باز هم درباره تضاد!

سخن روز شماره ۲

۱۳ فروردین ۱۳۹۹، ۱ آوریل ۲۰۲۰

برخی از رفیقان توده ای به حق می پرسند اگر “تضاد عمده” عمده است، پس “تضاد اصلی” هم اکنون تضادی غیرعمده است و بنابراین در دستور کار ما نیست؟ برخی دیگر از رفیق های توده ای باز هم به حق می پرسند اگر یک تضاد ویژه، “تضاد اصلی” است، پس دیگر تضادها تضادهای فرعی و بنابراین غیرعمده هستند و در دستور کار ما هم اکنون ما نیستند!

برخی ها هم در این میان در تلاش هستند که آب را گل آلود کنند تا از آن ماهی بگیرند. آن ها می کوشند که با سرگرم کردن ما به بازی با مقوله ها و واژه های ویژه ای، ما را از واکاوی درست درونمایه خود پدیده بدور کنند. جدل کنونی در باره ”تضاد عمده” و “تضاد اصلی” از این گونه است.

شاید برخی از ناسازگاری دیدگاه های ما با هم، ریشه در برداشت دگرگون و گاهن متضاد ما از این دو مقوله داشته باشد. مقوله ها و واژه ها در پیوند با جهان بیرونی آفریده شده اند تا ما را به دریافت بافت درونی پدیده های پیچیده کمک کنند. ولی هم اکنون خود این مقوله ها نکته بنیانی گفتگوهای ما شده اند و نه تنها کمکی به ما در شناخت پدیده ای پیچیده نمی کنند بلکه با بالا کشیدن پرده تاریکی، شناسایی پدیده را دشوارتر می کنند.  

شاید برخی ها پیشنهاد کنند که برای برون رفت از این آشفتگی بهتر است که به فرهنگ نامه ها نگاه کنیم.

مقوله های “تضاد عمده” و “تضاد اصلی” از واژه های آشنای “تضاد”، “عمده” و “اصلی” ساخته شده اند و بنابراین نباید دریافتن معنی این دو مقوله و کاربرد آن ها چندان دشوار باشد.

معنی “تضاد” را لغت‌نامه دهخدا “با یکدیگر دشمنی کردن”؛ فرهنگ فارسی معین “ضد یکدیگر بودن”؛ و فرهنگ فارسی عمید “با یکدیگر ضد بودن” برگردان می کند. بنابراین همانگونه که می بینیم، این واژه در فرهنگ نامه های گوناگون کم و بیش همسان هم  برگردان می شود.

اما هنگامی که به واژه نامه ها و فرهنگ نامه های پارسی برای برگردان واژه عربی “عمده” نگاهی می اندازیم سردرگمی ما از این هم بیشتر می شود. واژه نامه دهخدا “عمده” را به “بزرگ و کلان”، فرهنگ پارسی معین “عمده” را به “برجسته و مهم” و فرهنگ پارسی عمید “عمده” را از جمله به “اصلی” برگردان می کند. واژه نامه دهخدا برگردان واژه عربی(اصل+ی)  “اصلی” را “بنیادی، واقعی، عمده “ می داند. فرهنگ پارسی معین “اصلی” را به “حقیقی، اساسی، عمده” برگردان می کند. پس می بینیم که واژه نامه ها و فرهنگ نامه های پارسی “عمده” را برابر با “اصلی” و “اصلی” را یکسان با “عمده” می دانند و برای حل آشفتگی و گیجی در باره معنی واقعی دو واژه بسیار بکار برده شده در ادبیات مارکسیستی به ما چندان کمکی نمی کنند.  

برخی ها هم شاید پیشنهاد کنند که بهتر است که ما معنی این مقوله ها را از سرچشمه های مارکسیستی بیاموزیم. تعریف زیر را می توان چکیده ای از آموزه های ما از اندیشمندان مارکسیست در باره ی این مقوله ها دانست. هر پدیده دارای تضادهای کوچک و بزرگ؛ اصلی و فرعی فراوانی است. با همه ی تضادهای گوناگونی که در یک پدیده هست، تنها یک تضاد است که با حل آن می توان سرشت درونی خود پدیده را  دگرگون ساخت. آن تضادی که جدل و بده بستان درونی یک پدیده را موجب می شود، تضاد ماهوی در یک پدیده است که تضاد اصلی خوانده می شود.  

تضاد اصلی مربوط به تضاد درونی پدیده هاست. به زبان دیگر پس از حل این تضاد، آن پدیده نیز از دید ماهوی دگرگون می شود و کیفیت کهن از بین می رود و با نفی در نفی به مرحله‌ای بالاتر تکامل می‌یابد و به پدیده دیگری دگرگون می شود. برای نمونه می توان از تضاد اصلی کار و سرمایه در نظام سرمایه داری سخن گفت که اگر این تضاد به سود زحمتکشان حل شود، ما به پدیده دیگری به نام سوسیالیسم فرارویی می کنیم.  

تضاد عمده، اما به یک تضاد غیراصلی گفته می شود که در زمان معینی در زندگی یک پدیده چنان برجسته می شود که حل تضاد اصلی پدیده به حل این تضاد عمده وابسته می شود. به سخنی دیگر، نمی توان بدون حل این تضاد عمده در راه حل تضاد اصلی گامی کارساز برداشت. 

با این روشنگری و بازنمود (توضیح) هر چند که گامی به جلو برداشته شده است، ولی ما همچنان از پیوند این دو تضاد با هم و یا برجستگی و برتری و یا جلوتر بودن یکی از آن ها در برابر دیگری سخنی نگفته ایم.

بدین گونه همان گونه که پیش از این نیز گفته ام، به دید نگارنده کاربرد مقوله هایی همچون “تضاد عمده” و “تضاد اصلی” که ما از آن ها برداشت هم خوان و یکسانی نداریم، گفتگوی ما را دشوارتر می کند. جا دارد که هم اکنون همان دلیل ها دوباره بازگویی شود. گاهی برای نیفتادن به چاه بی ته گفتگوهای بی سرانجام بهتر است که از بررسی تجریدی یک پدیده دوری جست و به بررسی مشخص آن پرداخت تا خود نامگذاری ویژگی های گوناگون یک پدیده برای ما هدف نشود بلکه هدف و تمرکز اصلی ما به روی دریافتن خود ویژگی ها باشد. در این هنگام جا دارد که یک گام به پس گذاشت و جستجو کرد که چه مقوله های دیگری را می توان برای روشن کردن سرشت پدیده بکار برد. پس بهتر است به جای جستار در باره مفهوم واقعی مقوله های یاد شده ما به بررسی خود تضادها بپردازیم.

به باورم همه ی نیروهای سوسیالیستی و کارگری و از میان آن ها توده ای ها در شرایط کنونی میهن ما دو تضاد را برجسته تر از دیگران می دانند؛ یک- تضاد میان مردم ستمدیده و فرمانروایان ستم گر، دو-  تضاد میان طبقه کارگر و توده های رنجبر و لایه های میانی از یک سو، و طبقه سرمایه داری انحصاری ( بورژوازی بوروکرات، تجاری و مالی) از سوی دیگر. بنابراین اگر ما برای واکاوی این تضادها در جامعه به جای کاربرد “تضاد عمده” و “تضاد اصلی ” سخن از تضاد روبنایی و تضاد زیربنایی بورزیم، گفتگوی میان ما آسان تر خواهد شد.

تضاد زیربنایی، تضاد بین کار و سرمایه است که تا برچیدن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید پابرجا خواهد ماند و اما تضاد روبنایی مربوط به تضاد حقوقی مردم با شکل سیاسی- حقوقی نظام سرمایه داری است که می تواند دیکتاتوری فاشیستی، دیکتاتوری دینی، دیکتاتوری شاهنشاهی و یا ریخت های دیگر «دمکراسی پارلمانی» باشد که در کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری پشتیبان ماندگاری مالکیت خصوصی را بر ابزار تولید هستند. این تضاد تا سرنگونی این حکومت ها پابرجا خواهد ماند.

بنابراین شناخت تضاد زیربنایی در جامعه برای پیکار ما بسیار با ارزش است. مردم میهن ما همانند بیش تر کشورهای جهان، زیر نظام سرمایه داری زندگی می کنند. آری این نظام به گونه ای نارسا (ناقص) در کشور ما پایه گزاری شده است. آری روبنای این رژیم مانند همه ی کشورهای سرمایه داری ریخت تاریخی و ویژگی های محلی خود را دارد. ولی با همه ی این ویژگی ها، نظام اقتصادی و اجتماعی فرمانروا در میهن ما یک نظام سرمایه داری است. بنابراین تضاد زیربنایی نهفته در این نظام، تضاد کار و سرمایه است. مبارزه برای حل این تضاد بسود گردان کار همواره و بدون در نظر گرفتن شکل روبنایی آن وظیفه اصلی ما است.   

تضاد روبنایی در میهن ما تضاد میان حقوق سیاسی و دموکراتیک توده ها  با دیکتاتوری دینی است. اما هنگامی که از تضاد روبنایی سخن می گوییم، باید یادمان باشد که دستگاه بزرگ ستم طبقاتی نمی توانست بی همیاری و همکاری بی دریغ نهادهای دینی زنده بماند. خود ولایت فقیه در سخنرانی های گوناگون خود بارها گفته است که از پشتیبانان اقتصاد نئولیبرالی در کشور بوده است.

بنابراین مبارزه دموکراتیک زحمتکشان دستی و اندیشه ای (یدی و فکری) و مبارزه زنان و خلق ها برای دستیابی به حقوق مدنی بـا مبارزه ضد بهره کشی علیه سرمایه داری پیوند ناگسستنی دارد. تنیدگی تضاد روبنایی و تضاد زیربنایی تا اندازه ای است که نمی توان انگاشت که رژیم توان و خواست عقب نشینی در برابر خواست های مردم را داشته باشد. برداشت این که می توان به دیکتاتوری ولایتی ضربه ای کاری زد و آن را ناتوان کرد، بدون آن که ضربه ای به پایگاه طبقاتی آن زد که سود کلانی از اقتصاد سرمایه داری می برد، بسیار پندارگرایانه و ساده اندیشی است. برای همین هم هرگونه مبارزه صنفی و دموکراتیک در جمهوری اسلامی ایران نبرد علیه ولایت فقیه نیز هست و خودبه خود به یک پیکار سیاسی و طبقاتی فرا می‌روید.

 بایستگی (ضرورت) حل هم زمان دو تضاد روبنایی (تضاد با شکل دیکتاتوری حاکمیت) (اصل ولایت‌فقیه در تضاد آشکار و آشتی ناپذیر با حاکمیت مردم است) و زیربنایی (تضاد با اقتصاد سیاسی نظام) انکارناپذیر است.    

بنابراین نبرد ضدسرمایه داری بدون توجه به شیوه اداری، حقوقی، قضایی نظام بهره کشی همیشه بخش جدانشدنی از پیکار ما است. اگر این چنین نبود، ما دیگر به یک حزب کمونیست نیازی نداشتیم. برای حل تضادهای دیگر ما می توانیم با ساختن جبهه ضددیکتاتوری و یا جبهه ضدامپریالیستی برای حل این تضادها تلاش کنیم. ازبن (اصلن) زاییده شدن حزب کمونیست برای حل تضاد بنیادی- زیربنایی است و بدین گونه بخش هایی از پیکار ما که در پیوند با انجام این وظیفه می شود، تا واژگونی نظام سرمایه داری پابرجا می ماند. آگاه سازی وسازماندهی کارگران برای حل تضاد میان کار و سرمایه به سود گردان کار از وظیفه همیشگی و روزانه حزب طبقه کارگر است.

با این تعریف هر دو تضاد روبنایی و زیربنایی از تضادهای مهم و برجسته جامعه ما می شوند. با این تعریف نه می توان از کارگران خواست تا سرنگونی رژیم از مبارزه علیه نظام سرمایه داری دست بردارند و نه می توان از آزادی خواهان خواست که تا برچیدن مالکیت خصوصی بر افزار تولید دست از مبارزه برای دستیابی به حقوق دموکراتیک خود بکشند. درک تنیدگی این دو تضاد در شرایط کنونی بدین گونه آسان تر می شود.

بنابراین به نظر نگارنده در هم خوانی با موضع انقلابی حزب توده ایران، نبرد با رژیم ولایت فقیه از پیکار علیه اقتصاد سرمایه داری – نئولیبرالی آن جدا نیست.

اگر ما تنها به نبرد برای حل تضاد روبنایی (تضاد دیکتاتوری ولایتی با حقوق مدنی توده ها) که تضاد روز است، خشنود باشیم، اگر در این پیکار پیروز شویم، نه تنها تضاد درونی پدیده حل نشده است و کیفیت نوینی آفریده  نشده است، بلکه ما حتا از فراهم کردن شرایط ذهنی این کار سرباز زده ایم. شرایطی که می بایست با آگاهی طبقاتی طبقه کارگر و به سوی خود کشاندن لایه های میانی ما را در نبرد برای حل تضاد زیربنایی نیرومندتر کند. برایند این سست کاری ذهنی و ناتوانی عملی جایگاه شکننده ما هنگام گفتگو با نیروهای غیرپرولتری برای پایه گذاری اقتصاد ملی و مستقل و گام گذاشتن در راه رشد غیر سرمایه داری می شود. و این کار همان انجام دوباره تجربه جانگداز مردم آفریقای جنوبی است.

آن هایی که این پیوند دیالکتیکی را نمی بینند و هم اکنون تنها حل تضاد روبنایی را برجسته می کنند، باید بتوانند به پرسش های زیر پاسخ دهند.

– آیا مستقل از ذهن ما مبارزه طبقاتی در جامعه وجود دارد یا نه؟ اگر نبرد طبقاتی در جامعه وجود دارد که این حقیقتی است که حتا غیرمارکسیست ها هم به آن باور دارند، پس وظیفه ی ما به عنوان نیروهای سوسیالیستی و کارگری در برابر این مبارزه چیست؟

– خواست کارگران نه تنها سرنگونی رژیم ولایت فقیه که حتا واژگونی نظام سرمایه داری- اسلامی نیز  است. واکنش ما در برابر این ویژگی ضدسرمایه داری جنبش کارگری چیست؟

– آیا باید به کارگران بگوییم که برای اتحاد با نیروهای ضددیکتاتوری هم اکنون تا فردای پس از سرنگونی ولایت فقیه از نبرد طبقاتی دست بردارند و یا دست کم از ژرفش آن بکاهند؟ آیا نبرد طبقاتی را باید تا سرنگونی رژیم از دستور کار روز برداشت ؟

 – چگونه می توان به کارگران آگاهی طبقاتی داد و آنها را برای پیشاهنگی آماده کرد و هم زمان نبرد طبقاتی را تا فردای واژگونی ولایت فقیه به کنار گذاشت؟

–زحمتکشان با باور به کی و بر پایه چه امیدی باید نبرد برای نان و کار را به فردا واگذار کنند؟ چه کسی  جلوگیر آن می شود که برسر رنجبران میهن ما مانند زحمتکشان آفریقای جنوبی نیز کلاه گذاشته نشود؟  چه کسی ما را باز می دارد که مانند حزب کمونیست آفریقای جنوبی پیاده کننده اقتصاد نئولیبرالی نشویم؟  

افزون بر این، راستش این است که همه ی نیروهای “چپ” و “راست” از جنبش زنان، آزادی خواهی لایه های میانه و حتا اعتصاب های کارگری علیه رژیم پشتیبانی می کنند. ما چگونه می توانیم ویژگی های نبرد خود را برای حل تضاد روبنایی (تضاد مردم با شکل دیکتاتوری حاکمیت) در برابر راه حل دیگر نیروها به توده ها نشان بدهیم؟ زحمتکشان با دیدن چه نشانه هایی در مبارزه ما علیه روبنای ولایت فقیهی رژیم می توانند سیاست ما را از سیاست دیگران تمیز دهند، آن را جانبدار منافع خود درک کنند و به صف ما بپیوندند؟ مهر و نشان ما چیست و کجاست؟ آیا یکی از ویژگی های حزب طبقه کارگر که آن را از حزب و سازمانهای بورژوازی و خرده بورژوازی جدا می کند همین باور به نبرد طبقاتی و سازماندهی آن نیست؟ 

شاید برخی ها بگویند که ما با نبرد بر علیه اقتصاد نئولیبرالی دولت روحانی خود را از دیگر دشمنان ولایت فقیه جدا می کنیم. ولی باید گفت که روشنگری در باره ی پیاده کردن اقتصاد نئولیبرالی را بسیاری از کسان از میان آن ها آقای نگهدار نیز انجام می دهند. تنها یک راه برای شناساندن راه ما مانده است، آن هم پایداری به خط مستقل طبقاتی و پافشاری به گام گذاشتن به راه رشد غیرسرمایه داری است.

بنابراین نکته برجسته در گفتگوی کنونی در هم تنیدگی تضاد حقوقی مردم با ستمگران دینی و تضاد بنیادی بیشتر مردم با نظام سرمایه داری است و همان گونه که کنگره ششم حزب توده ی ایران می گوید، باید برای حل هر دو تضاد تلاش کرد. بدین گونه نامگذاری چنین تضادهایی به خودی خود هدف نیست.




گذری به تاریخ اندیشه سوسیال دموکراسی در جنبش کارگری!

مقاله ۳/۹۹

۷ فروردین ۱۳۹۹، ۲۷ مارس ۲۰۲۰

پیش گفتار

جنبش کارگری برای پخته کردن اندیشه خود و آزمون آن در پهنه پیکار، همیشه به برخورد دیدگاه های گوناگون نیاز دارد. هر کس باید راه کارهایی را که برای چالش های گوناگون یافته است و به دید خود درست می داند، برای داوری به پیش روی دیگران بگذارد. وظیفه دیگران نیز این است که هنگام نقد به درون مایه این دیدگاه ها بپردازند و درست کاری و راست گویی باورمندان به این دیدگاه ها را زیر پرسش نبرند. یک دیدگاه ویژه با همه راست گویی و درست کاری باورمندان به آن می تواند یک سویه باشد.  

رفیق گرامی و ارجمند عاصمی در واکاوی علمی خود از نوشته آقای فرج الهی در نویدنو نکته هایی را زیر زره بین می برند که شاید به دید کسانی بزرگ نمایی خرده ریزها و “روزن دوزی بی انتها” باشد.

ولی راستش این است که باور به «دمکراسی پارلمانی» برای «تغییر شرایط» شراب کهنه ای است که در شیشه های نو به نمایش گذاشته می شود. این گونه پیشنهادها شیوه نوینی برای برون رفت از بن بستی که ما هم اکنون دچار آن هستیم نیست بلکه راه چاره های پارلمانی و اصلاحی از آغاز زایش جنبش کارگری تا اکنون چندین بار مرده و زنده شده است. ریشه این دیدگاه را می توان در سوسیال دمکراسی آلمان در دهه ۱۸۹۰ یافت.  

برخورد ایدولوژیک میان اندیشه سوسیال دموکراسی  و اندیشه انقلابی سوسیالیستی روند تاریخی پر فراز و نشیبی داشته است. از زمانی که اندیشمندان تاریخ نوین انسانی به اندیشه در باره ی آزادی و برابری پرداخته و به باور به  توان توده ها برای دگرگونی ساختار اقتصادی- اجتماعی دست یافته بودند، ناهمگونی و ناسازگاری دیدگاه ها در باره ی چگونگی انجام این کار نیز آغاز گشت.  برای مرزبندی میان اندیشه انقلابی و اندیشه سوسیال دموکراسی که از کارهای برجسته و روشنگرانه ما میان توده ها  است، باید گذشته تاریخی برخورد این دو دیدگاه را در جنبش کارگری شکافت و نشان داد که اینگونه دیدگاه ها تازه و نو نیستند.   

 از همان آغاز جنبش برابر خواهی دو پرسش بنیانی اندیشه آن هایی که خواهان ساختن جهانی بهتری بوده اند و ساختار اقتصادی- اجتماعی را آفرینش خدا نمی دانستند را به سوی خود کشاند. پرسش نخست در باره این که چگونه می توان ساختار اقتصادی- اجتماعی جامعه را دگرگون کرد. پرسش دوم در باره این بوده است که در کجا این دگرگونی ها می تواند انجام شود و از کجا باید آغاز کرد.

بگذارید چند گام به پس بر داریم و تاریخ برخورد این دو دیدگاه را در روند تاریخی آن بررسی کنیم.

روند تاریخی اندیشه کمونیستی

اندیشه یک جامعه آزاد و برابر در تاریخ سیاسی انسان دست کم از دوران باستان زاده و پروراننده شده بود. اما اندیشه کمونیسم به آن گونه که ما امروز آن را می شناسیم، یعنی در پیوند تنگاتنگ با طبقه کارگر و پیکار اقتصادی- اجتماعی برای رهایی از زنجیر بهره کشی، تنها در دوران نوین و با زاده شدن طبقه کارگر در فرانسه آغاز شده است. در فرانسه آن زمان، اندیشمندانی  مانند هنری دو سنت سیمون، پیر ژوزف پرودون و چارلز فوریه (Henri de Saint-Simon, Pierre-Joseph Proudhon, Charles Fourier) آرمان های لیبرال آزادی، برابری و برادری انقلاب بورژوایی فرانسه را به سوی اندیشه سوسیالیستی که به ویژه مخالف پول و مالکیت خصوصی بود، پیش بردند. این گروه که سوسیالیسم پنداری (تخیلی) نیز خوانده می شود بر این باور بوده است که می توان با پند و اندرز سرمایه داران را واداشت که ابزار تولید را خود خواسته (داوطلبانه) و صلح آمیز به بدست مردم بسپارند و بدین گونه می توان جامعه سوسیالیستی را برپا کرد.

سوسیالیسم پنداری اخگری بود که آتش در جنبش آزادی و برابر خواهی افروخت، و پس از آن این آتش در خرمن اندیشه توده ها شعله ور و دامنه اش هر روز گسترده تر شد.  

بدین گونه در سال ۱۸۴۲، اقتصاددان آلمانی، لورنز فون اشتاین (Lorenz von Stein) ، كتاب ” جنبش سوسیالیستی و كمونیستی در فرانسه پس از انقلاب سوم ” (Socialist and Communist Movements since the Third French Revolution ) را نوشت. در این کتاب، اشتاین آرمانهای فوریه و سنت سیمون را در یک بستر گسترده اجتماعی- سیاسی قرار می دهد و واژه هایی مانند “سوسیالیسم” و “کمونیسم” را برای نخستین بار به کار می برد که پس از آن در گفتگوی سیاسی در آلمان جای باز می کند.

در همان زمان، طبقه کارگر نوین آلمان ایستادگی دلیرانه ای را در برابر سرمایه داری صنعتی آلمان آغاز می کند. برای نخستین بار بافندگان در سال ۱۸۴۴ در شهر سیلسیا (Schlesien) برای بهبود شرایط کار شورش می کنند. این شورش سال ها پس از شکست آن در شعر پرآوازه “بافندگان” هاینریش هاین (Heinrich Heine)  بازتاب یافت و جاودانه شد.  

در این دوره به ویژه دو آلمانی، یکی رنجبر اندیشمند و دیگر اندیشمند رنجبر به یکپارچگی تئوری در باره ی کمونیسم کمک کرده اند: دوزنده ویلهلم ویتلینگ (Wilhelm Weitling) ، که کمک اصلی او نوشتن “ضمانت آزادی و هماهنگی” (Guarantees of harmony and freedom) (۱۸۴۲) بوده است که مارکس در سال ۱۸۴۴ از آن ستایش کرد. (ویتلینگ پس از مدتی به جرم انقلابی بودن و کمونیست خواندن عیسی مسیح فرزند نامشروع مریم شش ماه به زندان افتاد.)

اندیشه ویتلینگ با دیگر آرمان شهرهای هم زمان خود یکسان نبود. وی باور چندانی به پند و اندرز و جابجایی صلح آمیز به کمونیسم نداشت. جامعه نوینی که او پیشنهاد می کرد تنها با زور می توانست پیاده شود. با این همه باور ویتلینگ به کمونیسم، همچنان رنگ و بوی مذهبی داشت. او به همان اندازه که مبارزه سیاسی بر فقر و پریشانی را می پذیرفت، همزمان پند به سرمایه داران را کاری درست می دانست. ویتلینگ بخشی از سازمانی به نام اتحادیه عادلان (League of the Just)، که پیش در آمد اتحادیه کمونیست بود.    

