غیر سوسیالیستی اما ملی گرا در جهان نیز درست است.

اقتصاد یک دولت انقلابی آینده می تواند با پشتیبانی اقتصادی و فنی چین پایه گذار یک اقتصاد نیرومند همگانی- دموکراتیک و در برگیرنده بورژوازی ملی و بخش های گسترده تعاونی باشد که استقلال کشور را هم از میان نمی برد. تنها با یک برنامه کلان و خرد در راه فراهم کردن بهسازی زندگی مردم می توان اقتصاد مستقلی ساخت که توان پیوند با “سرمایه آزاد جهانی“ را داشته باشد، بی آن که برده و نومستعمره امپریالیسم مالی جهانی شود.

همزمان با آموختن از شکست اردوگاه سوسیالیسم می توان، با دموکراتیزه کردن مدیریت دولتی، از جان گیری نهادهای چرکین بوروکرات که پنجره های کشور را به روی امپریالیسم می گشایند جلوگیری کرد.   

هنگام آگاهانیدن (اعلام) جمهوری خلق چین در سال ۱۹۴۹، مائو تسه تونگ در یک سخنرانی در میدان تیان آنمین گفت: “تنها سوسیالیسم می تواند چین را از بدبختی برهاند!” سخنی که رئیس جمهور کنونی شی جین پینگ دوباره آن را بازگو کرد. ما می توانیم این سخنان فرهیخته را این چنین بازگو کنیم.

تنها سوسیالیسم می تواند جهان و مردمان آن را از نابودی برهاند. آن گونه که فیدل کاسترو گفت: سوسیالیسم تنها امید واقعی صلح و پایندگی گونه های ما خواهد ماند.

سرچشمه های کمکی

China is most promising hope for Third World: Fidel

China 2013 by Samir Amin

Killing Hope (2003) by William Blum

«China 70 years after the revolution» by Albano Nunes




انتخابات آمریکا؛ یک بار دیگر گزینش “بد”، “خوب” را کم توان تر کرد!

مقاله ۴۱/۹۹
۲۱ آبان ۱۳۹۹، ۱۱ نوامبر ۲۰۲۰

پیش گفتار

دویست و پنجاه هزار آمریکایی در برابر کورونا جان خود را از دست داده اند که روند مرگبار آن بیشتر به دلیل واکنش نادرست ترامپ بوده است. دست کم شش میلیون آمریکایی به دلیل پسرفت اقتصادی به چاه تنگ دستی فرو رفته اند.

با این همه ترامپ که 63 میلیون رأی در سال 2016 به دست آورده بود، در این انتخابات نزدیک به 71 میلیون رأی آورد. با این که او در انتخابات شکست خورد، اما این غمگین است که با بودن پسرفت اقتصادی، جان سپردگان بی شمار بیماری واگیر کورونا او توانسته است میلیون ها رای دهنده تازه را به سود خود بسیج کند. اگر کورونا نبود شاید بخت پیروزی ترامپ بیشتر می بود. اگر این چنین می شد، دموکراسی ناکارآمد و شکننده آمریکا پیامدهای بدتر را پیش روی آیندگان می گذاشت و به بار می آورد.    

غمگین است برای این که ترامپ و لایه های هار طبقه های فرمانروا پشتیبان او توانایی آن را داشته اند که ایدئولوژی واپسگرای خود را به بسیاری از رنجبران بپذیرانند. ترامپ شکست خورده است، اما ترامپیسم زنده است.

بنا بر این نبردی را که ترامپ رادیکال کرد؛ نبرد برای رهایی از بردگی، نژادپرستی و بهره کشی هنوز پایان نیافته است. زخم های جامعه کنونی امریکا هم ژرف و هم چرکین است، اگر چه که این جامعه برای خیلی ها در کشور ما چون آرمان شهر بهشتی پرستیده می شود.

بخت ترامپ

ترامپ بی آن که سازش کند توانست با رک گویی، خشم و هیجان هواداران خود را برانگیزد و بدین گونه نامزدی شود که دومین رای بیشتر در تاریخ ایالات متحده را برای خود بدست آورد.  

بررسی دلیل های نوزایی واپسگرایی و فاشیسم در شرایط بحران ژرف اقتصادی- اجتماعی نشان می دهد که جابجا کردن دوست و دشمن و دشمن ساختگی ساختن توده ها را در نبود یک ”چپ” پیشرو  به دام فاشیسم می اندازد. این یک واقعیت است که ترامپ احساسی را میان لایه های پایینی و میانه سفید پوست آمریکایی ها پیدا و نیرومند کرد که کمتر کسی پیش از او آنرا یافت.

این دروغ گویی آشکار را رونالد ریگان آغاز کرده بود، او به بسیاری از طبقه کارگر سفیدپوست این باور را داده بود که پول های آن ها به جیب مادران سیاه پوست تنهایی می رود که دولت به ناگزیر باید نان و جای آن ها را فراهم کند. بخشی از طبقه کارگر سفید پوست فریاد نژادپرستانه ریگان را شنید، چرا که ”چپ” دلیل دیگری برای بدبختی و درماندگی او به او پیشنهاد نکرد.

ترامپ طبقه کارگر را علیه روشن اندیشان ”چپ” که دارای فرهنگ و زبانی به دور از طبقه کارگر بودند شوراند و به کارگران گفت که همان گونه که هستند باشند، چون خوبند.  

باید پذیرفت کرد که ترامپ یک داستان نیرومندی برای ”راست” گرایان سده بیست و یکم ایالات متحده آفرید و بازگو کرد. او به طبقه کارگر گفت که علیه چینی ها نبرد خواهد کرد و دوباره کارخانه ها را به امریکا بر می گرداند و کار می آفریند. او گفت که دیواری در مرز با مکزیک می سازد تا کوچ گران مکزیکی نتوانند کار کارگران آمریکایی را از آن ها بدزدند.   

بیشتر سفیدپوستان هواداران ترامپ در جاهای فرسوده ای زندگی می کنند و گرفتار بسته شدن کارخانه ها، بیکاری، خودکشی و خستگی هستند. جای تهی ”چپ” را، داستان سازی های ترامپ گرفته است. برای این رنجبران احساس دیده شدن، شنیده شدن و دانستن این که کسی می تواند از درماندگی آن ها سخن بگوید و دشمن را در یک زمینه و یک چارچوب آسان به ان ها نشان بدهد کشش بسیاری دارد. ترامپ به آن ها گفته است که رنج آنها ریشه در کم کاری ندارد و نشان شکست آن ها نیست، بلکه ریشه در یک بی دادگری ساختاری دارد.

ولی آن چه که در دوران ترامپ انجام شد، از میان برداشتن  بازدارنده ها (موانع)  شرکت ها برای بهره کشی بیشتر  و کاهش مالیات برای آنها بوده است که سودآوری آن ها را بیشتر از گذشته کرد. راستش این است که ترامپ سیاستی را دنبال کرده است که نابرابری را افزایش داد و دارایان را بیش از پیش سرمایه دارتر و تنگ دستان را ندارتر کرد. وی نه برنامه بهداشتی و نه پروژه زیرساختی را که می گفت به سود رنجبران است انجام داد. اما داستان سازی سیاسی وی چنان کارساز بود که  نه تنها رنجبران او را بخشیدند بلکه او حتا پایگاه رای دهندگان خود را گسترش داده است.  

ناتوانی ”چپ” و کرنش حزب دموکرات در برابر بورژوازی بزرگ زمینه ای برای خشمگین کردن رنجبران برای بهره برداری سیاسی از سوی ترامپ پدید آورد: ترامپ با زیرکی مالیات ندادن خود و میلیاردرهای بانکی را پنهان کرد و به سفیدپوستان رنجبر آمریکایی گفت که سخت کوشی و درآمد آن ها هزینه رفاهی بیکاران بی خانمانان و بیمارانی می شود که تنبل هستند و نمی خواهند کار کنند. بدین گونه ترامپ آن مردی شد که توانست خشم درست و سازمان نیافته رنجبران و لایه های پایین اقتصادی و اجتماعی در برابر نظام سرمایه داری را در کانال احساسات نژادپرستانه سرازیر و فریاد کند.

پشت کردن دمکرات ها به رنجبران و خاموشی پرسش برانگیز ”چپ” ها در نبرد ایدیولوژیک، یک هسته بزرگ و سختی از هواداران ترامپ ساخت که تنها یک نبرد مستقل و بازگویی شورانگیز از شکوفایی سوسیالیسم می تواند آن ها را از ترامپیسم جدا کند. 

گزینش بی پایان میان بد و بدتر

با آمدن ترامپ همه آزادگان دریافتند که از شکم دموکراسی غربی چه فرزند غیردمکراتیک می تواند به دنیا بیاید. اما با رفتن او اگر چه که یک دوره تاریک به پایان رسیده است، ولی پگاه جاودانه نشد و جنگ پایان نیافته است. شکست او پیام آور رهایی از بدبختی و بیچارگی و آغاز دنیایی نوین و شکوفا نیست. ترامپ بازنده شد، ولی دستور کار ترامپ به گونه ای ناخوشایند ریشه ژرفی در آمریکا یافته است و زخم بازی را در جامعه آفریده است.

ما، ”چپ” های جهان، در آرزوی انتخاباتی بوده ایم که در آن دست کم اندیشه های پیشرو سندرز و جناح ”چپ” حزب دموکرات یک برنده روشن و سد درسد در درگیری های باشد، ولی این گونه نشد. بایدن (Biden) اگر چه که در آغاز هواداران حزب دموکرات را دور برنامه ای سبز، بلندپروازانه و با دید اقتصادی پیشرو گرد هم آورده بود وهمساز و همگام کرده بود، اما نبرد انتخاباتی وی یک پشتیبانی ناامیدکننده از دنیای بهره کشانه گذشته بود و نه بیش.

بایدن هیچ شوری برای درگیری با جهان بینی ترامپ از خود نشان نداد و تنها به این بسنده کرده بود که با سخن های ناروشن هر چه بیشتر هواداران ترامپ را به سوی خود بکشاند.

 پیروزی می بایست روشن تر و بزرگ تر و رادیکال تر از این می بود، ولی جهان بهای بی باوری رهبری حزب دموکرات به برابری و عدالت اجتماعی را می پردازد. گردانندگان حزب دموکرات سال ها است که حتا به یک برنامه نیمه جان سوسیال دموکراتیک، برای نمونه مالیات بر درآمد دارایان برای تهیه هزینه برنامه های رفاهی مانند بیمه درمانی باوری نداشته اند و از انجام آن خودداری کرده اند. رهبری حزب دموکرات که خود بخشی از لایه های ازمابهتران جامعه آمریکا است و از بیمه درمانی در بهترین بیمارستان های آمریکا برخوردار است، نیازی به بیمه کردن سراسری رنجبران ندیده است و توان و خواست برای انجام این کار از خود نشان نداده است.

تاریخ حزب دموکرات سراسر اغشته از خنجرزنی بر پشت خمیده رنجبران است.

 بار مالیات بر روی دوش یک خانواده کارگر و کآرمند از  دهه 1950 تا 1980 دو برابر شد، ولی با این که مالیات شرکت ها پیوسته کاهش یافت؛ باز دموکرات ها هیچ کاری نکردند.  

هنگامی که دولت کلینتون کارخانه ها را بست تا سرمایه از نیروی کار ارزان دیگر کشورها سود بیشتری بورزد، زمینه بهره برداری سیاسی “راست” ها از خشم کارگران فراهم شد؛ باز دموکرات ها هیچ کاری نکردند.

اوباما به یاری بانک ها شتافت، اما رهبران بنگاه های مالی را که با آزمندی خود دنیا را به نابودی کشاندند آزاد گذاشت؛ باز دموکرات ها هیچ کاری نکردند.

هنگامی که سهم طبقه میانه در ​​درآمد ملی ایالات متحده از62 درسد در سال 1970 به 43 درسد  در سال 2018 کاهش یافته است، شمار میلیاردرها افزایش یافته است (در سال 1990 امریکا 66 میلیاردر  با  ۲۴۰ میلیارد دلار دارایی داشت، اما امروز 614 میلیاردر با 3000 میلیارد دلار دارد) ؛ باز دموکرات ها هیچ کاری نکردند. در همان زمان اوباما، دستمزد میلیون ها کارگر و کارمند را کاهش داد؛ باز دموکرات ها هیچ کاری نکردند. همزمان نزدیک به ده درسد از سیاه پوستان بزرگسال  در زندان هستند؛ باز دموکرات ها هیچ کاری نکردند.   

ترامپ لایه های پایین و میانگین ​​سفیدپوست  را “آمریکایی واقعی” می داند که با آرامش کار را به کوچ گران سپردند و با دادن مالیات پول اندک خود را در بسته های یارانه به زنان رنگین پوست بیکار دادند. ترامپ به آن ها گفته بود که هم اکنون زمان بهروزی آن ها فرا رسیده است. او در برابر جهانی سازی، بازرگانی آزاد و کوچ گران ایستاد و نقشه برگرداندن کارخانه ها و بهبود صنعت را در سر داشت.

همه ی این مژده ها و نویدها رویاهای شیرین و داستان افسانه ای بود که سفیدپوستان درمانده به آن باور داشته اند و دارند.  راستش این است که معدن ذغال سنگ دوباره باز نشده است، کارخانه ها دوباره برنگشته اند، آب آشامیدنی آلوده تر شده است و مردم از بیماری و گرسنگی جان خود را از دست می دهند. ولی این ناتوانی را ترامپ در داستان دیگری بسته بندی کرد و گفت که دموکرات های چین پرست جلوی کار او برای مردم رنجبر سفید پوست را گرفتند.

آری ! رأی دهندگان بیکار و رنجبر سفید پوست منافع طبقاتی خود را نمی شناسند. آنها خود درمانده هستند، به بیمه درمانی همگانی نیاز دارند و فرزندان خود را به مدرسه های دولتی درب و داغون می فرستند، ولی برای نابودی همین اندک کمک دولتی به تنگ دستان و یارانه گیران به “راست” ها رای می دهند، اما گناه آن بر دوش که سنگینی می کند؟

کارخانه ها و معدن ها بسته شده اند، بیماری و گرسنگی سفیدپوستان گرسنه و بیکار را می کشد دیگر چیزی برای آنها نمانده است، ولی پیام حزب دموکرات برای این فریب خوردگان چیست؟ 

این حزب به جای پیش گزاری یک برنامه جایگزینی که لایه های رنجبر را علیه بورژوازی بشوراند و در نبرد هم گام کند به این شوربختان می گوید که آن ها باید برای نژادپرست بودن خود شرم کنند. به گفته یکی از کارگران بیکار شده سفید پوست آمریکایی: حزب دموکرات نخست به روی ما شاشیده است و سپس به ما می گوید که ما بو می دهیم.

این بیچارگان هیچ پیوندی میان زندگی روزانه خود و داستان بافی های حزب دموکرات در باره ی این که سفیدپوستان و در میان آن ها رنجبران سفید پوست زندگی بهتری از دیگران دارند نمی بینند.

در آستانه انتخابات ریاست جمهوری هم دیدیم که برنامه سیاست خارجی حزب دموکرات کم واپسگراتر از برنامه های پیاده شده ترامپ نیست. بایدن بر این باور است که ترامپ در برابر چین و روسیه خیلی نرمش نشان داد و سازشکارانه کار کرد. بایدن از جنگ در عراق و افغانستان و یورش های مرگبار پهپادی در خاورمیانه پشتیبانی کرده است. او می خواهد که سیاست خشن در برابر ونزوئلا را دنبال کند و از اسرائیل جانانه پشتیبانی می کند و پشتیبان نیروهای واپسگرا در جهان برای نگهبانی از منافع امپریالیسم است. تنها نکته امیدبخش در سیاست خارجی بایدن پذیرش توافق نامه پاریس و توافق هسته ای با ایران است.

می بینیم که ترامپ رفته است و بایدن آمده است، ولی کردار و رفتار طبقه بورژوا همان است؛ شکاف آفریدن میان سفیدپوستان و رنگین پوستان برای پوشاندن شکاف میان رنجبران و سرمایه داران. شکاف ساختگی برای پاسبانی از شکاف چرکین طبقاتی در جامعه.

رسانه ها و روشن اندیشان ”چپ” وظیفه خود را انجام نداده اند، چرا که بسیاری از ”چپ” ها آرمان های خود را زیر پا گذاشته اند. پروژه برادری و برابری را از یاد برده اند و یک هیجان اخلاقی را جایگزین آن کرده اند.  

باید برون از دستگاه انتخاباتی و پارلمانی چاره ای برای رهایی رنجبران جست، چرا که دستگاه آن چنان شاهکارانه از سوی طبقه های بورژوازی فرمانروا ساخته شده است که کسی را یارای درهم ریختن آن از درون نیست.

بن بست دستگاه انتخاباتی

دموکراسی بورژوازی در نمای برونی خود بر اندیشه یک رای- برای-هر کس استوار است، ولی این دلار است که رای ها را می خرد. تنها برای شرکت کردن در نبرد انتخاباتی باید پول هنگفتی داشت که از دست هر کس بر نمی آید. اگر یک نامزدی که از هیچ یک از دو حزب فرمانروا نیست بخواهد در یک گفتگوی سراسری رسانه ای شرکت کند، باید نشان دهد که از پشتیبانی ۱۵ درسدی رای دهندگان برخوردار است. بازدارنده های بی شماری جلوی پای نامزدهای مستقل از دو حزب بزرگ بورژوازی گذاشته می شود.

یک نظرسنجی در پاییز امسال نشان داد که تنها 13 درسد آمریکایی ها به کارایی و باروری عضوهای کنگره باور دارند و این نداشتن باور ناگهانی و خودبخودی نیست بلکه انباشت آموخته های توده ها از روند زندگی است. 

