پروین محمدی: برای اعتراف دیر شده، اموال ما را باز گردانید! 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
پنج‌شنبه  ۹ آذر ۱٣۹۶ –  ٣۰ نوامبر ۲۰۱۷

 


پروین محمدی فعال کارگری عضو اتحادیه ی آزاد کارگران ایران در یاداشتی نوشت:
حسن روحانی برای ارائه گزارش کارنامه ۱۰۰ روزه دولت دوازدهم پشت تریبون صداو سیما قرار می گیرد و در بخشی از سخنان خود به بدتر شدن سال به سال سرنوشت صندوق های بیمه ای اعتراف میکند!

آقای روحانی! اگر بخواهید انصاف را رعایت کنید باید اعتراف کنید که اتفاقا وضع شما و دولتتان به یمن دست درازی های بی حساب و کتاب به سرمایه های حاصله از دسترنج ما کارگران که در صندوق های بیمه ای گردآوری گردیده و غصب شده سال به سال بهتر شده است!

چرا که از اول انقلاب همه دولتهای اسلاف و همچنین دولتهای خود شما، حق بیمه ای که دولت ها باید به صندوق ها میدادند را نپرداخته اند و اکنون یکی از دلایل ورشکستگی این صندوق ها، عدم انجام تعهدات شما و اسلافتان در دولتهای قبل بوده است به طوری که حالا رقم بالای ۱۵۰ هزار میلیارد تومان فقط به تامین اجتماعی بابت آن بدهکار هستید.

اعتراف شما از آن جهت که چیزی از سرمایه های ما برای استفاده خود در هنگام بیکاری، از کار افتادگی، بازنشستگی و غیره باقی نمانده و حالا مجبوریم از دستمزد پنج برابر زیر خط فقر خود بزنیم و هزینه بیمه تکمیلی کنیم کاملا درست است که سال به سال بیشتر به خاک سیاه می نشینیم.

ما نیاز به اعتراف امروز شما نداریم، وجود دهها میلیون بیکار و بی پناه که هر روز در کنار ورود نیروهای جوان آماده بکار و اخراج کارگران شاغل که همگی با حمایت دولت و دستگاههای زیر نظر شما اتفاق میافتند به صف بیکاران، از قبل صدایشان گوش فلک را هم کر کرده است. ما بازگرداندن دسترنج های سالیان عمر خود را که شما و روسای دولت های پیشین به تاراج برده و هزینه امور بی ربط به زندگی ما کارگران کرده اید را خواهان هستیم نه اعتراف شما!

بعد از گذشت ۵ سال از تحقیق و تفحص سازمان تامین اجتماعی بزرگترین متهمش مرتضوی تبرئه میشود و آن همه اسنادی که منتشر شد کشک از آب در می اید!

صندوق تا مین اجتماعی که دربست در اختیار بزرگترین بدهکارانش یعنی دولتها قرار داشته و دارد مدام مورد چپاول و غارت قرار گرفته، از آن توسط مدیران منتصب شماها اختلاس ها و بریز و بپاشهای هزاران میلیارد تومانی صورت گرفته و هر زمان که سیستم هایتان نیاز به نقدینگی داشته از این خوان یغما بهره گرفته اید.

در دوره جنگ از آن برددید، کسری یارانه ها که خود بلائی مهلک به جان اکثریت مردم جامعه شد را با دست درازی به صندوق بیمه جبران کردید، غیر از دولت که بزرگترین غاصب صندوق بیمه است، به کارفرمایان دولتی و نیمه دولتی و وابستگان به قدرت برای سهم بری از غارت دسترنج های ما کارگران تحت عناوین کمک به نجات کارخانه ها از ورشکستگی و نوسازی ماشین آلات تولید چراغ سبز نشان دادید، هزینه طرح های اشتغال زایی تان (همانند طرح موسوم به کارورزی) را بر دوش صندوق تامین اجتماعی با دو سال معافیت کارفرماها برای بیمه کردن کارگرانشان انداختید و با اختراع فرمول ادغام صندوق ها بعد از غارت و چپاول، صندوق های دیگر مثل صندوق فولاد را اختراع کردید که پاسخی به بی پاسخیتان در قبال خالی شدن ذخیره مالی این صندوق ها باشد.

من وقتی با یک حساب ساده محاسبه میکنم که چطور میشود شماها دم از ورشکستگی صندوقی بزنید که تک تک بیمه شده هایش سالیان سال هر ماه یک سوم حقوقشان را در آن ریختند و اکنون شما برای پرداخت حقوق من بازنشسته دم از این میزنید که باید تعداد شاغلینی باشند که با حق بیمه ی آنان بتوانید حقوق من بازنشسته را تامین کنید، مغزم سوت می کشد که سی سال پرداخت بیمه من کجا رفت؟!!! اگر حقوق یک کارگر را میانگین یک میلیون و دویست هزار تومان در نظر بگیریم با دوسال حق بیمه اش اگر یک تیکه زمین خریداری کنید و دیگر دست بهش نزنید تا ۲٨ سال بعد، ببنید چه ارزش ریالی پیدا میکند؟

چطور شماها ٣۰ سال از من بازنشسته هر ماه یک سوم حقوق ام را گرفته اید و اکنون کاسه چکنم، چه کنم دستتان گرفته اید؟
ایراد از نفس وجود صندوق های بیمه ای و نظام بازنشستگی نیست، اشکال از وجود دولتهایی بود و هست که پاسخگو نبوده و نیستند و در روز روشن دزدی کرده و دروغ تحویلمان داده اند.

شما بدهی تان را پرداخت کنید. دستتان را از صندوق کوتاه کنید. دزدان و اختلاس گران و مدیران نجومی بگیر را محاکمه کنید. اموال به غارت رفته را مسترد کرده و اداره صندوق را به بیمه شده ها بسپارید.




در برنامه‌های اقتصادیِ دولت ولایت فقیه، «بنی‌آدم اعضایِ یک پیکر» نیستند!

