همکاری با جمهوری خلق چین؛ بردگی یا پیشرفت؟

سخن روز شماره ۲۵
۶ مرداد ۱۳۹۹، ۲۷ جولای ۲۰۲۰

پیمان نامه بستن در سه رشته ی نفت، بانک و راه  سازی با یکی از بزرگترین اقتصادهای جهان نباید شگفت انگیز باشد و مایه نگرانی شود، ولی برای این که مردم ما به حق باور به انگیزه های درست و شایسته سران جمهوری اسلامی برای این همکاری ندارند، این پیمان نامه کانون بزرگ گفتگو میان مردم ما شده است. توده ها از زدوبندها و رانت خواری های رژیم به خوبی آگاه هستند و می دانند که جمهوری اسلامی برای زنده ماندن حتا با اهریمن هم دادوستد خواهد کرد.   

در کنار نگرانی به جای مردم “راست”ها نه تنها روشنگری نمی کنند بلکه مشت به مشت تاریکی به روی این برنامه می پاشند.

نخست اينکه وارونه آن چه که نیروهای “راست” ایرانی می نویسند، سخن از یک برنامه و یک کارپایه برای همکاری است. “راست ها” برای فروخته نشدن ایران به کشورهای امپریالیستی گریان هستند، نه برای رنج مردم و خودسالاری میهن ما. نیاز به يادآوری است که این نیروهای “راست” در زمان خود چیزی علیه قراردادهای استعماری رژیم شاه با امپریالیست ها نگفته بودند و هم اکنون بی آن که از درون مایه این قرارداد آگاه باشند فریاد “ای دزد! دزد را بگیرید! ” سر داده اند.

این برنامه حتا یک سند امضاء شده نیست تا چه برسد به یک قرارداد و پیمان نامه. به گمان بسیار جمهوری اسلامی این برنامه را، که چیزی فرای آرزوها و خواستهای نوشته شده بر کاغذ دو سوی همکاری  نیست، پخش کرده است تا از آن همچون اهرمی برای فشار به امپریالیستهای غربی سود جوید.

 بنابراین ما از درون مایه ی قراردادی که در آینده نوشته می شود هنوز اگاه نیستیم. برخی ها می گویند که چون ”راست” ها در برابر این پیمان نامه ایستاده اند پس ”چپ”ها باید از آن پشتیبانی کنند. برخی ها می گویند که چون جمهوری خلق چین سوی دیگر این پیمان نامه است پس باید از آن پشتیبانی کرد. برخی ها هم می گویند که چون جمهوری اسلامی هوادار این برنامه است و این همکاری می تواند زندگی گندالود آن ها را درازتر کند پس نباید آنرا پذیرفت.  

همه ی این سخن ها بی پایه و نادرست است. نمی توان دربست از نکته هایی که هنوز روشن نیست پشتیبانی کرد و یا آنرا نپذیرفت. باید شکیبا بود تا این برنامه ریزنویسی شود و ان گاه باید به گونه ای کارشناسانه و مشخص به آن پرداخت.

آن چه که ما هم اکنون می توانیم انجام دهیم نگاهی کلان به این برنامه است. می توان از سه گوشه گوناگون به این برنامه نگاه کرد.

یک- دید کلان به پیمان نامه ها با دیگر کشورها

هر پیمان نامه با هر کشوری، از میان آن ها کشورهای امپریالیستی، تا آن جا که به خودسالاری کشور و برنامه صنعتی کردن میهن ما کمک کند، آزاد است و می تواند کاری درست باشد.

کمک اتحاد جمهور شوری برای پایه ریزی کارخانجات آهن گدازی در ایران و ساختمان سد آسوان در مصر و صدها دیگر برنامه ها نه تنها به پیوند  مسالمت آمیز میان کشورها و صلح جهانی کمک کرده بود، بلکه شرایط پیشرفت اقتصادی را نیز برای برخی از کشور ها فراهم کرده بود. روشن است که هر همکاری که بر پایه پیشرفت کشور ما باشد  کاری است درست. رژیم ها می آیند و می روند ولی زیرساختارها برای مردم می مانند، همانگونه که صنعت ذوب آهن نه برای شاه بلکه برای مردم ما ماند و به صنعتی شدن کشور بسیار کمک کرد.

دو- دید پیدا کردن دوست در برابر دشمن

هر کشوری که زیر فشار اقتصادی از سوی دشمنان است می کوشد که راههای تازه ی همکاری بیابد تا پادزهر برای زهر تحریم باشد. هر کشور با هر گونه نظامی در دنیا به دوست هایی نیاز دارد. این دوستان گاهی گذرا و گاهی می توانند بلندزمان باشند. برای نبرد با کشورهایی که انگیزه دشمنانه ای دارند این بسیار برجسته است. ولی نباید دچار این پندار شد که  اين کشورهای دوست دلشان برای ایران می سوزد و یا ضدامپریالیست هستند بلکه باید به یاد داشت که در پهنه ی جهانی کشورهای بسیاری برای نیرومند شدن در برابر دشمنان به دوستی هایی با دیگر کشورها روی می آورند.   

سوی استراتژيک این برنامه ی همکاری دگرگون کردن همسنگی نیروها در خلیج فارس و حتا همه ی خاورمیانه است. اگر چین پای استواری در ایران بیابد می تواند نیروهای آمریکایی را در خلیج فارس زیر فشار بگذارد. این به امپریالیستها نشان می دهد که دوران سرکردگی آنها در خلیج فارس به پایان رسید است و آنها دیگر نمی تواند از هژمونی خود برای دگردیسی رفتار رژیم‌ها سود جویند.

چه بسا این قرارداد غرب را به ناگزیر به دگرگونی رفتار خود وادارد.

سه- دید پیشرفت اقتصادی

هر کشوری، بی آن که یک برنامه کلان برای اقتصاد ملی داشته باشد، هنگامی که با دیگران پیمان نامه ببندد می توان آن پیمان نامه را زیر پرسش برد. راه باز کردن برای سرمایه گذاری برون مرزی باید تنها در چارچوب یک برنامه کلان اقتصاد ملی باشد. کاری که جمهوری خلق چین خود با موشکافی و هشیاری سالهای درازی در ارتباط با دادوستد با امپریالیست ها انجام داده است.

تنها زمانی می توان به این همکاری ها برای پیشرفت میهن ما باور داشت که بر پایه یک اقتصاد ملی که با برنامه کلان هماهنگ است برنامه ریزی شده باشد. اگر این قرارداد بر پایه یک برنامه اقتصاد ملی آینده نگر برنامه ریزی شود می تواند کمک کند که ایران دست کم از یک کشور پس مانده سرمایه داری به یک کشور پیشرفته صنعتی دگرگون شود.

اما ما تاکنون هیچ نشانه ای از این که جمهوری اسلامی برای صنعتی کردن کشور به پیمان های اقتصادی با چین می پردازد ندیدیم. اگر این چنین می بود پس دولت نمی بایست به دنبال خصوصی سازی صنعت ملی باشد. بلکه می بایست با پشتیبانی چین به گسترش و ژرفش آن بپردازد. اگر این همکاری برای پیشرفت اقتصاد کشور و به سود توده های رنجبر می بود می بایست ما بتوانیم همراه با ان، سیاست های پیشروی اقتصادی و اجتماعی را در درون مرزها می دیدیم. ما می بایست سندیکاهای آزاد، انجمن های آزاد، افسارزدگی سرمایه، نبرد با نظام چرکین اداری، جلوگیری اقتصاد سرمایه داری، زندان های تهی از زندانیان سیاسی را می دیدیم که نمی بینیم. باید به یاد داشت که طبقه انگلی بورژوازی تجاری بسیار دوست دارد که صنعت کشور را به ویرانی کشاند و به جای آن خریداران را به خرید کالاهای ارزان چین ناگزیر سازد که برایش درآمد هنگفتی خواهد داشت.

در پایان باید افزود که نباید خود را در یک رویداد خرد شناور کرد و پیوند آن را با دریای کلان ندید. هنگام دادو ستد دو سوی هر خرید و فروشی ارزیابی می کنند که نیاز برای فروش و یا شور برای خرید تا به چه اندازه است و همین ها است که کالاها را ارزش گزاری می کند. این وظیفه فرمانروایان هر کشور است که برای نبرد با دشمن در پیمان نامه ها به “دوست” برتری های ناروا و ناشایست که به خودسالاری کشور آسیب  می رساند ندهند. دادوستد باید در کلیت خود به سود هر دو سوی خریدوفروش باشد. ولی پرسش این است که آیا جمهوری اسلامی تونایی و شایستگی انجام چنین کار را دارد؟   

هم اکنون داده هایی که ما در باره ی این پیمان نامه داریم بسیار اندک است و نمی توان بر پایه آن داوری کرد، ولی ما می دانیم که این رژيم به آسانی می تواند برای نگهداشت خود پیمان نامه هایی با دیگر کشورها ببندد که به سود مردم ما و پیشرفت کشور نیست. کار اين رژيم به بن بست رسيده است و چون تنها در اندیشه زنده ماندن و نگهداری از سودورزی های خود است برای انجام این کار به سرکوب و دوستی با کشورهای دیگر نیاز دارد.

کوتاه سخن آن چیزی که ما تاکنون در باره ی همکاری آینده میان جمهوری اسلامی و جمهوری خلق چین خوانده ایم به خودی خود نه برای مردم ما بد است و نه خوب. داوری درست ما بستگی به آگاهی از درون مایه این پیمان نامه دارد. پرسش های بی شماری هنوز بی پاسخ مانده اند و باید آن ها را روشن ساخت.

نیروهای سوسیالیستی باید خواستار روشن شدن همه ی ریزنوشته های این پیمان نامه و شرکت دمکراتیک مردم در گفتگو شوند. برای نمونه باید روشن شود که نقش بخش عمومی- دولتی جمهوری خلق چین در پیاده کردن این برنامه چیست؟




نگاهی به دشنام نامه آقای شالگونی!
گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری!

مقاله ۲۲/۹۹
۲۵ تیر ۱۳۹۹، ۱۴ جولای ۲۰۲۰

به تازگی آقای شالگونی، که برخی ها او را پس از کشته شدن رهبران حزب توده ی ایران در شکنجه گاهای جمهوری اسلامی و  یا بر روی چوبه دار بزرگترین اندیشمند ”چپ” می دانستند، به بهانه “خاطرات رفیق کی منش” نوشته ای سرپا دشنام به حزب توده ی ایران نوشته است.

پیش از آغاز بررسی نوشته ایشان بگذارید خیلی کوتاه در باره ی آن گزارشی دهیم.  

به تازگی آقای مطلب زاده خاطرات دوران زندان شاه رفیق کی منش را پخش کرده است. آقای آزادگر در نوشته ای به نام “در حاشیه ی انتشار «خاطرات تقی کی منش»” می گویند که مطلب زاده در خاطرات دستکاری کرده است و در این پیوند پرسیده اند که چرا آقای عمویی در مقدمه چیزی در باره کشته شدن رفیق کی منش زیر شکنجه های ددمنشانه جمهوری اسلامی ننوشته است. مطلب زاده به این نوشته آزادگر پاسخی داده است و هم اکنون آقای شالگونی به پاسخ مطلب زاده به آزادگر پاسخ می دهد.

نوشته ایشان هم دارای ناسزاهای چارواداری و هم دارای دشنام های سیاسی است. آقای شالگونی برای درست انگاری خشم خود سخن از “فحاشی و رکیک نویسی” مطلب زاده می کند. از این بگذاریم که مطلب زاده هم به راستی در پاسخ خود با پرخاشگری با آزادگر برخورد می کند، ولی گویا یکی از بزرگترین اندیشمند چپ نه تنها بد زبانی را در برابر بد زبانان درست می دانند، بلکه آن را یک روشی سودمندی می پندارند که می توان در گفتگوی با هم به کار برد.  

برای نشان دادن گستردگی واژه های زشتی که ایشان در این نوشته کمابیش کوتاه بکار برده اند، برخی از آن ها را در زیر می آوریم:

“دودوزه بازی”، “سرسپرده”، “مسؤول سانسور”، “دفتر دستک”، “شرکا”، “این جماعت”، “داعواهایی که در میان توده ای ها”، “این آدم “، “نقش حزب محبوب تان در حمایت از این رژیم “نکبت بار” “، ” هنوز هم پیوندهایی با این رژیم “نکبت بار” دارید؟ “، ” در عَلَم کردن “، “یک توده ای سینه چاک”، “عمویی هنوز هم دست از همیاری و حمایت از جمهوری اسلامی برنداشته”، ” توده ای هتاک”،  ” علیرغم تعهد محکم و دگماتیک به حزب توده “، ” توده ای دگماتیک “، ” رویاهای آشفته ” ،” سرهم کنندگان “،  ” شلخته نویسانی ” ، ” تعلق خاطر مطلق گرایانه “، “تونل ویراستاران”، “دستکاری”، ” دستان شان به خون هزاران انسان فداکاری که در مقابله با این هیولای آدمخوار به خاک افتادند ، آلوده است”، “شمشیر زدن در رکاب ولایت فقیه “، ” بی اعتنایی به خون قربانیان “، ” سیاست فاجعه بار حزب توده “، ” کارنامه ننگین حزب توده “

این نوشته کنونی نگارنده نه برای پشتیبانی از آقای عمویی و نه از آقای مطلب زاده است. این نوشته می خواهد نشان دهد که تا چه اندازه آقای شالگونی به بهانه پاسخ به مطلب زاده بدزبانی می کند و انگ هایی می زند که نشانه هایی از درستی آن ها نمی دهد.

آقای شالگونی سخن هایی در باره ی عمویی و مطلب زاده در این نوشته گفته اند که بی آن که نگارنده بخواهد در باره ی درستی این سخن ها داوری کند، تنها می خواهد بگوید که هنگام داشتن چنین داوری هایی که بسیار سنگین است، باید به اندازه همان سنگینی نشانه هایی برای درست بودن آن ها در پیش گذاشت.

ایشان در باره مطلب زاده می نویسند که “آیا برای این نیست که هنوز هم پیوندهایی با این رژیم “نکبت بار” دارید؟ “.  

نگارنده مطلب زاده را از نزدیک نمی شناسد و تنها از کارهای گوناگون ایشان در افغانستان و در جاهای دیگر بسیار شنیده است، ولی با این همه شاید آقای شالگونی می بایست به خواننده به روشنی نشان دهد که چرا پاسخ مطلب زاده به آزادگر را باید در پیوند او “با رژیم نکبت بار” دید. اگر ایشان نشانه هایی از پیوند مطلب زاده  “با رژیم نکبت بار” دآرند، باید آنرا برای روشن گری پیش روی جنبش آزادی خواهی و به ویژه ”چپ” بگذارند تا جنبش با این آگاهی بتواند با “نیرنگ های” مطلب زاده نبرد کند. این شیوه ی انگ زدن بی آن که بتوان داده ها و نشانه های “محکمه پسند” در پیش روی گذاشت، روش پسندیده ای نیست و نشان از پایبند نبودن گوینده به دموکراسی دارد. 

ایشان یک پرسش به جا از عمویی می کنند که می توان از همه ی زندانیان سیاسی آزاد شده کرد. سخن از پشتیبانی از آقای عمویی نیست سخن از این است که در داوری باید دادگر بود و دلیل های استوار به کار برد.  برای نمونه ایشان می پرسند:

یک – جناب آقای عمویی ، از میان شش عضو سازمان افسران حزب توده ایران که حدود یک ربع قرن سرافرازانه در زندان های رژیم شاهنشاهی ایستادند و تن به ذلت ندادند ، پنج نفر به دست جلادان همین جمهوری اسلامی قصابی شدند و تنها شما زنده مانده اند ؛ می توانید بگوئید چرا؟

می توان این پرسش را برگرداند و از ایشان پرسید: “از میان عضو های راه کارگر که سرافرازانه در زندان های رژیم جمهوری اسلامی ایستادند و تن به ذلت ندادند، چندین نفر به دست جلادان همین جمهوری اسلامی قصابی شدند، ولی برخی از آن ها زنده مانده ادد و چند نفر از آنها پس از آزادی حتا به فعالیت در سازمان راه کارگر پرداختند؛ می توانید بگوئید چرا؟

ایشان یک پرسش دیگر هم از آقای عمویی می کنند:

چهار – [….] چرا از زندان ها و شکنجه گاه های هولناک رژیم ولایت چیزی نمی گوئید؟ آیا می ترسید اذیت تان کنند؟

اگر ایشان پیش از نوشتن کمی پژوهش می کرد به آسانی می توانست دریابد که همین چند هفته پیش عمویی در باره شکنجه آن زمان به ۱۰مهر گفته است:

“نوع شکنجه‌هایی که ساواک می‌داد بیان کردم و شکنجه‌هایی که بازجوهای جمهوری اسلامی انجام می‌دادند. …جمهوری اسلامی این جوری نیست. تا روزی که تو می‌خواهی از زندان آزاد شوی، با تو کار دارد…. گفت شما زندانی دو رژیم بودید، کدامش سخت‌تر است. گفتم نگران نباشید، نشان افتخار مال شماست.