پس از ویتلینگ فیلسوف جوان آلمانی- یهودی موسی هس (Moses Hess) ، در سال ۱۸۳۸ نوشته “تاریخ مقدس بشریت” (Holy History of Mankind) را منتشر کرد، که در آن او از یک گونه کمونیسم دینی که ریشه در فلسفه اسپینوزا، هگل و عرفان یهود داشت، سخن گفته بود. هس همان کسی است که در دهه ۱۸۴۰، انگلس را با کمونیسم آشنا کرد. هس  برپایی جامعه ی آینده را با ویژگی ها و  آرمان های آزادی و برابری در جامعه کمونیستی شدنی می دانست. هس امیدوار بود که این دگرگونی  مسالمت آمیز باشد، ولی ترس از این داشت که به دلیل شکاف روزافزون بین ثروتمندان و ناداران، این دگرگونی با روش قهرآمیز انجام شود.

در سال ۱۸۴۳، روزنامه رینیش زیتونگ (Rheinische Zeitung) بسته شد و روزنامه نگار و فیلسوف رادیکال جوان کارل مارکس بیکار شد. پس از یک ماه او از آلمان کوچ کرد و به همراه خانواده خود به پاریس رفت. در انجا او بخشی از آلمانی های تبعیدی شد که به طور فزاینده ای با سنت کمونیستی فرانسه پیوند خورده بودند.

اگرچه مارکس در آغاز از از دیدگاه های ویتلینگ و پرودون (Weitling, Pruddhon) ستایش می کرد، اما در پاریس با ژرفش اندیشه خود از دیدگاه آن ها انتقاد می کند، چرا که او در این زمان به این باور می رسد که نه تنها یک انقلاب سیاسی بلکه یک انقلاب اجتماعی و جابجایی طبقاتی نیز برای دگرگونی های ریشه ای جامعه نیازاست. مارکس می گفت که اگر کسی با از بین بردن مالکیت خصوصی شرایط اجتماعی را بنیانی دگرگون نکند، هرگز نمی تواند کمونیسم را پیاده کند – با پند و اندرز نمی توان چنین کاری کرد. بدین گونه برای دگرگونی های ریشه ای مارکس نه تنها یک انقلاب سیاسی بلکه یک انقلاب اجتماعی را بایسته (ضروری) می دانست.

در سال ۱۸۴۶، مارکس به بروکسل آمد و به همراه فردریش انگلس بخشی از کمیته کوچک کمونیستهای آلمانی تبعید شده بود. در این زمان بیشتر سازمانهای سوسیالیستی اروپایی در اتحادیه ها، خود را سازماندهی داده بودند. در یک کنگره در سال ۱۸۴۷، آن ها نام خود را اتحادیه کمونیست گذاشتند. برای شکوفایی و پیشرفت این جنبش تازه، نوشتن برنامه ای برای حزب نوین به دوش ماركس و انگلس گذاشته شد.

در نیمه دوم دهه ۱۸۴۰، این دو برای نبرد ایدولوژیک با دیدگاه های ویتلینگ و پروودون بیشتر به خواندن اقتصاد سیاسی و پربار کردن دیدگاه ماتریالیستی خود در باره تاریخ پرداختند. مارکس در نگارش “بدبختی فلسفه” (۱۸۴۷) انتقاد تندی را نسبت به کتاب “فلسفه بدبختی” پروودون از همان سال انجام می دهد. مارکس در “بدبختی فلسفه” بسیار روشن می گوید که واقعیت اجتماعی را نمی توان از طریق مقوله های سیاسی- اقتصادی كه از واقعیت مشخص به دور است، درک كرد. بلکه پیشتر از هر کاری باید واقعیت را درک و تحلیل کرد و بر پایه آن تئوری رهایی طبقه کارگر را فرموله کرد. این کتاب همراه با سخنرانی مارکس در باره کارمزدی و سرمایه در همان سال، نخستین اندیشه های برجسته مارکس در باره اقتصاد را یکپارچه و هماهنگ به نمایش می گذارد.      

هسته بنیانی این اندیشه کارپایه مارکس و انگلس شد، که در سال ۱۸۴۸ در “مانیفست حزب کمونیست” بازتاب یافت. در این نوشته، ماركس و انگلس از برداشت این که “تاریخ همه جامعه ها تا به امروز، تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است”، به شماری از نكته های مهم سیاسی و استراتژیک درباره اندیشه كمونیستی می رسند. از میان آن ها این نکته برجسته که تنها طبقه کارگر از ویژگی های لازم برای پیکار برای رهایی همه انسان ها برخوردار است. پرولتاریا تنها طبقه ای است که توان پیاده کردن اندیشه کمونیسم و انجام وظیفه تاریخی خود برای رهبری جنبش رهایی را دارد، زیرا تنها طبقه جهانی است که منافع آن پیاده کردن این وظیفه را ممکن می سازد. طبقه کارگر تنها طبقه ای در جامعه هست که علاقه مادی به چالش کشیدن همه گونه ستم و نابرابری را دارد. ماركس می گفت که  طبقه كارگر، طبقه ای است كه با آزادسازی خود، توانایی آزاد ساختن همه ی بشریت را دارد. طبقه کارگر برای از بین بردن نظام بهره کشی، باید هر جنبه چرکین جامعه را که با محور مرکزی استثمار پیوند دارد را از بین ببرد. مارکس و انگلس در “مانیفست حزب کمونیست” می نویسند که ” همه جنبش های تاریخی پیشین جنبش های اقلیت ها یا به سود اقلیت ها بودند. جنبش پرولتری، جنبش خودآگاه و مستقل اکثریت عظیم، به نفع اکثریت عظیم است. پرولتاریا، پایین ترین لایه جامعه کنونی ما، نمی تواند خود را بدون واژگونی همه ی لایه های فرمانروایی جامعه، آزاد کند.”  

بنابراین، با مانیفست، اندیشه کمونیسم دو گام برجسته برداشت: نخست، از آرمانگرایی نیمه دینی دوری گزید و به یک برداشت فلسفی – ماتریالیستی از تاریخ فرا رویید، و دوم- از باور یک چشمی به سیاست و مبارزه سیاسی کناره گرفت و به برجستگی اقتصاد و مبارزه طبقاتی روی آورد و بدین گونه طبقه انقلابی را در واژگونی نظام سرمایه داری شناسایی کرد.

 در نیم سده پس از این دوره، هسته بنیانی این اندیشه  دست کم  برای آن شاخه های جنبش کمونیستی اروپا که خود را به اندیشه مارکس و انگلس پیوند داده بودند، کماکان پایدار ماند. در برابر این اندیشه  دو گرایش بزرگ دیگر نیز سر برافراشت: از یک سو، دیدگاه های گوناگون آنارشیستی که پروودون، و میخائیل باکونین (Mikhail Bakunin) رهبر آن بودند و از سوی دیگر، نظریه پردازان سوسیالیستی مانند فردیناند لاسله و یوژن دورینگ (Ferdinand Lasalle, Eugen Dühring)  که هوادار اصلاح بودند. مارکس در کمون پاریس (1871) دیدگاه باکونین را نمی پذیرد و می گوید که تنها پس از یك دوره انتقالی می توان جامعه بی طبقه را پیاده کرد و دستگاه دولتی قدرت را از بین برد.

در دهه ۱۸۹۰ و سال های نخستین سده بیستم دیدگاه نوینی در باره مبارزه طبقاتی در سوسیال دموکراسی آلمان (SPD) پیشرفت کرد. مارکس دیگر مرده بود، و هر چند که انگلس تلاش می کرد که بنیان انقلابی دیدگاه مارکس را نیرومند کند، ولی اصلاح طلبی (reformism) در میان سوسیالیست های اروپا هر روز جای بیشتری باز می کرد. ماركس به روشنی گفته بود که یک انقلاب سیاسی كافی نیست، اما با برداشته شدن ممنوعیت احزاب سوسیالیستی در آلمان و گسترش حق رأی، برای نخستین بار برخی ها به این برداشت رسیده بودند که می توان اکثریت پارلمان را بدست آورد و شاید بتوان از چنین اکثریتی برای دگرگونی های اجتماعی لازم از نظر سیاسی سود جست.    

همزمان دیدگاهی نزد برخی از نظریه پردازان ماركسیست در SPD مانند ادوارد برنشتاین و بعدها كارل كائوتسكی (Eduard Bernstein, Karl Kautsky) به وجود آمد، مبنی بر اینکه یک دگرگونی های سوسیالیستی تنها در کشورهای صنعتی به اندازه کافی توسعه یافته امکان پذیر است. آن ها بر این باور بوده اند که توسعه نیروهای تولیدی  خود به خود به انقلاب جدید اجتماعی  خواهد انجامید.

روزا لوگزامبورگ و ولادیمیر لنین (Rosa Luxemburg, Vladimir Lenin)، با این دیدگاه اصلاح طلبی به نبرد ایدولوژیک پرداختند. هر دوی این مارکسیست ها  انقلاب را ضروری می دانستند و افزون بر این بر این باور بودند که انقلاب می تواند درکشورهای پیرامونی كه تازه توسعه سرمایه داری را آغاز کرده اند، انجام شود. سوای هم دیدگاهی این دو مارکسیست توانا در باره ی نکته های کلیدی، لوکزامبورگ به جنبش خودبخودی توده ها برای انجام انقلاب باور داشت، در حالی که لنین بر نقش حزب انقلابی منضبط و حرفه ای برای رهبری شورش توده ها تأکید می کرد.    

پس از این دوره بخش راست جنبش سوسیالیستی  حتا آرام آرام آغاز به دوری جویی از اندیشه های مارکس کرد. برای نمونه امیل وندرولد (Emile Vandervelde) رئیس بین الملل دوم گفت که “سوسیالیسم و مارکسیسم را نباید با هم یکسان دانست. . چنین برداشتی مفهوم سوسیالیسم را تنگ و باریک می کند.”   

در نخستین ماه های سال ۱۹۱۴، SPD آشکارا از سیاست امپریالیستی بورژوازی خود پشتیبانی کرد و به برنامه جنگی رایشستاگ آلمان  در رابطه با بروز جنگ جهانی اول رای داد. امپریالیسم برای آن ها یک مرحله ویژه از تکامل سرمایه داری نبود بلکه سیاست بخشی از طبقه فرمانروا بود. کمونیست هایی هم چون لیبکنخت، لوکزامبورگ و مهرینگ  (Liebknecht, Luxemburg, Mehring) در برابر جنگ امپریالیستی دلیرانه ایستادگی کردند و این رویداد شکاف میان کسانی که کار در پارلمان و اصلاح ها را پذیرفته بودند و کسانی که  خود را کمونیست می دانستند را بیشتر کرد.

با انقلاب اکتبر، دیدگاه مارکس و انگلس سرانجام پیروز شد. حتا آنارشیست ها و دیگر اندیشمندان سوسیالیست به دیدگاه غیر دینی و مادی گرایی گرویدند و کمابیش مبارزه طبقاتی را پذیرفتند، ولی اندیشه سوسیال دموکراسی زنده ماند.

پس از انقلاب اکتبر پرسش های نوینی از میان آن ها چگونگی پیاده کردن کمونیسم برجسته شد. در کشور نوین شوروی شوراهایی از کارگران، دهقانان و سربازان سازماندهی شده بود که رهبری روزانه کشور را همراه با دولت مرکزی کمونیست در دست داشتند. انقلابی ها، شوراهای ایجاد شده در شوروی را بهترین راه دموکراتیک کردن یک جامعه جدید کمونیستی می دانستند، ولی اصلاح خواهان آلمانی  هم چنان پارلمان را پهنه اصلی کار سیاسی می دانستند.  

با این که پس از انقلاب اکتبر درستی دیدگاه های لنین (انجام انقلاب برای دگرگونی اجتماعی و پیاده شدن سوسیالیسم در کشورهای پیرامونی)  به روشنی نشان داده شده بود، ولی  سوسیال دمکرات ها هرگز از دشمنی با انقلاب اکتبر و با کمونیست ها دست بر نداشته اند. از این پس شکاف میان کمونیست ها و سوسیال دموکرات ها هر روز بیشتر شد. این شکاف اما هیچ گاه کمونیست ها را به آن وا نداشت که از تلاش سوسیال دموکرات ها برای پینه دوزی های تن پوش ژنده سرمایه داری پشتیبانی نکنند.

پایان سخن

بنابراین می بینیم که کمونیسم و سوسیال دموکراسی تنها دو واژه گوناگون نیستند بلکه سخن از دو مفهوم نایکسان است که هر چند که آغاز یگانه ای داشته اند، ولی در روند پراتیک اجتماعی خود به دو مفهوم جداگانه و به دو جنبش گوناگون با آرمان ها و آماج های گوناگون دگرگونی یافته اند. یکی دگرگونی های ریشه ای با واژگونی نظام سرمایه داری و از بین بردن مالکیت خصوصی بر افزار تولید را آماج خود می داند و دیگری اصلاح نظام با کارکردهای مالیاتی و برقراری عدالت اجتماعی نسبی را آرمان خود کرده است.

در بالا گذری کوتاهی در باره گام گذاشتن واژه کمونیسم به واژگان سیاسی داشته ایم. بدین گونه نمی توان به پاسخ کوتاهی در باره ی این که کمونیسم چیست بسنده کرد. با این که می توان برای پاسخ به این پرسش یک مرزی گذاشت و به ریشه زبانی این واژه نگاهی داشت و  گفت که واژه کمونیسم از واژه  فرانسوی «communisme» گرفته شده است، که دوباره از واژه لاتین «communitas» گرفته می شود که به معنای اجتماع است، ولی بدون بررسی بستر تاریخی و طبقاتی این پدیده پاسخ ما همه سویه و فراگیر نیست.

آن جنبشی که در پایان راه تکاملی خود، جنبش کمونیستی نامیده شد را  نمی توان بی آن که به بررسی روند تاریخی آن پرداخت، شناخت. اندیشه کمونیسم را باید هم چون جنبش تاریخی کمونیستی به رهبری مارکس و انگلس بررسی کرد.   

 با این همه هیچ گاه دریافت مفهوم کمونیسم برای همه همسان نخواهد شد. پاسخ به این پرسش نیز مانند بسیاری از چیزهای دیگر در یک جامعه طبقاتی بسته به این دارد که جایگاه طبقاتی پاسخ دهنده در کجاست؟    

بورژوازی که می داند که این مفهوم نه تنها پیام آور مرگ او بلکه سازمان گر شورش ها نیز هست، آن را اندیشه ای ستمگر و سترون (عقیم) می داند. طبقه کارگر این مفهوم را تنها راه رهایی خود و همه ی انسان ها می داند. ای بسا کارگرانی که پس از آشنایی با مقوله های کمونیستی دریافتند که از زمانی که کارگر شده اند، بی آن که خود بدانند هر روز به این اندیشه نزدیک تر شده اند.   

سوسیال دموکرات ها هنوز دوست دارند که کمونیسم را با دیکتاتوری و آرمان گرایی شورشی برابر بدانند. سوسیال دمکرات ها پس از از دست دادن نقش تاریخی خود برای بورژوازی جهانی که جلوگیری از پیشرفت جنبش کمونیستی بوده است، در سی سال گذشته که دوران جولان نئولیبرالیسم بوده است، در همه ی جهان از پشتیبانان و پیاده کنندگان برنامه های ضداجتماعی نئولیبرالی بوده اند. و هر هنگامی که جنبش کارگری نیرومند شود، آن ها دوباره مترسک ترقی خواهی به چهره می زنند و برای کند کردن راه و یا به کژراهه کشاندن آن پای به پهنه نبرد خواهند گذاشت.  یکی از کارهای برجسته ای که بورژوازی به سوسیال دموکرات های میهن ما  واگذار کرده است، وادار کردن پذیرش دگرگونی های سطحی و گذرا با شیوه اصلاحی از سوی کمونیست ها است.

بنابراین نبرد ایدیولوژیک با اندیشه  سوسیال دمکراسی  در برون و درون حزب طبقه کارگر همیشه از وظیفه های بنیانی کمونیست ها بوده است.   

برای همین هم رفیق عاصمی در پایان نوشته خود می نویسد که “مرز میان «اندیشه و عمل» چپ سردرگم سوسیال دمکرات در همه ی رنگ‌آمیزی آن، با چپ انقلابی، مرز میان سیاست ” محدود ساختن مبارزه ی حزب طبقه ی کارگر ایران به مبارزه ی دمکراتیک” با سیاستی انقلابی است که در آن “تحقق بخشیدن به خواست های «تدافعی» تنها از طریق مبارزه ی «تهاجمی» برای گذار از «سیستم سرمایه داری» ممکن و قابل دسترسی است! “.

نوشته کمکی:

David Riazanov

KARL MARX and FREDERICK ENGELS

An Introduction to Their Lives and Work

 




ویروس کرونا در دوران وبای نئولیبرالیسم!
شاید سی میلیون ایرانی به آن آلوده شوند!

مقاله ۱/۹۹

۲ فروردین ۱۳۹۹، ۲۲ مارس ۲۰۲۰

پیش گفتار

در سال ۱۹۹۷ ژوزه ساراماگو، نویسنده  کمونیست پرتغالی رمانی به نام “کوری”  نوشته بود که در آن او با چیره دستی نشان می دهد که چگونه یک جامعه انسانی هنگام روبرو شدن با یک بیماری واگیر به پرتگاه نابودی اخلاقی کشانده و به فروپاشی ساختار اجتماعی دچارمی شود. در آن زمان کسی به این نمی اندیشید که نویسنده دانای ما تنها یک رمان واقع‌گرایی- جادویی (magic realism) ننوشته است بلکه با آینده نگری داستان زندگی روزانه کنونی ما را با قلم توانای خود به تصویر کشیده است.

دیگر این روزها کسی از شنیدن خبر مرگ چند سد ایتالیایی تنها در یک شب شگفت زده نمی شود. ویروس کرونا داستان های جادویی را به واقعیتی تلخ دگرگون کرده است.

شکست نئولیبرالیسم

بسیاری از دانشمندان دلیل واکنش آغازین نیمه جان، آهسته و آرام امریکا و اروپا را برای جلوگیری از پخش بیماری نفوذ بی اندازه سرمایه در تصمیم گیری سیاست مداران می دانند. برای نمونه دولت نئولیبرال اتریش برای این که از گردانندگان گردشگری اسکی و اسکی بازی پشتیبانی کند، همه ی اروپا را زیر سایه مرگ فرستاده است. این دولت پس از آگاه شدن از گسترش این بیماری، آن را هفته ها از چشم گردشگران و دیگر کشورهای اروپایی پنهان نگه داشته بود. نهادهای نئولیبرالی جهانی بیشتر نگران پایین آمدن قیمت سهام و نوسان بازار و سرمایه مالی هستند و نه انسان هایی که به این بیماری مرگ آور دچار شده اند و می شوند.   

بیشتر نهادهای نئولیبرالی مانند بانک جهانی و صندوق بین المللی پول نقشی فرای تماشاگر بودن نداشته اند. حتا این نهادها از این بیماری برای نابود کردن کشورهای مستقل سود جسته اند. برای نمونه صندوق بین المللی پول درخواست ونزوئلا برای وام ۵ میلیارد دلاری را برای کمک به جلوگیری از همه گیر شدن  ویروس کرونا نپذیرفت.

کشورهای گوناگون سرمایه داری دهه هاست که برای روبرویی با این گونه رویدادها برنامه ریزی کرده بودند، ولی در نخستین روزهای سرنوشت ساز گسترش این بیماری، توان و خواست روبرو شدن با نیروی سرمایه را نداشته اند. همه ی نهادهای سرمایه داری از جلوگیری برای پیشرفت ویروس پس مانده اند و تنها مردم هم اکنون با رویکرد جمعی  و هماهنگ می توانند از پیشرفت و گسترش آن جلوگیری کنند.   

بیشتر این کشورهای سرمایه داری هم اکنون که گسترش این ویروس از زیر کنترل در رفته است، دریافته اند که بهتر است برای نجات انسان ها کمی از سرمایه دوری گزید و با دیگران همکاری کرد. حتا دولت های فاشیستی و نژادپرستی هم دریافتند که بدون همکاری جهانی نمی توانند با این بیماری پیکار کنند. شاید این کار اما “نوشدارو پس از مرگ سهراب” باشد.

بازار آزاد و سرمایه نه تنها نتوانست جلوی پیشرفت این ویروس را بگیرد بلکه تنها تماشاگر بوده است. این ویروس باری دیگر مرگ و ناتوانی و ناکارایی سیستم بازار و سرمایه داری را نشان داده است. آیا دلیلی بزرگتر از این برای ناکاری سازه های بازار و ناتوانی نظام سرمایه داری می توان یافت؟ ایا همه اینها گواهی روشنی برای سازماندهی نوین اقتصاد جهانی نیست؟

زمان آن رسیده است که شیوه دیگری که همبستگی و وابستگی به همدیگر پایه آن است، باید به کار برده شود

بهره برداری ایدیولوژیک سرمایه داری از این دلخراشی و ناگواری

نهادهای قانون گزاری از این ناگواری سود می جویند و به حقوق خصوصی دستبرد گسترده ای در این روزها می زنند و در زندگی مردم، فرای آن چه که برای جلوگیری گسترش ویروس نیاز است، دست‌اندازی می کنند و حقوق دموکراتیک بنیانی را پایمال کرده اند و پهنه زندگی خصوصی را زیر ذره بین خود برده اند.  

این جای تنگ کردن آزادی، بسیار بیشتر از نیاز است و با حقوق بنیانی دموکراتیک و انسانی در تضاد است. این فرمانروایان از این درد جهان گیر هم مانند رویداد یازده سپتامبر برای تنگایی حقوق انسان ها سود می جویند.  

با اینکه قانون های پیشگیرانه سختگیر در هر کشوری وجود دارد، ولی وزیرهای بهداشت در اینجا و آنجا جهان سرمایه سخن از درمان و واکسن زدن به زور شهروندان می کنند و حتا به پلیس حق درون رفتن به خانه های مردم بدون اجازه قاضی را می دهند. هم اکنون در برخی از این کشورها پلیس نه تنها در برخورد با شورش بلکه در رویارویی با چالش های بهداشتی می تواند از زور بهره جوید. 

در شرایط روزانه پذیرفتن  این مرزگزاری ها برای توده ها دشوار است، ولی دست اندرکاران از بیماری دلخراش کرونا بهره جویی نادرست می کنند.

جای شگفتی نیست اگر ما در آینده ببینیم که بسیاری از این قانون هایی که برای این روز های سیاه نوشته و پذیرفته شده است، پس از پایان گسترش ویروس کرونا در جهان بماند و چارچوب آزادی های فردی و گروهی را از این هم تنگ تر کند.

بیماری همه گیر کرونا به گسترش ویروس های ایدیولوژیک نژادپرستی و داروینیسم اجتماعی نیز کمک کرده است. زیر فشارهای ایدیولوژیک راستگرایان آگاهی دروغین، دیدگاه های نژادپرستی در برخی از كشورها را افزایش داده است و ان ها برای خود دشمنان پنداری ساخته اند و به مردم نشانی نادرست می دهند. برای نمونه برخی از سیاستمداران بلندپایه آمریکایی این ویروس را ساخته و پرداخته جمهوری خلق چین می دانند و همه ی چینی ها را نژادپرستانه پخش کننده این ویروس می انگارند.

برخی ها از دیدگاه داروینیسم اجتماعی می کوشند تا به ما بپذیرانند که ما به این ویروس برای کشتن پیران، بیماران و ناتوانان که همچون علفهای هرز هستند، نیاز داریم. آن ها با گستاخی و بی‌شرمی شگفت انگیزی، این ویروس را ساخته دست طبیعت برای پاک سازی جهان می دانند.  

تراوش چنین ایدیولوژی را در دستگاه دولتی کشورهای گوناگون نیز می بینیم. در انگلیس و ایتالیا به پزشکان دستور داده اند که هنگام کمبود دارو و افزار پزشکی به درمان آنهایی که تندرست تر از دیگران هستند، بپردازند و بیماران پیر و ناتوان را به خود واگذارند.هر چند که این دیدگاه خردمندانه به گوش می آید، ولی همزمان پخش ایدیولوژی داروینیسم اجتماعی نیز هست. 

