دروغ های امپریالیسم در باره ی “امپریالیسم” چین!

سخن روز شماره ۵۲
۲۲ اسفند ۱۳۹۹، ۱۲ مارس ۲۰۲۱

جمهوری خلق چین بی گمان با دشواری های درونی خود دست پنجه نرم می کند، ولی رسانه های غربی در باره ی جمهوری خلق چین داستان های دوران جنگ سرد علیه اتحاد جمهوری شوروی سوسیالیستی را دنبال می کنند. هم اکنون نیز آنها به گردآوری دروغ در باره ی آن چه که در جمهوری خلق چین می گذرد می پردازند و زیرکانه سرمایه داری غربی را برتر می نمایانند. پس از روشن سازی در باره ی یک دروغ و پیش از پایان یافتن زمان پخش آن، دستگاه دروغ پردازی غرب دروغ نوینی پدید می آورد. به یاد داشته باشید، هنگامی که ایالات متحده در باره حقوق بشر در جمهوری خلق چین سخن می گوید، چیزی در باره ی دو میلیون زندانی خود نمی گوید؛ و چیزی در باره ی این که پلیس در آمریکا سالانه هزار تن- بیشتر آن ها رنگین پوست- را در خیابان ها می کُشد نمی نویسد.

بازگویی روزانه دروغ مانند ترانه ای است که پس از بارها شنیدن، انسان خود به خود و ناخودآگاه آن را زمزمه می کند. به همین دلیل،  میلیون ها تن در جهان بر این باورند که اویغورها در زندان های جمهوری خلق چین شکنجه و کُشته می شوند. این داستان های ساخته شده مانند داستان جنگ افزارهای شیمیایی و هسته ای در عراق، نوزادان دزدیده شده از بیمارستان در کویت، سربازان آدمکش لیبیایی که قرص های ویاگرا می خورند و روس هایی که برای کشتن نیروهای آمریکایی پاداش می دهند سراسر و سرتاپا دروغ است، ولی با بازگویی روزانه بخشی از مردم جهان به آن ها باور می کنند.   

چند سالی است که غرب که خود حق فرمانروایی و در دست داشتن سرنوشت خلق های بسیاری را در اروپا از آن ها گرفته است با دروغ می گوید که جمهوری خلق چین به کشتار خلق اویغور تُرک زبان که در ایالتِ خودمختارِ شین جیانگ در غربِ جمهوری خلق چین زندگی می کنند پرداخته است. تلویزیون کشورهای غربی از فروپاشی خانواده ها و زندانی کردن انسان هایی با نام و نشان سخن گفته اند که پس از آن در تلویزیون جمهوری خلق چین با آن ها گفتگو و دروغ گویی رسانه های غربی آشکار و نمایان شد.    

به تازگی ماکسیم ویواس (Maxime Vivas) نویسنده و روزنامه نگار فرانسوی پس از بازدید از ایالت شین جیانگ، در باره خلق اویغور نوشت. او می گوید که در آن جا هم مسجد دید و هم آموزگار که به هر دو زبان ترکی و چینی شاگردان را آموزش می داد. او از آشپزخانه هایی بازدید کرد که برای مردم خوراک با گوشت حلال می پختند. بنگاه های خبری غربی مانند بی بی سی، نیویورک تایمز و سی ان ان، با دروغ آموزش در آموزشگاه های شین جیانگ را شستشوی مغزی می نامند. این بنگاه ها داعش را پس افتاده و واپسگرا می دانند، ولی برخی از تاریک اندیشان خلق ایغور را چون روشن اندیش به مردم غرب می نمایانند. دستگاه های دولتی و امنیتی آمریکا با جدایی خواهان  اویغور پیوند نزدیک دارند.  ویواس در کتاب خود پیوند دروغ پردازان را با  سیا (CIA) به روشنی نشان می دهد.   رسانه های غربی گزارش های دروغ آدریان زنز(Adrian Zenz) “چین شناس” در باره کشتار اویغورها را روزانه به خورد بینندگان خود می دهند؛ آن هم هنگامی که در کمتر از ده سال جمعیت اویغورها در شین جیانگ نزدیک به ۳ میلیون تن افزایش یافته است. آن ها دروغ را تا به آن جا گسترش دادند که می گویند که اویغوری که ریش داشته باشد دستگیر و زندانی می شود، ولی ویواس هنگام کار پژوهشی خود در این ایالت با بسیاری از ریش سپیدان و سیاهان گفتگو و نشست و برخاست داشته است. سیاه نمایی کار بزرگ ناداری زدایی جمهوری خلق چین در شین جیانگ کار را به آن جا رسانده است که حتا خود کارمندان سازمان ملل را به شگفتی درآورده است.   

هنگامی که غرب از جمهوری خلق چین سخن می گوید، بی گمان حزب کمونیست را به داستان خود پیوند می دهد تا این گونه وانمود کند که این حزب همچون دیکتاتوری همه ی نهادهای کشور را در دست دارد و مردم در این کشور هیچ کاره هستند. این نکته افزوده شود که بسیاری از کارشناسان مستقل می گویند که دولت جمهوری خلق چین میان مردم خود دوست داشتنی تر (محبوب تر) از دولت های غربی میان مردم خود است. بسیاری از کارشناسان ریشه این یورش دشمنانه غرب علیه جمهوری خلق چین را تنها در  برتری های اقتصادی جمهوری خلق چین نمی بینند، بلکه در پیروزی جمهوری خلق چین در نبرد در برابر کورونا می دانند. این پیروزی به روشنی برتری یک سیستم سوسیالیستی و مردمی را در فراهم کردن بهداشت و نبرد با بیماری را به مردم جهان نشان داده است. کورونا بیش از نیم میلیون آمریکایی را کُشته است، برای این که در این کشور سودورزی در بهداشت مهمتر از تندرستی مردم است. باید به یاد داشت که جمهوری خلق چین با بیش از یک میلیارد جمعیت بیشتر از آمریکا، تنها ۵۰۰۰ کُشته داده است.     

جمهوری خلق چین نخستین کشوری بود که با ویروس کورونا روبرو شد، و نخستین کشوری بود که این ویروس را شکست داد و با جمعیتی نزدیک به ۱,۵ میلیارد، بیماری کورونا نتوانست چندان در این کشور جان انسان ها را بگیرد. جمهوری خلق چین به تندی از گسترش این ویروس پیشگیری کرد و راه نبرد با آن را به دیگران آموخت. هم اکنون بسیاری از کشورهای غربی به دانش جمهوری خلق چین در این زمینه نیازمند و برای خرید ماسک و دیگر افزار نبرد با کورونا به جمهوری خلق چین وابسته هستند، ولی به جای سپاسگزاری، این کشورها جمهوری خلق چین را دشمن مردم می شناسانند.   

 یکی از دروغ های دیگری که به زبان “چپ” ولی با کمک بی دریغ “راست” پخش می شود در باره ی “امپریالیسم” بودن جمهوری خلق چین است. این بار هم دستگاه های دروغ پراکنی غربی با بازآفرینی مقوله “سوسیال امپریالیسم” علیه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، آن را بر ضد جمهوری خلق چین به کار می برند. گویا سرمایه‌داران چینی با بیرون انداختن شرکت های غربی، به شیوه‌های گوناگون ارزش اضافی تولید شده از سوی خلق های آفریقا را از آفریقا به در می‌برند. ولی همگان می دانند که سرمایه گذاری چینی در زیرساختارهای کشورهای آفریقایی انجام می شود که پایه گزار و زیربنای پیشرفت اقتصادی این قاره است. جمهوری خلق چین در آفریقا راه آهن، شاه راه، آموزشگاه، بیمارستان، بندر، کارخانه و فرودگاه می سازد. افزون بر آن، جمهوری خلق چین در آفریقا شهر و شهرک نوین با زیرساختارهای درست و با زمینه پیشرفت می سازد. رییس جمهوری خلق چین در باره پیوند اقتصادی با آفریقا گفت که مردم جمهوری خلق چین مردم آفریقا را دوست دارند و از پیشرفت آفریقا خشنود هستند و از کمک به آفریقا پشتیبانی می کنند. او افزود که جمهوری خلق چین در این پیمان نامه ها و همکاری ها در چالش های درونی کشورهای آفریقایی خود را در نمی آمیزد، آفریقاییان خود باید راه پیشرفت اقتصادی خود را برگزینند. او همچنین گفت که همکاری و پیمان نامه ها با آفریقا پیش شرط سیاسی ندارند و جمهوری خلق چین به دنبال سودورزی خودخواهانه در سرمایه گذاری و همکاری مالی با آفریقا نیست. هم این نکته ها، درست وارونه آن رویکردی است که کشورهای امپریالیستی به کار می برند. هنگامی که کشورهای غربی با پیشنهاد پرداختن پول بیشتر واکسن از هم می دزدند، جمهوری خلق چین به بسیاری از کشورها یا با پول اندک و یا رایگان واکسن فرستاده است، از میان آن ها کشورهایی مانند مغولستان، مصر، ایران، عراق، افغانستان، نامیبیا و سنگاپور.  

در برابر این کمک ها، آمریکا هزینه های نظامی خود را برای یورش به دیگر کشورها افزایش می دهد که بیشتر از هزینه های نظامی بزرگترین کشورهای جهان با هم است. پس از پایان جنگ با ویتنام در سال ۱۹۷۹، جمهوری خلق چین حتا یک بمب در کشوری نینداخت، ولی بایدن تنها پس از یک ماه رییس جمهوری شدن به بمباران سوریه پرداخت.  به جاست که برخی از “چپ”ها دوباره مقوله امپریالیسم را بیاموزند.  




آسمان بر تو حکم راند، و ترا نیمه خواند!

مقاله ۵۹/۹۹
۱۵ اسفند ۱۳۹۹، ۶ مارس ۲۰۲۱

اگر مرا بر دار کردند، ترا خوار کردند.

اگر لبخند را از لبانم گرفتند، ترا هرگز لبخند نیاموختند.

اگر بال هاى مرا شکستند، ترا هرگز پرنده نخواستند.

من زیستم، و تو زیستى شکیبا، در انتظار دراز و دردآور خورشید. (٨ مارس، از شعرهای زندان رفیق طبری)

پیشگفتار

نخستین باری که دل به دختری داده بودم، از چشم های تیزبین مادربزرگ پنهان نماند. دختری بود با چشمانی به رنگ دریا، با پوستی به رنگ شیر، و موهایی به رنگ خرمای نرسیده؛ دختری کمیاب که دل از همه ی همسالانم ربوده بود.

مادربزرگ مرا کنار خود نشاند و گفت: ببین! زن برای مرد زاییده نشده است؛ زن بازیچه دست مرد نیست؛ زن گل زیبای تاقچه نیست؛ زن سربار کسی هم نیست؛ زن خودش یک انسان است.  

سپس داستانی را برایم گفت که هنوز یادآوریش اشک از چشمانم روان می کند. گفت که پس از زاده شدن سومین دخترش، مادرشوهرش، پدر بزرگم را علیه او شوراند. پدربزرگ به او گفت که زنی که همیشه دختر زاید، بی گمان جن در روان و تن او خانه کرده است.     

هنگامی که دنبال تر ها سیاسی شدم و ستم دوگانه بر زن را دریافتم، همیشه به یاد سخنان مادربزرگ می افتادم. او همراه شوهر و دخترانش به یکسان برای فراهم کردن نان سختی می کشید، ولی افزون بر ستم طبقاتی جامعه، بار ستم شوهر خود را نیز بر دوش می کشید. 

طبری با زبان شاعرانه خود ستم بر زنان را که هم طبقاتی هست و هم جنسیتی بدین گونه به تصویر می کشد.

“حاکمان و محکومان، توأمان بر تو حکم راندند.

همسرانت بر تو حکم راندند

و تو، مرهم دردهایشان بودى.”

بگذارید در دنباله این نوشته نگاهی کوتاه به جایگاه تاریخی زن داشته باشیم. سپس از شرایط زن در نظام سرمایه داری سخنی کوتاه بگویم. پس از آن به کاوش شرایط ویژه زن در جمهوری اسلامی سرمایه داری بپردازیم و در پایان راه گریز از این بدبختی ها را با هم جستجو کنیم.     

تاریخ جایگاه زن

زن در آغاز زندگی انسان نوین، که ١۵٠ هزار سال از آن گذشته است، برای بازتولید هستی انسان جایگاه ویژه ای داشت. زن همراه با وظیفه مادری خود، به گردآوری میوه، دانه و گیاهان خوراکی می پرداخت و مرد به شکار می رفت. اندک اندک زن در درازای هزاران سال با توانایی در کاشتن دانه ها، درختان میوه، دست آموز کردن جانوران ووو… تولید کشاورزی را پیشرفت داد، و با این کار نقش خود را در خانوار و گروه برجسته کرد. با پیشرفت نیروهای تولیدی در بخش تولید کشاورزی، نقش شکارچی بودن مرد کم رنگ تر شد. با شخم زدن زمین با گاو نر، به نقش توانایی تنی مرد در تولید کشاورزی و دام داری افزوده شد. با پیشرفت تولید کشاورزی، نیاز به کار شبانه روزی سخت کمتر شد و بدین گونه اندیشه های فرازمینی و آسمانی نیز پدید آمد.     

در آغاز خدایان زن و خدایان مرد برابر بودند. با پایان یافتن “همبود نخستین” (کمون اولیه) نظام برده داری آغاز شد و اندک اندک خدایان مرد پیروز شدند. اندیشه مذهبی زن ستیزانه، برای پاسبانی از نظام برده داری آفریده شد که به  پایین کشیدن جایگاه تاریخی- اجتماعی زن انجامید. زن ستیزی، با پایین آوردن ارزش اجتماعیِ جایگاه و نقش زن، با کمک واژه ها و افسانه ها و با یاری ریش سپیدان و روحانی ها انجام گرفت. بدین سان، آن ها با افسانه سازی و فریب کاری، زن را در چارچوب خانه و برای پرورش کودک و آشپزی زندانی کردند. از روزی که جهان از “همبود نخستین” گذشت و پای به فرماسیون طبقاتی گذاشت، نظام های طبقاتی با مردسالاری تنیده شدند. نقش برجسته زن در گروه و خانواده در دوران “همبود نخستین” که دوران مادرسالاری نامیده می شود، در دوران برده ‏دارى و فئودالیسم کم رنگ شد. دوران برده داری که اندیشمندان خود را هم داشت، برای کم ارزش‏تر بودن زن و کار زن، حتا فلسفه هم ساخت. ارسطو، فرمانروایی مرد را نه تنها زیر پرسش نمی برد، بلکه آن را همیشگى، جاودانه و طبیعى می داند. حتا  اندیشمندان دوران روشنگری همچون ژان ژاک روسو، با کمک اندیشه دوران فئودالی از “حق طبیعى“ جایگاه زن در جامعه سخن گفتند.

بدین گونه، اندیشه نادرست کم ارزشی زن، با گذشته تاریخى خود، بخشی از ایدئولوژی نظام سرمایه ‏دارى شد. برداشت ذهنى درباره کم ارزش‏تر بودن کار زن در همسنجی با مرد، به ویژه با گذار از تولید فئودالى در روستا به تولید صنعتى سرمایه ‏دارى در شهرها، که با جدایى میان محل کار و زندگى همراه بود، بیشتر  شد و پایه های قانونى آن نیز در نظام کال سرمایه ‏دارى کاشته شد. پرورش کودکان، خرید و پخت خوراک، تمیز سازی خانه، همه ی این کارها به رایگان بر دوش زنان انداخته شد. کار تولیدى رایگان و برده ‏گونه زن در خانه، به گفته مارکس، «برده ‏دارى پوشیده» است که در درازنای تاریخ به رایگان به جامعه ارزانى شده و به بالارفتن تولید ناخالص ملى انجامیده است.  

جایگاه زن در نظام سرمایه داری

در جهان سرمایه داری، نیمی از مردم جهان با این که توانایی هایی برابری با مردان دارند، افزون بر ستم طبقاتی، زیر ستم جنسیتی نیز رنج می برند. زیر شرایط جهانى سازى که فراهم کننده پیشرفت سرمایه مالى امپریالیستى است، فشار اقتصادى بر زنان در کشورهاى سرمایه‏ دارى بیشتر شده است. زنان، در کشورهاى پیشرفته سرمایه‏ دارى، پیشتر و زودتر از مردان به بیکارى دچار مى شوند و یا به ناگزیر برای نگهداشت کار خود باید شرایط کاری بد و دستمزد کم را بپذیرند. در دوران کرونا هم، زنان کارگر کشورهای سرمایه داری از نخستین قربانی بیکاری و کاهش دستمزد بوده اند.   

فرای ستم طبقاتی، هژمونی ایدیولوژیک بورژوازی در جامعه، مردان هم طبقه ی زن را نیز به ستم به او واداشت. طبری می گوید: “عاشقانت بر تو حکم راندند

آنانى که نوازش دستانت را تمنا مى کردند،

فرزندانت بر تو حکم راندند

هم آنانى که دیروز از پستان هایت شیره حیات مى مکیدند.”     

هواداران فمینیسم بورژوازی اینگونه وانمود می کنند که گویا مارکسیسم سخنی درباره ستم مردسالارانه بر زن نگفته است. مارکس به روشنی گفت که آزادی و پیشرفت زنان در هر جامعه، ترازو و سنجه (معیار) طبیعی رهایی همگانی است. برابری حقوق زن و مرد در مارکسیسم، ریشه در برداشت مارکس از کار اجتماعى دارد. فمینیسم مارکسیستى ریشه در انتقاد مارکس به نظام اقتصادى- اجتماعى سرمایه ‏دارى دارد.  

مارکسیست ها از همان روز نخست زایش سرمایه داری، نبرد برای برابری حقوق زن و مرد و برافتادن ستم جنسیتی را بخشی از نبرد طبقاتی خود دانستند و آن را در دستور روز خود گذاشتند. حزب های کارگرى در سده نوزدهم و زن های نامدار و دلاور کمونیستی همانند کلارا تسکین، روزآ لوکزمبورگ و دیگران پرچمدار این نبرد شدند. به پیشنهاد کلارا تسکین در کنفرانس جهانى زنان در سال ١٩١٠ که در کپنهاگ، روز هشتم مارس (١٨ اسفند) روز جهانى زن شد. با پیروزى انقلاب اکتبر بلشویک ها، زنان برای نخستین بار در جهان به حقوق اجتماعى برابر با مردان دست یافتند. این کار در کشور سرمایه ‏دارى پیشرفته سویس، در سال‏هاى ٧٠ سده بیستم انجام شد.   

تارو پودِ ساختار نظام سرمایه‌داری همانند دیگر نظام های بهره کشی با ستم جنسیتی‌ درهم‌تنیده است. سرچشمه‌های سرکوب جنسیتی سرمایه‌داری ارزان سازی نیروی کار زنان و کالا سازی چهره، تن و گیسوی زنان است. زنده یاد طبری می نویسد: «جامعه سرمایه داری زن را به مثابه برده خانگی، عروسک، افزار تفریح و زنان زحمت کش را به عنوان نیروی کار ارزان تر می پذیرد.» (نوشته های فلسفی و اجتماعی). ستم بر زن بر پایه فرهنگ مردسالارانه در جامعه امروزى  سرمایه ‏دارى ریشه در اندیشه نظام برده‏ دارى و فئودالی دارد، اما سرمایه داری توانست ریخت غیراقتصادی این ستم را کم رنگ کند. در کشورهای سرمایه داری زنان از حق گزینش همسر، جدایی از همسر و گزینش های دیگر برخوردار هستند، اگر چه که سرمایه داری، بنا بر سرشت ایدولوژیک خود، زن را هم تا اندزه ای کالا کرده است.

