سردرگمی سازمان های “چپ” ایران !
نگاهی به قطعنامه کنگره ۲۴ام سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر) !

مقاله ۳۰/۹۹
۲۹ شهریور ۱۳۹۹، ۱۹ سپتامبر ۲۰۲۰

به تازگی سازمان کارگران انقلابی ایران (از این پس راه کارگر) بیست و چهارمین کنگره خود را برگزار کرد. در باره شرایط کنونی کشور هیئت اجرائی سازمان گزارش بلند و بالایی به کنگره داده است. بگذارید نخست نکته های کلیدی این گزارش را دسته بندی کنیم.

در این گزارش به درستی می خوانیم که هیچ چشم انداز بهبود و شکوفائی اقتصادی در جمهوری اسلامی دیده نمی شود.

گزارش می افزاید که دامنه تحریم ها در پهنه های گوناگون اقتصاد همچون نفت، بانکی، صنعت های ماشین سازی، پتروشیمی به اندازه ای است که اقتصاد کشور را کم توان کرده است و پیامدهای ناگواری داشته است. جمهوری اسلامی در برابر توان اقتصادی و نظامی دولت آمریکا و دوستانش بسیار شکننده شده است. رژیم ایران همچنان تنها است و در سیاست خارجی دارای دشمنان بسیار و دوستان کم است. سران جمهوری اسلامی تلاش می کنند تا انتخابات سال آینده آمریکا از رویارویی جنگی خودداری کنند و امید خود را به گزینش  یک رئیس جمهور دمکرات بسته اند تا از گرفتاری کنونی رهایی یابند.

گزارش به درستی می نویسد که اما نمی توان گناه کم جانی اقتصاد ایران را تنها به دوش تحریم ها گذاشت بلکه مدیریت بد، فساد فراگیر و ساختاری نیز مایه بدبختی شده است. جمهوری اسلامی محیط زیست را نیز از بین برده است. بیابان گستری، جنگل زدائی، فرسایش و فرو نشستن خاک، ازبین رفتن تالاب ها، کمبود آب آشامیدانی، آلودگی هوای شهرها، ریزگردها و خشک شدن کشت زارها پیامدهای ناگواری مانند کوچ های زیست محیطی داشته است.

گزارش بی آن که ریشه ی نواستعماری سیاست خصوصی سازی را به نظام سرمایه داری فرمانروا و به تلاش جمهوری اسلامی برای پیوند با سرمایه جهانی را نشان دهد و موشکافی کند، می گوید که با خصوصی سازی ها دولت کوشیده است که هزینه های بحران اقتصادی و تحریم ها را بر دوش مردم رنجبر بگذارد. خصوصی سازی های بنگاه های تولیدی و خدماتی بخش دولتی کارگران بی شماری را بی کار کرده است. برآیند این همه ناگواری ها ژرف شدن نابرابری طبقاتی در جامعه بوده است.   

همین جا یادآوری شود که گزارش هیئت اجرائی سازمان راه کارگر درباره ی نظم پیمانکاری که  روی دیگر سیاست ضد مردمی و ضد ملی اقتصاد سیاسی دیکته شده از سوی سازمان های مالی امپریالیستی که به افزایش بهره کشی نیروی کار در ایران انجامیده است، سخنی به میان نمی‌آورد. در این گزارش هیچ پیوندی میان خواست پایان دادن به خصوصی سازی – که شعار و خواست سراسری در نبرد اعتراضی- اعتصابی کارگران در رشته‌های گوناگون و همچنین زحمتکشان فکری مانند معلمان و دیگران شده است- با نظام سرمایه داری دیده نمی شود. گزارش حتا یک واژه در این باره نمی نویسد که نبرد برای پایان دادن به خصوصی سازی در سرشت خود یک نبرد ضدسرمایه داری است.

گزارش می گوید که برنامه رژیم در برخورد با پیامدهای تحریم، از یک سو سرکوب مردم در پایین و از سوی دیگر، یک دست کردن فرمانروایی جمهوری اسلامی در بالا است. تحریم بهترین بهانه برای سرکوب برای رژیم فراهم می سازد. هم اکنون رژیم زیر سنگینی و زور مردم برای برآورده شدن خواست های خود دچار شکاف شده است  که برای یکدست سازی در برابر مردم دست به  برکناری یا جابجایی امام جمعه ها و هواداران رفسنجانی و احمدی نژاد، خانه نشین کردن اصلاح خواهان، و پرونده سازی برای دوستان روحانی زده است.

گزارش در دنباله به نبرد کارگران علیه خصوصی سازی می پردازد و می نویسد که در سال گذشته کارگران هفت تپه و فولاد اهواز علیه خصوصی سازی به نبرد پرداخته اند که از پشتیبانی بخش های گوناگون طبقه کارگر ایران، جنبش دانشجوئی، مردم شهری و خانواده های کارگری برخوردار شده است. خروش های کارگران هفت تپه، فولاد اهواز، اعتصاب سراسری کامیون داران و کامیون رانان، اعتصاب کارگران راه آهن، اعتراض سراسری و هماهنگ معلمان، بازنشستگان، دانشجویان و کشاورزان از جلوه های گسترش جنبش مطالباتی است. در این خیزش ها افزون بر خواست های اقتصادی بخشی از خواست های سیاسی جنبش همگانی مردم ایران علیه رژیم جمهوری اسلامی نیز گنجانده شده بود. پیوند خواست های  توده های شهری و کارگران، نمونه های برجسته ای از اجتماعی شدن جنبش اتحادیه ای را به نمایش گذاشته است.

گزارش ولی اشاره‌ای به جایگاه تاریخی طبقه کارگر و پیکار آن در ایران کنونی برای دگرگونی های بنیادین نمی کند. گزارش روشن نمی کند که آیا به ارزیابی سازمان راه کارگر، باید طبقه کارگر ایران را همچون نیروی پوینده و کنشگر تاریخی در ایران ارزیابی نمود یا نه؟! 

در یک جمع بندی هیئت اجرائی راه کارگر بر این باور است که جنبش زنان ژرف تر و پهناورتر شده است؛ در جنبش های ملی نقش تشکل های کارگری و مدنی و پیکارهای آن ها افزایش یافته است و  نقش ناسیونالیسم قومی و ملی کاهش یافته است؛ در سال گذشته جنبش مطالباتی و اعتراضی گسترش و ژرف بیشتری پیدا کرده است؛ کارگران و زحمتکشان متشکل و با خواست های مشخص به پهنه نبرد گام گذاشته اند و خواست های خود را با هماهنگی بیشتری درمیان گذاشته اند، این جنبش ها هم پشتی و همکاری بیشتری با هم داشته اند،  در روند رشد جنبش ها، در کنار درخواست های اقتصادی خواست های سیاسی هم داشته اند.  

پس از آن هیئت اجرائی راه کارگر به برشماری نکته های پرتوان و دشواری ها و سختی های جنبش می پردازد. ویژگی های پرتوان جنبش کنونی سرخوردگی مردم از رژیم؛ تضادها و شکاف های درون رژیم و چند پارگی آن؛ خروش های روزمره کارگری و جنبش مدنی است. در برابر آن نبود یک جایگزین سیاسی توده ای؛  محتاط شدن جنبش های مطالباتی و توده ای؛ نظام صدقه بخشی جمهوری اسلامی برای کنترل زندگی روزمره مردم؛ سیاست سرکوب گزینشی و کادرزنی، جنبش را کم توان و ناکارساز می کند. تحریم مایه فروپاشی اقتصادی و گسترش نداری و گرسنگی، کم توان کردن سازمان های کارگری، توده ای و مدنی و افزایش بهره کشی می شود.

 گزارش به درستی پافشاری می کند که اگر هواداران سوسیالیسم نتوانند به نیرویی سازمان یافته و کارآمد دگرگون شوند، سرنگونی جمهوری اسلامی به یک نظام جایگزین دموکراتیک برخاسته از پایین  نخواهد انجامید.

به زبان مارکسیست- لنینیستی سازمان راه کارگر بر این باور است که شرایط عینی انقلابی در جامعه ما فراهم است؛ فرمانروایان مانند گذشته نمی توانند فرمانروایی کنند و توده ها نمی خواهند این گونه با خواری، بی کاری و گرسنگی زندگی کنند. اما پای شرایط ذهنی انقلاب می لنگد. خواننده در اینجا به این اندیشه می رسد که بی گمان سازمان در دنباله نوشته خود به این خواهد پرداخت که نیروهای انقلابی چگونه تلاش کنند که شرایط ذهنی انقلاب آماده شود؟!

پس از این گزارش هیئت اجرائی، قطعنامه کنگره بیست و چهارم در باره وظایف ما در دوره پیش رو را می خوانیم.

در قطعنامه گفته می شود که خیزش مردمی به رهبری کارگران و زحمتکشان  “میان دو جبهه کلیدی پیکار برای آزادی و پیکار برای نان همگرایی چشم گیر و بی سابقه ای را دامن زد”. “این جنبش [جنبش های مطالباتی ] ستون فقرات و سنگر اصلی پیکار برای دست یابی به آزادی، دمکراسی و سوسیالیسم در ایران است.”

در سال های گذشته یکی از دشواری های جنبش نبود هماهنگی میان جنبش اقتصادی طبقه کارگر و جنبش آزادی خواهی لایه های میانی بوده است که هم اکنون این شکاف بسیار کم شده است. بنابراین توان جنبش مردمی می بایست نیرومندتر شده باشد و بر پایه آن خواست و توانایی ما برای براندازی می بایست بیشتر شود.

با این همه ولی راه کارگر پس از این نکته های نیروبخش به نتیجه‌گیری نظری و سیاسی از ژرفش نبرد طبقاتی و بیرون کشیده شعار و رهنمود برای ادامه ی جنبش نمی پردازد، بلکه به دسته بندی ناتوانی های جنبش می پردازد. در قطعنامه گفته می شود که ” تجربه نشان می دهد هنگامی که خطر رویارروئی های نظامی و اشتعال جنگ از سوی قدرت های خارجی بریک کشورافزایش می یابد، مبارزه برای سرنگونی با استبداد خودی، علیرغم تنفر عظیم عمومی و جان به لب شدن اکثریت قریب به اتفاق مردم از استبداد حاکم، خواه ناخواه تضعیف می شود” و افزون بر این “عوام فریبی ضداستکباری و سواستفاده از احساسات ملی گرایانه و یا مبارزه علیه زورگوئی های امپریالیستی، در صفوف پیکارهای مردم علیه جمهوری اسلامی شکاف ایجاد کنند” و “توان ایستادگی و مبارزه مردم در مقابل دیکتاتوری حاکم را پائین می آورد”.

پس چون که خطر نظامی امپریالیسم  و “عوام فریبی” رژیم گویا در میان نیروها شکاف انداخته است و توان مردم برای ایستادگی را پایین آورده است، راه کارگر بر این باور است که باید برای برآوردن یک خواست بینابینی نبرد کرد و به دنبال براندازی جمهوری اسلامی و واژگونی نظام سرمایه داری نرفت.

در این جا راه کارگر خواننده را به قطعنامه کنگره بیست و یکم (چهار سال پیش) که به تصویب دوباره کنگره بیست و چهارم هم رسیده است بازگشت (مراجعه) می دهد.  در آن قطعنامه می خوانیم که “بخش اعظم مشکلات اقتصادی و معیشتی کارگران و زحمتکشان ما ناشی از عوامل کلان اقتصادی است “. خواننده در شگفت می ماند که چرا یک سازمان سوسیالیستی انقلابی سخنی از نظام اقتصادی سرمایه داری نمی آورد و به گفتن “عوامل کلان اقتصادی”  بسنده می کند؟!

قطعنامه دوباره پایین تر می گوید که “جناح های جمهوری اسلامی، علیرغم همه اختلافات شان، رونق کار خود را در تشدید بهره کشی از نیروی کار کشور می بینند”. باز خواننده در شگفت می ماند که چرا نویسنده و یا نویسندگان نمی گویند که “جناح های جمهوری اسلامی ، … ، رونق کار خود را در پایداری نظام سرمایه داری در کشور می بینند”. چرا نویسنده از کاربرد مقوله های مارکسیستی ترس دارد و از آن پرهیز می کند؟

برگردیم به این که خواست بینابینی که راه کارگر از کارگران و رنجبران می خواهد که برای پیاده کردن آن نبرد کنند چیست؟ 

نخست باید به این پرسش پاسخ داد که خواست های بینابینی از دیدگاه مارکسیستی چه تعریفی دارد؟ راه کارگر از کنار تعریف این مقوله با خاموشی می گذرد! گزارش تنها به خواست دمکراتیک- مطالباتی- صنفی و آنی طبقه کارگر، از میان آن ها افزایش دستمزد، پرداخت دستمزد پس مانده ووو می پردازد. در گزارش پلی و یا پیوندی میان خواست آنی و روز طبقه ی کارگر و چشم انداز و دورنمای آن برای آینده، که از وحدتی مضمونی و جداناپذیر در نبرد طبقاتی برخوردار است، دیده نمی شود.     

خواست های بینابینی دارای دو ویژگی هستند. ویژگی نخست آن‌ها این نکته است که در شرایط “عادی” در نظام سرمایه داری می تواند پیاده شود. ویژگی دوم و عمده آن در این نکته آموزشی نهفته است که ناتوانی طبقه های فرمانروای سرمایه داری در جمهوری اسلامی برای پیاده ساختن خواست مطالباتی- دمکراتیک در شرایط مشخص کنونی را به کارگران و رنجبران نشان می دهد.

برای نمونه خواست سراسری اعتراض ها و اعتصاب های کارگری برای پایان دادن به‌خصوصی سازی و به نظم پیمانکاری دارای هر دو ویژگی خواست های بینابینی هستند. یعنی می توانند در یک نظام سرمایه داری پیاده شود، ولی در شرایط مشخص کنونی در ایران جمهوری اسلامی که هر خواست اقتصادی با سرکوب رژیم سیاسی می شود نمی توان آنها را پیاده کرد.

در چنین شرایطی است که پیوند مبارزه دمکراتیک برای خواست های آنی و مبارزه ی سوسیالیستی برای خواست های آتی و دورنمایی، برای گذار از سرمایه داری برای زحمتکشان شناخته و درک می شود. بدین گونه سرشت رهایی بخش نبرد پیگیر دمکراتیک نیز شناخته و درک می شود.

پس چه خواست بینابینی می تواند برآورنده هدف های بالا باشد؟

گزارش می نویسد که “مبارزه برای تأمین اجتماعی” آن خواست بینابینی است که راه کارگر به کارگران و دیگر رنجبران پیشنهاد می کند، چون که “مبارزه برای تأمین اجتماعی تنها حرکتی است که می تواند بیشترین بخش جمعیت کشور را گردِ هم بیاورد و آنها را به هم سرنوشتی طبقاتی و منافع مشترک شان آگاه سازد”.  

راه کارگر بر این باور است که چون بیشتر مردم از آگاهی سیاسی و سازماندهی برخوردار نیستند، این خواست می تواند همه را به هم پیوند زند.

“آحادِ این نیروی عظیم انسانی [بخش بزرگی از نیروی کار] بدون آگاهی از سرنوشت و منافع مشترک شان و بدون عضله سازمانی و اراده توده ای نمی توانند شرایط کار و زندگی خود را بهبود بخشند؛ و بدون آنها، مبارزات حتی پیشرفته ترین کارگران و زحمتکشان ما نیز نمی تواند به پیشرفت قابل توجهی دست یابد. مبارزه برای تأمین اجتماعی همگانی می تواند همه این بخش های پراکنده را با هم پیوند بدهد.”   

به زبانی دیگر، به جای این که پیشنهاد شود که “چپ” برای فراهم کردن شرایط ذهنی انقلاب آستین ها را بالا زده و گام به پهنه نبرد برای سازماندهی بگذارد، پیشنهاد می شود که خود توده ها در روند نبرد برای پیاده کردن یک خواست بینابینی به آگاهی سیاسی دست یابند. در این میان روشن نیست که پس وظیفه نیروهای انقلابی چیست؟

پس از آن نویسنده انگار فراموش کرده است که در باره ایران جمهوری اسلامی می نویسد و نسخه ای برای درمان بیماری مردم می پیچد که به داروی سوسیال دموکراسی در کشورهای پیشرفته غربی می ماند “برای برآورده شدن چنین خواستی [تأمین اجتماعی] کافی است بخشی از ریخت و پاش ها و دزدی های نهادی شده در جمهوری اسلامی برچیده شوند و نهادهای تحت امر مستقیم و غیر مستقیم ولی فقیه مالیات بپردازند.”

