جایگاه ما کنار دیکتاتوری است یا آغوش امپریالیسم؟
“۱۰مهر” چنین شتابان به کجا می رود؟

مقاله ی شماره ۵ / ۱۳۹۸
۸ اردیبهشت ۱۳۹۸ – ۲۸ آوریل ۲۰۱۹

پیشگفتار

امپریالیسم امریکا به رهبری دولت
پرخاشگر ترامپ، سپاه پاسداران جمهوری اسلامی را در لیست تروریسم قرار داده است. در
این میان سرنگونی خواهان هوادار امپریالیسم برای ترامپ دست ها زده اند. و در آن
سوی میدان درگیری هم
اصلاح  خواهان چند رنگ با پوشیدن یونیفورم
سپاه، وفاداری خود را با این نهاد سرکوب گر به نمایش گذاشته اند.

در زیر ما نخست نگاهی کوتاه به دو سوی این کشمکش و درگیری
خواهیم داشت. سپس نگاهی خواهیم داشت به دیدگاه های نادرست در باره ی این چالش نوی
که ترامپ برای ما ساخته است.

پس از آن با پشت دادن به تجربه تاریخی و واکاوی طبقاتی به
بررسی این که در این گیرودار چه باید کرد و حزب توده ایران در کجا باید بایستد می
پردازیم. 

امپریالیسم امریکا و دولت ترامپ

بی ریب دولت امریکا خود بزرگ‌ترین  تروریست جهان است، بزرگ‌ترین دولتی است که شیوه
ی تروریسم دولتی را به شیوه ی رسمی کارکرد خود در اقتصاد و حاکمیت نظامی بدل ساخته
است. دادگاه های داخلی را به ماموران تحمیل سیاست اقتصادی خود به کشورهای دیگر دگرگون
کرده است. ده‌ها پایگاه نظامی در سراسر جهان داراست.

دولت های گوناگون امریکا بنیان
گزار بزرگترین گروه های تروریستی جهان مانند طالبان، داعش و دیگران بوده اند. سران
کوچک و بزرگ امپریالیسم  روزانه هزاران
زندانی را در زندان های پنهانی در همه ی گوشه های جهان شکنجه می کنند و برای جنگ
افزاری روزانه ده ها کشتی به کشورهای دیکتاتوری دوست امریکا می فرستند. بزرگترین
خریدار اسلحه آمریکایی، رژیم نژادپرست اسراییل و دیکتاتوری دینی و عربستان سعودی
هستند. هر دو این رژیم از تروریست پروران و یاوران تروریست های اسلامی بوده اند و
هستند.

قرار دادن نیروی نظامی یک کشور عضو سازمان ملل متحد در لیست
تروریسم نه تنها نادرست است، بلکه با هدف پوشاندن سیاست تروریستی دولت آمریکا است.
امریکا چنین حقی را ندارد. اگر زمانی قرار باشد که یک سازمان نظامی در یک کشوری را
تروریست خواند، این کار باید توسط گروه های بی طرف از کارشناسان انجام گیرد و نه
از سوی دولتی که خود تروریست است.

خود این کار از لحاظ حقوق بین المللی نادرست است. همان گونه
که امریکا سپرده های ونزوئلا را پس نگردانده است. مدیر شرکت مخابرات چینی را
دستگیر می کند. شرکت هایی که با روسیه برای گازرسانی به اروپا همکاری می کنند را
می ترساند (تهدید می کند). با همه ی این لگدمال کردن حقوق بین اللملی باید پیکار
کرد. همه اشان نادرست است.

این شیوه پرخاشگری به ویژه از سوی مارکسیست ها باید پس زده
شود. فردا امریکا می تواند به همین بهانه ارتش میهنی کوبا را در این لیست قرار
دهد. 

چنگ اندازی و دست اندازی به کشورها به بهانه ی آزادی خواهی
انجام می گیرد ولی برای سوداندوزی در جنگ و دستیابی به سرچشمه های مادی توده ها
است.

نمی توان به بهانه سرنگونی سران سرکوب گر یک کشور از حق توده
ها برای فراهم کردن دموکراسی و عدالت اجتماعی در کشور خود گذشت. پرونده سازی
امپریالیسم علیه رژیم های ستمکار برای آزادی توده ها نیست و نبوده است بلکه برای
سوداندازی از فروش اسلحه و فراهم کردن بازار نو برای کالاهای بنجل و بی ارزش  و برای دستبرد به سرچشمه های زیرزمینی است.

سرنگونی رژیم های ستمگر را باید حق توده های این کشورها دانست
و بازنمود کرد و حقوق بین اللملی بین دولت ها را با آن نیامیخت. اگر هر کشوری به
بهانه ای سپرده های کشور دیگر را در نهادهای بانکی خود نگه دارد و از حق پرداخت و
دریافت خرید و فروش آن کشور جلوگیری کند، دنیا با هرج و مرج و آشوب روبرو خواهد
شد. فکرش را بکنید که امریکا سپرده های چین را و چین سپرده های فرانسه را و فرانسه
سپرده های روسیه را پیش خود به بهانه های گوناگون نگه دارد، بدین گونه بازار جهانی
از جنبش و جوش خواهد افتاد. بنابراین نباید پدیده های گوناگون را با هم درآمیخت.

ترس بنیانی ترامپ بر این است که با ژرفش نبرد ضدنئولیبرالی
در ایران افسار جنبش مردمی از دست نیروهای هوادار امریکا خارج شود و به دست
نیروهای مردمی بیفتد. با یک یورش ناگهانی نظامی امریکا می تواند سوی رویدادهای را
به سود خود برگرداند و از انجام یک انقلاب ملی و دموکراتیک جلوگیری کند. همان کاری
را که هم اکنون به شیوه ای دیگر در سودان برای مهار جنبش مردمی می کند.

همه ی مردم ما می دانند که جمهوری اسلامی سرمایه داری و
بازوی سرکوبگر آن سپاه پاسداران دشمنان آزادی و عدالت اجتماعی هستند. مردم ما خود
توانایی رزم با این جانور انسان خور، سد سر را دارند. نمی توان آزادی را از
امپریالیست ها خواست. ما نباید سرنوشت مردمان عراق، افغانستان و لیبی را از یاد
ببریم. سرنوشت غم انگیز کردهای عراق و سوریه نیز نشان می دهد که نمی توان بدون به
بازیچه دست تبدیل شدن، برای دستیابی به آزادی با امریکا همدست شد.

 دیکتاتوری
جمهوری اسلامی و سپاه

سپاه پاسداران بی ریب (بی تردید) یکی از بزرگترین دستگاه
سرکوب و کشتار توده ها و اندیشمندان و پیکارگران میهن ما بوده است و هست.  پس از دوران کوتاهی که گروه هایی مانند مجاهدین
انقلابی دست بالا را در سپاه داشته اند و نقش برجسته ای در شکست عراق بازی کرده
اند، سپاه پاسداران رفته رفته و آرام آرام به دست واپسگراترین نیرو های جمهوری
اسلامی افتاده است.

پس از آن هر سال سپاه پاسداران زیر شمشیر “پاک
سازی” درونی خون ریخت تا وفاداری آن به رژیم و دستگاه ولایت فقیه پایدار و
پابرجا بماند.    

در رهبری این نهاد نیرومند اقتصادی و سرکوبگر، هم نیروهای
واپسگرا حجتیه و هواداران مصباح یزدی و هم 
دوستداران سینه چاک احمدی نژاد جای دارند. سمتگیری واپسگرایانه سپاه پیش از
یورش همه جانبه به حزب توده ایران در سال ۶۲-۶۳ 
روشن بوده است. این  واپسگرایان
برای ضربه زدن به حزب طبقه کارگر تا همکاری با نهادهای جاسوسی امپریالیستی پیش
رفته اند که حتا به گفته آقای حجاریان از چشم اطلاعات نخست وزیری هم یورش به حزب
را پنهان کرده بودند.

رهبران ریز و درشت سپاه از شکنجه گران، جان ستانان (مجری
اعدام) در زندان ها بوده اند و هستند. نهادی که جان انسان را آسان تر از یک جانور
می ستاند و برای این زشتكاری به خود می بالد، سرشتی پست و پليدی دارد که از آزار
آزادی خواهان خشنود می گردد. آن ها به گویی مانند گزمگانی هستند که با خون جوانان
ما، مار ستم ولی فقیه ضحاک خوی را سیراب و آرام می کنند. این سیاست دستگاه زور طبقه
های حاکم، مضمون نبرد طبقاتی از ٬٬بالا٬٬ را در شرایط کنونی در ایران تشکیل می
دهد.

هر چند که اینان در اینجا و آنجا سخن از آزادی بکنند ولی
باور به تاریکی در سياه خانه ی دل آن ها لانه کرده است. چنین است درون مایه  آزادی خواهی طبقه های خوار در جامعه ی طبقاتی.

بدین گونه دستگاه ولایت فقیه با
دست و بازوی سپاه بسیاری از کنش های اقتصادی، تروریستی و سرکوب و شکنجه را در درون
کشور آن چنان سازمان دهی داده است که حتا از زیر وارسی و بازرسی نیم بند نهادهای
گزینشی بیرون رانده است و بی هیچ پاسخگویی، سپاه را به اهرم بزرگ نظامی – اقتصادی
دگردیسی داده است. سپاه پاسداران پایگاه دشمن نيرومندی شده است، كه سرسختانه جلوی
پيشرفت آزادی و رویش انديشه ی انسان ایرانی را گرفته است. بحران اجتماعی- فرهنگی- شهروندی
در ایران دارای چنین ریشه طبقاتی است.

پررویی ان ها به آن اندازه رسید که دیگر بی هیچ راه بندی
توانستند در روند بسیار بسته و نمایشی انتخابات مجلس، و ریاست جمهوری نیز دست
درازی کنند و برگزیده مردم را به زندان و یک دروغ گوی پیشه کار (حرفه ای) را بر سر
کار بنشانند.

پس از دستگیری آقای موسوی نیروهای سپاه و بسیج در همه ی
شهرهای بزرگ، رفت و آمد و گفت و شنود مردم را وارسی گسترده می کردند. بر هیچ کس
پوشیده نیست که سپاه پاسداران در ترور روشن اندیشان در درون و برون میهن دست داشته
است. 

در زمینه اقتصادی آن ها فرهنگ رانت خواری را در کشور گسترش
داده اند. و درهای کشور را برای آوردن کالاهای قانونی و غیرقانونی به زیر کنترل
خود گرفتند و آن را بر زیان اقتصاد مردمی و برای پشتیبانی بورژوازی بازرگانی باز
کرده اند. آن هایی که در دست داشتن اهرم های اقتصادی در کشور توسط سپاه را نشانی
از یک اقتصاد مردمی و دموکراتیک می دانند بسیار راه را کژ رفته اند. هیچ گاه
مارکسیست ها نگفته اند که در دست داشتن نهادهای اقتصادی توسط رژیم های فاشیستی و
نهادهای امنیتی شان، بنیانگزاری یک اقتصاد ملی است. رژیم های فاشیستی همیشه بر
پایه یک زیربنای سرمایه داری استوار بوده اند و بارها هنگام نیاز حتا به اقتصاد
نئولیبرالی درآمیخته اند. مانند شیلی پینوشه و اقتصاد نئولیبرالی فریدمن و
شاگردانش. در کشور نئولیبرال آلمان نیز وزیر اقتصاد و دارایی دولت برای پشتیبانی
از طبقه های حاکم  خواستار اتحاد بانک ها و
صنعت های سنگین این کشور امپریالیستی برای پیشگیری از توانایی و گسترش روزافزون نیروی
اقتصادی چین می شود. 

دیدگاه های کژدیسگی 

در برخورد با پرخاشگری ترامپ، دو دیدگاه نادرست سایه تاریک و
سنگین خود را به روی جنبش انقلابی توده های مردم میهن ما انداخته است.

دیدگاه نخست

دیدگاه نخست از سوی پادشاهی خواهان و مجاهدین خلق بیان می
شود. این دیدگاه از این کار زشت ترامپ پشتیبانی می کند. و برای اینکه  خوانندگان این نوشته توده ای هستند نیازی به
باز کردن این دیدگاه و نشان دادن ویژگی‌های ضدمردمی آن نیست.

دیدگاه دوم

دیدگاه دوم که پشتیبانی از سپاه پاسداران است از سوی همه ی
هواداران جمهوری اسلامی بیان می شود. ما در روزهای گذشته
واپسگرایان و اصلاح خواهان را با یونیفرم های نظامی سپاه در
رسانه های گروهی دیده ایم. هر چند که گام گذاشتن اصلاح خواهان دولتی در این کژراهه
شگفت انگیز است ولی گیج کننده نیست. ما در گذشته هم دیده ایم که جناح های گوناگون
جمهوری اسلامی هنگام نیاز زیر عبای چرکین و خون آلود ولایت فقیه گرد هم می آیند.

ان چه که هم غم انگیز و مایه سرگشتگی است، پشتیبانی
“جانانه” رفیقان ”۱۰مهر” از شب پراکنان سپاه پاسداران جورپیشه، تبه کار،
بدکار، بدنام، مردم آزار، آزادی کش و آزاده کش است.

بیایید با هم دیدگاه این گروه که خود را توده ای می داند را
بررسی کنیم. ”۱۰مهر” در دو نوشته جداگانه دیدگاه خود را باز و روشن می کند. در یک
نوشته سپاه پاسداران را فراورده و برآیند کارکردهای آمریکا علیه میهن ما می داند و
بدین گونه دست های خون آلود این نهاد را می شوید و گناه آن را بر دوش امریکا می
نهد. در نوشته دیگری ”۱۰مهر” راست و رک و با گستاخی بی مانندی از سپاه پاسداران
پشتیبانی می کند.

بگذارید با هم به هر دو نوشته نگاهی داشته باشیم

”۱۰مهر” ناخواسته هم گرایی و هم سویی منافع امپریالیسم
آمریکا و منافع سپاه پاسداران را افشا می کند و می نویسد که “باید به وزارت
خزانه‌داری و وزارت خارجه آمریکا نگاهی بیفکنیم. این دو وزارت‌خانه از ابتدای پیروزی
انقلاب مردمی ۵۷ در ایران تا اکنون تمام تلاش‌هایشان را مصروف داشته‌اند تا زمینه‌های
زیست عادی و طبیعی اقتصادی در ایران مختل شود. در این اختلال گسترده هر حکومتی و
نه‌تنها ایران، به‌سمت سپردن امور به دست نزدیک‌ترین نیرو و وفادارترین نیرو به
هسته مرکزی قدرت خواهد رفت. سپاه را آمریکا سپاه کرد.”

پرسش این نیست که چه چیزی و چه کسی سپاه را سپاه کرده است؟ پرسش
این است که چه کسانی سپاه را رهبری می کنند؟ سپاه نمایندگی چه طبقه هایی را دارد؟
وظیفه بنیانی سپاه چیست؟ کارنامه گذشته سپاه چه بوده است و کارکرد کنونی آن چیست؟

”۱۰مهر” می پذیرد که “در عالم واقعیت، هم‌اکنون سپاه
نقش مهمی در پروژه‌های عمرانی، اقتصادی در ایران بازی می‌کند. هم‌چنین فروش نفت و
فرآورده‌های نفتی که منبع اصلی ارزی کشور است توسط کانال‌هایی انجام می‌شود که یا
اداره آن با سپاه است و یا سپاه از آن حراست می‌کند. در منطقه نیز، سیاست خارجی
ایران از سوی سپاه اعمال و کنترل می‌شود و عملاً دستگاه رسمی سیاست خارجی ایران
مجری سیاست‌های ایران در حوزه خاورمیانه و شمال آفریقا نیست.”

ولی ”۱۰مهر” به جای تمرکز به روی این چالش هایی که سپاه
پاسداران برای میهن ما آفریده است. به این بسنده می کند که آمریکا در بزرگ کردن
سپاه نقش داشته است و پس از جنگ و تحریم امریکا، سپاه تنها نهادی بود که توانایی و
نیروی بازسازی کشور را داشت.

”۱۰مهر” در نوشته ی دیگری به درست انگاری (توجیه) ماجراجویی
های جمهوری اسلامی می پردازد. اشتباه نشود، ”۱۰مهر” در این بخش از سخنش، از حق
حاکمیت ایران برای دفاع از کشور دوست که خواستار کمک بوده است سخن نمی راند. بلکه به روایش (توجیه) سیاست جمهوری اسلامی در گسترش مذهب ارتجاعی
در منطقه می‌پردازد و آن را “مقاومت علیه یورش آمریکا” می‌نامد و می
نویسد که “برنامه‌ کنونی امپریالیسم آمریکا و اروپا برای کشورهای منطقه و
خطرات جدی آن برای استقلال و تمامیت ارضی ایران، برای رهبری جمهوری اسلامی‌ چاره‌ای
جز مقاومت علیه یورش‌های آمریکا باقی نمی‌گذارد.”

آشکار است که دیدگاه ”۱۰مهر” در باره ی برنامه ی امپریالیسم
برای آینده ایران درست است. ولی”۱۰مهر” نمی گوید که معنای مقاومت علیه یورش‌های
آمریکا چیست؟ آیا مقاومت جمهوری اسلامی برابر با ماجراجویی نیست که به تحریک جنگ
دوستان در دولت امریکا و خاک ریزی آغاز جنگ می انجامد؟ آیا نباید بهانه ها و
انگیزه های امپریالیسم امریکا را برای جنگ ورزی با خردورزی، تنش زدایی از بین برد؟
آیا نباید ایران مانند روسیه بگوید که نیروهای نظامی خود از سوریه بیرون می راند،
تا باد تبلیغات امپریالیستی را از بادبان بدور سازد؟

”۱۰مهر” از این هم پیش تر می رود و می نویسد که “حضور
نیروهای ایران در دیگر کشورهای خاورمیانه، به‌ویژه در سوریه، نه آن‌طور که ادعا می‌شود
ناشی از «ماجراجویی» یا  «گسترش‌طلبی»
جمهوری اسلامی، بلکه یک اقدام دفاعی پیش‌گیرانه و ضروری برای حفظ موجودیت کشور
است. “

”۱۰مهر” چیزی در باره ی اینکه این چه اقدام پیش گیرانه است
که در ۲۰۰۰ کیلومتری مرزهای میهن ما انجام می گیرد نمی نویسد؟ اگر منظور جلوگیری
از گسترش منافع امریکا در منطقه است پس چرا جمهوری اسلامی همگام با امپریالیسم
آمریکا به نابودی جمهوری فدرال یوگسلاوی پرداخت؟ پس چرا جمهوری اسلامی از
صدام  در مقابل امریکا حمایت نکرد؟ چرا جمهوری
اسلامی به اشغال افغانستان تن در داد؟ جمهوری اسلامی چه دفاعی و چگونه از مرزهای
کشور ما در سوریه می کند؟ در حالی که همه ی همسایه های میهن ما از دوستان آمریکا هستند. در  پاکستان، افغانستان، آذربایجان، ارمنستان،
ترکیه (عضو ناتو)، عراق، کویت، عربستان، امارت، بحرین، قطر، عمان در همه ی این
کشورها نیروها، پایگاه های نظامی و امنیتی امریکا وجود دارد. به سخنی دیگر میهن ما
در محاصره نیروهای آمریکایی است. در برابر این محاصره جمهوری اسلامی چه دفاعی می
تواند در سوریه در شرایط کنونی انجام بدهد؟

واقعیت این است که سیاست خارجی
جمهوری اسلامی نه بر نگه داری و پاسداری از یکپارچگی ایران که بر پایه نیرومند
کردن اسلام شیعوی استوار است. به همین دلیل حکومت های سنی مذهب در لیبی، عراق و
افغانستان، هنگام
یورش امپریالیسم از پشتیبانی جمهوری اسلامی برخوردار نشده اند. ولی حزب الله شیعه
مذهب لبنان، علوی های سوریه و حوثی های شیعه گونه مذهب یمن از یاری نظامی و مادی
سپاه جمهوری اسلامی برخوردار هستند.

”۱۰مهر” نخست برای خود یک فرضیه خودساخته “مقاومت”
طراحی می کند و سپس بدبختانه از این هم جلوتر می رود و می گوید که “این
مقاومت باید مورد پشتیبانی جدی همه نیروهای میهن‌دوست، صلح‌طلب، و ضدامپریالیست
ایران قرار گیرد.”

به سخنی دیگر ”۱۰مهر” به ما می گوید که اگر ضدامپریالیست
هستید باید از سپاه و ماجراجویی های آن در منطقه پشتیبانی کنید.  

”۱۰مهر” سپس با هم سنجی جمهوری اسلامی با کوبای سوسیالیستی و
انقلابی می گوید که “حکومت جمهوری اسلامی ‌می‌تواند، و باید، با نظرخواهی
مستقیم از مردم، و از راه یک برنامه‌ریزی اقتصادی آگاهانه و حساب شده ـــ به‌ویژه
در جهت از میان برداشتن سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی که طی دهه‌ها زندگی زحمت‌کشان
کشور را به‌سمت نابودی کشانده است ـــ از انتقال فشارهای اقتصادی ناشی از تحریم‌های
آمریکا به روی توده‌های مردم، به‌ویژه زحمت‌کشان کشور، جلوگیری کند، و مانع ازهم
پاشیدن شیرازه کشور گردد. در این رابطه کافی است به تجربه کوبا پس از فروپاشی
اردوگاه سوسیالیسم نظری بیافکنیم تا راه‌های مناسب مقاومت در برابر یورش‌های
اقتصادی امپریالیسم را دریابیم.”

اشتباه نشود، ”۱۰مهر٬٬ از اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک هواخواهی
نمی‌کند که برای رهبری آن جبهه متحد خلق مورد نظر حزب توده ایران نیازمند است.

”۱۰مهر” این گونه می نماید که
انگار اقتصادی نئولیبرالی سمتگیری برگزیده جمهوری اسلامی نیست بلکه به آن تحمیل
شده است. و جمهوری اسلامی به ناگهان توان این را دارد که با در پیش گرفتن یک
اقتصاد مردمی و ضدامپریالیستی، هدف های انقلاب 
ملی – دموکراتیک را برآورده کند. گویا ”۱۰مهر” فراموش کرده است که این
درندگان کوچکترین ارزشی به خواست‌های مردم نمی گذارند و برای زحمتکشان تره نیز خرد
نمی کنند. 

انگار این رفیقان به ناگهان هر ان چه را که از مارکسیسم
آموخته بودند از یاد بردند. حتا یک واژه نوشته نمی شود که حاکمیت جمهوری اسلامی در
دست چه طبقه هایی هست؟ ویژه گی های طبقاتی این طبقه ها چیست؟ و آیا ان ها گنجایش و
توانایی برپایی اقتصاد ملی و سیاست ضدامپریالیستی را دارند؟ با خواندن این گزاره
ها خواننده به این می رسد که انگار ”۱۰مهر” حاکمیت جمهوری اسلامی را در مجموع در
دست نیروهای دموکرات انقلابی می بیند که می توان آن را با پند و اندرز به راه درست
کشاند. ”۱۰مهر٬٬ جنگ زرگری میان آمریکا و حاکمیت ولایی را، مبارزه ضد امپریالیستی
می نماید.

اگر بپذیریم که ویژگی های ضدامپریالیستی واقعی از خاستگاه
طبقاتی ویژه ای بر می خیزد، پس باید روشن کنیم که چه جابجایی طبقاتی در حاکمیت
ایران بوجود آمده است که خصلت های واپسگرایانه آن به ناگهان به خصلت ضدامپریالیستی
دگردیسی یافته است. بیاید این گره را کمی بیشتر باز کنیم.

یورش و پرخاشگری امپریالیست ها
در سوریه و درگیری جمهوری اسلامی همزمان است با میانه دوره دوم ریاست جمهوری آقای
احمدی نژاد پس از کودتا علیه کاندیدای جنبش سبز که با فرمان ولایت فقیه و کارگزاری
سپاه پاسداران انجام شد. بنابراین اگر کمک جمهوری اسلامی به سوریه خصلت
ضدامپریالیستی داشته است، پس ما باید بپذیریم که مجموعه حکومت در آن زمان تاکنون
در دست نیروهای خرده بورژوازی و دموکرات های انقلابی بوده است که می تواند خصلت
واقعی ضدامپریالیستی داشته باشد.