دستگاه سیاسی در آمریکا به گونه ای ساخته شده است که دگرگون کردن ریشه ای جامعه شدنی نیست. بایدن رئیس جمهور می شود، ولی هیچ کار ریشه ای انجام نخواهد گرفت. بنابراین با این که مردم از دست ترامپ رهایی یافته اند، ولی به سختی می توان باور کرد که بایدن بتواند کاری برای آب و هوا، یک برنامه زیرساختی بلندپروازانه برای افزایش دستمزد و یا بیمه درمانی همگانی انجام دهد.

مایکل پورتر (Michael E. Porter) پرفسور اقتصاد دانشگاه هاروارد (Harvard) می گوید که سخن از “شکننده بودن” دستگاه سیاسی نیست، برای این که این دستگاه همان کاری را انجام می دهد که سازندگان آن می خواستند که انجام دهد. قانون اساسی ایالات متحده به گونه ای است که کار دولت را برای رهبری جامعه بسیار دشوار کند. او می گوید که جیمز مدیسون، الكساندر همیلتون (James Maddison, Alexander Hamilton) و دیگرانی که قانون اساسی را نوشته بودند از ترس اینكه یک اکثریت از مردم با در دست گرفتن دولت بتواند کار های شگفت انگیزی انجام دهد، بازدارنده های بسیاری را در برابر دگرگونی های بزرگ و گسترده سیاسی در قانون اساسی گنجانده اند.

یک رشته از گزینه های فنی برای از بکار انداختن روند قانونگذاری و یا وتوی در قانون اساسی گنجانده شده است که اگر حتا قانونی در کنگره بگذرد و رئیس جمهور هم آن را بپذیرد، قوه قضاییه می تواند جلوی پیاده شدن آنرا بگیرد. هنگامی که یک برنامه سیاسی راه قانونی پیدا نمی کند، نیروی جاهای غیردموکراتیک و فرمان ریاست جمهوری یا دادگاه برای پیاده کردن سیاست بیشتر می شود. در ایالات متحده ، تنها یک سوم مجلس سنا همزمان انتخاب می شود. بدین گونه پیاده کردن یک برنامه پیشرو یک دهه به درازا خواهد کشید. حتا  اگر سنا این برنامه را بپذیرد، پس از آن هر دو اتاق کنگره هم باید آن را بپذیرند، تازه پس از این دشواری ها توانایی عضوهای جداگانه برای به پس انداختن روند کار یا  وتو رئیس جمهور و دادگاه عالی به آن اندازه هست که می تواند جلوی پیاده کردن برنامه را بگیرد.

پایان سخن

برنی سندرز با سخن گفتن از رنج طبقه کارگر و تنگ دستان ترس در دستگاه اداری حزب دموکرات و امید در دل های مردمی این حزب برافروخت. ولی در پایان به ناگزیر در برابر دستگاه اداری و نیرومند حزب دموکرات با ریختن آرای خود به صندوق بایدن امیدوار است که بتواند سیاست او را به “چپ” بکشاند. ولی دگرگونی های ریشه ای نمی تواند در این دستگاه انجام گیرد و بخت حتا دگرگونی های ناچیز بسیار کم است. سازمان های پیشرو می بایست به جای این کارها یک بار برای همیشه  با سازماندهی توده ای، به سیاست تراژیک گزینش میان بد و بدتر در کمدی انتخابات ریاست جمهوری پایان دهند.

روشن اندیشان “چپ” با چشم خود بارها دیده اند و آموخته اند که راه حل دموکرات هایی همچون کلینتون و اوباما با راه حل جمهوری خواهان برای برون رفت از بحران کنونی نظام سرمایه داری در چارچوب کلان خود یکسان و همانند است. هر دو حزب نمایندگان لایه های گوناگون بورژوازی هستند و بیش تر نگران سودآوری دوستان سرمایه دار خود در صنایع نظامی، غذایی، دارویی و بنگاه های مالی و بانکی هستند تا شکم گرسنه کارگران و تنگ دستان. “چپ” باید با ارجمند دانستن دموکراسی پای به راه دشواری بگذارد که در آن نازایی و ناکارایی دستگاه دموکراسی بورژوازی را برای رنجبران روشن سازد و آن ها را برای دستیابی به حق کار، حق خانه، حق بهداشت، حق آموزش، حق تعیین سرنوشت سازمندهی کند و به خیابان ها بکشاند.

حزب کمونیست آمریکا به بهانه “علیه فاشیسم رأی دهید” به بایدن رای داد با این که همزمان گفت که “اما جنبش مردمی همچنین باید در آینده علیه دولت بایدن / هریس نبرد کند. در این نبرد انتخاباتی، حزب دموکرات نخواست از جنبش نوین و تاریخی  ضد نژادپرستی که هر روز گسترش می یابد پشتیبانی کند”.  حزب کمونیست می گوید که “چپ به آن اندازه نیرومند نیست که فرمانروایی طبقه سرمایه دار در این کشور را شکست دهد. اما ما می توانیم دستور کار راست افراطی و ترامپ را شکست دهیم”. به زبان دیگر میان بد و بدتر حزب کمونیست بد را گزید.

اما خوشبختانه نامزد حزب جوان کمونیست “حزب سوسیالیسم و ​​آزادی” (PSL) رفیق گلوریا لا ریوا گزینش میان “بد و بدتر” را نمی پذیرد و می گوید که واژه سوسیالیسم جذابیت بسیاری یافته است و کمونیست ها باید پاسخی سوسیالیستی در برابر دشوارهای اقتصادی- اجتماعی جامعه پیش گزاری کنند.

“چپ” می بایست در روشنگری خود در باره ی بحران ژرف اقتصادی- اجتماعی نشان دهد که باید با زمینه های بنیانی و زیربنایی یک پدیده نبرد کرد. بدبختانه چون بایدن با خاستگاه طبقاتی که دارد این گونه نمی اندیشد پس خطر تجاوزگری لایه‌های امپریالیستی هنوز پایان نیافته است. “چپ” باید به برآورده شدن آرزوهای “رویایی” پافشاری کند و نشان دهد که می توان و باید کار و نان و وقت آزاد را  بر حسب توان و نیاز میان همه برابر بخش و پخش کرد.

انجام این کار بستگی به این دارد که چپ به بررسی این که خواهان چه گونه زندگی برای مردم است بپردازد؟ ارزیابی کند که برای دستیابی به آن گونه زندگی چه گونه جامعه ای و با چگونه روابط  اجتماعی و اقتصادی و سیاسی باید ساخت؟ 

آیا “چپ” خواهد آموخت که زمان پیش گزاری یک برنامه پیشرو سوسیالیستی جایگزینی فرا رسیده است؟




قره باغ؛ آرامش سوسیالیستی گذشته و جنگ امپریالیستی کنونی!

مقاله ۳۹/۹۹
۱۵ آبان ۱۳۹۹، ۵ نوامبر ۲۰۲۰

پیش گفتار

از روزی که جنبش کارگری و  سوسیالیستی پای به جهان گذاشت، تاکنون بارها در درون این جنبش در باره ی جنگ های گوناگون دیدگاه های ناهمگون با هم برخورد داشته اند. لنین با هوشیاری و شم طبقاتی خود به ما یاد داد که کمونیست ها به ناگزیر نباید در کنار یکی از دو سوی جنگ بایستند.  

بنابراین روشن است که هیچ نیروی پیشرو و سوسیالیستی، هیچ گاه نباید در جنگی که میان دو دولت ضدخلقی آغاز می شود، کنار یکی از این نیروهای واپسگرا بایستد. نیروهای سوسیالیستی همیشه باید، جنگی را که رنجبران دو کشور را پیش پای سودجویان فرمانروا قربانی می کند، نادرست بدانند و به انجام گفتگوهای صلح آمیز پافشاری کنند.   

بگذارید نگاهی کوتاه به ریشه های تاریخی این درگیری داشته باشیم.

تاریخ درگیری

تاریخ دشمنی میان تُرک های شووینیست و ارمنی های ناسیونالیست به پیش از انقلاب سوسیالیستی اکتبر باز می گردد. مساواتیست های آذری و داشناک های ارمنی همیشه با پشتیبانی از نظام های فئودالی به کشتار رنجبران همدیگر می پرداختند. ساختار تولیدی نیمه فئودالی این کشورها، فئودال ها را بر این می داشت که تا برای پاسبانی از برتری های طبقاتی خود به بهانه های گوناگون خلق ها را به جان هم دیگر بیندازند تا به آسانی فرمانروایی کنند. 

بدبختانه شووینیست ها و ناسیونالیست ها در برانگیختن احساسات ملی به آن اندازه پیروز شدند که تاریخ پر است از گزارش های دردناک کشته شدن فرزندان این دو خلق رنجبر در کشتارهای بزرگ دسته جمعی که از سوی نیروهای شووینیستی هر دو سو انجام شده است.

ولی این دشمنی، دشمنی میان خلق ها نبوده و نیست و می توان با دگرگون کردن ساختار اقتصادی- اجتماعی و از میان برداشتن طبقه های انگلی خلق ها را زیر یک چتر یگانه گرد هم آورد و با هم برادر کرد.

بگذارید در زیر نگاهی کوتاه به حل این چالش از سوی دولت جوان اتحاد جماهیر شوروی داشته باشیم.      

دوران شوروی

در سال ۱۹۲۰ بلشویک های ارمنی فرمانروایان داشناک را که با ایدولوژی شوینیستی پاسبان نظام فئودالی بودند برانداختند و از ان پس خود را جمهوری سوسیالیستی ارمنستان شوروی خواندند.

کمی پیش تر در همان سال با شورش بلشویک های آذربایجان، مساواتیست های ناسیونالیست نیز سرنگون شدند و جمهوری سوسیالیستی آذربایجان شوروی به دنیا آمد. 

در  سال ۱۹۲۰، هر دو کشور در جمهوری سوسیالیست فدراتیو ماورای قفقاز گنجانیده شده اند که در سال 1922 به اتحاد جماهیر شوروی پیوست.

پیش از پیوستن آذربایجان و ارمنستان به جمهوری شوروی سوسیالیستی آنها می بایست از یک دوران گذار بگذرند تا اندیشه و روان انسان سوسیالیستی در آن ها نیرومند شود. وظیفه بنیانی این کار آموزشی به دوش کمونیست های انترناسیونالیست دو کشور گذاشته شده بود.

دولت شوروی بر این باور بود که می بایست راه حلی یافته شود که بدگمانی ها و کینه توزی ها را از ریشه بر کند و درختی کاشته شود که در زمین یکی ریشه داشته باشد ولی از سرزمین دیگری آب گیرد. باور بر این بود که با این کار سرشت همکاری و همیاری و برادری در خلق ها را می توان نیرومند کرد.  

راه حل سوسیالیستی  این درگیری به این گونه بوده است که هر دو جمهوری شورویایی در بخش قره باغ در درون سرزمین آذربایجان با اکثریت بسیار ارمنستانی به آفرینش یک منطقه خودمختار در سال ۱۹۲۴ پرداختند.

پس از گذر پیروزمندانه هر دو خلق سوسیالیستی در روند دوستی و نشان دادن پایداری برابری میان این دو خلق، در  سال ۱۹۳۶ جمهوری سوسیالیست فدراتیو ماورای قفقاز از بین رفت و پس از آن هر سه کشور گرجستان، آذربایجان و ارمنستان هر کدام جداگانه به بخشی از اتحاد سوسیالیستی شوروی پذیرفته شدند.

تا زمانی که اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی پابرجا بود، دیگر میان این دو خلق هیچ درگیری رخ نداده بود.

درگیری های سال ۱۹۹۲

پان ترکیسم یک پدیده دوران عثمانی است که ریشه های آن در دوران شکوفایی سوسیالیسم خشک شده بود. ولی پس از پیروزی ضدانقلاب در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، ترکیه توانست تخم این درخت ضدانسانی را با همکاری بورژوازی نوزاد دوباره در جمهوری آذربایجان بکارد. فرمانروایان ارمنستان نیز سیاست داشناک ها برای برپایی ارمنستان بزرگ را که بارها به کشتار آذربایجانی ها دست زده بودند، زنده کردند و این بار هم برای استوار سازی فرمانروایی خود آتش خفته زیر خاک و مرده ناسیونالیستی را دوباره افروختند.

بدین گونه این دو کشور در سالهای 1992-1994 بر سر قره باغ به جنگ هم دیگر رفتند که برایند آن در بدست گرفتن بخشی از خاک آذربایجان از سوی ارمنستان بوده است. دوره نوین جنگ از آنجا آغاز شد که بورژوازی آذربایجان برای برانگیختن حس ملی توده ها به کشتار ارمنی های قره باغ پرداخت. بورژوازی ارمنستان، برای پایدار کردن پایه های لرزان فرمانروایی خود به یاری این ارمنی ها شتافت و نه تنها قره باغ بلکه بخش های دیگری از سرزمین آذربایجان را نیز از آن خود کرد. در پی این پیروزی ارمنستان قره باغ را از آذربایجان جدا کرد و یک رئیس جمهور دست نشانده در آنجا نشاند. این کار زشت شوینیستی را هیچ از کشورهای جهان، حتا دوستان ارمنستان پسندیده ندانسته اند و نپذیرفتند.

بد نیست که گذری کوتاه به نقش نیروهای امپریالیستی و واپسگرا در آن جنگ داشته باشیم.

در آن زمان آذربایجان از پشتیبانی اسرائیل برخوردار شد و ترکیه و اسرائیل موشکهای استینگر را به نیروهای آذربایجانی دادند.

باید به یاد داشت که در آن هنگام جمهوری آذربایجان از سیاست شیعه سازی جمهوری اسلامی در کشورهای همسایه نگران بود و است و با هر افزاری با آن پیکار می کند. از سوی دیگر باید از یاد نبرد که جمهوری اسلامی از سیاست پشتیبانی جمهوری آذربایجان از شوینیست های آذری درون میهن ما نگران بود و است. افزون بر این، میان جمهوری اسلامی و جمهوری آذربایجان در باره ی سرچشمه های نفت و گاز دریای خزر ناسازگاری است.  بدین گونه در آن جنگ ایران پشتیبان ارمنستان بود و در ۱۹۹۲ ایران گاز طبیعی و سوخت را به ارمنستان رساند تا بتواند نیروهای ارمنستان را در جنگ یاری کند.

اسرائیل پیوند خوبی با روسیه دارد که در آن زمان از ارمنستان پشتیبانی می کرد. اسرائیل با جمهوری اسلامی بسیار بد است که در آن زمان از ارمنستان نیز پشتیبانی می کرد. اسرائیل همکاری خوبی با آذربایجان دارد اما رابطه خوبی با ترکیه ندارد و ترکیه در آن زمان از آذربایجان پشتیبانی می کرد و می کند. این بدان معناست که این درگیری یک رویداد پیچیده ای است که همه را بر ضد هم درگیر کرد.

هر کس در تلاش هموار کردن راه پیروزی خود و نگهبانی از منفعت های خود است.

بگذارید در زیر نگاهی به این داشته باشیم که این جنگ میان یک کشور انقلابی و یک کشور واپسگرا نیست بلکه میان دو کشوری است که تا لب در دریای بازی های امپریالیستی در منطقه غرق شده اند.

پیوند هر دو کشور با کشورهای امپریالیستی

اگر این درگیری را با دید طبقاتی بررسی کنیم در می یابیم که مساواتیست ها و داشناک ها و هواداران نوین آن ها در هر دو سو نمایندگان طبقه های بهره کش دو خلق آذربایجان و ارمنستان هستند و نه از فرزندان خلق این دو کشور. هر دو بورژوازی نوزاد در این دو کشور شرط زنده ماندن خود را نه در پیروی از خواستهای بر حق خلق خود بلکه در همکاری خود با کشورهای امپریالیستی دیده اند.

 درگیری قره باغ را باید در پیوند با تلاش های امپریالیستی و صهیونیستی برای گسترش پایگاه خود در این بخش از جهان که در همسایگی ما و سرشار از سرچشمه های نفت و گاز هست نیز دید و هنگام بررسی و ارزیابی این رویداد آن را فراموش نکرد.

آذربایجان دارای سرچشمه های دریایی هنگفت نفت و گاز در دریای خزر است. خط لوله باکو-تفلیس-جیحان (BTC) نفت آذربایجان را از خاک گرجستان و ترکیه به غرب می رساند. این ویژگی ها جایگاه ژیوپولیتیک آذربایجان را برای غرب بالا می برد. به ویژه ترکیه و اسرائیل در نگه داشتن آذربایجان زیر دامنه نفوذ خود نقش به سزایی داشته اند.

در آذربایجان دست شرکت های ترکیه و اسرائیل برای دزدیدن سرچشمه های نفتی که سرمایه خلق آذربایجان است باز شده است.

روزنامه اسرائیلی israelnationalnews نوشت که نیروهای نظامی آذربایجان جنگ افزار فراوان از ترکیه و اسرائیل دریافت کرده اند و می کنند. همین روزنامه از پیوند بسیار نزدیک و دوستانه آذربایجان و اسرائیل سخن می گوید.

اسرائیل از همان آغاز با کوشش فراوان در پی پایه گزاری پیوند دوستانه با آذربایجان بوده است. بی ریب همسایگی با ایران و برپایی پایگاه های جاسوسی علیه ایران یکی از نکته های برجسته این هدف اسرائیل است. همکاری بازرگانی و امنیتی و همچنین دادوستدهای فرهنگی و آموزشی میان دو کشور گسترش فراوان داشته است و نخست وزیر اسرائیل در سال ۱۹۹۷ از آذربایجان دیدار کرد. وزیر خارجه آذربایجان در سال ۲۰۱۳ و وزیر جنگ آن در سال ۲۰۱۷ از اسرائیل بازدید کردند. از آن سوی نخست وزیر اسرائیل در سال ۲۰۱۶ و وزیر خارجه آن در سال ۲۰۱۸از آذربایجان بازدید کرده اند.