جایگاه زن در جمهوری اسلامی

قانون نیم بند کار در جمهوری اسلامی دربرگیرنده کارگران کارگاه های کوچک که بیشترشان زن هستند نیست و از حقوق زنان در این کارگاه ها پشتیبانی نمی کند. رژیم بی ریب برای ارزان سازی نیروی کار زنان کارگر و ناگزیر کردن آن ها به پذیرش شرایط سخت به بهانه های مذهبی نیاز دارد. ولی ستمی که بر زنان ما می شود، فراتر از سود طبقاتی لایه های گوناگون بورژوازی از نیروی کار زنان است. سنگسار کردن زنان، آتش زدن زنان، کودک همسری دختران، زن کشی، کشتن های ناموسی، اسیدپاشی ووو این گونه ستم ها بخشی از نظام سرمایه داری پیشرفته نیست، بلکه ریشه در پوسته مذهبی رژیم دارد.   

نیمی از مردم میهن ما، افزون بر ستم طبقاتی، ستم جنسیتی، زیر ستم مذهبی رنج می برند. ستم چندگانه ای که بر زنان در میهن ما می شود، ریشه در دید واپسگرایا رژیم در باره ی زنان دارد. روبنای واپسگرایانه جمهوری اسلامی که ریشه در باورهای دوران فئودالی در باره زن دارد، هنوز سخت جان است و خود را با ستم به زنان نشان می دهد. در نظام سرمایه داری پیش رفته، هنوز در برابر کار برابر با مرد دستمزد برابر به زنان داده نمی شود، ولی آزادی پوشش و جدایی از همسر هست، در جمهوری اسلامی هم دستمزد زن بسیار پایین تر از مردان است، و هم سزای پوشش “بد” زن و گزینش آزاد همخوابی با مردان می تواند زندان و مرگ باشد. سرشت واپسگرایانه روبنای جمهوری اسلامی و درهم آمیزی آن با سرشت بهره کشی زیربنای سرمایه داری، جلوه دیگری به ستم بر زنان میهن ما می دهد.       

واپس مانده های اندیشه های دوران برده داری و فئودالی، بازتاب خود را در دید ایدئولوژیک مذهب واپسگرا گذاشته است. برای همین زن نباید مویش را نشان بدهد و یا آواز بخواند. انقلاب اگر چه که توانست، تا اندازه ای حقوق اجتماعى را براى زنان میهن ما فراهم کند، از سوی دیگر با فرستادن زن زیر چادر، یک پس گردی هم انجام شد. آزادی گوارای انقلاب، پیش کش زهرآگینی نیز برای زنان لایه های میانی داشت که به فرمان آقای خمینی به زیر چادر بردگی گرفتار شدند و نه تنها زیبایی را زیر پوشش زندانی کردند، بلکه زنان زیر چادر کنش آزاد تن را نیز از دست دادند.

و با این کار به زبان طبری “ترا انکار کردند، لطافت گلگونت را، اشک هاى چون خونت را، نگاه عاشقانه ات را، زیبائى شاعرانه ات را.”

این دوگانگی است که جمهوری اسلامی را ویژه می کند. بخشی از آن بر می گردد به پوسته مذهبی فرمانروایی جمهوری اسلامی که در خود ته نشین اندیشه های پس مانده فئودالی را دارد. نظام بهره کشی سرمایه داری برای سودجویی از کار ارزان زن دیگر نیازی به اسیدپاشی، چندهمسری، کودک همسری، روسری گذاشتن بر سر زن، حق سفر ندادن تنها به او را ندارد. این ویژگیهای یگانه رژیم ولایت فقیه است. ستم مذهبی که ریشه در اندیشه زمان فئودالی دارد، نکته یگانگی نبرد زنان از طبقه ها و لایه های گوناگون هم است. اگر سرمایه داران، از زنان کارگر و رنج بر بهره کشی می کنند، نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی با دیکتاتوری و با پیاده کردن اندیشه ی فئودالی و دوران برده داری، زندگی زن را در بیرون از محل کار نیز به دوزخی دگرگون ساختند.

اندیشه‏ هاى واپسگرای مذهبى، نه تنها حقوق اجتماعى، بلکه حقوق انسانی زنان میهن ما را لگدمال می کند. با این همه، این واپسگرایی نباید چشم ما را از دیدن ماهیت طبقاتى ستم به زن نابینا کند. هواداران سرمایه ‏دارى مى کوشند که دلیل ستم جنسیتی علیه زنان در جمهوری اسلامی را تنها در مذهب فرمانروایان بیابند. برجسته کردن پوسته واپسگرایانه جمهوری اسلامی برای نیروهای هوادار سرمایه داری بهانه ای شده است برای پنهان کردن ریشه های طبقاتی  ستم بر زنان. نمی توان ستم ”زمینی“ بر انسان های رنجبر را، تنها به دلیل ”آسمانی“ای بودن ایدیولوژیک رژیم دانست. روحانی ها همواره، از دوران برده داری تا نظام چپاول گر سرمایه داری کنونی، کوشیده اند که به نام ”مذهب“، بهره کشی رنجبران را درست انگاری (توجیه) کنند. کشیش ها مانند آخوندهای خودمان همواره کوشیده اند که خدا را برای پاسبانی از نظام بهره کشی به کار گیرند. به گفته مارکس، شوربختی و بدبختی انسان ریشه زمینی دارد، بنابراین نبرد با مذهب را نباید جانشین نبرد طبقاتی کرد، بلکه باید نشان داد که پوسته مذهبی برای پاسبانی از نظام بهره کشی بکار برده می شود. هواداران سرمایه ‏دارى مى کوشند با برجسته کردن درست نقش واپسگرایانه جمهورى اسلامى، دلیل تاریخى و طبقاتى ستم بر زنان را به فراموشی سپارند. با این کار آن ها روبنای ستم جنسیتی بر زنان را به آن اندازه پررنگ می کنند، تا سرشت ستمگرانه سرمایه در پس آن گم شده و ناشناخته بماند.

آن چه که فراموش می شود، بهره برداری سرمایه داری از کار ارزان زن و کالا سازی “زیبایی”  زن است که اگر چه نه به اندازه اندیشه مذهبی، ولی کاری واپسگرایانه است. دگرگون کردن زن به “تنی” “زیبا” و جدا کردن او از خرد و هستی اجتماعی او، گناه کوچکی نیست. بنابراین  شناختن هر دو شیوه ی ستم جنسیتی علیه زنان و دانستن دلیل تاریخی و طبقاتی آن را نباید فراموش کرد.      

سخنان پایانی

نیروهای واپسگرا با بهره برداری از باورهای مذهبی مردم توانستند، همسنگی نیروها را گام به گام به سود خود دگرگون کنند. همان گونه که رفیق جان داده در راه آزادی و برابری رفیق اخگر گفته بود، نباید نقش واپسگرایانه بنیادگرایی مذهبی را در کشتار نیروهای پیشرو جامعه و شکست انقلاب دست کم گرفت. این رژیم آنچنان واپسگرا است که با این که جان ستادن (اعدام) زنان در زندان حرام است، با پذیرش آقای خمینی، دسته های بسیاری از زنان مجاهد و کمونیست را تنها برای دگراندیشی کشت.

زنان میهن ما همچنان نیروی کار خود را ارزان می فروشند و زیر اندیشه واپسگرای جمهوری اسلامی نیز رنج می برند. جنبش زنان ما ایدئولوژی فئودالی جمهوری اسلامی را با نبرد خود به چالش کشیده است. زنان در درازای چهل و دو سال گذشته با شیوه های گوناگون با نهادینه کردن فرودستی و کم ارزشی خود نبرد کرده اند و به آسانی به این تنگنایی ها تن در نداده اند. هنوز زنان دلاوری مانند سپیده قلیان، زینب جلالیان، آتنا دائمی نسرین ستوده، نرگس محمدی در زندان ها به سر می برند.

راستش این است که زنان رنج بر، آن چنان برای فراهم کردن نان برای فرزندان گرسنه خود درگیرند که کمتر با خواست های لایه های میانی و زنان روشن اندیش خود را همگام می بینند. وظیفه سوسیالیست های انقلابی این است که به جنبش پیشرو زنان کمک کند تا دریابد که ستم جنسیتی ریشه‌های ساختاریِ ژرفی در شیوه تولید سرمایه داری دارد. زنان روشن اندیش باید با برجسته کردن دستمزد نابرابر در نبرد خود زنان رنجبر را به سوی خود بکشانند که آن گاه جنبش زنان پرتوان و پرنیرو می شود. همبستگی جنبش های آزادی خواهی زنان با دیگر جنبش های اجتماعی مانند جنبش کارگری و دانشجویی برای واژگون کردن رژیم ولایت نیاز روز است.

نبرد برای برابری حقوق زنان و مردان، نبرد برای آزادی انسان به معنای عام است؛ نبردی است انقلابی علیه ستم چندگانه بر زنان. نبرد برای برابری حقوق زنان در میهن ما، یک نبرد ضدسرمایه داری، نبرد انقلابی علیه دیکتاتوری و نبرد علیه واپسگرایی نهادینه شده در جامعه نیز است. رژیم دیکتاتوری، هم زنان پیکارجو و هم مردان آزادی خواه را به زندان می اندازد. ستم بر زنان همراه با فروش سرمایه مردم در بازار ”بورس“‌ و از میان برداشتن بخش های پیشرو قانون اساسی، دگرگونی قانون کار به سود بهره کشان، از میان برداشتن یارانه های اجتماعی به دستور سازمان های مالی امپریالیستی انجام می شود که همه ی این کارها روندی یکسان و ریشه در سیاست ضد ملیِ نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد امپریالیستی دارد. 

ما نباید بگذاریم که راست گرایان و یا اصلاح خواهان رژیم از خیزش های مردمی و ترکیدن خشم نهفته در زنان به سود خود بهره برداری کنند و این نبرد را به سوی نگهداشت نظام سرمایه داری بکشانند و وانمود کنند که با برخی از آزادی های مدنی زنان برای همیشه آزاد می شوند. آن چه که آشکار است، شرایط غم انگیز زنان ما، که همراه با مردان میهن ما از نظام سرمایه داری و دیکتاتوری لجام گسیخته جمهوری اسلامی رنج می برند و افزون بر این هدف تیر واپسگرایی فئودالی مذهبی این رژیم نیز هستند، تنها با براندازی جمهوری اسلامی و واژگونی رژیم می تواند بهتر شود.




آیا زبان آتش بهتر از گفتگو در خاورمیانه است؟

مقاله ۵۸/۹۹
۱۱ اسفند ۱۳۹۹، ۱ مارس ۲۰۲۱

بار دیگر درگیری ها دارد در خاورمیانه بالا می گیرد. بگذارید نخست به بررسی کوتاه رویدادهای هفته های گذشته بپردازیم.

در 15 فوریه، موشک هایی به سوی پایگاه نظامی امریکا در فرودگاه بین المللی اربیل فرستاده شد که پیامد آن کشته شدن یک پیمانکار غیرآمریکایی و زخمی شدن شماری از پیمانکاران آمریکایی بود. برخی از آگاهان غربی و عراقی می گویند که این یورش ها از سوی گروه های هوادار ایران به نام کتائب حزب الله که برای آزار و رنج  ایالات متحده ساخته شده است انجام گرفته است.

به دنبال آن رئیس جمهور بایدن دستور یورش هوایی به این نیروها را در سوریه داده است که با بمباران زیرساخت های “شبه نظامیان هوادار ایران”، به پایان رسیده است. کارمندان بلندپایه آمریکا می گویند که انجام این یورش فرستادن پیامی به ایران و دوستانش بود تا دریابند که یورش به پایگاه های ایالات متحده در عراق و در جاهای دیگر در خاورمیانه با سزای امریکا همراه خواهد بود. آن ها می گویند که این بمباران نه تنها برای پاسخ دادن به یورش ها علیه نیروهای آمریکایی و همدستانش بلکه برای جلوگیری از یورش های آینده بوده است. نکته چشمگیر این است که آن ها می گویند که در این یورش از سازمان های اطلاعآتی عراقی کمک گرفته اند.

کاخ سفید همچنین گفت که رئیس جمهور بایدن این یورش را برای کاهش تنش! و برای پاسبانی از جان کارمندان آمریکایی انجام داده است. اما همه می دانند که روبند گفتمان صلح به روی چهره زشت جنگ زدن، دیگر هیچ  خریداری ندارد. باید به بایدن و کارمندانش یادآوری کرد که این چنین واکنش هایی زیر پوشش هر چیز که انجام شود، در پایان به بالا بردن تنش می انجامد و نه به پایین آوردن آن. البته، راستگرایان برای این کار بایدن دست زدند و آن را پاسخ درستی در برابر رفتارهای ویرانگر جمهوری اسلامی می دانند

رئیس جمهور بایدن پنجمین رئیس جمهور آمریکا است که دستور یورش هوایی به کشوری در خاورمیانه داده است. شگفتی در این است که در ژانویه سال گذشته، بایدن دستور ترامپ برای ترور ژنرال قاسم سلیمانی را تنش آفرینی خواند. حتا بر پایه قانون خود آمریکا هیچ دلیلی برای دادن دستور یورش رئیس جمهور نمی توان یافت، آن هم بی آن که با کنگره رای زنی کند و بی آن که برای یورش درخواست دهد و از کنگره برای انجام این کار پذیرش بگیرد. باید به کنایه از بایدن پرسید که آیا به دید او یورش هوایی موشکی به یک کشور مستقل تنش آفرینی است یا  تنش زدایی؟.

همزمان با این رویداد، یک درگیری هم در دریای عمان روی داده است. بنی گانتز، وزیر جنگ اسراییل روز شنبه ۲۸ فوریه گفت که “ارزیابی نخستین” وی این است که ایران یک کشتی اسراییلی در خلیج عمان را پکش (منفجر) کرد. او گفت که ایران به دنبال ویرانگری زیرساخت های اسرائیل و آسیب رساندن به شهروندان اسرائیلی است.

با این رویدادها انگار پس از آرامش کوتاهی، زبان آتش و ماشین جنگ دوباره دارد به خاورمیانه  برمی گردد.

چین از همه کسانی که درگیر این رویداد هستند می خواهد که به حاکمیت، استقلال و تمامیت ارضی سوریه احترام بگذارند و به پیچیدگی شرایط با کارهای نابخردانه نیفزایند.

در این میان وظیفه نیروهای سوسیالیستی چیست؟

بگذارید آن چه را که باید در پایان گفت از همان آغاز بگوییم. هیچ درست انگاری (توجیه) برای جنگ میان کشورها نمی توان یافت. این مهم نیست که سخن از جنگ میان چه کشورهایی است؛ میان دو کشور پیشرو، میان دو کشور واپسگرا، میان یک کشور واپسگرا و یک کشور پیشرو، میان دو کشور امپریالیستی، یا میان یک کشور امپریالیستی و یک کشور دیکتاتوری، و یا میان یک کشور امپریالیستی و یک کشور پیشرو. در همه ی این شرایط وظیفه نیروهای سوسیالیستی و پیشرو کوشش برای صلح است. تاریخ انسان پر است از نمونه هایی که نشان می دهد که جنگ تنها مردم رنج کش و تهی دست را درمانده و بیچاره می کند. در همه جا آن ها گرسنه می مانند و فرزندان خود را از دست می دهند. ای کاش! ما آماری ریز از کشتگان جنگ میان ایران و عراق می داشتیم. با این همه ما می دانیم که بیشتر این کشتگان از فرزندان کارگران، دهقانان و حاشیه نشینان شهری بودند و نه از فرزندان بورژوازی تجاری و یا بورژوازی بوروکراتیک و مالی.   

پس از جنگ با عراق، سران واپسگرا سال ها است که آرزوی بیمارگونه هسته‌ای دارند، ولی این مردم ما بوده اند که هزینه این پنداربافی را بر دوش گرفته اند. فرزندان ازمابهتران در بهترین دانشگاه های غربی دانشجو هستند و یا به کنش های اقتصادی پرسود می پردازند. برای بورژوازی تجاری و بورژوازی نظامی پذیرفتن برجام تنها برای ترس از پیامدهای تحریم بوده است. پس از مهر خوردن این پیمان، خود رهبر، همراه با چاکران بلندپایه خود در سپاه، سخن از سرسپردگی به امریکا گفت.  برای جمهوری اسلامی همیشه پیمان برجام، تنها یک پیمان هسته ای بود، برای همین پس از بستن این پیمان، جمهوری اسلامی از  تنش آفرینی در خاورمیانه دست برنداشت.   

با برون رفتن ترامپ از پیمان برجام، تنش میان جمهوری اسلامی و امریکا دوباره جان تازه ای گرفته بود. هم اکنون دوباره شرایط آغاز گفتگو فراهم شده است و بی گمان نیروهای راست و واپسگرا با آشوب سازی می خواهند جلوی بستن چنین پیمانی را بگیرند. پیمان برجام، یک گونه پیمان آتش بس است که بی آن که بخواهیم از ریزنوشته های آن در اینجا سخن برانیم، باید آن را در شرایط کنونی به سود مردم میهن ما ارزیابی کرد.  برجام می بایست راه را برای تنش زدایی در خاورمیانه و به ویژه در خلیج فارس بگشاید و در زمینه‌های دیگر فرای هسته ای نیز باید این گونه برخورد کرد.

نیروهای راست در ایران و برون مرزها که هیچ هزینه ای برای تحریم پرداخت نکرده اند، با دست و دلبازی بسیار از امریکا می خواهند که سیاست تحریم را دنبال کند. گویا تحریم، مردم به ستوه آمده را وامی دارد که رژیم را واژگون کنند. نیروهای سوسیالیستی هیچ گاه نباید به دام چنین سیاستی بیفتند. شورش مردم به ستوه آمده ای که سازماندهی نشده باشند، تنها به سود نیروهای راست و واپسگرا است. نیروهای سوسیالیستی نیاز به سازماندهی خیزش ها و کمک به برپایی سندیکاها و آموزش طبقاتی رنجبران دارند که هیچ یک از این کارها با تحریمی که مردم را از گرسنگی می کُشد هم خوانی ندارد. مردم برای یافتن راه های درست برای نبرد علیه دیکتاتوری جمهوری اسلامی سرمایه داری، نیاز به صلح و آرامش دارند. تنها صلح است که می تواند بهانه نبرد ضدامپریالیستی از واپسگرایان بگیرد. بخشی از مردم از رویارویی با رژیم، به همین بهانه خودداری می کنند.  