به جای پذیرفتن این شیوه کار باید از این نئولیبرالیست ها پرسید که چرا کار به اینجا کشده است؟ چه ایدیولوژی سیستم بهداشتی همه ی کشورهای جهان را تا به این اندازه ناتوان کرده است؟ چرا با این که میلیاردها پول در همه جای جهان در بانک ها انبار شده است، همه ی بیمارستان های کشورهای سرمایه داری از بی پولی، نه دستگاه اکسیژن به اندازه نیاز دارند  و نه پزشک و پرستار؟ چه ایدیولوژی کار را به آنجایی کشاند که هم اکنون پزشکان به ناگزیر باید به گزینش خدایاگانه نجات زندگی میان انسان ها بپردازند؟    

به جای پاسخگویی نئولیبرال ها از شیوه زشت دیگری سود می جویند. آن ها با دریدگی به گسترش نژادپرستی در میان مردم می پردازند. ترامپ و دولت ایالات متحده ویروس را ساخته چین می دانند که کوچ گران مکزیکی و آمریکای لاتین آن را پخش می کنند. با این واژگان های نژادپرستانه آن ها مرزها را بستند و آن را نبرد با ویروس خواندند و حتا نام این ویروس را رییس جمهوری نژادپرست آمریکا “ویروس چینی” گذاشته است.   

نژادپرستی دولت امریکا تا به آن اندازه است که روزنامه آلمانی Die Welt روز یکشنبه پانزدهم مارس می نویسد که ترامپ می خواهد شرکت واکسن سازی آلمانی  CureVac را بخرد، به شرطی که واکسن ساخته شده تنها باید برای آمریکایی ها بکار برده شود. دولت آلمان به رسانه ها می گوید که دولت ترامپ یک میلیارد دلار، برای ساختن واکسن به این شرکت آلمانی پیشنهاد کرده است. ترامپ همچنین پیشنهاد کرده است که همه پژوهش گران این شرکت بیولوژیک آلمانی را که در شهر آلمانی Tübingen قرار دارد به ایالات متحده جابجا کند و به دانشمندان برجسته شرکت CureVac پیشنهاد دستمزد هنگفتی داده است. ناگفته نماند که وزیر دارایی آلمان به Die Welts گفته است که آلمان می کوشد که CureVac در آلمان و اروپا بماند.

تهی دستان درمانده و بیچاره می شوند

این درست است که این ویروس دارا و ندار نمی شناسد و همه به آن می توانند دچار شوند، ولی ما می دانیم که توانمندان پول ماسک و موادضدعفونی را دارند و می توانند روزهای بی شماری بی آن که نگران درامد خود باشند در خانه های خود بمانند، ولی تنگ دستان برای زنده ماندن به ناگزیر باید به بیرون خانه روند و افزون بر آن پول ندارند تا برای جلوگیری از بیمار شدن افزار بهداشتی بخرند.  

همه ی تهی دستان و تنگ دستان در یک کشتی بی ناخدایی هستند که گرداب آن ها را به سوی خود می کشاند. ازمابهتران حتا اگر به این بیماری دچار شوند، با کمک سیستم درمانی که در جهان به این اندازه پولی است می توانند خود را از مرگ برهانند و با خرید دستگاه اکسیژن و تیم برجسته پزشکی زندگی خود را نجات دهند. 

هنگامی که به دلیل آزمندی سرمایه، کمبود خورد و خوراک در کشور گسترش می یابد، باز این دارایان هستند که پول خرید میوه، برنج و گوشت در بازار “سیاه” را دارند. پژوهش ها در باره انگلستان سده ۱۸ که تنگسالی و گرسنگی همراه با غارت خشونت آمیز در کشور گسترده بود، نشان می دهد که کمبود خوراک در کشور نه کار توده های رنجبر بلکه برایند سودجویی کشاورزان بزرگی بوده است که گندم  خود را از شهر بیرون می کشیدند تا آن را گران تر در جاهای دیگر بفروشند. برای همین در برخی جاها میوه و گندم کم و به اندازه نیاز در دسترسی مردم نبود. با این کار این آزمندان مردم ده و شهر خود را از گرسنگی کشتند.

بگذارید گزارش این نابرابری در بهداشت و  درمان را در داراترین کشور جهان یعنی امریکا دنبال کنیم. هنگامی که ترامپ و دوستانش ویروس کرونا را به شوخی می گیرند، تنگ دستان و تهی دستان آمریکایی اگر به این بیماری دچار شوند با مرگ و بیکاری روبرو می شوند.

پریشانی، افسردگی، ترس از میکروب، ترس از تیراندازی در مدرسه، بیرون شدن از کار، نداشتن پول پرداخت هزینه پزشکی نگرانی روزانه دست کم سد میلیون آمریکایی هست. در سرزمینی که بهداشت و بیمارستان خصوصی است،  هیچ کس  نمی داند که چند بیمار آلوده به ویروس در خیابان ها پرسه می زنند و یا سرکار می روند، هر چند که بیمار هستند. آیا می توان از زن تنهایی که چند کودک دارد، خواست که اگر سرفه ای کرده است، بهتر است که دو هفته در خانه بماند تا دیگران را آلوده نکند. ویروس در جایی که مردم برای روزهای بیمار خود دستمزدی دریافت نمی کنند، به آسانی گسترش می یابد. تنگ دستان امریکایی پس از بیماری و نگرفتن دستمزد با نداشتن بیمه درمانی، با بی خانمانی گریبان می شوند.   

روزنامه های آمریکایی گزارش در باره خانواده هایی می نویسند که پس از یک آزمایش و بررسی در بیمارستان باید سه تا چهار هزار دلار پول بپردازند و چون که به این اندازه پول ندارند، در رسانه های دیجیتالی از مردم پول گدایی می کنند.

۲۶ میلیون آمریکایی بیمه بهداشتی ندارند و ۶۰ میلیون دیگر با بیمه خصوصی کوچکی که هزینه بسیاری از بیماری ها را پوشش نمی دهد، زندگی خود را زیر سایه ترس همیشگی می گذرانند. بنابراین در امریکا ۸۶ میلیون نفر وجود دارند که هنگام دچار شدن به این بیماری توان پرداخت هزینه بستری شدن و داروی درمان را ندارند. در برابر این گرسنگان ما یک سری از بازنشستگان دارای آمریکایی می بینیم که در کشتی های بزرگ مسافرتی همه ی جهان را گشته اند و نه تنها بسیاری از آن ها به این بیماری دچار شده اند بلکه با گردشگری خود این بیماری را در جاهای دیگر جهان نیز پخش کرده اند.

باید افزود که در ۱۶۵ کیلومتری آمریکا، در کوبای سوسیالیستی نه تنها همگان از بهداشت رایگان برخوردار هستند بلکه کوبا داروی پیشگیری و درمان این ویروس را پیش از امریکا آفریده است و به کار می برد. به گزارش نشریه دیمه کوبا، داروی «اینتر فرون بتا» ساخت کوبا برای درمان این بیماری در چین بکار برده شده است، ولی در هیچ روزنامه ی کشورهای سرمایه در باره ی این دارو چیزی نوشته نشده است. حتا اسپانیا نیز در میان آن کشورهایی است که از این دارو هم چون روش درمانی بازده دهنده یاد می کند. کوبا در پهنه پزشکی و بیوتکنولوژی پیشرفت های چشمگیری داشته است و درمان هر بیماری رایگان است.   

دشواری زندگی رنجبران، تنگ دستان و تهی دستان میهن ما هنگام بیماری در نظام سرمایه داری فرمانروا کنونی حتا از این هم ناگوارتر است.

آیت الله خامنه ای هنگامی که از خطر گسترش ویروس در میهن ما آگاه شد، آن را هیاهوی دشمنان خواند. این بی خردان حتا نخواستنند شهر مذهبی قم را پس از آلوده شدن ببندند و حتا هم اکنون نیز بسیاری از امام زاده های کشور برای دیدار باز است. هم میهنان ما تاوان ندانم کاری ها و واپسگرایی دست اندرکاران جمهوری اسلامی را می دهند.

پزشکان و پژوهشگران خود رژیم نیز بر آورد می کنند که نزدیک به یک میلیون ایرانی در آینده نزدیک به این ویروس دچار خواهند شد و در ماه های آینده شمار آلوده شدگان شاید به ۳۰ میلیون  (گفته شده از دکتر مینو محرز، عضو کمیته پیشگیری بیماری های واگیردار) برسد. کار به جایی رسیده است که کشورهای همسایه ترکیه، عراق، کویت، عربستان سعودی، ترکمنستان، افغانستان، پاکستان، جمهوری آذربایجان و ارمنستان و نیز برخی از کشورهای دیگر هم چون گرجستان و اردن مرزهای خود را به روی کشور ما بسته اند.

با ندانم کاری هایی که دولت تا کنون برای جلوگیری از گسترش این ویروس نشان داده است و با آشنایی که ما با سیستم بسیار طبقاتی بهداشتی و گرانی بهداشت و درمان در میهن مان داریم، گمان زدن در باره ی پیامدهای مرگ بار این بیماری برای هم مهینانان ما به ویژه تنگ دستان زیاد دشوار نیست. این سردمداران ناشایسته روزهای سرنوشت ساز برای جلوگیری گسترش این ویروس را با دیوانگی از دست دادند و هم اکنون هم در این روزهای مرگ بار بجای درمان و پیشگیری به گنده گویی می پردازند.

باید فرمان رهبری را بدست گرفت

تبلیغ سالیان فردگرایی در فرهنگ فرمانروای سرمایه داری در جهان و ایران، خطر نادیده گرفتن پاندمی کنونی را حتا در کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری افزایش داده است. خانم مرکل در سخنان چند روز پیش خود ناخواسته رخت چرکین نئولیبرالیسم را به نمایش می گذارد و از نادیده گرفتن هشدارهای سازمان های پزشکی از سوی مردم  انتقاد می کند.

راستش این است که این برگزیدگان و سرمایه داران و نهادهای نئولیبرالی نیستند که به پژوهش و آگاهی رسانی می پردازند بلکه دانشمندان توانا و پایبند و سازمان های فرادولتی همچون سازمان بهداشت جهانی (WHO) هستند که این کار بزرگ را بر دوش می کشند. سازمان بهداشت جهانی (WHO) این بار خود را از بند بوروکراتیک و پیوند با سرمایه رها کرده است و هشدارهای به جا و رهنمودهای درست، بی آنکه مردم را بترساند می دهد.

سیستم بی افسار کنونی که در آن پول از انسان با ارزش تر است، همه ما را درگیر خشکسالی، گرمای بی اندازه، توفان گسترده، سیلاب و هم اکنون ویروس نارام شدنی کرده است. باید بدانیم که در جهان امروزی که شرکت های بیولوژی که برای دولت های پرخاشگر و صنعت نظامی کار می کنند و دستشان برای انجام هر آزمایشی باز است، دوباره این گونه ویروس ها را می توانند دانسته و یا ندانسته در میان مردم پخش کنند.  

تنها به این بیندیشید که این همه ترس (درست یا نادرست) و دگرگونی رفتاری که این ویروس ما را ناخواسته به آن وادار کرده است، چه انسانی از ما می سازد؟

کسی نمی داند که هنگامی که یک ویروس ما را از انجام کارهای نهادینه شده انسانی، همچون در آغوش گرفتن یک دیگر و دست دادن با هم باز می دارد، ما چگونه انسانی خواهیم ساخت؟ برخی از پژوهشگران بیولوژی می گویند که این ویروس تا سال ۲۰۲۱ به درازا خواهد کشید و پس از آن ویروس های همانند در گردش خواهد بود. ویروس های دیگری خواهند آمد و اگر برای جلوگیری از گسترش این گونه ویروس ها رفتار انسانی آرام آرام دگرگون شود، این خطر وجود دارد که ما همان گونه که برای نمونه برای سیستم بهداشتی انگلیس پیش آمده است، همدیگر را سرچشمه پخش ویروس بدانیم و از گفتگوی نزدیک و در هم آمیزی تن ها خودداری و پرهیز کنیم. کسی نمی داند که پس از سال هایی که ما از همدیگر جدا و سوا بوده ایم، ما به چه گونه انسانی دگرگون خواهیم شد؟  

باید جلوی این گونه دیوانگی بی مرز را گرفت. پاسخ ما باید طراحی یک سیستم جهانی و آزاد از بهره کشی باشد که با هماهنگی جهانی نیروهای پیشرو شدنی است.  

سوسیالیسم

پیش گویی می شود که در سال ۲۰۵۰ باشندگان (جمعیت) زمین ده میلیارد شود. سرچشمه های زمین همچون آب و انرژی  و خوراک حتا با پیشرفت تکنولوژی نمی تواند نیازهای همه را برآورده کند. جهان دیگر نمی تواند مانند گذشته و با چشم های بسته این راه را همچنان بپیاماند. ما باید به دگرگونی های بنیادی و ریشه ای بیندیشیم. باید به این پرسش پاسخ دهیم که چگونه می‌خواهیم زندگی کنیم؟ تنها یک راه برای نجات انسان مانده است، سوسیالیسم؛ سوسیالیسمی که با از بین بردن بهره کشی انسان از انسان همه ی فراورده های انسانی و سرچشمه های زمینی را میان انسان ها برابر بخش و پخش می کند.

آنچه اکنون ما را در همبستگی جهانی گرد هم می آورد، جلوگیری از با هم بودن و تنهایی است. شاید انگیزه جهانیان برای بیدار شدن و به دست گرفتن سرنوشت خود پس از این درد و رنج ها بیشتر شود. بیان این امکان به معنای هرچه بدتر، بهتر نیست! بلکه باید از ناگواری کنونی برای سازماندهی نیروها در برابر نظام سرمایه داری بهره گرفت. برخلاف بحران های بیشتر سیاسی سده بیستم، نقش بحران های کنونی در گزینش و انگیزش نبرد برای دگرگونی های ریشه ای برجسته است.

این همه انسان ها در جهان از پوشش بهداشتی بی بهره هستند، باید از این ناگواری پرچمی برای نبرد با نئولیبرالیسم بی دل ساخت و خواستار بیمه درمانی رایگان برای همه ی جهانیان شد. اگر نیروهای پیشرفته جهان از رفتار واکنشی دست برندارند و با یک برنامه درست به رفتار کنشی روی نیاورند، هیچ روشن نیست که آینده جهانیان چه خواهد شد.  

از کمبودهای مدیریت همه گیر شدن کرونا، می توان بسیار آموخت. همراه این ویروس و ایدیولوژی های آلوده، یک اندیشه پیشرفته نیز در میان مردم گسترش یافته است. مردم به این برداشت رسیده اند که ما می توانیم جامعه خود را به روش های دیگری سازمان دهیم، می توانیم از چارچوب ملی- دولتی فراتر رویم و یک جامعه جهانی بر پایه همبستگی و همکاری جهانی بسازیم.     

تا کنون، نه تنها سازمان های دانشگاهی توان واکنش را به درستی نشان داده اند بلکه همکاری دانشمندان جهانی برای هم اندیشی و هماهنگ و ارزیابی در باره ی نبرد با این ویروس شگفت انگیز بوده است. حتا جامعه دانشگاهی آمریکا نیز دریافته است که برای از بین بردن این ویروس به هماهنگی و همکاری جهانی نیاز دارد. بحران کنونی نشان می دهد که همبستگی و همکاری جهانی به سود همه و برای همه است. خردورزی و آشتی جویی باید جای دشمنی و آتش خویی را بگیرد. چین ماسک و ابزار آزمایش برای امریکا و دارو و تیم پزشکی به ایتالیا فرستاده است و همزمان دو میلیون ماسک بیمارستانی و ۵۰۰۰۰ کیت آزمایش را به اتحادیه اروپا فرستاده است.    

برای نخستین بار توده ها درستی شعار مارکس در باره همبستگی رنجبران اندیشمند و اندیشمندان رنج کش جهان را در زندگی روزانه خود می بینند. توده های کشورهای گوناگون نه تنها با هم در نبرد نیستند بلکه ان ها در سراسر جهان با همکاری، هماهنگی  و یگانگی برای به دست گرفتن سرنوشت خود و به پس کشاندن سرمایه در نبرد هستند. بحران کرونا می تواند، ما را به نوسازی دوباره سوسیالیسم کمک کند – سوسیالیسمی نوینی که بر پایه باور مردم به هم و منافع مشترک شان و باور مردم به دانشمندانی که توی جیب سرمایه نیستند و خود را نفروختند، دارد ریخت می گیرد.   

همزمان با این که ترس از گسترش کرونا دل ها را به لرزه در می آورد، ما در برابر یک گزینش بایسته و ناگزیر میان ایدیولوژی داروینیسم اجتماعی و ایدیولوژی جمع گرایانه سوسیالیسم ایستاده ایم. یا باید باور به زنده ماندن انسان های نیرومند و توانا در گرگ زار جامعه انسانی داشت و یا باید باور به حق زنده ماندن همه ی انسان ها در چمن زار جامعه انسانی با کمک هماهنگی و همکاری جهانی داشت.

پایان سخن

دیگر سوسیالیسم یک گزینش در میان گزینش های بسیار نیست بلکه تنها بخت زنده ماندن گونه انسان است. روزا لوکزامبورگ زمانی در گذشته گفته بود که کمونیسم تنها جایگزین بربریت جامعه انسانی است. امروز اما باید گفت که کمونیسم تنها جایگزینی است که می تواند از فروپاشی زمین و انسان های درون آن جلوگیری کند.

گفتگوی کنونی و فضای انتخاباتی امریکا به روشنی نشان می دهد که دیگر نمی توان گفت که اندیشه سوسیالیسم “پندار خیال پردازان دیوانه”  است. سوسیالیسم حتا در لانه ی خود امپریالیسم نیز بخشی از واژگان روزانه بسیاری از مردم شده است.

 




بهار زمینی و بهار انسانی!

مقاله ۴۸/۹۸

۲۹ اسفند ۱۳۹۸، ۱۹ مارس ۲۰۲۰

چشم به راهی ما به پایان رسیده است. زمستان از نفس افتاده است و جای خود را به بهار داده است. خورشید جان بخش دوباره توانا و درخشان می شود. با به سر آمدن شب دراز یلدایی روزها دراز و شب ها کوتاه می شوند.

نوروز نیز همراه بهار می آید. روز نخست فروردین که روز آغاز سال نو نیز هست در ادبیات ما با شادی، خرمی و  خوشی انسان ها در آمیخته است. برجستگی این روز برای نیاکان ما را می توان در شعرهای کهن ما  خواند. بدین گونه  نوروز آن چنان شاعری مانند سعدی را به شور و سرور می آورد که او آرزوی خجستگی این روز برای دوستان می کند:

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز

بهار فصل نوسازی  و بازسازی  است. جهان کهنه و پیر دوباره در بهار جان می گیرد و جوان می شود. بهار آغازی نو و برپایی زندگی نوینی است که انگیزه زنده بودن را نیرومند می کند. دشت و صحرا دوباره سبز می شوند. گل ها شکوفا می شوند و مرغ های بهاری به جنب و جوش می افتند. بهار همچون رنگ کار زبردستی تپه ها، جنگل ها و کوه ها  را با رنگ های زنده می پوشاند.  یک بار دیگر زیبایی پیرامون، ما را سر مست می کند و چشمان ما زندگی را دوباره رنگین می بینند. شور زندگی در بهار جوانه می زند. بلبلان آواز خوانان به سوی لاله زار پرواز می کنند و مگس مرغ از انگبین لاله های سرخ و سپید سر مست می شود. به گفته حافظ شاعر همیشه عاشق:      

تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار  

كه غنچه غرق عرق گشت و گل بجوش آمد  

 با آغاز بهار زندگی به زمین بر می گردد و پرندگان آواز سر می دهند و شکوفه و گلها سر بر می کشند. خورشید برف را آب می کند تا چهره ی پنهان شده زمین دوباره آشکار شود. باران بهاری چشمه های زلال را به دشت های خفته روان می کند تا زمین را از خواب سنگین زمستانی بیدار و زنده کند. بوی باران در زمین خشک، بینی را قلقلک می دهد.  دانه های نهفته در زمین با تلنگری زنده می شوند و باغ را سرسبز می کنند. گل ها با خوش بویه (عطر)  خود هوا را پر می کنند. جوانه های ریز  و سبز روی شاخه های درخت سر بر می اورند. بهار همراه آواز شیرین و نرم پرندگان زیبا است. بهار آغاز شادی و لانه سازی پرندگانی است که در پیچ و خم شاخه های درختان خانه می سازند و سدای  وزوز زنبورها در  گل شکوفه ها، آمدن بهار را در همه جا جار می زند.   

پروانه ها از پرواز دور شمع های شب رهایی می یابند و برای درود گفتن به روز در باغ  و بیشه به دنبال معشوقه گل می گردند. خرگوشان دوباره در چمن های سبز پایکوبی و همدیگر را سرگرم می کنند. گلهای بهاری، آفتاب روان خسته ما می شوند. سبز کردن دنیا آسان نیست، ولی دست افسون گر بهار هنرمندانه به آنی چادر سبز را روی زمین پهن می کند. باغچه خانه پر از شکوفه و دل ما در بهار روشن می شود. خاک بوی تازگی می گیرد و ما را به مهمانی گل می خواند. گلهای خوش بو و رنگین کمانی ما را شوریده و دلباخته می کنند. کودکان بادبادکهای خود را  در آسمان به پرواز در می آرند.

شیوایی بهار همیشه انسان ها را افسون خود کرده است. تابش خورشید به رخسار یخ زده و زیبایی فریبای شکوفه ها، روان را شاد می کند. گرمایی که بهار با خود می آورد، همسان تب عاشقان است؛ نسیم بهاری پیام آور عشق است. بهار دسته گلی از امید به ما پیشکش می کند و روزی هایی می اید که آفتاب بوسه به گونه می زند و دل مانند آسمان برهنه پاک می شود. در بهار تن پوش زمستانی را بدور می ریزیم و تن را به نوازش نرم و گرم باد بهاری می سپاریم. بهار افسون گر و دلربا با زیبایی و دلکشی خود، دل  ما را به دام خود می کشاند. 

هیچ چیز به اندازه بهار زیبا نیست. بهار، شادی به دنیا پیشکش می کند و لبخند را بر هر گونه می نشاند. با بهاری شدن هوا، روان ما هم بهاری می شود؛ گل می کند و شکوفا می شود. مرز میان رویا و واقعیت شناور و روان ما خوش ‌و خرم می شود و کور سوی امید را در پایان دالان تنگ تاریک می بیند. حافظ که از هر رویدادی برای شادی و سرمستی سود می جوید می گوید:  

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

ولی افسوس!

همراه این بهار که با گردش زمین به دور خورشید می آید، در فرهنگ ما بهار دیگری نیز وجود دارد؛ بهارآزادی وعدالت اجتماعی. این بهار نه با گردش زمین که به دست توانا و اندیشه برا و کنش آگاهانه انسان به دنیا می آمد. بدبختانه با همه ی تلاش بهاردوستان و مامایی چیره دست انقلابی ها،  این کودک در میهن ما بارها مرده از زهدان مادر پای به جهان پرتکاپو ما گذاشت. 

آن چه که به آزادی و عدالت اجتماعی بر می گردد، فصل ها در میهن ما سراسر زمستان است. این زمستان نه نانی و نه سرپناهی برای فرزندان تنگ دستان فراهم کرده است.   

در این زمستان، بزرگترین دستاورد دست اندرکاران زورمند جنگ‌افروزی، ستم، بیکاری، مردم کشی و گرسنگی بوده است. در این زمستان، دشوار زندگی قد بلند کارگر را می شکند و سیلی سرد و گرمی روزگار چهره اش را در جوانی  پیر می کند. کودکانش به بردگی فروخته می شوند.  

این زمستان دراز هیچگاه جز درد و رنج، راندمانی برای بهره دهندگان  نداشته است.

هنوز در میهن ما از کارگران برده وار بهره کشی می شود و بیکاران در جستجوی کار هر شب با دست تهی به خانه بر می گردند. هنوز در میهن ما بیشتر کارگران کارخانه های آجرپزی  و کارگاه های خشت سازی زن و کودک هستند که از دوازده تا شانزده ساعت در روز کار می کنند. آنها از گرسنگی، بیماری و خستگی در جوانی می میرند. 

