افسانه ساختن سرمایه داری “خوب” با بورژوازی ملی!

مقاله ۵۲/۹۹
۱۴ بهمن ۱۳۹۹، ۲ فوریه ۲۰۲۱

پیشگفتار

با ژرفش جنبش و افزایش خیزش ها، انگار گفتن این که باید به دنبال یک لایه بورژوازی انگلی رفت و برای براندازی یکی از این لایه ها با دیگر لایه ها متحد شد، دیگر خریداری ندارد. خوشبختانه جنبش سوسیالیستی و  توده ای دیگر به دام این گونه تئوری بافی ها نمی افتد. جمهوری اسلامی که گفتگوها را از نزدیک دنبال می کند، همواره تلاش کرده است که در راه جانشین سازی دست بالا را داشته باشد و هم اکنون در جستجوی چاره جویی دیگری است. برای همین انگار تئوریسین های جمهوری اسلامی (مانند آقای کمال اطهاری) در تلاشند که بورژوازی ملی را دوباره زنده کنند تا چند گاهی هم نیروهای سوسیالیستی برای راهیابی به دنبال این لایه بکشانند و از انجام وظیفه اصلی خود، یعنی سازمان دهی جنبش آزادی خواهی و نبرد طبقاتی به رهبری طبقه کارگر بدور کنند.        

برخی از دوستان با سری افراشته و زبانی دراز به روغن کاری چرخ فرسوده بورژوازی می پردازند. آن ها رو راست و ناله کنان می گویند که طبقه کارگر برای دستیابی به برابری، آزادی و پیشرفت چاره‌‌ای ندارند، مگر اینکه با لایه بورژوازی تولیدِگر از در دوستی در اید. آن ها می گویند که طبقه کارگر باید به بورژوازی ملی برای رسیدن به هدف های خود کمک کند؛ برای نمونه، برای توسعه‌‌ی سرمایه‌‌داری در میهن آن ها از طبقه‌‌ی کارگر می خواهند که به این بورژوازی برای دستیابی به بازار بزرگتر کمک کند. آن ها می گویند که با بورژوازی ملی توسعه، جامعه باز و حکومت قانون می آید. این گونه وانمود می شود که با سرمایه داری “خوب”، همه نابسامانی ها و نابرابری ها از میان برداشته خواهد شد و نظام اداری پاکی به جای نظام چرکین کنونی پایه گزاری خواهد شد. 

برخی ها با چپ سوسیال دموکرات اروپا هم رای شده اند و بر گوش مان داستان کهن را می خوانند که برای پایه گیری یک جامعه‌‌ی سوسیالیستی باید یک طبقه‌‌ی کارگرِ نیرومند داشت و یک طبقه کارگر بزرگ و نیرومند تنها زیر سایه یک بورژوازی صنعتیِ ارزش افزا نیرومند، می تواند زنده باشد.

هدف این نوشته این نیست که با بورژوازی ملی نمی توان اتحاد گذرا و با برنامه در یک شرایط مشخص کرد، بلکه سخن از این است که کمونیست ها باید پیامدهای این گونه اتحاد را به خوبی بشناسند و با چشم باز و با نگه داشت خط مستقل سیاسی در این راه گام بگذارند.

بگذارید در آغاز به مقوله های بورژوازی ملی و امپریالیسم نگاهی داشته باشیم. پس از آن جایگاه بورژوازی ملی را در جهان امروز بررسی کنیم و در بخش پایانی به بسته شدن کارخانه ها و کارگاه ها در جمهوری اسلامی و پیامدهای همکاری طبقه کارگر با بورژوازی ملی نگاهی  داشته باشیم.  

بورژوازی ملی

این مقوله پس از رویدادهایی در ترکیه، ایران، چین و جاوا هلند در سال ۱۹۲۰ در کنگره دوم بین الملل سوم آفریده شد. لنین در نشست کمینترن در سال ۱۹۲۰ گفت که کمونیست ها باید از جنبش های آزادسازی بورژوایی در کشورهای استعماری، آن گاه که این جنبش ها انقلابی هستند، و نمایندگان این جنبش ها جلوگیر آموزش و سازماندهی دهقانان از سوی کمونیست ها نمی شوند پشتیبانی کنند. کنگره چهارم در سال ۱۹۲۲ به کمونیستهای کشورهای استعماری پیشنهاد کرد که برای بسیج همه ی نیروهای انقلابی در یک جبهه متحد ضدامپریالیستی پیشگام شوند. در همین سال هم پیوندی دو واژه “بورژوازی” و “ملی” در “بورژوازی ملی” راه خود را در نوشته های مارکسیستی باز کرد. ششمین کنگره بین المللی کمونیست در سال 1928 که تئوری ضد امپریالیسم و ضد استعمار سوسیالیستی را روشن تر کرده بود، به این نتیجه رسید که امپریالیسم جلوی پیشرفت صنعتی کشورهای مستعمره را گرفته است.

مقوله بورژوازی ملی، با تعریف های گوناگونی به کار برده می شود که برخی از آنان دربرگیرنده بورژوازی تجاری کوچک که به تجارت با کالاهای درورن مرزی می پردازد نیز است. برای این که دریافت نادرستی انجام نشود، نگاه ما در این نوشته تنها به آن بخش که به تولید صنعتی می پردازد و ارزش افزاست است. این طبقه برای این که به تولید صنعتی در درون کشور می پردازد، برای پیدا کردن خریدار برای کالاهای خود با کالاهای همانند وارداتی در رقابت با بورژوازی جهانی می پردازد. پسوند ملی را نباید با داشتن احساست ملی یکسان دانست.  

امپریالیسم

چون که این نوشته برای هواداران سوسیالیسم علمی نوشته می شود از بازگویی ویژگی هایی که لنین در باره امپریالیسم برشمرده است خودداری می کنیم. در این جا تنها به یادآوری دو نکته بسنده می کنیم. لنین در “امپریالیسم بالاترین مرحله سرمایه داری”، از كائوتسكی انتقاد می كند زیرا كائوتسكی امپریالیسم را سیاستی می داند که سرمایه پیاده کردن آن را برتر از دیگر سیاست ها می داند. لنین در همان جا می گوید که اگر بخواهیم تعریفی کوتاه از امپریالیسم بدهیم، باید گفت که امپریالیسم مرحله انحصاری سرمایه داری است.

در ده های گذشته بسیاری از پژوهش گران مانند نگری (Negri) کوشش کرده اند تا مقوله امپریالیسم را از ویژگی انقلابی آن تهی و تئوری غیرطبقاتی “امپراتوری” را جانشین آن کنند.

خوشبختانه مارکسیست- لنینیست ها با پذیرش دگرگونی جهان و جهانی شدن سرمایه سرشت درونی مقوله امپریالیسم را همچنان درست می دانند.

روشن است که سرمایه داری جهانی در صد سالی که از جنگ جهانی اول می گذرد، زمانی که لنین انتقاد خود را از مرحله امپریالیسم نوشت، دگرگون شده است.  اما این را باید در متن دیالکتیک تاریخی میان پیوستگی و دگرگونی دید. برخی از سویه های امپریالیسم مانده است و برخی ها دگرگون شده است.

امپریالیسم نئولیبرال امروزهم همه ی دشواری ها را در سر راه بهره کشی از خلق های جهان خرد می کند. سرکوب سیستماتیک و ساختاری ناشی از امپریالیسم نئولیبرال، بار دیگر، دزدی سرمایه استعمارزدگان جهان را گسترش داده است. با آمدن نئولیبرالیسم پس از بحران دهه 70، سرمایه داری با شیوه های نوین چارچوب دموکراسی بورژوازی دمکراتیک را برای طبقه کارگر و مردم تنگتر کرده است. همزمان، نیروی سرمایه مالی انحصاری  چندین برابر گذشته افزایش یافته است، ولی با این افزایش، جهان از روابط امپریالیستی بیرون نرفته است، بلکه گام به مرحله نوینی گذاشت است که می توان آن را امپریالیسم نوین (Late imperialism) خواند.     

امپریالیسم دیگر تنها به معنای  تاراج و چپاول کشورها با نیروهای جنگی نیست. امروز امپریالیسم خیلی بیشتر از اینهاست. امپریالیسم یک سیستم جهانی سرمایه داری است که در آن سرمایه انحصاری شده است. امروز، امپریالیسم در بیشتر کشورهای جهان فرمانروایی می کند و امپریالیسم کمابیش در همه ی سویه های زندگی ما رخنه کرده است. انحصار در دهه های گذشته افزایش داشته است. بسیاری از انحصارها اکنون بیشتر از خیلی از کشورها سرمایه دارند. امروز انحصارها و سرمایه بزرگ به آن اندازه نیرومند شده است که بسیار فراتر از چارچوب اقتصادی در هر کشور است. سرمایه انحصاری بین المللی می شود و برای افزایش سود، نیاز به دولت های ناتوان ملی و دموکراسی بی جان دارد.  

امین امپریالیسم نوین را سیستمی از سرمایه مالی انحصار جهانی می خواند. در این سیستم یکپارچه امپریالیستی، پانصد شرکت به تنهایی نزدیک به 40 درصد از درآمد مالی جهان را در دست دارند، از این رو بیشتر شرکت های اقتصاد جهان به شبکه های این شرکت های غول پیکر پیوسته شده اند و مانند پیمان کاران پایه چندم برای آن ها کار انجام می دهند. اکنون تولید و گردش مالی در زنجیره های جهانی سازمان یافته است، که نقش کشورهای مرکزی و  پیرامونی را نیز در اقتصاد جهانی برنامه ریزی می کنند.

افزایش کنترل امپریالیستی بر امور مالی و ارتباطات جهانی از اجزای اصلی این فرایند است که بدون آن جهانی سازی تولید امکان پذیر نیست. امروز، سهم بزرگ و روزافزونی از تولید با قراردادها و پیمان های گوناگون، به کشورهای پیرامونی برون سپاری می شود. کشورهای پیرامونی با از بین بردن مقررات بازار کار با کارهای نامطمئن، کار نیمه وقت، کار موقت، قراردادهای ساعت صفر، کارگران موقت، کارهای آزاد ووو نقش خود را در این برنامه پذیرفته اند.  

انحصارها می خواهند آزادانه در سراسر جهان فرمانروایی کنند. امپریالیسم همواره به دنبال گسترش، نه تنها از لحاظ نظامی بلکه اقتصادی با کمک انحصارها و به شیوه استعمار نوین است. در این چارچوب است که توافقنامه های به سرمایه گذاری و تجاری مانند TTIP ، CETA و TPP باید دیده شود. شرکت های بزرگ چند ملیتی در ایالات متحده و اروپا هم از ناتو و هم از بنگاه هایی مانند بانک جهانی و صندوق بین المللی پول، برای رسیدن به هدف های خود سود می جویند. نظامی گری، بخش جدایی ناپذیر و رو به رویش از سیستم اقتصادی را تشکیل می دهد. خود جنگ افروزی دیگر همیشه مانند گذشته برای دستیابی به سرچشمه های زمینی و دریایی کشورها نیست، بلکه به خودی خود یک شیوه سودورزی است. به سخنی دیگر، نظامی گری رو به افزون، همچنین یک راه حل اقتصادی برای رویش سرمایه انباشته شده است.

بورژوازی ملی در دنیای امپریالیسم نوین

بسیاری از پژوهشگران مارکسیستی بر این باور هستند که در کشورهای پیرامونی چشم انداز توسعه ای که بر بورژوازی ملی  استوار باشد از بنیان شدنی نیست. در چارچوب نظام سرمایه داری جهانی کنونی تنها کشورهای مرکزی (متروپول) که از افزونه (مازاد) کشورهای پیرامونی بهره برداری می کنند، می توانند توسعه یابند؛ و کشورهای پیرامونی با این شرایط هیچگاه توسعه نخواهند یافت.

پرفسور هان جون چانگ (han- joon-chang)  اقتصاد دان کره ای – انگلیسی می گوید که همه کشورهای نیرومند اقتصادی در آغاز از سیاست بازرگانی بسته (mercantilism) پیروی می کردند که در آن از وارد کردن کالاهایی  که خود نمی توانستند تولید کنند خودداری می کردند و با چنگ و دندان از تولید درون مرزی پشتیبانی می کردند. آن نقشی را که بورژوازی ملی در غرب با پشتیبانی مرکانتیلیسم بازی کرد، هم اکنون هیچ لایه بورژوازی در کشورهای پیرامونی نمی تواند بازی کند. سمیر امین با پژوهش های گسترده خود به خوبی نشان می دهد که شکوفایی سرمایه داری دولتی در ژاپن و کره جنوبی که در آن بورژوازی ملی نقش برجسته ای داشته است، تنها برای این شدنی بود که بازدارنده اندیشه سوسیالیستی در این گوشه از جهان بشود. اگر در آن زمان دستاوردهای اردوگاه سوسیالیستی و اردوگاه جهانی کار این همه نیرومند نبود، امپریالیسم هرگز اجازه درخشندگی اقتصادی به این کشورها را نمی داد.

از آنجا که بورژوازی کشورهای پیرامونی از کنترل فرایند انباشت محلی ناتوان است و انباشت محلی خودش را باید با بازدارنده های انباشت جهانی سازگار کند، بنابراین زنده ماندن یک دولت ملی بورژوایی نشدنی است و بی دلیل نیست که در این کشورها کمابیش دیکتاتوری فرمانروا می شود. از کشورهایی که به دلیل های گوناگون به سرمایه داری دولتی دست یافته اند مانند هند، کره، ژاپن و تایوان که بگذریم، در دیگر کشورهای پیرامونی روبنای دلخواه نظام سرمایه داری کم و بیش دیکتاتوری است مانند ترکیه، پاکستان، عربستان، مصر، تایلند، فیلیپین ووو .  یک دولت پیرامونی زندگی خود را وامدار همکاری با نیروهای امپریالیستی هست و تنها رقابتی که می تواند بکند با دیگر کشورهای پیرامونی کم توان تر از خود است.  

کشورهای پیرامونی در دوره ی امپریالیسم نوین که در آن تقسیم کار اقتصادیِ زیرِ رهبری سرمایه انحصاریِ مالی و تجاری در کشورهای سرمایه‌داریِ پیشرفته است، نقش مستقل ندارند. کشورهای پیرامونی باید با احترام به قانون هایی که نهادهایی همچون بانک‌جهانی، صندوق‌بین‌المللیِ‌پول، و سازمان‌تجارت‌جهانی ساخته اند، گام به کنش اقتصادی در بازار جهانی بگذارند. پذیرش قانون های یاد شده خواه‌وناخواه توان استقلالِ اقتصادیِ کشورهای پیرامونی را کم می کند. اگر کشورهای پیرامونی نخواهند که چنین کنند، با دشواری‌های  اقتصادی بسیاری روبرو خواهند شد که راه پیشرفت بورژوازیِ ملی را می بندد. در این شرایط آن لایه ای از بورژوازی صنعتی می تواند زنده بماند که به وابستگی تن در داده است و نقش خود را در این تقسیم کار پذیرفته است. اگر یک کشور پیرامونی بخواهد که نقش خود را نپذیرد، به آنگاه اقتصاد کشور با تحریم تکنولوژی و بستن بازار فروش به سوی انباشتِ سرمایه می رود که تنها در اقتصاد مالی و تجاری غیر تولیدی و انگلی می توان آن را بکار برد. در این شرایط اگر بورژوازی ملی حتا بخواهد به کار تولیدی بپردازد، با دشواری های فراوانی مانند نداشتن سرمایه برای سرمایه گزاری، رشوه دادن به بورژوازی  بوروکراتیک برای کارهای اداری و ووو روبرو خواهد شد.

بدین گونه، در جهان امروز بورژوازی ملی نمی تواند در کشورهای پیرامونی  پای بگیرد، مگر این که قدرت در دست طبقه کارگر و متحدان آن باشد.

بگذارید در دنباله با کمک روزنامه های درون کشور دریابیم که  بورژوازی ملی چگونه برای زنده ماندن دست و پا می زند.

بسته شدن کارگاه ها و کارخانه ها

در نوشته گذشته نشان داده شده است که چگونه بورژوازی انگلی با رانت‌خواری‌ها، زمین خواری ها و سفته بازی ها فرمان اقتصاد کشور را در دست گرفته است. بورژوازی ملی حتا اگر بخواهد، توان پیکار با این بورژوازی انگلی را ندارد و نمی توان نیروهای خود را زیر پرچم او گرد هم آورد. ما نشانی از پیکار که نه، حتا اعتراض کوچک، از سوی این بورژوازی نه می بینیم و نه می شنویم.

ارزیابی این که این لایه نقشی برجسته ای در اقتصاد ندارد، بسیار آسان است. در هر کشوری که دارای بورژوازی ملی نیرومند هست، باید برای پاسبانی از تولید صنعتی درون مرزی سیاست اقتصادی مرکانتیلیسم (mercantilism) پیاده شود. این سیاست با هزاران مقررات بازدارنده، آوردن کالاهای برون مرزی را به کشور دشوار می کند. سرمایه داری نیرومند کشورهایی مانند کره جنوبی، تایوان و ژاپن در آغاز بر پایه همین سیاست پیاده شده بود. باید پیوسته کارخانه و کارگاه ساخته شود؛ در رشته های کلیدی تولیدی باید سرمایه گزاری گسترده انجام شود؛ باید دولت از این بخش از اقتصاد پشتیبانی کند. ولی آن چه که ما در میهن خود می بینیم، بسته شدن روزانه کارگاه ها و کارخانه ها است.

در زیر گزارش برخی از این بسته شدن ها را می خوانید.

بانک مرکزی طی اطلاعیه ای اعلام کرد که از ابتدای سال تاکنون علیرغم فشار تحریم‌ها، ارز کالاهای اساسی را طبق مقررات تامین کرده است بنابراین مقصر تعطیلی واحدهای تولیدی بانک مرکزی نیست. مشرق، ۳ آبان ۱۳۹۹
تعطیلی کارگاه‌ها درپی‌ کمبود سیمان بیخ‌ گوش‌ کارخانه‌ سیمان خوزستان تی نیوز۹ بهمن ۱۳۹۹
خروج سرمایه از تولید و هدایت به بورس؛ عامل رکود کارخانه ها فارس نیوز ۶ بهمن ۱۳۹۹
خط تولید کارخانه روغن نباتی استان کرمان به کما می رود خبرگزاری تسنیم ۴ بهمن 
تولید؛ قربانی اختلاف در محاسبه سود تسهیلات بانکی/کارخانه هایی که در صف تعطیلی هستند فارس نیوز ۲۴ دی ۱۳۹۹  
تعطیلی یا استفاده از فناوری؛ کارخانه های سیمان و بحران آلودگی برنا نیوز ۲۲ دی ۱۳۹۹
مطالبات بانک ها نباید منجر به تعطیلی کارخانه ها شود تی نیوز
داستان تکراری قطعی گاز واحدهای صنعتی در فصل زمستان/کارخانه سیمان استان گلستان تعطیل شد خبرگزاری تسنیم ۱۸ دی ۱۳۹۹  
تنها کارخانه تولید تیوب در کشور را با آزادسازی واردات تعطیل نکنید! پول و تجارت ۱۴ دی ۱۳۹۹
گزارش تسنیم از دلایل تعطیلی کارخانه سیمان قیر و کارزین؛ محدودیت مصرف گاز در ۷۳ کارخانه سیمان کشور اعمال شد خبرگزاری تسنیم ۹ دی ۱۳۹۹  
قوانین مزاحم پیش پای تولید؛ تعطیلی ۱۶ کارخانه چینی در کشور خبرگزاری بازار
۷۲ کارخانه صنعتی و تولیدی در شرق مازندران تعطیل است ۱۳۹۹/۰۵/۳۰ ویستا
مقام مسئول اتاق تعاون: مسئولان نسبت به تعطیلی کارخانه‌‌ها کم توجهند ۱۳۹۹/۰۴/۲۵ ویستا
حجازی: برخی آقازاده‌ها به دنبال گرفتن پول به اسم تولید موتور سیکلت برقی هستند/ ۴۰ کارخانه تولید موتورسیکلت تعطیل شد ۱۳۹۸/۱۰/۲۳ ویستا  
با کاهش تولید نخ ابریشم در ایران به دلیل تعطیلی کارخانه ها، تولید فرش دستباف نیز کاهش یافته و تولید کنندگان مجبور به تعطیلی کارگاه های خود و تعدیل نیرو شده اند. «قدس آنلاین» ۱ بهمن ۱۳۹۹  
عدم رفع مشکلات زیست محیطی «کارخانه سیمان دیلمان» تعطیلی آن را به دنبال دارد   خبرگزاری تسنیم ۲۸ دی ۱۳۹۹  
بزرگترین کارخانه سیمان در آستانه تعطیلی باشگاه خبرنگاران ۵ بهمن ۱۳۹۹
سیاست و حمایتی مبتنی بر جهش تولید نمی‌بینیم/ نیاز به نقدینگی قطعه‌ سازان ۱۰۰ درصد افزایش یافت ویستا ۱۳۹۹/۰۶/۲۷  
پشت پرده تعطیلی 11 خط تولید کارخانه روغن نباتی جهان/فعال بودن تنها یک خط تولید با هفت کارگر فارس نیوز۸ /۸/۱۳۹۹  
تعطیلی کارخانه های بزرگ به دلیل فقدان مواد اولیه یا گرانی مواد اولیه؟(مواد اولیه مصرفی آن‌ها اغلب مواد تولید داخل است) برنا۱۳۹۹/۰۸/۱۷  

مسئول سازمان بسیج کارگران و کارخانجات کشور گفت: در شرایطی که ما در جنگ اقتصادی هستیم ، قابل قبول نیست در سالی که جهش تولید نام‌گذاری شده، تعداد ۱۴۶۰ کارخانه توسط بانک‌های کشور تعطیل شوند. (۱۳۹۹/۰۴/۲۳ «فرهیختگان»)

برخی ها شاید این بسته شدن ها را از پیامدهای تحریم بدانند، ولی در روزنامه های خود رژیم می خوانیم که این گونه نیست. کمبود سرمایه، کاهش سود، بسته شدن از سوی بانک ها، نداشتن برنامه، نبود کمک از دولت ووو از دلیل ها بنیانی این بسته شدن ها است.       بنابراین می بینیم که بورژوازی ملی نه تنها نقشی در دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی ندارند، بلکه از بی هوایی دارد می میرد و کم کم به گفته خود دست اندرکاران جمهوری اسلامی رو به نابودی می رود. اگر ما بورژوازی ملی نیرومندی می داشتیم، می بایست در برابر سیاست خانمان برانداز نئولیبرالی بایستد. ولی ما تنها فریاد خاموشی آن ها را می شنویم.    

بورژوازی ملی در برابر این بسته شدن های بنگاه های تولیدی چه کرده است؟ در کجا و چه هنگامی ما ایستادگی آن ها را دیده ایم و یا شنید ایم؟ اگر بورژوازی ملی حتا نای ایستادگی در برابر اقتصاد نئولیبرالی را ندارد، پس چرا نمایندگان طبقه کارگر باید به دنبال این طبقه بروند؟ بورژوازی ملی برای زنده ماندن با دشواری های فراوانی روبرو است و نه خواست و نه زور و بازوی پیکار ضدنئولیبرالی و ضددیکتاتوری دارد.

همکاری طبقه کارگر با بورژوازی ملی

راستش شگفت انگیز است که از بدبختی ها و گرسنگی های طبقه کارگر که دلش از سرمایه به‌تنگ آمده‌‌است و با سرمایه‌داری سر ستیز دارد چیزی نگفت، ولی همیشه و همواره از نبرد ضدامپریالیستی رژیم و بخشندگی و بزرگواری یک لایه از بورژوازی سخن گفت.

باید به یاد داشت که یک طبقه اجتماعى، روابط و مناسبات توليدى را نمي سازد، بلکه خود زاییده آن است. بدین گونه، نمی توان برای بورژوازی ملی آرمان های ملی ساخت، بلکه باید به جایگاه طبقاتی آن نگریست. مارکسیسم انقلابی واکاوی شرایط مشخص را برای رهیابی انقلابی و برای دگرگون کردن آن شرایط انجام می دهد.  

با آن چه که گفته شد ما درمی یابیم که در یک کشور پیرامونی (که طبقه کارگر در رهبری نیست) چیزی به نام بورژوازی ملی نمی تواند زنده بماند و به هر گونه ای که آغاز شود، پایان آن به ناگزیر یا ورشکستگی و یا وابستگی است. این بورژوازی دیر و یا زود هم وابسته به نظام رانتی و هم وابسته به نهادهای سرمایه داری جهانی می شود.

ولی دوستانی که هوادار همکاری دنباله روایانه طبقه کارگر با این لایه بورژوازی هستند(شگفتا که در این راه، نه بورژوازی بلکه این طبقه کارگر است که باید از حق خود بگذرد) به ویژه از چند برتری های این لایه سخن می گویند. گویا برجسته ترین ویژگی های این لایه کوشش برای توسعه و پیشرفت کشور، نبرد با بورژوازی انگلی و نبرد با امپریالیسم است. بگذارد در زیر به بررسی هر کدام از این ویژگی ها بپردازیم.

توسعه و پیشرفت

این دوستان برگ برنده توسعه را به زمین می کوبند و از سرمایه داری “خوب” در کشورهای اسکاندیناوی و از سرمایه داری دولتی در ژاپن و کره جنوبی می گویند، بی آن که سخنی از شرایط تاریخی آن که شکوفایی سوسیالیسم بود بنویسند و بی آن که چیزی از روزگار بیچارگی کنونی رنجبران و بیکاران در این کشورها بنویسند. آن ها از بالا بودن تولید ناخالص ملی در این کشورها می گویند، بی آن که از رنج کارگرانی که در این تولید پیر و فرسوده شده اند بگویند. این درست است که توان مصرفی طبقه کارگر در این کشورها بیشتر شده است، ولی همزمان شکاف طبقاتی نیز بیشتر شده است؛ سن بازنشستگی بالا رفته است و حقوق اجتماعی هنگام بی کاری پایین آمده است. افزون بر این، بخشی از این بالا رفتن توان خرید از چپاول توده های کشورهای پیرامونی فراهم شده است و بخشی هم برایند نبرد طبقاتی ژرف و سخت؛ هر ده شاهی افزایش دستمزد در این کشورها، با نبرد سخت میان بورژوازی و طبقه کارگر بدست آمده است. بدین گونه این دوستان فروکاستگرایانه توسعه را فرای و جدای نبرد طبقاتی می بینند.    

دوستانی که به توسعه کشور با یاری بورژوازی ملی باور دارند می گویند که بورژوازی ملی، تکنولوژی و فن آوری های نوین به کشور می آورد و بنیان صنعتی کشور را نیرومند می کند. این سخن تنها زمانی می تواند درست باشد که بورژوازی ملی زیر رهبری طبقه کارگر به کنش های اقتصادی بپردازد و طبقه کارگر او را وادارد که چرخه تولید کشور را نوین کند. حتا با رهبری طبقه کارگر این کار آسانی نیست، طبقه کارگر باید به گونه ای بورژوازی جهانی را هم وادارد که برای سودورزی خود واگذاری فن آوری نوین را بپذیرد.

هنگام برخورد با بورژوازی ملی، نباید رویایی و آرمانی بود و قانون سرمایه را فراموش کرد. روشن است که همین بورژوازیِ ملی، هنگامی که راه های کنش اقتصادی صنعتی را بسته می بیند، قانون سرمایه به او می گوید که نباید سرمایه خود را بر زمین بگذارد و یا زیر بالش خود پنهان کند. او هم چه بخواهد و چه نخواهد برای بالا بردن نرخ بهره سرمایه خود، به کارهای انگلی خواهد پرداخت. به گفته مارکس این جایگاه طبقاتی است که اندیشه سیاسی می سازد و نه وارونه. بورژوازی ملی حتا اگر نتواند سرمایه انباشته شده در کار تولیدی را دوباره با سود بالا به چرخه تولید برگرداند، بی گمان به سوی راه های دیگری برای بیش سازی سود سرمایه خود می رود.   

افزون بر این، چگونه می شود که طبقه ای که به حاشیه رانده شده است و همه ی لایه های بورژوازی انگلی در سرکوب آن با هم همگام و همراه بوده اند، به ناگهان می تواند به تولید صنعتی بپردازد و کشور را توسعه دهد، آن هم بی آن که بتواند از کمک بخش دولتی اقتصاد، بهره مند باشد. پس ما می بینیم که اگر بورژوازی ملی برای پیش‌بُردِ اقتصادِ ملی زمانی می توانست با امپریالیسم درافتد، ولی هم اکنون در این کم جانی و کم توانی چگونه می تواند، هم با امپریالیسم و هم با دیگر لایه بورژوازی انگلی و هم با روبنای ولایتی همزمان درگیر جنگ شود و پیروز بیرون آید.

اگر هم چنین کاری می تواند شدنی باشد، تنها با رهبری و پشتیبانی طبقه کارگر و دیگر رنجبران شهر و روستا، و لایه های آزادی خواه شدنی است. اگر این چنین باشد، این همان انقلابِ ملی- دمکراتیک است که ما بارها گفته ایم که هنگامی که سرمایه جهانی شده است، انقلابِ ملی- دمکراتیک با رهبری طبقه کارگر می تواند به پیروزی انجامد و به هدف های اقتصادی- اجتماعی خود دست یابد. اما روند راهبری اقتصادی در جامعه با دگرگون کردن قانون مالیاتی، قانون کار، و قانونی کردن فعالیت بانک‌های خصوصی همه در راه پیاده سازی اقتصاد نئولیبرالیستی بوده است و آشکارا به سوی دیگری می رود.   

نبرد با بورژوازی انگلی

بورژوازی ملی با بورژوازی تجاری که واردکننده کالاهای برون مرزی است دشمنی دارد. بخش بزرگی از بورژوازی ملی یک بورژوازی تولیدی و صنعتی است که خواستار پیشرفت اقتصاد ملی است و برای بهینه سازی فروش کالاهای خود می تواند در برابر بورژوازی تجاری درون مرزی و زورگویی امپریالیستی بایستد.  

اما همکاری با بورژوازی ملی برای واژگونی بورژوازی انحصاری (بوروکراتیک، مالی، تجاری) که اقتصاد نئولیبرالی را پیاده می کنند می تواند بازی با یک شمشیر دولبه باشد. از یک سوی بورژوازی ملی با این طبقه های انگلی برای بازکردن بی بندوبار اقتصاد کشور به روی کالاهای برون مرزی دشمنی دارد. و از سوی دیگر باید بیاد داشت که بسیاری از دگرگونی های نیولیبرالیستی در اقتصاد مانند ارزان سازی نیروی کار، ناتوان سازی قانون کار، کارهای پیمانی ، قراردادهای گذرا ووو به سود بورژوازی ملی هم بوده است و بورژوازی ملی هیچگاه در این باره داد و فریاد راه نیانداخته است. بورژوازی ملی با سندیکا سازی، اتحادیه های مستقل و سازمان دهی طبقه کارگر در نهادهای کارگری نه تنها همراه نیست، بلکه با همه ی نیروی خود علیه آن تلاش می کند.

این دوستان به گونه ای رومانتیک و رویایی می گویند که بورژوازی ملی انحصار خواه نیست، دیکتاتور نیست، کالاهای بنجل نمی سازد، با امپریالیسم پیوند نمی کند ووو . در این میان فراموش می شود که هدف سرمایه همواره و همیشه دستیابی به سود است. منطق سرمایه، منطقی سیاسی- فلسفی و یا اخلاقی نیست و با مقوله هایی همچون آزادی و برابری کاری ندارد، مگر این که به افزایش سود کمک کند. این به این معنا نیست که یک سرمایه دار از این لایه نمی تواند میهن دوست و یا ملی باشد، بلکه بدین معنا است که همچون طبقه نمی توان با آرمانگرایی با آن برخورد کرد.     

افزون بر این، این دوستان تضاد طبقاتی در جامعه و تضاد مردم با دیکتاتوری را به تضاد میان بورژوازی انحصاری (بوروکراتیک، مالی، تجاری) و بورژوازی صنعتی کاهش می دهند و از ما می خواهند که در این نبرد به بورژوازی صنعتی بپیوندیم. تردیدی نیست که بورژوازی سوداگر سودجو از انگلی ترین لایه های بورژوازی است، ولی از یاد برده می شود که قانون سرمایه آن را خود به خود به جایی می کشاند که سود بیشتر است. اگر بورژوازی صنعتی بخواهد به رقابت با این سودورزی بورژوازی انحصاری بپردازد، یعنی که باید بتواند ارزش افزوده بیشتری به دست بیاورد که سرمایه انحصاری (بوروکراتیک، مالی، تجاری) را بسوی صنعت بکشاند و هر مارکسیستی می داند  که یک سرمایه دار چگونه می تواند به بالا بردن ارزش افزوده بپردازد؛ تنها یک راه هست و آن هم بهره کشی بیشتر از طبقه کارگر.   

این هم درست نیست که گفته شود که بورژوازی ملی همه ی ارزش افزوده را در گسترش چرخش تولیدی بکار می برد. گفته ایم که سرمایه بورژوازی ملی پیرو منطق سرمایه است که سودورزی است. اگر بورژوازی ملی دریابد که با تولید می تواند سود بیشتری بدست آورد، بی گمان اینکار را خواهد کرد و اگر به این نتیجه برسد که سهام مایکروسافت بیشتر سود می دهد، او سهام می خرد. سرمایه، عشق رومانتیکی به خلق، میهن و یا خون ملی در رگ ها ندارد.

نبرد با امپریالیسم

 بورژوازی ملی چون برای پیدا کردن بازار در درون کشور با انحصارهای امپریالیستی در رقابت است، ملی است و نه برای احساسات ملی اش که شاید هم کسانی از میان این طبقه این چنین باشند. درگیری بورژوازی ملی با امپریالیسم گذرا و ناپایدار است. ما در گذشته دیدیم که چگونه بورژوازی ملی در بیشتر کشورهای “جهان سومی” با کمک کمابیش امپریالیست ها به کشتار کمونیست ها دست زد؛ چین، مصر و در عراق بورژوازی ملی پس از آن که خود را نیرومند دید، به کشتار پیشاهنگان طبقه کارگر پرداخت.

هنگامی که سخن از اتحاد میان بورژوازی ملی و طبقه کارگران در برابر امپریالیسم می شود، نباید تضاد بنیانی کار-سرمایه را فراموش کرد. بورژوازی ملی به آسانی می تواند که از طبقه کارگر در این نبرد بهره برداری کند و همزمان بهره کشی بیشتر از طبقه کارگر را برای افزایش نیروی رقابت خود در برابر کالاهای برون مرزی درست بداند. فراموش نکنیم که بورژوازی ملی در بهره کشی از کارگران با بورژوازی جهانی در رقابت است. هر کدام از آن ها تنها زمانی می توانند به افزایش سود دست یابند که بهره کشی از طبقه کارگر را بیشتر کنند . باید به یاد داشت که بورژوازی ملی برای رقابت با دیگران حتا بهره کشی از طبقه کارگر را بسیار افزایش می دهد و شرایط کاری بدتری برای کارگرانش می سازد.

ما بارها دیده ایم که هرگاه بورژوازی ملی در تقسیم بازار پیمان دوستی با امپریالیسم بست، بهره کشی خود از طبقه کارگر را بیشتر می کند و به سرکوب نمایندگان سیاسی طبقه کارگر می پردازد. هم اکنون در بسیاری کشورها حتا همکاری میان امپریالیسم و بورژوازی ملی دیده می شود. در برخی از رشته ها، صنعتی سازی کشورهای “جهان سوم ” به سود امپریالیسم نیز است. برای نمونه بورژوازی ملی در بنگلادش که به تولید نساجی می پردازد، برای زنده ماندن به همکاری و همیاری با شرکت های فراملی پوشاک نیاز دارد.

این بورژوازی با این که در پارچه بافی ملی است، ولی نقش پیمانکاری خود را  در پهنه پوشش دوزی پذیرفته است. چرا که بازار درون مرزی کوچکی برای پارچه دارد و در برون از مرزها خودش نمی تواند کالاهای خود را به فروش برساند.  

از سوی دیگر امپریالیسم  نیز از این پیوند خشنود است، برای این که دیگر نیازی به چرکین کردن دست های خود ندارد، چرا که بورژوازی ملی برای تولید پوشاک ارزان خودش بیشترین بهره کشی از نیروی کار طبقه کارگر  را انجام می دهد.

پایان سخن

توده ای ها به یاد دارند که در  یک زمان کوتاهی در زمان دکتر مصدق، حزب توده ی ایران دچار چپ روی شد و کارآمدی این طبقه را در نبرد ضدامپریالیستی  دست کم گرفت. با این همه باید به یاد داشت که حتا در آن زمان چون که بورژوازی ملی درکی طبقاتی از امپریالیسم نداشت، امپریالیسم امریکا را دوست خود می دانست.   

با این همه نمی توان بر پایه آن چپ روی، هم اکنون راست روی را پیشه کرد و زیر پرچم بورژوازی ملی ایستاد. بورژوازی ملی در ایران کوچک و کم توان است. این لایه بورژوازی در دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی جایی ندارد و نقشی در برنامه ریزی کلان اقتصادی و سیاست های برون مرزی بازی نمی کند. اگر این لایه بورژوازی نقشی داشت، ما می باید فریاد آن را یا دست کم ناله ی آن را در برابر پیاده سازی اقتصاد نئولیبرالی می شنیدیم.

شکست نقشه های امپریالیسم علیه میهن ما نیازمند رهایی از اقتصاد وابسته و سرمایه داری است، نیازمند به پیشرفت نیروهای تولیدی ملی و توانایی کشور برای تولید خوراک، دارو و کالاهای مهم روزانه مردم است. این رژیم درست وارونه این هدف ها کار می کند. سرمایه داری در کشور ما با سرمایه امپریالیستی پیوند دارد. در نتیجه، انحصارها برای از میان برداشتن بازدارنده های ملی (موانع ملی) فشار می آورند. برای هموار کردن راه بهره کشی آنها قانون کار را کم جان می کنند،  برنامه های رفاه جمعی کاهش می یابد، مالیات و عوارض بر سرمایه کاهش می یابد، هزینه های بهداشتی و آموزشی کاهش می یابد و دستمزدها نیز کاهش می یابد. رژیم ولایت فقیه برای پیاده کردن اقتصادی که از سوی سازمان های مالی امپریالیستی همچون صندوق بین المللی برنامه ریزی شده است نیاز به سرکوب دارد.

 در این شرایط دیگر سخن گفتن از بورژوازی ملی در کشورهای پیرامونی درست نیست. در هر کشوری که با رهبری طبقه کارگر در راه اقتصاد ملی- دموکراتیک گام نگذاشته باشد، بورژوازی ملی به دشوار می تواند زنده بماند. بورژوازی کشورهای پیرامونی بدین گونه تنها با وابستگی می تواند زنده باشد.

همان گونه که می بینید مهم نیست که تحلیل خود را از کجا آغاز کنیم در پایان به این نتیجه می رسیم که تنها رهبری طبقه کارگر می تواند بورژوازی ملی را در در پیش گیری یک اقتصاد ملی- دموکراتیک کمک کند. تا زمانی که رهبری کشور در دست بورژوازی انگلی است، بورژوازی ملی نمی تواند پایه گزار یک اقتصاد ملی- دموکراتیک  باشد. نقش بورژوازی ملی در پیشرفت خودسالاری اقتصادی در جامعه بستگی به سروری (هژمونی) طبقه کارگر در کشور دارد.  بورژوازی ملی به هنگامی که طبقه کارگر را نیرومند ببیند، می تواند به خواست های توده ها تن در می دهد. 

بنابراین بورژوازی انگلی را تنها با نبرد طبقاتی می توان از میان برداشت. تاروپودِ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگیِ جمهوری اسلامی چنان در هم بافته است که نمی توان با مطلق گرایی یکی از سویه ها را بزرگ کرد و به دنبال انجام آن پرداخت. جمهوری اسلامی شبکه ی به هم پیوسته ای از نیروهای بورژوازی انگلی، هواداران واپسگرا و روحانی های مفت خور است که ان را تنها با یک نبرد همه سویه و انقلابی می تواند از میان بردارد.     