پس چرا کسی به خود رنج انقلاب کردن بدهد و چرا باید نظام سرمایه داری را دگرگون کرد و برانداخت؟ به آسانی می توان ولی فقیه را واداشت که مالیات بدهد و مردم را از رنج و بدبختی رهاند و “چپ” را هم از کار پر درد سر سازماندهی شورش توده ها رهایی دهد.

به باور نویسندگان نبرد برای تأمین اجتماعی همگانی به دو دلیل زیر بی گمان پیروز خواهد شد.

“یک – در شرایط کنونی که جنگ جناحی در درون جمهوری اسلامی شدت یافته و دستگاه ولایت و دار و دسته های تحت امر رهبر می کوشند خود را مدافع “مستضعفان” و “کوخ نشینان” جا بزنند …. دو – مقابله با این خواست برای “حکومت امام زمان” آسان نخواهد بود …، زیرا تأمین اجتماعی به عنوان یک “حق همگانی” در قانون اساسی خودِ این رژیم (در اصل بیست ونهم) به رسمیت شناخته شده است.”

ببینید که سازمانی که حزب توده ی ایران را برای پشتیبانی از هدف های والای انقلاب ملی و دموکراتیک در نخستین سال های انقلاب به دشنام می بست و همچنان می بندد، پس از چهار دهه از آن سال ها  تأمین اجتماعی همگانی را به دلیل “مستضعفان”گویی ولایت فقیه و بودن آن در قانون اساسی شدنی می داند!

در دنباله بگذارید بررسی کنیم که راه کارگر شرایط چپرا چگونه می بیند و وظیفه آن را چه می داند؟ 

راه کارگر به درستی می نویسد که در خیزش های کنونی “حاشیه ای بودن چپ سازمان یافته” نمایان است. راه چاره ای که راه کارگر برای برون رفت از این دشواری پیشنهاد می کند، “ضرورت گسست از الگوهای سوسیالیسم غیردموکراتیک حزب – دولت ها” و “تجدید آرایش برای سوسیالیسم دموکراتیک” است.  

تعریف از “سوسیالیسم دموکراتیک” بسیار ناروشن و پرسش برانگیز است. “سوسیالیسم دموکراتیک، یعنی سوسیالیسم برخاسته از پائین، متکی به پائین و پاسخگو به پائین.” روشن نیست که معنی این واژه ها چیست؟ آیا راه کارگر بر این باور است که برای انقلاب سوسیالیستی، حزب انقلابی پیشرو نباید به سازماندهی توان نیروها بپردازد؟ آیا بدون در دست گرفتن قدرت سیاسی که مارکس، انگلس و لنین آن را پیش شرط دگرگونی های بنیادی به سود رنجبران ارزیابی می کنند، یعنی در شرایط سلطه ی دیکتاتوری سرمایه می‌توان به “سوسیالیسم دمکراتیک”ی که رفیقان راه کارگر می خواهند، دست یافت؟‌

آیا نیروی های انقلابی نباید برای پیاده کردن سوسیالیسم به آموزش و سازماندهی توده ها بپردازند؟ آیا بدون یک تعریف و برنامه مشخص سرانجام “سوسیالیسم برخاسته از پائین” همان آنارشیسم نیست؟    

در گزارش گفته می شود که “سازمان ما وظیفه خود می داند که مراودات،همگرائی و همکاری های خود را با همه هواداران سوسیالیسم دمکراتیک در سطوح و اشکال گوناگون گسترش دهد.” آیا کاربرد “سوسیالیسم دمکراتیک” مانند پناه بردن به واژه‌های خسته‌کننده مانند «چپ سنتی» ووو ، برای دوری گزیدن از گفتگو و ارزیابی در باره ی دیدگاه خود نیست؟ امید است که مقوله “سوسیالیسم دمکراتیک” بهانه ای برای دوری جویی از  گفتگو با دیگر نیروهای “چپ” سوسیالیستی نشود. 

به سود جنبش سوسیالیستی است که راه کارگر برای دوری از سردرگمی نظری و سیاسی که در گزارش نمایان است به شرکت در گفتگوهای مشخص درباره ی وظیفه های “چپ” ایران بپردازد. امید است که راه کارگر به سخنان خود در باره “مراودات، همگرائی و همکاری” چنان باور داشته باشد که درِ گفتگو با دیگر “چپ”ها را باز کند.




چالش بلاروس و “چه باید کرد” کمونیست‌ها برای برون رفت از آن!

سخن روز شماره ۳۰
۱۷ شهریور ۱۳۹۹، ۷ سپتامبر ۲۰۲۰

نزدیک به یک ماه از شورش های خیابانی در بلاروس گذشته است.

چگونگی برخورد جنبش سوسیالیستی جهانی با شورش های کنونی در بلاروس کار آسانی نیست؟

ان چه که به پیشرفت اقتصادی و تهیه نیازهای پایه ای مردم برمی گردد، بلاروس در میان جمهوری‌های گذشته اتحاد شوروی از بهترین ها بوده است. شرایط زندگی مردم خیلی بهتر از اوکرایین، لتونی، لیتوانی و استونی است.
از یک سوی سیستم رفاه همگانی دوران اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تا اندازه ای دنبال یافت و از آن نگه داری شد. مردم از نیازهای پایه ای خود هر چند در یک سطح پایین بر خوردار هستند.
و از سوی دیگر از حقوق کارگران کاسته شد و سن بازنشستگی بالا رفته است. قانونی علیه بیکاران نیز پیاده شد که بر پایه آن برخورداری از حقوق بیکاری سخت و دشوار شده است. دولت از صنعت های سنگین پشتیبانی کرده است، ولی همزمان در بخش هایی از اقتصاد در انجام خصوصی سازی است. به دست آوردن کار در بسیاری از بخش ها نیاز به آشنا داشتن در سیستم اداری دولتی دارد.   

پیچیدگی رویدادها تا به آن اندازه است که برای نمونه حزب کمونیست روسیه، شورش ها را کار نیروهای هوادار امپریالیسم می خواند و از لوكاشنكو پشتیبانی می کند، ولی اتحادیه سراسری کارگران روسیه از خواست های پرولتاریای این کشور پشتیبانی می کند. باید یادآوری کرد که با این که این دو سیاست در نمای بیرونی خود در برابر هم می ایستند ، ولی در نهاد خود دو سویه گوناگون رویدادها کنونی در بلاروس را برجسته می کنند.

بلاروس مانند هر کشور مرزی با ناتو نقش برجسته ژئوپلیتیکی برای امپریالیسم دارد، روشن است که ایالات متحده، ناتو و اتحادیه اروپا و همپیمانان آن ها خواهان این هستند که رویدادها را به سود خود رهبری کنند. می توان فروکاستگرایانه با گفتن این که گردانندگان این شورش ها همانا دوستان امپریالیسم جهانی هستند بسنده کرد.

اگر چه که این سخن درست است، ولی همه ی حقیقت نیست.
در هیچ جای دنیای پهناور ما یک نیروی برون مرزی بدون زمینه های اقتصادی اجتماعی شورش در جامعه نمی تواند مردم را بشوراند و با سازماندهی به خیابان ها بکشاند.

باید در برابر دست اندازی و دست یازی نیروهای برون مرزی ایستادگی کرد، چرا که کارشان چیزی فرای بدست گرفتن رهبری جنبش و راندن آن به سویی که به سود سرمایه جهانی است، نیست. ولی همزمان باید این را پذیرفت که دشواری های فراوانی توده ها را به خیابان کشاند و کارگران را به اعتصاب وا داشت. باید پذیرفت که دولت لوکاشنکو  نتوانست کاهش فروش فراورده‌های پتروشیمی و بحران برآمده از کرونا که بخشی از نیروی کار کوچگر بلاروس را به کشور بازگرداند، رهبری کند و راه چاره ای توده ای برای این چالش بیابد. دولت نتوانست با گسترش پیشرفت اقتصاد در پهنای جامعه به نیاز مصرف گرایی پاسخ درست بدهد.   
اعتصاب در برخی از کارخانه ها هنوز پایان نیافته است. ده ها روزنامه نگار و کارمندان دولتی برای نمایش همبستگی خود با شورش گران از کار خود بیرون شده اند. باید به یاد داشت که اعتصاب ها در صنعت تولیدی دولتی مانند مینسک تراکتورفبیرک، و کارگران معدن در شهر سلیگورسک با خواسته های سیاسی همراه است.
نمی توان خودسرانه کارخانه ها را برای اعتصاب بست و کارگران را بیرون کرد. کمونیست های جهان باید لوكاشنكو را وادار سازند که به جای سخن گفتن از بسیج کارگران خارجی برای جایگزینی کارگران اعتصابی در کارخانه ها به گفتگو با کارگران بپردازد.    

کمونیست های بلاروس به جای پراکندگی باید با پشتیبانی از جنبش برابر خواهی و آزادی خواهی رهبری آن را به دست گیرند.
ما می بینیم که رهبران کنونی یورش دنباله رو ایدیولوژی نئولیبرال هستند و اگر آنها بتوانند طبقه کارگر را به دنبال خود بکشانند، کشور نه به پیش که به پس رانده می شود. طبقه کارگر باید بداند که اگر این دسته که از دگم های نئولیبرال پیروی می کنند، رهبری کشور را به دست گیرند به بهره برداری بیشتر از طبقه کارگر خواهند پرداخت؛ توان اقتصادی و صنعتی کشور را کم توان خواهند کرد و سیستم رفاه اجتماعی را از بین خواهند برد. کمونیست ها باید همزمان با دموکراسی خواهی از همبستگی زحمتکشان پشتیبانی کنند و برای یکپارچگی کشور نبرد کنند.  تنها راه درست این کار انتقاد از دولت از یک دیدگاه سوسیالیستی است. کمونیست ها باید شوراهای مردمی را در همه ی پهنه جامعه گسترش دهند و به سازماندهی کارگران برای دستیابی به خواست های بر حق خود بپردازند.   

کمونیست ها باید رهبری یورش کارگران را به دست گیرند و به کارگران نشان دهند که خواستهای اقتصادی و سیاسی آنها بر حق است، ولی رهبران شورش به دنبال  خصوصی سازی صنعت سنگین و از بین بردن نقش دولت در رفاه همگانی هستند که بیش از پیش به زیان کارگران خواهد بود.

باید راه درست نبرد را به کارگران نشان داد و به آن گفت که اعتصاب های سیاسی در بلاروس جنبش دموکراسی خواهی مردم را نیرومند می کند، اما همزمان اقتصاد کشور را کم توان می کند. نچرخیدن چرخه تولید تنها به سود رقیب های بلاروس در بازار جهانی است که جایگاه تولید کنندگان بلاروسی را به دست می گیرند و در پایان طبقه کارگر بلاروس را نابود خواهند کرد.
همیشه در دوران بحران های اقتصادی، نبود دموکراسی در کشور نمایان و برجسته می شود. جوانان چیز بیشتری از براورده شدن نیازهای پایه ای می خواهند اکنون آن ها نیازهای دیگری مانند آزادی و ارجمندی فردی و عدالت و برابری در برابر توانایی های کاری و آموزشی می خواهند. کمونیست باید از جنبش دمکراسی خواهی، از حق کارگران برای اعتصاب و از حق جوانان برای اعتراض های خیابانی نیز پشتیبانی کنند. نباید مردم را به این گزینه روبرو کرد که انگار میان دموکراسی، رفاه همگانی و خودسالاری کشور تضاد است. کشوری که در دست سرمایه نیست نباید ترسی از گسترش دموکراسی و آزادی های مدنی داشته باشد.

کمونیست ها باید پشتیبان خرد همگانی و رهبری جمعی جامعه باشند. یک راه اقتصادی شکوفا و یک جامعه برابر نباید به بودن یک کس در رهبری نهاد دولت وابسته باشد. وابسته بودن جنبش به یک تن، هر چند دانا، نیرومند و توانا درست نیست. نیروهای مردمی با همین دشواری هم در بولیوی و هم در ونزوئلا روبرو بوده اند و هستند. باید ان چنان پایگاه جنبش را نیرومند کرد که به یک تن وابسته نباشد و بتواند با خرد همگانی رهبری شود.




همکاری با جمهوری خلق چین؛ بردگی یا پیشرفت؟

سخن روز شماره ۲۵
۶ مرداد ۱۳۹۹، ۲۷ جولای ۲۰۲۰

پیمان نامه بستن در سه رشته ی نفت، بانک و راه  سازی با یکی از بزرگترین اقتصادهای جهان نباید شگفت انگیز باشد و مایه نگرانی شود، ولی برای این که مردم ما به حق باور به انگیزه های درست و شایسته سران جمهوری اسلامی برای این همکاری ندارند، این پیمان نامه کانون بزرگ گفتگو میان مردم ما شده است. توده ها از زدوبندها و رانت خواری های رژیم به خوبی آگاه هستند و می دانند که جمهوری اسلامی برای زنده ماندن حتا با اهریمن هم دادوستد خواهد کرد.   

در کنار نگرانی به جای مردم “راست”ها نه تنها روشنگری نمی کنند بلکه مشت به مشت تاریکی به روی این برنامه می پاشند.

نخست اينکه وارونه آن چه که نیروهای “راست” ایرانی می نویسند، سخن از یک برنامه و یک کارپایه برای همکاری است. “راست ها” برای فروخته نشدن ایران به کشورهای امپریالیستی گریان هستند، نه برای رنج مردم و خودسالاری میهن ما. نیاز به يادآوری است که این نیروهای “راست” در زمان خود چیزی علیه قراردادهای استعماری رژیم شاه با امپریالیست ها نگفته بودند و هم اکنون بی آن که از درون مایه این قرارداد آگاه باشند فریاد “ای دزد! دزد را بگیرید! ” سر داده اند.

این برنامه حتا یک سند امضاء شده نیست تا چه برسد به یک قرارداد و پیمان نامه. به گمان بسیار جمهوری اسلامی این برنامه را، که چیزی فرای آرزوها و خواستهای نوشته شده بر کاغذ دو سوی همکاری  نیست، پخش کرده است تا از آن همچون اهرمی برای فشار به امپریالیستهای غربی سود جوید.

 بنابراین ما از درون مایه ی قراردادی که در آینده نوشته می شود هنوز اگاه نیستیم. برخی ها می گویند که چون ”راست” ها در برابر این پیمان نامه ایستاده اند پس ”چپ”ها باید از آن پشتیبانی کنند. برخی ها می گویند که چون جمهوری خلق چین سوی دیگر این پیمان نامه است پس باید از آن پشتیبانی کرد. برخی ها هم می گویند که چون جمهوری اسلامی هوادار این برنامه است و این همکاری می تواند زندگی گندالود آن ها را درازتر کند پس نباید آنرا پذیرفت.  

همه ی این سخن ها بی پایه و نادرست است. نمی توان دربست از نکته هایی که هنوز روشن نیست پشتیبانی کرد و یا آنرا نپذیرفت. باید شکیبا بود تا این برنامه ریزنویسی شود و ان گاه باید به گونه ای کارشناسانه و مشخص به آن پرداخت.

آن چه که ما هم اکنون می توانیم انجام دهیم نگاهی کلان به این برنامه است. می توان از سه گوشه گوناگون به این برنامه نگاه کرد.

یک- دید کلان به پیمان نامه ها با دیگر کشورها

هر پیمان نامه با هر کشوری، از میان آن ها کشورهای امپریالیستی، تا آن جا که به خودسالاری کشور و برنامه صنعتی کردن میهن ما کمک کند، آزاد است و می تواند کاری درست باشد.

