اتحادیه اروپا، امپریالیسم تبهکار و نه دوست نیک خواه

مقاله شماره:۶۰ (۱ آبان ۱٣۹۷)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/7423

بسیاری از اصلاح طلبان حکومتی و “چپ های” سوسیال دموکرات میهن ما باورشان به نیک خواهی اتحادیه اروپا در برابر بدخواهی امپریالیسم امریکا  بیش تر است. رئیس‌جمهور روحانی نیزحسن نیت حکومت اسلامی در باره خيرخواهى اتحادیه اروپا را در یک نامه محرمانه به اتحادیه اروپا بعد از خروج آمریکا از برجام نوشته است. بخشی از محتوای نامه که در روزنامه های غربی افشاء شده است نشان می دهد که هدف از نوشتن آن نامه تاکید بر این نکته بود که اگر امپریالیسم اتحادیه اروپا تعهدات آمریکا را جبران کند، رژیم در برجام می ماند.

بی ریب نیروهای سیاسی می توانند و باید از شکاف میان امپریالیست ها به سود استقلال کشور بهره بگیرند. ولی باور به این که  اتحادیه اروپا نگهبان صلح و دموکراسی است بسیار نادرست است. در گذشته های نه چندان دور شناسایی هدف های امپریالیستی انگلستان، فرانسه و آلمان آسان تر از امروز بوده است. چرا که امروز همان خواست ها و هدف ها زیر روبند صلح و دموکراسی خواهی اتحادیه اروپا پوشیده می ماند.

نظامی گری اتحادیه اروپا

قابل توجه است که بیش تر کشورهای عضو اتحادیه اروپا به جز چند کشور کوچک (ایرلند، اتریش، فنلاند، سوئد، قبرس، مالت) هم چنین عضو پیمان نظامی ناتو به رهبری امریکا نیز هستند. بودجه نظامی کل کشورهای عضو ناتو در سال ۲۰۱۸ نزدیک به ۸۵۰ میلیاردیورو است.

آن چه که در زیر در باره ی کنش های نظامی اتحادیه اروپا می خوانید، افزون بر تبهکاری هایی (اشغال عراق، افغانستان، لیبی و تلاش برای تجزیه سوریه و از بین بردن یمن وووو) است که آن ها در پیمان نظامی ناتو همراه با و به رهبری  جنگ طلبی امپریالیسم امریکا انجام می دهند. بی گمان شکاف کنونی میان امپریالیسم امریکا به رهبری ترامپ و امپریالیسم اتحادیه اروپا یکی از انگیزه های اتحادیه اروپا برای برپایی سیستم جنگی گسترده خود در کنار ناتو هست.

در ماه مارس ۲۰۱۸  پارلمان اروپا به یک برنامه جدیدی رای داد که راه را برای بهبود رقابت و نوآوری در صنعت نظامی اتحادیه اروپا هموارتر کرد. قابل توجه است که این کار تنها یک هفته پس از نشست همکاری اتحادیه نظامی اتحادیه اروپا (PESCO) و تصمیم در باره افزایش هزینه های نظامی انجام شده است.

نشست  ۲۵ کشور اتحادیه اروپا عضو  PESCO هزینه های جنگی خود را ۱۰ درصد افزایش داد. علاوه بر این، ۲۵ وزیر دفاع اتحادیه اروپا در مورد افزایش همکاری نظامی اتحادیه اروپا با ناتو موافقت کردند. بودجه نظامی  کشورهای عضو آژانس دفاع (جنگ) اروپا، ۱۹۵ میلیاردیورو در سال است.

کم تر کسی می داند که اتحادیه اروپا دارای پنج  سازمان و مرکز برای مسائل جنگی است.

نیروی نظامی اتحادیه اروپا

پرسنل نظامی مسئول نظارت و هماهنگی ماموریت ها و عملیات در سیاست های مشترک امنیت و دفاع هستند.

وظیفه کارکنانآن تجزیه و تحلیل وضعیت امنیتی، برنامه ریزی استراتژیک، آموزش و تمرین و نظارت بر اجرای مأموریت های مشترک جنگی است. پرسنل نظامی به طور مستقیم زیر نظر ادارۀ عملیات خارجی اروپا کار می کند  و تعداد کارکنان آنها بیش از ۲۰۰ نفر است.

کمیته سیاست خارجی و امنیت

این کمیته مسئول سیاست مشترک خارجی و امنیتی و دفاعی اتحادیه اروپا است.  وظیفه آن توصیه اقدام به شورای استراتژیک، تنظیم رهنمودهای کمیته نظامی، مدیریت کمیته بحران ملکی، تضمین کنترل سیاسی و مدیریت استراتژیک عملیات، و مدیریت بحران است.

کمیته متشکل از سفیرهای کشورهای عضو در بروکسل است و توسط نمایندگان اداره امور خارجی اداره می شود. این کمیته دو بار در هفته و در صورت لزوم حتا بیش از دو بار در هفته نشست دارد.

کمیته نظامی اتحادیه اروپا

کمیته نظامی، بالاترین عضو عالی ارتش اتحادیه است. مسئولیت این کمیته ارائه راهنمایی در مورد تمام فعالیت های نظامی در چارچوب اتحادیه اروپا، به ویژه برنامه ریزی و اجرای مأموریت های نظامی و سیاست امنیتی مشترک و توسعه قابلیت های نظامی، ارائه مشاوره نظامی به کمیته سیاسی و امنیتی (PSC) و ارائه توصیه های مربوط به مسائل نظامی است.

کمیته نظامی شامل سران دفاع از کشورهای عضو است که به طور منظم نمایندگان نظامی دائمی خود را نمایندگی می کنند.

گروه های نبرد

“گروه های نبرد”  یک ارتش مشترک اروپایی است که قصد دارد به عنوان نیروی واکنش اتحادیه عمل کند. یک واحد نظامی است که می تواند در صورت وقوع شرایط اضطراری در کوتاه مدت ارسال و درگیرشود.

هر گروه جنگی شامل ۱۵۰۰ نیروی نظامی از کشورهای عضو است. ترکیب گروه های جنگی اغلب شامل چندین کشور عضو می باشد.

آژانس دفاع اتحادیه اروپا

این آژانس در واقع یک هیئت مدیره است که با هدف حمایت از توسعه و  توانمندی های نظامی کشورهای عضو و حمایت از همکاری نظامی بین کشورهای عضو تشکیل شده است.

وظایف این آژانس شامل: بهبود ظرفیت دفاعی اتحادیه اروپا، به ویژه در مدیریت بحران، ارتقاء همکاری اتحادیه اروپا در تجهیزات جنگی، تقویت پایه صنعتی و تکنولوژی اتحادیه اروپا در دفاع و ایجاد بازار رقابتی تجهیزات جنگی اروپایی، ایجاد یک روی کرد جهانی و سیستماتیک در تعیین سیاست امنیتی و دفاعی اروپا و اجرای آن، ترویج همکاری در زمینه تجهیزات جنگی بین کشورهای عضو اتحادیه اروپا، ارتقاء تحقیقات و فن آوری مرتبط با دفاع در اتحادیه اروپا، با توجه به اولویت های سیاسی اروپا می شود.

افزایش گرایش نظامی گری اتحادیه اروپا امسال، موجب تصویب “برنامه توسعه صنعت دفاع برای حمایت از ظرفیت رقابت و نوآوری در صنایع دفاعی” اتحادیه اروپا توسط پارلمان اروپا شد.

افزون بر این، اتحادیه اروپا یک “صندوق دفاع اروپایی” (European Defence Fond) تأسیس کرده است که پس از سال ۲۰۲۰ با یک بودجه ۵ میلیارد یورویی  سالانه باید برای تقویت توان نظامی این اتحادیه برنامه ریزی کند. ما شاهد گرایش بسیار نگران کننده ای تقویت صنایع نظامی اتحادیه اروپا هستیم. نظامی گران اتحادیه اروپا با گفتن هر روزه خطر داستان حمله روسیه، این گونه می نمایند که افزایش هزینه نظامی برای تضمین صلح است. برعکس، اتحادیه اروپا با این کار  حل اختلافات معمولی را از صحنه دیپلماتیک بیرون می راند و خطر جنگ را افزایش می دهد.

لابی های اسلحه در اتحادیه اروپا

اتحادیه اروپا درست انگاری های (توجیه های) رسمی بسیاری برای افزایش بودجه نظامی و برای بودجه تحقیقاتی در صنعت نظامی به جای اهداف غیر نظامی دارد.

یکی از استدلال ها برای افزایش هزینه های نظامی اتحادیه اروپا این است که ایالات متحده تحت رهبری دونالد ترامپ،  تمایل چندانی به همکاری با اتحادیه اروپا در ناتو نشان نداده است. رهبران اتحادیه اروپا می خواهند اتحادیه اروپا را از نظر نظامی کم تر وابسته ایالات متحده  کنند و برای همین می خواهند صنعت و سیستم های سلاح سازی مبتنی بر اتحادیه اروپا را توسعه دهند.

علاوه بر این، رهبران اتحادیه اروپا همچنین این گونه می نمایند که برای جلوگیری از تهدید حمله روسیه و مبارزه با تروریست های بین المللی، از افزایش بودجه تسلیحاتی و آغاز یک جنگ سرد جدید، دفاع می کنند.

با این وجود، آنچه رهبران اتحادیه اروپا از آن سخن نمی گویند این است که صنعت نظامی اروپا موفق به انجام لابی های کارآمد شده است که برآمد آن این است که هم اکنون اتحادیه اروپا میلیون ها یورو را برای تسلیحات، سیستم های امنیتی و تکنولوژی جدید برای نظارت صرف خواهد کرد.

سازمان دیده بان اروپا (CEO) بارها اشاره کرده است که لابی گران تأثیر عمده ای بر تصمیم گیری در اتحادیه اروپا دارند. مدیرعامل CEO در یک واکاوی ژرف نشان داده است که چگونه لابی گران صنعت نظامی برای به دست آوردن بخش بیشتری از بودجه اتحادیه اروپا سال ها تلاش و کار کرده اند.

سازمان مشورتی خود اتحادیه اروپا (گروهی متشکل از مشاوران صنعت نظامی اروپایی) در رابطه با مسائل نظامی توصیه می کنند که اتحادیه اروپا پول بیش تری برای ارتش، از جمله صدها میلیون یورو برای تحقیقات نظامی هزینه کند.

صنایع امنیتی

کمیسیون اتحادیه اروپا دو میلیاردیورو در زمینه تحقیقات در فن آوری های امنیتی هزینه کرد. تحقیقات Security for Sale و روزنامه هلندیCorrespondent Deنشان می دهد که شرکت های تحقیقاتی موفق شده اند که ده ها میلیونیورو  پول را در اختیار بگیرند.

از دهه ۱۹۹۰، هزینه صنعت سلاح از تولید مستقیم سلاح به سمت توسعه فن آوری های امنیتی مدنی رفته است.این فن آوری شامل تجهیزات نظارت بر رفتار مردم به سنسورهایی  که می توانند بمب را شناسایی کنند ووومی شود.

صنایع امنیتی اتحادیه اروپا دارای۱۸۰۰۰۰ کارمند و فروش سالانه نزدیکبه ۳۰ میلیاردیورودارد، در حالی که درآمد صنعت امنیتدر ایالات متحده ۱۰۰ میلیاردیورو سالانه تخمین زده می شود.با این وجود، کمیسیون اتحادیه اروپا در آرزوی صنعت امنیتی بزرگتری در  اروپا است. این کمیسیون می خواهد با ایجاد شرکتهای بزرگ دولتی- خصوصی  مانند ایالات متحده صنعت امنیتی را توسعه دهد.این شرکت ها باید شامل موسسات تحقیقاتی خصوصی، نیمه خصوصی، دانشگاه ها، پلیس و خدمات امداد و نجات باشند.

اتحادیه اروپا دست کم به روی۴۵۸ پروژه امنیتی سرمایه گزاری کرده است که همه ی آنها به جز چند تا به توصیه های صنعت تسلیحاتی به اتحادیه اروپا در ده ساله گذشته انجام شده است.

این سرمایه گزاری های هنگفت بر پایه گزارش تهیه شدهتوسطGroup of Personals(یک کمیسیون مشورتی برای کمیسیون اروپا) انجام شده است.مدیریت این کمیسیون مشورتی(Group of Personals) شامل تعدادی از مدیران شرکت های نظامی و فن آوری است. هیچ عضوی از نهادهای مدنی کشورهای عضو و یا  پژوهشگران دانشگاهی در تهیه این گزارش شرکت نداشته اند.

از سال ۲۰۰۴ تاکنون، اتحادیه اروپا مجموعن سه میلیاردیورو برای تحقیقات امنیتی پرداخته است که دو میلیارد آن به شرکت های مدیریت این کمیسیون مشورتی پرداخت شده است. بنابراین همه ی این پروژه نتیجهیک لابی گری نیرومندیبودهاست.

سازمان “امنیت برای فروش” (Security for Sale) ، نشان می دهد که تعداد زیادی از پروژه های تحقیقاتی تأمین مالی شده توسط اتحادیه اروپا فراتر از حد تخیل نبوده اند زیرا هیچ مشورتی با کاربران نهایی مانند پلیس، آتش نشانی و خدمات نجات در مرحله توسعه وجود نداشته است.

این فرآیند به روشنی نشان می دهد که نهادهای زیر پوشش اتحادیه اروپا توسط لابی گر های قدرتمند مدیریت می شوند که فقط در فکر پول در آوردن هستند. این همچنین نشان می دهد که چگونه پول مالیات دهندگان زحمتکش اتحادیه اروپا صرف فناوری های امنیتی می شود که امنیتی(نه شغلی، نه بهداشتی)برای شهروندان نمی آفریند.

بنابراین، فناوری هایی ساخته شده است که در زندگی روزمره قابل استفاده نیستند و پول مالیات دهندگان اتحادیه اروپا بیشتر به جیب شرکت های خصوصی صنعت امنیت عمومی رفته است.

این پولهای هنگفت می توانست با روش بسیار مناسب تر از جمله روی برنامه های صلح آمیز برای جلوگیری از درگیری ها و یا برای بهبود زندگی شهروندان مصرف شود. به جای صرف میلیاردها یورو برای ارتش، این پول هنگفت می توانست درکشورهای عضو برای رفاه یا مقابله با چالش های زیست محیطی و آب و هوا استفاده شود. این میلیاردها  می توانست بسیار بهتر از این برای بهبود شرایط اجتماعی، فرصت های آموزشی و فرصت های شغلی برای جوانان استفاده شود. اگر واقعن این محافل نگران امنیت درونی اروپا بوده اند، آن ها می توانستند با ایجاد فرصت های شغلی برای جوانانی که گرایش به اسلام ارتجاعی دارند با یک روش بسیار انسانی و موثر ایمنی شهروندان و رفاه عمومی را در یک جا افزایش دهند.

اتحادیه اروپا دانشگاه ها را به پژوهش نظامی می کشاند

در بسیاری از کشورهای اتحادیه اروپا با همکاری صنعت تسلیحات و دانشگاه ها مرکز تحقیق و توسعه فن آوری نظامی ایجاد می شود.

اتحادیه اروپا نزدیک به ۱۴ میلیارد یورو برای پژوهش های نظامی و امنیتی در صندوق دفاعی (European Defence Fond) خود در نظر گرفته است که شرکت های نظامی برای به دست آوردن بخشی از این پول ها به همکاری با دانشگاه ها برای نوآوری دست زده اند.

اتحادیه اروپا با تمرکز بر توسعه و تولید تجهیزات جنگی، در حال گسترش کامل سیاست های جنگی خود است. و این بودجه تحقیق و توسعه در زمینه دفاع در سنجش با گذشته افزایش بیست برابری داشته است.