آذربایجان همکاری نزدیک اطلاعاتی و امنیتی با ترکیه و اسرائیل دارد. بنابر گزارش washingtoninstitute اسرائیل آموزش هایی را برای خدمات امنیتی و اطلاعاتی آذربایجان و همچنین امنیت رئیس جمهور آذربایجان در سفرهای خارجی خود فراهم می کند. صنعت نظامی اسرائیل از بزرگترین فراهم کننده افزارهای جنگی هوایی، توپخانه ای، ضد تانک و ضد پیاده در میدان نبرد به آذربایجان است. 

بنابر گزارش Jerusalem Post پیوند با آذربایجان برای اسرائیل به آن اندازه برجسته است که یکی از بلندپایه ترین و باهوش ترین سیاستمدار خود George Deek را سفیر آن کشور در آنجا کرده است. آذربایجان با امریکا هم دوستی بسیار نزدیک دارد و یک کریدور هوایی برای تلاش های نظامی آمریکا در افغانستان و عراق فراهم کرده است و به همکاری با آمریکا در عراق تن در داده است.   

از سوی دیگر در سال ۲۰۱۷ وزیر همکاری منطقه ای اسرائیل از ارمنستان دیدار کرد و در همان سال وزیر خارجه ارمنستان از اسرائیل دیدار کرد. ارمنستان نه تنها همکاری های روامند (معمولی) در زمینه اقتصادی، فرهنگی و سیاسی با آمریکا دارد بلکه همکاری نزدیک امنیتی دارد که بسیار گسترده تر از همکاری دو کشور دوست می باشد. دومین سفارت بزرگ آمریکا در ارمنستان ساخته شده است. برای هر ۱۵۰۰ شهروند ارمنستانی یک دیپلمات آمریکایی در کشور کار می کند. روشن است که کار دستگاه کلانی از کارمندان و ساختمان بزرگ تنها می تواند برای کنش های جاسوسی علیه کشورهای همسایه باشد.   

همان گونه که می بینیم هر دو کشور با هزار پیوند در دام امپریالیسم افتاده اند که هر روز دامنه ی آن افزایش می یابد.

بگذارید در دنباله این نوشته نگاهی کوتاه به جنگ کنونی داشته باشیم.  

درگیری های کنونی

جمهوری قره باغ نزدیک به 150،000 نفر جمعیت دارد که 85٪ آنها ارمنی هستند. بیش از 25 سال که این درگیری کم و بیش میان این دو کشور ریشه دوانده است.

آذربایجان با سرمایه گذاری های فراوان به روی جنگ افزارها و با پشتیبانی ترکیه و اسرائیل مانند گذشته خود را دیگر ناتوان نمی بیند. امسال ترکیه و اسرائیل به آذربایجان سیستم پیشرفته پهبادها هم فروختند. آذربایجان هم اکنون به نمایش نیروی خود در درگیری با ارمنستان می پردازد. بدین گونه هم اکنون جمهوری آذربایجان خود را به آن اندازه نیرومند دیده است که بتواند دشمن را یک بار برای همیشه به سر جای خود بنشاند.

نقش کشورهای دیگر هم در هم سنجی با جنگ سال ۱۹۹۲ دگرگون شده است، اگر چه که هدف ها کم و بیش همان گونه است.

 بنابر گزارش ها، دولت ترکیه جنگجویان داعشی برای کمک به نیروهای آذربایجان در جنگ فرستاده است.  

اگر چه که جمهوری اسلامی در جنگ نخست پشتیبان بی چون و چرای ارمنستان بوده است، ولی در این جنگ کنونی کاسه گرم تر از آش شده است و برای آذربایجان سینه بر تنور می چسباند. به گمان بسیار ریشه پشتیبانی تازه جمهوری اسلامی از آذربایجان را باید از ترس آن از اوج گیری شوینیسم آذری در درون کشور دانست. افزون بر این گفتن این که سرزمین قره باغ از آن “کشور اهل‌بیت” آذربایجان است نشان می دهد که سیاست برون مرزی جمهوری اسلامی تا چه اندازه به گسترش شیعه آلوده شده است.       

گزارش هایی هم نشان می دهد که در این جنگ اسرائیل به هر دو کشور به روش های گوناگون و برای هدف های گوناگون کمک می کند. کمک به آذربایجان بر پایه همان سیاست های گذشته و سودجویی از پایگاه های نظامی امنیتی در این کشور علیه میهن ماست. ولی اسرائیل به ارمنستان کمک نظامی و اطلاعاتی می کند تا در برابر این دوستی ارمنستان را وادارد تا سفارت خانه در اورشلیم باز کند. که اگر این کار انجام شود پیروزی سیاسی بزرگی برای اسرائیل خواهد بود. 

سخن های پایانی

همه ی داده ها نشانگر این است که این جنگ تنها به سود نیروهای امپریالیستی و فرمانروایان واپسگرا در ایران و ترکیه است.

بی ریب خلق های آذربایجان و ارمنستان از بزرگترین بازندگان این جنگ می باشند. فرزندان بورژوازی نوزاد این دو کشور در این جنگ اگر شرکتی داشته باشند در نقش رهبری جنگ از وزارت جنگ و آتش افروزی هست.

 هیچ نیروی پیشرو و سوسیالیستی نباید به دام اندیشه های غیر انسانی ناسیونالیستی و شوینیستی بیفتد و در کنار یکی از این دو پادوهای امپریالیسم  بایستد. تا هنگامی که سخن میان جنگ انقلاب و ضدانقلاب نیست، مارکسیست ها همواره و در همه جا باید به گفتگو و پیاده کردن صلح پافشاری کنند.




نه مشت کوبان، نه نیش زبان در برخورد با یاران!

مقاله ۳۷/۹۹
۵ آبان ۱۳۹۹، ۲۶ اکتبر ۲۰۲۰

بیا که نوبت صلح است و دوستی و وفاق
که با تو نیست مرا جنگ و ماجرا (حافظ) 

پیش گفتار

به تازگی دبیرخانه حزب توده ی ایران در باره ی برخورد زشت برخی از هواداران حزب با مخالفان (ناهمسویان) دیدگاه حزب نوشته است که “حزب تودۀ ایران بشدت مخالف هتاّکی و برخوردهای دور از اخلاق و ادب سیاسی حتی با مخالفان حزب می باشد. رعایت فرهنگ انسانی و مترقی در برخورد های نظری و سیاسی از جمله ضروریات پایبند بودن به آرمان و فرهنگ مترقی ای است که حزب ما در نزدیک به هشت دهه گذشته برای تحقق آنها رزمیده است”.

انگار ساختمان باور برخی ها به آن اندازه شکننده است که با یک تلنگری ریزش می کند و درهم می ریزد. انگار برخی ها  کوه برهان دیگران را آن چنان سر به آسمان کشیده می بینند که چاره ای فرای دشنام برای مرهم گذاشتن به روی زخم ناتوانی و درماندگی خود نمی بینند.

باید افزود که هر چند که حزب توده ی ایران با دلیری و بی‌باکی با یادداشتی کار این گونه هوادارها را نکوهش کرده است، ولی این گونه هوادارها کم و بیش در همه ی گروه های “چپ” و “راست” جای خوش کرده اند. آن ها با درشت خویی و زشت گویی خود، گروه هایی را که ایدیولوژیک همسانی دارند از هم دور می کنند و گناه بخش بزرگی از پراکندگی ”چپ”سوسیالیستی بر دوش آنها سنگینی می کند.

بگذارید در زیر نگاهی به چگونگی رفتار یک هوادار خشک و سازه های نادرست زندانی شدن در یاخته تنگ یک سویه نگری در چارچوب بسته یک گروه داشته باشیم.

چگونگی رفتار یک هوادار خشک اندیش

روشن است که همراهی هر کسی با یک گروه و همگامی و هم اندیشی با دیگران، کارایی دیدگاه و کنش اجتماعی- سیاسی او را نیرومندتر می کند. ولی برای برخی ها بودن با یک گروه، نیازی بیش از این است؛ سخن از بودن و یا نبودن است؛ دلبستگی و وابستگی به یک گروه تا آن جا در تاروپود و هستی آن ها ره یافته است که خود یک هدف می شود، هدفی که برای رسیدن به آن از هر دستاویزی می توان سود جست.    

کسی که این گونه است، گروه خود را “ما” و در برابر دیگران “آن ها” می بیند؛ انهایی که نه تنها با “ما” نیستند، بلکه ضد “ما” هستند.

یادآوری این نکته سودمند است که “ما” یک مقوله تاریخی است. برای نمونه توتم ها در جامعه ی نخستین، نمادهایی بودند که همچون آرم گروهی برای نشان دادن “مایی” یک خانواده، قبیله و یا تبار به کار برده می شدند. در روند پیدایش جامعه ی طبقاتی، “ما” سرشتی طبقاتی هم به خود گرفت.

به همین گونه “ما شدن” این گونه هواداران در یک گروه، به آن ها نام و نشانی (هویتی) گروهی می دهد که نه تنها فراتر از “ما” طبقاتی آن ها است بلکه از دیگر نقش هایی که در جامعه دارند بر جسته تر می شود. 

این گونه هوادار که به خواست خود برای انجام کاری با دیگران به یک گروه می پیوندد، به دو دلیل گوناگون گروه خود را دوست دارد. نخست این که پذیرفته شدن در گروه و با گروه بودن، حس خوبی در او می آفریند (normative social influence) و دوم این که او می اندیشد که گروهش اندیشمند و خردمند است و به همین دلیل به پاسخ های گروه به پرسش های چالش برانگیز باور دارد (informational social influence).  

برای سپاس گزاری از حسی که گروه در این گونه هوادار می آفریند، او دوست دارد که همنوا و هم رنگ  با دیگران در گروه خود داشته باشد. او تلاش می کند که با الگوسازی از اندیشه، رفتار و کردار دیگران در گروه، خود را همانند آن ها سازد و می کوشد که با خوش زبانی، کاسه لیسی، فرمانبرداری و گوش شنوی خود را پیش رهبران گروه نازنین و گرانمایه کند.

گروه اندیشی (Groupthink) هنگامی رخ می دهد که عضو گروه برای همسویی با آنچه که او می اندیشد اندیشه گروه هست، به دگرگونی دیدگاه خود می پردازد. باور به شکست ناپذیری و درست اندیشی همیشگی گروه، این گونه هوادار را وا می دارد تا برای پاسبانی از یگانگی و هم اندیشی گروه، به خودسانسوری و دیگران سانسوری بپردازد. داشتن نگرش منفی او در باره ی کسی که دیدگاه همسانی با گروه ندارد بر این پندار نادرست سوار است که گویا دیدگاه همه ی عضوهای گروهش در باره هر چالشی یکسان است.         

پشتیبانی از ارزش های گروه در برابر رخنه و “یورش” برونی ها و باوراندن و پذیراندن  دیگران به درستی راه خود به هر شیوه، وظیفه ای است که این گونه هواداران برای خود مهم می دانند. برای همین هم این گونه هواداران، آن هایی را که گستاخی مرزشکنی به خود می دهند گوشمالی می دهند و وظیفه خود می دانند که به کسانی که به تازگی به دنیای درونی این گروه گام می گذارند، “پندار، رفتار و کردار” درست را بیاموزند.

هنگامی که گفتگوهای پویا و بی مرز در گروه نهادینه نشود، خواست این گونه هوادار به پذیرش نگرش بنیانی خود و نپذیرفتن دیدگاه های ناهمگون بیشتر می شود (Group polarization).  

این گونه هواداران چون که می پندارند حقیقت را یافته اند، اگر دادوستدی با دیدگاه های دیگران داشته باشند، نه برای یادگیری و روشن کردن سویه های یک پدیده از زاویه های گوناگون بلکه برای نپذیرفتن آن است. آن ها دوست دارند، تنها و ناب باشند تا با دیگران کار کنند. این گونه هواداران برخورد اندیشه ها را همچون تشک کُشتی می دانند که باید در آن پشت دشمن را به خاک رساند. آن ها هر ناهمسانی حتا کوچک در دیدگاه ها را تضادی آشتی ناپذیر می پندارند. “آن که با ما نیست بر ماست”.   

یک  گروهی که به باور خود به حقیقت دست یافته و بدین گونه بهم پیوسته و همبسته شده است، کم و بیش بسته است. این گونه هواداران، نگهبانی گذرا از هستی گروه بسته خود را، برتر از سود پایداری می دانند که برخورد دیدگاه ها برای طبقه اشان می آفریند.   

اگر شمار این گونه هواداران در یک گروه بسیار شود، می توانند جلوی پیشرفت دیدگاه های گوناگون در گروه را بگیرند که برایند آن گرفتن تصمیم های نادرست در گروه می تواند باشد.   

اگر رفتار این گونه هواداران تا به آن اندازه گسترش پیدا کند که همچون بهترین شیوه ی کار سازمانی در گروه پذیرفته شود، به آن هنگام مانند سازمان مجاهدین خلق می تواند آن چنان بسته باشد که مانند دین پرستیده شود و پیام رستگاری برای پیروان خود داشته باشد. این گونه گروه، با پاکیزه خوانی و آسمانی دانستن خود، جلوه های زیبای خود را همچون طاوس به نمایش می گذارد تا گوشه های کمتر زیبای خود را بپوشاند. پیوند عاطفی عضوهای چنین گروهی بر پایه بینش ها، ارزش ها و آرزوهای مشترکی پایه ریزی می شود که هم بستگی درونی را میان این عضوها آن چنان نیرومند می کند که جستجوی حقیقت در سایه می افتد و خمودگی در آغوش گرم و نوازش گر گروه شور کنجکاوی را می کُشد.

گروه بسته نیازی به پاسخ به خرده گیری های دیگران نمی بیند و اگر گهگاهی چیزی بگوید بیشتر به انگ زدن و دشنام می پردازد تا پاسخ به پرسش های تیز و ژرف.

برای ”چپ”سوسیالیستی هدف گفتگو همواره این بوده است که با نشان دادن تناقض درونی یک دیدگاه، آگاهی سیاسی کارگران را بالا ببرد. یک گروه بسته اما به جای کنجکاو بودن و بالا بردن آگاهی سیاسی هموندان (عضوهای) خود، می تواند آن چنان کوته نگری خود را پنهان کند که شکست را چندین بار تجربه کند.  

بگذارید در دنباله این نوشته به این بپردازیم که چرا همه ی گروه ها باید تلاش کنند که جای را در خانه خود برای این گونه هواداران تنگ کنند که به راستی هم با داشتن چنین دوستانی، نیازی به دشمن نیست.

چرا برخورد دیدگاه ها مهم است

هیچ گروه سیاسی در درون و برون خود نمی تواند از گفتگو با دیگران و برخورد با دیدگاه های آن ها پرهیز کند. برای به دست گرفتن هژمونی فرهنگی، ”چپ”سوسیالیستی نیاز به همراهی لایه های میانی دارد و برای کشاندن این لایه ها به سوی خود، باید با دیگران به جدل ایدیولوژیک بپردازد و برای انجام پیروزمندانه این کار کسانی در درون خود ”چپ”سوسیالیستی باید به کلنجار با بزرگان و به چالش کشیدن باورهای سست ولی ریشه دار بپردازند.

بنابراین، نباید از برخورد با دیدگاه رفیقانی که دیدگاه ناهمتایی (متفاوت) با ما دارند ترسید و آن را با پیش داوری به دور انداخت. نباید دیدگاه های دیگران را همچون آشوبی در نظام اندیشه خود دانست و خود را از کمک به روشن سازی سویه ها گوناگون یک پدیده بی بهره ساخت. “رازی را دریابم بهتر كه خديو كشورى باشم”.

ولی بدبختانه در میان ما هنوز هستند کسانی که به شیوه نگارش بی فرهنگ، نافرهخته و نابخردانه گرایش دارند و برخورد پویای دیدگاه های درونی را تضاد آشتی ناپذیر می دانند و شکاف ساختگی در درون جنبش می سازند. این دسته از پاسخگویی به پرسش های ژرف در باره ی گره های کور دیدگاه ها می گریزند؛ اگر چه این گریز، کار آسانی است، ولی برای آن کس که در راه بهروزی رنجبران می رزمد، کار درستی نیست.

اگر هواداری توان پاسخگویی به خرده گیری ها و انتقادها را به شیوه دموکراتیک و رفیقانه نداشته باشد، خواه نا خواه با جلوگیری از پیشرفت تئوریک و روند پویایی، از توان ایدیولوژیک گروه خود می کاهد. گریز از برخورد با دیدگاه ها گروه را یکپارچه نمی کند، بلکه بسته بودن گروه را نیرومند و تک روی رهبران آن را آسان تر می کند. تنها راه پاسبانی از یکپارچگی یک گروه، فراهم کردن چارچوب برخورد آزاد و دوستانه دیدگاه ها است. 

البته همه باید کوشش کنند که دیدگاه های خود را با دلیل، زبانی پاک و تهی از دشنام و دشمنی در میان بگذارند. باید به یاد داشت که وابسته خواندن یک انسان سیاسی دیدگاه او را نابود نمی کند، همان گونه که با کشته شدن یک اندیشمند، دیدگاه او ناپدید نمی شود و از میان نمی رود. «خاموشی مرگ من رساتر از آن بانگی است که می‌خواهيد اکنون خفه‌اش کنيد.»

شیوه بازتاب درونی پدیده ها و رویدادهای برونی در اندیشه ی انسان ها گوناگون است. بنابراین هر دیدگاهی برای خود هوادارانی می یابد که به آن باور دارند. اگر یک دیدگاهی نمایندگی انسان های بسیاری را در خود نهفته نداشته باشد، برخورد با آن اگر کاری بیهوده نباشد، دست کم کار زمان بری است که همسنگی میان نیروها را در پهنه نبرد دگرگون نمی کند. بنابراین، به یک دیدگاه ناهمخوان، باید با برهان های درست پاسخ داد و اگر سخن از کژدریافتی است، باید آن را با آوردن و نشان دادن داده های گوناگون به دریافت درست راهنمایی کرد. باید به یاد داشت که گفتگو میان انسان ها بسیار بغرنج و پیچیده است.