کمک اتحاد جمهور شوری برای پایه ریزی کارخانجات آهن گدازی در ایران و ساختمان سد آسوان در مصر و صدها دیگر برنامه ها نه تنها به پیوند  مسالمت آمیز میان کشورها و صلح جهانی کمک کرده بود، بلکه شرایط پیشرفت اقتصادی را نیز برای برخی از کشور ها فراهم کرده بود. روشن است که هر همکاری که بر پایه پیشرفت کشور ما باشد  کاری است درست. رژیم ها می آیند و می روند ولی زیرساختارها برای مردم می مانند، همانگونه که صنعت ذوب آهن نه برای شاه بلکه برای مردم ما ماند و به صنعتی شدن کشور بسیار کمک کرد.

دو- دید پیدا کردن دوست در برابر دشمن

هر کشوری که زیر فشار اقتصادی از سوی دشمنان است می کوشد که راههای تازه ی همکاری بیابد تا پادزهر برای زهر تحریم باشد. هر کشور با هر گونه نظامی در دنیا به دوست هایی نیاز دارد. این دوستان گاهی گذرا و گاهی می توانند بلندزمان باشند. برای نبرد با کشورهایی که انگیزه دشمنانه ای دارند این بسیار برجسته است. ولی نباید دچار این پندار شد که  اين کشورهای دوست دلشان برای ایران می سوزد و یا ضدامپریالیست هستند بلکه باید به یاد داشت که در پهنه ی جهانی کشورهای بسیاری برای نیرومند شدن در برابر دشمنان به دوستی هایی با دیگر کشورها روی می آورند.   

سوی استراتژيک این برنامه ی همکاری دگرگون کردن همسنگی نیروها در خلیج فارس و حتا همه ی خاورمیانه است. اگر چین پای استواری در ایران بیابد می تواند نیروهای آمریکایی را در خلیج فارس زیر فشار بگذارد. این به امپریالیستها نشان می دهد که دوران سرکردگی آنها در خلیج فارس به پایان رسید است و آنها دیگر نمی تواند از هژمونی خود برای دگردیسی رفتار رژیم‌ها سود جویند.

چه بسا این قرارداد غرب را به ناگزیر به دگرگونی رفتار خود وادارد.

سه- دید پیشرفت اقتصادی

هر کشوری، بی آن که یک برنامه کلان برای اقتصاد ملی داشته باشد، هنگامی که با دیگران پیمان نامه ببندد می توان آن پیمان نامه را زیر پرسش برد. راه باز کردن برای سرمایه گذاری برون مرزی باید تنها در چارچوب یک برنامه کلان اقتصاد ملی باشد. کاری که جمهوری خلق چین خود با موشکافی و هشیاری سالهای درازی در ارتباط با دادوستد با امپریالیست ها انجام داده است.

تنها زمانی می توان به این همکاری ها برای پیشرفت میهن ما باور داشت که بر پایه یک اقتصاد ملی که با برنامه کلان هماهنگ است برنامه ریزی شده باشد. اگر این قرارداد بر پایه یک برنامه اقتصاد ملی آینده نگر برنامه ریزی شود می تواند کمک کند که ایران دست کم از یک کشور پس مانده سرمایه داری به یک کشور پیشرفته صنعتی دگرگون شود.

اما ما تاکنون هیچ نشانه ای از این که جمهوری اسلامی برای صنعتی کردن کشور به پیمان های اقتصادی با چین می پردازد ندیدیم. اگر این چنین می بود پس دولت نمی بایست به دنبال خصوصی سازی صنعت ملی باشد. بلکه می بایست با پشتیبانی چین به گسترش و ژرفش آن بپردازد. اگر این همکاری برای پیشرفت اقتصاد کشور و به سود توده های رنجبر می بود می بایست ما بتوانیم همراه با ان، سیاست های پیشروی اقتصادی و اجتماعی را در درون مرزها می دیدیم. ما می بایست سندیکاهای آزاد، انجمن های آزاد، افسارزدگی سرمایه، نبرد با نظام چرکین اداری، جلوگیری اقتصاد سرمایه داری، زندان های تهی از زندانیان سیاسی را می دیدیم که نمی بینیم. باید به یاد داشت که طبقه انگلی بورژوازی تجاری بسیار دوست دارد که صنعت کشور را به ویرانی کشاند و به جای آن خریداران را به خرید کالاهای ارزان چین ناگزیر سازد که برایش درآمد هنگفتی خواهد داشت.

در پایان باید افزود که نباید خود را در یک رویداد خرد شناور کرد و پیوند آن را با دریای کلان ندید. هنگام دادو ستد دو سوی هر خرید و فروشی ارزیابی می کنند که نیاز برای فروش و یا شور برای خرید تا به چه اندازه است و همین ها است که کالاها را ارزش گزاری می کند. این وظیفه فرمانروایان هر کشور است که برای نبرد با دشمن در پیمان نامه ها به “دوست” برتری های ناروا و ناشایست که به خودسالاری کشور آسیب  می رساند ندهند. دادوستد باید در کلیت خود به سود هر دو سوی خریدوفروش باشد. ولی پرسش این است که آیا جمهوری اسلامی تونایی و شایستگی انجام چنین کار را دارد؟   

هم اکنون داده هایی که ما در باره ی این پیمان نامه داریم بسیار اندک است و نمی توان بر پایه آن داوری کرد، ولی ما می دانیم که این رژيم به آسانی می تواند برای نگهداشت خود پیمان نامه هایی با دیگر کشورها ببندد که به سود مردم ما و پیشرفت کشور نیست. کار اين رژيم به بن بست رسيده است و چون تنها در اندیشه زنده ماندن و نگهداری از سودورزی های خود است برای انجام این کار به سرکوب و دوستی با کشورهای دیگر نیاز دارد.

کوتاه سخن آن چیزی که ما تاکنون در باره ی همکاری آینده میان جمهوری اسلامی و جمهوری خلق چین خوانده ایم به خودی خود نه برای مردم ما بد است و نه خوب. داوری درست ما بستگی به آگاهی از درون مایه این پیمان نامه دارد. پرسش های بی شماری هنوز بی پاسخ مانده اند و باید آن ها را روشن ساخت.

نیروهای سوسیالیستی باید خواستار روشن شدن همه ی ریزنوشته های این پیمان نامه و شرکت دمکراتیک مردم در گفتگو شوند. برای نمونه باید روشن شود که نقش بخش عمومی- دولتی جمهوری خلق چین در پیاده کردن این برنامه چیست؟




نگاهی به دشنام نامه آقای شالگونی!
گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری!

مقاله ۲۲/۹۹
۲۵ تیر ۱۳۹۹، ۱۴ جولای ۲۰۲۰

به تازگی آقای شالگونی، که برخی ها او را پس از کشته شدن رهبران حزب توده ی ایران در شکنجه گاهای جمهوری اسلامی و  یا بر روی چوبه دار بزرگترین اندیشمند ”چپ” می دانستند، به بهانه “خاطرات رفیق کی منش” نوشته ای سرپا دشنام به حزب توده ی ایران نوشته است.

پیش از آغاز بررسی نوشته ایشان بگذارید خیلی کوتاه در باره ی آن گزارشی دهیم.  

به تازگی آقای مطلب زاده خاطرات دوران زندان شاه رفیق کی منش را پخش کرده است. آقای آزادگر در نوشته ای به نام “در حاشیه ی انتشار «خاطرات تقی کی منش»” می گویند که مطلب زاده در خاطرات دستکاری کرده است و در این پیوند پرسیده اند که چرا آقای عمویی در مقدمه چیزی در باره کشته شدن رفیق کی منش زیر شکنجه های ددمنشانه جمهوری اسلامی ننوشته است. مطلب زاده به این نوشته آزادگر پاسخی داده است و هم اکنون آقای شالگونی به پاسخ مطلب زاده به آزادگر پاسخ می دهد.

نوشته ایشان هم دارای ناسزاهای چارواداری و هم دارای دشنام های سیاسی است. آقای شالگونی برای درست انگاری خشم خود سخن از “فحاشی و رکیک نویسی” مطلب زاده می کند. از این بگذاریم که مطلب زاده هم به راستی در پاسخ خود با پرخاشگری با آزادگر برخورد می کند، ولی گویا یکی از بزرگترین اندیشمند چپ نه تنها بد زبانی را در برابر بد زبانان درست می دانند، بلکه آن را یک روشی سودمندی می پندارند که می توان در گفتگوی با هم به کار برد.  

برای نشان دادن گستردگی واژه های زشتی که ایشان در این نوشته کمابیش کوتاه بکار برده اند، برخی از آن ها را در زیر می آوریم:

“دودوزه بازی”، “سرسپرده”، “مسؤول سانسور”، “دفتر دستک”، “شرکا”، “این جماعت”، “داعواهایی که در میان توده ای ها”، “این آدم “، “نقش حزب محبوب تان در حمایت از این رژیم “نکبت بار” “، ” هنوز هم پیوندهایی با این رژیم “نکبت بار” دارید؟ “، ” در عَلَم کردن “، “یک توده ای سینه چاک”، “عمویی هنوز هم دست از همیاری و حمایت از جمهوری اسلامی برنداشته”، ” توده ای هتاک”،  ” علیرغم تعهد محکم و دگماتیک به حزب توده “، ” توده ای دگماتیک “، ” رویاهای آشفته ” ،” سرهم کنندگان “،  ” شلخته نویسانی ” ، ” تعلق خاطر مطلق گرایانه “، “تونل ویراستاران”، “دستکاری”، ” دستان شان به خون هزاران انسان فداکاری که در مقابله با این هیولای آدمخوار به خاک افتادند ، آلوده است”، “شمشیر زدن در رکاب ولایت فقیه “، ” بی اعتنایی به خون قربانیان “، ” سیاست فاجعه بار حزب توده “، ” کارنامه ننگین حزب توده “

این نوشته کنونی نگارنده نه برای پشتیبانی از آقای عمویی و نه از آقای مطلب زاده است. این نوشته می خواهد نشان دهد که تا چه اندازه آقای شالگونی به بهانه پاسخ به مطلب زاده بدزبانی می کند و انگ هایی می زند که نشانه هایی از درستی آن ها نمی دهد.

آقای شالگونی سخن هایی در باره ی عمویی و مطلب زاده در این نوشته گفته اند که بی آن که نگارنده بخواهد در باره ی درستی این سخن ها داوری کند، تنها می خواهد بگوید که هنگام داشتن چنین داوری هایی که بسیار سنگین است، باید به اندازه همان سنگینی نشانه هایی برای درست بودن آن ها در پیش گذاشت.

ایشان در باره مطلب زاده می نویسند که “آیا برای این نیست که هنوز هم پیوندهایی با این رژیم “نکبت بار” دارید؟ “.  

نگارنده مطلب زاده را از نزدیک نمی شناسد و تنها از کارهای گوناگون ایشان در افغانستان و در جاهای دیگر بسیار شنیده است، ولی با این همه شاید آقای شالگونی می بایست به خواننده به روشنی نشان دهد که چرا پاسخ مطلب زاده به آزادگر را باید در پیوند او “با رژیم نکبت بار” دید. اگر ایشان نشانه هایی از پیوند مطلب زاده  “با رژیم نکبت بار” دآرند، باید آنرا برای روشن گری پیش روی جنبش آزادی خواهی و به ویژه ”چپ” بگذارند تا جنبش با این آگاهی بتواند با “نیرنگ های” مطلب زاده نبرد کند. این شیوه ی انگ زدن بی آن که بتوان داده ها و نشانه های “محکمه پسند” در پیش روی گذاشت، روش پسندیده ای نیست و نشان از پایبند نبودن گوینده به دموکراسی دارد. 

ایشان یک پرسش به جا از عمویی می کنند که می توان از همه ی زندانیان سیاسی آزاد شده کرد. سخن از پشتیبانی از آقای عمویی نیست سخن از این است که در داوری باید دادگر بود و دلیل های استوار به کار برد.  برای نمونه ایشان می پرسند:

یک – جناب آقای عمویی ، از میان شش عضو سازمان افسران حزب توده ایران که حدود یک ربع قرن سرافرازانه در زندان های رژیم شاهنشاهی ایستادند و تن به ذلت ندادند ، پنج نفر به دست جلادان همین جمهوری اسلامی قصابی شدند و تنها شما زنده مانده اند ؛ می توانید بگوئید چرا؟

می توان این پرسش را برگرداند و از ایشان پرسید: “از میان عضو های راه کارگر که سرافرازانه در زندان های رژیم جمهوری اسلامی ایستادند و تن به ذلت ندادند، چندین نفر به دست جلادان همین جمهوری اسلامی قصابی شدند، ولی برخی از آن ها زنده مانده ادد و چند نفر از آنها پس از آزادی حتا به فعالیت در سازمان راه کارگر پرداختند؛ می توانید بگوئید چرا؟

ایشان یک پرسش دیگر هم از آقای عمویی می کنند:

چهار – [….] چرا از زندان ها و شکنجه گاه های هولناک رژیم ولایت چیزی نمی گوئید؟ آیا می ترسید اذیت تان کنند؟

اگر ایشان پیش از نوشتن کمی پژوهش می کرد به آسانی می توانست دریابد که همین چند هفته پیش عمویی در باره شکنجه آن زمان به ۱۰مهر گفته است:

“نوع شکنجه‌هایی که ساواک می‌داد بیان کردم و شکنجه‌هایی که بازجوهای جمهوری اسلامی انجام می‌دادند. …جمهوری اسلامی این جوری نیست. تا روزی که تو می‌خواهی از زندان آزاد شوی، با تو کار دارد…. گفت شما زندانی دو رژیم بودید، کدامش سخت‌تر است. گفتم نگران نباشید، نشان افتخار مال شماست.

همان چند ماه اول قابل مقایسه با مجموعه دوران زندان شاه نیست.
تفاوت زندان جمهوری اسلامی با قبل این بود که تا لحظه آزادی هم با تو کار دارند. حتی وقتی مرا از کمیته مشترک به اوین بردند، شکنجه ندادند. ولی شب‌ها مرا می‌بردند آن طبقه پایین که شکنجه‌گاه بود و صدای شلاق‌هایشان را که می‌زدند، می‌شنیدم. این به‌مراتب از خود شکنجه آزاردهنده‌تر بود. واقعاً شیوه عملکرد دستگاه اطلاعاتی و قضایی جمهوری اسلامی طوری است که طرف را ذله می‌کند، واقعاً روزهای این ۱۲ سال زندان جمهوری اسلامی اصلاً‌ قابل مقایسه با آن ۲۵ سال نیست. “

ایشان در برخورد با رفیقان افسر ما شیوه ای را به کار می برند که سال ها از سوی دانشمندان بورژوازی برای کم ارزش نشان دادن سرمایه فرهنگی کشورهای سوسیالیستی بکار برده می شد. ان ها شولوخوف، گورگی و شستاکویج (که همه از فرزندان سوسیالسیم بودند) را با زرنگی در برابر دیدگاه سوسیالیستی می نهادند.

به گفته ایشان این افسران انسان های کمونیست و رزمنده ای بودند، ولی افسوس که “تعلق خاطر مطلق گرایانه” و “تعهد محکم و دگماتیک” به حزب توده ی ایران داشته اند. جدا کردن پیکارگران خلق از جهان بینی شان چیز تازه ای نیست، ولی باید از ایشان پرسید که چگونه کسی که مارکسیست است و دیالکتیک را می شناسد می تواند خرد را از کلان جدا کند و اندیشه سیاسی یک رزمنده را از رزمندگی او جدا سازد. آیا رزمندگی این افسران و رفتار مهربانه شان ریشه در منش توده ای این رفیقان ندارد؟ 

همین کار را ایشان در باره ی رفیق تیزابی نیز انجام می دهند و شکافی میان او و دیگر توده ای های زندانی می اندازند آن هم برای این که تیزابی گفته است که در قران آمده است که مرد می تواند زن را کتک بزند. (نگارنده از هیچ کس دیگر نشنیده است که افسران توده ای در زندان با رفیق تیزابی نشست و برخاست نمی کردند!)

در دنباله نوشته خود آقای شالگونی می نویسد که “کی منش علیرغم تعهد محکم و دگماتیک به حزب توده ، با نسل جوان فعالان ”چپ” رابطه بسیار گرم و مهربانانه ای داشت”. برای آگاهی ایشان باید گفته شود که برخورد توده ای ها با چریک های فدایی خلق همیشه مهربانه بود، تنها رفیق کی منش نبود که این گونه رفتار می کرد. نگارنده خود برای کشته شدن دو رفیق چریک که در همسایگی ما رخ داد چندین هفته بیمار بود.