همان چند ماه اول قابل مقایسه با مجموعه دوران زندان شاه نیست.
تفاوت زندان جمهوری اسلامی با قبل این بود که تا لحظه آزادی هم با تو کار دارند. حتی وقتی مرا از کمیته مشترک به اوین بردند، شکنجه ندادند. ولی شب‌ها مرا می‌بردند آن طبقه پایین که شکنجه‌گاه بود و صدای شلاق‌هایشان را که می‌زدند، می‌شنیدم. این به‌مراتب از خود شکنجه آزاردهنده‌تر بود. واقعاً شیوه عملکرد دستگاه اطلاعاتی و قضایی جمهوری اسلامی طوری است که طرف را ذله می‌کند، واقعاً روزهای این ۱۲ سال زندان جمهوری اسلامی اصلاً‌ قابل مقایسه با آن ۲۵ سال نیست. “

ایشان در برخورد با رفیقان افسر ما شیوه ای را به کار می برند که سال ها از سوی دانشمندان بورژوازی برای کم ارزش نشان دادن سرمایه فرهنگی کشورهای سوسیالیستی بکار برده می شد. ان ها شولوخوف، گورگی و شستاکویج (که همه از فرزندان سوسیالسیم بودند) را با زرنگی در برابر دیدگاه سوسیالیستی می نهادند.

به گفته ایشان این افسران انسان های کمونیست و رزمنده ای بودند، ولی افسوس که “تعلق خاطر مطلق گرایانه” و “تعهد محکم و دگماتیک” به حزب توده ی ایران داشته اند. جدا کردن پیکارگران خلق از جهان بینی شان چیز تازه ای نیست، ولی باید از ایشان پرسید که چگونه کسی که مارکسیست است و دیالکتیک را می شناسد می تواند خرد را از کلان جدا کند و اندیشه سیاسی یک رزمنده را از رزمندگی او جدا سازد. آیا رزمندگی این افسران و رفتار مهربانه شان ریشه در منش توده ای این رفیقان ندارد؟ 

همین کار را ایشان در باره ی رفیق تیزابی نیز انجام می دهند و شکافی میان او و دیگر توده ای های زندانی می اندازند آن هم برای این که تیزابی گفته است که در قران آمده است که مرد می تواند زن را کتک بزند. (نگارنده از هیچ کس دیگر نشنیده است که افسران توده ای در زندان با رفیق تیزابی نشست و برخاست نمی کردند!)

در دنباله نوشته خود آقای شالگونی می نویسد که “کی منش علیرغم تعهد محکم و دگماتیک به حزب توده ، با نسل جوان فعالان ”چپ” رابطه بسیار گرم و مهربانانه ای داشت”. برای آگاهی ایشان باید گفته شود که برخورد توده ای ها با چریک های فدایی خلق همیشه مهربانه بود، تنها رفیق کی منش نبود که این گونه رفتار می کرد. نگارنده خود برای کشته شدن دو رفیق چریک که در همسایگی ما رخ داد چندین هفته بیمار بود.

ایشان بی گمان شعرهای رفیق کسرایی در دفتر “به سرخی آتش به طمع دود”  را در ارج گزاری نبرد دلیرانه چریک ها خوانده است و می بایست هم تحلیل رفیق طبری از این شعرها را هم خوانده باشد. رادیو پیک ایران در یک رشته از برنامه های خود با خرده گیری از روش چریکی پیکار در آن زمان همیشه دلاوری این رفیقان را ستود و افسوس می خورد که چرا این همه نیرو در راه سازمان دهی جنبش ضددیکتاتوری توده ها بکار برده نمی شد.

بنابراین این رفتار مهربانه درست برای داشتن منش توده ای بوده است و نه “علیرغم تعهد محکم و دگماتیک به حزب توده”. آقای شالگونی باید بداند که ارج گذاشتن دلیری فرزندان خلق و گریستن برای جان باختگی شان با پذیرش خط مشی آن ها یک سان نیست. همان گونه که بیشتر چریک های آن  زمان و از میان آنها خود آقای شالگونی پس از انقلاب خط مشی چریکی را نادرست خوانده بودند.

افزون بر این آقای شالگونی از “تعلق دگماتیک” رفیق کی منش سخن می گوید، ولی ان چه رفیقان گذشته خود ایشان می گویند این است که خود ایشان به همین بهانه از آزادی سخن دیگران در درون راه کارگر جلوگیری می کرد.

آقای تقی روزبه  (۱۱ماه مه ۲۰۰۹) می نویسد که “فضایی که مانع ابراز نظر آزاد سایر  رفقای سازمان شده و خواسته و یا ناخواسته به فکر طبقه بندی کردن اعضای سازمان به خودی و  غیر خودی است”  . “مشکل این رفقا فقط این نیست که مانع تعمیق دموکراسی و مداخله و مشارکت اعضا میشوند “.

آقای شالگونی در باره “سلسله مراتب حزبی” می نویسد. این سخن را اندیشمند ”چپ”ی می گوید که در سازمان خود برای خود جایگاه ویژه ای خواسته است و می خواهد. آقای روزبه می نویسد:

“توسل به التیماتوم به معنی حق وتو برای خود قایل شدن است”. آقای علی یوسفی ۲۹ مارس ۲۰۰۹ می نویسد:

رفیق شالگونی در باب فلسطین که اینجانب خود را در توافق کامل با ان می بینم رعایت قانونمندی را از کف داده و ان را نه در بخش دیدگاه ها بلکه به عنوان نظر سازمان و نمایندگان فعلی ان یعنی کمیته مرکزی درج کرد.

آقای شالگونی خودش رهبری سازمان خود را نزدیک به چهل است که دردست داشته است و حتا گفتگوهای رادیویی ایشان چون دیدگاه سازمانی در صفحه راه کارگر بازتاب داده می شود. در باره ی همه کاره بودن ایشان رفیق دیگر ایشان ر.ش در همان سند می نویسد:

“شب قبل از کنگره رفیق شالگونی را مینشاندیم تا با ان انشای قشنگش نظراتی را [] فورموله کند و به کنگره ارائه دهد و ما اعضای شرکت کننده [] دست رای بلند میکردیم و ان میشد نظر مصوبه اکثریت.”

همان گونه که می بینیم برخورد خود ایشان با تشکیلات یک برخورد پراگماتیسمی است. باید برای “تعلق دگماتیک” به سازمان راه کارگر از سخن گفتن دیگرانی که هم رای ایشان نیستند جلوگیری کرد، ولی به خود ایشان باید برتری ویژه ای تا به اندازه حق وتو در سازمان داد.

ایشان بی آن که حتا یک دلیل بیاورد به حزب توده ی ایران می تازند. انسانی که سیاسی است از کاربرد چنین واژه های زشت در باره ی پر سال ترین حزب میهن ما از شگفتی انگشت به دهان می ماند.

ایشان سیاست های حزب توده ی ایران را  “فاجعه بار”، ” شمشیر زدن در رکاب ولایت فقیه”، “دستان [] به خون هزاران انسان فداکار [] آلوده” بودن می خوانند.

آقای شالگونی پیچدگی پهنه سیاسی جامعه پس از انقلاب را، با شیوه ای فروکاست گرایانه  که با مارکسیسم بیگانه است، تا به اندازه “حکومت تئوکراتیک” کاهش داده اند. ایشان همه ی آموزش های مارکسیستی در باره ی ماتریالیسم دیالکتیکی و تاریخی را تا به اندازه ضد مذهب بودن پایین اورده است. باید از ایشان پرسید که تا چه اندازه برخورد با مذهب در برابر نبرد طبقاتی در آموزه های مارکسیستی برجسته شده است؟

خود راه کارگر هنگامی که ناگزیر شد که میان یورش ارتش اسراییل به خلق فلسطین و ایستادگی خلق فلسطین به رهبری حماس یکی را برگزیند، به ناچار اسلام سیاسی و “نظام تئوکراتیک” حماس را فراموش کرد. 

مگر شکاف در راه کارگر برای ویژگی مذهبی فرانروایی حماس در غزه نبوده است. این یک نمونه است برای گزینش یک سو در برابر سوی دیگر درگیری. چرا آقای شالگونی از کسانی بود که خرده گیری یکسان از اسراییل و حماس را نپذیرفت و در برابر آنهایی که می خواستند فلسطینی ها را از بیماری “اسلام سیاسی” برهانند ایستاد؟

ایشان با برداشتی ایستایی که با مارکسیسم از بن بیگانه است رویدادها را همچون روندی در دگرگونی همیشگی نمی بینند و این گونه وانمود می کنند که فضای پر شور سال های نخستین انقلاب همان جمهوری اسلامی امروز پس از چهل سال پسرفتگی است. ایشان حتا یک واژه در باره ی شور انقلابی توده ها  که فرمانروایان اسلامی نوین را به انجام کارهای انقلابی ناگزیر می کرد نمی نویسند.

صنعت های بزرگ، بازرگانی خارجی، بانک ها ملی شده بودند؛ پایگاه های نظامی امپریالیسم بسته شده بوند؛ بند دال و جیم اصلاحات ارزی در دستور کار روز بود.

باید یادواری کرد که توانایی دیدگاه پشتیبانی از آماج های انقلاب ملی- دموکراتیک به آن اندازه بود که نه تنها بخش بزرگی از چریک ها را به سوی خود کشاند،  بلکه دو دسته از خود سازمان راه کارگر به حزب توده ی ایران پیوسته بودند. سخن از پشتیبانی از دستاوردهای انقلاب ملی- دموکراتیک بوده است و تلاش حزب برای فرارویی انقلاب سیاسی ضددیکتاتوری به ژرفش انقلاب با دگرگونی های اقتصادی- اجتماعی  بوده است. و نه ” شمشیر زدن در رکاب ولایت فقیه”.

روز پس از درگذشت آیت الله طالقانی، مجلس خبرگان قانون اساسی ایران، در ۲۱ شهریور ۱۳۵۸ هنگام بررسی قانون اساسی جمهوری اسلامی، اصل ولایت فقیه را پذیرفت. باید یادآوری شود که حزب توده ی ایران به پیوست اصل ولایت فقیه به قانون اساسی سرخوشی نداشت و حتا نامه ای هم در این باره به رهبران برامده از انقلاب نوشته بود.

برخورد حزب به پیشنهاد مجلس خبرگان در باره ی گنجاندن اصل «ولایت فقیه» در قانون اساسی بسیار روشن و تیز و برّان بود. حزب در یک نامه سرگشاده، که در تاریخ ۳ آذر ۱۳۵۸ منتشر شد، گنجاندن اصل «ولایت فقیه» در قانون اساسی را با «حق حاکمیت مردم» در ستیز خواند و خواستار نوشتن «متمم قانون اساسی» برای پشتیبانی از «حاکمیت خلق» شده بود.

آقای شالگونی به خوبی می دانند که مطلب زاده هیچ پیوندی با حزب توده ی ایران ندارد و ایشان  باز هم این را می دانند که عمویی در گروه رهبران کنونی حزب توده ی ایران نیست. با این همه ایشان با این که از این آگاهی برخوردار هستند، ولی می کوشند که دیدگاه های این دو را همچون دیدگاه حزب توده ی ایران جلوه دهند و این گونه وانمود کنند که حزب توده ی ایران هم اکنون از جمهوری اسلامی سرمایه داری پشتیبانی می کند.

هیچ عضوی از حزب توده ی ایران چنین سخنی نگفته است. اگر کس دیگری که عضو نیست به گفتن چنین سخنانی بپردازد، بهتر است که آقای شالگونی با آنها برخورد کند و خوانندگان را به گمراهی نیندازد که گویا این دیدگاه حزب توده ی ایران است.  

با همه ی این خرده گیری های از سیاست انقلابی حزب توده ی ایران، ایشان یک واژه هم از سیاست راه کارگر نمی نویسند؟ سیاست راه کارگر در آن زمان چه بود؟ و آن ها چه کارهایی در آن زمان می کردند؟ پس از یورش رژیم به ”چپ” چند تن از رهبران شان در ایران ماندند؟ پس از یورش به ”چپ” چند تن از هواداران شان بی رهنمود در خیابان ها رها شده بودند و چند تن دلیرانه جان باخته اند؟   

توده ای ها همزمان با درگیری در نبرد نابرابر طبقاتی فرهنگ جامعه را دگرگون کرده اند. از تئاتر، شعر، داستان نویسی، فیلم و هنر جای پای پایداری در پیشرفت ها در این زمینه ها گذاشته اند. مهر و نشان راه کارگر در جامعه چه است؟    

ایشان می نویسند که نمی خواهند گفتگوی سیاسی کنند. ایشان چه به خواهند و یا نخواهند با این نوشته خود به خوبی نشان داده اند که از بن یک انسان سیاسی نیستند. آن کس که سیاسی است توان پیش گزاری و پشتیبانی از دیدگاه سیاسی خود را هم باید داشته باشد.

درست برای این که ایشان دست کم در این نوشته شخصیت سیاسی خود را به نمایش نمی گذارند یورش زبانی او به حزب توده ی ایران از دشنام های زشت بالاتر نمی رود. شاید هم کاربرد این واژه های زشت و دشنام دادن برای گریز از یک گفتگو سیاسی باشد.

یکی از رفیقان زنده یاد راه کارگری نگارنده روزی گفته بود که شالگونی جانشین شایسته طبری در ”چپ” است. اگر این گونه باشد می بایست گفت که هنوز رفتار او فرسنگ ها از منش رفیق طبری بدور است.

در پایان باید گفت که با همه ی این خرده گیری ها، سازمان راه کارگر از نزدیکترین نیروهای ”چپ” به حزب توده ی ایران است و ما از پیروزی هایشان خشنود  و از دشواری هایشان نگران می شویم. جدل دیدگاه ها را باید با آماج سوسیالیستی همراه ساخت.

نوشته های کمکی:

خاطرات کی منش به روایت محمدعلی عمویی و شرکاء

«حاشیه نویس حاشیه نشین و خاطرات تقی کی منش!»

در حاشیه ی انتشار «خاطرات تقی کی منش»

https://asnadeenshab.wordpress.com/




می رسد فردایی از پس امروز!

سخن روز شماره ۲۱
۲۳ تیر ۱۳۹۹، ۱۲جولای ۲۰۲۰

رویدادهای هفته های گذشته جنب و جوشی تازه ای در میان توده ای ها  برانگیخت و همزمان آشکار کرده است که ما هنوز تا چه اندازه از هم دوریم.

برای نیرومند شدن در راه دگرگونی ریشه ای جهان باید همگام و هم اندیش بود، ولی ما هنوز برای یگانگی راهی دراز در پیش داریم. انسان هنگامی که در نبرد در برابر دشمن نیرنگ باز و فریبنده ای چون سرمایه داری ایستاده است، باید گردانی یگانه و آماده داشته باشد. ولی ما به ارزیابی داده های ناهمسان می پردازیم، بنابراین واکاوی ما از  رویدادها و پدپده ها یکسان نیست.

راهی که هر کدام از ما برای دگرگونی شرایط میهن ما برگزیده است، هم خوان با راه دیگران نیست. بدین گونه ما پیش از ان که گام به راه دگرگونی جهان بگذاریم، در باره شیوه ی آن با هم در افتاده ایم.  بدبختانه رنج های توانفرسا و دودستگی بسیار بوده است و نیرو یگانگی ما را از ریشه خورده است و می خورد.      

نگارنده در سال های گذشته، بی آن که از خرده گیری در باره دیدگاه های گروه ها پرهیز کرده باشد، تلاش فراوانی برای نزدیکی این گروه ها، دست کم دوروبر یک برنامه ی باریک پایه ای کرده است. اما بدبختانه همانگونه که دیده می شود، ناهمخوانی دیدگاه های گروه های پراکنده توده ای با همدیگر یک حقیقت بسیار تلخی است. 

برخی ها به همه چیزی که باور داشتند پشت پا زدند و راه دیگری در پیش گرفتند، ولی خیلی ها هنوز خود را توده ای می دانند، چرا؟ هر توده ای هنگام روبرو شدن با این حقیقت، پرسش به جایی از خود می کند:

با دیگر توده ای هایی که با ما هم اندیشه نیستند، چه باید کرد؟ 

آیا باید با گرز انگ بر سر هم کوبید و با بدبینی و بدگمانی همدیگر را برای همیشه از هم دور کرد؟ یا این که راه دیگری نیز هست؟

نگارنده با پذیرش این که همگامی نیروهای توده ای هم اکنون کاری است بس دشوار و شاید نشدنی، بر این باور است که با آتش بس می توان نیروها را به سود جنبش ضدسرمایه داری پسا جمهوری اسلامی دوباره گردهم آورد. ما برای واکاوی شرایط کنونی با هم درگیریم، ولی گذشته ای یکسان داریم و برای آینده ای رها از بهره کشی انسان از انسان پیکار می کنیم.