 به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۳۹، ۶ آذر ماه ۱۳۹۶

 

وقوع زلزله هفت‌و‌سه‌دهم ریشتری در غرب کشور در روز ۲۱ آبان‌ماه، به مرگ فجیع بیش از ۵۰۰ تن از مردم زحمتکش منجر شد و عده زیادی را نیز زخمی، علیل و بی‌خانمان کرده است. این زلزله نشان داد که دستگاه‌های دولتی و مسئولان “نظام” برای مدیریت این‌چنین شرایطی و برخورد با بحران‌های طبیعیِ محتمل و امدادرسانی مؤثر در این‌گونه‌ عرصه‌ها هیچ‌گونه برنامه‌ریزی و آمادگی‌ای ندارند. واقعیت این است که دستگاه‌های دولتی و مسئولان در آینده نیز به‌غیر از تظاهر به اینکه برای “مدیریت بحران” آمادگی دارند و ادعای صِرفِ اینکه می‌توانند از مردم محافظت کنند، کار دیگری نخواهند کرد. این رسم معمول در کشورمان است که دستگاه‌های حاکمیت به مردم به‌راحتی دروغ ‌بگویند.

درحالی‌که صدها نفر جان‌شان را بی‌جهت از دست داده‌اند و عدهٔ بی‌شماری نیز مجروح و بی‌خانمان شده‌اند و شهرهایی مانند کرمانشاه و سرپل ذهاب و بسیاری از روستاهای اطراف به‌شدت ویران شده‌اند، دعواها و تسویه‌حساب‌های جناحی‌اند که سرتیتر خبر رسانه‌ها می‌شوند. دروغ‌گویی مفرط و گسترش دوگانگی ارزش‌ها در تاروپود “نظام” تنیده شده است و موجب اوج‌گیری نزاع‌ها و رقابت‌های جناحی می‌شود و هر طرف با دست‌آویز کردن صدمات زلزلهٔ اخیر سعی می‌کند تقصیر را متوجه جناح رقیب کند.

دولت حسن روحانی که در ۴ سال گذشته نتوانسته است برای طبقه‌ها و لایه‌های مرتبط با ‌کار و تولید (یعنی اکثر مردم) کاری اساسی انجام دهد و معلوم شده است که قول و وعده‌های انتخابی‌اش در توسعه آبادانی و پاسخگویی به مطالبات پایه‌ای مردم دروغ‌های تبلیغاتی بوده‌اند، زلزلهٔ اخیر برای او و اطرافیانش به‌منظور جوسازی و منحرف کردن توجه‌عمومی از پیگیری این مطالبات فرصتی مغتنم بوده است تا بار دیگر با علم کردن کارنامهٔ دورهٔ احمدی‌نژاد و آسیب‌های آن واقعیت‌هایی انکارناپذیر را لاپوشانی کنند.  اینکه سیاست‌های اعمال‌شده در دورهٔ ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد باعث وارد آمدن صدمه‌هایی فراوان به اقتصاد ملی کشور ما شده‌اند هیچ‌گونه تردیدی نیست، ولی این موضوع به بیش از ۴ سال پیش مربوط است! همین‌طور بسیار روشن است که “نظام” و در رأس آن ولی فقیه پشتیبان سیاست‌های کلان اقتصادی دولت‌های احمدی‌نژاد بودند. این‌ها سیاست‌هایی بودند بر اساس نسخه‌های تعدیل اقتصادی نولیبرالی که بنا بر آن، اقتصاد ملی ایران هرچه بیشتر بر مبنای تمرکز سرمایه‌های خصوصی و ثروت آفرینی می‌باید بازسازی شود و از جانب “صندوق بین‌المللی پول” تجویز شده‌اند. در دورهٔ احمدی‌نژاد، خصوصی‌سازی‌های وسیع، به‌دلیل رقابت‌های جناحی و تسلط سیاسی و امنیتی سپاه، درعمل شبه‌خصوصی‌سازی (یا به‌اصطلاح “خصولتی سازی”) بودند، ولی همین شبه‌خصوصی‌سازی به‌وسیلهٔ دولت‌های احمدی‌نژاد، گام اول بسیار مهمی بود در راستای تثبیت شدن سلبِ مالکیت مردم از ثروت‌های ملی به‌هدف انباشت سرمایه‌های خصوصی. بر این مبنا بود که پروژه‌هایی کلان مانند “مسکن مهر”، نه برای مردم و حل بحران کمبود مسکن، بلکه به‌هدف ثروت‌اندوزی و تبلیغات پوپولیستیِ برخوردار از حمایت دستگاه ولایی به‌وسیلهٔ باند احمدی‌نژاد راه‌اندازی شدند. همین‌طور با حمایت کاملِ “رهبری”، “شورای امنیت ملی” و “شورای تشخیص مصلحت نظام” به‌همراه طیف ناهمگونی از شخصیت‌هایی مانند حسن روحانی و اکبر رفسنجانی و حتی رسانه‌هایی مانند کیهان شریعتمداری در کنار هواداران دوآتشهٔ “اقتصاد آزاد” (امثال غنی‌نژادها، زیباکلام‌ها و جز اینان) احمدی‌نژاد در دولت دهم توانست یکی از مهم‌ترین ارکان برنامه‌های نولیبرالی رژیم ولایی، یعنی حذفِ یارانه‌ها (سوبسیدهایی که برای مواد ضروری مورد نیاز مردم از خزانهٔ دولت‌ها پرداخته می‌شد) را عملیاتی کند.