نزدیک به هزار پژوهش گر دانشگاهی از ۱۹ کشور مختلف اتحادیه اروپا اخیرا خواستار توقف نظامی گری کارهای پژوهشی در  اتحادیه اروپا شده اند.

پشتیبانی اتحادیه اروپا از جنگ افروزی و ستمگران

به گفته موسسه تحقیقات صلح بین المللی استکهلم (Stockholm International Peace Research Institute) (SIPRI)، از ۱۰۰ تولید کنندگان بزرگ سلاح جهان ۳۰ تا از اروپا هستند.  صنعت سلاح سازی در بروکسل لابی گران بسیاری دارد. بسیاری از لابی گران نیز بر تصمیم های دولت های ملی تأثیر می گذارند.

چندین تولید کننده اسلحه در اتحادیه اروپا به کشورهایی که دائمن حقوق بشر را نقض می کنند اسلحه می فروشند. اتحادیه اروپا با این که می داند که بسیاری از شرکت های نظامی اروپایی، تجهیزات نظارت و سایر محصولات امنیتی به دیکتاتورها می فروشند، ولی هم چنان به کمک سالانه میلیارد یورویی به صنعت اسلحه سازی و امنیتی اروپا ادامه می دهد. اتحادیه اروپا اسلحه را به کشورهایی مانند عربستان سعودی می فروشد که در نقض حقوق بشر زبان زد جهانیان هستند. سلاح های توسعه یافته و تولید شده در کشورهای عضو اتحادیه اروپا در حال حاضر به تعدادی از کشورهای دیکتاتوری صادر می شود. عربستان سعودی، امارات متحده عربی و قطر یکی از بزرگ ترین خریداران سلاح تولید شده در اتحادیه اروپا هستند.

Billedresultat for typhoon airplanes

یک جنگنده  Typhoon

دولت های ایتالیا و فرانسه حتا از دادن اطلاعات در مورد تعداد مجوزهایی که به صادرات فن آوری نظارتی به کشورهای دیکتاتوری داده شده است خودداری می کنند.

ولی آن چه که روشن است این است که اسلحه و مهمات از اتحادیه اروپا به کشورهایی چون عربستان سعودی و اسرائیل که به طور مداوم به نقض حقوق بشر دست می زنند فروخته می شود.

صدام حسین، دیکتاتور سابق عراق، یکی از خریداران اصلی سلاح در اتحادیه اروپا بود و با این که این اسلحه ها بر ضد مردم عراق از جمله کردها و شیعیان استفاده شده بود، ولی رابطه دوستانه او با رئیس جمهور فرانسه تا قبل از اشغال عراق ادامه داشت.

یکی از مشتریان هواپیمای جنگی به اصطلاح Eurofighter Typhoon، عربستان سعودی است که این آهن پاره آدم کش را با شیوه های مختلف در درگیری های مختلف در سوریه و یمن به کار برده است. عربستان سعودی از Eurofighter Typhoon در جنگ در یمن برای حمله هوایی به مدرسه ها و بیمارستان ها استفاده کرده است و برای همین اتحادیه اروپا از سوی سازمان های حقوق بشری زیر  فشار قرار گرفته است تا  فروش اسلحه به عربستان سعودی را ممنوع کند. ولی تاکنون هیچ ممنوعیتی انجام نشده است.

(البته با روسوایی نو رژیم وابسته و آدم کش عربستان سعودی که به قتل یک خبرنگار در کنسول خود دست زده است شاید فشار افکار عمومی به روی اتحادیه اروپا به اندازه زیاد شود که آن ها به ناگزیر برای زمان کوتاهی، دست کم در حرف،  فروش اسلحه را باز ایستند.)

دولت سوریه نیزبارها اعلام کرده است که نیروهای تروریستی سوریه در جنگ تجزیه طلبانه خود علیه مردم سلاح سبک و سنگین تولید شده در اتحادیه اروپا به کار برده اند و می برند.

بنابراین، اتحادیه اروپا از طریق حمایت خود از صنایع تسلیحاتی، برای مدت زمان طولانی در ایجاد یک جهان غیرامن و غیرمطمئن و سرکوب حقوق بشر کمک کرده است. کشورهای عضو اتحادیه اروپا هنگام فروش سلاح و تجهیزات امنیتی به کشورهایی مانند عربستان سعودی مسئولیت اخلاقی روشن دارند و در جنایت های این کشور بر علیه مردم خود و خلق یمن شریک هستند.

ادعای این که اتحادیه اروپا اتحادیه صلح است کاملا پوچ است. اتحادیه اروپا در تبلیغات سیاسی خود را به عنوان یک صلح دوست و هوادار حقوق بشر معرفی می کند در حالی که دم خروس در حمایت از صنعت اسلحه، که تجهیزات امنیتی، اسلحه و مهمات را برای جنگ افروزی و  به رژیم های دیکتاتور که فقط به ظلم و ستم علیه مردم خود مشغولند می فروشند آشکار است.

Relateret billede

هواپیمای جنگی تولید شده در اتحادیه اروپا در یمن استفاده می شود

اتحادیه اروپا با حمایت از صنعت نظامی و امنیتی در اروپا از طریق صندوق تحقیقات و یا از طریق سفارشات جدید، همچنین می خواهد به توسعه رقابت صنایع نظامی اروپا در برابر سایر تولید کنندگان عمده سلاح مانند روسیه و ایالات متحده کمک کند. این حمایت مالی برای افزایش فروش سلاح به کشورها ی  آسیایی، آفریقایی و در خاورمیانه کمک مستقیمی برای جنگ افروزی در  این منطقه ها می باشد.

چنین سیاست امپریالیستی توسط اتحادیه اروپا، کشورهای پیرامونی را موظف می سازد در تنظیم برنامه دفاعی خود از خوش باوری سهل انگارانه نسبت به اهداف و امیال امپریالیسم دوری کنند. در شرایط کنونی جهان نبرد ملی- ضد استعماری به شدت ادامه دارد. نبردی برای حفظ حق حاکمیت و استقلال سیاسی و تمامیت ارضی کشورهای پیرامونی، ازجمله میهن ما ایران. این نبرد ملی- ضداستعماری نمی تواند بدون توجه به سیاست هژمونی طلبی اقتصادی و نظامی امپریالیسم در مجموع و همچنین امپریالیسم اروپایی به طور مشخص به هدف های میهن دوستانه خود نایل گردد. بازتاب چنین برخوردی را نمی توان در سیاست دولت حسن روحانی و مجموعه ی حاکمیت نظامی سرمایه داری وابسته به اقتصاد امپریالیستی در ایران یافت که به آن اشاره شد.

باید با گذار از دیکتاتوری ولایی و اتخاذ یک سیاست اقتصادی ملی- دمکراتیک، زمینه و کارپایه ی ملی و ضد استعماری ضروری را برای سیاست دفاعی و استقلال طلبانه ایران ایجاد نمود.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/7423

سرچشمه های کمکی

Researchers for peace

Corporate Europe Observatory

De Correspondent

Security for Sale

 

 




برای ریش سپیدی ۷۷ ساله که هزاران هزار سرو ناز و گل سرخ دل نواز در دشت آزادی کاشته است

مقاله شماره:۵۷ (۱۶ مهر ۱٣۹۷)
واژه ی راهنما: سیاسی– ادبی
نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/7307

چپاول گران سده هاست که در میهن ما فرمان رانده ا ند. جنگ سالاران سده هاست که فرزندان کار را به چاه نیستی فرستاده اند. ستم‌پیشه گان سده هاست به مردم ستم کرده اند. غارتگران سده هاست از دارایی اندک توده ها بی‌شرمانه دزدیده اند. این درندگان سده هاست که فرزندان آزادی خواه را به بند و دار کشیده اند.

در روزگاری که میهن در خون سروان بی گناه پوشانده بود، نوزادی زاییده شد که همنام “توده” بود.

او آمد، “نه از فراز، كه از فرود، از زمين، نه آسمان”. او آمد، “عاشقانه آمد”، “بر لبانش زمزمه دردهایمان جارى بود، در دستانش، مرهم زخم كهنه ساليان”.

“فرياد برآورد:

آسمان را به آيش رها كنيد! « زمين را به موران وامگذاريد!”

او زمانی آمد که فرمان روایان تاریک اندیش رنگ گل سرخ را، بوی بنفشه را، آواز پرنده را، انسان زنده را، چشمه پالوده را  ناروا دانستند. رنگ سیاه را، بوی مرداب را، جیغ کلاغ را، دل مرده را، آب آلوده را به جا دانستند. بلبلان آواز نیک را از دشت ربودند، شب پره های پوزه باریک را در شب ستودند.

گل های سرخ را در زندان پرپر می کردند، گورستان های خود را سنگ مرمر می کردند. دل دشت را تهی از سرو والا می کردند، و سینه زمین را پر از کنگرهای خارا می کردند.

ناباوران شب پرست به شب نشینی این کرکسان مرده خور می رفتند و روزها اعدام ماهیان سپید در رودخانه های زلال را به تماشا می نشستند.

روزگار سختی بود، روز توده ها “چون روی بدخواهان شان تیره، دشمن بر جانشان چیره” بود. در زمانی که شب تيره بود، خاموشی بر شهر چيره بود و سراپای آزاده دلان را ناامیدی فرا گرفته بود، رنجبران اندیشمند و اندیشمندان رنج کش توده ای که توان دیدن ستم بر کارگر و کشاورز را نداشته اند پای به میدان نبرد گذاشتند. توده ای ها شیفته آزادی و دل باخته توده های رنج بودند.

در زمانه ای که کسی به سلام کسی پاسخ نمی داد، “سرها در گریبان” بود، “نگه جز پیش پا را ” نمی دید،  “ره تاریک و لغزان” و “سرما سخت سوزان” بود، آرزوی بزرگ آن ها پاره‌ کردن زنجیرهای بردگی بسته بر پای توده ها بود.

بسیاری از آنان یک شبه با شادی کودکانه بیگانه و با راز رزم هم خانه شدند. آنان هم سانان خود را هنگام گرد آوری هیمه و چراندن گاو و گوسپند و یا هنگام بازی در کوچه‌های پر از گرد و خاک تنها گذاشتند و کوله بار رهایی توده ها را به دوش کشیدند.

این  توده ای های جوان از مهربانی پدر و نوازش مادر و عشق به فرزند، از دارایی و جان گذشتند تا آتش آزادی را از خدایان بروبایند و به توده ها پیشکش کنند. در این راه آنان سخن های نیش دار و زخم زبان های بی شمار شنیدند. پرخاشگری‌ و آزار فراوان دیدند.

بسیاری شان در جوانی گام در این راه گذاشتند و برای دگرگون سازی پیرامون شب زده خود چیزها خواندند و رنج ها کشیدند.

آنان آموختتند که دانایی خوب است ولی دانای تنها راه به جایی نمی برد. اندک اندک یاد گرفتند که “چاره رنجبران وحدت و تشکیلات است”.

با دلاوری و پایمردی و با آهنگی بی شتاب ولی پایدار گام در راه ناشناخته و نارفته ای گذاشتند که در آن سوی آن مرگ با نیش خند پلید چشم به راه آنها بود. آن ها اگر چه حضور مرگ را می دانستند اما آن چه که آنان را به آن سوی مرز می کشاند جهانی تهی از بهره کشی انسان از انسان بود.

این مبارزان خویی آرام و دلی مهربان برای توده ها داشتند ولی تند و پرخاشگر در برابر دشمن خلق بودند. دلبستگی پرشوری به آرمان خود داشتند. با پند و اندرز به بهره کشان خرسند نبودند. برای ساختن جهانی نو پرکار و پربار بودند، تنبل و تن‌پرور نبودند.

اندیشه‌ی توده ای فراختر از زمان خود بود، ولی توده ای ها در آموزش توده ها ناشکیبا نبودند. اگر چه پیشرو ولی همگام توده ها بودند. آهنگ گام خود را با توان توده ها هم سان کردند.

در درگیری درشت مبارزه از ارزش ریزه‌کاری‌های فرهنگی ناآگاه نبودند. دستی در همه ی رشته های فرهنگی داشتند.  عمر را در تنگنای خود‌خواهی سر نکردند و دل‌خوش به چیدن واژه های بی معنا کنار هم نبودند. این گونه ماندگارترین شاهکارهای فرهنگی را هم چون مرواریدهای سپید و تابان از صدف اندیشه برون آوردند و به توده ها پیشکش کردند.

غزل و چکامه را،  نمایش و نمایش نامه را،  داستان و حماسه را، موسیقی و ترانه را به میان مردم بردند.

هنگامی که “انسان گرگ انسان” بود آن ها در یادمانان باشکوه، ارزش و جایگاه انسان و جامعه انسانی را ستودند. هنگامی که زراندوزان زشتی را پایدار کردند آن ها نان و زیبایی را در سفره همگان خواستند.

برای این همه از خودگذشتگی ها، تلاش فراوان، خون دل خوردن ها، بهره توده ای ها پاداش نبود. ستم گران و زور گویان و فرمان روایان روزگار همیشه روشن اندیشان آزادی خواه را به زندان، شکنجه و مرگ دادباخته (محکوم) کردند.

سرنوشت توده ای ها از این قاعده مستثنا نبود. هر چه “توده” در نزد توده ها دوست داشتنی تر شد بیزاری بهره کشان از توده ای ها افزون تر شد. از آن پس شکنجه، زندان و تیرباران هم زاد توده ای ها شد.

گاهی انگار در این شب بی پایانی که دشت را فرا گرفته بود تنها یک سرو سربلند و کشیده به آسمان آشیان پرندگان کوچ گر و سایبان مسافران خسته در راه بود. ستم گران برای پوشاندن رخت خاموشی بر تن خسته شهر گمان می کردند که با کوبه تبر و برانداختن سرو آزاده بر زمین آواز هر پرنده ای را خاموش می کنند.

بدین گونه تن وارطان را پاره پاره و دست هایش را بی ناخن کردند ولی “وارطان سخن نگفت؛ سرافراز، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت…چو خورشید از تیرگی درآمد و در خون نشست و رفت”.

پس از زمان کوتاهی دشمنان توده ها فرزند دیگر توده، روزبه را به تیر بستند. ولی “لرزيد دل خصم چو از چوبه اعدام بشنيد غريو سخن پر شر و شورش”، “بی مايه شد عربده” دژخیمان “نزد نهيبش، بی جلوه شد طنطنه” شکنجه گران پيش غرورش. به جای خاموشی “تابنده بر اطراف وطن منبع نورش”.

این رشته را سری دراز است و تو خود بهتر از من می دانی که بر سر آن ها چه گذشت.

می گویند که با یک گُل بهار نمی شود ولی با به خاک افتادن هر سروی زمستان تاریک فرمان روا نشد بلکه بهار آزادی نزدیک تر شد.

آن توده ای هایی که برای وفاداری به آرمان خلق و برای آزادی خواهی تیرباران نشدند شکنجه و زندانی شدند. بدین گونه توده ای ها مهمان همیشگی زندان بانان و قهرمانان زندان شدند.

در زندان روزگار تنهایی است، زمان به کندی می گذرد، انگار زمین از چرخش به دور خود و خورشید باز می ماند. حتا چشم به راه نشستن تازیانه دژخیم درنگی است برای گریز از یک نواختی روزگار بند. برای گردن افراشته بودن با “تن خسته و زخمى” باید از “انديشه چابك و چالاك” یاری گرفت. برای ایستادگی تن باید دلی “روئين تن و بى باك” داشت.

دژخیمان در سیاهی شب زندان، یافتن حقیقت را دشوار می کنند. آن ها هر روز “بر طناب حيله، حلقه ها” می زنند تا زندانی چاه را از راه نیابد.