ایشان بی گمان شعرهای رفیق کسرایی در دفتر “به سرخی آتش به طمع دود”  را در ارج گزاری نبرد دلیرانه چریک ها خوانده است و می بایست هم تحلیل رفیق طبری از این شعرها را هم خوانده باشد. رادیو پیک ایران در یک رشته از برنامه های خود با خرده گیری از روش چریکی پیکار در آن زمان همیشه دلاوری این رفیقان را ستود و افسوس می خورد که چرا این همه نیرو در راه سازمان دهی جنبش ضددیکتاتوری توده ها بکار برده نمی شد.

بنابراین این رفتار مهربانه درست برای داشتن منش توده ای بوده است و نه “علیرغم تعهد محکم و دگماتیک به حزب توده”. آقای شالگونی باید بداند که ارج گذاشتن دلیری فرزندان خلق و گریستن برای جان باختگی شان با پذیرش خط مشی آن ها یک سان نیست. همان گونه که بیشتر چریک های آن  زمان و از میان آنها خود آقای شالگونی پس از انقلاب خط مشی چریکی را نادرست خوانده بودند.

افزون بر این آقای شالگونی از “تعلق دگماتیک” رفیق کی منش سخن می گوید، ولی ان چه رفیقان گذشته خود ایشان می گویند این است که خود ایشان به همین بهانه از آزادی سخن دیگران در درون راه کارگر جلوگیری می کرد.

آقای تقی روزبه  (۱۱ماه مه ۲۰۰۹) می نویسد که “فضایی که مانع ابراز نظر آزاد سایر  رفقای سازمان شده و خواسته و یا ناخواسته به فکر طبقه بندی کردن اعضای سازمان به خودی و  غیر خودی است”  . “مشکل این رفقا فقط این نیست که مانع تعمیق دموکراسی و مداخله و مشارکت اعضا میشوند “.

آقای شالگونی در باره “سلسله مراتب حزبی” می نویسد. این سخن را اندیشمند ”چپ”ی می گوید که در سازمان خود برای خود جایگاه ویژه ای خواسته است و می خواهد. آقای روزبه می نویسد:

“توسل به التیماتوم به معنی حق وتو برای خود قایل شدن است”. آقای علی یوسفی ۲۹ مارس ۲۰۰۹ می نویسد:

رفیق شالگونی در باب فلسطین که اینجانب خود را در توافق کامل با ان می بینم رعایت قانونمندی را از کف داده و ان را نه در بخش دیدگاه ها بلکه به عنوان نظر سازمان و نمایندگان فعلی ان یعنی کمیته مرکزی درج کرد.

آقای شالگونی خودش رهبری سازمان خود را نزدیک به چهل است که دردست داشته است و حتا گفتگوهای رادیویی ایشان چون دیدگاه سازمانی در صفحه راه کارگر بازتاب داده می شود. در باره ی همه کاره بودن ایشان رفیق دیگر ایشان ر.ش در همان سند می نویسد:

“شب قبل از کنگره رفیق شالگونی را مینشاندیم تا با ان انشای قشنگش نظراتی را [] فورموله کند و به کنگره ارائه دهد و ما اعضای شرکت کننده [] دست رای بلند میکردیم و ان میشد نظر مصوبه اکثریت.”

همان گونه که می بینیم برخورد خود ایشان با تشکیلات یک برخورد پراگماتیسمی است. باید برای “تعلق دگماتیک” به سازمان راه کارگر از سخن گفتن دیگرانی که هم رای ایشان نیستند جلوگیری کرد، ولی به خود ایشان باید برتری ویژه ای تا به اندازه حق وتو در سازمان داد.

ایشان بی آن که حتا یک دلیل بیاورد به حزب توده ی ایران می تازند. انسانی که سیاسی است از کاربرد چنین واژه های زشت در باره ی پر سال ترین حزب میهن ما از شگفتی انگشت به دهان می ماند.

ایشان سیاست های حزب توده ی ایران را  “فاجعه بار”، ” شمشیر زدن در رکاب ولایت فقیه”، “دستان [] به خون هزاران انسان فداکار [] آلوده” بودن می خوانند.

آقای شالگونی پیچدگی پهنه سیاسی جامعه پس از انقلاب را، با شیوه ای فروکاست گرایانه  که با مارکسیسم بیگانه است، تا به اندازه “حکومت تئوکراتیک” کاهش داده اند. ایشان همه ی آموزش های مارکسیستی در باره ی ماتریالیسم دیالکتیکی و تاریخی را تا به اندازه ضد مذهب بودن پایین اورده است. باید از ایشان پرسید که تا چه اندازه برخورد با مذهب در برابر نبرد طبقاتی در آموزه های مارکسیستی برجسته شده است؟

خود راه کارگر هنگامی که ناگزیر شد که میان یورش ارتش اسراییل به خلق فلسطین و ایستادگی خلق فلسطین به رهبری حماس یکی را برگزیند، به ناچار اسلام سیاسی و “نظام تئوکراتیک” حماس را فراموش کرد. 

مگر شکاف در راه کارگر برای ویژگی مذهبی فرانروایی حماس در غزه نبوده است. این یک نمونه است برای گزینش یک سو در برابر سوی دیگر درگیری. چرا آقای شالگونی از کسانی بود که خرده گیری یکسان از اسراییل و حماس را نپذیرفت و در برابر آنهایی که می خواستند فلسطینی ها را از بیماری “اسلام سیاسی” برهانند ایستاد؟

ایشان با برداشتی ایستایی که با مارکسیسم از بن بیگانه است رویدادها را همچون روندی در دگرگونی همیشگی نمی بینند و این گونه وانمود می کنند که فضای پر شور سال های نخستین انقلاب همان جمهوری اسلامی امروز پس از چهل سال پسرفتگی است. ایشان حتا یک واژه در باره ی شور انقلابی توده ها  که فرمانروایان اسلامی نوین را به انجام کارهای انقلابی ناگزیر می کرد نمی نویسند.

صنعت های بزرگ، بازرگانی خارجی، بانک ها ملی شده بودند؛ پایگاه های نظامی امپریالیسم بسته شده بوند؛ بند دال و جیم اصلاحات ارزی در دستور کار روز بود.

باید یادواری کرد که توانایی دیدگاه پشتیبانی از آماج های انقلاب ملی- دموکراتیک به آن اندازه بود که نه تنها بخش بزرگی از چریک ها را به سوی خود کشاند،  بلکه دو دسته از خود سازمان راه کارگر به حزب توده ی ایران پیوسته بودند. سخن از پشتیبانی از دستاوردهای انقلاب ملی- دموکراتیک بوده است و تلاش حزب برای فرارویی انقلاب سیاسی ضددیکتاتوری به ژرفش انقلاب با دگرگونی های اقتصادی- اجتماعی  بوده است. و نه ” شمشیر زدن در رکاب ولایت فقیه”.

روز پس از درگذشت آیت الله طالقانی، مجلس خبرگان قانون اساسی ایران، در ۲۱ شهریور ۱۳۵۸ هنگام بررسی قانون اساسی جمهوری اسلامی، اصل ولایت فقیه را پذیرفت. باید یادآوری شود که حزب توده ی ایران به پیوست اصل ولایت فقیه به قانون اساسی سرخوشی نداشت و حتا نامه ای هم در این باره به رهبران برامده از انقلاب نوشته بود.

برخورد حزب به پیشنهاد مجلس خبرگان در باره ی گنجاندن اصل «ولایت فقیه» در قانون اساسی بسیار روشن و تیز و برّان بود. حزب در یک نامه سرگشاده، که در تاریخ ۳ آذر ۱۳۵۸ منتشر شد، گنجاندن اصل «ولایت فقیه» در قانون اساسی را با «حق حاکمیت مردم» در ستیز خواند و خواستار نوشتن «متمم قانون اساسی» برای پشتیبانی از «حاکمیت خلق» شده بود.

آقای شالگونی به خوبی می دانند که مطلب زاده هیچ پیوندی با حزب توده ی ایران ندارد و ایشان  باز هم این را می دانند که عمویی در گروه رهبران کنونی حزب توده ی ایران نیست. با این همه ایشان با این که از این آگاهی برخوردار هستند، ولی می کوشند که دیدگاه های این دو را همچون دیدگاه حزب توده ی ایران جلوه دهند و این گونه وانمود کنند که حزب توده ی ایران هم اکنون از جمهوری اسلامی سرمایه داری پشتیبانی می کند.

هیچ عضوی از حزب توده ی ایران چنین سخنی نگفته است. اگر کس دیگری که عضو نیست به گفتن چنین سخنانی بپردازد، بهتر است که آقای شالگونی با آنها برخورد کند و خوانندگان را به گمراهی نیندازد که گویا این دیدگاه حزب توده ی ایران است.  

با همه ی این خرده گیری های از سیاست انقلابی حزب توده ی ایران، ایشان یک واژه هم از سیاست راه کارگر نمی نویسند؟ سیاست راه کارگر در آن زمان چه بود؟ و آن ها چه کارهایی در آن زمان می کردند؟ پس از یورش رژیم به ”چپ” چند تن از رهبران شان در ایران ماندند؟ پس از یورش به ”چپ” چند تن از هواداران شان بی رهنمود در خیابان ها رها شده بودند و چند تن دلیرانه جان باخته اند؟   

توده ای ها همزمان با درگیری در نبرد نابرابر طبقاتی فرهنگ جامعه را دگرگون کرده اند. از تئاتر، شعر، داستان نویسی، فیلم و هنر جای پای پایداری در پیشرفت ها در این زمینه ها گذاشته اند. مهر و نشان راه کارگر در جامعه چه است؟    

ایشان می نویسند که نمی خواهند گفتگوی سیاسی کنند. ایشان چه به خواهند و یا نخواهند با این نوشته خود به خوبی نشان داده اند که از بن یک انسان سیاسی نیستند. آن کس که سیاسی است توان پیش گزاری و پشتیبانی از دیدگاه سیاسی خود را هم باید داشته باشد.

درست برای این که ایشان دست کم در این نوشته شخصیت سیاسی خود را به نمایش نمی گذارند یورش زبانی او به حزب توده ی ایران از دشنام های زشت بالاتر نمی رود. شاید هم کاربرد این واژه های زشت و دشنام دادن برای گریز از یک گفتگو سیاسی باشد.

یکی از رفیقان زنده یاد راه کارگری نگارنده روزی گفته بود که شالگونی جانشین شایسته طبری در ”چپ” است. اگر این گونه باشد می بایست گفت که هنوز رفتار او فرسنگ ها از منش رفیق طبری بدور است.

در پایان باید گفت که با همه ی این خرده گیری ها، سازمان راه کارگر از نزدیکترین نیروهای ”چپ” به حزب توده ی ایران است و ما از پیروزی هایشان خشنود  و از دشواری هایشان نگران می شویم. جدل دیدگاه ها را باید با آماج سوسیالیستی همراه ساخت.

نوشته های کمکی:

خاطرات کی منش به روایت محمدعلی عمویی و شرکاء

«حاشیه نویس حاشیه نشین و خاطرات تقی کی منش!»

در حاشیه ی انتشار «خاطرات تقی کی منش»

https://asnadeenshab.wordpress.com/




می رسد فردایی از پس امروز!

سخن روز شماره ۲۱
۲۳ تیر ۱۳۹۹، ۱۲جولای ۲۰۲۰

رویدادهای هفته های گذشته جنب و جوشی تازه ای در میان توده ای ها  برانگیخت و همزمان آشکار کرده است که ما هنوز تا چه اندازه از هم دوریم.

برای نیرومند شدن در راه دگرگونی ریشه ای جهان باید همگام و هم اندیش بود، ولی ما هنوز برای یگانگی راهی دراز در پیش داریم. انسان هنگامی که در نبرد در برابر دشمن نیرنگ باز و فریبنده ای چون سرمایه داری ایستاده است، باید گردانی یگانه و آماده داشته باشد. ولی ما به ارزیابی داده های ناهمسان می پردازیم، بنابراین واکاوی ما از  رویدادها و پدپده ها یکسان نیست.

راهی که هر کدام از ما برای دگرگونی شرایط میهن ما برگزیده است، هم خوان با راه دیگران نیست. بدین گونه ما پیش از ان که گام به راه دگرگونی جهان بگذاریم، در باره شیوه ی آن با هم در افتاده ایم.  بدبختانه رنج های توانفرسا و دودستگی بسیار بوده است و نیرو یگانگی ما را از ریشه خورده است و می خورد.      

نگارنده در سال های گذشته، بی آن که از خرده گیری در باره دیدگاه های گروه ها پرهیز کرده باشد، تلاش فراوانی برای نزدیکی این گروه ها، دست کم دوروبر یک برنامه ی باریک پایه ای کرده است. اما بدبختانه همانگونه که دیده می شود، ناهمخوانی دیدگاه های گروه های پراکنده توده ای با همدیگر یک حقیقت بسیار تلخی است. 

برخی ها به همه چیزی که باور داشتند پشت پا زدند و راه دیگری در پیش گرفتند، ولی خیلی ها هنوز خود را توده ای می دانند، چرا؟ هر توده ای هنگام روبرو شدن با این حقیقت، پرسش به جایی از خود می کند:

با دیگر توده ای هایی که با ما هم اندیشه نیستند، چه باید کرد؟ 

آیا باید با گرز انگ بر سر هم کوبید و با بدبینی و بدگمانی همدیگر را برای همیشه از هم دور کرد؟ یا این که راه دیگری نیز هست؟

نگارنده با پذیرش این که همگامی نیروهای توده ای هم اکنون کاری است بس دشوار و شاید نشدنی، بر این باور است که با آتش بس می توان نیروها را به سود جنبش ضدسرمایه داری پسا جمهوری اسلامی دوباره گردهم آورد. ما برای واکاوی شرایط کنونی با هم درگیریم، ولی گذشته ای یکسان داریم و برای آینده ای رها از بهره کشی انسان از انسان پیکار می کنیم.

برای نشان دادن درستی این امید شگفت انگیز و فراپندار، بگذارید چند گام به پس برداریم و نگاهی به این داشته باشیم که چه چیزی همه ی ما را کمونیست کرده بود.

گزینش گام گذاشتن در راهی پر درد و سر و گاهی بی بازگشت، با اندیشیدن در باره ی یک پرسشی بنیانی آغاز شده بود. چگونه باید زیست؟ 

آیا انسان یک پاره ی ناچیزی درهم آمیخته شده از کربن، آب، نیتروژن و فسفر است که در جنبنده ای گرد و کوچک (سیاره) در دریای بی کران کیهان سرگردان و بی آماج شناور است؟ یا او پرومته ای است که آتش از خدایان برای بهروزی انسان ها می دزد، اگرچه تاوان آن شکنجه های فراوان روزانه باشد؟ برای که و برای چه باید شکنجه جاودان را با سرفرازی پذیرفت؟

برخی ها روان و جان خود را در راه خدا گذشته اند؛ برخی ها سرمایه را خدای خود کرده اند و انسان را با خونسردی برایش قربانی می کنند؛ ما کمونیست ها اما اندیشیدن در باره این جهان و رنج کشیدن برای بهتر کردن آن را از هر دو کار بهتر می دانیم؛ برای ما رنج ساختن جهانی برابر و آزاد از بهشت برین پس از مرگ و کاخ های مرمرین زمینی دل چسب تر است.

برای خداباوران جهان سرای سپنج دردآوری است که با رنج باید خود را برای سرای جاودان آماده کرد؛ برای سرمایه پرستان جهان سراسر سرایی است که از  رنج دیگران باید گنج جاودان ساخت؛ ما اما سودای رسیدن به جای والا انسانی را برای انسان در سر می پرورانیم. ما اگر چه که زاییده زمین هستیم، ولی سر به  سوی آسمان پر ستاره داریم. کار ما ساختن بهشت زمینی برای انسان است؛ کاری که نه از ترس دوزخ خدایی و نه از برای زراندوزی است.  