اقتصاد نولیبرالی همچون الگویی بنیادی در برنامه‌های کلان رژیم ولایت فقیه به‌وسیلهٔ دولت حسن روحانی به‌نحوی صریح‌تر و مدرن‌تر و به‌منظور گسترش پیوند بیشتر با سرمایه‌های کلان جهانی ادامه یافته است، اما این بار اجرای این برنامه‌‌ها در راستای منافع بخش‌هایی دیگر از کلان‌سرمایه‌داری و الیگارش‌ها نیز قرار دارد. ازاین‌روی، از ۴ سال گذشته تا کنون، شیوه‌های نظری و عملیِ ‌اجرای برنامه‌های اقتصادی نولیبرالی و تبلیغات پیرامون آن‌ها در قیاس با دورهٔ احمدی‌نژاد تفاوت‌هایی  پیدا کرده است. برای مثال، زیرپایهٔ نظری دولت حسن روحانی- به‌ویژه حلقه‌های نزدیک به او- با ادامه یافتن پروژه‌هایی مانند “مسکن مهر” بر اساس برنامه‌ریزی مدون ملی به‌شدت مخالف‌اند و آن را موجب به‌وجود آوردن اختلال در عملکرد “بازار مسکن” می‌دانند! شخص حسن روحانی- به‌همراه معاون اولش اسحاق جهانگیری و وزیر راه‌وشهرسازی‌اش عباس آخوندی – معتقدند که مشکل ملی کمبود مسکن را در چارچوب “بازار آزاد” (بازار آزادِ بی‌نظارت) می‌باید حل کرد. به‌دیگر سخن، تعیین قیمت مسکن و اینکه چه کسانی می‌توانند صاحب‌خانه مناسبی شوند و اصولاً اینکه در کجا و با چه کیفیت و کمیتی خانه‌سازی شود، همگی این‌ها، باید به عملکرد “بازار” واگذار شوند. به‌زعم روحانی و همراهانش، سرانجام قانون مقدسِ “عرضه و تقاضا” و قدرت خرید مشتری و به‌ویژه نسبت تناسب بین سرمایه‌گذاری و درجه سوددهی برای بخش خصوصی (یا همان “کارآفرین‌ها” یا “کاسب‌کارها”) عامل‌هایی‌اند که می‌توانند مشکل کمبود مسکن را حل کنند! در هیچ کجای جهان قوانین مقدسِ “بازار آزاد” و منافع باریک‌بینانه “کاسب‌کارها” نتوانسته‌اند مشکل کمبود مسکن را حل کنند، بلکه برعکس، همواره و در همه‌جا، عملکردِ بخش خصوصی به‌همراه ایجاد حبابِ قیمت مسکن و تمرکز ثروت در دست عده‌یی قلیل، به گسترش بی‌خانمانی بیشتر منتهی شده است.

طیف وسیعی از توده‌های فرودست در کشور ما بی‌سرپناه‌اند و حرکت صعودی دائم و کمرشکن پرداخت اجاره خانه، گذران زندگی و معیشت اکثر مزدبگیران و حقوق‌بگیران شهری را با بحران و مشکل‌هایی بسیار روبرو کرده است. حل شدن بحران کمبود مسکن یکی از خواست‌های اصلی مردم در انقلاب ۱۳۵۷ بود و این بحران هنوز پس از بیش از سه دهه        همچنان زندگی اکثر مردم را با چالش‌هایی فراوان روبرو می‌کند. باید تأکید کرد که: کمبودِ مسکن و عمیق‌تر و گسترده‌تر شدن بحران مسکن، دقیقاً به‌دلیل بالا بودن قیمت مسکن و اجاره‌خانه است و این قیمت‌های بالا هم با پایین نگه‌داشتنِ سطح عرضه (بیشتر به‌طورِ عمدی) به‌وجود آمده است. به‌عبارت‌دیگر، “آزاد” بودن سوداگری و ثروت‌اندوزی به‌وسیله مالکان زمین و مسکن، در کنار نبودِ برنامه‌ریزی از جانب دولت‌های رژیم ولایی برای ایجاد مسکن مناسب برای همگان به‌نحوی عامدانه تداوم بحران مسکن را به‌وجود آورده‌اند. توجه‌برانگیز آن‌که، در این حال، دولت حسن روحانی و سرمایه‌داران حامی جناح اعتدال‌گرایی، درصدد تشدید فرایند کالایی کردن مسکن‌اند تا به‌این وسیله بتوانند حیطهٔ عمل سرمایه‌های خصوصی کلان را گسترده‌تر کنند. تجربه‌های موفقیت‌آمیز بسیاری در پهنه جهان نشان داده‌اند که حل شدن بحران مسکن در سطح ملی، فقط با ‌اجرای طرح فراگیر “مسکن اجتماعی” و غیرکالایی کردن “حق مسکن” و تبدیل آن به حق شهروندان امکان‌پذیر است. پرواضح است که در دنیای کنونی، به‌کمک دستاوردهای فن‌آوری پیشرفته می‌توان خانه‌هایی باکیفیت لازم و شایستهٔ مردم بنا کرد.

یکی از دلیل‌های عمدهٔ ناتوانی و بی‌کفایتی سران، دولت‌ها و مسئولان کشور ما در سازمان‌دهی دستگاه‌های لازم و مؤثر برای پیشگیری از تلفات سنگین در سانحه‌هایی طبیعی مانند زلزله و سیل و امدادرسانی این بوده است که به‌صورتی برنامه‌ریزی‌شده، راه ورود سیل‌آسای سرمایه‌گذاری‌های کلان خصوصی هرچه بیشتر هموار می‌شود، و در مقابل آن، نقش دولت و بخش‌های عمومی در نظارت بر جنبه‌های فنی خانه‌سازی بر اساس تکنیک‌های آزموده‌شدهٔ مدرن دائماً کوچک‌تر می‌شود. بر این مبنا است که، منافع اقتصادی مردم و ضرورت به‌وجود آوردن ساختارهایی لازم در زمینهٔ حفظِ ایمنی مردم و کمک‌رسانی مطمئن به آنان در تضاد با منافع سرمایه‌داران قرار می‌گیرند و از اولویت ساقط می‌شوند. عملکرد همین الگو از اقتصاد نولیبرالی را در کشور پیشرفته‌ای مانند ایلات‌متحدهٔ آمریکا نیز می‌توان دید. در آنجا هم دولت در برابر سانحه‌های طبیعی از کنترل بحران و امدادرسانی کافی ناتوان است و بخش بزرگی از قربانیان سانحه‌های طبیعی بدون سرپناه و با آسیب‌های جسمی و روانی به‌فراموشی سپرده می‌شوند. حتی با درنظر گرفتن تفاوت‌هایی بارز که در سطح رشد و شرایط زندگی در آمریکا در قیاس با کشورهایی عقب نگه‌داشته‌شده‌ مانند ایران وجود دارد، پیامدهای ضدانسانی این الگوی “اقتصاد بازار آزاد” (بدونِ نظارت) را می‌توان به‌روشنی دید. در کشور ما، هم توسعهٔ ملی و هم منافع مردم- از جمله حفاظت از حقوق و سلامتی مردم- محور سیاست‌های دولت‌های رژیم ولایی نبوده‌اند، و برعکس، همچون مانع‌هایی بوده‌اند در برابر “آزادی” کلان‌سرمایه‌داران در مسیر گسترش سوداگری در همهٔ زمینه‌‌های اقتصادی-اجتماعی باانگیزهٔ ثروتمندتر شدن ثروتمندان و به‌حساب نیروی محرکهٔ رشد اقتصادی.