ولی از میان نوشته های ”۱۰مهر” می توان به این هم رسید که به
باور ”۱۰مهر” دولت در دست بورژوازی تجاری، بوروکراتیک و مالی افتاده است ولی
“خوشبختانه” فرمان سیاست خارجی جمهوری اسلامی در دست ولایت فقیه و سپاه
پاسداران زیر رهبری اوست که باز هم “خوشبختانه” از نیروهای دموکرات
انقلابی با ویژگی های ضدامپریالیستی تشکیل می شود. و بدین گونه می توان در جنگ
“که بر که” میان دولت نئولیبرال و ولایت فقیه ضدامپریالیست به سود ولایت
فقیه درگیر شد.

اگر همچنین نتیجه گیری از نوشته ”۱۰مهر” درست باشد پس
”۱۰مهر” می بایست برای این چند دستگی طبقاتی در جمهوری اسلامی گواهی داشته باشد و آن
را به خوانندگان نشان بدهد.  ولی نشانی از
این جابجایی در نوشته ”۱۰مهر” نمی توان یافت.

شاید هم ”۱۰مهر” بر این باور است که جایگاه طبقاتی پیوندی با
پیکار ضد امپریالیستی ندارد و هر کسی که با امپریالیسم درگیر شود، ضد امپریالیست
است و مارکسیست ها باید از او پشتیبانی کنند، حتا اگر او مردم کش و دشمن آزادی
باشد.

اگر سیاست خود را بر پایه این تز ضدمارکسیستی استوار کنیم پس
مارکسیست های سودان می بایست از عمر البشیر “ضد امپریالیست ” پشتیبانی
می کردند و نمی بایست به جنبش ضد امپریالیستی و ضد دیکتاتوری کنونی بپیوندند.

در میان خط های نوشته ”۱۰مهر” حتا می توان به این فروداشت
(نتیجه) هم رسید که ”۱۰مهر” از در دست داشتن اهرم های اقتصادی میهن توسط سپاه
پاسداران خرسند است. گویا  از دیدگاه
”۱۰مهر”  می توان با بخشیدن دارایی های
عمومی و سرمایه همگانی به دوستان و عضوهای خانواده برگزیدگان و ازمابهتران و
نهادهای سرکوب در راه اقتصاد ملی – دموکراتیک گام گذاشت.

شما حتا یک نمونه نمی توانید بیابید که کمونیست ها از در دست
داشتن کارخانه ها،
شرکت ها توسط رژیم های فاشیستی و نازیستی جهان پشتیبانی کرده باشند. نه در دوران
المان نازی و نه در دوران اسپانیا فاشیستی، هدف کمونیست ها قرار دادن کلید اموال
عمومی به دست این دولت های بورژوازی نبوده است. بلکه هدف سرنگونی این دولت ها و
برقراری مالکیت عمومی بر ابزار تولید بوده است.

پیش از تازش امریکا و دوستانش به
عراق، از درآمدسازی این کشور از فروش نفت و دیگر فراورده ها جلوگیری می شد و
دیکتاتوری صدام هم کوشید که با دردست گیری بیشتر اهرم های اقتصادی کشور، این
بازدارنده ها (مانع ها) را دور بزند. اگر ”۱۰مهر” یک نیروی مارکسیستی در آن زمان
عراق بود، نه تنها خود از دست اندرکاری گروه اندک در زندگی اقتصادی عراق پشتیبانی
می کرد بلکه دیگران را هم به این پشتیبانی فرامی خواند.
 

بدبختی در اینجاست که حتا اگر  گمان ”۱۰مهر” در باره ی ضدامپریالیسم بودن
جمهوری اسلامی درست باشد باز ”۱۰مهر” به کژراهه رفته است.

ناسازگاری و ناهمگونی دیدگاه کنونی ”۱۰مهر” با رویکرد  پیشین آن بسیار روشن است. ما می دانیم که برخی
از دوستان ”۱۰مهر” مانند رفیق جوانرود گفته اند که “مطلق کردن مبارزه با
امپریالیزم” (ما وارد این بحث که آیا سپاه ضدامپریالیست است نمی شویم) نادرست
است.  رفیق جوانرود هنگام سرزنش رویکرد
“عدالت” می گوید که این “رویکردی [ است] که با عمده کردن وجه ملی
انقلاب‌های ملی دمکراتیک در شرایط فشار همه جانبۀ امپریالیستها، هیچ توجهی به آماج
اصلی این انقلابهای دمکراتیک،[ …].، یعنی شکست استبداد و دیکتاتوری برای نیل به
آزادی خلق‌ها [ …] ندارد.”

چگونه است که اکنون ”۱۰مهر” به همان دامی افتاده است که سال
ها پیش به دیگران برای پرهیز از افتادن به آن دام هشدار می داده است؟ پس چگونه می
توان آزادی را فراموش کرد و شکنجه و کشتار مردم را به بهانه ی ضدامپریالیسم بودن
سپاه پذیرفت و خود را در کنار آن نهاد؟ این چرخش ناگهانی از کجا ریشه می گیرد و
برای چیست؟

ناباوری به نیروی توده ها تا چه اندازه؟

“۱۰مهر” با دیدگاه کنونی خود همراه نیروهای درونی
و برونی حاکمیت در کنار سپاه پاسداران ایستاده است. آقای ظریف در باره ی سپاه می
گوید که “ملت، دولت و نظام از کسانی که جان خود را برای امنیت ما مایه گذاشته‌اند
و فداکاری و ایثار می‌کنند دفاع کرده و در کنار آنها ایستاده‌اند.” سخنان
ظریف با سخنان ”۱۰مهر” همخوانی شگفت انگیزی دارد.

تجربه تاریخ به ما چه می گوید؟

تضاد میان امپریالیست ها و میان امپریالیسم و دیکتاتورها
پدیده تازه ای نیست. همواره این تضادها بوده است.

ما هنوز تجربه لنین را می توانیم بخوانیم. در سال ۱۹۱۴ روسیه
به جنگ با آلمان پرداخت و سپس به تندی به پروس شرقی یورش برد.

لنین در مقاله “وظیفه های انقلابی سوسیال دموکراسی در
اروپا” می نویسد که این یک جنگ امپریالیستی برای سرکوب جنبش انقلابی
پرولتاریا و دموکراسی در کشورها است. لنین به درستی به همکاری بورژوازی بزرگ آلمان
با دستگاه سلطنتی تزار سخن می گوید و همگامی این دو نیروی امپریالیستی را نشان می
دهد.

با این که روسیه به پروس شرقی یورش برده است ولی لنین حزب
سوسیال دمکرات آلمان را سرزنش می کند که چرا
به جنگ رای داده است و زبان شوونیستی بورژوازی را بازگویی می
کند. لنین رک و راست می گوید که این کار خیانت محض به سوسیالیسم است.

لنین ریشه این سیاست نادرست را رخنه اپورتونیسم خرده
بورژوایی در اندیشه نیروهای پرولتاریای انقلابی می داند.

لنین نخستین و مهمترین وظیفه سوسیال- دموکرات های روسیه را
مبارزه ی بی رحمانه و همه جانبه علیه شوونیسم روسی و سلطنت تزار می داند. راهنمای
لنین این است که تفنگ را باید علیه دولت های ارتجاعی و بورژوایی برگرداند و نه
علیه زحمتکشان دیگر کشورها.

هر چند که سخنان لنین در زمان دیگری زده شده است و در باره ی
جنگ میان دو نیروی امپریالیستی است ولی ان چیزی که او می خواهد به سوسیال دموکرات
های آلمان بیاموزد برای شرایط امروز ما هم ارزشمند است. رهنمود لنینی به ما می
آموزد که زمانی که بورژوازی دو کشور در جنگ با هم هستند نیروهای پرولتری نباید در
این نبرد به سود بورژوازی کشور خود درگیر شوند، به جای آن نیروهای پیشرو باید از
شرایط فراهم آمده برای پیکار علیه بورژوازی سود جویند.

ساختار طبقاتی جمهوری اسلامی چگونه است؟

در این بخش نیاز به واکاوی کوتاه در باره ساختار طبقاتی
جمهوری اسلامی و جایگاه سپاه در آن داریم. 

بورژوازی انحصاری فرمانروا که در برگیرنده بورژوازی
بوروکراتیک، بورژوازی تجاری و بورژوازی مالی است همه ی دامنه های اقتصادی کشور را
در کنترل خود دارد.

بورژوازی انحصاری با انحصاری کردن اقتصاد کشور با دستگاه
اقتصاد “سپاهی” و اقتصاد دولتی سرمایه دارانه وابسته به اقتصاد
امپریالیستی در هم تنیده شده است. برای همین هم بسیاری از کارخانه ها و شرکت هایی
که دولت آقای روحانی به ارزانی می فروشد به دست سپاه پاسداران می افتد. درهم
آمیختگی بورژوازی انحصاری با اقتصاد “سپاهی” یک دستگاه بزرگی از رانت
خواران ساخته است که خود را از طریق تقلب و فساد غنی می کند و از دسترسی  به ساختارهای اداری و دولتی برای تخصیص زمین،
محل های تجاری و سایر منابع عمومی به خود استفاده می کند.

هدف سرمایه داری انحصارطلب پیوند با سرمایه جهانی است.
بورژوازی کمپرادور همواره به طور مستقیم به سرمایه داران خارجی امپریالیستی کمک می
کند و در برابر این خوش خدمتی امپریالیسم به نوبه خود این بورژوازی انگلی را حمایت
می کند و آن را پرورش می دهد. مجموعه بورژوازی کمپرادور با اتخاذ سیاست‌های
نولیبرالی و با واردات بی‌رویه کالاهای خارجی تولید داخلی را از بین برده است. نمی
توان اقتصاد “سپاهی” را دشمن بورژوازی انحصاری دانست. سپاه پاسداران
بازوی نظامی و کنشگر اقتصادی بورژوازی انحصاری و
در خدمت سرمایه مالی داخلی و امپریالیستی است.

در این ساختار پیچیده هر کدام از آن ها وظیفه های ویژه خود
را برای دمیدن جان تازه در پیکر بیمار اقتصاد جمهوری اسلامی دارند. در آن جایی که
نهادهای اقتصادی رسمی جمهوری اسلامی در بازار جهانی با گرفتاری روبرو می شوند،
اقتصاد سپاه وارد معرکه می شود. در آن جایی که کنش های اقتصادی سپاه زیر ذره بین
بازار جهانی قرار می گیرد، نئولیبرال های دولتی وارد معرکه می شوند.

 چه باید کرد؟

چارچوب رویکرد حزب توده ی ایران بر پایه همین نگاه هشیارانه
و ژرف به ساختار طبقاتی جمهوری اسلامی و آموختن آگاهانه از تاریخ جنبش کارگری
استوار است.

حزب توده ی ایران رویکرد درست خود را هم در باره ی کارنامه ی
سیاه سپاه پاسداران و هم در باره ی پرخاشگری برنامه ریزی شده ترامپ در بیانیه ای
نوشته است. حزب
توده ی ایران نه ”
آزادی خواهی” امپریالیسم را می پذیرد و نه پیکار “ضدامپریالیستی”  دیکتاتورها را. حزب توده ی ایران نه دست همکاری
به ترامپ دراز می کند و نه در کنار سپاه پاسداران می ایستد. رویکرد حزب توده ی ایران
نشانگر باور حزب طبقه کارگر به نیروی جاویدان و پایدار
توده ها  است.

سخن بر سر نایش (نفی) تضاد میان دیکتاتوری جمهوری اسلامی
و  امپریالیسم امریکا نیست. سخن بر این است
که تضاد میان آن ها تضادی نیست که توده ها باید به سود یک سو خود را در این جنگ
درگیر کنند. سیاست درست این است که از این تضاد باید برای نیرومند کردن جنبش
خودسالار (مستقل) توده ها برای دستیابی به آزادی و عدلت اجتماعی و در راه یک سمتگیری
اقتصادی ملی – دموکراتیک بهره جویی کرد.

جمهوری اسلامی یک کاربرد و کارکرد برنامه ریزی شده
ضدامپریالیستی ندارد. یک حکومت ضدامپریالیستی با اجرای برنامه ملی و دموکراتیک، با
تقویت تولید داخلی و بالا بردن سطح زندگی زحمتکشان به منافع جهانی و درونی
امپریالیسم ضربه می زند. پاسخ رژيم سرمايه داری جمهوری اسلامی در برابر فشار
اقتصادی و تحریک های امپریالیستی پیاده کردن 
بیش تر برنامه های نئولیبرالیستی و درگیری در جنگ های مذهبی است. این رژیم
بنا بر ماهیت سرمایه داری وابسته ی خود با بهره برداری از حربه امپریالیسم می كوشد
که برنامه لیبرالیستی اقتصادی و خصوصی سازی و سرکوب مردم و فشار بر سازمان های
كارگری و مدنی را افزایش و گسترش دهد. و باز هم این رژیم بنا بر ماهیت مذهبی خود
تلاشی برای تنش زدایی نمی کند بلکه هم سو با سازمان های نظامی امپریالیستی با
سیاست شیعوی خود بر ضد منافع مردم میهن به گسترش درگیری های مذهبی می پردازد.

هدف های انقلاب ملی- دموکراتیک آزادی، عدلت اجتماعی و مبارزه
ضدامپریالیستی است. همان گونه که ما بارها گفته ایم آزادی و عدالت اجتماعی بدون
مبارزه علیه خط اقتصادی امپریالیسم در کشور شدنی نیست. مبارزه ضدامپریالیستی را
باید در این چارچوب درک کرد و نه در برانگیختن الکی و تیززبانی علیه امپریالیسم .

بازنده بزرگ بازی با آتش جنگ، مردم ایران هستند. تا دیرنشده است، باید
علیه جمهوری اسلامی و برای گذار از آن کوشید، وگرنه ما با جنگی بی پایان روبرو
خواهیم شد. توده ها باید گام در پهنه نبرد بگذارند و خطر جنگ را با سرنگونی جمهوری
اسلامی از بین ببرند، وگرنه فردا دیر است. اگر مردم مانند مردم سودان به میدان
نبرد نیایند، دو سوی جنگ خواه (دیکتاتوری ایران و امپریالیسم آمریکا) روند به راه
انداختن جنگ را به پیش خواهند برد. اگر چنین شود ما با یک جنگ گسترده روبرو خواهد شد. 

ولی گام گذشتن توده ها به پهنه نبرد برای سرنگونی پیش
زمینه هایی دارد که باید فراهم شود

ولی سرنگونی روبنای رژیم اگر ساختار سرمایه داری و پیوند
اقتصادی نئولیبرالی با امپریالیسم را نشانه نگیرد، نیز پیکاری نیمه بند است.
فراخواندن توده ها به گام گذاشتن در پهنه پیکار برای سرنگونی باید همراه با آگاهی
سازی آن ها در باره ی پیوند اقتصاد نئولیبرالی با سیاست های نو استعماری باشد.
وگرنه می توان از درد خانمان سوز ستم 
جمهوری اسلامی رها یافت، ولی مستعمره ی نا آشکار امپریالیسم شد. بدین گونه
اگر سرنگونی دیکتاتوری روبنا با واژگونی طبقه های انگلی درونی همدست امپریالیسم و
اقتصاد نئولیبرالی همراه نباشد، ما از زیر یوغ بودن امپریالیسم رها نمی شویم.

برای این که توده ها هماهنگی و همگامی برنامه ریزی کلان
اقتصادی امپریالیسم و واپسگرایان جمهوری اسلامی برای آینده میهن ما را دریابند و
برای این که همدستی آن ها برای دزدی سرمایه ها و سرچشمه های زمینی و دگردیسی ایران
به بازار کالاهای بادکرده و نفروخته امپریالیسم برای آن ها روشن شود. ما باید به
پیش گزاری برنامه اقتصادی ملی – دموکراتیک جایگزینی بپردازیم. وگرنه نمی توانیم
توده ها را بدون پیش گزاری برنامه ای و تنها با قول های تهی به میدان بکشانیم.

 پایان سخن

هم امپریالیسم و هم واپسگرایان در دامن زدن به جنگ و آغاز آن
و درگیر شدن در جنگ سود خواهند برد.

جمهوری اسلامی و آمریکای ترامپ در پیکار علیه جنبش انقلابی
توده های میهن ما با هم همسو و همدست هستند. هر دوی آن ها از ژرفش انقلابی می
ترسند. تجربه چهل ساله نشان داده است که تا جمهوری اسلامی هست، بوم شوم جنگ هم در آسمان میهن ما در پرواز
است. کوبای انقلابی در چندین سد کیلومتری امریکا توانست پرخاشگری نظامی امریکا را با
خردورزی و پشتیبانی توده ها از سوسیالیسمی که عدالت اجتماعی فراهم می کند، رام
کند. خطر جنگ را با گنده گویی و لاف زنی نمی توان از بین برد. توده ها و نیروهای
پیشرو باید  از تضادهای میان دیکتاتور و
امپریالیسم برای سرنگونی دیکتاتور سود جویند. تنها راه نجات گام گذاشتن توده ها به
پهنه پیکار است. ان ها می توانند برای سرنگونی رژیم خود دست بکار شوند و نیازی به
جنگ افزار و جنگ آوران امپریالیسم ندارند. 

نبرد ضدامپریالیستی و پیکار علیه همه ی رژیم (روبنای ولایت
فقیه و زیربنای سرمایه داری) در پیوند دیالکتیکی با هم هستند.

کوتاه سخن پشتیبانی از سپاه
پاسداران و یا از ترامپ نادرست است. “چپ ها” نباید برای سرنگونی ولایت
فقیه به امپریالیسم ها اجازه دهند که ایران را کشتارگاه مردم ما کنند. “چپ ها”
نباید به بهانه مبارزه با امپریالیسم یونیفورم سپاه بر تن کنند و در کنار رژیم
ولایت فقیه که مردم را برای نان و آزادی خواهی سرکوب می کند، بایستند. سیاست درست
“نه دیکتاتور و نه امپریالیسم” نشانگر خط مستقل “چپ”های مارکسیست است و می تواند
توده ها را زیر پرچم ما گرد آورد.

 ولی  سرنگونی رژیم (بدون ضربه به پایگاه اقتصادی
امپریالیسم و زیربنای سرمایه داری) هم کاری نیمه کار است.

برای فراخواندن توده ها به میدان پیکار باید با ریزه بینی
این درهم آمیختگی ها را برای توده ها روشن کرد. روشنگری در باره ی آن چه که نمی
خواهیم  باید همراه با پیش گذاری آن چه که
می خواهیم، باشد.

پرنده آرمان آزادی خواهان و برابری جویان سوسیالیست بسيار
دورتر و فراتر از سرنگونی ستمكاران پرواز می کند. اين آرمان با پروازی بلند باید
آينده ای شاید دور ولی دست یافتنی را برای توده ها نمايان کند. 

باید پیوسته و با پافشاری 
به توده ها بپذیرانیم که  آینده ای
آزاد، همراه با عدالت اجتماعی و راه اقتصادی مستقل  شدنی است و دور از دسترس نیست.

نوشته های کمکی

غول سپاه چگونه ساخته شد؟

دفاع از حاکمیت ملی،‌ مهم‌ترین وظیفه مبارزاتی در
شرایط کنونی

نه چپ‌‌روی، بلکه واقع بینی

تأملی بر
نمایشِ »وحدت و یکپارچگی ملی« برگرد سپاه پاسداران‌ رژیم ولایت فقیه

The Tasks
of Revolutionary Social Democracy in the European War, V.I. Lenin




ستاره آزادی در آسمان عدالت اجتماعی می درخشد

مقاله ی شماره ۴ / ۱۳۹۸
۴ ارديبهشت ۱۳۹۸ – ۲۴ آوریل ۲۰۱۹

پیشگفتار

کوتاه سخن. باید گفت که درگیری میان آزادی و عدالت اجتماعی
یک ستیز ساختگی است. همان گونه که ستاره آزادی در آسمان عدالت اجتماعی می درخشد و
بی آسمان نمی توان از ستاره سخن گفت. عدالت اجتماعی تهی از آزادی هم، آسمان بی
ستاره است که شکوهی ندارد. کسی سر به آسمان تاریک و بی ستاره هم بر نمی آرد.

اگر دهه های پس از جنگ جهانی دوم دوران شکوفایی سوسیالیسم
و  جنبش های اجتماعی چون  جنبش های رهایی بخش کشورهای جهان
“سوم” ، اعتصاب های کارگری، جنبش های دهقانی، جنبش های ضد نژادپرستی در
امریکا و آفریقای جنوبی بوده است. چهار دهه گذشته زمان جولان نئولیبرالیسم و فروش
بهره کشی در  تن پوش زیبای آزادی بوده
است.  پاکسازی (تقدیس) و درست انگاری بهره
کشی در اندیشه توده ها بدون پیوند دادن آن با پدیده آزادی شدنی نبود.    

آن چه که هواداران نئولیبرالیسم
از آن سخن نمی گویند تضاد بین آزادی های فردی و مسوولیت اجتماعی انسان است. این
تضادی است که روزانه در تضاد بنیادی میان مالکیت خصوصی بر افزار تولید و ویژه گی
اجتماعی انسان نمایان می شود. نئولیبرالیست ها به جای پاسخ و راه چاره یابی برای
این تضاد، بودش (وجود) آن را نمی پذیرند و به جایش این گونه می نمایانند که اگر
“هر کس خود را خوشبخت کند، جامعه خوشبخت خواهد شد”. 

 نئولیبرالیست ها به
گفته رفیق فرزانه طبری می خواهند “تقابل خصمانه ما و من” را با نمودار
سازی انسانی که ” بشر فردی است، نه نوعی، هنوز من است نه ما. منی که ما را می
چاپد تا خود در “بهشت شدادی” خویش زندگی کند.” راهیابی کنند. آن ها
می خواهند که فرایند انسانی شدن انسان را بایستانند و او را در کومه خوشبختی
تنهایی خود بدبخت کنند. 

آن ها از این نمی گویند که انسان همچون یک باشنده اجتماعی،
خیش کاری هایی (وظیفه های)  در برابر دیگر
هم گونه های (هم نوعان) خود دارد که برای زنده ماندن باید آن را انجام بدهد. زندگی
اجتماعی هستنده (موجود) خردمندی چون انسان، در بر گیرنده اندیشه سیاسی در باره
عدالت اجتماعی نیز است.

بگذارید گذری کوتاه به مقوله های (گویه های) آزادی
“بورژوازی” و عدالت اجتماعی داشته باشیم. پس از آن نگاهی داشته باشیم به
اینکه چرا یک جامعه نابرابر یک جامعه آزاد نیست. و چرا عدالت اجتماعی سوسیال
دموکراتی “تقابل خصمانه ما و من” را از ریشه نمی تواند از بین ببرد. هم
چنین نگاهی داشته باشیم به اینکه آیا انقلاب ضددیکتاتوری می تواند برای ستاره بی
آسمان، برای آزادی تهی از عدالت اجتماعی باشد.

دموکراسی بورژوازی

آزادی هایی که امروز دموکراسی
بورژوازی نام دارد، برآیند رزم کشدار (طولانی) کارگران و دیگر طبقه های رنجبرعلیه
بورژوازی است. کارگران جان خود را برای دستیابی به این آزادی ها در انقلاب فرانسه
از دست دادند ولی از همان فردای روز انقلاب، بورژوازی که میوه انقلاب را ربوده بود
هر روز تلاش کرد که این آزادی‌ها را پس بگیرد و از بین ببرد. از آن زمان تا امروز
هر گونه آزادی که در هر زمینه در جهان سرمایه داری به دست آمده است دستاورد  نبرد طبقاتی بوده است. و هر جا و هر کجا که
همسنگی نبرد “که بر که” میان نیروهای پیشرو و بورژوازی به زیان طبقه های
رنجبر دگرگونی یافته است، این آزادی ها هم برگرداننده شده اند.     

اکنون هم بورژوازی در سرتاسر جهان همیشه و خستگی ناپذیر می
کوشد که آزادی را فرمایشی، نمایشی و از آرمان های بنیانی خود تهی کند و آن را به
شرکت در انتخابات و آزادی ابراز بیان و عقیده محدود و زندانی کند.