برخی دیگر هم می گویند که تنها یک پیمان می توان با امریکا بست و آن هم پیمان سرسپردگی است. به دید این دسته نبرد ضدامپریالیستی، یعنی پیمان صلح نبستن با امریکا. باید به این دسته یادآوری کرد که بزرگترین نبرد ضدامپریالیستی در پیش گیری یک اقتصاد ملی و دموکراتیک است. باید به یاد داشت که نیروهای نظامی پیمان ورشو هیچ نقشی در نبرد ضدامپریالیستی توده های غرب نداشته اند. آن چه که برای غرب ترس آور بود، نظام اجتماعی کشورهای سوسیالیستی بود، نه نیروهای نظامی آن ها. نظام آزاد از بهره کشی که بیکاری نداشت، آموزش و بهداشت رایگان داشت، بی خانه و گرسنه نداشت، تن فروشی زنان نداشت، کودکان گرسنه و خیابان خوابی نداشت. این برتری اجتماعی سوسیالیسم بود که کشورهای اسکاندیناوی و شمال اروپا را واداشت، تا به بهبود زندگی طبقه کارگر بپردازند، تا آن ها به سوی سوسیالیسم کشش پیدا نکنند.  

بنابراین بهترین نبرد ضدامپریالیستی در پهنه اجتماعی است که با در پیش گیری یک اقتصاد ملی- دموکراتیک و انجام دگرگونی های اجتماعی انجام می گیرد و نه با یاوه گویی های بی پشتوانه که تنها به افزایش تنش و فراهم کردن شرایط جنگ سراسری خواهد انجامید.

البته، شرایط اقتصادی که زاییده سیاست نادرست رژیم و پیامدهای تحریم است، بدتر از آن است که رژیم برای رهایی از تحریم تلاش نکند. در جمهوری اسلامی انجام گفتگو با “دشمنان” تا آن جا که به سود بورژوازی تجاری و بورژوازی نظامی است، از سوی رهبر نیز پذیرفته می شود. سخن بر ریزنوشته های پیمان صلح است.      

آن چه که در این گفتگوها گره کور خواهد شد، خط قرمز رژیم برای گسترش شیعه سازی و خط قرمز امریکا برای پاسداری از اسراییل است. هر نکته ای که در پیمان نامه گذاشته شود که در آن کار گسترش شیعه سازی را برای رژیم دشوار کند، از سوی بورژوازی تجاری و بورژوازی نظامی پذیرفته نخواهد شد. و وارونه، اگر امریکا حس کند که بخشی از توان نظامی رژیم می تواند در یورش به اسراییل به کار برده شود، این توان را در چنین پیمان نامه کرانمند (محدود) خواهد کرد. 

هم اکنون پرسش بنیانی این است که چگونه می توان این گره کور را گشود؟ تنها راه پاسخ به این پرسش گفتگو است. اکنون باید بیدرنگ به گفتگو روی آورد و آن را به پهنه های دیگر گسترش داد تا صلح در خاورمیانه پای بگیرد.

همه می دانند که چالش هسته ای یک بهانه بیشتر نیست، اگر امریکا از بهره برداری از فن آوری هسته ای علیه اسراییل نگران نبود، چندان جلوی انجام این برنامه را نمی گرفت. یک رسانه اسراییلیِ نزدیک به دولت بنیامین نتانیاهو از گفتگوی میان این کشور با عربستان، بحرین و امارات متحده برای ساختن یک ائتلاف نظامی چهار کشوری علیه جمهوری اسلامی ایران سخن گفت.  شبکه آی ۲۴ نوشته است که یکی دیگر از هدف های همکاری این چهار کشور جلوگیری از نفوذ ایران در سوریه، لبنان و عراق است.

جمهوری اسلامی در برابر یک دو راهی بزرگی هم اکنون ایستاده است. یا می تواند با دستگاه اداری بایدن پیمان صلح ببندد و یا با نپذیرفتن این پیمان به اسراییل و دیگر دشمنان خود در خلیج فارس پهنه جولان واگذار کند. بی ریب، اگر بایدن با جمهوری اسلامی پیمان ببندد، بار پشتیبانی از این صلح از لحاظ اخلاقی در سطح جهانی بر دوش او سنگینی خواهد کرد و او به ناگزیر باید نیروهای جنگ خواه اسراییل و واپسگرایان خلیج فارس را سر جای خود نشاند. ولی اگر جمهوری اسلامی با امریکا پیمان دوستی حتا در یک چارچوب کوچک نبندد، اسراییل دست روی دست نخواهد گذاشت و همراه با نیروهای  واپسگرای خلیج فارس برای پاسخ گویی به جمهوری اسلامی آماده خواهد شد و چه بسا حتا به یورش به مرزهای ایران بپردازد.  

بایدن دستور ایست فروش جنگ افزار به عربستان برای بهره برداری در جنگ یمن را داده است. افزون بر این بایدن دستور روشنگری و آگاه رسانی در باره آدم کشی شاهزاده عربستان در سفارت آن در ترکیه را داده است.  بنابراین اگر چه که نباید سخن های بایدن در باره تنش زدایی برای درست انگاری بمباران هوایی سوریه را پذیرفت، همزمان باید به یاد داشت که اگر او خواهان تنش آفرینی گسترده می بود، بی گمان به کشتی های جمهوری اسلامی در خود خلیج فارس یورش می برد و به یک یورش به هواداران رژیم بسنده نمی کرد. اگر چه این یورش روند پیچیده و شكننده گفتگوی هسته ای را پیچیده تر خواهد کرد. ولی پیشتر ما دیده بودیم که این یورش ها برای پدید آوردن دود هم به کار برده می شود تا هم گفتگوهای هسته ای را پنهان کند و هم گروه های راست در هر دو کشور را خشنود سازد. 

در اینجا سخن از دگرگون کردن سرشت پرخاشگرانه امپریالیسم و گسترش خواهی آن نیست، سخن از در پیش گیری سیاستی است که به این سرشت بهانه ای برای جنگ ندهد. نباید به دست خود دستور کشتن خود را داد و یا آن را جلو انداخت.  به یاد داشته باشیم که لنین به خوبی از سرشت امپریالیسم آلمان آگاه بود، ولی با این همه به تروتسکی دستور گفتگو و بستن پیمان نامه با آلمان را داد.

بنابراین، وظیفه نیروهای سوسیالیستی یافتن نیروهای متحد در فرمانروایی جمهوری اسلامی برای نبرد “ضدامپریالیستی” نیست. نیروهای سوسیالیستی باید هم علیه آشوب آفرینی رژیم و هم بر علیه سیاست امپریالیستی امریکا دست به کار شوند. بهترین شیوه همزمان انجام این کار، پافشاری بر صلح است. بزرگترین برنده پیمان صلح میان این دو کشور مردم میهن ما و خلیج فارس خواهند بود.




نگاه رفیق عمویی به رفیق کیا!

مقاله ۵۷/۹۹
۸ اسفند ۱۳۹۹، ۲۶ فوریه ۲۰۲۱

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست   رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی (حافظ)

می گویند روز مرگ، ابوریحان بیرونی از دختر خود خواست که یک همکار ریاضی دان را پیش خود آورد. هنگامی که ریاضی دان گام به درون خانه گذاشت، بیرونی از او پرسید. دوست من! پاسخ آن پرسش پیچیده ی ریاضی که سال ها پیش از من کرده اید چیست؟ همکارش با نگرانی گفت: دوست گرامی! بگذار بماند برای روزی که دوباره تندرست شوی. بیرونی گفت: می خواهی آن را بدانم و بمیریم یا ندانسته بمیرم. پس از گشودن راز، بیرونی لبخندی زد و به جاودانگی پیوست.   

رفیق طبری هم در باره ی کنجکاوی انسان از زبان سیسرون می گوید: رازی را دریابم، به ز آنکه خدیوکشوریباشم. در میان همه ی جانداران روی زمین، تنها انسان است که این همه کنجکاو است. کنجکاوی جانوران در چاردیواری تنگ تهیه خوراک و گریز از دشمن زندانی می شود. ولی انسان با چرا گفتن زاده شده است و در درازنای زندگی پرتپش خود، هستی خود و پیرامونش را زیر پرسش می برد.

خواندن “صبر تلخ” هم ریشه در کنجکاوی ما برای آگاه شدن در باره ی دوره ای دارد که ما خود نیز یکی از کنشگران ناشناخته و یا کمتر شناخته آن بوده ایم. هنگام خواندن “صبر تلخ”، همه ی غم های دنیا در دل خانه می کند، دوست داری بنشینی با کسی و بگریی، ولی خشم چشمهایت را آتشین می کند و جلوی سیلاب خون را می گیرد. تیر خشمت، نه به سوی شکنجه شدگان “شکسته” که به سوی دشمن طبقاتی رها می شود. خواندن “صبر تلخ” دردآلود است. پس چرا ما خودخواسته، تن به این شکنجه می دهیم؟  

برای این که ما می خواهیم بدانیم که بر ما چه رفته است و انسان هایی را که دوست می داشتیم، به راستی چگونه انسان هایی بوده اند؟  انسان همواره می خواهد که در سرشت درونی هستی، پدیده ها و رویدادها کندوکاو کند و دلیل رفتار و کردار انسان ها را در شرایط گوناگون بیابد. ما می خواهیم بدانیم که تا چه اندازه این انسان های راستین، با گوشت، پوست و خونی مانند ما، با آن انسان های رویایی ما هم خوانی دارند؟ آیا این انسان ها از زیر آتش آزمایش زمان سرفراز و سربلند گذشتند؟

نگارنده چندین بار رفیق کیانوری را در دفتر حزب دیده است، ولی هیچگاه با او گفتگویی نداشته است. بنابراین دانستن داوری کسی که چهار سال شب و روز در آزادی در کنار او بوده است و پس از آن چندین سال در زندان با او بوده و یا از او شنیده است می تواند برای شناختن کسی که “توفان در هستی برانگیخت”(مارکس در باره کمون پاریس) سودمند باشد. داوری که رفیق عمویی در باره رفیق کیا می کند، همانند ندارد؛ داوری او سیاه و سپید نیست؛ خوب و بد نیست؛ او با داوری خود دیالکتیک منش های گوناگون انسان را به نمایش می گذارد.

بی گمان باید هوشی گزاف و سری پربار داشت و سخنانی پخته و فرهیخته گفت، تا رفیق طبری را آن چنان شیفته خود کرد. پس باید بررسی که رفیق کیانوری چه ویژگی های برجسته ای داشته است که رهبری حزب توده ایران را در آشفته ترین تاریخ میهن به دست گرفته بود.   

آن چه که روشن است، به دست گرفتن رهبری چنین حزبی، در کنار اندیشمندان و بزرگان دیگر کار آسانی نیست. رفیق کیا از چه ویژگی های برخوردار بود که رفیق جوانشیر با آن “ظرفیت ها و تواناییهای که واقعا داشت زود پذیرای نظر رفیق کیا می شد (صبر تلخ، ص ۲۷۷)”. رفیق کیا چه توانایی های چشمگیر و دل انگیزی داشت که دانشمند بی همتایی هم چون رفیق طبری می گفت “وقتی کیا نیست، ما چراغ راهنمایان را نداریم.(صبر تلخ، ص ۱۰۲۷)”

رفیق کیا چه ویژگی برجسته ای داشته است که رفیق آب سرد و گرم روزگار چشیده و آبدیده ای مانند عمویی از بی‌همتایی او سخن می گوید. “من در بین دبیران حزب توده ایران هیچ کدامشان را به توانمندی کیا ندیدم!” (صبر تلخ، ص ۳۲۰)

او در کار سازمانی انسان نیرومندی بوده است و با تیز هوشی می توانست آن چه را که در اندیشه دارد با دیگران در میان بگذارد.” چه از لحاظ کار تشکیلاتی و چه از نظر تیزی و سرعت انتقال.(صبر تلخ، ص ۳۲۰)” نمونه نداشت.

چشمی تیزبین و کاوشگر و نگاهی موشکافانه داشت. توانایی او در واکاوی رویدادها همانند نداشت. او آن چنان فرای رویدادهای جداگانه رشته پیوند آن ها را می دید که گویی می توانست آینده را گمان زند. او آن چنان در پیش گزاری اندیشه و دلیل آوردن در باره ی درستی آن چیره دست بود که “برآیند تصمیمات در مجموع  در آن جهتی می رفت که نظر کیا بود. یعنی تاثیراتی که رفیق کیانوری در اتخاذ تصمیمات در هیئت سیاسی داشت اصلاً غیر قابل انکار است.(صبر تلخ، ص ۳۲۱) “

دیدی که او به رویدادهای روزگار داشت بی پایه نبود بلکه “توانمندیهای رفیق کیا در تحلیل شرایط و تطابق بسیاری از مواضعش با واقعیت، سبب پذیرش نظراتش میشد. (صبر تلخ، ص ۱۰۲۷) ”    

یعنی این گونه نبود که او کسی را در هیئت سیاسی به زور به پذیرش باور خود وادار کند. نه! او به خوبی می دانست که چه می اندیشد و به کجا باید رفت و پل گذر میان اندیشه و آینده را به خوبی برای دیگران می کشید. می توان باور استواری به اندیشه ای داشت و حتا برای دیگران از برتری های آن سخن فراوان گفت، ولی اگر توان و خواست برای پیاده کردن آن  نداشت، راه به جایی نمی برد. ولی رفیق کیا تنها مرد سخن نبود، برای کنش هم زاده شده بود “پر کاری و توانمندی کیانوری در کار کردن،[…] تحسین امیز بود! (صبر تلخ، ص ۱۰۶۹)”

افزون بر این، او پس از سال های دوری از میهن، توانایی همسازی خود با شرایط نو را بهتر از دیگران نشان داد و به دین گونه توانست شور انقلابی و فرهنگ دوران انقلاب را دریابد. نمی توان رهبر یک حزب طبقه کارگر بود و روح و روان مردم کشور خود را درنیافت. “در هماهنگی با شرایط پر استعدادتر از همه کیانوری بود … به همین علت هم از آن روز اولی که آمد با شناختی که داشت خیلی راحت خودش را با شرایط تطبیق داد . (صبر تلخ، ص ۲۷)”  

انگیزه او در انجام این همه کارها و کوشش شبانه روزی چه بوده است. آیا او می خواست جای خود را در رهبری سنگین و پایدار کند. نه! اینگونه نبود “اصلا جاه طلبی رسمی مقام و این چیزها هیچ وقت برای کیا واقعا مطرح نبود!(صبر تلخ، ص ۹۹) “

او جانش، روانش و سرمایه اش همین حزب بود. خودش را بخشی از این خانواده بزرگ می دانست و از همه چیز آن پاسبانی می کرد “واقعا کیا برای ذره ذره دارایی حزب جانش در میرفت!(صبر تلخ، ص ۱۱۲) “

اگر رفیق کیا باهوش بود، کنشگری کوشا بود، واکاوی درستی از رویدادها می کرد، خود را با شرایط زمان همساز می کرد، از حزب مانند مردمک چشم پاسبانی می کرد، هوشیاری سازمانی شگفت انگیزی داشت، و در دلیل آوردن در باره درستی اندیشه خود همانند نداشت، پس نمی توان چیزی در باره ی لغزش ها و کاستی های او گفت. چرا! می توان.

بزرگترین ویژگی نادرست او، تک روی است. “انتقاداتی که به کیانوری وارد است شامل یک مقدار خروج از نظم تشکیلاتی می شود و به صورت تک روی هایی بروز می کند که برای یک فرد تشکیلاتی اصلاً سم مهلک است.  (صبر تلخ، ص ۳۲۰)”

افزون بر این تک روی، او بی بندوباری بی خودی هم داشته است. برای نمونه، دست نوشته ای را بی هیچ دلیلی در کیف خود نگه داشته بود که درد و سر فراوانی برای دیگران در بازجویی های زندان فراهم کرد. “من بعدها از رفیق کیانوری پرسیدم که آخر بعد از یک هفته، این یادداشت در کیف شما چه میکرد؟ رفیق ما کیانوری یک مقدار غفلت کرده بود؛ (صبر تلخ، ص ۹۱۵)”

ندانم کاری های بزرگی هم در روند انجام کارها بوده است که “موارد غفلت، بی دقتی و عملکردهای منحصر به فردی از سوی رفیق کیانوری رخ داد که به نظر من دشواریهای جدی برای حزب و برای رفقایی که در شعب مختلف کار میکردند به وجود آورد که در جریان بازجویی ها ما شاهد اینگونه مطالب بودیم. (صبر تلخ، ص ۹۱۵) “

رفیق ما می بایست بهتر از هر کس دیگر بداند که هر اندازه هم دانا باشد و در واکاوی توانمند، باز سوار بر اسب نمی توان به تنهایی به سوی دشمن تاخت. تک روی ریشه کار گروهی را می جوید.       

“رفیقمان کیانوری متاسفانه او گاهی همین قدر که به نظرش میرسید انجام کاری ضروری است عمل می کرد. بدون اینکه در ارگان مربوطه مطرح و نظرات سایر رفقا مشخص بشود و ضرورت انجام چنین کاری مورد تأیید رهبری حزب قرار بگیرد ناگهان این کار انجام میگرف. (صبر تلخ، ص ۳۱۶) “

نمونه های بسیاری از تک روی این رفیق گفته می شود. ”یکی دیگر از موارد نقض رهبری جمعی توسط رفیقمان کیانوری وصل کردن نظامی ها به حزب بدون اطلاع ما بود. (صبر تلخ، ص۳۱۵)”. “به توصیه رفیقمان کیانوری یک مقداری [اسلحه]در سازمان مخفی انبار شده بود و بعدا که سازمان مخفی لو رفت آشکار شد . در واقع یکی از مواردی که ما با کیا در زندان کلنجار داشتیم هم مسئله بود .گفتیم اقلا از ما سؤال میکردی .(صبر تلخ، ص۳۱۵)” “مگر قابل پذیرش است که مهدی پرتوی که گرفتار شده و زندان رفته و از زندان بیرون آمده است، مجددا مسئول سازمان مخفی بشود؟! با هیچ الفبایی این کار نمی خواند! (صبر تلخ، ص ۱۰۱۸ )” 

آیا همه ی گناهان تک روی رفیق کیانوری بر دوش خود او سنگینی می کند؟

رفیق عمویی خود به این پرسش پاسخ می دهد. “به نظر من همه اعضای رهبری حزب و در راس آن هیئت سیاسی حزب توده ایران، نسبت به تکرویهایی که رفیق کیانوری کرده مسئول هستند.(صبر تلخ، ص  ۱۰۱۷ )”

عضوهای رهبری حزب برای پذیرش دید و کنش رهبر برگزیده نشده بودند. آن ها هم باید به وظیفه خود در پاسبانی از ایدیولوژی حزب و پافشاری بر به کار بردن خرد جمعی آگاه می بودند و از رفیق کیانوری بازخواست می کردند. “به نظر من هیئت سیاسی و منجمله خود من، که عضو هیئت سیاسی بود، بایستی درباره مسائل پنهانی حزب، بیشتر کنجکاوی میکرد. (صبر تلخ، ص ۱۰۱۹)”

بخشی از شناختی که با زبان رفیق عمویی ما از رفیق کیانوری  بدست می آوریم، از یادمانده های زندان است. باید دید کارنامه زندان رفیق کیانوری چگونه بوده است. بخشی از “بدنامی” رفیق کیا، برایند خشم نهفته ریاکارانی از او است که خود بخت گریز داشته اند و از تازیانه زیر پا در شکنجه‌گاه های نمناک، تاریک و آلوده به خون چیزی نمی دانند. برای سبک و سنگین کردن کنش یک تن در زندان، باید به داوری کسی پناه برد که درد شکنجه را می شناسد و از بیرون گود سخن نمی گوید. باز هم در این جا رفیق عمویی، سیاه و سپید از نقش رفیق کیا نمی نویسد، بلکه از سایه و روشن آن چه که بر او گذشت می گوید. هم قهرمانی بوده است و هم شکست. هم توانایی بوده است و هم ناتوانی.  