یکی از مشخصه‌های بارز در جامعه‌هایی که الگوی “اقتصادِ بی‌نظارت” بر آن‌ها تحمیل شده است و “زر سالاری” در آن‌ها به‌صورت عرفی رایج درآمده است، رشدِ هرچه بیشتر به‌اصطلاح “اعانات” و کمک‌های “خیریه”ای است. با کوچک‌سازیِ ازپیش‌برنامه‌ریزی‌شدهٔ وظیفه‌ها و نقش دولت و کاهش مدام بودجهٔ تأمین خدمات ضروری به مردم، جایگزین‌اش، یعنی کمک‌های ‌”خیریه”ای‌اند که در هنگامهٔ بلایای طبیعی در سیر کردن موقتی شکم قشرهای فرودست وظیفه و نقشی هرچه بیشتر و عمده‌تری پیدا می‌کنند. در این ارتباط است که ریشه‌های مطرح و جنجالی شدن و جوسازی کردن در مورد کمک‌های خیریه‌ای جمع‌آوری شده به‌وسیله چهره‌هایی مانند علی دایی و صادق زیباکلام را می‌باید موردنظر قرار داد. در خلال چند روز پس از زلزله در غرب کشور، موضوع کمک‌های خیریه‌ای در رسانه‌ها و شبکه‌های مجازی به بحث اصلی تبدیل شد. واقعیت امر این است که کمک‌های خیریه‌ای هیچ‌گاه نمی‌توانند جایگزین سازمان‌دهی و ساختارهای لازم در جهت پیشگیری از تلفات و امدادرسانی‌ها شوند. تجربه در جهان نشان می‌دهد که تنها با برنامه‌ریزی‌ای مدون می‌توان از مردم در هنگام روی دادن سانحه‌هایی طبیعی محافظت کرد. جمع‌آوری حدود بیست میلیارد تومان به‌وسیله چهره‌هایی جنجالی مانند علی دایی‌ها و زیباکلام‌ها تنها به جبران بخشی بسیار ناچیز از ویرانی زندگی انسان‌های پر‌شماری که قربانی رویداد زلزله شده‌اند کمک خواهد کرد. باید پرسید که دفعهٔ دیگر و در سانحهٔ چه باید کرد؟ آیا قرار است حفظ امنیت و سلامت مردم هر بار از طریق صدقه‌ورزی، خیرات و مبرات و اعانات و پرداخت زکات تأمین شود؟ برخی از تحلیل‌گران و مفسران که از زاویهٔ دیدی جامعه‌شناختی و روان‌شناختی به وضعیت دردناک زلزله‌زدگان پرداخته‌اند، جمع‌آوری “کمک‌های خیریه” از طریق فراخوان علی دایی و زیباکلام را “کمک‌های مردمی” تعریف می‌کنند و در اثبات بحث و نظرشان از بیت معروف سعدی: “بنی‌آدم اعضای یک پیکرند….” شاهد مثال می‌آورند!                 ”

می‌توان گفت که سعدی شیرازی بیش از هفت قرن پیش دربارهٔ مساوات بین انسان‌ها و ضرورت همبستگی انسانی با یکدیگر به‌درستی بر نکته‌یی مهم انگشت گذاشت و آن را این‌چنین زیبا بیان کرد: “بنی‌آدم اعضای یک پیکرند/که در آفرینش ز یک گوهرند    چو عضوی به‌درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار”. در جهان کنونی از منظر برابری بین انسان‌ها و حقوق بشر و همبستگی و همکاری اجتماعی بین انسان‌ها، تعریف “کمک‌های مردمیِ” واقعی آن امری است که می‌باید در سطح ملی و با برنامه‌ریزی‌ای ازپیش و از طریق اختصاص دادن بودجهٔ کافی به‌وسیلهٔ بخش عمومی تأمین شود و نه با پرداخت و جمع‌آوری کمک‌های مالی خیریه‌ای در صفحه‌های فیس‌بوک از طریق چهره‌هایی جنجالی!

 




گلرخ ایرایی: صدای قربانیان دهه ۶۰ باشیم 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
سه‌شنبه  ۷ آذر ۱٣۹۶ –  ۲٨ نوامبر ۲۰۱۷

 


در پی پذیرش شکایت مریم اکبری منفرد توسط گروه کاری ناپدیدشدگان قهری سازمان ملل درباره رسیدگی به پرونده برادر و خواهرش که در کشتار سال ۶۷ اعدام شده اند، گلرخ ابراهیمی ایرایی فعال حقوق بشر محبوس در بند زنان زندان اوین طی نامه ای سرگشاده ضمن ابراز همدردی با مریم اکبری منفرد این اقدام را گامی مثبت و مقدمه ای برای دادگاهی ناقضان حقوق بشر خواند، همچنین در این نامه از خانواده قربانیان خواست همچون مریم اکبری منفرد به عنوان شاکی خصوصی نسبت به وضعیت عزیزانشان اقدام کنند.
به گزارش هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، دادخواهی مریم اکبری منفرد درباره قتل اعضای خانواده اش که از فعالان سیاسی بودند سرانجام با پذیرش شکایت او توسط گروه کاری ناپدیدشدگان قهری سازمان ملل به موفقیت رسید.
این مسئله تحولی روشن در امر پیگیری عاملان قتل عام های زندانیان سیاسی در دهه شصت در ایران محسوب می شود.
گلرخ ابراهیم ایرایی کنشگر مدنی محبوس در زندان اوین در واکنش به موفقیت مریم اکبری منفرد، هم بندی خود نوشته است:

فشار بر بانیان و مسببین جنایت دهه ۶۰ با اعلام شکایت رسمی از جانب خانواده های جانباختگان راه آزادی و ثبت اسامی آن عزیزان در نهادها و سازمان های بین المللی.