ما تا چه هنگام باید از سفره بورژوازی نان بخوریم، ان هم زمانی که تولید کننده نان خودمان و طبقه ماست. با این همه تلاش برای گمراهی، اما طبقه‌‌ی کارگر خود دریافته است که برای بهبود زندگی و رهایی‌‌ از چنگال سرمایه، تنها به پشت گرمی توان خود می تواند شرایط را دگرگون کند. طبقه کارگر تا آنجا که شدنی است به آگاهی های با ارزشی دست یافته است، ولی برای آگاهی سوسیالیستی به تلاش و رهنمایی ما نیاز دارد. بنابراین اگر آزادی، برابری، استقلال و پیشرفت راستین می خواهیم، باید به دنبال هیچ لایه بورژوازی نرویم، بلکه خودمان به دنبال سازماندهی طبقه پیشرو کارگر برویم.




لایه های بورژوازی انگلی در نظام جمهوری اسلامی و وظیفه ما!

مقاله ۵۱/۹۹
۹ بهمن ۱۳۹۹، ۲۸ ژانویه ۲۰۲۱

پیشگفتار

یک سازمان سوسیالیستی بدون داشتن یک تحلیل طبقاتی از جامعه ای که در آن کنش سیاسی می کند، در فراز و نشیب رویدادهای سیاسی راه گم می کند و بی آن که خود از آن آگاه باشد به لایه ای از گردان بورژوازی می پیوندد.

برای آغاز این کار می توان بررسی کرد که لایه های بورژوازی انگلی کدامند و به چه می پردازند و زمینه های همکاری و تضادهای آن ها با هم در کجاست؟ 

نگارنده تلاش می کند که به روشن سازی در باره ی ویژگی های لایه های گوناگون بورژوازی بپردازد. نگارنده داوی همه سویه بودن این واکاوی را ندارد، ولی دست کم شاید روندی را آغاز کرده باشد که با یاری دیگران همه سویه تر و پربارتر شود.

بورژوازی نظامی

همان گونه که بورژوازی بوروکرات برآمده از انقلاب یک نوزاده بود، یک لایه نوینی نیز از فرماندهان سپاه از میانه جنگ و به ویژه پس از پایان آن پای به جهان گذاشت که اندک اندک همچون  یکی از پایه های نظام با استقلال نسبی و فرای بازرسی دولت و مجلس گسترش یافت و برزگ شد. آقای رفسنجانی شرایط را برای کنش های اقتصادی سپاه با پشتیبانی سرمایه های دولتی فراهم کرد. از آن پس سپاه آرام آرام مانند هشت پایی به ویژه در زمینه های نفتی و جنگ افزاری به کنش های سوداگرانه برای انباشت سرمایه پرداخت. همان گونه که می دانیم سپاه، با کنسرسیوم های گوناگون همچون کنسرسیوم توسعه اعتماد مبین، مهر اقتصاد ایرانیان، قرارگاه خاتم الانبياء، بنیاد مستضعفان، بنیاد شهید، ستاد فرمان امام، آستان قدس رضوی، بنیاد جان بازان و  با درآمیزی شکل های گوناگون مالکیتی همچون دولتی، پیمان کاری، خصوصی، تعاونی در همه ی زمینه های اقتصادی  چون کشاورزی، توليد صنعتی، معدن، مخابرات، گمرگ، بازرگانی خارجی و به ویژه صنعت و بازرگانی نظامی و نفت و  گاز  کنش دارد. آقای ترکان که سال ها در دولت ها وزیر بوده است، در باره ی دزدی های شرکت های سپاه ساخته می گوید که “این‌ها مگر بنیاد تعاون ناجا نبودند؟ مگر حزب‌الله نبودند؟ ریش و … همه چیزشان تکمیل بود . چرا دزد درآمدند؟ ”   

چه ما نام بورژوازی نظامی را بپذیریم و چه نپذیریم در این شکی نیست که فرماندهان بلندپایه سپاه با نیروی نظامی و شرکتهای فراوان خود در زمینه جنگ افزاری و دیگر پهنه ها دارای منافع اقتصادی- اجتماعی مشترکی هستند که ماهیت طبقاتی پیدا کرده اند و همچون یک طبقه کنش می کنند. اگر چه رقابت میان لایه های بالایی سپاه برای سرمایه اندوزی و فرماندهی وجود دارد، ولی در این شکی نیست که آنها در کنش های اقتصادی و در رقابت با دیگران همچون یک طبقه اجتماعی کار هماهنگ و آگاهانه می کنند. اگر هم به دلیلی سپاه را بورژوازی نظامی نخوانیم، دست کم یک الیگارشی نظامی با نیروی بزرگ اقتصادی، نظامی، امنیتی و سیاسی است که در دگرگونی های ایران نقش بزرگی بازی می کند و باید آن را به حساب آورد.   

با این که دولت‌ هاشمی‌رفسنجانی برای خاموش کردن فرماندهان سپاه و دست به کار انداختن آنها پس از شکست در جنگ پهنه کنش های اقتصادی را برای آنها باز کرد، ولی این در دوره احمدی نژاد بود که همین نهاد همه چیز را در دست گرفت و با بورژوازی بوروکرات درهم آمیخت. در دوره احمدی نژاد، هنگامی که سپاه رهبری بورکراتیک را هم در دست داشت، کنش های اقتصادی سپاه از گذشته هم گسترده تر و هم ژرف تر شد؛ در این دوره  قرارداد فرودگاه شرکت کيش اورينتال و گاز عسلويه به سپاه پاسداران (قرارگاه سازندگی خاتم الانبيا) واگذار شد. کنش های اقتصادی و نظامی سپاه زیر کنترل نهادهای عمومی مانند مجلس و یا حتا دولت نیست. آقای ترکان در باره چنگ اندازی سپاه به اقتصاد کشور می گوید که “وقتی من وزیر راه بودم، می‌خواستیم اتوبان تهران ساوه را بسازیم، در رقابت قیمتی، سپاه برد […]. ولی همین سپاه […]، یک روز گران‌فروش شد. به طوری که قیمت‌هایی که می‌داد از قیمت‌های بخش خصوصی بالاتر بود.”

بورژوازی نظامی که زمانی با کمک احمدی نژاد، نیروی بورکراتیک کشور را نیز در  دست داشت و به بورژوازی بورکراتیک- نظامی دگردیسه کرده بود، با شکست پیمان برجام، زمان را برای بازپس گیری آن چه که از دست داده بود شایسته دید. هم اکنون بورژوازی نظامی به رهبری سپاه در راستای بازپسگیری مواضع خود در دولت و منافع اقتصادی – سیاسی است که در دوران احمدی نژاد داشته است و بی گمان خود را برای بدست گیری دوباره نهاد ریاست جمهوری آماده می کند.      

این بورژوازی که هم اکنون با شعارهای ضدامپریالیستی دوباره به پهنه نبرد گام گذاشته است، در زمان دولت احمدی نژاد با  سیاست های اقتصادی ویرانگر و خانمانسوز نئولیبرالی که به دستور بانک جهانی و صندوق بین المللی پیاده شده بود نشان داد که چندان هم با امپریالیسم سر دشمنی ندارد. در دوران فرمانروایی سپاه در دولت، خصوصی سازی پر شتاب، ساختن نهادهایی مانند بازار بورس و از میان برداشتن اصل ۴۴ قانون اساسی برای هموار کردن اقتصاد نئولیبرالی انجام یافته است. احمدی نژاد برای در پیش گیری اقتصاد نئولیبرالی خانمان برانداز از کمک های “الهی” ولایت فقیه برخوردار بوده است . آقای ترکان که سال ها وزیر بوده است می گوید که “رهبری در این جا یک اعلامیه‌ای داد که اصل ۴۴ قانون اساسی را تفسیر کردند. این دوره‌ی بعدی خصوصی سازی و گسترش بخش خصوصی در جمهوری اسلامی می‌شود.”

 احمدی نژاد خودش را همچون پشتیبان بورژوازی صنعتی در برابر بورژوازی سنتی و بورژوازی تکنوکرات شناسایی داد. ولی همان گونه که شرق نوشت “بدون پرده‌پوشی تلاش می‌کرد ایران را در بازارهای جهانی ادغام کند”روزنامه شرق (1399/06/29).   

بدین گونه، آنهایی که سپاه را یک نیروی پیشرو می دانند، یادشان می رود که دولت احمدی نژاد راست ترین سیاست ها را در اقتصاد ایران پیاده کرد. نباید از یاد برد که سهمیه بندی بنزین، آزاد سازی نرخ سوخت، هدفمند کردن یارانه ها و بسیاری کارهای دیگری که در این دوره انجام شده بود، برای احمدی نژاد مدال بانک جهانی را فراهم کرد. هواداری احمدی نژاد از بورژوازی صنعتی نیز از آن سخن هاست. راستش این است که نظام سرمایه داری در دوران ایشان نه تنها ملی نبود، بلکه بورژوازی کوچک ملی و تولیدی را زمین گیر کرده بود. سپاه با داشتن صدها شرکت های خصوصی و تعاونی در تار و پود اقتصاد کشور، بورژوازی کوچک ملی را از بی هوایی کشت. پیدا کردن آمار در باره ی طبقه ای که با همه ی کنش های اقتصادی اختاپوسی خود زیر سایه و پنهانی کار می کند، بسیار دشوار است. کسی نمی داند این طبقه به چه اندازه درآمد دارد و درآمد آن از کجا سرچشمه می گیرد و برای انباشت سرمایه و “صدور انقلاب اسلامی” در کجاها بکار برده می شود.     

لایه بورژوازی نظامی افزون بر در دست داشتن نهادهای اطلاعاتی، امنیتی دارای زندانهای پنهانی و ساختاری همچون دولتی در برابر دولت رسمی دارد. می توان در آینده بررسی کرد که پایه های اصلی بورژوازی نظامی ایران در کدام بخش (صنعت، خدمات یا بازرگانی) قرار دارد.

هیچ گونه بورژوازی در کشورهای پیرامونی (هنگامی که طبقه کارگر در رهبری نیست) در شرایط کنونی سرمایه داری جهانی نمی تواند مستقل باشد و به همین دلیل بورژوازی نظامی با آن همه کنش های اقتصادی، دیر و یا زود یا باید خود را با سرمایه داری جهانی پیوند دهد و یا ایران را ایزوله کند و  به سوی اقتصاد درون گرا رود. تضاد این لایه بورژوازی با بوروکرات به روی همین نکته است. درون گرایی اقتصاد و “اقتصاد مقاومتی” با اقتصاد نئولیبرالی همخوانی ندارد.

بورژوازی بوروکرات و مالی

طبقه بورژوازی بوروکرات لایه های بالایی و میانی مدیران دولتی هستند که با دسترسی داشتن به نهادهای اداری  با سرمایه گذاری در  زمینه های گوناگون، رشوه، پارتی بازی ووو  به کنش های اقتصادی روی می آورند و سودهای سرشاری بدست می روند و به انباشت سرمایه می پردازند. این بورژوازی پس از انقلاب با در دست گرفتن بنگاهها، شرکتها و کشاورزی بزرگ، بانک ها، کارخانه  معادن، بانک ها، هتل ها، کارخانه ها به یک نیروی بزرگ دگرگون شد . چون که انقلاب از مرحله سیاسی به ژرفش اقتصادی- اجتماعی پیشرفت نکرد، بورژوازی بوروکرات به جای کاربرد این سرمایه های بزرگ به سود مردم، به سفت کردن پایه های طبقاتی خود پرداخت. مدیریت دولتی و مالکیت دولتی (به جای مالکیت همگانی) در دست بورژوازی بوروکراتیک، این لایه را هر روز چرکین تر (فاسد) و ناکارآمدتر کرده است.  آقای ترکان در باره ی کنش های انگلی بورژوازی بوروکراتیک می گوید که “پولدارشدن در ایران یعنی توزیع فرصت. ارز ۴۲۰۰ تومانی را به هر کسی بدهید بلیت بخت‌آزمایی‌اش برده است. ”  

بورژوازی مالی همنام سوداگری است.  بورژوازی مالی و سوداگر  در تاروپود اقتصاد جمهوری اسلامی رخنه کرده است. نرخ بهره‌ی اوراق بدون ریسک و اوراق بهادار ریسک دار همواره بالا می رود. هنگامی که اقتصاد کشور رشد منفی چند درصدی داشته است، بورس بازی پیشرفت سوداگرانه چشمگیری داشته است. 

بورژوازی مالی نه تنها از سرمایه ی خود، بلکه همچنین از پس اندازهای دیگران نیز سود می آفریند. بورژوازی مالی با پشتوانۀ قدرت دولتی و کمک نهادهای مالی از بسیج مالی شگفت انگیزی برخوردار است. هر چند که فرایند مالی بورژوازی مالی وابسته به تولید ارزش اضافی است، ولی این این لایه نه تنها هیچ کنش تولیدی ندارد بلکه همیشه در تلاش است از  وابستگی به تولید خود را آزاد سازد. بورژوازی مالی با همین ترفندها و بندوبازی ها توانست دارایی بزرگی در بازار سهام و  اوراق قرضه و سفته بازی های برای خود بیافریند.

تولید ملی در کشور بسیار کوچک است و سرمایه مالی نیازی به درگیر شدن در برنامه های صنعتی نمی بیند. کاغذبازی رانت خواری و باج خواهی برای این لایه بورژوازی بس است. ولی سرمایه مالی حلقه های پیوندی با سرمایه نظامی دارد، برای نمونه می توان از قرارگاه سازندگی خاتم الانبیا نام برد. 

الیگارشی نظامی نیز با این گونه دزدوکلک بازی های مالی، دارایی هنگفتی برای خود انباشته است. این نهاد با بهره برداری از شبکۀ بانکی و مالی در ایران و ارتباطات بین المللی برای پول اندوزی به انجام کارهای زیرزمینی نیز می پردازد. نهادهای گوناگون اقتصادیِ زیر دست سپاه پاسداران نقش پیمانکار ها را برای مراکز مالی کشورهای امپریالیستی نیز بازی می کنند. قرارگاه سازندگی خاتم الانبیاء حتا می خواهد در برابر برنامه های آبادسازی (عمرانیِ) خود خواستار مالکیت کوه ها و جنگل و زمین های شهر و روستا است. یکی از کنش های انگلی بورژوازی مالی، زمین خواری است که حتا بخشی از کوه دماوند را برای پول سازی به دست خود می گیرد.

رویای “راه توده” برای آوردن دموکراسی با کمک بورژوازی بوروکراتیک و مالی در دولت رویای دست نیافتنی است، چرا که دولت نمی تواند نیرومند و مستقل از اقتصاد نفتی و دیگر لایه های بورژوازی باشد و بنابراین آن چنان استقلال طبقاتی ندارد که بتواند به زور و اراده خود، اگر هم بخواهد، دموکراسی بورژوازی را پیاده کند. با بودن سرمایه داری انگلی پیوند خورده با اقتصاد نئولیبرال جهانی که تنها به سود و نگهداری قدرت می اندیشد، نمی توان امیدی به گشایش از بالا داشت و روی آن سرمایه گزاری کرد. اگر حتا بورژوازی بوروکراتیک برای آسان کردن کار خود بخواهد به برخی از آزادی های بورژوازی تن در دهد، نمی تواند اینکار را انجام دهد، چرا که به سازش با دیگر لایه های بورژوازی برای به پیش بردن خط نئولیبرالیستی نیاز دارد. و دست کم ما می دانیم که بورژوازی تجاری و بورژوازی نظامی که بیشتر دوست دارند که در زیر سایه کار کنند، نمی توانند این آزادی ها و ر روشن سازی در باره ی کنش های اقتصادی خود را بپذیرند. آقای ترکان می گوید که “به نظر من نقش اصلی را در مبارزه با شفافيت و جلوگيری از فساد ستيزی بر عهده بورژوازی تجاری است”.   

بورژوازی نظامی با بورژوازی بوروکراتیک و مالی پیوند دوستی- دشمنی دارد. الیگارشی نظامی از نزدیکی بورژوازی بوروکراتیک و مالی به بورژوازی جهانی، به ویژه در آنجایی که کنش های نظامی را زیر پرسش می برد خشنود نیست، ولی برای انجام کارهای بوروکراتیک و مالی خود و برای چانه زنی های بین المللی به کمک این لایه نیاز دارد.  

بخش دیگر این تضاد در سخنان چند هفته پیش خانوم فائزه هاشمی نمایان شد. خانوم هاشمی که از تحریم ترامپ پشتیبانی می کند، از یاد می برد که همین فشار ترامپ، بورژوازی نظامی را که پس از دوره احمدی نژاد ضربه خورده بود با برگ برنده به پهنه ی اصلی نبرد میان لایه های بورژوازی برگرداند.   

بورژوازی تجاری و سنتی

در ایران نمی‌توان به آسانی بورژوازی تجاری و سنتی را از هم جدا کرد. بورژوازی سنتی که نماینده‌اش آقایانی مانند میرسلیم هستند، سال‌ها از پهنه سیاست به دور بوده است. موتلفه نماینده سیاسی بورژوازی تجاری و سنتی هست. (البته نشانه هایی در دست است که که یک بورژوازی “مدرن” نیز پای به پهنه کنش های اقتصادی گذاشته است که نمی توان آن را با بورژوازی تجاری «بازار» و سنتی (لاریجانی – سلیم) یکسان ندانست).  

به آن هایی که به روی “روحانیت شیعه انقلابی” سرمایه گزاری می کنند، باید گفت که میان بورژوازی تجاری و روحانی ها هم همیشه دوستی و همکاری بوده است. آقای ترکان می گوید که “روحانیت با بازار نزدیک است و بازاری‌ها هم به روحانیت اعتقاد دارند و با آن‌ها نزدیکند.” و او می افزاید که “پس طبیعت گرایش حکومت دینی جمهوری اسلامی به بورژوازی تجاری نزدیکتر از بورژوازی صنعتی است.”

در دوران مدیریت محمدباقر قالیباف در شهرداری تهران مجوزهای تجاری چندین برابر گذشته شده  بود و به ۱۶۳ مرکز تجاری رسید. بخشی از بورژوازی تجاری که در رویدادهای روزگار مدرن تر شده است می تواند با نزدیکی بورژوازی بوروکرات با غرب تا اندازه ای همخوانی داشته باشد. (یادمان باشد که عسگر اولادی گفته بود که سیستم ما برای پیوند با غرب ساخته شده است و ما از روی ناچاری با چین دادوستد داریم ).  

در باره ی پیوند تنگاتنگ بورژوازی بوروکراتیک و بورژوازی تجاری آقای ترکان می گوید که “در وزارت صنایع ایران، ارز ۴۲۰۰ تومانی بی‌صاحب را دست یک عده آدم می‌دهند که با وزارتخانه روابط خاص دارند. تک‌تک‌شان یک شبه میلیاردر می‌شوند.”

در دوران احمدی نژاد بورژوازی تجاری و سنتی و با بورژوازی نظامی متحد شده بود. ولی آنها پس از اندک زمانی پشیمان شدند؛ بورژوازی تجاری و سنتی برای باورش به ولایت فقیه و برای ناخشنودی از رقابت با واردات و صادرات سپاه. بورژوازی تجاری و سنتی ایران آن چنان زور و بازوی اجتماعی ندارد، تا بتواند با بورژوازی نظامی ایران در بیفتد.

تضاد و همکاری میان لایه های گوناگون بورژوازی

“راه توده ” به این نتیجه رسیده است که روی کار آمدن دوباره بورژوازی نظامی ایران و نیرومند شدن آن به سود آزادی خواهی نیست که درست است.  “ده مهر” به این نتیجه رسیده است که پشتیبانی از بورژوازی لیبرال و نیرومند شدن آن به زیان طبقه ی کارگر و رنجبران است که درست است. “راه توده” از بورژوازی لیبرال می خواهد که برای آزادی در برابر بورژوازی نظامی بایستد. “ده مهر” از بورژوازی نظامی می خواهد که علیه اقتصاد نئولیبرالی و در برابر بورژوازی لیبرال بایستد. آن چه که هر دو از یاد می برند این است که همکاری با یک لایه بورژوازی علیه لایه دیگر درست نیست و راه به جایی نمی برد. ما باید به نیرومند کردن خط مستقل خود به روشنگری در باره ی ترفندهای همه ی لایه های بورژوازی انگلی بپردازیم.  

با فرمانروایی بی لگام این لایه های بورژوازی انگلی، اقتصادی تولیدی و بازار کار فرجامی جز ویرانی ندارد، کارخانه های کوچک و بزرگ پیاپی بسته خواهند شد، و کنش های بورژوازی تجاری و بورژوازی بورکراتیک و مالی گسترش خواهند یافت. این لایه ها با هم در باره ی سیاست ضدکارگری، اقتصاد دزدسالاری، اقتصاد تک پایه، رانتِ خواری و دلالی هم اندیشه و هم کار هستند. ولی در باره ی  دیکتاتوری فردی و چیرگی نظام مذهبی بی گمان با هم هم اندیشه نیستند. به ویژه هنگامی که سخن های دیکتاتور فقیه به سود یکی از این لایه ها باشد.  

هواداران احمدی نژاد می گفتند که “بورژوازی تجاری سنتی دنبال این است كه علاوه بر ركن‌های اقتصادی، اركان سیاسی نظام را نیز در دست بگیرد “. در این دوران تضادی میان لایه های سرمایه داری با گسترش بورژوازی بوروکراتیک نظامی- امنیتی بوده است. این بورژوازی نظامی در دوران احمدی نژاد نشان داد که بیشتر پراگماتیک هست تا مذهبی. در آن زمان آنها تا اندازه ای نیروهای میانی اصلاح خواهان را با شعارهای آزادی برای زنان و دیگر چیزها به سوی خود کشاندند.  

سرمایه داری تجاری که در زمان احمدی نژاد پیوند خود را با بورژوازی بورکراتیک از دست داده بود، دوباره در دوران روحانی به دوستی دوباره خود با بورژوازی بورکراتیک خشنود است.  

از یک سو نشانه های سازش میان لایه های بورژوازی دیده می شود. هم اکنون که دست کم خطر دیوانگی ترامپ مانند بختکی سایه بروی رویدادهای ایران نمی گذارد، بورژوازی نظامی به چه بهانه ای می تواند نیروهای خود را بسیج کند و نهادهای کلیدی بیشتری را در دست گیرد؟ بخش بزرگی از مردم از تنش زدایی با امریکا خشنود خواهند شد. برای بازی کردن نقشی بزرگتر الیگارشی نظامی به ناگزیر باید امیدوار باشد که گفتگو با بایدن در باره ی برجام به شکست انجامد. بنابراین، گمان این که بورژوازی نظامی به سازش با دیگر لایه ها برای در دست داشتن برتری های کنونی خود بپردازد بسیار است.  همان گونه که در بالا دیدیم نمی توان با الیگارشی سپاه علیه بورژوازی بوروکراتیک همگام شد.

  و از سوی دیگر نشانه های تضاد میان لایه های بورژوازی دیده می شود. فائزه هاشمی رک و راست گفته است که سازمان امنیت و وزارت خارجه در دست رهبر است و دیگران را با آن کاری نیست. ببینید کار به کجا رسیده است و شکاف تا به کجا دهان گشوده است که این خانم، دختر یکی از بنیان گذاران، امید رهایی از سوی ترامپ دارد. این نشانه آن است که تضاد میان بورژوازی بوروکراتیک و مالی از یک سو و بورژوازی نظامی و تجاری از سوی دیگر دارد به جاهای باریکی می رسد که آشتی میان این طبقه ها را در فرمانروایی در کشور دشوارتر خواهد کرد.  

پایان سخن

هدف های سه گانه انقلآب ملی و دمکراتیک استقلال، عدالت اجتماعی و آزادی شکست خورده است و به هیچ گونه نمی توان با جلوه دادن ضدامپریالیستی  به ژیوپولیتیک شیعه برای پشتیبانی از این رژیم آزادی کش و ضدرنجبر دلیل تراشید.  

لایه های گوناگون بورژوازی با یکدیگر هم درگیرند و هم همکاری و همیاری می کنند. لایه های گوناگون بورژوازی نهادهای امنیتی و اطلاعاتی خودشان را دارند که افزون بر فراهم کردن راه سودورزی و سرکوب مردم، علیه همدیگر نیز بکار برده می شود.  

تضاد میان بورژوازی بوروکراتیک و مالی از یک سو با  بورژوازی تجاری و نظامی (و تضاد میان بورژوازی تجاری و الیگارشی نظامی)  از سوی دیگر هست و گاهی هم بسیار بالا می گیرد. ولی ما بارها دیده ایم که آنها در برابر توده ها، همچون گردانی یگانه به پهنه نبرد می آیند و مردم را آزار و شکنجه می دهند. بورژوازی بوروکراتیک، مالی، نظامی و تجاری همه به دزدی سرمایه و پنهان کردن آن در برون از مرزها می پردازند. بده و بستان های فراوان میان این لایه های بورژوازی انجام می شود، از میان آنها پذیرفتن ژیوپولیتیک شیعه از سوی بورژوازی بوروکراتیک و مالی و پذیرفتن اقتصاد نئولیبرالی از سوی بورژوازی تجاری و الیگارشی نظامی.  

نگارنده در نوشته دیگری گفته است که بی ریب بورژوازی بوروکراتیک و مالی روبنای ولایت فقیه ای و تنش آفرینی در خاورمیانه را به سود خود نمی بیند و خواهان آزاد شدن از بند ولایت فقیه است. ولی آزادی خواهان نباید برای نبرد علیه ولایت فقیه به دنبال این لایه بدوند و زیر پرچم آن جای گیرند، به ویژه اگر چپ باشند. سخنان فائزه هاشمی به روشنی نشان می دهد که ایشان از “تعدیل اقتصادی” – اقتصاد نئولیبرالی- با جان و دل پشتیبانی می کند و برای رهایی از گروه رقیب به امپریالیسم چشمک می زند. جمهوری اسلامی نه آزادی ها را افزایش خواهد داد و نه ستم طبقاتی را کمتر خواهد کرد. ما می بینیم که درک آزادی از سوی بورژوازی مالی و بورکراتیک چیست. خانم هاشمی دوران رییس جمهوری رفسنجانی (پدرشان را) دوران آزاد می داند. او از دورانی سخن می گوید که در آن سعید امامی و فلاحیان جان مردم را به آسانی می گرفتند و جان مردم برای آنها حتا ارزش پشیزی نداشت و آنها با خونسردی در گرمابه ها نقشه کشتن روشن اندیشان را می کشیدند.  زمانی بورژوازی بوروکراتیک و مالی به پشتیبانی ولایت فقیه نیاز داشته است، ولی به دید نگارنده امید یافتن راهی همچون ترکیه برای آنها هم اکنون بسیار شدنی است و رویایی دست نیافتنی نیست.

کمونیست ها و چپ های انقلابی نمی توانند برای بهروزی مردم به روی اصلاح خواهان، لایه های بورژوازی انگلی و یا امریکا سرمایه گزاری کنند و طبقه کارگر را از یاد ببرند. تنها طبقه ای که می تواند راه حلی پیشرو برای این تضادها بیابد طبقه کارگر است. اصلاح خواهان که روی لایه های میانی سرمایه گزاری کرده اند و به گشیاش های سیاسی می اندیشند، به درد و رنج مردم نمی پردازند، ولی طبقه کارگر همزمان هم به آزادی و هم به برابری می اندیشد و نه تنها می تواند رنجبران را به پهنه نبرد بکشاند بلکه می تواند ازادی خواهان لایه های میانی را نیز زیر پرچم خود گرد آورد. اصلاح خواهان بآوری به نیروی مادی طبقه کارگر همچون نیرویی که فضای سیاسی و اجتماعی را می تواند دگرگون کند ندارند. اصلاح خواهان نماینده لایه های میانی جامعه هستند که این لایه برای آزادی خواهی دست کم با بورژوازی تجاری و نظامی زاویه دارد و می تواند با لایه های بورژوازی بوروکراتیک و مالی برای انجام هدف های مشترک و به ویژه در زمینه پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالی با همه ی لایه های بورژوازی انگلی همکاری کند. 

در باره پیوند ولایت فقیه با لایه های گوناگون بورژوازی، باید گفت که خامنه ای بی تردید به بورژوازی تجاری و الیگارشی نظامی سپاه نزدیکتر است. ان چه که ما می دانیم این است که دست کم در دوران احمدی نژاد سپاه اتوریته رهبر را زیر پرسش برد. رهبر که می بایست یک کنش فرا لایه ای داشته باشد از آغاز ریاست جمهوری احمدی نژاد به پس بیشتر به بورژوازی نظامی نزدیکتر شده است. اما باید دیالکتیک پیوند آنها را با رهبری نیز واکاوی کرد. آیا ولایت فقیه رهبر این لایه های بورژوازی است و یا او نماینده سیاسی آنها است؟

با این همه ان چه که می توان گفت این است که نمی توان یک نیروی مادی را که دربرگیرنده طبقه های انگلی بورژوازی است با پندو اندرز از میان برداشت. این نیروی مادی را باید با نیروی مادی نیرومندتری از تخت فرمانروایی راند.  بگذارید با هم به سازماندهی طبقه کارگر برای بدست گرفتن رهبری نبرد در راه استقلال، عدالت اجتماعی و آزادی بپردازیم.




پیوند دیالکتیکی نبرد ضدامپریالیستی با نبرد طبقاتی و خط مستقل طبقاتی!
بررسی کوتاه نوشته “ده مهر”!

پیشگفتار

مقاله ۵۰/۹۹
۶ بهمن ۱۳۹۹، ۲۵ ژانویه ۲۰۲۱

دریافت نادرست و متافیزیکی از وظیفه های پیشاهنگ طبقه کارگر و پیاده نکردن دیالکتیک میان وظیفه ی دمکراتیک- اتحادی حزب توده ایران و وظیفه ی سوسیالیستی حزب توده ایران ما را امروز به اینجا کشاند. بارها گفته شد که مارکسیست ها برای زیر پرچم بودن این و ان زاده نشده اند. بزرگ کردن درگیری و فراموشی وظیفه آزادی خواهی و وظیفه ی سوسیالیستی حزب توده ایران با مارکسیسم همخوانی ندارد. نبرد ضدامپریالیستی تنها پشتیبانی از دولت ها در برابر پرخاشگری امپریالیسم نیست بلکه  کمونیست ها باید از نبرد طبقه کارگر و مردم میهن خود نیز در برابر پیامدهای منفی سیستم سرمایه داری- امپریالیستی هم پشتیبانی کنند. وگرنه ما به بورژوازی محلی برای برون کردن بورژوازی امپریالیستی کمک می کنیم تا بخش بیشتری از سرمایه ملی را از آن خود کند و سر توده های رنج را با این کار کلاه بگذارد.

بگذارید در زیر نگاهی به نوشته ”ده مهر” داشته باشیم.

نگاهی کوتاه به نوشته ”ده مهر” 

نکته های درست در این نوشته بسیار است. ”ده مهر” می نویسد که “این انقلاب دستیابی به سه هدف بنیادین، یعنی «استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی» را در دستور کار خود قرار داد”. ”ده مهر”   به هم پیوستگی این سه هدف را می پذیرد “از دیدگاه ما، هرسه‌ عرصهٔ مبارزات مردم ما در دفاع از استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی گشتاورهای به‌هم‌پیوستهٔ این تضاد اصلی هستند”.

و پس از آن ”ده مهر” می نویسد که “واقعیت این است که سیاست خارجی امپریالیسم آمریکا نه به تصمیم رهبران سیاسی و احزاب حاکم، بلکه بر اساس نیازهای سرمایهٔ بین‌المللی، به‌ویژه سرمایه‌ها و نهادهای فراملی مالی و بانکی آن کشور ، که عمدتاً در چارچوب نهادهای هدایت‌کننده‌ای مانند «وال استریت» عمل می‌کنند، تعیین می‌شود”.

”ده مهر” در جایی دیگر به هنگامی که از سیاست های امپریالیسم در برابر میهن ما سخن می گوید به درستی می نویسد که “تبدیل یا تغییر حکومت‌های این کشورها به حکومت‌های سرسپرده و مجری برنامه‌های امپریالیسم، گشودن دروازه‌های اقتصادی آن‌ها به‌روی سرمایه‌ها و شرکت‌های فراملی آمریکایی و اروپایی، و ادغام کامل آن‌ها در سیستم جهانی سرمایه‌داری نئولیبرالی است.”  ”ده مهر”   در جایی دیگر در باره تنش با امریکا به درستی می نویسد که “در اینجا نیز بحث ما مخالفت با مذاکره و استفاده از ابزارهای دیپلماتیک برای کاهش تنش و حل و فصل اختلافات نیست. “

با این همه، همانگونه که نشان خواهیم داد، ”ده مهر”   آرام آرام در دنباله نوشته خود به سرگیجی دچار می شود.

این رفیقان از زخم های برجا مانده از دوران انقلاب بر تن امپریالیسم سخن می گویند. “واقعیت این است که مشکل امپریالیسم آمریکا با ایران مشکلی صرفاً سیاسی نیست، بلکه ریشه در انقلاب ضدامپریالیستی و مردمی بهمن ۵۷، که ایران را از دامنهٔ کنترل امپریالیسم آمریکا خارج کرد و آن را به‌ عنوان نیرویی مستقل در برابر برنامه‌های آن در منطقه قرار داد، دارد.

هنگامی که گفته می شود که “مشکل امپریالیسم آمریکا با ایران” “ریشه در انقلاب ضدامپریالیستی و مردمی” ما دارد، باید پرسید که آیا ”ده مهر”   از انقلاب  ضدامپریالیستی و مردمی تنها تنش با همسایگان ما را می بیند؟ زخمی که امریکا از انقلاب خورده بود برای هدف های ملی- دمکراتیک مانند استقلال اقتصادی انقلاب هم بوده است.   

باید از ”ده مهر” پرسید که از هدف های ملی- دمکراتیک چه چیزی مانده است؟ از بانک های ملی، بازرگانی خارجی ملی، بهداشت و درمان و آموزش رایگان، آزادی حزب ها و سازمان ها که می توانست مانند گوهری در تاریکی خاورمیانه ستم دیده بدرخشد چه مانده است؟ آیا امریکا از گرانی، بیکاری، تن فروشی، خیابان خوابی، ستم بر سنی و کرد و بلوچ و عرب، ستم بر زنان و زخم تازیانه بر پشت کارگر در جمهوری اسلامی می ترسد؟ آیا امریکا می ترسد که جمهوری اسلامی برای توده های خلیج فارس الگو شود؟ نبرد ضدامپریالیستی یعنی تنش زدایی تا بورژوازی نظامی امپریالیسم از آن سود نجوید و خلیج فارس را برای سودورزی به آتش نکشاند. سرنگونی رژیم واپسگرای عربستان کار توده های آن است و نه کار ما. صلح را باید در سوریه پذیرفت، تا بهانه ترکیه و دیگران برای درگیری از میان برداشته شود.   

”ده مهر” بخش بزرگی از بررسی خود را بر پایه برنامه امریکا علیه کشورهای جهان سوم برای این سده انجام می دهد. ”ده مهر” می نویسد “نگاهی فشرده به عناصر اصلی این برنامه جهانی امپریالیسم آمریکا برای قرن بیست و یکم به درک عمیق‌تر از سیاست و هدف‌های کنونی آن در سطح جهان، منطقهٔ خاورمیانه و ایران یاری می‌رساند.”

پس از آن ”ده مهر” با تحلیل بند به بند این برنامه به  این نتیجه می رسد که پس بهتر است هم اکنون به دنبال براندازی نرفت. نبرد طبقاتی را  تعطیل و آن را وابسته به نبرد علیه امپریالیسم نمود.  

این برنامه، همان گونه که گفته شده است، برنامه امریکا برای این سده است که تنها بیست و یک سال از آن گذشته است. اگر ما بخواهیم کنش های سیاسی خود را بر پایه این برنامه انجام بدهیم، پس معانی آن این است که تا هفتادونود سال دیگر، ما نباید برای برپایی آزادی و عدلت اجتماعی به سرنگونی این رژیم بپردازیم. آیا می توان به توده های رنجبر تا هشتاد سال گفت که برای نان با رژیم درنیفتند و آیا می توان به زنان گفت تا هشتاد سال دیگر برای آزادی از بند روسری با رژیم درنیافتند. آیا می توان به روشن اندیشان گفت تا هشتاد سال دیگر برای دگراندیش با رژیم درنیافتند. 

در جای دیگری ”ده مهر” می نویسد که “حاکمیت جمهوری اسلامی، بر اساس منافع طبقاتی بوژوازی بزرگ حاکم بر کشور، «همیشه آمادگی سازش و خیانت را دارد».” 

اگر ”ده مهر” بر این باور است که “بوژوازی بزرگ حاکم” کشور است، پس چه طبقه ای به نبرد ضدامپریالیستی می پردازد؟ آیا ”ده مهر”  بر این باور است که “بوژوازی بزرگ” توان و خواست انجام این کار را دارد؟ آیا ”ده مهر”   می تواند نمونه ای از تاریخ کشور ما و یا کشورهای دیگر بیاورد که یک “بوژوازی بزرگ” به نبرد ضدامپریالیستی پرداخته است؟ اگر ”ده مهر” بر این باور است که یک طبقه دیگر که بخشی از دسته “بوژوازی بزرگ” نیست، به این نبرد ضدامپریالیستی می پردازد، پس باید بتواند بگوید که این طبقه در کدام نهاد جمهوری اسلامی پنهان شده است که می تواند بدون آن که “حاکم کشور” باشد به نبرد ضدامپریالیستی بپردازد؟  

یا این که ”ده مهر” باید به ناگزیر بپذیرد که چون نبرد ضدامپریالیستی از ویژگی های طبقه “بوژوازی بزرگ”  نیست و این طبقه توان این کار را ندارد، پس باید این نبرد را نبرد ژئوپلتیک خواند و نه یک نبرد ضدامپریالیستی. اگر این چنین است، پرسش پسین این است که پس چرا طبقه کارگر باید از نبرد طبقاتی و لایه های میانی از نبرد برای دستیابی آزادی برای درگیری میان “بوژوازی بزرگ حاکم” و امپریالیسم دست بردارند؟     

جای تهی از تحلیل طبقاتی، نویسندگان ”ده مهر” را به آن جا می کشاند که از دولتی که پیاده کننده اقتصاد نئولیبرالی بوده است و هست می خواهد که از این پس برنامه اقتصادی غیر نئولیبرالی پیاده کند!! پرسش این است که چه طبقه ای خواهان پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالی است و از آن سود می برد؟ اگر راه اقتصادی کشور بر پایه منافع طبقاتی برنامه ریزی می شود، چگونه ناگهان همان طبقه می تواند بر زیان منافع طبقاتی خود برنامه اقتصادی مردمی پیاده کند؟ اگر طبقه ی دیگری باید اقتصادی مردمی را پیاده کند، باید بدانیم که در چه زمانی این جابجایی طبقاتی در درون دولت انجام شده است؟ و اگر ”ده مهر”   به این می اندیشد که طبقه دیگری در آینده باید این کار را انجام دهد، نام ان طبقه چیست و چه کسی برای سازماندهی این طبقه دست به کار می شود؟

”ده مهر” در جای دیگری می نویسد که ” غافل از این‌که «انعطاف» از نظر امپریالیسم آمریکا معنایی جز «تسلیم» در برابر برنامه‌های سلطهٔ‌جویانهٔ آن و بازگشت کامل ایران به مدار جهانی سرمایهٔ بین‌المللی، همانند زمان شاه، ندارد.”

باز هم در این جا ”ده مهر” از تحلیل طبقاتی به دور شده است. این سخنان می تواند درست باشد، ولی بستگی دارد که چه طبقه ای قدرت را در دست داشته باشد. مگر ویتنام، کوبا و چین با نرمش خود و سیاست تنش زدایی “تسلیم” شده اند؟ بررسی سیاست خارجی کوبا نشان می دهد که اگرچه کوبا همواره با تحریم امپریالیسم امریکا روبرو بوده است، اما در برابر همسایگان خود سیاست تنش زدایی برگزیده است. در دهه هفتاد و هشتاد، کوبا با در پیش گیری یک سیاست آشکار عمل گرایانه، با هر کشور آمریکای لاتین یا کارائیب که آماده دوستی با هاوانا بود پیوند سیاسی و اقتصادی برقرار کرد. ویتنام انقلابی هم با همه ی زخمهای ژرفی که از امپریالیسم امریکا هنوز بر تن دارد به دنبال تنش زدایی رفته است.    