“شب پرستان مشت مشت بر ستاره ها، رنگ شب مى پاشند” تا زندانی خورشید را از یاد ببرد.

زندان بان یاد داشته های زندانی را از او می گیرد. “روزن تنگ خاطره ها”ی زندانی “هر روز تنگتر مى شود”. او روز را، خورشید را، بهار را، پرنده را، سرو را، عشق را،, دل را، دل عاشق را اندک اندک از یاد می برد.

این زورگویان می خواهند خُردی و نازکی برهان اندیشه را با تازیانه بلند و ستبر خود جبران کنند. آن ها که می دانند که هرگز از پستی خود به بلندای پر غرور و شکوه انسانی نخواهند رسید می خواهند زندانی را به اندازه ی خود کوچک و خوار کنند.

آن ها بر تن زندانی توده ای “زخم هاى بى شمار” می کارند و “آسمان ذهن” او را “بى ستاره” مى خواهند. ولی زندانی به “تبعيد انديشه” اش تن در نمی دهد.

هرچند که این شکنجه گران خرمست می کوشند که با آب و تاب و بازی های نمایشی آمیخته با دروغ و بزرگ‌سازی خود را خردمند بنمایاند ولی زندانی می داند که این “بدسگالان مردمى آزار” با همه ی بزرگ بینی و بزرگ سازی خود “اوج عظمت را در شكوه حشرات مى بينيد”.  اندیشه این “ژاژخايان دشمن كار” با همه ی فلسفه دانان و بزرگ اندیشان خود “از پر مگس فراتر نمى رود”.

پادزهر زندانی توده ای  ورزش پرواز است. او با ورزش روزانه بال های خسته و شکسته رویا را نیرومند می کند. هر چه شاهین پندار توانا تر باشد شکار موش های اندیشه زدایی زندان بان آسان تر می شود.

زندانی توده ای با بال های زخمی ذهنش از بام خاردار بندش پرواز می کند و شب را در شب نشینی با ستارگان می گذراند.

پس از چای نوشی “با خيش نگاه” خود “زمينِ آسمانِ شب زده را شخم” مى زند تا پرتوی روشن و گرما بخش ستارگان از روزنه ها به زمینیان بتابد.
زندانی توده ای داستان مادربزرگی را می شنود که برای نوه ی جوان خود از آرش می گوید. او صدای پای زنان پرکار را بر تن پر آب شالیزار می شنود. زندانی توده ای برای مرگ نا به هنگام سهراب می گرید و به پاکی سیاوش آفرین می گوید و همراه رستم به جنگ افراسیاب می رود. او آواز پتک بر پولادی می شنود که  کاوه از آن شمشیر رزم می سازد. زندانی توده ای فریاد آزادی توده ها را می شنود.”زندانی سیاسی آزاد باید گردد”. تنها پژواک بانگ توده ها مرهم زخم و روزنه امید توده ای دربند است.

این گونه است که اندیشمند و رزمنده بزرگ توده ای در حالی که در زندان است ولی در زندان نیست. طبری “پرندهاى زيبا، در آسمان بر فراز سر” خود موج زنان می بیند. او حتا گمان می زند که این “پرنده مهاجر از بركه اى كوچك و آرام، از ميان نهالستان هاى توسكا، از زادگاهش، از سواحل سبز آبى شمال” تنها برای دیدار او آمده است.

راز جاودانگی زندانی توده ای در باور خراش ناپذیر او به پیروزی راستی بر کژی، درستی بر نادرستی، روشنی بر تاریکی است. زندانی توده ای برای جشن پیروزی آزادی شراب از سرکه می سازد. هنگام رزم خنجر از ترکه می سازد. برای آزادی ماهی، دریا از برکه می سازد. هر چند یاخته زندان تنگ است، سرد است، تاریکی و خموشی در آن فرمان رواست، و او در بند “ناكسانِ سرمستی”  هست که “ابلهانه مى پندارند كه جاويدند” و “با دوصد خدعه و نيرنگ، ز او انكار مى خواهند” و “بى هيچ گفتگو، او را “بردار مى خواهند” ولی باز زندانی توده ای می داند “كه بى گمان، تاريخ فاتحانه در را خواهد گشود، و خورشيد با لبخندى گرم، انحناىِ آسمان را عاشقانه خواهد پيمود، و آنگاه بهار، مرهمى سبز، بر زخم هايمان خواهد گذاشت”.

بدین گونه پاسداران شب پره خوی بهره کشان در تلاش همیشگی خود به عبث می کوشند به روی خورشید پرده ای سیاه بکشند. اما همان گونه که کشیش های خشک اندیش نتوانسته اند زمین را از چرخش بدور خورشید باز دارند، خونخواران ضحاک منش نیز نخواهند توانست که آزادی خواهان و آزادی خواهی را نابود کنند. این دست‌های تبه کار جوهای خون بسیاری آفریده اند. ولی انگار خون هر آزاده ای که بر زمین ریخته شد رودی روان شد که دشت بزرگ آزادی خواهی را آبیاری کرد.

آنچه را که خوانده اید داستان و افسانه نیست، حقیقت تلخ و شیرینی است که سرنوشت ما است. حکایتی است که بر سر ما گذشته است.

رزم ما شعر زندگی است، زنده و تپنده است، سرود ما از دشواری گذر می گوید ولی از ایستادن بی زار است و جنبش را  می ستاید.

سرگذشت توده ای ها، داستان درد ما، جدا از سرنوشت دیگر آزادی خواهان جهان نیست.

ما می خواهیم “دروازه های شهرهای ناگشوده را بگشاییم!”. “نصیب ما آسیب بود و توشه ما نبرد”. توده ای های جان باخته می دانستند و توده ای های امروز نیز می دانند که ”خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسه سر شهیدان می نوشد.“

ما باکی از مرگ نداریم. آرمان بزرگ ما آینده درخشان برای نوادگان ماست.

دل سوز ما مباش، برای جان دادگان ما اشک مریز، برای ناکامی های ما افسوس نخور. ما آن کرده ایم که می بایست می کردیم. کوشیدیم باری را که تاریخ بر دوش ما نهاد به سر منزل مقصود رسانیم.

ما “در دکان هیچ نزول خواری” ننشسته ایم و نخواهیم نشست. “ما نرگس خودپسند دشتی نيستيم که در چشمه سارها به خويش می نگرد، ما تاک آسمانی هستيم و به سوی فرا زمانی بی انجام می رويم” .

اگر دلاوری ما را ارج می نهی، اگر دانش ما را می ستایی، اگر به شکیبایی و پایداری ما آفرین می گویی، اگر نابرابری و ستم را نمی پذیری، اگر هوای پاک و آب ناب می خواهی، با ما همراه شو. اگر خرسند از صدای غوکان برکه نیستی با ما به دریا بیا. ما نمی گوییم که با ما بودن آسان است ولی با همیاری هم خود را خوشبخت شاید نه ولی توده ها را خوشبخت خواهیم کرد و با این وظیفه “در عصاره ی خود با عشق به تبار انسانی خواهیم جوشید”.

“آری ما از قبیله سوختگانیم”. “تنها نمان به درد کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود”.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/7307




پیشکش به همه ی توده ایهای زنده ی زندان رفته

مقاله شماره:۵۶ (۱۵ مهر ۱٣۹۷)
واژه ی راهنما: سیاسی– ادبی
نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/7284

 

بال های پرواز یک زندانی سیاسی

 

برگردان نامه احمت التان (Ahmet Altan)  نویسنده و زندانی سیاسی ترک

 

 

” یک شی در جنبش نه در جایی هست که هست و نه در جایی که نیست “، زنون (Zeno) در بیان مغایر (paradox) مشهور خود به آن اشاره می کند. از جوانی من همیشه بر این باور بوده ام که این پارادوکس به ادبیات و یا حتا نویسندگان بیشتر می خورد تا فیزیک.

من این واژه ها را از یک سلول زندان می نویسم.

اگر عبارت “من این واژه ها را از یک سلول زندان می نویسم” را به هر روایتی بیافزاییم،  ما یک شوری پرتنش، صدایی ترسناکی را اضافه می کنیم که از یک جهان تاریک و مرموز می آید، ایستادگی دلاورانه یک قربانی تنومند با یک ندای پنهانی برای دلسوزی.

این یک عبارت خطرناکی است که می تواند برای بهره گیری از احساسات مردم استفاده شود. و نویسندگان زمانی که به برانگیختن احساسات مردم بر می گردد همیشه از استفاده از اصطلاحاتی به نفع خود پرهیز نمی کنند.

تنها درک این انگیزه آنها ممکن است برای احساس هم دردی خواننده با نویسنده این جمله کافی باشد.

اما شکیبا باشید، پیش از آنکه روی طبل دلسوزی برای من بکوبید، گوش کنید تا ببینید من به شما چه می گویم.

آری، من در یک زندانی با تدابیر شدید امنیتی در بیابانی دوردست نگه داشته می شوم.

آری، من در یک سلولی زندگی می کنم که درب آن با جغجغه و تق تق فلز باز و بسته می شود.

آری، آن ها به من از سوراخ میان درب غذا می دهند.

آری، حتا بالای دیوار حیاط کوچکی که من در آن  بالا و پایین می روم، با قفس های پولادی پوشانده شده است.

آری، من اجازه ملاقات با کسی جز وکیلان و فرزندانم را ندارم.

آری، حتی مرا از فرستادن یکی دو خط به عزیزانم ممنوع کرده اند.

آری، هر زمان که من باید به بیمارستان بروم، آنها دستبند را از یک دسته فلزی برمی دارند و روی مچ های دستم می گذارند.

آری، هر بار که مرا از سلولم بیرون می برند، دستورهایی چون «دست هایت را بالا بیار، کفش هایت را بکن»، مانند یک سیلی به چهره من می نشیند.

همه این ها حقیقت دارد اما این کل حقیقت نیست.

در صبح های تابستان زمانی که اولین اشعه خورشید از طریق پنجره های برهنه برافراشته می شود و بالش هایم را چون نیزه ای درخشان می شکافد، من آهنگ های پرشور پرنده های مهاجری را که در لبه بام حیاط زندان لانه دارند  و صدای عجیب و غریب شیشه های نوشابه خالی را که زندانیان در حیاط دیگری وقت راه رفتن می شکنند را می شنوم.

من این گونه احساس می کنم که هنوز در آن غرفه ی باغچه دار دوران کودکی خود، و  یا به هر دلیلی و نمی دانم چرا، در یکی از هتل های خیابان های پر جنب و جوش فرانسوی فیلم ایرما لا دوک (Irma la Douce) زندگی می کنم.

وقتی با ضربه های باران پاییزی که خشم باد های شمالی را همراه خود دارد به روی میله های پنجره بیدار می شوم، روز را در سواحل رود دانوب  (Danube) در یک هتلی که در آن مشعل های سوزان در جلوی نمادش هر شب روشن می شوند، آغاز می کنم.

وقتی که در زمستان با زمزمه برفی که در درون قاب پنجره می نشیند  بیدار می شوم، روز را در کلبه زمستانی پنجره داری آغاز می کنم که در آن دکتر ژیوگو (Zhivago)  پناه گرفته بود.

تا کنون، هرگز در زندان بیدار نشده ام- نه حتا یک بار.

در شب، ماجراهای من حتا پر کنش تر است. من در جزیره های تایلند، هتل های لندن، خیابان های آمستردام، دخمه های پرپیچ و خم  پاریس، رستوران های ساحلی استانبول، پارک های کوچک پنهان شده بین خیابان های نیویورک، فورج های نروژ، شهرهای کوچک آلاسکا با جاده های زیر برف دفن شده قدم می زنم. شما می توانید در کنار رودخانه های آمازون، در ساحل مکزیک، در دشت های کم درخت آفریقا با من بر خورد کنید.

در تمام طول روز با کسانی  صحبت می کنم که هیچ کس نمی تواند آنها را ببیند و یا بشنود، کسانی که تا پیش از روزی که من آنها را به حضور می خوانم وجود ندارند. من می شنوم هنگامی که ان ها با هم سخن مي‌گويند. من در داستان های عشق، تجربیات هیجان انگیز، امید، نگرانی ها و لذت هایشان زندگی می کنم. گاهی اوقات هنگامی که در حیاط زندان راه می روم می خندم، زیرا به گفتگوهای سرگرم کننده آنها گوش می دهم. از آنجایی که نمی خواهم آن ها را در زندان به کاغذ  بیاورم، همه اینها را با جوهر سیاه حافظه در گوشه های ذهنم می نویسم.

من می دانم که تا زمانی که این افراد در ذهن من باقی می مانند، من دچار یک نوع جنونم. این را هم می دانم که وقتی که این افراد خودشان را در صفحه های یک کتاب می یابند من یک نویسنده هستم . از نوسان بین جنون و نویسندگی لذت می برم.

من مانند دودی اوج می گیرم و زندان را با آن کسانی که در ذهن من هستند ترک می کنم. شاید دیگران توان زندانی کردن مرا داشته باشند، اما هیچکس نیروی نگه داشتن من در زندان را ندارد.

من یک نویسنده هستم.

نه در جایی هستم که هستم و نه در جایی که نیستم.

هر جا که در را بروی من ببندید، من با بالهای ذهن بی مرز خود به دنیا سفر خواهم کرد.

افزون بر این، من دوستان زیادی در سراسر جهان دارم که مرا برای سفر کمک می کنند، بیشتر آنها را هرگز ملاقات نکرده ام.

هر چشمی که چیزی را که نوشته ام می خواند، هر صدایی که نام مرا تکرار می کند، دستم را چون ابر کوچکی می گیرد و مرا بر فراز زمین های پست، چشمه ها، جنگل ها، دریاها، شهرها و خیابان های خود به پرواز می کشاند. آن ها در خانه های خود، در سالن هایشان، در اتاق هایشان آرام به پیشواز من می ایند.

من در سلول زندانم به سراسر جهان سفر می کنم.

همان گونه که ممکن است به خوبی گمان زده باشید، من دارای یک غرور خدایی هستم – غروری که اغلب به رسمیت شناخته نمی شود اما منحصر به نویسندگان است و هزاران سال از نسلی به دیگری رسیده است. من دارای اعتماد به نفسی هستم که همچون مرواریدی در درون صدف های سخت ادبیات رشد می کند. من دارای مصونیت حفاظت شده توسط زره پولادین کتاب هایم هستم.

من این را در یک سلول زندان می نویسم.

اما من در زندان نیستم.

من نویسنده هستم.

من نه در جایی هستم که هستم و نه در جایی که نیستم.

شما می توانید مرا زندانی کنید، اما نمی توانید مرا در زندان نگه دارید.

زیرا من مانند همه ی نویسندگان جادویی دارم. من می توانم از از درون دیوارها به آسانی بگذرم.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/7284




انقلاب آری! تجزیه طلبی نه!

سخن روز شماره: ۶۶ (۳ مهر ۱٣۹۷)

حمله مسلحانه به نظامیان در اهواز فضای خوزستان را نظامی و امنیتی خواهد کرد و به جمهوری اسلامی برای سرکوب خواست های بر حق خلق عرب بهانه می دهد. در حال حاضر جنبش آزادی خواهی مردم ایران نیاز به اتحاد گسترده علیه رژیم ولایت فقیه دارد. نیروهای سیاسی برای نیرومند کردن این جنبش باید هزینه شرکت در آن را برای مردم کم تر کنند.

افزون بر این تصور این که یک جریان تروریستی و تجزیه طلب بدون کمک رژیم ارتجاعی عربستان سعودی بتواند به این کار دست بزند بسیار سخت است. دانستن این موضوع توده ها را از شرکت در تظاهرات اعتراضی بر حق نامصمم می کند چرا که آن ها به حق نگران تمامیت ارضی میهن ما هستند و نمی خواهند که با تجزیه طلبانی که با کمک امپریالیست ها نقشه تجزیه کشور را می کشند هم جبهه شوند.