هنوز در میهن ما می توان کودکی را یافت که تنهایی و گرسنگی در چشمان گود شده اش دیده می شود و در رخ او سختی روزگار را می توان خواند. تهی دستی مادرش را به ناگزیر واداشت تا او را به بازار کار بفرستد. مادرش نان شب را برای فردا پس‌انداز می کند، چرا که می داند فردا زنده ماندن دشوارتر و جان‌فرساتر از امروز خواهد شد. این کودک توان کار دیگر ندارند، ولی گرسنگی برادران و خواهران کوچک تر او را هر روز خسته تر از روز پیش به سر کار روان می کند. او همه ی روز با تنی رنجور کار می کند تا بتواند خوراکی برای خانواده خود که استخوان های پوسیده آن ها به پوست چسبیده است، تهیه کند. این کودک هنوز خورشید سر بر نیاورده به سر کار می رود و پس از خفتن خورشید، او هنوز به خانه بر نگشته است. 

پوست وی زیر سردی زمستان ترک خورده است. موهای ژولیده و گونه آلوده او نشانه ای از زندگی خشن دارد. چشمانش شور کودکانه خود را از دست داده اند و نگاهش را همچون  سنگ سرد کرده اند. به چشم جوان می آید، ولی کودکی است که زیر تازیانه کار چند ماهه بزرگ سال شده است. یک خانه، یک سرپناه است، ولی این کودک خانه ای ندارد و در حلبی آباد با خانواده خود می خوابد. خانه در شهرش فراوان است، ولی این خانه ها جای او و برادر و خواهران گرسنه او نیست چون که پول ندارند. در اقتصاد انگلی ما، خانه سرپناه نیست بلکه چشمه ی سودورزی است. این خانه ها از آنِ آنهایی است که حتا در دوبی، استانبول و آنکارا برای فرزندانشان یا برای در کردن خستگی خانه دارند.     

در میهن ما تهی دستان و تنگ دستان از بی نانی گرسنه هستند و به شوخی روزگار دارایان  گهگاهی از پرخوری خود را گرسنه نگه می دارند. دنده های کودکان خیابانی را می توان از لاغری شمرد و فرزندان ازمابهتران در کلینیک های چربی مکش بستری می شوند. در چند گامی کودکان گرسنه، فروشگاه ها پر از میوه و خوارک است، ولی این گرسنگان با شکم خالی در خیابان ها پرسه می زنند. فروشگاه ها از خوردنی ها  انباشته است، ولی نگهبانی دستمزد می گیرد تا جلوگیر دست برد برادران گشنه خود به این خوراک ها باشد. آزردگی و اندوه این کودکان دل هر انسانی را پر خون می کند، ولی این ددمنشان آزمند از خون انسان ها فربه می‌شوند و بی خیال در کاخ  مرمرین خود به عشق و عیش می پردازند. این درندگان در گشت و گذار و خرمستی خود حتا نیم نگاهی هم به خواست‌های توده ها ندارند.    

همان گونه که می بینیم با این که بهار هر سال می آید، ولی آن بهاری که ما چشم به راه آن هستیم و برای آمدنش زمین را بارها با سرخ خون خود فرش کرده ایم، نمی آید. همین همراه نبودن بهار زمینی با بهار انسانی دل شاعران مردمی را همواره به درد آورده است.

این کمبود را شاملو این گونه می سراید:

نوروز

بی چلچله بی بنفشه می آید،

جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب

بی گردش ِ مُرغانه ی رنگین بر آینه

سالی

نوروز

بی گندم ِ سبز و سفره می آید،

بی پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور

بی رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.

بهاری که بی چلچله، بنفشه، گندم و سفره است چه به درد رنجبران و تنگ دستان ما می خورد. گریه مشیری برای بهار نیامده از این هم دل خراش تر است:

يک گل بهار نيست

صد گل بهار نيست

حتی هزار باغ پر از گل بهار نيست

وقتی

پرنده ها همه خونين بال

وقتی ترانه ها همه اشک آلود

وقتی ستاره ها همه خاموشند

وقتی که دستها با قلب خون چکان

ان بهاری که شاعر به دنبال آن است و برای آن آه و ناله می کند، بهار طبیعی که با گل و بلبل می آید، نیست. بهاری که در آن پرندگان خونین بال و ستارگان خاموشند، بهاری نیست که ما برای توده ها می خواهیم. شاعر دلش برای بهاری تنگ است که ارمغانش آزادی و عدالت اجتماعی است؛ او دل تنگ بهار انسانی است. سایه همین درد را در گذشته به گونه ای دیگر به زبان می آورد:   

نسیمی بوی فروردین نیاورد

پرستو آمد و از گل خبر نیست

چرا گل با پرستو همسفر نیست

چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد

که آیین بهاران رفتش از یاد؟

چرا خون میچکد از شاخه گل؟

چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟

اگر این بهار همان بهاری است که ارزوی ما بوده است، پس چرا شاخه گل خون چکان است؟ پس چرا بلبلی آوازی نمی خواند؟

کسرایی شاید آن شاعری باشد که بیش از همه ی شاعران شعرنو برای بهار شعر سروده باشد. او نیز در شگفت است که چرا آن بهاری که می گویند آمده است به بهاری که آرزوی ما بوده است، نمی ماند. 

در باغچه نبود

در باغ و دشت نیز نشانش نیافتم

در دره‌ها دویدم و در کوهپایه‌ها

بر سینه‌های صخره و در سایه کمر

بالای چشمه سار

بر طرف جویبار

جستم به هر سپیده دمانش نیافتم

آخر به شکوه نعره برآوردم ای بهار

کو آن گلی که خاک تو را آب و رنگ ازوست 

بهار بی گل آن بهاری نیست که دل شاعر برای آن در تپش بوده است.

افسوس و دریغ که هنوزم در بر همان پاشنه می چرخد.

باز هم  امسال بهار دیگری آمده است و هوای دلم همچنان ابری است. باز بهار دیگری آمده است و چشمان من هنوز گریان است. ای بهار! تو بار دیگر آمدی و با خود گل نیاوردی. ای بهار! یک بار دیگر تو آمدی، ولی دستت دوباره از نان خالی است. ای بهار! می گویند که تو آمدی، ولی من هر چه گشتم در این باغ خشکیده آواز بلبلی نشنیدم. ای بهار! گویا تو آمدی، ولی این چه آمدنی است که من هر چه دیشب به آسمان نگاه کردم چشمک ستاره ای ندیدم.   

امروز هم هوا سراسر ابری است و چشمان من چون دل غمینم می بارد. ای بهار! باز هم امروز این ستم پیشگان زیر پایت قربانی می کنند آزادی را. ای بهار! باز هم امروز این گزمگان دزد، لگد می کنند دست کودک گرسنه ای را که به دنبال تکه نانی است در گوشه ی خیابانی. ای بهار! باز در کنار چشمانت می فروشد کارگر بیکار شده کلیه را تا برای فرزندانش اجیل بخرد و تاب؛ باز تن می فروشد زن بیوه  جوان برای دیدن ماهی سرخ در تنگ  آب؛ باز امسال سفره خالی است از نان؛ باز چشمان ز اشک خون است روان.         

ای میهن من! باز هم امسال نوای بهار را می شنویم، ولی او را نمی بینیم. ای میهن من! چرا بهار این گونه با تو بیگانه است؟ ای میهن من! چرا با همه ی سروهای جوانی که به پای بهار ریختی باز هم او دریغ دارد از آمدنش؟ چرا برای زیبا کردن  زشتی‌ها و سبز کردن کویر ما، بهار از کوچه ی ما گذر نمی کند؟ چرا زمستان آن چنان خانه ی ما را به گروگان گرفته است که چون دژ کهنه‌ ای در به روی بهار می بندد؟ چه زنجیری زمستان به پاهای ما بسته است که به پیشواز بهار نمی توانیم رفت؟ ای میهن من! سماور ما سال هاست که جوشان است. چه هنگامی بهار نازنین زنگ در خانه ما را می زند؟      

بهاری که ما خواهانیم هنوز نیامده است. با این همه نشستن و چشم به راه بهار ماندن بیهوده است. با این همه درد و رنج، ولی نومیدی و دست در دست گذاشتن کار ما نیست. نومیدی مانند پیکانی انگیزه پیکار را نشانه می گیرد. نومیدی مانند علف هرز در دشت دل آدمی رخنه می کند و هر روز گل شاخه های امید را از بین می برد. نومیدی مانند سنگریزه ای در پاپوش، پای رهنوردان را می جوید.   

هنگامی که چشمه امید در جامعه جوشان است، نومیدی بریدگی است.  سوگواری و گریستن برای بهار نیامده اگر همراه با خواست تغییر نباشد، کاری است بی خرد و بی بار. روان یک مارکسیست از نیامدن بهار انسانی سرشار ز ناامیدی نمی شود بلکه خواست و  پیکار او برای دگرگونی استوارتر و پشتکاری او در این راه بیشتر خواهد شد. نومیدی برای روگردانی از نبرد است، ولی امید چراغی فرا راه پیکارگران و شالوده آمادگی رویارویی  با دشمن است. یک مارکسیست می داند که سرمایه داری بر پایه  سست بهره کشی ایستاده است و برای کاهش هزینه نیروی کار و سودورزی ساخته شده است.  بیکاری ساختاری برای پایین نگه داشتن دستمزدها هرگز از بین نخواهد رفت. بنابراین تنگ دستی و ناامیدی و درماندگی همزاد آن است.    

این نظام با عرق کار کارگران و خون آزادی خواهان جان می گیرد. یک مارکسیست می داند که زمان آن فرا رسیده است که سیستم نوینی بر پایه عشق ساخته شود. یک مارکسیست می داند که باید همگی همگام و هم رزم شویم تا “گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم، فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم.”

یک مارکسیست همیشه امیدوار است، ولی امیدش کور نیست، چرا که همراه کنش است. او می داند که دانه ی امید حتا در درون خاک کال و در تاریکی هم می روید. امید نه برای دلگرمی، که برای برای بالا بردن توان و روحیه رزمندگی است. هنگامی که درد جان‌فرسا ناامیدی به جان ما چیره می شود باید به داروی رزم باور داشت و به امید پیروزی گام به پهنه پیکار گذاشت. امید ستاره ی درخشان ما در شب تاریک و دراز نبرد است.

امید زنده است؛ امید خورشیدی است که از پس ابرهای نومیدی نمایان می شود. باور به آینده ای تابناک، امید را به ارمغان می آورد و در برخورد با نومیدی نیرومند می کند. در تاریکی شب باید به آمدن پگاه باور داشت. در تنهایی خود باید به نیروی گرمابخش جمع باور داشت. در غم و اندوه هم اکنون باید شادی کودکان آینده را دید. امید ما را از درد کنونی می رهاند و نوید روشنی آینده را می دهد. امید فراتر از شکست گذشته و وارفتگی کنونی است؛ امید پرواز رویای آزادی است. هنگامی که شهباز درنده نومیدی چنگال به گلو می گذارد، تنها آواز بلبل امید از دور دست نجات بخش است. هنگامی که جغد شوم در گوش جیغ نومیدی سر می دهد، سرود دلکش سینه سرخ از چراگاهها و بوته ها امید بخش است. هنگام نومیدی، امید همواره چون پرتو جان بخش خورشید، تاریکی دل را روشن می کند. امید همچون مادری، ناامیدان را در آغوشش می گیرد و کیسه نان سفر برای نبرد آن ها می بندد. هنگامی که دریای نومیدی کشتی را نوسان می کند، امید لنگر دریادلان می شود. هر هنگامی که امید از دیده پنهان است، او را در پیچ و خمهای جاده  پیکار می توان یافت.      

ما می دانیم که زمستان فرمانروا بر جامعه ی ما با همه درازی اش جاودان نیست، بهار بی گمان می اید. بهار دیر کرده است، ولی خواهد آمد؛ به نیروی بازوان ما خواهد آمد. توده های رنج و کار هم دریافته اند که بهار انسانی، بهاری است که تنها با پیکار می توان آن را بدست آورد. برماست تا این خیزاب عدالت‌خواهی را خروشان نگهداریم. رزمندگان راه آزادی و برابری با رخت رزم بر تن و کوله بار نبرد بر دوش بهار گمشده ما را می یابند و به همگان عیدی می دهند. هنگام آمدن بهار انسانی، ما بی گمان نظام بهره کشی را زیر پایش قربانی می کنیم.    شورش ها و خیزش های پی در پی نشان می دهد که توده ها از زمستان جاودانی که خودکامگان پرگزند برایشان ساخته اند دیگر خسته شده اند و پا به میدان نبرد طبقاتی گذاشته اند تا بهاری جاودان برپا کنند. با سازماندهی ما، آتشفشان خشم رنجبران بی شک زبانه می گیرد و کاخ سرمایه را ویران می کند. شبان امید، کسرایی نشانه های بهار را در دوردست می بیند و او نوید می دهد که بهار بی گمان خواهد رسید.      

ای بهار، ای میهمان دیر آینده

كم‌كمك این خانه آماده ست

تك درخت خانۀ همسایۀ ما هم

برگ‌های تازه‌ای داده ست

گاه گاهی هم

همره پرواز ابری در گذار باد

بوی عطر نارس گل‌های كوهی را

در نفس پیچیده‌ام آزاد

این همه می‌گویدم هر شب

این همه می‌گویدم هر روز

باز می‌آید بهار رفته از خانه

باز می‌آید بهار زندگی افروز

آن بهاری که ما خواهان آن هستیم و برای فرارسیدنش می رزیم به گفته سایه به درد و غم پایان می دهد و عشق مرده در دل را دوباره زنده می کند.

بهارا از گل و می آتشی ساز

پلاس درد و غم در آتش انداز

بهارا شور شیرینم برانگیز

شرار عشق دیرینم برانگیز

بهاری که ما می خواهیم نه ساخته خدایان است و نه برایند گردش زمین به دور خورشید. این بهار ساخته پیکار و کار کارگران است. شکی نیست که آن سوسیالیسمی که ما در پی پایه گزاری آن هستیم بهار جاودان را به جامعه ما پیشکش خواهد کرد. این پیام را شبان امید به روشنی و با باور خراش ناپذیر به ما می رساند.

گر بهار آرزو روزی به بار آید

این زمین‌های سراسر لوت

باغ خواهد شد

سینه این تپه‌های سنگ

از لهیب لاله‌ها پر داغ خواهد شد

روزی که بهار آرزوهایمان فرا رسد، ما در نخستین روز نوروز به ژرفای چشمان هم دیگر می نگریم و با لبخندی شعر امید بخش کسرایی را زمزمه می کنیم.

امشب درون باغچه من گلی شكفت

امشب به بام خانۀ من اختری دميد

ارمغان چنین بهاری هم  آزادی و هم عدالت اجتماعی است. همواره زمین در بند کشش خورشید گرفتارست و از برای همین بهار زمینی بهاری گذرا است، ولی بهار انسانی ما، بهاری است جاودان. بهار آزادی و عدالت اجتماعی را خزان و زمستانی نیست و هر روزش بهار است و هر باغش  پر از گل. این بهاری است که پیش از آمدنش جوجه پرندگان در قفس ورزش پرواز می کنند تا به زودی به پرواز در آیند و لانه ی آزاد و بهتری سازند . بهار ما پر از امید و لبریز از شور زندگی می باشد. این بهار همان گونه که مشیری می گوید پر از بنفشه و پرندگانش به آزادی در پرواز و ارغوانش شکوفه باران است.

ای بهار 

تو پرنده ات رها

بنفشه ات به بار

می وزی پر از ترانه

می رسی پر از نگار

هرکجا رهگذار تست

شاخه های

ارغوان شکوفه ریز

خوشه اقاقیا ستاره بار

گسترش ناگهانی و بی اندازه ویروس کرونا در زمانی کوتاه و ناتوانی نهادهای گوناگون نئولیبرالی در کشورها برای جلوگیری از پیشرفت این بیماری بار دیگر نشان داده است که جهان و به ویژه میهن ما تا چه اندازه به یک بهار انسانی نیاز دارد.

رفیقانم! چنین بهاری جاودان پیشاپیش به شما خجسته باد!

 




در ستایش حزب طبقه کارگر و رنجبران!
به بهانه برگزاری نشست (پلنوم) وسیع کمیته ی مرکزی حزب توده ایران اسفند ۱۳۹۸

مقاله ۴۶/۹۸

۱۶ اسفند ۱۳۹۸، ۶ مارس ۲۰۲۰

سال های درازی ستمگران گوشت مان را خوردند و خون مان را مکیدند تا شکم فربه و جیب پر کنند. زورمندان بر گرده ما سوار شدند و لگام در دست، ما را یورتمه روان به نابودی کشاندند. بیدادگران برای پرده افکندن بروی دزدی ها و پوشاندن پلیدی‌هایشان دین ما را به بازی‌  گرفتند. هر روز ما تنگ دست تر و نازک تر می شدیم و این دزدان بدنام پول دارتر و درشت تر. دیدن بدبختی های ما دل هر آزاده ای را پر خون می کرد ولی هیچ جا وجدان بیداری نبود. این تبه کاران روزگار ما را سياه کرده بودند و ما با سرسپردگی رويشان را سفيد می کردیم.

به هر ساز این گزمگان بد سگال رقصيدیم و پشت سر رشوه خواران نماز گذاردیم ولی پای را توان از گليم بيرون بردن نبود. سال ها زير اندازمان زمين بود و رو اندازمان آسمان ولی کسی دلش برای ما نسوخت. کاسه شکیبایی ما بارها افتاد و شکست ولی این نیرنگ کاران یاوه گو با سخنهای پوچ سرمان را شيره ماليدند و ما دوباره مار را در آستين خود پروراندیم و گرگ را گماشتیم تا نگهبان گوسپندانمان باشد.

نیروی بازو را به این بهره کشان فروختیم ولی دستمزد ما را ندادند، پشت ما را تازیانه زدند، ما را کشتند، اما آبی از آب تکان نخورد. سال ها آب خوشی از گلویمان پايين نرفت ولی در بر همان پاشنه گشت و بر نخاست بانگی از هزاری.  

آوازت را شنیدیم از دور دست ها ولی چهره ات ندیده بودیم.

پیش از تو چشمهای مان کور و شهر ما خاموش چون گور بود. پیش از تو نه به چشم سویی داشتیم و  نه داشتیم باده در سبویی. ستاره ها در پس آسمان ابری نهان بودند. رنجمان بسیار بود و رویاهای مان کم سو. پیش از تو ستاره ای اگر هم گاهی در آسمان بود شراره ای نداشت. پیش از آمدنت ان چنان درمانده بودیم که در برکه اندیشه ما ماهی نبود و قورباغه سالار بود. پیش از تو دل به کسی نبسته بودیم و همچون کرجی رانی بی پارو در دریای توفانی رها بودیم. 

 تو در فصل زمستان و دوران جولان نامردان به شهر ما آمدی. ناآشنای گم کرده ای بودی، ولی اندک اندک دانستیم که عشقت دروغین نبود. آشنای ما شدی و ما به سخنانت باور کردیم و دل بتو بستیم. آنچنان در دل ما نشستی که تنها با یاد تو سرمست بودیم. بیش ازاندازه تشنه بودیم و از چشمه زلال تو نوشیدیم تا سیراب شویم. گوش ما دفتر سخن های شوریده تو شد. 

  وقتی تو آمدی، با گام تو زمین زیر پای ستم پیشگان به لرزه درآمد. ستاره ای در آسمان ترکید و شهاب های سرخ آن مانند سیل آتشین به سوی ما روان شدند و راه درست را نمایان کردند. در گورستان سیاه و خاموش ناامیدی چون ستاره ای تابیدی و همچون باران بهاری با تندری زندگان را که هیچ حتا خفتگان در گور را بیدار ساختی.   

تو با نوای خوش نی خود، ما را  به سرزمین خورشید فرا خواندی و بهاری جاودان را به ما نوید دادی. بهاری که نان و کار را؛ خانه و بار را؛ آزادی و برابری را؛ خواهری و برادری را به همه ارزانی می کند. بهاری که در آن شبگاهان با گل سپید مهتاب به خواب می رویم و سپیده دمان چهره در چشمۀ خورشید می شوییم.  بهاری که در آن نوازش کوبنده ی باران به روی پنجره نشان شادابی دارد. بهاری که در دشتهای پهناور آن لاله های سرخ می رویند و پرستوهای بی آشیان را لانه می دهند. بهاری که در آن غنچه ی لبخند دوباره جوانه زند به لبان تنگ دستان ما. بهاری که در آن رخشان بود هر سو ستاره. بهاری پر از ترانه، با امیدی بی کرانه. 

تو ما را مغرور ساختی و به ما گفتی که آدم گرسنه سنگ را هم مي خورد ولی ننگ را نمی پذیرد. تو گفتی که مار خوی نیش زدن خود را وا نمی گزارد و توبه ی گرگ مر گ است. تو به ما گفتی که آب از سرچشمه گل آلود است. سال ها فکر می کردیم که آرزوی سیری شکم را باید به گور ببریم. تو به ما آموختی که ستم و سرمایه جاودان نیستند بلکه آفتاب لب بامند و پای لب گور دارند. 

با آمدن تو بسیاری از ما شیدا شدند و مجنون وار بی ترس و بیم از دام ها و خارها برای یافتن لیلی آزادی پای به کویر نامهربانی و درد و رنج گذاشتند. در شبستانی که در شهر جاودانه بود تو مانند مهتابی رهنوردان ما را در راه پیچاپیچ و خارآگین  رهنما بودی. هنگام فرمانروایی کرکسان در فراز ما توهمچون کبوتری در بام منزل ما خانه کردی و هر روز شور پرواز را در ما زنده نگه داشتی. تپش های پرواز دلمان شدی.

هم چون آهویی بدام تو در افتادیم و پس از آن دگر تاب دوریت نداشتیم و نداریم. آن هایی از ما که به دام افتادنت را دوست نمی داشتند، راه گریزی نیافتند، راه رزم ما را شبانه به سویت کشاند و تا مرگ در بند گیسویت گرفتار کرد ما را. شب تا به سپیده دم نخفتیم از برای عشق تو. ز بهر خود گذشتیم و به پای دل نگشتیم از برای عشق تو. از رفتن و برنگشتن پروایی نداشتیم از برای عشق تو. در بستر سنگ خفتیم و در تب گداختیم از برای عشق تو.

در پناه نگه چشم مستت گم شدیم و چنان به شور عشقت به کوچه ها و بیابان ها زدیم که دلباختگی ما افسانه لب مردم شد و در دل هایشان خانه کرد. بارها ترا از ما جدا و ما را از تو دور کردند. اما نه تو ما را فراموش کردی و نه ما ترا بردیم از یاد. کبوترهای عشق ما  پرزنان آهنگ بامت کردند. اگر شهبازی درنده ، کفتر پیام رسان ما را در راه ربوده بود، ما ترا در چشم ستارگان می یافتیم و شب جدایی را با بردباری به سحر می رساندیم.

عشق ما یک عشق یک سویه نبود و نیست. تو هم چون ققنوس بارها جان دادی و خاکستر شدی تا ما جان بگیریم. و ما به پاس آشنایی ات چه خون دل ها خورده ایم. در این راه زخمهای فراوانی بر دل و جان برده ایم، ولی برایمان زخم عشق از آسودگی بی تفاوتی بهتر بود و هست. در بند عشقت بودن از بی بندوباری بهتر است. ما تو را در دل داریم و تو جای پای رنج را در دستان مان می بینی و راز نگفته چشمان نخوابیده ما را می خوانی.    

عشق ما شدی و همچون نفس همواره با ما همراه، و بال های ما را برای رهایی از قفس نیرومند کردی. شعله امید زندگی بهتر را در دل ما فروزان کردی و شور به زندگی انسانی را به ما برگرداندی. همه ی دنیای ما را از هوای مستی پر کردی و غم را از سرهایمان گریزاندی و به جای آن درفش کاویان به دست ما دادی. تو از درد ما شعله‌های رزم افروختی و همچون پرچمی افراشتی آن را.

در آغوش تن سوزت، یخ  دل ما آب شد و دلیرانه به دنبال گل گم شده در چمنزار گام گذاشتیم. با بوسه خود ما را با شراب رزم مست کردی و به میدان فرستادی. در گرمی آغوشت دشواری پیکار فراموش شد، کوله بار نبرد بر دوش کشیدیم. نمی‌دانستیم که این سودای بی پروا ما را از زمان و زمین می کند و در سیلابی فرو می برد.