ولی همان گونه که رفیق طبری می گوید “محدود کردن
دموکراسی در چارچوب برخی آزادی ها، با حفظ بهره کشی انسان از انسان و استعمار
کشوری از کشور دیگر، نمی تواند مسئله را بشکل ریشه ای حل کند، یعنی دموکراسی سیاسی
بدون دموکراسی اقتصادی سخنی است میان تهی.”

دموکراسی اقتصادی که طبری از آن
سخن می گوید با آزادی بی بند و بار بازار که نئولیبرال ها به آن باور دارند تفاوت
بسیار دارد. نئولیبرال ها مالکیت خصوصی را یکی از ویژگی های بنیانی آزادی اقتصادی
و ارجمندی انسانی می دانند و از آن پشتیبانی می کنند.

از برای همین ما مارکسیست ها می گوییم که ارجمندی انسان بدون
دموکراسی اقتصادی شدنی نیست. اگر انسان آزاد، بدون خوراک، پوشاک و سرپناه باشد،
این دیگر آزادی نیست، بردگی است. شما حتا اگر به سرمایه داران بگویید که آزادند تا
فراورده ها و آفرینش های خرد خود را آزادانه به کار برند ولی برای اینکار باید
گرسنه باشند و زیر آسمان باز بخوابند، آن ها هم بی هیچ گمانی در برابر اینگونه
آزادی خواهند ایستاد.

همان گونه که رفیق طبری می گوید “برای آنکه بهره کش در
بهره کشی آزاد باشد، کارگر به بهره دهی مجبور است.” اگر آزادی باید همه ی
پهنه های زندگی انسان، از جمله پهنه اقتصادی را در بر گیرد دیگر نمی توان با داشتن
آزادی های نمایشی و حقوقی بسنده کرد و به آن خرسند بود. آزادی اقتصادی نه تنها با
ازادی های معمول “بورژوازی” به دست نمی اید بلکه درست تیشه بر ریشه مقدس
ترین اصل بورژوازی، اصل آزادی بهره کشان برای بهره کشی می زند.

بنابراین آزادیی که مارکسیسم
خواهان آن است و برای آن پیکار می کند نه تنها آزادی های “بورژوازی” را
در خود می گنجاند بلکه فراتر از چارچوب تنگ آن می روید. 
  

مارکس به نکته کلیدی دیگری اشاره می کند. او بر این باور است
که حقوق مدنی مانند آزادی بیان تا زمانی که شرایط مادی برای انجام آن ها فراهم
نشود یک مقوله مجرد است. رفیق طبری سخن مارکس را باز می کند و می گوید که “شرط
واقعی ایجاد محمل عینی آزادی واقعی انسانی، ایجاد محمل اجتماعی یعنی لغو نظام
ناهمساز اجتماعی است.”

اگر آزادی برای دموکراتیزه کردن جامعه است، آنگاه این یک
فرآیند سیاسی است که نیازمند به شرکت همه ی طبقه ها و لایه های جامعه است. بهبود
فرآیندهای دموکراتیک و مردمی کردن نهادهای دولتی، جامعه مدنی و رسانه های سیاسی،
اقتصادی شدنی نیست مگر با شرکت لایه های پایینی در فرایند دموکرایتزه کردن. طبقه
یا لایه های اجتماعی پایینی و تهی دستان آن چنان درگیر فراهم کردن خوراک، پوشاک،
بهداشت، آموزش هستند که دیگر وقت و توان برای بهره مندی از آزادی ندارند.   

کاربرد آزادی آن هنگام برای
رنجبران و تهی دستان شدنی است که جامعه با پیاده سازی دموکراسی اقتصادی از رنج آن
ها برای تهیه نان و آشیان بکاهد، تا آن ها وقت آزاد برای شکوفایی و رویش اندیشه
خود را داشته باشند.

در اینجاست که آزادی با عدالت اجتماعی پیوند ناگسستنی می
یابد.   

باید همزمان از پشتیبانی آزادی
های معمول در کشورهای سرمایه داری گفت که “آزادی” سرمایه داری با فرهنگ
نئولیبرالی یک آزادی دروغین است؛ و آزادی زیر یوغ بهره کشی آزادی نیست. انسان بهره
ده انسان آزادی نیست و نمی تواند باشد. تنها برابری می تواند نگهبان آزادی باشد.
رفیق طبری در باره ی آزادی خواهی بورژوازی می گوید که “سرمایه داری
امپریالیستی … می خواهد چهره کریه بهر ه کش و استعمار طلب و نژاد گرا و سود ورز
و رباخوار و جهالت پرور و ضد بشری خود را در زیر این نقاب زرین بپوشاند.”    

و درست برای اینکه بورژوازی می داند که آزادی بدون عدالت
اجتماعی سراب فریبایی است که تشنگان واقعی آزادی را سیراب نمی کند، با آن مخالف
است.

 دشمنی
نئولیبرالیسم با عدالت اجتماعی

نئولیبرال ها می گویند که “عدالت اجتماعی” بهانه
ای برای انقلابی های جهان است تا از آن کاردی برای سربریدن آزادی بسازند. به باور
آن ها “عدالت اجتماعی” نه تنها مرزهای آزادی را تنگ و بسته می کند بلکه
آزادی را به فرمان انسان های خودسر و زورگو زیر پای لگدمال می کند و در کشتارگاه
عدالت اجتماعی می کشد.

یورش نئولیبرالی به برابری
اجتماعی به بهانه ناسازگاری عدالت اجتماعی با آزادی فردی درست انگاری شده است.
نئولیبرال ها می گویند که همه آسیب های اجتماعی ما ریشه در دست اندرکاری دولت در
فراهم کردن آسایش اجتماعی توده ها دارد. آنها به گفته اروپایی ها می گویند که  “هر کسی ریخته گر نیک بختی خود است”.
هر کسی خود را خوشبخت کند تا جامعه خوشبخت شود.

به باور نئولیبرال ها 
مردم  باید سرپرستی فراهم کردن
آسایش (رفاه) اقتصادی و اجتماعی خود را خود به گردن گیرند و  زندگی خود را بر پایه آرزوهای خود برنامه ریزی
کنند. از برای همین، آن ها فرد گرایی را نیرومند می کنند تا این که همه شبکه های
دولتی و مردمی یاری دهنده زندگی انسان های رنج بر و کارکن را از بین ببرند. ولی
سخن بر این است که چگونه مردم می توانند این آرزوها را با برخورداری از آزادی های
حقوقی بدون دموکراسی اقتصادی برآورده کنند؟ 

با این رو نئولیبرال ها آن جایی
که توده ها را پرزور می بینند تا اندازه ای رفاه توده ها را می پذیرند، گرو (به
شرط) این که فراهم کردن این کار به دست “نوازش گر” بازار سپرده شود که
نه تنها راهکارها کارآمدتری می آفریند بلکه انسان را هم در گزینش آزادتر می کند! 

آنها می پذیرند که نظام سرمایه داری آفریننده نابرابری چشم
گیر اقتصادی و اجتماعی می شود. ولی می گویند که در یک نظام دموکراتیک مهم است که
همه منطق نابرابری را دریابند و آنرا بپذیرند. چرا که در نظام سرمایه داری نه تنها
سرمایه داران بلکه کارگران و دیگر طبقه ها نیز از زندگی بهتری برخوردار خواهند شد.

اما در رویدادهای روزانه ما می
بینیم که این منطق با تناقضی درونی روبرو است که چاره جویی آن آسان نیست.

سرشت سرمایه اندوزی سرمایه دار برای دستیابی به خوشبختی به
او می گوید که او می تواند، پس از کند شدن آهنگ رشد سود، کارخانه را ببندد و به
جای دیگری کوچ کند.

پاسخگوی زندگی ناپایدار و پرهرج ومرج کارگران بیکار کیست؟

کیست که باید به کارگران هنگام بسته شدن کارخانه بگوید که آن
ها باید منطق نابرابری را بپذیرند؟ آیا پذیرفتن نابرابری یک سویه است و تنها از
سوی زحمتکشان باید انجام گیرد؟ چرا سرمایه دار نباید با پذیرش سود کمتر، درّه
نابرابری کم ژرفتری را پذیرا باشد؟

آیا در اینجا ما نیاز به 
یک راهکار دموکراتیک مردمی نداریم که پایندان (ضامن) شایسته آسایش اقتصادی
و عدالت اجتماعی باشد؟ آیا می توان این کار را به گرگ درنده بازار سپرد؟ آیا می
توان از روبا خواست که نگهبان خروس ها باشد؟

پیگیری و پایبندی به برابری اجتماعی، به دو دلیل روشن مرزهای
آزادی نئولیبرالی را تنگ می کند. برای آفرینش برابری اجتماعی دو راه بیشتر نیست.
نخست، برابری اجتماعی با مالیات بر درآمد و پخشایش (توزیع) کم و بیش برابر دارایی
آفریده شده در جامعه. راه دوم، راه سوسیالیستی با از بین بردن و یا تنگ کردن پهنه
مالکیت خصوصی بر افزار تولید. در هر دو راه چاره، به آزادی نئولیبرالی به معنای
آزادی فردی سرمایه دار و اقتصاد بی بند و مرز بازار افسار زده می شود.

بنابراین نئولیبرالیسم، حتا آنجا
که نیاز انجام عدالت اجتماعی را می بیند، نمی تواند آن را  پذیرا باشد. مگر این که زور توده ها به آن
اندازه به زور نئولیبرالیسم بچربد که او ناگزیر به پذیرش برگشت پذیر عدالت اجتماعی
تن در دهد.    

به همین دلیل یک جامعه برابر آزادی های “بورژوازی”
را محدود می کند و وارونه آن هم درست است، یک جامعه نابرابر آزادی اجتماعی توده ها
را محدود می کند.  

یک جامعه نابرابر یک جامعه آزاد نیست

ریچارد ویلکینسون (Richard Wilkinson)، استاد بازنشسته
دانشگاه ناتینگهام و کیت پیکت ( Kate Picket)، استاد دانشگاه یورک، با بیش از
پنجاه سال پژوهش، پیوند بین نابرابری با بخش بزرگی از سختی ها و درماندگی های
اجتماعی کارگران، تهی دستان و رنجبران را به روشنی نشان می دهند. نابرابری اجتماعی
در همه ی پهنه ها برای یک جامعه زیان آور است. وضعیت رنجبران و تهی دستان در زمینه
بهداشت، بیماری روانی، آموزش، آسایش کودکان و سالمندان در هم سنجی با طبقه های
انگلی بسیار بد است. شمار زحمتکشان زندانی و یا بیمار در هم سنجی با طبقه های
انگلی بسیار بالاتر است. به زبان دیگر آزادی های “بورژوازی”، زحمتکشان
را بیشتر از دیگر لایه ها به زندان و بیمارستان می فرستد! پژوهش این دو دانشمند
نشان می دهد که فراسنج های (پارامتر های) 
بنیادی خوشبختی در همه ی زمینه ها در جامعه هایی که شکاف درآمد کمتری دارند
بهتر از جامعه های نابرابر است.

یک انسان، افزون بر ویژه گی های
روانی، برایند پیرامون فرهنگی و اجتماعی خود است. جایگاه طبقاتی و اجتماعی او تا
اندازه زیادی پایه گزار درآمد، بیماری، آینده و چگونگی پیری و بازنشستگی او است.
پژوهش های میدانی حتا در برابرترین جامعه های جهان سرمایه داری در کشورهای اسکاندیناوی نشان می دهد که
جایگاه اجتماعی از نسلی به نسل دیگر به ارث می رسد. چرا آزادی بورژوازی چارچوب های
جهش های اجتماعی فرزندان زحمتکشان را برای آینده ای بهتر نمی چیند؟ چرا آزادی
نئولیبرالی بخت جابجایی آزاد جایگاه اجتماعی رنجبران را نمی آفریند؟ پاسخ بسیار
آسان است. آزادی جابجایی طبقاتی و یا فرارویی اجتماعی بدون عدالت اجتماعی شدنی
نیست.  

به همین دلیل زمانی که یک جامعه بیکاری، بیماری، نداری،
بدکامی، بدبختی، بی خانگی را میان تهی دستان و رنجبران برابر بخش و پخش می کند، آن
جامعه نه آزاد است و نه دادگر. زمانی که یک جامعه همه ی دارایی ها، کاخ ها، پزشک
های توانا، و بهترین دانشگاه ها را میان طبقه های انگلی و لایه های زالوخوی پخش و
بخش می کند، آن جامعه نه آزاد است و نه دادگر. یک جامعه دادگر به گفته اروپایی ها
باید “خورشید و باد را برابر بخش کند”.

زمانی که ما یک اقتصاد سیاسی
را  ریشه آفرینش ناعدالتی اجتماعی می
دانیم، همزمان می گوییم که طبقه ها و لایه های پایینی از فراورده ها و دارایی های
تولید شده در جامعه کمتر از طبقه ها و لایه های بالایی بهره مند می شوند. یک جامعه
آزاد به معنای واقعی آن، فراهم کننده دسترسی آزاد لایه های اجتماعی پایینی به کار
باارزش، بهداشت خوب، آموزش درست و آشیانه شایسته است.

اما چگونه است که فرزندان تهی دستان و رنجبران باید برای نگه
داری میهن از جان خود “آزادانه” بگذرند هنگامی که فرزندان ازمابهتران در
بهترین و گرانترین دانشگاه های جهان برای فرمانروایی “جهان آزاد” آماده
می شوند. 

آزادی یعنی آزادی بیان، آزادی اندیشه و عقیده، حق
سازماندهی و همچنین حق زندگی برای همه طبقه ها و گروه های گوناگون جامعه مانند
کشاورزان، کارگران و همچنین گروه های حاشیه نشین. آیین و پیشه دادگری انسانی به ما
می آموزد که هر انسانی باید دسترسی به بهداشت، آموزش رایگان و خانه ای کم و بیش
ارزان برای خفتن و آسودگی تن داشته باشد. همان گونه که رفیق طبری می گوید “در
جامعه ای که خاصگرائی برده داران، ملاکان، فئودال ها و سرمایه داران حکمرواست،
آزادی مردم بناچار یا محو و یا مسخ می شود. آزادی این افراد موجب ضرورت و مجبوریت
جامعه می شود.” تنها جامعه ای که دارای ساختارها، نهاد ها و قانون های
پشتیبانی از عدالت اجتماعی است، می تواند در برابر دستبرد نئولیبرال ها به حقوق
دموکراتیک توده ها بایستد و از آن ها پشتیبانی و نگه داری کند.

عدالت اجتماعی و آزادی پایه های
بنیادی پیشرفت هر جامعه هستند. بورژوازی بخش بزرگی از پیروزی کنونی خود در قانع
سازی توده ها به درستی اندیشه خود را وام دار جنبش های اجتماعی است. جنبش های
اجتماعی با رزم سالیان دراز خود تا اندازه ای توانستند که زندگی بخور و نمیری را
برای زحمتکشان فراهم کنند. اگر جنبش های اجتماعی نبودند، آزمندی طبقه های بهره کش
انگلی، طبقه های آفریننده و ارزش افزا را از گرسنگی از بین می برد و با این کار
خود “تیشه بر ریشه” خود می زدند. اگر آزادی تنها  به معنای ارجمندی حق مالکیت و آزادی بی مرز
بازار می بود دیگر طبقه های رنجبری نبود که این همه فراورده های گوناگون و رنگارنگ
از خوراک تا پوشاک بیافریند و بسازد. آزمندی بی اندازه سرمایه دار، زحمتکشان را از
گرسنگی می کشد.

تا آنجا که به عدالت اجتماعی برمی گردد می توان گفت که
نئولیبرال ها  به این گفته جورج اورول که
“همه با هم برابرند ولی برخی ها از دیگران برابرتر هستند” باور سست
ناپذیری دارند. ولی عدالت اجتماعی برای سوسیالیست ها معنا و مفهوم دیگر دارد.

عدالت اجتماعی سوسیال دموکراتیک و یا
برابری سوسیالیستی

دادگری و راستگویی یاد می دهد که
ما به کوشش های سوسیال دموکرات ها برای پایه گزاری یک جامعه کمابیش برابر ارج
بگذاریم. ولی همزمان باید یادآور شد که آن عدالت اجتماعی که سوسیال دموکرات ها در
گذشته خواهان آن بودند با برابری سوسیالیستی ما به چندین دلیل تفاوت دارد. رفیق
طبری می گوید که “دموکراسی اقتصادی نیز مشتی اقدامات «اجتماعی» سطحی درباره
بیمه و مزد و آموزش و بهداشت نیست، بلکه قطع ریشه بردگی مزدوری انسان و برانداختن
نظام طبقات متناقض است.” بنابراین دمکراسی اقتصادی که یکی از پیش زمینه های
بنیانی برپایی عدالت اجتماعی است با اصلاح برخی ویژگی های سرمایه داری انجام نمی
شود. چرا که “رفورمیسم هیچ اقدامی علیه مالکیت خصوصی نمی کند.”

همان گونه که رفیق طبری
اندیشمندانه پیش بینی کرده بود، “سیرزمان، تنگ میدانی نظریات سوسیال دموکرات
ها را بیش از پیش ثابت خواهد کرد.” ما امروز می بینیم که سرمایه داری
نئولیبرال نیازی به پیاده سازی عدالت اجتماعی سوسیال دمکراتی دیگر نمی بیند. یک
بار دیگر ما در تاریخ کمابیش کوتاه جنبش سوسیالیستی دیده ایم که “مارکسیسم از
هواداران سرسخت و پی گیر آزادی واقعی شخصیت انسانی است و درست به همین جهت نظریات
بورژوازئی دربارهٔ آزادی را که «لیبرالیسم» 
یا  «آزادی گرائی» بورژوائی نام
دارد، همیشه مورد افشاء و انتقاد قرار داده است.”

رفیق زنده یاد نیک آیین در باره برابرخواهی طبقه های
غیرپرولتری می گوید که “تساوی گری ( یا هموار طلبی) خرده بورژوازی(طبقه
متوسط) به معنای آن که تمام مردم از نظر مالکیت شخصی مساوی باشند نیز اساس مسئله
را حل نمی کند.”

به همین خاطر ” مارکسیسم ـ لنینیسم تامین برابری واقعی
را جز از راه الغای طبقات امکان پذیر نمی داند. تا وقتی تضاد طبقاتی، اختلاف طبقات
و اصولاً طبقات موجود باشد هر قدر هم قوانین هه جانبه تدوین شوند و افراد در مقابل
آن مساوی اعلام گردند برابری واقعی به دست نخواهد آمد.”

جنبش ها ی رهایی بخش و ضددیکتاتوری آزادی
را همراه عدالت اجتماعی می خواهند

توده ها تنها برای دموکراسی به
معنای سیاسی آن انقلاب نمی کنند، بلکه آن ها با سرخوردگی از نظام اقتصادی که
بیکاری، گرانی و گرسنگی می آفریند، امیدورند که برایند انقلاب به دگرگونی های ریشه
ای به سود آن ها بینجامد. برای نمونه شورش های کنونی مردم در سودان در واکنش به سه
برابر شدن بهای نان و سوخت آغاز شده است.

واکاوی انقلاب بهمن و دیگر
انقلاب های نو و خیزش های کنونی در میهن ما برای نشان دادن درهم آمیختگی آزادی و
برابری اجتماعی بس است. از شعارهای اسلامی که بگذریم، فریاد توده ها در انقلاب
بهمن از همان روز نخست برای کار، مسکن و آزادی بوده است. برخوردار شدن از یک زندگی
شایسته دربرگیرنده بهداشت، آموزش رایگان و داشتن کار نان آور آرزویی بود که نظام
شاهنشاهی توانایی و خواست برآورده شدن آن را نداشت. برای دستیابی به این رویا می
بایست که “فلک را دگرگون” کرد و “کشتی را کشتی بان دیگر”
خواست.

امروز عدالت اجتماعی در زمینه سیاسی و اقتصادی در مرکز دایره
سیاست در کشور قرار دارد. خیزش های کنونی هرچند که به پیروزی بزرگی دست نیافته است
ولی  نیازمندی دگرگونی ریشه ای اقتصادی را
در دستور روز قرار داده است. این خیزش ها نشان می
دهد که نظم اقتصادی کنونی از لحاظ اجتماعی و از لحاظ سیاسی
پایدار نیست. جامعه نیاز به یک اقتصاد سیاسی دارد که عدالت اجتماعی بیافریند.

سیاست فشار نهادهای مالی بین
المللی و شور و آرزومندی طبقه های انگلی بهره کش برای خصوصی سازی شرکت های دولتی
در سال های گذشته، سرانجام به فروپاشی نقش نهادهای دولتی برای فراهم کردن بهداشت و
آموزش و پرورش عمومی خواهد انجامید. نظامی که نمی تواند بهداشت، آموزش و پرورش
برای توده ها فراهم کند به ناچار برای انجام این بی دادگری و نابرابری به زورگویی
و ستم بیشتر دست خواهد یازید.

چرکین بودن دستگاه دولتی و
اقتصاد رانتی نوآوری و سرمایه گذاری در بخش خصوصی تولیدی را از بین برده است. در
این آشفته بازار، دولت بیشتر سرگرم پیاده کردن برنامه های نهادهای مالی بین المللی
است که همچنان خواستار فروش ارزان اقتصاد دولتی هستند.  اقتصاد کلان ما بر پایه سیاست های اقتصادی
نولیبرال آمیخته با رانت خواری بیمار دولتی استواراست. این اقتصاد تنها به نخبگان
و ازمابهتران برای اندوختن دارایی بیشتر یاری رسانده است و همزمان به نابرابری های
اجتماعی افزوده است. افزایش خصوصی سازی در تولید و خدمات عمومی، مانند بهداشت و
آموزش و پرورش، این نابرابری ها را بیشتر افزایش می دهد.

  خیزش های کنونی
نشان می دهند که دگرگونی از پایین به بالا و نه وارونه انجام خواهد شد. اصلاح
خواهان که به بزک کردن سیمای زشت جمهوری اسلامی بسنده کرده بودند و می کنند دیگر
بازیکنان بر نیمکت نشسته این پیکار هستند. هر چند همکاری و گفتگو با نیروهای اصلاح
خواه جمهوری اسلامی می تواند کمک کننده باشد ولی تنها بخش کوچکی از وظیفه های
ماست. آماج بنیادین خیزش های کنونی براندازی سیاست های نئولیبرالی است نه ریختن
“شراب کهنه” بهره کشی در “شیشه های نو” و نه فروختن سرکه
نابرابری به نام شراب آزادی.

برابری اجتماعی برای روشن اندیشان غیرمارکسیستی یک مقوله
پژوهشی و در بهترین حال یک گزینش پس از فردای براندازی است، در حالی که  برابری اجتماعی برای تهی دستان و رنجبران یک
نیاز دیرین برآورده نشده است.

طبری می گوید که “آزادی از
جهت علمی یعنی امکان و توانائی افراد در انتخاب هدف ها و وسایل نیل به این هدف ها
و همچنین عمل در آن جهت.” 

پرسش این است که اگر ولایت فقیه از پهنه کشور برداشته شود
ولی نظام بهره کشی سرمایه داری نئولیبرالی بماند. آیا در این کشور
“آزاد” که نئولیبرالسیم فرمانروایی می کند، کارگری که می خواهد فرزند
خود را به دانشگاه بفرستد “امکان، توانایی و وسایل نیل به این هدف” را
در دست دارد؟ آشکار است که این یک رویای دست نیافتنی برای کارگر است، مگرآنکه از
نان و خوراک خود و دیگر فرزندان بکاهد تا هزینه دانش جویی یک فرزند را دربیاورد.

پایان سخن

پیوند آزادی با برابری و همبستگی
اجتماعی تنها راه پیشرفت فرد و جامعه است. تضاد بین فرد و جامعه در جامعه ی
“آزاد” ولی نابرابر افزایش می یابد. نوآوری و آفرینش گری یک فرد آزاد از
لایه های پایینی در یک جامعه نابرابر غنچه نمی زند و منش (شخصیت) او به شکوفایی
دلخواه نمی رسد. جایگاه اجتماعی او همواره بازدارنده رویش اندیشه او و چشیدن
“میوه شیرین آزادی” است. او با اینکه آزاد است ولی هیچ چیزی را نمی
تواند به آسانی ازمابهتران بدست آورد. او همواره در رقابت پشت سر هم میهنانی است
که از طبقه های بالایی هستند. او دوان دوان همواره به دنبال رسیدن به هدف ها دست
نیافتنی خود است.