این کار پیشتر توسط مریم اکبری منفرد، زندانی سیاسی و از خانواده جانباختگان قتل عام های دهه ۶۰ انجام شد. قسمتی از جامعه دهه۶۰ را به یاد می آورند و برخی آن را شنیده اند، اما مریم آن روزها را زندگی کرده است.

او تاریخ چهل ساله این حاکمیت اسلامی را ورق نزده، بلکه تاریخ با او و خانواده اش و بسیار یکسان چون او ورق خورده است و حالا در برابرمان ایستاده است، در برابر ما که بار سنگین سرگذشت مریم هایش را نه تاب به دوش کشیدن داریم و نه همت همراهی کردن.

کمتر از چهار دهه پیش در میان شور و هیجان انقلابی ها، آنان که سر در پی قدرت داشتند با لگد زدن به آرمان های فرزندان این خاک بر کرسی این حکومت تکیه زدند و تاری تنیدند گرد خود برای تثبیت پایه های حاکمیت نو پای خود کامشان.

به پاسخ آری یا خیری هزاران نفر را راهی جوخه های آتش و چوب های دار کردند و جنازه های بی جان و بعضا نیمه جانشان را تلمبار برهم در کامیون هایی که خون چکان راهی سیاهی شب بودند به مقصد گورهای دسته جمعی وبی نام و نشان روانه کردند و به خیال خود وجود نام و یادشان را از هستی و اذهان وحشت زده ی مردمان مبهوت و ناگریز آن روزگار زدودند.

وحالا این زخم چرکین که هرکز التیام نیافته و نخواهد یافت این درد مشترک که آرام نگیرد مگر زمانی که گفتنی ها گفته شود و پاسخی قانع کننده جای آنکارها و توجیه هات را بگیرد همچنان خار در چشم آنانی است که این سنگین ترین و شرم آورترین افتضاح حضورشان را یارای پاسخگویی ندارند و به تلاش ماله کشان اپوزیسیون نمایشان قصد گذر کردن از آن را دارند و غافل از آینده که تاریخ زنده است و فرزندانی خواهد داشت که روایت کنند لحظه لحظه آن را.

مریم یک نفر نیست.

او هزاران تنی است که اعضای خانواده یشان را از دست داده اند، به تیرباران یا آویخته بر دار، در درگیری های خیابانی یا زیر شکنجه و در یک کلام به بغض و کین خودکامگانی که این بنای استبداد را پایه ریزی نموده اند.

امروز مریم دادخواه خانواده ایست که از دم تیغ گذرانده اند اما یادشان باقیست و به تاروپود تاریخ پیوستند.
سه برادر و یک خواهر مریم در آن روزها به قرار زیر در راه آزادی وطن جان باختند.

عبدالرضا اکبری منفرد در سن ۱۷ سالگی در سال ۱۳۵۹ بازداشت و با آنکه محکوم به سه سال حبس بود پس از گذراندن سه سال انفرادی در زندان گوهردشت و پس از آن در بندهای عمومی، نهایتا در سال ۱۳۶۷ اعدام گردید.

برادر دیگر مریم، علیرضا اکبری منفرد در سن ۲۰ سالگی در تاریخ ۱۷ شهریور ۱۳۶۰ دستگیر و در ۲۸ شهریور همان سال (۶۰) تیرباران شد.

در مراسم سوگواری علیرضا در پی حمله ماموران به منزلشان و بازداشت مهمانان و عزاداران و انتقال آنان به زندان اوین و کمیته مشترک مادر ایشان خانم گرجی شیری پور نیز بازداشت و پس از تحمل ۵ ماه حبس آزاد شد.

اما رقیه ۲۳ ساله که به همراه مادر بازداشت شده بود، پس ازتحمل ماه ها بازجویی و محکومیت به ۸ سال حبس در سال ۶۷ و حدود یک سال پیش از اتمام حکم اعدام شد.

در سال ۱۳۶۲ برادر دیگر به نام غلامرضا اکبری منفرد در سن ۲۵ سالگی بازداشت و دو سال بعد در آبان ۶۴ درحالی که هرگز دادگاهی برای او تشکیل نشده و حکمی به او ابلاغ نگردیده بود، در پی شکنجه های بسیار در زندان اوین از شدت جراحات وارده جان باخت.

فاطمه، صدیقه و حمیدرضا، اعضای دیگر این خانواده مجبور به ترک وطن شدند و برادر دیگر به نام رضا اکبری منفرد هم اکنون در سن ۶۴ سالگی درحالیکه محکوم به ۵ سال و نیم می باشد در زندان گوهردشت کرج به بند کشیده شده است.

و اما مریم که نیمه شب عاشورای ۸۸ در منزل توسط ماموران وزارت اطلاعات بازداشت شد پس از گذراندن انفرادی و حبس در بند ۲۰۹ اطلاعات و زندان های گوهردشت کرج، قرچک ورامین، متادون اوین و حالا در بند زنان اوین، بی وقفه و بدون حتی یک روز مرخصی هشتمین سال حبس خود را سپری می کند و نه تنها ناملایمات زندگی و دوری از خانواده خللی در ایستادگی اش ایجاد نکرده بلکه دادخواه جور و ستمی است که بر خانواده اش رفته و تمام قد ایستاده است تا داد خویش بستاند از او که این بیداد را بر عزیزترین جوانان این خاک روا داشته و به جای برپا کردن عدل و داد، گورهای دسته جمعی به پا نمودو چون توان ایستادن و پذیرفتن خودکرده ی بی تدبیری اش را نداشت پنهان نمود خود را پشت انکاری و دروغی که هر روز بیش از پیش آشکار میشود و برملا می کند آن راز دردآلود کهنه را.