در دنباله بگذارید ببینیم که کاری که هم اکنون جمهوری اسلامی در منطقه می کند را می توان ضدامپریالیستی خواند. آیا تنش آفرینی برابر با نبرد ضدامپریالیستی است؟  

پالایشگاه برای تولید بنزین به نفت سبک و برای تولید گازوییل به نفت سنگین نیاز دارند. با افزایش تولید نفت سبک، امریکا به صادرات آن می پردازد و بنابراین با کشورهای دیگر نفت خیز در بازار نفت رقابت می کند. بنابراین یک سیاست درست، باید شرایطی را فراهم کند که در آن نفت در منطقه تولید شود، ولی با تنش آفرینی تولید نفت خلیج فارس کم می شود و این به سود امریکا است. با تحریم، خریدار برای نفت خام امریکا پیدا می شود و دیگران هم به جای خرید نفت از ایران به ناگزیر باید از امریکا نفت خام بخرند. برای همین امریکا از بی ثباتی خلیج فارس حتا خشنود می شود و یک سیاست ضد امریکا درست باید وارونه آن باشد. پیوندها خوب با کشورهای همسایه، آن ها را از ترس ایران، ناگزیر به دامن اسراییل نمی اندازد. ترامپ رک و راست گفت که ما از شاه عربستان پشتیبانی می کنیم، ولی آن ها باید هزینه این پشتیبانی را بپردازند. به سخنی دیگر، با آفرینش تنش، عربستان بیشتر به دامن امریکا می افتاد و پای نیروهای نظامی آمریکایی بیشتر به منطقه باز می شود.        

تازه بیایید بررسی کنیم که چه کسی گفته است که نمی توان به امپریالیسم آتش بس داد.

در سال – 1918 -چپ گرایان به لنین می گفتند که  نمی توان با یک قدرت امپریالیستی، در اینجا آلمان، صلح برقرار کرد. لنین سخنان کمونیست های چپ را نادرست می خواند و می نویسد:”از این دیدگاه ها، جمهوری سوسیالیستی که توسط قدرت های امپریالیستی محاصره شده است، نمی تواند معاهدات اقتصادی منعقد کند یا اصلاً وجود داشته باشد.”

اتحادجماهیر شوروی که بزرگترین ضدامپریالیست جهان تاکنون بوده است، یکی پس از دیگری با قدرت های امپریالیستی پیمان های گوناگون بسته بود.

این سخن از بن نادرست است که از کشور ما خواسته شود، تا همواره و همیشه برای این که “تسلیم” نشود، با امریکا صلح نکند. این سخنان با مارکسیسم در تضاد است. نظامی که در درون کشور پایدار است و از پشتیبانی مردمی برخوردار است، چرا باید در گفتگو با دیگران امتیاز بدهد، آشکار است که نمی دهد، چون پشتش گرم است. نظامی از صلح می ترسد که با صلح بهانه سرکوب را از دست بدهد. بحران ساختاری امپریالیسم، که در حال حاضر در بحران مالی جهانی خود را نشان می دهد، پیشتازی ایالات متحده را از آن خواهد گرفت. نظم جهانی تک قطبی در نتیجه در حال تبدیل شدن به جهانی چند قطبی است، یعنی جهانی با چندین مرکز اقتصادی. البته در این شرایط اگر رژیمی مردم را در پشت سر خود داشته باشد، می تواند بی آن که “تسلیم” شود صلح کند و آتش بس دهد. راستش هم نگرانی ”ده مهر”   از همین است که می داند که رژیم پشتوانه مردمی ندارد. چون که رژیم به سرکوب مردم می پردازد پس شکننده است و هنگام گفتگو برای زنده ماندن بی گمان به امپریالیسم امتیاز خواهد داد. یعنی ”ده مهر”   بی آن که خود بخواهد پیوند نبرد ضدامپریالیستی را با  سیاست اقتصادی نئولیبرالی می بیند، ولی به جای آن که دست به سازمان دهی سرنگونی رژیم بزند و با اقتصاد ملی´- دموکراتیک و سیاست مردمی خود را هم در برابر امپریالیسم نیرومند کند به طبقه ای که خود از برنامه ریزان و پیاده کنندگان نئولیبرالیسم پند می دهد که از این کار دست بردارد. 

آیا آن ها که خواهان تنش هستند به توانایی ایران در جنگ اندیشیده اند؟ همه ی کارشناسان جنگی جهان می گویند که جمهوری اسلامی کمابیش نیروی هوایی ندارد و نیروی دریایی کم توانی دارد. هنگامی که جمهوری اسلامی دریافت که توان روبرویی با امریکا را ندارد، به تولید جنگ افزارهایی پرداخت که بتواند از دور به امریکا زیان برساند. تنها توان جنگی جمهوری اسلامی در درگیری موشک ها هست که نمی توان در یک جنگ پهناور و گسترده تنها با پشتیبانی این گونه موشک ها پیروز شد.  به سخنی دیگر، جمهوری اسلامی توان جنگ در برابر امریکا را ندارد و مانند رژیم صدام پس از چند هفته در چنین جنگی شکست خواهد خورد.   

در برخورد با ولایت فقیه هم ”ده مهر” به سرگیجی دچار شده است.

”ده مهر” در آنجایی که به سود خود می بیند به درستی می پذیرد که “«ولایت فقیه»، به‌مثابه شکل اعمال قدرت لایه‌های بورژوازی بزرگ حاکم” عمل می کند و بنابراین وظیفه ی مبارزان “مقابله گام به گام با سیاست‌های اقتصادی ـ اجتماعی ” آن است. یعنی «ولایت فقیه» روبنای شایسته فرمانروایی بورژوازی بزرگ هست و باید به پایه های طبقاتی آن ضربه زد. ولی در آنجا که با نبرد “ضدامپریالیستی” برخورد می کند، به ناگهان برای ”ده مهر”   روبنای سیاسی از زیربنای اقتصادی مهمتر می شود: “با توجه به استقلال سیاسی کنونی جمهوری اسلامی، “تاکتیکی ضروری است که مبارزات ما در حال حاضر کل نظام جمهوری اسلامی را هدف قرار ندهد.”.”به‌اعتقاد ما، هر شکل از مبارزه که در شرایط خطیر کنونی این ضرورت را نادیده بگیرد استقلال سیاسی و تمامیت ارضی شکنندهٔ کشور را به‌مخاطره می‌اندازد و عملاً در خدمت اهداف امپریالیسم قرار می‌گیرد.”. به ناگاه استقلال اقتصادی نه تنها از استقلال سیاسی جدا می شود بلکه الویت کار سیاسی به استقلال سیاسی داده می شود.

پس از بررسی گوشه هایی از نوشته ”ده مهر” بگذارید در دنباله این نوشته به پیوند نبرد ضدامپریالیستی با نبرد طبقاتی و درپیش گیری یک سیاست مستقل طبقاتی بپردازیم.

پیوند دیالکتیکی نبرد ضدامپریالیستی با نبرد طبقاتی و خط مستقل طبقاتی

اندیشه متافیزیکی حتا با پوشش مارکسیستی کار را به آن جا کشانده است که نبرد ضدامپریالیستی را جدا از دیگر پدیده ها و در استقلال مطلق می بیند. این اندیشه سرشت طبقاتی نبرد ضدامپریالیستی را در پیوند دیالکتیکی با نبرد طبقاتی نمی بیند. و حتا در آنجایی که گوشه ای از این پیوند را در می یابد، بر این باور است که برای نیرومند کردن نبرد ضدامپریالیتسی فتیله نبرد طبقاتی را باید پایین آورد. پیشرفت روزافزون پیکار طبقه کارگر علیه اقتصاد نئولیبرالی یا دیده نمی شود و یا اگر دیده می شود برای آن زندگی مستقلی جدا از برنامه های ولایت فقیه دیده می شود. هم اکنون در میهن ما نبرد طبقاتی از ژرفش و گسترشی برخوردار است که دیگر نمی توان آن را با شعارهای ضدامپریالیستی خاموش کرد. طبقه کارگر جدایی و حتا از این هم بدتر رویارویی این دو نبرد درهم آمیخته را نمی پذیرد. برخی ها پیوسته در تلاشند که مارکسیست ها را در میان دوراهی ساختگی میان نبرد طبقاتی و نبرد ضدامپریالیستی سردر گم کنند.

نیروی پیشرو سوسیالیستی روشنگر و افشاگر هدف های ضد مردمی و ضد میهنی طبقه بورژوازی انگلی و روبنای ولایت فقیه و امپریالیسم است. برخی ها با کاربرد تئوری مارکسیست- لنینیستی زمین و آسمان را به هم می بافند تا سرشت نبرد طبقاتی را تهی سازند. در مارکسیسم بررسی پدیده های اجتماعی از تحلیل (واکاوی) طبقاتی آغاز می شود. این دوستان حتا یک واژه در باره ی این که چه طبقه هایی قدرت را در دست دارند نمی نویسند. آنها می دانند که اگر به واکاوی طبقاتی بپردازند، رشته ها پنبه خواهد شد. نداشتن درکی ژرف از پیوند سه گانه میان نبرد طبقاتی و نبرد آزادی خواهی و نبرد ضد امپریالیستی به آنجا رسیده است که این دوستان نمی بینند که رنجبران برای دشمنی رژیم با امریکا، از نبرد برای بهبودی شرایط زندگی خود دست بر نمی دارند؛ لایه های میانی هم از نبرد برای آزادی های سیاسی، مذهبی و جنسی دست بر نمی دارند. این نبردها در میهن ما دارند با هم هماهنگ می شوند و به هم پیوند می خورند. برخی ها نبرد همزمان طبقاتی و ضدامپریالیستی  طبقه کارگر را نمی بینند، ولی بجایش برای گنده گویی های رژیم کف می زنند. آنها نمی بینند که طبقه کارگر در پیکار خود، هر روز با نبرد علیه سیاست اقتصادی دیکته شده ی سازمان های مالی امپریالیستی به نبرد ضدامپریالیستی می پردازد.    

تنها باور و سازماندهی نبرد طبقاتی، ضدامپریالیستهای راستین را از ضدغرب های دینی جدا می کند. در مبارزه ضد امپریالیستی، مانند هر شکل دیگر از مبارزه طبقاتی، دو ابزار اصلی وجود دارد که نیروهای چپ باید بر آنها مسلط شوند. این استراتژی و تاکتیک ها است.

برای دستیابی به هدف های ضدامپریالیستی، پایه گزاری یک اتحاد استراتژیک که دربرگیرنده جنبش کارگری و جنبش مردمی در کشورهای امپریالیستی، جنبش کارگری و جنبش مردمی در کشورهای وابسته و زیر ستم باشد مهم است. بنابر این نمی توان طبقه کارگر را سرکوب کرد و خود را ضدامپریالیست خواند. سرکوب طبقه کارگر به اتحاد استراتژیک میان نیروهای ضدامپریالیستی ضربه می زند که به جای خود به سود امپریالیسم است.

برخی ها نبرد ضدامپریالیستی را آن چنان بزرگ می کنند که نبرد ضددیکتاتوری و نبرد طبقاتی فراموش می شود. برخی ها فراطبقاتی تنها به سرنگونی حتا به همکاری با دشمنان طبقه کارگر بسنده می کنند و نبرد ضدامپریالیستی را نادیده می گیرند. آن هایی که درگیری ما با امریکا را  یک نبرد جهانی بزرگ می خوانند، که گویا تنها پیکار راستین در جهان است، به نادرستی می اندیشند که هرگونه نبرد اجتماعی و سیاسی و طبقاتی دیگر باید یا پس از پایان این نبرد و یا آهسته و آرام در سایه آن انجام شود. نباید این گونه باشد که برای چپ گرایان درگیری در رقابت های ژئوپلیتیک، بر پیکار خلق ها برای آزادی و برابری برتری داشته باشد و از آن پیشی گیرد.  اگر این گونه شود، ما پیوسته خود را در کنار رژیم های ضدغربی می یابیم که افزون بر بهره کشی سرمایه داری، به مردم خود ستم می کنند. این گونه چپ های ضد امپریالیست گرایش ها ژرف ضد دموکراتیک و مردسالارانه دارند که با اندیشه مارکسیستی همخوانی ندارد.     

پشت کردن به خط مستقل طبقاتی حزب توده ایران به بهانه این که امپریالیسم دشمن جمهوری اسلامی است سرسپردگی است، نبرد ضدامپریالیستی نیست.  وارونه آن هم نادرست است. گفتن این که امریکا دشمن جمهوری اسلامی آدمکش و دیکتاتور است، پس باید با او همکاری کرد و جمهوری اسلامی را به هر شیوه ای واژگون کرد هم سرسپردگی است. گفتن این که با آمدن امریکا۵۰۰۰  کشته می شوند، ولی جمهوری اسلامی هم اکنون بیش از ۵۰۰۰۰ را کشته است و یک میلیون را در جنگ نابود کرده است هم درست نیست. 

هنگامی که به رژیم پند داده می شود که از سیاست اقتصاد نئولیبرالیستی دوری کند، فراموش می شود که  این کار از سوی چه طبقه ای می تواند انجام شود؟ چه طبقه ای توان آن را دارد؟ چه طبقه ای از ان سود می برد؟ چه طبقه ای خواستار آن است؟    چالش کلیدی این است که چه کسانی باید به پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالی پایان دهند؟   

پاسخ همه ی پرسش ها طبقه کارگراست که به همراهی بیشتر مردم فرودست و لایه های میانی جامعه توان انجام این کار را دارد؛ تنها طبقه کارگر این اراده طبقاتی را در خود دارد. دیدگاه مارکسیستی به ما می گوید که هیچ نظامی با پند و یا خودبخودی دگرگون نمی شود. باید علیه این گونه نظام ها یا نبرد سیاسی کرد، و یا یک رویاروئی طبقاتی انجام داد، و یا هردو را همزمان انجام داد. هم اکنون جنبش کارگری نشان می دهد که اراده رویارویی با بورژوازی انگلی را دارد و لایه های میانی نشان می دهند که اراده نبرد سیاسی را دارند. چالش ما در این است که هر دو این جنبش پیشاهنگی ندارند. اقتصاد سرمایه داری کشور ما و دولت نئولیبرالیستی کنونی بار بحران های نظام سرمایه داری بیمار ما و سختی های برآمده از تحریم را بر دوش کارگران و رنجبران گذاشته اند. حتا آن دسته از طبقه کارگر که به دنبال بهبودی شرایط کار و زندگی خود هستند، راه های سندیکایی را بسته می بیند و در جست و جوی راههای دیگری هستند.

نباید به بهانه های گوناگون برای نمونه با سخن گفتن از آزادی های دموکراتیک آزادی های سیاسی و دموکراسی را دست کم گرفت و یا  آزادی های سیاسی  را دموکراسی بورژوائی خواند. بیاد داشته باشیم که لنین در برابر کسانی که حقوق خلق های زیر ستم را دموکراسی بورژوائی می خواندند ایستاد. گفتن این که حقوق بشر و نبرد برای بهبودی شرایط زیست محیطی از ترفندهای بورژوازی است برای آزادی خواهی و دردست گرفتن رهبری نبرد آزادی از سوی طبقه کارگر بسیار زیان بخش است.

نبرد برای آزادی یک سویه دیگری هم در میهن ما دارد و آن آنکه سرکوب مذهبی بسیاری از مردمی را که حتا سیاسی نیستند به آزادی خواهان جنبش آزادی خواهیکشاند. جدا کردن سرکوب طبقاتی از سرکوب سیاسی، مذهبی، خلقی، جنسی بسیار نادرست است. باید جنبش های طبقاتی و آزادی خواهی از هر گونه را با هم هم سو و هم گام کرد. بخش بزرگی از کسانی که درگیر نبرد علیه روبنای دیکتاتوری رژیم هستند، چندان شوری به رویاروئی با پایگاه طبقاتی رژیم ندارند. از سوی دیگر کسانی که از مانورهای جمهوری اسلامی در برابر امپریالیسم گیج شده اند، آزادی های مذهبی، خلقی، جنسی را یا نادیده می گیرند و یا چندان مهم نمی دانند. تنها پیشگامان طبقه کارگر، پیوند میان نبرد دموکراتیک و سوسیالیستی را مهم می دانند و به همین دلیل توان و خواست سازماندهی نبرد مشترک علیه روبنا و زیربنا را دارند. بنابراین سخن گفتن این که چپ ها برای آزاد کردن میهن ما می توانند همگام کسانی مانند فائزه هاشمی شوند بسیار یاوه است. ما را با کسانی که از “تعدیل اقتصادی” پشتیبانی می کنند کار نیست. اگرچه از این شکاف میان لایه های گوناگون بورژوازی انگلی باید برای ژرفش جنبش سود جست.    

پایان سخن

نمی توان نبرد نکردن با ولایت فقیه و پرهیز از واژگونی سرمایه دآری اسلامی را برای نبرد جمهوری اسلامی با امریکا درست انگاشت. همه ی کوشش رژیم تاکنون برای کشاندن سرمایه فرامرزی در برنامه های نظامی و نفتی- پتروشیمی و هسته ای بوده است. آیا در درگیری میان بورژوازی انگلی کشور با بورژوازی امپریالیستی باید در کنار یکی از آنها ایستاد؟ سردمداران رژیم بسیار تلاش می کنند که با برگ ملی با احساست ملی گرایان بازی کنند و آنها را به سوی خود بکشانند. آنها پیوسته می گویند که در ایران باید میان امپریالیسم و جمهوری اسلامی یکی را برگزید و راه دیگری نیست. هدف مارکسیست این نیست که در کنار یکی از انها باشد بلکه باید با سازماندهی و هشیاری طبقه کارگر منافع طبقه کارگر را به هر دوی آنها بپذیراند. جای درست ایستادن آنجاست که وظیفه پیشاهنگ طبقه کارگر را به دیگران نسپاری؛ به دیکتاتور نگویی که به جای طبقه کارگر با امپریالیسم نبرد کن و به امپریالیسم نگویی که به جای طبقه کارگر توده ها را آزاد کن.

وظیفه ما زیر پرچم بورژوازی ایستادن نیست بلکه آفریدن گسترده ترین اتحاد میهنی و ضدامپریالیستی است که بتواند با یورش چند سویه امپریالیسم به میهن ما نبرد کند. همزمان و همراه با آن، نیروهای سوسیالیستی باید نبرد انقلابی جنبش کارگری و جنبش های آزادی خواه را هماهنگ کند تا بار دیگر روند آزادی از ستم ولایت فقیه و برای سرنگونی بورژوازی گسترش و ژرفش یابد.     

مبارزه طبقاتی ملی و بین المللی دو روی یک سکه هستند. نبرد برای آزادی و دموکراسی و علیه ستم، همیشه سیاست کمونیست ها در هر کجا و در هر زمان بوده است. در شرایط پیچیده و خطرناکی که جهان در آن قرار دارد، از یک سو باید در درون کشور خود با سازماندهی و هدفمندی علیه طبقه های بهره کش جنگید و از سوی دیگر، باید از کشورها و نیروهای مردمی که با شرایط گوناگون با امپریالیسم می جنگند پشتیبانی کرد. این دو نبرد با هم پیوند دیالکتیکی دارند. کمونیست ها باید در همه ی جهان با سازمانهای مردمی که گلو زیر شمشیر رژیمهای ستمگر دارند، همبستگی داشته باشند. این درست نیست که کمونیست ها تنها در برابر چپاول بورژوازی امپریالیستی بجنگند و در برابر چپاول بورژوازی انگلی کشورهای خود دست روی دست بگذارند و یا با دیکتاتوری و ستم های چندگانه اش با کرنش برخورد کنند.

……

لینک نوشته “ده مهر”

https://10mehr.com/maghaleh/24101399/3662




ژئوپلیتیک شیعه جمهوری اسلامی!

مقاله ۴۹/۹۹
۳۰ دی ۱۳۹۹، ۱۹ ژانویه ۲۰۲۱

پیش گفتار

این روزها تلاش فراوانی می شود تا سیاست انقلابی حزب توده ی ایران در باره ترد ولایت فقیه زیر پرسش برده شود. از سویی تلاش می شود که ژئوپلیتیک رژیم همچون یک سیاست ضدامپریالیستی به نمایش گذاشته شود و از سویی دیگر تلاش می شود که برای نیرومند کردن این ویژگی “ضدامپریالیستی” شعار ترد ولایت فقیه به دور انداخته شود و با جمهوری اسلامی با دست کش سپید و با دهانی پر از گُل برخورد شود.

نگارنده همیشه بر این باور بوده است که فرای گمان در باره انگیزه های اندیشمندان یک دیدگاه، باید با خود دیدگاه با زبان منطق برخورد کرد. باید پذیرفت، همان گونه که رهایی ایران با کمک یورش نظامی امریکا هواداران بسیاری دارد که همه ی آن ها را نمی توان جاسوس امریکا خواند، ژئوپلیتیک رژیم علیه امریکا هم هواداران بسیاری دارد که همه ی آن ها را نمی توان جاسوس رژیم خواند.

در دو نوشته جداگانه به بررسی این دیدگاه  می پردازیم. نخست در نوشته ای که در دست است، نشان می دهیم که پایه های ژئوپلیتیک رژیم بر گسترش شیعه سوار است. در نوشته آینده به این می پردازیم که آیا می توان ژئوپلیتیک رژیم علیه امریکا را ضدامپریالیستی دانست. آیا می توان برای پشتیبانی از این سیاست “ضدامپریالیستی” از نبرد علیه دیکتاتوری و برای آزادی دست کشید؟ آیا می توان برای پشتیبانی از این سیاست “ضدامپریالیستی” نبرد طبقاتی را به فراموشی سپرد؟   

بگذارید نخست خیلی کوتاه روشن کنیم که ژئوپلیتیک چیست.

ژئوپلتیک چیست؟

ژئوپلیتیک، در ان جایی که سخن از دولت ها است، به بررسی بسیج نهادهای ایدیولوژیک، فرهنگی، سیاسی و نظامی یک کشور برای بهینه سازی نیروهای آن برای پیشبرد منافع خود بر پایه شرایط جغرافیایی آن می پردازد. از مقوله های  کلاسیک در ژئوپلیتیک می توان از حوزه نفوذ و منافع ملی، نام برد. هر دولتی ژئوپلیتیک ویژه خود را دارد و آن را دنبال می کند. جایگاه جغرافیایی، شرایط اقتصادی و منابع طبیعی هر کشور، برتری ها و کم توانی های استراتژیک را به آن می دهد که چارچوبی برای رابطه با دیگر کشورها و پیدا کردن دوست و دشمن در میان آن ها می سازد. بنابراین از دیدگاه ژئوپلیتیکی، دسترسی و کنترل منابع انرژی (به ویژه ذخایر نفت / گاز، خطوط لوله و غیره) و ذخایر آب نوشیدنی، دسترسی به مواد معدنی استراتژیک مانند اورانیوم، زمین های کشاورزی و مواد غذایی در سیاست برون مرزی هر کشوری مهم است.

همین جا بگویم که از دیدگاه مارکسیستی، ژئوپلیتیک به معنی نبرد برای منافع ملی و به سود طبقه های رنجبر نیست. ژئوپلیتیک مانند همه ی مقوله های دیگر اجتماعی – سیاسی بستگی به این دارد که فرمان رهبری کشور در دست چه طبقه و یا طبقه هایی باشد. برای نمونه باید به همکاری بورژوازی کشورهای امپریالیستی با بورژوازی کشورهای وابسته برای چپاول سرمایه های این خلق ها نام برد. بیشتر مستعمره سازی در سده گذشته برای دستیابی امپریالیسم به منابع انرژی و یا به مواد معدنی استراتژیک بود که با همکاری بورژوازی کشورهای وابسته انجام شده بود.    

هر کشوری برای  پیاده کردن برنامه های ژئوپلیتیک خود از شیوه های نرم و پرخاشگر سود می جوید.      

برای روشن کردن درگیری میان دسته های بزرگ اسلام برای به دست گرفتن رهبری مسلمانان جهان و نقشی را که امریکا در این درگیری بازی می کند به جا است که کوتاه به بررسی ژئوپلیتیک امریکا در خاورمیانه و سپس به ژئوپلیتیک این کشورها در خاورمیانه بپردازیم.

ژئوپلیتیک آمریکا در خاورمیانه؟

سیاست آمریکا در خاورمیانه سال های درازی بر پایه دو هدف استوار بود. نخست خرید ارزان و بی درد و سر نفت و دوم پشتیبانی سد درسد از اسراییل. 

هم اکنون تولید کنندگان نفت جهان ایالات متحده 15٪ ، روسیه 13٪، عربستان سعودی 12٪ ،عراق 6٪ و کانادا 5٪ هستند. همان گونه که می بینیم، آمریکا بزرگترین تولید کننده نفت جهان است که در سال ۲۰۱۹ حتا به ۱۹۰ کشور نفت سبک فروخته است.

. در سال های گذشته تولید نفت آمریکا به آن اندازه بوده است که نیاز این کشور به خرید نفت را بسیار کاهش داده است. در سال 2019 ، نزدیک به هفتاد درسد از نفت خام مصرفی ایالات متحده در پنج ایالت تولید شده بود. در 1977 ، 70٪ نفت ایالات متحده از خلیج فارس فراهم می شد، ولی هم اکنون نزدیک به 13٪ خرید نفت ایالات متحده از کشورهای خلیج فارس فراهم می شود.  همان گونه که می بینیم خرید نفت امریکا از کشورهای خلیج فارس بسیار کاهش یافته است.

بدین گونه، امریکا دیگر از بزرگترین خریداران نفت خلیج فارس نیست. برای نمونه نزدیک به ۷۰ درسد نفت عربستان به کشورهای آسیایی فروخته می شود و تنها ۱۵ درسد آن به امریکا فروخته می شود. 

بنابراین با آن چه که گفته شد، می توان پذیرفت که فراهم کردن شرایط شایسته برای تولید نفت در کشورهای پیرامون خلیج فارس، دیگر مانند گذشته، جای بزرگی در ژئوپلیتیک امریکا در خاورمیانه ندارد.

هم اکنون اگر چه که جلوگیری از پیشرفت روزافزون جمهوری دموکراتیک خلق چین یکی از هدف های ژئوپلیتیک امپریالیسم برای نگه داشتن سروری خود در خاورمیانه است. ولی می توان بزرگترین هدف امپریالیسم آمریکا را در خلیج فارس پشتیانی از اسراییل دانست.   

(با یادآوری شود که چین با آگاهی از این نقشه از کشورهای گوناگون در قاره های گوناگون نفت می خرد، تا ضربه پذیری خود را کاهش دهد).

بگذارید در دنباله این نوشته به این بپردازیم که چرا امپریالیسم امریکا با دل و جان از هر کار اسراییل در خاورمیانه پشتیبانی می کند.

چرا ایالات متحده به برخی سرزنش های ملایم از اسراییل بسنده می کند، و همچنان با کمک های نظامی، مالی و دیپلماتیک گسترده خود از دستاندازی اسراییل به سرزمین فلسطین، با این که قانون های بین المللی را زیر پا می گزارد، پشتیبانی می کند؟

یکی از برجسته ترین ویژگی ها در سیاست خارجی ایالات متحده از پیدایش اسراییل تاکنون پیوند نزدیک میان ایالات متحده و اسراییل بوده است.  بیشتر آمریکایی ها دیدگاهی همگون با دولت خود در باره ی پایداری اسراییل و پاسبانی از امنیت آن همچون یک کشور یهودی دارند.

اما کمک های آمریکا به اسراییل فراتر از نیازهای امنیتی اسراییل برای نگهبانی از مرزهای شناخته شده بین المللی آن است. اگر سخن از کمک امنیتی به اسراییل برای نگهبانی از مرزها می بود، کمکهای ایالات متحده به اسراییل می بایست در سالهای نخست پیدایش دولت یهود، که این دولت بسیار کم توان بود، بیشتر از هم اکنون می بود، ولی این گونه نیست. هم اکنون، کمک های نظامی آمریکا به اسراییل به گونه ای چشمگیر در سرکوب فلسطینیان در سرزمینهای اشغالی بکار برده می شود. کارشناسان بر این باور هستند که حتا اگر همه کمک های ایالات متحده به اسراییل هم اکنون قطع شود، اسراییل به آسانی می تواند سال ها برتری امنیتی و نظامی خود را در برابر همسایگان خود نگه داشته باشد. بنابراین انگیزه های اخلاقی و امنیتی نمی تواند ریشه در این کمک بزرگ داشته باشد.   

بگذارید در زیر به برخی از انگیزه های پشتیبانی آمریکا از اسراییل و خودداری از انتقاد از این کشور و کرنش در برابر آن بپردازیم.

یک- دلبستگی بسیاری از نیروهای “پیشرو” امریکا به اسراییل ریشه در این برداشت دارد که  اسراییل در همسنجی با همسایگان خود دارای دموکراسی، نهادهای اجتماعی مترقی (مانند kibbutzim)، شکاف طبقاتی کمتر  است. افزون بر این گناه کشتار یهودیان هنوز در بر روی وجدانشان سنگینی می کند و از یهودستیز خواندن خود و انگ ضدیهودی خوردن بسیار نگران هستند.  برای همین، بیشتر سازمان های صلح و حقوق بشری از انتقاد به اسراییل پرهیز می کنند.

دو- راست های مسیحی که با ده ها میلیون پیرو خود، پایگاه برجسته ای برای پشتیبانی از حزب جمهوری خواه هستند، با رهبران راستگرای اسراییل پیوند و دوستی فراوان دارند. آن ها ریشه های مذهبی و فرهنگی خود را با یهودیان بسیار نزدیک می دانند.

سه- سازمانهای یهودی در امریکا سرمایه هنگفتی را برای پشتیبانی از اسراییل بکار می برند. کمک های مالی جامعه یهودیان به رسانه های خبری و بسیج کردن سازمان ها برای پشتیبانی از دولت اسراییل بر کسی پوشیده نیست. در رقابت های سخت نامزدها برای برگزیده شدن در  کنگره ، لابی اسراییل با کمک ها و شانتاژ خود نقش برجسته ای دارد.

چهار- صنعت جنگی آمریکا که جنگ افزارهای جنگی به اسراییل و دیگر دوستان خاورمیانه ای ایالات متحده می فروشد، پنج برابر AIPAC (سازمان هوادار اسراییل) برای رقابت انتخاباتی کنگره سرمایه بکار می برد. آن عضوهایی کنگره که برای برگزیده شدن در رقابت انتخاباتی خود از صنعت جنگی پول گرفته اند، هر انتقاد حتا نرم به اسراییل را در کنگره به چالش می کشانند و جلوی آن را می گیرند. هم اکنون بیش از 3 میلیارد دلار کمک اقتصادی سالانه واشنگتن به اسراییل نه تنها در کنگره که حتا میان دموکرات ها نیز به چالش کشیده نمی شود.

بنابراین بخش بزرگی از این پشتیبانی ریشه در نزدیکی مذهبی و ایدیولوژیک میان راست های مسیحی و راستگرای اسراییل، ترس از انتقاد حتا سازمان های “پیشرو” برای ناراحتی وجدان، و نیرومند بودن گروه های دوست اسراییل و توان آن ها برای پشتیبانی از نامزدهای کنگره دارد.    

بخش دیگر آن بر می گردد به بهره برداری امریکا از نقش نیرومند اسراییل در خاورمیانه. به ویژه پس از شکست کشورهای عربی در جنگ شش روزه سال ۱۹۶۷ دوستی امریکا با اسراییل ژرف تر شد. پس از آن نیروی نظامی و استواری رژیم اسراییل نقش برجسته ای در سر جای نشاندن کشورهای ضد امریکا در خاورمیانه بازی کرد که به سود امریکا بوده است. ولی از سوی دیگر این دوستی پیامدهای ناگواری، همچون کشانده شدن کشورهای بیشتری به سوی سیاست ضد امریکایی داشته است.  

بگذارید در دنباله این نوشته به بررسی ژئوپلیتیک سه دسته بزرگ اسلامی بپردازیم که هر سه برای رهبری جهان اسلام با هم در نبرد هستند.

درگیری سه دسته اسلامی برای رهبری مسلمانان جهان!

برای بدست گرفتن رهبری جهان اسلام، میان سه دسته از کشورهای اسلامی شیوه های نرم و پرخاشگری سختی علیه هم دیگر بکار برده می شود.

دسته یک- دربرگیرنده عربستان، امارت متحده، بحرین، مصر و اردن است. دسته یک هم اکنون روی طبقه بورژوازی، بخش میانه و غرب دوست کشورهای اسلامی سرمایه گذاری می کند. آن ها سخن از آشتی با اسراییل می کنند و بدین گونه  می خواهند که طبقه های بالا و لایه های میانی و مسلمانان خسته از جنگ پیوسته را به سوی خود بکشانند.    

دسته دوم- دربرگیرنده ترکیه و قطر است. دسته دوم روی احساسات تمدن بزرگ اسلامی سرمایه گزاری می کند و برای کشاندن بخش ضد غرب عرب به سوی خود به درشت گویی در باره غرب و اسراییل می پردازد (ترکیه بیشتر از قطر). ترکیه که رهبری این گروه دو کشوری را در دست دارد افزون بر اسلام اخوان المسلمی به احساست پان ترکسیم همه میان مردم دامن می زند.

دسته سوم- دربرگیرنده ایران (با همکاری عراق، سوریه، لبنان) است. گروه سوم هم به روی احساسات ضد غربی و ضد اسراییلی مسلمانان جهان سرمایه گزاری می کند و با گروه دوم هم اکنون در برابر گروه نخست در یک جبهه قرار دارد، اگر چه که رقابت درونی میان آن ها نیز هست. ایران با داشتن خلق آذربایجان به ویژه نگران گسترش پان ترکسیم در ژئوپلیتیک ترکیه است.

برای دستیابی به هدف رهبری جهان اسلام، هر سه گروه از شیوه های همانندی که از سوی دانشمندان بورژوازی جهانی برنامه ریزی شده است سود می جویند. می توان شیوه های پیاده کردن برنامه ژئوپلیتیک هر کشور را کوتاه به نرم و پرخاشگر بخش کرد.  

در زیر برای نشان دادن کارسازی این برنامه، تنها به بررسی شیوه های  نرم و پرخاش ترکیه می پردازیم.   

سیاست نرم:

پیاده کردن سیستماتیک استراتژی نرم از سوی ترکیه برای بدست آوردن ارج، ارزش، پشتوانه جهانی برای ترکیه هم چون رهبر جهان اسلام و پشتیبان  توده های مسلمان در سراسر جهان هست. حزب عدالت ترکیه برای انجام این کار، افزون بر کارهای خاورمیانه ای خود، در همه ی کشورهای اروپایی که گروه های بزرگ ترک و مسلمان غیرترک دارند، برای سروری (هژمونی) خود در میان مسلمانان تلاش می کند. شبکه های گوناگونی میان روشنفکران هوادار اردوغان و گروه های ضدغربی مسلمانان در همه ی کشورهای جهان ساخته شده است. هدف دور این انجمن ها نبرد با اسلام ستیزی در غرب است. به ویژه پس از بی آبرویی عربستان سعودی به ویژه جوانان مسلمان این کشورهای غربی از اتحادیه جهانی اسلام (MWL) (ساخته عربستان) بیرون می آیند و به هواداران ترکیه می پیوندند. ترکیه با انجمن های گوناگون می خواهد که مهاجران ترکیه و فرزندانشان را با دیگر گروه های مسلمان در باره یک هدف مشترک ضدنژادپرستی و در پشتیبانی از اسلام در برابر ضداسلامی ها پیوند دهد. برای نمونه سفارت ها و كنسولگری های ترکیه در اروپا به مسلمانان غیرترک می گویند که اگر آن ها در کشور میزبان برای مسلمانی خود آزار داده می شوند می توانند به تلفن ها مشخصی برای دریافت کمک حقوقی زنگ بزنند. ترکیه در آمریکای شمالی هم برای سروری مسلمانان جهان سازمان های مسلمان گوناگونی مانند جامعه اسلامی آمریکای شمالی (ISNA)، حلقه اسلامی آمریکای شمالی (ICNA) و شورای روابط آمریکایی-اسلامی (CAIR) بنیاد کرده است. بالا بردن ارزش و ارج فرهنگی ترکیه نیز یکی دیگر از استراتژی های این کشور برای سروری مسلمانان جهان است. برای نمونه برنامه تلویزیونی تاریخی  Resurrection: Ertuğrul در میان مسلمانان غیر ترک هواداران زیادی داشته است. این نمایش در باره سده سیزدهم و زندگی ارطغرول، پدر عثمان اول (بنیانگذار امپراتوری عثمانی) است. برای به دست گرفتن رهبری مسلمانان با نژاد آفریقایی در امریکا پیوندهای و پیمان های دوستی بسیاری میان اردوغان و پیکارگران راه  آزادی سیاه پوستان بسته شده است.

اگرچه ما در این جا در باره ی شیوه های نرم پیاده کردن ژئوپلیتیک ترکیه سخن گفته ایم، ولی جمهوری اسلامی و رژیم واپسگرای عربستان نیز از همین ترفندها سود می جویند.

سیاست پرخاش:  

هنگامی که برنامه همکاری عربستان سعودی و امارات متحده عربی برای براندازی رییس جمهور اخوان المسلمین برگزیده مصر در سال 2013 با پیروزی پیاده شد دیگر پیوند میان ترکیه و عربستان هم از دوستی به دشمنی کشانده شد.  دیدار محمد بن‌زاید، ولیعهد ابوظبی با سیسی، رئیس‌جمهور مصر در چهارشنبه هفته گذشته و پیوستن امارات به «مجمع گاز شرق مدیترانه» را باید آغاز درگیری تازه ای میان گروه یک و دو دانست. پیوستن امارات به این همکاری  به افزایش منافع مجمع گاز و تقویت همکاری‌های میان کشورهای عضو این پیمان کمک خواهد کرد.

در میان کشورهای عربی برخی ها هم‌پیمانان رژیم اسراییل هستند و برخی ها مانند لبنان و سوریه، توان چندانی برای رویارویی با سیاست‌های گازی اسراییل ندارند. اما در این میان، ترکیه و ایران آن کشورهایی هستند که زور و بازو و توان برهم زدن این گونه پیمان ها را دارند. ترکیه بسیار در تلاش است که جای تهی عربستان سعودی را میان مسلمانان پر کند. برای رسیدن به این هدف ترکیه به روش های نرمی که از آن یاد شده است بسنده نمی کند بلکه در بسیاری از جاها از ماهیچه های نظامی خود سود می جوید.

ترکیه در دهه گذشته سیاست پرخاشگری و گسترش گرایی را در خاورمیانه دنبال کرده است. حتا سیاست گذشته خود در باره “تنش زدایی با همسایگان” فراموش کرده است و به دنبال پیاده کردن سیاست خارجی بسیار جنگ افروز و تنش آفرین است که آمیخته از نئوعثمانیسم و پان اسلامیسم است. 

ترکیه چندین بار یورش نظامی به سوریه کرد. ترکیه یورش نظامی علیه شورشیان کرد پ.ک.ک در شمال عراق و در شمال سوریه داشته است و دارد. ترکیه با همکاری نیروهای امپریالیستی و رژیم های واپسگرای پیرامون خلیج فارس، یکی از سازندگان و بنیان گذاران گروه تروریستی داعش بوده است. ترکیه هم جنگ افزار و هم جنگجو به لیبی فرستاده است. نیروی دریایی خود را در مدیترانه شرقی مستقر کرد. هدف اصلی ترکیه در لیبی برای پشتیبانی از دولت سراج در لیبی فراهم کردن پیش زمینه های نیرومند شدن ترکیه در مدیترانه شرقی است.

 ترکیه همچنین در قطر، سومالی و افغانستان نیروی نظامی و در بالکان نیروهای صلح دارد. کنش های نظامی جهانی ترکیه پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی هرگز تا به این اندازه بالا نبوده است.

روشن است که ترکیه برای رسیدن به این هدف های ژئوپلتیک هر چند که از شیوه های جنگی و پرخاشگر سود می جوید، ولی آن را در بسته بندی های نبرد ضدامپریالیستی، نبرد برای غرور مسلمانان و نبرد برای آزادی فلسطین به پیش توده های مسلمان می گذارد.

برای دوری گزیدن از بازگویی سیاست های همانند، از بازنگری سیاست های برون مرزی عربستان سعودی خودداری می کنیم. در اینجا تنها به گفتن این نکته بسنده کنیم که این رژیم از واپسگراترین و ستمکارترین رژیم های خاورمیانه است. و افزون براین این رژیم سرسپرده ترین رژیم برای پیاده کردن هدف های امپریالیسم در خاورمیانه است.

آن چه روشن است که این رژیم هم مانند ترکیه و ایران از شیوه های نرم و پرخاشگر برای رسیدن به هدف های ژئوپلتیک خود بهره برداری می کند. برای نمونه همه ی مسجدها و سازمان های اسلامی در کشورهای غیر مسلمان، از سوی یکی از این سه دسته بنیاد شده است و روی آن ها سرمایه گزاری می شود.