توانمند سازی حاشیه نشینان، زحمتکشان، طبقه کارگر و تهی
دستان به معنای افزایش آزادی اجتماعی است. از برای همین آماج های بنیادی انقلاب
ملی – دموکراتیک دستیابی به آزادی و عدالت اجتماعی است.

شاید رایج ترین مقوله در گفتمان
“چپ ها” گویه دلکش عدالت اجتماعی باشد، که به شیوه ای کلی از تلاش برای
ایجاد جامعه ای برابر و  تمرکز بر توانمند
سازی رنجبران و گروه های حاشیه نشین مردم اشاره دارد. بی ریب (بدون تردید) عدالت
اجتماعی یک عامل کلیدی برای رشد فراگیر و ثبات سیاسی در کشور ما است.

اما این هم این درست است که برخی از “چپ ها” عدالت
اجتماعی را در برابر آزادی می دیدند و پیوند دیالکتیکی آن ها را نادیده می گرفتند.
از آنجایی که جامعه های سرمایه داری در درازنای تاریخ و جامعه های نئولیبرالی
کنونی، آزادی را به گونه یی شگفت انگیز با فردگرایی در آمیخته اند و از آن گرزی
برای کوبیدن سر پیکارگران راه برابری اجتماعی ساخته اند، پس تا اندازه ای می توان
دریافت که چرا برخی از سوسیالیست ها 
“آزادی” فردگرآیانه را چون بن پاره (عنصر) جهان بینی
نئولیبرالیسم برای درست انگاری (توجیه) فرمانروایی ناپاک سرمایه می دانند. نادرستی
اما در آن جاست که آن ها با  افتادن در دام
نئولیبرال ها، آزادی
را در برابر عدالت اجتماعی می گذارند و آن ها را در پیوند دیالکتیکی با همدیگر نمی
بینند .

به جای اینکه بین آزادی و برابری
اجتماعی گزینش شود، آنچه که ما نیاز داریم، دریافتن  سنتز دیالکتیکی این دو است. همیشه یک پیوند
دیالکتیکی بین مفاهیم آزادی و عدالت وجود دارد. 

بنابراین باید اکنون عدالت اجتماعی و آزادی اجتماعی را همراه
آزادی فردی بخواهیم. آزادی و عدالت اجتماعی دوپای یک جامعه پوپا، رونده و زنده
هستند.

همان گونه که میوه آزادی فراورده
درخت عدالت اجتماعی است و بی درخت میوه نمی توان داشت. کسی رنج برای باروری درخت
بی میوه هم نمی برد. بنابراین درخت عدالتی که میوه آزادی نیارد نیز آرمان ما نیست.
“مایی” که گلوی “من” را بفشرد، دیر و یا زود خود را هم از نفس
می اندازد.

پیاده کردن گسترده، پایدار و
برگشت ناپذیر عدالت اجتماعی زمانی شدنی است که به گفته شاعرانه طبری “من در
گلدان منقش ما میشکفد و من و ما مکمل همدیگر می شوند”. و این روند درهم
تنیدگی “من و ما” یا “فرد اجتماعی شده” تنها “با تبدیل
مالکیت فردی افزار تولید به جمعی، در شرایط رشد فردیت انسانی”(ا.ط) شدنی است.

گل “من” در باغچه “ما” می شکوفد و زیبایی و شکوه باغچه “ما” هم از گل های رنگارنگ و خوش بو “من” مایه و جان می گیرد.

نوشت های کمکی

نوشته های فلسفی و اجتماعی (۲-۱): احسان طبری

واژه نامه سیاسی و اجتماعی: امیر نیک آیین

Why Greater Equality Makes
Societies Stronger: Richard Wilkinson and Kate Pickett




انسان؛ زراندوز فرومایه یا رباینده آتش

سخن روز شماره: ۸ (۳۱ فروردین ۱۳۹۸)

انديشه های طبقه حاكم، همواره باورهای حاكم در هر دوره است (مارکس)

اندیشه های بنیادی نئولیبرالیستی در تار و پود
میهن ما رخنه کرده است. شکارچیان آفتاب از تابیدن هر گونه اندیشه ی پیشرفته سوسیالیستی
در تاریک خانه میهن جلوگیری می کنند و این پرنده دل انگیز را بال می چینند و در قفس
های آهنین خود زندانی می کنند. ولی اندیشه های نئولیبرالی که با زیربنای سرمایه
داری جمهوری اسلامی همخوانی دارند بی هیچ راهبندی (مانعی) همچو آب آلوده
و زهرآگین به کشتزارهای کوچک و بزرگ اندیشه پروری جامعه ما رانده می شود.

آوازه گران (مبلغان) نئولیبرالیسم در این راه
از کمک رادمنشانه شیفتگان نئولیبرال نواندیشان دینی خود در برون از کشور نیز بهره
مند هستند. گستراندن باورهای خودخواهانه در کشوری که در آن “ره چنان بسته
كه پرواز نگه در همين يك قدمی می ماند” و شب پرستان “آسمان اندیشه را بی
ستاره می خواهند” نه تنها آزاد است بلکه چپاول گران خودکام در پخش آن بسیار پرشور
هم هستند.  

نوشته های نویسندگانی که پیامی جز خودمداری
ندارند همچو شیره تریاک با گشاده دستی به جوانان تشنه آگاهی ما آشامیده می
شود. 

نگاهی کوتاه به گزاره هایی (جمله هایی) که
جوانان بین خود پخش می کنند نشان از ریشه دواندن اندیشه هایی چون سرسپردن به
سرنوشت، بی هودگی آگاهی سازی، بی هودگی دور اندیشی و آینده نگری، باور به اینکه چشمه
شکست و پیروزی هر کس در زندگی از درون خود او می جوشد، دارد. نئولیبرال
ها می کوشند تا با بهره برداری از دستگاه های فرهنگ ساز و رسانه های گروهی گسترده
ای که در دست دارند، ضدارزش های طبقه های انگلی را بین لایه ها و طبقه های دیگر
همچون یگانه راه بهروزی انسان پخش کنند.

تنها از نویسنده پندارگرایی چون پائولو کوئلیو ( Paulo Coelho) پیام های زیر چون آیه های آسمانی در فضای مجازی در پرواز هستند.

زندگی می‌خواهد که تو افسانه ی شخصی ات را بزی ای.

 اگر بتوانی همواره در اکنون بمانی، انسان شادی خواهی بود. 

وقت خود را بیهوده تلف توضیح دادن ها نکنید” مردم فقط انچه را که دوست دارند بشنوند” می شنوند.

هنگامی که بفهمیم سرگذشت ما و سرگذشت جهان، هر دو توسط یک دست نوشته شده اند، هراس مان را از دست می‌دهیم.

این پیام ها به جوانان ما می آموزند که آن ها
در رویارویی با زندگی تنها هستند و اگر بیکار و ناتوان هستند، دیگران را نباید
سرزنش کرد،
گناه آن بر دوش خودشان است. هر کس آهنگر زندگی
خود هست، او می تواند از این فلز زنجیری به پا بسازد و
یا پتکی برای گسستن زنجیرها. این گنج جویان تبهکار به جوانان ما پند می دهند که در
اکنون زندگی کنند و از بلندپروازی ها برای دگرگونی جامعه پرهیز کنند چرا که مردم
گوش شنوا ندارند و سرنوشت ما از پیش نبشته شده و دگرگون ناپذیر است.     

این پیام ها جوانی پرورش می دهد که خودمدار است،
راه چاره را در درون خود می جوید، خود سرزنش کن است، افسرده و پریشان است، پیکار
جو نیست بلکه سرسپرده سرنوشت است، تنهاست، دیگران را گرگ خویش می بیند، همبستگی نمی
شناسد، خوشبختی همگانی برای او بیگانه است، ژرف اندیش و
خِردپیشه نیست، باریک اندیش است، به دنبال پیروزهای کوتاه و زودگذر است.

 دیدگاه بورژوازی
می خواهد که هر انسانی در جزیره تنهایی خود همچون رابینسون کروزو بزیید. و اگر
ناگزیر به پیوند با کس دیگری است، این نیاز را با خرید و فروش کالا با رابینسون
کروزوهای دیگر جزیره های همسایه در  بازار
آزاد برآورده کند. هر رفت و آمدی،  هر پیوندی
که برای باروری بازار نباشد، پوچ و بی هوده است. نئولیبرالیسم می خواهد انسانی
آموزش دهد که از هم گون خود، از جمع انسانی خود جدا باشد. بورژوازی می خواهد از
انسان جانوری بیافریند که سازه ها و ساختارهای بازار را می شناسد و در
چارچوب آن با دیگران نشست و برخورد دارد.  به زبان
دیگر، انسان آرمانی سرمایه داری جانوری مصرف کننده است. 

به گفته رفیق فرزانه ما طبری، “انسان بدون
جمع انسانی جانوری از نوع “پریمات ها” و “هوموئید ها” باقی می
ماند و به درجه انسان نمیرسد.”

 نئولیبرالیسم
انسانی را می ستاید که تنها به خود و نیازهای خود می اندیشد. و چه بسا که چنین انسانی
نیک بختی خود را در داشتن کالاهای رنگارنگ ببیند و انسانی شود که “به خاطرِ اشياء،
اشخاص را نابود کند.” (ا.ط)

مارکسیست ها باید در برابر تراوش اندیشه های خودمدارانه
بورژوازی از ارزش های در زير خاک پنهان شده انسان اجتماعی بگویند. اندیشه
بورژوازی ستایشگر و نگهبان بندهای بردگی انسان به اشیاء است. اين اندیشه از انسان پیله
ای به خود تنيده ای می سازد که همیشه کرم است و هرگز به پروانه ای که به عشق شمع جمع
در آتش می سوزد دگردیسی نمی کند. او کرمی است تنها، در زندان گرم و سپید تنهایی
خود.   

فردی که در بهشت خودساخته و تنهای خود از جمع
کناره می گیرد و یا با آن در ستیز است، نمی تواند خوشبخت باشد. چرا که ویژگی های
انسانی و جمع گرایی جامانده در روند تکاملی در او هنوز زنده و نیرومند است. کسی
که تنهاست چون بوته ای خشک و بی ریشه در گردباد رویدادها به این سو و آن سو پرتاب
خواهد شد. چرا بی ریشه است؟ برای این که فرد در جامعه انسانی، در خاک جمع
ریشه می گیرد. چرا خشک است؟  برای این که
درخت رویش فرد، برای شکوفایی از جویبار جمع آبیاری می شود.  

آیا فرد، در دست نادیدنی جمع در نمایش خیمه شب
بازی که ما آن را زندگی می نامیم، همچو عروسکی به بازی گرفته می شود؟

آشکار است که هرگز چنین نیست. اگر کسی به نام
مارکسیسم این چنین پیامی دارد به بی راهه رفته است. شکوفتن فرد در جمع، به این
معنا نیست که فرد در دریای بی کران جمع، همچون کشتی بی ناخدا، گرفتار خیزاب های
(موج های) سنگدل است. اگر این گونه بود، مارکس سخن از پراتیک انقلابی انسان، برای
دگرگونی آن چه که به زور بر دوش او گذاشته شده است، نمی راند.  

یار فرهیخته و دلاور ما طبری، به روشنی
می گوید که “مطلق کردن « جمع»  و تنزل فرد به حد جزء و تابع محض و مکانیکی در
داخل جمع یعنی همانند ساختن فرد انسانی با شعور به پیچ و مهرهٔ بی جان یک دستگاه
بغرنج لاشعور، انحراف بزرگ و خطرناکی است”.  

سخن از پیوند دیالکتیکی فرد با جمع است. فرد و جمع یک جفت متضاد دیالکتیکی
هستند که هم با همند و هم در برابر هم. سخن مارکسیست ها این است که در آنجایی که
آزادی بی مرز فرد به زیان جمع است، ما برای آن مرز می گذاریم. اگر هر کس تنها به
برآورده شدن نیازهای خود بیندیشد، ما در این روند دیر یا زود به جایی می رسیم که نیاز
او روبروی نیاز دیگران خواهد ایستاد و با آن برخوردی آشتی ناپذیر خواهد کرد. بنابراین
مرز گزاری لگام زدن به خویی است که به هستی دیگران آسیب می رساند.   

ولی مرز گزاری برای رام کردن ویژگی های جانور گونه فرد ” نباید
به صورت محو ابتکار، شخصیت، استقلال، حقوق دموکراتیک فرد در آید. نباید فرد را به
برده مقررات، به بوروکرات، به ماشین، به اوتومات بدل کند.” (ا.ط)

پیمان میان فرد و جمع دوسویه و دوگانه است.

این پیمان دوسویه است. برای این که فرد خودخواسته و آگاه از برخی از
آزادی های خود چشم می پوشد تا از پرتو خورشید جمع تن خود را گرم کند. و برای
سپاسگزاری از این پیشکش دلکش، فرد انجام وظیفه ای را در درون جمع و برای همنشینی
با او به گردن می گیرد. نمی توان از میوه های رنگارنگ، خوشبو و خوش مزه
جمع بهره جست ولی برای نگه داری و آبیاری این باغ بالنده و زندگی بخش کاری انجام
نداد. و از سوی دیگر کوره جمع بدون هیزم فرد گرمایی ندارد. فردها،
آن اتم های هیدروژنی هستند که در روند درهم آمیزی و گدازش، اخگرهای فروزنده و آتشین
جمع را می سازند.

این پیمان دوگانه است. برای این که فرد همیشه در تضاد میان ویژگی های
فردی و اجتماعی خود درگیر است. از یک سو می خواهد که آزاد، سرکش و خودخواه باشد و
از سوی دیگر می خواهد که خود را در آغوش جمع گم کند و در کنار دل پر مهر و دست
نوازشگر مادرگونه جمع همچو کودک بی پناهی آرام بگیرد.

همان گونه که می بینیم انسان در جهان سرمایه داری، در
برزخ میان جانور – انسان گرفتار است. بنابراین همان گونه که انسانی کردن انسان برای
سوسیالیست
ها بسیار سخت است، جانور سازی انسان نیز برای
نئولیبرال
ها آسان نیست.

برای همین بگو مگو و گفت و گو در باره ی فردگرایی
و جمع ‏گرایی یک جستار آهنجیده (انتزاعی) نیست بلکه نبرد “سنگر به سنگر”
برای چیرگی ویژگی های انسانی انسان است. پیامد این نبرد می تواند نگرش لایه های
اجتماعی میانی به زندگی را دگرگون کند و توانایی ان ها را در واکاوی پدیده ها و رویدادها
نیرومند سازد.

ولی انسانی کردن انسان روندی است دشوار، پیچاپیچ
و خارآگین که در آن آدمیزاد بسیار “جُبّه های چرکین را باید بَر کَند تا مرمرین انسانی نمودار
شود.” (ا.ط)

همچنین باید دانست که “پیدایش جامعهٔ نو و
انسان نو همروند است.” در پراتیک انقلابی و در راه پیکار برای یک جامعه نو، پایه
های آفرینش انسان نو گذاشته می شود. “عمل مقدم عبارتست از اجراء انقلاب برای ایجاد
محملهای عینی اجتماعی – اقتصادی و سیاسی رشد انسان”.(ا.ط)




سیلاب رودها و رگبار خشم توده ها

سخن روز شماره: ۷ (۲۶ فروردین ۱۳۹۸)

پنداشتی که خشم فروخورده ی قرون
جوشیده از خرابه ی فرتوت روزها (نادر نادرپور)

برف، باران و سیلاب ویرانگر بسیاری از شهرهای میهن
ما را در کام خود فرو برده و پیامدهای سنگینی آن بر دوش نازک
توده های رنج و تهی دستان افتاده است. پیشکش نوروزی دولت به زحمتکشان، سوگواری
در غم از دست رفتگان بوده است و سیلاب اشک های پر خون در چشم. این
دولت پوشالی به جای کنش همچو تماشاگری انگشت به دهان از پهنه ی این رویداد ناگوار
گیج و آشفته شده است.

هنگامی که آب سرکش جان شهروندان بی پناه را در
گرداب خود می گیرد، گردانندگان شهرها درگیر زدوخورد ها و کشمکش ها ی درونی برای پر
کردن کیسه های پول خود هستند. برخی از این کارگزاران بی خرد و نادان خدا را
سپاسگزارند که “با بارش‌های کنونی، ایران از خطر کم‌آبی رهایی یافت”! این
کارناشناسان به جای پذیرفتن خویش کاری (وظیفه) سرپرستی و هم آهنگی گروه های امداد
از کشاورزان می خواهند که سردهنه آبگیر کشت زارها 
را ببندند.  

این پنداربافان که خواب دستیابی به فن آوری اتمی را می بینید حتا یک ریال برای خرید سامانه های پیشرفته پیش بینی بارش ها هزینه نمی کنند و در پیشگیری سرازیر شدن سیلاب به شهرها و روستاها و سازماندهی برون بری مردم از بخش های سیل زده ناتوانند.

 مردم اما دلسرد و ناامید از یاری رسانی دولت مانند همیشه خود انجمن
های همبستگی ساخته اند تا به داد سیل زدگان برسند.    

باید پرسید که آیا نقش و نیروی دولت نئولیبرال
روحانی در جامعه به ان اندازه ای کم شده است که دیگر حتا توان یاری رسانی به مردم
به هنگام رویدادهای ناگوار و پیامدهایش را هم ندارد؟

اما این گونه نیست! ناتوانی دولت تنها در زمان
کمک رسانی به نیازمندان آشکار می شود. و گرنه همین دولت در نگهبانی از طبقه های
انگلی بورژوازی بسیار هم توانا است و می تواند با گسترش خصوصی سازی دارایی های
مردم را به پشیزی به سرمایه داران بفروشد و یا با دادن ارز دولتی خزانه میهن را تهی
کند. دوستان آقای روحانی در دزدی های کلان، همچون دستبرد هفت میلیارد یورویی
پتروشیمی پشتیبانی می شوند ولی همین دستگاه دولت برای رویارویی با پیامدهای
جانگداز سیلاب پول برای زیرساختارهای نیازمند ندارد . این رویداد ناگوار یک بار دیگر
چشم توده ها را در برابر ناتوانی رژیم برای سازماندهی کمک رسانی و نگه داری از جان
و  خانه مردم نشان داد. نابسامانی ها و رویدادهای
لگام  گسسته کنونی نشانه ورشکستگی، واگرایی
و ازهم پاشیدگی بی برگشت ساختار نهادهای دولتی است.

روزگار شگفتی است. دولت نئولیبرال برای گذاشتن کاهی
بر دوش سرمایه داران اندوهگین است و می گرید ولی چشمی نابینا در برابر کوهی از بار
گرانی و سختی بر دوش توده ها دارد.  کوهی از خوراک روزانه از سوی ازمابهتران بدور ریخته می شود ولی کاهی
از آن به شکم تهی کودکان کار و کارتون خواب نمی
رود . زراندوزان
می خواهند که کمر مردم زیر بار گرانی و گرفتاری ها  به اندازه ای خم
شود که توان دیدن خورشید نداشته باشند و به کوچکی خود در برابر نامردمان روزگار
باور کنند.   

دو رنگی در گفتار و رفتار دولت نئولیبرال آقای
روحانی به ان اندازه است که دیگر با هیچ سیه کاری نمی توان آنرا پنهان کرد. این
درندگان در شکار همیشگی سرمایه هستند و اگر گوشه چشمی  به توده ها 
می کنند نه برای آرامش و آسایش آن ها بلکه همچو زالو برای مکیدن خون است.

این دورویان  با ریا و دروغ می خواهند همه ی بدبختی ها از گرسنگی مردم تا ویرانی میهن
را به پای آمریکا بنویسند ولی این نئولیبرالها با دوستان نئولیبرال آمریکایی خود
در دستگاه  ترامپ همیار و همکار هستند. نئولیبرالهای
آمریکایی و میهنی هر دو دشمن توده های ما و در اندیشه غارت سرمایه های میهن هستند. تیر
مرگبار امپریالیسم امریکا نه به سوی ستم پیشگان سرمایه پرست جمهوری اسلامی بلکه به
دل های گرم و تن های خسته کارگران، کشاورزان، تهی دستان، حاشیه نشینان، کم داران و
کودکان خیابانی شلیک می شود. لاف زنی های پوچ ضدآمریکایی نیرنگ کاران رژیم هم نه تنها آسیبی به
امپریالیسم نمی زند بلکه با وابستگی هرروز گسترده تر به سرمایه جهانی همراه است و
دود این یاوه گرایی ها تنها به چشم زحمتکشان می رود.

از آرمان های والای انقلاب بهمن دیگر نه آزادی
مانده است و نه برابری.

این بیدادگران و مفت خوران فربه می گویند که در
میهن ما “عدل نهج البلاغه ای علی” فرمانروا است و همه با هم
برابرند. راست هم می گویند! مردم میهن ما در گرسنگی با هم برابرند. جوانان ما در بیکاری
با هم برابرند. زنان ما در زندانی کردن زیبایی برونی خود با هم برابرند. کشاورزان
ما در بی ابی و سیلاب با هم برابرند. سیل زدگان ما در آوارگی و بی خانمانی
با هم برابرند. کارگران ما در نداشتن حق تشکل صنفی با هم برابرند. زندانیان ما در
شکنجه شدن با هم برابرند. خلق های ما در برابر ستم شوونیسم با هم برابرند. ستمگران
حکومتی در ستم پیشگی با هم برابرند. زمین دزدان در زمین خوری با هم برابرند. رانت
خوران ما در دستیابی به درآمدهای بادآورده با هم برابرند. کلان دیوان سالاران دولتی
در دزدی سرمایه توده ها با هم برابرند.

این گزمگان آزادی کش با پررویی بی همتایی می
گویند که
آزادی در میهن ما فراوان  است. آری این چنین نیز هست! مردم
آزادند گرسنه باشند، بی کار و بی خانه باشند. جوانان آزادند تا معتاد شوند. ناداران
و تنگ دستان آزادند که آزادانه کلیه های خود را در بازار آزاد بفروشند. برای سیر
کردن فرزندان گرسنه زنان جوان آزادند که خود را در بازار آزاد “پوست و گوشت”
به آزادی بفروشند. سرمایه داران آزادند که از مزدبگیران بهره کشی کنند. رانت
خواران آزادند که سرمایه مردم را بچاپند. بانکداران و کاغذبازان آزادند که اندوخته
ناچیز مردم را بربایند. زمین خواران آزادند که زمین را پول
کنند. ستمگران آزادند که بر پشت کارگر شلاق زنند. ولی فقیه آزاد
است که پول نفت را هزینه رویای جهان گشایی و آرزوی بیمارگونه سرکردگی جهان
اسلام خود کند.   

آزادی و برابری به راستی فراوان
است.  

اما بدا به حال این چپاول گران
بدسگال  که مردم این گونه آزادی و برابری را
نمی خواهند. رویگردانی مردم از دستگاه فرمانفرمایی جمهوری اسلامی سرمایه داری برای
همین گرسنگی ها، بیکاری ها، آوارگی ها، زن‌ستیزی‌ها، دزدی ها، کاستی
ها، ندانم کاری ها، کمبود ها و ستم هاست.      

رشته های پیوند جمهوری اسلامی سرمایه داری با
مردم حلقه به حلقه از هم دریده می شود. شیرازه این رژیم
از هم گسسته است. مردم  آه ندارند که با ناله
سودا کنند. نمی توان دیگر با پند و اندرزها دل‌خوش
و خشنود بود و این کژروان را به راه راست کشاند. درد بیکران توده‌های
به جان رسیده و زخم های ژرف به تن رنجبران را نمی توان با سخنهای پوچ و بی پشتوانه
مرهم گذاشت. جمهوری اسلامی زمین شوره زاری است که با کاشتن دانه “اصلاح خواهی”
هم بارور نخواهد شد. اصلاح خواهی آن
آبی نیست که بتواند آتش تشنگی توده ها برای برابری و آزادی را خاموش کند.
آسمانه (سقف) آرزوها را باید بالا برد. نیاز و
خواست توده ها بسیار بلندتر از اندام کوتاه اصلاح خواهی است.      