مریم اکبری منفرد در ۲۷ مهر ۱۳۹۵ متن شکواییه خود را برای قوه قضایه جمهوری اسلای ایران ارسال نمود و ضمن اشاره به اعدام عبدالرضا و رقیه، با عنوان شاکی خصوصی پیگیر رسیدگی به چرایی اعدام خانواده اش و خواهان پاسخگویی آن که بر مسند قدرت تکیه زده اند، شد.

کمتر از یک سال پیش در فوریه ۲۰۱۷ متن شکواییه به سازمان ملل و به گروه ناپدیدشدگان قهری ارسال شد و در ۱۱ آبان ۱۳۹۶ اسامی این دو عزیز از دست رفته از ایران توسط سازمان ملل و گروه ناپدیدشدگان قهری به ثبت جهانی رسید.

همانطور که شاهدان زنده روایت کرده اند هزاران نفر در آن سالها به اشکال مختلف به قتل رسیده اند سکوت ناشی از وحشت و سرکوب های آن سالها و پس از آن بی تفاوتی جامعه و عدم پیگیری خانواده ها موجب شد تا بر پرونده های آن عزیزان گرد فراموشی پاشیده شود.

بودند در این سالها بسیاری که دغدغه خون به ناحق ریخته شده ی جانباختگان را داشتند و پیگیر سرنوشتشان بودند دادگاه های بسیاری تشکیل و اسامی کشته شدگان به کرات اعلام و ثبت شده اما آنچه لازم است حضور خانواده هاست، با عنوان شاکی خصوصی.

تا همچون مریم مستقیما پیگیر پرونده کشته شدگان خانوادیشان شوند.

عدم واکنش و همراهی ما و سکوت تمامی کسانی که روایتی در سینه دارند این امکان را فراهم میکند تا با سرپوش گذاشتن بر وقایع پیش آمده و برملا نشدن حقیقت، شرایط ایجاد اتفاق هولناک دیگری رقم زده شود.

تاریخ وارانه جلوه داده شود و نه توان پیگیر چرایی رخ دادن چنین جنایاتی در عصر و سرزمینمان شد.

به جاست که صدایی باشیم برای بلندتر شنیده شدن صدای آنانی که فریادشان سالهاست بر آسمان این شهرخفته طنین انداز است و اعلام کنیم ما همه یک دادخواه هستیم بر جنایات خونین دهه ۶۰.

تا بدانند ناچارند به پاسخگویی.

اگرچه سخت است ایستادن در پیشگاه خلق و اعتراف به جنایاتی که در آن سهیم بوده اند اما یقینا تنها راه پیش رو همین خواهد بود.

به امید فردایی که مهر و سکوت شکسته، ناگفته ها گفته و احقاق حق بیگناهان در خون خفته از همه ی احضاب و گروه ها با هر اندیشه و باوری میسر شود.

گلرخ ابراهیم ایرایی
بند زنان زندان اوین
آبان ۹۶




«سوسیال‌رفرمیسم متأخر» و شیفتگی برخی «توده‌ای‌ها»!

تارنگاشت عدالت
۵ آذر ۱۳۹۶

 

 

در ایالات متحده آمریکا «چپ ضدکمونیست» یا «چپ ضدکمونیسم حزبی» همچنان بر گفتمان روشنفکری مسلط است. این چپ به دلايل گوناگون- اپورتونیسم، دنبال کردن شغل، انکار آگاهانه (یا نشناختن) قانون‌مندی‌های حقیقی سرمایه‌داری و امپریالیسم، راحتی و آرامش نقد «مجاز»- تز یازدهم مارکس را که می‌گوید «فلاسفه فقط به شیوه‌های گوناگون جهان را تعبیرکرده اند، اما سخن بر سر تغییر آن است» واژگون ساخته و با لفاظی‌ها و قلم‌فرسایی‌های روشنفکرانه خود می‌گوید «انقلابیون فقط به شیوه‌های گوناگون جهان را تغییر داده اند، اما سخن بر سر تعبیر آن است!»

«چپ ضدکمونیست» در سنگرهای استادی دانشگاه‌ها و جبهه‌های نقد «مُجاز» قهرمانان خود را دارد: جیوانی آریگی، جاناتان شل، آنتونیو نگری، جاش لوین، دیوید هاروی، روبین بلاک‌برن، ایستوان مزاروش، جان بلامی فاستر، ارنست مندل، آندره گورز، میشل لووی، امانوئل والرشتاین و غیره.

مایکل پارنتی در کتاب «سیاه‌‌جامگان و سرخ‌ها: فاشیسم منطقی و سرنگونی کمونیسم» ضمن بررسی پدیده چپ ضدکمونیست از جمله چنین می‌گوید:
«در ایالات متحده، طی بیش از صد سال، منافع حاکم به طور خستگی‌ناپذیری کمونیست‌‌ستیزی را در میان جمعیت اشاعه داده‌ است. تا جایی که کمونیست‌‌ستیزی بیش‌تر به یک آیین مذهبی شبیه است تا به یک تحلیل سیاسی. در جریان جنگ سرد، چهارچوب ایدئولوژیک کمونیست‌‌ستیزی می‌توانست هر داده‌ای را درباره جوامع کمونیستی واقعاً موجود به یک مدرک خصمانه مبدل نماید. اگر شوروی‌ها در یک نقطه از مذاکره امتناع می‌کردند، آن‌ها آشتی‌ناپذیر و ستیزگر بودند؛ اگر آن‌ها آماده امتیاز دادن به نظر می‌رسیدند، این چیزی نبود مگر یک توطئه ماهرانه برای این‌که ما گارد خود را پایین بیاوریم. آن‌ها با مخالفت با محدودیت‌های تسلیحاتی، نیت تجاوزگرانه خود را نشان می‌دادند؛ اما زمانی‌که حقیقتاً از اکثر پیمان‌های خلع‌سلاح حمایت می‌کردند این به دلیل دروغگویی و تحریک‌گری آن‌ها بود. اگر در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی کلیساها خالی بود، این نشان می‌داد که مذهب سرکوب می‌شود؛ اما اگر کلیساها پُر بود این بدین معنی بود که مردم ایدئولوژی آته‌ایستی رژیم را رد می‌کردند. اگر کارگران دست به اعتصاب می‌زدند (همان‌طور که در موارد پراکنده‌ای اتقاق افتاد)، این گواه از خودبیگانگی آن‌ها از نظام اشتراکی بود؛ اگر آن‌ها اعتصاب نمی‌کردند، بدین علت بود که مرعوب بودند و آزادی نداشتند. کمبود کالاهای مصرفی نشانگر شکست نظام اقتصادی بود؛ بهبود در عرضه کالاهای مصرفی فقط بدین معنی بود که رهبران سعی می‌کردند جمعیت ناراضی را آرام ساخته و کنترل بر آن‌ها را شدیدتر نمایند.»