بگذارید در دنباله نوشته به ژئوپلتیک جمهوری اسلامی بپردازیم.

ژئوپلتیک شیعه جمهوری اسلامی

امروز دیگر بر همگان آشکار است که ژئوپلتیک رژیم همواره بر پایه گسترش شیعه استوار بوده است. اگر چه ما در آغاز آن را ندیده بودیم و یا آن را مهم نمی دانستیم و یا حتا در برخی جاها آن را به سود جنبش جهانی ضدامپریالیستی می دیدیم. این سیاست همواره اگر چه با شیوه های گوناگون از سوی دولت های گوناگون پیاده شده است.

این سیاست در آغاز با شیوه “صدور انقلاب اسلامی” و پس از شکست در جنگ با شیوه “ ام القری”  و پس از پرزور شدن دوباره جمهوری با بازگشت دوباره به سیاست “صدور انقلاب اسلامی” پیاده شده است و همچنان می شود.

آقای خمینی از همان آغاز رویای رهبری جهان را در سر داشت. مگر آقای خمینی از همان روز نخست انقلاب سخن در باره ی “صدور انقلاب اسلامی” نراند. خمینی در سخنرانی خود در [22 بهمن 1358 شمسی] باره صدور انقلاب گفت “می خواهیم انقلابمان را به همه کشورهای جهان صادر کنیم و وقوع انقلاب اسلامی در کشورهای اسلامی دیگر گامی نخست در جهت وحدت با ایران در قالب یک کشور است.” برخورد سرد خمینی با یاسر عرفات در تهران، یکی از نشانه های نخستین خود بزرگ بینی و درگیر شدن در چالش های درونی دیگر کشورهای و گروه ها بود.    

 در آن زمان که ما سرگرم کارهای برجسته تری برای سفت کردن پایه های اجتماعی و اقتصادی انقلاب بودیم، این رویاها را هم چون رویاهای پوچ می دیدیم و نگران آن نبودیم که ایشان و هوادارانش روزی برای رسیدن به آرزوهای بیمارگونه خود دست به تنش آفرینی در خاورمیانه خواهند زد. آیت الله منتظری در خاطرات خود می نویسد که بی گمان جمهوری اسلامی می توانست با هشیاری سیاسی از آغاز جنگ و یورش صدام به میهن ما جلوگیری کند. ولی پس از سخنان نابخردانه و تنش آمیز خمینی علیه صدام، صدام برای پیاده کردن نقشه شکست انقلاب، به دام امپریالیستها افتاد.  

این بلندپروازی از فردای پیروزی نیروهای ایرانی در آزادسازی خرمشهر که به دست دلاوران افسر توده ای پیاده شده بود، افزایش یافت. آیت الله خمینی به ناگهان جنگ را به جنگ “صدام باید برود” دگرگون کرد و خون جوانان بیشماری را در این راه بیهوده ریخت. و حتا در پایان که او با پستی، خواری و سرشکستگی جام زهر را نوشید و صلح را پذیرفت، با کشتن دلاوران دربند توده ای، انتقام سختی از روشن اندیشان و میهن دوستان توده ای گرفت که برای وفاداری به منافع ملی و پشتیبانی از منافع طبقه های رنجبر با دلیری در برابر بلندپروازی خمینی ایستادگی کردند.       

یکی از نشانه های سیاست شیعه گری، همانا دادن نام رهبری مسلمانان جهان به آقای خمینی و خامنه ای است. از همان روزهایی که خمینی در پاریس به سر می برد، دوستان و هوادارانش او را رهبر مسلمانان جهان می خواندند. بسیاری از اندیشمندان رژیم و رسانه های رژیم آشکارا از رهبری مسلمانان جهان سخن می گویند. بگذارید در زیر به خواندن برخی از این نمونه ها بپردازیم.

دبیر کل حزب رفاه ملی افغانستان در دیدار با اعضای حزب موتلفه اسلامی، گفت: آیت‌الله العظمی خامنه‌ای نه تنها رهبر ایران که رهبر تمام مسلمانان جهان است. (12. apr. 2016 ایسنا)

در جای دیگری می خوانیم: چرا مقام معظم رهبری را «رهبر مسلمانان جهان» می‌خوانند؟ در جمهوری اسلامی ایران، اهل حل و عقد (مجتهدین شیعه و سنی) در مجلسی به نام «خبرگان رهبری» جمع شده و حاکم مسلمین را انتخاب می‌کنند. پس منتخب آنها «رهبر مسلمانان جهان» می‌باشد. (http://www.x-shobhe.com/main.php?sid=301)

باز می خوانیم: پیام مهم ولی امر مسلمین جهان به ملت ایران و امت بزرگ اسلام:(https://www.leader.ir/fa/content/7253)

در رسانه دیگری می خوانیم: آیا اطلاق «امام» یا «رهبر مسلمانان جهان» به مقام معظم رهبری درست است ؟ این بحث قدیمی این روزها مجدد در اذهان عمومی مطرح می‌شود! چرا آیت الله العظمی می‌گویند، چرا امام می‌گویند، چرا رهبر مسلمانان جهان می‌گویند و …؟!
بهترین و کوتاه‌ترین پاسخ در یک سؤال است: «شما (منتقدین و مخالفین) چرا ناراحتید؟!» یعنی: چه معنا و مفهومی در این اسما یا القاب وجود دارد که باب میل شما نیست و موجب نگرانی و نیز عصبیت شما شده است؟ (۱۳۹۴/۰۳/۱۵) (www.porseman.com)

باز می خوانیم: استاد فلسفه دانشگاه عراق؛ امام خامنه‌ای رهبر مسلمانان جهان است. (پنجشنبه ۱ فروردين ۱۳۹۸)(http://www.rahianenoor.com)

جمهوری اسلامی می داند که برای بدست گرفتن رهبری مسلمانان جهان، باید دوستان خود را شماره بندی کرد و به آن ها به نسبت جایگاه شان وظیفه هایی داد و راهنمایی هایی کرد.

نخستین هدف این برنامه ، مردم عراق (60% شیعه و نخست وزیر شیعه) ، مردم سوریه (20% شیعه و رهبری کشور در دست علوی ها) ، مردم یمن (30% شیعه) ، مردم لبنان (35% شیعه و رییس مجلس شیعه و نقش برجسته حزب الله) و مردم بحرین (60% شیعه) هستند که می توانند زیر سایه بودن ولایت فقیه را بپذیرند. ما می دانیم که بزرگترین همکارهای نظامی جمهوری اسلامی حزب الله لبنان، انصار الله یمن یا سپاه بدر عراق – شیعه هستند. بی دلیل نیست که جمهوری اسلامی در کشورهایی مثل عراق، سوریه، لبنان و یمن که  شیعیان بسیاری دارند می کوشد برای دگرگون کردن هم سنگی به سود خود بهره برداری کند. لبنان در کنترل گروه شیعی حزب الله است و حزب الله از دوستان ایران است. رژیم فرمانروا در سوریه یک نظام علوی است که دوست ایران است. بر پایه قانون اساسی عراق نخست وزیر عراق هم شیعه و دوست ایران است.    

گروه دوم، مردم مسلمان کشورهای خاورمیانه هستند که گرایش ضد امریکایی و ضد اسراییلی دارند و جمهوری اسلامی برای رسیدن به هدف های خود روی آنها کار می کند. گروه سوم، مردم کشورهای قفقاز، آسیای میانه، شمال غرب آسیا و دریای خزر هستند که یا مسلمان و یا ریشه آریایی دارند که جمهوری اسلامی برای رسیدن به هدف های خود به روی انها کار می کند. در پایان نیز کشورهای آفریقایی دارای بافت اسلامی همچون الجزایر، سودان، لیبی، مصر، مراکش و تونس هستند که جمهوری اسلامی باید به روی آنها برای انجام این هدف ها کار کند.  

در این شرایط، ایران برای گسترش شیعه گری در کشورهای همسایه به پشتیبانی اقلیت های شیعه این کشورها می پردازد.  و یا در جاهایی که دوستان شیعه فرمان کشور را در دست دارند آن ها را نیرومندتر می کند.

همچنین،  این سیاست با پشتیبانی رهبری شیعه در این کشورها به پیش برده می شود. برای نمونه به گزارش خبرگزاری تسنیم از قم، آیت الله جواد شهرستانی صبح امروز در دیدار با مشاوران روحانی استانداران سراسر کشور در قم با اشاره به اینکه در گذشته شیعیان در کشور عراق مسئولیتی نداشتند […][ولی] در بسیاری از کشورهای منطقه مذهب تشیع در حال گسترش است که این  نشان دهنده نفوذ اسلام و تشیع در منطقه است. (۱۱ دی ۱۳۹۳)

افزون بر این، جمهوری اسلامی برای رسیدن به هدف های خود با نیروهای غیرشیعه که زیر رهبری نیروهای شیعه کار و کنش می کنند و یا این که مانند حماس از خط سیاسی ضداسراییلی پیروی می کنند نیزهمکاری می کند. البته آن چه که به حماس بر می گردد میان ترکیه و ایران رقابت ژرفی برای پشتیبانی از این گروه دیده می شود. بنابراین در جاهایی، جمهوری اسلامی برای کمک به پیاده سازی برنامه ضداسراییلی خود، با نیروهایی غیر شیعه همکاری می کند. 

شاید خواننده در این اندیشه باشد که این سخن ها تنها یک گمان زنی است. ولی ببینید خود اندیشمندان ژئوپلیتیکی رژیم در این باره چه می نویسند. یکی از این پژوهش گران در باره ی “علل حضور جمهوری اسلامی ایران در شرق مدیترانه” می نویسد :

“در این حوزه جنبش های اسلامی از جمله حزب الله لبنان، حماس و جنبش جهاد اسلامی فلسطین می توانند به عنوان ابزارهای راهبردی قلمروسازی و عملیاتی موثر برای ایران عمل کنند. شرق مدیترانه نقطه تحقق اهداف راهبردی ایران است. بر این اساس برای نیل به اهداف مورد نظر، مهمترین شیوه عملی و موثر، تعریف حوزه قلمرو مطمئن در این منطقه با اهداف بلند مدت است. […]. به طورکلی قلمرو خواهی ایران در شرق مدیترانه باید مبنای ایدئولوژیک داشته باشد تا تحرکات و ایفای نقش ایران در این حوزه جایگاه ایران را به عنوان محور ژئوپلتیک شیعه ارتقاء داده و به رفع تهدیدهای منطقه ای منجر و به افزایش قدرت این کشور بینجامد. ” (۱۶ بهمن ۱۳۹۸) (http://irdiplomacy.ir)

بنابراین می بینیم که جمهوری اسلامی برای پیاده کردن ژئوپلتیک شیعه از نیروهای هم سوی سنی و حتا کمونیست که رهبری او را می پذیرند سود می جوید.

سردار سلیمانی آشکارا از خط برنامه ریزی شده از سوی خامنه ای می گفت. وی در یک سخنرانی در باره کسانی که «در سطوح عالی» مخالف حضور ایران در سوریه و عراق بودند  می گفت: «یک نفر گفت: یعنی ما برویم از دیکتاتور دفاع کنیم؟ [این سخن را احمدی نژاد گفته بود]  که رهبری فرمودند: [آیا در ارتباط با کشورها] نگاه می‌کنیم چه کسی دیکتاتور است و چه کسی نیست؟ ما مصالح را نگاه می‌کنیم.» (20/8/2017 euronews)      

“مصالحی” که از آن سخن گفته می شود، همان پیاده سازی ژئوپلتیک شیعه است.        

یکی از واژه هایی که در گذشته به کار برده می شد و ما به آن کمتر می پرداختیم، واژه “امت” به جای “ملت” است. از همان روزهای نخست انقلاب، این بلندپروازی به چشم می خورد که “امام خمینی” امام “امت” است و برای رهایی همه ی آن ها از بند ستم آفریده شده است و پیامبر است. 

ژئوپلتیک شیعه همیشه با ”صدور انقلاب اسلامی”  همراه نبوده است و به شیوه های دیگری پیاده می شده است. برای نمونه، ایران پس از پایان جنگ با عراق از پای افتاده بود و دیگر توانی برای ”صدور انقلاب اسلامی”  نداشت. رژیم در درون ایران با کشتار زندانی های سیاسی و گرانی زیر فشار بود و در برون از مرزها تنش با رژیم های غربی و عربی اقتصاد کشور را داغان و ازهم‌پاشیده کرده بود. برای همین پس از آن که ”صدور انقلاب اسلامی”  به شکست انجامید، سردمداران رژیم به ناگزیر ژئوپلتیک شیعه ”صدور انقلاب اسلامی”  را به کناری انداختند و سیاست ژئوپلتیک شیعه “ ام القری”  را جانشین آن کردند.

در آن هنگام آقای محمد جواد لاریجانی برای استوار کردن دوباره پایه های استراتژی ایران راه نوینی را در کتاب “کاوش‌های نظری در سیاست خارجی” و در کتاب “مقولاتی در استراتژی ملی” نشان داد.

لاریجانی نظریه “ ام القری”  به گونه ای روشن در چهار بخش بازنمود می کند. او می گوید که :

1. امت واحده بودن جهان اسلام: آن‌چه واضح است این است که مرزبندی‌های جغرافیایی و تقسیم امت اسلام به ملت‌های متعدد در اثر یک پروسه‌ی تاریخی پر از ظلم و جور بوده و مرزهای جغرافیایی اعتبار حقیقی ندارند، لکن بالاجبار باید پذیرفته شوند زیرا امکان رد آن وجود ندارد. بنابراین عملا امکانات و اختیارات حکومت اسلامی‌ را منحصر به درون مرزهای کشور خود می‌کند اما در واقع همه‌ی مسلمانان امت واحده‌ای هستند که منافع آنان با یکدیگر پیوند خورده است.

2. رهبری، ملاک وحدت امت است و هدایت این امت واحده توسط ولی و امام باید صورت گیرد. ولی و امام نسبت به تمام امت اسلام مسئولیت دارد. کشوری ام‌القرای جهان اسلام شناخته می‌شود که دارای رهبری گردد که در حقیقت لایق رهبری جهان اسلام باشد. بنابراین برای ام‌القری شدن موقعیت استراتژیک، جمعیت، نژاد و … مطرح نیست بلکه ملاک در ولایت و رهبری است.

3. اگر کشوری ام‌القری شد موظف است مصالح همه‌ی امت را لحاظ کند و در صورتی که به حقوق امت تجاوز شود، می‌خروشد و با توانایی خود سعی می‌کند حق امت را بگیرد، لذا به همین دلیل قدرت‌های جهانی سعی می‌کنند آن را در هم شکسته و نابود سازند تا دیگری سدی بر سر راه امیال آنان نباشد، و در مقابل امت نیز موظف است که در زمان بروز خطری جدی برای ام‌القری به حمایت از آن برخاسته، سعی کند ام‌القری را نجات دهد. در واقع ام‌القری و امت اسلامی‌ هر یک در مقابل دیگری دارای حقوق و وظایفی هستند. ام‌القری باید امت را حفاظت و حمایت کند و در مقابل اگر ام‌القری مورد هجوم و حمله دشمنان اسلام و معارضین قرار گرفت، امت اسلام وظیفه دارد با تمام توان و هستی خود به یاری ام‌القری بشتابد.

4. اگر میان حفظ مصالح امت و منافع ملی در عمل، تزاحمی‌ به وجود آید همواره مصالح امت اولویت دارد مگر این‌که هستی ام‌القری که حفظ آن بر همه‌ی امت (و نه تنها مردم ام‌القری) واجب است، به خطر افتد. استدلال این دکترین این است که در صورت افزایش نفوذ و قدرت ام‌القری دیگر امت‌های اسلامی‌ نیز پشت این جریان به حرکت در خواهند آمد و خیزش و روح اسلامی‌ همه‌ی قدرت‌های استعمارگر و ظالم دنیای حاضر را با مشکلات جدی روبه رو خواهد کرد. (http://pajoohe.ir) (۲۴ آبان 1393)

به زبانی دیگر، جمهوری اسلامی مرکز جهان اسلام است و فرمانروایان واپسگرای میهن ما رهبران جهان اسلام هستند. اگر تضادی میان مردم ما و “امت” پدید، آید باید این تضاد به سود “امت” و به زیان مردم ایران حل شود.

ولی برای این که در ان زمان ایران بسیار ناتوان بود یک اما گذاشته می شود “مگر این‌که هستی ام‌القری که حفظ آن بر همه‌ی امت (و نه تنها مردم ام‌القری) واجب است، به خطر افتد.” به دین گونه گفته می شود که چون زندگی خود جمهوری اسلامی هم اکنون در خطر است، باید از سیاست ”صدور انقلاب اسلامی”  در این زمان پرهیز کرد.

اما هنگامی که “هستی ام‌القری” در “خطر” نیست دوباره می توان به ”صدور انقلاب اسلامی”  پرداخت.

برای همین جمهوری اسلامی پس از یورش آمریکا به عراق و سرنگونی رژیم صدام حسین در سال 2003 میلادی و به ویژه پس از رییس جمهور شدن آقای احمدی نژاد، شیوه ژئوپلتیک شیعه رژیم را دوباره دگرگون کرد و به سوی ”صدور انقلاب اسلامی”  رفت.  پس از سال ۲۰۰۹ زمانی که آقای احمدی نژاد با پشتیبانی رهبر علیه برنده انتخابات آقای موسوی کودتا کرد، این خط حتا نیرومندتر نیز شد. 

بخش بزرگی از ژئوپلتیک شیعه به روی نبرد ضد اسراییلی برنامه ریزی شده است. بگذارید در دنباله ببینیم که این دشمنی ریشه در چه چیزهایی دارد.  

رژیم درسال های نخست پس از انقلاب، اسراییل را دشمن اصلی و شیطان بزرگ همچون ایالات متحده نمی دانست . اسراییل نه تنها از همسایگان ایران نیست بلکه از آن بسیار هم دور است. میان اسراییل و ایران در گذشته هیچ جنگ در باره قلمرو های نفوذی نبوده است. این دو کشور از نظر اقتصادی هم با هم رقابت نداشته اند و ندارند. و تا همین دو دهه پیش اسراییل و ایران رقیب مستقیم نظامی هم نبودند. جاهایی (لبنان و سوریه) که برای امنیت اسراییل مهم است، برای امنیت ملی ایران حاشیه ای است. حوزه نفوذ ایران در خلیج فارس، کشورهای پیرامون دریای خزر و کشورهای همسایه مانند عراق، پاکستان و افغانستان از اصلی ترین شکل دهنده سیاست خارجی و دکترین نظامی ایران می بایست باشند. 

بدین گونه برداشت و رفتار کنونی جمهوری اسلامی در برابر اسراییل می تواند ریشه در چند عامل بنیانی دیگری داشته باشد:

یک- نزدیکی اسراییل با آمریکا دشمن بزرگ رژیم؛

همان گونه که گفته ایم اسراییل و آمریکا با هم همکاری دارند و همان گونه که جمهوری اسلامی آن ها را دشمن خود می داند، آن ها هم جمهوری اسلامی را از دشمنان خود می دانند. به ویژه پس از شکست امپریالیسم در سوریه؛ ترور سردار سلیمانی در عراق از سوی آمریکا؛ ترور دانشمند هسته ای در تهران این دشمنی ژرف تر شده است.

دو- دشمنی ژرف ایدئولوژیک رژیم با اسراییل؛

بهائیان ‌بزرگترین گروه اقلیت مذهبی در ایران‌، همواره از آغاز پیدایش با آزار و سرکوب روحانی های شیعه روبرو بوده‌اند. مرکز جهانی بهائیت در اسرائيل کنونی و در شهر حیفا بنیادگذاری شده است. اسرائیل در سال ۱۹۷۱  دین بهائی را به رسمیت شناخت. در سال ۱۹۸۷ میلادی، دولت اسرائیل برای پشتیبانی از دین بهایی و نگهداری از جاهای مقدّس بهائی پرداخت مالیات از سوی ان ها را بخشوده است. دوستان حجتیه ی جمهوری اسلامی دشمنی با اسرائيل را با دشمنی دیرینه خود با بهائیان پیوند زده اند. هنوز هم بهائی‌ستیزی در فرهنگ شیعه شکوفا است و بهاییان همواره به جاسوسی برای اسراییل متهم می شوند. 

سه- پشتیبانی از مردم مسلمان فلسطینی؛

سیاست ضد اسراییلی رژیم در بسته بندی پشتیبانی از مردم ستمدیده فلسطین به نمایش گذاشته می شود.

اگر پشتیبانی جمهوری اسلامی را از توده های فلسطین برای دوستی و پشتیبانی از ستمدیدگان بدانیم، بدان گاه جای شگفتی است که جمهوری اسلامی نه تنها از ستم دیدگان کرد پشتیبانی نمی کند بلکه آن ها را سرکوب هم می کند؛ از پیدا کردن یک راه حل ملی برای کردهای سوریه نیز جلوگیری می کند. افزون بر این چگونه می توان در درون مرزها به عرب ها، آذری ها، کردها، بلوچ ها، لرها، ترکمن ها، بختیاری ها و قشقایی ها ستم کرد و در برون از مرزها برای رهایی از ستم به دیگران کمک کرد؟ چرا استان های سنی کشور از پس مانده ترین استان های کشور هستند؟

چهار-  گردآوری هوادار و در دست گیری رهبری جهان اسلام با بسیج توده های خاورمیانه زیر شعارهای ضداسراییلی؛ 

برای نشان دادن درستی این که شعار ضداسراییلی در میان مسلمانان خاورمیانه با جان دل پذیرفته می شود، می توان از درشت گویی های اردوغان نمونه آورد. بسیاری از پژوهش گران غربی می گویند که اردوغان برای این سخنرانی ها به آن اندازه در دل این بدبخت ها راه پیدا کرده است که اگر در این کشورها نامزد رییس جمهوری شود، بی گمان رای می آورد. بسیاری از ستمدیدگان عرب، آقای احمدی نژاد را هم برای همین رفتار دوست می داشتند و می ستودند.

پنج- یگانگی نیروهای خود در درون کشور گرد شعارهای ضد اسراییلی.

رفتار رژیم اسلامی با اسراییل گروهای گوناگون مانند سپاه پاسداران، بورژوازی تجاری، اصولگرایان را دور یک هدف مشترک گرد هم می آورد و به آن ها هویتی یگانه می دهد.

با این بررسی شاید به نادرستی در خواننده این گمان پدید آید که گویا شیوه دستیابی دیگر کشورها به هدف ژئوپلتیک بهتر است. بگذارید در دنباله این نوشته نشان دهیم که همه ی آن ها مانند هم کار می کنند.

آیا آمریکا و یا یکی از این سه دسته اسلامی از دیگران بهتر است؟

آن چه به هدف های امپریالیسم آمریکا در خاورمیانه بر می گردد، سالهای درازی فراهم کردن شرایط درخور برای کشتی های نفت کش و خریده نفت ارزان خیلی برجسته بوده است. همان گونه که دیدیم هم اکنون سیاست پشتیبانی از اسراییل و جلوگیری از پیشرفت چین هدف های ژئوپلتیک این کشور است. برای پشتیبانی از اسراییل امریکا هم با سنی های پیرامون خلیج فارس همکاری می کند و هم با آذربایجانان شیعه، دوستی می کند. روشن است که این کشور هم از هدف های نهانی خود آشکارا سخن نمی گوید بلکه آن را با سخنان آزادی خواهی، گسترش دموکراسی و نبرد علیه رژیم های تروریستی آذین بندی می کند.

صنعت جنگ افزاری امریکا بیشترین سود را از درگیری شیعی – سنی می برد و به همین دلیل به این جنگ همیشه دامن می زند و آتش بیار معرکه است. این تنش پیوسته، همه ی کشورهای خاورمیانه را وا می دارد که با خرید جنگ افزار بیشتر خود را در برابر دشمنان نیرومندتر کنند.

بنابراین هر کشوری برای پیشبرد هدف های استراتژیک خود به این می اندیشد که از چه افزارهای سیاسی- ایدیولوژیک سود جوید. در این راه آنها به بررسی این می پردازند که چه افزاری بنابر گذشته کشور توان بسیج نیروهای دوست را در کشورهای همسایه دور و  نزدیک دارد. 

همان گونه که می بینید، جای پای درگیری شیعی – سنی، در بسیاری از برخوردهای تنش آمیز این سه دسته اسلامی در خاورمیانه را می توان به آسانی شناسایی کرد: درگیری های سخت میان ایران و عربستان سعودی؛ درگیری های تنش آمیز میان ترکیه و عربستان سعودی و درگیری های نرم میان ایران و ترکیه همگی نشان از درگیری برای بدست گیری رهبری مسلمانان جهان دارد. هر سه کشور، داوی رهبری بخشی از جهان اسلام هستند و هر سه برای گسترش نفوذ خود در دیگر کشورهای  جهان بویژه خاورمیانه  سرمایه گذاری های سنگینی انجام می دهند. در این میان درگیری عربستان با ایران جلوه دشمنانه بیشتری به خود می گیرد. روحانی های بلندپایه هر دو کشور مذهب دیگری را گمراهی و کژروری در اسلام می دانند. سیاست مداران هر دو کشور هم دیگر را به تلاش برای نفوذ سیاسی و امنیتی در کشورهای عربی متهم می کند. هر دو کشور با شعارهای مذهبی ویژه خود به بسیج هواداران خود در خاورمیانه می پردازند. 

بی ریب مردمان رنج بر خاورمیانه تنها بازندگان این بازی هستند. برای نمونه، پیرمرد عبدالستار عبدالجبار از روحانیان برجسته اهل سنت مسجد ابوحنیفه بغداد که دو پسرش توسط شبه‌نظامیان شیعه کشته شدند آمریکا و ایران را مسئول تنش‌های عراق می‌داند. (24.06.2013 )(www.dw.com) و جنگ افزارهای هوایی عربستان سعودی کودکان و زنان بی گناه یمنی را به گلوله می بندند و خون آن ها را خونسردانه به زمین می ریزند. نیروهای زمینی ترکیه خانه پیرزنان کرد را به توپ می بندند.       

پایان سخن

اندیشه ژئوپلیتیک ریشه در فراهم کردن شرایط درخور برون مرزی برای پاسبانی از منافع طبقه های فرمانروا کشورها دارد. ولی در نمای برونی خود، اندیشه های ژئوپلیتیکی هر کشوری، بر پایه انگیزه های ایدئولوژیک، مذهبی، ملی و نژادی استوار است که با تاریخ کشور پیوند دارد.   

ژئوپلتیک شیعه با شیوه های گوناگون انجام می شود. هنگامی که رژیم نیرومند است، می توان این ژئوپلتیک شیعه را با ”صدور انقلاب اسلامی”   پیاده کرد و هنگامی که توان اقتصادی و نظامی رژیم کمتر است، می توان این سیاست را با نظریه ام‌القری پیاده کرد.    

جای بسیار شگفتی است که هنگامی که پژوهش گران ژئوپلتیک خود ایران آشکارا سخن از ژئوپلتیک شیعه می کنند، چرا برخی کسانی که خود را توده ای می دانند، سیاست برون مرزی رژیم را به ریخت دیگری جلوه می دهند.  برخی ها حتا می گویند که جمهوری اسلامی در عراق نیرویی ندارد و همه ی این سخن ها ساخته امپریالیسم است.  « آقای سلیمانی در یک سخنرانی گفت: ما وقتی وارد عراق شدیم، […].» .» (20/8/2017 euronews) 

اگر جمهوری اسلامی کسی را در عراق ندارد، پس معنی این جمله چیست؟

ژئوپلیتیک شیعه، بر پایه منافع ملی و سودمندی خلق ها و طبقه های رنجبر میهن ما برنامه ریزی نشده است. بورژوازی تجاری و نظامی و نمایندگان واپسگرای سیاسی آن با جان جوانان ما برای پیاده کردن این سیاست بازی می کنند و آینده کشور را با درگیری در جنگ ها و کشمکش ها به خطر می اندازند و سرمایه های مالی ما را بر باد می دهند. این سیاست، خود هم میهنان را هدف گرفته و بزرگ ترین ناگواری ها را برای آنها به همراه داشته است و دارد. رژیم هنگامی که خود را در درون مرزها در مرداب نئولیبرالی برنامه ریزی شده از سوی امپریالیسم جهانی هر روز بیشتر فرو می رود، در برون از مرزها با تندخویی و گنده گویی، سرمایه ما را نابود می کند.  

روشن است که این سیاست در سخنان ضدامپریالیستی و حتا با پوشش ملی گرایی نیز بسته بندی می شود و به “فروش” می رسد. برخی ها شاید به یاد داشته باشند که چگونه آقای مشایی، مشاور سیاسی و معاون آقای احمدی نژاد در یک سخن رانی خود در آلمان با ایران گرایی، حتا شاهنشاهی خواهان را به شور آورده بود.




حتا با یافتن گُلی، کویر گُلستان نمی شود!
نگاهی به نوشته آقای گلستانی!

مقاله ۴۸/۹۹
۱۶ دی ۱۳۹۹، ۵ ژانویه ۲۰۲۱

پیش گفتار

به تازگی در تارنگاشت “توده ای ها” نوشته ای از آقای خسرو گلستانی پخش شده است. نگارنده در یکی از نوشته های پیشین خود به نام “برخورد امنیتی و یا جدل ایدیولوژیک”؟ بر این نکته پافشاری کردم که برخورد با دیدگاه ها مهم است و این وظیفه را باید جدی گرفت. این نوشته آقای گلستانی به روشنی نشان می دهد که نمی توان با انگ زدن به اندیشمندی، دیدگاه او را نابود کرد. باید دیدگاه را مو به مو شکافت و ناتوانی  استدلال (فرنایش) و نادرستی نتیجه آنرا نشان داد.

بگذارید با هم به واکاوی چکیده ای از سخنان ایشان بپردازیم. برای آسان کردن خواندن این نوشته به بررسی نکته به نکته سخنان ایشان می پردازیم و در پایان به بررسی سیاست برون مرزی جمهوری اسلامی و درگیری تازه میان جمهوری اسلامی و دولت امریکا می پردازیم.

نکته نخست:

آقای گلستانی سیاست حزب توده ی ایران و تارنگاشت “توده ای ها” را سیاست سرسپردگی به امپریالیسم می داند و می نویسد که: 

هر دو دارای یک پیام برای امپریالیسم جنایتکار به سرکردگی دولت ایالات متحده هستند، و آن اینکه اطمینان می دهند که “گزندی” به توسعه طلبی های تجاوزکارانۀ امپریالیستی وارد نمی سازند و به خوبی “واقف” هستند که “مزاحمت” ها و “ماجراجویی” های این یا آن دولت است که در طول تاریخ پای نیروهای نظامی امپریالیستی را به مناطق مختلف جهان از جمله در خاورمیانه و شمال افریقا کشانده است. به عبارت دیگر، گویی امپریالیسم غول خفته ای ست که تا زمانی که دولتی “دُمِ آن را لگد نکند“، هیچ خطری برای آنها ندارد! [….] سرشار از نصایح تسلیم طلبانه در برابر ددمنشی امپریالیسم امریکا و متحدان اوست.

ایشان دو نکته گوناگون را با هم درهم می آمیزد و به نتیجه گیری نادرست می رسد. ایشان از “توسعه طلبی های تجاوزکارانۀ امپریالیستی” به درستی سخن می گوید، ولی سیاست درست و خردمندانه دولت ها را برای جلوگیری از این دستیازی ها را دست کم می گیرد و تنها راهی که می بیند جنگ افروزی در برابر “توسعه طلبی های تجاوزکارانۀ امپریالیستی” است.   

ایشان با بازگویی یک واقعیت به یک نتیجه بسیار نادرست می رسد. گویا چون امپریالیسم “جنایتکار” است و به هر روی به یورش خواهد پرداخت، پس نه تنها نیازی به سیاست تنش زدایی و صلح آمیز نیست بلکه حتا می بایست به ناگزیر و بی هیچ هزینه ای با سیاست های ستیزه جویانه در برابر امپریالیسم ایستادگی کرد و آن را شکست داد. 

افزون بر این، امپریالیسم نمی تواند که بی پشتیبانی دیگر کشورها و پیدا کردن بهانه و بزرگ کردن آن برای مردم جهان، زمینه های یورش را پایه گذاری کند. در اینجاست که دولتی که به مردم خود وابسته است و از پیامدهای جنگ برای ویرانی کشور خود می ترسد، با در پی گیری سیاست صلح آمیز، اندیشه و دل مردم جهان را به سوی خود می کشاند و جنگ افروز را حتا میان دوستان خود تنها می کند.

این کاری است که جمهوری دموکراتیک چین، روسیه، ونزولا، کوبای انقلابی و کره شمالی انجام می دهند. هیچ کدام از این کشورها بهانه به دست امریکا برای یورش نمی دهند و هیچ کدام از آن ها برای پشتیبانی از خودسالاری کشور خود در کشورهای دیگر آشوب برپا نمی کند.

نکته دوم:

ایشان پس از آن با یک چرخش قلم سیاست صلح آمیز حزب توده ی ایران را برابر با سرسپردگی نئولیبرال های رژیم سرمایه داری در ایران می داند و می نویسد:

بسیار حیرت انگیز اینکه، در ادبیات امثال فرهاد عاصمی، همانند “نامه مردم“، تسلیم طلبی و همصدایی با همان نئولیبرال های بی غیرت موج می زند. و لذا، جای تعجب نیست که اینان همصدا با امپریالیسم و عوامل نئولیبرال آن در درون حکومت، درست علیه هسته اصلی مقاومت در درون حکومت، یعنی حلقۀ آیت الله خامنه ای، بسیج شده اند.

نادرستی های فراوانی را در این چند خط می توان یافت.

یک- همان گونه که دنبال تر نشان داده خواهد شد، آقای خامنه ای از برداشتن تحریم ها پشتیبانی می کند و بدین گونه “همصدا با امپریالیسم و عوامل نئولیبرال آن در درون حکومت ” است.

دو- بورژوازی بوروکرات درون رژیم از بلندپروازی های خامنه ای پشتیبانی جانانه ای می کند و کسی از درون دولت نه تنها سخن از پشتیبانی نکردن از گروه های شیعه در این جا و آنجا در خاورمیانه نکرده است بلکه دولت، سرمایه های انسانی و اقتصادی میهن ما را در راه پیاده کردن این سیاست بر باد می دهد. 

سه- هر گردی گردو نیست. اگر کسی با صلح دوستی خواهان تنش زدایی میان دولت امریکا و رژیم ایران است، این همان سرسپردگی در برابر خواست های امپریالیسم که نئولیبرال های ایران با همکاری خامنه ای خواهان آن هستند نیست. آنانی که در انگلیس زندگی می کنند می دانند که حزب کمونیست همواره خواهان برون رفتن انگلیس از اتحادیه اروپا بوده است و سیاست برکیست (brexit) کمونیست ها با سیاست “راست” آقای جانسون در نمای برونی خود یکسان می نمایاند، ولی درون مایه آن با هم از بن ناهمسان است.

چهار- جدا کردن خامنه ای از دولت ساختگی و رویایی این آقایان، جدا ساختن رویایی است که هیچ نشانی از درستی این داوی را در سیاست های جمهوری اسلامی نمی توان دید. ارتش، سپاه، مجلس، شورای نگهبان، شورای خبرگان و بسیج، همه در دست خامنه ای است و آقای روحانی پیش از رییس جمهور شدن یکی از برجسته ترین رایزنهای امنیتی خامنه ای بوده است.  

چگونه می توان چشم به این همه نشانه های همکاری و چاکری روحانی برای خامنه ای بست و به توده ها گفت که بیچاره خآمنه ای دلاورانه می خواهد از استقلال ایران پشتیبانی کند، ولی در برابر نئولیبرال ها  تنها مانده است و همه ی نیروهای پیشرو باید در این درگیری از او پشتیبانی کنند!!! چگونه می توان باور داشت که رفسنجانی، خاتمی، احمدی نژاد و روحانی بی پشتیبانی خامنه ای توانسته اند یک برنامه اقتصادی نئولیبرالی پیاده و ایران را سرسپرده سرمایه داری جهانی کنند. با پذیرش خود خامنه ای بندهای مترقی قانون اساسی از میان برداشته شده اند، تا راه اقتصادی نیولیبرالیسمی به آسانی هموار شود. همانگونه که بارها گفته شده است، تنها چیزی که برای خامنه ای مهم است، گسترش شیعه در خاورمیانه است. در راه رسیدن به این هدف او همان گونه که نشان داده است، آماده هر گونه سازشی است. 

دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی در دست بورژوازی بوروکراتیک (دیوان سالاری)، بورژوازی مالی و بورژوازی تجاری (بازرگانی) است. این سه لایه بورژوازی با همه ی درگیری های درونی، برای نگه داشت برتری طبقاتی خود در سرکوب مردم  با هم هم اندیشه و همگام هستند. بده و بستان های فراوانی میان این سه لایه انجام می شود و نتیجه این بده و بستان ها در درون کشور پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالی و در برون کشور برنامه شیعه سازی خاورمیانه است. هیچ یک از این لایه ها از این سیاست های کلان درونی و برونی دوری نگزیده اند و با دیگر لایه های بورژوازی مرزبندی نکرده اند. برای همین هم خامنه ای،  که بدید نگارنده نماینده بورژوازی تجاری (بازرگانی) است، برای نئولیبرالی سازی اقتصاد کشور به بورژوازی بوروکراتیک و مالی کمک می کند. و بورژوازی نئولیبرالی با پیوندهای جهانی خود برنامه شیعه سازی خاورمیانه خامنه ای را به پیش می برد. هر سه لایه می کوشند تا با پشتیبانی از نظام سرمایه داری از برتری طبقاتی خود نگهبانی کنند. 

نکته سوم:

ایشان سازش رژیم در پیمان نامه برجام را سیاست “دوری گزیدن” از “ایجاد برخورد رو در رو با امپریالیست ها” می داند و می نویسد:

مگر به جز این است که جمهوری اسلامی برای “دوری گزیدن” از “ایجاد برخورد رو در رو با امپریالیست ها” به قرارداد برجام تن داده است؟

باید به یاد داشته باشیم، اگر جمهوری اسلامی در باره چالش هسته ای نرمش و سازش کرد برای “دوری گزیدن” از “ایجاد برخورد” نبود. بلکه جمهوری اسلامی از ترس پیامدهای تحریم این کار را کرد. نرمش و سازش جمهوری اسلامی در این باره را  تنش زدایی خواندن، یک وارونه نمایی است. تحریم نه تنها جابجایی پول های سران رژیم را به برون مرزها دشوار کرد بلکه جمهوری اسلامی را بسیار از شورش مردم به دلیل کمبود کالاهای مورد نیاز بسیار ترساند. جمهوری اسلامی آمده است تا برای از  میان برداشتن تحریم ها دست به هر سازشی بزند. همین چند روز پیش خامنه ای پس از دشنام دادن های همیشگی گفت: « البته نمی‌گوییم دنبال رفع تحریم نباشیم؛ چراکه اگر بتوان تحریم را رفع کرد، حتی یک ساعت هم نباید تاخیر کنیم.»   

نکته چهارم:

آقای گلستانی می گویند که سیاست کنونی حزب توده ی ایران “هیچ قرابتی با گفتمان انقلابی و میهن دوستانۀ حزب توده ایران در دوران رهبری دکتر نورالدین کیانوری و پیش از آن ندارد و کاملاً با آن در تضاد است“.

سیاست صلح آمیز کنونی حزب توده ی ایران بی چون و چرا همسان سیاست  “میهن دوستانۀ حزب توده ایران در دوران رهبری دکتر نورالدین کیانوری” و دنباله همان راه است. حزب توده ایران برای پشتیبانی از هدف های انقلاب در درون کشور دلیرانه در برابر “صدور انقلاب اسلامی”  آقای خمینی ایستادگی کرد و برای این “گستاخی”  همه ی عضوهای کمیته مرکزی و هیات سیاسی و بسیاری از کادرها ی خود را از دست داد.

ایشان که خیلی دلبستگی به سیاست دوران انقلاب حزب توده ی ایران نشان می دهد باید بداند که حزب توده ی ایران هیچگاه جنگ پیشگیرانه و آرزوهای بلندپروازانه جمهوری اسلامی برای گسترش شیعه را نپذیرفت. ان گونه که پرفسور آبراهامیان نیز در گفتگو با ”ده مهر” می گوید : با آزادسازی خرمشهر و مجبور شدن صدام حسین به خروج از خاک ایران، اوضاع به‌کلی تغییر کرد و حزب توده [ایران] علناً به مخالفت با ادامهٔ جنگ دست زد. خاطرات عمویی بدون شک نشان می‌دهد که سرکوب حزب توده [ایران] به‌ این دلیل صورت گرفت که حزب با تصمیم برای ادامه جنگ، عبور از مرز و انتقال جنگ به عراق مخالفت کرد. شعار‌ها دیگر در دفاع از ایران نبود، بلکه به «جنگ، جنگ تا پیروزی» و «راه اورشلیم از بغداد می‌گذرد» بدل شد. جنگ از یک جنگ دفاعی به یک حمله تهاجمی بدل شد. مخالفت حزب توده [ایران] در عمل از آن مقطع آغاز شد.