زبان از بهترین و برجسته ترین افزار گفتگو میان انسان ها است. اما با همه ی توانایی هایی که زبان برای پیوند انسان ها فراهم کرده است، هنوز باید از سرند (غربال) فرستنده بگذرد و سپس پس از گذر از سرند گیرنده پیام خود را برساند.  

پس آن چه که گفته می شود، مانند یک فرمول ریاضی بی آن که دگرگون شود، دریافت نمی شود. بلکه پس از گذر از سرندهای گوناگون، چه بسا آن چه که فرستنده می خواست بگوید، با آن چه که گیرنده دریافت کرده است با هم هم خوانی نداشته باشد. هنگامی که سخن از دادوستد دیدگاه های پیچیده است، این دشواری حتا برجسته تر می شود. بنابراین، یک دیدگاه سیاسی پس از پیش گزاری، باید با روبرو شدن با پرسش های بسیار گیرندگان پیرامون خود، پیوسته و همواره زنگ زدوده و برّاتر و تیزتر شود.  پس کسی که دانه ای در زمین گفتگو کاشت، باید بداند که شاید این دانه به درختی که او می خواست به بار بیاورد دگرگون نشود. از همان آغاز باید آماده باشد تا جلوی پیشرفت درخت کژدریافتی (miscommunication) را در دیگران بگیرد تا شاخه های بدگمانی را گسترده نکند. 

بنابراین، کسی که نمی خواهد از برخورد با دیدگاه دیگران بگریزد؛ کسی که نمی خواهد با هر شیوه ای حتا زشت خود را پیروزمند از “جنگ” میان دیدگاه ها بیرون آورد، باید گفتگو کند و برای روشن سازی دیدگاه خود افزارهای دیگری فرای زبان ندارد و باید آن را جدی بگیرد و در کاربرد آن بسیار نکته سنج و ریزبین باشد.  

شیوه برخورد با دیدگاهی که در اردوگاه طبقه کارگر خود را به نمایش می گذارد با برخورد با دیدگاه دشمن طبقاتی همسان نیست. سخن بر این نیست که به دشمن طبقاتی باید ناسزا گفت. نه، برخورد با هر دیدگاهی باید با زبانی پاک و نگارشی ارجمندانه انجام شود، یک مارکسیست انقلابی به آن اندازه افزار در گنجینه ی برهان خود دارد که نیازی به دشنام و بد دهنی حتا در برابر دشمن طبقاتی نمی بیند. 

بگذارید در زیر به این بپردازیم که مرز آشتی پذیری و آشتی ناپذیری دیدگاه ها را باید در کجا کشید. 

مرز گروهی یا طبقانی

روشن است که نیروهایی که در باره پرسش های چالش آور میهن ما با هم دیدگاه همسانی دارند، برای نیرومندتر کردن و پربار کردن کارایی برنامه خود، باید به دور هم زیر یک چتر گرد آیند تا تواناتر شوند.

سخن بر این نیست که هر گونه “ما” شدن با دیگران نادرست است. سخن بر این است که برای یک مارکسیست انقلابی این مرز میان “ما” و “آنها” در کجا باید کشیده شود.

روشن است که  ایدئولوژی، تاریخ، پندار و رفتار مشترک عضوهای یک گروه در سالیان دراز، سازنده یک فرهنگ مشترکی میان آنها می شود که همبستگی و هم پیوستگی میان آنها را نیرومند می کند.

 ولی این همکاری و همگامی نباید ما را از هم اندیشی با دیگر نیروهای پرولتری در باره آینده جنبش دور کند و به بهانه ای برای گروه بندی دگرگون شود. گروهی که پویا و جویا است، نمی گذارد که این فرهنگ سایه بر هم اندیشی و همکاری با دیگر نیروهای کارگری بیندازد.  
فرهنگ درونی یک سازمان کارگری باید پیرو و پردازه فرهنگ طبقاتی کارگری باشد، نه جدا و مستقل از آن و برای خود.

سازمان کارگری، گردانی سازمان‌یافته پیشاهنگ از روشن اندیشان رنج کش و رنجبران اندیشمند است که برای رهایی رنجبران از بهره کشی می رزمد. در این سازمان جایی برای هواداران طبقه های بهره کش نیست، ولی اندیشه ای‌ باز بر پایه خرد جمعی دارد و در برابر دیگر نیروهای پرولتری؛ خشک نیست، روان است؛ ایستا نیست، پویا است؛ نرمش و سازش می کند. این سازمان دلسوز، همدرد، همدل و همزبان، همساز، همسو، همراه طبقه کارگر است و با سرفرازی در جنگ میان “کار” و “سرمایه ” همرای آن ها جنبش را رهبری می کند.

هدف، پاکیزگی ایدیولوژیک و جانبداری طبقاتی ماست. هر هدف دیگری کژراهه است. پس اگر هنگام نگرش به پدیده ها و رویدادها جانبداری طبقاتی به شیوه دیالکتیکی به کار برده شود، آن زمان ناهمتایی دیدگاه ها نمی تواند به خودی خود بازدارنده و راهبند گفتگوی دوستانه میان ما شود. 

جای دارد که ”چپ”های سوسیالیستی مرز گذاشتن طبقاتی میان دوستان و دشمنان را از بورژوازی یاد بگیرند.  

هنگامی که به بورژوازی جهانی نگاه می کنیم در می یابیم که آن ها در برابر طبقه ای که می تواند در برابر چپاول گری و بهره کشی آن ها بایستد مرز طبقاتی می گذارند. از ژاپن تا کره جنوبی؛ از انگلستان تا استرالیا؛ از امریکا تا کانادا؛ از آلمان تا فرانسه؛ بورژوازی همه ی این کشورها در برابر طبقه کارگرهمچون یک طبقه یگانه، همگام و همدست کار می کنند – هر چند که در درون خود هیچ گاه از برخورد دیدگاه ها پرهیز نکردند و نهراسیدند. همه ی لایه های بورژوازی جمهوری اسلامی نیز با همه ی جنگ درونی که شاید در میان شان باشد و هست، ولی مرز را در پاسبانی نظام می گذارند. یعنی هنگامی که می اندیشند که پایه های نظام در لرزش است، همچون گردانی همدوش و همپای هم گام به نبردگاه می گذارند و در برابر دشمن ایستادگی می کنند.

مرزی که هواداران سوسیالیسم و طبقه کارگر باید میان خود و دیگران بکشند نیز باید از همین گونه باشد. نباید روشن اندیشان، فرهیختگان و درست کاران ”چپ”سوسیالیستی به بهانه ی پشتیبانی از گروه خود به پراکندگی در جنبش دامن بزنند و بدین گونه نیروی ”گردان” رزمنده طبقه کارگر را که باید همبسته، هم پیمان و یک پارچه باشد کم توان کنند.

هم اکنون که روشن شد که کسانی که در اردوگاه طبقه کارگر با ما هم خانه هستند از دوستان ما هستند، پس به این بپردازیم که انتقاد درون جنبش چگونه باید باشد. 

چگونگی برخورد دیدگاه ها و انتقاد درون جنبشی

هنگامی که مرز “طبقاتی” باشد، ما به سوی یک گروه دیگر سوسیالیستی با کمان بدگمانی نشانه نمی گیریم بلکه اندیشمندان آن را به چای نوشی مهمانی می کنیم.   

به جای انگ زدن به همدیگر، باید با گفتگو و هم اندیشی برای چالش های جنبش راه چاره یافت. ما باید به برخورد آزاد دیدگاه ها در درون جنبش کارگری که هر کدام روشنی به سویه های گوناگون پدیده ها می اندازد خوش آمد بگوییم. بدین گونه ما به دریافت سرشت درونی و نادیدنی پدیده ها نزدیک تر خواهیم شد و با تحلیل درست رویداد ها در نبرد با دشمن طبقاتی پرتوان تر می شویم. 

با برخورد بی تنش و ارجمندانه دیدگاه ها، نه تنها باید با دلگرمی و فروزش روبرو شود بلکه باید برای آن جای شایسته ای در درون جنبش فراهم کرد. و گرنه اگر یک دیدگاه فرمانروا، به چالش کشیده نشود می تواند همچون جوجه پرنده ای در لانه ی خود چنان جای خوش کند که هرگز خواست و توان پرواز و روبرو شدن با بادهای سهمگین روزگار را نیابد.

برجسته ترین نکته، فراهم کردن یک چارچوب دوستانه برای گفتگو در باره ی آن پرسمان و جستاری (موضوعی) است که گفتگوکنندگان درگیر آن هستند. چارچوب دوستانه به همه انگیزه می دهد تا گام به یک گفتگوی دشوار در باره ی چالشی سخت بگذارند، بی آن که از برخورد نارفیقانه و خشمگین دیگران بیم و پروا داشته باشند. 

می توان این کار دشوار را با کاربرد برخی از شیوه های گفتگوی سازنده کمی آسان تر کرد.

برخی از جستارهایی که برای ما خیلی برجسته است، می تواند خون ما را به جوش آورد و ما را وادارد که با دیگران به تندی، کنایه آمیز یا با دشنام و ناسزا برخورد کنیم. خشم و کنایه زنی خود را باید افسار زد، چرا که این کارها رفتارهای واگیری هستند که به دیگران تراوش و رخنه می کنند و گفتگو را به کژراهه می کشانند. با رام کردن خشم می توان تلاش کرد و دریافت که درون مایه سخن دیگری چیست. هر کسی خود باید راه درست انجام این کار را بیابد.  

هر کس باید تلاش کند تا دیدگاه خود را با نگاه دیگری بازبینی کند و دیدگاه او را با نگاه خود او بررسی کند. این کار کمک می کند که تا دیدگاه خود را روشن تر به پیش گذاشت و ریشه و زمینه دیدگاه دیگری را بهتر یافت.

خرده گیری و انتقاد باید دلسوزانه، رفیقانه، ارجمندانه، مشخص، سازنده، با انگیزه ی برا کردن تیغ تئوری و روشن کردن برنامه نبرد باشد. این تنها زمانی شدنی است که ما یاد بگیریم که دیدگاه های گوناگون درون جنبش کارگری را با جانبداری طبقاتی و نه از روزنه تنگ پیش انگاشت های گروهی بررسی کنیم. حق هر انسان و از میان آنها یک هوادار ”چپ”سوسیالیستی هست که گوشه هایی از خط مشی دیگران را نپذیرد و به آن خرده گیرد. ولی انسان باید با پروا و دور اندیشی سخن بگوید و در باره ی دیدگاه دیگران با دادگری داوری کند و تنها با سنجه های (معیارهای) طبقاتی آن ها را ارزیابی کند.

انجام پیروزمند این کار نیاز به گرد آمدن همه ی ما دور میز گفتگو دارد. آن چه که ما امروز با آن روبرو هستیم برایند شرایط عینی و ذهنی روز نیست بلکه باری مانده بر دوش ها از گذشته است که هیچ کدام از ما گستاخی رهایی از آن را به خود نداده است. چشمان ما امروز از گذشته تیزتر، روشن تر و بهتر می بیند، ولی بدبختانه ما هنوز چشم افزار (عینک) گذشته را به دور نیانداخته ایم.

یک رفیق ”چپ”سوسیالیستی باید جانبداری طبقاتی را در انتقاد خود از یک خط مشی از یاد نبرد و همیشه دیدگاه، رویکرد و اندیشه را نقد کند و نه اندیشه گر را. هنگام گفتگو، باید گوینده را از خود جستار گفتگو جدا کرد. گفتن این که فلانی این سخن  را برای شستن گناهان جمهوری اسلامی می گوید و یا این که فلانی این نکته را برای به دست گرفتن فرمان رهبری برجسته می کند، نه کمکی به چاره جویی و نه به نزدیکی گفتگوگران به هم می کند. به جای نشان دادن ناآگاهی، نادانی و بی خردی دیگری، باید نیروی خود را برای آشکار کردن ناسازگاری ها (تناقض) در دیدگاه او به کار برد و همچنین تلاش کرد که پاسخی شایسته و پایدار برای پرسش هایی که دید انسان را به چالش می اندازد یافت. پرسش ها در باره ی دیدگاه دیگری باید با کنجکاوی و ارجمندانه باشد.  

گفتگو باید با برنامه ریزی انجام شود و نکته هایی که در دیدگاه ها با هم همخوانی ندارد دسته بندی شود و بر پایه برجستگی شان در دستور کار گفتگوهای سازمند گذاشته شود. پس از هر نشست باید نکته های کلیدی گزارش دهی شود. در هر کجایی که دو سوی گفتگو به دید یکسانی رسیده اند، باید آن را برجسته کنند تا نیروها به روی آن چه که همچنان ناهمخوان است به کار برده شوند. گره های کور گفتگو را باید روشن ساخت و برای گفتگو در باره ی آن ها زمان بندی کرد و پیشنهاد سازنده داد.

پایان سخن

درد این است که برخی از رفیقان دانش دیالکتیک مارکسیستی را در کتابخانه جا گذاشته اند و با دشنام و انگ با دیگران برخورد می کنند. این ها به بیشه ی بی ریشه می مانند که با هر بادی به سویی می دوند و سری کنجکاو برای کندوکاو پدیده های ژرف ندارند.    

برخی دیگر هم از این گونه برخوردهای نارفیقانه چنان دلگیر هستند که به خواست خود، خود را ”خانه نشین“ کرده اند. رویکردی که از برخورد با دیدگاه های دیگران پرهیز می کند و همچون لاک پشتی سر به لاک خود فرو می برد و یا مانند کبکی سر در برف پنهان می کند تا آن ها را نادیده بگیرد درست نیست. این خانه نشینی خود خواسته، سر فرود آوردن در برابر بدزبانان و دریدگانی هست که با اندیشه خشک خود ویژگی های کنجکاوی و پویایی یک گروه را از بین می برند و اندک اندک آن را از سرشت انقلابی و توانایی انجام دگرگونی های بنیادین تهی می کنند. باید با پافشاری روی شیوه های درست گفتگو، زشت گویان و انگ زنان را واداشت که یا پسندیده و دوستانه سخن گویند و یا این که به جای خانه نشاندن دیگران خود در خانه نشینند.

ما باید با واکاوی همه ی سویه های یک رویداد و یا پدیده به سرشت درونی چرایی جلوه های آن پی ببریم و پیشامدها را دریابیم و پسامدها را پیش بینی کنیم.

هم اکنون گرو های گوناگون ”چپ”سوسیالیستی سرگرم کنش های جداگانه و سوای هم هستند، ولی برای پیروزی ما به یگانگی در برابر دشمن طبقاتی نیاز داریم .  

اما پیش از چیدن میوه ی این یگانگی، باید درخت همکاری و هم اندیشی در زمین گفتگو کاشته شود.

برای از میان برداشتن پراکندگی،‌ باید شرایطی فراهم کرد که در آن دسته های گوناگون ”چپ”سوسیالیستی بتوانند با هم بی آلایش و بی هیچ پیش داوری به گفتگو بپردازند. همه ی این گروه ها باید بدانند که گردآوری و سازماندهی نیروهای گسیخته دور میز گفتگو، می تواند بزرگترین پیش کش به رنجبران و بدترین ضربه به دشمن طبقاتی باشد.

بی ریب دشمنان طبقه کارگر و دیگر رنجبران با آبیاری و کودپراکنی خود در دشت بدگمانی، نهال ناهمسانی دیدگاه را به درخت تلودار دشمنی دگرگون می کنند. هیچ تردیدی نیست که روند برخورد سازنده و ارجمندانه با دیدگاه های هم دیگر، یک راه ناهموار و خوی نگرفته است که به آزاداندیشی و سازگاری ما به دید دیگران بستگی دارد. و باید به یاد داشت اگر در این شیوه نرمش انجام گیرد، به معنای سازش نیست بلکه سازگاری، شنیدن و برتافتن دیدگاه هایی است که در ریشه و سوی طبقاتی خود با دیدگاه ما تضاد آشتی ناپذیر ندارد.       

هر ”چپی” که دلی تپنده برای رنجبران دارد و در سر پرشور خود آرزوی دنیای رها از ستم را می پروراند، نمی تواند و نباید از گفتگو با دیگران پرهیز کند. این گفتگو گاهی می تواند سخت انتقادی باشد. ”چپ”سوسیالیستی باید یاد بگیرد که انتقاد دوستان همسنگر، دشمنی نیست. انتقاد اگر سازنده، در روند نیرومند کردن ویژگی طبقاتی ”چپ”سوسیالیستی و دوستانه باشد، چون که از دل برخیزد بر دل نشیند.

در راه پرفراز و نشیب نبرد، باید همواره برای رهایی انسان ها از ستم طبقاتی و برای پایداری آزادی اندیشه و سخن کوشید. در این راه خرده گیری و باریک بینی از دیدگاه دیگران یک نیاز همیشگی است، ولی تاخت و تاز دشمنانه را میان دوستان جایی نیست.

تنها هم اندیشی، همبستگی، همکاری و یک یکپارچگی ما نوید بخش سپیده دم آزادی خواهد بود. تنها بدین گونه ما می توانیم چون انگشت های گوناگونی که مشت می شوند، جایگزینی پیشرو و پویا در برابر واپسگرایان مذهبی و بورژوازی باشیم.

تا بامداد چشم به راه یک زایش هستم. (ا.ط)




هنر و وظیفه هنرمند!

سخن روز شماره ۳۵
۲۱ مهر ۱۳۹۹، ۱۲ اکتبر ۲۰۲۰

به بهانه درگذشت شجریان خواننده مردمی میهن ما!