گلوی مردم پر از خشم است ولی ددمنشان می
خواهند لبهایشان را با زور بدوزند. همان گونه که زن دلیر چادری به تلویزیون
رژیم گفت دیگر این زورگویی ها کارایی ندارد. شکم گرسنه نان
می خواهد و با زور شلاق بیداد نمی توان آن را پر و سیر کرد. بیمی دیگر از دستگیری و
شکنجه و مرگ نیست. بیمی اگر هست بیم اندک اندک مردن کودکان گرسنه است.  مردم دیگر دریافتند
که دستیابی به برابری و آزادی با گدایی از زراندوزان و دژخیمان شدنی است. آن ها دیگر
می دانند که گذر
از رنج ها بی رزم شدنی نیست و باید دل به دریایِ خروشانِ نبرد
سپرد. در رویارویی با خیزش توده ها فرمانروایان مردم آزار پاسخی به جز خودکامگی و پرخاشگری بیشتر ندارد و نمی تواند داشته
باشد. هرروز دست‌ شمشیر بدست این آدمکشان دلی را نشانه می گیرد و
خون می ریزد. دشت های میهن از خون آزادی خواهان لاله زار شده است.     

 فنر بردباری
توده ها آن چنان فشرده شده است که بی گمان به ناگهان پرش می کند و کاخ ستم را
سرنگون. پس آنگاه خشم توده ها همچو آتشفشانی زبانه خواهد
گرفت و آتش به خرمن “زور و زر و تزویر” خواهد افکند .

گویا سیلاب رودها تلنگرزن رگبار خشم توده ها
شده است. روزی می آید که توده‌های شیفته آزادی و برابری زنجیرهای بردگی پاره می
کنند و کهنه دژ ستم و سرمایه را واژگون می سازند. آن روز بسیار نزدیک
است. نه! من خواب ندیده ام. من چشمک زدن های ستاره ی قرمز را در کهکشان دوردست
آزادی می بینیم.

ابرهای نومیدی را باید پس راند تا پرتو جانبخش
خورشید امید نمایان شود. کالی این زمین به سر رسیده است، زمین پیکار آماده شخم زدن
است. اگر اکنون ما ستاره نکاریم نمی توانیم فردا نور درو کنیم. درو نخواهد کرد آن کس
که نکاشت.

نگو خسته ام! پای بسته ام! دست
شکسته ام!

خو اگر به راه رفتن و برخاستن شود
دست شکسته بار دگر پُتک زن شود (کسرایی)




دگرگون کن، دگرگون شو

سخن روز شماره: ۵ (۲۲ فروردین ۱۳۹۸)

در قلب هاى
شيار خورده مان، بذر سبز حيات را بنشان (ا.ط)

در داوری باید
دادگر بود. حق هر انسان و از جمله یک هوادار حزبی هست که با خط مشی گذشته و یا
کنونی حزب موافق نباشد. ولی انسان باید به ویژه در برابر آنهایی که دیگر امکان
دفاع از خود و سیاست خود را ندارند دادگر باشد و با پروا و دور اندیشی داوری کند.
وظیفه رفیق حزبی حتا از این هم بالاتر است. یک رفیق حزبی باید جانبداری طبقاتی را در
انتقاد خود از یک خط مشی از یاد نبرد و اصول و اسلوب مارکسیستی  را در انتقاد بکار گیرد.  

کسانی که رفیقان
جانباخته راه آزادی و برابری ما را قربانی ساده اندیشی خود می دانند بسیار از حقیقت
بدور و در داوری سخت گیر هستند. ما از کسانی سخن می گوییم که از اندیشمند ترین
و داناترین ایرانیان سده کنونی بوده اند. آنها تجربه مبارزه حیدرخان عمواوغلی را بر دوش داشتند؛ همنشین ارانی و
کنشگر جنبش ملی کردن نفت بودند؛ تجربه مبارزه در دوران مخفی را داشتند؛ بسیار کتاب
خوانده بودند؛ تاریخ میهن و جهان را خوب می شناختند؛ از نوترین تئوری های انقلابی
و مارکسیستی آگاه بودند؛ پرکار بودند. باید به یاد داشت که فراورده های نوشتاری
رفیق طبری تنها چه از کمیت و چه از کیفیت از همه ی رهبران “چپ” و
“راست” کنونی میهن ما بیشتر بوده است. بسیاری از این رفیقان نزدیک به یک
چهارم سده در زندان بودند؛ با گروه های گوناگون اجتماعی و سیاسی نشست و برخاست و
گفتگو داشتند؛
رنگین کمان نیروهای
سیاسی و اجتماعی در میهن را خوب می شناختند.  

رهبری پس
از  انقلاب در زمان اندکی حزب را به یکی از
نیرومندترین و سازمان‌یافته ترین حزب سیاسی دگرگون کرده بود. سخن تنها پشتیبانی از
این اندیشمندان نیست، سخن از پشتیبانی ازخط مشی انقلابی هم هست که این رفیقان سازنده و کارشناس
آن بوده اند.

ساده اندیش
خواندن همچنین گروه بی همانند مبارزان و دانشمندان خود یک ساده اندیشی است.

این رفیقان
به خوبی می دانستند که جمهوری اسلامی بورژوازی زده بدنبال بهانه ای برای یورش به
حزب می گردد. نگارنده خود چند هفته پیش از یورش نخست از زبان یک عضو هیئت سیاسی
وقت شنیده بود که “زندان منتظر ماست”.

زنده یاد کیانوری
در بھار سال ١٣۵٩ در پرسش و
پاسخ گفت: ما به ھیچ وجه چنین امکانی [قتل عام کمونیست ھا حتی بدتر از عراق و
اندونزی] را رد نمی کنیم… تمام سیاست ما اینست که چنین امکانی پیش نیاید…  

پس چگونه می توان گفت که رهبران حزب نمی دانستند که چه می کردند و آقای خمینی آنها را گول زد؟ آنها از نقشه یورش جمهوری اسلامی آگاه بوده اند ولی چه می توانستند بکنند؟ بیرون فرستادن رهبری و عضو های برجسته می توانست زمان یورش را نزدیک تر و پهنه آن را گسترده تر کند. اگر رهبری در آن روزها تصمیم به فرار می گرفت بهانه جمهوری اسلامی برای یورش مستدل تر می شد. کس را که ریگی در کشف نیست چرا نقشه فرار می کشد؟ پهنه سیاست و ژرفی تعقیب و گریز گسترده تر و پیچیده تر از آن بود که برخی از رفیقان اکنون به آن به سادگی می اندیشند.

این هم درست نیست که بگوییم که اگر حزب چند تا رهبر برجسته را پیش از یورش به بیرون می فرستاد دیگر ما با سختی هایی که روبرو شده بودیم روبرو نمی شدیم. گرفتاری های حزب پس از یورش در مهاجرت تنها به برون نفرستادن رهبران برجسته بر نمی گردد. نباید آشفتگی پس از یورش را فراموش کرد، باید همزمانی پیروزی کوتاه مدت نیروهای بورژوازی در اردوگاه سوسیالیستی را هم به یاد داشت. فرایندها و پدیده های پیچیده و رویدادهای همزمان بسیاری ما را به سرنوشت امروز ما کشانده است. نباید در برسی روند گذار از کذشته به امروز فروکاست گرایانه تنها یک رویداد و یا یک کارکرد را مطلق کرد. گواه نادرستی این گونه اندیشه یک بعدی سرنوشت دردناک کنونی سازمان اکثریت است که تقریبن همه ی رهبری خود را پس از یورش به بیرون فرستاده بود ولی نتوانست جایگاه خود را دوباره بیابد. .

حزب پس از یورش
نخست و دوم در برون کشور به اندازه کافی رهبران برجسته داشت که بتوانند آهوی زخمی
حزب را
دوباره چالاک
پا کنند.
آوانسیان،  رادمنش، خاوری، عاصمی، کسرایی، برومند، صفری،
لاهرودی، اسکندری، اذرنور، امیر خسروی، فروغیان، شاندرمنی، بلوریان، نامور، نوروزی،
امیرخیزی اینها از رهبران برجسته و آزاد پس از یورش بوده اند. در کنار آنها کادرهایی
همچون فرجاد، آزادگر،انور حقیقی، مهراقدم، حيدريان، ناخدا انور و بسیاری از
گردانندگان تشکیلات استانی حزب هم بوده اند. بنابراین همان گونه که می بینید پرسش
“شدید تر شدن ضربه” را نمی شود با کمبود رهبران و کادرها پیوند داد. هم
اکنون هم اگر ما کمیت و کیفیت رهبری زنده مانده پس از یورش را با همه ی رهبران کل گروه های
“چپ” کنونی هم سنجی کنیم  باز
آنها دست بالا را دارند.

ولی این که
چرا برایند کار دست اندرکاران پس از یورش حزب بهتر از این نشد یک سخن دیگری است که
نیاز به کار پژوهشی آینده در باره آن دارد؟

رفیقی که گویا
“دسته” را رهبری کنونی حزب می داند باز به تنهایی به داوری نشسته است.
تا آنجا که من می دانم بیشتر شرکت کنندگان کنفرانس ملی یا درگذشته اند و یا دیگر
در حزب نیستند و به کارهای دیگری سرگرم هستند. اگر “گناهی” در آن زمان
انجام شده باشد گذاشتن آن بر دوش رهبری کنونی از دادگری بدور است. حق هر کسی است
که با خط مشی و شیوه رهبری حزب موافق نباشد ولی نباید چشم بر این واقعیت آشکار بست
که دست اندرکاران کنونی حزب در زنده کردن حزب بسیار کارا بوده اند و بسیار رنج ها کشیده
اند. ان ها از خانواده، بالا رفتن از نردبان کاری گذشتند تا حزب را دوباره سازمان
دهی کنند. شعار “ترد ولایت فقیه” را به شعار خلق تبدیل کرده اند. از یگانگی
و یکپارچگی حزب نگهبانی و نگه داری کرده اند.

جمهوری اسلامی
با هزاران ترفند توانست آهنگ رویش حزب را کُند کند ولی نتوانست آن را بایستاند. چرا
که “دشمن سنگ دل است ولی ما مغروریم!” حزب امروز زنده است و با همه ی زخم ها
از نیرومندترین و سوسیالیستی ترین و سازمان یافته ترین نیروی “چپ” میهن
ماست.

هم سنجی رهبری گذشته و رهبری کنونی هم بسیار نادرست است. رفیقان امروز ما در دورانی که اندیشه سوسیالیستی زیر یورش شبانه روزی است بدون دلگرمی معنوی و پشتیبانی مادی  اردوگاه سوسیالیسم کار می کنند. گذاشتن خط مشی گذشته در برابر خط مشی کنونی کار خردمندی نیست و از روش دیالکتیکی نیز بدور است. هر دو خط مشی با دانش به این که مرحله انقلاب ملی و دموکراتیک است آرایه (شکل) گرفته است. تلاش هر دو خط مشی برای سرکردگی طبقه کارگر در انقلاب ملی و دموکراتیک بوده و هست.

هر خط مشی می
دانست و می داند که پیروزی در این کار نیاز به یک جبهه متحد خلق نیرومند دارد. هر
دو خط مشی می دانست و می داند که با همه ی دوگانگی و بدمزاجی خرده بورژوازی باید
راهی برای همگامی و به “چپ” 
کشاندن
آن یافت.

بررسی آن چه در گذشته گذشت تا آن جا سودمند است که بتوان با آن پاسخی به چالش هایی که ما هم اکنون با آن روبرو هستیم یافت. باید در فردای روز آزادی یک گروه پژوهشی را گرد هم آورد تا همه ی سویه های خط مشی گذشته و آن چه را که بر رفیقان اندیشمند و دلیر ما گذشت را برای ما روشن کند.  

تا ان زمان ما باید با همه ی ناسازگاری ها و
ناهمسانی های درونی نیروی خود را یکپارچه و یگانه در راه نیرومند کردن سنگر طبقه
کارگر، رنجبران، تهی دستان در جبهه ضددیکتاتوری بکار گیریم. بگذارید که
“دروازه های شهرهای ناگشوده را بگشاییم!”

انجام پیروزمند
این کار نیاز به گرد آمدن همه ی ما دور خط مشی کنونی حزب دارد. با همه کندی ها، با
همه سستی های احتمالی این حزبی است که برایند شرایط  عینی و ذهنی کنونی است. اگر پاسخ  برنامه حزب به نیازهای امروز توده ها باید
گسترش یابد تا با رویدادهای روز همخوانی بیشتری داشته باشد باید گام به میدان
گذاشت. “سیمرغ را بال ها از پرواز است.
تنها عمل لازم است تا دگرگون سازیم.”

باید به جای
دراز کردن انگشت اتهام به سوی همدیگر
راه چاره نشان داد. هر کسی خود باید راه درست انجام این کار را دریابد. “هر کس در عصاره ی خود با عشق به تبار
انسانی خود بجوشد.”

این گرز و این
میدان. گام در راه
مبارزه بگذار، کوشش کن تا درستی ها نیرومند و نادرستی ها دگرگون شوند، خود هم برای دگرگونی
آماده و دلیر باش، راه دیگری نیست. حزب توده ی دیگری نیست و نخواهد بود.   




خط مشی کنونی دنباله ی دیالکتیکی خط مشی گذشته

مقاله ی شماره۲/ ۱۳۹۸
۱۶ فروردین ۱۳۹۸ ۵ آوریل ۲۰۱۹

پیشگفتار  

نگارنده با وجود داشتن انتقادهایی از آن دسته از کسانی بوده است که در همان دوران پیش و پس از کنفرانس ملی از هواداران خط مشی نو حزب توده ی ایران بوده است. انتقاد های آن زمان من بر محتوا و شکل دگرگونی خط مشی بوده است. در آن زمان من بر این باور بودم که جابجایی طبقاتی در حاکمیت جمهوری اسلامی انجام شده بود و دست راستی ها دست بالا را داشته بودند (هم چنین نگاه کنید به بخشی از گفتگوی زنده یاد کیانوری با خبرنگار فرانسوی) . ولی کنفرانس ملی همراه با این برایند درست، شتابانه با فراموشی واکاوی طبقاتی حتا خط مشی درست سال های نخستین انقلاب را زیر پرسش برده بود.

به فرایند دگرگونی خط مشی نیز من انتقاد داشتم.
رفیقان ما در آن زمان در فرایند جاانداختن خط مشی نو در میان هواداران و عضوها
بردباری بسنده و شایسته نداشته اند و ناشکیبانه روحیه توده های حزبی و دلبستگی به
خط مشی گذشته را نادیده گرفته بودند. سال های زیادی پس از آن دوران آقای آزادگر در
گفتگویی با ۱۰مهر به آن
اشاره کرده است.

ایشان می گوید که فضای غالب آن جلسه ها او را
دلسرد و نگران کرده بود. چکیده سخن ایشان این است که به ناگهان آن همه رنج ها،  به آسانی در گردباد ناشکیبایی به زیر خاک پنهان
شد و آن
همه پیروزی ها زیر گردآبی از پرسش ها  فرو
رفت.

نگارنده خود به یاد دارد که در روزهای نخستین
انقلاب زمانی که نوشته های “نوید” پخش می شد دانش جویان آن ها را هم چون
پشه های مزاحم در هوا شکار و پاره می کردند. جو بی اندازه ضدتوده ای بود. ما با چه
رنج و سختی ها نونهال مویین و نازک حزب را با عرق تن و خون رگ ها آبیاری کرده و به
سرو تنومندی دگرگون کرده بودیم که نه تنها زیر کوبه تبرهای دشمن طبقاتی نمی شکست
بلکه تبرهای دشمن را می شکند. ما
با دل جان و دستهای خار زده از باغچه کم گُل حزب گُلستانی بزرگ در سراسر ایران
ساختیم. تنها یک سال و نیم پس از آن
روزهای نخستین نگارنده برای کوتاه کردن مو در آرایشگری نشسته بود و گوش به گفتگو میان
آرایشگر مذهبی ما و مشتری ناشناس داده بود. بسیاری از واژه هایی که در آن گفتگو بکار
برده شد از واژه هایی بود که هواداران حزب به میان توده ها برده بودند.

بنابراین دگرگونی خط مشی گذشته و جااندازی خط مشی
نو می بایست با بردباری و با سپاس و ارج از مبارزان گذشته و
با همکاری و همیاری بازماندگان و هواداران آن
خط مشی و همراه با
واکاوی ژرف طبقاتی انجام می شد و نه شتابان
و تهی از دوراندیشی.

اکنون بپردازیم به این که چرا نگارنده پس از این
همه سال دوباره به این جستار (موضوع) می
پردازد. نگارنده
در فضای مجازی متوجه موجی شده است که می خواهد با انکار گذشته ما به خط طبقاتی
امروز ما ضربه بزند.

شاید بازبینی و بازگویی آن چه که خط مشی حزب بر
آن پایه گزاری شده بود برای جوانان، کسانی که در دوران پر تلاطم انقلاب در ایران
نبوده اند و برای دوستانی که شاید باران گردوغبار روزگار برخی از رویدادها را از یادشان
پاک کرده باشد بد نباشد.

نخست بگذارید گذری داشته باشیم به این که استراتژی
و تاکتیک یک حزب مارکسیستی در شرایط مشخص ریشه در چه  دارد.

پایه های استراتژی و تاکتیک

تئوری مارکسیستی در باره ی انقلاب فرآیندهای عینی
و ذهنی را درفراز و نشیب خود بررسی می کند، و با یاری ماتریالیسم تاریخی گرایش چیره (مسلط) تکاملی
را به عنوان مرحله تعریف می کند و طبقه های بالنده (طبقه هایی را که دیر یا زود به
ناگزیر به قدرت می رسند) و طبقه های
میرنده (طبقه هایی که ناگزیر واژگون می شوند) را شناسایی می کند.

هر چند که تئوری و عمل با هم رابطه دیالکتیکی
دارند (بدون تئوری عمل انقلابی ما بدون جهت است؛ و
تئوری که بر پایه عمل و تجربه عینی نباشد بی 
معنی است) ولی در یک لحظه مشخص دانش نظری ما ویژه گی های وظیفه های کاری ما
را تعیین می کند. البته برآمدهای عملی به نوبه خود در درازمدت بر تئوری تاثیر می گذارد و آنرا بر بنیان تجربه های برآمده
از عمل تغییر می دهد.

زنده
یاد نیک آیین در باره وحدت بین تئوری و پراتیک، بین اندیشه و عمل می نویسد که
“یک تئوری اگر با عمل انقلابی و پراتیک تحول بخش و تغییر دهنده همراه نباشد
فاقد مضمون خواهد بود. پراتیک و عمل نیز اگر با چراغ راهنمای تئوری انقلابی روشن
نگردد کور و بی ثمر خواهد بود.” بنابراین نمی توان کورکورانه گام به پهنه نبرد
گذاشت باید تصویر روشنی از آن چه که در
حال رخ دادن است در ذهن داشت.

با توجه به وحدت دیالکتیکی تئوری و عمل هر حزب
مارکسیستی بنا بر تحلیل مشخص از وضعیت مشخص برنامه خود را می نویسد.
برنامه مارکسیستی، بر مبنای نظریه مارکسیستی، هدف جنبش طبقه پیشرو را در یک دوره
خاص در توسعه سرمایه داری یا در طول کل دوره سرمایه داری (برنامه حداقل و برنامه
حداکثر) تدوین می کند.

یکی از کمبود های بنیادین ماتریالیسم پیش از مارکس، ناتوانی در درک شرایط و یا شناخت اهمیت
فعالیت انقلابی عملی بوده است.
مارکس در طول عمر خود در کنار کار نظری، به پرسش های استراتژیک و تاکتیکی مبارزه طبقاتی پرولتاریا توجه ویژه ای
داشته است. برنامه که چکیده و کار پایه تئوریزه شده حزب است باید با تعیین استراتژی
و تاکتیک با کنش های کوتاه و بلند مدت حزب انقلابی پیوند خورد.

استراتژی برآمده از برنامه است و بر پایه آرایش نیروهای
مخالف، داخلی و بین المللی تعیین می شود.
استراتژی وظیفه اصلی پرولتاریا در یک مرحله خاص انقلاب، مسیر
و جهت عمومی که جنبش انقلابی پرولتاریا باید برای رسیدن به هدف های خود در آن گام
بگذارد را تعیین می کند و
افزون بر این استراتژی به حزب طبقه کارگر برای شناسایی دیگر نیروهای انقلابی (هم پیمانان)
در طول یک مرحله انقلاب یاری می رساند.

 زنده
یاد نیک آیین می نویسد
” استراتژی عبارتست از تعیین جهت اصلی مبارزه طبقاتی پرولتاریا و همه
زحمتکشان. استراتژی عبارتست از تعیین جهت اصلی مبارزه طبقاتی پرولتاریا، تعیین ترکیب
و مشخصات ارتش سیاسی تحت رهبری وی در یک مرحله معین از انقلاب، تدوین نقشه های
ضرور ارتش برای استفاده از ذخائر مستقیم و غیر مستقیم نیروهای اصلی و فرعی انقلاب،
تدوین نقشه مبارزه برای وحدت نیروهای انقلابی در گرد پرولتاریا و رهبری اقدامات و
عملیات این نیروها، استراتژی یک حزب در تمام مدت یک مرحله معین از پیکار رهایی بخش
وی، یعنی برای تمام مدت یک مرحله انقلاب، اساساً و عملاً بلا تغییر می ماند.”

مارکسیسم خواستار واکاوی مشخص از یک وضعیت مشخص
است. این برای درک استراتژی و تاکتیک های مارکسیست ها پایه ای است. مفهوم استراتژی و تاکتیک باید به شرایط مشخصی که طبقه
کارگر با آن در هر لحظه روبرو است به روز شود و به کار گرفته شود.

استراتژی جنبش را به سوی هدف عمومی هدایت می کند
که منافع پرولتاریا را در طول یک دوره پوشش می دهد. هدف استراتژی کمک به پیروز شدن
زحمتکشان در نبرد طبقاتی است.

در انجام یک استراتژی ما باید یک خط تاکتیکی
داشته باشیم که کنش های ما را در کارهای روزانه هدایت کند. تاکتیک ها تعیین خط
رهبری پرولتاریا در دوره نسبتن کوتاه و با توجه به بالا و پایین رفتن تب جنبش
انقلاب است.

تاکتیک ها
تابع منافع استراتژی هستند. رهبری
تاکتیکی بخشی از رهبری استراتژیک است که به وظیفه ها و پیش نیازهای آن وابسته است.
وظیفه رهبری تاکتیکی این است که همه شیوه های مبارزه و سازماندهی پرولتاریا با
توجه به آرایش نیروها آن چنان بکار برده شود که تا پیش نیازهای پیروزی استراتژیک
با بهترین راندمان فراهم گردد.

برای
تحقق رساندن آن جهت اصلی که رفیق نیک آیین از آن یاد می کند باید هدف های مشخص و
نزدیک که ما را به آن جهت اصلی نزدیک می کند را تعریف و مشخص کرد. نیک آیین تاکتیک
را این گونه تعریف می کند ” تاکتیک جزئی و قسمتی از استراتژی و
کاملاً تابع وظایف استراتژیک مرحله معینی از انقلاب است. تاکتیک دوران کوتاهی را
در درون یک مرحله استراتژیک در بر می گیرد. هدف های مشخص و نزدیک تر و محدود تر را
در نظر دارد، به اشکال مشخص مبارزه در شرایط مشخص مربوط است، هدفش به دست آوردن
سنگری در این یا آن نبرد، پیشروی در این یا آن زمینه، اجرای موفقیت آمیز این یا آن
عمل و اقدام مشخص، عقب راندن دشمن از این یا آن موضع است. و همه این ها با در نظر
داشتن هدف اصولی استراتژیک و به خاطر خدمت به آن هدف است و برای رسیدن به
آن.”