پرفسور آبراهامیان می گوید “خاطرات عمویی بدون شک نشان می‌دهد که سرکوب حزب توده [ایران] به‌ این دلیل صورت گرفت که حزب با تصمیم برای ادامه جنگ، عبور از مرز و انتقال جنگ به عراق مخالفت کرد“.

چگونه می توان با یک چرخش قلم آن سیاست میهن دوستانه که برای ژرفش هدف های انقلاب روبروی بلندپروازی های خمینی ایستاد را برابر با پذیرش بلندپروازی های کنونی جمهوری اسلامی دانست؟

این روشن است که جمهوری اسلامی با زرنگی می خواهد که دشمنی خود را با امریکا در جعبه ضدامپریالیستی بسته بندی کند. این کار تازه ای نیست و جمهوری اسلامی از همان آغاز از این گونه دورویی ها و پوشش ها سود جسته است؛ از همان آغاز تلاش کرده است که با زبان “چپ” پایگاه مردمی خود را ژرف و گسترش دهد.

پرفسور آبراهامیان می گوید که “در اوج انقلاب، او [خمینی] بر مفاهیم چپ ـــ امپریالیسم، حتی سرمایه‌داری، نابرابری طبقاتی، عدالت اجتماعی و اصلاحات بنیادی اقتصادی ـــ تأکید کرد. اما، همان‌طور که خاطرات زندان عمویی گواهی می‌دهد، عناصری در جنبش خمینی، حتی قبل از انقلاب، واقعاً از جناح راست افراطی بودند و غیرمذهبی‌ها را «انسان» نمی‌دانستند. در حقیقت، دوست من فرد هالیدی، که با برخی از آنها مصاحبه کرد، نتیجه گرفت که آنها به فاشیسم نزدیکترند.”

نکته پنجم:

پس از آن ایشان می نویسند که “در نوشته های عاصمی همانند نشریه “نامه مردم” اثری از غرور ملی و مقاومت طلبی به چشم نمی خورَد“.

باید یادآوری کرد که در مارکسیسم چیزی به نام “غرور ملی” یافت نمی شود.

افزون بر این، ایستادگی طبقه کارگر در برابر  اقتصاد نئولیبرالیستی کشور که از سوی بنیادهای امپریالیستی  برنامه ریزی شده است و از سوی جمهوری اسلامی پیاده شده است را نمی توان با جنگ زرگری لایه های گوناگون بورژوازی با امریکا برابر دانست. نبرد ضدامپریالیستی طبقه کارگر و پیشگامانش با استقلال اقتصادی کشور پیوند دیالکتیکی دارد. هیچ دولت انقلابی با پرخاشگری با امپریالیسم نبرد نکرده است بلکه با پیاده کردن یک اقتصاد ملی و دموکراتیک چنان بورژوازی وابسته را در کشور خود ناتوان و پایه های انقلابی را با سازماندهی توده ها استوار کرده است که یورش برای واژگونی انقلاب به این آسانی ها شدنی نیست. 

جای شگفتی است که آقای گلستانی همچون مارکسیست و توده ای از “غرور ملی” سخن می گوید ولی چیزی در باره ی “غرور طبقاتی” نمی نویسد. چگونه می توان  از بلندپروازی های جمهوری اسلامی زیر نام “غرور ملی” پشتیبانی کرد، ولی چیزی از تازیانه زدن بر پشت کارگر گرسنه نگفت؟ یعنی مارکسیست ها برای احترام به “غرور ملی” باید از  “غرور طبقاتی” خودشان بگذرند!!

شاید ایشان بگوید که “تازیانه زدن بر پشت کارگر گرسنه” کار نئولیبرال ها است و به دستور خامنه ای نیست. چگونه است که مرد همه کاره ی جمهوری اسلامی که همه ی شهرهای کشور را برای مرگ سردار سلیمانی می بندد نمی تواند بند از دهان بگشاید و بگوید “تازیانه زدن بر پشت کارگران حرام است”؟ چگونه می توان برای پیاده کردن رهنمودهای بنگاه های امپریالیستی بر پشت کارگر تازیانه زد و همزمان خود را ضدامپریالیست خواند؟   

در این باره خواندن گفتگوی “ده مهر” با پرفسور آبراهامیان برای آقای گلستانی شاید آموزنده و دلکش باشد.

”ده مهر” به این نتیجه رسیده است که:

در ابتدای انقلاب، که نیروهای پیشروتر دست بالا را داشتند، آیت‌الله خمینی کارگران را «ستون فقرات انقلاب» نامید و «دست پینه‌بستهٔ دهقانان» را «سند مالکیت» آنان بر زمین اعلام کرد. اما به مرور زمان که به علل مختلف، از جمله جنگ عراق، نیروهای راست قدرت گرفتند، او انقلاب را مدیون تجار دانست. به‌عبارت دیگر، ما در اینجا با یک روند تدریجی چرخش به‌ راست ولی فقیه، و به‌ تبع آن کل حاکمیت جمهوری اسلامی، روبرو هستیم که در نهایت به حاکمیت مطلق جناح راست منتهی شد.  

کاربرد واژه “مطلق” در اینجا ناگهانی و پیشامدی نیست. ”ده مهر” به آسانی می توانست بگوید که “به حاکمیت جناح راست منتهی شد”. “مطلق” یعنی تام، تمام، کامل و بی چون و چرا. به زبان دیگر با کاربرد واژه “مطلق” ”ده مهر” داوری خود را در باره ی نبرد “که بر که” آن زمان به پیش روی خواننده می گذارد. یعنی نبرد “که بر که” به پیروزی تام و تمام و کامل جناح راست انجامید. سخن از یک پیروزی گذرا و برگشت پذیر جناح راست نیست.

کاربرد واژه دیگری که باید به آن پرداخت واژه “راست” است. رفیقان ”ده مهر” ما که در کاربرد مقوله های مارکسیستی چیره دست هستند  می دانند که “راست” ایدیولوژی طبقه بورژوازی است. یعنی نبرد “که بر که” با پیروزی “تام و تمام و کامل و بی چون چرای” طبقه بورژوازی به پایان یافت.

“ضدامپریالیسم” یک ویژگی طبقاتی طبقه های ویژه ای است که دربرگیرنده لایه های تجاری، بوروکراتیک و مالی بورژوازی وابسته نیست و آن ها در جبهه ضدامپریالیستی جایی ندارند. فرای طبقه کارگر این ویژگی تنها می تواند در شرایط مشخصی  در خرده بورژوازی و در بورژوازی ملی نمایان شود و این ویژگی در هر دو به گونه ای ناپایدار و زیر فشار طبقه کارگر می تواند دنبال شود.   

اگر بخشی از رهبری جمهوری اسلامی را ضدامپریالیسم بدانیم، به آنگاه باید بپذیریم که  خرده بورژوازی (دموکرات چپ-انقلابی) و یا طبقه بورژوازی ملی در سیاست برون مرزی چنان دست بالایی دارد که می تواند این خط را پیش ببرد.

پرسشی که باید هم اکنون کرد این است که پس از آن که “جناح راست” یعنی بورژوازی سه گانه انحصاری “به حاکمیت مطلق” دست یافت، چگونه و در چه زمانی و در چه نبرد این جابجایی انجام شد؟

پرفسور  آبراهامیان از این هم فراتر می رود و بر این باور است که بورژوازی ملی ویژگی ضدامپریالیستی دست کم آنگونه که حزب توده ی ایران به آن می اندیشید و می اندیشد ندارد. او می گوید که : حزب توده [ایران] از دیدگاه مواضع ضدامپریالیستی خود، [….]، هیچ فصل مشترکی با بورژوازی ملی نداشت.

کوتاه در باره سیاست برون مرزی جمهوری اسلامی 

باید این را پذیرفت که سیاست برون مرزی جمهوری اسلامی بر گسترش شیعه سوار است و برای انجام این کار ولایت فقیه و هوادارانش کینه در دل شیعیان می کارند، تا سنی ها را نامسلمان بخوانند.

تضاد مذهبی، یک تضاد ساختگی از سوی طبقه های فرمانروا است. بیزاری و کینه مذهبی در نهاد انسان ها نیست. کینه مذهبی، ریشه در نظام بهره کشی و طبقاتی دارد. طبقه های فرمانروا برای پایداری خود همواره آتش جنگ مذهبی را زنده نگه داشته باشند، تا شعله جنگ طبقاتی را خاموش نگه دارند. برای یک مارکسیست، بزرگترین و برجسته ترین تضاد، تضاد طبقاتی است.  

وظیفه مارکسیست ها است که انسان ها را بر پایه وابستگی و جایگاه طبقاتی آن ها دسته بندی کنند. از این روی، همه ی انسان های رنجبر باید در برابر بورژوازی همدوش بایستند. منافع طبقاتی یکسان، برجسته تر از تضاد ها و دگرگونی های مذهبی، خلقی و رنگ پوست، میان انسان ها است. دگرگونی های جنسی، خلقی و مذهبی، هیچ گاه برای مارکسیست ها بنیانی نیست. و اگر در جایی این گونه تضادها خود را به نمایش می گذارد، وظیفه مارکسیست ها پیدا کردن تضاد طبقاتی نهفته در این تضاد ها است.  یک رنجبر با رنجبر دیگر برای این که از خلق دیگری است و یا مذهب دیگری دارد، دشمنی نمی کند.

کمونیست ها، در هیچ جا گام به نبرد میان مذهب ها و یا خلق ها نمی گذارند بلکه با کنجکاوی و بردباری به واکاوی ریشه های طبقاتی آن در نظام های سرمایه داری می پردازند. ما با بورژوازی، واپسگرایان مذهبی، ستمگران جهانی، از امپریالیسم گرفته تا صهیونیسم دشمنی داریم. ما همیشه و در همه جا در کنار ستم دیدگان، با هر مذهب و با هر ریشه خلقی، علیه ستمگران جنگیده ایم و خواهیم جنگید. نمی توان مانند جمهوری اسلامی خود را ضدامپریالیستی و ضد صهیونیستی خواند و در درون کشور با ستم ملی و مذهبی فرمانروایی کرد. نمی توان ضدامپریالیست بود و کردها را برای کرد بودن و سنی ها را برای سنی بودن به دار کشید. نبرد ضدامپریالیستی و ضدصهیونیستی باید با یگانگی ملی و با احترام به مذهب خلق های درون کشور همراه باشد. یکی از افزارهای همیشه بکار برده شده امپریالیست ها، آتش انداختن به خرمن کینه مذهبی بوده است. و هر کسی که در هر کجا در این راستا کار کند، چه بخواهد و چه نخواهد به همکاری با امپریالیسم می پردازد.     

آری! کمک جمهوری اسلامی به نیروهای سوریه در راستای کمک به جبهه ضدامپریالسیتی جهانی بوده است.ولی تنها تا آن زمان که از  یافتن یک راه حل ملی برای برابری خلق های سوریه جلوگیری نکند.  نمی توان یک سویه این رویداد را سوای دیگر از ویژگی های سیاست برون مرزی جمهوری اسلامی بررسی کرد. همان گونه که اروپایی ها می گویند که “با یک پرستو بهار نمی آید” نمی توان این رویداد را فروکاستگرایانه آن چنان بزرگ کرد که  جمهوری اسلامی را ضدامپریالیست خواند. بگذارید نمونه هایی بیاوریم که نشان می دهد که نه تنها جمهوری اسلامی ضدامپریالیست نیست بلکه برای پیاده کردن سیاست شیعه سازی حتا با آن ها همکاری هم می کند. 

جمهوری اسلامی هنگام یورش امپریالیست ها به عراق که در آن هنگام زیر فرمانروایی سنی ها بود، نه تنها با خاموشی خود به آنها کمک کرد بلکه حتا پس از سرنگونی صدام در بسیاری از کارها با امپریالیست ها همسویی سیاسی دارد. جمهوری اسلامی هنگام سرنگونی طالبان سنی از سوی نیروهای امپریالیسم نیز نه تنها خاموش ماند بلکه پنهانی به نیروهای آمریکایی در این کار کمک کرد. جمهوری اسلامی هنگام سرنگونی قذافی سنی نیز نه تنها کمکی به نیروهای دولتی لیبی نکرد بلکه چشم هایش را به روی این یورش و آدمکشی بست. جمهوری اسلامی در جنگ یوگسلاوی، همراه با نیروهای ناتو به جنگ با دولت سوسیالیستی یوگسلاوی پرداخت. جمهوری اسلامی هیچ نقشی در سرنگونی رژیم بشیر در سودان بازی نکرد، چرا که در میان نیروهای ضد بشیر سودانی گروه هایی شیعوی برای پیشبرد سیاست های بلندپروازانه خود نیافت.    

بگذارید در زیر نقش ویران گر جمهوری اسلامی در کشور همسایه ما عراق را بیشتر باز کنیم.  

می گویند که نقشه امریکا درآغاز سه کشور سازی عراق بوده است؛ یک کشور شیعه و یک کشور سنی و یک کشور کُرد نشین در شمال. اما پس از ماه ها گفتگو امپریالیست ها به بخش کردن و مذهبی کردن ارگان های فرمانروایی در عراق پرداختند. بدین گونه که رئیس جمهور می بایست کُرد، نخست وزیر دارای مذهب شیعه و رئیس پارلمان از سنی ها باشد.   

 بدین گونه، شمال عراق پایگاه نیروهای جاسوسی امریکا، ترکیه، اسراییل و حتا ایران شده است. اردوغان اگرچه که کردها را در ترکیه و سوریه به توپ می بندد، ولی همزمان با دولت کرد بارزانی در عراق پیوندهای بسیار دوستانه ای دارد. دولت مرکزی عراق دست نشانده و ساخته ارتشی آمریکا است که همزمان به وابستگی به آمریکا، با ایران پیوند برادرانه دارد. راستش این است که امریکا و ایران در عراق همواره دارای سیاست های همسویی، هر کدام برای نگهداشت سودورزی خود، داشته اند. سرکوب مردم غرب و جنوب به نیروهای سرسپرده جمهوری اسلامی، همچون مقتدا صدر و دیگر نیروهای ملیشایی شیعه سپرده شده است. بی دلیل نیست که توده های کشور همسایه ما شمشیر نبرد طبقاتی خود را به سینه همه ی این چپاولگران و دستیازان نشانه گرفته اند. سران جمهوری  اسلامی با دزدیدن از جیب مردم ایران  میلیاردها دلار را برای پشتیانی و  نگهداری از دولت وابسته به امپریالیسم عراق هزینه کرده اند. دولت های گوناگون وابسته به امریکا در عراق، تنها با پشتیبانی سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی توانسته اند فرمان رهبری کشور را در دست خود نگه داشته باشند. شگفتی در این است که در این همکاری امریکا به چپاول و دزدی نفت به سرمایه خود می افزاید، ولی جمهوری اسلامی برای  نگه داشتن دولت در دست شیعیان هزینه هنگفتی می پردازد.  محمدرضا نقدی، معاون فرمانده سپاه پاسداران به تازگی گفت که “میزان پولی که ایران ظرف ۳۰ سال گذشته در منطقه “هزینه” کرده است” ۱۷ میلیارد دلار است.

پایان سخن

با سخنهایی که گفته شد بگذارید در پایان به این بپردازیم که پس سیاست ما، مارکسیست های انقلابی در برابر درگیری تازه میان جمهوری اسلامی و دولت امریکا چه باید باشد؟   

آن چه که می دانیم این است که به دنبال شکست گفتگوهای آشکار و پنهان، یکبار دیگر آتش تنش آفرینی و زور آزمایی نظامی میان جمهوری اسلامی و دولت امریکا بالا گرفت. امپریالیسم امریکا همواره از سخن ها و کنش های نابخردانه نیروهای جمهوری اسلامی سود می جوید، تا هم محاصره اقتصادی خود را تنگ تر و هم نیروهای نظامی خود را در خلیج فارس بیشتر کند. بازی با آتش این دو کشور، همه ی صلح دوستان خاورمیانه و جهان را نگران کرده است. بزرگترین بازنده های این جنگ افروزی مردم و نیروهای دموکرات و جنبش های کارگری خاورمیانه هستند. دولت امریکا و جمهوری اسلامی که هر دو نگهبان نظام سرمایەداری جهانی هستند، همانندی های روبنایی بسیاری هم دارند.    

آقای خامنه ای و رییس جمهور ترامپ هر دو با شیوه های فاشیستی، ضدزن،  ضدخلق های دیگر،  ضدمذهب های دیگر،  و ضددگراندیشان  فرمانروایی می کنند؛ بازتاب آن ها را به روشنی می توان در شیوه های گفتاری و کنش های سیاسی این دو دید. هر دو با دروغ گویی های آشکار، رژیم های خود را برترین، برابرترین و آزادترین رژیم های جهان می دانند. با این که هر دو رژیم ایران و امریکا در نبرد با کرونا شکست سنگینی خورده اند، ولی دست های خود را همچون پیروزمندان به بالا می برند.   

آن چه که این دو رژیم به دنبال آن هستند، یک پیمان نامه ای است که منافع اقتصادی طبقه های بورژوازی را در هر دو کشور برآورده کند و همخوان با  بلندپروازی های آن ها در خاورمیانه باشد. امپریالیسم امریکا به دنبال پیمانی است که در آن امنیت اسراییل تا اندازه ای فراهم شود و چپاول نفت خاورمیانه مانند گذشته به خوبی انجام شود. جمهوری اسلامی به دنبال پیمانی است که بتواند در گسترش شیعه در خاورمیانه کمک کند. هر چند که دوستی این دشمنان هم اکنون به رویا می ماند، ولی آن ها سرانجام برای نیرومند کردن خود در برابر یورش و خیزش مردم خود، دیر و یا زود به یک سازش آبرومندانه دست خواهند زد.  

برای جمهوری اسلامی، نبرد با امپریالیسم برای پیشبرد سیاست خود مهم است، ولی اگر هزینه این کار بالا گرفتن شورش های درون کشور باشد، بورژوازی ایران بی گمان با پابوسی امپریالیست ها، خیزش ها را سرکوب و خانه و کاشانه مردم را بر سرشان ویران می کند. نبرد ضدامپریالیستی کمونیست ها با تلاش برای پیروزی کارگران و آزادی خواهان و برپایی اقتصاد ملی و دموکراتیک همراه است و با جنگ جمهوری اسلامی با امریکا همسانی و همگامی ندارد .

برای نیروهای مارکسیستی و پیشرو در خاورمیانه رزم برای پایان دادن به چپاولگری و دستیازی امپریالیسم  و آزاد کردن خاورمیانه از نیروهای واپسگرای جمهوری اسلامی هدفی یکسان هست. در تاریخ جنگ میان امپریالیست ها و جنگ میان امپریالیست ها و رژیم های واپسگرا کم نبوده است، ولی نادرست است که به سود بورژوازی یک کشور بر ضد بورژوازی کشور دیگر جنگید. بورژوازی هر دو کشور جمهوری اسلامی و امریکا بسیار ضدانسانی و جنگ افروز هستند. 

افزون بر این باید دانست که ضدآمریکایی بودن برابر با ضدامپریالیستی بودن نیست. اردوغان به اندازه خود خامنه ای ضدآمریکایی هست، او هم ضد خانواده سلطنتی عربستان هست، او هم می کوشد که ترک زبانان و ترک نژادان را در هر کشور به سود بورژوازی کشور خود نیرومند کند. اردوغان در کردستان سوریه با نیروهای آمریکایی درگیر می شود؛ از روسیه جنگ افزار می خرد؛ رییس جمهور ونزوئلا را بهترین دوست خود در جهان می داند؛ به شهروندان خود تنها واکسن چینی ضدکرونا می زند؛ خواهان  پیوند اقتصادی گسترده تر با چین است.

در گوشه و کنار جهان پیوندهای تاکتیکی و استراتژیک فراوان میان کشورها علیه دشمنانشان آفریده می شود، ولی این پیمان ها را نمی توان ضدامپریالیستی خواند.  

روسیه جنگ افزارهایی به اسراییل می فروشد که به ایران و سوریه نمی فروشد و روسیه 3.5 میلیارد دلار جنگ افزار به عربستان می فروشد. به گزارش timesofisrael ، روسیه به درخواست های اسرائیل برای نفروختن جنگ افزارها به دشمنان اسرائیل پاسخ مثبت داده است و اسرائیل برای دوستی با روسیه فروش جنگ افزارها را به اوکراین لغو کرد. چین خواهان پیوند اقتصادی گسترده تر با عربستان است. چین بزرگترین شریک بازرگانی (تجاری) عربستان و عربستان بزرگترین شریک بازرگانی (تجاری) چین در غرب آسیا است. سفیر چین در  عربستان سعودی گفت که چین آماده همکاری با عربستان سعودی برای کمک های بیشتر به صلح، ثبات، توسعه و رفاه منطقه ای و جهانی است. چین خواهان همین گونه همکاری با ایران نیز هست.

همانگونه که ضدامپریالیست خواندن اردوغان نادرست است، ضدامپریالیست خواندن خامنه ای نیز درست نیست. همان گونه که کمونیست های تکیه برای ارج به “غرور ملی” از شوونیسم ترک اردوغان پشتیبانی نمی کنند، کمونیست های ایرانی هم نباید از سیاست شیعه سازی خاورمیانه آقای خامنه ای پشتیبانی کنند.

هنگام درگیری میان بورژوازی کشورهای واپسگرا و بورژوازی کشورهای امپریالیستی، نباید برای بورژوازی واپسگرا جان سپرد و یا با بورژوازی کشورهای امپریالیستی در این جنگ همگام شد. باید در جستجوی ریشه های مادی و دلیل های طبقاتی این درگیری ها گشت و باید اگر توانش بود از آن برای نبرد مستقل طبقاتی و آزادی بخش خویش سود جست.   

نوشته های کمکی

برخورد امنیتی و یا جدل ایدیولوژیک!

نقدی بر مقالۀ «به ما می گویند در منطقه دخالت نکنیم»، نوشته فرهاد عاصمی
مصاحبه با پروفسور آبراهامیان در مورد کتاب خاطرات رفیق عمویی



سوسیالیسم ناب رویایی و یا سوسیالیسم پر پیچ و خم دنیایی!

مقاله ۴۶/۹۹
۱۳ دی ۱۳۹۹، ۲ ژانویه ۲۰۲۱

پیش گفتار

سخن گفتن از دشواری های پیاده کردن سوسیالیسم برای ما که درگیر نبرد آزادی و برابری هستیم، شاید سخن روز نباشد و یا شاید برخی ها آن را بیهوده بدانند. ولی همزمان باید پذیرفت که هیچ نیروی کمونیستی در هیچ جای جهان بی آن که از سوسیالیسم سخن بگوید، گام به نبرد آزادی بخش نمی گذارد. نبرد دموکراتیک با نبرد برای برپایی سوسیالیسم پیوند دیالکتیکی دارد. برای همین هم یک رزمنده کمونیست در کشوری مانند کشور ما، باید یک اندیشه روشنی در باره ی آینده ای که از آن سخن می گوید داشته باشد و گرنه سخنان او به پراکنده گویی رویاپردازان می ماند که هیچ وابستگی و پیوندی با زندگی نابسامان روزانه مردم ندارد و گوش مردم را همچون یاوه های بی پشتوانه و پریشانگویی آرمانگرایان چایخانه نشین آزار می دهد.    

سوسیالیسم ناب رویایی 

“چپ” های ناب به چیزی کمتر از سوسیالیسم ناب خشنود نیستند. بسیاری از آن ها که حتا یک تعاونی کوچک را هم رهبری نکرده اند، می خواهند هر کشوری، بر پایه اندیشه های رویایی آن ها، سوسیالیسم نابی بسازد که از هرگونه نرمش به دور است.  

اما سوسیالیسم ناب در هیچ زمانی پدید نیامده است و در هیچ کجا یافت نمی شود. سوسیالیسم نابی که با واقعیت روز همخوانی و همسازی نداشته باشد را تنها می توان در دوران جولان اینگ ساری و پول پوت در کامبوج یافت. این دهقان زاده های خرده بورژوا دریافت خشکی از سوسیالیسم داشتند. در دنیایی که آن ها پدید آورده بودند، یک آموزگار برای این که به کار “بیهوده” آموزشی می پردازد و روشن اندیش است به اردوگاه های کار برای شخم زدن و کاشتن زمین کشاورزی فرستاده می شد. این بی سواد ها حتا نمی دانستند که خود مارکس هرگز نه داس کشاورزی و نه چکش کارگری به دست داشته است. ولی نمی توان مارکس را برای این کمبود از دیگران کمتر “مارکسیست” دانست.

راستش این است که اندوخته های پیروزمندانه و شکست خورده ما به خوبی نشان می دهد که دگرگون کردن انسان به آن آسانی نبود که ما می اندیشیدیم. هر کشور سوسیالیست در چنبر جهان سرمایه داری پیرامون خود است. شیوه بی بند باری زندگی که شیوه تولید سرمایه داری پرچم دار آن است، از هر در و پنجره ای به جهان سوسیالیسم رخنه و مغزها را آلوده می کند. در این جهانی که سرمایه داری مانند تاوسی زشت های خود را می پوشاند و پیروزی های فردی و سرمایه اندوزی را به نمایش می گذارد، دولت سوسیالیستی باید به شهروند خود بیاموزاند که برای خوشبختی دیگران کار کند، سختی بکشد و حتا جان دهد. و ما امروز می دانیم که این کار آسانی نیست.  

ما آموختیم که “برای انسانی کردن انسان باید تمام جامعه را انسانی کرد” و این کاری است بسیار دشوار؛ بسیار دشوارتر از آن که می اندیشیدیم. اردوگاه های کار و گرفتن زمین کشاورزی از دهقانان کوچک و سازمان دهی آن ها در کلخوزها و سوخوزها پاسخ گو نبود و با ایستادگی این انسان ها روبرو شد.

پس اگر ما نخواهیم، مانند جمهوری اسلامی که انسان ها را با کوبان تازیانه به اسلام رهنمایی می کند، انسان ها را به زور به سوی سوسیالیسم بکشانیم، چه کار دیگری می توانیم بکنیم؟ 

ما از پیش برخی از برنامه های کلان را در روند انسانی کردن انسان می دانیم. آن چه که روشن است، واژگونی نظام بهره کشی انسان از انسان است. آن چه که روشن است، زندگی هماهنگ انسان با طبیعت پیرامونش است. آن چه که روشن است، برپایی نظام نوینی است که سوسیالیسم نام دارد.     

اما از پیش بسیاری از کوچه و پس کوچه ها را برای رسیدن به این بهشت انسانی نمی شناسیم. روشن نیست که برای رسیدن به آماج گاه سوسیالیستی، از چه راه و با چه آهنگی باید گام گذاشت.  زمان به ما آموخت که گام گذاشتن به سوسیالیسم، راهپیمایی در گذرگاه های هموار و از پیش ساخته نیست. سوسیالیسم راه پر پیچ و خم و با بلندی ها و سرپایینی های بسیار است که گاهی باید راه رفته را برگشت، تا چاره دیگر جستجو کرد.     

در این روند ماندگاری و آرمیدن برابر با مرگ است. همواره، مانند دوچرخه سواری که ایستادنش برابر با افتادن است، باید در جنبش بود. برای برپایی سوسیالیسم، بارها باید از راه رفته برگشت و گام به راه تازه ای گذاشت. همواره باید نوآور بود و نوسازی را پیشه خود کرد.

باید پذیرفت که اندیشمندان و دانشمندان بورژوازی بسیار پویاتر برای نگهداشت سرمایه داری کار کرده اند. آن ها از هر پیشنهاد سوسیالیستی که سرشت بهره کشی سرمایه داری را زیر پرسش نبرده است، با گشاده رویی و خردمندی سود جستند.

در برابر آن ها، هواداران سوسیالیسم بسیار با رهنمودهای بنیان گذاران خود به خشکی برخورد کرده اند و سال ها هر گونه چاره یابی برای افزایش بهره وری در تولید را به نام رویزییونیست نپذیرفتند و هنوز هم برخی از آن ها به دنبال سوسیالیسم در نوشتارها هستند تا بررسی سوسیالیسم راستین در کشورها. باید بپذیریم که ما سال ها رنج کشیده ایم و بسیار کشته داده ایم، تا آن چه را که امروز می دانیم دریابیم.

هر کشور سوسیالیستی با دشواری ها و چالش های مشخص خود روبرو است. در نوشته گذشته در باره تلاش کمونیست ها برای رهجویی در باره ی دشواری های جمهوری دموکراتیک چین سخن گفته ایم و در این نوشته کوتاه به چالش هایی که کوبا با آن روبرو است و به راهگشاهایی که در چنته خود دارد می پردازیم.

کمونیست هایی که درگیر پیاده سازی سوسیالیسم نیستند، به هنگام خرده گیری در باره برنامه های بهسازی کشوری سوسیالیستی به جا است که یک آن بیاندیشند که سوسیالیسم چیست؟

برای پاسخ گویی به این پرسش کلیدی، نخست باید پرسید که سوسیالیسم برای چیست و برای کیست؟ آیا ناب بودن و پیاده کردن نکته به نکته آن چه که بنیان گذاران جهان بینی سوسیالیستی گفتند به خودی خود می تواند یک هدف باشد؟ یا این که هدف فراهم کردن شرایط بنیانی برای آسایش و بهروزی مردم است. آیا پخش برابر تهی دستی همان سوسیالیسم است، یا هدف سوسیالیسم افزایش آسایش و آسان کردن زندگی مردم است؟

آیا می توان به برابر بودن مردم در برابر گرسنگی خشنود بود و آن را تنها برای این که همه ی مردم به یک اندازه گرسنه هستند سوسیالیسم خواند؟  بنیان گذاران سوسیالیسم در این اندیشه بودند که سوسیالیسم به آن اندازه جامعه ای پیشرفته بسازد که در آن انسان ها با کاربرد کمترین زمان به آفرینش بیشترین کالاهای نیازمند جامعه می پردازند و بیشتر زمان آزاد خود را برای نوآوری هنری و پیشرفت اندیشه ای خود به کار می برند و تا توان دارند از زیبایی های بی پایان زندگی کام می جویند.    

سوسیالیسم کوبایی سال ها برای بسیاری از انسان های پیشرو یک سوسیالیسم  ناب بوده است. از سوسیالیسم کوبایی می توان بسیار گفت و فراوان نوشت، ولی آن چه که روشن است این است که این راه همواری نبوده است؛ کمونیست های کوبایی هرگز در راه شکوفایی سوسیالیسم باز نایستادند و همیشه از نرمش، نواندیشی و نوسازی برای رسیدن به آماج های والای خود سود جستند.   

بگذارید در زیر کوتاه به این بپردازیم که کوبا هم اکنون برای پیشرفت سوسیالیسم چه برنامه هایی را در پیش دارد.  

چالش های اقتصاد کوبا چیست؟

بیش از نیم سده امپریالیسم آمریکا و اروپا تلاش کرده اند تا با به زانو درآوردن اقتصاد کوبا، مردم کوبا را به سرسپردگی وادار کنند.  نزدیک به شش دهه دشمنی ایالات متحده امریکا با کوبا به مردم کوبا ۱۰۰۰ میلیارد دلار زیان رسانده است. تنها از آوریل 2019 تا مارس 2020 ، محاصره کوبا از سوی ایالات متحده بیش از 5.5 میلیارد دلار (نزدیک به ۱۴ میلیون دلار روزانه) به کوبا زیان رسانده است.

 با این همه کوبا با سختی ها و چالش هایی روبرو است که نمی توان بار گناه همه ی آن ها را تنها بر دوش امپریالیست ها گذاشت.

کوبا پر از کشتزارهای نیشکر، تنباکو و ذرت است. با این همه، کوبا با کمبود تولید فراورده های کشاورزی دست و پنجه نرم می کند و نزدیک به هشتاد درسد از فراورده های کشاورزی مورد نیاز جامعه را با خرید از کشورهای دیگر تهیه می کند. کارشناسان کشاورزی می گویند که کوبا با یک برنامه درست می تواند، برای پنج برابر جمعیت کنونی خود فراورده های خوراکی تولید کند.

نیاز به یادآوری است که دولت برای خودبسندگی کشاورزی تلاش های بسیاری کرده است. در سال ۱۹۹۳، دولت بخشی از زمین های دولتی را به کشاورزان واگذار کرد، اما کشاورزان می بایست فراورده های خود را با قیمت ثابت به دولت می فروختند. پس از آن بهسازی بخش کشاورزی دنبال شد و به کشاورزان بخش خصوصی که ۷۰ درسد فراورده های کشاورزی را تولید می کنند، اجازه داده شد تا  20 درسد از کالاهای خود را در بازارها بفروشند. پس از آن بیش از 3.5 میلیون هکتار (1.5 میلیون هکتار) زمین دولتی رایگان به کشاورزان کوبایی برای بهره داری واگذار شد و آن ها حتا می توانند این زمین ها را به فرزندان خود برای کشت بسپارند.   

با این همه، هنوز زمین های بارور فراوانی در بخش‌های دورافتاده ویران مانده اند و زیر کشت نرفته اند. نزدیک به 50 درسد از زمین های کشاورزی کوبا زیر کشت نمی روند. هم اکنون کمک اجتماعی و قیمت بسیار ارزان کالاهای روزمره، بسیاری از جوانان را از کار کردن در بخش کشاورزی وامی دارد و انگیزه ای برای کار در ده های دوردست به آن ها نمی دهد. باور اقتصاددانان کوبایی بر این است که شکاف میان کمک اجتماعی و گرفتن دستمزد باید به آن اندازه باشد که انگیزه هر کس برای بهبودی زندگی خود بیشتر شود.   

کوبایی های بسیاری که توانایی پرکاری و آفرینش بیشتر را دارند، هم اکنون به خریدن کالاهای ارزان دولتی خشنود هستند. پشتیبانی از بی کاران و کم کاران اگرچه کار انسانی بسیار بزرگی است، ولی همزمان هزینه بزرگی برای جامعه داشته است. افزون بر این، این انسان ها با بدور بودن از جامعه کاری، لذت همکاری در کار دسته جمعی و بهروزی در آفرینش را از دست می دهند. هنگامی که یک بیکار به کار کردن می پردازد، او نه تنها خودبسنده می شود بلکه با همکاری با دیگران یک انسان هدفمند می شود که با آفرینش خود در کارخانه، کارگاه و یا شرکت ها به پیشرفت اقتصادی و بالا بردن تولید به جامعه نیز کمک می کند.       

برای پیشرفت اقتصادی جامعه بسیار مهم است که همه کسانی که توانایی کارکردن را دارند در جایی کار کنند و میوه ای و یا کالایی بیافرینند. اگر نیروی کار بیشتری گام به کار تولیدی نگذارد و بهره وری در کار تولیدی افزایش چشمگیری نیابد، به آنگاه پایان کار، شکست بزرگی برای سوسیالیسم خواهد بود. و با این کمبود، پیش ساخت های نیرومند یک جامعه سوسیالیستی  پایدار کم جان و ناتوان خواهد شد.   

داده های دولتی در باره بیکاری تنها بیکاری آزاد را اندازه گیری می کند و بنابراین بیکاری پنهان در بخش دولتی را نادیده می گیرد. بخش دولتی  کوبا از بیکاری پنهان رنج می برد، یکی از پیامدهای داشتن کارکنان بیش از نیاز در بخش دولتی این بوده است که بهره وری نیروی کار در بخش دولتی کم شده است.  بهره وری نیروی کار و انگیزه های کار کمتر از بخش خصوصی است. یارانه به شرکت های دولتی که بهره وری کمی دارند، کسری بودجه دولت را افزایش می دهد.

سیاستمداران کوبا این دشواری ها را می شناسند و در سال های گذشته برنامه ای را برای کاهش شمار کارکنان در بخش دولتی آغاز کرده اند. آن ها در سال های ۲۰۱۲-۲۰۱۱، شمار کارمندان دولتی را نیم میلیون کاهش دادند و خویش کارفرمایان (مانند آرایشگر و دوزنده) خصوصی بیش از ۴۰۰ هزار افزایش یافته است.

اما برخی از کارکنان دولتی که به بخش غیردولتی جابجا شده بودند، نتوانستند به اندازه نیاز به پیشرفت اقتصادی کشور کمک کنند. برخی از آن ها مالیات بیش از اندازه بر درآمد و دردسرهای کاغذبازی دولتی را دلیل دلسرد شدن خود می دانند.  

چگونه می توان این دشواری ها را از میان برداشت؟ چگونه می توان بهره وری در تولید را افزایش داد؟ چگونه می توان به کوبایی ها انگیزه کار و بالابردن دستمزد داد؟ به سخنی دیگر، چگونه می توان سوسیالیسم پیشرفته نوینی ساخت؟

نزدیک به ده سال در حوزه های حزبی، شوراهای شهر و روستا گفتگوهای فراوانی در باره ی پیشرفت اقتصادی انجام شده است که برنامه کنونی بهسازی اقتصاد، میوه آن تلاش ها است. در ماه های گذشته دولت و سیاستمداران کوبا برنامه نوین اقتصادی را به گونه ای روشن و باز با مردم درمیان گذشته اند. از زمان پیروزی انقلاب در سال ۱۹۵۹ تاکنون، کسی برای زنده ماندن نیازی به کار کردن نداشته است.  اما دگرگونی های نوین نه تنها شیوه سازماندهی اقتصاد کشور را دگرگون می کند بلکه همچنین بازتاب نام سوسیالیسم را در اندیشه کوباهایی ها دگرگون خواهد کرد.  

۱۸ دسامبر (ACN) رئیس جمهور کوبا گفت: در سال ۲۰۲۱ خواست مردم کوبا و انقلاب آنها، نه تنها ایستادگی در برابر ستیزگری امپریالیست ها، بلکه پیشبرد برنامه ها برای پیشرفت اقتصادی و اجتماعی کوبا نیزاست.   

پاسخ کوبا به چالش های چیست؟

سخن خیلی کوتاه؛ برنامه دولت، انگیزه دادن به کوبایی ها برای پرکاری است.

انگیزه برای پرکاری

تا کنون همه ی خانواده های کوبایی با پشتیبانی دولت، همه ی کالاهای روزمره مانند خوراک، پوشش و دیگر کالاهای مصرفی و همچنین برق و حمل و نقل، را ارزان بدست می آوردند و نگران گرسنگی و بی خانمانی نبوده اند. یارانه ها هزینه بسیار هنگفتی برای دولت شده است و همزمان انگیزه سخت کوشی و درگیری در کار دشوار برای فراهم کردن نیازهای بنیانی زندگی را کم کرده است. هدف این بهسازی ها و دگرگونی ها در اقتصاد، افزایش تولید خانگی و افزایش بهره وری از نیروی کار است.

درون مایه بهسازی اقتصادی کنونی، افزایش بهره وری با انگیزه دادن مردم به کار در شرکت های دولتی سوسیالیستی و خصوصی است. هدف این برنامه این است که درآمد خانواده ها با دستمزد فراهم شود و نه با یارانه از سوی دولت. با پیاده شدن اندیشه نوین اقتصادی دولت، یارانه کاهش می یابد و یا حتا در برخی از زمینه ها از میان خواهد رفت. هدف این است که قیمت کالاها، بازتاب دهنده هزینه تولید آن باشد. از سوی دیگر، دستمزدها و کارانه (حقوق) بازنشستگی افزایش خواهد یافت، تا توان خرید مردم را کاهش ندهد. دستمزد و کارانه بازنشستگی و قیمت کالا ها در بازار، هم زمان افزایش خواهند یافت. به سخنی دیگر، یارانه ها برای پایین نگه داشتن قیمت کالاها برداشته می شود و به جای آن به کسانی که به آن نیاز دارند داده می شود.     

برای پیاده کردن درست این برنامه، دستمزدها به ۳۲ پله بخش می شوند. پایین ترین دستمزد ماهیانه ۱۹۱۰ پزو و بالاترین آن ۹۵۱۰ پزو در ماه است (میانگین امروز دستمزد در بخش دولتی اقتصاد ۱۰۰۰ پزو است). کارانه بازنشستگی از ۵۰۰-۳۰۰ پزو به ۱۷۳۳- ۱۵۲۸ پزو افزایش می یابد.  