توده ای ها همواره در ضمن محکوم کردن ستم ملی بر خلق های میهن و تایید حق تعیین سرنوشت آن ها مخالف تجزیه طلبی بوده اند. سرنوشت خلقهای ایران به گواه تاریخ مشترک آن ها به هم پیوسته است و نمی توان بدون ایرانی آزاد خلق عرب آزاد را تصور کرد. تنها راه درست مبارزه خلق های زیر ستم ملی هم گامی آن ها با جنبش آزادی خواهی همه ی مردم ستم دیده ایران است.

اما همزمان ما نباید با کسانی که در درون و برون رژیم با اشاره به این حمله «انقلاب» را در هر شرایط محکوم می کنند و تنها راه رسیدن به  آزادی را اصلاح رژیم می دانند هم صدا شویم.

در چهارچوب طراحی شده رژیم ولایت فقیه نمی توان به آزادی و عدالت اجتماعی دست یافت. تنها راه خوشبختی و آزادی با سرنگونی رژیم ولایت فقیه به دست مردم و برای استقرار آزادی و عدالت اجتماعی انجام خواهد گرفت. راه درست مبارزه سازماندهی و گسترش و پیوند میان جنبش های گوناگون اجتماعی، اقتصادی و آزادی خواهی است.

آنهایی که شیوه ی مبارزه را به اصلاح طلبی محدود می کنند باید به یاد داشته باشند که طبقه حاکمه به تظاهرات آرام  با خشونت پاسخ می دهد؛ به اعتراض های صلح آمیز مردان، زنان و کودکان غیر مسلح با سرکوب و کشتار پلیسی برخورد می کند. جمهوری اسلامی، هر کانال اعتراض قانونی و فعالیت سیاسی طبیعی را بسته است. جمهوری اسلامی آشکارا خود را برای جنگ علیه مردم آماده کرده است و از کاربرد خشونت در این باره هیچ ابایی ندارد.

شعار «عدم انقلاب» با خلع سلاح کردن مردم در برابر حمله های وحشیانه ستمگر، به تضعیف ستیزه جویی آنها، و به تضعیف اعتماد آنها به نیروی خود و نمایندگان سیاسی آن ها خواهد انجامید.

در مبارزه باید از تمام روش ها از جمله نافرمانی مدنی، اعتصاب، تحریم، تظاهرات و انقلاب استفاده کرد ولی هیچ کدام را نباید مطلق کرد. بنابراین نمی توان حرکت های کور مسلحانه، جدا از مردم و نامناسب با سطح کنونی جنبش را با حق استفاده جنبش توده ای از تمام اشکال مبارزه مقایسه کرد.

آن هایی که تصویری خشونت آمیز از انقلاب نشان می دهند یا از شکل های گوناگون انقلاب در زمان ما آگاهی ندارند و یا با ترس دادن توده ها می خواهند حق واکنش آن ها را در برابر زورگویان سلب کنند.




سرانجام انتخابات سوئد؛ گریز از نئولیبرالیسم بدون گرایش به سوسیالیسم!

مقاله شماره:۵۳ (۲۴ شهریور ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/7094

 

به دوش روح چه سنگینی دل آزاری است،
خیال آنکه رهی نیست در پس بن بست.
برای مردم رهرو، در این جهان فراخ
هزار راه رهایی و روشنایی هست.

(شعر پرندگان مهاجر از زنده یاد شاعر توده ای ژاله اصفهانی)

 

کوتاه سخن انتخابات سوئد یک رودررویی با نئولیبرالیسم بوده است ولی در پایان هم سنگی نیروها مانند گذشته به سود بورژوازی باز مانده است و یک جایگزین پیشرو جانشین نئولیبرالیسم نشده است.

بورژوازی بزرگ سوئد که از پیش از گرایش ضدنئولیبرالی توده ها آگاه و از پیامدهای آن برای انباشت سرمایه نگران بوده است، با زیرکی به کمک عوام فریبی حزب “دموکراتهای سوئد” تلاش کرد تا این جنبش را از راه درست به در برد و توده های ناامید، دل بریده و سرخورده از حزب های سنتی را به دامن فاشیسم براند.

بدین گونه انتخابات سوئد از پیش برنامه ریزی شده بود تا با گفتن یک داستان نو و پنداری، ذهن مردم را از ریشه های اصلی سختی هایی که آن ها با آن درگیر هستند به دور دارد. داستان گفته شده بر این پایه ساخته شد ه بود که گویا چون سوئد سال ها به مشکل های مربوط به مهاجرت و مهاجران بی توجه ای کرده است، اکنون مردم به جان آمده به ناگزیر به حزب نژاد پرست “دموکراتهای سوئد” رای می دهند تا این چالش ها را با بهترین شیوه حل کند.

داستان سرایان تنها به گفتن این نمایشنامه از پیش ساخته بسنده نکرده بودند بلکه از این هم فراتر رفته و نیروهای سوسیالیستی را مسول گرایش جامعه به نژادپرستان دانسته اند. آنها بارها سوسیالیست ها را متهم کرده بودند که به خاطر بدفهمیدن مفهوم همبستگی، در دروازه ها ی سوئد را به روی کس و ناکس باز کرده اند و این مهمان نوازی بیش از اندازه انسان گرایان بوده است که دولت رفاه را از پا درآورده است و به خاک و گل نشانده است. باز آن ها گفتند که دستگاه کمک رسانی اجتماعی هیچ وقت برای جمعیتی به این اندازه بزرگ طراحی نشده بوده است. افزون بر این نوکه ی تیز پیکان یورش نیروهای نژادپرست سینه مردمان غیربومی را نشانه گرفته بود و این باور را تلقین می کرد که مهاجران که از فرهنگ دیگری آمده اند در طول سال ها ترجیح داده اند که از مواهب دولت رفاه برخوردار شوند بدون آنکه دست به کار مفید و سودمندی زده باشند. می خواستند با این دروغ بزرگ گناه فروپاشی دولت رفاه و پیامدهای زیان بار سیاستهای نئولیبرالی را بر دوش مردمان غیربومی سوئد بگذارند.

ولی نتیجه انتخابات نشان می دهد که این گونه نبوده است و مردم پشیزی نیز برای آسمان و ریسمان به هم بافتن آقایان نئولیبرال نداده اند و نه تنها پشت سر نژادپرستان نماز نخوانده اند بلکه اعتماد خود را نیز به حزب های حاکم چاکر “سرمایه” از دست داده اند.

در واقع حزب نژادپرست “دمکراتهای سوئد” در انتخابات بیشتر از پیش رای آورده است، اما نه به آن اندازه که محافل نئولیبرالیستی و تریبون های رسانه ای آن ها برای آن برنامه ریزی کرده بودند.

یکی از دلیل های اصلی که نژادپرستان به اندازه ای که پیش بینی شده بود رای نیاورده اند این است که نظرسنجی ها نشان داده است که سوئدی ها نگران خدمات بهداشتی و وضعیت بیمارستان ها، خدمات آموزشی و وضعیت مدرسه ها، برابری جنسیتی و رفاه اجتماعی بوده اند. هرچند که رسانه های نئولیبرالیست ها تلاش فراوان کرده بودند تا مسئله پناهجویان و کوچ گران را موضوع اصلی انتخابات کنند ولی نگرانی  در باره ی چالش های پیوسته به  مردمان غیربومی در ردیف هشتم نگرانی سوئدی ها قرار داشته است.

بدین گونه اگرچه مشکل های مربوط  به مهاجران از جمله بیکاری در جامعه وجود دارد، اما این کاهش رفاه اجتماعی بود که به ویژه ذهن سوئدی ها را به خود مشغول کرده است. این گونه بود که حزب چپ که سیاستی مانند دای لینکه (Die Linke) آلمان دارد رای خود را ۲,۲ درصد افزایش داده است و در انتخابات کنونی نزدیک به ۸ درصد رای آورده است. نیاز به یادآوری است که حزب چپ برنامه انتخاباتی خود را بر پایه ی برابری اجتماعی و تقویت دولت رفاه قرار داده بود و نه بر پایه ی برنامه های نژادگرایانه و نئولیبرالی.

پشتیبانی گسترده از دستاوردهای گذشته نیروهای پیشرو نشان دهنده این است که چرا رای دهندگان حزب “میانه روان”، حزب محیط زیست و سوسیال دموکراسی را که با هر آهنگ نئولیبرالی رقصیدند مجازات کرده اند. دو حزب سیاسی سنتی، سوسیال دموکرات و حزب “محافظه کاران میانه رو” که چندین دهه با جانشینی همدیگر برنامه های نئولیبرالیستی را در جامعه سوئد پیاده کرده بودند به ترتیب کاهش ۲,۵ درصدی و ۳,۵ درصدی داشته اند. بدین گونه رای دهندگان به آن ها گوش مالی داده اند و آن ها را به سزای خوش خدمتی خود برای “سرمایه” رساندند. رسانه ها مبارزه علیه پناهندگان و مهاجران را مسئله اصلی در انتخابات سوئد کرده بودند و چون سوسیال دموکراسی دیگر به برابری اجتماعی  باور ندارد پاسخ نژادپرستی را در توسعه  رفاه اجتماعی و دولت رفاه ندیده بود، بلکه برای افزایش رای با نژادپرستان همساز شد.

گرایش سوسیال دموکراسی به سوی ” راست افراطی ” کسی را شگفت انگیز نکرد. حزب سوسیال دموکرات سالیان درازی است که تبدیل به یک حزب بورژوا-لیبرال شده است. این حزب سال ها است که آرام آرام با تزریق زهر نئولیبرالی به رگ کم خون دولت رفاه مایه مرگ آن شده است و هم اکنون میخ های آخری بر تابوت این مرده می زند.

یکی از پیامدهای دلخراش قانونی که دولت سوسیال دموکرات در سال ۱۹۹۷ تصویب کرده است این بوده است که امروز ۲۴۵۰۰۰ از بازنشستگان در سوئد نیز زیر خط فقر زندگی می کنند.

بسیاری از بازنشستگان سوئدی پس از پرداخت هزینه های ماهانه کمی بیشتر از ۱۰۰ دلار در ماه برای تهیه مواد غذایی برایشان می ماند. این در حالی است که سود بانک های بزرگ در سال گذشته بیش از ۱۰ میلیارد دلار بوده است. همزمان دولت سوسیال دمکرات با وجود سیاست رسمی خنثای نظامی و بدون درگیری جنگی ۲۰۰ ساله و بدون داشتن دشمن تنها برای خرسندی شرکت های نظامی و دوستان امپریالیستی آمریکایی در ناتو در سال ۲۰۱۸ ۶,۲۲ میلیارد دلار پول هزینه ارتش کرده است.

این نمونه ی بارزی از خوی نظام سرمایه داری است که انسان ها را پس از بهره کشی به حال خود رها می کند. این گونه است که دوران پیری کسانی که با رنج و کار سالیان دراز جامعه کنونی سوئد را  به اینجا رسانده اند باید با گرسنگی بگذرد ولی کسی اصل مقدس سود انباشته بانک ها و فربه شدن شرکت های جنگی را زیر پرسش نمی برد.

قبل از انتخابات سال ۲۰۱۴، سوسیال دموکرات ها قول داده بودند که قراردادهای موقتی با شرایط نامساعد کاری را محدود کنند. ولی آمار نشان می دهد که تعداد کارکنان دائمی در چهار سال گذشته حتا دو درصد کاهش داشته است.

همچنین شغل های صفرساعتی و بدون قرارداد در باره ی دستمزد و ساعت کاری بسیار معمولی شده است. هم اکنون ۲۶۲۰۰۰ نفر یا ۴۰ درصد شغل های موقت از این نوع شغل ها هستند.

روزنامه پرولتاریا ارگان حزب کمونیست در سوئد در تازه ترین شماره خود گزارشی دارد از زن کارگری که در یک شرکت خدماتی نظافتی به گونه روزمزدی کار می کند ولی هیچ  چشم اندازی برای استخدام شدن رسمی ندارد و حتا هنگام بیماری از دستمزد برخوردار نمی شود.

دولت سوسیال دموکرات به آن اندازه پابوس امام زاده نئولیبرالیسم شده است که حتا دیگر اراده و توان پشتیبانی از کارگران را در برابر شرکت های بهره کش فراملی از دست داده است.

رهبری سوسیال دموکرات اتحادیه کارگری LO با توافق خود با اتحادیه کارفرمایان Svenskt Näringslivs  حق اعتصاب کارگران در شرکت های زیر مجموعه این اتحادیه کارفرمایان را محدود کرده است.

پیش از آن دولت سوسیال دموکرات به بهانه طولانی شدن درگیری میان سندیکای کارگران بندر (Hamn4an) و شرکت فراملی کشتیرانی  ميرسک (Maersk) اقدام جمعی کارگران را از لحاظ قانونی محدود ساخته بود.

شرکت ساختمانی لاول (Laval) لتونی هنگام ساختن مراکز مسکونی در حومه استکهلم به کارگران خود دستمزدی حتا به مراتب کمتر از حداقل دستمزد پرداخت. ولی دولت سوسیال دموکرات با تکیه به تصمیم دادگاه اتحادیه اروپا از پشتیبانی از کارگران برای به دست آوردن حق خود سرباز زد. دولت سوسیال دموکرات برای خشنودی این شرکت فراملی تا آنجا پیش رفت که اقدامات همدردی و تظاهرات پشتیبانی دیگر قشرها را غیرقانونی خواند، و به شرکت Laval اجازه داد تا به بهره کشی خود بدون بازدارندگی ادامه دهد.

نمونه هایی وجود دارد که این شرکت کارگران را با “توافق شخصی” و بدون پرداخت دستمزد قانونی تا ۶۰ ساعت در هفته مجبور به کار کرده است. یادآوری شود که آمار نشان می دهد که حادثه های ناگوار ساختمانی با ساعت های کار طولانی کارگران ارتباط مستقیم دارد.

سوسیال دموکرات ها هرگز به وعده های خود عمل نکرده اند بلکه با اجرای سیاست های نئولیبرالی حزب های راستگرا، زحمتکشان و طبقه متوسط را از خود گریزان کرده اند. هواداران و رای دهندگان به سوسیال دموکرات ها هر روز از روز پیش ناامیدتر می شوند. این حزب با در پیش گرفتن سیاست های زیان بار نئولیبرالی نه تنها طرفداران کارگر که حتا طبقه متوسط را نیز از دست داده است. در شهر های صنعتی قدیمی هماره سوسیال دموکرات ها ۸۰ درصد رای می آوردند ولی امسال در گوتنبرگ تنها ۱۵ درصد رای آورده اند.

نتیجه انتخابات یکشنبه نشان دهنده نارضایتی روزافزون مردم علیه سیاست های دولت های سوسیال دموکرات و محافظه کار بر ضد منافع زحمتکشان و محدود کردن حقوق مردم و کاهش مزایای اجتماعی است. سیاستی که برای حمایت از شرکت های سوئدی در رقابت های اروپایی و بین المللی و برای تضمین منافع آنها پیاده شده است.

ریشه این نارضایتی توده های سوئدی را باید در افزایش سن بازنشستگی، افزایش هزینه های زندگی، کمبود مسکن، افزایش اجاره بهای خانه، کاهش واقعی و دستمزد و کاهش حقوق بازنشستگی، و همچنین خصوصی سازی در بخش های حمل و نقل، انرژی، مخابرات، و همچنین خدمات بهداشتی و درمانی یافت.