پیش گفتار

اگر شاخه های ریز و نازک چگونگی برخورد با جامعه را برچینیم در می یابیم که دو شیوه برخورد برجسته تر از دیگر شیوه ها می شوند: یا همه چیز را آن گونه که هست می پذیریم، یا برای دگرگونی آن و پایه ریزی جهانی نو گام به نبردگاه می گزاریم!  

روشن است که اگر دسترسی ما به فراورده های جهان هر چه بیشتر باشد، خواست ما برای دگرگونی آن کمتر است. هنرمند هم چون که انسان است، در برابر این گزینه ها نمی تواند چشم ببندد و به ناگزیر یکی از این شیوه ها را باید برگزیند.

در برابر پرسش چگونه زیستن ما با پنج گونه هنرمند برخورد می کنیم.

یک- هنرمندی که برای بورژوازی هنر می آفریند. هنرمندی که از گروه نخست است، کسی هست که بر شانه های دزدی که در حال تهی کردن جیب رنجبران است، سوار است. او به بورژوازی کمک می کند تا برتری فرهنگی خود را نگه دارد و پاسبانی کند و در برابر این همکاری و همیاری، بورژوازی بخشی از سرمایه ی ربوده شده را به او می سپارد.  

دو- هنرمندی که برای پول هنر می سازد. هنرمندی که از گروه دوم است، کسی است که نان به نرخ روز می خورد. او برای پول هنر می آفریند و سبکی را دوست دارد که پول ساز باشد و برای کسی هنر می آفریند که پول بپردازد.

سه- هنرمندی که برای دل خودش هنر می سازد. هنرمندی که از گروه سوم است، کسی است که  نه می خواهد که سر پياز و یا ته پياز باشد. چنین هنرمندی مردم را ناچیزتر از آن می داند که برای رنج آنان آه و ناله کند. چنین هنرمندی به آن اندازه در چنبره ی تنهایی خود گرفتار است که اگر دنيا را آب ببرد او را خواب می برد. چنین هنرمندی می بیند که بهره کشان خون رنجبران را توی شيشه می کنند، ولی او خود را به کوچه ی علي چپ می زند و آن ها را نادیده می گیرد.    

چهار – هنرمندی مردمی که رنج مردم را در هنر خود بازتاب می دهد.  هنرمند مردمی نارسایی و ناکارایی جامعه کنونی را در می یابد و با نادرستی های آن نبرد می کند، بی آن که چشم انداز جامعه آزاد و برابر آینده برایش روشن باشد.

پنج- هنرمند انقلابی در اندیشه کسانی هست که حتا يک ستاره توي آسمان ندارند. هنرمند انقلابی دارای بینشی است که او را از میان همگنانش جدا می سازد. او در راستای بهبودی زندگی مردم و مردم‌سالاری کار می‌کنند و هنر می آفریند. او نه تنها پرده زشت رویدادهای امروز را پاره می کند، بلکه سیمای روشنی از دنیای فردا را برای توده ها نمایان می کند. او راه آینده و چگونگی دگرگونی جهان را در هنر خود نشان می دهد. 

هنرمندان دسته چهارم و پنجم هنرمندانی هستند که همیشه پای خود را  از گليمی که ستمگران پهن کرده اند بيرون می برند و مرزها را می شکنند؛ سنت ها را می شکنند.   

بگذارید پیش از آن که به بررسی جایگاه شجریان در این میان بپردازیم، نگاهی کوتاه داشته باشیم به این که هنر از دیدگاه مارکسیستی چیست و وظیفه هنرمند چیست؟

وظیفه هنر!

نمی توان پویش های هنری را سوا و جدا از دیگر جلوه های زندگی بررسی کرد. انسان در یک جامعه طبقاتی آزاد به دنیا نمی آید، چرا که پیش از زاییده شدن، جای او در هرم طبقاتی نهادینه شده است. انسانی که در پایین این هرم زاده شده است، اگر هم بتواند زنجیر به ارث رسیده از پدرانش را از پای بگشاید، به دست هایش دستبند می زنند.  

یک هنرمند انقلابی در همین دنیا و در برخورد با همین “نظام هرمی” هنر می آفریند. او می داند که سرچشمه آفرینش های مادی یا معنوی کار ھدفمند است و نه کار دلبخواه و بی ھدف کسی که دارای ضرورت اجتماعی نیست. هنر انقلابی آرمانی است طبقاتی که نیازهای واقعی تکامل اجتماعی را در خود بازتاب می دهد. هنر انقلابی نه تنها هنری است که به بازتاب شرایط روز می پردازد، بلکه آن هنری است که با دیدگانی نوجو، دورنمای جامعه آزاد از بهره کشی فردا را نیز به پیش روی می گذارد. از آنجایی که هنر همیشه با رشد جامعه به ویژه با رشد اقتصاد جامعه همخوانی همه سویه ای ندارد، هنر راه همواری را نمی پیماید.هنر انقلابی جهان مادی کهن را نابود نمی کند، ولی با دگرگون کردن اندیشه انسان ها، ابزار دگرگونی آن را به دست انسان ها می دهد. هنر رزمی به انسان می آموزد که سرسپردگی را نپذیرد، بلکه شکیبانه و دلاورانه در برابر ناگوارایی ها بایستد. هنر رزمی خوشه های خشم توده ها را هر روز رسیده تر می کند.   

هنر پدیده ای است که مانند همه ی پدیده ها یک درونه (محتوا) و یک نمود (شکل) دارد. هنر انقلابی آن آفرینش است که این درونه را با پوسته ای زیبا می پوشاند و همزمان پوسته را به آن اندازه زیبا نمی کند که درونه و پیام رزمی هنر در آن گم شود. درونه ویژگی هاي کم و بیش پویا و ناآشکار یک نمود است. نمود به آسانی دیده می شود، ولی درونه به گردویی می ماند که تنها پس از برداشتن پوست و شکستن پوسته آن می توان به هسته نهفته در درون دست یافت.

با این همه، هر پرده دری و آینده نگری را نمی توان هنر دانست. هنر همانند شعار نیست. هنر رونوشت رنگ پریده و خشک از زندگی نیست. طبری به هنرمندانی که به خشکی سرشت و درون مایه یک پدیده هنری را برجسته تر از نمود و ریخت آن می دانند سرزنش می کند و خواستار روشی زنده و بالنده برای آفرینش است که در آن سرشت پر معنا و نمود زیبا با همگونی با هم درآمیخته می شود. 

ولی زیبایی چیست و ریشه آن را در کجا می توان یافت؟  

آن چنان که چرنیشوسکی می گوید، زیبایی در هماهنگی و هم نوایی خود زندگی تبلور می یابد و زیبایی همان زندگی است، اما همه ی زندگی زیبا نیست. آن زندگی که ما خواهان آن هستیم، زیباست. در این سخن ما پیوند دیالکتیکی میان زیبایی عینی و زیبایی ذهنی را می بینیم. زیبایی با اینکه که مستقل از شعور ماست، ولی دارای ویژگی اجتماعی- تاریخی نیز است. ویژگی عینی زیبایی، فرا و سوای اندوخته های اجتماعی و تاریخی و شرایط محیطی طبیعی و  جغرافیایی انسان نیست. در دامنه اجتماعی پدیده هایی زیبا هستند که در آن ما آرمان و آرزوهای آینده خود را برای جهانی برتر بیابیم. هنرمند چیره دست انقلابی آن چنان زیبا، زشتی روزگار را بازتاب می دهد که همراه تلخی مزه امروز، شیرینی پیروزی نبرد فردا دهان را پر می کند.    

هنرمند انقلابی اندیشه ای پویا و همگام تاریخ در سر و شوری آتشین در دل دارد و آن چنان هنری می آفریند که می تواند دگرگونی بزرگی در زندگی انسان به بار آورد. به گفته شلی آتش “آرزوی شورانگیز دگرگون کردن جهان” در هنرمند باید زبانه کشد و شراره آفریند تا جان های مرده، دل های یخ زده و گل های پژمرده از پرتو زندگی آفرین او دوباره جان گیرند.

برای همین هنرمند برای آفریدن هنری جاودان، نه تنها به اندیشیدن بلکه به شور نیز نیاز دارد.  لنین می گوید که جستجوی حقیقت هرگز تهی از عواطف انسانی نبوده است و نمی تواند باشد. و همان گونه که برشت می گوید پیوند دیالکتیکی میان خرد و عواطف بدان گونه است که عواطف ما به تلاش پیگیر خرد ما نیازمندند. کسی که نمی اندیشد، نمی تواند به عواطف والایی دست یابد که از آن برای آفرینش در هنر سود جوید. اندیشیدن برای شناخت از جهان پیرامون خود و دانستن آرزوهای انسانی انسان است.

هنرمند بی آن که درس اخلاق بدهد، یک آموزگار اجتماعی است که برخی از پدیده ها و رویدادها را زیر ذره بین خود آن چنان بزرگ می کند که دیدنش آسان باشد. هنرمند بازتابی بی آلایش و مستقل از نقش خود را از روند زندگی نمی دهد، بلکه با دید هنری و ایدیولوژیک خود، گزینشی هنری و برگزیده از آن چه که در پیرامون او می گذرد، می دهد. برخی رویدادها و پدیده ها را که بر جسته می داند، بزرگ می کند و برخی را که همچون کف در آب شناور است به کناری می زند. هنرمند انقلابی در راه جستجوی خود راه چاره های بسیاری می یابد، ولی باید آرمان های درستی را از پیرامون خود خوشه چینی کند که پویا باشند و در راه پیشرفت به سوی آینده.  هنرمند انقلابی تنها به آرامش و دلجویی رنج رنجبران بسنده نمی کند، بلکه از پس پرده زندگی اندوهگین امروز روزنه ای روشن به جهان رنگارنگ و برابر فردا می گشاید.

همان گونه که گورگی می گوید مفهوم واقعی زندگی در زیبایی نیروی تلاش به سوی هدف است و هستی در هر لحظه باید هدفی بس عالی داشته باشد. هنرمند انقلابی هدفمند زندگی می کند و نه تنها زندگی خود را به سوی آراستگی، دانایی و خردمندی و حتا زندگی دیگران را هم به سوی انسانی می کشاند؛ سویی که در راه تکاملی انسان و برای انسان تر شدن او است. او خوشبختی خود را در بهروزی دیگران می بیند.

هنرمند انقلابی نیشتر جستجوگر و شکافنده خود را در ژرفای رویدادها و پدیده ها فرو می برد. چشم هنرمند انقلابی تیزبین و کاوشگر است و یک بعدی نیست، بلکه مانند چشم زنبور منشورگونه است. چنین هنرمندی در سرشت درونی هستی و پدیده ها کندوکاو می کنند تا راهی بیابد برای نشان دادن زندگی، آن گونه که می بایست و می تواند باشد. او اندوخته های روند پرشتاب زندگی را در هنر خود بازتاب می دهد و  در چشم رس انسان های دیگر می  گذارد.

هنرمند آن چنان به دگرگونی های حتا کوچک حساس است که با میکروسکوپ کوچک ها را بزرگ و با تلسکوپ دورها را نزدیک می کند و  از ورای زندگی  می تواند آینده را گمان زند. هنرمند انقلابی پوست کلفت و تاریک شب را با هنرش برش می دهد تا مردم ستارگان درخشان را در پشت آن ببیند. هنرمند همراه با باریک بینی و تیزهوشی و دل نازک خود به یک اندیشه خارایی نیاز دارد تا روان او را آن چنان آبدیده کند تا او را از ناکامی ها به نومیدی نکشاند. بنابراین هنرمند انقلابی دارای بینشی امیدوارانه و پیشرویی هست تا به او آن چنان توانایی واکاوی رویدادها و شرایط زندگی هم اکنون مردم خود را بدهد، تا او بتواند بر پایه این شناخت آینده روشنی را پیش بینی و در هنر خود بازتاب دهد.

ستمگران امیدهای پرشور مردم را یکی یکی سر می برند، تا دلسردی فرمانروا شود و هنرمند انقلابی با هنر خود آتشی زنده و جاوید در سینه های می دمد که هرگز خاموش نمی شود و امیدهای پژمرده شده را دوباره زنده می کند. بورژوازی می خواهد به انسان بیاموزد که او در برابر جهانی ستمگر به تنهایی رها شده است و دیگر انسان های دور و بر او گویا آماجی فرای خرد کردن او ندارند. هنرمند انقلابی باید بر ویرانه های امیدها و رویاهای لرزان، پایه های آرزوهای یک جامعه ای انسانی آینده را پی ریزی کند. هنرمند انقلابی در روزگار نومیدی و فصل خزان مانند برگی زرد از درخت جدا نمی شود و سر به زمین فرود نمی آورد و روان سرکش او را نمی توان به خشکی کشاند و آرمان هایش را نمی توان خوار و رام کرد. هنرمند انقلابی مانند زنبوری است که نیش خود را بر دست ستمگران شمشیرکش و رخ بهره کشان فرو می برد و همزمان به کام آزادگران و رنجبران انگبین شیرین می ریزد.     

هنگامی که خودپرستی و زراندوزی همچون اسیدی سوزنده شور همگرایی و همبستگی را از بین می برد، هنرمند انقلابی با هنر خود شمشیر نبرد به دست آزادگان و رنجبران می دهد تا سینه ستمگران را نشانه گیرند. هنرمندان انقلابی “از ان  امواج جوشانی هستند که دائم در میان مانند”. هنرمند انقلابی نان و جان را، کار و بار را، دانه و پیمانه را، جام و کام را، شام و بام را، خانه و آشیانه را ، دانه و کاشانه را ، عشق و عیش را، خیش و میش را برای همه می خواهد. برای خوشبختی جمع از آب و آتش می گذرد و به “بدبختی” فردی خود نمی اندیشد. برای خوشبختی دیگران خطر را بجان می خرد و  آتش را از خدایان و ثروت را از اربابان قدرت می گیرد و به رنجبران و زحمتکشان ارزانی می کند.  او “به هر مجلس به هر زندان، به هر شادی به هر ماتم” از تلاش برای بهبودی شرایط زندگی رنجبران دست بر نمی دارند. 

حتا زمان هم نمی تواند آفرینش های این چنین هنرمندانی را  با همه ی سادگی و بی آلایشی اش کهنه کند. آن هنری که می آفریند پولادی است که در روند زمان زنگ نمی زند؛ ساختمانی است که در آن خزه روییده نمی شود.

جایگاه شجریان!

شجریان موسیقی را برای پول در آوردن نمی خواهد و می گوید که “من به موسیقی به عنوان کار و یا حرفه که فقط پول از آن دربیاریم نگاه نمی کنم”. [گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد]

شجریان موسیقی را برای خود نمی خواهد و رک و راست می گوید که آن گونه موسیقی را می پسندد که انسان را به اندیشه وادارد.

او در گفتگویی می گوید که “من موسیقی را دنبال کردم که اندیشیدن به انسان ها بده. آن موسیقی که خواسته باشه فقط برای لحظه ای انسان خوشش بیاد و حال کنه، از اون دیدگاه من دنبال نمی کنم. آن موسیقی را دنبال می کنم که اندیشیدن به مردم بده. انسان در فکر کردن ساخته میشه در اندیشیدن راه کمال را طی می کنه”.

شجریان موسیقی را جدا از جامعه نمی بیند. هر چند که هنر از درون هنرمند می جوشد ولی به دید شجریان درون انسان در پیوندش با پیرامونش معنا می یابد. او می گوید که “موسیقی برخاسته از درون جامعه است. باید دید که جوامع ما در گذشته چه وضعیتی داشتند. موسیقی از درون انسان می اید بیرون و درون انسان همه در ارتباط با محیطش هست در ارتباط با حکومتش هست در ارتباط با شکست ها و پیروزی  هاست” .[گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد].   

شجریان نمی خواست برای بورژوازی وابسته دوران شاه نیز بخواند و در باره همکاری خود با تلویزیون دولتی در آن زمان می گوید که “آن موقع، آن‌جا با روحیات من نمی‌خواند، سیاست پخش صداها را از رادیو تلویزیون، من حس می‌کردم کاباره‌دار دارد تعیین می‌کند و ابتذال فرهنگی …” است.

بدین گونه شجریان خود را از دسته یک، دو و سوم هنرمندانی که با مردم کاری ندارند جدا می کند.   

شجریان سنت را چارچوبی زندانی کننده می داند که باید آن را شکند، ولی اصالت را آن علمی می داند که هنر بر دوش آن سوار است. هنرمند باید سره را از ناسره سوا کند و اصالت را همراه سنت به دور نریزد. سننت از رهگذر اندوخته های نوین باید دگرگون و پربار شود و گسترش یابد.

او در گفتگویی می گوید که ” سنت ها را میشه رها کرد ولی اصالت ها را میشه نگه داشت. از سنت ها آمدم بیرون ولی اصالت ها را حفظ کردم. نیاز هر جامعه هست که مطابق زمان پیش بره و هنر بهترین یاور جامعه بشری است”. [گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد]

شجریان موسیقی را تافته یی جدا بافته از مردم نمی داند. بلکه خشنود است که “موسیقی ما از طریق تعزیه و توی دربارها زنده ماند.” [همانجا] تا عاشقان بتوانند آن را به میان مردم آوردند و پس از آن موسیقی به راه دیگری گام گذاشت. انسان به یاد پرومته می افتد که آتش را از خدایان ربود تا به انسان ها هدیه بدهد. 