پیش از ما انسان های پاک بی شماری از دست پلید سرمایه، که هر چه را که آنها به آن عشق ورزیده اند از بین برده است، بسیار نالیده اند، ولی راه نیافتند. ما اما هنگامی که دریافتیم که سرمایه سراپای جامعه را بدرون چنبره بهره کشی خود می کشد و رنج ھای تنانی و روانی بسیار برای توده های رنج می آفریند، دیگر آرام نیافتیم. ما یاد گرفتیم که به جای غم خوردن برای جهان پس از مرگ، کنون زمینیان را  دریابیم . آرزو رهایی رنجبران از بند بهره کشی در دل ما زبانه کشید.

برکندن زمین شخم نخورده آینده رنج آور است و انسان خود به خودی دست به این کار نمی زند، باید شوری و نیرویی فرای خدا و سرمایه او را برانگیزاند. جستجو برای یافتن پاسخی پایدار برای ساختن جهانی بهتر، از ژرف ترین و پاک ترین انگیزه ای بوده است که ما را به کمند گیسوی حزب توده ها به زنجیر کشید. چاره ای نبود، “او می کشد قلاب را”.  

با آن که دست هایمان همیشه از دانه های آزادی پر بوده است، ولی شخم زنندگان دشت کالی بوده ایم  که سال ها آب ندیده بود و از خشکی کویر لوت شده بود. با این رو، ما مانند کوهنوردی که با برف و بوران دست به گریبان هست، دلیر و بیباک بودیم و از دشواری راه ننالیدیم. ما به سوی چشمه خورشید گام گذاشتیم و پرتو روشنی سپیده دم روی ستیغ کوه را با این که می دانستیم که شاید خود نبینیم برای آیندگان دوست داشتیم.   

پذیرفتن رزم در راه آزادی انسان ها زنجیری به پای ما نبود، بلکه باری بود که ما مسیحانه با سربلندی تا توان داشتیم آن را بر دوش کشیدیم. دریدنِ پوسته تاریک شب در توان هر کس نیست و کاری است بسیار دشوار، ولی پاداش ما پیشکشی ستارگان درخشان پنهان شده در پشت ابرها به توده ها بود.  ما به جای سر فرود آوردن در برابر گردباد رویدادهای ناخواسته، گردن خود را همواره افراشته نگه می داشتیم.   

ما برای یک زندگی آرام و آسوده در کومه های تنهایی خود و به دور از مردمی که دوستشان داشتیم ساخته نشده بودیم. ما کنجکاو بودیم و در رمزھا و چیستان ھای پیرامون خود باریک می شدیم. ما ناقوس وار خواب رفتگان را بیدار کردیم و خواب از چشم ستمکاران پراندیم. چیزهایی که ما می خواستیم برای طبقه های بهره کش آرامش زدا بود و کارهایی که ما برای رسیدن به اماج های انسانی می کردیم  آسایش از آنها می ربایید. برای تلاش مان، راستگویی، درست کاری و جان فشانی هایمان ستاره نیک بختی ما به تندی در آسمان مردم ما بالا گرفت.

ولی دیرزمانی است که بهار و تابستان رفتند، فصل های میهن سراسر زمستان شد.

آتشی که دلبستگی به رنجبران در سینه ی عاشق ما روزی فروزینه کرده بود به سختی خاموش می شود. هر چند که گرمای سوزان آن  گاهی ته کش کند، ولی چون آتش زیر خاکستری جان را گرم نگه می دارد و جلوی یخ زدگی دل را در هنگامه ی نومیدی می گیرد.

با این همه، در دوران شکست و پس از براورده نشدن امیدها و برباد رفتن آرزوهای والا، برخی ها با دلشکستگی در گودال نومیدی و بدبینی فرو رفتند  و حتا درخت بارور باور به آرمان های انسانی و کارایی نبرد کم کم از ریشه در درون شان خشکید. برخی ها از آرمان های دیرین خود دست شستند و پایه باورشان به آینده درخشان سست شد. حتا در دل چند تن انگشت شمار ترس جای امید را گرفت.

در دوران شکست پرنده پندار و دلتنگی پر و بال می گیرد، ولی روی پروازش نه به اینده که به گذشته است. به گفته هراکلیتوس راه فراز و راه نشیب هر دو یک راه است؛ هر سرپایینی، سربالایی دارد. اما برخی ها در سربالایی نبرد افتان و خیزان شدند و نمی دانستند که پایشان را در کجا بگذارند. چون گذاشتن هر گام  توان فرسا بود به برگشت گرایش پیدا کردند، چرا که سرازیری است و آسان.   

بیرون کشیدن حقیقت، از میان خاک روبه و خار و خاشاکی که شکست از خود به جا می گذارد، کاری است بس دشوار. در این شوره زار کویری که هر سرابی چشمه آب می نماید، حقیقت رازی است که سربستگی شگفت انگیزی دارد. بدین گونه ارزیابی برخی ها از رویدادها هیچ شالوده استواری ندارد و دیدگاه شان سوار بر اسب لنگی است که  همراه کاروان گمراهی راه به بیابان دارد.     

در دوران آرمان زدگی، برخی از ان هایی که آرمان گرا همچنان مانده اند راه برون رفت از دلزدگی را از آن چه که می گذرد دلبستگی به آن چه که در گذشته بوده است می دانند؛ گریز از نبرد گام به گام و لاک پشتی امروز و پناه بردن به یادبوده های سرفراز گذشته که از جهش آهوی تیزپای زمان پس مانده است، مایه دلگرمی انها می شود. دام زرین و فریبنده رژیم هم بسیاری از دل های شکسته انسان های سر خورده را به سوی خود می کشاند.   

بی ریب برخی ها خود را به دشمن فروختند و بی گمان برخی ها هم ناخواسته گرفتار بند دروغ پردازی های دشمن شدند. دشمن بی گمان در این جا و ان جا برای پیشبرد آماج های خود کسانی دارد، ولی نمی توان به این دلیل همه ی آنهایی را که دیدگاهی همچون ما ندارند از گماشتگان دشمن دانست. اگر دیدگاه نادرستی در میان برخی از کمونیست ها جوانه می زند، برای این است که دانه کژاندیشی در دل و مغز برخی ها از پیش لانه داشته است؛ دشمن تنها به آن آب داده است. اگر این چنین نبود مارکس از “آگاهی دروغین”  سخن نمی گفت. 

برای مارکسیست ها حقیقت دست یافتنی است، اگر چه تاریخی و نسبی است. آن چه که به آسانی دیده می شود، نمود برونی پدیده است، درونه پدیده که گردایش (مجموع) ویژگی های کمابیش پویا و ناآشکار است از چشم پنهان می ماند. یک کاوشگر باید کوهستان مه آلود پیکار را بپیماید و همه ی زیر و بم آن را؛ فراز و نشیب ها را بشناسد، پس از آن در جای بلندی زیر پرتو خورشید آن را تماشا کند و برای بالا رفتن برنامه ای برای پیروزی بر دشواری ها و ابزار نیاز نبرد بریزد. بدین گونه می توان راه به روی دریا داشت و جادو زده ی “غوکان استخر” نشد. کاخ های پنداری را باید درهم ریخت، ولی باید اندیشه هایی امیدبخش و شورانگیز در باره ی آینده داشت. به گفته لنین هنگام واکاوی داده ها باید واقع بینی خشک را با شور انقلابی درآمیخت.   

پلورالیسم برای ما به معنای همسنگی دیدگاه های درست و نادرست نیست، بلکه پلورالیسم به معنای برخورد دیدگاه هایی است که سویه های گوناگون یک پدیده را روشن می کنند. یک دیدگاه نادرست هم می تواند دارای نکته های درستی باشد که ما را به دریافت حقیقت نزدیکتر می کند. بدین گونه باید دانست که هیچ کدام از ما فراتر و یا فروتر از دیگران نیست. نمی توان همیشه اندیشه نادرست را با بداندیشی، بدخواهی و بدسرشتی همراه دانست. به جای بدگمانی و انگ زدن به یکدیگر باید در برابر یک دیدگاه نادرست کوشید تا دریابیم که آن دیدگاه چگونه و چرا درست می نماید. برخی ها در باره ی رفیقان دیروز و فردای خود واژه های ناخوش و نیاراسته بر زبان می رانند؛ لب به سخن های زشت می آلایند. ما نباید برای نشان دادن گرمی جان بخش آتش، دیگران را به دهانه آتشفشان بیندازیم و پاک بسوزانیم.   

باید از بد زبانی و بد گمانی دوری و پرهیز کرد.  نباید با نیش کینه و زبان درشت با دوستان برخورد کرد. با دوستان باید بیشتر سر نرمی و سازش داشت و اندرز دادن و خرده گیری را پیشه کرد. گفتگو خشک اندیشان را نرم می سازد، برخورد زشت اما ان ها را می رماند. گزندگی سخنان دوست گاهی از زهر نیش دشمن می تواند کشنده تر باشد. باید با چهره ای گشاده با دوستان روبرو شد.

از سوی دیگر، برای نرنجاندن دوست نباید زبان سخن گفتن را بست؛ نباید با چرب زبانی و چاپلوسی با دوستان برخورد کرد. شنیدن برخی از خرده گیری ها تلخ است، ولی چون داروی تلخی می تواند درمان بیماری باشد. فرشته نگهبانی نیست که ما را از لغزش بپرهیزاند، همین خرده گیری ها به دیدگاه های هم دیگر است که اندیشه ما را تیز و برّا می کند. 

نکته به نکته از اندیشه نادرست خرده باید گرفت.  در برابر کژاندیشی دوستان باید پرده در و خرده گیر بود، ولی بی شرم نبود و بی آبرویی نکرد. انتقادی که به واژه های زشت آلوده شود از گوشت و خونش تهی می شود. دیدگاه نادرست را باید به چالش کشید، ولی باید ارج و آزرم دوست را نگه داشت. برخی از ما شمشیر خود را برای خودنمایی و دوست زنی درخشان و تیزمی کنند و نبرد با دشمن را از یاد برده اند. خرده گیری از دوست اگر پیشرو نباشد و شمشیر به سوی دشمن نشانه نگیرد، تیشه بر ریشه زدن است؛ بر شآخه نشستن و بن آن را بریدن است. خرده گیر اما باید در چارچوب داوری هایی که خود به زبان می راند، قلم زند.     

با این همه شاید بهتر است که پذیرفت که یگانگی دشوار است. به جای آتش فروزان در دلی که از عشق به رنجبران سرچشمه می گرفت، بدبختی خودگرایی گریبان ما را گرفته است. تهی دستان برهنه و گرسنه در پس درهای مان جان می دهند، ولی خواب سنگینی ما را در می رباید. جادوگران ریاکار سرمایه توانستند با هزاران دروغ راه جویان راه داد و آزادی را گمراه کنند.

برنامه ای که کمر بر نابودی کمونیست ها بسته بود هنوز پابرجا است. پراکندگی ما را تنها در برابر جهان ستم و سرمایه رها می کند که آماجی فرای خرد کردن ایستادگی ندارد. دشمن زمین بد گمانی را کود می دهد تا همیشه پراکنده بمانیم. باید هشیار بود، ولی منش های شایسته نباید رنگ و بوی خود را از دست دهند و نباید هر دوست “کژاندیشی” را دشمن انگاشت. نباید آسمان پاک دوستی را با ابرهای دشمنی تیره ساخت. آگهی سازان سرمایه داری می گویند که نگه داشتن یک خریدار وفادار بسیار آسان تر از پیدا کردن یک خریدار نو است. نگه داشتن توده ای های امروز بسیار آسان تر از پدید آوردن توده ای های فردا است.  زندگی آقای خامنه ای، روحانی و سپاهیان کوتاه است؛ آن ها با همه ی جان سختی  و دلبستگی خود به دنیا جاودان نیستند؛ با رفتن شان راه مه آلوده کنونی روشن می شود و دیدن آینده تهی از بهره کشی آسان. 

بنابراین شاید بهتر است که بگذاریم زمان گرد و خاک را بروباند تا چهره حقیقت از پس پرده نمایان شود. این به معنای دوری از برخورد دیدگاه ها نیست، ولی بهتر است که دوستانه با هم  گفتگو کرد و همزمان شعله آرزوی همرایی و همگامی را پایین کشید و برای دوستی آینده از دشمنی هم اکنون با هم کاست. همگرایی و همگامی آینده کمونیست ها با هم کلید پیروزی در نبرد طبقاتی فردا است.

در فردای پیروزی انقلاب آن دوستانی که خود را امروز توده ای می خوانند، خانه ی دیگری سوای حزب توده ی ایران ندارند و این گردان خاموش امروز می تواند فردا برای طبقه کارگر و رنجبران ما لشکر آماده نبرد باشد. می توان این پراکندگی غم انگیز را به گفته پوشکین به “اندوهی تابناک” دگرگون کرد و دوستی ها را نخشکاند تا در فردای آزادی گل کند.

گردهمایی دوروبر یک کار مشترک فرهنگی میان کسانی که دیدگاه های سیاسی ناهمسانی دارند، یخ بدبینی را می شکند و دوستی را برای فردا نگه می دارد.

” این جوانه ایست که از آن نهالی و سپس درختی کشن برخواهد رست.”

در پایان به جاست که افزوده شود که ما در میان راه آموختیم که دگرگونی جهان دشوار تر از ان بود که می پنداشتیم و پراکندگی در دوران شکست ژرف تر و گسترده تر از آن است که در زمانی کوتاه و با گفتگویی گذرا از میان برداشته شود، ولی اگر خوش بین نباشیم کسی از ما را یارای گام گذاشتن در این راه پیچاپیچ و خارآگینی نیست.

تن دوستداران برابری اجتماعی و آزادی می تواند آن چنان ناتوان باشد که حتا زیر کوبان تازیانه ستمگر در هم شکند، ولی روان انسان از چیز دیگری ساخته شده است. این گونه است که “روی مرداب تن، نیلوفر اندیشه می روید”. شب پرستان نمی توانند گذشته را برگردانند و پرزوران امروز اگر چه که می توانند پھلوانی را که  آینده را در مشت خود  دارد چند گامی به پس برانند، ولی نمی توانند  او را برای همیشه از پیشرفت باز دارند. آینده بی گمان با دست رنجبران آگاه و آگاهان رنجبر ساخته می شود.

بگذارید تا ان زمان با کینه از نیروی هم نکاهیم.




دادگری در داوری!
حقیقت کلیت است!

مقاله ۲۱/۹۹
۱۵ تیر ۱۳۹۹، ۴ جولای ۲۰۲۰

با سپاس از رفیق پیشین توده ای و دوست گرامی ژاله نیک اندیش که از اندک کسانی است که در این تارنگاشت برای در میان گذاشتن دیدگاه خود بلند و بالا نوشته است و مانند دیگران به هم چینی واژه های کوتاه برای بازتاب اندیشه ای بغرنج بسنده نکرده است. باشد که این گفتگوی آغاز شده دنبال یابد. 

دوست گرامی ژاله نیک اندیش در نوشته “تأملی بر مصاحبه علی عمویی با سایت «ده مهر»” به چند نکته ی برجسته می پردازد.

یک- نقشه همیشگی واپسگرایان برای  از میان برداشتن نیروهای ”چپ” و به ویژه حزب توده ی ایران و یا دست کم بی زیان کردن سیاست آن ها به سود رژیم.

دو- گذاری کوتاه در باره سیاست دوران انقلاب حزب توده ی ایران.

سه- نقش رفیق عمویی در زندان.

چهار- نقش رفیق عمویی در برون از زندان.

پنج- بررسی گفتگوی عمویی با ۱۰مهر.

بگذارید در دنباله این نوشته با هم به بررسی این نکته ها بپردازیم.

در بخش نخست، دوست گرامی ژاله یورش به حزب توده ی ایران را به سه پرده نمایشی بخش می کند. پرده نخست که با یورش به حزب توده ی ایران و شکنجه و کشتن رهبران بزرگ و کوچک آن به پایان رسیده بود. پرده دوم، تلاش رژیم برای پراکندگی  جنبش توده ای بر پایه  “«حفظ سنت» دفاع از «خط امام»” بوده است که راه توده ی آقای خدایی از سردمداران آن بوده است و هنوز هم هست.  