تو به ما یاد دادی تا دلاور باشیم ولی بی برنامه و بی خرد دل به دریا نزنیم. هر چند که از مرگ بیمی نداشتیم ولی تو یادمان دادی تا از آن بگریزم. تو گفتی مرگ نابهنگام و بی‌حاصل به ناکامی کار می انجامد. در پهنه نبرد به عشقت پشت ما گرم بود و می دانستیم که عمری در کنار ما بودی و خواهی بود. وقتی گرفتار شدیم، زیر تازیانه در ته زندان تاریک، با آواز و ترانه ات، آتش امید در ما دل افروختی و در ذهن ما آفتاب را زنده نگه داشتی و به جان درمانده ما نوری بخشیدی.   

برخی ها همان گونه که آسان دل به تو سپردند به ناگاه و بی تفاوت دل بریدند. از جدایی شان گریستی ولی از پای نیفتادی. برخی هاشان خنجر به پشت افراشته ات زدند ولی تو نخمیدی. دشمن هم اکنون هم می کوشد تا زخم های کهنه جدایی را بشکافد تا ما از چرک تب سوز پراکندگی جان سپاریم. 

ولی نگاه ما به گذشته نیست، رفیقان نیمه راه و دوستان دشمن شده را به کار خود رها کرده ایم، و چشم به آینده دوخته ایم. ما هنوزم با همیم. تو یار همراز ما بودی و هستی و ما یار وفادارت بودیم و خواهیم ماند. هنوزم برای خوابیدن، سر به سینه ستبر تو می گذاریم. هنوزم با گذاشتن سر روی شانه هایت که به پهنایی جهان است، آرام می گیریم. هنوزم با آرامش تپش دلت، ما بی نگرانی به خواب می رویم. هنوزم در شب های دراز و یلدایی، ما با یاد تو به پیشواز پگاه می رویم. هنوزم در گلستان بی آب تنهایی ما، تو شبنم برگ گلی. 

داستان دلباختگی ما “آه این هم حکایتی ست“؛ هم شیرین است و تلخ؛ هم شیوا هست و هم فریبا، ولی داستان عشق ما به هم، نه آغاز و نه پایان کار ما است. داستان عاشقی ما تنها بهانه ایست برای ساختن جهانی بهتر؛ هوایی پاک تر و باغی پر شکوفه و سبزتر. اگر عشق آسمانی ما برای توده های زمینی حاصلی نداشت، پوچ بود؛ دیوانگی بود؛ شوریدگی بود.  

عشق من و تو، میان من و تو نیست. عشقی است که در آن از من بردیم و با همه کس ما شدیم؛ عشق به انسان است؛ عشق رویایی است؛ عشق فردایی است؛ عشق مایی است.

عشق ما ستم افکن است؛ زنجیر شکن است. عشق ما پایان بی آبی است؛ پایان بی نانی است؛ پایان بی کاری است؛ پایان بی سرایی است؛ خانه آبادی است؛ فردای آزادی است؛ دنیا شادی است .

بیا با ما! بگذار تا دست در دست از چنگ غم رها شویم و با باده عشق جهان را از آزادی مست کنیم. عشق ما “توده را سازد پیروز”!

 

 

 




سیاست مستقل طبقاتی یا دنباله روی از بورژوازی!

مقاله ۴۵/۹۸

۱۴ اسفند ۱۳۹۸، ۴ مارس ۲۰۲۰

پیش گفتار

دشمن طبقاتی توانسته است به “چپ” بپذیراند که آماجی فراتر از برپایی یک  سرمایه داری “خوب”، تنها یک پندار بیمارگونه است که جای پایی در زندگی روزانه توده ها ندارد. گویا به جای واژگونی سرمایه داری که کاری نشدنی و یا بی اندازه دشوار است می‌توان سرمایه داری “خوبی” بر پا کرد که عدالت اجتماعی را فراهم کند! به سخنی دیگر این همان چیزی است که نئولیبرالیسم می گوید که “هنگامی که جیب سرمایه داران پر می شود پول خردهای ریخته شده بر زمین می تواند گرسنگان را سیر کند “.  برخی ها حتا به دشوار خواندن گذار از سرمایه داری بسنده نمی کنند. آن‌ها از بن نیازی برای بر دوش کشیدن سختی‌ها برای برپایی ٬٬جامعه پساسرمایه داری٬٬ نمی بینند، زیرا گویا با برقراری “دمکراسی”، به سوسیالیسم دست خواهیم یافت!

ما کاری با “چپ نو” و آنهایی که خود را سوسیال دمکرات می دانند نداریم.

توده ای ها و همه ی کمونیست های جهان برای بهتر کردن چگونگی زندگی روزمره رنجبران همواره از پینه بندی به تن پوش ژنده سرمایه داری پشتیبانی کردند و همچنان می کنند. ولی در آنجایی که این پینه بندی ها برای سوسیال دموکرات ها یک آماج است، ولی آماج ما پایان دادن همیشگی و ریشه ای به این رنج هاست که تنها با براندازی نظام سرمایه داری شدنی است.

روشن است که ما با سوسیال دمکرات ها جدل ایدیولوژیک می کنیم، ولی دست کم می دانیم که آن ها همان گونه که خود می گویند باوری به نبرد طبقاتی ندارند و تنها می خواهند در اینجا و آن جا از بدبختی مردم کمی بکاهند.

ولی شگفتی در این است که آنهایی که دست کم در سخن های خود باور به نبرد طبقاتی دارند، چیزی از پیروی از خط مستقل طبقه کارگر نشان نمی دهند. حتا آمادگی گفتگو برای روشن سازی دیدگاه خود را ندارند.

“راه توده” گفتگو را از زیربنای اقتصادی جدا می سازد و آن را برخورد برنامه های سیاسی میان روحانی و اصلاح خواهان از یک سوی و راستگرایان و سپاه از سوی دیگر می داند. آنها می گویند که ما برای واژگونی ستمگران راستگرای سپاهی، باید “هوشمندانه” در کنار روحانی و دیگر “آزادی خواهان” بایستیم.

رفیقان “۱۰مهر” و “عدالت” که خوشبختانه با هوش تر هستند، برجستگی واکاوی  زیربنای اقتصادی جامعه را می پذیرند ولی گویا تنها روحانی را نماینده و پیاده ساز اقتصاد نئولیبرالی می دانند و به گونه ای سپاه و دستگاه ولایت را نماینده بورژوازی ملی می دانند. آنها می گویند که در جنگ میان این دو ما باید برای نیرومند کردن گردان ضدامپریالیستی و پیکار بر (علیه) اقتصاد نئولیبرالی در کنار سپاه ایستاده باشیم.

بگذارید در زیر پایه های ناتوان این برهان ها را نشان دهیم.

دنباله روی از یک لایه بورژوازی

انتخابات روز جمعه بار دیگر آب پاکی بر سر  آنهایی ریخت که هنوز اصلاح سازی دستگاه ستم پیشه ولایت فقیه را شدنی می دانند. بار دیگر ما دیدیم که دستگاه و نهادهای سرمايه داری به رهبری ولایت فقیه راه هر گونه دگرگونی دمكراتيک هر چند کوچک را بسته اند.

ولی گروه های بسیاری از میان آن ها حتا آنهایی که خود را “توده ای” می دانند، همچنان پافشاری دارند که می توان به گونه ای از نبرد با جمهوری اسلامی دوری گزید و با همیاری و همکاری با طبقه ها و گروه های سیاسی درون آن راه رهایی را یافت. این گروه ها گزینش برخی از لایه ها در برابر لایه های دیگر بورژوازی را از بزرگترین و برجسته ترین وظیفه ما می دانند.   

این گروه های “توده ای” می خواهند با بزرگ کردن یک رویداد و یا یک سوی یک پدیده پیچیده، درستی سیاست سربزیری و زیرسایه بورژوازی ماندن را به ما نشان دهند. آن ها فراموش می کنند که اگر کنکاش در باره ی داده ها و دریافت ها به خواهد از منطق روزانه  به منطق ديالكتيكی فرا رويد باید تک رویدادها را در پیوند با یکدیگر و با پیرامون خود و در زمینه (context) کلیت آن پدیده و در روند تاریخی آن بررسی کرد. بدین گونه دیدن یک روی یک پدیده و یا نمای لحظه ای آن سرشت درونی آن را آشکار نمی کند. 

ما می دانیم که لایه های گوناگون بورژوازی می خواهند که پایه های سرمایه داری کنونی پایدار و روند بهره کشی جاودان بماند. اگر حتا سخن از یک اتحاد و هماهنگی گذرا باشد باید همیشه پیش از گزینش این تاکتیک از خود پرسید که آیا آن  به سود کوتاه و یا دراز مدت زحمتکشان است؟ آیا دورنما و چشم انداز این تاکتیک کم کردن باری از دوش و کمر خمیده رنجبران است؟ آیا سمتگیری اقتصادی رژیم با پشتیبانی از یک لایه بورژوازی دگرگو ن می شود؟

به گفته رفیق بهزادی “هر اتحادی باید هدفش پیش برد امر انقلاب در لحظه ی معین باشد”. باید از خود پرسید چه هدفهای انقلابی با ایستادن زیر سایه یک لایه بورژوازی پیش برده می شود؟

نداشتن واکاوی (تحليل) سياسی بر پايه واکاوی طبقاتی از نيروها ما را به دام های گوناگون می اندازد که راه به شوره زار دارد.

بگذارید در زیر به بررسی کوتاه چند گروه “توده ای” بپردازیم که در دوری گزینی از رودررویی با جمهوری اسلامی و باور به لایه هایی از بورژوازی در دستگاه فرمانروایی  جمهوری اسلامی با هم هم اندیش و هم سو هستند.

“راه توده”

این گونه می نماید که “راه توده” و دوستانش با بزرگ کردن نقش روبنا، پرداختن به ساختار زیربنایی بیمار سرمایه داری را در کشور ما بی ارزش می دانند. 

“راه توده” ولایت فقیه را همچون تافته جدا بافته جامعه طبقاتی ارزیابی می کند. انگار روبنای ولایت فقیه و اسلام سیاسی هیچ پیوندی با ساختار اقتصادی و طبقه های انگلی ندارد؟

سرمایه داری در دوران گوناگون و در کشورهای گوناگون بسته به فرهنگ، تاریخ و ساختار جامعه سیمای های گوناگونی به خود می گیرد. سیمایی که نظام سرمایه داری هم اکنون در ایران از خود نشان می دهد، همان سیمای ولایت فقیه ی است که طبقه های انگلی برای پایداری بهره کشی و دزدی های خود شایسته و بایسته یافته اند. 

ریخت (شكل) روبنایی جمهوری اسلامی در چهره ولایت فقیه برای نظام سرمایه داری در ایران روبنای برتری است که طبقه های انگلی برای سودورزی و بهره کشی به آن نیاز دارند. روبنای کنونی برایند بده و بستان طبقه های انگلی است. اگر در این جا و آن جا از سوی بورژوازی بوروکراتیک و مالی سخنانی چالش برانگیز بر نهادهای زیر رهبری ولایت فقیه گفته می شود، ولی آن ها می دانند که برنامه های نئولیبرالیستی خود را نمی توانند بدون پشتیبانی رهبری پیاده کنند. و افزون بر این با همه ی این داد و بی دادها همه ی آن ها در سرکوب توده های سرکش و شورشگر با هم آهنگی و همیاری و همکاری می کنند.

در ایران نظام سرمایه داری ای برای بهره کشی به دیکتاتوری ولایت فقیه نیاز دارد. پیکار با دیکتاتوریِ با پیکار با نظام سرمایه داری را نمی توان جدا کرد و یا جدا ساخت. یکه تازی و ستمگری ولايت فقيه تنها برای خشنودی خدا نیست. ولایت فقیه برای نگهداری از دستگاه بهره کشی سرمایه داری به سایه گی خدا در زمین گمارده شده است.

میان لایه های گوناگون بورژوازی ناسازگاری هست که بی گمان ما باید از این شکاف ها به سود ژرفش جنبش سود بجوییم.

سیاست های بده و بستان میان لایه های گوناگون بورژوازی را نباید فراموش کرد. بورژوازی دیوان سالاری و بورژوازی مالی برای پیاده سازی اقتصاد نئولیبرالی به کمک بورژوازی تجاری و نماینده آن ولایت فقیه نیاز داشته اند ولی این کمک رایگان نبوده است. بورژوازی دیوان سالاری و بورژوازی مالی در برابر پذیرش و یاری بورژوازی بازرگانی (تجاری)  در پیاده سازی اقتصاد نئولیبرالی می بایست سیاست های برون مرزی ولایت فقیه را به پیش برند. ولی از سوی دیگر این لایه های به پیوند با سرمایه ی جهانی نیاز دارند و با بورژوازی بازرگانی و دستگاه ولایت فقیه در این باره هم رای نیستند.    

 ولی این ناسازگاری هیچ  گاه ستیزه جویانه و آشتی ناپذیر (antagonistic) نبوده است و نخواهد شد. بی گمان بورژوازی بوروکراتیک و مالی می خواهند که تنش و ماجراجویی در سیاست برون مرزی را افسار بزنند. ولی این خواست به آن اندازه بزرگ نیست که این لایه های برای سرنگونی ولایت فقیه بخواهند نظام سرمایه داری را به خطر بیندازند. بنابراین همه لایه های بورژوازی می خواهند ما را با دگرگونی های کوچک روبنایی خشنود سازند. همه ی این تلاش ها برای جلوگیری از ژرفش جنبش و انجام دگرگونی های ریشه ای است.

همان گونه که بارها گفته شده است شاید در آینده نزدیک بورژوازی بوروکراتیک و مالی به این نتیجه برسند که روبنای ولایت فقیهی با نیازهای نوین آن ها در تضاد است و به گونه ای باید از پیوند با آن رهایی یابند. ولی تا زمانی که کسی را بهتر از ولایت فقیه برای نگه داشت منافع طبقاتی خود پیدا نکنند، دست به خودکشی سیاسی نمی زند. بدین گونه اگر کسی در این اندیشه باشد که ما می توانیم  با همکاری آن ها ولایت فقیه را سرنگون کنیم غیر طبقاتی و غیر مارکسیستی می اندیشد. بورژوازی بوروکراتیک و مالی برای پیاده کردن  خط اقتصاد نئولیبرالی به ولایت فقیه نیاز دارند تا با زور و شمشیر آن سرکشان را به جای خود نشانند.

“عدالت” و “۱۰مهر”

“عدالت” و “۱۰مهر” بجای واکاوی سوی اقتصادی جمهوری اسلامی و همکاری و همیاری آن با بورژوازی جهانی در راه وابسته کردن میهن ما، هنوز بر این باورند که درگیری گذرا و موضعی جمهوری اسلامی با دولت امریکا، نبرد ضدامپریالیستی است که نه تنها باید از آن پشتیانی کرد بلکه برای پیروزی این نبرد “ضدامپریالیستی” باید هم اکنون از پیکار برای آزادی و برابری چشم پوشید. 

 رفیق سهند در پاسخی کوتاه در “توده ای ها” بی باوری به نیروی توده ها را تا به آن جا می رساند که سخن از “ضرورت” پذیرش رهبری بورژوازی می کند و می گوید که “مبارزه با امپریالیسم […] ضرورتاً در لحظه [کنونی] نمی‌تواند به سرکردگی طبقه کارگر” انجام گیرد. فراموش می شود که امپرياليسم توانست با جهانی سازی اقتصاد هر گونه ایستادگی (مقاومت) در برابر برنامه های بنگاه ها و نهادهای امپریالیستی همچون بانک جهانی و صندوق بین اللملی پول را از بین ببرد. تنها کشورهایی که در آن طبقه کارگر رهبری جامعه را به دست دارد و یا نقش برجسته ای در رهبری جامعه دارد توانسته اند از این جهانی سازی به سود پیشرفت اقتصادی میهن خود سود جویند.

بگذارید زنجیره این گونه برهان ها را در عدالتبشکافیم.

“عدالت” در نوشته تازه پیش از انتخابات خود می نویسد که “جریان «حدادِ عارف» به ویژه هنگام حضور در مجلس می‌تواند در شرایط کنونی راهگشا باشد”. در این نوشته بلند و بالا حتا یک واژه در باره ژرفش نبرد طبقاتی در میهن ما به کار برده نمی شود. هیچ سخنی از وظیفه کمونیست ها برای سازماندهی پیکار طبقاتی گفته نمی شود. “عدالت”  ناامیدی خود را با واژه های یاس آلود به رگهای مردم ما روان می کنند. “راه گشایی” که “عدالت” می بینید سازماندهی و رهبری اعتصاب های کارگری و تظاهرات دانشجویی نیست بلکه “حضور حدادِ عارف (جناح اصولگرا (حداد) – اصلاح طلبی (عارف))  در مجلس” است.

رفیق سهند برای نشان دادن درستی این دریوزگی از ناتوانی  طبقه کارگر می گوید. در دانش منطق نویسنده با دادن یک فرضیه (انگاره) از آن یک نتیجه گیری (برداشت) می کند. فرضیه این رفیقان “عدالت” این است: که نمایندگان طبقه کارگر کم توان هستند. و نتیجه این رفیقان این است: که بنابراین آن ها باید رهبری بورژوازی را بپذیرند. ولی چرا وارونه (عکس)  این جمله درست نیست. فرضیه نگارنده این است: که نمایندگان سیاسی طبقه کارگر رهبری بورژوازی را پذیرفتند.  و نتیجه نگارنده این است: که بنابراین نمایندگان طبقه کارگر کم توان هستند. 

گروه “۱۰مهر” نه تنها از نداشتن باور به نیروی توده ها رنج نمی برد، بلکه تا به آن جا پیش رفته است که به توده ها پند می دهد که برای “حفظ استقلال” از پیکار بر (علیه) جمهوری اسلامی دست بشویند.

هشدار “۱۰مهر” به توده ها به آن جا می رسد که حتا روزنامه های خود رژیم تا به آن جا پیش نرفته اند. “۱۰مهر” در تازه ترین نوشته خود آن هم در باره ی انتخابات رک و راست پیکارگران راه ازادی و برابری در کشور را همیاران امپریالیسم می داند و می نویسد “شکل «گذار از جمهوری اسلامی» در شرایط کنونی تنها در چارچوب برنامه‌های امپریالیسم و دولت‌های مرتجع منطقه برای میهن ما قرار می‌گیرد.”

“۱۰مهر” تا آن جا از یک سیاست مستقل دوری گرفته است که حتا رنج پاسخ به یک پرسش بنیانی را به خود نمی دهد. کسی که پایبند به سیاست مستقل طبقاتی است از خود می پرسد اگر ما بپذیریم که “تحریم انتخابات” “در چارچوب برنامه‌های امپریالیسم” است. پس سیاست طبقاتی حزب طبقه کارگر برای پیکار با جمهوری اسلامی چیست؟ چگونه می توان این سیاست را از  “در چارچوب برنامه‌های امپریالیسم” برون راند؟

چون  “۱۰مهر” پاسخی و راهی نشان نمی دهد، به گونه ای به توده ها می گوید که چاره ای جز سازش با جمهوری اسلامی نیست. در پایان نوشته خود  “۱۰مهر” سیاست سر بزیری را تا به آنجا پیش می برد که به یک پند نیمه جان به “دست‌اندرکاران” بسنده می‌کند و می گوید: “دست‌اندرکاران جمهوری اسلامی نیز باید این واقعیت را بپذیرند، که در شرایط خطیر کنونی، بدون برخورداری از حمایت توده‌های میلیونی مردم، توان هیچ‌گونه مقاومت عملی در برابر فشارهای آمریکا را نخواهند داشت”. “۱۰مهر” با این جمله  کار و وظیفه طبقاتی خود را پایان یافته می انگارد.

چرا این پیام بران و پیام رسانان “توده ای” به این اندازه بلندای خواستهای شان کوتاه، بالهای پرواز آرمان های شان بریده، رویای آینده شان بی رنگ، باورشان به نیروی توده ها سست، و چشم داشت آنها از جمهوری اسلامی بزرگ و فریبا است. 

برخی از آنها همواره به ما می گویند که چاره ای جز سازگاری با نظام سرمایه داری نیست. و برخی دیگر از رفیقان می گویند که این سخن هم اکنون درست است، چون که ما کم توان هستیم. به گمان ان ها پس از سرنگونی رژیم ما پرتوان تر خواهیم شد و در آن هنگام به نبرد با بورژوازی می پردازیم. 

هیچ کدام از این رفیقان از خود نمی پرسد که چرا ما خودمان را ناتوان و یا کم توان می دانیم؟

ما پیشاهنگان طبقه کارگری هستیم که جهان بینی مارکسیسم دارد. این جهان بینی رهنمودهای فراوان برای سازماندهی طبقه کارگر برای ما به جا گذاشته است. افزون بر این  جنبش جهانی کمونیستی گنجینه ی بزرگی از اندوخته های چگونگی رهبری طبقه کارگر در جنبش ها دارد که ما می توانیم از آن بهره برداری کنیم. ما می دانیم که باید چگونه با کارگران سخن گفت و چگونه خواست های آن ها را دسته بندی کرد و چگونه برای پیکار در راه این خواست آن ها را در کارخانه ها سازماندهی کرد و به میدان نبرد کشاند. ما می دانیم که چگونه پیوند میان دو بال پرنده آزادی و برابری را یعنی میان کارگران و روش اندیشان انقلابی را نیرومند کنیم.

شاید گفته شود که انجام این کارها در شرایطی که دشمن سنگدل است دشوار است. در پاسخ باید گفت که البته که دشوار است ولی شدنی است. تاریخ به ما شدنی های بسیاری نشان داده است که نشان از شدنی شدن کارهای دشوار دارد.

افزون بر این گروه های “توده ای”، “توده ای”های پراکنده بسیاری، از میان آنها رفیق کسرا سخن از بورژوازی ملی آن هم در دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی می رانند.

پیش از باز کردن در گفتگو باید نگاه کنیم که آیا دریافت ما از برخی از واژه ها و مفهوم ها (concepts) با هم همخوانی دارد.

یکی از این مفهوم ها مفهوم “بورژوازی ملی” است که باید در باره آن سخن فراوان گفت.

بورژوازی ملی

بگذارید نخست نگاهی کوتاه به به چگونگی ریخت گیری این مفهوم در نوشتارهای مارکسیستی بپردازیم.

این مفهوم گویا در سال 1920 در کنگره دوم بین الملل سوم آفریده شد. تا آن زمان انقلاب مردم آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین همچون بخشی از انقلاب جهانی از سوی بیشتر مارکسیست ها دیده نمی شد. اما در آغاز سده بیستم رویدادهایی در ترکیه، ایران، چین و جاوا هلند روشن كرد كه دیگر نمی توان جنبش های رهایی بخش را نادیده گرفت. البته لنین حتا پیش از انقلاب روسیه مفهوم امپریالیسم را آفریده بود.

پس از انقلاب روسیه، مارکسیست ها نیاز به شناسایی نیروهای اجتماعی دیگری داشته اند که در درگیری و نبرد جهانی بر سرمایه داری به همیار و همگام آن ها باشد. لنین در نشست کمینترن در سال 1920 ، از برجستگی انقلاب مردم در کشوری های استعماری سخن گفت. در آنجا لنین گفت که کمونیست ها باید از جنبش های آزادسازی بورژوایی در کشورهای استعماری، آن گاه که آن ها جنبش راستین انقلابی راه می اندازند، و نمایندگان این جنبش ها جلوگیر آموزش و سازماندهی دهقانان از سوی کمونیست ها نمی شوند پشتیبانی کرد.

کنگره چهارم در سال ۱۹۲۲ به کمونیستهای کشورهای استعماری پیشنهاد کرد که برای بسیج همه ی نیروهای انقلابی در یک جبهه متحد ضدامپریالیستی پیشگام شوند. در همین سال هم پیوندی دو واژه “بورژوازی” و “ملی” در “بورژوازی ملی” راه خود را در نوشته های مارکسیستی باز کرد. 

در زمان کنگره پنجم در سال 1924 ، مفهوم “بورژوازی ملی”  برابر با “بورژوازی بومی” بکار برده شد. ولی پس از آن این دو مفهوم ها برابر هم بکار برده نشده است هر چند که با هم هم پوشانی داشته اند. 