“موارد متعددی وجود دارد که آقای کیانوری در زندان ضعف نشان داده است، ضمن اینکه مقاومتهایی هم کرده است؛(صبر تلخ، ص ۱۰۲۸)”

باید به یاد داشت که از همان روز نخست پس از انقلاب، واپسگرایان کینه شگفت انگیزی از رفیق کیانوری داشته اند و روشن است که در زندان همه ی تلاش خود را کردند تا او را “بشکنند”. “گیلانی درباره آقای کیانوری هم گفته که او یک سیاستمدار خطرناک است! کیانوری را باید مراقب بود!  ( صبر تلخ، ص ۸۶۰) “

آن چه که ما در باره شکنجه قهرمانان در اسطوره های یونانی خوانده بودیم، همان شکنجه جاودان سزای رفیقان ما در زندان بود.   شکنجه تا به آن جا که تنها خواندنش، موی بر تن راست می کند. “او، البته زیر فشارهای سنگینی قرار گرفت و به پاره ای اقدامات و گفته های ناصواب تن داد. (صبر تلخ، ص ۹۱۵) “

زندانی در دوزخ سوزان تنهایی زندان بسر می برد. زندانی هنگامی که پس از شکنجه به سلول بر می گردد، با این که می داند که “شب اگر تاریک است / دل قوی دار، سحر نزدیک است”، ولی او می بیند که سه بار دیگر تنها در یک روز شکنجه شده است و پگاه نه تنها نزدیک نشده است، بلکه شب سیاه تر از دیشب می نماید.        

با این همه، رفیق کیا برای پذیرش کودتای رویایی بسیار شکنجه شد، ولی قهرمانانه ایستادگی کرد و زیر بار این دروغ نرفت.

“عوارضی که در بدنش باقی مانده بود، یکی همین دستش بود که به میزان قابل توجهی کارایی‌اش را از دست داده بود و نشانگر این بود که زیاد زیر دستبند قپانی بوده است! این که بر سر چه موضوعی بوده است؟ نمیدانم. از دست نوشته هایش بر می آید که سر همین مسئله کودتا خیلی به او فشار وارد شده بود! بعدها از برخی از رفقا شنیدم که در زندان، کیا را دیده بودند که تا زیر زانویش باندپیچی بوده است. (صبر تلخ، ص ۱۰۲۹)”     

رفیق کیا دلیرانه در نامه اش به آقای خامنه ای از شکنجه ها سخن گفت. ” نامۀ کیانوری به خامنه ای نمونه ای از موضعگیری پس از اعترافات آن چنانی است. (صبر تلخ، ص ۹۱۵) “

آیا کارنامه رفیق کیا در زندان پر است، از این دلاوری ها در شکنجه گاه. نه! اینگونه نیست. رفیق عمویی می گوید: “متأسفانه پس از دوران سخت بازجویی و دادگاه نیز مواضع و عملکردی منفی داشت که مورد تایید هیچیک از رفقای حاضر در بند نبود. (صبر تلخ، ص ۹۱۵)”

این “عملکردهای منفی” که رفیق عمویی از آن سخن می گوید چه بوده است؟

“او مسئله تحقیقات را پذیرفت، نامه نوشتن به رفیق ما خاوری را پذیرفت! از آقای کیانوری خواستند نامه ای برای حزب بنویسد! و ایشان آن را نوشت.(صبر تلخ، ص ۱۰۳۱)”

آن چه که در بالا خوانده ایم، نگاره (تصویر) کمابیش همه سویه ی از رفیق کیا به ما می دهد. باید هم اکنون بررسی کرد که آیا بار کاستی ها و گناهان او تنها بر دوش خود او سنگینی می کند؟    

هر که بامش بيش، برفش بيشتر. برای همین، خرده هایی که بر رفتار انسانی چون رفیق کیا می توان گرفت، برای بلندای جایگاه تاریخی او، کوبنده است. نمی توان تنها رفتارها و منش های درست را از درخت شخصیت یک انسان خوشه چینی کرد. بی گمان درختی که سال ها شکوفه کرده است و میوه داده است، میوه های تلخی نیز به بار آورده است.

هنگام داوری اما باید به یاد داشت که او هم مانند بسیاری از رهبران حزب کاخِ پادشاهی را برنتافت و دل به دریایِ خروشانِ و ناآرام رزم سپرد. در این روزگار دراز، از جوانی تا پیری، چه در برون و چه در درون میهن، آب خوشی از گلو پايين نرفت. شرابی اگر بود، از انگور رنج بود. روزگار را می شد به آسانی و بی درودوسر به سر آورد، ولی انگشت در سوراخ زنبور کردن را برگزید و خواب از چشمان بهره کشان و واپسگرایان پراند. باز هم باید به یاد داشت که جان دادن دست خود رزمنده هست، ولی شکسته شدن زیر شکنجه دست او نیست. آن چه در زیر شکنجه روی می دهد، فروپاشی مرگبار درون انسان است؛ باور انسان. این شکست را تنها در پس پرده ریاکاری، می توان پنهان کرد.   

چرنیشیوسکی در باره نقد رمان می گوید، باید دید که آیا این قهرمان است که گناه کار است و یا مقتضیات و عرف اجتماعی؟ در نقد انسان ها در دنیای راستین برون از کتاب و در دریای رویدادها و در توفان پیشامدها نیز، نباید پند چرنیشیوسکی را از یاد برد.    

ته نشین های نظام فئودالی و گرد و غبارهای نظام سرمایه داری در منش و رفتار ما جای پای خود را گذشته است. به گفته رفیق طبری، ما نیروهای پیشروی، یک جامعه پس مانده بوده ایم و هستیم. بنا بر این، چشمداشت این که ما انسان های بی گناه و بی لغزشی می توانستیم باشیم، بیشتر به یک آرزو می ماند. ما توانستیم از فرهنگ جامعه خود، در اینجا و آن جا چند گامی جلوتر باشیم، ولی سراسر پاک و بی آلایش نبودیم. تنها جامعه ای نوین و آزاد از بهره کشی و ستم می تواند انسان های بی آلایش بسازد. بنابراین “هنوز چندان دگرگونی باید انجام گیرد تا انسان دگرگون شود”. با این همه کوشیدیم که درستی را دریابیم و رفتار و کردار خود را با آن هم سو کنیم.   

در میان ما شاید تنها رفیق طبری به راستی به آن پایه و جایگاه والای انسانی که آرزوی همه ی ماست رسیده بود. خشک اندیش نبود، خردمند بود، دانش خود را پایان یافته نمی دانست، با همه ی دانشمندی انسانی دانش جو و دانش‌پژوه  بود. تک رو نبود، جمع گرا بود، خود را از دیگران جدا نمی کرد، شنونده خوبی بود؛ شتابناک نبود، شکیبا بود. چشم تنگ و رشکوند نبود، بدزبان و بدسخن نبود، بدخواه و کینه توز نبود، فرای دشمن طبقاتی با کسی دشمنی نمی کرد. با همه ی بیماری پرکار و پرنیرو بود. خوددوست و خودپسند نبود و چالوس و چرب زبان نبود. خود را سوای ان چه که بود نمایش نمی داد، نیازی به رخ کشیدن دانش خود نمی دید، فروتن و خاکی بود، از خودنمایی و برتری فروشی  بیزار بود، همان گونه از آزرم ساختگی. او توانست من خود را با من گونه خود در آمیزد و به مایی رسد که از من خود جدا نیست، ولی من هم نیست.     

 بررسی این جستار (موضوع) به دانش ما می افزاید و ما را در آینده در برخورد با رویدادهایی همانند آن آبدیده خواهد کرد. بی ریب ما در فردای آزادی لغزش های نوینی خواهیم داشت، ولی بازآموزیی آموخته ها نه تنها نیروهای بسیاری را کم توان و حتا نابود می کند،  بلکه با خرد انسانی نیز بیگانه است.

یکی از آن چیزهایی که بی گمان ما باید یاد بگیریم و آن را در تک تک یاخته های خود پسانداز کنیم، همانا کار گروهی  و خرد جمعی است. “رفیق ما حجری یگانه وصیتش این بود که رفقا! به خاطر داشته باشید که اصل رهبری جمعی را مثل مردمک چشم حفظ بکنید.(صبر تلخ، ص ۳۱۸) ”     

“آن ها خواستند ولی نتوانستند تا ما خود چه خواهیم و چه توانیم”.

شب آبستن است تا چه زايد سحر




“گشایش سیاسی” در جمهوری اسلامی!
هرکه نامخت از گذشت روزگار هیچ ناموزد ز هیچ اموزگار

مقاله ۵۶/۹۹
۴ اسفند ۱۳۹۹، ۲۲ فوریه ۲۰۲۱

این روزها با پخش نوشته های برخی از خرده گیران رژیم ایران در روزنامه های درون کشور، شمار اندکی، سخن از “گشایش سیاسی” می گویند.    

رژیم شرایط بستن یک پیمان نامه هسته ای با بایدن را شایسته می بیند و بسیار امیدوار است که پس از آن که مُهر پایانی زیر این پیمان نامه زده شد، دیگری بهانه ای به دموکرات ها برای دموکراسی خواهی در ایران ندهد.

در این میان، رژیم می داند که نباید به آن هایی که می توانند به گونه ای پایه های آن را بلرزانند میدان دهد. رژیم برای همین هم از شاهنشاهی خواهان که می توانند دست کم نیروهای خفته و نهفته ای داشته باشند می ترسد. رژیم از آتش خشم خلق های زیر ستم نیز هراسان است. از مجاهدین خلق هم رژیم مانند همیشه همچون “جن از بسم الله” بیزار و کینه دار است. 

ولی از نیروهای لیبرال که با راه اقتصادی جمهوری اسلامی هم سو هستند نمی ترسد. از نیروهای شبه کمونیستی و “چپ پشیمان” نیز که تنها برای آزاد بودن می خواهند دفتر و دستکی باز کنند هم نمی ترسد.

بگذارید در آغاز نگاهی به این داشته باشیم که آیا سخن گفتن از “گشایش سیاسی” درست است؟ برای داوری در باره ی این داوی، باید به این بپردازیم که در میهن ما چه می گذرد.

جمهوری اسلامی هنوز به سانسور روزنامه، فیلم، کتاب و تئاتر می پردازد. از پخش کتاب بسیاری از نویسندگان هنوز جلوگیری می شود. جمهوری اسلامی هنوز نوشته های “زیان آور” را از کتاب فروشی ها گردآوری می کند. جمهوری اسلامی هنوز در دانشگاه ها و آموزش گاه ها، نهادهای سانسوری هم چون “امر و معروف” و “شورای نظارت” دارد که تنها کارشان تنگ کردن چارچوب آزادی است. افزون بر وزارت اطلاعات، جمهوری اسلامی نهادهای دیگری همچون وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و شورای عالی انقلاب فرهنگی برای انجام سانسور دارد. جمهوری اسلامی هنوز در اداره های دولتی و کارخانه ها نهادهای سیاسی-عقیدتی برای آگاه شدن از دگراندیشی دارد. جمهوری اسلامی هنوز دفتر های حراست و گزینش در بسیاری از جاها دارد. جمهوری اسلامی با به کار بردن دستگاه های پیشرفته شنیداری، هر گفتگویی را در دنیای مجازی بازرسی می کند. جمهوری اسلامی حتا آمار دولتی را پنهان می کند، تا پژوهش گران سیاسی و اقتصادی نتوانند با تحلیل درست از کم توانایی ها و نادرستی های سیاست جمهوری اسلامی آگاه شوند و در باره آن روشنگری کنند.   

در خیزش های امسال نیروهای بسیج شهرها را زیر چکمه های خود درنوردیدند و به دستگیری کنشگران کارگری و مدنی، و تازیانه زدن آن ها در برابر مردم پرداختند. ۶۶ تن از خیزشگران در دادگاه های گوناگون حکم اعدام گرفتند. در این یورش ها نزدیک به ۲۰۰۰ از خیزشگران کشته شدند. دادگاه انقلاب بجنورد 7 اموزگار کنشگر را به 41 سال زندان و تازیانه محکوم کرد. 12 کارگر گروه ملی صنعتی فولاد ایران به وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه خوانده شدند. دست اندرکاران زندان از فرستادن کیوان باژن زندانی بیمار به بیمارستان خودداری کردند. آقایان داود رضوی، عطا باباخانی و علی قربانیان از عضوهای سندیکای کارگران شرکت واحد، به پلیس امنیت خوانده شدند. علیرضا نوری شاعر، نویسنده و عضو کانون نویسندگان ایران 128 از سوی پلیس اطلاعات و امنیت همدان بازداشت شد. حسین حسنخانی آموزگار کنشگر به 3 ماه زندان محکوم شد. این رشته را سری دراز است.

با این همه دستگیری، زندان، شکنجه و کشتار و ستمی که سراسر میهن را فراگرفته است، این “گشایش سیاسی” در کجا دیده می شود؟ چگونه است که  برخی ها از میان مه و دود انبوه شکنجه، “گشایش سیاسی” را آشکارا می بینند؟ راستش این است که این “گشایش سیاسی” نیز نیرنگ تازه ای برای دراز کردن زندگی ستمگران جمهوری اسلامی است. راستش این است که برنامه ریزان این “گشایش سیاسی” نوین، همانا دستگاه گسترده امنیتی رژیم است.    

شمار کارمندان وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی نزدیک به سی هزار است. دانشکده وزارت اطلاعات به گفته علوی وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی ایران، هم اکنون چند هزار دانشجو دارد. وزارت اطلاعات فیلم و سریال می سازد. روشن است که این کارمندان برای دست روی دست هم گذاشتن دستمزد نمی گیرند و هر کدام آن ها رهبری کاری را بر دوش دارد.   

با این هم کارمند وزارت اطلاعات، چگونه آقای نگهدار به این اندیشه می رسد که روزنامه نگاران کشور، جدای خواست وزارت اطلاعات می توانند به روزنامه نگاری آزاد بپردازند. نمونه هایی که ما تاکنون از سپهر باز سیاسی دیده ایم، گفتگویی با آقای امیرخسروی است که در آن او سخن از “سیر اندیشه طبری” می گوید، بی آن که حتا یک واژه در باره ی شکنجه او که حتا آقای سروش از آن پرده برداری کرده بود به کار برد. نوشته دیگری گفتگو با کسی است که به گفته خودش گلسرخی را لو داده است، ولی او را قهرمان نمی داند، چرا که گویا گلسرخی می دانست نامش می ماند و می دانست که برای اندیشه اش او را نخواهند کشت. خطی که این سپهر باز سیاسی نوین دنبال می کند، آشکارا این است که چهره اندیشمندان “چپ” را گل آلود کند.

سخن از نپذیرفتن کار آزاد سیاسی نیست. آن چه که به پیوند تنگاتنگ با توده ها بر می گردد، فراهم ساختن شرایطی است که بتوان در آن دیکتاتوری را به چالش کشاند و راه اقتصادی سرمایه داری را زیر پرسش برد و کارگران را علیه آن سازمان دهی کرد. آیا این آقایان می اندیشند که می توانند چنین کارهایی کنند؟ آیا آن ها می توانند تظاهرات اول ماه مه علیه خصوصی سازی برگزار کنند؟

این دوستان چه نشانه هایی و در کجا برای باز شدن فضای سیاسی کشور یافتند که ناشکیبانه چشم به راه برگشت هستند.

در ایران یک حکومت کم و بیش ملوک طوایفی فرمان روا هست. آقای مطهری آشکارا نگران گسترش فعالیت های سازمان اطلاعات سپاه است و وزارت اطلاعات دولت را دستور گیر سازمان اطلاعات سپاه می داند. ولایتی نیز در زمان خود به دری نجف آبادی گفته بود که حتا وزارت اطلاعات مانند شهری است که با گرایش ها و رویکردهای گوناگون اداره می شود.  هر گوشه ای از جمهوری اسلامی در دست یک لایه بورژوازی است. بورژوازی نظامی، بورژوازی تجاری و بورژوازی بورکراتیک و مالی، هر کدام دستگاه های امنیتی و جاسوسی خود را دارد. یک سازمانی بیرون از این لایه ها تنها زمانی امنیت دارد که زیر چتر پشتیبانی یکی از این لایه های بماند. به سخنی دیگر، یک سازمان دست آموز و آرام باشد.  

این گمراه کنندگی آگاهانه است که برخی ها می خواهند که این گونه خوشبینی ها را به حزب توده ایران پیوند دهند. حزب توده ایران نزدیک به چهل سال است که خط خود را از این گونه خوشبینان سوا و جدا کرده است. حتا آن زمان که به چنین خطی در دوران جوشان انقلابی و آتشفشان شور انقلابی توده ها باور داشت، این باور با هزاران اما و اگر پیاده می شد و حتا این خط همان زمان خرده گیران فراوانی در درون حزب داشته است. افزون بر این، رفیق عمویی در یاد مانده های خود سخن از هزینه بسیار هنگفتی که حزب برای زیرزمینی نشدن پرداخت می راند. در آن زمان دست کم این امید بود که با پیوند روزانه با توده ها بتوان ریشه گرفت و نیرومند شد، تا شاید بتوان روند نادرستی را که انقلاب در پیش گرفته بود به سوی درستی کشاند.

  یک نیروی سیاسی پیشرو به چه امیدی باید در این نمایش “گشایش سیاسی”  بازی کند؟    

یک سازمان “چپی” که می خواهد آزادانه در ایران کار کند (حتا بخش سوسیال دموکرات) نمی تواند که در باره ی قراردادهای موقت و دستمزد کارگران چیزی نگوید، ننویسد و کاری انجام ندهد. حداقل دستمزد در ایران در هر ساعت (۶۶ هزار تومان) ، یعنی برابر با ۲۷ سنت دلار آمریکایی است. در سال گذشته در ۴۶ استان خیزش بوده است و جمهوری اسلامی به سرکوب گسترده آن ها پرداخت. این سازمان “چپ” باید برای درست انگاری (توجیه) کار خود در “گشایش سیاسی” بتواند آزادانه این چالش ها را به پرسش بگیرد.

آن چه که آقای فرخ نگهدار در باره ندانم کاری های رژیم می گوید، از بن نادرست است. گمان آقای نگهدار این است که “آنها بر این اساس معتقدند که اگر صدای اپوزیسیون غیربرانداز در رسانه های تحت نظارت حکومت بازتاب یابد اولا طیف گسترده تری به رسانه های داخل کشور جلب خواهد شد و از انحصار کنترل افکار عمومی توسط رسانه های وابسته به دولت های خارجی، شکسته خواهد شد؛ ثانیا شکاف میان اپوزیسیون برانداز و غیربرانداز هم عمیق تر و عبورناپذیر خواهد شد.” 