«اگر کمونیست‌ها در ایالات متحده نقش مهمی در مبارزره برای حقوق کارگران، فقرا، سیاهان، زنان، و دیگران ایفاء می‌کردند این فقط شیوه مکارانه آن‌ها برای گردآوری حمایت در میان گروه‌های محروم و به دست آوردن قدرت برای خودشان بود. این‌که چگونه شخص با نبرد برای حقوق گروه‌های فاقد قدرت، قدرت به دست می‌آورد، هرگز توضیح داده نمی‌شد.»

«برای دهه‌ها، نویسندگان و سخنرانان متمایل به چپ بسیاری در ایالات متحده احساس تعهد می‌کردند با درگیر ‌شدن در کمونیست‌ستیزی و تعظیم‌های شوروی‌ستیزانه برای خود اعتبار دست‌و‌پا کنند، و ظاهراً قادر نبودند بدون تزریق قدری چاشنی ضدسرخ حرفی بزنند یا مقاله یا بررسی کتاب در باره هر موضوعی بنویسند. قصد این بود، و هنوز هست، که از چپ مارکسیست-لنینیست فاصله بگیرند.»

«مالامال از آیین کمونیست‌ستیزی، اکثر چپ‌های ایالات متحده به نوعی مک‌کارتیسم چپ علیه کسانی که چیز مثبتی برای گفتن درباره کمونیسم دارند متوسل شده اند، آن‌ها را از شرکت در کنفرانس‌ها، هیأت‌های امناء، تأییدات سیاسی، و انتشارات چپ حذف کرده اند. چپ ضدکمونیست، مانند محافظه‌کاران، به غیر از محکوم ساختن همه‌جانبه اتحاد شوروی به مثابه یک هیولای استالینیستی و اختلال‌های اخلاقی لنین هیچ چیز دیگری را تحمل نمی‌کند.»۱

سایت «توده‌ای‌ها» اخبراً به انتشار ترجمه کتاب «هفده تضاد و پایان سرمایه‌‌داری»۲ به قلم دیوید هاروی و معرفی وی اقدام کرده است.۳ بیش از سه سال پیش نشریه «نامه مردم» با انتشار اقتباسی از یک مقاله در «مورنینگ استار» اقدام به معرفی دیوید هاروی و کتاب «هفده تضاد و پایان سرمایه‌داری»۴ او  کرد.

علاوه بر توصیف پارنتی از امثال دیوید هاروی‌ها، در مقاله «مورنینگ استار» چند نکته کلیدی در معرفی «هفده تضاد و پایان سرمایه‌داری» وجود دارد که علل شیفتگی برخی‌ها را به این‌گونه نوشته‌ها نشان می‌دهد:
«در یک فصل جالب درباره موضوعیت داشتن “دوزخیان زمین” فرانتس فانون در نظم پسااستعماری، او یک شورش اومانیستی جهانی را علیه از خودبیگانگی سرمایه‌داری پییش‌بینی می‌کند-انسان‌ها نمی‌خواهند در یک مرکز خرید غول‌آسا که با راه‌‌های ماشین‌رو مرتبط است، زندگی کنند.»
«که مرا به چیزی می‌رساند که به نظر می‌رسد بزرگ‌ترین اهمال اثر بسیار خواندنی و فکر‌برانگیز هاروی باشد. در آن دشوار بتوان یک اشاره، یا مطمئتاً یک تحلیل سیستماتیک از امپریالیسم دید.»
«او می‌گوید الگوی لنینیستی پیشاهنگ ثابت کرد برای انقلاب علیه یک‌سری دشمنان عالی است اما به تولید سلطه و نه آزادی منجر شد. آن سیاست‌ها هم‌چنین در “به دست آوردن تخیل معنوی و ذهنی» میلیون‌ها در شورش علیه سرمایه‌داری شکست خورد، شاید در اینجا اشاره به جنگ نافرجام کمونیسم علیه مذهب باشد، که در سراسر جهان فضای تخلیه شده از سوسیالسم را اشغال کرده است.»
«هاروی در پایان اومانیسم انقلابی را، در تقابل ماتریالیسم خشک و تکنوکراتیکی که سوسیالیسم قرن بیستم را ناکام ساخت طرح می‌کند، و برای یک نوع شورش جهانی علیه تجاوز سرمایه‌داری به هر ذره فضای باز و هر گوشه از حیات آگانه ما امید دارد.»۵

هاروی که به قول «نامه مردم» «در دانشکدهٔ محل کارش در نیویورک، در کام اژدها کار و زندگی می‌کند»(!!) و رؤیای یک «قیام اومانیستی جهانی علیه از خودبیگانگی سرمایه‌داری» را در سر می‌پروراند، منطقاً خود را با مبارزه در آن عرصه‌های مبارزاتی که در تحلیل «تضادهای ناگزیر»۶ به آن‌ها اشاره شده است، آلوده نمی‌سازد.
…………..