برای نشان دادن درستی این امید شگفت انگیز و فراپندار، بگذارید چند گام به پس برداریم و نگاهی به این داشته باشیم که چه چیزی همه ی ما را کمونیست کرده بود.

گزینش گام گذاشتن در راهی پر درد و سر و گاهی بی بازگشت، با اندیشیدن در باره ی یک پرسشی بنیانی آغاز شده بود. چگونه باید زیست؟ 

آیا انسان یک پاره ی ناچیزی درهم آمیخته شده از کربن، آب، نیتروژن و فسفر است که در جنبنده ای گرد و کوچک (سیاره) در دریای بی کران کیهان سرگردان و بی آماج شناور است؟ یا او پرومته ای است که آتش از خدایان برای بهروزی انسان ها می دزد، اگرچه تاوان آن شکنجه های فراوان روزانه باشد؟ برای که و برای چه باید شکنجه جاودان را با سرفرازی پذیرفت؟

برخی ها روان و جان خود را در راه خدا گذشته اند؛ برخی ها سرمایه را خدای خود کرده اند و انسان را با خونسردی برایش قربانی می کنند؛ ما کمونیست ها اما اندیشیدن در باره این جهان و رنج کشیدن برای بهتر کردن آن را از هر دو کار بهتر می دانیم؛ برای ما رنج ساختن جهانی برابر و آزاد از بهشت برین پس از مرگ و کاخ های مرمرین زمینی دل چسب تر است.

برای خداباوران جهان سرای سپنج دردآوری است که با رنج باید خود را برای سرای جاودان آماده کرد؛ برای سرمایه پرستان جهان سراسر سرایی است که از  رنج دیگران باید گنج جاودان ساخت؛ ما اما سودای رسیدن به جای والا انسانی را برای انسان در سر می پرورانیم. ما اگر چه که زاییده زمین هستیم، ولی سر به  سوی آسمان پر ستاره داریم. کار ما ساختن بهشت زمینی برای انسان است؛ کاری که نه از ترس دوزخ خدایی و نه از برای زراندوزی است.  

پیش از ما انسان های پاک بی شماری از دست پلید سرمایه، که هر چه را که آنها به آن عشق ورزیده اند از بین برده است، بسیار نالیده اند، ولی راه نیافتند. ما اما هنگامی که دریافتیم که سرمایه سراپای جامعه را بدرون چنبره بهره کشی خود می کشد و رنج ھای تنانی و روانی بسیار برای توده های رنج می آفریند، دیگر آرام نیافتیم. ما یاد گرفتیم که به جای غم خوردن برای جهان پس از مرگ، کنون زمینیان را  دریابیم . آرزو رهایی رنجبران از بند بهره کشی در دل ما زبانه کشید.

برکندن زمین شخم نخورده آینده رنج آور است و انسان خود به خودی دست به این کار نمی زند، باید شوری و نیرویی فرای خدا و سرمایه او را برانگیزاند. جستجو برای یافتن پاسخی پایدار برای ساختن جهانی بهتر، از ژرف ترین و پاک ترین انگیزه ای بوده است که ما را به کمند گیسوی حزب توده ها به زنجیر کشید. چاره ای نبود، “او می کشد قلاب را”.  

با آن که دست هایمان همیشه از دانه های آزادی پر بوده است، ولی شخم زنندگان دشت کالی بوده ایم  که سال ها آب ندیده بود و از خشکی کویر لوت شده بود. با این رو، ما مانند کوهنوردی که با برف و بوران دست به گریبان هست، دلیر و بیباک بودیم و از دشواری راه ننالیدیم. ما به سوی چشمه خورشید گام گذاشتیم و پرتو روشنی سپیده دم روی ستیغ کوه را با این که می دانستیم که شاید خود نبینیم برای آیندگان دوست داشتیم.   

پذیرفتن رزم در راه آزادی انسان ها زنجیری به پای ما نبود، بلکه باری بود که ما مسیحانه با سربلندی تا توان داشتیم آن را بر دوش کشیدیم. دریدنِ پوسته تاریک شب در توان هر کس نیست و کاری است بسیار دشوار، ولی پاداش ما پیشکشی ستارگان درخشان پنهان شده در پشت ابرها به توده ها بود.  ما به جای سر فرود آوردن در برابر گردباد رویدادهای ناخواسته، گردن خود را همواره افراشته نگه می داشتیم.   

ما برای یک زندگی آرام و آسوده در کومه های تنهایی خود و به دور از مردمی که دوستشان داشتیم ساخته نشده بودیم. ما کنجکاو بودیم و در رمزھا و چیستان ھای پیرامون خود باریک می شدیم. ما ناقوس وار خواب رفتگان را بیدار کردیم و خواب از چشم ستمکاران پراندیم. چیزهایی که ما می خواستیم برای طبقه های بهره کش آرامش زدا بود و کارهایی که ما برای رسیدن به اماج های انسانی می کردیم  آسایش از آنها می ربایید. برای تلاش مان، راستگویی، درست کاری و جان فشانی هایمان ستاره نیک بختی ما به تندی در آسمان مردم ما بالا گرفت.

ولی دیرزمانی است که بهار و تابستان رفتند، فصل های میهن سراسر زمستان شد.

آتشی که دلبستگی به رنجبران در سینه ی عاشق ما روزی فروزینه کرده بود به سختی خاموش می شود. هر چند که گرمای سوزان آن  گاهی ته کش کند، ولی چون آتش زیر خاکستری جان را گرم نگه می دارد و جلوی یخ زدگی دل را در هنگامه ی نومیدی می گیرد.

با این همه، در دوران شکست و پس از براورده نشدن امیدها و برباد رفتن آرزوهای والا، برخی ها با دلشکستگی در گودال نومیدی و بدبینی فرو رفتند  و حتا درخت بارور باور به آرمان های انسانی و کارایی نبرد کم کم از ریشه در درون شان خشکید. برخی ها از آرمان های دیرین خود دست شستند و پایه باورشان به آینده درخشان سست شد. حتا در دل چند تن انگشت شمار ترس جای امید را گرفت.

در دوران شکست پرنده پندار و دلتنگی پر و بال می گیرد، ولی روی پروازش نه به اینده که به گذشته است. به گفته هراکلیتوس راه فراز و راه نشیب هر دو یک راه است؛ هر سرپایینی، سربالایی دارد. اما برخی ها در سربالایی نبرد افتان و خیزان شدند و نمی دانستند که پایشان را در کجا بگذارند. چون گذاشتن هر گام  توان فرسا بود به برگشت گرایش پیدا کردند، چرا که سرازیری است و آسان.   

بیرون کشیدن حقیقت، از میان خاک روبه و خار و خاشاکی که شکست از خود به جا می گذارد، کاری است بس دشوار. در این شوره زار کویری که هر سرابی چشمه آب می نماید، حقیقت رازی است که سربستگی شگفت انگیزی دارد. بدین گونه ارزیابی برخی ها از رویدادها هیچ شالوده استواری ندارد و دیدگاه شان سوار بر اسب لنگی است که  همراه کاروان گمراهی راه به بیابان دارد.     

در دوران آرمان زدگی، برخی از ان هایی که آرمان گرا همچنان مانده اند راه برون رفت از دلزدگی را از آن چه که می گذرد دلبستگی به آن چه که در گذشته بوده است می دانند؛ گریز از نبرد گام به گام و لاک پشتی امروز و پناه بردن به یادبوده های سرفراز گذشته که از جهش آهوی تیزپای زمان پس مانده است، مایه دلگرمی انها می شود. دام زرین و فریبنده رژیم هم بسیاری از دل های شکسته انسان های سر خورده را به سوی خود می کشاند.   

بی ریب برخی ها خود را به دشمن فروختند و بی گمان برخی ها هم ناخواسته گرفتار بند دروغ پردازی های دشمن شدند. دشمن بی گمان در این جا و ان جا برای پیشبرد آماج های خود کسانی دارد، ولی نمی توان به این دلیل همه ی آنهایی را که دیدگاهی همچون ما ندارند از گماشتگان دشمن دانست. اگر دیدگاه نادرستی در میان برخی از کمونیست ها جوانه می زند، برای این است که دانه کژاندیشی در دل و مغز برخی ها از پیش لانه داشته است؛ دشمن تنها به آن آب داده است. اگر این چنین نبود مارکس از “آگاهی دروغین”  سخن نمی گفت. 

برای مارکسیست ها حقیقت دست یافتنی است، اگر چه تاریخی و نسبی است. آن چه که به آسانی دیده می شود، نمود برونی پدیده است، درونه پدیده که گردایش (مجموع) ویژگی های کمابیش پویا و ناآشکار است از چشم پنهان می ماند. یک کاوشگر باید کوهستان مه آلود پیکار را بپیماید و همه ی زیر و بم آن را؛ فراز و نشیب ها را بشناسد، پس از آن در جای بلندی زیر پرتو خورشید آن را تماشا کند و برای بالا رفتن برنامه ای برای پیروزی بر دشواری ها و ابزار نیاز نبرد بریزد. بدین گونه می توان راه به روی دریا داشت و جادو زده ی “غوکان استخر” نشد. کاخ های پنداری را باید درهم ریخت، ولی باید اندیشه هایی امیدبخش و شورانگیز در باره ی آینده داشت. به گفته لنین هنگام واکاوی داده ها باید واقع بینی خشک را با شور انقلابی درآمیخت.   

پلورالیسم برای ما به معنای همسنگی دیدگاه های درست و نادرست نیست، بلکه پلورالیسم به معنای برخورد دیدگاه هایی است که سویه های گوناگون یک پدیده را روشن می کنند. یک دیدگاه نادرست هم می تواند دارای نکته های درستی باشد که ما را به دریافت حقیقت نزدیکتر می کند. بدین گونه باید دانست که هیچ کدام از ما فراتر و یا فروتر از دیگران نیست. نمی توان همیشه اندیشه نادرست را با بداندیشی، بدخواهی و بدسرشتی همراه دانست. به جای بدگمانی و انگ زدن به یکدیگر باید در برابر یک دیدگاه نادرست کوشید تا دریابیم که آن دیدگاه چگونه و چرا درست می نماید. برخی ها در باره ی رفیقان دیروز و فردای خود واژه های ناخوش و نیاراسته بر زبان می رانند؛ لب به سخن های زشت می آلایند. ما نباید برای نشان دادن گرمی جان بخش آتش، دیگران را به دهانه آتشفشان بیندازیم و پاک بسوزانیم.   

باید از بد زبانی و بد گمانی دوری و پرهیز کرد.  نباید با نیش کینه و زبان درشت با دوستان برخورد کرد. با دوستان باید بیشتر سر نرمی و سازش داشت و اندرز دادن و خرده گیری را پیشه کرد. گفتگو خشک اندیشان را نرم می سازد، برخورد زشت اما ان ها را می رماند. گزندگی سخنان دوست گاهی از زهر نیش دشمن می تواند کشنده تر باشد. باید با چهره ای گشاده با دوستان روبرو شد.

از سوی دیگر، برای نرنجاندن دوست نباید زبان سخن گفتن را بست؛ نباید با چرب زبانی و چاپلوسی با دوستان برخورد کرد. شنیدن برخی از خرده گیری ها تلخ است، ولی چون داروی تلخی می تواند درمان بیماری باشد. فرشته نگهبانی نیست که ما را از لغزش بپرهیزاند، همین خرده گیری ها به دیدگاه های هم دیگر است که اندیشه ما را تیز و برّا می کند. 

نکته به نکته از اندیشه نادرست خرده باید گرفت.  در برابر کژاندیشی دوستان باید پرده در و خرده گیر بود، ولی بی شرم نبود و بی آبرویی نکرد. انتقادی که به واژه های زشت آلوده شود از گوشت و خونش تهی می شود. دیدگاه نادرست را باید به چالش کشید، ولی باید ارج و آزرم دوست را نگه داشت. برخی از ما شمشیر خود را برای خودنمایی و دوست زنی درخشان و تیزمی کنند و نبرد با دشمن را از یاد برده اند. خرده گیری از دوست اگر پیشرو نباشد و شمشیر به سوی دشمن نشانه نگیرد، تیشه بر ریشه زدن است؛ بر شآخه نشستن و بن آن را بریدن است. خرده گیر اما باید در چارچوب داوری هایی که خود به زبان می راند، قلم زند.     

با این همه شاید بهتر است که پذیرفت که یگانگی دشوار است. به جای آتش فروزان در دلی که از عشق به رنجبران سرچشمه می گرفت، بدبختی خودگرایی گریبان ما را گرفته است. تهی دستان برهنه و گرسنه در پس درهای مان جان می دهند، ولی خواب سنگینی ما را در می رباید. جادوگران ریاکار سرمایه توانستند با هزاران دروغ راه جویان راه داد و آزادی را گمراه کنند.

برنامه ای که کمر بر نابودی کمونیست ها بسته بود هنوز پابرجا است. پراکندگی ما را تنها در برابر جهان ستم و سرمایه رها می کند که آماجی فرای خرد کردن ایستادگی ندارد. دشمن زمین بد گمانی را کود می دهد تا همیشه پراکنده بمانیم. باید هشیار بود، ولی منش های شایسته نباید رنگ و بوی خود را از دست دهند و نباید هر دوست “کژاندیشی” را دشمن انگاشت. نباید آسمان پاک دوستی را با ابرهای دشمنی تیره ساخت. آگهی سازان سرمایه داری می گویند که نگه داشتن یک خریدار وفادار بسیار آسان تر از پیدا کردن یک خریدار نو است. نگه داشتن توده ای های امروز بسیار آسان تر از پدید آوردن توده ای های فردا است.  زندگی آقای خامنه ای، روحانی و سپاهیان کوتاه است؛ آن ها با همه ی جان سختی  و دلبستگی خود به دنیا جاودان نیستند؛ با رفتن شان راه مه آلوده کنونی روشن می شود و دیدن آینده تهی از بهره کشی آسان. 

بنابراین شاید بهتر است که بگذاریم زمان گرد و خاک را بروباند تا چهره حقیقت از پس پرده نمایان شود. این به معنای دوری از برخورد دیدگاه ها نیست، ولی بهتر است که دوستانه با هم  گفتگو کرد و همزمان شعله آرزوی همرایی و همگامی را پایین کشید و برای دوستی آینده از دشمنی هم اکنون با هم کاست. همگرایی و همگامی آینده کمونیست ها با هم کلید پیروزی در نبرد طبقاتی فردا است.

در فردای پیروزی انقلاب آن دوستانی که خود را امروز توده ای می خوانند، خانه ی دیگری سوای حزب توده ی ایران ندارند و این گردان خاموش امروز می تواند فردا برای طبقه کارگر و رنجبران ما لشکر آماده نبرد باشد. می توان این پراکندگی غم انگیز را به گفته پوشکین به “اندوهی تابناک” دگرگون کرد و دوستی ها را نخشکاند تا در فردای آزادی گل کند.

گردهمایی دوروبر یک کار مشترک فرهنگی میان کسانی که دیدگاه های سیاسی ناهمسانی دارند، یخ بدبینی را می شکند و دوستی را برای فردا نگه می دارد.

” این جوانه ایست که از آن نهالی و سپس درختی کشن برخواهد رست.”

در پایان به جاست که افزوده شود که ما در میان راه آموختیم که دگرگونی جهان دشوار تر از ان بود که می پنداشتیم و پراکندگی در دوران شکست ژرف تر و گسترده تر از آن است که در زمانی کوتاه و با گفتگویی گذرا از میان برداشته شود، ولی اگر خوش بین نباشیم کسی از ما را یارای گام گذاشتن در این راه پیچاپیچ و خارآگینی نیست.

تن دوستداران برابری اجتماعی و آزادی می تواند آن چنان ناتوان باشد که حتا زیر کوبان تازیانه ستمگر در هم شکند، ولی روان انسان از چیز دیگری ساخته شده است. این گونه است که “روی مرداب تن، نیلوفر اندیشه می روید”. شب پرستان نمی توانند گذشته را برگردانند و پرزوران امروز اگر چه که می توانند پھلوانی را که  آینده را در مشت خود  دارد چند گامی به پس برانند، ولی نمی توانند  او را برای همیشه از پیشرفت باز دارند. آینده بی گمان با دست رنجبران آگاه و آگاهان رنجبر ساخته می شود.

بگذارید تا ان زمان با کینه از نیروی هم نکاهیم.




دادگری در داوری!
حقیقت کلیت است!

مقاله ۲۱/۹۹
۱۵ تیر ۱۳۹۹، ۴ جولای ۲۰۲۰

با سپاس از رفیق پیشین توده ای و دوست گرامی ژاله نیک اندیش که از اندک کسانی است که در این تارنگاشت برای در میان گذاشتن دیدگاه خود بلند و بالا نوشته است و مانند دیگران به هم چینی واژه های کوتاه برای بازتاب اندیشه ای بغرنج بسنده نکرده است. باشد که این گفتگوی آغاز شده دنبال یابد. 