با این وجود کرنش سالیان دراز “چپ های میانه ” و غیر سوسیالیستی در برابر سیاست های نئولیبرالیسم منجر به عدم اعتماد زحمتکشان به آنها نیز شده است. برای “چپ ها” یک فاجعه است که یک چهارم از کارگران سازماندهی شده در اتحادیه کارگری LO به حزب نژاد پرست “دموکرات های سوئد” رای داده اند.

در مجموع نهال جنبش ضدنئولیبرالی مردم نتوانست به درخت نیرومند سوسیالیستی دگردیسی کند. بدین گونه، این نارضایتی بزرگ در قفس اداره بورژوازی جامعه زندانی شد و بال پرواز نیافت. به زبانی دیگر توده ها دریافتند که باید دست های اقتصاد نئولیبرالی را از جامعه کوتاه کرد ولی به دلیل خیانت سوسیال دموکرات و کرختی “چپ های میانه ” و ناباوری آنها به اندیشه جایگزینی سوسیالیسم، توده ها نتوانستند راه درست برون رفتن از این گمراهی را بیابند.

جای خوشبختی است که کمونیست ها با هم در انتخابات شهرداری پیشروی کرده اند و نه تنها سه نماینده گذشته خود را در شهرداری ها نگه داشته اند بلکه یک نماینده نو نیز به شورای شهر فرستاده اند.

با روندی که در جریان است شمار بیشتری از سوئدی ها به این نتیجه می رسند که انتخابات پوشالی تنها قیافه توخالی دموکراسی است. دموکراسی واقعی تنها با گسترش توده ای و شرکت مستقیم توده ها در نهادهای تصمیم گیری شدنی است.

ما از بدبختی و ورشکستگی کشور و حزبی سخن می گوییم که گویا زمانی از چشمه های آن شیر و عسل می جوشید و آرمان شهر  ” چپ های میانه ” در میهن ما بوده است و شاید هنوز هم برای بسیاری باشد.

فراموش می شود که دولت رفاه فراورده و برایند هم سنگی نیروها در دوران “جنگ سرد ” بوده است. امپریالیسم برای جلوگیری از نسیم دل پذیر اندیشه سوسیالیسم  که مردم را به برابر خواهی انگیزش می داد به ناگزیر بخشی از ارزش افزوده بدست آمده در جامعه را برای رفاه اجتماعی به کار می برد تا سوئد را با آن به ویترینی دگرگون کند که در آن رشد اقتصادی دست در دست عدالت اجتماعی هم زیستی داشت. پس از فروپاشی سوسیالیسم و پیروزی گذرای ضدانقلاب دیگر در سوئد نه رشدی ماند و نه برابری و برادری. آن چه که هست نشان از سروری “سرمایه ” دارد.

اگر “چپ میانه ” در میهن ما از کمونیست ها و به ویژه حزب توده ی ایران الهام نگیرد و با گامهایی فراتر از آزادی خواهی پای در راه مبارزه ضدنئولیبرالی زحمتکشان نیز نگذارد چه بسا این سهل انگاری موجب گرایش توده ها به سوی عوام فریبان یا گذاشتن برگ رای در سبد حزب های بورژوازی در فردای روز آزادی شود.

(امری که برای بورژوازی میهن دوست نیز صدق می کند. بورژوازی میهن دوست در ایران نیز تاکنون موضع روشن علیه اقتصاد سیاسی نئولیبرال امپریالیستی نگرفته است.)

نوشته های کمکی

روزنامه PROLETÄREN ارگان حزب کمونیست در سوئد

Riktpunkt ارگان حزب کمونیست سوئد

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/7094




آب در هاون كوفتن یا زمین آرزو را شيار زدن

سخن روز شماره: ۶۴ (۱۸ شهریور ۱٣۹۷)

پیش گفتار

من در تفاوت تولد يافتم، در تفاوت زيستم، در تفاوت گريستم، و بى شك در تفاوت نيز خواهم مرد، پس چگونه بى تفاوت بزيم؟ (از شعرهای زندان طبری)

نخست باید گفته شود که حزب توده ی ایران خانه ی همه ی کسانی است که برای پیروزی طبقهٔ کارگر و زحمتکشان و رهایی آنها از بند استبداد ولایی و استثمار طبقاتی و استقرار سوسیالیسم  می رزمند. به سختی می توان با به یادداشتن جایگاه تاریخی حزب و هویت ایدئولوژیک و ماهیت طبقاتی آن جای شایسته تری برای مبارزان راه سوسیالیسم پیدا کرد. در عین حال پذیرش این موضوع توسط هر رزمنده کمونیستی همزمان مسوولیتی را نیز بر دوش او می گذارد. این رزمنده باید برای نگهداری این خانه و بهبود آن آنگونه که خود می اندیشد بکوشد. بنابراین ارزیابی از فراورده کارکنان و معماران و مهندسان این خانه نیز همواره وظیفه او است.

برای ارزیابی کارکرد یک حزب سیاسی نگه کردن به برنامه آن هر چند لازم ولی کافی نیست. برای ارزیابی موفقیت عمل حزب نسبت به برنامه خود باید دید که چه مقدار از برنامه تصویب شده در تبلیغات روزانه و کارکرد عملی با توده ها و ارتباط با نیروهای متحد به کار گرفته شده است و به تحقق رسیده است. افزون بر این باید همواره تلاش کرد که برنامه را که بر پایه رویدادهای گذشته نوشته شده است و از لحاظ زمانی از رویدادهای روز عقب افتاده است با  بازنگری به روز کرد.

توصیه رها کردن “بحث های آکادمیک و غیرآکادمیکِ” و به “میان کارگران” رفتن نیز پاسخ شایسته ای به معضلی که در برابر ما قرار دارد نیست. همانطور که می دانیم هر کاری به جای خود. کار آکادمیک متناقض با آگاهی دادن به طبقه کارگر نیست بلکه این دو کار مکمل همدیگر هستند. به دشواری می توان تصور کرد که پیشاهنگ بدون داشتن تصویر روشن در باره ی چالش های کشور و راه های برون رفت از آنها در ذهن خود بتواند آگاهی درستی را به طبقه کارگر انتقال دهد.

افزون بر این جمله های کلیشه ای که “به جای حرف زدن برو میان کارگران کار کن” طنین دلخراشی در گوشم می اندازد و مرا به یاد بحث های ما با مائویستها و طرفداران چریک های فدایی در دوران سلطنت “شاهنشاهی” می اندازد. یاد دارم در یکی از این بحث ها رفیق طرفدار چریکها که نمی دانست ما هواداران حزب توده ایران هستیم پس از شنیدن حرف های ما با سخره گفت: شما هم مثل پیر و پاتل های حزب توده بجای اسلحه بدست گرفتن فسلفه بافی می کنید.

اندیشیدن بخشی از پراتیک انقلابی است. کار انقلابی بدون پشتیبانی اندیشه انقلابی شدنی نیست. از بن حتا تعریف کار انقلابی یک کار اندیشه ای است. بنابراین جدا کردن کار اندیشه ای از مبارزه طبقاتی زیبنده مارکسیست ها نیست. اگر چنین می بود هیچ وقت جهان با خواندن فراورده اندیشه ای مارکس در “سرمایه” دریافت و برداشت بهتری از سازوکارهای سرمایه بدست نمی آورد. کار روشنفکری جرم نیست؛ برای مارکسیستهای انقلابی اما کار روشنفکری که در تقویت گردان طبقاتی و برای واکاوی چالش های آن برای دگرگونی جهان نباشد بی هوده است.

بخش نخست

پس از این پیش درآمد کوتاه بگزارید برگردیم به گفتن آنچه که در دل سنگینی می کند.

با مطالعه روزانه رسانه های حزبی و دنبال کردن گفتگوهای حزبی  برخی ها با نگرانی به این برداشت می رسند که حزب برای برپا کردن یک جبهه ضددیکتاتوری و جلب اعتماد متحدان مبارزه علیه نظام سرمایه داری و برپایی سوسیالیسم را کم رنگ تر می کند.

برای برخورد با نگرانی بالا رجوع دادن به برنامه حزب کافی نیست چراکه ما سخن از سیاست عملی و روزانه حزب می کنیم. با نظر بالا تنها می توان سه برخورد منطقی گوناگون داشت.

یک – باید اثبات کرد که به این و یا به آن دلیل این نگرانی درست نیست. با اشاره کردن به این مقاله و یا آن مقاله روز باید اثبات کرد که در رسانه های حزبی به روشنی تصویری از حکومت آینده و سمت گیری غیرسرمایه داری آن در این پاراگراف و یا در آن پاراگراف داده شده است.

دو – باید اثبات کرد که این نگرانی درست است ولی سیاست حزب هم برای کم رنگ کردن مبارزه سوسیالیستی برای جلب نظر متحدان آن به این و یا به آن دلیل درست است.

سه – باید اثبات کرد که مبارزه ضدسرمایه داری و تبلیغ سمت گیری رشد اقتصادی غیرسرمایه داری به این و یا آن علت در دستور کار کنونی ما نیست.

نگارنده بازتاب هیچ یک از سه گزینه بالا را به گونه روشن در رسانه های روز حزبی ندیده است. رسانه های روز حزبی نه به گونه محکم از سمت گیری غیرسرمایه داری حکومت آینده پس از سرنگونی جمهوری اسلامی دفاع می کنند و نه کم رنگ کردن مبارزه سوسیالیستی را تایید می کنند. بنابراین ما در میان یک بام و دو هوا مانده ایم. پاسخ روشن به این چالش می تواند کمک بزرگی به ادامه گفتگوی سازنده در این باره باشد.

بخش دوم

روزگارى گذشت بر ما، دراز، سراسر، رمز و راز، پر نشيب و فراز(از شعرهای زندان طبری)

آنچه که در این روزها در حزب توده ی ایران می گذرد شاید در تاریخ جهان بی همانند و بی نمونه باشد. نگارنده حزب و یا سازمانی را نمی شناسد که بسیاری از هواداران آن در بیرون از سازمانهای حزبی سازماندهی شده باشند. این دسته عضو حزب یا سازمانی دیگری نشده اند و مانند دیگرانی که به حزب آقای امیر خسروی پیوستند آنها پیوند عاطفی خود را با حزب نگسستند. و بسیاری از اینها با داشتن انتقادهای گاهن جدی به سیاستهای روز حزبی به دام ضدحزبی نیفتاده اند. این دسته خود به گروه های ناهمگون بخش شده اند که همدست نیستند. گاهی نکته های مشترک آنها با حزب توده ی ایران بیشتر از هم اندیشی با هم دیگر است.

پرسش بنیانی اما این است که با این دسته چه باید کرد؟

سیاست نادیده گرفتن آنها و مانند کبک سر به زیر برف کردن و ندیدن آنها در درازنای سالیان گذشته پاسخ درستی به این پرسش نبوده است. این دسته همچنان هست و همچنان خود را می نمایاند.

می توان با ضدحزبی خواندن آنها همه را با یک چوب راند و به گمان خود بغرنجی و پیچیدگی این گره کور را گشود و از بین برد. ولی اینکار افزون بر اینکه از رفتار درست خردمندانه حزبی بدور است نا رفیقانه نیز هست. و در دراز مدت نه تنها گره یی از کار فروبسته ما نمی گشاید بلکه با زدن گره های نوی آنرا کورتر نیز خواهد کرد.

بار گشایش این پیچیدگی تنها بر دوش حزب توده ی ایران نیست بلکه باری است که بر وجدان طبقاتی همه ی ما سنگینی می کند. هر کس از ما که عشق به زحمتکشان در دل و رویای رهایی آنها از هر بندی در سر دارد باید از اسب تندتاز تکروی پیاده شود و همراه کاروان گردد. همراه کاروان شدن آسان نیست؛ برخی ها آهسته گام می گذراند؛ برخی ها تندپا هستند؛ برخی هدف مند هستند؛ برخی سفر را هم بخشی از هدف می دانند. همراه شدن با کاروان به روحیه همکاری، همیاری، سازش، به هماهنگی و همپایی با دیگران نیاز دارد.

ولی پاداش این یکسانی و سازگاری با کاروان هم نشینی و گفتگو با دیگران است که انسان اجتماعی به آن نیاز دارد. گفتگویی که پیش درآمد هم اندیشی است و هم اندیشی آغاز عمل و هماهنگی نیروها برای ضربه کاری زدن به دشمن طبقاتی است. هم راهی با کاروان هر رهرویی را در جنگ با جانوران درنده نیرومندتر می کند.

با همه ی برتری هایی که هم نشینی، هم راهی، هم پایی، هم یاری، هم کاری و هم آهنگی نیروهای رزمی برای ما توده ای ها دارد اینگونه می نمایاند که پایان این جدایی و پراکندگی نزدیک نیست. هنوز ما باید اندکی دیگر چشم براه برآورده شدن آرزوی دیرینه ی همه ی ما برای یگانگی بمانیم.

چالش های یگانگی

حزب توده ی ایران به روشنی می گوید که حزب توده ی ایران خانه ی تمام کسانی است که جز پیروزی طبقهٔ کارگر و زحمتکشان و رهایی میهن از بندهای استبداد قرون وسطایی و استقرار سوسیالیسم آرزو و اندیشهٔ دیگری ندارند. حزب ما مشتاقانه امید به بازگشت و فعالیت همهٔ رفقا و رزمندگان راه طبقهٔ کارگر دارد که در دهه‌های اخیر و به ‌ویژه پس از ضربهٔ ددمنشانه به حزب در دههٔ ۶۰، به دلیل دشواری‌های پیش آمده از مبارزه در صحنهٔ سیاست ایران یا همراهی با تشکیلات حزبی دور مانده‌اند. («نامه مردم»، شماره ی ۱۰۰۹)

افزون بر نگرانی “درون حزبی ها” از نفوذ امنیتی و ورود فرصت طلبان به درون حزب دلیل برآورده نشدن این خواست والای “درون حزبی ها” و آرزوی همیشگی “برون مانده ها” را باید در جمله ای دید که در آن حزب به درستی می گوید که آغوش حزب توده ی ایران برای همهٔ کسانی که اساسنامه و برنامهٔ مبارزاتی حزب تودهٔ ایران را در راه طرد رژیم ولایت فقیه و پایان دادن به استبداد در کشور می‌پذیرند باز است.

به زبان دیگر آغوش حزب برای آنهایی باز است که به طرد رژیم ولایت فقیه و پایان دادن به استبداد به آن شیوه ای که حزب در برنامه خود ترسیم می کند باور دارند و نه برای توده ای هایی که به هر دلیلی به آن باور ندارند.

مشکل اساسی در اینجاست که بسیاری از توده ای های “برون مانده” به برنامه کنونی حزب باور ندارند و بنابراین دارای شرط عضویت در حزب نیستند.

می توان با اشاره به تاریخ حزب وفاداری و باور به سیاستهای روز حزب را برای عضوشدن زیر پرسش برد.

این درست است که در دوران شرکت در کابینه قوام هیچ کس برای درست یا نادرست دانستن اینکار از حزب به بیرون رانده نشد. در دوران مصدق هیچ کس برای پشتیبانی از سیاست مصدق و یا ناهمسویی با آن از حزب بیرون رانده نشد. در دوران خودکامی  و ستمگری شاه نیز هیچ کس برای برداشت گوناگون در باره ی چگونگی مبارزه با دستگاه فرمانروایی شاه از حزب به بیرون رانده نشده بود. هنگامی که حزب جنگ مسلحانه علیه دستگاه شهنشاهی را پذیرفت باز هم هیچ کس برای ناهمسویی با این روش از حزب به بیرون رانده نشد. و زمانی که رفیق اخگر، رفیق پورهرمزان و رفیق زرشناس با خوشبینی های سیاست روز حزب هم سو نبوده اند باز هم هیچ یک از آنها را از حزب به برون نرانده بودند. در درازنای تاریخ حزب توده ی ایران همواره برخورد اندیشه ها در برابر پیاده کردن سیاست روز آزاد بوده است ولی تبلیغ نظرهای غیرحزبی در بیرون ازحوزه های حزبی هرگز آزاد نبوده است.