او در ادامه می نویسد
که ” شعارهای تاکتیکی یعنی آن شعارهایی که برای مراحل کوتاه مدت با خواست های
مشخص تاکتیکی معین می شود. مراحل و اسلوب ها، اشکال سازمانی، صور مبارزه، شعارهای
تاکتیکی در هر حال باید طوری تعیین گردد و به نحوی عمل گردد که بتوان به هدف
استراتژیک رسید.”
رفیق نیک آیین می افزاید
که یک سری اصول و قواعد در تعیین استراتژیک و تاکتیک باید مراعات گردد. از جمله
“متحد کردن کلیه نیروهایی که می توان در یک لحظه ای معین علیه دشمن متحد کرد،
منفرد کردن هر چه بیشتر دشمن، استفاده صحیح از تمام عوامل مساعد، استفاده صحیح از
ذخیره های دائمی و موقت انقلاب، تعیین ضعیف ترین نقطه دشمن، تعیین جهت ضربه، تشخیص
قوای دوست، انتخاب صحیح لحظه برای دست زدن به یک عمل، یافتن حلقه اساسی و اصلی کار
در جریان مبارزه، [….] و غیره.”

تاکتیک ها،
بسته به استراتژی و تجربه معین جنبش انقلابی هدایت می شوند
و در هر لحظه، بر حسب  وضعیت نیروهای درون
پرولتاریا و متحدان آن (سطح فرهنگی، درجه سازمانگری و آگاهی سیاسی، سنت های موجود،
شکل های جنبش، شیوه های سازمان دهی، استفاده از اختلاف نظر و یا هر گونه سردرگمی
در اردوگاه دشمن…) تعیین می شوند.
تاکتیک ها روش های مشخصی برای قانع
کردن توده های گسترده به طرف پرولتاریای انقلابی و قرار دادن آنها در کنار مبارزه
خود در جبهه اجتماعی برای تحقق و استقرار برنامه استراتژیک هستند.

و از آنجا که این سازه ها (عوامل) با شرایط محل و
زمان در طول یک دوره تغییر می کنند، تاکتیک ها هم در یک دوره استراتژیک می توانند
بارها دگرگون شود. تاکتیک ها نبردهای سنگر به سنگری هستند که گرچه پیروزی در آنها
مهم است ولی پیروزی و یا شکست در یک تاکتیک منجر به پیروزی و یا شکست پایانی یک
استراتژی نمی شود.

نمونه های فراوانی وجود دارد که یک موفقیت تاکتیکی
موجب کندی روند پیروزی های استراتژیک شده است و وارونه
آن نیز درست است که شکست یک تاکتیک می تواند
پیروزی استراتژیک را نزدیک تر کند. برای نمونه بلشویک ها که در زمان کرنسکی در سال
۱۹۱۷ علیه جنگ تبلیغ کرده بودند مورد حمله قرار گرفتند ولی در مدت کوتاهی که آگاهی
سیاسی توده ها بالا گرفت این کار به قدرت رسیدن بلشویک ها کمک کرد.

استراتژی سیاسی، مانند تاکتیک، مربوط به عنصر ذهنی
جنبش طبقاتی طبقه کارگر است. اما جنبش طبقه کارگر خود ساخته شده (متشکل) از دو عنصر عینی، یا خود به خودی و عنصر ذهنی یا
آگاهانه است. عنصر عینی یا خود به خودی از فرایندهایی تشکیل شده است که بدون توجه
به آگاهی و اراده پرولتاریا انجام می شوند. 

تعیین و تدوین پس زمینه فعالیت استراتژی و تاکتیک
بدون شک وابسته به جنبش ذهنی جنبش است. توسعه اقتصادی کشور، توسعه سرمایه داری، تکامل
نیروهای تولیدی، فروپاشی
حکومت قدیمی، شکل گیری جنبش
های خود به خودی، و غیره – همه اینها پدیده هایی است که صرف نظر از اراده پرولتاریا
انجام می شوند. این جنبه عینی جنبش
است.   

استراتژی مربوط به این فرآیندها نیست، زیرا، استراتژی
نمی تواند آنها را بیاستاند (متوقف کند) و
آنها را تغییر دهد. اما استراتژی باید بر پایه شناخت آن ها
پایه گزاری شود. عنصر
ذهنی شامل فرایندهایی است که می توان
آنها را بازتاب فرایندهای عینی در
پرولتاریا به نام آگاهی دانست، آگاهی سیاسی به عنوان بخشی از عنصر ذهنی  می تواند تحول عنصر عینی را  تند و یا آهسته کند ولی نمی تواند تعیین کننده
آن باشد.    

روش علمی انتقاد

مارکسیسم  یک روش اندیشیدن انتقادی علمی است. و این اندیشه
انتقادی شامل انتقاد از خود نیز می شود.

ولی هنگام انتقاد هم باید آموزه های سوسیالیسم
علمی در باره ی اقتصاد سیاسی، ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی را با روش دیالکتیکی
در واکاوی پدیده ها و رویدادها بکار برد. بنابراین انتقادگر
باید با آگاهی از نکته های اصلی آن لحظه و بر
پایه داده های (facts) واقعیت عینی از آن شرایط مشخص به واکاوی موضوع مورد انتقاد بپردازد.   

باید توانست تمام عامل های ثانوی را کنار گذاشت و
دست به روی اصلی ترین موضوع  گذاشت. لنین به ما یاد می دهد که در زنجیره پیچیده ای از
اقدام های سیاسی، باید پیوند مرکزی را  در
آن لحظه مورد نظر شناسایی کرد تا بتوان جهت تمام زنجیره را هدایت کرد. هنر سیاست در پیدا کردن و گرفتن ان حلقه ای است
که آن چنان در لحظه  مشخص مهم است که بخت
کشیدن کل زنجیره را به سوی ما بیشتر می کند.

چالش این است که در کجا و چگونه می توان با کمترین
نیرو بیشترین کارایی را با کمترین هزینه در راه نزدیک تر شدن به دستیابی به هدف های
استراتژیک بکار برد.

در یک وضعیت انقلابی، که در آن بسیار چیزها ناشناخته است و بسیاری از رویدادهای پیش بینی
نشده و ناگهانی روی می دهد،
خواست و پشتکاری نیرومند حزب
سیاسی بس نیست. مهم است که خیلی زود کل وضعیت طبقاتی و آرایش نیروها را درک کرد تا
بتوان ضروری را از غیر ضروری، اصلی را از غیراصلی، عمده را از غیر عمده تشخیص داد و تصویری کم و بیش روشن از شرایط داشت.

چه باید کرد؟ پرسش بنیانی در مارکسیسم انقلابی است.
تصمیم های استراتژیک و تاکتیکی در
مورد پاسخ به این پرسش درست است.

چگونه می توانیم خود را برای عمل سازماندهی کنیم؟
چه روش هایی، چه کنش هایی، چه استدلال هایی،
ما را در راه بهترسازی جامعه یاری می کند؟

بنابراین پیش از خرده گیری به یک خط مشی سیاسی باید روی پرسش های زیر اندیشید.

تعریف
ما از دوران چه بود؟ مرحله
انقلاب و ویژگی های آن چه
بود؟ چه دگرگونی در حال انجام بود؟
چه تضاد هایی تکانه های این دگرگونی های اجتماعی بودند؟ دشمنان
درونی و برونی انقلاب چه کسانی بودند؟ هدف
های انقلاب چه بود؟ استراتژی
ما برای رسیدن به این هدف ها چه بود؟ چه
نیروهایی بنابر خصلت طبقاتی خود هم پیمان های استراتژیک ما بودند؟ چه چالش ها و چه
دست یافتنی هایی (امکاناتی) برای دستیابی به
هدف های استراتژیک وجود داشت؟ چه
تاکتیک هایی رسیدن به هدف های استراتژیک را نزدیک می کرد؟ با چه نیروهایی می شد پیمان
های گذرا و تاکتیکی بست؟ هزینه ی این گونه پیمان های تاکتیکی چه بود؟

استراتژی حزب توده ی ایران
چه بود؟

دوران، دوران
گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم بوده و همچنان هست.  با دگرگونی آرایش نیروها به سود سوسیالیسم در
پهنه جهانی دوران فروپاشی امپریالیسم و استعمارگرایی بود. در یک سو گردان سوسیالیستی
به رهبری طبقه کارگر  و جنبش های رهایی بخش
به رهبری دموکرات های انقلابی و در سوی دیگر جبهه امپریالیستی با هم در
نبرد بودند.

پس از شکست انقلاب بورژوا – دموکراتیک مشروطه و شکست جنبش زیر
رهبری بورژوازی ملی کردن صنعت نفت، انقلاب ملی – دمکراتیک ایران به رهبری نیروهای
درهم آمیخته خرده بورژوازی به پیروزی رسیده بود.   

از همان روز نخست نمایندگان بورژوازی تجاری با پیوند دیرینه خود
با طیف بزرگی از روحانیان
تلاش کردند که از فرارویی انقلاب از مرحله سیاسی به مرحله اقتصادی – اجتماعی پایدار جلوگیری کنند.

امروز شاید پس از چهل سال دیدن برخی گرایش ها آسان باشد ولی در
آن روزهای توفانی که تندباد سیاسی هرروز به سویی می وزید خونسردی و تمرکز بر تعمیق
هدف های انقلاب از هر چیز دیگری مهمتر بوده است.

تلاش در راه بار و میوه دادن انقلاب ملی و دموکراتیک سال ها پیش
از انقلاب از برنامه استراتژیک حزب توده ایران بوده است. حزب تصویر روشنی از ویژه
گی های انقلاب ملی و دموکراتیک داشت. بنابراین ازبن مهم نبود که نام رهبری انقلاب
چه باشد. نگارنده خود از زبان یک عضو هیئت سیاسی وقت حزب شنیده بود که حزب بیشتر
دوست می داشت که رهبری انقلاب بدست مجاهدین خلق که در آن روزها از نیروهای پیشرو
اسلامی بود و به اندازه رهبری انقلاب ضدمارکسیسم نبود بیفتد ولی از بد روزگار و به
دلیل های گوناگونی که واکاوی آن کار این نوشته نیست این رویداد رخ نداد.

نیروهای زمینی و اندیشه ای حزب می بایست در راستای استراتژی تعمیق
هدف های انقلاب ملی و دموکراتیک بکار برده می شد. بنابراین تاکتیک های برگزیده در
هر برهه ای می بایست حزب را برای رسیدن به آن هدف های استراتژی کمی نزدیک تر می کرد.

چون رهبری انقلاب در دست نیروهایی که ما آنها را دمکرات های
انقلابی میخواندیم بود ما کوشیدیم که  با
آموزش و راه و چاه نشان دادن به این نیروها آن ها را در راه تعمیق هدف های انقلاب
راهنمایی کنیم.  

این کار نیاز به جلب اعتماد این نیروها داشت. غرور و خودبزرگ بینی
خرده بورژوازی مابانه  بازدارنده پذیرش
انتقاد از سوی آن ها بود. بنابراین با خرده گیری به این و یا آن کار در فضای عمومی
نمی شد که این نیروها را به سوی خود جلب کرد. حزب توده ی ایران کارایی نامه نویسی
و گفتگو را بیشتر از خرده گیری های تند علنی می دانست. بر کسی دیگر پوشیده نیست که
بندهای پیشرو قانون اساسی از پیشنهادهای حزب توده ی ایران بوده است. حزب توده ی ایران
در باره ی پیامدهای ناگوار اصل ولایت فقیه در قانون اساسی به رهبری وقت جمهوری
اسلامی نامه نوشت. بدین گونه اعتراض های علنی حزب به لحن آرام دیگری انجام می شد.  

با این همه حزب در هشدار دادن در باره ی چالش های کلیدی که می
توانست سرنوشت انقلاب را دگرگون کند و به هدف های استراتژیک ما زیان برساند کوتاهی
نکرد. حزب هیچ گاه در باره ی خط ضدامپریالیستی انقلاب،  دوستی اردوگاه سوسیالیسم با انقلاب،  خط مردمی انقلاب ( مبارزه علیه قانون کار
ضدکارگر، اجرای بند ج و د) و پاسداری از استقلال میهن (خواستار پایان جنگ پس از
آزادی خرمشهر) دست به سازش نزد. افزون بر این ها حزب
کوشش فراوان در برپایی جبهه متحد خلق کرده بود تا با توانمندی سپری در برابر تیرکین
دشمنان بسوی آماج های انقلاب بسازد. حزب توانست بزرگترین سازمان ”چپ” خاورمیانه
(سازمان چریک های فدایی خلق) را به سوی خود جلب کند. تردیدی
نیست که ترس بورژوازی تجاری و خرد بورژوازی ناپایدار از نیرومند شدن این جبهه و
فرارویی انقلاب از مرحله سیاسی به دگرگونی های ریشه ای اقتصادی – اجتماعی از انگیزه های بنیانی یورش به حزب توده ی ایران
بوده است.

استراتژی حزب توده ایران پشتیبانی از خط ضدامپریالیستی و تعمیق
هدف های ملی و دمکراتیک انقلاب بوده است. دگرگونی های سیاسی می بایست با یک سری
کارهای ریشه ای در پهنه های گوناگون به دگرگونی اقتصادی و اجتماعی پایداری می رسید
که برگشت طبقه های انگلی میرنده را سخت می کرد. برای رسیدن به هدف های
استراتژیک، تاکتیک های گوناگونی در شرایطی که روزانه دگرگونه می شد بکار برده می
شد.

کسانی که به حزب خرده می گیرند که چرا به سویه های واپسگرایانه ”اسلام
سیاسی”[i]
توجه نکرده است از یاد می برند که ”اسلام سیاسی” یک پدیده نو است که در دوران
انقلاب به شیوه امروزی آن ازبن وجود نداشت. اسلام ان زمان در پهنه جهانی دو چهره
داشت یکی چهره امپریالیستی و یکی چهره  دیگر
که با داشتن اندیشه های گوناگون واپسگرایانه ضدامپریالیست بود.

تلاش بر این بود که همبستگى مسلمانان و غيرمسلمانان در مبارزه ى
ضدامپرياليستى و در راه دستیابی به هدف ها  و آرمان هاى والای انقلاب ملی و دموکراتیک نیرومند
شود.

حزب توده ى ايران خواهان جبهه مشترک ضدامپریالیستی با این گونه
مسلمانان در پایین و بالای دستگاه جمهورى اسلامى بوده است. تضاد ایدئولوژیک بین
مسلمانان ضدامپریالیست و مارکسیست های ضدامپریالیست در برابر مبارزه همگام و یگانه
علیه امپریالیسم فرعی بود.

در دورانی که یکی از نشانه های آن مبارزه ضدامپرياليستى خلق های
جهان بوده است مبارزه علیه اسلام سیاسی شده یک مبارزه انحرافی می بود که نه تنها ما
را به دستیابی هدف های استراتژیک نزدیک نمی کرد بلکه ما را از راه اصلی مبارزه بسیار
بدور می کرد.

برگ برنده حزب توده ی ایران اقتصاد سیاسی بود. حزب خستگی ناپذیر
می کوشید که تا فرمانروایان برآمده از انقلاب را با این گونه پرسش ها درگیر کند. ما
به آنها می گفتیم که ” آسمان را به آيش رها كنيد! زمين را به موران
وامگذاريد!(ا.ط) .

در آن زمان که فضای کشور بسیار دینی بود مبارزه علیه دین یک
خودکشی سیاسی بود و مبارزه با اسلام سیاسی شده به سود ما نبود چون که مسلمانانی که
در آن زمان اسلام را سیاسی کرده بودند در بسیاری از هدف ها با ما هم سو بودند. 

اسلام سیاسی شده در آن زمان با وجود رقابت و حتا دشمنی با مارکسیسم
بسیاری از آرمان های مارکسیستی را نسخه برداری کرده بود و بخشی از ایدئولوژیک خود
ساخته بود. اسلام سیاسی شده آن زمان به
گمان خود می خواست که در مبارزه ضدامپریالیستی و ضدسرمایه داری از مارکسیسم هم پیشی
بگیرد. هنوز واپسگرایی چون آقای خامنه ای و اصلاح خواهی همچون آقای سروش همگام با هم لعنت بر حزب ما می فرستند که اندیشه های
رهبران و فضای جامعه آن
زمان انقلاب را رادیکال کرده بود.

جهان بینی مارکسیسم برای دگرگونی ریشه ای جهان است. بسیج مردم
عليه امپرياليسم و سازماندهی توده ها برای به انجام رساندن گذر از دگرگونی سیاسی
به دگرگونی ژرف اجتماعی و اقتصادی مهمتر از هر چیز دیگری بود.

اگر مارکسیست دین را هر چند ریشه دار بخشی از روبنا می داند که
دیگر مبارزه با آن افزون بر رانده شدن ما از پهنه مبارزه و دوری گزیدن توده ها از ما به دگرگونی نیازمند ریشه ای زیربنا
نمی انجامد. همه ی حزب های جهان که کارهای
پارلمانی می کنند هم سویی دیگران با خود را بزرگ و نیرومند جلوه می دهند. برجسته کردن نکته های مشترک با مسلمانان ویژه حزب
توده ی ایران نبوده و نیست.  

برای همین است که سال ها پیش از انقلاب رفیق جان داده راه آزادی
و دلاور مارکسیست گلسرخی با پی
بردن به نیروی هنگفتی که در همگامی بین نیروهای مارکسیستی و نیروهای پیشرو مسلمان
نهفته است با هشیاری در دفاع از خود برای
جان خود چانه نمی زند
ولی سخن از “مولا حسین شهید بزرگ خلق ها”، “مولا علی”  و از “اسلام حقیقی” می راند.

تنها مارکسیست های ایرانی از این شیوه جلب اعتماد مذهبی ها بهره
برداری نکرده بودند بلکه مارکسیست های
آمریکای لاتین هم همین امروز نیز از این شیوه
سود می جویند. چندین سال پیش رفیق
کمونیستی از نماینده حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا پرسید که چرا هوگو چاوز بیشتر
سخنرانی ها خود را با نام مسیح آغاز می کند.
نماینده حزب سوسیالیست متحد با خون سردی گفت:
مردم ما مسیحی هستند بنابراین ما دو راه بیشتر نداریم. ما یا می توانیم مسیح را به هواداران امپریالیسم و سرمایه
داری  بسپاریم و یا این که آموزه های مسیح
در باره عدالت اجتماعی را با سوسیالیسم درآمیزیم. ما راه دوم را گزیدیم.[ii]

زمانی که حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا با آن همه پشتیبانی مردمی
مسیح را به دامن سرمایه دارانی که می توانستند از او برای درست انگاری نظام بهره
کشی سود جویند نیانداخت پس چرا کوشش حزب
توده ی ایران در نیرومند کردن برداشت پیشرو از اسلام نادرست بود؟ چرا به میان توده
ها بردن سخنان آقای خمینی در باره “سند دست های پینه بسته دهقانان است”,
“امریکا شیطان بزرگ” ناروا
بود؟ چرا سخنانی که پایه های مادی تعمیق 
انقلاب را با فشار توده ها به دست اندرکاران نیرومندتر می کرد بی جا بود؟  

پایان سخن

آن هایی که می خواهند ما را برای
همیشه در سلول “نبرد که بر که” 
زندانی کنند در نمی یابند که سال هاست که “آن سبو بشکست و آن پیمان ریخت”.
هواداران “نبرد که بر که” بی پایان همراه با آن هایی که کارکرد حزب را در سال های نخست انقلاب فروکاست‌ گرایانه دنباله روی از آقای
خمینی می دانند پی به “راز درون” خط مشی انقلابی و علمی حزب توده ی ایران
در آن سال ها  نبرده اند.

آن خط مشی درچارچوب همادی (کلی) خود درست بود همان گونه که خط مشی امروز حزب توده ی ایران درست است. ناسازگاری بین
این دو خط مشی نیست. هر دو خط مشی بر پایه ی استراتژیک تعمیق هدف های انقلاب ملی و
دموکراتیک سوار هستند. سران
ریز و درشت، واپسگرا و اصلاح خواه جمهوری اسلامی سال هاست که به پابوس امامزاده نئولیبرالیسم
رفته اند. مبارزه با روبنای واپسگرای رژیم ولایت فقیه و زیربنای سرمایه داری آن
درست است.    

باید با ”اسلام سیاسی” که با
گستراندن اندیشه های واپسگرا زهر به رگ مردمان خاورمیانه تزریق می کند مبارزه کرد. ”اسلام سیاسی”
امروز هم سو با نیروهای جنگ خواه امپریالیستی است. امروز که توده های میهن ما کوله
باری از تجربه های سنگین چهل ساله را بر دوش دارند حتا می توان با گستاخی روشنگری
در باره ی برخی از آموزه های واپسگرایانه اسلام کرد و یا همراه با اندیشمندان
دینی گفت که قران بازگویی خواب های پیامبر اسلام است. ولی حتا امروز هم شکاف انداختن بین زحمتکشان مسلمان و
آزادی خواهان غیرمسلمان نادرست است. 

آن هایی که میوه ندادن درخت استراتژی حزب توده ی ایران را  یک سویه به دوش حزب می گذارند فراموش می کنند
که دمکرات های انقلابی در  جمهوری اسلامی نه تنها از همکاری و همیاری با
حزب توده ی ایران ترسیدند و از آن سرباز زدند بلکه
از ترس انگ خوردن به سرکوب حزب توده ی ایران نیز تن
سپردند. با
این سازش دموکرات های انقلابی نه تنها رهبری انقلاب را درجا به نیروهای راست پیشکش
کردند بلکه تیر خلاصی نیز به زندگی سیاسی خود زدند. پس از یورش به حزب آنها به
ناگزیر آرام آرام از پهنه مبارزه سیاسی بدور شدند و برای زنده ماندن یا در برابر نیروهای
راست کرنش کرده اند و یا گوشه گیر شده اند و یا به کشورهای باختر کوچ کرده اند.

آن چه که از گذشته باید یاد گرفت این است که اگر ما نمی خواهیم
که سرنوشت انقلاب آینده را به دست نیروهای ناپایدار دموکرات های انقلابی بگذاریم
باید از هم اکنون در کنار جبهه ضددیکتاتوری برای برپایی جبهه متحد خلق میان نیروهای
”چپ” بکوشیم. تنها
با بودن سنگین یک ”چپ” یگانه و
همبسته در جبهه ضددیکتاتوری می توان از کارایی نگرش و کارکرد واپسگرایانه
هم پیمانان خرده بورژوازی و بورژوازی  ملی
ما در سرنوشت آینده انقلاب کاست. تنها یک ”چپ” یکپارچه و برنامه
دار می تواند خوی ناپایدار نیروهای غیرپرولتری را رام کند و این اسب های سرکش را
لگام زند و به سوی تعمیق انقلاب
بکشاند.

ما همین امروز سرنوشت ”چپ” های راستگرا را در برابر چشم خود داریم.
ما می بینیم که آنها چگونه به طبقه های زحمتکش پشت کرده اند و همه ی تخم های خود
را در سبد اصلاح خواهان نئولیبرال رژیم
گذاشتند و چهار نعل به دنبال آن ها می دودند. راهی را که ”چپ” های راستگرا
می پیمایند گمراهه ای در برابر راه درستی است که ”چپ” هایی که شناسنامه طبقاتی و
هویت مستقل دارند باید در آن گام به بگذارند.

نوشته های کمکی

Strategy and tactics of the proletarian
revolution; international publishers co., inc

Lenin: a study in the unity of his thought;
Georg Lukacs

http://10mehr.com/maghaleh/19112013/716

واژه نامه سیاسی و
اجتماعی؛ امیر نیک آیین


[i] مقوله ”اسلام سیاسی” یک مقوله غیرطبقاتی
است که می کوشد جنبش های اجتماعی در خاورمیانه را با دیدگاه مذهبی، و یا بر پایه
جنگ میان غرب سکولار و خاورمیانه مسلمان واکاوی کند. برای همین در در ادبیات مارکسیستی بکار برده نمی شود. با این حال اگر پهنه
کاربرد آن را در شرایط مشخص تعریف و محدود به برخی از عملکردهای روبنایی – سیاسی
(مانند سیاست گسترش اسلام شیعوی در برون و اجرای قانون های واپسگرایانه در درون)
کنیم می توان درک کرد که منظور چیست.