دوست گرامی ژاله نیک اندیش در نوشته “تأملی بر مصاحبه علی عمویی با سایت «ده مهر»” به چند نکته ی برجسته می پردازد.

یک- نقشه همیشگی واپسگرایان برای  از میان برداشتن نیروهای ”چپ” و به ویژه حزب توده ی ایران و یا دست کم بی زیان کردن سیاست آن ها به سود رژیم.

دو- گذاری کوتاه در باره سیاست دوران انقلاب حزب توده ی ایران.

سه- نقش رفیق عمویی در زندان.

چهار- نقش رفیق عمویی در برون از زندان.

پنج- بررسی گفتگوی عمویی با ۱۰مهر.

بگذارید در دنباله این نوشته با هم به بررسی این نکته ها بپردازیم.

در بخش نخست، دوست گرامی ژاله یورش به حزب توده ی ایران را به سه پرده نمایشی بخش می کند. پرده نخست که با یورش به حزب توده ی ایران و شکنجه و کشتن رهبران بزرگ و کوچک آن به پایان رسیده بود. پرده دوم، تلاش رژیم برای پراکندگی  جنبش توده ای بر پایه  “«حفظ سنت» دفاع از «خط امام»” بوده است که راه توده ی آقای خدایی از سردمداران آن بوده است و هنوز هم هست.  

از آنجایی که حنای آقای خدایی دیگر رنگی ندارد، بنابراین رژیم برای بی نیش کردن سیاست حزب توده ی ایران به گروهی دیگری نیاز دارد که تا آن اندازه بدنام نباشد. پرده سوم نمایش خون انگیز رژیم در آغاز پیاده شدن است و به باور نویسنده گفتگوی ۱۰مهر با عمویی را باید در این پیوند بررسی و ارزیابی کرد.

بی آن که نگارنده بخواهد به بررسی خرده ریزی های نوشته بپردازد می گوید که می توان جان مایه سخنان بانو ژاله را پذیرفت.

جمهوری اسلامی در سرکوب جنبش آزادی خواهی و پیکار طبقاتی طبقه های رنجبر هر روز ناتوان تر می شود و برای زنده ماندن همچون شناگری که در گرداب گرفتار است دست به هر کاهی می زند تا خود را از فرو رفتن به درون گرداب رها کند. جمهوری اسلامی برای رهایی از مرگ نه تنها از دشمنان آگاه و دوستان ناآگاه سود خواهد جست، بلکه امیدوار است که با یاری آنها از جنگ طبقاتی کنونی پیروز برون آید و یا دست کم آهنگ ژرفش نبرد طبقاتی را کُند کند.  

در بخش دوم، دوست گرامی ژاله از همان آغاز گام به راه نادرستی می گذارد. ایشان هنگامی که از خط مشی گذشته می گوید آن را  “خط دفاع از جمهوری اسلامی” می داند. حتا خدایی هم می داند که برای خشنود کردن هواداران خود نمی تواند آن خط مشی را فروکاستگرایانه”خط دفاع از جمهوری اسلامی” بخواند بلکه ایشان به ناگزیر سخن از پشتیبانی از آماج های پیشروی انقلاب ملی- دموکرایتک می راند. رفیق سعادت در نوشته “ورشکستگی به تقصیر” این اماج ها را در یکی از نوشت های واپسین پیش از یورش به حزب توده ی ایران و سازمان فداییان اکثریت بر می شمرد.

دوست گرامی ژاله در دنباله سخنان خود می نویسند “هنوز عده ای که مدعی توده ای بودن هم هستند همچنان آن سیاست های گذشته را بی چون و چرا مواضع «تاریخی» و درست می دانند و معتقدند که ”چپ” باید همان راه را ادامه دهد”.

نخست این که ایشان می گوید که برخی ها خط مشی گذشته را “بی چون و چرا [..] درست می دانند”. چرا این پشتبانی به دید ایشان بی گمان “بی چون و چرا” است؟ چرا نمی توان گفت که استراتژی (برنامه کلان) پشتیبانی از آماج های انقلاب درست بوده است اگر چه در اینجا و آنجا می توان از نادرستی های تاکتیکی و کاستی های دیگر سخن گفت.  

دوم این که کاربرد مقوله “تاریخی” در باره ی یک پدیده به معنای گذرایی بودن آن نیز است. بنابراین اگر کسانی برای بی گزند کردن سیاست کنونی حزب طبقه کارگر می خواهند برای همیشه “همان راه را ادامه” دهند، این کار نادرست درستی تاریخی خط مشی گذشته را زیر پرسش نمی برد.

افزون بر این، ایشان گامی در راه روشن کردن یک استراتژی جایگزینی درست بر نمی دارد. ایشان نمی گوید که چه استراتژی دیگری درست بوده است؟

آیا برخورد رودررو با جمهوری اسلامی که از سوی سازمان مجاهدین خلق و سازمان فداییان اقلیت پیاده شده بود، پاسخ داد و می توانست هم چون یک استراتژی درست از سوی حزب توده ی ایران به کار برده شود؟

 آیا سیاست میانی دیگر می توانست پیاده شود؟

برخی ها می گویند که حزب توده ی ایران می بایست از آقای بازرگان “آزادی خواه” پشتیبانی می کرد. گویا گذشت زمان ما را به فراموشی دچار کرده است. ایشان از واپسگراترین رهبران جمهوری اسلامی در آن دوران بوده اند. آقای بازرگان با بازگشتن به “قانون سیاه” رضا شاهی از برگشتن رفیقان توده ای ما از اتحاد جمهوری شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی به میهن خود جلوگیری کرده بود. ایشان بی اندازه ضدکمونیست، ضدتوده ای و ضدشوروی بود. افزون بر این، ایشان دیدگاه اقتصادی سرمایه داری داشته است و از بن آماج های ضدامپریالیستی و ضدسرمایه داری انقلاب را نمی پذیرفت. نهضت آزادی، با این که خود از”دست نوازش گر” آقای خمینی سیلی چشیده بود، یورش جمهوری اسلامی به حزب توده ی ایران را انقلاب نوین خواند.

افزون بر این، اگر سیاست حزب توده ایران بر پایه “دفاع” “بی چون و چرا” از “جمهوری اسلامی” سوار بوده است، پس چرا جمهوری اسلامی با ان گستردگی و ژرفش به حزب توده ی ایران یورش برد؟ چرا باید از کسی که  “دفاع بی چون و چرا” از شما می کند، ترسید؟

پاسخ این است که آن پشتیبانی بی چون و چرا نبوده است بلکه آن سیاست با ریزبینی و موشکافی طبقاتی و بررسی همسنگی نیروها در راه ژرفش دگرگونی های پیشرو اقتصادی- اجتماعی  برنامه ریزی شده بود. حزب از برنامه های درست رهبری برون آمده از انقلاب در راه فرارویی انقلاب پشتیبانی می کرد و همزمان می کوشید که خود را نیرومند سازد تا شاید بتواند در برابر یورشی که می دانست بی گمان خواهد آمد بایستد.

دوست گرامی ژاله پس از این می گویند که “افسوس که چگونه خام بودیم و این فاجعه را ندیدیم”. نگارنده کسی را نزد توده‌ای ها (نه از “پایینی ها “ و نه از “بالایی ها”) نمی شناسد که “فاجعه” را ندیده باشند. این گمان نادرست از آنجا ریشه می گیرد که در میان دو یورش آقای پرتوی و همکارانش برای پخش آگاهی دروغ در میان عضوها و هواداران بسیار کوشیده بودند و هنگامی که رفیقان ما زیر شکنجه ددمنشانه بوده اند این گونه وانمود می شده است که گویا آن ها در زندان ها مهمان آقایان هستند.

اما راستش این است که نشانه های فراوانی است که این گونه نبوده است. رفیق فروغیان برون رفته بود و برنامه برون فرستادن رفیق طبری هم در دستور کار روز بود و اگر این رفیق می خواست بی گمان می توانست از دستگیری و شکنجه بگریزد.

افزون بر این، آیا سرنوشت گروه هایی که “خام” نبودند و برای رودررویی و آمادگی در برابر یورش رژیم “میلیشا” ساخته بودند از سرنوشت ما بهتر بوده است؟ آیا سرنوشت گروه هایی که پیشمرگان خود را برای نبرد نابرابر با پاسداران آدمکش به رهبری چمران فرستاده بودند از سرنوشت ما بهتر بوده است؟

نباید فراموش کرد که واپسگرایان تاریک اندیش و پادوهای دستگاه بهره کشی در سراسر تاریخ این جهان پهناور با همه ی هشیاری های نیروهای پیشرو و کمونیست همواره به آن ها یورش برده اند. حتا در خردمندترین دوران سازماندهی تشکیلاتی (تشکیلات غیر متمرکز در درون کشور) خودکامگان ستمگر به ما یورش بردند و رفیقان ما را کشتند.

بنابراین هشیاری در برابر یورش ستمگران مردم کش یک مقوله نسبی است.

ما در دوران نخستین کوچ با رفیقان اکثریت خود گفتگوهای فراوانی داشته ایم. آن ها نیز گهگاهی از “خام” بودن ما گپ می زدند و پس از یورش به حزب توده ی ایران به پخش ده هزار نسخه از “کار” در تهران فراوان می نازیدند و سرافراز بودند. این دوستان این کارنامه درخشان را برایند هشیاری سازمانی و رزمندگی چریکی خود و گریز از دستگیری ها می دانستند، ولی بدبختانه دیدیم که پس از زمان کوتاهی که جمهوری اسلامی زمین بازی را برای آن ها باز گذاشته بود یورش گسترده تری و بدتری به آن ها کرد که پیامد آن دردناک تر از سرنوشت ما بوده است.

کوتاه سخن می توان گفت که برنامه و سیاست پس از انقلاب حزب توده ی ایران چندان ناهمسان سیاست حزب های کمونیست جهان در برابر سوسیال دموکرات ها نیست. زمانی که حزب کمونیست از پشتیبانی گسترده مردمی برخوردار نیست، باید تلاش کند که جنبش را به “چپ” بکشاند. حتا حزب های کمونیست نیرومندی همچون حزب کمونیست فرانسه و ایتالیا کار دیگری فرای فشار به سوسیال دموکرات ها برای به “چپ” کشاندن آن ها نمی توانستند بکنند و نکرده اند.

آن ها از نیروی سندیکایی و توان سازماندهی خود برای پیاده کردن برنامه های پیشرو سود جستند، چرا که توده ها برای سرنگونی سرمایه داری آمادگی نداشته اند. با این که سوسیال دموکراسی بارها خنجر به پشت کمونیست ها زده بود و از برنامه پیش از فرمانروایی خود دوری گرفته بود، باز کمونیست ها چاره دیگری سوای سیاست “اتحاد و انتقاد” نداشته اند. اکنون هم حزب کمونیست پرتقال چیزی فرای پشتیبانی از کارهای پیشرو و خرده گیری از برنامه های نئولیبرالیستی سوسیال دموکرات ها انجام نمی دهد.

حزب توده ی ایران می خواست برنامه های سست جمهوری اسلامی برای فرارویی انقلاب سیاسی به دگرگونی های ژرف اجتماعی را آن چنان در میان توده ها نهادینه کند و به گفته مارکس اندیشه را به چنان نیروی مادی دگرگون کند که تا جمهوری اسلامی نتواند آماج های پیشروی انقلاب را به آسانی زیر پا بگذارد. به راستی هم تنها حزب توده ی ایران بخت پیروزی را داشت.   

گذشته از این ها، راستش این است که آن چه که امروز پس از چهل سال به روشنی دیده می شود در آن روزها دیده نمی شد. گردباد رویدادها در آن زمان بسیاری چیزها را به تندی در زمان کوتاهی دگرگون می کرد. برندگان کُشتی نیروها پیوسته چه در پایین و چه در بالا به تندی جابجا می شدند. کار ما تنها واکاوی رویدادها نبود بلکه گاهی ناخدای ناشناخته کشتی انقلاب بودیم ؛ اندیشیدن و کنش با هم درآمیخته و همزمان بودند.  

دوست گرامی ژاله در بخش سوم که در پیوند با کنش آقای عمویی در زندان است بسیار یک سویه و حتا ناجوانمردانه برخورد می کنند. ایشان با بازگویی از سخنرانی آقای خامنه ای این گونه می نمایانند که گویا عمویی آزادانه و با خواست خود و بی آن که شکنجه شده باشد و یا حتا تازیانه ای خورده باشد تن به این کار زشت داده است.

نه تنها توده ای ها بلکه همه ی آزادی خواهان جهان، هنگام شکستن یک زندانی، باید شکنجه گران را سرزنش کنند و نه زندانی شکسته شده را. نباید همراه با خامنه ای وانمود کرد که عمویی پس از چند روز زندان، به ناگهان و بی ان که حتا یک سیلی خورده باشد به حقیقت “جاسوسی و خیانت و کودتا گری” حزب توده ی ایران پی برده است.

رفیق گذشته ما آقای روغنی و همچنین آقای بقایی از شکنجه های تنی و روانی سخن گفته اند که تنها از اندیشه بیمار پندارگرایان واپسگرا برای درهم شکستن سپر جنگی طبقه کارگر و رنجبران بر می خیزد و شدنی است. بخشی از آن را خود بانو ژاله از زبان رفیق کیانوری بازگویی کرده اند.

شاید عمویی ایست قلبی نکرده باشد، ولی در همان برنامه ای که دوست گرامی از آن سخن می گوید می توان ترس را از چشمان ماتش خواند. رفیقان دست اندر کار رادیو ملی در آن زمان با نشان دادن آن برنامه های زشت به پژوهش گران سینمایی شوروی آگاهی یافته بودند که آن برنامه با هزاران کلک و برش فیلم سازی ساخته شده بود. نباید این ها را فراموش کرد و گناه بزرگ شکنجه گران جمهوری اسلامی را ناخواسته شست؛ حتا اگر کسی برای شکسته شدن زیر شکنجه با آقای عمویی بد است و از کارهای او خشنود نیست، باید در داوری دادگر باشد.

گذشته عمویی مانند آقایان پرتوی و خدایی ناروشن نیست. او پیش از عضو شدن در هیئت دبیران حزب ۲۵ سال را در زندان های گوناگون رژیم ستمگر شاه گذرانده بود. بنابراین، ایشان نمی توانسته است که از پیش گماردشدگان ناشناخته جمهوری اسلامی در حزب توده ی ایران باشد (آن گونه که برخی ها در باره ی پرتوی می گویند که می تواند درست باشد). با داشتن این آگاهی تاریخی درست در باره عمویی چگونه می توان دلیل گردانندگی آن نمایش های ناپسند از رفیقان شکنجه دیده خود را یافت؟ پاسخ آسان است؛ با شکنجه های فراوان برخی زندانی ها  به جایی می رسند که مرگ خود را هزار بار برتر از زنده ماندن می دانند و برای گریز از شکنجه ی توانفرسا، تن به هر فشاری می دهند.

بدین گونه بهتر است که برخورد با همه ی رفیقان در بند آن زمان را  به فردای روز آزادی و در برابر یک گروه جستجوگر  و حقیقت یاب حزبی واگذار کرد. نباید فراموش نمود که کنفرانس ملی و پلنوم نوزدهم حزب توده ایران به رهبری رفیق خاوری، رهبری در بند حزب توده ایران را تا بررسی ارگانهای قانونی حزبی، عضوهای کمیته مرکزی حزب توده ایران می داند.  

بخش چهارم گفتار دوست گرامی ژاله بر می گردد به نقش عمویی پس از آزادی از زندان.

پاره ای از سخنان بانو ژاله در این باره بسیار درست است. عمویی سال ها خاموش بود و چیزی در باره ی آن چه که بر او و رفیقان گذشت نگفت. شاید که از ترس شکنجه دوباره بوده است که می دانست که توان آن را ندارد.

ولی چرا ایشان هنگامی که در برون از مرزها و آزاد بوده است (همراه همسر خود و تنها فرزندانشان) سخنی در این باره نگفته و گزارشی به حزب نداده است؟ این پرسش بسیار ریشه ای است که ایشان هنوز نتوانسته و یا نخواسته به آن پاسخ بدهند و پاسخ آن را به همه ی توده ای ها و دیگر زندانیان آن سال ها بدهکار هستند. پاسخ به این پرسش برای بررسی همه سویه ی رویدادهای زندان یک نیاز روز است.