می توان هر پسوند و پیشوندی به جمهوری اسلامی افزود، ولی بی خردی و ندانم کاری از این دسته نیست. آن های همیشه در سرکوب نیروهای برانداز همگام هم بوده اند و در بی نیش کردن سخن های نیروهای غیربرانداز برنامه ای یکسان با ریزه کاری های شگفت انگیزی داشته اند. آنها در برخورد با دشمنان و خرده گیران خود تا کنون هیچ کاری را بیهوده و بی برنامه انجام نداده اند و نخواهند داد. گمانه زنی باید ریشه در نشانه هایی درست و واقعی داشته باشد. این گمان است که لایه بورژوازی بوروکراتیک و مالی توانسته باشد لایه های دیگر را به باز کردن آهسته و افسارزده سپهر سیاسی راضی کرده باشد، ولی یک نیروی سیاسی پیشرو نباید روی این “گشایش ها” سرمایه گذاری کند.  آزموده را آزمودن خطا است. چند بار باید از همان سوراخ از مار نیش گزید.

آقای نگهدار هیچ گاه باور خود به کنش آزاد سیاسی در چارچوب قانون اساسی را پنهان نکرده است، ولی حتا چنین کسی باید از خود بپرسد که گام به چه بازی سیاسی می گذارد. او نمی تواند از ریزه‌کاری های نقشه های کلان رژیم برای فراهم کردن این “گشایش سیاسی” آگاه باشد، ولی می تواند با آموختن از گذشته دریابد که “سلام روباه بی طمع نیست”. در بهترین کنونه (حالت)، رژیم می خواهد یک حزب دست آموزی داشته باشد که فراتر از خرده گیریهای اصلاح خواهی نرود. این حزب هیچ گاه اجازه نخواهد داشت که به سازمان دهی کارگران بپردازد و برای برپایی سندیکاها به آن ها کمک کند.

بهترین بخش نوشته آقای نگهدار، پرسش به جای او است “اگر شرایط تازه یک تهدید است با این تهدید چگونه باید مقابله کرد؟” پاسخ دادن به این پرسش آسان است، نباید به دام آن افتاد. بگذارید از آن چه که بر ما گذشت بیاموزیم. رفیق عمویی در یادمانده های خود می گوید که برای آموزش مارکسیسم دادن به هواداران آقای منتظری به رفیقان حزبی در زندان  هشدار داده بود. رفیق اخگر از او می پرسد که چرا اینکار نادرست است.

رفیق عمویی می گوید: گفتم: رفیق اخگر! شما بعدا هیچ نظارتی بر نوشته ای که تحویل اینها میدهی نداری! اینکه اینها چه بهره داری از آن خواهند کرد، چه تغییراتی به نام تو در آن میدهند؟ گفتم: نه ، اینها نهایت سوء استفاده را از این حسن داوری تو و نیت خیر تو می کنند!

گفتم: ما در بازجویی و دفاعیاتمان در دادگاه، از راه و آرمان خود دفاع میکنیم ولی هیچگونه همکاری با آنها نخواهیم کرد حتی اگر موضوع «تدریس مارکسیسم»، باشد.(ص ۱۰۱۳)

نگارنده به آقای نگهدار می گوید. دوست گرامی! در “حسن داوری تو و نیت خیر” شما هیچ تردیدی نیست، ولی شما نمی دانید که “اینها چه بهره داری از آن خواهند کرد”. پس هشیار باشید. شما بخت آن را داشتید که زیر شکنجه و آزار نباشید. اگر باور شما دگرگون شده است، برای شکنجه و آزار نبوده است، ولی نگذارید آزادانه از باور شما “به کار آزاد سیاسی” بهره برداری سیاسی برای استوارکردن پایه های ستم جمهوری اسلامی شود. چرا که نگارنده در آزادی خواهی شما هیچ تردیدی ندارد.




نگاهی به آقای خمینی با چشمان رفیق عمویی!

مقاله ۵۵/۹۹
۲۹ بهمن ۱۳۹۹، ۱۷ فوریه ۲۰۲۱

به تازه ای گزارشی به نام “صبر تلخ” از یادمانده های رفیق عمویی از دوران انقلاب و زندان در ۱۱۴۶ صفحه پخش شده است.

این گفتگو در سال ۱۳۸۲ آغاز شده و در سال ۱۳۸۳ به پایان رسیده بود. این که چرا ما برای خواندن آن باید بیش از پانزده سال چشم به راه بمانیم برای نگارنده روشن نیست و کاری است بسیار پرسش برانگیز. ولی با این همه به گفته اروپایی ها دیر شدن بهتر از نشدن است  “better late than never”.

پرسش کنندگان و رفیق عمویی به بررسی رویدادهای گوناگونی می پردازند که امید است، هرکدام به جای خود در این تارنگاشت بررسی شود. در این نوشته به بررسی کارکرد آقای خمینی با دید عمویی می پردازیم. از آن جایی که برخی از رفیقان ما هنوز کژپندارانه و گاهی رویایی با اندیشه و کارکرد آقای خمینی برخورد می کنند، به جاست که نخست به این نکته بپردازیم.   

آن هایی که فروکاست گرایانه سیاست پس از انقلاب حزب توده ی ایران را گول خوردن از آقای خمینی و یا شیفته او شدن می دانند، به واکاوی های حزب از همسنگی نیروها و اندوخته های جهانی در آن زمان نگاه ژرفی ندارند. در سال های پایانی دیکتاتوری شاه نیروهای نوینی با رنگ و بوی اسلامی در درون کشور گام به نبرد گذاشته بودند که نمونه های آن در دیگر جاهای جهان همچون آمریکای لاتین به روشنی دیده می شد. بگذارید نگاهی به این داشته باشیم که چرا حزب توده ی ایران از آقای خمینی پشتیبانی کرد وآیا این پشتیبانی زمینه تاریخی داشته است؟

رفیق عمویی می گوید:

از مدتها پیش، این نگرش پدید شده بود که در جنبش های رهایی بخش، نیروهایی نمایان شده اند که پیش از آن وجود نداشتند. و اینها کشیش هایی بودند که نسبت به ستمکشان دل می سوزاندند و با همه کسانی که علیه ستمگران مبارزه میکردند، صرف نظر از نگرشه های ایدلولوویک، همراهی میکردند. بعدها ما در نیکاراگویه شاهدش بودیم و در گروهای چریکی که در نقاط مختلف آمریکای لاتین مبارزه میکردند و اصولا در موجی که در بین کشیش های آزادیخواه شکل گرفت و مورد اعتراض پاپ واقع شد ! که پاره ای از ایشان را خلع لباس کردند. (ص ۴۵۴)

در زندان ما شاهد این بودیم که ا گر در دهۀ سه زندانیان سیاسی ایران منحصرا اعضای حزب توده ایران بودند، در آغاز دهۀ چهل ، نمایندگان دیگری از جنبش چپ به زندان افتادند و همین طور که به پایان دهۀ چهل، نزدیک می شدیم، نمایندگان ان جنبش مذهبی به زندان آمدند. (ص ۴۵۴)

من کیا را هوشیارتر از آن میدانستم که دستخوش یک احساسات موقتی بشود یا احیانا فریب یک دسته شعارهای مردم پسند عامه پسند را بخورد! (ص ۹۸)

پس همان گونه که می بینیم نه سخن از فریب خوردن و نه سخن از احساساتی شدن است. سیاست آن روز حزب بر پایه ی آن چه که حزب در آن دوران از ایران و جهان می دانست، برنامه ریزی شده بود. حتا در درون حزب در آغاز بسیاری این خط را به سختی پذیرفتند. رفیق عمویی می گوید:

به آذین اصلا مخالف اینها بود! گمان من یک مقدار تغییر لحن او ناشی از پذیرش موضع حزب در قبال روحانیون بود نه حس عاشقانه مذهبی که شما مطرح میکنید!(ص ۸۵)

بنابراین سخن از شیفتگی نبود. برای حزب توده ایران دو نکته برجسته در دیدگاه های آقای خمینی و هوادارانش به چشم می خورد که یکی باور آن ها به آزادی اندیشه و سخن گفتن مارکسیست ها و دیگری باور آن ها به برابری و دگرگونی های ژرف اجتماعی در جامعه بوده است. رفیق عمویی می گوید:

این نبود که فقط یک جا از دهانش این حرف پریده باشد! جاهای مختلف این را گفت. خوب این شیوه رفتار را ما میگذاشتیم جلو آن شیوه رفتار آقای خمینی که میگفت: مارکسیستها هم میتوانند باشند و حرفشان را بزنند …..مضافا این که طیف نزدیک به آقای خمینی یک سلسله برنامه های اجتماعی ارائه می داد که اصلا در برنامه های نهضت آزادی نبود! مسئله اصلاحات ارضی مسائلی در زمینه قانون کار حقوقی که برای زحمتکشان مورد نظر است. (ص ۶۸)

پس همسنگی نیروها در درون کشور دگرگون شده بود و نیروهای نوین مذهبی برنامه های پیشرویی هم داشتند که ما نمی توانستیم آن ها را نادیده بگیریم. ولی باید به این پرداخت که آیا این سخن ها ریشه در جایگاه طبقاتی این آقایان داشته است و یا برای کار دیگری گفته شده بود. راستش این است که توده ها به زور آقای خمینی و هوادارانش را  واداشتند که خود را هوادار برنامه های پیشرو برای دگرگونی ریشه ای جامعه جا بزنند. رفیق عمویی می گوید:

یعنی کارهایی را انجام میدهد که نشانه یک سلسله کارهای مردمی است. و من اینها را منتسب به شخص آقای خمینی و اطرافیانش نمی کنم، بلکه به آن نیروی بالنده ای منتسب می کنم که به قول آن رفیق عزیز ما احسان طبری یک سوی پیکار “که بر که” است. (ص ۵۷۷)

افزون بر این شور انقلابی توده ها برای انجام کارهای ریشه ای و جابجایی طبقاتی در درون کشور که خمینی را به همراهی با آن ها واداشت، نکته دیگری نیز نباید فراموش شود. این درست است که آقای خمینی  و هوادارانش واپسگرا بودند، ولی این دسته بی خرد نبود و همسنگی نیروهای جهانی را برای پیشبرد انقلاب دریافته بود و از نقش اردوگاه سوسیالیسم آگاه بود. از سوی دیگر اندیشه سوسیالیستی در آن زمان در جهان چنان نیرومند بود که هیچ نیروی اجتماعی در کشور بی آن که برخی از برنامه های پیشرو مارکسیستی را بپذیرد نمی توانست در میان روشن اندیشان پا بگیرد و برای خود هوادارانی گرد آورد. رفیق عمویی می گوید:

این مواضع را به عنوان ضرورتهای ژیوپولیتیک ایران مورد توجه قرار میدادیم. به این معنا که ا گر احیاناً آقای خمینی هم به لحاظ خاستگای طبقاتی و مبانی عقیدتی اش نگرش ضد کمونیستی دارد، لاجرم مشاورینی هم دارد که مسایلی را در نظر می گیرند.(ص  ۷۱۲)

[مارکسیستها هم می توانند حرفشان را بزنند] نه بر اساس دیدگاه دموکراتیک ایشان یا جریان وابسته به ایشان است، بلکه بر پایه یک سلسله مصلحت هایی است که در این شرایط موجب می شود که ایشان این مطلب را بیان کند.(ص ۸۳۸)

آیا حزب از ویژگی های ضدکمونیستی آقای خمینی و هوادارانش آگاه نبوده است؟ سخنان عمویی نشان می دهد که حزب توده ی ایران از این ویژگی ها آگاه بوده است. رفیق عمویی می گوید:

ما اصلا باور نداشتیم که گردانندگان اصلی نظام که در راس آن آقای خمینی بود، اصولا کسانی باشند که تحمل یک سازمان سیاسی از نوع حزب توده ایران  با آن تاریخچه طولانی اش و بان پیوند جهانی اش با مجموعه جنبش کمونیستی جهانی را داشته باشند. (ص ۸۳۷)

در  «خاطرات فلسفی» هم از قول آقای بروجردی آمده است که: به پروپای شاه نپرید! خطر عمده امروز کمونیست هستند! روی منبر همش به توده ای ها حمله کنید! .(ص ۷۷) آقای خمینی و نیروهای برخاسته از انقلاب 22 بهمن همگی دارای یک وجه مشترک بارز هستند و آن موضع ضد کمونیستی و ضد شوروی بودنشان است.(ص ۵۷۵) در اینکه آقای خمینی به شدت ضد کمونیست بود هیچ تردیدی برای حزب نبود. (ص ۷۱۲)

پس چرا با دانستن این ویژگی ها و با دانستن این که در پایان به حزب توده ایران یورش خواهد شد، حزب توده ایران خط پشتیبانی را همچنان دنبال کرد. حزب سال ها از مردم به دور بود و دیکتاتوری شاه تنها به مذهبی ها آزادی سخن می داد و حزب هیچ نهادی و یا بلندگویی که به اندازه مسجدها و حسینیه ها در پیوند با مردم باشد نداشت. در این شرایط چه باید کرد؟ آیا حزب را از همان روز نخست باید زیرزمینی کرد و به کار پنهانی پرداخت؟ و یا باید کژدار و مریز با روزگار ساخت و از هر روزن کوچکی برای هواخوری سود جست و به دست خود، خود را زندانی نکرد و یا به زندان نفرستاد. رفیق عمویی می گوید:       

[حزب] اعتقادش این بود که این نیرو الان در جامعه تعیین کننده است و اگر ما سیاست حزب را یک مقدار تعدیل بکنیم و بر خلاف موضعی که سایر نیروهای چپ در مقابله با جمهوری اسلامی اتخاذ کردند ما موضع ملایمی اتخاذ بکنیم این امکان فراهم میآید که یک حزب کمونیستی علنی وجود داشته باشد و مبانی اش را در اختیار توده مردم قرار بدهد! چون اگر این حزب توده ای نشود چپ توده ای نشود. همیشه محفل است! بُردش خیلی کم است. (ص ۹۹)

به هر جهت برای رهبری حزب محرز بود که روندی که آغاز شده روند میمونی نیست؛ اما اصرار داشت این حداقل را تا آنجایی که می تواند حفظ بکند. (ص ۵۰۷)

من واقعا فراموش نمیکنم که غالبا رفقا میگفتند (2 سال دیگر…) آن دو سال میگذشت دوباره میگفتند (2 سال دیگر…) یعنی همان موقع هم ما اصلا امید اینکه تداوم داشته باشد و بتوانیم ادامه بدهیم نداشتیم! میدانستیم روند به سوی خرابی میرود. (ص ۱۰۱)

همان گونه که می بینیم، حزب می خواست زمان بگذرد، تا بتواند ریشه نیرومندی در جامعه بدواند. حزب می خواست آن چنان نیرومند شود که سرکوبش آسان نباشد و برای خمینی و دوستانش هزینه دار باشد. پرسش این است که اگر حزب به دنبال نیرومند شدن بوده است و ویژگی ضدکمونیستی این دسته را هم خوب می شناخته است، پس چرا با ”چپ” ها و ملی ها همراه نشد و برای نیرومند شدن با آن ها جبهه ای یگانه نساخت؟ پس چرا از نیروهای ملی پشتیبانی نشد؟ آیا حزب توده ایران دلبستگی به نیروهای ”چپ” نداشت و اگر داشت چرا بیشتر به پشتیبانی از خط آقای خمینی پرداخت؟

نخست این که در سیاست باید به همسنگی نیروها در پهنه نبرد پرداخت. باید دانست که پشت سخن های پراکنده از دسته های گوناگون چه نیروهای مادی نهفته است؛ چه کسی می تواند نیروها را بسیج کند و برای دگرگونی به خیابان ها بکشاند؟ رفیق عمویی می گوید:

فراموش نکنید نیروی عمده ای که انقلاب کرد نیروهای طرفدار آقای خمینی بودند. اصلا این  گروه میلیونی که آن روز به میدان شهیاد آمدند چه کسانی بودند؟ اینها چپ بودند؟… همه اینها نیروهای طرفدار آقای خمینی بودند.(ص ۷۷) واقعا وقتی آقای خمینی نواری می داد یا سخنی را مطرح می کرد و در مساجد دست به دست می شد، اصلا مثلً سیل جاری میشد! (ص ۵۸۱)

در برابر این نیروی بزرگ، ”چپ” به دلیل سرکوب شاه بسیار کوچک بود. رفیق عمویی می گوید:

[چپ] هیچ کدام توانایی و قدرت مذهبیها را در بسیج مردم نداشتند.(ص ۵۸۲)  

در برابر نیروهای آقای خمینی، ملی ها نه تنها بسیار کوچک بودند، بلکه خودشان به دنبال آقای خمینی راه افتاده بودند. رفیق عمویی می گوید:

مواضع بورژوازی به طور عمده، موافق نظرات آقای خمینی و مخالف مواضع آقای بازرگان و «جبهه ملی»  بود. (ص ۴۵۴) ارزیابی حزب از نیروها این بود که با توجه به جایگاهی که آقای خمینی داراست و نیروهایی که پشت سر خود و توان بسیجی که دارد، مهندس بازرگان رفتنی است. (ص ۵۶۵)

با این همه، حزب بسیار دلش می خواست که با دیگر نیروهای پیشرو در یک جبهه پهناور و گسترده خلق همکاری کند، تا دستاوردهای انقلاب پایدار شود و دگرگونی های سیاسی به دگرگونی های اقتصادی- اجتماعی به سود توده های رنج فرا روید. رفیق عمویی می گوید:

خوب تحلیل های خود حزب هم که معلوم بود پیشاپیش درباره انقلاب احتمالی ایران و نیروهایی که در مجموعه این انقلاب عملکردی خواهند داشت در چارچوب همان شعار  «جبهه متحد خلق»  بود که حزب عمیقا اعتقاد داشت که سه نیروی مشخص: «حزب توده ایران»،  «سازمان چریکهای فدایی خلق ایران»، «سازمان مجاهدین خلق ایران» به صورت متشکلش، و نیروهای مذهبی خط امام که نزدیک به خود آقای خمینی هستند پایه های جبهه متحد خلق هستند. (ص ۵۶)

پس حزب توده ی ایران هیچ اندیشه های پندارگونه در باره ی آقای خمینی و هواداران آن نداشت و در تلاش بود که با همان نیروهای اندک و سخن های نیمه بندی که آقای خمینی می گفت به ژرفش انقلاب بپردازد. به باور عمویی، خاستگاه طبقاتی خود خمینی در پایان انقلاب را به شکست کشاند. آقای خمینی نه تنها خواستار دگرگونی های ریشه ای به سود توده ها و علیه منافع بورژوازی نبوده است، بلکه به بورژوازی تجاری در سرکوب نیروهای پیشرو کمک کرده است. رفیق عمویی می گوید:

وجود همین «هیئت مؤتلفه»  که بسیار نزدیک به آقای خمینی بود یک مقدار هشدار بود! (ص ۹۲) ما فکر میکردیم که بیشتر مؤتلفه  است که دارد از توان آقای خمینی استفاده می کند. (ص ۷۱۲)

ولی [خمینی] ضد کمونیست است! اقتصادش هر قدر بگوید  «اقتصاد اسلامی»  همان اقتصاد سرمایه داری است! (ص ۹۶)

بعدها برای ما مشخص شد که در واقع آن جناح افراطی بیشتر به آقای خمینی نزدیک است تا این نیروهای مترقی اسلامی. کما اینکه با گذشت زمان دیدیم که اینها رفته رفته پس زده شدند و در واقع  «مؤتلفه اسلامی»  مشاور اصلی و تعیین کننده دادستانها و… شد. (ص ۴۶۵)

اگر آقای خمینی همواره خواهان پشتیبانی از منافع بورژوازی بوده است، پس آن سخن ها و آن انسان های کم و بیش پیشرو که در دوران انقلاب دوروبر خود گرد آورده بود، برای چه بود؟ به باور عمویی، خمینی در آغاز برای فریب مردم و پیاده کردن سیاست های واپسگرایانه و ضد رنجبران خود، به آن دسته اندک پیشرو نیاز داشته است. رفیق عمویی می گوید:

به گمان من آقای خمینی در تحلیل نهایی، متعلق به همان قشری بود که در پایان کار، اطرافش را گرفته بودند! آقای خمینی برای پیشبرد سیاستهایش نیازمند آن چهره هایی بود که از بدو انقلاب تا سال ۱۳۶۰ داشت. این نشان میدهد که واقعا بازار و این لایه متحجر روحانیتی که سالیان دراز متکی بر اقتصاد بازار بوده […] واقعا استخوانبندی این نظام را تشکیل میداده، در تحلیل نهایی این برنده قضیه است!(ص ۷۵۴)  

بدین گونه، خمینی راه را آرام آرام برای رفتن به همان جایی که از روز نخست می خواست برود، آماده و هموار کرد. رفیق عمویی می گوید:

متأسفانه گذشت زمان نشان داد که هر قدر جلوتر رفتیم «چرخش به راست»، بیشتر شد و نه فقط دگر اندیشان، بلکه اصلاح طلبان و مترقیهای مذهبی درون حاکمیت هم ، یک یک جایشان را به آن تالی ها دادند. (ص ۴۶۶)

با این گفته ها دیگر روشن است که این نه دموکرات های انقلابی، بلکه بورژوازی تجاری بود که دست بالا را در جمهوری اسلامی داشت، اگر چه که این لایه بورژوازی حتا با جمهوری بودن جمهوری اسلامی هم دشمنی داشت. 