مفهوم “بورژوازی ملی”  دیگر امروز برابر با بورژوازی بومی در کشورهای مستعمره و یا نیمه مستعمره ها نیست. این مفهوم در باره ی آن بورژوازی بومی بکار برده می شود که فعالیت های اقتصادی دگرگونی دارد  و وابسته به امپریالیسم نیست. این بورژوازی برای خواست پیشرفت اقتصادی ملی و پشتیبانی از بازارهای ملی با دیگر لایه های بورژوازی یکسان نبوده است.

از این رو، با بورژوازی تجاری که همزمان با صادر کردن کالا ها درون مرزی  واردکننده کالاهای برون مرزی نیز است روی خوشی ندارد. این چشم انداز روشنی بوده است که چنین بورژوازی ملی می تواند متحد پیکار کارگران و دهقانان بر امپریالیسم باشد. بخش بزرگی از بورژوازی ملی یک بورژوازی تولیدی و صنعتی است که خواستار پیشرفت اقتصاد ملی است و برای بهينه سازي فروش کالاهای خود می تواند در برابر ساختار فئودالی درون مرزی و زورگویی امپریالیستی بایستد.

چگونگی برخورد حزب طبقه کارگر با بورژوازی ملی

نمونه هایی فراوانی در هند و چین داشته ایم که این بورژوازی تا اندازه ای در برابر یورش امپریالیسم ایستادگی کرد. افزون بر این می توان آتاتورک در ترکیه، ناصر در مصر و مصدق در ایران را نیز نمیاندگان سیاسی این طبقه دانست.

آن زمان امپریالیسم دشمن طبیعی بورژوازی ملی بود و تنها راه بورژوازی های ملی برای پیشرفت اقتصادی مستقل و رها شده از کنترل خارجی و آغاز انباشت سرمایه برای خود، دوستی با اردوگاه سوسیالیستی بوده است.

اما پرسش هم اکنون ما این است که آیا این درگیری در دنیای امروز ما هم هست و یا اگر هست تا به چه اندازه است؟

در گذشته پیشرفت سرمایه داری در کشورهای مستعمره می توانست بورژوازی ملی را به  درگیری گذرا و یا دراز مدت با امپریالیسم بکشاند. آیا هنگام جهانی شدن اقتصاد که زیر فرمانروایی اقتصاد سیاسی امپریالیستی است می توان جامعه ای سرمایه داری “خوب” با پشتیبانی بورژوازی ملی ساخت؟

فراموش نکنیم که با این که بورژوازی ملی با بورژوازی برون مرزی برای دستیابی به بازار درون مرزی دشمن است ولی در بهره کشی از کارگران همکار و همیار بورژوازی جهانی است. 

باید یادآوری کرد که سیاست های ضد کارگری نئولیبرالیستی به سود بخش بزرگی از بورژوازی ملی هم است. زمانی که دولت برای باز کردن در اقتصاد برای سرمایه برون مرزی نیروی کار را ارزان می کند. بورژوازی ملی نیز از این ارزان سازی نیروی کار و آسان سازی بیرون کردن کارگران سود می برد.

هم اکنون در بسیاری کشورها هم سویی و همکاری میان امپریالیسم و بورژوازی ملی دیده می شود. برای نمونه تقسیم کار نوینی هم اکنون در پهنه جهانی پدیدار شده است که صنعتی سازی بیشتر در برخی از بخش های کشورهای “جهان سوم ” به سود امپریالیسم نیز است. برای نمونه بورژوازی ملی در بنگلادش که به تولید نساجی می پردازد برای زنده ماندن به همکاری و همیاری با شرکت های فراملی پوشاک نیاز دارد و اگر “بخشندگی” این شرکت ها نباشد این بورژوازی نمی تواند با کنش در بازار درون مرزی زنده بماند و همزمان امپریالیسم هم نمی تواند بی کمک بورژوازی ملی در بهره کشی طبقه کارگر به تولید پوشاک ارزان بپردازد.

آن هایی که هوادار پیوند عاشقانه میان نمایندگان بورژوازی ملی و حزب طبقه کارگر هستند باید سرشت دوگانه این طبقه را فراموش نکنند. حتا هواداران همکاری با بورژوازی ملی به هنگام همکاری با بورژوازی در پهنه راستین نبرد برای هم آهنگی پیکار ضدامپریالیستی از سرشت “دوگانه” این طبقه و رویکرد آن به سازش با امپریالیسم زیان های فراوان دیده اند. در بیشتر کشورهای “جهان سومی” بورژوازی ملی به کشتار کمونیست ها پرداخت،  هم در چین، هم در مصر و هم در عراق بورژوازی ملی پس از آن که خود را نیرومند دید، به کشتار کمونیست ها دست زد.

هر چند که باید همه ی نیروهای ضدامپریالیستی را در جبهه ی یگانه ای بسیج کرد و از آنها برای پیشبرد این نبرد سود جویید، ولی نباید فراموش کرد که ما همراه با این اتحاد و با نگه داشت خط مستقل سیاسی خود باید به توده ها بگوییم که تنها سوسیالیسم جلوگیر پیشبرد امپریالیسم در کشور ما است. و بورژوازی ملی تنها زمانی می تواند ویژگی های ضدامپریالیستی خود را نگه دارد و به پیشرفت اقتصاد میهن کمک کند که زیر رهبری پرولتاریا باشد.

چرا طبقه کارگر باید برای خشنودی از ویژگی احتمالی ضدامپریالیستی  بورژوازی ملی زیر پرچم او بایستد ولی بورژوازی ملی برای ویژگی ثابت شده  ضدامپریالیستی طبقه کارگر هژمونی طبقه کارگر را در نبرد نپذیرد.

نقش بورژوازی ملی در پیشرفت خودسالاری اقتصادی در جامعه بسته به هژمونی طبقه کارگر در جنبش دارد. همان گونه که ما در جمهوری خلق چین می بینیم  بورژوازی ملی به هنگامی که طبقه کارگر را پرزور یابد برای زنده ماندن به خواست های توده ها تن در می دهد. به زبان دیگر اگر سخن از همکاری با بورژوازی ملی است، برایند پیروزمندانه این همکاری و سود آن برای توده ها با یک طبقه کارگر نیرومند فراهم می شود و نه با دنباله روی از بورژوازی ملی.

آن چه به انقلاب و واژگونی جمهوری اسلامی بر می گردد باید گفت که شورش سرکش توده ها به یک گردان سازمانده نیاز دارد که بتواند همه ی نیروها را به سوی یک هدف یگانه و هماهنگ کند. این کاری نیست که بورژوازی ملی توان و خواست آن را داشته باشد. بورژوازی از خشم بی سوی و آشوب های بی هدف نگران نیست. حزب انقلابی در گرداب دریای شورش خیزابی می سازد که به سوی کشتی فرمانروایی بورژوازی می تازد. ناتوانی حزب انقلابی در انجام اینکار توانایی بورژوازی برای به کژراهه کشاندن جنبش را افزایش می دهد.

در هر انقلابی توده های رنج بر، طبقه پرولتاریا و حزب انقلابی از کنشگران برجسته واژگونی نظام میرنده و پایه گزاری نظام پویای آینده هستند. حزب انقلابی آگاهی خود آموخته توده ها را در برخورد روزانه با بورژوازی، به آگاهی طبقاتی دگرگون می کند که شمشیر نبرد را به دل نظام بهره کشی نشانه می گیرد.

نقش یک حزب کنشگر انقلابی، در نقشه برداری از پهنه نبرد و ساختن پیوندهای ارگانیک میان جنبش های پراکنده و ساختن پیمان های گذرا و پایدار با دیگر نیروها نیز برجسته است.

جایگاه بورژوازی ملی در جمهوری اسلامی

هنگام سخن گفتن از بورژوازی ملی در ذهن توده ای ها به ویژه زمان دکتر مصدق دوباره زنده می شود که در آن دوران در یک زمان کوتاهی حزب توده ی ایران دچار چپ روی شده بود و کارآمدی این طبقه را در نبرد ضدامپریالیستی  دست کم گرفته بود. همین اینجا بادآوری شود که در آن زمان اندوخته های جنبش کمونیستی در اتحاد با این طبقه و از برایند خوبی ها و بدی های اینکار بسیار کم بوده است. ( تجربه‌های منفی می چربیده است. شیفتگی جبهه ملی از نقش امپریالیسم آمریکا که رسول مهربان در کتاب گوشه‌هایی از تاریخ معاصر ایران برمی شمرد، نمونه‌ای از این تجربه‌های منفی است.)

اما بسیاری امروز می خواهند که با بهره جویی نادرست (سواستفاده) از آن سیاست نادرست الگویی برای سیاست نادرستی دیگر در امروز بسازند. برای نمونه بی هیچ گفتگویی و یا بدون پیش گزاری داده ها و یافته ها به ما می گویند که نه تنها بورژوازی ملی نیرومند در ایران وجود دارد بلکه این  بورژوازی در دستگاه فرمانفرمایی جمهوری اسلامی و برنامه ریزی و پیاده سازی سیاست درون و برون مرزی آن نقش برجسته ای دارد. و این سیاست گویا به ویژه در پهنه برون مرزی آن ضدامپریالیستی است و به سود خودسالاری (استقلال) میهن ما است.

باید با کنکاشی  داده های گوناگون و سددرسد درست به بررسی این پرداخت که آیا امروز لایه های نابرجسته و کوچک از بورژوازی ملی هستند که بتوان با آن ها در لحظه مشخس و شرایط مشخص برای زمان کوتاهی اتحاد کرد.

ارزیابی این که آیا بورژوازی ملی در دستگاه فرمانروایی یک کشور نقش برجسته ای دارد بسیار آسان است. برای بررسی این نقش باید به واکاوی سیاست اقتصادی یک  کشور پرداخت.

همه ی کشورهای صنعتی اروپا و هم امریکا در دوره نخست سنتی سازی جامعه خود برای پشتیبانی از بورژوازی ملی به پیاده سازی سیاست های مرکانتیلیسم  (mercantilism) پرداخته بودند. آماج (هدف) این سیاست این است که با افزایش صادرات و دشوار ساختن خرید کالاهای وارداتی تولید درونی بورژوازی صنعتی را افزایش دهند و آن را در برخورد با رقابت برون مرزی نیرومند سازند.

پرفسور هان جون چانگ (han- joon-chang)  اقتصاد دان کره ای – انگلیسی می گوید که همه کشورهای نیرومند اقتصادی در آغاز از سیاست بازرگانی بسته (mercantilism) پیروی کرده که در آن از وارد کردن کالاهایی  که خود نمی توانستند تولید کنند خودداری می کردند و با چنگ و دندان از تولید درون مرزی پشتیبانی می کردند و در راه ورود هر گونه کالای برون مرزی سنگ می انداختند. نیل رسیدن به مازاد تراز پرداخت در بازرگانی خارجی با جاتنگ کردن (محدود کردن) واردات و پشتیبانی از کالاهای تولیدی درون مرزی برای نیرومند کردن توان هم آوری (رقابت) در برابر کالاهای بیگانه است.

می توان حتا این گونه گفت که سیاست نوین ترامپ نیز بر اندیشه های بنیانی مرکانتیلیسم سوار است هر چند که طبقه های فرمانروای آمریکا برای پیاده کردن پیروزمندانه این سیاست دیگر کشورها را انگیزش می دهند (تشویق می کنند) که سیاست های درهای باز نئولیبرالیسم را پیاده کنند.

روند عینی اقتصادی میهن به سوی دیگری رفته است و گام به راه دیگری گذاشته است.

بسیاری می کوشند که سیاست اقتصادی روحانی را با سیاست اقتصادی کنونی جمهوری خلق چین برابر بدانند. این برابرسازی سراسر دروغ است.  درهای اقتصاد ایران بدون هیچ نگهبان و دربانی برای کالاهای باد کرده سرمایه جهانی باز است. رهبران دوراندیش چین با برنامه ریزی هوشیارانه سرمايه گزاران برون مرزی را به كشورش برای سرمايه گذاری در رشته های از پیش گزیده شده راه داد، و بدین گونه نه تنها اقتصاد ملی خود را بر باد نداد بلکه آن را به دومین اقتصاد بزرگ روی زمین دگرگون کرده است.

ولی جمهوری اسلامی چهار نعل به سوی ژرفایش (تعمیق) وابستگی با سرمایه امپریالیستی گام بر می دارد. اقتصاد میهن ما یک اقتصاد انگلی است در زمانی که رشد  اقتصاد در چند سال گذشته همیشه روی به پایین داشته است، بازار سهام از رشد انگلی بیش از سددرسدی برخوردار بوده است. روشن است که سرمایه داران مالی میهنی برای انباشته کردن هر چه بیشتر این درآمدهای بادآورده به پیوند به بازار جهانی مالی نیاز دارد.

سیاست درهای باز سیلی از کالاهای برون مرزی را به سوی کشور روان کرده است. سیلی که خانه و کاشانه تولیدکنندگان کوچک و نیمه بزرگ را ویران کرده است و با خود برده است. برای بخش نادار جامعه کالاهایی وارد می شود که تولید کنندگان کشور می توانند آن را به اندازه نیاز و پسندیده تولید کنند. برای فرادستان کالاهایی وارد می شود که از بن زیان آور و بی ارزش است.

دولت روحانی همچون نماینده سیاسی بورژوازی بوروکراتیک و مالی، بورژوازی ملی را با پوزه به زمین زده است. گزارش های اقتصادی خود رژیم نشان می دهد که بیش از ۱۵۰۰۰ یگان (واحد) تولیدی بزرگ و کوچک در این دوره بسته شده است.

روزنامه رسالت روز سه‌شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸ نوشت که “در دولت یازدهم ۵۱۰۰ واحد صنعتی و تولیدی تعطیل شده است و این خبر به معنای آن بود که دولت روحانی در تعطیلی برندهای مشهور ایرانی صاحب رکورد شده است”.

به گزارش «خبرنگار ایلنا» محمدرضا بادامچی نماینده در مجلس دهم  در هفته پیش گفت: «در ده سال گذشته ۳۰ درصد واحدهای تولیدی ما تعطیل شدند که دلیل اصلی آن هزینه‌های بالا و بهره‌وری پایین بوده است.» 

خبرگزاری مخبر در تاریخ  ۲۸/۰۲/۱۳۹۸ می نویسد که “بی تدبیری دولت های یازدهم و دوازدهم به قدری زیاد بوده و هست که دیگر نمی توان در کشور نامی از صنعت و تولید بیاوریم. هیچ بنگاه کوچک و متوسط و بزرگی نیست که از این بی تدبیری ضربه مهلک نخورده باشد. تعطیلی یکی پس از دیگری مراکز صنعتی و تولیدی تبدیل به کابوس توسعه صنعت کشور شده است.”

به گزارش خبرنگاری نصر تاریخ ۱۴/۰۷/۱۳۹۷ آقاپور عضو کمیسیون اقتصادی مجلس گفت: «به صورت میانگین،  بیش از۴۰ درصد صنایع کشور در شهرک‌های صنعتی تعطیل شده ولی وضعیت استان ما بهتر است اما در برخی استان‌ها تا ۸۰ درصد به تعطیلی کشیده شده است. »

بنابراین ما می بینیم که بورژوازی ملی که به کار تولیدی صنعتی می پردازد نه تنها در دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی نقشی ندارد بلکه حتا زندگی این طبقه که تنها و جدا از بافت قدرت است در خطر است و کم کم به گفته خود دست اندرکاران جمهوری اسلامی رو به نابودی می رود.

آن هایی که بر این باور هستند که بورژوازی ملی در دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی  نقش برجسته ای دارد باید پاسخ دهند که خط اقتصادی نئولیبرالیستی که کشنده و دشمن بورژوازی ملی نیز هست از کجا ریشه می گیرد؟

اگر بورژوازی ملی در دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی نقشی دارد پس چرا با سیاست خانمان براندازی که نه تنها زحمتکشان میهن را بلکه حتا خود بورژوازی ملی را نابود کرده است به نبرد نمی پردازد؟

هر کس هنگامی که این خبرها را می خواند باید از خود بپرسد که سیاست بورژوازی ملی در برابر این بسته شدن بنگاه های تولید چیست؟ ما در کجا و چه هنگامی نوای ایستادگی آن ها را شنیده ایم؟  پرسش پسین این است که اگر بورژوازی ملی به این اندازه ناتوان است که حتا دلیری ایستادن در برابر اقتصاد نئولیبرالی را ندارد پس چرا نمایندگان طبقه کارگر باید به دنبال این طبقه بروند و همه ی تخم های پیکار خود را در سبد این بورژوازی بگذارند؟

بنابراین اگر دولت آقای روحانی و دسته های درون و برون نظام نماینده بورژوازی ملی نیستند پس باید پرسید که خاستگاه طبقاتی آنها چیست؟ آیا آن ها می توانند فرای طبقه های انگلی بورژوازی تجاری و بوروکرات و مالی برنامه های اقتصادی پیاده کنند؟

با اینکه حتا کسانی چون آقای مومنی از سیاست های نئولیبرالی دولت انتقاد می کنند ولی دارویی که برای برون رفت  از  آن نسخه پیچی می کنند همان سرمایه داری “خوب” است که برای توده های رنجبر و تنگ دست ارمغانی ندارد، چرا که برایند این روند چیزی جز هموار کردن وابستگی به سرمایه های جهانی نیست. هیچ لایه ی بورژوازی نمی تواند امروز بی ان که با سرمایه جهانی پیوند کند زنده بماند. تنها با رهبری طبقه کارگر، بورژوازی ملی می تواند در پیشرفت جامعه و رفاه توده ها نقش برجسته داشته باشد.  

پایان سخن

همه ی دردهای توده های رنج بر، در زمین کال سرمایه داری ریشه دارد. باید این ریشه پوسیده را از زمین در آورد و پس از شخم زدن زمین، درخت نوینی کاشت که با نیروی بازوان زحمتکشان پربار و پربرگ و سربلند شود.    

 هنوز گفتگوهای بسیاری میان توده‌ای ها بر سر گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم انجام نگرفته است و یا اگر آغاز شده است به پایانی نرسیده است. دسته ها و گروه هایی که خود را “توده ای” می خوانند هنوز می خواهند به جای بدتر نشدن جمهوری اسلامی با جمهوری اسلامی بد بسازند و به گونه ای با آن کنار بیایند. برخی ها هم می خواهند با روبنای جمهوری اسلامی برزمند، ولی چارچوب اقتصادی آن را همچون یک  سرمایه داری “خوب” نگه دارند. انگار سرمایه داری بخش جدا نشدنی جامعه است که همواره و برای همیشه فورماسیون پایانی تکامل جامعه انسانی است.

آیا مانند “راه توده” باید امیدوار بود که با کمک بخشی از بورژوازی “لیبرال” می توان دیکتاتوری ولایی را سرنگون کرد و آزادی را به مردم ارمغان داد؟ نشان دادیم که این یک امید پوچ است.

سرمایه گزاری به روی دموکراسی  خواهی لایه ای از بورژوازی در دستگاه فرمانروایی جمهوری اسلامی نه نتها ما را از انجام کار خود بدور می دارد بلکه با انجام این کار تاریخ پاک و جایگاه ما میان توده ها هزینه پاک سازی چهره زشت بخشی از رژیم می شود.

آیا مانند “عدالت” و “۱۰مهر” باید امیدوار بود که با کمک بخشی از بورژوازی “ضدامپریالیست” می توان اقتصاد نئولیبرالی را رام کرد و با پند دیکتاتوری ولایی را به آغوش مردم کشاند؟ نشان دادیم که این یک امید پوچ است.

هیچ نشانی حتا گذرا، از ایستادگی در برابر خصوصی سازی گسترده و از بین بردن یارانه ها و آسان کردن بیرون کردن (اخراج) کارگران از هیچ دسته جمهوری اسلامی دیده نمی شود.

آیا مانند برخی ها باید امیدوار بود که با کمک بورژوازی ملی می توان با اقتصاد نئولیبرالی نبرد کرد و دیکتاتوری ولایی را هم سرنگون کرد؟ نشان دادیم که این یک امید پوچ است.

بورژوازی ملی حتا برای زنده نگه داشتن خود با دشواری های فراوانی روبرو است. این بورژوازی نه خواست و نه توان پیکار ضدنئولیبرالی و ضددیکتاتوری دارد.

برخی ها حتا از ما می خواهند که سياست برون مرزی (خارجی) رژيم را با ستمگری آن در درون مرزها درهم نیامیزیم. انگار سیاست برون مرزی شکوفه ای است که سوای درخت ریشه پوسیده جمهوری اسلامی در هوا گل کرده و میوه داده است.

همه ی لایه های بورژوازی انگلی کشور ما با درگیر کردن مردم به جنگ زرگری میان خود می خواهند این گونه وانمود کنند که جنگ آن ها بر سر آزادی و یا بر روی سمت گیری اقتصادی جامعه است. این همه هنگامی گفته می شود که این لایه ها هم آهنگ هم ازادی را سرکوب می کنند و هم راه اقتصادی را بر گزیدند که در آن خون زحمتكشان مکیده می شود.

نمی توان بدون یک سیاست مستقل طبقاتی و داشتن یک برنامه جایگزینی گام به همکاری با هر گونه بورژوازی گذاشت. برجسته ترین اتحادها میان کمونیست ها و نیروهای بورژوازی در دوران جنگ جهانی دوم در اروپا انجام گرفته بود. کمونیست ها در هیچ یک از این کشورها با نیروهای بورژوازی  درونی و برونی که در دستگاه دولتی فاشیسم نقش داشته بودند اتحاد نکرده بودند. حتا اتحادهای پیروزمندانه ضد فاشيستی با لایه های بورژوازی در فرانسه و ايتاليا به تندی با بی مهری و برخورد دشمنانه نيروهای بورژوازی (که هرگز مواضع طبقاتی خود را ترک نكرده بودند) روبرو شده بود.

تاریخ کنونی ترکیه هم به روشنی نشان می دهد که هم دموکراسی و هم پیشرفت اقتصادی بدون جابجایی طبقاتی در ساختار اقتصادی جامعه بسیار شکننده و ناپایدار است.

نظام سرمایه داری بر ایران همسو با نظام های سرمایه داری جهان، فراهم کننده سود برای یک مشت انسان‌های بهره کش و کاغذباز است. امید بستن به این که برخی از لایه های  این نظام بهره کش می توانند ما را از این گردابی که خود آفریدند نجات دهند نه تنها بی خردانه است بلکه خاک بر چشم مردم پاشیدن است.

باید کار را از آن جایی آغاز کرد که خیلی ها از میان آن ها برخی “توده ای ها” آن را فراموش کرده اند. جایگاه طبقاتی ما و پایبندی به طبقه کارگر همیشه ستاره ی راهنما ما در آسمان پهناور نبرد طبقاتی بوده است. راه آسان و میان بری در هیچ جا و با هیچ کس نمی توان یافت. تنها پس از آگاهی از جایگاه طبقاتی خود و با داشتن یک سیاست مستقل طبقاتی می توان دست همکاری به سوی دیگر طبقه ها و نمایندگان سیاسی آن ها دراز کرد بی آن که بخشی از سیاه لشکر آن ها شد.

نداشتن باور به نیروی خود و ایستادن زیر سایه لایه ای از بورژوازی همواره نادرست است حتا اگر نیروی ما کم باشد. و اگر سخن بر اتحاد با برخی از نیروهای هست باید پیش از آن از خود پرسید که این نیروها نماینده چه طبقه و یا طبقه ها هستند؟ چنین ارزیابی  روشنی به ما می تواند نشان دهد که آیا این نیروها نماینده بورژوازی ملی و ارزش افزا هستند؟ اگر این چنین باشد هر اتحاد و همکاری باید بر پایه سیاست مستقل طبقاتی ما انجام گیرد و نه با دنباله روی و پیروی از خواستهای بورژوازی!    

آن چه که به بورژوازی ملی بر می گردد پرسش های ما شاید بیشتر از پاسخ های ما باشد.