آن چه که ایشان در پشتیبانی از خدایی در برابر سخنان همسر رفیق جوانشیر گفته اند نیز بسیار پرسش انگیز است؛ گویا بانویی که مهندس است و سال ها عضو حزب توده ی ایران و همسر دبیر دوم آن بوده است نمی تواند پیامی ساده را از همسرش به دیگران برساند!! به راستی هم از این نابخردانه تر نمی توان از کسی پشتیبانی کرد!! ولی پرسش این است که چه کسانی و برای چه او را وادار به گفتن این سخنان یاوه کرده بودند؟

بخش پنجم نوشته دوست گرامی ژاله بر می گردد به بررسی خود گفتگوی عمویی با ۱۰مهر. نکته برجسته ای که دوست گرامی ژاله بر آن انگشت می گذارد سخن عمویی  در باره ی گفته های رفیق جان داده اخگر است. عمویی می گوید که “البته با توجه به فضایی که آن موقع در ایران بود، روابطی که حزب با ارگان‌های مختلف حکومتی داشت، مناسباتی که من به خصوص با شخص هاشمی رفسنجانی داشتم، به‌هیچوجه نظر رفیق اخگر برای من پذیرفتنی نبود.”

 اگر این گفته را به تنهایی و  جدا از سخن های دیگر  آقای عمویی در آن گفتگو بخوانیم و همچنین “با توجه به فضایی که آن موقع در ایران بود” را هم از این گفته کنار بزنیم، نتیجه ای که بانو ژاله از آن می گیرد می تواند درست باشد. ولی عمویی در جای دیگری در همان گفتگو می گوید که “اخیراً طی اعلامیه‌ای که در انگلستان چاپ و منتشر شد، MI6 و CIA و جمهوری اسلامی آن طرح «کودتای حزب توده» را تنظیم کردند”.

و باز در دنباله گفتگو به نقش آقای خمینی نیز در این یورش می پردازد و می گوید که “… تعهداتی در نوفل لوشاتو توسط آقای خمینی انجام گرفته است. […]، بخشی از آن این بود که جلوی چپ گرفته شود. ما به‌هیچوجه کامل این توافق‌ها را نمی‌دانستیم. با گذشت ایام و اعلامیه‌هایی که MI6 و CIA منتشر می‌کردند، جمهوری اسلامی اعلام نکرد که ما با MI6 و CIA در ارتباط بودیم و چنین طرحی داشتیم. اخیراً بود که این اعلام شد.”

دریافت نگارنده، هنگامی که این گفته ها را کنار هم می گذارد، این است که ایشان می گویند که ما در آن زمان از این برنامه ها آگاه نبوده ایم. به زبانی دیگر، ایشان می گویند که با آن چیزهایی که ما امروز می دانیم، سخن های رفیق اخگر در باره یورش در پیش درست بوده است.

گویا همدردی ایشان با آقای اسدی هم می تواند ریشه در سرنوشت یگانه هر دو در برابر شکنجه گران داشته باشد. او می داند که با کوبان تازیانه برنامه کودتا را پذیرفت و بدین گونه می پذیرد که کس دیگری را هم می توان به این سرنوشت دچار کرد.

سخنان ایشان در باره کردستان، رفیق اسکندری، رفیق صفری، کودتا و بدتر بودن زندان جمهوری اسلامی، هیچ کدام نکته های تازه ای برای نگارنده نداشته است.

اما آن چه را که نمی توان بخشید درست انگاشتن نوشتن “خاطرات کیانوری” از سوی رفیق کیانوری است. عمویی باید بداند که نویسنده آن “خاطرات” آقای شهبازی بوده است که خودش نه تنها در یک گفتگوی روزنامه ای از آن سخن گفته است بلکه  پس از آن هم این افتخار را همچون مدالی بر سینه خود چسبانده است و به همه گوشزد می کند.

هر چند بازگویی آن چه گفته شده می تواند درست باشد، ولی پذیرش نوشتن آن کتاب از سوی رفیق کیانوری بسیار نادرست و حتا به سود دژخیمان است، زیرا پذیرفتن گفته های بازجویان است در باره ی تاریخ حزب توده ی ایران و رهبرانش.

در پایان برگردیم به جان مایه نوشته دوست گرامی ژاله که نگران پیاده کردن پرده سوم نمایش ساختن حزب دست آموز کمونیستی در ایران است.

در این باره باید گفت که نگارنده تردیدی ندارد که این بخشی از برنامه همیشگی جمهوری اسلامی برای پیروزی در نبرد طبقاتی است.

آیا عمویی همکار گزمگان برای پیاده کردن این برنامه است؟ به بآور نگارنده پذیرفتن این داوری بر پایه گفتگو ی ایشان با ۱۰مهر دشوار است. آیا جمهوری اسلامی از ایشان ناخواسته برای برنامه “سوسیالیسم  ارتجاعی” خود سود می جوید؟ پاسخ روشن است. جمهوری اسلامی نه تنها از ایشان بلکه از همه ی آن هایی که در پیاده کردن برنامه مستقل طبقاتی به روشنی پافشاری نمی کنند بهره جویی خواهد کرد و می کند.  

در دنباله باید افزود که باید در برخورد با برنامه “حزب توده سازی” رژیم هشیار و زیرک بود. از یک سوی باید نقشه های دشمن را شناخت و با هشیاری با آن ها نبرد کرد و از سوی دیگر نباید به بدگمانی بیهوده میان رفیقان دامن زد که این خود خواست دشمن است.

هنگام پیکار در شب سیاه ستم زده که گاهی دوست دشمن و دشمن دوست می نماید، پیاده کردن دیالکتیک میان بدگمانی و باور به همدیگر میان رزمندگان کاری است بس دشوار؛ همچون راه رفتن روی موی باریکی. ولی می توان با همسنجی دیدگاه های پیش گزاری شده با خط مشی مستقل طبقاتی تا اندازه ای دوست را از دشمن جدا کرد و از دشواری این کار کاست.                




رومینا، نشکفته گُلی که پرپر شد!

سخن روز شماره ۱۲
۱۴ خرداد ۱۳۹۹، ۳ ژوئن ۲۰۲۰

دخترک، گُلی زیبا و خوشبو بود که هنگام شکفتگی پژمرده شد. این جوجه بلبل می توانست سال های درازی فضای باغچه را با اواز دلنواز خود شاداب کند. هنوز تلخی‌ها و شیرینی‌های روزگار را نچشیده بود، روانی کنجکاو داشت و می خواست که خود درستی را از نادرستی شناسایی کند و در روند زندگی خود را بیابد.   

ماهی سیاه کوچولوی کنجکاوی بود که از نوای غوکان مرداب به جان آمده بود و رویای دریا در سر داشت، ولی نیافته راه به دام مرد دیگری افتاده بود. پرستویی بود که از خانه کوچ کرده بود، ولی شهباز او را در آسمان شکار کرد و با بال های شکسته به پدر خشک اندیش او برگرداند. 

شگفتا! که نادانی چه داسی به دست مرد رنجبر می دهد که با خونسردی سَرگُلِ لاله را می برد و شقایقی دیگر به دشت کُشتگان راه آزادی می افزاید. داسی که نان آفرین است به ناگاه جان گیر می شود. پدر تندخو و کم خرد، دل را از عشق فرزند تهی و سر را از هرزه گویی و یاوه سرایی شب پرستان پر کرده بود. داسی که می بایست ساقه گندم ببرد،  بر گلوی دخترک بوسه مرگ می زند. همراه دخترک، جوجه های آرزو در نیاورده پر کُشته می شوند و زندگی به کام مادرش تلخ. شمعی که می توانست با اخگر سرشت پرسشگر خود روشنی در شب شهر بیافریند، به ناگهان خاموش شد. افسوس! کودکی که آغوش مادر جایش بود، هم اکنون در زیر خاک تنها و بی سر خفته است.     

پس از مرگ دلخراش، آوازه خوشبویه دلپذیر، بی گناهی و پاکیزگی او هزاران فرسنگ از روستایش به پرواز درآمد و سراسر جهان را پر کرد. اما همراه این گُلاب، گندیدگی بازمانده های نظام کهنه ی برده‌داری و  خان سالاری (فئودالیسم)  نیز به مشام می اید. نظامی که مردسالاری ان، کودک را در بند پدر گرفتار می کند و سرنوشت آینده، زندگی و  جان او را توی دست های گاهی نامهربان او می گذارد.

مرگ دلخراش رومینا هر چند که تکان دهنده‌ است، ولی بدبختانه شگفت انگیز نیست.   

بارها خوانده ایم در باره زنی که پس از گریز از خانه با میانجیگری بر می گردد، ولی شوهر «ناموس پرست» و « آبرودار»  برای سربلندی خود و خانواده او را می کُشد. حتا مردان خانه، زن و یا دختری را که به زور با او همخوابی (تجاوز جنسی) شده است را برای نریختن ابرو می کُشند. و بسیار هم شنیده ایم که زنان خانواده برای چنین زنانی تله می گذارند تا به آسانی به دست مردان  «ناموس پرست» کُشته شوند. شنیده بودیم که در چند سال پیش پدری دخترک ۱۴ ساله خود را که “سربزیر” نبود سنگسار کرده بود. او سنگساری را از  که یاد گرفته بود؟ چه سازه هایی او را واداشت که برای «ناموس پرستی» فرزندی را که با هزار بدبختی و در تهی دستی به ۱۴ سالگی رسانده بود با خونسردی بکُشد؟

بیزاری و کینه گلوی هر آزاده ای  را می فشرد. با دهانی پر خروش باید فریاد زد که داد را چه پیش آمد؟ خرد در کدامین گور در خاک شد؟ دل ها چگونه سنگ شد؟ مهربانی در کدام  گنجینه پنهان شد؟

ولی این خشم را به گوش چه کسی باید داد زد؟

می توان به آسانی این رویداد را به اسلام پیوند داد، ولی این تنها رویه دیدنی پدیده «ناموس پرستی» است.  پس مانده های فرهنگیِ برده‌داری و خان سالاری در همه ی جامعه هایی که راه سرمایه داری را کژ پیموده اند و یا می پیمایند، فرمانروایی می کند. در کنگو، گواتمالا، السالوادر، روآندا مسیحی، در هندوستان هندو و میان سیک های هندی و در سریلانکای بودیستی این کژاندیشی ها و تند خویی ها و زن و دخترکُشی ها و «ناموس پرستی»ها دیده می شود. زن ها هنگام جداشدن از همسرحتا در “دموکرات ترین کشور خاورمیانه”، اسراییل از حقوقی برخوردار نیستند.

در پدیده “ناموس کُشی” ما خودسالاری نسبی فرهنگ جامعه از زیربنای آن را همان گونه که انگلس گفته بود  می بینیم. آیینی که در زمان برده داری در آن زن همچون برده در دست مرد زمیندار گرفتار بود، برای برخی از مردان بی زمین امروزهنوز پایدار است. سرشت زن ستیزانه ی جامعه بدین گونه کهن تر از اسلام، مذهب مسیحی و یهودی است. مارکس می گوید که در روند پدیدار شدن جامعه ی طبقاتی برده‌داری، «زن [و کودک] به اولین برده در تاریخ» دگرسان شدند، پس از آن این بردگی با کمک مذهب و روحانیان همچون بخشی از فرهنگ نهادینه شد.

آیا سیلاب برآشفتگی و برافروختگی را باید به سوی پدر سرازیر کرد؟   

بی ریب، با این که پدر خود گول خورده این دستگاه زن ستیز ولایی است، ولی بخشی از این گناه نابخشودنی نیز بر دوش او است. چرا که انسان گوسپندی ناتوان در برابر گرگ درنده فرهنگی نیست، بلکه با خردمندی می توانند با آن نبرد کند و آن را حتا دگرگون کند. 

اما ریشه بخش بزرگی از این سنگدلی را باید در روبنا و زیربنای جامعه جستجو کرد و یافت.

در کشوری که بر پشت کارگری که خواستار دستمزد پرداخت نشده خود است تازیانه می زنند، ستم، ستیزه جویی و درشت خویی نهادینه می شود. در جامعه ای که زبان دگراندیشان را می برند، چرا دخترکُشی زیر نام «ناموس پرستی» زشت باشد؟

هنگامی که دستگاه سرمایه داری با مذهب واپسگرا زن شوهرداری را که به خواست خود با مرد دیگری همخوابی می کند  سنگسار می کند، پیامی به شهروندان می دهد که زن انسان نیست، نمی تواند سرنوشت تن خود را خود بگزیند، نمی تواند به هر که او خواست دل ببندد و سزای این کار مرگ در خیابان با سنگ تاریک اندیشان است. ژرفای دشامد (فاجعه) در این است که دستگاهی که خود باید از جان انسان ها پشتیبانی کند، جان می گیرد. نه تنها جان می گیرد بلکه با دل سنگی و ددمنشانه جان می گیرد.    

در جامعه ای که درشتی و تندخویی در همه ی یاخته های آن رخنه کرده است و ماده ۲۲۰ قانون مجازات اسلامی پروانه فرزندکُشی می دهد و می نویسد که « پدر يا جد پدری که فرزند خود را بکشد قصاص نمی شود و به پرداخت ديه قتل به ورثه مقتول و تعزير محکوم خواهد شد.»، دیگر چه نهادی باید از پایمال شدن حقوق کودکان پشتیبانی کند؟ شرم‌آور و ننگین است که که هنوز دخترکی را برای پایکوبی در جشنی می کُشند. در این دستگاه چه کسی دل سوزی کودکان بی گناه خواهد کرد؟ 

هنگامی که دستگاه حقوقی جامعه همسر شدن دختر نه ساله را با پروانه (اجازه) پدر درست می داند، دیگر این کودک آزاری نهادینه می شود. کودک آزاری و کودک همسری بخشی از قانون های “نا”دادگستری کشور است که در جامعه نهادینه شده است.

آیا تنها باید پدر و مادران تهی دست را برای فروش دخترک شان سرزنش کرد که از روی ناچاری برای تهیه نان، جگرگوشه خود را به سرمایه داران کهن سال می فروشند؟ گناه دستگاه بهره کشی که تنگ دستی آفرین است کجاست؟ 

دستگاه بهره کشی سرمایه داری جمهوری اسلامی تنگ دستی می آفریند و توده های تهی دست به ناچار گاهی به فروش “ناموس” خود می پردازند. و روبنای دینی همین دستگاه برای نهادینه شدن این بهره کشی کودک آزاری و کودک همسری را نه تنها آزاد بلکه گسترش می دهد. در جامعه ای که کالا سازی هر چیز و هر کس یک وظیفه برجسته است، چرا کالاسازی کودکان درست نباشد؟

گسترش فرهنگ مردسالار «ناموس پرستی» گسترش تندخویی نهادینه  شده علیه زنان و کودکان نیز هست. نمی توان تنها با پند و اندرز مردسالاری را دگرگون کرد بلکه باید پایه های اقتصادی و زمینه های فرهنگی آن را در بستر جامعه دگرگون ساخت. بازمانده های فرهنگ خان سالاری را تنها با پیشرفت اقتصادی- اجتماعی و نبرد فرهنگی پیشرویانه می توان سست و کم جان کرد.

می توان و باید از درون این جامعه گندیده و با این دستگاه چرکین برای زخم ژرف روان دختران و زنان به ویژه از خانواده های  رنجبر و تنگ دست مرهمی ساخت،  ولی همزمان باید دانست که این مرهم است، نه درمان. بنابراین نبرد برای حقوق دختران و زنان از نبرد برای سرنگونی رژیم سرمایه داری و مذهب واپسگرای فرمانروا جدا نیست.




حزب سازی، برنامه همیشگی واپسگرایان ستمگر!

سخن روز شماره ۱۱
۱۲ خرداد ۱۳۹۹، ۱ ژوئن ۲۰۲۰

 دستگاه‌های امنیتی رژیم هر روز دنبال توطئه جدیدی علیه حزب ما هستند. (رفیق خاوری؛ گفتگو با نامه مردم۵ خرداد ۱۳۹۹)

نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده ی ایران نیز در پیوند با یورش جمهوری اسلامی به حزب از برخی از نیرنگ های رژیم پرده برداری می کند و می نویسد:
از تلاش برای اعزام مأموران امنیتی برای نفوذ در رهبری حزب گرفته […] تا راه انداختن نشریه‌ها و سایت‌های اینترنتی ضد توده‌ای در پوشش‌های مختلف که در انتها هدفی جز ضربه زدن به حزب و رهبری آن را دنبال نمی‌کنند. (۲۲اردیبهشت ، ۱۳۹۹)

***

یکی از نیرنگ های همیشگی واپسگرایان ستمگر حزب سازی است. تاریک خانه های امنیتی در پی پیاده کردن آرزوی دیرینه خود یعنی حزبی سوسیالیستی آرام همچون شیری بی یال و دم و کوپال هستند.

آماج این گزمگان پوشیده چهره چیزی فرای زمینه سازی برای آفرینش یک حزبِ “دست آموز” برای طبقه کارگر ايران نیست. ستمگران با کمک و یاری هزاران رایزن و هم سگال می خواهند راز جاودانی حزب توده ی ایران را بیابند و سپس از ان نسخه برداری کنند و روگرفتی (کپی) رام از آن بسازند.  

حزب سازی، زنده کردن برنامه ی مرده ای است که هرازگاهی از کشوی سردخانه برای “آلترناتیو سازی” بیرون آورده می شود تا با بزک کردن این اندیشه ی مرده آن را زنده و شاداب جلوه دهند.