گفتن این که آقای خمینی درست کار و درست اندیش بود و کسانی او را گول زدند، تا به کشتار مردم بپردازد و او نمی دانست که در زندان ها چه می گذرد، از بن نادرست است. هواداران آقای منتظری بارها کوشیده بودند که لاجوردی را از کار برکنار کنند، ولی هر بار آقای خمینی به داد او رسید. آقای خمینی به درستی می دانست که لاجوردی چه آدم کش سنگ دلی است. با این همه بارها از او پشتیبانی کرد و نگذاشت که او از کار برکنار شود. رفیق عمویی می گوید:   

آقای لاجوردی چند بار قرار بود که از دادستانی معزول شود. (ص ۴۶۵) لاجوردی دیداری با خمینی کرد. وقتی که بر گشت، خبرنگاران از او پرسیدند که حاج آقا! نظر امام چه شد؟ پوزخندی زد و گفت: فرمودند باشید! (ص ۶۷۵)

باید به یاد داشته باشیم که در این زمان آقای خمینی به خوبی از شکنجه و کشتار زندانیان سیاسی که گزارش آن از سوی هواداران آقای منتظری به او داده می شد، آگاه بوده است.      

پس روشن شده است که آقای خمینی برای فریب مردم، سخن های دروغ و بی پشتوانه فراوان می گفت و هرگز در این اندیشه نبوده است که کاری برای رهایی رنجبران از بهره کشی انجام دهد. این هم دیگر روشن شده است که ”چپ” را یکی پس از دیگر سرکوب کرده است و هنگامی که زمان را شایسته یورش به حزب دیده بود، این کار را با خونسردی انجام داده است.

این هم روشن شده است که حزب نه تنها از این مردم فریبی، بلکه حتا از ناگزیر بودن کشتار خود آگاه بوده است. در اینجا حزب در مسابقه ای تنگاتنگ با زمان “race against time” بوده است. حزب در این دوره همواره در این اندیشه بوده است که تا چه اندازه دیگر می توان سختی ها را پذیرفت و آهسته راه رود، تا زیرزمینی نشد.   

  رفیق عمویی به نکته ای می پردازد که می تواند برای بسیاری که هنوز از برخی از لایه های  بورژوازی در درون جمهوری اسلامی پشتیبانی می کنند آموزنده باشد.

عمویی می پذیرد که «دست پینه بسته دهقان بهترین سند مالکیتش است!»، «مارکسیست ها هم می توانند حرفشان را بزنند»، برخورد با شاه و آمریکایی ها و«سنتو» و بیرون ریختن مستشاران مهم است، ولی خرده می گیرد که حزب به ویژگی های ضدکمونیستی این آقایان کم بها داده است. راستش هم این است که اگر بتوان از خرده بورژوازی که دموکرات انقلابی شده است، برای بهبودی زندگی رنجبران سود جست، آن ها اگر با کمونیست ها دوستی نمی کنند، دست کم نباید ویژگی های ضدکمونیستی پررنگی داشته باشند که به کشتار کمونیست ها بپردازند. رفیق عمویی می گوید: 

واقعا بایستی گذشته آقای خمینی معلوم میشد! که بعدها ما مطلع شدیم ایشان از دهه بیست در ارتباط نزدیک با آقای بروجردی بوده است. ماموریت های ویژه از جانب او اجرا میکرده است. (ص ۹۹)  آقای خمینی و نیروهای برخاسته از انقلاب 22 بهمن همگی دارای یک وجه مشترک بارز هستند و آن موضع ضد کمونیستی و ضد شوروی بودنشان است.(ص ۵۷۵) در اینکه آقای خمینی به شدت ضد کمونیست بود هیچ تردیدی برای حزب نبود. (ص ۷۱۲)

ولی همزمان حزب می خواست که زیرزمینی نباشد و با توده ها روزانه در پیوند باشد، تا آن ها را آگاه کند و به سازمان دهی آن ها در نبرد ضدسرمایه داری بپردازد. نکته باریک هم همین جاست. پرسش بنیانی این است که برای بودن با مردم باید تا چه اندازه با جمهوری اسلامی سازش می شد و تا چه اندازه در برابر سیاست های نادرست آن نرمش انجام می شود. آیا برای پیروز شدن در “مسابقه با زمان” ما در نرمش و سازش گزافه کردیم و اگر این چنین است این گزافه ها در کجا و در باره ی چه چیزی انجام گرفته است. به سخنی دیگر، “راست” روی های حزب در کجا بوده است؟ رفیق عمویی می گوید:

من در مجموع خط حزب را تایید میکنم. خط حزب درست است. اگر حزبی بخواهد فعالیت علنی و موثر داشته باشد باید حضور داشته باشد! تا بتواند مجموعه آن تاریخ مجعولی که طی دهه های گذشته برایش ساخته و در اذهان گنجانده و نشانده اند بزداید!(ص ۹۲)

 اما به باور رفیق عمویی، این نرمش گاهی بیش از اندازه انجام می شد و می بایست روشن تر به این پرداخته می شد که حزب از چه چیزی در “خط امام” پشتیبانی می کند. رفیق عمویی می گوید:

از مجموعه خطی که آقای خمینی داشته و به نام «خط امام» مطرح شده آن بخش که بخش مردمی و ضد امپریالیستی است مورد تایید حزب است. (ص ۱۶۳) من صریحا بگویم که هیچ زمانی آنچه که در ارگان حزب به صورت تایید گفته های آقای خمینی بود که غالبا در «نامه مردم» تیتر میشد در باور من نبود! و نشانة بارز این مطلب اعتراضی است که من به رفیقمان بهزادی درباره سرمقاله های «نامه مردم» کردم! (ص ۸۹) و در واقع در بحثی که با رفیقمان بهزادی داشتم گفتم: یک مقدار جانب احتیاط را رعایت بکنید! !(ص ۹۲)

ما احساس نگرانی میکردیم! به ویژه آن منظره 12 بهمن موقع استقبال از آمدن آقای خمینی که دیدیم چقدر راحت اینها یک گروه چپ را دوره کردند و کنار زدند فکر کردیم در آینده هم ما با چنین مشکلی مواجه هستیم. خوب از جانبی واقعیت بود از جانبی پذیرش این واقعیت دشوار بود !(ص ۹۶)

رفیق عمویی به درستی به چالش پیچیده ای که حزب توده ی ایران با آن روبرو بوده است، می پردازد. و ان چه که بر ما و حزب ما گذشت به روشنی نشان می دهد که گمان حزب درست بوده است. به هنگامی که حزب با گستاخی با نقشه صدور انقلاب خمینی درگیر می شود، کاسه شکیبایی و بردباری آقای خمینی هم لبریز می شود و او در شیپور جنگ علیه حزب توده ی ایران با بی پروایی می دمد.

آقای خمینی تا آن جایی که می اندیشید، بودن یک حزب کمونیستی برای او و جمهوری اسلامی سودمند است، از حق زندگی او پشتیبانی می کرد. ولی او حزبی همچون حزب کمونیست سوریه می خواست که همه ی سیاست های رژیم را بپذیرد و در نکته های کلیدی در برابر آن نایستد. رفیق عمویی می گوید:      

اطلاع را هم داشتیم که کسانی در حفظ حزب مصر هستند و در راسشان خود آقای خمینی بود. نمونه آن دستوری بود که به دادستان انقلاب داده بود، نمونه آن نپذیرفتن پیشنهادات فخرالدین حجازی و هادی غفاری برای سرکوب حزب بود! (ص ۵۰۷) مجموعه این اقدامات موجب شده بود که ما یک خوش بینی زایدی نسبت به آقای خمینی پیدا کردی بودیم . (ص ۷۷۱) ما گرفتار یک مقدار خوشبینی نسبت به شخص آقای خمینی شدیم. چون معتقد بودیم تا او هست، تغییر بنیادینی رخ نخواهد داد! آری، سبک سنگین میشود، فضا یک مقدار باز یک مقدار بسته تر میشود، می گیرند، ولی سرکوب به آن معنای (پو روم) کشتار جمعی نخواهد بود. (ص ۷۷۱)

بخشی از خوشبینی حزب به همین رفتار ریاکارانه آقای خمینی بر می گردد.

بنابراین هنگامی که آقای خمینی حزب را در برابر رویاهای رهبری جهان اسلام خود می بیند، دستور دستگیری و شکنجه آن ها را می دهد. رفیق عمویی می گوید:

وقتی حزب چنین چیزی را مطرح بکند [پایان جنگ]، ولی دلایلی که آنها ارایه میدهند، او را قانع بکند، لاجرم آقای خمینی خودش را مقابل حزب میبیند! (ص ۸۲۳)

به نظر میرسد که در همین سال 1361 است که آقای خمینی هم نظراتش میپیوندد به کسانی که معتقد بودند حزب را باید از قلمرو اینجا حذف کرد!

این سخن ها بار دیگر نشان می دهد که جمهوری اسلامی تا آن جا حزب را می پذیرفت که دست کم در برابر سیاست های نادرست آن با صدای بلند سخن نگوید و یا خاموشی برگزیند. هنگامی که حزب برای نخستین بار در برابر پندارهای بیمارگونه خود خمینی در باره صدور انقلاب می ایستد، نقشه کشتار او کلید می خورد. رفیق عمویی می گوید:  

بدون تردید ضربه نهایی هم با دستور شخص خمینی به ما وارد شد! یعنی زمانی هجوم نهایی به حزب انجام گرفت که اینها از آقای خمینی دستور سرکوب را دریافت کردند ! (ص ۷۷۱)

پس همان گونه که می بینیم، رفیق عمویی آقای خمینی را یک ضدکمونیست واپسگرا با پایگاه طبقاتی در بورژوازی تجاری می داند و از نقش برجسته او در شکست هدف های والای انقلاب و سرکوب نیروهای پیشرو سخن می گوید.     

سرچشمه:

صبر تلخ

تاریخ شفاهی چپ ایران

گفتگو با محمدعلی عمویی

درباره حزب توده ایران

۱۳۵۷-۱۳۶۲

ویراست نخست، ۱۳۹۹

ناشر: نشر واله، برلین




انقلاب مُرد؛ زنده باد انقلاب!

مقاله ۵۴/۹۹
۲۱ بهمن ۱۳۹۹، ۹ فوریه ۲۰۲۱

شب پس از ۲۸ مرداد تا به آن اندازه تاریک بود که حتا ستارگان بزرگ در پشتش رنگ می باختند. بسیاری گرسنه بودند و شمار اندکی میلیاردها دلار به جیب می زدند. پاسخ نازکترین نوای آزادی سرب آتشین در دهان بود. زندان ها پر از جوانان پردانش و کنجکاو بودند و دستگاه دولتی پر از کاسه لیسان تهی مغز. شاه شاهنشاه و سایه خدا در روی زمین بود و نخست وزیر، وزیران دولت، سرلشکران ارتش و نمایندگان مجلس، نه از رای زنان او، که همه از چاکران او بودند.   

بهمن آمد. فریاد تندر آسای توده ها خواب را از چشم سپید جامگان بهره کش و خوش پوشان ستم کار پراند. روزگار ستم سپری و آسمان میهن بار دیگر آفتابی شد. سپیده دمید؛ درخت پر شکوه آزادی در ماه زمستان بهمن شکوفه کرد. دنیایی پر شکوه، در پرتو روشنی سپیده دم درخشید. انقلاب شمع آرزوها را در دل ها روشن کرده بود. امید بود که زندگی از لجنزارهای دوران شاه به فراز انسانی آن بالا رود. امید بود که کویر پر از آب شود؛ شکم های گرسنه سیر شوند؛ خرد جانشین نادانی شود؛ امید بود که شکوه و زیبایی زندگی در این باغ پربار شکوفه کند. امید بود که هرگز دیگر دگراندیشی برای اندیشه خود در زندان نباشد. امید بود که هرگز دیگر کودکی گرسنه نخوابد. امید بود که هرگز دیگر زنی، تن را برای سیر کردن شکم کودکانش نفروشد.       

آیا این همه آرزوی های پندارگونه ای بود که ریشه در واقعیت زندگی نداشت؟

از همان آغاز، برخی ها کمر بر نابودی هدف های انقلاب بسته بودند. خیزش شهاب گونه توده ها برای دست یافتن به آزادی و برابری به زودی رام شد. پهنه سیاسی کشور دستخوش نیروهای سرکش و ناشناخته شد. انقلاب ما بازیچه ناتوان نیروهای گنگی شد که کمتر کسی می دانست که که بوده اند و از کجا آمده اند. آن ها انسان دوستی ساختگی را به نمایش می گذاشتند و خام‌ترین اندیشه را بی پروایانه خردمندانه وامی نمودند. کلاف درهم بافته ی پندارهای اسلامی آنها در برخورد با زندگی بی رنگ شد.    

از همان آغاز شکاف ژرف میان آرزوهای پاک ما برای خوشبختی زمینی انسان و وعده های بهشت آخرت رهبران اسلامی بوده است. ما انسان بهره ده را آزاد نمی دانستیم، ولی آن ها جامعه طبقاتی را اسلامی می دانستند. آرام آرام دستاوردها و اندوخته های والای انقلاب را بر باد دادند. آرام آرام مردم ما در تارهای چسبان نومیدی گیر کردند. آرزوهای که در دل آنها زبانه می کشید، کم کم خاموش شد.  بخشی از این جمهوری اسلامی، دروازه ها را بروی باورهای ناباب و خرد گریزی گشود. رنجبران در چنگال ویرانگر مردان بی خرد گرفتار شدند. برآیند این همه کارها، بردگی نوینی با پوشش اسلامی بود.    

سیل خروشان زندگی در سراسر میهن روان بود و بسیاری چون پر کاهی در دریای رویدادها شناور شدند.  سیاست ورزی یعنی پیدا کردن دیالکتیک میان چشم انداز آینده و واقعیت روز. اگر در چنگال واقعیت روز گرفتار شوی همواره در بند چارچوب های داده شده دشمن می مانی. اگر تنها درگیر چشم انداز آینده شوی از واقعیت روز  بدور می مانی و فرسنگ ها از توده ها  پیشتر می دوی. نبردی درنده خویانه میان رنجبران و لایه های گوناگون بورژوازی همواره بود. دریای توفانی رویدادها  بی امان بر کرانه ی همسنگی نیروها می کوبید و آن را دگرگون می کرد.

کار ما دادن یک دسته گل رویایی به کارگران نبود، ما در زمان کمی می بایست یک شمشیر تئوریک به دست رنجبران می دادیم تا با آن سینه ستمگران را نشانه گیرند.  ما می بایست از آمیزش آشفته بار دیده ها و داده ها؛ ندیده ها و نداده ها در زمان کوتاهی راهی از این شوره زار به گلستان آزادی بیابیم. در این بیابان مه آلود و پرگردوخاک، ما الماس ها را از شن ها جدا کردیم و  حقیقت را از خاک روبه خار و خاشاک بیرون کشیدیم. رفیقان ما در رمزھا و چیستان ھای انقلاب باریک می شدند و با نوای تئوریک خود ناقوس وار انسان خفته را بیدار می کردند. با مغزی سرد و قلبی گرم به بررسی داده ها پرداختیم و با چپ روی ماجراجویانه ی خرده بورژوایی میانه‌ی خوبی نداشتیم.

اما آن ها خیلی زود خواستند که توده ها را رمه ی چوپان فقیه سازند و سایه رهبر همچون بختکی بر سینه ما سنگینی کرد و همه را به تنگی نفس دچار ساخت. آن ها نه تنها انسان را بلکه امید و آرزوهای ما را یکی یکی سر بریدند. آنها هر چه را که مردم به ان عشق می ورزیدند کشتند؛ موسیقی را، پایکوبی را، شادی را، لبخند را، جشن را. گیرایی زنده و پرخون تن انقلاب و شادابی چهره اندک اندک زدوده شد. کاروان پرشور انقلاب را به بیابان خار آلود کشاندند. جادوگران ریاکار عبا به دوش با هزاران دروغ و نیرنگ مردم را به سوی خود کشاندند و گزمگانشان راه جویان راه داد و آزادی را به گلوله بستند. آن ها آسمان پاک انقلاب را با ابرهای تیره ستم تاریک ساختند.

طبقه های بهره کش به دنبال گردآوری پول رفتند و تهی دستان برهنه و گرسنه در پس درهای این زراندوزان آزمند جان دادند. بورژوازی بازار خوراک خود را انگل وار از پیکر باریک و نزار توده ها مکید. آن ها می خواستند که رفاه را با پند به بورژوازی انگلی برای مردم به ارمغان آوردند. آن ها رنجبران را به آزادی از بهره کشی نرساندند، بلکه یک زندگی توان فرسا و بر دوش کشیدن سختی ها کشنده را به آن ها ارمغان دادند.  

برخی از آن ها اگر چه دلی مهربان و سری خردمند داشته اند، ولی در تاریکی دست و پا می زدند و راه را از چاه نمی یافتند. خواست درستی اگر داشتند، ولی کارهایشان برای رسیدن به آن هیچ شالوده استواری نداشت. کوشیدیم که رهنمای آن ها باشیم و لب به سخن نادرست و دشنام آلوده نکنیم. چون که دوست را دشمن و دشمن را دوست می پنداشتند، گم گشتگی  و سردرگمی بر جان و دل آن ها پیروز شد. آن ها خاک ریز به خاک ریز و سنگر به سنگر در برابر بورژوازی بازار پس نشستند و در برابر کشتار دوستان انقلاب خاموشی برگزیدند. 