شجریان موسیقی را که در ستایش درباریان و ستمگران باشد دوست ندارد و بر این باور است که وظیفه موسیقی همراهی با مردم و ایستادگی آن ها در برابر ستم هست. او در گفتگویی دیگری می گوید که “موسیقی در ارتباط با جامعه است با زندگی مردمان یک سرزمینه. موسیقی ندا و نوا و سروش برخاسته از  دل های مردمانش هست که در ارتباط با نوع زندگی و فرهنگ و [شرایط] جغرافیایی که دارند خواسته ها انگیزه ها و هدفهایی که دارند که این خواسته ها به طریق هنر که یک شکلش موسیقی هست بیان میشه. که البته اغلب شکل اعتراض درش هست. موسیقی درش بیشتر جنبه اعتراض است تا جنبه مداحی. . . . .اعتراض به حکومت ها و ستمهایی که بر یک مردمی و یا ملتی وارد میشه” [همانجا].

او دلاورانه در برابر سیاست بازان دوروی جمهوری اسلامی می گوید که “وقتی سیاست برای مردم باشد حرف دیگری است؛ [موسیقی] وظیفه دارد حرف مردم را در مقابل سیاست بزند” [روزنامه شرق]. او در برابر زن ستیزی رژیم ولایت فقیه می ایستد و با خرسندی می گوید که “دخترهای ما با همه اینکه همه راه ها بریشان بسته است انگیزه اینکه هنر را دنبال بکنند در شون نمرده است” [گفتگو با شجریان در دانشگاه استنفورد]. او در واکنش به سخن آقای احمدی‌نژاد گفته بود: “صدای من صدای خس و خاشاک است و همیشه هم برای خس و خاشاک خواهد بود.”

او با نوای سوزناک خود از دست ستمگرانی نالید که هر چه را که ما به آنها عشق می ورزیدم از بین برده بودند؛ عشق، آزادی، برابری، راستی و درستی را در ترانه هایش ستایش کرد. از ترانه هایش می توان تاریخ ۵۰ سال نبرد مردمان ما برای آزادی را خواند.

پیش از انقلاب برای دلگرمی رزمندگان می خواند که “عارف اگر، در عشق گل جان خسته، بر باد داد بر بلبلان، درس عاشقی خوش در این چمن، یاد داد”. هنگام انقلاب “همراه شو رفیق را!” برای مردم شورشی خواند. پس از آن که جمهوری اسلامی به کشتار انقلابی ها پرداخت و دیگرانی که زنده مانده بودند از کشور کوچ کرده بودند، او دوباره از دل سوزنده ی مادران فرزند از دست داده و پدران دلتنگ خواند که “یاد باد آن روزگاران یاد باد کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد”. و پس از سرکوب جنبش سبز و دستگیری مهندس موسوی او بار دیگر در کنار مردم ایستاد و دلاورانه خواند که “تفنگت را زمین بگذار  که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار. تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن”.  و پس از پیروزی ستم بر جنبش سبز و از بین رفتن امیدها و شکسته شدن دل ها او خواند که “کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است”.  

پایان سخن

کسی را نمی توان یافت که در چارچوب سنجه هایی که خود به زبان می راند و هماهنگ با داوری هایی که خود در باره ی دیگران می کند زندگی کند. هنرمند در زمینی گام می گذارد که هر آن لجنزاری می‌تواند او را به کام خود فرو برد.

با این همه، شجریان همچون سیاوش شاهنامه با سرفرازی از زیر آتش آزمایش روزگار گذشت.

با آن چه که گفته شد می توان به این نتیجه رسید که شجریان اگر چه انقلابی به معنای آن چه که ما گفته ایم نبوده است، ولی بی تردید هنرمندی مردمی بوده است.  

او اگر چه برای خوشبختی دیگران خود را بدبخت نکرد، ولی خوشبختی خود را بر پایه بدبختی دیگران نیز  پی ریزی نکرد. می گویند که در وصیت نامه خود نوشته است که “دو درخت [….] بر سر گورم بکارید، تا [….] تا مرغِ شبِ گم کرده‌ آشیانه‌ای بیاساید! و یا میوه‌ای داشته باشد و گرسنه‌ای را به راحت برساند. یا گلی و سایه‌ای بر رهگذر خسته‌ای هدیه کند. یا دست کم هیمه‌ای بر سرما ‌مانده‌ای ببخشد.”  این سخن نمی تواند از انسانی باشد که از آن چه که بر دیگران می گذرد بی تفاوت باشد و بگوید که “من مانند اسبی هستم، که از این بیابان گذشته ام، دیگر چه باک که پس از من، چاله‌های سُم مرا از خاکستر پر بکنند یا از الماس! (ا.ط) “.  

او اگر چه که چشم انداز روشنی از آینده آزاد از زنجیر بهره کشی نداشت، ولی آزاده بود و آزادی را دوست می داشت و در برابر ستمگران به اندازه توان خود ایستاد و به مردم پشت نکرد. او می خواست که از آنِ همه ی طبقه ها و لایه های اجتماعی باشد که خواهان آزادی هستند.

بدین گونه ستاره عشق مردم به او هر روز در آسمان میهن بالا گرفت و او همچون شاخه های درخت بید مجنون با فروتنی سر فرود آورد و این عشق او را پربارتر و پرکارتر کرد.

نابودی جسمش با جاودانگی نامش، کردارش و رفتارش همزاد است.  سوگواری مردم برای این است که مردم هیچگاه به فرزندی که پشت به آنها نکرده است، پشت نخواهند کرد.  

یادش گرامی باد!




آرمانگرای واقع بین یا واقع گرای بی آرمان!

مقاله ۳۴/۹۹
۱۷ مهر ۱۳۹۹، ۸ اکتبر ۲۰۲۰

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد (حافظ)

پیش گفتار

گوشه و کنار جهان در آتش جنگ می سوزد و زراندوزان برای افزودن به زر خود جنگ می آفرینند و شمار بسیاری از گرسنگان بی گناه را در کوره آتش جنگ می سوزانند و نابود می کنند. شکاف میان ناداران و همه چیز داران هر روز افرایش می یابد و بهره کشان هر روز بخشی از ارزش نیروی کار را به جیب می زنند و از دستمزد مادر تک سرپرست (single mother) می دزدند تا به میلیاردهای خود بیفزایند.

بیش از نیمی از مردمان زمین ما روز و شب گرسنه می خوابند و داراترین مرد جهان حتا در دوران کرونا داراتر می شود. و زمین همچنان به چرخش همیشگی خود می پردازد و انسان ها هم چنان سرگرم کارهای روزانه خود هستند. چشمان ما آن چنان به دیدن رویدادهای ناگوار خوی گرفته است و گوشمان به آن اندازه داستان های هولناک شنیده است که کمتر کسی با این دیدن ها و شنیدن ها ابرو خم می کند. 

در میهن ما جان جوان ورزشکاری را برای آزادی خواهی با سنگدلی می گیرند و پشت کارگری که برای گرفتن دستمزد خود می رزمد به تازیانه می بندند، ولی آبی از آب تکان نمی خورد. 

در این هوایی که از سدای تازیانه ستمگران و فریاد آزادی خواهان زیر شکنجه سنگین شده است؛ در این خانه که زوزه شکم بارگان گرگ منش و شیون کودکان گرسنه آن را آکنده کرده است؛ در این بی داد شهر، فرمانروایان خودکامه به ما می آموزند که پرخاش گر و ستیزه جو نباشیم و شکیبانه خواست های خود را به آرامی در میان بگذاریم. بسیاری از همکاران و کارمندان این مردم آزاران فرمانروا با ساز و آواز دیگری همین آهنگ را می نوازند.

آفرینندگان پشت پرده این ترفندها کسانی جز آزمندان پرخور و بی وجدان نیستند. آیا  انسان برده شده ی شکم گرسنه، چاره ای سوای رزم دارد؟ گزینشی اگر هست، میان کشته شدن در پهنه ی نبرد و یا جان دادن از گرسنگی است!   

ولی افسوس که بسیاری از ناامیدان و دل شکستگان، نه تنها سخن های فریبای نیرنگ بازان را پذیرفته اند بلکه گهگاهی از آن هم فراتر می روند و ما را برای گستاخی مان سرزنش می کنند. این خوش باوران که از پرگویی و بی عملی سودی نبرده اند، شکیبایی و همکاری را در پیش گرفته اند و به ما پند می دهند که ” انسان باید واقع گرا باشد، آرمان گرایی کار انسان های دیوانه است “.

آن ها می بینند که سرمایه، جوانی کودک کار را می دزد، ولی خواستن نان شب برای او را آرمانگرایی بیهوده می دانند. آن ها یورش های روزانه سرمایه داری به طبقه کارگر و دیگر رنجبران و تهی دستان جهان را می بینند، ولی از شنیدن واژه انقلاب بی زارند و چندش می گیرند.

برخی از این دوستان این بیدادگری را می بینند، ولی واقع گرایی آن ها نیرومندتر از دوراندیشی در باره ی جامعه آینده آزاد از بهر کشی است.  برخی دیگر هم سیستم اقتصادی کنونی را نه همچون ساختار اجتماعی انسان ساخته و دگرگون شونده بلکه آن را مانند کهکشان های دوردست بدور از نقش انسانی می بینند.   

گردانش خرد و کلان جامعه در دست زورگویانی است که برای پایداری نظام سرمایه داری پاسخ فریاد کارگران پرخروش را با شکنجه و زندان می دهند، ولی برخی ها از ما می خواهند که اندیشه و نیروی بازوی خود را برای پذیرفتن “تامین اجتماعی همگانی” از سوی ولایت فقیه بکار ببریم. زن بی روسری را به زندان می فرستند؛ روزنامه نگار آزاده را به بند می کشند؛ به کودکان خیابانی آزار می رسانند؛ دستمزد نداده کارگران را به آقازادگان می سپارند، ولی برخی ها از ما می خواهند که به زبان نرم به ولی فقیه ضدامپریالسیت پند و اندرز بدهیم.

ببینند که واقع گرایی به چه اندازه پرهای بال آرزوهایمان را چیده است و ناباروری به نیروی توده ها چگونه ما را ناتوان کرده است.

چرا نبرد و نه سازش!

برخورد دیدگاه های نبرد و سازش در باره ی چگونگی دگرگون کردن نظام بهره کشی میان انقلابی ها و سوسیال دموکرات ها و سوسیالیست های دموکرات چیز تازه ای نیست. آن چه که ما هم اکنون می بینیم، کهنه شرابی است در شیشه ی نو.   

برآیند برخورد دیدگاه ها در این باره تا آن جا که به کشورهای پیشرفته سرمایه داری بر می گردد، بسیار روشن است. پس از پیروزی ضدانقلاب در کشورهای سوسیالیستی، “چپ” در این کشورها در آغاز به تندی پهنه ی نبرد را به دشمن واگذار کرد و برتری سرمایه داری را کم و بیش پذیرفت. “چپ” پس از آن که در میان توده های رنج و کار از بن بی آبرو شد، به این اندیشه افتاد که از دگرگونی های آهسته، آرام و گام به گام پشتیبانی کند و رویکردی سازشکارانه برای بهبودی نظام سرمایه در پیش گیرد. انگار برخی “چپ” ها در این اندیشه هستند که اکنون که شکست ما پابرجا و پایدار شده است، پس چاره ای دیگری سوای سازش نیست.

فرجام و سرانجام این سیاست سازشکاری امروز برای همگان نمایان است. جامعه گام به گام نه به سوی برابری و آزادی بلکه آرام آرام به سوی شکاف طبقاتی بیشتر و تنگ ترشدن پهنه ی آزادی فرو رفته است. حتا در کشورهایی که به فراهم کردن رفاه همگانی (welfare state) زبانزد بوده اند، پس از گذشت نزدیک به سی سال از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی شکاف طبقاتی و بیکاری و بی خانگی بی داد می کند. «ددمنشی» فرمانروا شده است!

چگونه است که با این که سرمایه داری در جنگ افروزی، دشمنی آشکار با عدالت اجتماعی، نداشتن باور به آزادی های دموکراتیک پرآوازه است و حتا با این که اندیشه سوسیال دموکراسی شکست خورده است، ولی اندیشه بهسازی آرام (اصلاح) سرمایه داری هنوز  ریشه های ژرفی میان “چپ” دارد؟

تنها یک پاسخ با رویکرد مارکسیستی همخوانی دارد، آن هم رخنه و رهیافت اندیشه خرده بورژوازی در میان سازمان ها و حزب های کارگری است.     

انگلس گفته است که آن طبقه ای که بتواند بیشترین عضو را از طبقه ی دیگر برباید، برنده جنگ ایدیولوژیک خواهد بود. پذیرش هژمونی فرهنگی بورژوازی از سوی خرده بورژوازی درون “چپ” را می توان یکی از دلیل های بنیانی ماندگاری و سرسختی دیدگاه سازش دانست.

پس چه باید کرد؟

سیاست مستقل طبقاتی

به شیوه های گوناگون به نیروهای سوسیالیستی فشار آورده می شود تا واقع گرایی پیشه کنند و از پیگیری یک سیاست مستقل طبقاتی دست بردارند. این دوستان فراموش می کنند که حزب طبقه کارگر برای پذیرش واقعیت به دنیا نیامده است بلکه برای این ساخته شده است تا واقعیت را دگرگون کند. اگر دنباله روی از سوسیال دموکرات ها و سیاست  پینه زنی بر پای پوش ژنده سرمایه داری درست می بود، دیگر نیازی به حزب طبقه کارگر نبود.

اما دیدگاه متافیزیکی خرده بورژوازی در ”چپ” سخت جان است و همواره می کوشد به بهانه های گوناگون و با شیوه های جور‌به‌جور اندیشه دیالکتیکی ”چپ” انقلابی را از بنیان سست کند.

این دیدگاه متافیزیکی پدیده ها را در جنبش و در دگرگونی همیشگی نمی بیند بلکه می کوشد که پدیده ها را تکه تکه کرده و سپس به بررسی جداگانه آن ها بپردازد. روز و شب در پیوند با گردش زمین به دور خورشید بررسی نمی شود بلکه گویا چون که ما هر پگاه هنگام برخاستن از خواب به روز درود می گوییم، پس روز پیش از شب می آید. بدین گونه پیوند دیالکتیکی پدیده ها نادیده گرفته می شود.

اندیشه متافیزیکی با نشان دادن عکسی از یک پدیده، که دروغ هم نیست، آن پدیده پیچیده و در جنبش را فروکاستگرایانه در آن لحظه زندانی می کند.  انگلس در آنتی-دورینگ (Anti-Dühring) می گوید که متافیزیک دوست دارد که اشیا و بازتاب های ذهنی آن ها را یکی پس از دیگری و جدا از هم دیگر بررسی کند. 

اندیشه دیالکتیکی ولی به بررسی واقعیت های جداگانه نمی پردازد، بلکه آن ها را در پیوند با دیگر رویدادها و با نگاه به روند و فرآیند دگردیسی آن در یک زمینه تاریخی- اجتماعی مشخص بررسی می کند.  

بگذارید در زیر به بررسی برخی از شیوه های گمراه کننده خرده بورژوازی بپردازیم.

برخی ها می کوشند که با آفرینش شکاف مکانیکی میان آزادی و برابری به ما بپذیرانند که نخست باید آزادی را نهادینه ساخت و سپس به دنبال برپایی عدالت اجتماعی رفت.  گویا چون که ما شمشیر بیدادگران را می بینیم، باید نخست برای آزادی بجنگیم. بدین گونه “شمشیر” و ” بیدادگران” از زمینه اقتصادی- اجتماعی و طبقاتی خود جدا می شود و برای خود، بودش مستقلی می یابد. این که بیدادگران برای نگهداری و پاسبانی از برتری طبقاتی خود شمشیر می کشند، دیده نمی شود و بدین گونه نبرد برای برپایی برابری به فردا واگذار می شود و آزادی مطلق و از پیوند دیالکتیکی خود با عدالت اجتماعی جدا می شود.     

پس از این زمینه چینی متافیزیکی آن ها می گویند که با یک برنامه حداقل می توان طبقه ها و لایه های دیگر را به پهنه ی نبرد برای آزادی کشاند و بدین گونه جبهه استواری در برابر دیکتاتوری بر پا ساخت. دلیلی که آورده می شود این است که چون نیروهای سوسیالیستی پایگاه اجتماعی آنچنانی در جامعه ندارند، پس وظیفه اصلی ما این است که با پذیرش یک برنامه حداقل، همراه و همگام دیگران شویم. بدین گونه یک بار دیگر اتحاد مطلق و از پیوند دیالکتیکی خود با سیاست مستقل طبقاتی جدا می شود.  

ما این شیوه متافیزیکی را در زمینه های دیگر هم می بینیم؛ برای نمونه، “راه توده” دیکتاتوری ولایت فقیهی را مطلق می کنند تا اقتصاد نئولیبرالیستی را به فراموشی بسپارد (پیوند دیالکتیکی میان زیربنا و روبنا دیده نمی شود)؛ “ده مهر” تضاد میان ولایت فقیه و آمریکا را مطلق می کنند، تا دیکتاتوری را به فراموشی بسپارد (پیوند دیالکتیکی میان خودسالاری و ناوابستگی اقتصادی با نبرد ضدامپریالسیتی  دیده نمی شود). و برخی ها هم اقتصاد نئولیبرالیستی را مطلق می کنند، تا نظام سرمایه داری را به فراموشی بسپارند (پیوند دیالکتیکی میان شیوه گردانش بهره کشی و سرشت نظام بهره کشی دیده نمی شود).        