پرسش بنیادی این است که چگونه می توان بورژوازی ملی را شناسایی کرد؟ آیا بر پایه کنش های اقتصادی می توان آن را شناسایی کرد؟  آیا بورژوازی ملی گرا همان بورژوازی ملی است؟ آیا هر بورژوازی بومی بورژوازی ملی است؟ آیا تنها  بورژوازی صنعتی درون مرزی بورژوازی ملی است؟  آیا می توان بازرگانان کوچکی که به دادوستد و فروش کالاهای درون مرزی می پردازند را بخشی از بورژوازی ملی دانست؟ آیا می توان آن بخش از شرکت های خدماتی خصوصی (شرکت های بزرگ گوناگون دیجیتالی درون مرزی، زنجیره های رستوران های درون مرزی، شرکت های بزرگ اتوبوس رانی درون مرزی شرکت های بزرگ بارکشی درون مرزی ووو) که در تضاد با شرکت های خدماتی امپریالیستی مانند میکرو سافت، مک دونالد و دیگران هستند را  بخشی از بورژوازی ملی دانست؟   

باید تا بررسی و پژوهش به روی پرسش های بالا مفهوم بورژوازی ملی را چون یک رهنمای کلان نگه داشت ولی همزمان باید آن را با یک تحلیل مشخص از یک وضعیت  مشخص بکار برد.

 

 




سازگارسازی زبان با زمان خود!

سخن روز شماره ۹۸/۷۷

۲۶ بهمن ۱۳۹۸- ۱۵ فوریه۲۰۲۰

به تازگی نوشته ای در نقد نوشته ” رژیم ضدامپریالیستی یا ضدمردمی” نگارنده در نویدنو آمده است. انتظار نگارنده از نویسنده نقدی که گویا در علم زبان از جایگاه ویژه ای برخوردار است بیشتر از این بوده است. 

نویسنده کوشیده است تا هم به شیوه نگرش نگارنده و هم به درونمایه (مضمون) نوشته نام برده بپردازد. رفیق ارجمند عاصمی خواهند  کوشید که به پرسش هایی که در ذهن نویسنده در باره خطمشی “توده ای ها” پدید آمده است پاسخ دهند.

در این جا نگارنده  تنها می کوشد به طور کوتاه چند نکته ای در باره ی شیوه نگارش و کاربرد واژه های کم آشنا ولی همچنان زنده در نوشته خود بپردازد.    

زبان پویا و زنده است و در دوره های گوناگون و در برخورد با رویدادهای روزگار دگرگون می شود. اگر این گونه نبود در همه ی دنیا انسان های بی شماری در پی به روز کردن نوشته های گذشتگان ما نبوده اند.  

آفرینش و بازآفرینی واژه ها بخشی از سازگارسازی زبان با پیرامون خود است، که زبان برای زنده ماندن و پس نماندن از پیشرفت شناخت در جامعه به آن نیاز دارد. راستش این است که در جامعه ما گرایش نیرومندی برای بازسازی و کاربرد واژه های پارسی وجود دارد که از آن به این سادگی نمی توان گذشت. به ویژه جوانان واژه هایی همچون “درود” و “بدرود” را دوباره زنده کرده اند و هم اکنون این واژه ها بخشی از واژگان روزانه بسیاری شده اند.

بنابراین زبان هر روز دگرگون می شود و در این روند واژه هایی می میرند و واژه های نوینی زاده می شوند و واژه های فراموش شده ای بازآفرینی می شوند. البته این روند نوسازی به یک باره و ناگهانی نمی تواند انجام شود و باید هر واژه نوینی یا زنده سازی واژه های فراموش شده را با شکیبایی و آرام آرام جا انداخت.

آن چه که به نگارنده برمی گردد کاربرد واژه های جانشینی یک روند چند ساله داشته است و راه درازی را پیموده است. هم اکنون کسانی که نوشته های نگارنده را می خوانند کم و بیش با این واژه ها آشنایی دارند. افزون بر این در بسیاری جاها واژه هایی که خواننده به آن خوی گرفته است در پرانتز آورده می شود.

باید گفت که این واژه های جانشینی حتا در ذهن خود نویسنده نقد چندان آشفتگی پدید نیاورده است چرا که اگر اینگونه بود پس چرا همه ی “برگردان های” ایشان درست بوده است و دریافت شان از درون مایه این جمله ها با آن چه که نگارنده می خواست بگوید همخوانی دارد. 

با این همه نویسنده نقد انگشت به یک واژه ویژه “واکاوی”  که به جای “تحلیل” آمده است گذاشته است.

نگارنده آفریننده این واژه نیست بلکه این واژه در بسیاری از نوشته های درون ایران بکار برده می شود. برای نمونه  “واکاوی و تحلیل مفهوم خط‌مشی عمومی: ماهیت، صفات و غایت”؛ ” واکاوی مشکلات تشکلهای آببران در فرآیند انتقال مدیریت آبیاری”؛ ” واکاوی سازه‌های تاثیرگذار بر توسعه حرفه‌ای “؛ “واکاوی و تبیین نیاز های فرهنگی، تربیتی و اجتماعی”؛ ” واکاوی مفهوم جهاد و مصادیق آن در دوره صفویه “؛” واکاوی و تحلیل عوامل موثر در گرایش صادق هدایت به کاربرد نمادها “.

در همه ی این نمونه ها واژه “واکاوی” کم و بیش جانشین “تحلیل” شده است. پرسش کلیدی اما این است که هنگامی که در رسانه های ایران کاربرد این واژه به این گونه گسترده جا افتاده است چرا یک روشن اندیش “چپ” باید از خواندن آن خشمگین شود؟

افزون بر این فرهنگ فارسی معین در باره معنی تحلیل می نویسد: (تَ) [ ع . ] (مص م .) 1 – حل کردن ، تجزیه کردن. 2 – روا شمردن ، حلال کردن.

اگر معنی “تحلیل” حل کردن و تجزیه کردن است پس چرا به دید نویسنده نقد کاربرد واژه “تحلیل” از واژه  “واکاوی” درست تر و درخورتر است؟

واژه دیگری که ایشان انگشت به روی آن گذاشته اند واژه “پرسش” است که به جای واژه “مسألة” بکار برده شده است. فرهنگ نامه دهخدا می نویسد: مسألة.[ م ُ ءَ ل َ ] (ع مص ) مسایلة. از یکدیگر پرسیدن به معنی سؤال. (اقرب الموارد). و رجوع به مسایلة شود.

باز دوباره باید از نویسنده نقد پرسید که اگر “مساله” همان “سؤال” است پس چرا واژه زیبای پارسی “پرسش” به جایش بکار برده نشود؟

ایشان شاید بگویند برای اینکه ما به کاربرد “مساله” خوی گرفته ایم؟  

در پاسخ باید گفت که هر چه ما “پرسش” را کم تر در نوشته های خود به کار بریم خوانندگان به دیدن آن کم تر خوی می گیرند.       

بنابراین اگر بازآفرینی واژه های فراموش شده پارسی کاری بیهوده می بود پس فردوسی نمی بایست با دلاوری و شکیبایی به گرداوری واژه های پارسی بپردازد. اگر او این کار را نمی کرد جایگاه زبان امروز ما کجا بود؟ فردوسی هم می توانست به بهانه ی خوی گرفتن مردم آن زمان به واژه های ویژه ای خود را از رنج سی ساله برهاند و در گوشه ای زندگی آسوده خود را بگذراند.

مردم ما در درازنای سالیان به گونه ویژه ای از شعر پارسی (قصیده و غزل)  خوی گرفته بودند ولی اگر نیما پای به میدان نمی گذاشت و آغاز به نوشتن شعرنو نمی کرد، ما امروز از چشمه های سرشار گونه نوینی از شعر  پارسی برخوردار نبوده ایم. در این رزم نیما و پیروانش همیشه از پشتیبانی روشن اندیشان حزبی بهره مند بودند.

به باور نگارنده پاسبانی از زبان پارسی بخشی از پیکار فرهنگی ما بر فرهنگ واپسگرایانه ای است که این بیدادگران شب پرست می خواهند میان مردم ما جا بیندازند. ما نباید این نبرد فرهنگی را که بسیاری از جوانان ما هم به آن گرایش دارند به هواداران شاهنشاهی بسپاریم. بنابراین باری را که فردوسی و نیما در گذشته به دوش خود کشیده بودند امروز باید بر دوش همه ی روشن اندیشان “چپ” سنگینی کند.  

در پایان افزوده شود که مردم ما در گذشته به “کارگر” می گفتند “عمله” و به “همسر” می گفتند “عیال” و یا “زوجه”  ولی روشن اندیشان حزب توده ی ایران با پافشاری و رنج فراوان واژه “کارگر” ” و “همسر” را در میان مردم ما جا انداخته اند. بنابراین کار درست و انتقاد سازنده این است که اگر نگارنده واژه جانشینی نادرستی برگزیده است به او یادآوری کرد که به جای این واژه ویژه که جانشین یک واژه عربی شده است می توان واژه ی پارسی دیگری که درخورتر و رساتر است بکار برد.




رسانه های”اجتماعی” دیجیتالی پرورشگاه انسان نئولیبرالی!

مقاله ۴2/۹۸

۲5 بهمن ۱۳۹۸- ۱4 فوریه۲۰۲۰

پیش گفتار

روان شناسی مارکسیستی – که با نوآوری و کار و تلاش روانشناسان کمونیست اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی پایه گزاری شده بود – وارونه (برعکس) روان شناسی بورژوازی، انسان را تنها فراورده ساختار بیولوژیک نمی داند، بلکه انسان را افزون بر ساختار بیولوژیک آن همچون باشنده اجتماعی و فرهنگی می بیند که وامانده های تکاملی تاریخ هستی را در خود اندوخته دارد. بدین گونه روان شناسی مارکسیستی، انسان را یک سویه به برده ژن های خود دگرگون نمی کند. روان شناسی مارکسیستی، انسان را باشنده پیچیده ای می داند که با بر خورداری از ویژگی های تکامل چندین میلیارد ساله هستی، با وحدت دیالکتیکی میان بیولوژی و اجتماع ، روان خود را در روند کنش و پیوند با دیگران و طبیعت پیرامون می سازد.  انسان در این روند هم ساخته و دگرگون می شود و هم پیرامون خود را می سازد و دگرگون می کند.     

بنابراین انسان یک باشنده تاریخی(phylogenetic) و اجتماعی(sociogenetic) و بیولوژیک(biogenetic) است که با کنش خود در هر جامعه ی ویژه خود را می سازد(ontogenetic).

 برای همین هم انسان ها در روند تاریخی گوناگون و در اجتماع ها و فرهنگ ها گوناگون و بسته به کنش های گوناگون با دیگران و بسته به ژن هایی که از پدرومادر به آن ها رسیده است، همچون انسان های گوناگونی ساخته و پرورده می شوند. بدین گونه حتا دو انسان یکسان با هم دیده نمی شود.   

منش (شخصیت) و آگاهی انسان در فرآیند دیالکتیکی سازه های (عوامل) بیولوژیک (biological) – روانی (psychological) و اجتماعی  (sociological)  ریخته گری می شود. نادیده گرفتن هر سازه ای، همه ی سویه و لایه های شخصیت و آگاهی انسان را برای مان آشکار نمی کند. برای همین انسان با دیگر جانوران سراسر یکسان نیست، چرا که راه تکاملی دیگری را پیموده است. برای همین انسان امروز ما با انسان سد سال پیش سراسر یکسان نیست، چرا که در جامعه پیچیده تری می زیید. برای همین انسان ها از اجتماع و فرهنگ های گوناگون با هم  سراسر یکسان نیستند، چرا که پیشرفت شیوه تولیدی دیگری دارند. برای همین انسان های یک جامعه با همه ی ویژگی های یگانه با هم سراسر یکسان نیستند، چرا که در کنش اجتماعی خود پیوندهای انسانی گوناگونی می سازند و ژن های دیگری دارند. برای همین دو برادر یک خانواده با همه ی همسانی ها، سراسر همانند هم نیستند، چرا که در کنش اجتماعی خود پیوندهای انسانی گوناگونی می سازند.   

با اینکه روانشناسی بورژوازی در پنجاه سال آغازین خود حتا نامی از مارکس نبرده بود، ولی هم اکنون روانشناسان بورژوازی برای افزایش ارزش افزوده و پدید آوردن نیاز خرید در انسان ها دریافته اند که رفتار، کردار و پندار انسان را می توان با فناوری دیجیتالی به گونه ای برنامه ریزی کرد که سرانجام آن آفریدن آگاهی دروغین (false consciousness) و انسان با ویژگی‌هایی است که الگو نئولیبرالی سرمایه داری به آن نیاز دارد. شیوه این کار بسیار آسان است. با دگرگون کردن شیوه تولید جامعه انسانی و پیوندهای انسانی و با پشتیبانی فناوری که آگاهی دروغین در نزد توده ها می سازد، می توان انسانی با ویژه های دیگری آفرید.

بگذارید پیش از شکافتن این داوی (ادعا) به کارکرد بیولوژیک مغز انسان نگاهی داشته باشیم.

هنگامی که از کارکرد بیولوژیک مغز سخن گفته می شود، باید افزود که کارکرد بیولوژیک مغز با درون مایه ( مضمون) اندیشه انسانی یکسان نیست. همان گونه که در بالا آمده است، اندیشه انسانی برایند وحدت سه عنصر بیولوژیک، روانی و اجتماعی در انسان است که در آن زبان، نقش برجسته بازی می کند. در این بخش ما تنها می خواهیم نشان دهیم که چگونه نئولیبرالیسم با دانش از عنصر بیولوژیک کارکرد مغز انسان، نقش عنصرهای اجتماعی و روانی  را در زندگی انسان کاهش می دهد تا انسانی با ویژه گی های دلخواه خود را بسازد.      

 شیوه کارکرد بیولوژیک مغز

ما کودک تازه به  دنیا آمده را نوزاد می خوانیم. اما همین نوزاده در نهاد خود راز و رمز ۳,۵ میلیارد سال تکامل را نهفته دارد. مغز انسان در تاریخ انسانی خود به گونه ای تکامل یافته است که انسان را برای زنده ماندن هنگام برخورد با پیرامون سرکش خود یاری کند.

تکامل دو ساختار (مکانیسم) بنیادی برای زیستن و زنده مانی (بقا) اندام واره (ارگانیسم) آفریده است که در انسان وامانده شده است (به ارث رسیده است).

نخستین مکانیسم، سیستم دلواپسی (اضطراب) است که ما برای دوری گزیدن از رویدادها و چیزهای ناگوار و گزینش میان گریز و یا رودررویی و کارزار آماده می کند. مغز انسان به گونه ای برنامه ریزی شده است که هنگام روبرو شدن با پیشامدهای ناگوار و یا جانوران هراس انگیز با آفرینش هورمون آدرنالین (adrenaline) انسان را برای نبرد و یا گریز (فرار) آماده می سازد.  

مکانیسم دوم، پاداشهای رفتاری است: هنگامی که رفتار ما، بخت زیستن ما را بالا می برد، مغز ما  با ساختن هورمون های  شیمیایی و فرستادن آن در تن ما به ما پاداش می دهد. 

بدین گونه هنگامی که ما در یابیم که رویداد و یا چیزی در پیرامون یا کنشی با پیرامون ما برای زنده ماندن ارگانیسم ما برجسته است، مغز با ساختن چهار هورمون ویژه به ما پاداش می دهد. 

ریشه بیولوژیک این هورمون های پاداش دهنده که حس خرسندی نیز در ما می آفریند در مغز ما است. این مغز است که برای حس شادابی و بهروزی ما چهار هورمون: دوپامین (dopamine) ، سروتونین (serotonin) ، اکسی توسین (oxytocin) و اندورفین (endorphin) می آفریند. مغز بی خود و بی جا به آفرینش این هورمون های شیمیایی نمی پردازد بلکه اینها برای انجام کارهای ویژه ای تکامل یافته اند. هنگامی که رفتار انسان بخت زنده مانی (بقا) او را افزایش می دهد، این هورمون ها با تراوش خود به انسان پاداش می دهند. در اینجا ما خیلی کوتاه تنها به دو هورمون دوپامین و اکسی توسین  (dopamine, oxytocin) می پردازیم که با آماج این نوشته پیوند دارد. هنگامی که ما به برآورده شدن یک نیاز نزدیک می شویم، مغز برای پاداش ما دوپامین  (dopamine) می آفریند.

مغز به ویژه هنگام سه رفتار ویژه که به زنده مانی انسان کمک می کند با تراوش و روان کردن دوپامین در تن به انسان پاداش می دهد: یک- هنگام پیوند و آمیزش جنسی ، دو- هنگام تهیه خوراک و سه- هنگام آگاه شدن از پیرامون خود.  

آمیزش جنسی بخت زنده مانی گونه انسان را افزایش می دهد؛ خوراک پذیرفتار (ضامن) زنده مانی درونی ارگانیسم انسانی است؛ و آگاهی از پیرامون بخت زنده مانی ارگانیسم انسانی در برخورد با ناگواری های برونی می افزاید.  

هنگامی که انسان در جمع  از پشتیبانی گروه و هم گونه گان برخوردار است، او آرام و آسوده است. در این هنگام مغز اکسی توسین (oxytocin) می آفریند. بدین گونه خداوند تکامل، به کسانی که در کنار هم مانده اند و با هم زیسته اند پاداش می دهد تا بخت بیشتری برای زنده ماندن خود و فرزندان خود فراهم کنند.

بدین سان مغز انسان از نظر ژنتیکی رمزگذاری و برنامه ریزی شده است که تا هنگامی که انسان ها در یک گروه با هم زندگی می کنند به ان ها پاداش بدهد. برای همین هم از همان آغاز تکامل انسان، برنامه نگه داری از کودکان و نوجوانان و رفتارهایی که پیوند گروهی را نیرومند می کرد، با هم همپوشانی پیدا کردند.

پس از این بررسی بگذارید نگاهی  کوتاه داشته باشیم به چگونگی تراوش این هورمون های شیمیایی هنگامی که ما در رسانه های ”اجتماعی” دیجیتالی جستجو و کنش می کنیم.

مغز دیجیتالی

هنگامی که ما برای بررسی از چگونگی زیست گاه خود به پیرامون خود می نگریم و از ناگواری ها و خوش گواری های در پیش اگاه می شویم، مغز با ساختن شیمیایی دوپامین (dopamin) با ما پاداشی می دهد که آن چنان نیرومند است که حس بهزیستی را در ما می آفریند. در دنیای نوین ما روبرو شدن با ببری کمین کرده در بیشه زاری، از پیشامدهای کمیاب است ولی کار کرد بیولوژیک مغز ما و ساختار پاداش دهی شیمیایی آن هم چنان یکسان است. مغز ما برای آگاهی یافتن از آن چه که در دنیای دیجیتالی می گذرد به ما پاداش می دهد.  هر بار که ما در درون این تاربندی دیجیتالی خود را از پیرامون خود آگاه می کنیم و یا با دیگران پیوند می خوریم، مغز ما دوپامین به تن ما روان می کند و بدین گونه به ما پاداش می دهد.  

به زبان دیگر، آن هورمونی را که مغز نیاکان ما هنگام آگاه شدن آن ها از ببر کمین کرده تراوش می کرد، مغز انسان امروزی هنگام به روز کردن آگاهی ما در دنیای دیجیتالی می آفریند. هنگامی که ما از تازه های فیس بوک، توییتر، اینستاگرام ووو آگاه می شویم، مغز ما درجا با ساختن این هورمون به ما پاداش می دهد.    

پژوهش ها نشان می دهد که هورمون اکسی توسین هنگام کنش های اجتماعی در جمع انسانی و پیوند عاشقانه در مغز آزاد  می شود. مغز با ساختن شیمیایی  هورمون اکسی توسین به ما انگیزه می دهد که همراه گروه باشیم و همواره به جمع گرایش داشته باشیم. شگفت انگیز اما این است که هنگامی که ما در دنیای دیجیتالی با دیگران پیوند می یابیم، هورمون اکسی توسین نیز در تن ما آزاد می شود. رسانه های ”اجتماعی” دیجیتالی مانند فیس بوک یا اینستاگرام بهترین کالاها برای برانگیختن مغز به تراوش هورمون های پاداش دهنده هستند. این همان پاداشی است که به نیاکان ما انگیزه می داد تا تلاش کنند نشانه های (signals) اجتماعی را برای سازگاری با نیازها، خواسته ها و بهزیستی در گروه خود یاد بگیرند. پژوهش ها نشان می دهد که تنها ده دقیقه کنش در تاربندهای ”اجتماعی” ۱۳ درسد آفرینش اکسی توسین در مغز را افزایش می دهد. به زبان دیگر، آن هورمونی را که مغز نیاکان ما هنگام همگرایی انسان با هم گونه خود می آفرید، مغز انسان امروزی هنگامی که ما در دنیای دیجیتالی با کسی ” گپ” می زنیم، می آفریند.   

پس از این بررسی کوتاه، خواننده از خود خواهد پرسید که اگر مغز ما در دنیای دیجیتالی همان هورمون هایی که نیاکان ما برای زنده بودن به آن نیاز داشته بودند را می آفریند پس چرا این رسانه ها زیان آور خوانده می شوند.   

زیان های مغز دیجیتالی چیست؟

پرسش پسین این است که اگر مغز ما برای جستجوی و کنش ما در اینترنت به ما پاداش می دهد، پس چرا این کار را نکنیم؟ پاسخ این است که خوی گیری به رسانه های ”اجتماعی” دیجیتالی زیان های فراوانی برایمان دارد که در زیر به بررسی برخی از آن ها می پردازیم.

یک انسان را تنها می کند: مغز هنگام کنش در دنیای پنداری (مجازی) دیجیتالی  به آن اندازه هورمون عشق، اکسی توسین (oxytocin) می سازد که انسان انگیزه خود را برای ساختن پیوندهای پایدار راستین انسانی از دست می دهد.

بدین گونه دنیای پنداری دیجیتالی هر روز جانشین  پیوندهای اجتماعی ریشه دار در دنیای راستین می شود. کنش های اجتماعی و پیوندهای راستین انسانی دیگر برای ما دلکش و کشنده نیست، چرا که ما پاداش این کار را از جای دیگری و برای کار دیگری به رایگان دریافت کرده ایم.

تنهایی  تاریکی که رسانه های دیجیتالی می سازند، جوانان را در کام خود فرو می برد. دست های پیدا و پنهان این رسانه ها کاربران را به سوی شکنبه (دره) تنهایی می رانند. دنیای دیجیتالی روزگار انسان را سياه و آتش تنهایی را دامن گیر بسیاری از کاربران کرده است. این جوانان در دوزخ سوزان بسر می بردند که از آتش آن راه برون رفتی نمی یابند.  

به زبان دیگر، کنش در تاربندهای ”اجتماعی” سرشت اجتماعی انسان را آرام آرام از بین می برد. پاداشی که مغز هنگام پیوند عاشقانه، تهیه خوراک و هوشیاری باره ان چه که در پیرامون ما می گذرد به نیاکان ما می داد، امروز همان مغز همان پاداش را به هنگام بازدید از رسانه های دیجیتالی به ما می دهد. انگیزه انسان برای یافتن عشق را از بین می ببرد.

هنوز بازتاب عشق در مغز ما سال خورده ها این گونه است که غنچه ی عشق، بر لب دختری جوانه می زند. مرد چوپان گل روی این زن زیبا را در آب چشمه می بیند و به او دل می بندد. چوپان با این دلباختگی بوسه بر لب نی می زند و دختر با شنیدن نوای ساز مرد چوپان به راز عاشقی او پی می برد. هنوز هنگامی که سخن از عشق می شود ما سال خورده ها به لیلی و مجنون؛ شیرین و فرهاد؛ تهمینه و سهراب؛ می اندیشیم. ولی در مغزی که نئولیبرالیسم با دستکاری (manipulation)  ساختار بیولوژیک مغز انسان می سازد کششی برای این رنج های عاشقانه دیگر در دل ها نیست.   

دوانسان را نادان می کند: تلفن های هوشمند زمان ما را می گیرند ولی ما را خردمند تر نمی کنند. پژوهش های فراوانی نشان می دهد که داشتن تلفن هوشمند ما را نه تنها هوشمندتر نمی کند بلکه نادان تر می کند.

رویدادها و چیزهایی که ساختار پاداش و اسیمه سری ما را بر می انگیزند، رویکرد (توجه) فرینه و برجسته ما را بدست می آورند. توانایی ها و زبردستی ها در هر رشته بسته به آن دارد که ما چه کاری را با چه شور و رویکردی در خور آن انجام می دهیم. ما می دانیم که رویکرد متمرکز پایه یادگیری دانش و چیره دستی در پیشه های گوناگون است. اما هرگونه دست و پاگیری (مزاحمت) از سوی رسانه های دیجیتالی، برای نمونه برای بررسی فیس بوک و یا دیگر چیزها- مایه (باعث) از دست دادن رویکرد ما به نکته برجسته و بنیانی می شود و رویکرد ما را به جاهای دیگری پرتاب می کند.