از آنجایی که حنای آقای خدایی دیگر رنگی ندارد، بنابراین رژیم برای بی نیش کردن سیاست حزب توده ی ایران به گروهی دیگری نیاز دارد که تا آن اندازه بدنام نباشد. پرده سوم نمایش خون انگیز رژیم در آغاز پیاده شدن است و به باور نویسنده گفتگوی ۱۰مهر با عمویی را باید در این پیوند بررسی و ارزیابی کرد.

بی آن که نگارنده بخواهد به بررسی خرده ریزی های نوشته بپردازد می گوید که می توان جان مایه سخنان بانو ژاله را پذیرفت.

جمهوری اسلامی در سرکوب جنبش آزادی خواهی و پیکار طبقاتی طبقه های رنجبر هر روز ناتوان تر می شود و برای زنده ماندن همچون شناگری که در گرداب گرفتار است دست به هر کاهی می زند تا خود را از فرو رفتن به درون گرداب رها کند. جمهوری اسلامی برای رهایی از مرگ نه تنها از دشمنان آگاه و دوستان ناآگاه سود خواهد جست، بلکه امیدوار است که با یاری آنها از جنگ طبقاتی کنونی پیروز برون آید و یا دست کم آهنگ ژرفش نبرد طبقاتی را کُند کند.  

در بخش دوم، دوست گرامی ژاله از همان آغاز گام به راه نادرستی می گذارد. ایشان هنگامی که از خط مشی گذشته می گوید آن را  “خط دفاع از جمهوری اسلامی” می داند. حتا خدایی هم می داند که برای خشنود کردن هواداران خود نمی تواند آن خط مشی را فروکاستگرایانه”خط دفاع از جمهوری اسلامی” بخواند بلکه ایشان به ناگزیر سخن از پشتیبانی از آماج های پیشروی انقلاب ملی- دموکرایتک می راند. رفیق سعادت در نوشته “ورشکستگی به تقصیر” این اماج ها را در یکی از نوشت های واپسین پیش از یورش به حزب توده ی ایران و سازمان فداییان اکثریت بر می شمرد.

دوست گرامی ژاله در دنباله سخنان خود می نویسند “هنوز عده ای که مدعی توده ای بودن هم هستند همچنان آن سیاست های گذشته را بی چون و چرا مواضع «تاریخی» و درست می دانند و معتقدند که ”چپ” باید همان راه را ادامه دهد”.

نخست این که ایشان می گوید که برخی ها خط مشی گذشته را “بی چون و چرا [..] درست می دانند”. چرا این پشتبانی به دید ایشان بی گمان “بی چون و چرا” است؟ چرا نمی توان گفت که استراتژی (برنامه کلان) پشتیبانی از آماج های انقلاب درست بوده است اگر چه در اینجا و آنجا می توان از نادرستی های تاکتیکی و کاستی های دیگر سخن گفت.  

دوم این که کاربرد مقوله “تاریخی” در باره ی یک پدیده به معنای گذرایی بودن آن نیز است. بنابراین اگر کسانی برای بی گزند کردن سیاست کنونی حزب طبقه کارگر می خواهند برای همیشه “همان راه را ادامه” دهند، این کار نادرست درستی تاریخی خط مشی گذشته را زیر پرسش نمی برد.

افزون بر این، ایشان گامی در راه روشن کردن یک استراتژی جایگزینی درست بر نمی دارد. ایشان نمی گوید که چه استراتژی دیگری درست بوده است؟

آیا برخورد رودررو با جمهوری اسلامی که از سوی سازمان مجاهدین خلق و سازمان فداییان اقلیت پیاده شده بود، پاسخ داد و می توانست هم چون یک استراتژی درست از سوی حزب توده ی ایران به کار برده شود؟

 آیا سیاست میانی دیگر می توانست پیاده شود؟

برخی ها می گویند که حزب توده ی ایران می بایست از آقای بازرگان “آزادی خواه” پشتیبانی می کرد. گویا گذشت زمان ما را به فراموشی دچار کرده است. ایشان از واپسگراترین رهبران جمهوری اسلامی در آن دوران بوده اند. آقای بازرگان با بازگشتن به “قانون سیاه” رضا شاهی از برگشتن رفیقان توده ای ما از اتحاد جمهوری شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی به میهن خود جلوگیری کرده بود. ایشان بی اندازه ضدکمونیست، ضدتوده ای و ضدشوروی بود. افزون بر این، ایشان دیدگاه اقتصادی سرمایه داری داشته است و از بن آماج های ضدامپریالیستی و ضدسرمایه داری انقلاب را نمی پذیرفت. نهضت آزادی، با این که خود از”دست نوازش گر” آقای خمینی سیلی چشیده بود، یورش جمهوری اسلامی به حزب توده ی ایران را انقلاب نوین خواند.

افزون بر این، اگر سیاست حزب توده ایران بر پایه “دفاع” “بی چون و چرا” از “جمهوری اسلامی” سوار بوده است، پس چرا جمهوری اسلامی با ان گستردگی و ژرفش به حزب توده ی ایران یورش برد؟ چرا باید از کسی که  “دفاع بی چون و چرا” از شما می کند، ترسید؟

پاسخ این است که آن پشتیبانی بی چون و چرا نبوده است بلکه آن سیاست با ریزبینی و موشکافی طبقاتی و بررسی همسنگی نیروها در راه ژرفش دگرگونی های پیشرو اقتصادی- اجتماعی  برنامه ریزی شده بود. حزب از برنامه های درست رهبری برون آمده از انقلاب در راه فرارویی انقلاب پشتیبانی می کرد و همزمان می کوشید که خود را نیرومند سازد تا شاید بتواند در برابر یورشی که می دانست بی گمان خواهد آمد بایستد.

دوست گرامی ژاله پس از این می گویند که “افسوس که چگونه خام بودیم و این فاجعه را ندیدیم”. نگارنده کسی را نزد توده‌ای ها (نه از “پایینی ها “ و نه از “بالایی ها”) نمی شناسد که “فاجعه” را ندیده باشند. این گمان نادرست از آنجا ریشه می گیرد که در میان دو یورش آقای پرتوی و همکارانش برای پخش آگاهی دروغ در میان عضوها و هواداران بسیار کوشیده بودند و هنگامی که رفیقان ما زیر شکنجه ددمنشانه بوده اند این گونه وانمود می شده است که گویا آن ها در زندان ها مهمان آقایان هستند.

اما راستش این است که نشانه های فراوانی است که این گونه نبوده است. رفیق فروغیان برون رفته بود و برنامه برون فرستادن رفیق طبری هم در دستور کار روز بود و اگر این رفیق می خواست بی گمان می توانست از دستگیری و شکنجه بگریزد.

افزون بر این، آیا سرنوشت گروه هایی که “خام” نبودند و برای رودررویی و آمادگی در برابر یورش رژیم “میلیشا” ساخته بودند از سرنوشت ما بهتر بوده است؟ آیا سرنوشت گروه هایی که پیشمرگان خود را برای نبرد نابرابر با پاسداران آدمکش به رهبری چمران فرستاده بودند از سرنوشت ما بهتر بوده است؟

نباید فراموش کرد که واپسگرایان تاریک اندیش و پادوهای دستگاه بهره کشی در سراسر تاریخ این جهان پهناور با همه ی هشیاری های نیروهای پیشرو و کمونیست همواره به آن ها یورش برده اند. حتا در خردمندترین دوران سازماندهی تشکیلاتی (تشکیلات غیر متمرکز در درون کشور) خودکامگان ستمگر به ما یورش بردند و رفیقان ما را کشتند.

بنابراین هشیاری در برابر یورش ستمگران مردم کش یک مقوله نسبی است.

ما در دوران نخستین کوچ با رفیقان اکثریت خود گفتگوهای فراوانی داشته ایم. آن ها نیز گهگاهی از “خام” بودن ما گپ می زدند و پس از یورش به حزب توده ی ایران به پخش ده هزار نسخه از “کار” در تهران فراوان می نازیدند و سرافراز بودند. این دوستان این کارنامه درخشان را برایند هشیاری سازمانی و رزمندگی چریکی خود و گریز از دستگیری ها می دانستند، ولی بدبختانه دیدیم که پس از زمان کوتاهی که جمهوری اسلامی زمین بازی را برای آن ها باز گذاشته بود یورش گسترده تری و بدتری به آن ها کرد که پیامد آن دردناک تر از سرنوشت ما بوده است.

کوتاه سخن می توان گفت که برنامه و سیاست پس از انقلاب حزب توده ی ایران چندان ناهمسان سیاست حزب های کمونیست جهان در برابر سوسیال دموکرات ها نیست. زمانی که حزب کمونیست از پشتیبانی گسترده مردمی برخوردار نیست، باید تلاش کند که جنبش را به “چپ” بکشاند. حتا حزب های کمونیست نیرومندی همچون حزب کمونیست فرانسه و ایتالیا کار دیگری فرای فشار به سوسیال دموکرات ها برای به “چپ” کشاندن آن ها نمی توانستند بکنند و نکرده اند.

آن ها از نیروی سندیکایی و توان سازماندهی خود برای پیاده کردن برنامه های پیشرو سود جستند، چرا که توده ها برای سرنگونی سرمایه داری آمادگی نداشته اند. با این که سوسیال دموکراسی بارها خنجر به پشت کمونیست ها زده بود و از برنامه پیش از فرمانروایی خود دوری گرفته بود، باز کمونیست ها چاره دیگری سوای سیاست “اتحاد و انتقاد” نداشته اند. اکنون هم حزب کمونیست پرتقال چیزی فرای پشتیبانی از کارهای پیشرو و خرده گیری از برنامه های نئولیبرالیستی سوسیال دموکرات ها انجام نمی دهد.

حزب توده ی ایران می خواست برنامه های سست جمهوری اسلامی برای فرارویی انقلاب سیاسی به دگرگونی های ژرف اجتماعی را آن چنان در میان توده ها نهادینه کند و به گفته مارکس اندیشه را به چنان نیروی مادی دگرگون کند که تا جمهوری اسلامی نتواند آماج های پیشروی انقلاب را به آسانی زیر پا بگذارد. به راستی هم تنها حزب توده ی ایران بخت پیروزی را داشت.   

گذشته از این ها، راستش این است که آن چه که امروز پس از چهل سال به روشنی دیده می شود در آن روزها دیده نمی شد. گردباد رویدادها در آن زمان بسیاری چیزها را به تندی در زمان کوتاهی دگرگون می کرد. برندگان کُشتی نیروها پیوسته چه در پایین و چه در بالا به تندی جابجا می شدند. کار ما تنها واکاوی رویدادها نبود بلکه گاهی ناخدای ناشناخته کشتی انقلاب بودیم ؛ اندیشیدن و کنش با هم درآمیخته و همزمان بودند.  

دوست گرامی ژاله در بخش سوم که در پیوند با کنش آقای عمویی در زندان است بسیار یک سویه و حتا ناجوانمردانه برخورد می کنند. ایشان با بازگویی از سخنرانی آقای خامنه ای این گونه می نمایانند که گویا عمویی آزادانه و با خواست خود و بی آن که شکنجه شده باشد و یا حتا تازیانه ای خورده باشد تن به این کار زشت داده است.

نه تنها توده ای ها بلکه همه ی آزادی خواهان جهان، هنگام شکستن یک زندانی، باید شکنجه گران را سرزنش کنند و نه زندانی شکسته شده را. نباید همراه با خامنه ای وانمود کرد که عمویی پس از چند روز زندان، به ناگهان و بی ان که حتا یک سیلی خورده باشد به حقیقت “جاسوسی و خیانت و کودتا گری” حزب توده ی ایران پی برده است.

رفیق گذشته ما آقای روغنی و همچنین آقای بقایی از شکنجه های تنی و روانی سخن گفته اند که تنها از اندیشه بیمار پندارگرایان واپسگرا برای درهم شکستن سپر جنگی طبقه کارگر و رنجبران بر می خیزد و شدنی است. بخشی از آن را خود بانو ژاله از زبان رفیق کیانوری بازگویی کرده اند.

شاید عمویی ایست قلبی نکرده باشد، ولی در همان برنامه ای که دوست گرامی از آن سخن می گوید می توان ترس را از چشمان ماتش خواند. رفیقان دست اندر کار رادیو ملی در آن زمان با نشان دادن آن برنامه های زشت به پژوهش گران سینمایی شوروی آگاهی یافته بودند که آن برنامه با هزاران کلک و برش فیلم سازی ساخته شده بود. نباید این ها را فراموش کرد و گناه بزرگ شکنجه گران جمهوری اسلامی را ناخواسته شست؛ حتا اگر کسی برای شکسته شدن زیر شکنجه با آقای عمویی بد است و از کارهای او خشنود نیست، باید در داوری دادگر باشد.

گذشته عمویی مانند آقایان پرتوی و خدایی ناروشن نیست. او پیش از عضو شدن در هیئت دبیران حزب ۲۵ سال را در زندان های گوناگون رژیم ستمگر شاه گذرانده بود. بنابراین، ایشان نمی توانسته است که از پیش گماردشدگان ناشناخته جمهوری اسلامی در حزب توده ی ایران باشد (آن گونه که برخی ها در باره ی پرتوی می گویند که می تواند درست باشد). با داشتن این آگاهی تاریخی درست در باره عمویی چگونه می توان دلیل گردانندگی آن نمایش های ناپسند از رفیقان شکنجه دیده خود را یافت؟ پاسخ آسان است؛ با شکنجه های فراوان برخی زندانی ها  به جایی می رسند که مرگ خود را هزار بار برتر از زنده ماندن می دانند و برای گریز از شکنجه ی توانفرسا، تن به هر فشاری می دهند.

بدین گونه بهتر است که برخورد با همه ی رفیقان در بند آن زمان را  به فردای روز آزادی و در برابر یک گروه جستجوگر  و حقیقت یاب حزبی واگذار کرد. نباید فراموش نمود که کنفرانس ملی و پلنوم نوزدهم حزب توده ایران به رهبری رفیق خاوری، رهبری در بند حزب توده ایران را تا بررسی ارگانهای قانونی حزبی، عضوهای کمیته مرکزی حزب توده ایران می داند.  

بخش چهارم گفتار دوست گرامی ژاله بر می گردد به نقش عمویی پس از آزادی از زندان.

پاره ای از سخنان بانو ژاله در این باره بسیار درست است. عمویی سال ها خاموش بود و چیزی در باره ی آن چه که بر او و رفیقان گذشت نگفت. شاید که از ترس شکنجه دوباره بوده است که می دانست که توان آن را ندارد.

ولی چرا ایشان هنگامی که در برون از مرزها و آزاد بوده است (همراه همسر خود و تنها فرزندانشان) سخنی در این باره نگفته و گزارشی به حزب نداده است؟ این پرسش بسیار ریشه ای است که ایشان هنوز نتوانسته و یا نخواسته به آن پاسخ بدهند و پاسخ آن را به همه ی توده ای ها و دیگر زندانیان آن سال ها بدهکار هستند. پاسخ به این پرسش برای بررسی همه سویه ی رویدادهای زندان یک نیاز روز است.

آن چه که ایشان در پشتیبانی از خدایی در برابر سخنان همسر رفیق جوانشیر گفته اند نیز بسیار پرسش انگیز است؛ گویا بانویی که مهندس است و سال ها عضو حزب توده ی ایران و همسر دبیر دوم آن بوده است نمی تواند پیامی ساده را از همسرش به دیگران برساند!! به راستی هم از این نابخردانه تر نمی توان از کسی پشتیبانی کرد!! ولی پرسش این است که چه کسانی و برای چه او را وادار به گفتن این سخنان یاوه کرده بودند؟

بخش پنجم نوشته دوست گرامی ژاله بر می گردد به بررسی خود گفتگوی عمویی با ۱۰مهر. نکته برجسته ای که دوست گرامی ژاله بر آن انگشت می گذارد سخن عمویی  در باره ی گفته های رفیق جان داده اخگر است. عمویی می گوید که “البته با توجه به فضایی که آن موقع در ایران بود، روابطی که حزب با ارگان‌های مختلف حکومتی داشت، مناسباتی که من به خصوص با شخص هاشمی رفسنجانی داشتم، به‌هیچوجه نظر رفیق اخگر برای من پذیرفتنی نبود.”