ما درگیر نوسان های نبرد بودیم و جاه جویان و زراندوزان برای بدست آوردن جایی در زیر آفتاب، رنجبران را زیر پای خود له می کردند. برای ما جان کندن برای بهروزی انسان ها، بر بهشت پس از مرگ می چربید. در راه های سنگلاخی و خشک گام گذاشتیم. ما رهنوردانی بودیم که از برف و بوران و باد وباران نترسیدیم. تن آسایی کار ما نبود، رخت رزم پوشیدیم و گام به دنیای ناشناخته گذاشته ایم. رفیقان ما از کوچ اجباری و زندان با سرهای پر از اندیشه و دل های آکنده از عشق به رنجبران میهن بر گشتند و دانه های دانش خود را با شکیبایی و توانایی در زمین تشنه کاشتند و در زمان کوتاهی عشقش در دل رنجبران شکوفه زد.   

“چپ” آرمان هایی پرخون، زبانی نیشدار، ولی اندیشه ای کم توان داشت . زورآزمایی میان طبقه های فرودست و فرادست بود، ولی برخی نیروهای “چپ” علیه هم دست و پنجه نرم می کردند. باری بر دوش ما بود که سنگین تر از توان ما بود و “چپ” نه تنها چیزی از آن برنداشت، بلکه حتا گاهی بر آن افزود.

بی تردید لغزش داشتیم و نادرست ها انجام دادیم، ولی از جنبش نایستادیم. مانند فرشته ای نبودیم که پاک بزییم تا به خدای آسمان ها نزدیک تر شویم، ما خواستیم خاکی باشیم و برای کار در کشتزار انقلاب از آلودگی به گل نترسیدیم. در زمین کال کار کردیم، ولی آرزوهای بلند آسمانی داشته ایم و شب میهن را  پر ستاره می خواستیم. رستگاری انسان ها در این دنیا را برتر از جای بی دردوسر بهشت دانستیم. همواره در اندیشه ی راهی برای دگرگون کردن شرایط به سود توده ها بوده ایم. ما می خواستیم که تازیانه بر پیکر اسب تندرو انقلاب بزنیم و آن را پیش از رسیدن دشمن به شهر آرمانی برسانیم.  

ولی افسوس که نشد.

ما کوشیدیم که چشم اندازهای نوینی در برابر انسان ها بگشاییم. تردیدی نیست که کار ما دشوار بود، مانند آب کردن یخ های چند سد ساله بورژوازی و کژباوری با آتش دل های سوزان. پیروزی بر خوی کهنه و ریشه دار برجای مانده از نظام گذشته کاری آسان  نبود، اما ما از نارسایی و ناکارایی سرمایه داری گفتیم و با به بی راهه کشاندن انقلاب نبرد کردیم. نیروهای حزبی اندوخته ها و آموخته های خود را دست مایه ی امادگی انقلاب کرده بودند. تلاش ما برای ایستادگی در برابر پیش آمدها و رویدادهای ناگوار نه تنها یک وظیفه طبقاتی بلکه یک نیاز اخلاقی بود. ما راه را از میان گزندهای ناشناخته می پویدیم و دانه ای که با همه ی سختی کاشتیم در مغز و دل رنجبران جوانه زد.    

اما ناخوشی واگیردار در یاخته های انقلاب رخنه کرد و آرام آرام چون موریانه ای آن را از درون تهی نمود. آن هایی که سودای رسیدن به سرمایه و کاخ داشتند، بزودی بردگی دیگران را روا داشتند. رهبر، راستی را با داستان گویی و افسانه سازی در می آمیخت و خرفه جای دانش را گرفت. آدم و حوا، جانشین تئوری تکامل درون دانشگاه ها شد. شعله ی کم سوی آزادی اندک اندک به خاموشی گرایید. ستم در همه ی پهنه های زندگی مردم ریشه دواند. آرزوهای بلند ما همچون امید آینده ی ما، در غبار تیره ستم و سرمایه فرو رفتند. خودپرستی همچون اسیدی سوزنده شور همگرایی را از میان برداشت. “اشیاء” مهمتر از “اشخاص” شد. انقلاب از گوشت و خونش تهی شد.

در به کژراهه کشاندن انقلاب، نباید نقش آیت الله خمینی را دست کم گرفت. او همان گونه که رهبر انقلاب بود، رهبر ضدانقلاب هم بود. او چنان نیرومند بود که حرام را حلال می کرد و آیت الله های پرآوازه را خانه نشین. بی کمک او، هیچ کس را توان بی راهه کشاندن انقلاب نبود. بورژوازی انسان را جانوری دوپا می داند که در کشمکش همیشگی برای رسیدن به دارایی بیشتر است و رهبر با رنگ کردن طبقه کارگر با تئوری همکاری طبقاتی دور اسلام، دست آن ها را برای چپاول باز گذاشت.    

او که بی اندازه از رنگ و آهنگ رویدادها پریشان شد، در خودشیفتگی پناهگاهی برای رهایی از توفان رویدادهای یافت. خودپرستی خوی رهبر را زهرآلود، خودکامگی چشمهایش را کور و گوشهایش را کر کرد. بیماری خودسری و خودکامگی که به تندی می تواند همه گیر شود، به زودی دامن او را گرفت و او با کسی که با او هم رای نبود، سر نرمی و سازش نداشت. او نیکی را کم کمک زیر پا له کرد و راستی را آلوده ساخت. او یکسره خود را دانا، پسندیده و جهان دیده می دانست، اما در برخی از رشته ها فروتر از بی سوادان بود. او که می بایست رهبر یک انقلاب بی همتا باشد، کم کم از چاپلوسی چاپلوسان خرم و خرسند شد و از اندرز و خرده گیری بیزار. جمله هایی چون “جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد”؛ “من می گویم صدام باید برود” نیایش روزانه او شد. منِ او، از میلیون ها تن سنگین تر شد.   

آن ارزش های انسانی هم که در ذهن آقای خمینی درهم ریخته بود، در برابر “عزت اسلام” رنگ باخت و بی ارزش شد. باورهای خشک مانند دژی بود که او هنگام برخورد با اندیشه پیشرو “چپ” به آن پناه می برد. لجنزار کژباوری در باره ی “اسلام عزیز” او را به کام بی خردی فرو برد و او در چنگال ایستایی خودپرستی گیر کرد. برای اسلام هیچ آزرم و شرمی از کشتار نداشت.  رهبر، آرام آرام از زندگی مردم جدا و به آغوش پندارهای آلوده کشانده شد. دیوار بزرگ نادانی و دوستی با بازاریان، او را با توده های رنج بیگانه ساخت. بورژوازی بازار به رهبر کمک کرد، تا از لرزش پایه های نظامی که به آنها زندگی آسوده ای ارزانی داشت جلوگیری کند. رهبر، خود را چوپانی می دانست که می بایست رمه های انسان های گمراه را به پیش برد و به چمنزار بکشاند. او به زودی گفت که “نان برای خر است” و انسان های کوچه و خیابان نیازی به آزادی ندارند.        

او اگر انگیزه های انسانی هم داشت که در آغاز “سند را دستان پینه بسته کارگران” می دانست، به زودی پذیرفت که برخی ها زیردست و برخی ها زبردست به دنیا می آیند. بند ج و د را از میان  برداشت، تا دهقانان رنجبر با تهیدستی روزگار گذرانند. او به زودی خود را بده کار تجار بازار یافت و بستان کار کارگران شد. در اندیشه او زنان زیردست بودند. رهبر، هنگام سخن با رنجبران، جهان را سرای دردآوری می دانست که در آن با رنج باید خود را برای بهشت جاودان آماده کرد، ولی هنگام سخن گفتن با بازاریان، چیزی از زراندوزی آن ها نمی گفت و بهشت را زیر پای این مومنان می دید. آقای خمینی روده درازی های بسیار و سخن های بی پشتوانه در باره رنجبران انجام می داد، ولی میوه درخت انقلاب را در سفره سرمایه داران می چید. وی به همه چیز پشت پا زد و بی شرمانه توده ها را زیر پای اسلام عزیزش قربانی کرد، تا نزد خدایش از ابراهیم ارجمندتر شود.          

در دوران جنگ با عراق، او از باده ی پیروزی خرمست بود. رهبر به ناگهان سوار بر اسب چموش جنگ، چنان به سوی عراق تاخت که کسی را یارای رام کردن آن نبود. خشم دیوانه وار رهبر به صدام، فرزندان ما را در آتش جنگ سوزاند. رهبر فرزندان رنجبران را به کوره جنگ فرستاد، تا فرزندان بهره کشان با آسودگی راه رهبری کشور را در خانه های امن از پدرانشان یاد بگیرند. جنگ هم چون داروی تلخی، برای درمان بیماری بی درمان جمهوری اسلامی نسخه پیچی شد. رهبر، شهباز جنگ را به جان کبوتر صلح فرستاد.   

جنگ خواهی او اگر دیوانگی نبود، بی ریب همسایه دیوار به دیوار دیوانگی بود. ما در برابر او به خاک نیفتادیم و سرافراشته ماندیم و تیر به سینه خریدیم، ولی پشت به رنجبران نکردیم و دیوانگی را نپذیرفتیم. پرده دری زیرکانه ی ما از نقشه های جنگ خواهانه رهبر، همزمان ریسمان دار را بر گردن ما حلقه زد.       

رهبر، حتا پس از نوشیدن زهر تا پایان زندگی اش به دیدگاه نادرست صدور انقلاب چسبید. تاریخ نمی گذارد که کسی از تیررس داوری در باره ی کنش های خود بگریزد و یا خود را پشت واژه های بی پشتوانه خدایی پنهان کند. سرنوشت رهبر با نوشیدن زهر و فرجامی تیره و بد به پایان رسید.

بدین گونه، پیمودن راه پر از سنگ ریزه و خار دشوار تر از ان بود که ما می پنداشتیم، ولی ما از کوشش نایستادیم. حزبی ها از بام تا شام برای ژرفش انقلاب کار کردند. از گذرگاه تنگ رویدادها، با دلی فراخ گذشتیم. رزمندگان دلاور ما در هر کجا با شمشیر سخن پوسته تاریک شب را بر کندند، تا ستارگان درخشان را نمایان کنند. رنج ھای تنانی و روانی بسیار در راه فرارویی هدف های سیاسی انقلاب به دگرگونی های ژرف اقتصادی- اجتماعی کشیدیم. هر روز، ما با خوشبینی در آرزوی فردایی بهتر ماندیم. آرام آرام ، کاسه خوشبینی ما لبریز شد. خوش بینی نخستین ما اندک اندک زیر ابرهای دل نگرانی پنهان ماند.    

حزب ما در سال های آغازین انقلاب، آرامش از طبقه های بهره کش زدوده بود و آسایش نیروهای واپسگرا را ربوده بود. اما آن ها هم دست روی دست نگذاشتند و پاسخ رزم طبقاتی ما را با دلسنگی و خونسردی دادند. واپسگرایان درها و پنجره ها را برویمان یکی پس از دیگری بستند. سرانجام به حزبی که هیچ کار غیرقانونی انجام نداده بود یورش بردند و چند سال پس از آن، بزرگترین اندیشمندان میهن را ناجوانمردانه در زندان کشتند.    

آن ها با کشتن آن رهبران هر چند توانستند که گرمای سوزان آن جان ها را  ته کش کند، ولی نتوانستند خورشید را برای همیشه از تابش بازدارند. حزب ما چنان آتشی در سینه عاشق هواداران شعله ور کرد که حتا شکنجه های رژیم نتوانست آن را خاموش کند.

چرا کار به اینجا کشیده است؟ این چیستان هنوز هم رازی است سربسته و شگفت انگیز.

 پس از چهل و دو سال، اندوخته هایی که در روند پرشتاب زندگی ما به دست آمده، هم اکنون چشم انداز دیگری را روبری ما می گشاید. اما باید به یاد داشت که در آن  دوره که هر روزش سرشار از پیکار با بی خردی و طبقه های بهره کش بود، آشکار کردن آن چه که در پس پرده ها و روبندها بوده و امروز نمایان شده است، کار آسانی نبود. راستی را از دروغ و نیکی را از بدی باز شناختن، کاری بود توان فرسا. در آن زمان، ما نمی توانستیم که پرده ها را از سیمای دنیای فردا برگیریم و سیاست خود را بر پایه پیمان هایی که نمی شناختیم، برنامه ریزی کنیم. در گذشته نباید ماند و گذشته را نباید هم دور ریخت. باید گذشته را دوباره شناخت تا دیکتاتوری از نو پا نگیرد؛ باید گذشته را با دانشی نو شناخت تا آینده را بهتر پیش بینی کرد.   

پس از یورش، برخی ها به ما پند می دادند که روان را به کار نبرد رنجه مداریم و  به جای سازمان دهی دوباره، گلیم خود از آب بیرون کشیم. بدبختی گریبان گیر ما شد. حتا در دل آن چند تن انگشت شماری که باور به دروغ نداشتند،  بیم جای امید را گرفته بود. برخی ها  از آرمان های دیرین خود دست شستند و برخی ها از میهن رخت بر بستند. برخی ها با باوری استوار ماندند.   

آن ها هیچگاه نخواهند توانست که لکه ننگ را از دامن خود بزدایند. اندیشمندان و دانشمندان و دل دادگانی را کشتند که همسنگ آن ها امروز در میان ما پیدا نمی شود. اما گریستن نیز کار ما نیست، ما پرورده مردانی بزرگ هستیم.  آری! بسیاری از رفیقان ما آتشی در جهان سرد فردای انقلاب بودند که به زودی در خشم جمهوری اسلامی خاکستر شدند، ولی حزب آن ها همچون سمندری  با زایش دوباره از درون آتش به زندگی پرتپش باز گشت.    

آن ها نتوانستند اندیشیدن را از ما بازدارند؛ هر چه که می تواند به اندیشه در آید، می تواند دوباره زنده شود. ما پس از یورش زمین را زیر پای خود لرزان می دیدیم، ولی ما می دانستیم که ستم گذرا است و عشق جاودان و جوان می ماند، برای همین در جستجوی یافتن راهی پایدار بودیم.   

خوشبختی انسان از ژرف ترین انگیزه ای بود که ما را به سوی حزب توده ها کشاند. خوشبختی ما در خوشبختی همگان است و خوشبختی همگان در گروه بدبختی بهره کشان و ستمگران. عشق انسانی ما برگی از درخت بی خزان جاودانگی است که هرگز از درخت توده ها جدا و رها نمی شود. آتش دل ما از جنگل پهناور توده ها هیزم تهیه می کند و همیشه زنده و جاوید است.

توده ها برای خوشبختی و عشق، به ناگزیر باید غزل خداحافظی جمهوری اسلامی را بخوانند. ما هم اکنون می خواهیم که بر ویرانه های امیدهای به خاک نشسته و آرزوهای برباد رفته، جامعه ای انسانی پی ریزی کنیم. ما با اندیشه ای سازنده، جستجوگر و دلی پرشور و  سرشار از عشق انسانی، پای به میدان نبرد می گذاریم. زندگی پیوسته در روند دگرگونی است و ما هم دگرگون شده ایم. دیری است که از زخم ها رها یافته ایم و در روند تلخ و شیرین روزگار، هم اکنون خود را نیرومند می یابیم. در این رزمگاه، ما دیگر افتان و خیزان راه نمی رویم، بلکه با سری افراشته و پایی استوار در این راه گام می گذاریم. دشمن به عبث می کوشد که اندیشه سرکش و انقلابی ما را به خشکی کشاند و ما را رام سازد. اما ما با رهنوشه و توشه ای نو، زره و جوشن رزم بر تن، برای نبرد آماده ایم.     




پیوند دیالکتیکی میان هدف های انقلاب؛ استقلال، آزادی، عدالت اجتماعی!

مقاله ۵۳/۹۹
۱۹ بهمن ۱۳۹۹، ۷ فوریه ۲۰۲۱

پیشگفتار

پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی، خاورمیانه در زیر چپاول و دستیازی استعماری و سپس استعمار نو نیروی های امپریالیستی قرار گرفته بود. در آغاز نبرد توده ها علیه امپریالیسم، بورژوازی ملی که در بسیاری از کشورها ازسرمایه، دانش و سازمان دهی بهتری برخوردار بوده است، پرچم ضدامپریالیستی و رهبری این جنبش را به دست گرفت. اما بورژوازی ملی که پس از استقلال در بسیاری از این کشورها افزارهای فرماندهی را به دست گرفته بود، نتوانست این وظیفه بزرگ را به انجام برساند و جای بزرگ تهی بر جای گذاشته است که هم اکنون لایه های میانی و خرده بورژوازی آن را پر کرده اند.     

کمونیست ها همواره به پیوند نبرد طبقاتی با آزادی خواهی و استقلال کشور باور داشته اند. اگر هم آنها هنگام یورش نیروهای امپریالیستی و یا در برابر رژیم های فاشیستی با لایه هایی از بورژوازی اتحاد گذرا کردند، هیچ گاه وظیفه سوسیالیستی خود را از یاد نبرده بودند و هیچ گاه ویژگی دوگانه و سرشت بهره کشی این لایه ها را فراموش نکردند. کمونیست ها همواره در این گونه اتحادها تلاش کردند که یا رهبری این جنبش ها را به دست گیرند و یا به شیوه های گوناگون دیگر از منافع طبقه کارگر و دیگر رنجبران پشتیبانی کنند. در سال های گذشته برای این که شرایط جهانی بسیار پیچیده شده است، بخشی از “چپ” نه تنها نبرد ضدامپریالیستی را مطلق ساخته است، بلکه حتا تضادهای ژیوپولتیک میان کشورها را زیر نبرد ضدامپریالیستی دسته بندی کرده است. آن ها از یاد می برند که در بلند مدت، رویکرد برون مرزی کشورها نمی تواند با رویکرد درون مرزی آن ها ناهماهنگ و در تضاد باشد. 

بگذارید نخست با آوردن برخی نمونه ها نگاهی داشته باشیم به این که آیا هرگونه درگیری میان کشورهای پیرامونی و امپریالیسم را می توان یک نبرد ضدامپریالیستی خواند. سپس نگاهی داشته باشیم به این که حتا اگر این گونه باشد، آیا می تواند نبرد برای آزادی و عدالت اجتماعی را به فراموشی سپرد.

نبرد ضدامپریالیستی یا بهره برداری از احساسات ضدامپریالیستی توده ها

بهره جویی نیروهای خرده بورژوازی مذهبی از احساسات ضدامپریالیستی توده ها چیز تازه ای نیست. لنین از سویه های واپسگرایانه جنبش آزادیبخش علیه امپریالیسم به خوبی آگاه بوده است.  لنین در “پیش نویس پایان نامه های در باره ی پرسش های ملی و استعماری” خود که برای دومین کنگره انترناسیونال کمونیست نوشته شده بود، گفت که در “کشورها و ملتهای عقب مانده تر، که در آن روابط فئودالی یا مرد سالاری – دهقانی حاکم است”، “همه احزاب کمونیست باید […] علیه روحانیت و سایر عناصر تأثیرگذار ارتجاعی و قرون وسطایی از جمله “پان اسلامیسم” و روندهای مشابه، که تلاش می کنند جنبش آزادیبخش علیه امپریالیسم اروپا و آمریکا را برای تقویت مواضع خان ها، زمین داران، آخوندها و غیره به کار برند مبارزه کنند”(لنین ، 1920).   