برنامه حداقل کارگری به جای برنامه حداقل اتحادی

پیاده کردن سیاست های اقتصادی نئولیبرالیستی برنامه ریزی شده از سوی بنگاه های امپریالسیتی تنها با سرکوب گسترده توده ها و تازیانه زدن بر پشت کارگران رزمنده شدنی است. هم اکنون تضاد روز با تضاد اصلی پیوند خورده است، نمی توان یکی را از دیگری جدا کرد. همان گونه که نوشته شماره (۱۱۱۳، ۷ مهر ۹۹) نامه مردم به نام “تلاش دیکتاتوری ولایی برای تغییرهای شکلی و دورِ باطل «اعتماد سازی با حاکمیت»” به درستی نشان می دهد، دستگاه ولایت فقیه پوشش اداری، سیاسی، نظامی، حقوقی، پلیسی نظام سرمایه داری در میهن ماست. دستگاه ولایت فقیه روبنای فراخور (مناسب) زیربنای بهره کشی در شرایط میهن ماست. پاسبانی از برتری طبقاتی لایه های گوناگون بورژوازی از وظیفه های برجسته و بنیانی دستگاه ولایت فقیه است. بنابراین نمی توان مانند “ده مهر” برای ولایت فقیه ویژگی های فراطبقاتی ساخت و آن را تافته ای جدا بافته از ساختار طبقاتی جامعه طبقاتی ما دانست. خود ولایت فقیه بارها به انجام شایسته نقش طبقاتی خود پرداخته است و هر گاه که در راه نظام سرمایه داری حتا سنگ کوچکی انداخته شده بود، او با دل و جان برای برداشتن آن کوشید. در اینجا تنها به گفتن این نکته بسنده کنیم که او بند های مترقی قانون اساسی را برای هموار کردن راه بهره کشی نئولیبرالیستی از میان برداشت. ولی برخی ها همچنان می کوشند که پیوند ارگانیک میان سیاستهای نئولیبرالی جمهوری اسلامی سرمایه داری و کوشش آن برای پیوستن هر چه بیشتر به بنگاههای امپریالیستی جهانی پوشیده بماند.

ولی خوشبختانه نوشته نامه مردم پیوند میان تضاد مردم با دیکتاتوری و تضاد کار و سرمایه را به خوبی می بیند، هر چند که آن را برای طبقه کارگر باز و روشن نمی کند.

فرای خواست ما کارگران و دیگر رنجبران به نبرد طبقاتی خود می پردازند. کارگران به روشنی خواست پایان دادن به ‌خصوصی سازی زندگی اجتماعی را شعار سراسری و همگانی کرده اند. این شعار نشان می دهد که حتا بی آن که ”چپ” به آگاهی سازی کارگران پرداخته باشد، خواست دمکراتیک- مطالباتی به یک خواست ضدسرمایه داری فرا روییده است. ولی تا هنگامی که ”چپ” انقلابی به کارگران آموزش ندهد که تنها نبرد دمکراتیک پیگیر با دورنمای سوسیالیستی راه رهایی کارگران است، چشم انداز آینده این نبرد روشن نیست.

از آن جایی که ”چپ” وظیفه های پیشاهنگی خود را انجام نداده است، کارگران رزمنده به این برداشت نادرست رسیده اند که گویا آن ها می توانند با نبرد صنفی خود، طبقه کارگر را از زنجیر بردگی بهره کشی رها کنند و بنابراین نیازی به حزب طبقه کارگر ندارند.

در زمان خود، لنین هنگام برخورد با اندیشه سازش و واقع بینی سرسپردگانه گفته است که حزب طبقه کارگر باید طبقه کارگر را  به ایدئولوژی سوسیالیستی آموزش دهد وگرنه طبقه کارگر هیچگاه خود به خودی به آگاهی طبقاتی انقلابی برای سرنگونی سرمایه داری دست نخواهد یافت.        

برای همین کارگران ما، در نبود آموزش طبقاتی، می پندارند که با پایه ریزی سندیکاهای مستقل برای دستیابی دستمزد بیشتر و شرایط کاری بهتر و گردانش شورایی کارخانه ها نبرد آن ها به سرانجام خواهد رسید و نیازی به یک حزب سوسیالیستی برای آگاهی و سازمان دهی نبرد طبقاتی رهایی بخش نیست (نگاه کنید به بخشنامه کارگران هفت تپه). 

اگر پیشاهنگ به راه نیفتد و یا به راهی جدا از طبقه ی خود گام بگذارد، هر دو گزینه برای جنبش کارگری زیان بخش است. گزینه نخست طبقه کارگر را به دنبال اصلاح خواهان می کشاند و گزینه دوم سرکوب پیشاهنگی که از تنه ی خود جدا شده است را برای نظام سرمایه آسان تر می شود. پس راه درست همراهی  و همگامی با کارگران برای خواست های اقتصادی با سیاست مستقلی است که برای آموزش انقلابی و آگاهی طبقاتی طبقه کارگر برنامه ریزی و پیاده می شود. آگاه کردن طبقه کارگر تنها با شرکت در نبرد روزانه در کنار آن ها شدنی  است. در این همگامی است که پیشاهنگ طبقه کارگر آن ها را از بی بخاری و  ناپیگیری سازشکاران آگاه می کند و راه درست را به آن ها نشان می دهد.

برنامه حداقل کارگری، با پایبندی خود به پیوند نبرد «دمکراتیک و سوسیالیستی»، در انجام این کار راهنمای ما است. برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران به ما می آموزد که نبرد دموکراتیک و سوسیالیستی وظیفه ی تاریخی بهم تنیده و جدایی ناپذیر ما هستند.

روشنگری در باره ی اقتصاد سیاسی ضد مردمی سرمایه داری و نشان دادن دورنمای سوسیالیستی برای جایگزینی آن از وظیفه های همیشگی حزب طبقه کارگر است. اما برخی ها به نادرستی می پندارند که برای پیش گزاری برنامه جایگزینی ملی- دمکراتیک همسنگی نیروها باید از پیش به سود ما باشد.

نمی‌توان به بهانه نبودن همسنگی نیروها به سود ما از آگاهی طبقاتی و آموزش سوسیالیستی طبقه کارگر دست کشید. نبرد سوسیالیستی با همسنگی نیروها پیوند دیالکتیکی دارد، به این معنا که آگاهی طبقاتی کارگران می تواند همسنگی نیروها را به سود ما دگرگون کند. نمی توان به بهانه همسنگی نیروها از آگاهی طبقاتی دست کشید و خود را از این هم کم توان تر کرد. تنها راه دگرگونی همسنگی نیروها به سود خود، سازمان دهی پایگاه طبقاتی خود است و نه دست کشیدن از آن.

برخی ها هم نگران این هستند که پافشاری ما بر نبرد سوسیالیستی ما را از متحدان ما به دور می کند. اما نبرد سوسیالیستی از وظیفه همیشگی ”چپ” ها است و هیچ گاه با نبرد دمکراتیک-اتحادی در تضاد نیست، مگر ان که ”چپ” بخواهد ایدیولوژی خود را از متحدان خود پنهان کند و یا برای نزدیک شدن به آن ها از وظیفه طبقاتی خود دست بکشد.

سیاست مستقل طبقاتی به معنای رها کردن نبرد دموکراتیک و همگامی با دیگر نیروها نیست بلکه به این معنا است که در کنار آن ”چپ” انقلابی راه گذار از نظام سرمایه داری را به یک نظام اقتصادی ملی- دمکراتیک به طبقه کارگر و دیگر نیروهای بالنده اجتماعی نشان می‌دهد. “چپ” انقلابی باید نشان دهد که هم اکنون خواست های طبقه کارگر در برگیرنده خواست های لایه های اجتماعی و خلق های رنجبر نیزاست. 

پایان سخن

ویگوتسکی (Vygotsky) دانشمند پرآوازه و سرشناس شورویایی در باره ی آموزش می گوید (این نکته برای آموزش طبقاتی طبقه کارگر برجسته است)، اگر آن را بر پایه آن چه که هم اکنون شدنی است بگذاریم، هیچ پیشرفتی بدست نخواهد آمد. اگر آموزش فرسنگ ها از توانایی امروز ما به دور باشد، بازهم پیشرفتی به دست نخواهد آمد. مرز آموزشی باید میان آن چه که هم اکنون شدنی است و آن چه که در آینده می تواند باشد، گذاشته شود (Zone of Proximal Development).      

برگردان سیاسی این مقوله این است که ما نباید خود را در چارچوب آن چه هم اکنون شدنی است زندانی کنیم، اگر این گونه به کار سیاسی بپردازیم، برای همیشه در زمین بازی که دشمن برای ما می سازد، گرفتار می مانیم. از سوی دیگر گام گذاشتن فرسنگی نیز درست نیست، چرا که شرایط مادی و معنوی آن فراهم نیست. به زبان دیگر، باید میان واقع گرایی و آرمان گرایی “میان شهری” ساخت، تا بتوان از شرایط کنونی به سوی جامعه آینده رفت، بی آن که میان راه به کژراهه و یا بیراهه افتاد.  

برای همین هم در سیاست سخن از تاکتیک و استراتژی است. تاکتیک ها برنامه هایی هستند که حزب طبقه کارگر برای دستیابی به استراتژی خود گام به گام آن ها را پیاده می کند.

بنابراین از دید مارکسیستی، سرنگونی رژیم تاکتیکی بسوی برنامه استراتژیک ما برای برپایی اقتصاد ملی- دموکراتیک است.

برای همین حزب توده ایران با یادگیری از آموخته های انباشته شده جنبش کارگری، مرحله انقلاب را ملی- دموکراتیک می داند. یعنی دوری از اقتصاد سرمایه داری و گام گذاشتن به سوی اقتصادی سوسیالیستی؛ نه این و نه آن؛ هم این و هم آن. در آغاز راه، چشم انداز سوسیالیستی این گام به دید ما دور می نماید، ولی مانند کشتی که از بندر به سوی پایانگاه (مقصد) خود روان است، ما در هر آن از بندر بدور و به مقصد نزدیک تر می شویم.   

.




«شهر آرزو» در پشت تخته سنگ بزرگ!
راه کارگر، راه توده و استحاله رژیم!

مقاله ۳۲/۹۹
۱۰ مهر ۱۳۹۹، ۱ اکتبر ۲۰۲۰

رفیق جلیلی در ارژنگ در ارزیابی خود از شعر “کتیبه” اخوان ثالث، آن را سرشار از سرخوردگی و بدبینی می خواند. این شعر بازتاب شکست جنبش پس از کودتای ۲۸ مرداد در اندیشه شاعر روشن اندیشی است که از رنجی که برای آزادی برده است، سخت پشیمان است.

هوای سنگین نومیدی که در این شعر فرمانروا است، در سرشت خود می تواند گزارشی باشد از خمودگی و دلزدگی امروز ”چپ” های ایران. بی ریب اگر اخوان ثالث امروز زنده می بود، همان شعر را با واژه های نوینی می سرود.    

”چپ” ما با خستگی به تخته سنگ بزرگی می نگرد که نه تنها پشت و رو کردنش بسیار سخت و دشوار است، بلکه به این باور است که اگر حتا توانش به سنگ سنگین برسد و آن را پشت و رو کند، رازی را در نمی یابد. برای این که نمی توان نشانی راه نرفته را، در جایی یافت. راه را پایانی نیست، آن چه که هست، پای گذاشتن در راه است.     

”چپ” ، پس از چهل سال در میهن و دور از میهن، هر سنگ سر راهی را به امید یافتن کلید پنهان دروازه شهر آزادی و برابری  برگرداند، ولی افسوس چیزی دستگیرش نشد. چون که در جاهای نادرستی برای پیدا کردن کلید راز گشته است و جستجو کرده است. “یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم”. 

شکست با چهره های گوناگون نمایان می شود، از میان آنها ایرانشهر‌گرایی، سرخوردگی آشکار، ملی گرایی، ولی روی پنهان دیگری نیز دارد. شکست می تواند برخی ها را با روبند ستیزه‌جویانه پای به پهنه ی رزم بفرستد، ولی در زیر روبند رستم نما جوجه دلی نهفته است که امیدی به پیروزی ندارد و راه سازش در برابر دیکتاتور را در پیش می گیرد و این گونه می پندارد که راه درست پیروزی را یافته است.     

در این آشفته بازار نیز برخی ها، به جای تلاش برای یافتن کلید نیافته، “سالمی” و “ناسالمی” را مرز میان دوست و دشمن می دانند و فروکاستگرایانه می پندارند که میان “وابستگان” و “ناوابستگان” می توان مرز کشید و بدین گونه دشمنان را از دوستان جدا کرد.   

بگذریم از این که وابسته خواندن هر سازمانی به جایی را نمی توان با گستاخی و با داوش (ادعا) بی پشتوانه اُستوانش (ثابت) کرد. این گونه مرزگزاری از بن نادرست است، چرا که مرز میان دیدگاه ها را می زداید و آنرا در جای ناروشنی که نشان دادن درستی آن آسان نیست، می گذارد. هواداران این روش با انگ زدن، خود را از رنج برخورد با دیدگاه های دیگر هم می رهانند و هم تنها به دست زدن برای “ناوابستگان” بسنده می کنند و در این رهگذر نمی توانند دریابند که گاهی دیدگاه “وابستگان” و “ناوابستگان” می تواند در سرشت خود یکسان باشد.    

گذاشتن مرز “خالص” و “سالم” بودن از این رو نادرست است که به شکافتن اندیشه نادرست نمی پردازند، بلکه با گفتن این که کسی و یا کسانی در این جا و ان جا در پیوند با فرمانروایان هستند، بسنده می کند. هنگامی که سخن از پیوند کسی با کسی می شود، در این میان خود اندیشه گم می شود؛ به زیر سایه رانده می شود. در این هنگام این گونه وانمود می شود که اندیشه نادرست، چون که از سوی رفیقی “سالم” پیش گزاری می شود، پس باید درست باشد. اما ما می دانیم که این گونه نیست؟       

مرز را باید در جای دیگری گذاشت. باور به دگرگونی یا نه؟ باور به سرنگونی رژیم یا نه؟ باور به کار انقلابی برای سازماندهی توده ها یا نه؟ باور به نیروی دگرگون کننده طبقه کارگر یا نه؟ باور به سوسیالیسم چون جانشینی شایسته برای سرمایه داری یا نه؟  

هنگامی که ما مرز را با پاسخ به این پرسش ها روشن می کنیم، با شگفتی در می یابیم که رفیقان “سالم” “راه کارگر” در کنار نویسندگان “ناسالم” “راه توده” ایستاده اند. “سالم” بودن آن ها هیچ کمکی به نبرد هم اکنونِ طبقه کارگر علیه نظام سرمایه داری نمی کند. سیاست های پیشنهادی “راه کارگر” ریشه در همان درخت ناباوری به نیروی توده های رنج و کار دارد که پشتیبانی “راه توده” از آقای روحانی از آن خوراک می گیرد.   

خرده گیری از دیدگاه سازشکارانه ی “راه توده” در گذشته و خرده گیری از نبود باور به نیروی توده ها در دیدگاه “راه کارگر” در سرشت خود یکسان است. خرده گیری از دیدگاه یک سازمان، یورش (حمله) به آن نیست، ولی نشان دادن این است که حتا “ناوابستگان” هم، باور خود را به دگرگونی های بنیادی از دست داده اند. حتا “ناوابستگان” هم به امید استحاله رژیم نشسته اند. در قطعنامه یک سازمان “سوسیالیستی و انقلابی”، نه نشانی از سوسیالیسم و نه نشانی از انقلاب دیده می شود.     

در این “ره تاریک و لغزان” “راه کارگر” “نگه جز پیش پا را دید، نتواند”. “راه کارگر” اعتصاب کارگران را می بیند، ولی خروش روزانه کارگرانی را  که نظام سرمایه داری را به زیر پرسش می برند، نمی شنود. “راه کارگر” سدای تازیانه دژخیم بر پشت کارگرانی که برای دریافت دستمزد پس مانده خود اعتصاب می کنند را می شنود، ولی همچنان امید نرمش از رژیم در برابر خواست “تامین اجتماعی همگانی” دارد.           

گفته های ”چپ” هایی که باور به انقلاب دیگر ندارند فراوان و سخن ها بسیار است و با هم دیگر گاهی هم ناهمخوان، ولی در پایان کار هنگامی که سره را از ناسره جدا می کنیم، در می یابیم که همه ی این گروه ها، در نداشتن باور به نیروی بنیادبرانداز توده ها، با هم همنوا هستند. بگذارید در زیر نشان دهیم که چگونه این ”چپ” ها با شیوه های گوناگون، سیاست یکسانی را پیش روی ما می گذارند.

“ده مهر” و “عدالت”، این ناباوری را با یک سویه نگری و کژاندیشی در باره نبرد “ضد امپریالیستی” رژیم نشان می دهند. “راه توده”، این ناباوری را با پشتیبانی از “دموکراسی خواهان” در دولت روحانی نشان می دهد. “راه کارگر”، این ناباوری را با امید عقب نشینی ولایت فقیه “مستضعفان”گو و بر پایه “قانون اساسی” نشان می دهد که “تامین اجتماعی همگانی” را می پذیرد. و برخی ها هم به توده ها می گویند که “ملت متحد” می تواند رژیم را وادارد که آزادی و برابری آن ها را بپذیرد. هیچ کدام از این ها سخنی از سیاست مستقل طبقه کارگر نمی زند. هیچ کدام از این ها باوری به خط مستقل طبقاتی نیروهای پیشاهنگ سوسیالیستی ندارد.            

هر چند که “راه کارگر” باور به دگرگونی آرام رژیم را با دسته گل ضدامپریالیستی بودن رژیم زینت نمی دهد، ولی پیشنهاد آن در سرشت خود یکسان است با پندگویی ها “ده مهر” به ولایت فقیه.    

“ده مهر” می نویسد که «آنها، حتی در جهت حفظ منافع خود هم که شده، باید به یک سری تحولات بنیادی در ساختار سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور تن دهند تا از بروز هر فاجعه‌ای برای استقلال و تمامیت ارضی کشور ..» جلوگیری کنند. امید به عقب نشینی صلح آمیز ولایت فقیه از درون هوای مه آلود واژه ها چشمک می زند.