مارتین کرامر (Martin Kramer) اسلام شناس اسرائیلی – آمریکایی برای نخستین بار این مقوله را در سال ۱۹۸۰ مطرح کرد. با آن
که ایشان آفریننده این مقوله بوده است ولی خود در سال ۲۰۰۳ این مقوله را یک همانگویی (tautology) خواند به این معنا که اسلام در خاورمیانه برابر با سیاست است. نیاز به یادآوری است که کرامر از جنگ خواه ترین اسلام شناس
جهان است. او یکی از هواداران آتشین اشغال عراق بود و در سال ۲۰۰۱ بر این باور بود که بدون حمله نظامی امریکا و متحدانش عراق تبدیل به تهدید
بزرگی برای همه خاورمیانه خواهد شد. کرامر در سال ۲۰۱۰ نیز برای جلوگیری
از رشد جمعیت فلسطینی ها پیشنهاد کرد که کمک های کشورهای غربی به فلسطینی های ساکن
غزه قطع  شود.

[ii] حتا ساندینیست های مارکسیست – لنینست نیز پس از انقلاب نتوانستند و نخواستند که قانون واپسگرایانه سقط جنین در نیکاراگوئه را از بین بردارند.

زنده یاد کیانوری چندی پیش از یورش به حزب در گفتگو با خبرنگار روزنامه ی رولوسیون فرانسه گفته بود که:
نیروھای راستگرای وابسته به کلان سرمایه داری و بزرگ مالکی که… در بسیاری از پست ھای کلیدی، نھادھای انقلابی و حاکمیت جمھوری اسلامی جا گرفته بودند، …. حرکت طبیعی انقلاب را به سوی گسترش و تکامل کندتر و کندتر کردند و آن را به رکود کشاندند.




نوروز امسال خوشبویه امید دارد!

سخن روز شماره: ۱۱۰ (۲۹ اسفند ۱٣۹۷)

بهار می‌شود
یکی دو روز دیگر از پگاه
چو چشم باز می‌کنی
زمانه زیر و رو
زمینه پر نگار می‌شود
زمین شکاف می‌خورد
به دشت سبزه می‌زند
هر آنچه مانده بود زیر برف
جوان و شسته رُفته آشکار می‌شود.

سیاوش کسرایی

با آن‌که شماری از جشن ها ایرانیان باستان به گرد فراموشی
سپرده شده است، اما هنوز‌ هم نوروز با همه زخم های ژرف بر
تن زنده است و از یادگاه تاریخی مردم ما پاک نشده است. از روزگاران
کهن تاکنون باشندگان اين سرزمين باستانی، بزرگداشت نوروز را برپا داشتند. می دانیم
که نیاکان ما با چه ترس و دلهره نوروز را در دل ها نهان کرده
بودند و پنهانی آن را جشن می گرفتند. آن ها با چه دلیری نوروز را در برابر
فرمانروایان نافرهیخته عرب و از یورش ددمنشانه مغول ها در دل
ها زنده نگه داشتند و به دودمان های پسین پیشکش کردند.

تاریک اندیشان ژرفا و پهنای نوروز را
دست کم گرفته بودند. آن ها نمی دانستند که نوروز را همچون يک آیین دیرینه و در دل نشسته نمی
توان از ویر(حافظه) مردم زدود
و نشانه های آن را از بین برد. با آمدن هر بهاری مردم با
همه ی بازداشتگی ها فرمانرایان بیگانه به یاد نوروز می
افتادند.

نوروز يکی از
زيباترين پیشکش گذشتگان ما  است. نوروز
آغاز سال نو، شکوفايی طبيعت، پشت سرگذاشتن سختي و گرفتاری‌های زمستانی بسيار
شورانگیز است. نوروز
نمود با شکوه دیالکتیک میان  آن چه میرنده
است و آن چه از آن زنده می شود و پا می گیرد.

این رویداد شادی آفرین بیش‌تر از سه هزار سال است که جشن گرفته
می‌شود و برای مردم میهن ما با تاریخی پر از پستی‌ها و بلندی‌های و فراز و نشیب
های فراوان نوروز همیشه مهمان هرساله بوده است.

برخی از پژوهشگران بر این باورند که ريشه نوروز این آیین
کهن به دوران جمشيد شهريار بزرگ دودمان پيشدادی برمی گردد. از برای
همین در تاریخ نوشتاری ما از  “نوروز
جمشيدی” یاد شده است.

فردوسی شاعر میهن دوست و توانای زبان پارسی می
گوید که جمشيد بازه (فاصله)  بين
دماوند تا بابل را در يک روزه پيمود و بر تخت زرين نشست و زان پس مردمان آن روز (
روزهرمزد) را “نوروز” خواندند.

گذشتگان ما در این روز جشن گُل
می‌گرفتند (گویا این آیین در افغانستان به نام جشن گُل سرخ هنوز هر چند که کم جان
ولی زنده است). سینه دشت‌ها و تپه‌های سبز در پیرامون و گوش و کنار شهر از گُل‌های
سرخ و زرد و آبی پروار بود. مردمان تن پوش های زیبا  با رنگ
های روشن چو زرد و سرخ و آبی به تن می‌کردند. آن‌ها می‌کوشیدند تا برای زمانی
هرچند کوتاه با طبیعت یکی شوند، با او دمی 
تازه کنند و این تازگی را تا چندین روز جشن بگیرند.  با آمدن نوروز زندگی در همه جاها رنگ و بوی دیگری
به خود می گرفت. مردم خانه تکانی می کردند تا سردی زمستان را با همه سنگینی زندگی
از خانه بدور ریزند. گذشتگان ما نوروز را
روزی می دانستند که در آن می بایست غم ها ز دل زدود  و سردی جا مانده از زندگی را به بیرون انداخت.
مهرورزی را جانشین کینه ها کرد.

نوروز چو رنگین کمان است. همه
ی رنگ ها در نوروز خوش آیند بود. با این همه رنگ سفید نشانه خوشبختی و در برابر سیاهی شب دلنواز و دلربا است. رنگ سبز که گوشه چشمی به رنگ طبیعت در
بهار دارد رنگ نیکی و خوبی است و در برابر خشکی و نازایی خاکستری زمستان اندام
افراشته می کند.    

نوروز چون سر آغاز بهار، با زندگی روزانه مردم پيوند ناگسستنی داشت و
برزگران به چشم خود دگرگونی زمین و آمادگی شخم خوردن آن را می دیدند. باور بر اين بود که نوروز روز
زایمان دوباره زمين است. در گذشته‌های دور نوروز افزون بر این اینکه آغاز سال نو و رسيدن بهار
بوده باشد، روز کشاورزان هم بوده است. در اين روز کشاورزان برنامه‌های ويژه‌ی خودشان را داشتند که
هم اکنون به فراموشی سپرده شده است.  روز دهقان‌، همراه خوشی
و شادمانی بود. کشاورزان بهار را جشن می گرفتند و هيجان‌انگيز به آن خوش آمد می
گفتند.

در  آغاز کشت و کار زنان کشاورزان رنجبر در نوروز، به پيشانه گاوها که افزار کار بودند رنگ می انداختند و گردن‌بندی‌های رنگارنگ می‌بافتند  و به گردن  گاوهای پُرکار می‌آويختند و بدینگونه به پيشواز بهار و شکوفايی طبيعت می رفتند. مردم برای جشن و پایکوبی به دامن تپه های سرسبز و صحراها می رفتند و با طبیعت بهاری در آمیخته و با آن هم  آجین می شدند.

 کشاورزان به پاشيدن دانه های بهاری به روی زمین آماده مي پرداختند. با
آنکه با فرارسیدن نوروز زمان کشت و کار توان فرسا نیز فرا می
رسید مردم آن را گرامی می
داشتند چرا که کار سخت را فراهم کننده نان شب می دانستند. 

زنان ایران باستان برای بزرگداشت نوروز و پیشوازی از آمدن بهار آماده
می شدند، خوراک می پختند، سبزه می
کاشتند و خانه تکانی می
کردند.

زنان در آستانه‌ نوروز با شستن فرش‌ها و گردگیری پاکیزگی و شادی، شور
را در آستانه بهار به خانه می آورند. در گذشته‌های دور زنان نوروز را با جشن های
ویژه خود گرامی می‌داشتند. تا پاسی از شب به آوازخوانی و داستان خوانی می‌پرداختند.
و هوای آنشب شور ویژه ای داشت. در اين شب زنان دور ديگ گرد هم می آمدند (گویا این
آیین هنوز در بخشی از افغانستان کنونی پایدار است) و تا نزديکی های سپیده دم شادی
و پایکوبی می کردند و ترانه می خواندند.

نوروز اما همیشه نمایشگاه
جایگاه طبقاتی دارایان نیز بوده است. زراندوزان با آزمندی شگفت انگیزی زور خود را با زر به
نمایش می گذاشتند. آن ها در آستانه نوروز سامان (اسباب) خانه خود را نو می کردند. درون
خانه‌  خانواده‌های دارا هنگام خانه تکانی با خون انگشتان و عرق تن زنان
رنجبر آمیخته بود. میهمانان نوازی اربابان و پذیرائی مهمانان با کار توانفرسای مردان رنج شدنی بود.

ناداران و تهی دستان هم
نوروز را جشن می‌گرفتند، اما به گونه ای دگرگون از ديگران. اما گرامی‌داشت نوروز
در میان تنگ دستان یک رنگتر و خودمانی تر 
و اندکی گُل‌گون‌تر بود. طبیعت به اندازه نظام فئودالی ستمکار و کنس (خسیس)
نبود و به رنجبران گُل های پیش بهاری به رایگان پیشکش می کرد. بوی گُل آن دریابد که خود چیند. پیوند تهی دستان با گُل پیوند
انسان با  طبیعت بود.
آن ها در کنار هم گرد می آمدند و آش تهی از گوشت را می
خوردند و آرزو می کردند که روزی دارای کار،  نان، خانه و سرپناه شوند.

برای پیشواز نوروز، اين نخستين روز بهاری خانه‌ها را باید با خانه تکانی پاک کرد. اما مادری که در خانه ی تهی از همه چیز زندگی می کرد چیزی نداشت تا آن را تکان دهد. پدر خانه بدبختی و تهی دستی را نه از نظام فئودالی بلکه در پای سنگین پسر می دید که سال پیش گام نخست به خانه گذاشت.

سبزه‌زارها و دامنه‌های
کوه‌ها، جایگاه روزانه این خانواده‌ها در روزهای سال نو می‌بود . گویا با گریز از
خانه برای دمی گریز از کام مرگبار گرسنگی شدنی بود. تاب ساختن، گُل چیدن که نیاز
به پول زیادی نداشت.

پيش از نوروز، زنان تنگ دست، سبزه می‌کاشتند و برای کودکنشان از پارچه
های ژنده تن پوش نو می‌دوختند.
کودکان پاک و بی گناه فرا رسيدن نوروز را بی‌تابانه چشم به راه بودند. نوروز، برای
بچه ها يک روز فراموش نشدنی بود. آن روز همه بچه‌ها يکجا گرد هم آمده  و بازی می کردند.
شکاف طبقاتی برای زمان کوتاهی فراموش می شد اما مزه خوراکی
های بسيار گوارا  به کام کودکان رنج ناآشنا
بود.  

در این روز به ‌يادماندنی پيرمردان تهی دست در پشت بام خانه، و یا در تپه های بلند و یا در میان سرای خانه گرد هم می آمدند و داستان سرایی می کردند و  شاهنامه می‌خواندند.

دریغا! که نوروز تهی دستان و رنجبران در روند گذر از نظام فئودالی به
سرمایه داری چندان دستخوش دگرگونی نشده است. سفره ی نوروزی
آن ها همچنان کم رنگ است اگر چه آنها رویاهای پُررنگی
دارند.

جشن نوروز يکی
از جشن ‌های باستانی مردم است که پیشینه چندهزارساله دارد. اين جشن مانند همه ی
پدیده های فرهنگی ایستا نبوده و همچون کوهی مانا ولی پویا در برخورد با رودهای
خروشان پیشامدها، رخدادها، و رویدادهای روزگار دستخوش دگرگونی شده است.  زنده ماندن و جان سختی نوروز زیر گردبادهای ویرانگر
روزگار نشانه استقلال نسبی روبنا از زیربنا است. آیینی که برای زمانی دیگر ساخته
شده بود و با زیربنای خود هم آهنگی داشته است دیگر اکنون زندگی مستقل خود را می
گذراند.     

پس از انقلاب نوروز رنگ باخته بود.

چند روزی پیش از روز نخست فروردین ۵۸ آخوند شهر که پنهانی از بازاریان پول
نوروز برای مسجد می گرفت به مردم می گفت که گرامی‌داشت نوروز با آساها
(قانون ها)  و داده های آیین اسلامی هم خوانی ندارد. او می
گفت که جشن
گیری نوروز کاری است ناروا و ناپسند. آموزگار تاریخ که همراه او در خرید بود به او
گفت که نوروز بهانه‌ای برای خوشی و آشتی است و این آیین چگونه می تواند با اسلام ناسازگار و ناهمسو باشد.

در آن هنگام آموزگار
تاریخ نمی دانست
که هم شادی و هم آشتی روزی جای به گریه و کینه می دهد. او نمی دانست که نوروزستیزی از اندیشه‌ی‌
تندروان دینی برمی خیزد!

اما مردم را رای دیگری بود. هنوز که
نوروز پشت دروازه زمستان ناشکیبا چشم به راه آمدن بود شهر پرخروش و پر هیاهو می
شد. مردم با همه ی سختی ها و نگرانی‌های‌شان، چهره به سیلی سرخ کرده و با سرمستی
به بیرون می امدند. از جنب‌وجوش گردشگاه ها می شد گمان زد که تهی دستان، به دنبال یک
بهانه برای فراموشی تنگدستی و آرامش و خوشی می بودند. تنگ دستان در روزهای پیش از
نوروز غم‌وغصه‌های‌شان را درون گنجه خانه پنهان می کردند تا همراه دیگران بهنجار،
روامند (معمولی)  باشند.  
 

با این همه در آن سال ها نوروز برای توانگران به همان
اندازه نوروزهای پیشین پربار و پرسود بود. روزهای پیش
از نوروز،  نوروز بازاریان بزرگ و فروشندگان رنگارنگ بود.
بازارشان گرم بود و جیب هایشان پر پول. پارچه فروش از رهن گذاشتن سینه بند زن تهی
دست شرمی نداشت و آجیل فروش پسته های مانده، بسته و کوچک را به او پسادست (نسیه)
می فروخت.

جشن خاموش از روز نخست سال نو و تا چندین
روز که سبزه زارهای شهر اذین گُلهای دل انگيز می شدند، دنباله داشت.
در آن روزها نوروز آمیخته از هیجان و دلهره بود. همه از فردای خود بی خبر بودند و
برای آینده انقلاب دل نگران. جوانان دشمنی سیاسی را به کنار می گذاشتند و پاسخ کینه
و دل آزردگی، دلتنگی، رنجش، رنجیدگی را برای لختی هم که
شد با لبخند و آغوش گرم می‌دادند.

حتا در سال‌های جنگ پای مردم چمن های
سبزه‌زارها را آهنگین می کوبید، حتا در آن سال
های سخت شیخان کوچک و بزرگ نتوانستند نوروز را از یاده
مردم شهر بزدایند.

هيجان‌ انگیزترين و
باشكوه‌ترين جشن نوروزي در شهر برگزار می‌شد. مردم برای پيشوازی نوروز، خانه ها،
کوچه ها، جاده هاي شهر را پاک و تميز می کردند. 
با اینکه آن سال ها پر از خوشبختی و نیک‌بختی نبود، باز هم مردم به پیمان خود با نوروز
وفادار بودند. آنها امید داشتند به سر آغاز خوشبختی‌ها و پایان روزهای سیاه. آنها
برای رهایی از زمستان سرد و خشک آماده بودند. و چه جان فشانی ها که نکردند. افسوس
و دریغ! انگبین شیرین انقلاب به کام مردم نرفت. سرمایه داری بازرگانی و سرمایه داری
دیوان سالاری میوه انقلاب را ز دست رنجبران دزدید.

 با این همه امسال باید آغاز سال نو را گرامی داشت.

سالی که نکوست از بهارش
پیداست. نیاکان ما براين باور بوده اند که اگر گام درست در روز سال نو بگذارند، آن سال يك
سال نيكو و پربار خواهد بوده و اگر روز نخست سال به سختی بگذرد، شگون آن سال خوب
نيست‌.

به گمانم شگون امسال خوب است.  

 گرچه مانند
سال گذشته تنگ دستان ما سفره رنگین که هیچ سفره با نان نیز ندارند. اگر چه
شورمستان ما مانند پارینه جامشان تهی از 
می است. با این همه بهار امسال به گونه دگری می آید. بهار امسال همراه خود عطر
دل انگیز امید دارد. کور سوی روشنایی را می توان در
پایان این دهلیز دراز و تاریک دید.

امسال گویی نوروز سرآغاز بالندگی، رویندگی، زایندگی و
سرافراشتگی است. تهی
دستان، رنجبران و آزادی خواهان دیگر نمی خواهند مانند گذشته زندگی کنند. و سیب از
درون پوسیده جمهوری اسلامی دیگر گندیده تر از آن است که بتوان آن را با کیمیای
بزکی نجات داد. سران جمهوری اسلامی را دیگر توان فرمانروایی نیست.

همراه نوروز بهار آهسته اهسته می اید.
هوای شهر هنوز مملو از بوی باران شب های گذشته است.  

گویی طبیعت آیین نوروز را می داند و
با شست و شوی کوچه و پس کوچه های شهر به پیشواز آسمان آبی و برگ های سبز درختان می
رود. سرسبزی دوباره درختان پرستوها را به شور و شادی می آورد.

کبوترهای سرمست خسته از پنهان کردن
نوک ها در پرهای نرم و گرم، نوک های هم
دیگر را به هم می سایند تا در لانه دلباختگی تخم
کفترهای آینده را بگذارند. 

چشمه ها با هوای گرم دم عاشقان یخ دل
را آب کرده اند و به دشت ها برای باروری دانه ها و سرسبزی درخت
ها روانه شده اند.

غنچه های نیمه باز باغچه که در خواب
زمستانی رفته بودند با آواز پرندگان و نوازش گرم پرتو خورشید به بهار باور می آورند.
کسانی که در زمستان خراشیده و چتر زده بودند شراب در جام لبریز می
کنند و برای تندرستی بهار جاودان می نوشند. آفتاب
که باور به توانایی جان بخش خود را از دست
داده بود با دیدن جنبش و جوش دوباره ی زمینیان جان می گیرد.

مردم از بیکاری و گرسنگی خسته شده اند
و می دانند که دیگر جمهوری اسلامی سرمایه داری دستاوردی برای شان  نخواهد داشت. سال که نو می شود همه چیز باید نو
شود. کشاورزان با دانه در انبار با بی تابی چشم به راه نوروز و نرمی و مهمان نوازی
دوباره خاک هستند. کارگران آماده رزم در برابر دیو نئولیبرالیسم خود را سازمان می
دهند. آن ها دیگر می دانند که
باید گُل برافشاند و می در ساغر انداخت و فلک را سقف شکافت و طرحی نو درانداخت.

باید پلی از دانش و رزم هم آهنگ ساخت
تا ما را از این زندان زمستانی تاریک و سرد به بهار گرم آزادی و برابری رساند.

تولد بهار را
به روى دست هاى جنگل بزرگ ديده ام (سیاوش کسرایی)

تاریک اندیشان دینی نزدیک به چهاردهه کوشیده اند که نوروز را از بین ببرند. در کنار آن این واپسگرایان تلاش فراوان کرده اند که نوروز غیرمذهبی را آلوده خرافات دینی کنند. اما نشد. نوروز پاک و زنده ماند.نوروز پاینده ماند.
نوروز به فرزندان رنج و کار، به رزمندگان راه آزادی و برابری خجسته باد!




خیزش های کارگری و راستگرایی و چپگرایی  در “چپ”

مقاله شماره: ۷۱ (۲۸ بهمن ۱۳۹۳)

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/8451

پیش گفتار

در چهل سالگی انقلاب شکوهمند ملی و دموکراتیک بهمن جا دارد که نگاهی کوتاه به راستگرایی و چپگرایی در “چپ” امروز و دریافت و برخورد آن ها با خیزش های کنونی کارگری بیندازیم.

اگر چهل سال پیش چپگرایی در “چپ” آنچنان گسترده بود که حتا حزب توده ی ایران را چپگرایان آن زمان “راست” می خواندند اما امروز دیگر راستگرایی در “چپ” ان چنان دست بالا دارد که حتا راستگرایان در “چپ” حزب توده ی ایران را “چپگرا” می دانند.  حقیقت اما این است که حزب توده ی ایران با داشتن فراز و نشیب در درازنای تاریخ خود همواره در جای خود بوده است. این دیگر نیروها هستند که بسته به جایگاه مشخص خود در زمان مشخص گاهی حزب را در سوی “راست” خود و گاهی در سوی “چپ” خود می بینند. این تنها یک ادعای جسورانه نیست بلکه حقیقتی است که با پژوهش تجربی به آسانی به اثبات می رسد . خواننده ی باریک بین تنها با نگاهی به طیف راستگرایان در “چپ” امروز در می یابد که بیشتر آن ها همان چپگرایان پس از انقلاب هستند.

 گذری کوتاه به آنچه که در میهن می گذرد

حکومت جمهوری اسلامی در دنباله زندگی زالویی خود به سیاست سازش با امپریالیسم و سرکوب آشکار توده ها روی آورده است. کارگران و زحمتکشان را از سازمانگری و سازماندهی با زور به دور نگاه می دارد و هم زمان برای کاهش تحریم و تهدیدهای خارجی در برابر امپریالیست ها کرنش می کند.

چالش های اقتصادی،  اجتماعی و سياسی که ساختار جمهوری اسلامی با آن درگیر است، ریشه در نظام سرمايه داري با شیوه نئولیبرالی آن در میهن ما دارد. در پیاده سازی اقتصاد نئولیبرالی در کشور ما همه ی دسته های جمهوری اسلامی از اصلاح خواهان تا بنیادگرایان دست داشته اند. پیاده سازی رهنمود های اقتصادی بانک جهانی، صندوق بین المللی پول که از سوی همه ی دولت های جمهوری اسلامی انجام گرفته است همزمان کارایی  تحریم ها و برّایی زورگویی امپریالیست ها در جلوگیری از پیوند بازرگانی جمهوری اسلامی با دیگر کشورها را  بیشتر کرده است.

اکنون هم پیامدهای ناگوار برایند و فرجام  سیاست اقتصادی نئولیبرالی که با همکاری دشمنان درون و برون مرزی مردم ایران پیاده شده است و می شود، و هم بار توان فرسای تحریم اقتصادی امپریالیست ها  بر دوش زحمتکشان میهن ما سنگینی می کند.

همان گونه که ما بارها گفته ایم سختی و اندوه بر آمده از سیاست های اقتصادی نئولیبرالی انگیزه خیزش های اقتصادی را  میان زحمتکشان افزایش داده و به عنصر تعیین کننده ای در جنبش تبدیل کرده است. اکنون ما می بینیم که مبارزه مردم نه تنها از منظر کمی دگرگون شده است بلکه از لحاظ کیفی نیز شکل دیگری گرفته است. شرکت طبقه های زحمتکش در مبارزه، ترکیب طبقاتی جنبش در حال رشد را تغییر داده است.

خیزش های کارگری با اوج گیری بیشتر خود در آغاز به مبارزه برای خواسته های اقتصادی خود برخاست، ولی سرکوب دستگاه های امنیتی و انتظامی جمهوری اسلامی به زودی کارگران را به یک جهش آگاهی سیاسی رساند. آن ها به روشنی دریافتند که بدبختی های بر آمده از خصوصی سازی نه تنها به شیوه و چگونگی پیاده سازی آن پیوند ندارد، که برخی ها مدعی هستند، بلکه به گونه سرراست (مستقیم) با ساختار زیربنایی- روبنایی جمهوری اسلامی پیوند دارد.