امروز هم واپسگرایان از احساسات ضدامپریالیستی توده ها برای منافع طبقاتی خود بهره برداری می کنند. بگذارید در زیر به بررسی برخی از این نمونه ها بپردازیم.         

ترکیه :

در نوشته پیشین در باره ی استقلال سیاسی نسبی طبقه های فرمانروای ترکیه گفته ایم. ترکیه همزمان با این که خود را همچون قهرمان ضدامپریالیستی به توده های خاورمیانه شناسایی می کند، اما همه ی یاخته های اقتصاد کشور وابسته به امپریالیسم است. برای همین هنگامی که وزیر خزانه داری آمریکا از تحریم ها علیه دو وزیر برجسته در دولت اردوغان سخن گفت به دلیل وابستگی اقتصاد ترکیه به نهادهای مالی امپریالیستی، تحریم ها اقتصاد کشور را به سوی مرگ کشاند و اردوغان به ناچار از خر ضدامپریالیستی خود پایین آمد و در نهان به دست بوسی  ترامپ رفت. آیا کسی است که اردوغان را ضدامپریالیست بداند؟ حزب کمونیست حتا در آنجا آزاد است. آیا باید از این حزب خواست که برای ارج گذاشتن به یاوه گویی های اردوغان از نبرد برای عدالت اجتماعی دست بردارد. بدبختانه بخشی از “چپ” ترکیه هم به دام “ضدامپریالیستی” اردوغان افتاده است و ملی گرایان و پان ترکیستها  از شادی قند در دلشان آب شده است.

سوریه :

این درست که سیاست خارجی رژیم سوریه را در دوران جنگ می توان زیر نبرد ضدامپریالیستی دسته بندی کرد. اما این نبرد آن گونه که برخی از دوستان می اندیشند پیوسته و همواره نبوده است. داستان ضدامپریالیست بودن اسد نیز بسیار گزافه گویی است. آن هایی که سخن از نبرد ضداسراییلی و ضدامپریالیستی سوریه می کنند، باید به یاد داشته باشند که دهه ها این نبرد تنها با زبان دیپلماسی انجام می شد و نه با زبان آتش. باید به یاد داشته باشیم از سال 1974 تا 2011 آرامش و آتش بس میان سوریه و اسراییل بود. سوریه به مدت چهار دهه حتا یک تیر از بلندی های جولان به سوی اسراییل شلیک نکرد. حافظ اسد در ائتلاف چندکشوری به رهبری آمریکا علیه عراق در بحران کویت از 1990 تا 91 همکاری کرده بود. پیش از جنگ کنونی نیروهای امپریالیستی علیه مردم سوریه، دولت اسد بدترین گونه اقتصاد نئولیبرالیستی را به سود نهادهای امپریالیستی در کشور پیاده کرده بود.      

جمهوری اسلامی:

پوسته ایدولوژیک جمهوری اسلامی سخت و تنگ است، ولی جمهوری اسلامی آن چنان آسیب پذیر است که همیشه پنهانی سیاست برون مرزی عملگرایانه (پراگماتیک) داشته است. در چهل ساله گذشته همکاری جمهوری اسلامی با امریکا، همزاد دشمنی با آن بوده است. حسین موسویان که سالها سفیر و دیپلمات ایران در اروپا بوده است گفت که سپاه کمک های لجستیکی فراوانی به امریکا برای براندازی طالبان کرده است. کروکر که در بسیاری از کشورهای خاورمیانه سفیر امریکا بوده است می گوید که فرستاده سپاه قدس، آقای سلیمانی با نقشه به ما نشان داد که چگونه می شود به طالبان برای سرنگونی یورش برد. حتا آقای خامنه ای یک بار گفته بود که رژیم برای جلوگیری از ناامنی در عراق با امریکا همکاری خواهد کرد. بورژوازی این دو کشور در جنگ عراق و در جنگ افغانستان با هم همکاری کرده اند. ایران و امریکا در جنگ با داعش در عراق نیز با هم همکاری اطلاعاتی و نظامی داشته اند. در بخش هایی از عراق حوزه امنیتی هم دیگر را پذیرفتند و در بخش های دیگری با هم درگیر شدند. ترامپ با آگاهی از این همکاری بارها گفته است که ایران با همین رهبران خود می تواند به کشوری بزرگ دگرگون شود.    

بگذارید در دنباله این نوشته نگاهی به این داشته باشیم که آیا باید نبرد برای آزادی را فراموش کرد.

آزادی

بیشتر مردم میهن ما از کرد و بلوچ؛ سنی و یهودی؛ زنان و دختران؛ کارگران و بی کاران؛ روشن اندیشان و دگراندیشان از ستم این رژیم رنج فراوان می برند. جمهوری اسلامی دیگر باور به زنده ماندن خود را از دست داده است و در هر کجا دشمن می بیند. اینها می خواهند با زور شمشیر از منافع طبقاتی خود پاسبانی کنند و خود را پایدار نگه دارند و همزمان در گفتگو با امریکا خود را نیرومند بنمایند و این گونه وانمود کنند که از پشتیبانی مردمی برخوردار هستند. سرکوب مردم ریشه در این باور نادرست هم دارد که هر چه شورش ها و خیزش ها در میهن ما کمتر باشد آنها در گفتگو با امریکا نیرومندتر می شوند.  

آیا به راستی در سال ۲۰۲۱ باید یک کس را بر سرنوشت مردم فرمانروا کرد، حتا اگر این کس از داناترین و یا ضدامپریالیست ترین انسان جهان باشد؟ آیا این درست است که همه ی تصمیم های برون و درون مرزی یک کشور، از گفتگو با امریکا تا خط اقتصادی میهن باید از سوی یک فقیه گرفته شود؟ دیکتاتوری در سده بیست و یکم آن چنان در بافت جامعه ما رخنه کرده است که ولایت فقیه خود را به جای کارشناسان پزشکی و ویروس شناسی می بیند و بازدارنده خرید واکسن ویژه ای می شود. سخن بر این نیست که هنگام خرید یک واکسن باید هوشیار بود، سخن بر این است که این یک کار کارشناسانه است که وظیفه بهترین و شایسته ترین کارشناسان در این زمینه است و نه تندگویی یک فقیه!  چگونه می توان در جهان پیوسته و پیچیده ما خردجمعی را فراموش کرد و یک انسان را همه کاره کشور کرد؟ انسانی که می تواند بی گناهی را به دار بزند و آدمکش را آزاد کند؛ انسانی که می تواند خوانندگی زن را حرام بداند؛ انسانی که می تواند چگونگی پوشش همه ی زنان میهن ما را برگزیند.

نبرد با ستم ولایت فقیه در درون نیروهای پیشین خود رژیم رخنه کرده است. آقای قدیانی در باره ی دستگیری ها و یکه تازی های آقای خامنه ای می گوید: ” تمامی این ستم ها و نا امنی ها ناشی از استبداد علی خامنه‌ای است که می خواهد به زور سرنیزه مادام العمر بر ملت حکمفرمایی کند و حکومت غیر قانونی و نامشروع خود را تداوم بخشد. مسئول این قانون شکنی ها اوست و باید پاسخگو باشد.”

آیا می توان خود را کمونیست دانست و به آزادی که بزرگترین آرمان کمونیست ها است پشت کرد؟ آیا می توان آزادی خواه بود و”لاقيد از زندان‌های شکنجه، لاقيد از مجالس چاپلوسی و دروغ، از سنگرهای خون‌آلود” [گذشت]” ؟    

آزادی خواه کشی خانواده اسد در سوریه نیز، بخش غم انگیز سرنوشت توده های این کشور است. حزب بعث در سوریه از سال ۱۹۶۳ تاکنون فرمان رهبری کشور را در دست داشته است و هنوز بر خلق های خود ستم روا می کند. کسانی که گناهان ستم ملی از سوی حزب بعث را می شویند می گویند که این بازمانده دوران استعمار است که درست است. ولی تا چند سال باید به یک دولت “ملی” زمان داد تا ستم را از میان بردارد؟ اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تنها چند سال پس از انقلاب اکتبر برای خلق ها الفبا ساخت و آموزش به زبان مادری در همه ی جمهوری ها آزاد شد. کردها هنوز برای خواندن و نوشتن به زبان کردی در سوریه با شکنجه و آزار روبرو می شوند. با این همه، حتا اگر این نبرد ضدامپریالیستی سوریه را بپذیریم، اما این نبرد برای  رژیم پروانه کشتار و ستم ملی نمی دهد و نباید بدهد.  سرکوب گسترده خیزش مردم گرسنه را نمی توان و نباید با گفتن این که رژیم با یورش امپریالیستی نبرد کرده است بخشید. اگر خیزش ها دارای پایگاه در لایه های پایینی و مردمی و گسترده نمی بودند،  برای امپریالیستها دشوار می شد که یک پایگاه ضد رژیم به آن تندی فراهم کنند.   

بگذارید در دنباله این نوشته نگاهی به این داشته باشیم که آیا باید نبرد برای عدالت اجتماعی را فراموش کرد.    

برابری (عدالت اجتماعی)

فرای نبرد برای حاکمیت ملی، خط اقتصادی و پروژه طبقاتی جنبش های ضدآمریکایی و ضداسراییلی که رهبری آن در دست لایه های میانی و طبقه خرده بورژوازی با روحیه مذهبی است، یک گونه سرمایه داری است. هر چند که از دیدگاه تاکتیکی، نبرد آنها علیه امپریالیسم و برای حاکمیت ملی – تا اندازه ای که آنها به راستی این نبرد را انجام می دهند – با نبرد ملی و جهانی طبقه کارگر می تواند سازگار باشد. اما در یک چشم انداز استراتژیک بلند مدت، آنها در برابر پروژه سوسیالیستی طبقه کارگر خواهند ایستاد، همانگونه که جمهوری اسلامی در کشور ما به کشتار پیشاهنگان طبقه کارگر پرداخت و طبقه کارگر را به بدبختی و بیچارگی کشاند.

لنین حتا پشتیبانی از بورژوازی ضدامپریالیستی را تنها به شرط این که این بورژوازی نباید جلوی کمونیست ها برای آگاه کردن توده ها و سازماندهی طبقه کارگر را بگیرد می پذیرفت. این بدان معنا است که لنین برای نبرد ضدامپریالیستی، امتیاز دادن طبقاتی به بورژوازی و دست شستن از نبرد طبقاتی را به هیچ گونه نمی پذیرفت.    

انهایی که برای نبرد “ضدامپریالیستی” هر وظیفه دیگری را فراموش می کنند، باید بدانند که حزب کمونیست ونزوئلا هم اکنون عدالت اجتماعی و نبرد با اقتصاد نئولیبرالی را برجسته تر از سخن های تهی”ضدامپریالیستی” چاویستهای کنونی می داند. به یاد داشته باشیم که ونزوئلا از همه ی سویه های دموکراسی بورژوازی برخوردار هست. اپوزیسیون هم رسانه دارد و هم در مجلس است و هم به برون مرزها سفر می کند. باز هم به یاد داشته باشیم که دولت های گوناگون ونزوئلا آن چنان برنامه هایی برای عدالت اجتماعی پیاده کرده اند که بسیار ژرف است و هیچ کارگری نیز به پشت خود زخم تازیانه پلیس را برای نان خواستن ندارد. با این همه حزب کمونیست خواهان نبرد ضدامپریالیستی در درون کشور با برپایی اقتصاد ملی- دموکراتیک است و نه پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالی. 

سوریه امروز یک کشور انقلابی نیست. سرمایه داری در این کشور نه تنها ناتوان نشده است، بلکه نیرومند هم شده است؛ نابرابری افزایش کهکشانی داشته است. طبقه سرمایه دار سوریه سود فراوانی از “اصلاحاتی” که صنعت های دولتی را به سرمایه خصوصی فروخت  برده است و سرمایه انباشته است. پیش از خیزش های مردمی قیمت مواد غذایی 30 درصد، قیمت خانه 40 درصد و اجاره خانه 150 درصد افزایش یافته بود. باید یادآوری کرد که  کشتار مردم از سوی رژیم سوریه در سال 2011 پیشامدی و ناگهانی نبود، بلکه دنباله منطقی سیاست های پیاده کردن برنامه های نئولیبرالی بوده است که غرب از آن پشتیبانی می کرده است. در این دوران، اسد و همسرش از پسندیده ترین رهبران کشورهای “جهان سوم” در غرب بوده اند.       

پیش شرط ماندگاری نظام سرمایه داری در ایران بودن ولایت فقیه و نظام دیکتاتوری او است. آقای خامنه ای از پشتیبانان خط اقتصادی نیولیبرالیستی بوده است. برایند یکه تازی و دیکتاتوری او از میان برداشتن اصل ها و بندهای پیشرو قانون اساسی بوده است. از آموزش، بهداشت و درمان رایگان در سال های نخستین انقلاب به جایی رسیده ایم که همه اینها در دست بخش خصوصی بی وجدان است. با از میان برداشتن اصل های پیشرو قانون اساسی، خصوصی سازی بانک ها و شرکت های دولتی آغاز شد. جمهوری اسلامی یک نظام سرمایه داری ساخته است که در آن ارزان سازی نیروی کار، از میان برداشتن قانون کار، کاهش ارزش پول بنیادی شده است. برای انجام بی درد و سر این کارها جمهوری اسلامی باید تازیانه به پشت کارگران پیکارگر زند و روشن اندیشان آزادی خواه را زندانی کند.  

شکاف طبقاتی در کشور ما بی داد می کند؛ از یک سوی کوره خوابان تهی دست و گرسنه داریم و از سوی دیگر جوانان ۱۷-۱۸ ساله داریم که سوار بر خودروی میلیاردی خود در خیابان های تهران به شکار سکس می روند. در یک روز دو خبرگزاری خود جمهوری اسلامی ایلنا و ایرنا ببینید چه می نویسند. ایلنا گزارشی از مردم بدبخت از ده کوچ کرده به دور و بر شهر تهران می نویسد و ایرنا گزارشی از مجلس جمهوری اسلامی در باره ی خودروهای لوکس می دهد.  

ایلنا می نویسد:

باهم به محل زندگی همشهریانش برویم که از زور خشکسالی به حاشیه تهران مهاجرت کرده‌اند. در کنار یک دره که پر از زباله است، باقی مانده‌ای از اتاقک‌های کوره‌های آجرپزی پیام قرار دارد. از بیرون که نگاه می‌کنی جز دیواره‌های مخروبه چیزی نمی‌بینی. آب آشامیدنی ندارند، یعنی آب لوله‌کشی نیست. در هر اتاق حداقل ۵ الی ۶ و حتی ۸ نفر زندگی می‌کنند. در این اتاق بی‌بی مریم با همسر، پسر و عروس و نوه‌هایش زندگی می‌کنند. در همین اتاق از مهمان پذیرایی می‌کنند غذا می‌پزند و می‌خوابند، همه در کنار هم. برای هر اتاق ماهیانه ۱۰۰ هزار تومان به صاحب کوره می‌دهیم. برخی خیریه‌ها، پنجشنبه جمعه‌ها مقداری غذا برای ما می‌آورند و غیر از آن چیزی برای خوردن نداریم. همانطور حیرون و سرگردون مانده‌ایم، ولی هر ماه برایمان ۴۰۰ الی ۵۰۰ هزار تومان پول برق می‌آید. اگر نانوایی قبول کند، نان قسطی می‌گیریم، اما اگر نانوایی به ما نان ندهد آن را هم برای خوردن نداریم. اگر [مردم] چیزی برایمان بیاورند که همان جا می‌خوریم، اما ماکارونی و سویا را می‌فروشیم از سر ناچاری است تا بتوانیم پول برق را بدهیم یا آب بخریم . در این کرونا، بچه‌های ما مجبورند زباله جمع کنند و چون آب هم نداریم با همان دست‌ها گاهی اوقات غذا می‌خورند، اما خداروشکر کسی مریض نشده است.

ایرنا می نویسد:

نماینده دولت روحانی در بخشی از سخنانش ضمن حمله به نمایندگان مجلس ولایت در خصوص واردات خودروهای لوکس گفت:‌ «چه رانتی پشت آزادسازی خودروهای لوکس است؟ شما که مجلس انقلابی هستید چرا اجازه دادید برای دریافت ۱۷ هزار میلیارد تومان درآمد، خودروهای لوکس وارد کشور شود؟

آیا می توان پیشاهنگ طبقه کارگر بود و”لاقيد از کوه‌های فقر”، لاقيد از “دشت‌های جذاميان و مطرودها [گذشت]”؟

آیا می توان از رنجبران پشتیبانی کرد و همزمان از آن هایی که “از پشيزِ گدایِ روستايی” می دزدند “تا بر ميلياردهای خود” بيفزايند” پشتیبانی کرد؟ آیا می توان انسان بود و از آن هایی که “به خاطرِ اشياء، اشخاص را نابود” می کنند پشتیبانی کرد؟ “اگر شما در آتش وجدان بشری می‌سوزيد”، اگر چشم به روی این بدبختیها ببندید، آنگاه “وجدان شما، شما را” “بدبخت می‌کند”.  

پایان سخن

در دنیای امروز برنامه های ژئوپلتیک خیلی از کشورها با هم در تضاد آشتی پذیر و یا آشتی ناپذیر دارند. حتا برنامه های  ژئوپلتیک روسیه و چین نیز با هم در باره ی همه چیز یکسان نیست؛ در برخی جاها با هم همکاری دارند و در برخی دیگر با هم به گونه ای آشتی پذیر با هم درگیرند. در این میان نباید تضاد ژئوپلتیک میان امپریالیسم و یک رژیم واپسگرا را نبرد ضدامپریالیستی خواند. نمی توان و نباید هر رویارویی یک حکومت واپسگرا و دیکتاتور با آمریکا را نبرد ضدامپریالیستی دانست. اگر این گونه می بود ما می بایست اردوغان ترکیه و دوترته فیلیپین را هم در یک لیست ضدامپریالیستی جای دهیم. تنها راهی که می توان سره را از ناسره جدا کرد ضربه زدن به پایگاه درونی امپریالیسم است. نبرد ضدامپریالیستی در درون مرزها یعنی آزادی حزب و سازمان های پیشرو؛ یعنی در پیش گرفتن یک اقتصاد ملی- دموکراتیک؛ یعنی کم کردن شکاف طبقاتی و برپایی عدالت اجتماعی.

ضدامپریالیستی به معنی راستین آن از استقلال اقتصادی کشور آغاز می شود. جمهوری اسلامی تا گلو در اقتصاد سرمایه داری جهانی فرو رفته است، بنابراین امریکا چه نیازی به یورش به ایران برای دستیابی به سرمایه های ملی ایران دارد. اگر اقتصاد ایران تا به این اندازه وابسته به سرمایه جهانی نبود، سخن گفتن از پیامدهای کشنده تحریم معنی ندارد.  

با این که نیروهای انقلابی کم توان هستند، ولی دوران همچنان همان دوران انقلاب های سوسیالیستی است. پیکار میان سرمایه داری و سوسیالیسم است. اینکه یک پسگردی رخ داده است، تعریف دوران را دگرگون نمی کند.

باید دست در دست هم داد و نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی با روبنای ولایتی آن را واژگون کرد. هر دگرگونی که تنها روبنا را دگرگون کند،  اگر چه که گام کوچکی به جلو است،  ولی چندان دستاوردی برای رنجبران فرودستان و طبقه کارگر ندارد.