 اگر این گفته را به تنهایی و  جدا از سخن های دیگر  آقای عمویی در آن گفتگو بخوانیم و همچنین “با توجه به فضایی که آن موقع در ایران بود” را هم از این گفته کنار بزنیم، نتیجه ای که بانو ژاله از آن می گیرد می تواند درست باشد. ولی عمویی در جای دیگری در همان گفتگو می گوید که “اخیراً طی اعلامیه‌ای که در انگلستان چاپ و منتشر شد، MI6 و CIA و جمهوری اسلامی آن طرح «کودتای حزب توده» را تنظیم کردند”.

و باز در دنباله گفتگو به نقش آقای خمینی نیز در این یورش می پردازد و می گوید که “… تعهداتی در نوفل لوشاتو توسط آقای خمینی انجام گرفته است. […]، بخشی از آن این بود که جلوی چپ گرفته شود. ما به‌هیچوجه کامل این توافق‌ها را نمی‌دانستیم. با گذشت ایام و اعلامیه‌هایی که MI6 و CIA منتشر می‌کردند، جمهوری اسلامی اعلام نکرد که ما با MI6 و CIA در ارتباط بودیم و چنین طرحی داشتیم. اخیراً بود که این اعلام شد.”

دریافت نگارنده، هنگامی که این گفته ها را کنار هم می گذارد، این است که ایشان می گویند که ما در آن زمان از این برنامه ها آگاه نبوده ایم. به زبانی دیگر، ایشان می گویند که با آن چیزهایی که ما امروز می دانیم، سخن های رفیق اخگر در باره یورش در پیش درست بوده است.

گویا همدردی ایشان با آقای اسدی هم می تواند ریشه در سرنوشت یگانه هر دو در برابر شکنجه گران داشته باشد. او می داند که با کوبان تازیانه برنامه کودتا را پذیرفت و بدین گونه می پذیرد که کس دیگری را هم می توان به این سرنوشت دچار کرد.

سخنان ایشان در باره کردستان، رفیق اسکندری، رفیق صفری، کودتا و بدتر بودن زندان جمهوری اسلامی، هیچ کدام نکته های تازه ای برای نگارنده نداشته است.

اما آن چه را که نمی توان بخشید درست انگاشتن نوشتن “خاطرات کیانوری” از سوی رفیق کیانوری است. عمویی باید بداند که نویسنده آن “خاطرات” آقای شهبازی بوده است که خودش نه تنها در یک گفتگوی روزنامه ای از آن سخن گفته است بلکه  پس از آن هم این افتخار را همچون مدالی بر سینه خود چسبانده است و به همه گوشزد می کند.

هر چند بازگویی آن چه گفته شده می تواند درست باشد، ولی پذیرش نوشتن آن کتاب از سوی رفیق کیانوری بسیار نادرست و حتا به سود دژخیمان است، زیرا پذیرفتن گفته های بازجویان است در باره ی تاریخ حزب توده ی ایران و رهبرانش.

در پایان برگردیم به جان مایه نوشته دوست گرامی ژاله که نگران پیاده کردن پرده سوم نمایش ساختن حزب دست آموز کمونیستی در ایران است.

در این باره باید گفت که نگارنده تردیدی ندارد که این بخشی از برنامه همیشگی جمهوری اسلامی برای پیروزی در نبرد طبقاتی است.

آیا عمویی همکار گزمگان برای پیاده کردن این برنامه است؟ به بآور نگارنده پذیرفتن این داوری بر پایه گفتگو ی ایشان با ۱۰مهر دشوار است. آیا جمهوری اسلامی از ایشان ناخواسته برای برنامه “سوسیالیسم  ارتجاعی” خود سود می جوید؟ پاسخ روشن است. جمهوری اسلامی نه تنها از ایشان بلکه از همه ی آن هایی که در پیاده کردن برنامه مستقل طبقاتی به روشنی پافشاری نمی کنند بهره جویی خواهد کرد و می کند.  

در دنباله باید افزود که باید در برخورد با برنامه “حزب توده سازی” رژیم هشیار و زیرک بود. از یک سوی باید نقشه های دشمن را شناخت و با هشیاری با آن ها نبرد کرد و از سوی دیگر نباید به بدگمانی بیهوده میان رفیقان دامن زد که این خود خواست دشمن است.

هنگام پیکار در شب سیاه ستم زده که گاهی دوست دشمن و دشمن دوست می نماید، پیاده کردن دیالکتیک میان بدگمانی و باور به همدیگر میان رزمندگان کاری است بس دشوار؛ همچون راه رفتن روی موی باریکی. ولی می توان با همسنجی دیدگاه های پیش گزاری شده با خط مشی مستقل طبقاتی تا اندازه ای دوست را از دشمن جدا کرد و از دشواری این کار کاست.                




رومینا، نشکفته گُلی که پرپر شد!

سخن روز شماره ۱۲
۱۴ خرداد ۱۳۹۹، ۳ ژوئن ۲۰۲۰

دخترک، گُلی زیبا و خوشبو بود که هنگام شکفتگی پژمرده شد. این جوجه بلبل می توانست سال های درازی فضای باغچه را با اواز دلنواز خود شاداب کند. هنوز تلخی‌ها و شیرینی‌های روزگار را نچشیده بود، روانی کنجکاو داشت و می خواست که خود درستی را از نادرستی شناسایی کند و در روند زندگی خود را بیابد.   

ماهی سیاه کوچولوی کنجکاوی بود که از نوای غوکان مرداب به جان آمده بود و رویای دریا در سر داشت، ولی نیافته راه به دام مرد دیگری افتاده بود. پرستویی بود که از خانه کوچ کرده بود، ولی شهباز او را در آسمان شکار کرد و با بال های شکسته به پدر خشک اندیش او برگرداند. 

شگفتا! که نادانی چه داسی به دست مرد رنجبر می دهد که با خونسردی سَرگُلِ لاله را می برد و شقایقی دیگر به دشت کُشتگان راه آزادی می افزاید. داسی که نان آفرین است به ناگاه جان گیر می شود. پدر تندخو و کم خرد، دل را از عشق فرزند تهی و سر را از هرزه گویی و یاوه سرایی شب پرستان پر کرده بود. داسی که می بایست ساقه گندم ببرد،  بر گلوی دخترک بوسه مرگ می زند. همراه دخترک، جوجه های آرزو در نیاورده پر کُشته می شوند و زندگی به کام مادرش تلخ. شمعی که می توانست با اخگر سرشت پرسشگر خود روشنی در شب شهر بیافریند، به ناگهان خاموش شد. افسوس! کودکی که آغوش مادر جایش بود، هم اکنون در زیر خاک تنها و بی سر خفته است.     

پس از مرگ دلخراش، آوازه خوشبویه دلپذیر، بی گناهی و پاکیزگی او هزاران فرسنگ از روستایش به پرواز درآمد و سراسر جهان را پر کرد. اما همراه این گُلاب، گندیدگی بازمانده های نظام کهنه ی برده‌داری و  خان سالاری (فئودالیسم)  نیز به مشام می اید. نظامی که مردسالاری ان، کودک را در بند پدر گرفتار می کند و سرنوشت آینده، زندگی و  جان او را توی دست های گاهی نامهربان او می گذارد.

مرگ دلخراش رومینا هر چند که تکان دهنده‌ است، ولی بدبختانه شگفت انگیز نیست.   

بارها خوانده ایم در باره زنی که پس از گریز از خانه با میانجیگری بر می گردد، ولی شوهر «ناموس پرست» و « آبرودار»  برای سربلندی خود و خانواده او را می کُشد. حتا مردان خانه، زن و یا دختری را که به زور با او همخوابی (تجاوز جنسی) شده است را برای نریختن ابرو می کُشند. و بسیار هم شنیده ایم که زنان خانواده برای چنین زنانی تله می گذارند تا به آسانی به دست مردان  «ناموس پرست» کُشته شوند. شنیده بودیم که در چند سال پیش پدری دخترک ۱۴ ساله خود را که “سربزیر” نبود سنگسار کرده بود. او سنگساری را از  که یاد گرفته بود؟ چه سازه هایی او را واداشت که برای «ناموس پرستی» فرزندی را که با هزار بدبختی و در تهی دستی به ۱۴ سالگی رسانده بود با خونسردی بکُشد؟

بیزاری و کینه گلوی هر آزاده ای  را می فشرد. با دهانی پر خروش باید فریاد زد که داد را چه پیش آمد؟ خرد در کدامین گور در خاک شد؟ دل ها چگونه سنگ شد؟ مهربانی در کدام  گنجینه پنهان شد؟

ولی این خشم را به گوش چه کسی باید داد زد؟

می توان به آسانی این رویداد را به اسلام پیوند داد، ولی این تنها رویه دیدنی پدیده «ناموس پرستی» است.  پس مانده های فرهنگیِ برده‌داری و خان سالاری در همه ی جامعه هایی که راه سرمایه داری را کژ پیموده اند و یا می پیمایند، فرمانروایی می کند. در کنگو، گواتمالا، السالوادر، روآندا مسیحی، در هندوستان هندو و میان سیک های هندی و در سریلانکای بودیستی این کژاندیشی ها و تند خویی ها و زن و دخترکُشی ها و «ناموس پرستی»ها دیده می شود. زن ها هنگام جداشدن از همسرحتا در “دموکرات ترین کشور خاورمیانه”، اسراییل از حقوقی برخوردار نیستند.

در پدیده “ناموس کُشی” ما خودسالاری نسبی فرهنگ جامعه از زیربنای آن را همان گونه که انگلس گفته بود  می بینیم. آیینی که در زمان برده داری در آن زن همچون برده در دست مرد زمیندار گرفتار بود، برای برخی از مردان بی زمین امروزهنوز پایدار است. سرشت زن ستیزانه ی جامعه بدین گونه کهن تر از اسلام، مذهب مسیحی و یهودی است. مارکس می گوید که در روند پدیدار شدن جامعه ی طبقاتی برده‌داری، «زن [و کودک] به اولین برده در تاریخ» دگرسان شدند، پس از آن این بردگی با کمک مذهب و روحانیان همچون بخشی از فرهنگ نهادینه شد.

آیا سیلاب برآشفتگی و برافروختگی را باید به سوی پدر سرازیر کرد؟   

بی ریب، با این که پدر خود گول خورده این دستگاه زن ستیز ولایی است، ولی بخشی از این گناه نابخشودنی نیز بر دوش او است. چرا که انسان گوسپندی ناتوان در برابر گرگ درنده فرهنگی نیست، بلکه با خردمندی می توانند با آن نبرد کند و آن را حتا دگرگون کند. 

اما ریشه بخش بزرگی از این سنگدلی را باید در روبنا و زیربنای جامعه جستجو کرد و یافت.

در کشوری که بر پشت کارگری که خواستار دستمزد پرداخت نشده خود است تازیانه می زنند، ستم، ستیزه جویی و درشت خویی نهادینه می شود. در جامعه ای که زبان دگراندیشان را می برند، چرا دخترکُشی زیر نام «ناموس پرستی» زشت باشد؟

هنگامی که دستگاه سرمایه داری با مذهب واپسگرا زن شوهرداری را که به خواست خود با مرد دیگری همخوابی می کند  سنگسار می کند، پیامی به شهروندان می دهد که زن انسان نیست، نمی تواند سرنوشت تن خود را خود بگزیند، نمی تواند به هر که او خواست دل ببندد و سزای این کار مرگ در خیابان با سنگ تاریک اندیشان است. ژرفای دشامد (فاجعه) در این است که دستگاهی که خود باید از جان انسان ها پشتیبانی کند، جان می گیرد. نه تنها جان می گیرد بلکه با دل سنگی و ددمنشانه جان می گیرد.    

در جامعه ای که درشتی و تندخویی در همه ی یاخته های آن رخنه کرده است و ماده ۲۲۰ قانون مجازات اسلامی پروانه فرزندکُشی می دهد و می نویسد که « پدر يا جد پدری که فرزند خود را بکشد قصاص نمی شود و به پرداخت ديه قتل به ورثه مقتول و تعزير محکوم خواهد شد.»، دیگر چه نهادی باید از پایمال شدن حقوق کودکان پشتیبانی کند؟ شرم‌آور و ننگین است که که هنوز دخترکی را برای پایکوبی در جشنی می کُشند. در این دستگاه چه کسی دل سوزی کودکان بی گناه خواهد کرد؟ 

هنگامی که دستگاه حقوقی جامعه همسر شدن دختر نه ساله را با پروانه (اجازه) پدر درست می داند، دیگر این کودک آزاری نهادینه می شود. کودک آزاری و کودک همسری بخشی از قانون های “نا”دادگستری کشور است که در جامعه نهادینه شده است.

آیا تنها باید پدر و مادران تهی دست را برای فروش دخترک شان سرزنش کرد که از روی ناچاری برای تهیه نان، جگرگوشه خود را به سرمایه داران کهن سال می فروشند؟ گناه دستگاه بهره کشی که تنگ دستی آفرین است کجاست؟ 

دستگاه بهره کشی سرمایه داری جمهوری اسلامی تنگ دستی می آفریند و توده های تهی دست به ناچار گاهی به فروش “ناموس” خود می پردازند. و روبنای دینی همین دستگاه برای نهادینه شدن این بهره کشی کودک آزاری و کودک همسری را نه تنها آزاد بلکه گسترش می دهد. در جامعه ای که کالا سازی هر چیز و هر کس یک وظیفه برجسته است، چرا کالاسازی کودکان درست نباشد؟

گسترش فرهنگ مردسالار «ناموس پرستی» گسترش تندخویی نهادینه  شده علیه زنان و کودکان نیز هست. نمی توان تنها با پند و اندرز مردسالاری را دگرگون کرد بلکه باید پایه های اقتصادی و زمینه های فرهنگی آن را در بستر جامعه دگرگون ساخت. بازمانده های فرهنگ خان سالاری را تنها با پیشرفت اقتصادی- اجتماعی و نبرد فرهنگی پیشرویانه می توان سست و کم جان کرد.

می توان و باید از درون این جامعه گندیده و با این دستگاه چرکین برای زخم ژرف روان دختران و زنان به ویژه از خانواده های  رنجبر و تنگ دست مرهمی ساخت،  ولی همزمان باید دانست که این مرهم است، نه درمان. بنابراین نبرد برای حقوق دختران و زنان از نبرد برای سرنگونی رژیم سرمایه داری و مذهب واپسگرای فرمانروا جدا نیست.




حزب سازی، برنامه همیشگی واپسگرایان ستمگر!

سخن روز شماره ۱۱
۱۲ خرداد ۱۳۹۹، ۱ ژوئن ۲۰۲۰

 دستگاه‌های امنیتی رژیم هر روز دنبال توطئه جدیدی علیه حزب ما هستند. (رفیق خاوری؛ گفتگو با نامه مردم۵ خرداد ۱۳۹۹)

نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده ی ایران نیز در پیوند با یورش جمهوری اسلامی به حزب از برخی از نیرنگ های رژیم پرده برداری می کند و می نویسد:
از تلاش برای اعزام مأموران امنیتی برای نفوذ در رهبری حزب گرفته […] تا راه انداختن نشریه‌ها و سایت‌های اینترنتی ضد توده‌ای در پوشش‌های مختلف که در انتها هدفی جز ضربه زدن به حزب و رهبری آن را دنبال نمی‌کنند. (۲۲اردیبهشت ، ۱۳۹۹)

***

یکی از نیرنگ های همیشگی واپسگرایان ستمگر حزب سازی است. تاریک خانه های امنیتی در پی پیاده کردن آرزوی دیرینه خود یعنی حزبی سوسیالیستی آرام همچون شیری بی یال و دم و کوپال هستند.

آماج این گزمگان پوشیده چهره چیزی فرای زمینه سازی برای آفرینش یک حزبِ “دست آموز” برای طبقه کارگر ايران نیست. ستمگران با کمک و یاری هزاران رایزن و هم سگال می خواهند راز جاودانی حزب توده ی ایران را بیابند و سپس از ان نسخه برداری کنند و روگرفتی (کپی) رام از آن بسازند.  

حزب سازی، زنده کردن برنامه ی مرده ای است که هرازگاهی از کشوی سردخانه برای “آلترناتیو سازی” بیرون آورده می شود تا با بزک کردن این اندیشه ی مرده آن را زنده و شاداب جلوه دهند.