بدین گونه به عنوان توده ای “برون مانده”  می توان در این یا آن نکته با برنامه حزب موافق نبود ولی رای اکثریت را پذیرفت و بیرون از حوزه های حزبی به تبلیغ سیاستهای رسمی حزب پرداخت و بدین گونه عضویت حزب را پذیرفت. ولی اشتیاقی برای پذیرش این نرمش در بیشتر توده ای های “برون مانده” دیده نمی شود.

 پس چاره کار در کجاست؟ از کجا باید آغاز کرد؟

نگارنده با درهم آمیختگی روند گفتگو با عضویت سازمانی سر سازگاری ندارد. برای بالا بردن بخت گفتگو میان توده ای ها باید روند گفتگو و روند پیوستن سازمانی به حزب توده ی ایران را از هم جدا کرد. جدا کردن این دو روند دست کم دو برتری دارد.

نخست اینکه بار بزرگی را از دوش توده ای های “بیرون مانده” برای باور به سیاست روز حزب توده ی ایران بر می دارد. نمی توان عضو حزب توده ی ایران بود و هم زمان سیاست دیگری را به جز سیاست حزب در باره ی جمهوری اسلامی و راههای مبارزه با آن را تبلیغ کرد. این یک اصل بنیادی کار حزبی در هر کجا است.

دوم اینکه ما با برتری دادن به آغاز گفتگو و جدایی آن از عضویت سازمانی نگرانی “درون حزبی”ها را در باره ی رخنه نیروهای امنیتی و میوه چینی نیروهای تاکنون بی کاره، جاه جوی و جاه خواه کاهش می دهیم.

باید به یاد داشت که توده ای ها “شورش گران کنجکاو”ی هستند، که باید “دروازه های شهرهای ناگشوده را” بگشایند! اما اکنون ما به آن ماهی می مانیم که راه از دریا گم کرده است و از بد روزگار به استخر غوکان راه یافته است و از “روزن تنگ خاطره ها، كه هر روز تنگتر” شده است دیگر یادی از بزرگی دریا ندارد.

برای شنیدن دوباره “نغمه ی خورشید در مدارها” و دل خوش نشدن “به بانگ قاشقک ها” باید راهی یافت. چیدن ستاره ها از گُل باغ آسمان و پیشکش کردن آن به زحمتکشان کار آسانی نیست. برای انجام این کار باید خردمند بود و ” خردمندی در دریافتن است.(ا.ط)” و دریافتن درست و همه سویه تنها در گفتگو با دیگران و صیقل دادن اندیشه شدنی است. بنابراین باید به آغاز گفتگو پرداخت.

نباید پایبندی به سیاست روز حزب توده ی ایران را پیش سامه این گفتگو بگذاریم.

بنابراین توده ای ها برای آغازیدن گفتگو با هم نیازی به هم اندیشی در باره ی چالش های سیاسی روز ندارند. برای گفتگو هیچ پیش سامه (شرط) به جز وفاداری به هویت ایدئولوژیک و ماهیت طبقاتی حزب توده ایران نمی توان گذاشت. نگارنده بر این باور است که همه ی توده ای ها به مارکسیست- لنینیست باور دارند و خواهان یک جامعه سوسیالیستی به رهبری طبقه کارگر هستند.

برای فراهم کردن زمینه گفتگو ما به یک فراهمایی و میزگردی نیاز داریم که پایه های گفتگو را در آن بنیاد کنیم. این فراهمایی می تواند هم مجازی و هم حقیقی باشد. توده ای ها به یک مجمع تبادل نظر و گفتگو نیاز دارند که در آن با فراغ بال و آسودگی خاطر و بدون نگرانی از شکستن چارچوب های تشکیلاتی به پرواز اندیشه بپردازند. چرا که “سیمرغ را بال ها از پرواز است.(ا.ط)”

اگر ما راه گفتگو میان “درون حزبی ها” و توده ای های “برون مانده” را باز می گذاشتیم و میزگردی برای اینکار می داشتیم که هر کس می توانست آزادانه و بدون هراس از انگ خوردن در آن اندیشه خود را بازگو کند شاید دوست مان گلستانی پیش از شادباش گفتن به سردار جانی سلیمانی، این بازوی نظامی نئولیبرالها با برخورد با اندیشه دیگر توده ای ها به این پی می برد که تضاد میان ترامپ و پاسداران برابر با تضاد امپریالیسم و خلق نیست. و در این گفتگو بی گمان ما هم چیزی یاد می گرفتیم.

پایان سخن

چپاولگران و غارتگران زورگو و برباددهندگان گنجینه های میهنی و مردمی بر میهن شب زده ما چیره شده اند. دژ کهنه‌ و چرخ فرسوده ی سرمایه با پشتیبانی ولایت واپسگرا نه تنها آزادی را که نان را هم از مردم دریغ می کند. روزگار تهیدستان هرروز بدتر و سیاه‌تر می شود. سردمداران ستم‌پیشه بخت‌برگشتگان و جویندگان آب و نان را با هزاران شیوه خوار و کوچک می کنند.

دیدن این همه بدبختی و دریافتن ریشه های آن دل هر انسان با وجدانی را به درد می‌آورد و شعله‌های کینه را در قلبش می‌افروزد.

توده های  شیفته آزادی و  رنجبر برای پاره‌کردن زنجیرهای بردگی و وابستگی و یافتن بخور نمیر زندگی راهی به جز مبارزه برای رهیدن از دشامد (فاجعه) کنونی نمی بینند.

در این میان شگفتا که برخی از توده ای های “برون مانده” برای دستیابی به آزادی سازش با بورژوازی و نرمش در برابر خرده بورژوازی را درست می دانند ولی با برادران طبقاتی خود در “درون حزب” با نیش کینه برخورد می کنند. و دریغا که برخی از “درون حزبی ها” برای گسترش جبهه ضددیکتاتوری هزاران خط برای اصلاح طلبان می نویسند ولی از گفتگو با مادر زاده های طبقاتی خود در “برون حزب” سرباز می زنند.

واقعی ترین امکان نزدیکی توده ای ها به هم در حال حاضر شروع بدون شرط گفتگو است.

برای هم اندیشی، برای ساماندهی بهتر آن چه که می دانیم، برای دسته بندی بهتر آن چه که باید بدانیم، برای دانستن آن چیزهایی که ما را از هم جدا می کند چاره ای جز گفتگو نداریم. برای رسیدن به بهشت یگانگی نخست باید از دهلیز تاریک و پر پیچ و خم گفتگو با پیروزی بگذاریم و نشان دهیم که تاب شنیدن اندیشه هم دیگر را داریم.

توده ای ها در این باره می توانند از رفیقان اکثریتی ما بسیار چیزها یاد بگیرند. بیشتر دوستان اکثریتی ما در هیچ شرایط سیاسی از دوستی و گفتگو با هم پرهیز نکرده اند. این رفتاری است رشک آور ولی آموزنده برای ما.

 




سوسیالیسم تنها جانشین شایسته و بایسته نئولیبرالیسم

مقاله شماره: ۴۹ (۱۴ شهریور ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری
نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6977

 

چه سالی را باید سال خیانت سوسیال دمکراسی بخوانم؟
هنگام گذرم از کانال لندوئر رزا لوکزامبورگ زمزمه کنان می گوید که سردش است.

اتنا فرخزاد شاعر سوئدی

 

گزارشی از سرنوشت سیاه توده های رنج بر اروپا

تصور کنید کارگری را که
شانزده کیلومتر در روز میان تاقچه ها و قفسه های بزرگ و راه روهای باریک راه می رود و پس از  پایین آوردن بارهای کوچک و بزرگ، سبک و سنگین  آنها را برای فرستادن بسته بندی می کند. به آن اندازه ای سرش گرم کار و دستش پر از بار است که وقت دستشویی رفتن ندارد و تا ساعت ۶ شامگاه وقت غذا خوردن پیدا نمی کند. همه ی رفتار و کردارش در درازنای روز وارسی و بازرسی می شود.

شامگاهان پس از بسته بندی کردن نزدیک به هزار کالا و پایان کار سخت روزانه و بازرسی دوباره ی جیب ها خسته و مانده به سوی خانه می رود. آنچه که در میان راه می بیند درختان سرسبز نیست و آنچه می شنود آواز پرندگان خوش نوا نیست. چشمش به انبوه مردان و زنان بی کار می افتد و گوشش تنها ناله و زاری آنها را برای درخواست کار می شنود.

پس از خوردن غذای ارزان و ناپسند و نادلپذیر روی تنها تخت اتاق کوچک و پر موش کرایه ای خود دراز می کشد و برای خواب شب نیمی از دستمزد روزانه خود را می پردازد. برای تازه کردن نیرو می خوابد که تا شاید فردا دوباره بتواند نیروی کار خود را بفروشد.

آنچه را که هم اکنون خوانده اید می توانست بازتابی از زندگی ناگوار و جان سوز کارگران در نوشته های چالز دیکنز (Charles Dickens) در اوان پایه گزاری سرمایه داری در سده نوزدهم انگلستان باشد.

ولی این گونه نیست. آن چه که خوانده اید بریده هایی از گزارش یک خبرنگار از شرایط زندگی کارگران در انگلستان سال ۲۰۱۷ است.

اقتصاد نئولیبرالی که بر پایه های زمین خواری، سفته بازی و ساختمان فروشی ایستاده است به اندازه ای انگلی است که در سال ۲۰۱۵، درآمد میانگین ۳۸ درسد از کارگران کمتر از افزایش میانگین قیمت خانه خانه داران (مالک خانه) بوده است. به تازگی بریتانیا دراز ترین دوره ایستایی (رکود) دستمزد را در ۱۵۰ سال گذشته تجربه کرده است. امروز بریتانیا، در هم سنجی (مقایسه) با دهه ۱۹۷۰ ثروتمندتر است. ولی این دارایی کلان تنها در دست اندک کسانی است که جیب های ژرف و دست های بخشش بسیار کوتاه دارند.  برپایه گزارش سال ۲۰۱۶ شرکت بیمه سلطنتی لندن (Royal London)، در برخی از شهرهای بریتانیا کارگران برای برخورداری از یک زندگی بخور و نمیر در زمان بازنشستگی ناگزیرند تا هشتاد سالگی کار کنند. نیم میلیون از سالمندان بالای شصت روز و شب خود را در تنهایی به سر می برند و با کسی پیوستگی (ارتباط) ندارند و نیم میلیون دیگر پنج یا شش روز هفته را در تنهایی تنهای خود می گذرانند.

بخش بزرگی از کارمندان و کارگران امروز بدون هیچ قرارداد همیشگی با وضعیت ناامن، نامطمئن و بدون ساعت منظم کاری کار می کنند. برخی ها حتا زمان کاری هفتگی پنج ساعته دارند که دولت را هم خرسند می کند چراکه از سیاهه( لیست) دولتی بیکاران زدایش (حذف)  می شوند. نزدیک به یک میلیون از کارکنان بریتانیایی و  یک چهارم کارکنان بخش سالمندان و ناتوانان با قراردادهای صفر ساعتی ( کارفرما تنها هنگام نیاز آنها را به کار فرا می خواند و می تواند بدون دستمزد هفته ها کاری به کارگر واگذار نکند) کار می کنند.

جیمز بلادورث (James Bloodworth) خبرنگار انگلیسی که ناشناس شش ما در کارخانه ها و شرکت های گوناگون انگلیسی کار کرده است شرایط کاری کارگران آمازون (Amazon) را این گونه گزارش می کند.

همه ی کارگران قرارداد زبانی (شفاهی)، گذرا و صفر ساعتی دارند. هر زمانی که کارفرما نیازی به کارگر ندارد می تواند او را از کار بیرون کند. کارگران از بازنشستگی و دستمزد هنگام بیماری و تعطیلی (آسودروزی) برخوردار نیستند. به جای دستمزد و بهبود محیط کار برای نادان انگاری کارکنان بازی شگفت انگیزی با زبان واژه ها می شود. برای نمونه ساختمان انبار “مرکز پایانی” نامیده می شود و به جای کاربرد واژه های کارگر و سرپرست همگی “همکاران” خوانده می شوند.

یک کارگر آمازون با کار توان فرسای روزانه خود چیزی نزدیک به  ۳۸ دلار درآمد دارد. و در همین زمان نیم میلیارد دلار به درآمد جف بیسوس (Jeff Bezos)، مدیرعامل آمازون افزوده می شود. کارگران شرکت ۲۰ درسد از درآمد اندک خود را برای مالیات می پردازند ولی شرکت فراملی آمازون تنها ۰,۱ درسد از درآمد هنگفت خود را برای مالیات می پردازد.

شرکت آمازون با نیرنگ و نادرست کاری(تقلب) حتا بارها از پرداخت دستمزد ناچیز پذیرفته شده سرباز زده و کمتر از اندازه پرداخت کرده است. سرپرستان با پررویی و بی شرمی در برابر اعتراض کارگران به بهره کشی بی مرز می گویند که یک ارتش بزرگ بیکاران در بیرون از انبار چشم به راه بخت کاری هست و آماده هست که جای آنها را پُر کند. و این همزمان هشداری است به کارگر که چندان برای دستیابی به حقوق خود پافشاری نکند.

تنها کارگران نیستند که با زنجیر بهره کشی بی مرز به بند کشیده می شوند بلکه دانشگاهیان هم. آموزش بلند مدت زمانی برابر با داشتن شغل دائمی، درآمد پایدار و برجسته و بازنشستگی خوب بود. نظرسنجی ها نشان می دهد که شمار روز افزونی از دانشجویان پس از پایان رساندن آموزش دانشگاهی در قراردادهای گذرا (موقت) به کار (استخدام) گرفته می شوند و از حقوق برابر با کارکنان همیشگی (دائمی) برخوردار نیستند. در سال ۲۰۱۵ بیش از نیمی (۶۰ درسد) از دانش آموختگان بریتانیا در رشته هایی کار می کردند که نیاز به دانش دانشگاهی نداشت.

بسیاری از این دانش آموختگان (فارغ التحصیلان) پس انداز بازنشستگی ندارند و زنان دستمزدی در دوران بارداری نمی گیرند. آنها حتا هنگامی که کار دارند همیشه بیمناک بیکاری هستند و تا زمانی که توان کاری دارند این بیم همچون سایه به همراه آنها است.

سال هاست که دانش آموختگان آلمانی و انگلیسی در رشته دانش انسانی و دانش طبیعی ناگزیر در پروژه های کوتاه مدت و همچون کارکنان گذرا کار کرده اند ولی اکنون این بیماری گزند جان دانش آموختگان کشورهای اسکاندیناوی نیز شده است.

گای ایستندینگ (Guy Standing) پرفسور اقتصاد انگلیسی این دسته را  پرکریت (Precariat) می نامد. پرکریتها آن شهروندانی هستند که خواهان دستیابی به یک کار همیشگی هستند ولی در بازار کار به آنها فرصت پا قرص کردن داده نمی شود و برای همین برای زنده ماندن تن به هر گونه بهره کشی می دهند. ایستندینگ برای ویژگی های کاری گذرا این دسته آنها را روزمزدان (Day laborer) هم می نامد.