این رسانه ها رویکرد ما را همواره به سوی پاره های گسسته و جدا از هم رویدادها می کشانند و بدین گونه ما از پیوند دادن دیالکتیکی میان جز و کل (پاره و همگ) پدیده ها و رویدادها ناتوان می مانیم. اندیشه کاربران کلاف سردرگمی می شود که آغاز و پایانی ندارد. پرنده اندیشه اشان در قفس تنگ دیجیتالی زندانی می شود و نای پرواز ندارد. و بدین گونه انسان نمی تواند با پیوند دیالکتیکی میان ریزبینی پاره های یک رویداد و دید پرنده ای (bird’s-eye view)  در باره کل (همگ)  رویداد به شناخت درستی از رویداد آن دست یابد.  

اما کامیابی رسانه های دیجیتالی در این است که بیولوژی مغز ما برای هر تلاش ما برای آگاهی از پیرامون ما به ما پاداش می دهد و این پاداش هنگام پریدن رویکرد ما از شاخه ای به شاخه دیگر حس خوبی در ما می سازد. اما رویکرد ما هرچه بیشتر گسسته و یا پراکنده شود، توانایی یادگیری ما کم تر می شود.  

سه انسان را نگران می کند: پژوهش های بی شماری نشان می دهد که به ویژه دختران دبستانی و دبیرستانی پیوسته پریشان و نگران هستند، چرا که همواره باید خود را از آن چه که در رسانه های ”اجتماعی” رخ می دهد آگاه سازند، و از فرمان، دستورکار و شیوه نامه آن ها پیروی کنند. این دختران همواره نگران پنهان ماندن و ندیده شدن خود در این دستگاه دیجیتالی هستند و دوست دارند که خود را در این رسانه ها دوست داشتنی نشان دهند. بررسی های سال ۲۰۱۸ نشان می دهد که نزدیک به  نیمی از کاربران جوان رسانه های ”اجتماعی” می گویند که  اینستاگرام، فیس بوک ان ها را نگران و سراسیمه می کند.   

این جوانان در این رسانه ها ان چنان به دید دیگران در باره خود وابسته شده اند که همواره خود را آگاه نگه می دارند تا از کاروان دیجیتالی پس نمانند. پس ماندگی آن ها در این رسانه ها مانند تنها ماندن نیاکان ما در زمان یورش گرگ ها، بخت آن ها را برای “زنده “´ماندن کم تر می کند.  

افزون بر این، دستگاه عصبی ما به آن پیوندهایی که برای مهار برآورده شدن آنی نیازها نیاز دارد نمی سازد. مغز در پایان با روبرویی به پیشامدهایی که ناگهانی است، دچار نگرانی و پریشانی می شود

چهار زمان را از انسان می گیرد: زیان فراوان این کار اما این است که این جستجوی بیمارگونه در دنیای دیجیتالی، زمان ما را برای کنش در دنیای راستین پیرامون ما را از ما می دزد و پیوندهای دیجیتالی را جانشنین پیوندهای گوشت و خون و تن و جان می کند. تلفن هوشمند و همزادگان دیگر دیجیتالی آن به گونه ای برنامه ریزی شده است که رویکرد ( توجه) شما را در ازای سرگرمی و اگهی  به سوی خود بکشاند. و شما همواره باید برای پاسخ به چیزی یا برای آگاهی یافتن از آن چه که در رسانه ها می گذرد، آماده باشید.

ولی خواندن کتاب مغز شما را با آگهی و سرگرمی آشفته و پریشان نمی کند. شما زمان و آهنگ خواندن را خود بر می گزینید و می توانید با همان آهنگی بخوانید و بیاموزید که درخور شماست. اما رسانه دیجیتالی همواره در پیش چشم شما است و همواره با تله های بسیار رویکرد شما را به خود می کشاند و زمان آزاد شما  را از شما می گیرد. کاستی های رسانه های دیجیتالی بیشتر از برتری هاست. کاربر جستجوگری که به دنبال پیدا کردن مرواریدی است به سختی آن را در گنجینه ی نهفته شده در بیابان تو در توی این تاربندی ها می یابد. گاهی این مروارید در اشکفت های (غارهای) تاریکی پنهان شده است که درازتر از درازی روز این کاربر است. چه بسا پس از جست و جوی بسیار و رنج فراوان، نومید از آن چه که نیافت و خسته از آن تیری که به سنگ خورد؛ جست و جوی را دوباره از سر می گیرد.      

افزون بر این، زمان گذرانی در دنیای دیجیتالی از زمان این جوانان برای ورزش کاری و کنش های راستین اجتماعی می کاهد. رقص سرانگشتان به روی اهرمک (جوی استیک) رایانه، جانشین رقص پا در جشن و پایکوبی با دوستان می شود.

پنجبه پرورش کودکان زیان می رساند: برای بسیاری از خانواده ها، دنیای دیجیتال جایی برای خاموش و آرام کردن فرزندانشان شده است. پیامد این کار  که در کمبود زمان و گرفتاری خانواده ها انجام می گیرد، این است که پدرومادران به جای آموزش و پرورش دادن فرزندان خود، این کار بسیار برجسته و پیچیده را به دنیایی واگذار می کنند که برای چیز دیگری آفریده شده است. نمو درست و پیشرفت کودک به کنش دلسوزانه و آموزنده با بزرگسالان نیاز دارد. هر خانواده ای با این کنش ها نه تنها ارزش های خانواده بلکه فرهنگ جامعه را به کودک می رساند و رفتار درست اجتماعی را در دستگاه عصبی او نهادینه می کند. هر چه کنش کودک با بزرگسالان کمتر باشد ترابرد (انتقال) این ارزش ها سخت تر و بنیاد گذاشتن رفتار جمع گرایانه در کودک دشوارتر می شود. اگر این برهم کنش (فعل و انفعال) میان کودک و بزرگسال به درستی انجام نگیرد، مغز كودک کم کم نشانه های نادرست روانی پیدا می کند که سرانجام آن دچار شدن کودک به بیماری های روانی همچون سراسیمگی، افسردگی و ADHD  (اختلال کمبود توجه / بیش فعالی) خواهد شد. 

کودکان و نوجوانان در آموزشگاه ها  و هنگام گذراندن زمان آزاد، همواره در جستجوی یافتن خود هستند. آن ها می خواهند بدانند که کیستند و که خواهند شد؟  بنابراین آنها به دنبال شناخت و شناسایی از خود، به دوستان و دیگر الگوها در تاربندهای ”اجتماعی” می نگرند. 

کودکان و نوجوانانی که پدرومادرانی با دید سیاسی- اجتماعی دارند، رسانه های ”اجتماعی” دیجیتالی را بخشی از کنش ها و پیوندهای اجتماعی خود می کنند و پیوندهای راستین در جهان بیرون از دنیای دیجیتالی را فراموش نمی کنند. اما برای بچه های دیگر رسانه های ”اجتماعی” دیجیتالی تنها جای بودن با دیگران و تنها پایگاه اجتماعی آن ها است. پیوند انسانی با دیگران زمانی که به دنیای ”اجتماعی” دیجیتالی واگذار شود، زیان های فراوانی برای دیگران دارد. 

ششانسان را بیمار می کند: روانشناسان می گویند که امروز بسیاری کودکان و نوجوانان و بزرگسالان با کمک فناوری دیجیتالی با هم پیوند دارند و وابستگی به فناوری دیجیتالی پیامدهای زیان آوری دارد که باید در باره آن هشدار داد.  وابستگی دیجیتالی انسان ها و پیامدهای زیان آور آن هر روز افزایش می یابد. رسانه های”اجتماعی” دیجیتالی هم چون  فیسبوک مانند بیماری واگیری در همه جا پخش شده اند، چرا که نیاز انسان برای آگهی یافتن از پیرامون خود را براورده می کنند. ما به ناگزیر باید در ان جایی باشیم که دوستان ما هستند. اگر دوستان ما در آن جا هستند، پس ما هم باید باشیم تا بدانیم که آن ها چه می کنند و چه می گویند و به چه می اندیشند.     

دسترسی آنی به تلفن هوشمند برای آگاهی از آن چه که در تاربندهای (شبکه های)”اجتماعی” می گذرد، بزرگترین نوافرینی و نوآوری زمان ما است.
ولی آنچه که ساختار بیولوژیک مغز ما نمی داند این است که تلفن هوشمند یک دستگاه دیجیتالی است که برای کشیدن رویکرد ما به سوی خود برنامه ریزی شده است. تلفن هوشمند، آگاهی دیجیتالی از پیرامون ما و پیوند دیجیتالی با پیرامون ما را جایگزین هوشیاری راستین از پیرامون و پیوند راستین انسانی می کند.   

افزایش بیماری های روانی میان نوجوانان، به ویژه خود آسیب زنی برایند سیاست های نئولیبرالی است که از سوی رسانه های ”اجتماعی” بر روی زندگی جوانان تراوش می شود. رسانه های ”اجتماعی”، به ویژه اینستاگرام، با نشان دادن انسان های کمیاب نام دار و پرآوازه، انسان ویژه ای را برجسته می سازد که کامروا، زیبا است و هواداران بسیاری در جهان دارد. زمانی که ما پیوسته انسان های کامروا و پیروز را در رسانه های ”اجتماعی” می بینیم، از پس افتادگی خود رنج می بریم و به بدین گونه باور به توان مندی خود را آرام آرام از دست می دهیم. روشن است که رسانه های ”اجتماعی”، به ویژه اینستاگرام می توانند، روان ما را بیمار کنند.

آغاز کاربرد رسانه های دیجیتالی کودکان هرچه زودتر باشد، زیان آن بیشتر است، چرا که مغز کودک برای رمزگذاری و برنامه ریزی (coding) نادرست آماده تر است و به راه درست کشاندن مغز کودک پس از ان که پیوندهای نادرست ساخته شده است، بسیار دشوارتر خواهد شد. پژوهش ها نشان می دهد که نزدیک به بیست درسد کودکان و نوجوانان به پیوند با دنیای دیجیتالی وابسته هستند، حتا برخی از پژوهش ها نشان از آن دارد که نزدیک به پنجاه درسد کودکان و نوجوانان به بررسی پیوسته رسانه های دیجیتالی خوی گرفته اند و رها کردن آن برایشان بسیار دشوار است. در رونوشت نو کتابچه راهنمای سازمان بهداشت جهانی (WHO) بازی های اینترنتی هم چون یک بیماری خوی کننده (اعتیاد) روانی شمرده می شود.

این خویی نیست که مانند خوی تارزن به تار خود، او را تارزن چیره دست کند. این خویی است که راه به جایی نمی برد، زنده و تپنده نیست، از زندگی و مردمانش بدور است. این خویی است که ترا ناگزیر و ناخواسته، آرام آرام از گلزار انسانی بر می دارد و در کویر دیجیتالی تنها رها می کند. مغز تو چنان به کبوتر تویتر خوی می گیرد که کبوتر صحرایی را هنگام دیدن نخواهی شناخت.

با خواندن آن چه که گفته شد، خواننده کنجکاو به خود می گوید. -باشد ما می پذیریم که بودن در رسانه های دیجیتالی زیان آور است ولی این کار چه پیوندی با ایدولوژی نئولیبرالیسم دارد؟   

رسانه دیجیتالی آموزش دهنده انسان نئولیبرالی 

برخی از دانشمندان و پژوهش گرانی که وابسته به  دستگاه بزرگی که رسانه های ”اجتماعی” دیجیتالی را در دست دارند نیستند، ما را از زیان های خوی گیری به این رسانه ها  آگاه کرده اند و در باره  پیامدهای ناگوار آن به ما هشدار داده اند. اما آن چه که آن ها به ما نشان می دهند، تنها نوک آشکار کوه یخ است. تنه کوه یخ در دریایی از تله های گوناگونی نهفته است که این رسانه ها برای گمراهی و فریفتن ما گسترده اند. آشکاری پهنه و پیامدهای ناگوارای خوی گیری به این رسانه ها تنها با شنای زیر آب و پژوهش گسترده و همه سویه در باره پیامد کاربرد این رسانه ها شدنی است.  

این رسانه ها دستگاهی ساخته اند که در آن عشق دیجیتالی، جانشین عشق انسانی می شود؛ دستگاهی ساخته اند که در آن گروه های دیجیتالی، جانشین گردهمایی انسان های راستین می شود؛ دستگاهی ساخته اند که در آن ورزش دیجیتالی، جانشین جنبش تن در آغوش مادر زمین می شود؛ دستگاهی ساخته اند که در آن نگه داری دیجیتالی کودک، جانشین کنش سراسر عاشقانه میان مادر و فرزند می شود؛ دستگاهی ساخته اند که در آن انسان ها با خواست خود همه ی رفتار، کردار و پندار خود را در چنته سازمان های جاسوسی می گذارند. رسانه های ”اجتماعی” مردم را برمی انگیزند تا ویژگی ها، خواست ها، پندار و رفتار خود را در درون آن بگذارند؛ دستگاهی ساخته اند که در آن داده های هر انسانی به سازمان ها و بنگاه های سودورزی برای آشکار کردن شیوه خرید ما فروخته می شوند.  

این رسانه ها رویش گاه جهان نابینی نئولیبرالیسم شده اند. به زبان دیگر نئولیبرالیسم با کمک رسانه های دیجیتالی، انسانی ساخته است که دستگاه پاداش سازی بیولوژیک مغز را نگاه می دارد ولی انسان را در جزیره تنهایی خود رها می کند. نئولیبرالیسم با کمک رسانه های دیجیتالی، انسانی ساخته است که نیاز خود به هورمون های شیمیایی را در تنهایی تنهای خود  برآورده می کند و دیگر نیازی با جمع بودن نمی بیند.  این رسانه ها شیرازه های همگرایی را از هم گسسته می کنند و رشته های پیوندهای انسانی را از هم می درند و بدین گونه تار و پود جامعه انسانی را از هم می گسلند.

این دستگاه بزرگ در دست اندک کسانی است که جنب و جوش های ما را بررسی و وارسی می کنند و برای گمراهی ما در یافتن راه درست پیوسته داده های نادرست پخش می کنند. پژوهش ها نشان داده است که روان انسان با کنش در رسانه های ”اجتماعی” زیان می بیند. شما در ایستگاه قطار و اتوبوس می بینید انسان های فراوانی را که به جای گفتگو با هم دیگر، هر کدام در گوشه ای با تلفن هوشمند خود “عشق” می کند.       

نئولیبرالیسم در این رسانه ها، پنهانی دانه رقابت و نه انگیزه همکاری را میان انسان ها می کارد. انسان در این رسانه ها خود را در هم سنجی همواره با دیگران می بیند، باور به توان خودش کاهش می یابد. رسانه های ”اجتماعی” به ویژه اینستاگرام انسان ها را پیوسته به هم سنجی با یک دیگر وا می دارند. انسان ها هم دیگر را در برابر هم می بینند و نه در کنار هم. این دستگاه دیجیتالی پرش گایی است که همه کاربران را درهماورد (مسابقه) با یکدیگر برای گرفتن نشان پسندیده (like) در برابر هم می گذارد. کاربران همواره می خواهند بدانند که چه کسی می تواند بیشتر بازدید داشته باشد؟ چه کسی سرگرم کننده تر و خنده آور تر از دیگران است؟ووو. این رسانه ها به ما می‌آموزند که اگر کسی خود را به نمایش بگذارد نمی‌تواند نگون‌بخت شود. این رسانه های انسان ها را وا می دارند که برای “از کاروان به جای نماندن” چهره ای بادکرده و دروغین از خود نشان دهند و همین نمایش باور دیگران به خود و توانی های خود را  کاهش می دهد.

  این رسانه ها، پیام رسان ایدولوژی نئولیبرالی هستند که در آن کم توانی و ناکارآمدی انسان ها را سرزنش می کنند و به ما می آموزند که وظیفه ماست که همیشه در تلاش برای پرکار بودن خود باشیم و شکست در زندگی گناه خود ماست و نه از ناتوانی دستگاه سرمایه داری برای تهیه کار و خانه. رسانه های ”اجتماعی” بدین گونه ایدئولوژی نئولیبرالیسم را پخش می کنند. 

هنگامی که ما زمان درازی را در رسانه های ”اجتماعی” گذراندیم و چیزی دستگیرمان نشد، روان ما رنج می برد و باور ما به خود کاهش می یابد، و ما بدین گونه آماده هستیم تا کاهش باور به خود را، با خرید چیزهای بی ارزش جبران کنیم. این همان چیزی است که نئولیبرالسیم از ما می خواهد. از آنجا که ما در تلاش هستیم تا خود را شایسته دید دیگران کنیم، دستگاه رسانه های ”اجتماعی” آگهی های کالا هایی را به ما نشان می دهند که گویا ما با خرید آن بهروز و کامیاب خواهیم شد. اینستاگرام و دیگر دستگاه های دیجیتالی، افزارهای نیرورسان به یک جامعه نئو لیبرالیستی هستند که از آنها برای ریختگری روان ما به گونه ای بهره گیری می شود تا انگیزه خرید را در ما افزایش دهد. گردش در دنیای دیجیتالی توانایی مغز ما را برای به پس انداختن نیازهای آنی پایین می آورد و این همان است که بازار فروش کالا از مغز ما می خواهد.

ولی داروی نئولیبرالیسم برای درمان همه ی این بیماری ها، خرید بیشتر و نمایش کالاهای خریده است.

بدین گونه، رسانه های ”اجتماعی” دیجیتالی، رویای نئولیبرال ها را برآورده می کنند. بنابراین، آرزوی بزرگ نئولیبرالیسم برای ساختن انسان بدبختی که با کاربرد پول، برای لختی خوشبختی می خرد، بر آورده می شود. 

پایان سخن

نیاز به یادآوری است که بررسی پژوهش ها در باره ی پیوند رسانه های دیجیتالی با ایدولوژی “نئولیبرالیسم” و نقش آن در پخش کردن آگاهی دروغین میان توده ها، به معنای نایش (نفی) خود این فناوری نیست. نقشی که فناوری دیجیتالی در بهروزی توده ها می تواند داشته باشد، جدا از نقش صنعت نساجی در دوره مارکس نیست. در شیوه تولید سوسیالیستی هر دو این فناوری می توانند نیرورسان (در خدمت) توده ها شوند و در راه بهروزی آن ها بکار گرفته شوند.    

همان گونه که روانشناسی مارکسیسم باور دارد، هر شیوه تولید و فرهنگ زاییده از آن، انسان هایی با ویژه گی های گوناگون می آفریند. نئولیبرالیسم فرهنگ خود را با همیاری و کمک رسانه های دیجیتالی در انسان ها نهادینه می کند. نئولیبرالیسم با بهره جویی ناروا (سوءاستفاده) از دانش خود در باره ی کارکرد بیولوژیک مغز ویژه گی های دلبخواه خود را در انسان می آفریند. اگر چه ساختار بیولوژیک مغز انسان همان هورمون های شیمیایی را می آفریند که در مغز نیاکان ما آفریده می شد، ولی ویژه گی اجتماعی انسان دگرگون می شود و به آن گونه که در گذشته بوده است، نیست.

انسان در شیوه تولیدی سرمایه داری کنونی که رخت نئولیبرالیسم بر تن دارد، انسانی شده است خودخواه، خودپرست، خودجو، خودبین. انسان، انسانی شده است تنها و بی پناه، با روانی سرگردان با حالی  پریشان. انسان گرگ تنهایی شده است که با دیگر گرگان تنها  با زوزه های شبانه یی که برای نگهداشت پهنه ی شکار خود سر می دهد، در پیوند است. عشق او دیگر یک عشق انسانی نیست بلکه عشقی است که یک دستگاه دیجیتالی در او می آفریند. چنین انسانی پیوند چندانی با دیگر انسان های راستین ندارد بلکه او با گله ای پیوند دارد که سایه های دیجیتالی انسان های جمع گم کرده ای هستند که در نبود جمع راستین انسانی، به گورستان می روند تا با مردگان گپ بزنند. بدین گونه رد پایی (تأثیری) که رسانه های”اجتماعی” روی روان ما می گذراند، انسانی از ما می سازد که نزدیک به آرمان انسانی نئولیبرالیسم است.    

شاید خواننده بگوید، این سخن ها گزاف و بزرگ نمایی است. ولی پژوهش گران از جوانانی می نویسند که در دنیای پنداری دیجیتالی (برای نمونه Second Life) همسر، فرزند، خانه و خودرو دارند و برای ساختن این خانواده گرم پول پرداخته اند. آرام آرام در کنار گوش ما نئولیبرالیسم دارد دنیای راستین را با هوای پاک، خوراک گوارا، گشت و گذار و خرمستی در سرزمین سرسبز برای خود نگه می دارد و دنیای پنداری دیجیتالی و عشق دروغین آن را با جوان مردی به دیگران می بخشد. 

آیا در این میان، انسان باشنده ی است که باید گردن به این فرهنگ نهد و چون بره ای رام همراه گله خود در شورستان نئولیبرالیستی به چرا کردن بپردازد؟  

برخی ها می گویند که “خواهی نشوی رسوا همرنگ دیگران شو”. ولی کنش انسان آگاه، خوشبختانه این گونه نیست. تنها آگاهی انسانی می تواند انسان را از بند برده شدن ساختار بیولوژیک خود برهاند.

مارکسیسم  انسان را باشنده ای کنشگر می داند که چون آگاهی دارد، می تواند بر این شیوه تولید و فرهنگ آن با سازماندهی و یگانگی شورش کند و آن را دگرگون سازد.

رسانه های دیجیتالی کار آرایش لاشه گندیده نئولیبرالیسم را بر دوش خود نهاده اند. این رسانه ها بروی همگرایی و پیوند انسان ها شمشیر کشیده اند.

 انسان ها می توانند با آگاهی از برجسته بودن نبرد سنگر به سنگر با هژمونی فرهنگی بورژوازی پیکار کنند. ولی پس از مرگ سهراب نوشدارو بیهوده است، باید از هم اکنون به پیکار با این فرهنگ پرداخت که رفتار و کردار و پندار انسان ها را دگرگون می کند. برجسته ترین و بزرگترین کار ما ایستادگی هماهنگ و همگام در ساختار طبقاتی جامعه است که هر کسی همزمان با دیگران برای هدف ترقی خواهانه به اندازه توان خود به سوی دشمن ما سنگی پرتاب کند.   

این رسانه ها برای بهروزی انسان پستان به تنورمی چسبانند ولی با همه ی این آسمان و ريسمان به هم بافتن ها حنای فریبشان هر روز کم رنگ تر می شود. شب نئولیبرالیسم بی ریب آبستن رویدادهای نوید بخش و گوارایی است که در پگاه آزادی به دنیا خواهد آمد. ولی این فرزند فردا برای زاییده شدن نیاز به دست مامایی توده ها دارد.

انسان های بی شماری از ترفندهای فرهنگی نئولیبرالیسم آگاه می شوند و به جستجوی راه چاره هستند. چه کسی به آتش تشنگی این جویندگان آب خواهد داد؟ تنها مارکسیسم توان دست و پنجه نرم کردن با نئولیبرالیسم را دارد. مارکسیسم آن آب در کوزه ای است که تشنه لبان برای گریز از نوشیدن از جوی گل آلود نئولیبرالیسم به دنبال آن مي گردند.

مارکسیست ها می توانند با آگاهی از دام های نئولیبرالیستی که در گوشه و کنار رسانه های دیجیتالی  پهن شده است، به شیوه های گوناگون با آگاهی دروغین نئولیبرالیسم نبرد کنند و به توده ها در باره آن هشدار بدهند.  

سرچشمه های کمکی

Brain Drain: The Mere Presence of One’s Own Smartphone Reduces Available Cognitive Capacity:

Adrian F. Ward, Kristen Duke, Ayelet Gneezy, And Maarten W. Bo

 Internet addiction and problematic Internet use: A systematic review of clinical research: Daria J Kuss, Olatz Lopez-Fernandez

Exposure to unpredictable maternal sensory signals influences cognitive development across species: Elysia Poggi Davisa, Stephanie A. Stouta, Jenny Molet, Brian Vegetabiled, Laura M. Glynnb, Curt A. Sandman,Kevin Heinsd, Hal Sternd, and Tallie Z. Baram

Activity, consciousness, and personality: Aleksej Leontev