نقشه این است که نمای برونی حزب را نگه داشت، ولی آن را با زدودن و یا کمرنگ کردن ویژگی پرولتری به یک دانشگاه،  و یا قهوه خانه مارکسيستی- لنينستی دگرگون کرد. باشگاهی که در ان بسیار کسان میان دود و مه به گفتگوهای مجرد می پردازند و برای پیروزی های گذشته حزب دست می زنند و برای جانباختگان آن  اشک می ریزند و کارگر پشت تازیانه خورده را به تنهایی خود رها می کنند.  

دست هایی رازناک و زبان هایی پر نیش، دل هایی ناپاک با بدخواهی در کارند تا توده ا ی ها را از کانون نبرد طبقاتی بدور و درگیر روزه خوانی کنند. 

می خواهند که حزب یک امامزاده پارسا و پاک باشد، نه درفش پیکار کارگران. می خواهند که حزب شاخه ی مارکسیستی سپاه، دولت روحانی و یا اصلاح خواهان شود. بی ریب (شک) چنین حزب بی نیش و زهر برای بورژوازی انگلی میهن ما بسیار سودمند است. بودن چنین حزبی که برای دموکرات بودن بورژوازی بوروکرات دست می زند و گنده گویی های “ضد امپریالیستی” بورژوازی تجاری را فریاد می کشد، می تواند بورژوازی را خشنود و دلشاد کند. چنين آموزه ی غم انگیزی را با پايان تلخ آن برای نمونه در حزب كمونيست در سوريه دیدیم.

دست هایی در کارند که خرده ریزها را بزرگ کنند و اندیشه ما را از نبرد به بی راهه بکشانند. میهن ما در آتش گرسنگی، ستم و نادانی می‌سوزد. در این دوزخ سوزان آن ها از ما می خواهند همچو شترمرغی سر توی بوته پنهان کرده و چشم بر آتشی که دامنگیر مردم شده است ببندیم.  

صدای ناله  تیره‌روزان و ستمدیدگان جامعه و خروش رزم جویانه زحمتکشان را بشنویم، ولی گوش ها را به ناشنوایی بزنیم. آوای گریه ی خانواده‌های گرسنه ی کارگرانِ شکنجه شده را نشنویم، ولی به جایش نعره ی ناهنجار ” آزادی کشی” روحانی برای سرمایه داران را بشنویم. بانگ و اعتراض کارگران علیه خصوصی سازی پیشنهاد شده بانک جهانی را نشنویم، ولی گنده گویی های سپاه علیه “شیطان بزرگ” را بشنویم. برماست تا درفش کاویانی داد خواهی را سربلند و پرچم آزادی خواهی را افراشته داریم، تا حقوق دزیده مردم را همراه مردم و با توان بازوان و خردمان باز پس گیریم.   

کارگردانان این برنامه با همکاری نویسندگان خود دلباخته به پیاده کردن نمایشی می پردازند که هرچند که پایان آن از آغاز آشکار است، ولی دست کم این سود را برای رژیم دارد که به سرگرم‌سازی و دور کردن تماشاگران از چالش های بنیانی و نازا کردن اندیشه بارور توده ای کمک می کند.

بی ریب گمراهان و کژراهان بسیاری ندانسته سیاه لشگر این نمایش می شوند و نمی دانند که نخ های پشت پرده این نمایش در دست کسانی است که از چاپلوسی، کاسه لیسی، زبونی و روباه‌ منشی  برخی از “دوستان” بهره می گیرند. 

در این نمایش تراژدی- کمیک قلم به دستان خود شیفته و ناآگاه نیز جایی برای بلندپروازی های خود یافته اند. بسیاری از این ها خود را بزرگ می بینند، ولی وجدانی کوچک دارند. سخن های “راست” با دهان های دروغ آلوده می رانند. خود دوستی جای مردم دوستی را؛ بزدلی جای دلاوری را؛ سازش گری جای باور به توده های را در روان آنها گرفته است. این گونه دوستان در برابر ستایش و پیشنهاد دشمنان ملایم و سست می شوند. بدین گونه  خواست رزمندگی کوچک و توان سازش بزرگ، پنجره های همبستگی انسانی بسته و درهای خودبالاکشی باز می شود. هشیاری به چرت زدگی کاهش می یابد و بیداری جای خود را به خواب سنگین می دهد.

کناررفتگان دنیای سیاست اگر به راستی دیگر سیاسی نیستند، بهتر است بازنشسته بمانند. چرا که کارگردانان این نمایش می خواهند از سایه شان برای سرکوب جنبش سود جویند. آن ها می خواهند با این ترفند ها حزب توده ها را از سرشت پربار طبقاتی و بار رزم جویانه و انقلابی آن تهی سازند.

این هیاهوی ها برای این است که راهی را که حزب توده ایران در پیش گرفته است، درست است. آیا آن ها در پیاده کردن این ‌نقشه پلید و ژیژ خود پیروز خواهند شد؟ بستگی دارد به هشیاری ما.

روش است که همه ی گسترش دهندگان سیاست های نادرست از دشمنان نیستند، ولی هر اندازه بداندیشی گسترش یابد، یافتن راه از چاه دشوارتر حواهد شد.

آن چه به حزب توده ی ایران بر می گردد، یافتن شیوه ی درست بستن راه دشمن و باز گذاشتن دروازه ی حزب برای دوستان است. نباید ترس از دشمن آن چنان برجسته شود که گام گذاشتن نیروهای تازه و نیروهای کهن خوش نام و به خود بازآمده را ببندد، که اگر چنین شود،  پویایی و جوشندگی حزب از بین خواهد رفت و  پیامد آن مردن حزب از بی هوایی می باشد. 

 برخی ها می پرسند که چگونه در این هوای گرگ و میشی و مه آلود و در این بیابان پر گرد و خاک راه درست را بیابیم؟ چگونه می توان سیاست های درست را از سیاست های درست نمای پنهان شده در بسته های زرین  شناسایی کرد؟   

پاسخ بسیار آسان است، اگر چه کاربرد آن بسیار دشوار. برای به چالش کشیدن این گونه دیدگاه های سازش کار، باید به بررسی این پرداخت که آیا پیاده کردن آن ها ما را به آماج های  ملی- دمکراتیک نزدیک و یا دور می کند. باید روشن کرد و با ریز بینی سنجید که آیا پیشنهادهای پیش گزاری شده ما را  در هزارتوی (labyrinth) بی پایان گم خواهد کرد و یا به کوچه ی بن بستی می کشاند.  

برای سنجیدن این که گروهی یا کسی هوادار خط مستقل طبقاتی هست، می توان نکته های زیر را برای سنجش به کار برد.

نه کنار ستمگران و نه در گردان امپریالیسم

برخی ها خواهان این هستند که حزب طبقه کارگر در جنگ میان امپریالیسم پرخاشگر و رژیم ستمگر باید برای نیرومند کردن گردان “ضدامپریالیستی”  در کنار سپاه و ولایت فقیه بایستاد. بارها گفته شده است که تضاد میان رژیم و  آمریکا تضاد میان خلق و امپریالیسم نیست.

 کشمکش جویی های جمهوری اسلامی در خاورمیانه با پرخاشگری امریکا در خاورمیانه در تضاد است؛ ولی با این که این دو در برابر هم ایستاده اند، ولی هر دو در پیکار با خیزش های مردمی در کنار هم ایستاده اند. کاشتن دانه ی پراکندگی و جدایی میان مذهب ها همراهی با سیاست امپریالیسم است.

 این نادرست است که این تضادها را آن چنان بزرگ کرد که در کنار بودن رژیم ستمگر را پذیرفت. رویدادهای جداگانه را باید در پیوند با خط کلان اقتصادی- اجتماعی فرمانروایان جمهوری اسلامی بررسی کرد. گنده گویی، نبرد ضدامپریالیستی نیست، بلکه دوری گزیدن از وابستگی اقتصادی به بورژوازی جهانی و گام گذاشتن در راه یک اقتصاد ملی- دمکراتیک، یک گام ضدامپریالیستی است.

هر ناسازگاری با امپریالیسم نبرد ضدامپریالیستی نیست و نباید آن را برای درست انگاری (توجیه) همگام بودن با نیروهای ولایت فقیه به کار برد.

امید نداشتن به جناحی از رژیم

برخی ها از نبود شرايط شایسته ذهنی برای انقلاب سخن می گویند، و آن را پندارگونه پایه هر گونه سازشی می یابند. بگذارید گمان را بر این بگذاریم که داوی نبودن شرایط ذهنی درست است، پرسش اما این است که آیا فراهم کردن شرايط ذهنی از وظیفه های برجسته نیروهای انقلابی نیست؟ توانایی و رزمندگی جهان بینی علمیِ مارکسيستی تنها در بازتاب درست واقعيت ها در گزارش های بلند و بالا نیست، بلکه آگاه ساختن رنجبران برای  نبرد انقلابی برای دگرگونی اين واقعيت ها به سود زحمتکشان است. با دور شدن از ویژگی طبقاتی، حزب طبقه ی کارگر ایران توان دگرگون کردن جامعه را از دست می دهد و مانند آونگی میان گردن نهادن به خواست بورژوازی و اصلاح خواهی پیوسته در نوسان می ماند.

پاسداری از ویژگی طبقاتی حزب توده ایران تنها با پیوند روزانه ی مبارزه ی پیگیر دمکراتیک- اتحادی و روشنگرانه- ترویجیِ سوسیالیستی شدنی است. برای کشاندن متحدان نزدیک و دور به سوی گردان اتحاد علیه دیکتاتوری و هم برای آماده سازی  و سازماندهی طبقه ی کارگر و دیگر زحمتکشان و زنان و مردان میهن دوست برای پایان دادن به وابستگی نواستعماری به اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی، پایبندی به برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران یک نیاز و بایستگی (ضرورت) تاریخی است. 

یکی از وظیفه های بنیانی حزبِ آگاهِ پیشآهنگ طبقه کارگر با سیاست مستقل خود، فراهم کردن شرايط ذهنی انقلاب و آماده کردن توده های زحمتکش برای شرکت در نبرد طبقاتی است. و برجسته ترین بخش نبرد طبقاتی، نبرد اقتصادی، سياسی و ايدئولوژيک است. پیکار ايدئولوژيک علیه سیاست های اقتصادی سرمايه داری و پیش گزاری برنامه جایگزین سوسیالیستی برای آن از وظیفه همیشگی برای فراهم کردن شرايط ذهنی انقلاب، و  پيوند زدن شرايط عينی با برنامه حزب طبقه ی کارگر ایران است.

برخی ها می خواهند مقوله آزادی و عدالت اجتماعی را از هم جدا کنند و به ما می گویند که برای رسیدن به آزادی راه چاره دیگری به جز همگام شدن با بخشی از نیروهای رژیم و زانو زدن در پیشگاه مقدس (ورجاوند) اقتصاد نئولیبرالی نداریم. انگار این یک جبر تاریخی است. گویا چون شرایط ذهنی انقلاب آماده نیست، پس ما باید به هر سرسپردگی طبقاتی تن در دهیم.

آن ها با گزارش دهی شیوا و خبرنگارانه از رویدادها و پدیده ها می خواهند طبقه کارگر و هوادارانش  را همیشه در سطح شناخت حسی پدیده ها  نگاه دارند و کار ساختاری و دگرگون کردن جامعه را به دست دیگران بسپارند تا هر ان چه را که به سود خود می دانند پیاده کنند.

راهی که اقتصاد سیاسی یک کشور در آن گام می گزارد در واکاوی رویدادهای خرده ریزها برجسته است. برخی گروه ها برای ما از شکوفایی این درخت و یا آن درخت سخن می گویند، ولی جنگل بزرگ را در آتش نمی بینند. این دسته ها با  فرو رفتن در رویدادهای جداگانه، خط بنیانی اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی را به فراموشی می سپارند. این کمبودی است که آن ها را وا می دارد که گاهی برای روحانی دست بزنند و گاهی برای احمدی نژاد هورا بکشند و گاهی هم به سپاه آفرین گویند. 

سیاست اتحاد و انتقاد در برابر اصلاح خواهان ضد ولایت فقیه

بی ریب باید از دلاوری برخی از اصلاح خواهان در نبرد علیه ولایت فقیه ستایش کرد و از برخورد آن ها با دستگاه ستمگرانه رژیم پشتبانی کرد. ولی باید همزمان به یاد داشت که بسیاری از آن ها در اندیشه دگرگونی رژیم ستمگر و خون آشام با شیوه های آشتی جویانه همچون همه پرسی (رفراندوم) و پند و اندرز و چانه زنی هستند و باوری به آتشفشان خشم توده ها و انجام انقلاب ندارند.

بسیاری از آن ها چیزی در باره ی راهبری اقتصادی نئولیبرالیستی جمهوری اسلامی سرمایه داری که کارگران را بدبخت و رنجبران را بی کار و درمانده کرده است نمی گویند. حتا اندیشمندان پیشروی اصلاح خواه چون آقای مومنی سرمایه داری “خوب” را داروی درمان بیماری سیاست های نئولیبرالی  می داند. بدبختانه بسیاری از آن ها خوش پنداریِ بی پشتوانه در باره دوستی امپریالیسم با مردم میهن ما را در نیز انبار اندیشه خود پنهان دارند و برای همین هم از کاربرد سخن درشت در برابر پرخاشگری های امپریالیسم و نواستعماری سازی میهن ما پرهیز می کنند.

 آموزه های دوران انقلاب به ما یاد می دهد که هنگام اتحاد با این  نیروها چشم بسته نباشیم و بی برنامه گام به پهنه همکاری نگذاریم. برخورد ما با این نیروها از یک سو باید کشاندن بهترین و درست کارترین آن ها به سوی آرمان های رنجبران باشد و از سوی دیگر چنان برّا و تیز و روشن باشد که توده ها بتوانند ما را از آن ها جدا کنند. وگرنه پایگاه طبقاتی ما در جامعه کم توان و کم جان می شود که می بینیم. سیاست اتحاد همیشه باید همراه با نیش انتقاد باشد. 

درهم آمیزی نبرد دموکراتیک با آرمان سوسیالیستی

سیاست حزب کمونیست مانند دو بال پرواز شهباز است.  هم بال دموکراتیک دارد و هم بال سوسیالیستی؛ اگر این دو بال هماهنگ و به یکسان نیرومند نباشند، پرواز شدنی نیست. هم اکنون توان پرواز این شهباز برای توده ها نمایان و آشکار شده است. نبرد برای سرنگونی ولایت فقیه و نبرد علیه راه اقتصادی سرمایه داری نئولیبرالی و در پیوند با سرمایه امپریالیستی دست در دست هم داده اند. این شهباز در پهنه آسمان با دیدی تیز به شکار جوندگانی می رود که با دزدیدن فراورده  رنج و کار زحمت کشان زندگی انگلی خود را سپری می کنند. این را واپسگرا ستمگر می دانند و ترسی که خواب را از چشمهایشان پراند از همین جا ریشه می گیرد.

وظیفه انقلابی هر حزب طبقه کارگر نبرد دموکراتیک و برپایی اتحادهای اجتماعی در راستای حل تضاد عمده روز (تضاد مردم با ستمگری ولایت فقیه) و همزمان نبرد برای سوسیالیسم با سرشت نبرد طبقاتی (گام در راه حل تضاد اصلی) است. نبرد برای دستیابی به آزادی و آماده کردن و آموزش دادن گردان کار برای ساختن سوسیالیسم جدا از هم نیست.

رفیق جان‌باخته راه آزادی و برابری، اصغر محبوب می‌گوید: «وظیفه‌ی ما در کل جامعه، ادامه‌ی مبارزات دموکراتیک، اما در میان طبقه‌ی کارگر، مبارزه‌ی پیگیر در راه تحقق خواست‌های کارگران است. بقای انقلاب و حزب، مستقیما با رشد آگاهی کارگران و دهقانان و همه‌ی زحمتکشان ارتباط دارد.»

درست کاران و راست گویان باید توان اندیشه و نیروی بازوان خود را در راه پیاده کردن این وظیفه دوگانه حزب بکار برند.