ساعات کار هفتگی برای بیشتر کارکنان ۴۰ ساعت می شود، اما می توان برای دریافت دستمزد بیشتر، تا ۴۴ ساعت در هفته کار کرد. دستمزد کارگران و کارمندان در کارخانه ها، کارگاه ها و بخش دولتی می تواند، بر پایه کار خوب و بهره وری بالا افزایش یابد. هر شرکتی می تواند بخشی از سود خود را، برای بالا بردن بهره وری و افزایش شمار کالاهای تولیدی، به کارکنان خود واگذار کند.  

دستمزد در بخش خصوصی که نزدیک به ۶۰۰۰۰۰ کارکن دارد، بالاتر از بخش دولتی است و امید است که این شکاف انگیزه خویش کارفرمایی را میان کارکنان دولتی بیشتر کند.  

از سوی دیگر، از اول ژانویه، قیمت بسیار ارزان کنونی هر کیلووات ساعت برق، ۵۰۰ درسد افزایش می یابد. اما قیمت ها بر پایه درآمدها برنامه ریزی می شود، آنانی که درآمد کمتری از دیگران دارند، پول کمتری برای هر کیلووات ساعت پرداخت می کنند. یک خانواده که ۳۰۰ کیلووات ساعت ماهانه به کار می برد، چهار پزو برای هر کیلووات ساعت خواهد پرداخت. اما اگر یک خانواده بیش از ۵۰۰۰ کیلووات ساعت به کار برد، قیمت هر کیلووات ساعت به ۲۵ پزو (یک دلار آمریکا) افزایش می یابد. هم اکنون کسانی که کمتر از ۱۰۰ کیلووات ساعت ماهانه برق به کار می برند، ۹ پزو در ماه پرداخت می کند، ولی از سال ۲۰۲۱ این قیمت به ۴۰ پزو افزایش می یابد. این افزایش قیمت به همه ی خانواده های کوبایی انگیزه می دهد تا با کاهش مصرف برق هم به خود و هم به دولت کمک کنند. اما کمک های دولتی برای پایین نگه داشتن قیمت کالاها و آب و برق، بی درنگ از میان برداشته نخواهد شد.     

آسان کردن خویش کارفرمایی

یکی از پیامدهای ویروس کرونا برای کوبا بسته شدن کنش های گردشگری بوده است که درآمد و اندوخته ارزی دولت را بسیار کم کرده است. با از دست دادن ارز، دولت در ماه گذشته به رستوران های خصوصی اجازه داد که در کلان فروشی ها (عمده فروشی ها) خرید کنند. هزاران رستوران، تختخواب و صبحانه (bed and breakfast )، مکانیکی اتومبیل و ده ها گونه دیگر کارهای خصوصی هم اکنون اجازه یافته اند که به خرید و فروش کالاهای برون مرزی در بازارهای کلان فروشی بپردازند (کاری که تا سال ۲۰۲۰ بر دوش دولت سنگینی می کرد). برایند این کار این است که ۶۱۳۰۰۰ شرکت های کوچک و بزرگ ناگزیر نیستند که به فروش کالاهای کمیاب در خرده فروشی های کم ارزش کوبا یا خرید در بازار سیاه بپردازند. این کار می تواند به پیشرفت بخش خصوصی و کارآفرینی کمک فراوان کند. دولت همچنین به شرکت های خصوصی کوچک نیز اجازه داده است تا با کمک دهها شركت دولتی، قرارداد واردات و صادرات کالا با دیگران ببندند.

رسانه های دولتی گزارش داده اند که ۲۱۳ دارندگان رستوران برای خرید آبجو، آرد، خمیرمایه، میگو، شکر، روم و روغن پخت و پز به بازارهای کلان فروشی در هاوانا و شهر هولگوین درخواست داده اند.

در کنار آسان کردن خرید در کلان فروشی  و خرید و فروش برون مرزی، دولت می خواهد اجازه گشایش شرکت های خصوصی کوچک و میانه را بدهد. دولت همچنین می خواهد با دادن اجازه دادوستد گسترده میان شرکت های خصوصی و دولتی به بخش خصوصی برای خرید و فروش از شرکت های دولتی کمک کند.

سرمایه گذاری شرکت های برون مرزی

در پایان سال ۲۰۲۰، کوبا ۲۹ پروژه سرمایه گذاری برون مرزی به اندازه ۲.۴  میلیارد دلار را در کشور پیاده کرده است. این سرمایه گذاری ها در بخش گردشگری، ساخت و ساز، معدن و صنعت انجام شده است. بیش از نیمی از این پروژه با ۱۰۰ درسد سرمایه گذاری برون مرزی پیاده شده است. این پروژه ها ۱۱۷۶۳ کار برای کوبایی ها در ۲۱ شرکت برون مرزی از میان آن ها ۱۱ شرکت چند ملیتی پدید می آورد.

در این میان، کارخانه های رنگ سازی که با همکاری و  سرمایه گزاری Devox Caribe مکزیکی و یکی دگر که با همکاری و سرمایه گذاری Tot Color اسپانیایی که آغاز به کار کرده اند، دستاوردهای برجسته ای داشته اند. یک کارخانه برق با سرمایه برون مرزی به نام  Eolica Rio Seco II در بانز در استان شرقی هولگوین ساخته شده است که  تا ۹۶.۶ مگاوات برق تولید خواهد کرد. با نگاه به ۲۰۲۱ ، در آغاز دسامبر ۲۰۲۰، کوبا نمونه هایی از ۵۰۳ پروژه با ارزش ۱۲.۷ میلیارد دلار را با سرمایه گذاری برون مرزی پیش گزاری کرده است و ریزبرنامه های پیاده کردن آن ها را چیده است. 

هنگام سخن گفتن از سرمایه گذاری برون مرزی در کوبا، نباید جمهوری خلق چین را از یاد برد. پکن و هاوانا امسال 60 سالگی پیوند دیپلماتیک با هم را بر پایه برادری، دوستی و احترام جشن گرفتند. کوبا و چین پیمان نامه تازه ای برای همکاری در بخش گردشگری بسته اند. همکاری کوبا با چین به ویژه در زمینه های علمی و فناوری که کوبا از پیشرفت چشمگیری در این پهنه ها برخوردار است در سال های آینده گسترده تر خواهد شد. این همکاری های به کارآفرینی در اقتصاد کوبا کمک بسیاری خواهد کرد. برخی از شرکت های چینی برای بازاری کردن بازرگانی قهوه، عسل و زغال به کوبا کمک خواهند کرد. چین می خواهد که در آینده نزدیک از بزرگترین بازارها برای صادرات کالاهای کوبایی و خدمات پزشکی کوبایی باشد. شرکت های برجسته چینی در پروژه های نوسازی زیرساخت ها، گسترش منابع تجدید پذیر انرژی شرکت خواهند کرد. 

اقتصاد یک ارزی

در  ۲۵ سال گذشته، دو ارز با ارزش های گوناگون در کنار هم در اقتصاد کوبا در گردش بوده است. یک پزوی کوبایی (CUP) و همچنین یک پزوی ارزی (CUC) برای خرید کالاهای برون مرزی در فروشگاه های ویژه. امروز پزوی (CUC) ۲۴ برابر پزوی (CUP) ارزش دارد. در آغاز کار (CUC) پول ارزی گردشگران و خرید کالاهای زینتی و فرنما بوده است، اما پس از آن زمان کوتاهی این ارز به همه ی دامنه های اقتصادی گسترش یافته است. سیستم دو ارزی طبقه نوینی از کارآفرینان را در کوبا پدید آورد که بیشتر از کارکنان دولتی درآمد داشته اند. این کار شکاف اجتماعی میان کارکنان بخش گردشگری و دیگر بخش های اقتصاد پدید آورده بود.  

از سال نو ۲۰۲۱، تنها یک واحد پول در کوبا افزار دادوستد خواهد بود و CUC از میان برداشته خواهد شد. پرداخت دستمزد و دیگر دادوستدها از این پس باید به پزوی کوبا انجام شود. دارندگان  CUC  تا شش ماه آینده با نرخ ارز ۲۴ به یک می توانند در بانک ها به جای آن CUP بخرند.

سخنان پایانی

در ماه هایی که بیماری همه گیرکرونا جهان را دچار دشواری های فراوان کرد، کوبا روزانه شاهکارهای بسیاری آفرید. این کشور با این که کمبود دارو، خوراک و دیگر کالاهای روزانه داشته است، اما با پشتیبانی سوسیالیسم، مرگ و میر کمتری از دیگر کشورها داشته است. کوبا بیش از دوازده دارو برای درمان بیماری کرونا ساخته است و چهار واکسن در روند پایانی آزمایشی دارد.

اما پیامدهای زیان آور کرونا اقتصاد کوبا را زمین‌گیر کرد. همزمان با کرونا با پایین آمدن قیمت نفت، ونزوئلا که یکی از بزرگترین فراهم کنندگان نفت کوبا بوده است، مانند گذشته توان کمک به کوبا را ندارد.

بزرگترین شاهکار کمونیست های کوبایی پذیرش دشواری ها و تلاش برای یافتن راه چاره ها بوده است. آن ها خود را با دروغ و بزرگ نمایی سرگرم نکرده اند بلکه با دلاوری با مردم خود رک و راست از سختی ها سخن گفته اند و با آن ها برای نبرد با چالش ها هم اندیشی کرده اند.

پس از سال ها نرخ نمو صفری، کوبا امسال نرخ نمو منفی داشت. هم اکنون امید است که برنامه هایی که هم اکنون پیاده می شود، کشور را به دستیابی به نرخ نمو شش تا هفت درسدی تولید ناخالص کمک کند.

کوبا با بهسازی نوین اقتصادی می خواهد که بهره وری تولید را افزایش دهد. کوبا می خواهد با بالا بردن قیمت کالاها، انگیزه پرکاری کوبایی ها را افزایش دهد. باور اقتصاددانان کوبایی بر این است که با پیاده شدن برنامه های دردست، انگیزه بیکاران و کم کاران برای جستجوی کار و دستیابی به درآمد بیشتر بالا می رود. هدف این است که بیشتر آنهایی که از کمک اجتماعی و یارانه برخوردار می شوند، برای پیشرفت سطح زندگی خود گام به بازار کار بگذارند و یا پرکارتر شوند.   

اقتصاددانان کوبایی بر این باور هستند که با پدید آوردن انگیز کار کردن  و کار آفریدن، چنان درآمد مردم را افزایش دهند که به پیشرفت اقتصاد و خودبسندگی (خود کفایی) کالاهای روزمره کمک کند. هدف این است که اندک اندک نقش کوپن ها برای تهیه کالاهای روزانه از میان برداشته شود.     

برنامه بهسازی کنونی نگرانی هایی هم آفریده است. اگر افزایش قیمت ها با افزایش تولید همراه نباشد، قیمت ها، به دلیل کمبود کالا، در بازار سیاه می توانند از اندازه برنامه ریزی شده بالاتر روند که این کار تورم پدید خواهد آورد. تورم می تواند یکی از پیامدهای ناگوار پیاده کردن این برنامه باشد. همزمانی افزایش خرید مردم و افزایش قیمت ها دشوارتر از آن است که بتوان تورم را نادیده گرفت. دولت پایین نگه داشتن قیمت ها را تنها وظیفه خود نمی داند بلکه از کمیته های انقلابی و مردم می خواهد که درگیر این وظیفه بزرگ شوند و با دولت در این باره همکاری کنند.   

یکی از نگرانی های رفیق طبری در باره سرنوشت کشورهای سوسیالیستی، ریشه در دشواری هایی داشته است که کوبا هم اکنون با آن روبرو است.  طبری بر این باور بود که نسل جوان در کشورهای سوسیالیستی که در جنگ های رهایی بخش درگیر نبوده است، ارزش دستاوردهای سوسیالیستی را به درستی در نمی یابد و آن را  حق طبیعی خود می داند. نسل جوان نمی داند که آموزش، درمان، خانه، رفت و آمد رایگان و یا ارزان در کشورهای سوسیالیستی، برآیند نبرد طبقاتی بوده است که باید برای نگهداشت و پربارکردن آن همواره کار کرد. همان گونه که رفیق طبری پیش بینی می کرد، ما دیدیم که  با فراهم کردن چهارچوب های بهروزی و آسایش انسان ها، انگیزه نسل جوان برای شکوفایی سوسیالیسم در کشورهای سوسیالیستی اندک اندک کم شد، تا آن جایی که نسل جوان این کشورها در پایان با پشتیبانی نکردن از سوسیالیسم تیشه بر ریشه خود زدند.    

کمونیست های کوبا این کمبود انگیزه را شناسایی کرده اند. امید است که کوبا، با پیاده کردن برنامه های بسیار خود، بتواند به خوبی از پس دشواری ها بربیاید و یک سوسیالیسم پیشرفته و نوین بسازد.

سرچشمه های کمکی

debate on Cuba

news about Cuba

ministry of foreign affairs republic of Cuba

agriculture in Cuba




برخورد امنیتی و یا جدل ایدیولوژیک!

سخن روز شماره ۴۵
۲۶ آذر ۱۳۹۹، ۱۶ دسامبر ۲۰۲۰

“صداقت در آنست كه هَركس در عُصاره خود با عشق به تبار انسانی خويش بجوشد: ”كه از آن دست كه می پروردم، می رويم” “

(با پچپچه پاييز،ا.ط)

تاریخ نگاری مارکسیستی دانشی است که باید آن را آموخت. تاریخ نویسان بورژوایی همواره تلاش کرده اند که تاریخ را با بزرگ کردن نقش انسان های پرآوازه آذین بندی کنند و توده ها را همچون سیاهی لشکر در بررسی رویدادها بکار برند. این گونه تاریخ نگاران هزاران داده های (facts) بلند و بالا را کنار هم می چینند، تا اندیشه ما را از روند کمابیش قانون مند پیشرفت تاریخ بدور کنند.

مارکسیست ها نقش انسان های برجسته و پیشامدهای ناگهانی را در کند و تند کردن روند پیشرفت تاریخ می پذیرند، ولی آن را از سازه های کارساز (عوامل اصلی)  نمی دانند و بدین گونه آن ها هنگام بررسی رویدادها در میان انبوهی از داده ها- که گاهی سویه های گوناگونی دارند-  به جستجوی سازه بنیانی می پردازند که رویدادها را به هم پیوند می دهد.   

یک تاریخ نگار مارکسیست همچون کاهی در دریای رویدادها شناور نمی ماند و یا انگشت به دهان به تماشای یک سوی رنگارنگ آن ها نمی پردازد بلکه تلاش می کند که سویه های گوناگون را ببیند و سرشت درونی و گرایش فراچیره (غالب) (predominant) که رویدادهای گوناگون را به هم پیوند می دهد را دریابد. او رویدادها را مانند گردنبندی می بیند که اگر چه از مرواریدهایی با رنگ ها، ویژگی ها و ارزشهای گوناگون در کنار هم چیده شده است، ولی زنجیری همه ی آن ها را با همه ی گوناگونی ها به یک گردنبند دگرگون کرده است.

تاریخ نگاری در باره ی سیاست دوران انقلاب حزب توده ی ایران هم به این آسانی نیست و نمی توان با آسان نگری در باره آن شتابانه داوری کرد.

هنگام خرده گیری به کمبود هوشیاری در رهبری پیش از یورش حزب توده ایران، باید به یاد داشت که حزب طبقه کارگر در جامعه هایی که دموکراسی بورژوازی در آن نهادینه نشده است، نمی تواند سددرسد از یورش بگریزد. این حزب هنگامی که پای به نبردگاه می گذارد، همزمان بوسه به لب های مرگ می زند. عضو این حزب هنگام درخواست عضوشدن، به گونه ای حکم مرگ خود را نیز می گیرد. در این جهان پهناور، هیچ حزب کمونیستی را نمی توان یافت که از گزند نیش دشمن طبقاتی در پناه و آرامش بوده باشد. بورژوازی به همه ی این حزب ها با همه ی هشیاری، پروا و دوراندیشی یورش برده است، و کمونیست ها در هر کجا پس از این گونه یورش ها، کشتگان بسیاری داده اند و سال ها رنج و شکنجه بسیار دیده اند.        

بررسی خط مشی دوران انقلاب حزب هم نمی تواند از یک شیوه درست دیالکتیکی بدور و از شرایط مشخص آن زمان جدا شود و به گونه ای مکانیکی از جایگاه امروز ما انجام یابد. نمی توان به جای یک ارزیابی همه سویه به گفتن نادرست بودن سیاست “راه رشد غیر سرمایه داری” با همگامی نیروهای “دموکرات انقلابی” بسنده کرد. بزرگترین تئوریسین های جهانی و توده ای و برجسته ترین رزمندگان توده ای آن زمان از سازندگان و پشتیبانان آن سیاست بوده اند. نادرست خواندن سیاست دوران انقلاب، نمی تواند همراه با پیش گزاری یک سیاست جانشینی نباشد؟ در زمانی که رویدادهای ناهمسو و پیشامدهای ناگهانی فراوانی که ما روزانه درگیر آن بودیم رخ می داد، چه کار درست دیگر می توانست انجام شود که نشد؟

خرده گیری ها بی دلیل به خط مشی دوران انقلاب حزب، به اندازه باور به “نبرد جاودان که بر که ” نادرست و بی پایه است. چرا که هر دو دیدگاه، سیاست مشخص را از زمان و شرایط مشخصی که در آن ریشه داشت می کنند و پنداربافانه آن را در زمین امروز می کارند. از جایگاه امروز نمی توان به گذشته نگاه کرد، مگر ان که برای آموختن باشد. نمی توان پس از نزدیک به نیم سده که بسیاری از تاریکی ها، روشن و بسیاری از بسته ها، باز و بسیاری از گمان ها، بی گمان شده است، از سیاست گذشته با پوزخند و زهرکینه سخن گفت.   

بررسی دیدگاه های امروز توده ای های گذشته و توده ای ماندگان کنونی نیز نمی تواند از زمینه های تاریخی آن جدا شود. کشتار توده ای ها هدف همیشگی دشمن طبقاتی بوده و هست. شکست زیر شکنجه، سرسپردگی، ناامیدی، پریشانی، پراکندگی و درهم ریختگی سازمانی از پیامدهای یورش است. اندکی پس از یورش به حزب توده ی ایران، پیروزی گذرای ضدانقلاب در اردوگاه سوسیالیستی رخ داد. چهار دهه بسیار دشوار و پر درد گذشته است. روشن است که باور هر کسی که راه را آسان و پیروزی را نزدیک می پنداشت، با این شکست ها فرو خواهد ریخت و ریزش خواهد کرد.

رفتار انسان ها پس از یورش کمابیش در همه ی دوران ها و در همه ی کشورها یکسان است و می توان گرایش همسانی در آن ها یافت. برخی ها زیر شکنجه با نیرویی فرانسانی ایستادگی می کنند و جان می سپارند؛ برخی ها با نخستین سیلی وا می زنند و سرسپرده می شوند؛ برخی ها می شکنند، ولی خود را نمی فروشند؛ ووو. آن هایی هم که از دستگیری و شکنجه می گریزند همگون نیستند. برخی ها به دشمن طبقاتی ما می پیوندند؛ برخی ها به دنبال پول اندوزی می روند؛ برخی ها نبرد را برای همیشه فراموش می کنند؛ برخی ها خاموش می مانند، ولی خود را برای روز انقلاب آماده نگه می دارند؛ برخی ها برای فراموشی به تریاک و می بارگی پناه می برند؛ برخی ها زمان را برای بالا بردن سازمانی خود درخور می بینند؛ برخی ها به سازماندهی دوباره نبرد می پردازند؛ ووو.     

در دوران تاریک رژیم وابسته شاه، نگارنده گفتگوهای فراوانی با این گونه انسان ها داشته است که پیش از کودتای امپریالیستی، در زمان خیزاب پرتوان جنبش، بخشی از گردان بزرگ رزمی حزب توده ی ایران بوده اند. سه دهه پیش با رفیق کمونیست گواتمالایی آشنا شدم که یکی از تخم (بیضه) های خود را زیر شکنجه از دست داده بود. هنگام گزارش او از رفتار دوستان و رفیقان گذشته اش در درون و برون زندان دریافتم که ما تا به چه اندازه سرگذشت همسانی با هم داریم.       

آموخته های سه دهه گذشته ما به خوبی نشان می دهد که برخوردهای امنیتی با سرسپردگان و با رفیقان نیمه راه، راه به جایی نمی برد. هر کسی که توان آن را داشته است که گروهی برای خود بسازد و برخی ها را دوروبر خود گرد هم آورد، برای این است که سخنی برای گفتن دارد. اگر حتا همه ی برچسب هایی که به یک کس می زنند درست باشد، باز نمی توان به گفتن این “وابستگی ها” و “سرسپردگی ها” بسنده کرد. باید درون مایه سخن را یافت، آن را شکافت و نادرستی آن را نشان داد.

هر یک از این آقایان نماینده یک دیدگاهی هست. این دیدگاه ها بازتاب نبرد طبقاتی روان در جامعه، میان کسانی است که در گذشته در کنار هم و در درون یک حزب بودند. پیدایش این گونه دیدگاه ها، یک روند کمابیش قانون مندی است که هیچ کس به زور نمی توانست و نمی تواند از بروز آن ها جلوگیری کند. اگر آقای خسروی پیدا نمی شد، بی گمان کسی دیگر اندیشه سوسیال دموکراسی را میان توده ای های گذشته رهبری می کرد. اگر آقای خدایی نمی بود، کسی دیگر پرچم جاودانگی “نبرد که بر که” را می افراشت. بنابراین فرای آن که آن ها چه کرده اند و چگونه انسان هایی هستند- که اگر زیان آور نباشد، سودی هم ندارد- باید با دیدگاه آن ها برخورد کرد و آن را به چالش کشید. تنها کاربرد دلیل های استوار برای نشان دادن نادرستی این دیدگاه ها، همراه با شکیبایی و زبانی نرم می توانست و می تواند شکاف را تنگ تر کند.   

اگر کسی هم اکنون می خواهد با الگوبرداری از سیاست گذشته حزب، چشم ما را کم سو و چارچوب نواندیشی ما را تنگ و کوتاه کند، نمی توان با برچسب جاسوسی  زدن، خود را درست اندیش و او را کژاندیش خواند و کار خود را پایان یافته دانست. باید نشان داد که چرا این دیدگاه هم اکنون نادرست است. گفتن این که “فلانی برای نزدیک بودن با نیروهای امنیتی به ایران به ترکیه کوچ کرده است”، نیز هیچ سودی نه برای جنبش و نه برای حزب توده ی ایران دارد. به جای آن باید دریافت که چرا ایشان با همه ی این برچسب ها و شک و تردیدهای درست، هنوز شنونده و خواننده برای سخن های خود دارد. باید نکته باریک و نزار را در دیدگاه او یافت و آن را شکافت و نادرستی آن را به هواداران او نشان داد. بخشی از این هواداران برای این که خواستگاه طبقاتی دیگری دارند، جای طبیعی خود را یافته اند و با او خواهند ماند، ولی بی تردید می توان راه گم کردگان را با سخن های با دلیل و زبانی دوستانه به حزب طبقه کارگر برگرداند.   

برخورد با دیدگاه ها را باید هر چه زودتر شیوه برتر گفتگو و جانشین برچسب زنی کرد. بیهوده نیست که حزب توده ای ایران به سرزنش کار این دوستان ندانم کار پرداخته است.

بی گمان پس از انقلاب آینده، ما یک حزب کمابیش اسلامی خواهیم داشت که حتا کمابیش از “دستاوردهای” جمهوری اسلامی پشتیبانی خواهد کرد. نمی توان به گفتن این که “جمهوری اسلامی از خون ریزترین فرمانروایی های تاریخ چند هزاره ساله ایران بوده است” بسنده کرد. باید درِ گفتگو با  هواداران چنین حزبی (که بخشی از رنجبران مسلمان می توانند باشند) را باز کرد؛ باید سخن های آن ها را شنید و شکافت و با داده های تاریخی و زبان تیز برهان با آن برخورد کرد. سخن باید در چارچوب بررسی یک دیدگاه گفته شود و با دلیل باشد.         

باید نگرانی دوستان حزب توده ی ایران و نبرد آن ها با تلاش رژیم برای گماشتن سرسپردگان خود در ارگان های رهبری حزبی را جدی گرفت و درک کرد. ولی به این بهانه نمی توان درهای حزب را بسته نگه داشت. این کار اگر چه که خطر آمدن یک گماشته رژیم به درون حزب را کم می کند، ولی همزمان درهای حزب را به روی دوستان نیز می بندد و بدین گونه حزب را اندک اندک از بی هوایی از درون می کُشد.  

یک حزب طبقه کارگر اگر بر پایه ایدیولوژی مارکسیسم- لنینیسم و با خرد جمعی بتواند یک خط مشی سیاسی با پیوند دیالکتیکی میان کار اتحادی و دموکراتیک و کار سوسیالیستی برنامه ریزی کند، دیگر هیچ گماشته رژیم، اگر هم به درون حزب راه یابد، نمی تواند کارساز باشد. تندرستی سازمانی حزب را نمی توان تنها با راه کارهای امنیتی فراهم کرد، پاکیزگی ایدیولوژیک و پایبندی به پیوند دیالکتیکی نبرد دموکراتیک و سوسیالیستی می تواند تنها پایندان (ضامن) این کار باشد.   

وظیفه ان هایی که می خواهند درفش کاویان را همچنان افراشته نگه دارند، لگد زدن به کسانی که به زیر پا افتاده اند نیست؛ اگر مرهمی نیست، دست کم نباید استخوان لای زخم گذاشت و آنرا چرکین تر کرد. وظیفه دوستان حزب برچسب زنی به ره گم کردگان و یا دشنام به سرسپردگان هم نیست. این گونه شیوه ها بارها آزمایش شده است و بارها ناکارایی خود را در نبرد طبقاتی نشان داده است. نه تنها یک توده ای بلکه هر انسان دادمندی، باید هنگام بررسی اندیشه و کارکرد سیاسی دیگران، ارجمندانه برخورد کند؛ آبروی دیگران را نریزد؛ در باره ی دیگران واژه های زشت بکار نبرد؛ اندیشه هر کسی را می توان با شمشیر برهان شکافت، ولی با خود انسان باید همچون گُلی آسیب پذیر و سوهشمند برخورد کرد. راه درست، جدل ایدیولوژیک با دیگراندیشان و دیدگاه های ناهمسان با ما است. بی آبرو کردن “واپس زدگان” و نابودی “سرسپردگان”، بخشی از نبرد طبقاتی که ما درگیر آن هستیم  نیست!




راه پر پیچ و خم گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم!

مقاله ۴۴/۹۹
۱۱ آذر ۱۳۹۹، ۱ دسامبر ۲۰۲۰

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها (حافظ)

پیش گفتار

در کنار انقلاب اکتبر سوسیالیستی، انقلاب چین بزرگترین رویداد انقلابی سده بیستم بوده است. این دو انقلاب به همان اندازه که دانه امید در دل رنجبران جهان کاشتند، خشم بهره کشان را نیز برافروختند.

تاریخ نشان داده است که از زمان بلشویک ها تا کنون، امپریالیسم همواره تلاش کرده است تا با آشوب سازی در درون کشورها، جلوی پیشرفت اقتصادی پیشرو و سوسیالیستی را بگیرد. کوشش برای سنگ اندازی در راه پیشرفت نیروهای تولیدگر (مولده) در کشورهای سوسیالیستی، یکی از برجسته ترین افزار در دست امپریالیسم بوده و هست.  

اکنون هم امپریالیسم به هر بهانه ای تلاش می کند تا جمهوری خلق چین را از راه در پیش گرفته به در کند. در آنجاهایی که سرمایه داری به ناگزیر از پیروزی های درخشان الگوی سوسیالیسم چینی به شگفتی می افتد، زیرکانه می کوشد که آن را پیروزی ساختار سرمایه داری وانمود کند.     

امپریالیست ها از هر افزاری، از میان آن ها آتش انداختن به خرمن ناسازگاری های گذشته میان کمونیست های جهان و حزب کمونیست چین، برای تنها کردن جمهوری خلق چین بهره برداری می کنند. امپریالیسم پیوسته مشت مشت سیاهی به سوی ستاره سرخ چین می پاشد و با درهم آمیزی سره با ناسره واکاوی راه سوسیالیستی جمهوری خلق چین را دشوار می کند. این گونه است که برخی از “چپ”ها (بیشتر مائویست های گذشته)، به جای بالیدن به دستاوردهای جمهوری خلق چین، به سرزنش راه در پیش گرفته جمهوری خلق چین می پردازند.   

امپریالیسم و دل شیفتگان سرمایه داری هیچ گاه پیچیدگی و سرشت ناهمگون شیوه ی تولید را در «دوران گذار» از سرمایه داری به سوسیالیسم در یک کشور پس مانده  و استعمارزده ای مانند جمهوری خلق چین درنیافته اند. جای شگفتی اما در این جاست که برخی از “چپ” ها که می بایستی با سرشت روند پیچیده و چند سویه ی گذار از یک فرماسیون به فرماسیون بالاتر آشنا باشند به لشگر خرده گیران “سوسیالیسم چینی” پیوستند.      

باید یادآوری کرد که روند گذار هیچ گاه راه همواری نبوده است، برای نمونه گذار از شیوه ی تولید برده‌دارانه در رم به شیوه ی تولید فئودالی نیز با دیسه ها و ریخت های گذرایی همراه بوده است. می‌دانیم که بنیان گذاران سوسیالیسم علمی هنگامی که گذار ناگزیر سرمایه داری به سوسیالیسم را به روشنی بررسی می کردند، از ساختار و کارکرد مشخص اقتصادی- اجتماعی در سوسیالیسم و مرحله ی بالاتر آن، کمونیسم سخن بسیار نگفته اند. این یک کم کاری و یا یک فراموشی نبود بلکه در جولان نبرد طبقاتی سنگر به سنگر و دشوار، تئوری سازی برای فرماسیون اقتصادی- اجتماعی آینده در آن تاریخ و دوران، بسیار زودرس می بود. شی جین پیک دبیرکل حزب کمونیست چین و رئیس جمهور این کشور در گزارش خود به ۲۸مین نشست دفتر سیاسی و کمیته ی مرکزی به این نکته پرداخته است. او در نوشته خود به نام مرزهای نوینی را برای پیشرفت اقتصاد سیاسی مارکسیستی در چین بگشایم، می‌گوید که حزب کمونیست چین توانسته است برپایه اقتصاد سیاسی مارکسیستی پیروزی های برجسته ای و دستاوردهای تئوریک بسیاری برای اقتصاد سیاسی چین به دست آورد (نگاه کنید به جایگاه طبقه ی کارگر ایران در «اتحاد نیروها» در”توده ای ها”).

روند دگرگونی های سوسیالیستی در چین، یک روند نو و نشناخته ای است که با آموزش از دستاوردهای گذشته جنبش کمونیستی، به ویژه از برنامه ی نپ لنین آغاز شده است. کمک برای روشن کردن این پیچیدگی و تیزنگری به روند سوسیالیسم چینی نه تنها وظیفه ی کمونیست ها بلکه وظیفه ی همه ی روشن اندیشان پیشرو ایران و جهان است. 

 دگرگونی های بنیادی در جامعه چین ستایش و همبستگی را برمی انگیزد، اما همچنین پرسش ها و نگرانی هایی را هم پدید می آورد. داستان راه اقتصادی جمهوری خلق چین به پایان خود نرسیده است، و پرسش این است که آیا سوسیالیسم در جمهوری خلق چین می تواند، دشواری های کهنه ی این کشور را حل کند؟

بگذارید در آغاز گذری کوتاه به تاریخ امروزین چین داشته باشیم.    

تاریخ امروزین چین

در آغاز سده بیست به دلیل گستردگی چین، کشورهای امپریالیستی برای بهره کشی از توده های چین وادار به همکاری با هم شده بودند. پیکار با این دست درازی به “شورش بوکسر” (Boxer Rebellion) انجامید که سرشت ضد امپریالیستی و ضد ​​ایدئولوژی مسیحی داشت. پس از آن که چین پس از شکست در برابر نیروهای امپریالیستی به ناگزیر به زیر یوغ کشیده شد، این کشور در یک بحران بزرگ فرو رفت. انگلستان نه تنها جنگ های تریاک را علیه آن به راه انداخت، بلکه چین پس از آن زیر فرمانروایی انگلیس، فرانسه، آلمان، ایالات متحده، روسیه و ژاپن کشیده شد.

همزمان با این دگرگونی های بزرگ، فرمانروایان غربی از سال 1916 تا میانه دهه 1930 با هم در جنگ بوده اند (جنگ لردها) (Warlord Era)، جنگی که زمینه را برای به چنگ آوردن بخش هایی از چین از سوی امپریالیسم ژاپن آماده کرد.

پس از نخستین جنگ جهانی در سال ۱۹۱۹، جنبش چهارم مه در چین با واكنش به پیمان ورسای (Treaty of Versailles) آغاز شد. پیمان ورسای می خواست که فرمانروایی و دارایی های آلمان در شاندونگ (Shandong) را به ژاپن واگذار کند. اين واکنش به یک جنبش همه گیر دگرگون یافت و دولت چین را واژگون کرد و پیمان ورسای را از میان برداشت.

پس از آن در سال های ۲۰-۳۰ میلادی جنبش های اجتماعی و سیاسی در چین پیشرفت بسیاری کردند و هدف های ضدامپریالیستی، ضدفئودالیستی، آزادی خواهانه، ضد جنگ افروزی و ضد خودکامگی داشتند.  

به ویژه از آغاز سده ۲۰، نیروهای ملی و کمونیست تلاش کردند تا چین را از زیر یوغ امپریالیسم آزاد کنند و یک کشور مرکزی نیرومند را بازسازی کنند. تنها با پیروزی کمونیست ها در جنگ درونی بود که برنامه این آزادی در دستور کار گذاشته شد.

پس از زمان کوتاهی پیکار بزرگ و باشکوه توده های چین به رهبری حزب کمونیست علیه رژیم واپسگرای چیانگ کای شک و چنگ اندازی و تازش ژاپن به پیروزی رسید. پس از آن که طبقه کارگر شانگهای در سال ۱۹۲۱ حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) را بنیادگذاری کرد، یکسری رویدادهای باشکوه دنبال شد که با ایستادگی دلاورانه در برابر کودتای خونین فاشیستی در سال ۱۹۲۷؛ راهپیمایی دور و دراز ۱۰ هزار کیلومتری ارتش آزادیبخش خلق از درون کشور تا شمال چین و یک سال نبرد پی در پی همراه بود.

در سال ۱۹۳۵ با برپایی یک پایگاه انقلابی استوار در یانان در استان دوردست شاآنشی، انقلابی ها به آزادسازی روستاهای بسیار و سازماندهی نیروهای مردمی برای تقسیم زمین میان دهقانان پرداختند. یورش های نظامی گسترده و ناگسستنی نیروهای رهایی بخش، نیروهای كومینتانگ را كه از پشتیبانی امپریالیسم آمریكا برخوردار بودند، ناگزیر کرد که به تایوان پناهنده شوند. پیکار کمونیست های چین علیه فئودالیسم، سرمایه داری بوروکراتیک و امپریالیسم و برای پیاده کردن یک دموکراسی نوین به یک پیروزی چشمگیر انجامید. درست هنگامی که امپریالیسم ایالات متحده استراتژی خود را برای از میان برداشتن اردوگاه سوسیالیسم آغاز کرد و “جنگ سرد” را به راه انداخت، انقلابی به رهبری یک حزب کمونیست در یک کشور بسیار بزرگ پیروز شد. در روز نخست اکتبر ۱۹۴۹، مائو تسه تونگ در میدان تیان آنمن جهانیان را از به دنیا آمدن جمهوری خلق چین آگاه کرد. سرانجام، مردم چین شورش کردند و به یک سده خواری و سرشکستگی که پس از جنگ های تریاک، چین را نیمه مستعمره نیروهای امپریالیستی انگلیس، فرانسه و ایالات متحده کرده بود پایان دادند. فیدل کاسترو در این باره می گوید که این گونه می نمود که بی عدالتی ها و نابرابری های ریشه دار هزاران سال در چین پایدار بمانند.

تنها یک سال پس از آن که حزب کمونیست فرمان رهبری کشور را به دست گرفت، چین درگیر جنگ کره شد. ایالات متحده در تلاش برای نابودی کره شمالی و ساختن یک سنگر ضد چینی و ضد سوسیالیستی در این بخش از جهان بود.

سیاست درونی جمهوری خلق چین  در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ را می توان دوران گذار به سوسیالیسم دانست. روندی که از بسیاری سویه ها همانند دوره “کمونیسم جنگی” اتحاد جماهیر شوروی بوده است. میان سال های ۱۹۵۸ و آغاز سال ۱۹۶۰، حزب زیر رهبری مائو شعار “جهش بزرگ به جلو” را سازمان داد. هدف این سازماندهی، ساختن تعاونی های کشاورزی و پایه ریزی یک صنعت پرکارگر بود که بتواند بهره وری از انسان را افزایش دهد و همزمان وابستگی به فناوری و سرمایه را کاهش دهد.

برای آمریکا، جنگ کره و جنگ ویتنام یک جنگ ضدچینی هم بود. برایند این جنگ ها و نگرفتن کمک های اقتصادی از شوروی در دهه ۱۹۶۰، حزب کمونیست چین را به ناگزیر به سوی الگوی خودکفایی کشاند. از همان آغاز این کارزار اجتماعی، اقتصادی و سیاسی با چالش های فراوانی بر خورد کرد و سپس با خشکسالی، پیشامدهای ناگوار طبیعی و از میان رفتن دوستی با اتحاد شوروی روبرو شد که سرچشمه جنگ درونی در حزب شد.

با همه ی این دشواری ها ولی راستش این است که، تا دهه 1970، اقتصاد جمهوری خلق چین نه تنها به پیشرفت خوبی دست یافته بود، بلکه همراه با کره شمالی به یک نیروی پر توان اقتصادی در آن بخش از جهان دگرگون شده بود. ایالات متحده که نگران این پیشرفت و کشش سوسیالیسم آسیایی برای دیگر توده های آن سوی جهان بود، به برخی از کشورهای پیرامون چین اجازه داد تا به دنبال صنعتی شدن بروند.   

با این که ایالات متحده با اصلاحات ارضی (پخش و بخش زمین های کشاورزی) در آمریکای مرکزی و جنوبی به نبرد برخاست و از آن جلوگیری کرد، ولی از ترس کمونیسم اجازه انجام این کار را در شرق آسیا داد. بازار ایالات متحده برای فروش کالا از شرق آسیا باز شد. ترس از سوسیالیسم کمک کرد تا زمینه پیشرفت الگوی سرمایه داری دولتی در ژاپن و کشورهای هنگ کنگ، سنگاپور، کره جنوبی و تایوان (NIC) فراهم شود.   

راهی را که جمهوری خلق چین از آن زمان پیموده است، دست اندازها، درگیری ها و بالا و پایین های سیاسی بسیاری داشته است. پس از همکاری نزدیک جمهوری خلق چین و اتحاد جماهیر شوروی در سال های نخست، ناسازگاری ایدئولوژیک و درگیری های زبانی میان آنها پدید آمد که مایه ناتوانی جنبش کمونیستی و انقلابی جهان شد. گاهی کمونیست های جهان نگران سرنوشت انقلاب در چین بوده اند، اما ح.ک.چ دوباره جان گرفت و حتا توانست پیامدهای ناگوار بخش انقلاب فرهنگی را درمان کند.

این سخنان به این معنا نیست که در همه ی سال هایی که جمهوری خلق چین سرگرم ساخت سوسیالیسم چینی بوده است، به پیاده سازی یک استراتژی یکسان پرداخته است. باید یادواری کرد که هرگز یک برنامه از پیش آماده برای سیاست اقتصادی سوسیالیستی در دسترس نبوده است که جمهوری خلق چین بتواند از آن پیروی و یا الگوبرداری کند.   

 بگذارید در دنباله این نوشته گذری کوتاه به دشواری گام گذاشتن به راهی نرفته داشته باشیم که در آغاز نوشتار نیز به آن پرداخته شد.

دشواری پیاده سازی سوسیالیسم

مارکس در زمان خود با نارودنیک های روسی درباره گام گذاشتن یک جامعه فئودالی به سوسیالیسم گفتگو کرده بود. او می گفت که این پروژه در روسیه تنها با کمک پرولتاریای صنعتی اروپای مرکزی می تواند پیاده شود.