بیشترکسانی که در این اندیشه بوده اند که در جمهوری اسلامی مبارزه برای خواست های اقتصادی می تواند غیر سیاسی باشد و یا باور به اصلاح های سیاسی نهادهای کلیدی جمهوری اسلامی بدون تغییرات زیربنایی داشته اند، دیگر امروز دریافته اند که خصوصی سازی سرمایه های ملی توسط حاکمیت و سرکوب کارگران اعتراض کننده در واقع دو روی یک سکه است و جمهوری اسلامی به خاطر خصلت سرمایه داری- دیکتاتوری خود توان پذیرش مبارزه اقتصادی و صلح آمیز کارگران را ندارد و مبارزه برای دگرگونی سیاسی بدون دگرگونی اقتصادی دست کم از پشتیبانی زحمتکشان برخوردار نیست. 

طبقه کارگر ایران در این دوران نئولیبرالی سازی میهن برای نخستین بار در جایگاه درخور خود ایستاده است و رهبری خواست های اقتصادی و رهبری مبارزه با سیاست های نئولیبرالیستی را به دست گرفته است. دیگر طبقه ها و لایه های اجتماعی جامعه با ارجمندی به طبقه کارگر می نگرند. آزادی خواهان مبارزه رهبران جنبش کارگری را که با پایداری در برابر شکنجه گران ایستاده اند پاس می دارند.

ژرفا و گستردگی مبارزه کارگران تا به آن اندازه بوده است که برخی از اصلاح خواهان را نگران کرده است. طبقه کارگر با آگاهی و هوشیاری گول بندبازی های گوناگون جناح های ریاکارجمهوری اسلامی را نخورده است و همه ی آن ها را همچون نمایندگان رنگارنگ نظام سرمایه داری- مذهبی کنونی می داند.

رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی، مبارزه کارگران علیه خصوصی سازی، رانتخواری و سیاست اقتصادی ضدملی نئولیبرالی را بخشی از برانگیختگی علیه یورش غارتگرانه ی امپریالیسم جهانی ارزیابی می کند که در تداوم مبارزه علیه سلطه ی سرکوبگرانه ی خودش است. دستگاه های امنیتی پلیسی فرمانبر سرمایه داری اداری، بازرگانی و مالی با ترس دادن و سرکوب و زندان و شکنجه، می خواستند کارگران را ناگزیر به پذیرش بردگی کنونی سازند. اما درماندگی جمهوری اسلامی سرمایه داری تا به آن اندازه است که برای جلوگیری از گسترش مبارزه ضدنئولیبرالی سرمایه داری گاهگاهی ناگزیر به آزاد کردن برخی از دستگیرشدگان کارگر می شود و یا ناگزیر به نمایش کمدی اعتراف تلویزیونی می پردازد تا از وجهه اجتماعی کارگران مبارز و از خطر پیشاهنگی آن ها در مبارزه کمی بکاهد.

در کشوری که  سازمان های صنفی و مستقل کارگری بازداشته (ممنوع) است،  همبستگی کارگران در مبارزه علیه بیکاری، قرارداد سفید، کار ناپایدار، نبود قانون کار پیشرو، و نداری ستایش آفرین است. آن چه که مایه خشنودی و پایه خوشبختی است، دموکراسی خواهی و دموکراسی پذیری و تمرین روند مبارزه ی دمکراتیک کارگران است. در جمهوری اسلامی  که خشنودی ولایت فقیه والاتر از آزادی توده ها است، ما می بینیم که کارگران با خرد همگانی و با سبک و سنگین کردن سود و زیان، رای به دنبال کردن مبارزه اعتصابی می دهند و نه تک روانه.

ولی از یاد نباید برد که مبارزه کارگران هنوز خودجوش و بدون رهبری یگانه و سازماندهی مرکزی است. و اگر این ضعف مبارزه کارگری با نبود هماهنگی آن با جنبش آزادی خواهی همراه باشد، سرکوب آن برای رژیم بسیار آسان می شود.

“چپ” های سوسیال دموکرات

حزب توده ی ایران مرحله انقلاب را ملی و دموکراتیک می داند که وظیفه های ویژه و مشخصی را در برابر مبارزان قرار می دهد.

انقلاب در پیش باید تضادهای حل نشده وسه گانه ی بنیانی ریشه گرفته در جامعه را حل کند. از یک سو تضاد بین بیشتر مردم ستمدیده ما با فرمانروایان ستمگر. از سوی دیگر تضاد بین  سیاست نواستعماری امپریالیست ها و منافع توده های زحمتکش و خلق های ایران. تضاد سوم پیوسته است به تضاد بین طبقه کارگر و توده های زحمتکش و لایه های میانی با تعدادی از طبقه سرمایه داری انحصاری متشکل از بورژوازی بوروکرات و تجاری و مالی.

در چندین سال گذشته بیشتر سازمان های “چپ” که در سوی راست این جنبش قرار دارند، نیازی به مبارزه ضدامپریالیستی ندیده اند و تمرکز چندانی هم برای بسیج مردم در راه حل تضادی که برایند سیاست های اقتصادی نئولیبرالی است نکرده اند.

“چپ” های سوسیال دموکرات با مطلق کردن مبارزه برای آزادی های دموکراتیک حتا حزب توده ی ایران را “چپگرا” خواندند و به مبارزه ضدامپریالیستی و ضدنئولیبرالی ما  خُرده گرفتند و با چشم خواری به ما نگریستند. در این سال ها ما بارها از آن ها شنیده ایم که چون مردم از ستم چندگانه مذهبی رنج می برند، بنابراین بسیج آزادی خواهان آسان تر است و نباید وقت ارزشمند و توان کم “چپ” را در راه مبارزه طبقاتی و علیه اقتصاد نئولیبرالی بکار برد. در واقع هم این “عذر بدتر از گناه” بوده است که  “چپ” سوسیال دموکرات نخست زمان و نیرو برای سازماندهی و آگاهی سازی طبقاتی کارگران به کار نمی برد و سپس همین تنبلی سیاسی را دلیل بر ضرورت تمرکز یک چشمی به روی مبارزه آزادی خواهی می داند.

مبارزه برای آزادی و تلاش برای اتحاد با دیگر طبقه ها و لایه های اجتماعی علیه ستمگران زورگو همواره بخشی از مبارزه روزانه و بلندمدت “چپ”ها بوده است. ولی آنچه که در سال های گذشته به ویژه از سوی “چپ” های سوسیال دموکرات فراموش شده بود انجام وظیفه سوسیالیستی “چپ”ها بوده است. از گروه ها و سازمان های کوچک “چپ” که بگذریم می توان با گستاخی گفت که تنها حزب توده ی ایران به دیالکتیک میان وظیفه های دموکراتیک و وظیفه های سوسیالیستی آگاه بوده است و هست.

اگر در گذشته دلیل “چپ” های سوسیال دموکرات برای تمرکز یک سویه به روی مبارزه آزادی خواهانه تا اندازه ای دست کم برای خودشان توان پذیرش داشت. ولی جای شگفتی است که هم اکنون که طبقه کارگر خود به میدان آمده است و رهبری خیزش های ضد سیاست های نئولیبرالی را به دست گرفته است، این “چپ”ها (نگاه شود به گفتگو با جمهوری خواهان، آقای مالجو و دیگران) هم چنان در این باره سخن ژرف و پرباری نمی گویند و به خاموشی گراییده اند.

برای نخستین بار مبارزه بی امان و خستگی ناپذیر طبقه کارگر علیه خصوصی سازی نقش انقلابی این طبقه را برای دیگر طبقه ها و لایه های میانی به روشنی نشان داده است. ولی مانند خیزش های آزادی خواهی گذشته که با خیزش های کارگری پیوند نداشت، مبارزه ی دلاورانه کارگران تنها ماند و با آتش زیر خاکستر آزادی خواهی پیوند نخورده است و این بزرگترین ناتوانی جنبش انقلابی در میهن ماست. دلیل نبود پیوند میان خیزش های دموکراتیک لایه های میانی و مبارزه طبقاتی زحمتکشان علیه بورژوازی انگلی را باید در کمبود آگاهی سازی در باره ی یک برنامه اقتصادی جانشینی از سوی نیروهای “چپ” به ویژه “چپ” های سوسیال دموکرات جستجو کرد و یافت.   تنها حزب توده ی ایران است که چارچوب کلان یک اقتصاد ملی و دموکراتیک جایگزینی را در سندهای گوناگون با توده ها در میان گذاشته است.

“چپ” می بایست با نشان دادن یک برنامه اقتصادی جایگزینی پیشرو از زمان به دست آمده کنونی که طبقه کارگر با خودآگاهی و با شم طبقاتی خود به میدان آمده است بهره بگیرد و به لایه های میانی به روشنی بازنمود کند که سرمایه داری در میهن ما تا کنون نتوانسته است و پس از این هم نخواهد توانست که چالش های بزرگ جامعه ما از میان آن ها نابرابری، دنبال ماندگی را حل کند.

بی ریب “چپ”ها باید برای برپایی جبهه ضددیکتاتوری با نیروهای غیر پرولتری به روی یک برنامه و خواست های مشترک به هم رایی، هم سازگاری و هم آهنگی بپردازند. ولی وظیفه  “چپ”ها به ویژه  “چپ”های مارکسیستی- سوسیالیستی در اینجا به پایان نمی رسد. تلاش برای آگاهی طبقاتی طبقه کارگر و انجام وظیفه سوسیالیستی همواره بخش بزرگی از  خیش کاری “چپ”ها است. انجام این کار نخست مرز ما را با دیگران در میان توده ها روشن می سازد. افزون بر این انجام وظیفه سوسیالیستی ما را از یک نیروی بی مُهر و نشان در جبهه ضددیکتاتوری به دور می کند و ما را در برخورد با رفتار نابخردانه و ویژه سازانه (انحصار طلبانه) نیروهای غیرپرولتری نیرومند و توانمند می کند. چرا که ما با نیرو گذاشتن تنها در راه  برپایی جبهه ضددیکتاتوری و فراموشی وظیفه سوسیالیستی پایگاه طبقاتی خود را ناتوان می کنیم و آنگاه که این پایگاه را بی جان کرده ایم، توان به “چپ” کشاندن جبهه ضددیکتاتوری از درون را نیز از دست می دهیم و در پایان به افزاری برای نیروهای “راست” در پهنه ی “سیاست” دگرگون می شویم.

کمونیست های چپ گرا

از سوی دیگر ما با کمونیست های چپ گرا روبرو هستیم که با دریافت نادرست خود از انقلاب، مبارزه کنونی مردم میهن ما به ویژه مبارزه ضد اقتصاد نئولیبرالی زحمتکشان را انقلاب سوسیالیستی می دانند.

اگر تضادهای سه گانه در میهن ما با هم پیوند درونی و دیالکتیکی نداشت در واقع می توانست در سه انقلاب جداگانه حل آن انجام گیرد. انقلاب ضددیکتاتوری، انقلاب رهایی بخش و انقلاب سوسیالیستی. ولی به خاطر پیوند و ریشه در هم داشتن تضادها ما انقلابی را که باید  راه حل این سه تضاد را پایه گزاری کند، انقلاب ملی و دموکراتیک می دانیم.

بنابراین تا آنجا که به ویژگی های ضدامپریالیستی و ضدسرمایه داری انقلاب آینده برمی گردد حزب توده ی ایران با کمونیست های چپ گرا هم رای هست.

ما و کمونیست های چپ گرا به درستی خطر امپریالیسم را برجسته می کنیم و شرایط  و فضای کنونی کشور را مناسب رشد نیروهای وابسته به امپریالیسم می بینیم و نسبت به کوشش برای رشد این نیروها هشدار می دهیم. کمونیست های چپ گرا به درستی می گویند که بورژوازی انگلی درون کشور در پیوند نزدیک با نمایندگان سیاسی خود در بیرون از کشور قرار دارد و وظیفه بازتاب خواست ها و آرزوهای گروهای وابسته به امپریالیسمِ برون کشور را در رسانه های درون کشور به عهده دارد. پایه ی سیاست گروهای وابسته به امپریالیسم دست در دست گذاشتن و چشم به راه نیروهای امپریالیستی برای کمک بودن است. کمونیست های چپ گرا باز هم به درستی اشاره می کنند که  هیچ نیروی امپریالیستی به منافع کشور و مردم ما فکر نمی کند و به همین خاطرسرنوشت مردم ایران تنها توسط خود مردم ایران باید چیده شود.

کمونیست های چپ گرا که مانند حزب توده ی ایران خواستار دگرگونی های بنیادین هستند به درستی به نقش چرکین بورژوازی تجاری، بوروکراتیک و مالی در از بین بردن اقتصاد ملی و خصوصی سازی سرمایه های همگانی (عمومی) و به پیامدهای غم انگیز آن برای زحمتکشان اشاره می کنند.

کمونیست های چپ گرا به درستی می گویند که اگر قرار است که ساختاری پایدار و پربار جایگزین نظام کنونی سرمایه داری- اسلامی شود، ما نیاز به برنامه ای داریم که فراتر از امروز و فراتر از سرنگونی می رود. بدون نقشه و بدون داشتن افزار برای پیاده کردن این  نقشه نمی توان انتظار داشت که سرنگونی به جای درستی پایان یابد.

برای اینکه زحمتکشان بتوانند نقشی در آینده کشور داشته باشند و بهره از سرنگونی رژیم به آن ها برسد، کمونیست های چپ گرا مانند ما به این رای هستند که جنبش “چپ” نیاز به در پیش گرفتن یک سیاست مستقل با هویت مستقل طبقاتی و سازمان دهی و رهبری سیاسی نیاز دارد. آن ها مانند ما می دانند و می گویند که چاره رنجبران جز وحدت و تشکیلات نیست.

اما در ارتباط با مبارزه ی اتحادی در ایران، با اینکه کمونیست های چپ گرا به درستی سخن گفتن با دیگران و سیاست اتحاد و انتقاد با دیگران را بسته به “شناسنامه” داشتن و هویت مستقل “چپ” می دانند، پنداربافانه مبارزه کنونی را تا سطح سوسیالیستی افزایش می دهند و کارهای اتحادی با دیگر نیروهای اجتماعی برای آزادی را دست کم می گیرند.

کمونیست های چپ گرا نه تنها ما را عملن از جنبش آزادی خواهی جدا می کنند بلکه حتا از این هم فراتر می روند و گاهن نقش دموکراسی خواهی را در جنبش کنونی دست کم می گیرند و با برجسته کردن خواست های معیشتی و معاشی مطالبات اقتصادی را مطلق و آن را از آزادی خواهی به طور مصنوعی نه تنها جدا می کنند، بلکه اهمیت مبارزه برای آزادی را به میزان زیان بخشی و غیر دیالکتیکی پایین می آورند.

کمونیست های چپ گرا نیز مانند “چپ”های سوسیال دمکرات ها دیالکتیک رابطه ی مبارزه ی گام به گام را در روند انقلاب ملی- دمکراتیک درنیافته اند. می دانیم که برای “چپ” سوسیال دمکرات گام به گام بودن مبارزه برای گذار از دیکتاتوری و سازماندهی ترقی خواهانه ی شرایط اقتصادی- اجتماعی، دو مرحله  متفاوت را در فرازمندی جامعه تشکیل می دهد. از این رو آن ها مبارزه برای آزادی و عدالت اجتماعی را از یکدیگر جدا می سازند و هر کدام را تافته جدا بافته از دیگری می پندارند. کمونیست های چپ گرا، برعکس به گام به گام بودن سازماندهی مبارزه ی  ضد دیکتاتوری و فرازمندی ملی- دمکراتیک جامعه باور ندارند. آن ها می پندارند، تنها مبارزه ی سوسیالیستی کمونیست ها دارای اهمیت است. آن ها به مبارزه ی اتحادی در جامعه ی کنونی ایران باور ندارند. باور ندارند که باید به این منظور در جستجوی “برنامه مشترک حداقل” با لایه های خرده بورژوازی و دیگر میهن دوستان بود. بر این پایه است که کمونیست های چپ گرا مضمون انقلاب ضددیکتاتوری را با انقلاب سوسیالیستی یکی می پندارند.

برخی از کمونیست های چپ گرا در واکاوی وضعیت کنونی در ایران بر این باورند که با گسترش خیزش کارگری بخش هایی از بورژوازی ملی و لایه های بالایی خرده بورژوازی که برای سرمایه شان احساس خطر می کنند رفته رفته به رژیم بیشتر نزدیک می شوند. آن ها سپس با تردید می پرسند که پس برای تغییرات با چه نیروهایی می توان همکاری کرد؟ آن ها سپس با اشاره به نیروهای غیرپرولتری می گویند که این ها یک نیروهایی هستند که تا یک مراحلی همدلند و همکاری می کنند ولی پس از پایان مراحل نخست آن ها یا غیر فعال می شوند و یا با بالاهایی زدوبند می کنند.

کمونیست های چپ گرا نه تنها از فشار نظام سرمایه داری- اسلامی به بورژوازی ملی چیزی نمی گویند بلکه در باره ی پتانسیل انقلابی طبقه متوسط و نیروهای میانی هم چیزی نمی گویند. بلکه حتا گاه گاهی با شریک دانستن آن ها در قدرت مطلق گرانه تصویری ارتجاعی از آن ها می کشند. کمونیست های چپ گرا در مجموع نقش طبقات اجتماعی و قشرهای متوسط را بسیار ارتجاعی ارزیابی می کنند.

برخی ازکمونیست های چپ گرا  نقش نیروهای میانی و طبقات متوسط را تا به آن اندازه واپسگرا می دانند که حتا پیشاپیش امکان گزار دموکراتیک- مسالمت آمیز را در هر کشوری نفی می کنند. چرا که بر این باورند که یکی از ویژه گی های لایه های میانی در جامعه ها به ویژه در جامعه ی ما ضد “چپ”بودن است و به همین دلیل گزار راحت و کم هزینه را در میهن ما  عملی نمی دانند. بدین گونه این کمونیست های چپ گرا اما با این پیشگویی و پیشداوری تصویری تاریک از جذب نیروهای میانی به برنامه حداقل نیروهای کارگری به دست می دهند.

ما نباید همه ی نیروهای بینابینی را با سازشکار و ضد “چپ” خواندن از خود برانیم و تلاشی برای جذب آن ها نکنیم و پاسخ درست به این چالش را به گذر زمان واگذاریم. آنچه که نادرست است از دست دادن خط مستقل “چپ” در همکاری فراطبقاتی در جبهه ضددیکتاتوری است نه سیاست همکاری و جذب.

کمونیست های چپگرا از این واقعیت که “چپ”ها سال ها به وظیفه ی سوسیالیستی خود عمل نکرده اند نتیجه وارونه می گیرند. اگر لایه های میانی جذب ایدیولوژی های رنگارنگ بورژوازی شده اند این به دلیل کم کاری روشنگرانه “چپ”ها در باره ی اقتصاد جایگزینی بوده است. اکنون نمی توان همان لایه هایی را که تصویر روشنی از آن جامعه ای که “چپ” می خواهد ندارند “ضدچپ” خواند و از همکاری با آن ها پرهیز کرد. حتا اگر نیروهای بینابینی رفیقان نیمه راه هستند و تا آخر راه با ما نمی مانند، ما نمی توانیم نقش آن ها را در این مرحله از انقلاب نادیده بگیریم و برای آن برنامه ای نداشته باشیم. افزون بر هر چند که چرخش نیروهای بورژوازی و خرده بورژوازی در روند مبارزه ممکن است، ولی حتمی نیست. همان گونه که ما در جمهوری خلق چین دیده ایم نیروهای پرولتری اگر رهبری انقلاب را به عهده داشته باشند و برهان های قوی علمی و عملی برای جذب نیروهای میانی و بورژوازی ملی داشته باشند، می توانند رهبری خود را به این نیروها بپذیرانند.

کمونیست های چپ گرا توجه نمی کنند که همان گونه که شرکت “بدون شناسنامه”ی طبقه کارگر در اتحادهای اجتماعی به دنباله روی از طبقه های دیگر می انجامد. بهای چندان ندادن به جذب نیروهای میانی و طبقه متوسط و قانع کردن و جلب متحدان ما به برنامه حداقل نیز درست نیست. ما برای تحقق بخشیدن برنامه ی خود نیاز به جلب طبقه متوسط و نیروهای میانی داریم و به گفته گرامشی برای هژمونی خود باید سنگر به سنگر برای جلب اعتماد آن ها بجنگیم و مسلمن در اینکار کم بها دادن به مبارزه محیط زیستی، برابری جنسی، دموکراسی خواهی و حقوق بشری به کار ما برای جلب این نیروها ضربه جدی خواهد زد و آن ها را به دامن بورژوازی می راند.

بدین گونه چون کمونیست های چپ گرا  اعتمادی به مبارزه آزادی خواهی همراه با دیگر نیروهای اجتماعی ندارند، وظیفه نیروهای “چپ” را هم به کار سوسیالیستی محدود می کند و وظیفه دموکراتیک ما را به کلی فراموش می کنند. اما طبقه کارگر  با رد کردن اتحاد با دیگر طبقه های زیر ستم و تنها پا گذاشتن به راه مبارزه ی سوسیالیستی، در واقع رهبری مبارزه آزادی خواهی را به قشرهای بالایی و میانی واگذار می کند.

پایان سخن

ما نباید بین عدالت اجتماعی و آزادی دیوار چین بسازیم. به خاطر شرایط خاص کشور ما که استثمار سرمایه داری و سلطه مذهبی را در هم تنیده است، مرحله کنونی انقلاب ما شامل عنصرهای آزادی و عدالت اجتماعی می شود. مبارزه علیه ایدئولوژی مذهب ارتجاعی و ساختار آن در ایران، جنبه ی پر اهمیت مبارزه ی دمکراتیک- اتحادی را تشکیل می دهد. در این مبارزه ما به «برنامه مشترک حداقل» با توده های وسیع و لایه های اجتماعی نیاز داریم. به نظر حزب توده ی ایران انقلاب ملی و  دموکراتیک دارای دو وظیفه همزمان (وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستی) است که ما نباید با مطلق گرایی، یکی را برتر و یا با اندیشه مکانیکی یکی را جلوتر از دیگری بپنداریم. ما سال ها کوشیدیم که با تاکید به رابطه دیالکتیکی عدالت اجتماعی و آزادی زیر بار گزینش و برتری و جلوتر انداختن یکی از دیگری نرویم. ما سال ها کوشیدم که آزادی را بدون سوسیالیسم و سوسیالیسم را بدون آزادی بی مفهوم بنامیم.

جنبش آزادی خواهی بخش بزرگی از جنبش پرولتری هم هست و جنبش آزادی خواهی طبقه کارگر بخشی از مبارزه طبقاتی او هم هست. باید در این مرحله از انقلاب برای تحقق همه ی آزادی های معمولی (که به غلط به دموکراسی بورژوازی معروف شده است)  مبارزه کرد.

باید هم با طرفداران آزادی خواهی مطلق (“چپ” های سوسیال دموکرات) که نبرد آزادی خواهانه و اتحادهای گسترده اجتماعی را تا مرز تسلیم و از دست دادن سیاست مستقل طبقاتی تبلیغ می کنند جدل ایدئولوژیک کرد و هم با طرفداران مطلق انقلاب سوسیالیستی که برای برجسته ساختن مبارزه طبقاتی از هر اتحاد آزادی خواهانه برای بیم داشتن از دست دادن خصلت پرولتری پرهیز می کنند.

باید از دریافت خشک از مبارزه طبقاتی پرهیز کرد. طبقه کارگر و نمایندگان آن تنها  با کارهای اقناعی و جلب نیروهای میانی می تواند از گرایش منفی جنبش جلوگیری کند و آنرا به “چپ” بکشاند. این به “چپ” کشاندن از طریق ارتجاعی خواندن این نیروها و یا سکوت ما درباره ی موضع مستقل ما انجام نخواهد شد. هر دو نادرست است.

و از سوی دیگر نیاز و چاره ی رنجبران برای دستیابی به اتحادهای اجتماعی تنها از مجرای سازماندهی و ارایه ی برنامه ی جایگزین برای شرایط اقتصادی- اجتماعی حاکم کنونی برآورده خواهد شد. باید به گفته رفیق کاوالف، مارکسیست روسی «پاسخی سوسیالیستی به نئولیبرالیسم» امپریالیستی داد (نگاه کنید به پیش گفتار رفیق عزیز مهربان بر نوشته “درباره ی وظایف کمونیست ها” برگردان رفیقان “10 مهر”  که در “نویدنو”، “10 مهر”  و” توده ای ها” منتشر شده است.).

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/8451