نقشه این است که نمای برونی حزب را نگه داشت، ولی آن را با زدودن و یا کمرنگ کردن ویژگی پرولتری به یک دانشگاه،  و یا قهوه خانه مارکسيستی- لنينستی دگرگون کرد. باشگاهی که در ان بسیار کسان میان دود و مه به گفتگوهای مجرد می پردازند و برای پیروزی های گذشته حزب دست می زنند و برای جانباختگان آن  اشک می ریزند و کارگر پشت تازیانه خورده را به تنهایی خود رها می کنند.  

دست هایی رازناک و زبان هایی پر نیش، دل هایی ناپاک با بدخواهی در کارند تا توده ا ی ها را از کانون نبرد طبقاتی بدور و درگیر روزه خوانی کنند. 

می خواهند که حزب یک امامزاده پارسا و پاک باشد، نه درفش پیکار کارگران. می خواهند که حزب شاخه ی مارکسیستی سپاه، دولت روحانی و یا اصلاح خواهان شود. بی ریب (شک) چنین حزب بی نیش و زهر برای بورژوازی انگلی میهن ما بسیار سودمند است. بودن چنین حزبی که برای دموکرات بودن بورژوازی بوروکرات دست می زند و گنده گویی های “ضد امپریالیستی” بورژوازی تجاری را فریاد می کشد، می تواند بورژوازی را خشنود و دلشاد کند. چنين آموزه ی غم انگیزی را با پايان تلخ آن برای نمونه در حزب كمونيست در سوريه دیدیم.

دست هایی در کارند که خرده ریزها را بزرگ کنند و اندیشه ما را از نبرد به بی راهه بکشانند. میهن ما در آتش گرسنگی، ستم و نادانی می‌سوزد. در این دوزخ سوزان آن ها از ما می خواهند همچو شترمرغی سر توی بوته پنهان کرده و چشم بر آتشی که دامنگیر مردم شده است ببندیم.  

صدای ناله  تیره‌روزان و ستمدیدگان جامعه و خروش رزم جویانه زحمتکشان را بشنویم، ولی گوش ها را به ناشنوایی بزنیم. آوای گریه ی خانواده‌های گرسنه ی کارگرانِ شکنجه شده را نشنویم، ولی به جایش نعره ی ناهنجار ” آزادی کشی” روحانی برای سرمایه داران را بشنویم. بانگ و اعتراض کارگران علیه خصوصی سازی پیشنهاد شده بانک جهانی را نشنویم، ولی گنده گویی های سپاه علیه “شیطان بزرگ” را بشنویم. برماست تا درفش کاویانی داد خواهی را سربلند و پرچم آزادی خواهی را افراشته داریم، تا حقوق دزیده مردم را همراه مردم و با توان بازوان و خردمان باز پس گیریم.   

کارگردانان این برنامه با همکاری نویسندگان خود دلباخته به پیاده کردن نمایشی می پردازند که هرچند که پایان آن از آغاز آشکار است، ولی دست کم این سود را برای رژیم دارد که به سرگرم‌سازی و دور کردن تماشاگران از چالش های بنیانی و نازا کردن اندیشه بارور توده ای کمک می کند.

بی ریب گمراهان و کژراهان بسیاری ندانسته سیاه لشگر این نمایش می شوند و نمی دانند که نخ های پشت پرده این نمایش در دست کسانی است که از چاپلوسی، کاسه لیسی، زبونی و روباه‌ منشی  برخی از “دوستان” بهره می گیرند. 

در این نمایش تراژدی- کمیک قلم به دستان خود شیفته و ناآگاه نیز جایی برای بلندپروازی های خود یافته اند. بسیاری از این ها خود را بزرگ می بینند، ولی وجدانی کوچک دارند. سخن های “راست” با دهان های دروغ آلوده می رانند. خود دوستی جای مردم دوستی را؛ بزدلی جای دلاوری را؛ سازش گری جای باور به توده های را در روان آنها گرفته است. این گونه دوستان در برابر ستایش و پیشنهاد دشمنان ملایم و سست می شوند. بدین گونه  خواست رزمندگی کوچک و توان سازش بزرگ، پنجره های همبستگی انسانی بسته و درهای خودبالاکشی باز می شود. هشیاری به چرت زدگی کاهش می یابد و بیداری جای خود را به خواب سنگین می دهد.

کناررفتگان دنیای سیاست اگر به راستی دیگر سیاسی نیستند، بهتر است بازنشسته بمانند. چرا که کارگردانان این نمایش می خواهند از سایه شان برای سرکوب جنبش سود جویند. آن ها می خواهند با این ترفند ها حزب توده ها را از سرشت پربار طبقاتی و بار رزم جویانه و انقلابی آن تهی سازند.

این هیاهوی ها برای این است که راهی را که حزب توده ایران در پیش گرفته است، درست است. آیا آن ها در پیاده کردن این ‌نقشه پلید و ژیژ خود پیروز خواهند شد؟ بستگی دارد به هشیاری ما.

روش است که همه ی گسترش دهندگان سیاست های نادرست از دشمنان نیستند، ولی هر اندازه بداندیشی گسترش یابد، یافتن راه از چاه دشوارتر حواهد شد.

آن چه به حزب توده ی ایران بر می گردد، یافتن شیوه ی درست بستن راه دشمن و باز گذاشتن دروازه ی حزب برای دوستان است. نباید ترس از دشمن آن چنان برجسته شود که گام گذاشتن نیروهای تازه و نیروهای کهن خوش نام و به خود بازآمده را ببندد، که اگر چنین شود،  پویایی و جوشندگی حزب از بین خواهد رفت و  پیامد آن مردن حزب از بی هوایی می باشد. 

 برخی ها می پرسند که چگونه در این هوای گرگ و میشی و مه آلود و در این بیابان پر گرد و خاک راه درست را بیابیم؟ چگونه می توان سیاست های درست را از سیاست های درست نمای پنهان شده در بسته های زرین  شناسایی کرد؟   

پاسخ بسیار آسان است، اگر چه کاربرد آن بسیار دشوار. برای به چالش کشیدن این گونه دیدگاه های سازش کار، باید به بررسی این پرداخت که آیا پیاده کردن آن ها ما را به آماج های  ملی- دمکراتیک نزدیک و یا دور می کند. باید روشن کرد و با ریز بینی سنجید که آیا پیشنهادهای پیش گزاری شده ما را  در هزارتوی (labyrinth) بی پایان گم خواهد کرد و یا به کوچه ی بن بستی می کشاند.  

برای سنجیدن این که گروهی یا کسی هوادار خط مستقل طبقاتی هست، می توان نکته های زیر را برای سنجش به کار برد.

– نه کنار ستمگران و نه در گردان امپریالیسم

برخی ها خواهان این هستند که حزب طبقه کارگر در جنگ میان امپریالیسم پرخاشگر و رژیم ستمگر باید برای نیرومند کردن گردان “ضدامپریالیستی”  در کنار سپاه و ولایت فقیه بایستاد. بارها گفته شده است که تضاد میان رژیم و  آمریکا تضاد میان خلق و امپریالیسم نیست.

 کشمکش جویی های جمهوری اسلامی در خاورمیانه با پرخاشگری امریکا در خاورمیانه در تضاد است؛ ولی با این که این دو در برابر هم ایستاده اند، ولی هر دو در پیکار با خیزش های مردمی در کنار هم ایستاده اند. کاشتن دانه ی پراکندگی و جدایی میان مذهب ها همراهی با سیاست امپریالیسم است.

 این نادرست است که این تضادها را آن چنان بزرگ کرد که در کنار بودن رژیم ستمگر را پذیرفت. رویدادهای جداگانه را باید در پیوند با خط کلان اقتصادی- اجتماعی فرمانروایان جمهوری اسلامی بررسی کرد. گنده گویی، نبرد ضدامپریالیستی نیست، بلکه دوری گزیدن از وابستگی اقتصادی به بورژوازی جهانی و گام گذاشتن در راه یک اقتصاد ملی- دمکراتیک، یک گام ضدامپریالیستی است.

هر ناسازگاری با امپریالیسم نبرد ضدامپریالیستی نیست و نباید آن را برای درست انگاری (توجیه) همگام بودن با نیروهای ولایت فقیه به کار برد.

– امید نداشتن به جناحی از رژیم

برخی ها از نبود شرايط شایسته ذهنی برای انقلاب سخن می گویند، و آن را پندارگونه پایه هر گونه سازشی می یابند. بگذارید گمان را بر این بگذاریم که داوی نبودن شرایط ذهنی درست است، پرسش اما این است که آیا فراهم کردن شرايط ذهنی از وظیفه های برجسته نیروهای انقلابی نیست؟ توانایی و رزمندگی جهان بینی علمیِ مارکسيستی تنها در بازتاب درست واقعيت ها در گزارش های بلند و بالا نیست، بلکه آگاه ساختن رنجبران برای  نبرد انقلابی برای دگرگونی اين واقعيت ها به سود زحمتکشان است. با دور شدن از ویژگی طبقاتی، حزب طبقه ی کارگر ایران توان دگرگون کردن جامعه را از دست می دهد و مانند آونگی میان گردن نهادن به خواست بورژوازی و اصلاح خواهی پیوسته در نوسان می ماند.

پاسداری از ویژگی طبقاتی حزب توده ایران تنها با پیوند روزانه ی مبارزه ی پیگیر دمکراتیک- اتحادی و روشنگرانه- ترویجیِ سوسیالیستی شدنی است. برای کشاندن متحدان نزدیک و دور به سوی گردان اتحاد علیه دیکتاتوری و هم برای آماده سازی  و سازماندهی طبقه ی کارگر و دیگر زحمتکشان و زنان و مردان میهن دوست برای پایان دادن به وابستگی نواستعماری به اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی، پایبندی به برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران یک نیاز و بایستگی (ضرورت) تاریخی است. 

یکی از وظیفه های بنیانی حزبِ آگاهِ پیشآهنگ طبقه کارگر با سیاست مستقل خود، فراهم کردن شرايط ذهنی انقلاب و آماده کردن توده های زحمتکش برای شرکت در نبرد طبقاتی است. و برجسته ترین بخش نبرد طبقاتی، نبرد اقتصادی، سياسی و ايدئولوژيک است. پیکار ايدئولوژيک علیه سیاست های اقتصادی سرمايه داری و پیش گزاری برنامه جایگزین سوسیالیستی برای آن از وظیفه همیشگی برای فراهم کردن شرايط ذهنی انقلاب، و  پيوند زدن شرايط عينی با برنامه حزب طبقه ی کارگر ایران است.

برخی ها می خواهند مقوله آزادی و عدالت اجتماعی را از هم جدا کنند و به ما می گویند که برای رسیدن به آزادی راه چاره دیگری به جز همگام شدن با بخشی از نیروهای رژیم و زانو زدن در پیشگاه مقدس (ورجاوند) اقتصاد نئولیبرالی نداریم. انگار این یک جبر تاریخی است. گویا چون شرایط ذهنی انقلاب آماده نیست، پس ما باید به هر سرسپردگی طبقاتی تن در دهیم.

آن ها با گزارش دهی شیوا و خبرنگارانه از رویدادها و پدیده ها می خواهند طبقه کارگر و هوادارانش  را همیشه در سطح شناخت حسی پدیده ها  نگاه دارند و کار ساختاری و دگرگون کردن جامعه را به دست دیگران بسپارند تا هر ان چه را که به سود خود می دانند پیاده کنند.

راهی که اقتصاد سیاسی یک کشور در آن گام می گزارد در واکاوی رویدادهای خرده ریزها برجسته است. برخی گروه ها برای ما از شکوفایی این درخت و یا آن درخت سخن می گویند، ولی جنگل بزرگ را در آتش نمی بینند. این دسته ها با  فرو رفتن در رویدادهای جداگانه، خط بنیانی اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی را به فراموشی می سپارند. این کمبودی است که آن ها را وا می دارد که گاهی برای روحانی دست بزنند و گاهی برای احمدی نژاد هورا بکشند و گاهی هم به سپاه آفرین گویند. 

– سیاست اتحاد و انتقاد در برابر اصلاح خواهان ضد ولایت فقیه

بی ریب باید از دلاوری برخی از اصلاح خواهان در نبرد علیه ولایت فقیه ستایش کرد و از برخورد آن ها با دستگاه ستمگرانه رژیم پشتبانی کرد. ولی باید همزمان به یاد داشت که بسیاری از آن ها در اندیشه دگرگونی رژیم ستمگر و خون آشام با شیوه های آشتی جویانه همچون همه پرسی (رفراندوم) و پند و اندرز و چانه زنی هستند و باوری به آتشفشان خشم توده ها و انجام انقلاب ندارند.

بسیاری از آن ها چیزی در باره ی راهبری اقتصادی نئولیبرالیستی جمهوری اسلامی سرمایه داری که کارگران را بدبخت و رنجبران را بی کار و درمانده کرده است نمی گویند. حتا اندیشمندان پیشروی اصلاح خواه چون آقای مومنی سرمایه داری “خوب” را داروی درمان بیماری سیاست های نئولیبرالی  می داند. بدبختانه بسیاری از آن ها خوش پنداریِ بی پشتوانه در باره دوستی امپریالیسم با مردم میهن ما را در نیز انبار اندیشه خود پنهان دارند و برای همین هم از کاربرد سخن درشت در برابر پرخاشگری های امپریالیسم و نواستعماری سازی میهن ما پرهیز می کنند.

 آموزه های دوران انقلاب به ما یاد می دهد که هنگام اتحاد با این  نیروها چشم بسته نباشیم و بی برنامه گام به پهنه همکاری نگذاریم. برخورد ما با این نیروها از یک سو باید کشاندن بهترین و درست کارترین آن ها به سوی آرمان های رنجبران باشد و از سوی دیگر چنان برّا و تیز و روشن باشد که توده ها بتوانند ما را از آن ها جدا کنند. وگرنه پایگاه طبقاتی ما در جامعه کم توان و کم جان می شود که می بینیم. سیاست اتحاد همیشه باید همراه با نیش انتقاد باشد. 

– درهم آمیزی نبرد دموکراتیک با آرمان سوسیالیستی

سیاست حزب کمونیست مانند دو بال پرواز شهباز است.  هم بال دموکراتیک دارد و هم بال سوسیالیستی؛ اگر این دو بال هماهنگ و به یکسان نیرومند نباشند، پرواز شدنی نیست. هم اکنون توان پرواز این شهباز برای توده ها نمایان و آشکار شده است. نبرد برای سرنگونی ولایت فقیه و نبرد علیه راه اقتصادی سرمایه داری نئولیبرالی و در پیوند با سرمایه امپریالیستی دست در دست هم داده اند. این شهباز در پهنه آسمان با دیدی تیز به شکار جوندگانی می رود که با دزدیدن فراورده  رنج و کار زحمت کشان زندگی انگلی خود را سپری می کنند. این را واپسگرا ستمگر می دانند و ترسی که خواب را از چشمهایشان پراند از همین جا ریشه می گیرد.

وظیفه انقلابی هر حزب طبقه کارگر نبرد دموکراتیک و برپایی اتحادهای اجتماعی در راستای حل تضاد عمده روز (تضاد مردم با ستمگری ولایت فقیه) و همزمان نبرد برای سوسیالیسم با سرشت نبرد طبقاتی (گام در راه حل تضاد اصلی) است. نبرد برای دستیابی به آزادی و آماده کردن و آموزش دادن گردان کار برای ساختن سوسیالیسم جدا از هم نیست.

رفیق جان‌باخته راه آزادی و برابری، اصغر محبوب می‌گوید: «وظیفه‌ی ما در کل جامعه، ادامه‌ی مبارزات دموکراتیک، اما در میان طبقه‌ی کارگر، مبارزه‌ی پیگیر در راه تحقق خواست‌های کارگران است. بقای انقلاب و حزب، مستقیما با رشد آگاهی کارگران و دهقانان و همه‌ی زحمتکشان ارتباط دارد.»

درست کاران و راست گویان باید توان اندیشه و نیروی بازوان خود را در راه پیاده کردن این وظیفه دوگانه حزب بکار برند.




نبرد طبقاتی؛ سراب یا تکانه پیشرفت!

۱۸/۹۹مقاله
۹ خرداد ۱۳۹۹، ۲۹ مه ۲۰۲۰

پیش گفتار

دانشمندان هوادار بورژوازی شب و روز از دگرگونی جهان پس از مارکس سخن می گویند و این دگرگونی را نشان شایسته ای برای کهنه بودن مارکسیسم می دانند. ان ها از یک پدیده درست “دگرگونی جهان” به برایند نادرست “پایان نبرد طبقاتی” می رسند. برای همین هم اقتصاددانان بورژوایی و سیاستمداران سوسیال دموکرات مارکسیسم را جهان بینی دیروز و به دور از شرایط دنیای امروز می دانند. روشن است که آن اندک کسانی که به اندازه همه ی انسان های روی زمین دارایی دارند، پدیده نبرد طبقاتی را نمی پذیرند و سخن از آشتی و همکاری طبقاتی می رانند.  شگفتا! که برخی از دوستان “چپ” ما هم آهنگ و هم آواز با این انسان های گرگ شده بر شیپور پایان نبرد طبقاتی می دمند. 