نبود راهنمایی در ساخت سوسیالیسم به این معنا بود که پیاده کردن اقتصاد سوسیالیستی از همان نخست دارای سازه های آزمایشی بود که یک پایه تئوریک ویژه ای نداشت. روشن نبود که چگونه سوسیالیسم، به ویژه در جامعه های پیشرفت نیافته که کمونیست ها در آن دستگاه دولتی را به دست گرفته بودند (در روسیه و چین)، باید پیاده شود.

پیاده کردن سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی، از همان آغاز نبرد مرگ و زندگی بود. شکست انقلاب ها در اروپای مرکزی، نه تنها دولت بلشویکی را از پشتیبانی طبقه کارگر اروپا بی بهره کرد، بلکه حتا کشورهای برجسته سرمایه داری در جهان در جنگ درونی روسیه از سفیدپوشان (۱۹۱۸-۱۹۲۰) پشتیبانی کردند. روند سیاسی دشوار، اتحاد جماهیر شوروی را ناگزیر کرد که استراتژی های گوناگون اقتصادی را آزمایش کند. جنگ درونی که با پشتیبانی نیروهای امپریالیستی آغاز شده بود، یک سیاست اقتصادی- جنگی (کمونیسم جنگی) را نیازین (ضروری) کرد، و خیلی زود روشن شد که این سیاست نمی تواند بر پس ماندگی اقتصادی چیره شود و کشور را از درماندگی و گرسنگی برهاند. در سال ۱۹۲۱، لنین به ناچار به سیاست نوین اقتصادی (NEP) روی آورد. ویژگی این سیاست این بود که سازه های بازار سرمایه داری را برای زمان کوتاهی در جامعه سوسیالیستی آزاد گذاشت. (سیاست اقتصادی جمهوری خلق چین  پس از دوره مائوئیستی همانند NEP اتحاد جماهیر شوروی است، ولی این دوره در چین نه كوتاه بلکه بلند زمان خواهد بود.)

پس از آن، روند سیاسی در دهه ۱۹۳۰ در اروپای غربی، اتحاد جماهیر شوروی را به سوی یک الگوی ملی خودمحور کشاند. “سوسیالیسم در یک کشور” دورانی بود که اتحاد جماهیر شوروی را برای رویارویی با امپریالیسم در جنگ جهانی دوم آماده ساخت. این سیاستی بود که هواداران تروتسکی آن را نپذیرفتند. آنها بی آن که به فرسودگی اجتماعی اتحاد جماهیر شوروی و همسنگی نیروها نگاه کنند، به دنبال یک سیاست “انقلاب پیوسته” بودند.    

با یادگیری از این آموخته های پرارزش، ما امروز به خوبی می دانیم که هیچ الگوی از پیش ساخته برای ساختار سوسیالیستی نیست. برای ساختن جامعه ای نوین آزاد از بهره کشی باید از هر روشی سود جست. فیدل کاسترو که یکی از پیاده کنندگان بزرگ راه پیشرفت سوسیالیستی در جهان بوده است رک و راست می گوید که خشک اندیشی راه به جایی نمی برد و کشورهای سوسیالیستی باید برای چالش های مشخصی که با آن روبرو هستند پاسخ شایسته بیابند. به باور فیدل کاسترو یک سیستم سراسر سوسیالیستی ناب در هیج جایی پیدا نمی شود. برای نمونه، در کوبا در کنار اقتصاد دولتی گونه هایی از کار تولیدی خصوصی هست؛ سدها هزار دارای کشتزارها هستند؛ برخی ها حتا ۱۱۰ هکتار زمین دارند؛ همه کوبایی ها دارنده خانه خود هستند؛ و کوبا به سرمایه گذاری برون مرزی نیز خوش آمد می گوید. اما به دید فیدل این بدان معنا نیست که کوبا دیگر سوسیالیست نیست.   

فیدل کاسترو می افزاید که جمهوری خلق چین به گونه ای آشکار نشان داده است که هر كسی باید استراتژی و هدف های انقلابی خود را با شرایط عینی كشور خود سازگار کند و دو روند انقلابی سوسیالیستی سراسر یکسان در جهان یافت نمی شود. از هر کدام از آنها می توان بهترین انباشته ها را یاد گرفت و از لغزش ها و نادرستی ها آموخت. فیدل می گوید که اندیشمندان بزرگ و درخشان سیاسی در جمهوری خلق چین آموزه های سوسیالیسم را پیشرفت می دهند و جمهوری خلق چین  به گونه ای عینی امید و بهترین نمونه برای همه کشورهای جهان سوم شده است.   

پس از آن که نشان دادیم که راه یکسانی برای درست کردن ساختمان سوسیالیسم در جایی یافت نمی شود، بگذارید به این بپردازیم که ویژگی های سوسیالیسم چینی در چیست و در هم سنجی با اتحاد جماهیر شوروی این ناهمسانی ها را باید در کجا یافت؟

ناهمسانی های سوسیالیسم چینی با سوسیالسیم شورویایی

سمیر امین پژوهش گر مارکسیستی برخورد با کشاورزان را یکی از برجسته ترین ناهمگونی های میان شیوه شورویایی و شیوه چینی سوسیالیسم می داند.

به گفته سمیرامین، انترناسیونال دوم در این اندیشه بود که دهقانان خردی که در زمین های کوچک خود کشاورزی می کنند آینده ای ندارند، چرا که آینده به سوی بنگاه های کشاورزی بزرگ و مکانیزه با الگوبرداری از بخش صنعت می رود. آنها می اندیشند که پیشرفت سرمایه داری به خودی خود زمین ها را در دست شمار اندکی گرد می آورد و این روند به بهینه سازی بهره برداری از زمین خواهد انجامید. سوسیالیست های رادیکال انترناسیونال دوم می اندیشیدند که شرکتهای بزرگ همیشه و در هر زمینه – صنعت، خدمات و کشاورزی- از کارآیی بالاتری برخوردار هستند. بنابراین بر این باور بودند که از میان برداشتن مالکیت زمین (ملی کردن زمین) و ساختن کشتزارهای بزرگ سوسیالیستی (سوخوزها و کلخوزهای شوروی) کار درستی است.  

بلشویک ها این تز را پذیرفتند. آنها زمین های اشتراكی را به دهقانان واگذار کردند، و زمین های بزرگ اشراف روسیه را ملی کردند. ولی پس از اندکی، بلشویک ها از شورش دهقانان برای به دست گرفتن زمین های بزرگ شگفت زده شدند. در روسیه، رویداد ناگوار تابستان ۱۹۱۷ فرصت های پس از آن را برای اتحاد با دهقانان تنگ دست و میانه علیه زمینداران بزرگ (کولاک ها) از میان برداشت، زیرا بیشتر دهقانان کوچک و میانه برای نگه داشتن مالکیت شخصی خود بر زمین با کولاک ها همکاری کردند.    

سمیر امین می گوید که مائو از این رویداد بسیار آموخت. مائو، انقلابی را که حزب کمونیست آن را رهبری کرد، یک انقلابی ضد امپریالیستی- ضد فئودالی می دانست. مائو هرگز بر این باور نبود که پس از شکست امپریالیسم و فئودالیسم، مردم چین به یک جامعه سوسیالیستی دست می یابند. او، انقلاب را نخستین گام در راه دراز و پر پیچ و خم سوسیالیسم می دانست.

با یادگیری از درگیری دهقانان با دولت جوان شوروی و ضد فئودالیسم خواندن انقلاب چین، مائو دست دوستی به سوی دهقانان رنجبر دراز کرد. ولی بگذارید بررسی کنیم که با آن که گفته می شود که دهقانان در سراسر جهان سودای دارا شدن زمین کشاورزی در سر دارند، پس چگونه در چین کشاورزان کالا نبودن زمین کشاورزی را پذیرفتند؟   

این “ویژگی چینی”- دلیل آشکار “سرمایه داری” نبودن جمهوری خلق چین نیز است، زیرا به گفته سمیر امین سرمایه داری باید بر پایه کالا کردن زمین برپا شود.  

نگرش ویژه دهقانان چین و ویتنام به زمین را نمی توان به دلیل برداشت فرهنگی دانست. به دید سمیر امین، کالا نشدن زمین برایند یک خط سیاسی هوشمند و برنامه درست حزب های کمونیست این دو کشور است. مائو سیاست حزب کمونیست را بر پایه اتحاد با دهقانان تنگ دست و بی سرزمین (اکثریت) گذاشت، با دهقانان میانه پیوند دوستی بست و بدین گونه زمینداران بزرگ را تنها کرد. بنابراین مائو با پدید آوردن یک اتحاد استوار با بیشتر روستاییان، در برابر چالشی که سیاست دهقانی حزب بلشویک را شکست داد پیروز در آمد. برآیند پیروزی این سیاست این بود که بیشتر روستاییان را وادار کرد تا راه حلی برای دشواری های خود بیابند که نیازی به مالکیت خصوصی زمین های پخش شده نداشته باشد.     

سمیر امین می گوید که در چین کنونی تولید خرد – که با مالکیت کوچک برابر نیست – نه تنها در کشاورزی بلکه در بخشهای بسیاری از زندگی شهری و در تولید ملی دارای جایگاه ویژه ای است. چین در بهره برداری از زمین های کالا نشده، از اندوخته های بسیار و گاهی ناهمگون برخوردار شده است. بنیان گزاری تعاونی های تولید در دهه ۱۹۷۰ پر از آموزه ها است. تعاونی های تولیدی برای گزار از تولید کوچک به کشتزارهای بزرگ نبود، اگر چه این اندیشه خیلی هوادار داشت. آماج (هدف) بنیانی این کار آرزوی ساخت و ساز سوسیالیسمی بود که غیرمتمرکز باشد.

سمیر امین می گوید که کمون ها (درهم  آمیخته از تولید کوچک و تولید تخصصی) نه تنها مدیریت تولید کشاورزی یک دهکده بزرگ یا گروهی از روستاها و دهکده ها را در دست داشتند، بلکه چارچوب گسترده تری برای کمک به (۱) کارگر شدن دهقانان در کارخانه ها در فصل هایی که کار کشاورزی نمی شد کرد؛ (۲) آمیختن فعالیت های اقتصادی تولیدی همراه با مدیریت خدمات اجتماعی (آموزش، بهداشت، مسکن)؛ و (۳) آغاز تمرکز زدایی از اداره سیاسی جامعه فراهم آوردند.

بی ریب برخی از دشواری ها در راه پیاده سازی این برنامه برای این بود که کمون ها از زمان خود پیش تر بودند و دیالکتیک بین تمرکززدایی و برنامه ریزی کلان از سوی حزب کمونیست همیشه به آسانی و روان انجام نمی شد. با این همه، پروژه های کنونی “بازسازی روستایی” که از سوی جامعه های روستایی در چندین منطقه از چین پیاده شده است، از آموخته های کمون ها سرچشمه گرفته شده است. برچیدگی کمون ها از سوی دنگ شیائوپینگ در سال ۱۹۸۰، تولید خانواده های کوچک را نیرومند کرد که پس از آن همچنان تولید برتر مانده است. سرمایه داری چرکین این گونه وانمود می کند که بنگاه های بزرگ کارایی بیشتری دارند و پیشرفت می آفرینند، ولی همانگونه که جمهوری خلق چین نشان داده است، این پنداشت همیشه و در همه جا درست نیست. از این رو، شاید تولید خرد در یک سوسیالیسم آینده مانند چین جایگاه برجسته ای بیابد.  

هم اکنون، دامنه حق بهره برداری از زمین گسترش یافته است. دارندگان حق بهره برداری از زمین می توانند آن را به تولیدکنندگان کوچک و یا شرکت های کشاورزی بزرگ و مدرن تر “اجاره” (اما “فروش” هرگز نه) بدهند. این کار کوچ گری به شهرها را برای جوانانی که می خواهند دانش بیاموزند بسیار آسان تر کرده است و نوآوری در تولید کشاورزی را افزایش داده است؛ برای نمونه می توان از گسترش باغ های انگور برای ساختن شراب یاد کرد.      

راستش این است که گوناگونی چگونگی بهره برداری از زمین برای افزایش کارآیی اقتصادی برایند شگفت انگیزی داشته است. با این کار، چین توانست تولید کالاهای کشاورزی را همگام با نیازهای بزرگ شهرنشینی افزایش دهد، اگرچه جمعیت شهری از ۲۰ به ۵۰ درسد جمعیت افزایش یافته است. این دستاورد در همسنجی با کشورهای سرمایه داری همانند ندارد. چین در تولید کالاهای خوراکی همچنان خودکفا است و برای ۲۲ درسد از جمعیت جهان خوراک فراهم می کند، اگر چه که تنها ۶ درصد از زمین های کشاورزی جهان را در دست دارد.   

روستاهای چین دیگر هیچ چیز همسانی با روستاهای کشورهای “جهان سوم” سرمایه داری ندارند. ساختارهای صنعتی و فرهنگی در روستاها، نه تنها با چین گرسنه گذشته همخوانی ندارد، بلکه همچنین ناسازگاری چشمگیری با بسیاری از کشورهای پیرامونی که نداری در آنجا هنوز انسان می کُشد دارد. مالکیت خصوصی زمین های کشاورزی در برزیل سرمایه داری، شهرها و ده های دوردست را از انسان ها تهی کرده است – امروز تنها ۱۱ درسد از جمعیت برزیل روستانشین هستند. اما دست کم ۵۰ درسد از شهرنشینان در جاهایی مانند حلبی آباد زندگی می کنند که تنها با کار کردن در بخش “اقتصاد غیررسمی” زنده می مانند.   

جمعیت شهری در چین، حتا در همسنجی با بسیاری از “کشورهای پیشرفته”، هم کار و هم خانه شایسته برای زندگی دارد. جابجایی جمعیت از جاهای بسیار پرجمعیت برای پیشرفت چین بسیار سودمند بود. این کار شرایط را برای تولید خرد روستایی بهبود بخشید و زمین های بیشتری را آزاد کرد. هر چند که در باره ی آهنگ تند این جابجایی هنوز در چین گفتگو می شود.

بگذارید در دنباله این نوشته به این بپردازیم که روند پیشرفت چین چگونه آغاز شده است.  

روند پیشرفت چین

نباید فراموش کرد که پس از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده در تلاش برای از میان برداشتن و ناتوان کردن همه کشورهای سوسیالیستی بوده است. بدبختانه، امید انقلابی ها به همکاری اتحاد جماهیر شوروی و چین در یک جبهه مشترک علیه امپریالیسم ایالات متحده در دهه ۱۹۶۰ از دست رفت. از سوی دیگر، جنگ میان ویتنام و چین در دهه ۱۹۷۰، که به گفته دنگ شیائوپینگ برای به سر جا نشاندن ویتنام آغاز شده بود، بدبختانه نشان داد که کشورهای سوسیالیست با مقوله انترناسیونالیسم پرولتری بسیار بیگانه شده بودند. این درگیری به کم توانی بیشتر دیدگاه سوسیالیستی کمک کرد.

پس از آن، آمریکا از دشمنی اتحاد جماهیر شوروی و چین با هم سود جست و با نزدیکی با چین علیه اتحاد جماهیر شوروی یک کودتای ژئوپلیتیکی انجام داد. برنامه ایالات متحده در این زمینه این بود که با نزدیکی با چین از همکاری اتحاد جماهیر شوروی و چین در یک جبهه ضدامپریالیستی جلوگیری کند.   

نمونه زنده از استراتژی آمریکا برای پایان دادن تنهایی چین، فراخواندن چین به گام گذاشتن در اقتصاد جهانی در دهه ‍۱۹۸۰ بود که با این کار اقتصاد چین یک بازیگر برجسته در گسترش نئولیبرالیسم در سراسر جهان شد. سیاست گشایش چین با آسان کردن سرمایه گذاری برون مرزی و آوردن فناوری به چین و همچنین باز کردن بازارهای غربی برای صادرات چین، به این روند کمک کرد.

در سال ۱۹۷۸، کمیته مرکزی ح.ک.چ در باره سیاست “بهسازی و گشایش” برنامه ریزی کرد. این یک چرخش گستاخانه بود که دربرگیرنده گزینه های پرسش برانگیزی بود که با دستکاری ضد انقلاب و امپریالیسم می توانست به واژگونی سوسیالیسم بیانجامد. اما این چرخش همچنین به پیشرفت نیروهای تولیدی، نرخ رویش (رشد) اقتصادی بالا و حل دشواری های بزرگ انجامید. با این که بخش هایی از این کشور به اندازه نیاز پیشرفته نبود و حتا پس مانده بود، جمهوری خلق چین در زمان بسیار کوتاهی، به یک نیروی اقتصادی نیرومند در سراسر جهان دگرگون یافت. از سال ۱۹۷۸، اقتصاد چین بیش از ۱۰ درسد در سال در همسنجی با ۲-۳ درصد ایالات متحده در همان دوره رویش (رشد) داشته است. سرمایه داری تنها یک دهه پیش، چین را برای نیروی کار ارزان و “بهشت” سرمایه گذاری دوست می داشت، و ان را یک “کارخانه جهانی” با تولید گسترده و کالاهای بنجل و کم ارزش می دانست. اما اکنون چین به یک کشور صنعتی با پیشرفت فنی و دانشی پیشرفته دگرگون شده است که در بسیاری زمینه ها از کشورهای پیشرفته سرمایه داری پیشی می گیرد.    

طبقه کارگر چین هزینه بسیاری را برای درهم آمیزی اقتصاد چین با اقتصاد جهانی پرداخت کرد. اما برایند این کار بر پایه گزارش بانک جهانی، برون آوردن ۸۰۰ میلیون چینی در ۴۰ سال از چاه نداری و تهی دستی بوده است. دستاوردی که بیشتر خرده گیران سوسیالیسم چینی یا آن را نادیده می گیرند یا از برجستگی آن می کاهند.

دنباله سیاست “بهسازی و گشایش” که دربرگیرنده سازوکارهای بازار در پیشرفت چین بود، استراتژی نئولیبرالیسم را در اقتصاد غربی نیرومند کرد. هدف اقتصادی نئولیبرالیسم “برون سپاری” تولیدات غربی به چین و ساختن کالا های غربی در چین با سودجویی از نیروی کار ارزان بود.  

به دین گونه، جهانی سازی و رویکرد نئولیبرالیستی ایالات متحده و دیگر کشورهای امپریالیستی به نیرومند شدن اقتصاد چین کمک کرد. نزدیک شدن چین و ایالات متحده در دهه ۱۹۸۰ به سود کوتاه زمان هر دو کشور بود. اما چین از همان روز نخست رویای دیگری برای توده های خود داشت. حزب کمونیست چین با در دست نگه داشتن فرمان های بنیانی اقتصاد از این  “بخت طلایی” به سود توده ها سود جست و برای آن برنامه چید.     

اکونومیست در مارس ۲۰۱۸ صفحه نخست خود را با این پرسش آغاز کرد که: “چه شد که غرب چین را به درستی درنیافت؟” نکته ای که این مجله برجسته می کند این است که غرب امیدوار بود که چین را آرام آرام به سوی “دموکراسی” و اقتصاد بازار بکشاند. اکونومیست می نویسد که اما با این که چین درها را به سوی اقتصاد جهانی باز کرد، ولی این کشور هیچگاه یک اقتصاد بازار (بخوان سرمایه داری) نشد و با سیاست های کنونی هرگز هم نخواهد شد.  

اکونومیست با این که سرشت پدیده سوسیالیسم چینی را درنیافته است، ولی ناخواسته به بازگویی درست اقتصاد سیاسی ویژه جمهوری خلق چین در دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم می پردازد. در این فرآیند، گذار چین از نیمه مستعمره به دومین نیروی اقتصادی بزرگ جهان، نگهداشت رهبری جهانی را برای آمریکا دشوارتر کرده است. چین هم در پیشرفت فناوری و هم در کاهش تنگ دستی به یک رهبر جهانی دگرگون شده است. افزون بر این، چین در زمینه پایداری محیط زیست یکی از کشورهای پیشرو است. همزمان، نقش اقتصادی و سیاسی چین در جهان بیش از پیش نهادینه می شود.

بگذارید در زیر خیلی کوتاه به بررسی دست آوردهای چشم گیر چین بپردازیم.

دستاوردهای جمهوری خلق چین

باید به یاد داشت که چین برای نخستین بار در تاریخ ۵۰۰۰ ساله خود نداری ژرف را ریشه کن کرده است.

اما هنگامی که انقلاب رخ داد، چین با زخم هایی که از یورش ژاپن و جنگ درونی خورده بود، یک کشور وابسته، پس مانده، فرسوده و نابود شده بود. ۷۰ سال پس از آن روزها، پیشرفت چشمگیری را می توان امروز در چین دید. داده های رسمی نشان می دهد که ۸۰ درسد در سال ۱۹۴۹ بی سواد بودند، اما امروز بی سوادی ریشه کن شده است. درسد نیروی کار آموزش دیده بسیار افزایش یافته است. نرخ بیکاری در سال ۲۰۱۸ به ۴,۹ درسد کاهش یافت. میانگین ​​امید به زندگی در سال ۱۹۴۹ ۳۵ سال بود، اما اکنون ۷۵ سال است.

پیکار با تنگ دستی یک دستاورد تاریخی است که تنها سوسیالیسم آن را شدنی کرده است. بیش از ۸۰۰ میلیون چینی از نداری برون آورده شدند و هدف دولت این است که این بیماری اجتماعی را به زودی سراسر نابود کند. بر پایه گزارش سازمان ملل، کاهش نداری چین دربرگیرنده بیش از ۷۰ درسد از کاهش نداری در سراسر جهان است. برای دوره ای، پیشرفت نیروهای تولیدی هدف بنیادی بوده و بر پیشرفت اجتماعی برتری داشته است. با این روی، در سال های گذشته، پیشرفت چشمگیری در زمینه های دستمزد، بهداشت و امنیت اجتماعی بدست آمده است که اکنون همه را در بر می گیرد.

با بالا بردن تراز زندگی و نیروی خرید مردم چین، اکنون بازار درونی چین خود به یک تکانه پیشرفت اقتصادی دگرگون شده است. یک کار بسیار برجسته در “سوسیالیسم چینی”، پرزور و پررنگ کردن نقش اتحادیه های کارگری و حزب (ح.ک.چ) در شرکت ها خصوصی و شرکت های دارای سرمایه برون مرزی است. در سال های گذشته، رهبری ح.ک.چ پافشاری داشته است که باید نقش رهبری حزب نیرومندتر شود و باید با بهسازی زندگی مردم همخوانی داشته باشد.  

در چند دهه، چین یک شهرنشینی تولیدی و صنعتی پدید آورده است که ۶۰۰ میلیون انسان را گرد هم می آورد، دو سوم آنها در دو دهه گذشته (نزدیک با جمعیت اروپا!) شهرنشین شده اند. روش های برنامه ریزی و پیاده کردن سرمایه گذاری های بزرگ زیرساختی شگفت انگیز است: خانه سازی برای ۴۰۰ میلیون چینی؛ ساختن بزرگراه ها، جاده ها، راه آهن، قطارهای تندرو، سدها و نیروگاه های برق برای باز کردن و پیوند دادن همه ی شهرها و روستاها با هم؛ جابجایی گرانیگاه (مرکز ثقل) پیشرفت از شهرهای ساحلی به غرب ؛ همه این ها به یک برنامه کلان نیاز داشت که بتواند پیاده شود. این برنامه ریزی موشکافانه مردمی بود که چین را دارای یک سیستم تولیدی بزرگ و مستقل کرده است، نه اقتصاد بازار. این برنامه زیرساختی همچنین – برای هدف ها و پشتیبانی مالی شرکتهای دولتی (ایالت، استانها، شهرداریها) بایسته است. این هدف ها برای گسترش تولید کالاهای کوچک شهری و همچنین کنش های خصوصی نیز انجام شده است. این هدف ها با دانش و با بررسی خواست ها و نیازهای کشور شناسایی می شوند. بدین گونه است که آن چه که پیاده می شود، بسیار همسان با آن چه هست که بر روی کاغذ برنامه ریزی شده بود. هیچ کشوری، نه هندوستان و نه برزیل چنین پیشرفتی نداشته است، تنها می توان به اندازه کوچکتری چنین پیشرفتی را در کره جنوبی و تایوان دید.

با اینکه نرخ رویش (رشد) بالا رفته است و چین دومین اقتصاد بزرگ در جهان با تولید ناخالص بالا است، ولی این کشور هنوز خود را یک کشور پیشرفته نمی داند. با سرانه تولید ناخالص ۱۸.۱۴۰ دلار در سال، نیروی خرید هنوز بسیار کم است (در ایالات متحده ۶۳.۳۹۰ دلار است). نابرابری های بزرگی بین بخش ساحلی، شهرنشینی و صنعتی و بخش های روستایی دورافتاده که هنوز پس مانده اند دیده می شود.

برای همین بسیاری از “چپ”ها، سیستم اقتصادی چین را سرمایه داری ناب می دانند. بگذارید در دنباله این نوشته نگاهی به آن داشته باشیم.

آیا چین یک کشور سرمایه داری- امپریالیستی است؟

اگرچه که حزب کمونیست چین همیشه پافشاری کرده است که به مارکسیسم و ​​سوسیالیسم پایبند است، اما گشایش و بهسازی ها (اصلاحات) بسیاری از “چپ”ها را- بویژه در غرب – واداشت تا برای به “کنار گذاشتن سوسیالیسم و پیاده کردن سرمایه داری” به سرزنش حزب کمونیست چین بپردازند. 

برچسبی که خیلی ها به چین می زنند این است که در چین سرمایه داری دولتی فرمانروا است. سمیر امین به درستی می گوید که این برچسب تاکنون یک ریخت تهی از درون مایه (محتوی) بوده است. 

سمیر امین می گوید که حتا اگر سرمایه داری دولتی بودن چین را بپذیریم باید بدانیم که سرمایه داری دولتی در همه جا یکسان نیست و سرشت همانندی ندارد. برای نمونه سرمایه داری دولتی فرانسه جمهوری پنجم از سال ۱۹۵۸ تا ۱۹۷۵ برای نوکری و نیرومندتر کردن انحصارهای خصوصی فرانسه ساخته شده بود، نه برای گام گذاشتن به یک راه سوسیالیستی.

افزون بر این، برای رسیدن به سوسیالیسم حتا در کشورهای پیشرفته سرمایه داری هم باید از یک گونه سرمایه داری دولتی گذر کرد.

سمیر امین می گوید که گزینش “سوسیالیسم بازار” یا بهتر بگوییم “سوسیالیسم با بازار”، برای گام گذاشتن به راه نوین بسیار درست است، چرا که دستاوردهای این گزینش شگفت انگیز است و کاربرد آن را می توان به خوبی دید و پذیرفت. ولی برای سمیر امین درون مایه پدیده ها برجسته تر از نام ها هستند، برای همین هم او بیشتر خواهان بررسی درون مایه اقتصادی- اجتماعی آن چه که در چین می گذرد هست.    

سمیر امین می گوید که سرمایه داری دولتی چین (اگر این نام را بپذیریم) برای دستیابی به سه هدف ساخته شد: (i) ساخت یک سیستم صنعتی مدرن یکپارچه و مستقل؛ (ii) مدیریت پیوند این سیستم با تولید خرد روستایی و؛ (III) کنترل درهم آمیزی چین در سیستم جهانی که زیر فرمانروایی سه گانه امپریالیستی (ایالات متحده، اروپا، ژاپن) است. این هدف هایی است که پیشروی به سوی راه دراز سوسیالیسم را فراهم می کند، اما همزمان گرایش هایی را که خواهان راه سرمایه داری ناب هستند را نیز نیرومند می کند. نبرد طبقاتی در آینده نشان خواهد داد که چین کدام یک از این دو راه را می پسندد و می گزیند؟  

سرمایه داری دولتی چین، در گام نخست خود (۱۹۵۴-۱۹۸۰)، ملی شدن همه شرکت ها (همراه با ملی شدن زمین های کشاورزی) را، چه بزرگ و چه کوچک، انجام داد. سپس ساختن شرکتهای خصوصی (درون مرزی و برون مرزی)، و تولید خرد روستایی و شهری (شرکتهای کوچک، بازرگانی، خدمات) آزاد شد. با این همه، صنعت های بنیانی سنگین و بزرگ و سیستم بانکی- اعتباری از دست مردم در نرفت، اگرچه سازماندهی کاری آن ها با اقتصاد “بازار” هماهنگ شد. هنوز ارزیابی آنچه که سرمایه داری دولت چین پس از سال های ۱۹۵۰ تاکنون به دست آورده شگفت آفرین است.   

این کشور یک سیستم تولیدی مدرن و مستقل و یکپارچه ساخت که در هم سنجی با دیگر کشورهای بزرگ تنها در ایالات متحده می توان همانند آن را یافت. چین توانست وابستگی تکنولوژیکی (به شوروی و سپس غرب) را پشت سر بگذارد و صنعت ویژه خود را با نوآوری پایه گزاری کند. با این همه، چین هنوز سازماندهی نیروی کار از دید اجتماعی شدن مدیریت اقتصادی را آغاز نکرده است. برنامه ریزی دانشورانه و نکته سنج برای بهروزی مردم و سازماندهی توده ها برای پیاده کردن آن، بزرگترین دلیل این پیروزی ها سیستماتیک بوده است و نه یک سیاست “گشایش” بی برنامه و بی پشتیوانه.     

سرمایه داری دولتی چین در راه پیشرفت خود دربرگیرنده برنامه های اجتماعی فراوانی نیز است. این هدف ها از دوران مائوئیسم مانده است: از میان آن ها می توان از ریشه کن کردن بی سوادی و فراهم کردن بهداشت همگانی نام برد. در بخش نخست دوران پسا- مائوئیسم (دهه ۱۹۹۰)، انگیزای برای فراموشی برنامه های اجتماعی بوده است. اما پس از آن سویه های اجتماعی برنامه پیشرفت جایگاه خود را دوباره به دست آورد و بی گمان جنبش های اجتماعی برای برآوردن این نیاز گسترده تر و نیرومندتر می شوند. برای همین هم باید گفت که شهرنشینی نوین در چین هیچ همسویی با دیگر کشورهای جنوب ندارد. بی گمان محله هایی “شیک” و فرنمایانه در چین هست، اما در برابر آن ها هیچ زاغه نشینی که در همه ی شهرهای جهان سوم گسترش یافته است دیده نمی شود.

با این همه، ما نمی توانیم سرمایه داری دولتی چین (“سوسیالیسم بازار”) را فرای درهم آمیختگی آن با جهانی سازی واکاوی کنیم. اتحاد جماهیر شوروی بر این باور بود که با فراهم کردن یک سیستم سوسیالیستی یکپارچه که دربرگیرنده اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و دیگر کشورهای سوسیالیستی اروپای شرقی بود، می تواند خود را از سرمایه داری جهانی جدا نگه دارد. اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تا اندازه ای این کار را به خوبی انجام داد. با این همه، برنامه یکپارچگی اقتصادی با اروپای شرقی سوسیالیستی، با همه ی نوآوری های کمکون (Comecon)، هرگز خیلی پیشرفت نکرد. همکاری اتحاد جماهیر شوروی و چین هم هرگز به یکپارچگی اقتصادی نرسید.  

اما پس از سال های نخست انقلاب، چین مائوئیستی هرگز خود را ناگزیر به جدایی از سیستم جهانی سرمایه داری ندید و به راه دیگری رفت. چین در دهه ۱۹۹۰ با صادرات کالاهای تولیدی گام به جهانی شدن گذاشت. درهم آمیختگی چین در جهانی سازی همیشه با برنامه، آهسته و همراه با سیاست بخش و پخش برابر (توزیع عادلانه) پیاده شده است. پیروزی نئولیبرالیسم زمینه های پیشرفت این گزینش را برای پانزده سال (از ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۵) فراهم کرد.  

سمیر امین می افزاید که این سرمایه چند ملیتی نیست که سیستم صنعتی چین را ساخت و به هدف های شهرنشینی و ساخت زیرساخت ها دست زد؛ این دستاورد ریشه در برنامه مستقل چین برای صنعتی شدن دارد. زیربنای پیش رفت های کنونی در پایه ریزی بخش اقتصاد دولتی ریشه دارد. حزب کمونیست با پایه گذاری زیرساختارهای درست در دوران مائوئیستی، زمینه های پیروزی سیاست گشایش را آماده کرده بود. این را می توان در هم سنجی با هند، که چنین انقلابی نداشته است دید. داشتن یک برنامه پیشرفت مستقل، این توانایی را به چین داده است که فن آوری های نوین را به سوی خود کشاند و اکنون در پیشرفت آن ها دست بالا را داشته باشد.

پیشرفت مستقل چین در هیچ جای دیگر، حتا در هند و برزیل، تایلند، مالزی، آفریقای جنوبی دیده نمی شود. چین برون از جهانی سازی بانکی- مالی مانده است. سیستم بانکی آن ملی و با پشتیبانی و دادوستد با بازار وام (اعتبار) درون کشوری کار می کند. ارزش گزاری یوان هنوز سددرسد کار خود جمهوری خلق چین است. بدهی دولتی در هم سنجی با بدهی در ایالات متحده، اروپا، ژاپن و بسیاری از کشورهای جنوب ناچیز است. بنابراین چین می تواند گسترش هزینه های دولتی و همگانی خود را بالا ببرد، بی آن که ترسی از افزایش تورم داشته باشد.  

دلیل کامیابی برنامه چین، سرمایه برون مرزی نیست. وارونه آن، این باور به برنامه های چین برای پیشرفت است که سرمایه گذاری شرکت های فراملی غربی را به چین می کشاند. کشورهای جنوب که درهای خود را بسیار گسترده تر از چین باز کرده اند و سرسپرده جهانی سازی مالی شده اند، به اندازه چین برای سرمایه گزاری گیرایی ندارند. چین نگذاشت که شرکت های فراملی و بانک های امپریالیستی به دزدیدن سرچشمه های طبیعی چین؛ بهره مندی از دستمزدهای پایین نیروی کار؛ دزدیدن پس انداز ملی، ندادن فناوری بپردازند (به آن گونه که در مکزیک، آرژانتین و جنوب شرقی آسیا رخ داد). وارونه، سرمایه گذاری در چین و بهره برداری از دستمزد کم، سددرسد برای شرکت های فراملی سودمند است، ولی تا آنجایی که با برنامه های ریز و کلان چین برای کشور و بهروزی مردم همخوانی داشته باشد. بنابراین اگر چین به این اندازه نیرومند شده است، این درست برای این است که به راه اقتصاد سرمایه داری گام نگذاشته است.

مارکس اندیشه پرش از راه سرمایه داری را برای روسیه می پذیرفت. چین خیلی زود دریافت که اگر دستیابی به کشورهای امپریالیست شدنی نیست پس باید کار دیگری انجام شود – این را دنبال کردن راه سوسیالیستی می نامند. چین تنها از سال ۱۹۸۰ تاکنون در راه ویژه ای گام بر نداشت، بلکه از سال ۱۹۵۰ پیمودن این راه را آغاز کرد. چین یک برنامه یک پارچه با روش های گوناگون پیاده کرد که به نیازهای خود پاسخ شایسته ای داده است. تا زمانی که زمین در چین کالا نیست؛ چین برون از جهانی سازی بانکی- مالی می ماند؛ و خودسالار و یکتا است، نمی توان سوسیالیسم چینی را سرمایه داری خواند.   

یکی از نشانه های آشکار دیگری که سرمایه داری نبودن چین را نشان می دهد، ضربه نخوردن این کشور از بحران سراسری اقتصادی نظام سرمایه داری است. پس از فروپاشی سرمایه داری جهانی شده نئولیبرال در سال ۲۰۰۷، دولت چین برای گریز از پیامدهای آن خیلی زود به گسترش بازار درونی و پیشرفت غرب چین پرداخت. جهانی شدن سرمایه دیگر نمی گذارد که کشورهای سرمایه داری مانند گذشته از راه چاره های بازرگانی، مالی و پولی برای برون رفت از بحران سود جویند. ولی چین ضربه چندانی از این بحران نخورده است، بلکه با بهره برداری از بازار درونی چین و سرمایه گذاری در زیر ساختِ کشور (infrastructure) رویش اقتصادی هم داشته است. این کار برای این شدنی است که در جمهوری خلق چین در کنار شیوه تولید سرمایه داری، افزارهای بنیانی و کلیدی اقتصاد بر پایه مالکیت همگانی- دموکراتیک استوار است. چین پیوند بانکی- مالی گسترده و بی بند و بار با سرمایه جهانی ندارد و این دستگاه زیر رهبری دولت کار می کند. سیاست پولی چین را خود دولت چین برنامه ریزی می کند.  

همچنین باید به یاد داشت که تاکنون بورژوازی ملی رهبری حزب را پذیرفته است. رهبری حزب کمونیست چین با برنامه ریزی خود، بورژوازی ملی را وادار کرد که به سرمایه گذاری در نرم افزارها، سخت افزارها و دیگر بخش های صنعتی سبک بپردازد. همراه با این ها، بخش بزرگی از اقتصاد چین با دست تعاونی های بزرگ و کوچک می چرخد. این دولت چین است که بازار سوسیالیستی چین را از کلان تا خرد برنامه ریزی می کند. دولت چین هنوز فرمان صنعت سنگین، بخش انرژی، راه، مخابرات، آموزش، بهداشت، بازرگانی خارجی و بانک ها را در دست خود نگه داشته است و حتا بیش از ۵۰ درصد از بسیاری از بخش های خصوصی را نیز در دست دارد. برای همین در دست داشتن افزار رهبری اقتصاد کلیدی است که چین توانست واکنش تندی در برابر بحران اقتصادی سرمایه داری و در برابر بیماری جهان گیر کرونا انجام بدهد.  

همزمان با این ساختار پرمایه و استوار زیر بنایی، چین با پشتگرمی به فرهنگ ملی چینی و آموزش اندوخته ۷۰ ساله در راه بنیانگذاری سوسیالیسم دارای فرهنگ بسیار نیرومند همگرایی و سکولار است. چین دارای نهادهای مدنی بسیار گسترده، از جمله ۷۰۰ هزار خبرنگار رسمی و بیش از ۱۱۰۰۰ روزنامه و مجله است. نزدیک به ۵ میلیون سازمان های اجتماعی وابسته به حزب در چین میان مردم برای بهسازی جامعه کنش و کار می کنند و به آموزش توده ها می پردازند.

به دید نگارنده بهترین نامی که می توان برای شیوه رهبری اقتصادی- اجتماعی جامعه چین گزید، راه ملی- دموکراتیک به رهبری حزب کمونیست چین است. بگذارید در بخش زیر به بررسی سوسیالیسم چینی بپردازیم.    

سوسیالیسم چینی چیست؟

وقتی سخن از سیستم اقتصادی- اجتماعی چین می شود، خود ح.ک.چ بر این باور است که این کشور هنوز در گامه نخست (فاز اول) سوسیالیسم است، اما با دستاوردهای بزرگ سال های گذشته گام به دوره نوین بنیان گزاری یک کشور “مدرن سوسیالیست” گذاشته است. امروز چین در جای دیگری ایستاده است؛ نیروهای تولیدکننده نه تنها مانند گذشته پس مانده نیستند بلکه از پیشرفته ترین نیروهای تولیدی جهان هستند. شی جین پینگ در نوزدهمین کنگره ح.ک.چ گفت: “آنچه اکنون با آن روبرو هستیم، تضاد میان پیشرفت صنعتی- اجتماعی با خواست روزافزون مردم برای زندگی بهتر است”. ح.ک.چ ، کار ویژه بر “دو هدف ۱۰۰ ساله” را برجسته می کند: حزب باید تا سال ۲۰۲۱ (هنگامی که ح.ک.چ ۱۰۰ ساله می شود) یک جامعه برابر و بانوا (مرفه) بسازد که در آن پس مانده های نداری در گوشه و کنار کشور ( ۴۰ میلیون روستا نشین) از میان رفته است. و حزب باید تا سال ۲۰۴۹ (هنگامی که انقلاب چین ۱۰۰ ساله می شود) چین را به کشوری مدرن، پیشرفته، دموکراتیک، متمدن و هماهنگ دگرگون کند. در میانه راه در سال ۲۰۳۵، چین به یک “جامعه سوسیالیستی مدرن” دگرگون خواهد شد.  