هواداران سرمایه داری برای نشان دادن برتری این شیوه تولیدی چیزی از بدبختی و گرسنگی مردم نزدیک به ۱۹۰ کشور جهان که به شیوه ی سرمایه داری گرداننده می شوند نمی گویند ولی همیشه از سه کشور اسکاندیناوی نمونه می یاورند که مردم آن در دوران شکوفایی سوسیالیسم  از رفاه اجتماعی نسبی بر خوردار بوده اند. در آن سال ها سوئد در مبارزه با ناداری و پرهیز از ناهمگونی و نابرابری اجتماعی زبان زد پژوهشگران اجتماعی و نیروهای پیشرو در جهان بود. ولی آن سبو مدت ها است که بشکست و آن پیمانه ریخت.  در طی ۱۵ تا ۲۵ سال گذشته، این روند در مجموع دگرگون شد. در میان ۳۴ کشور غنی OECD (سازمان همکاری اقتصادی و توسعه) سوئد دارای بزرگترین رشد نابرابری و ناداری از سال ۱۹۹۵ تاکنون بوده است. هم اکنون ده درسد جمعیت سوئد از نادارانی هستند که درامدی کمتر از ۵۰ درسد میانگین درآمد کشور را دارند.

هم اکنون سوئد دارای بیشترین میلیاردرهای اروپا است و میزان ناداران در سوئد برابر با اندازه ناداران در انگلستان است.

در باره ی افزایش ناداری تاپيو سالينين (Tapio Salonen)، استاد و پژوهشگر رفاه اجتماعی دانشگاه مالمو می گوید که آرام آرام پرداخت کمک پولی به بی کاران، بیماران و زودبازنشستگان هر سال کمتر و دستیابی به آن سختر شده است.

ریشه این همه بدبختی در کجاست؟

ایدئولوژی که پشت سر این همه نابودی و درماندگی خفته است نئولیبرالیسم نام دارد. این ایدئولوژی سرنوشت زمین و زمینی یان را دودستی به سازوکارهای (مکانیزم) بازار پیشکش کرده است. بازار خدای خدایان است و از مسیح. موسا و محمد والاتر. خدایی بازار از بود ببرها، شیرها، نهنگ ها و لاک پوشت های دریایی و هوای تازه برای کودکان و پیران مهم تر است.

قرن بیستم، با جولان سوسیال دموکراسی کینزی که سرمایه داری به ناگزیر از ترس از جنبشهای سوسیالیستی به آن تن در داده بود آغاز شد و با فروکش شدن آتش گرم کننده و جهان گیر سوسیالیسم جای خود را به نئولیبرالیسم داد.

از آن پس دوران آغاز پایان جهان فرا رسیده است. ما با چندین بحران همزمان و در هم آمیخته روبرو شدیم. هر سال، هر ماه، هر هفته، هر روز و هر ساعت ما به مرگ زمین نزدیک تر می شویم.  نئولیبرالیسم پیامدهای ناگواری برای آب و هوا و محیط زیست، جانوران و انسان ها داشته است. استفاده گسترده از سرچشمه های زمین اکوسیستم ها را از بین می برد و از گنجینه های گیاهی و جانوری آن می کاهد. فروپاشی نظام اقليمی و نابودی بوم شناختی یخ خرس قطبی را آب و آنرا گرسنه و آب نهنگ ها را زهرآگین می کند.

نئولیبرالیسم آرام آرام همه چیز را که به سود او نبود دگرگون کرد. این ایدئولوژی همه ی ما را اندک اندک به فردگرایی کشانده است و ما بی آنکه خود بدانیم به مصرف کنندگان کالاهای بنجل، زینتی بدون ارزش مصرف دگرگون شده ایم. کالاها به جای برآوردن نیاز خود نیاز شده اند. این ایدئولوژی نابرابری های زیادی ایجاد کرده و اعتماد به نهادهای دموکراتیک را از بین برده است.

نابرابری روزانه افزایش می یابد، و امپریالیسم همان گونه که سمیرا امین گفته است پس از چیرگی بر حزب های کهن راست و چپ و تهی کردن خوی رزم جویی سندیکاها، اکنون فرمانروای یکه تاز دنیا شده است.

نئولیبرالیستها در زمان بحران به بهانه ی بحرانی که خود آفریده بودند دستمزدها را پایین آورده بودند. و پس از آنکه اقتصاد در برخی از کشورها به جنب و جوش افتاد و جانی به خود گرفت آنها به بهانه ی بالا بردن نیروی رقابت برای فروش کالا دستمزدها را هرگز دوباره بالا نبرده اند. البته چه در دوران افت و چه در دوران خیز دستمزد دیوان سالاران و مدیران بانکی همچنان و همواره بالا رفت.

در دوران نیرومندی اردوگاه سوسیالیسم سوسیال دموکرات ها به ناگزیر بخشی از ارزش افزوده بدست آمده را برای رفاه و فراهم کردن زندگی بهتر برای بیشتر توده ها به کار می بردند ولی امروز با وجود رشد اقتصادی کاهش رفاه اجتماعی و اقتصادی توده ها بخشی از سیاست بلند و کوتاه مدت آنها است. نابرابری هر روز افزایش می یابد. ترس از بیکاری و بیماری همچون خوره ای جان زحمتکشان را ﺩﺭ ﺑــﺮ ﮔــﺮﻓﺘــﻪ ﺍﺳــﺖ و از درون ان را می جوید. کیفیت بهداشت عمومی هر روز پایین تر و بیمارستان های خصوصی هر روز گسترده تر و بهتر می شوند. افزایش سن بازنشستگی مایه ان شده است که بسیاری از زحمتکشان که دارای کار سخت ساختمانی، سنگ فرشی و مانند آنها هستند هرگز میوه ی شیرین بازنشستگی را نچشند و با مزه تلخ آرد آجر و سنگ در دهان جان بسپارند.

حتا در آنجا که اقتصاد کمی رشد کرده است هزینه آن را مادر زمین و مردمان بومی پرداخته اند. اگر همان گونه که دولتهای بورژوازی و شرکت های فراملی می خواهند میانگین رشد نرخ ناهمگون جهان سه درسد باشد اقتصاد نابرابر جهان در ۲۴ سال آینده دو برابر خواهد شد.

با چپاول سرچشمه های زمین از سوی شرکت های فراملی دیگر نمی توان زمین را سبز و دریا را آبی نگه داشت. زمین به کویری بی فراورده و آب دریا به گنداب بی ماهی دگرگون خواهد شد. زنبورها در جستجوی گل جان می دهند ولی آنرا نمی یابند. گنجشکان برای خستگی بدر کردن درختی برای نشستن نمی بینند. ارزش افزایی نئولیبرالیستی به گونه ای است که انسان ها را در چرخ پول سازی خود خرد و گیاهان و جانوران را نابود می کند.

دنباله ارزش افزایی از سوی شرکت های فراملی که تا کنون به اندازه ی بالایی از سودآوری رسیده اند، زمین را نابود خواهد کرد. تجاوز آن ها به مادر زمین که سرچشمه ی بی کران ندارد این پیرزن را از پا درخواهد آورد و استخوان های او را خرد خواهد کرد. و در آن زمان سودورزان سرمست پس از جشن و پایکوبی روی تن نیمه مرده زمین فرزندان خود را  برای دیدن پلنگ، لک لک و بز کوهی به موزه ها می فرستند و رنجبران و تهی دستان تن بی جان کودکان گرسنه خود را به خاک می سپارند.

پادزهر نئولیبرالیسم

در مبارزه علیه سرمایه داری ما افزون بر برهان، بیان ورشکستگی این نظام با عدد و فاکت ها باید آن چه را که در ذهن خود در باره ی یک جهان تهی از بهره کشی داریم در یک گفتمان جذاب و سازنده درباره چگونگی این دگرگونی و بهبودی و ساختار جهان برتر پیش روی توده ها بگذاریم. بیشتر مردم جهان که از فراورده های فراوان تولیده شده جامعه انسانی بهره ای نبرده اند آرزوی دگرگونی این نظام نابرابر انسان کُش و طبیعت کُش دارند. اما برای پای گذاشتن در راه مبارزه و به خطر انداختن جان آنها باید به چارچوب پیش گزاری شده جهانی نو باور کنند. ما باید از جهانی آزاد بگوییم که در آن کودکان بردگان کار نیستند، زنان کالاهای زینتی و یا بردگان خانگی نیستند، حق همه است آب و نان، هیچ پدری بدون نان به خانه برنمی گردد، به روی کوچ گران گلوله شلیک نمی شود، کارگران ساختمانی بی کمربند ایمنی از بلندای ساختمان پروازکنان بوسه بر کف زمین نمی زنند. باید از جهانی بگوییم که در آن سرمایه یک شرکت فراملی از داشته های چندین کشور نادار بیشتر نیست. باید از جهانی بگوییم که در آن برای دستیابی به چشمه های نفت فرزندان زحمتکشان را نمی کُشند. جهانی که آقا بالا سر ندارد و برابری والاتر از سودورزی است. کسی گرگ کسی نیست همه جا هم دلی و هم دردی و برادری است.

سالهاست که نئولیبرالیسم به ما اینگونه تلقین می کند که انسان موجودی خودخواه و پرآز هست. ولی در واقع انسان عمیقن انسان دوست و نوع دوست است. و همدلی و همدردی همزاد انسان است. اما در دوران جولان نئولیبرالیسم این خصلت ها چون که در چرتکه خرید و فروش بازاریان جایی ندارد سرکوب می شود.

هنگامی که داستان “شیرین” و توده به خواب کن نئولیبرال با بحران مالی در سال ۲۰۰۸ و با مرگ قهرمان داستان به پایان رسید. کسی از ما “چپ”ها چیزی برای گفتن نداشت و یا اگر داشت از بازگویی آن واهمه داشت. کسی نگفت که پرومته تن به شکنجه داد تا آتش را از خدایان بدزد و به انسان ها پیشکش کند. پس انسان دوستی و هم نوعی نمرده است. سوسیال دموکراسی شراب کهنه و سرکه شده نئولیبرالیسم را در شیشه های نو با انگ های رنگارنگ و فریبا فروخت ولی باز ما خاموش مانده ایم.

وقتی که ما “چپ”ها از عشق نگفتیم و به ستایش اسپارتاکوس، جوهیل، چه گورا، لومومبا، ووو نپرداختیم ریگان ها و تاچرها قهرمان مردم شدند. وقتی ما از مارکس، انگلس و لنین نگفتیم فریدمن دوست پینوشه انسان کُش نجات بخش انسان ها شد.

هنگامی که “چپ” برای انسانی کردن جامعه و نیرومند کردن حس همبستگی برنامه ای به پیش روی نمی گذارد، زمانی که ما اندیشه، پندار و گمان (تخیل) سیاسی خود را برای تصویر کردن یک جهان بهتر و نشان دادن راه رسیدن به آن به کار نمی بریم، توده ها را ناخواسته به دامن گرگ فاشیسم می رانیم.

ما باید داستان تازه ای بگوییم؛ از عشق، از دلاوری های انسان، از مهر مادری، از پایکوبی روی موج آب ماهی، از پرواز پرندگان در آسمان آبی، از بازی کودکان در روزهای آفتابی و از دلنوازی عاشقان در شب مهتابی بگویم.

جورج مونبیوت (George Monbiot) نویسنده انگلیسی گاردین (Gardian)  می گوید.

لازم است که با دید نئولیبرالیسم به انسان روبرو شد که بر پایه دروغی ناخوشایند انسان را یک بهینه ساز آزمند می نمایاند که در جنگ همیشگی با هم نوعان خود است و با آنها بیگانه است و چشم و گوش در برابر رنج و درد آنها می بندد.

ولی دانش روانشناسی، دانش اعصاب، انسان شناسی و زیست شناسی تکاملی نشان می دهد که هر چند که حرص و خودخواهی در ما هستند، اما ویژگی هایی چون سخاوت، بخشش، همدلی و هم دردی در انسان نیرومند تر از خودخواهی است. در واقع نئولیبرالیسم تلاش کرده است که ما را از رفتار و کردار انسانی جدا کند.

بر خلاف آن چه که نئولیبرالیسم به ما یاد می دهد جامعه های انسانی نه از شیوه رقابت بلکه با همکاری و هم اندیشی تکامل یافته اند. برای انسان بودن ما نیازی به دگرگونی طبیعت انسانی نداریم تنها باید آن انسانی باشیم که در جامعه انسانی زاده با دیگران می زیید و بزرگ می شود و برای زنده ماندن به آنها نیاز دارد.

ما باید برنامه ای برای نیرومند کردن حس هم پیوندی و بخشی از جمع بودن داشته باشیم که آنچنان با پشتوانه و ارزشمند باشد که باور توده ها به آن آسان باشد. اگر ما از پیش گزاری چنین برنامه ای سستی و کوتاهی کنیم نیروهای فاشیستی این فضای خالی را پر خواهند کرد. آنها همبستگی توده ها را هر چند به ظاهر علیه از مابهتران ولی به سود سرمایه و علیه “چپ”ها بسیج خواهند کرد.

تنها یک جامعه تهی از سرمایه می تواند ما را از فرورفتن در باتلاق خودپرستی و پول اندوزی نجات دهد. ما باید با دلیری و راستگویی سخن از برتری اندیشه سوسیالیستی برانیم. برخی ها از برنامه ریزی مرکزی کشورهای سوسیالیستی انتقاد می کنند. ولی آنها هرگز به این نیاندیشیده اند که چگونه یک شرکت بزرگ فراملی که بخشهای گوناگون آن در بیشتر کشورهای جهان پراکنده است سودورزی خود را با برنامه های مرکزی سازماندهی می دهد؟ برنامه ریزی مرکزی درست و پُربار را باید از شرکت های فراملی یاد گرفت. باید یاد بگیریم که چگونه با گزارش دهی از پایین و درگیر کردن توده ها در روند تصمیم گیری برنامه ریزی کلان را سازمان دهی کنیم. باید یاد بگیریم که برنامه مرکزی را با گنجایش و نقشه های محلی هم خوانی و همسازی دهیم و جلوگیر رشد اندیشه نو و خلاق محلی نباشیم. دموکراسی مشارکتی به آن گونه که در کشور شوراها می بایست انجام می گرفت باید گسترش یابد. ولی افسوس که فن سالاران و دیوان سالاران اندیشه ی شورایی لنین را از نیروی مردمی تهی کرده بودند.

آن چه که چشمگیر است این است که آن دسته از سازمان های “چپ” که در برابر برنامه های نئولیبرالیستی کرنش نکرده اند و به پیش گزاری برنامه ریشه ای پرداختند از بخت بیشتر برای به دست آوردن دل توده ها و پشت‌گرمی آنها برخوردار بوده اند. توده های اروپا به سوسیال دموکرات هایی که آرمان های والای گذشته خود را به پشیزی فروخته اند سیلی پرنیرو و سختی زده اند که بخش کوچکی از این سازشکاران را به بیداری واداشت و بخش دیگری را به آغوش مام سرمایه راند.

چالش های میهن ما

هم میهنان ما همزمان با چندگانه ستم در نبرد هستند. آنها در یک سو برای آزادی سخن، اندیشه، آزادی گزینش پوشش برای زنان، آزادی حزب های سیاسی و تشکل های صنفی با دستگاه ولایت فقیه در نبردند. از سوی دیگر آنها برای داشتن آب، نان، کار، خانه و آشیانه، بیمه بهداشتی، بیمه بی کاری، بازنشستگی، علیه گرانی، تورم، بحران اقتصادی علیه اقتصاد نئولیبرالی که الگوی نویی از شیوه تولید سرمایه داری است می جنگند.

مبارزه ضدامپریالیستی توده ها هم به دو گونه و در دو سو انجام می گیرد. توده ها هم علیه استعمار خزنده و پنهانی نئولیبرالیسم که با خوی گرگ و روبند گوسفند خود را نمایان می کند و هم علیه نقشه های پلید برای جداسازی خلق های میهن از هم و جنگ خلق ها با هم می جنگند.