بگذارید نخست گذری کوتاه داشته باشیم به این که طبقه چیست. پس از آن بررسی کنیم که به چه دلیل بورژوازی توانست نبرد طبقاتی را با همه ی نشانه های آشکار آن از گفتمان سیاسی بدور کند. به دنباله این گفتگو جای دارد که نگاهی به این داشته باشیم که چرا جامعه برای پیشرفت و پیشروی به نبرد طبقاتی نیاز دارد. در بخش پایانی به بررسی جایگاه نبرد طبقاتی در جامعه کنونی و بازتاب آن در برنامه حزب توده ی ایران می پردازیم.

طبقه چیست؟

برخی جامعه شناسان طبقه ها را  بسته به میزان آموزش دانشگاهی و درآمد انسان ها دسته بندی می کنند. برخی دیگر از جامعه شناسان سخن از سرمایه اجتماعی می کنند، و طبقه ها را بسته به میزان دسترسی انسان ها به شماری از تارهای (شبکه) نیرومند اجتماعی و فرهنگی در درون و برون دستگاه فرمانروایی دسته بندی می کنند.

در برابر اینها، واکاوی طبقاتی مارکسیستی است که طبقه ها را بسته به جایگاه شان در شیوه تولید و در پیوند با چگونگی مالکیت ابزار تولید دسته بندی می کند.

طبقه در پیوند با کار به روی ابزار تولید و چگونگی مالکیت ابزار تولید در شیوه تولید است. طبقه ها از نیروهایی ساخته می شوند که در شیوه تولید نقش دارند و در پیوند با مالکیت بر ابزار تولید دسته بندی می شوند. زنده یاد نیک آیین می نویسد که “شاخص اساسی طبقه، رابطه با وسایل تولید است”.  

این سازه های اقتصادی در جامعه های پیش از سرمایه داری چندان برجسته نبوده اند. در جامعه های پیشین لایه ها، گروه ها و دسته های اجتماعی بودند که همگی بر پایه سازه های اقتصادی در شیوه تولید پدیدار نشده بودند – مانند کشیش ها، جنگجویان و دیگران. 

شیوه تولید سرمایه داری به ویژه دو طبقه را می آفریند و برجسته می سازد؛ طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار. پرولتاریا دارای نیروی کار (توانایی کار) خود هست و چیز دیگری سوای توانایی کار با دست و ذهن خود ندارد. از آنجایی که کارگران دارایی دیگری ندارند، برای زنده ماندن و داشتن درآمد برای خود و خانواده هایشان، باید نیروی کار خود را به کارفرما بفروشند. این بدان معناست که کارگران برای یک کارفرما سرمایه دار در یک رابطه ی اجتماعیِ بهره جویانه کار می کنند. 

خواننده به درستی از خود می پرسد که اگر یافتن طبقه های در جنگ با هم  به این آسانی است، پس چرا برخی ها از “چپ”ها نبرد طبقاتی را نمی پذیرند.

پرده تاریکی بر آفتاب نبرد طبقاتی

مارکسیسم هیچ گاه نگفته است که جامعه دگرگون نمی شود. مارکسیسم همواره گفته است که جامعه پیوسته و همیشه دگرگون می شود. اما سخن بر این است که آیا این دگرگونی چالش کلیدی چگونگی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را نیز دگرگون کرده است؟

روشن است که جامعه دستخوش دگرگونی هایی شده است كه درآمیزی و پیوند طبقه های گوناگون را از نقش خود و دریافت آن ها را از  نقش خود در جامعه دگرگون کرده است.

شناسایی طبقه های روبروی هم ایستاده به دو دلیل سخت و دشوار شده است؛ یک دلیل عینی و یک دلیل ذهنی.

دلیل عینی

طبقه ها در روند پیشرفت جامعه دستخوش دگرگونی می شوند. در این روند هم طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار در ساختار خود دگرگون شده است.

یک– دگرگونی طبقه سرمایه دار

این درست است که جنگ سرمایه و کار بسیار دگرگون شده است. ما دیگر در آغاز پیشرفت تاریخی سرمایه داری صنعتی نیستیم که کارفرما و کارگران با یکدیگر روبرو بودند.

سرمایه داری امروز افزون بر بورژوازی صنعتی گذشته، لایه های گوناگون از سرمایه داری کشاورزی، دیوان سالاری (بوروکراتیک)، بازرگانی (تجاری) و بانکی  را در شکم خود دارد  که در یک لایه نادیدنی از سهامداران گردهم آمده اند.

اما همه این لایه ها سرراست (مستقیم) و یا پوشیده از ارزش افزوده شد از نیروی کار کارگران و با بهره کشی از این طبقه و دیگر رنجبران سود خود را فراهم می کنند.

افزون بر این، گردان بزرگی از لایه های نوین، جلوگیر برخورد و روبرویی روزانه بورژوازی با طبقه کارگر است. بورژوازی با زیرکی لایه های گوناگونی میان خود و طبقه کارگر ساخته است. کارگران هنگام کار روزانه خود با انبوهی از کارکنانی که گرداننده چرخش همیشگی سرمایه هستند سرو کار و برخورد دارد، ولی سرمایه داری خود را در پشت دیوارهای سنگی و دروازه های آهنی و شماره های بانکی بزدلانه پنهان می کند.

انسان شناس انگلیسی، دیوید گرابر (David Graeber)، در کتاب ستایش برانگیز خود “کارهای بیهوده”   (Bullshit Jobs)، نگاهی به این دگرگونی انداخته است. در این راستا، گرابر با بررسی نابرابری جهانی میان افزایش بهره وری و افزایش دستمزدها در دو دهه گذشته نشان می دهد که دستمزد کارگران با کارهایی که انجام می دهند و با ارزش افزایی که می آفرینند همگام نیست. این درست است که بخش بزرگی از این ارزش افزوده به جیب سرمایه داران برای زندگی پرشکوه و ولنگاری بکار برده می شود.

اما بخش دیگری از این ارزش افزوده شده برای آفرینش کارهای بی مایه یک لایه نوین اجتماعی در بر گیرنده رایزنان و هم سگالان (مشاوران) بیهوده بکار برده می شود. کار این بخش به گونه ای گردانش (مدیریت) گفتمان بورژوازی با توده ها است. همان گونه که گرامشی می گوید بورژوازی برای سرکردگی فرهنگی نیاز دارد که توده ها فرهنگ او را بپذیرند.

این دو سازه ها یعنی بخش شدن بورژوازی به لایه های گوناگون و پدید آمدن یک لایه میانی برای روبرو شدن با کارگران دشمن شماره یک طبقه کارگر را از دید پنهان می کند و ما تنها با واکاوی طبقاتی جامعه می توانیم به شناسایی و آشکار کردن دست نهفته بورژوازی در رویدادها و بهره کشی ها بپردازیم.

دو- دگرگونی طبقه کارگر

بازتاب طبقه کارگر در ذهن یک انسان “چپ گرا”، مردی است که پشت یک دستگاه در کنار دیگر همکاران خود کار می کند. اگرچه طبقه کارگر دارای این گونه کارگران نیز بوده و همچنان است، ولی طبقه کارگر تنها به این گونه کارگران گفته نشده است. این رویکرد، گاهی یک طبقه کارگر پنداری و آرمانی آفرید. طبقه کارگر همواره دگرگونی ها و ناهمسانی های درونی خود را داشته است.

در آغاز پیدایش طبقه کارگر برخی از ان ها در صنعت روستایی و تولید کارهای دستی کار می کردند، ولی پس از زمان کوتاهی تولید کارخانه نیز در سده هجدهم و نوزدهم گسترش یافته بود. این دگرگونی ها در کنار هم، طبقه بزرگی از مردم بی زمین و بی مال را پدید آوردند که چاره ای نداشتند مگر اینکه بخشی از گردان پرولتاریا شوند.  

طبقه کارگر از آغاز آفرینش تاکنون، همواره و همراه با دگرگونی شیوه های بهره کشی و پیشرفت ابزار تولید و فن آوری نوین، دگرگون شده است.  

امروز ما در بازار کار سرمایه داری با لایه های گوناگونی از طبقه کارگر روبرو می شویم. لایه های گوناگونی که کارگران ماهر و غیرماهر، خصوصی و دولتی، محلی و خارجی، همیشگی و پیمانی، دستی و اندیشه ای (یدی و فکری)، روستایی و شهری، در کارگاه های کوچک و بزرگ، صنعتی و ساختمانی را دربر می گیرد.

این دگرگونی مایه آن شده است که برخی “چپ”ها طبقه کارگر پنداری و آرمانی خود را در هیچ کجا نیابند.

اما راستش این است که همه ی این لایه ها نیروی کار خود را می فروشند و سرمایه دار برای این که دارای سرمایه و ابزار تولید است و برای بهینه سازی ارزش افزوده شد از آن ها بهره کشی می کند.

دلیل ذهنی

دلیل دیگر این آشفته اندیشی در باره نبرد طبقاتی، یک دلیل ذهنی است. ما نه تنها در یک بیگانگی ایدئولوژیک زندگی می کنیم بلکه آگاهی اجتماعی ما در کنار بیگانگی روانی نیز از بین رفته است. برایند این روند از دست دادن آگاهی وابستگی و جایگاه طبقاتی ما همچون بهره دهنده است.

به گفته مونیک پینچون- شارلوت (Monique Pinçon-Charlot) جامعه شناس کمونیست فرانسوی، نئولیبرالیسم از روشهای عصب شناسی و روانکاوی بهره می گیرد تا که آگاهی ما را از وابستگی طبقاتی خود دگرگون کند. بسیاری از جامعه شناسان بورژوازی با زیرکی می گویند که وابستگی طبقاتی انسان به طبقه ای است که او در ارزوی رسیدن به آن است و نه به آن طبقه ای که او هم اکنون در آن جا دارد. نئولیبرالیسم به شیوه های گوناگون با سودجویی از ابزارهای روانکاوی به روشی نرم و نازک انسان را به یک مصرف کننده دگرگون می کند، چرا که می داند که یک انسان مصرف کننده تا آنجا که توان مصرف دارد شورش نمی کند و جایگاه طبقاتی خود را فراموش می کند. یکی از شاهکارهای دستگاه سرمایه داری در این باره آفرینش بانک ها و وام دهی بوده است. در این دستگاه، طبقه کارگر با فروش نیروی کار آینده خود، نیاز نان هم اکنون خود را برآورده می کند. و بدین گونه بیچارگی و بدبختی خود را برای لختی به پس می اندازد.  

با این شیوه زیرکانه بورژوازی توانست که برخی “چپ ها” ی خودبیگانه شده را به این پندار برساند که طبقه ها یک پدیده برجسته برای بررسی اقتصادی- اجتماعی جامعه نیستند و واکاوی طبقاتی کنش ها در جامعه بیهوده است.

آیا سخن گفتن از نبرد طبقاتی تندخویی بیهود نیست؟ آیا با این سخن ها مارکسیست های انقلابی آرامش و صلح را از روی زمین نمی زدایند و به جای آن خوشه های خشم نمی کارند؟

چرا نبرد  طبقاتی؟

شگفتی در این است که همان هایی که با آزمندی خود توده های رنج را به ایستادگی و نبرد وامی دارند، سخن از پرخاشگری مارکسیست های انقلابی می رانند و خود را هواداران آشتی طبقاتی می نمایانند.

مارکس و انگلس در مانیفست می نویسند که ” تاریخ جامعه ها، تاکنون، تاریخ نبرد طبقاتی بوده است”. به زبانی دیگر، طبقه های فرمانروا با فراوان خواهی خود فرودستان تیره روز را به این آموزه و آگاهی گران بها رساندند که “حق گرفتنی است و نه دادنی”. 

در نمود بیرونی خود پیوند کارگران و سرمایه داران یا میان کار و سرمایه یک پیوند اقتصادی برابر در  بازار کار است، اما مارکس نشان می دهد که این یک پیوند اجتماعی بهره جویانه نیز است. نه تنها بهره جویانه است بلکه طبقه های درگیر در تضاد آشتی ناپذیر با همدیگر هستند. کارگران تولید می کنند، ولی سرمایه دار کالاهای آفریده شده را به فروش می رساند و سود خود را از بخش پرداخته نشده ی ارزش نیروی کار کارگر (ارزش اضافی) فراهم می کنند.

سرشت این تضاد آشتی ناپذیر در این سیستم در آنجا آشکار می شود که سرمایه داران برای افزایش ارزش اضافی در تلاشند تا دستمزدها را کاهش دهند و از کارگران هر چه بیشتر کار بکشند، همزمان کارگران برای بهبود زندگی خود در تلاشند تا دستمزدها را افزایش دهند.

 تضاد سرمایه و کار در شیوه تولید سرمایه داری نمی تواند خودبخود از میان برداشته شود. تضاد آشتی ناپذیر میان پرولتاریا و بورژوازی سرشت این دستگاه بهره کشی است. این تضاد تنها با کنش انقلابی و با پدید آمدن یک شیوه تولید نوین و مالکیت همگانی بر ابزار تولید به سنتز خود فرا می روید.

اگر شما در اندیشه دگرگونی های ریشه ای در جامعه هستید، نمی توانید آن را فرا و سوای نبرد طبقاتی و واژگونی سرمایه داری به سرانجام برسانید. نمی توان بی آن که جابجایی طبقاتی در دستگاه فرمانروایی جامعه انجام داد، آن را پایدار و ریشه ای دگرگون کرد. نمی توان بهبود زندگی کارگران و رنجبران را از سرمایه دار گدایی کرد. اگر حتا یک سرمایه داری از سر دلسوزی این کار را انجام دهد، دستگاه بهره کشی سرمایه داری این گونه نمی تواند زنده بماند، چرا که برای بهینه کردن ارزش افزایی به فراهم کردن شرایط بد کاری و دستمزد کم نیاز دارد.  

بنابراین، نبرد طبقاتی یک سازه ذهنی در جامعه نیست که با سخن نگفتن از آن بتوان آن را فراموش کرد. نبرد طبقاتی یک سازه عینی در جامعه و فرای خواست ما زنده وپویا است. 

برداشت ما از نبرد طبقاتی اما، مانند بازتاب هر سازه عینی در ذهن، می تواند نادرست باشد، ولی این نادرستی را با شناخت و با کاربرد واکاوی طبقاتی می توان درست کرد. مارکسیسم با جهان بینی های دیگر بسیار ناهمسان است. مارکسیسم شناخت یک  پدیده را شدنی می داند، اگر چه که آن را پویا و تاریخی نیز می داند.

از دیدگاه مارکسیستی، واکاوی طبقاتی یک جامعه یک شیوه میان روش های بسیار نیست بلکه تنها روش درستی است که دیگر سازه ها ریشه در آن دارند. واکاوی طبقاتی تنها یک گزارش از شرایط هم اکنون نیست بلکه نشان دهنده کنش هایی سیاسی است که برای دگرگونی این شرایط باید انجام داد. در برداشت مارکسیستی، نبرد طبقاتی کلید گشایش دروازه های جامعه به آینده است. نبرد طبقاتی یادآوری سرشت انقلابی مارکسیسم است که در آن نقش کنش انسان در گزینش و یافتن سرنوشت خود برجسته می شود و نشان دهنده آن است که این فرماسیون اقتصادی- اجتماعی به خودی خود دگرگون نمی شود بلکه نیاز به کنش انقلابی پرولتاریا برای واژگونی بورژوازی دارد.

نبرد طبقاتی در میهن ما

اگر چه نبرد طبقاتی در نمای برونی خود می تواند نمود سیاسی داشته باشد، اما شناخت مارکسیستی پافشاری دارد که ریشه طبقاتی و نهفته این درخت پر شاخ و برگ را نمایان و آشکار کند. نشان دادن بودن نبرد طبقاتی بسیار آسان است. نیازی به کاربرد دانش جامعه شناختی و اقتصادی نیز نیست. تنها نگاهی کوتاه به آن چه که در درون هر جامعه می گذرد برای آشکار کردن این داوی بس است. به گفته شاعر بزرگ ما مولوی “آفتاب آمد دليل آفتاب گر دليلت بايد، از وی رو متاب”. نبرد دلاورانه طبقه کارگر ایران علیه خصوصی سازی، برای دستیابی به شرایط کاری بهتر و دستمزد بیشتر، همان “آفتاب دلیل آفتاب” است که نه تنها نشان دهنده نبرد طبقاتی در جامعه است بلکه نبردی است که دامنه اش هر روز گسترده تر و برش آن هر روز ژرف تر می شود. 