“راه کارگر” می نویسد که “در شرایط کنونی که جنگ جناحی در درون جمهوری اسلامی شدت یافته و دستگاه ولایت و دار و دسته های تحت امر رهبر می کوشند خود را مدافع “مستضعفان” و “کوخ نشینان” جا بزنند، [….]- مقابله با این خواست برای “حکومت امام زمان” آسان نخواهد بود و حتی تناقضات درونی آن را تشدید خواهد کرد، زیرا تأمین اجتماعی به عنوان یک حق همگانیدر قانون اساسی خودِ این رژیم (در اصل بیست ونهم) به رسمیت شناخته شده و جنبه های مختلف آن در اصل های بیست و نهم، سی ام و سی و یکم بیان شده است”. امید به عقب نشینی صلح آمیز ولایت فقیه در تک تک این واژه ها هم به چشم می خورد.

“راه کارگر” که در سال های پیش به کمتر از سوسیالیسم خشنود نبود و مرحله انقلاب را سوسیالیستی می دانست، هم اکنون همین روش “ده مهر” را به گونه ای دگر به کار می برد و امیدوار است که ولایت فقیه و هوادارانش برای نشان دادن “مستضعف”دوستی خود در برابر نئولیبرال سازی اقتصاد میهن بایستند.

“ده مهر” و “راه کارگر” هر دو همزمان در این پندارند که گویا شرایط فرمانروا بر کشور ما همانند کشورهای پیش رفته سرمایه داری است که در آن می توان از فرمانروایان قانونی، امید رفتار قانونی و نرمش در برابر خواست توده ها داشت!

همان گونه که می بینیم سخن بر سر “سالم” و “ناسالم” بودن نیست، سخن بر نبود باور به نیروی توده های زحمت و یا باور به دگرگشت آزادانه (استحاله) رژیم است.     

ناباوری به سرنگونی جمهوری اسلامی و ناباروری به واژگونی نظام سرمایه داری برخی از “چپ”ها را وا می دارد که برای این ناباوری تئوری بافی در باره ی زمینه های عینی و ذهنی انقلاب بکنند.

هنگامی که پای منطق می لنگد، انسان به ناگزیر، برای نشان دادن درستی دیدگاه خود، دست به درست کردن مقوله های ساختگی می زند. سوا کردن فرمانروایی طبقاتی از فرمانروایی سیاسی، یکی از بزرگترین نوآوری های این سده است. سال ها مارکسیست ها آموخته بودند که روبنا با زیربنا پیوند دیالکتیکی دارد و به ناگهان “ده مهر” دستگاه ولایت فقیه را از ساختار طبقاتی جامعه جدا می سازد و برای آن ویژگی های فراطبقاتی می آفریند که آرزوهای دست نیافتنی را در دنیای پندار برآورده می کند.   

   بگذارید در دنباله این نوشته بیشتر به درون مایه سخن های “ده مهر” در باره ی ویژگی ضدامپریالیستی ولایت فقیه بپردازم. نگارنده در نوشته ای دیگر با نام رژیم ضدامپریالیستی یا ضدمردمی! بیشتر به آن پرداخته است. در اینجا تنها کوتاه به گفتن چندین نکته ی کلیدی بسنده خواهد کرد.  

داستان ضدامپریالیستی بودن رژیم از بن بر گمانه های پندارگونه ای سوار است که رژیم با زیرکی پایه های دروغین آن را با رنگ نیرنگ راست می نماید. چه غم انگیز است، دیدن به تله افتادن یک گروه ”چپ” در دام “ضدامپریالیستی” رژیم. رژیم برای پذیراندن سیاست برون مرزی خود، که بر پایه  شیعه سازی خاورمیانه استوار است، نیاز به بسته بندی (framing) این سیاست واپسگرا در بسته رنگین دارد، تا سرشت واپسگرای آن را در پشت واژه های زیبایی که نیروهای پیشرو بکار می برند، بپوشاند.

بدین گونه یک چارچوب “ضدامپریالیستی” برای درست انگاری سیاست ضدملی شیعه سازی ساخته می شود و رژیم می گوید که نیروهای پنهانی و آشکار ان در کشورهای گوناگون خاورمیانه برای جلوگیری از تازش و یورش امپریالیسم است. باز هم این سیاست ضدمردمی را در شعار ” جنگ پیشگیرانه” چارچوب سازی می کند. داوش (ادعا) “جنگ پیشگیرانه” سراسر دروغ است. امپریالیسم هم اکنون دیوار بزرگی دوروبر ایران ساخته است که در بر گیرنده همه ی کشورهای همسایه ایران همچون ترکیه، کردستان عراق، عراق، کویت، عربستان، قطر، امارت، عمان، پاکستان، افغانستان و همه ی کشورهای پیشین آسیایی اتحاد شوروی است که در این کشورها، آمریکا کم و بیش نیروهای نظامی دارد.

چرا در برابر نیروهای امپریالیسم تنها باید در سوریه ایستادگی کرد؟ یادمان باشد که ایران در فروپاشی یوگسلاوی، همراه نیروهای امپریالیستی نقش داشته است؛ در زمان یورش به لیبی خاموش بوده است؛ برای پیکار با سنی ها با نیروهای آمریکایی در عراق و افغانستان همکاری کرده است؛ هیچ نقشی در انقلاب و شورش های سودان بازی نکرد. چرا که در آنجا هیچ گروه شیعه نیست و بنابراین پهنه کارزار میان قطرِ اخوان المسلمینی و عربستان حنفی تقسیم و به آن‌ها واگذار شد. بنابراین، سیاست برون مرزی ولایت فقیه بر پایه شیعه گستری پیاده می شود و زیر پوشش دروغین “ضدامپریالیستی” فروخته می شود .  

باید به یاد داشت که حتا حزب کمونیست ونزوئلا، با آموزش از آموخته های گرانبهای حزب توده ی ایران در دوران انقلاب، به تازگی مرز دیگری را در برخورد با دولت ضدامپریالیستی مادورو به پیش گذاشت.  

در گذشته حزب کمونیست ونزوئلا با دولت مادورو برخورد نرمی داشته است، برای این که امپریالیسم را دشمن اصلی مردم ونزوئلا می داند، ولی روند اقتصادی که دولت در پیش گرفته است به سوی دیگری می رود. افزون بر نظام چرکین اداری و فرسودگی مدل رانتی، سیاست اقتصادی دولت به سوی یک اقتصاد نئولیبرالی است. برایند این سیاست افزایش شکاف طبقاتی و ژرفش نبرد طبقاتی است، که خود را در پروژه های سیاسی و ایدئولوژیک بروز می دهد. 

این راه اقتصادی نوین، سمت گیری سوسیالیستی دوران چاوز را از بین برده است. حزب کمونیست ونزوئلا می گوید که در شرایط کنونی، دو گزینه پیش روی ما است: پشتیبانی از دولت و پذیرش یک پروژه استراتژیک که به سود توده ها نیست، و یا سازماندهی یک جایگزین سوسیالیستی جدا از دولت. ما گزینه دومی را برگزیدیم .  

ان چه که حزب کمونیست ونزوئلا به آن رسیده است، همان خط مستقل طبقاتی است که ما سال ها از آن سخن گفته ایم. نمی توان دیگر به بهانه نبرد ضدامپریالیستی با خط اقتصادی دولت نبرد نکرد و پشت به توده های رنج و کار کرد. به یاد داشته باشیم که سال های درازی در ونزوئلا دولت در دست نیروهای پیشرو بوده است و بنابراین تضاد با امپریالیسم از نوع تضاد اصلی بوده است. ولی همان گونه که حزب کمونیست ونزوئلا به آن رسیده است، هنگامی که خط اقتصادی به سوی اقتصاد نئولیبرالی و وابستگی به بنگاه های مالی امپریالیستی می رود، دیگر نمی توان تضاد با امپریالیسم را اصلی خواند.در این هنگام تضاد میان کار و سرمایه تضاد اصلی می شود.

روشن است که در این هنگام نمی توان رژیمی را که سمتگری اقتصادی نئولیبرالی و وابستگی امپریالیستی را در پیش می گیرد، ضدامپریالیسم خواند. در این هنگام تضاد با امپریالیسم جلوه های دیگری به خود می گیرد، که اگر چه می تواند در شرایطی عمده باشد، ولی دیگر اصلی نیست. در شرایط کنونی تضاد با امپریالیسم، سرشت ضد سرمایه داری دارد. حزب کمونیست ونزوئلا در روند پیکار روزانه آموخته است که بزرگترین نبرد ضدامپریالیستی، دوری گزیدن از وابستگی اقتصادی و گام گذاشتن به سوی یک اقتصاد ملی و دمکراتیک است. حزب کمونیست ونزوئلا از یک طبقه بورژوازی سخن می گوید که با گفتمان سوسیالیستی، سیاست های طبقه های فرمانروا را به پیش می برد و پیاده می کند.

با زبانی دیگر می توان گفت که هم اکنون پس از چهل سال اقتصاد سرمایه داری و وابستگی به بنگاه های مالی امپریالیستی، طبقه های فرمانروای میهن ما نه خواست و نه توان این کار را دارند. برای یک مارکسیست، منافع ملی نمی تواند تافته جدا بافته ای در جامعه طبقاتی باشد، اگر چه که برخی های شاید آرزوی پندارگونه ضدامپریالیستی بودن رژیم را در دل دارند و در سر می پرورانند.   

در برابر پشتیبانی “ده مهر” و “عدالت” از ویژگی ضدامپریالیستی رژیم، “راه توده” از دموکراسی خواهی دولت روحانی پشتیبانی می کند. در میان این گروه ها می توان گفت که “راه توده” رک و راست تر از سیاست خود دفاع می کند.راه رشد اقتصادی نشان می دهد که جمهوری اسلامی در راه نومستعمره سازی میهن ما گام می گذارد، اما “راه توده” برای پشتیبانی از راه اقتصادی دولت و آقای روحانی تئوری های مارکسیستی نمی سازد. “راه توده” می داند که سیاست های اقتصادی دولت بر محور نئولیبرالی کاهش رفاه همگانی و تولید ملی می گردد. ولی بر این باور است که در برابر ستمگران ولایت فقیه باید از دموکراسی خواهان دولت پشتیبانی کرد.”راه تودهرک و راست می گوید که سیاست یعنی همین؛ گزینش میان بد و بدتر.      

باور به بخشی از نیروهای رژیم و سرمایه گزاری به روی توان و خواست آن ها برای دگرگونی های بنیادین، تنها کار “راه توده”، “ده مهر”، “عدالت” و “راه کارگر” نیست. در اینجا و ان جا سخن هایی هم از یک “ملت متحد” می شود. یکی از نمونه هایی که نگارنده را نگران کرده است (و از ته دل امیدوارم که برداشت من نادرست باشد) نوشته ی رفیق هاتف رحمانی  به نام «”چپ ایرانی”، بلاروس و راه توده» در نویدنو است که در آن ایشان می نویسد:

“پیشنهاد من مبنی بر باز شماری آرا و حتی تجدید انتخابات مدنی ترین، بی خطرترین اقدام برای حفظ یک پارچگی مردم، خنثی کردن تبلیغات مخالفان وبهترین راه برای جلوگیری از سرکوب و جنگ و تهاجم داخلی و خارجی است. چند نفر را می توان دستگیر و سرکوب و نابود کرد. اما اراده و خواست ملتی متحد را نمی توان جز با سرکوب نادیده گرفت. امیدواریم بر خلاف شواهد موجود آقای لوکاشنکو به راه سرکوب قدم نگذارد”.

شاید خواننده بپرسد که پیوند این سخنان انتقادی رفیق رحمانی به مقاله ی “راه توده” که به بررسی شرایط در بلاروس می پردازد، با شرایط ایران در کجاست؟

پیوند  را می توان در سخنان خود این رفیق یافت. در آغاز این نوشته این رفیق می نویسد که سیاست خارجی هر سازمانی با سیاست درون مرزی آن سازمان همگام است و هم خوانی دارد.

ایشان می نویسد که “تجربه تاریخی نشان می دهد که رویکرد هر فرد، گروه، سازمان و حزبی به مسائل خارجی در ارتباط تنگاتنگی با رویکرد آن به مسائل داخلی دارد. این دو رویکرد یک وحدت دیالکتیکی را نشان می دهند که درسر بزنگاه هایی که لزوم اجرای رویکرد ها فرا می رسد این یگانگی پر رنگ تر می شود و نمی توان از آن با هیچ توجیهی گریخت”.

با دانستن این که رویکرد درون مرزی و برون مرزی هر سازمان در پیوند تنگاتنگ با هم است. باید از خود این رفیق پرسید که معنی درون مرزی سخنان ایشان چیست؟ آیا این رفیق امیدوار است که “ملت متحد” علیه رژیم می تواند رژیم را ناگزیر به عقب نشینی صلح آمیز کند؟ همان گونه که آن را برای بلاروس شدنی می داند؟ به زبان دیگر، آیا برداشت این سخنان باور به استحاله رژیم است که برای بلاروس پیشنهاد می شود؟  

با دانستن این که رفیق رحمانی زیر شرایط سختی قلم می زند، امیدوارم که ایشان بتواند به گونه ای راهی برای پاسخ به این پرسش ها و روشن کردن دیدگاه خود بیابد.

در دنباله بهتر است به این بپردازیم که چرا این دیدگاه در باره میهن ما نادرست است. چرا نباید درستی برداشت “ملت متحدی” را که «می تواند رژیم دیکتاتوری را به عقب براند» در باره ی ایران پذیرفت؟

برای این که این گفته اگر در باره ی میهن ما باشد، جایگاه نیروی دگرگون کننده طبقه کارگر را روشن نمی کند و سخنی نیز از «پراتیک انقلابی» کنونی در ایران نمی راند. در این گفته چیزی درباره نقش بی همتای طبقه ی کارگر ایران در دگرگونی های بنیادین در جامعه ما که با خواست های پایان خصوصی سازی و پیمانکاری تیر به سینه ی  سرمایه داری رها می کند، گفته نمی شود. بدین گونه برای برخی ها، «ملت متحد» می تواند بهانه ای برای گریختن از کار پر رنج آگاهی سازی وسازماندهی طبقه ی کارگر برای انجام دگرگونی های بنیادی باشد. این دیدگاه «پراتیک انقلابی» در نبرد زحمتکشان را نمی بیند و نقش رهایی بخش نبرد مطالباتی- دمکراتیک را با دورنمای سوسیالیستی در نبرد طبقاتی کنونی را در نمی یابد.  

بگذارید در پایان برگردیم به شعر “کتیبه” اخوان که در آغاز از آن سخن گفته ایم. اخوان با دلی شکسته و با نگاهِی بد بینانه ای از ناکامی و سرخوردگی روزگار خود می گوید.      

دلسردی و ناامیدی که امروز “چپ” حس می کند از همان گونه است. “چپ” می داند که دوران پیروزی های آسان به سر آمده است و دوران سخن گفتن های بی پایه به پایان رسیده است. دیگر نمی توان بی باوری خود به نیروی توده ها را زیر سخنان آتشین پنهان کرد.

گرد و خاک دوری از میهن آرام آرام در دل پرشور ”چپ” نشست کرده است و از بی هوایی، آن را به نومیدی گراییده است. در سالیان دراز دوری از میهن مزه تلخ شکست، شیرینی کامی پیروزی آینده را از یاد برده است. برآورده نشدن امیدها، ”چپ” را دلشکسته کرده است و ریشه باور به کار انقلابی و کارایی نبرد را اندک اندک خشکانیده است. ”چپ” هم اکنون مانند شناگری می ماند که برای فرو نرفتن به گرداب فراموشی و گودال نومیدی، دست نجات به کاه شناور ولایت و یا اصلاح خواهان دولت در دریای خروشان نبرد می برد. انگار” چپ” بال های پرواز شاهینی خود را از دست داده است و همچون گنجشکی به دنبال شکار پشه های در دسترس است.

آیا راه چاره ای است؟

“ما به همراه همه شهيدان و قهرمانان تاريخ پاسخ می‌دهيم، دشوار است؛ البته دشوار است، ولی شدنی است؛ بهترين دليل آن، کارنامۀ زندگی بشری است. آن‌چه که در کارنامۀ زندگی بشری، در تاريخ زندگیِ بشری ‌شده، از شدنی‌ها حکايت می‌کند. ” (اط، دشوارِ بهروز زيستن).

پایین آوردن بام آرزوها به اندازه اندام کوتوله های دیکتاتور، راه کامیابی توده ها نیست. نومیدی، خاموشی در برابر شمشیر برنده دژخیمان است. نومیدی، انگیزه پیکار را نابود می کند. با روگردانی گردان پیشتاز توده ها از نبرد، دشمن نیرومندتر می شود. گام گذاشتن به راه نبرد، آن خورشیدی است که از پس ابرهای نومیدی به خواست و توانایی و رزمش توده ها می افزاید. 

به یاد داشته باشیم که « سیمرغ را بال ها از پرواز است»!  و «ما آدمیزادگانیم: شورش گران کنجکاو، موران خردمند»ی هستیم که «برای کاری بزرگ به سرای وجود آمده ایم». ما باید «شهر آرزو» را «در پس پیچ» بیابیم و «دروازهٔ شهرهای ناگشوده را بگشایم» و «غوغایی به راه انداز[ی]م»(اط، باپچپچه پاییز).

گر چه ریزش برگ های زرد درختان، نشانی از آمدن پاییز دارد، ولی مایی که به واژه های پرشور و امید بخش کسرایی خوی گرفته ایم، بهار را نیامده می بینیم. شبان امید ما را بارها از به دام افتادن گرگ نومیدی رهانید. و این بار هم “با دهان سنگ‌های کوه” “می‌دهد پاسخ”؛ می‌کند ما را “از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه”؛ “می‌دهد امید، می‌نماید راه ” .

خو گیر راه رفتن و برخاستن شود     دست شکسته بار دگر پتک زن شود