چشم جهان امروز به چین می نگرد. سرنوشت آینده چین هنوز روشن نیست؛ یا این که “سوسیالیسم با ویژگی های چینی” آزاد از بهره کشی انسان از انسان (یک هدف برنامه ی ح.ک.چ) پیشرفت خواهد کرد، و یا این که کژروی به بازسازی سرمایه داری (همان گونه که امپریالیسم تلاش می کند) خواهد انجامید. ح.ک.چ ، کارگران چینی و مردم چین باید خودشان راه رسیدن به هدف های انقلاب آزادیبخش خود را بیابند.  

باید امیدوار بود، برای این که دولت چین به پیشرفت اقتصادی با دید عدالت اجتماعی می نگرد، نه تنها برای این که گفتمان درون حزبی هنوز بر پایه مارکسیسم است، بلکه همچنین به این دلیل که مردم چین، که چگونه جنگیدن را آموختند، دولت را وا می دارند که دادگری و برابری را فراموش نکند. اگر چه که در دهه ۱۹۹۰ سوی اجتماعی برنامه دولت برای پیشرفت اقتصادی کم تر نمایان بود و کاهش یافته بود، اما امروز این روند وارونه شده است. هنگامی که سوسیال دمکراتیک اروپا به پای بوسی نئولیبرالیسم رفته است و عدالت اجتماعی را چون بره ای زیر پای آن سر برید، چین عدالت اجتماعی را در سه زمینه بهداشت، خانه و بازنشستگی گسترش داده است.

سیاست خانه سازی چین، نه تنها در هند و برزیل، بلکه به همان اندازه در فرانسه، انگلستان و امریکا رشک برانگیز شده است. تأمین اجتماعی و سیستم بازنشستگی هم اکنون اگر نه همه، ولی شمار بسیاری از شهرنشینان را زیر پوشش خود دارد ( به یاد بیاورید، که شهرنشینان از ۲۰۰ به ۶۰۰ میلیون  افزایش یافته است!). “چپ” های درون حزب کمونیست که خود را برای آینده سوسیالیسم آماده می کند می دانند که سیاستگذاری درست و پدید آوردن شرایط خوب برای نوآوری در پاسخ یابی به چالش ها را نمی توان با دادوفریاد بدست آورد. آنها را تنها با نبرد اجتماعی، سیاسی و ایدئولوژیکی در درون جامعه می توان به دست آورد.      

فیدل در گفتگویی در سال ۱۹۹۴ گفت که اگر می خواهید در باره سوسیالیسم سخن بگویید، فراموش نکنیم که سوسیالیسم در چین به چه دستاوردی دست یافت. زمانی این کشور سرزمین گرسنگی، نداری و درماندگی بود. امروز هیچ یک از این اینها نیست. امروز چین می تواند برای ۱,۲ میلیارد انسان خوراک، پوشش، سرپناه، بهداشت و آموزش درخور فراهم کند و از آن ها به گونه ای شایسته نگهداری کند.

فیدل در همان گفتگو می گوید: “چین یک کشور سوسیالیستی است و ویتنام نیز یک کشور سوسیالیست است. و پافشاری آن ها برای گشایش و بهسازی، و آفریدن انگیزه در پیشرفت ملی، همان انجام دادن هدف های سوسیالیسم است. چیز شگفت انگیز برای من و جهان، این است که چین افسانه ای، یکی از نخستین و داراترین تمدن ها و پرجمعیت ترین کشور روی کره زمین، کمتر از یک سده پیش سرزمینی بود که از سوی نیروهای امپریالیستی با سنگدلی بهره برداری می شد. میلیون ها نفر هر ساله از گرسنگی می مردند. رودخانه های خون از کشتزارها و شهرهای چینی می گذشت. پرخاشگری و گسترش گرایی امپریالیستی علیه این مردمان نیک نهاد و بخشنده روان بود.

موتور چین هم اکنون موتور بنیادی اقتصاد جهانی است. آن هم درچه زمانی؟ تنها در ۸۳ سال پس از بنیانگذاری حزب شکوهمند کمونیست آن و ۵۵ سال پس از بنیانگذاری جمهوری خلق چین. نقشی که چین برای پیشرفت و صلح و پایداری جهان در سازمان ملل متحد، به ویژه در شورای امنیت بازی کرده است بسیار برجسته است”.     

سرسپردگان نئولیبرالیسم، جهانی شدن را با همه ی سویگان (ابعاد) ناگوار آن پذیرفته اند. روسیه و هند کمتر، اما برزیل، آفریقای جنوبی و دیگران تا سر در گرداب سیستم بانکی- مالی فرو رفته اند. در اینجا و آن جا گاهی می توان بخش هایی از سیاست صنعت ملی را دید، اما هیچ چیز را نمی توان همانند با برنامه سیستماتیک چینی برای ساخت یک سیستم صنعتی گسترده و همه سویه، یکپارچه و همراه با انجام عدالت اجتماعی دانست. در بیشتر جاها، پیشرفت و بالا رفتن تولید کالاهای صادراتی – همیشه با فرآیندهای تهی دستی بیشتر مردم (به ویژه دهقانان) همراه بوده است، اما در چین چنین نیست. نابرابری در پخش ارزش بر آمده از پیشرفت اقتصادی را می توان در چین دید. اما بیش از ۹۰ درسد از مردم از این پیشرفت سود برده اند، اگر چه که یک گروه اندک ۵ درسدی سود بسیار بیشتری از دیگران به دست آورده است. نابرابری در چین را نمی توان همانند با نابرابری در کشورهای سرمایه داری دانست که در آن ۵ درسد از مابهتران به سود هنگفتی دست می یابند و ۹۰ درسد مردم از لایه های گوناگون درمانده و بدبخت می شوند. این دو شیوه نابرابری از بن با هم ناهمخوانی دارند.  

سمیر امین می گوید که نابرابری میان محله های پرزرق و برق از یک سو و محله هایی با خانه شایسته برای طبقه کارگر و لایه های میانی، از سوی دیگر که در چین می بینیم، با  نابرابری میان محله های باشکوه توانگران و خانه های خوب برای لایه های میانی از یک سو و زاغه نشینی بی نوایان و تنگدستان از سوی دیگر در کشورهای سرمایه داری یکسان نیست. کشورهای نوپا مانند برزیل، هندوستان، آفریقای جنوبی و مکزیک ووو، چیزی فرای “بازارهای نوپا” برای سرمایه کشورهای سه گانه امپریالیستی نیستند. کره و تایوان تنها دو نمونه هستند که توانستند از راه سرمایه داری کشور را صنعتی کنند. این دو کشور این پیشرفت را وامدار جایگاه ژئواستراتژیکی خود هستند که بر پایه آن ایالات متحده گذاشت آنها در راهی گام بگذارند که دیگران را از آن بازداشته بود. با این همه، آنها برای همیشه در بند مهربانی های امپریالیسم گرفتارند. تضاد میان پشتیبانی ایالات متحده از این دو کشور سرمایه داری دولتی با نبرد خشونت آمیز آن علیه سرمایه داری دولتی در مصر دوران ناصر یا الجزایر بومدین روشن است.      

رفیق نونس (Nunes) از حزب کمونیست پرتغال می نویسد که چین به ناچار بخشی از اقتصاد جهانی شده است و این کشور و شرکت های بزرگ (دولتی و خصوصی) آن به ناچار با شرکت های بزرگ چند ملیتی سرمایه داری در رقابت هستند. اما این رقابت نباید ما را وادارد که کارهای اقتصادی- سیاسی جهانی چین را با نیروهای بزرگ سرمایه داری برابر بدانیم.

سخن بر این است که درون مایه بنیانی و چشم انداز دگرگونی های بیش از ۷۰ سال گذشته در جامعه چین چیست؟ چین چه نقشی در روند بزرگ دگرگونی در همسنگی نیروها در جهان بازی می کند؟ اگر پیشرفت اقتصادی جمهوری خلق چین در جهان نبود پیامدهای اجتماعی بحران سرمایه داری برای مردمان جهان چگونه  می بود؟ اگر چین یک سیاست جهانی امپریالیستی بر پایه بهره کشی و مستعمره سازی داشت (و نه مانند هم اکنون که سیاست همزیستی، همکاری برای سود برابر را دنبال می کند)، سرنوشت جهان امروز چگونه می بود؟   

با این همه، هنوز هم ترس این است که زیر پای سوسیالیستی جامعه به ناگهان تهی شود و کشور به گودال سرمایه داری بیافتد. سرمایه داری نبودن چین به معنای سوسیالیستی بودن آن نیست، تنها می توان گفت که گام گذاشتن در راه پر فراز و نشیب سوسیالیسم آسان تر می شود؛ یک راه ملی- دموکراتیک است که هر روز از لنگرگاه (بندر) سرمایه داری به دور می شود و خود را به آبخوست (جزیره) سوسیالیسم در دریای خروشان روزگار نزدیک تر می کند؛ دریای خروشانی که در آن، مین های امپریالیسم هر روز در کمین کشتی سوسیالیستی جمهوری خلق چین نشسته اند.  

بگذارید در دنباله این نوشته به تلاش پیوسته امپریالیسم برای چوب به لای چرخ انداختن اقتصاد چین بپردازیم.

تلاش امپریالیسم برای نابودی چین 

ویلیام بلوم (William Blum) در کتاب ۲۰۰۳ خود در باره سیاست برون مرزی  آمریکا نوشت: “… هر گام برجسته در راه سوسیالیسم در سده بیستم – همگی  – از سوی ایالات متحده خرد شد، سرنگون شد و یا زیر یورش رفت و یا از راه درست برون رفت و برانداخته شد.”

پس از پایان جنگ سرد و پیروزی گذرای ضدانقلاب در اتحاد جماهیر شوروی، جغرافیای سیاسی و اقتصادی (geopolitical and geoeconomic) نوین جهان، ساختار سرمایه داری جهانی را در کوتاه زمان و بلند زمان دگرگون کرده است.

گام گذاشتن روسیه و چین در سیستم جهانی سرمایه داری از استراتژی های گوناگونی برخوردار بود که برآیند گوناگونی نیز برای این دو کشور داشته است. پس از پایان جنگ سرد، دستاوردهای سوسیالیستی اتحاد جماهیر شوروی زیر بازرسی آمریکا یا از میان رفت و یا خصوصی شد. در برابر این رویداد ناگوار، حزب کمونیست چین فرمان دگرگون کردن روند ساختاری اقتصاد را در دست خود نگه داشت. الگوی استراتژیک چین، همچنان بر پایه “پیشرفت خودمحور” سوار بوده و است.

برای پیدا کردن سرشت چالش های پیش روی چین امروز، باید نگاهی به درگیری میان چین و امپریالیسم آمریکا و متحدان اروپایی و ژاپنی آن داشت. تا زمانی که چین راه پیشرفت اقتصادی و برون راندن بخش کوچک پایانی مردم خود از تنگ دستی را دنبال می کند این درگیری افزایش خواهد داشت.

رفیق نونس (Nunes) می نویسد که پیشرفت چین برای جهان سرمایه داری و بیش از همه برای امپریالیسم ایالات متحده جهش های شگفت انگیز، ناپسند و ناخواسته بود. پس از شکست سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی و اروپای شرقی، امپریالیسم به گونه ای رفتار می کرد که گویی همه جهان در مشت اوست و می خواست که چین را برده برنامه های اقتصادی و ژئواستراتژیک خود کند. امپریالیسم اکنون در می یابد که پیشرفت جمهوری خلق چین در زمینه های درون و برون مرزی فرمانروایی او را زیر پرسش می برد. بیهوده نیست که هم اکنون آمریکا با چین همچون یک دشمن استراتژیک اقتصادی و نظامی شماره یک برخورد می کند و جنگ بازرگانی که امریکا علیه چین به راه انداخته است نشانه همین دشمنی است.

روشن است که در همه ی زمینه هایی که آمریکا از چین پس مانده است- اقتصادی، فن آوری، سیاسی، نظامی، ایدئولوژیک – ما نشانه های روشنی از یک بازنده بد که در اندیشه یورش است می بینیم. امریکا در تلاش فروپاشی و به کژراهه کشاندن روند چینی ساخت جامعه سوسیالیستی است. با پشتیبانی پرانرژی ایالات متحده بود كه دوستان خوبش چیانگ كای شک به تایوان پناه بردند كه هنوز هم تا امروز یک پایگاه پرخاشگری علیه جمهوری خلق چین است و یک زمینه تنش پدید می آورد. تنها یک سال پس از انقلاب، جمهوری خلق چین از سال ۱۹۵۰-۱۹۵۳ درگیر جنگی مرگبار در کره شد. تنها در سال ۱۹۷۱ بود که ایالات متحده – هنگام ضد شوروی شدن چین- جمهوری خلق چین را به رسمیت شناخت، اما تا آن زمان از پذیرفتن جمهوری خلق چین در سازمان ملل متحد خودداری کرد و جای آن را به تایوان داده بود.

کتاب هنری کیسینجر “درباره چین” که سپید شویی های سیاست های چرکین امپریالیسم ایالات متحده است به روشنی به بررسی سیاست “تازیانه و هویج” آمریکا در برابر چین برای نیرومند کردن چین در برابر اتحاد شوروی می پردازد. ولی هم اکنون امپریالیسم تنها تازیانه به کار می برد. امپریالیسم در نوشته های درونی خود چین را یک دشمن استراتژیک می خواند و جنگ بازرگانی و جنگ علیه شرکت های پیشرفته چینی با محاصره نظامی  این کشور همراه است. دولت ترامپ با  بهانه های گوناگون به پشتیبانی چین از شركت های دولتی خرده می گیرد و بودن سازمان های حزبی و اتحادیه های کارگری در شرکت های سرمایه داری خارجی را زیر پرسش می برد. بیش از پیش درگیری اقتصادی و فناوری نظامی، گویای این است که یورش امپریالیستی علیه چین به گونه ای فزاینده ای دارای یک ویژگی ایدئولوژیک رویارویی میان سیستم های گوناگون است. 

پرخاشگری ایالات متحده علیه هواوی (huawei) نشان آشکاری از این است که امپریالیسم نگران پیشرفت چین است، زیرا پیشرفت چین فرمانروایی امپریالیسم را در جهان زیر پرسش می برد. و همان گونه که به تازگی مجله فوربس (Forbes Magazine) نوشت، سه شرکت دولتی چینی در لیست ده شرکت بزرگ جهان جای گرفته اند. برای نخستین بار، چین در لیست ۵۰۰ شرکت سودآور از ایالات متحده پیشی می گیرد.  

فرماندهی چین در زمینه فن آوری های مدرن و نیرومند شدن ارتش چین، هر یک از این ها می تواند از سوی امپریالیسم سه گانه بهانه آغاز درگیری و جنگ بشود. تنها راهی که ایالات متحده می تواند برتری طبقاتی خود را نگه دارد، کنترل نظامی همه ی کشورها است. این هدف با جنگ های پیشگیرانه در خاورمیانه پیگیری می شود، می توان این جنگ ها را پیش زمینه جنگ بزرگ پیشگیرانه (هسته ای) علیه چین دانست. دشمنی با چین از استراتژی جهانی آمریکا جدایی ناپذیر است. برای همین هم آمریکا از برده داران تبت و سینکیانگ پشتیبانی می کند، نیروهای دریایی ایالات متحده در دریای چین افزایش می یابد و آمریکا ژاپن را به ساختن نیروهای نظامی گسترده تر وا می دارد.  

با همه این ها امپریالیسم سیاست “هویج” را هنوز در برخورد با چین بکار می برد. در باره پیاده کردن سیاست “هویچ” آمریکا علیه چین سمیر امین می گوید که واشنگتن در تلاش است تا با کشاندن پای چین به G20، این گونه وانمود کند که گویا این نهاد می تواند آرزو های مردم چین را برای پیشرفت اقتصادی و اجتماعی برآورده کند. انگار که پایبند شدن کشورهای نوپا به جهانی سازی نئولیبرالی به سود مردم آنهاست!!!  G2 (ایالات متحده / چین) – را باید دامی دانست که می خواهد چین را همدست پرخاشگری امپریالیستی ایالات متحده در جهان کند و لکه به دامن سیاست صلح آمیز پکن در جهان بیندازد.

سمیر امین می گوید که پاسخ کارساز به این استراتژی باید در دو زمینه انجام شود: یک- نیرومند ساختن ارتش چین و آماده سازی آن برای پاسخ به یورش ناگهانی؛ دو- بازسازی سازمان ملل متحد برای جلوگیری از دست یازی امپریالیست ها به کشورهای خودسالار.

اگرچه رهبری آمریكایی در نظام امپریالیستی همچنان پا برجا است، اما چالش های فراوانی جایگاه  کنونی آمریکا را هر روز زیر پرسش می برد. دشواری های امپریالیسم ایالات متحده ریشه در این دارد که همسنگی نیروها در سراسر جهان به سود یکه تازی آمریکا نیست. فرمانروایی ایالات متحده نه تنها مانند گذشته دیگر شدنی نیست، بلکه همان گونه که امانوئل مکرون، رئیس جمهور فرانسه به تازگی گفت، “جامعه جهانی” گام به دوره نوینی گذاشته است که فرمانروایی غرب را ناتوان و کم جان می کند.  

نبرد میان یک سویی (یک قطبی) و چند سویی (چند قطبی) برای سده ی کنونی ما یک نبرد سرنوشت ساز است. هم اکنون دیگر روشن است که تلاش های آمریکا برای در دست داشتن رهبری جهان با ایستادگی دیگر کشورها روبرو می شود. این نبردی است که یا جنگ و یا صلح در آن پیروز خواهد شد.

پیوند چین با روسیه در زمینه های اقتصادی، سیاسی، نظامی و فناوری بسیار برجسته است. این همکاری برای پیاده شدن برنامه اوراسیا و ساختن  کمربندهای پیوستگی و رسانش (ارتباطی) میان کشورهای جهان برجسته است. با این که نه روسیه و نه چین پرخاشگری علیه ایالات متحده را آغاز نکرده اند، ولی آنها دشمن شماره یک ایالات متحده خوانده می شوند. در گزارشی که در سال ۲۰۰۸ از سوی وزارت جنگ پخش شد، از روسیه و چین همچون دشمن بزرگتر از تروریسم برای ایالات متحده نام برده شده است! همان گونه که وزیر جنگ آن زمان جیمز ماتیس گفت، “رقابت بزرگ جهانی – و نه تروریسم – اکنون دشمن امنیت ملی ایالات متحده است.”

از سال ۱۹۸۷، چین بیش از ۸۰۰ میلیون نفر را از نداری و تنگ دستی بیرون آورد- بیش از دیگر کشورهای جهان – و درآمد واقعی نیمه پایینی جامعه  ۴۰۱ درسد افزایش داشته است (در همسنجی با ۱ درصد کاهش در ایالات متحده). در پهنه جهانی، چین تلاش می کند تا نقش مهمی داشته باشد، چین یک دستگاه همکاری همه سویه و دموکراتیک برای پیشرفت صلح آمیز و پایداری محیط زیست فراهم کرده است. چین با کشورهای جنوب جهانی همکاری می کند، گزینه های سودمندی برای جایگزینی همکاری با امپریالیسم پیش روی خلق ها می گذارد. در برابر سیاست امپریالیسم، سیاست چین با پیشنهاد پشتیبانی از صنعتی شدن کشورهای جنوب چیزهای زیادی بدست آورده است.

 در جهان ناپایداری که در آن زندگی می کنیم، جایی که روند رویدادها را نمی توان پیش بینی کرد، جایی که واکنش سرمایه داری به بحران روزافزون ساختاری، انسان ها را به پرتگاه نابودی می کشاند، در چنین جهان جمهوری خلق چین نماینده امیدوار کننده و الگوی شایسته ای برای پایداری، صلح و پیشرفت اجتماعی است. “شگفتی چینی” در کشوری بزرگ با ۵۰۰ میلیون انسان در سال ۱۹۴۹ آغاز شده است و هم اکنون ۱.۴ میلیارد انسان، با بیش از ۵۰ گروه قومی، گونه های جغرافیایی و مرزهای گوناگون با چندین کشور را در بر می گیرد.

نبردی که در این سال ها بین فرمانروایی رو به فروپاشی آمریکا و نیروی نوبنیاد چین رخ می دهد، دگرگونی های بزرگی را در سیستم جهانی برپا خواهد کرد. امپریالیسم می گوید که چین می خواهد فرمانروایی جهانی خود را نیرومند کند. اما با این که همکاری نظامی با روسیه و دیگر کشورها نیز افزایش یافته است، ولی بودجه نظامی چین بسیار کمتر از بودجه ایالات متحده است. استراتژی امنیت ملی چین پرخاشگر نیست و چین پشتیبان صلح و جهانی بی جنگ افزار است تا تنش های جهانی را کاهش دهد. چین همه ی دستاوردهای خود را از کلان تا خرد در دسترس همه کشورها می گذارد. چین هیچ دولتی را برای سودآوری خود سرنگون نکرده است. چین در هیچ کجا برای دستیابی به سرچشمه های طبیعی جنگ راه انداخته است. چین هیچ کشوری را به زور به همکاری فرا نخوانده است.   

هنگامی که کنش های اقتصادی چین در جهان برای بسیاری از کشورهای آسیا، آفریقا و آمریکای جنوبی دارای سویه های سودمندی است، دنیای غرب با نگرانی فراوان به این دگرگونی می نگرد. در سال ۲۰۰۴، فیدل کاسترو در ارزیابی خود را از روند این دگرگونی گفت که چین به سان عینی بهترین نمونه و امید برای همه کشورهای جهان سوم شده است – پشتیبان صلح و پایداری در جهان.  تاریخ چین به بیش از پنج هزار سال پیش برمی گردد و برای سده ها پیشرفته ترین کشور جهان بوده است.

همان گونه که می بینیم نادرست است که جنگ اقتصادی میان ایالات متحده و چین را در چارچوب “تضادهای میان امپریالیستی” بررسی کنیم. پیوند فزاینده چین با آفریقا و یا برنامه “جاده نوین ابریشم” را نمی توان با تلاش ایالات متحده و اتحادیه اروپا برای بهره برداری از این قاره رنج دیده یکسان دانست. بی ریب نقش چین در پهنه جهانی، برای سرمایه داری جهانی نگرانی ها و دشواری هایی نیز پدید می آورد. این شگفت انگیز نیست. چین نیرویی است که جلوی سیاست فرمانروایی جهانی و امپریالیسم ایالات متحده را به گونه ای فزاینده ای می گیرد و به یک نظام اقتصادی و سیاسی جهانی بر پایه صلح و همکاری کمک می کند. چین به همکاری با گروه بزرگی از سازمان های سیاسی، اقتصادی یا نظامی جهانی می پردازد؛ همکاری با  کشورهای BRICS (برزیل، روسیه، هند و چین)، سازمان همکاری شانگهای، بانک سرمایه گذاری زیرساخت های آسیا (که در حال حاضر ۱۰۰ عضو دارد) و برنامه “یک کمربند، یک جاده” بخشی از این همکاری است.

آیا سخنانی که تاکنون گفته شد به معنای این است که رژیم یا حزب کمونیست چین دچار هیچ کمبودی نیستند؟

بگذارید در زیر به بررسی برخی از نگرانی ها در باره ی آینده چین بپردازیم.

نگرانی برای آینده چین

همان گونه که رفیق نونس (Nunes) از حزب کمونیست پرتغال می نویسد، افزایش پدیده هایی مانند فساد و ایدئولوژی نئولیبرالی و مصرف گرایانه در میان لایه های میانی و بورژوازی بسیار نگران کننده است. دولت چین این پدیده ها را می شناسد و به آن آگاه هست و با آنها نبرد می کند، اما باید به یاد داشت که این پدیده ها میوه گندیده اقتصاد درهم آمیخته چین، زیر نام “اقتصاد بازار سوسیالیستی” هستند و برانداختن آنها به این آسانی نیست. همان گونه که دبیرکل ح.ک.چ در ۲۰۰ سالگی زادروز کارل مارکس گفت: “تناقض ها، چالش ها توانایی رهبری ما را بیشتر از گذشته به آزمایش گذشته است”.

یک پرسش بنیانی و نگرانی دیگر ریشه در این دارد که چین در جهانی کنش می کند که هنوز نظام سرمایه داری در آن فرمانروا است. این پیوندهای جهانی چه پیامدهایی برای روند درونی چین دارد؟

چین با سیاست “بهسازی و گشایش” خود نه تنها بازار بزرگ درون مرزی خود را برای کالاها و سرمایه های برون مرزی گشوده است، بلکه در پهنه جهانی خود را شناساند و نوآوری اقتصادی فراوانی داشته است. در این روند، چین به ناچار بخشی از اقتصاد جهانی شده است و این کشور و شرکت های بزرگ (دولتی و خصوصی) آن به ناچار با شرکت های بزرگ چند ملیتی سرمایه داری رقابت خواهند کرد.

پیامدهای آن برای جامعه چین هنوز روشن نیست. آیا پیوند جمهوری خلق چین با اقتصاد جهانی می تواند بورژوازی ملی را برای سرنگونی سوسیالیسم نیرومند کند؟ آیا بورژوازی ملی چین با همکاری با لایه های میانی می تواند به خواست خود برسد؟   

تنها آینده می تواند این پرسش را روشن کند، پیوند جهانی چین نه تنها بر پایه همزیستی، بلکه همچنین بر وابستگی دوسویه سوار است، بدین گونه چین با بسیاری از کشورهای سرمایه داری جهان دادوستد اقتصادی دارد. پیشامدی نیست که در چین درباره این چالش و دشواری هایی که در روند “سوسیالیسم با ویژگی های چینی” می آفریند پاسخ یکسانی نمی یابیم. حتا برخی به ویژه در دنیای دانشگاهی چین بر این باورند که بخش سوسیالیستی اقتصاد نباید از برتری برخوردار باشد. آنها هوادار اقتصاد بازار و سرسپرده سرمایه داری هستند. امید است که چنین برداشت هایی شکست خورد، اگر چه که شنیدن آن نگران کننده است.    

این پرسش ها و نگرانی ها به دلیل پیشرفت اقتصادی روزافزون بخش خصوصی و شکاف طبقاتی بی پایه نیست. در برخی بخش ها، بورژوازی شرایط کاری کارگران را مانند کشورهای سرمایه داری بسیار دشوار کرده است: کار بیگانه شده، بهره کشی ددمنشانه کارگران، به ویژه در معدن های ذغال سنگ یا در کارگاه هایی که زنان را به کار می گیرند، نشانه های بهره کشی سرمایه داری است. بودن این نمونه ها برای یک کشوری که خود را سوسیالیسم می خواند زشت است.

بدین گونه بورژوازی ملی چین ددمنشی را از بورژوازی جهانی می آموزد و می تواند با بهره وری از نیروی مادی و پیوند جهانی خود دیر یا زود به یک نیروی سیاسی نیز دگرگون یابد. پس بورژوازی ملی نوپا بخش بزرگی از نگرانی ما است.

بیاید با هم به بررسی همکاری این بورژوازی با لایه های بوروکراتیک در حزب بپردازیم.

لنین هوادار چرخش رهبری اقتصادی- اجتماعی جامعه بوده است. یکی از ویژه گی شورایی نظام سوسیالیستی چرخش کار اندیشه ای و دستی است. رهبری اقتصادی- اجتماعی نباید با جای خوش کردن در جایگاه خود از برخورد و رودررو شدن با زندگی روزانه پرهیز کنند و آرام آرام به لایه ای بوروکرات در یک نظام شورایی دگردیسی کنند. این لایه آرام آرام می تواند سودهای لایه ای خود را برتر از سود توده های رنجبر و طبقه کارگر بیابد و بدین گونه چوب لای چرخ پیشرفت اقتصاد سوسیالیستی بگذارد. نیرومند شدن و پرزوری این لایه در دستگاه حزبی می تواند اندیشه اپورتونیستی و رفتار چاپلوسانه در درون حزب را پرورش دهد. بدین گونه بخش همگانی- دموکراتیک می تواند ویژگی همگانی و دموکراتیک خود را از دست بدهد و به بخش دولتی- بوروکراتیک جدا از خواست و آرزوهای توده ها دگرگون شود.

یک کاست غیر دموکراتیک و بوروکراتیک در جمهوری خلق چین می تواند این گونه زیر پای جامعه سوسیالیستی را تهی کند. همان گونه که در اتحاد جماهیر شوروی دیده ایم، نگرانی این که مدیران دولتی بوروکرات شوند را نباید دست کم گرفت. چین بر پایه گزارش   www.statista.com    ۴,۴میلیون ملیونر و بر پایه گزارش Hurun Global Rich List   ۶۶۹ملیاردر دارد. ساختار نوین جامعه جای پای خود را در بافت حزب کمونیست نیز باز کرده است. از نزدیک به ۹۲ میلیون عضو حزب، تنها ۶,۴ میلیون کارگران صنعتی و ۲۵,۶ میلیون از کارگران بخش کشاورزی و ماهیگیران هستند. شمار مدیران دولتی عضو حزب به ۲۴,۵ میلیون و کارمندان دولتی به ۷,۷ میلیون رسیده است. روشن است که این لایه بوروکراتیک در دراز زمان می تواند با همکاری و همیاری بورژوازی نوپا راه سوسیالیستی را به کژراهه بکشاند.      

پس از آنکه دریافتیم که زمینه های پیشرفت گرایش “راست” در حزب را نباید دست کم گرفت، بگذارید نگاهی به تاریخ نبرد “چپ” و “راست” در درون حزب و جایگاه کنونی آن داشته باشیم.

آیا می توان گرایش به “راست” را لگام زد؟

مانند همه ی حزب های کمونیست جهان، “چپ” و “راست” در حزب کمونیست چین هم پیوسته با هم درگیر بوده اند.

“راست” های چینی ها از کجا آمده اند؟ سمیر امین می گوید که بی گمان هنگام جنگ آزادی بخش، بخشهایی از بورژوازی کمپردادور گذشته و بوروکراتیک گومیندانگ (Guomindang) و لایه های میانه، کارمندان، كاركنان و صنعتگران، كه از ناكارآمدی گومیندانگ در برابر یورش  ژاپن ناامید شده بودند، به حزب كمونیست نزدیک شدند، حتا عضو این حزب شدند. بسیاری از آنها – اما نه همه – ناسیونالیست ماندند، و نه چیز دیگر.

سمیر امین می گوید که درگیری میان “راست” و “چپ” در چین همیشه در خط سیاسی پیاده شده از سوی دولت و رهبری حزب بازتاب داشته است. در دوران مائوئیسم، خط “چپ” کمابیش در این جنگ پیروز شد. مائو با ارزیابی پیشرفت اندیشه های “راست” گرایانه در درون حزب و رهبری آن، انقلاب فرهنگی را برای نبرد با آن به راه انداخت. یکی از کارهایی که مائو انجام داده بود “بمباران فرماندهی”، یعنی رهبری حزب بود، جایی که به دید مائو “بورژوازی جدید” در آن جا خوش کرده بود. با این که، انقلاب فرهنگی هدف های مائو را در دو سال نخست خود برآورده کرد، اما پس از آن به هرج و مرج کشیده شد، و سرانجام آن پیروزی “راست” در رهبری حزب بود. با این کژوری دولت و حزب همه چیز را دوباره در دست گرفتند و دوباره “راست” جان گرفت. پس از آن زمان، جناح “راست” در همه ی ارگانهای رهبری نیرومند شد. با این روی سمیر امین می گوید که “چپ” در میان مردم و در پایین جامعه بوده و هست و رهبری به ناگزیر از پیاده کردن برنامه های “راست” پرهیزکرده و می کند.       

سیاست مائو در برابر “چپ” و “راست” در حزب این گونه بود که “چپ” را سازماندهی می کرد، “راست” را کم توان می کرد ( نه دور انداختن)، و پس از آن سیاست “چپ” میانه را پیاده می کرد. به این گونه، مائو درون مایه درستی را به مفهوم دموکراتیزه سازی جامعه داد که همراه با پیشرفت اجتماعی در راه دراز سوسیالیسم بود. مفهوم دموکراتیزه سازی همراه با پیشرفت اجتماعی است و بدین گونه همسان “دموکراسی” که از پیشرفت اجتماعی و عدالت اجتماعی جدا است نیست، بلکه والاتر از آن است.   

با گشایش اقتصادی، یک “راست” نوین، مانند آتش زیر خاکستر، نیرومندتر از گذشته پا به جهان گذاشت. با این روی، “چپ” امروز چین چگونه باید به بازسازی سازماندهی توده ها در شرایط نوین اجتماعی بپردازد؟ سمیر امین می گوید که این کار آسان نخواهد بود، زیرا رهبری حزب کمونیست بیشتر به “راست” گرایش دارد و خواهان سیاست زدایی پهنه اجتماعی است. این گرایش و آسان نگری به پیشرفت، لایه های میانی را به این باور می رساند که راه رسیدن به یک زندگی سرشار از خوشبختی از دالان مصرف گرایی می گذرد. گرایش برون مرزی این لایه های میانه نیز بر این است که امپریالیسم سه گانه (ایالات متحده ، اروپا ، ژاپن) از دوستان چین هستند و حتا خیلی های با چشم نیک به ایالات متحده می نگرند. به ویژه لایه های میانی شهری که به تندی به بهبود شرایط زندگی خود دست یافتند و آن را جاودان می پندارند، گرایش به دنباله روی از شیوه زندگی ولنگاری مصرفی غربی دارند. شستشوی مغزی دانش آموزان چینی در ایالات متحده، به ویژه در دانش اجتماعی، همراه با آموزش خشک و خسته کننده مارکسیسم در برخی از دانشگاه های چینی این گرایش را نیرومندتر می کند.           

طبقه تازه جان گرفته بورژوازی را نباید به آسانی “بازرگانان” خوش بخت خواند و پیوند آن ها را با دستگاه ایالتی و حزبی فراموش کرد. زایش این طبقه نیاز به زیر ساختارهای خود را دارد که اندیشه های “راست” گرایانه را در لایه های میانی نیرومند می کند. نابرابری فزاینده – اگر چه نه همانند کشورهای سرمایه داری- یک ناگواری  بزرگ سیاسی است، که به گسترش اندیشه های “راست” گرایانه، سیاست زدایی و زندگی پرزرق وبرق دامن می زند.    

اما خوشبختانه “چپ” ها در میان توده های جایگاه بسزایی دارند و روشن اندیشان سوسیالیستی جایگاه خوبی در دستگاه های پایینی دولتی و حزبی دارند و هنایگر (تاثیر گزار) هستند. از دید طبقاتی هم باید یادآور شد که خوشبختانه طبقه کشاورز در جنگ میان “چپ” و “راست” همراه کارگران علیه گرایش “راست” می رزمد. در اینجا یادآوری شود که همان گونه که سمیر امین نیز می گوید، تولیدکنندگان خرد چین، به ویژه دهقانان، به اندیشه “راست” گرایانه گرایش ندارند. در این باره چین مانند اتحاد جماهیر شوروی نیست. دهقانان چینی، روی و هم رفته، واپسگرا نیستند، زیرا از اصل مالکیت خصوصی پشتیبانی نمی کنند، و مانند دهقانان شوروی در پشتیبانی از مالکیت خصوصی خود بر زمین با کولاک ها علیه کمونیست ها به جنگ نمی روند.     

 وارونه، دهقانان چینی- تولیدکنندگان خرد (و نه مالکیت کوچک) – امروزه طبقه ای هستند که نه تنها راه حل های “راست”گرایانه را نمی پذیرند، بلکه این طبقه بخشی از نیروی اردوگاهی است که برای عدالت اجتماعی و سیاست های محیط زیستی کار می کند. جنبش نیرومند “نوسازی جامعه روستایی” گواه این برداشت است. بیشتر دهقانان چینی همراه طبقه کارگر هستند و به سوسیالیسم گرایش دارند.  

پایان سخن

راه دشواری که چین در آن گام گذاشته است، هنوز به پایان خود نزدیک نشده است و پرسش این است که آیا سوسیالیسم در چین می تواند دشواری های این کشور را آن چنان که مائو تسه تونگ باور داشت و هم اکنون شی جین پینگ باور دارد حل کند؟  

هنگام بررسی راه اقتصادی چین باید بیاد داشت که چین راه بسیار دشواری را پیموده است و همچنان با چالش های های بزرگی روبرو است. باید از نگرانی ها و کژروی ها گفت، ولی هنگام خرده گیری نباید فراموش کرد که چین برای نخستین بار در تاریخ ۵۰۰۰ ساله خود، تهی دستی و نداری را ریشه کن کرده است.

حزب کمونیست در روند پیروزی انقلابی بر سرمایه داری از تزهای مارکسیست- لنینیستی سود می جوید که تا کنون پیروزهای ستایش برانگیزی را آفریده است. بنابراین جمهوری خلق چین نمی تواند که به آزادی کارگران در سراسر جهان باور نداشته باشد. ولی سرنوشت سوسیالیسم چینی با همه ی پیروزی های درخشانی که به دست آورده است، مانند همه ی کشورهای جهان به برایند نبرد طبقاتی میان نیروها وابسته است. نگرانی ها بسیار، ولی نکته های امید بخش نیز فراوان هست. آن چه که روشن است این است که امپریالیسم همه ی تلاش خود را برای نابودی سوسیالیسم چینی انجام خواهد داد. در این نبرد ما باید در کنار طبقه کارگر و دهقان چین بایستیم و از هیچ پشتیبانی اخلاقی دریغ نکنیم. این نبرد برای آینده کشور ما هم به دلیل های زیر سرنوشت ساز خواهد بود. نیاموختن از اندوخته های والای کمونیست های چین در برپایی سوسیالیسم نوین نه تنها خردمندانه نیست بلکه دیوانگی است. 

آموختن برای میهن ما
با نیرومند شدن چین، امپریالیسم مانند گذشته نمی تواند سیاست یکه تازی خود را دنبال کند. روسیه و چین، اگر چه با هدف های نایکسان به یک اتحاد استراتژیک علیه پرخاشگری و ستیزه جویی و برتری خواهی امپریالیسم آمریکا دست یافته اند. اتحاد استراتژیک این دو کشور در پیش گرفتن یک راه رشد غیر سرمایه داری را برای میهن پس از انقلاب ما آسان تر می کند. راه رشد سرمایه داری، تنها ما را یک کشور نومستعمره خواهد ساخت. پیشرفت و خوش بختی آینده توده های میهن ما بستگی به یک راه اقتصادی سوسیالیستی دارد.

پیش شرط سوسیالیسم و ​​پیشرفت این است که کشورها با آزادی راه اقتصادی- سیاسی خود را برگزینند. بدین گونه، روشن است که باید خودسالاری (استقلال) اقتصادی کشورها را یک پیش شرط ساخت سوسیالیسم دانست. درآمیزی با اقتصاد جهانی سرمایه داری باید بی سرسپردگی و با نگهداشت خودسالاری اقتصادی- سیاسی انجام شود. این هدف سیاسی همچنین در باره ی کشورهای سرمایه داری غیر سوسیالیستی اما ملی گرا در جهان نیز درست است.

اقتصاد یک دولت انقلابی آینده می تواند با پشتیبانی اقتصادی و فنی چین پایه گذار یک اقتصاد نیرومند همگانی- دموکراتیک و در برگیرنده بورژوازی ملی و بخش های گسترده تعاونی باشد که استقلال کشور را هم از میان نمی برد. تنها با یک برنامه کلان و خرد در راه فراهم کردن بهسازی زندگی مردم می توان اقتصاد مستقلی ساخت که توان پیوند با “سرمایه آزاد جهانی“ را داشته باشد، بی آن که برده و نومستعمره امپریالیسم مالی جهانی شود.

همزمان با آموختن از شکست اردوگاه سوسیالیسم می توان، با دموکراتیزه کردن مدیریت دولتی، از جان گیری نهادهای چرکین بوروکرات که پنجره های کشور را به روی امپریالیسم می گشایند جلوگیری کرد.   

هنگام آگاهانیدن (اعلام) جمهوری خلق چین در سال ۱۹۴۹، مائو تسه تونگ در یک سخنرانی در میدان تیان آنمین گفت: “تنها سوسیالیسم می تواند چین را از بدبختی برهاند!” سخنی که رئیس جمهور کنونی شی جین پینگ دوباره آن را بازگو کرد. ما می توانیم این سخنان فرهیخته را این چنین بازگو کنیم.

تنها سوسیالیسم می تواند جهان و مردمان آن را از نابودی برهاند. آن گونه که فیدل کاسترو گفت: سوسیالیسم تنها امید واقعی صلح و پایندگی گونه های ما خواهد ماند.

سرچشمه های کمکی

China is most promising hope for Third World: Fidel

China 2013 by Samir Amin

Killing Hope (2003) by William Blum

«China 70 years after the revolution» by Albano Nunes