اما برخی دوستان “چپ” ما که شیفته و دل باخته سوسیال دموکراسی شده اند این “آفتاب” را نمی بینند و آن را در پشت انبوهی از ابرهای سیاه “آشتی طبقاتی” پنهان می کنند.

حزب توده ی ایران ویژگی و سرشت بنیانی دوران کنونی را گذار از سرمایه داریِ به جهانی آزاد از بهره کشیِ انسان از انسان می داند. توده های بزرگ رنجبر همراه با طبقه کارگر به دنبال یک جامعه جایگزینی هستند که در آن صلح، آزادی، نان، خانه و کار یک رویا نیست بلکه پیشکش و برآمد نبرد طبقاتی دراز زمان به همه ی جامعه است. 

«جهانی شدن» به سود سرمایه بوده است، ولی دود کور کننده آن به چشم رنجبران جهان رفته است. هنگامی که کیسه های سنگین پول کمر سرمایه داران را خم کرده است، بارِ هنگفت زاییده شدن بحران «جهانی شدن» به دوش نازک تنگ دستان انداخته شده است.

آن هایی که پرواز اندیشه شان بالاتر از جای دادن میهن ما در دستگاه سرمایه جهانی نمی رود در نمی یابند که «جهانی شدنِ» سرمایه های کلان، پشت کشورهای پیرامونی را زیر بار سرمایه های بورسی می شکند و گلوی تولید درون مرزی را تا مرز مرگ می فشرد. هر کشوری با پیوند با این سرمایه جهانی شده توان و خواست دگرگونی های بنیادی اجتماعی و راه پیشرفت اقتصادی ناوابسته را از دست می دهد و در گرداب بی ته وابستگی به سرمایه جهانی فرو می رود.

برنامه حزب توده ایران بر پایه واکاوی و موشکافی طبقاتی استوار است. کنگره ششم، رهبری اقتصادی- سیاسی کشور را در دست “سرمایه داری بزرگ تجاری و بورژوازی بوروکراتیک” می بیند که در برابر “طبقه کارگر، زحمت کشان، دهقانان، قشرهای گونه گون خرده بورژوازی، و بخشهایی از سرمایه داری ملی کشور” ایستاده است. 

کنگره ششم پاسخ شایسته ای نیز به این پرسش می دهد که چرا طبقه کارگر در میان همه ی طبقه ها و لایه هایی که در برابر جرگه سالاران ایستاده اند، نقش برجسته دارد. برای این که “طبقه کارگر به سبب نقش مؤثرش در حیات اقتصادی، نیروی پرتوان و اساسی در عرصه تحولها به شمار میآید. طبقه کارگر ایران به لحاظ عینی جدی ترین نیروی ناسازگار و مخالف با اقتصاد دلالی و انگلی است. طبقه کارگر استوارترین نیروی ترقیخواه و تحول طلب جامعه ماست”. به زبانی دیگر، طبقه کارگر پشتیبان خواست های  همه ی لایه های اجتماعی خواهان دگرگونی است و برای آن ها نبرد می کند.

طبقه کارگر تنها خواهان سرنگونی ولایت فقیه نیست بلکه خواستار جابجایی طبقاتی در دستگاه اقتصادی- اجتماعی جامعه نیز هست. برای همین کنگره ششم “تغییرهای بنیادی روبنای سیاسی و زیربنای اقتصادی کشورمان را در پیوند اورگانیک با یکدیگر می داند”. برای این که “زیربنای اقتصادی کشور ما به طرزی گسترده زیر سلطه سرمایه داری انگلیِ تجاری و بورژوازی بوروکراتیک است. تمرکز این کلان سرمایه های ضد ملی و ارتباطشان با هرمِ قدرت، زاینده طیف رنگارنگی از عاملهای ضد دموکراتیک و ضد اجتماعی در روبنای سیاسی دیکتاتوری کشورمان است”. 

بنابر این به باور حزب توده ی ایران “امروز مبارزه طبقاتی سخت و بحرانی ای در جامعه مان جاری است”.

این نبرد طبقاتی ریشه در تضاد درونی سرمایه داری دارد و تنها با فروپاشی آن می توان امید زندگی بخش به آینده داشت. “سرمایه داری، در هر شکل سیاسی آن، در کشور ما نمی تواند معضلهایی همچون عقب ماندگی و بیعدالتی دهشتناکی که سرتاپای جامعه را فراگرفته است، حل کند”. بنا بر این کنگره به روشنی می گوید که “سوسیالیسم آینده انسان است، و مبارزه ما تضمینی برای حرکت قانونمند جنبش مردم ایران در این راستای راهبردی  (استراتژیک) است.”.

ولی برای رسیدن به سوسیالیسم باید از گذرگاه ملی- دموکراتیک گذشت، ” بنابراین، ایران همچنان در مرحله انقلاب ملی و دموکراتیک قرار دارد”. سرنوشت انقلاب ملی- دموکراتیک آینده نیز بستگی به برایند نبرد طبقاتی دارد و با انجام این انقلاب کار به پایان خود نرسیده است.

پایان سخن

هنگامی که بورژوازی شب و روز، پیوسته و همیشه و در همه  جای جهان نبرد طبقاتی را به ابزار به ویژه برای شکست و خرد کردن طبقه کارگر به کار می گیرد، برخی از دوستان “چپ” از ما می خواهند که دیگر این واژگان را به کار نبریم، چرا که کهنه شده است. آنها چه بخواهند و چه نخواهند، با این پند خود را در کنار بورژوازی گذاشته اند و از طبقه کارگر می خواهند که آتش بست یک سویه بدهد و زیر رگبار مرگبار بورژوازی دستمال سپید سرسپردگی بالا ببرد.  

طبقه ها دگرگون شده اند، ولی ناپدید نشده اند. اما نبرد طبقاتی امروز به آسانی نهان می شود و نمودهای برونی دیگری در همسنجی با گذشته های دور می یابد. هنگامی که از نبرد طبقاتی کمتر سخن گفته می شود، بخشی از آن در پیوند با پوشش نوینی است که طبقه ها از آن در دنیای امروز برخوردار می شوند.  

در بسیاری جاها نبرد طبقاتی در پوشش نبرد برای بهبود زندگی رنجبران، برای داشتن آب و هوای پاک تر، برای برابری زنان با مردان، برای حقوق پناه جویان و کوچ گران خود را به نمایش می گذارد. این وظیفه مارکسیست ها است که با گنجاندن این نبردها در زمینه سرمایه داری چشم انداز و بار طبقاتی آن را آشکار سازند. همین چالش در برابر پیکار ضد دیکتاتوری امروز ما نیز پیدا و آشکار است. ان چه که در ریخت برونی خود در  پوشش نبرد ضد ستم  یک دیکتاتور خود را نشان می دهد، در نهان و سرشت خود یک نبرد طبقاتی است.

بنابراین نبرد میان طبقه ها از بین نرفته است بلکه دریافت برخی از “چپ” ها از آن دگرگون شده است و جهان بینی بورژوازی را در این باره پذیرفته اند.

وارونه ان چه که “چپ”های سوسیال دموکرات به ما می گویند، سرمایه داری در همه ی جهان برای از دست ندادن حتا یک سانتی متر از پهنه فرمانروایی خود، به نبرد طبقاتی سنگینی می پردازد. هنگام نبرد طبقاتی، سرمایه داری هم سنگدل، هم بزدل و زیرک است.

جلیقه زردها در فرانسه ی پیشرفته و گهواره آزادی‌های بورژوایی، ما را از تندخویی طبقاتی بورژوازی آگاه کرده اند. آنها نشان دادند که شکاف طبقاتی در جامعه ریشه دارد. پلیس فرانسه بسیاری از جلیقه زردها را با جنگ افزارهای مرگبار کور، دست شکسته و زخمی کرده بود. پلیس و ژاندارم ها با تن پوشهای رزمی، و با کمک هلیکوپترها، تانک ها، سپرها، گاز اشک آور به یک دسته شورشگرمشت به هوا یورش برده بودند. پلیس در این برخورد نشان داده است که نهادهای دولتی نهادهای سرکوب طبقه ی فرمانروا هستند.

پشت و پای کارگرانی که برای خواست دریافت دستمزد نداده شده به زیر تازیانه و شکنجه در زندان خونین شده است، نمونه‌ای دیگری از تندخویی طبقاتی  از سوی طبقه های فرمانروا در میهن ما است.

خشم انباشته شده در جلیقه زردها و بیزاری طبقاتی زحمتکشان در ایران یک بیزاری و رمیدگی از دارایان نیست بلکه یک جنبش و کنش ضد سرمایه داری است. سازمان هایی مانند اتحادیه های صنفی، حزب های سیاسی، انجمن های اجتماعی، روزنامه ها، نویسندگان به گونه ای با سرمایه داری یکپارچه و نهادینه شده اند. آنها به سرمایه داران کمک می کنند تا نادرستیهای خود را بهبود دهد و به روش های بهره برداری زیرک تری دست یازد.

جلیقه زردها ی فرانسه و کارگران میهن ما در برخورد روزانه خود درستی نبرد طبقاتی را دریافتند. مردمی کردن انتقاد از جامعه طبقاتی سرمایه داری یکی از راه هایی است که می توان از گرفتار شدن به دام سرمایه داری جلوگیری کرد.

ناآرامی هایی که هم اکنون رخ می دهد، ریشه در یک بحران ویرانگر زیست محیطی دارد، که تنها برای شکار سودآوری دیوانه وار، میلیاردها انسان را به دهان اژدهای مرگ می راند. کسی هرگز به این نیندیشیده بود که  یک طبقه اجتماعی فرمانروا با آغاز چنین جنگ همه گیر و گسترده و مرگ آور همه ی انسان های جهان را به پرتگاه نابودی بکشاند. در دهه های گذشته، دارایی جهان در دست شماری اندک گرد آمده است، نابرابری افزایش یافته است.

طبقه فرمانروا آماده است برای نگهداری و پشتیبانی از جایگاه طبقاتی خود به شیوه های خودکامگی و یکه تازی دست یازد. سایه پول بر همه ی کنشهای اقتصادی و اجتماعی سنگینی می کند و دستگاه سیاسی فرمانروایی حتا  خودسالاری  کمابیش پیشین خود را از دست داده است. 

در گذشته سرمایه برای گردانش سیاسی جامعه از لایه ای از دیوان سالاران بهره می برد ولی هم اکنون میلیاردرها خود گام به بازار سیاست گذاشته اند و و جرگه سالاران فرمان سیاسی جامعه را نیز به دست خود گرفته اند.




ساختار اندیشه ی یک اصلاح خواه ضد دیکتاتور!

سخن روز شماره ۹

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹، ۱۶ مه ۲۰۲۰

به تازگی آقای ابولفضل قدیانی یکی از چهره های کلیدی اصلاح خواهی در ایران نامه کوتاه و سرگشاده در باره سخنرانی آقای خامنه ای در نیمهٔ شعبان پخش کرده است.

در این نامه او با دلاوری بی همتا و ستایش برانگیزی به نکوهش برخی از سیاست های ریز و درشت جمهوری اسلامی می پردازد و گنده گویی های بی پشتوانه خامنه ای را آشکار و هویدا می کند و رخت های چرکین رژیم ولایت فقیه را به نمایش همگان می گذارد.

او می گوید که یاوه های ولایت فقیه در باره ی نبرد پیروزمندانه دستگاه بهداشت و بهداری جمهوری اسلامی علیه کرونا سراسر دروغ است و سپاه پاسداران پس از رونمایی از دستگاه ویروس یاب برای بی ارزش بودن آن رسوای همه ی جهان شده است.

او «جهش تولیدی» که خامنه ای به آن می نالد را بی پایه می خواند و می گوید که یک اقتصادی که پسرفت ۶ درصدی  و کسری بودجهٔ بیش از ۶٠ درصدی  دارد نمی تواند پویا و رونده و کارآفرین باشد.

نکته شگفت انگیز هم این است که آقای قدیانی همچون کسان دیگری نیست که کارکرد آقای روحانی را از ولایت فقیه جدا می کنند و او را بی گناه و پاک وانمود می کنند. قدیانی می گوید که جان و تندرستی مردم برای روحانی و خامنه ای هیچ ارزشی ندارد چونکه هر دو «ذهنیت حفظ قدرت به هر قیمت» را دارند.

او از سیاست هنگامه جویانه و تنش برانگیز برون مرزی جمهوری اسلامی نیز انتقاد تند و تیزی می کند و از دزدی های کلانی از گنجینه و سرمایه مردم سخن می گوید که با تنها ده درصد آن می توان چندین ماه به نیازمندان و بی کاران دستمزد پرداخت کرد. در پایان او خواهان سرنگونی «استبداد دینی بر پایهٔ ولایت مطلقهٔ فقیه»«با رفراندوم تغییر نظام استبداد دینی و جایگزین شدن یک نظام جمهوری دمکراتیک سکولار» می شود.

نکته هایی که در بالا بازگویی و بررسی شده است از  بخشهای درست سخنان ایشان در مقاله‌ای است که ۸ اردی‌بهشت در سایت کلمه بازتاب داده شد.

ولی در همین سخنان کوتاه ایشان ما می بینیم که بدبختانه اندیشه این سرگل باغ اصلاح خواهی آشفته است و با همه دلاوری و پرخاشگری، اندیشه ای کال و بدون بال پرواز دارد.

بگذارید از بخش پایانی آغاز کنیم. آقای قدوانی که بی ریب (شک) باید از دلاوری و رک گویی او ستایش کرد با این که در تک تک جمله های خود تصویری از جمهوری اسلامی می سازد که در آن دزدی ها و قدرت پرستی تا به آن اندازه برجسته است که جان انسان ها  دیگر برای رسیدن به این آماج هیچ  ارزشی ندارد، با این همه می اندیشد که می توان این رژیم ستمگر و خون آشام را با همه پرسی (رفراندوم) دگرگون کرد. او با این که خود می داند که مردم  «حتماً دیر یا زود برای بازستاندن تمامی حقوق خود قیام خواهند کرد»، ولی نه تنها باور به انقلاب ندارد بلکه با برجسته کردن همه پرسی در پایان راه خود را از راه مردم جدا می کند.

شاید نپیوستن او به گردان انقلاب ریشه در ترس ایشان از جابجایی طبقاتی و واژگونی دستگاه بهره کشی سرمایه داری داشته باشد. این تنها یک داوری تهی نیست. برای این که او با این که بی پروا از ویران شدن پایه های اقتصادی  میهن ما انتقاد می کند حتا یک واژه در باره ی نئولیبرالیسم که شیوه برگزیده رهبری اقتصادی در جمهوری اسلامی سرمایه داری است نمی نویسد. برجسته نکردن راه رشد خانمان برانداز سرمایه داری از سوی کسی چون او که از جایگاه ی والایی میان اصلاح خواهان برخوردار است نمی تواند برای فراموشی و یا آشنا نبودن با اینگونه مقوله ها باشد.

نکته دیگری که باید از سخنان ایشان برجسته کرد نام نبردن از سیاست آشوب گرایانه امپریالیسم در خلیج فارس است. یک میهن دوست آزاد که گوشه چشمی به کشورهای سرمایه داری برای کمک به سرنگونی ولایت فقیه و پایه گزاری جمهوری دمکراتیک سکولار نداشته باشد نمی تواند هنگام سخن گفتن از سیاست های نادرست جنگ خواهی و شیعه سازی جمهوری اسلامی، از پرخاشگری امپریالیسم سخن نگوید. بدبختانه اگر این لغزش را در بستر و زمینه (context) اندیشه های کلان اصلاح خواهان بررسی کنیم در می یابیم که این از فراموشی نیست. بلکه سخن نرم گفتن و کرنش برخی از سیاست اصلاح خواهان در برابر امپریالیسم است مگر در آن جاهایی که برای مردم فریبی و “رسوا نشدن”  “همرنگ” جمهوری اسلامی و هوادار ناسیونالیسم  آن می شوند.

بررسی سخنان آقای ابوالفضل قدوانی بار دیگر نشان می دهد که “چپ” باید با انجام کارهای سوسیالیستی خود میان طبقه های رنجبر آن چنان جایگاه سنگینی در جبهه ضد دیکتاتوری بدست آورد تا بتواند که سویه ی ضد امپریالیستی و ضد سرمایه داری جبهه ضد دیکتاتوری را برجسته کند. اتحاد چشم بسته و بی برنامه “چپ” با اینگونه نیروهای ضددیکتاتوری می تواند پایگاه طبقاتی “چپ” در جامعه را کم توان و کم جان کند. تنها با یک برنامه جایگزینی ملی- دموکراتیک و گفتگو با شناخت از پایگاه طبقاتی مستقل خود “چپ” می تواند این نیروها را به پذیرش برنامه های خود وادارد.

***

مشکل اساسی و بزرگتر از کرونا سلطهٔ جبارانهٔ متکی به سر نیزه و نیز سلطهٔ نظام استبداد دینی بر پایهٔ ولایت مطلقهٔ فقیه