اگر “چپ” باید نقش تعیین کننده در جبهه ضددیکتاتوری داشته باشد نیاز به پیش گزاری برنامه ای دارد که در آن چارچوب پاسخ به تضادهای چندگانه به گونه ای روشن داده می شود. “چپ” با بسنده کردن به مبارزه برای آزادی های سیاسی برگ برنده و مهر و نشان خود را در افشاگری و روشنگری علیه رژیم از دست می دهد و آمیخته دیگران می شود و جداکردن آن با دیگران برای توده ها سخت می شود.

هیچ دلیلی برای درست انگاری(توجیه) ندادن یک برنامه همه سویه برای توده ها که افزون بر مبارزه ضدولایی به روشنگری در باره ی سیاستهای اقتصادی نئولیبرالی طبقه های انگلی بوروکراتیک و تجاری و راه های برون رفت از آن می پردازد نیست.

ما پیامدهای زیانبار و نداری سازی سیاست های نئولیبرالی را در کشورهایی که زمانی گهواره سوسیال دموکراسی و زبانزد هواداران رفاه اجتماعی بوده اند دیده ایم.

چرا نباید از هم اکنون به توده ها در باره ی پیامدهای مرگ بار این الگوی دلبستگان سرمایه هشدار دهیم؟ چرا نباید از هم اکنون راه برون رفت از این کژراهه و سیاه‌چال را به توده ها نشان دهیم؟ چرا نباید اندیشه های برابری خواهانه و دادگرانه خود را با آنها در میان گذاریم؟

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/6977

نوشته های کمکی

The Age of Consent: A Manifesto for a New World Order by George Monbiot

How Did We Get Into This Mess by George Monbiot

The Prekariat by Guy Standing

Hired: Six Months Undercover in Low-Wage Britain by James Bloodworth




نه! طبری شکست نخورد. تسلیم نشد.

يگانهء من!

اگر روزى از تبعيد انديشه هايم بازگردم، دو چشم بر تو نگاه خواهم داشت، و يك زبان با تو
سخن خواهم گفت.

 

هديه خواهم داد ترا،
گل كينه هاى مشت شده ام را، ياد شاد پايمردى مردان را و نفرت از خوارى فرومايگان را.

***

من در تفاوت تولد يافتم، در تفاوت زيستم، در تفاوت گريستم، و بى شك در تفاوت نيز خواهم
مرد، پس چگونه بى تفاوت بزيم؟

***

مرا بيمار مى خواهند، ترا بى يار مى خواهند، مرا رنجور، مرا بى عار، مرا با هزاران
آرزو،

آه بى هيچ گفتگو،
بردار مى خواهند.

***

اى بدسگالان مردمى آزار، اى ژاژخايان دشمن كار، اى شمايانى كه انديشه تان از پر مگس
فراتر نمى رود، و اوج عظمت را در شكوه حشرات مى بينيد.

هرگز زخم هايم بساط عيشتان نخواهد شد.
زخم هايم نشان اقتدار منست، زخم هايم سوز ديرين منست.

***

من هر شب، با خيش نگاهم، زمينِ آسمانِ شبزده را شخم مى زنم، تا بشكفد گل اختران،
شب، نورشان را با چشم هايم مى بويم.

***

بگذار زمان بگذرد، بگذار زمين با عظمت سنگينش، چون پروانه اى به گِ رد آفتاب بگردد، و
روز از دامن اين شب بلند بدرآيد،

شب را پايانى هست

برگزیده از شعرهای گوناگون زندان طبری

 

آیا یک انسان فرهیخته و با وجدان با خواندن تکه های گوناگون نثر منظوم در بالا می تواند به این نتیجه برسد که این ترانه های دلنشین و سروده های  رزم  تراوش مغز یک انسان شکست خورده و تسلیم شده است؟

بازانتشار

مقاله شماره: ١٣٩۵ / ۸۸ ( ۲۰ دی)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

آفتابی مراست در دیدار که مکدر نمی شود نگه ش!

در طول تاریخ نسبتا کوتاه مدرن بشری موسسات دینی همواره با اجرای نقش مهم روبنایی خود به عنوان دژ دفاعی  جامعه طبقاتی عمل کرده اند. این موسسات با پشتیبانی طبقات حاکم با ایجاد انواع و اقسام قوانین اخلاقی و دینی به تقدیس اختلاف طبقاتی پرداختند. و زمانی که ترس از دوزخ و تشویق و ترغیب برای رسیدن به بهشت آسمانی توده های محروم را از شورش بر علیه ناعدالتی ها باز نداشت، اسقف  ها مجبور شدند که برای “هدایت” توده ها به راه راست مجازات و پاداش آسمانی را با شکنجه و زندان زمینی ترکیب و تکمیل کنند.

در آغاز سال ۱۵۹۳، ستاره شناس دلاور، جوردانو برونو به جرم ارتداد توسط استنطاق مذهبی روم دستگیر شد و همان سال به اتهام عدم اعتقاد به احکام مرکزی و کلیدی مذهب کاتولیک، از جمله لعنت ابدی، تثلیث، الوهیت مسیح، و باکره بودن حضرت مریم محاکمه شد. در نهایت پس از ۷ سال شکنجه و زندان دستگاه تفتیش عقاید او را گناهکار دانست و سپس او را در بوته آتش سوزاندند.

۱۰ سال بعد از آتش زدن برونو گالیله اعلام کرد که خورشید مرکز منظومه شمسی است، و زمین در گردش مداوم بر روی محور خود و به دورخورشید است.

کلیسای کاتولیک او را مجبور به نفی دیدگاه های خود کرد و با شکنجه و شلاق از او اعتراف گرفت که زمین مرکز جهان است. اما با وجود این اعتراف از ترس گسترش نظرات “الحادی” گالیله او را تا آخر عمر به بازداشت خانگی محکوم کردند.

برای یافتن جواب این پرسش که چرا دستگاه تفتیش دولتی کاتولیک دانشمندان و ستارگانشان را به حال خود رها نکرد باید به پیوند نظام طبقاتی با ایدئولوژیِ ایدالیستی توجه کنیم. در طول تاریخ ایدئولوژی ایدالیستی برای حفظ امتیاز طبقاتی قدرت مندان به کار گرفته شده است و بدین ترتیب دفاع از ارزش ها، آموزه ها و قوانین این ایدئولوژی دفاع از طبقات انگلی حاکم بر جامعه بوده و هست. “شب پرستان” کاتولیک می دانستند که با قبول مرکزیت خورشید و نه زمین در منظومه شمسی، نظام خدایی بهره کشی نیز دیر یا زود به زیر سوال خواهد رفت. و خوف آن داشتند که در زمانی نه چندان دراز مرکزیت خورشید در منظومه شمسی به مرکزیت مردم به روی زمین بدل شود.

ولی دستگاه تفتیش عقاید دین کاتولیک با تمام آتش زدن ها و زندانی کردن ها نتوانست زمین را از گردش به دور خورشید باز دارد و نتوانست از تابش و اهمیت خورشید بکاهد. بر خلاف آرزوهای اوهامی اسقف ها نابودی پیکر دانشمندان به محو افکارشان نیانجامید. چند سالی گذشت ولی از خاکستر برونو گل اندیشه گالیله رویید. چند سال دیگری گذشت و دانه کوچکی که گالیله در زمین خشک و بایر علم کاشت به درخت تناوری به نام علم ستاره شناسی تبدیل شد.

هرچند که کشیشان کم عقل که “اندیشه”شان “از پر مگس فراتر” نمی رفت به عبث تلاش کردند که این جهان پهناور بی نهایت را به کره زمین و رجال دینی و سیاسی آن محدود کنند. ستاره شناسی کنونی به ما می آموزد که تنها در کهکشان راه شیری ما بیش از ۲۰۰ میلیارد ستاره وجود دارد. تخمین زده می شود که در جهان قابل مشاهده ما بیش از ۲۰۰ میلیارد کهکشان وجود دارد.

قرن ها بعد در مکانی دیگر همان رفتار با شکلی دگر ولی با همان خصلت و نیت با دانشمند دیگری تکرار می شود. در خبر ها به نقل از آقای سروش می خوا نیم.

یک بار دیگر احسان طبری را دیدم و آن شبی از شب‌های ماه رمضان – سال۶۳؟–  بود که وی را از زندان به خانه مرحوم محّمدتقی جعفری آوردند و مرا هم بدان مجلس فراخواندند. حال و روز خوشی نداشت و دهان و فک‌اش گویا شکسته یا کج شده بود. جعفری می‌خواست ‌با وی محاجه کند، اما من مطلقا خوش نداشتم که با اسیری در بحث شوم، و نشدم. یک‌بار که آقای جعفری سخنی در نقد شوروی (سابق) گفت، احسان تکانی خورد و دفاعی غیورانه کرد. (http://zeitoons.com/23628)

از این بگذریم که چرا آقای سروش با علم به ادعای رژیم مبنی به تواب شدن طبری این نکته مهم را بیش از ۳۰ سال در سینه دل مخفی داشته است. اگر در سال های نخست از “هدایت” اسلامی شریعتمداری خوف داشت، حداقل در چندین سال گذشته در فراغت غربت میتوانست این موضوع را برای برائت طبری از اتهام تواب شدن مطرح کند. اتهامی که حتا شاعر ارجمندی چون سایه با گفتن “توبه کردی زآنچه گفتی ای حکیم” بدون تأمل انتقادی لازم این ادعای واهی و پوچ را دربست پذیرفته بود.

نگارنده در چند جلسه ی سخنرانی آقای محمد تقی جعفری شرکت داشته است.  او دریایی از اطلاعات بود ولی به قول شریعتی “به اندازه بند انگشت عمق نداشت” با این حال او را بر خلاف روحانیون آن زمان تشنه قدرت و ثروت ندیدم.

جواب سوال اینکه چرا چنین شخصی “محاجه” با “اسیری” را پذیرفت، ولی ساده است. هم آقای سروش و هم آقای جعفری از عواقب رد کردن چنین دعوتی به شدت هراس داشتند. دستور از بالا بود. برای دستگاه تفتیش عقاید جمهوری اسلامی این “محاجه” مهم بود. آن ها میخواستند با وارد میدان کردن دو تن از بهترین فلسفه دانان دینی خود، پشت طبری “فک شکسته” را به خاک بمالند. کاری که در زمان آزادی او آرزو بردل، از آن درمانده بودند. جالب این است که شنگجه گر بی عقلی مثل شریعتمداری سال ها مدعی آن بود که طبری را با استدلال و منطق اسلامی به راه راست هدایت کرده است. کاری که به قول سروش از توانایی بهترین فلسفه دان جمهوری اسلامی در برابر طبریِ که “حال و روز خوشی نداشت” خارج بود. چرا که با همه درد و شکنجه “احسان تکانی خورد و دفاعی غیورانه کرد”.

طبری از سرنوشت برونوهای کشور ما همچون مقنع، رازی، حافظ، خیام، بیرونی، سهروردی و دیگران آگاه بود .او می دانست که “شب پرستان” و “ژاژخایان” که “اوج عظمت را در شکوه حشرات می بینید” همیشه از روشن اندیشی دانشمندان آزاده و بلندای پرواز افکارشان می ترسند و بر خود می لرزند. این گونه است که او با تمام درد و رنج جسمی نگذاشت که “زخم های”ش “بساط عیش” “بدسگالان مردمی آزار” شود.

او می دانست که کاهنان دین با تحمیق مردم آن ها را بر علیه عاشقان می شورایند. او که می دانست که “ناکسانِ سرمست از باده فتح، ابلهانه مى پندارند که جاویدند”، با شنیدن اراجیف جعفری که در آن “خورشید انکار مى شود، ماه وجودى زائد تلقى مى گردد”،  تهوع اش می گیرد و به ناگاه “تکانی می خورد” و با علم به اینکه “شب را پایانى هست” با فکی شکسته لب به سخن می گشاید.

با آنکه می داند که “شبى تیره است، سکوت چیره است، زنجره ها حاکمیت شب را جار مى زنند”، ولی با “دفاعی غیورانه” سکوت شب تیره را هر چند برای دمی می شکند.

او با این کار ایمان خود را به این که “تاریخ فاتحانه در را خواهد گشود، و خورشید با لبخندى گرم، انحناىِ آسمان را عاشقانه خواهد پیمود، و آنگاه بهار، مرهمى سبز، بر زخم هایمان خواهد گذاشت” نشان می دهد.

سوال مهم اما اینست که چرا قوه قضایی، مدیران زندان و “فک”شکنان می خواهند با “اسیری” که به جرم  کودتا و جاسوسی دستگیر شده است، به جای اثبات اتهامات “محاجه” فلسفی کنند؟

دلیل این کار همان است که دستگاه تفتیش عقاید کاتولیکی را بیش از پنج قرن پیش به آتش زدن برونو و آزار و شکنجه گالیله کشاند. یعنی برای دفاع از دستگاه دینی ایدئولوژی ایدالیستی که برای تطهیر و حفاظت از نظام طبقاتی ساخته و پرداخته شده است.

تسلیم احتمالی طبری به عنوان فیلسوفی که “خوشبختی فرد” را “تنها در درون یک جامعه خوشبخت ممکن” می داند برای “مغزهای معینی که برای بودن خود، حتّا نبودن تمام جهان را هم تصویب می‌کنند” و برای آنها که “جمع را منکرند، شمع را منکرند، سحر رامنکرند”  برای آنها که  “از پشیزِ گدایِ روستایی” می دزدند “تا بر میلیاردهای خود بیفزایند”، برای آن ها که  “به خاطرِ اشیاء، اشخاص را نابود، می کنند می توانست نوید پیروزی بزرگی باشد.

آن ها می خواستند با زبان طبری “گندآبیِ خودمحوری” انسان را دائمی تلقین کنند و”فرازستانِ معطرِ بزرگواریِ انسانی” را “پندارهای پوچ خیال‌پرستان دیوانه” بنمایانند. آن ها می توانستند با تسلیم طبری حقانیت “نظام گرگانۀ بهره‌کشی” را ثابت کنند.

اما در زمانی که “چشمه خورشیدِ خاور، در نگاهى خشکید” و ” جاهلان، بر جهل خویش بالیدند، ناکسان، مستانه خندیدند” و “شب پرستان” با “رنگ شب … پاشیدن … بر ستاره ها” در نقشه این بودند که خورشید را از ذهن ها پاک کنند، طبری از “تبعیدگاه اندیشه” خود”، “در حیاط قیرگون شب” بیرون می آید و “تکانی” می خورد. در این جاست که “بر مردابِ” “تن خسته و زخمى” طبری، “نیلوفر اندیشه مى روید” و او در “چاه شب” و در مقابل “بدسگالان مردمى آزار،  ژاژخایان دشمن کار،” از  “چشمه خورشیدِ” “دفاعی غیورانه” می کند.

او می داند که نتیجه این گستاخی شکنجه بیش تر است. ولی آگاهانه “زخم ها را شعله ور” مى خواهد “زخم ها را زخم تر” مى خواهد “تا شود بزمگه نور به پا” و “کز دل تیرگى پست و بلندِ یلدا، به جهاند فردا.”

و با این وفاداری به آگاهی و دانش و اعتقادش، او بار دگر ثابت کرد که “خاموشی مرگ”ش “رساتر از آن بانگی است” که می‌خواستند خفه‌اش کنند.

«موزائیک»ها همه از کتاب اشعار زندان احسان طبری با عنوان “دیالکتیک اشعار زندان احسان طبری- حماسهء نبرد انسان” برگرفته شده است. ISBN 978-91-88005-20-5