—————————————-
۱- مایکل پارنتی، «سیاه‌جامگان و سرخ‌ها: فاشیسم منطقی و سرنگونی کمونیسم»، ۱۹۹۷، انتشارات سیتی‌لایتس، سان‌فرانسیسکو، ص. ۴۸-۴۱.

 

۲- «هفده تضاد و پایان سرمایه داری»

https://tudehiha.org/fa/4499

۳- «معرفی دانشمند مارکسیست دیوید هاروی»

https://tudehiha.org/fa/4484

۴- «نگاهی به کتاب “۱۷ تضاد و پایان سرمایه‌داری” نوشتهٔ دیوید هاروی»، نامه مردم، شماره ۹۵۳، ۲۰ مردادماه ۱۳۹۴.

http://www.tudehpartyiran.org/2013-11-28-19-45-55/2597-2014-08-11-10-10-03

۵- «بررسی کتاب: “هفده تضاد و پایان تاریخ” نوشتۀ دیوید هاروی، جو گیل، مورنینگ استار، ۳۰ ژوئیه ۲۰۱۴.

http://www.morningstaronline.co.uk/a-840d-Book-review-17-Contradictions-and-the-End-of-Capitalism-by-David-Harvey

۶- «تضادهای ناگزیر»

http://www.edalat.org/sys/content/view/11805/1/

– برای نقد مشروح نظرات دیوید هاروی نگاه کنید به «نقد سوسیال رفرمیسم متأخر»

http://www.simayesocialism.com/wp-content/uploads/2017/08/critique-of-new-social-reformism-.pdf




سنگرهای ایستادگی در برابر حمله به نیروهای کار 

در نشست نقد و بررسی طرح کارورزی به بحث گذاشته شد 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
آدينه  ٣ آذر ۱٣۹۶ –  ۲۴ نوامبر ۲۰۱۷

 


میدان – مرضیه ی امیری: در نشست نقد و بررسی طرح کارورزی، پرویز صداقت، محمد مالجو، مرادفرهادپور و کاظم فرج‌اللهی از زوایای متفاوتی به‌بهانه طرح کارورزی، سیاست‌های اشتغالی دولت را نقد و راهکارهایی برای حل بحران بیکاری ارائه کردند.
«آن‌ها در پیش‌بردِ پروژه ی خویش راسخ‏ اند و جدّی، ما چرا ایستادن در برابرشان را جدی نگیریم؟ آن‌ها در حمله‌ی خود استوارند و ثابت‌قدم، ما چرا دست به ایجاد سنگری استوار نزنیم؟ مسیری که برای ما از مبارزه برای لغو طرح کارورزی آغاز شد، شاید گشایش راهی باشد برای مبارزات و نقش‌آفرینیِ هرچه بیش‌ترِ طبقات فرودست، به هرسان که دست‌های رنجور و سرهای پرشورشان طلب می‌کند.» این جملاتی است که در بیانیه کوشندگان کارزار لغو کارورزی در ابتدای نشست نقد و بررسی این طرح خوانده شد. در این نشست پرویز صداقت، محمد مالجو، مرادفرهادپور و کاظم فرج‌اللهی از زوایای متفاوتی به‌بهانه طرح کارورزی، انتقاداتی بر سیاست‌های اشتغالی دولت و راهکارهای آن برای حل بحران بیکاری وارد کردند. پرویز صداقت و کاظم فرج‌الهی معتقد بودند، طرح کارورزی در ادامه پروژه سیاسی بزرگ ارزان‌سازی نیروی کار است و مقاومت در برابر هجوم مستمر به نیروهای کار جز با پیگیری یک پروژه طبقاتی میسر نیست. اما در مقابل محمد مالجو با تاکید بر اینکه این طرح نیز یکی دیگر از برنامه‌های دولت درجهت تضعیف نیروی کار است، از لزوم یک پیشنهاد ایجابی از سوی منتقدان برای نه حل بحران بیکاری بلکه مهار آن سخن گفت. پیشنهاد مشخص خود او، پای‌گیری «تعاونی‌های نیروی کار» است و مخاطب آن را هم نیروهای اجتماعی (از جمله نیروهای دانشجویی و کارگری) عنوان می‌کند. عاملیت‌هایی که با زبان و اقدام مشترک به‌صورت فشار بر دولت برای برآوردن این مطالبه (مهار بحران بیکاری به‌مدد تعاونی‌های نیروی کار) می‌توانند سازمان‌دهی می‌کند. مراد فرهادپور نیز در این نشست با تمرکز بر امکان و عدم امکان نقد نئولیبرالیسم، تحلیل کرد که حذف موضع چپ به‌شکل تاریخی در ایران چگونه شرط برساخته شدن وضعیتی است که تا امروز تکرار شده است. در وضعیتی که از استثناهای تاریخی به‌عنوان یک امر ویژه ایران نمی‌توانیم سخن بگوییم، امکان نقد سرمایه داری نیز ناممکن است.

پرویز صداقت: کارورزی یک پروژه طبقاتی است

طرح کارورزی، یک طرح اتفاقی نیست بلکه در استمرار مجموعه سیاست‌ها، برنامه‌ها و مقررات‌زدایی است که در چهار دهه گذشته برای حذف نیروهای کار در ایران تقریبا به‌طور بی‌وقفه جریان داشته است. ما از ابتدای پیروزی انقلاب، برخلاف شعارهای اجتماعی اولیه، جریانی کم‌وبیش پیوسته در حمله به حقوق نیروهای کار را شاهد بوده‌ایم. نخستین حمله به نیروهای کار از طرف سنت‌گرایانی صورت پذیرفت که با اتکا به فقه سنتی می‌خواستند رابطه کارگر و کارفرما را به موضوعی در باب اجاره تقلیل دهند. حتی تلاش کردند نام کارگر و کارفرما را تغییر دهند، گویی با تغییر نام رابطه استثمار هم متفاوت خواهد شد. اما این تلاش‌ها با توجه به فضایی که در سال‌های ابتدای انقلاب و جریان محکم عدالت‌خواهی وجود داشت، نتوانست موفق شود اما پس از یک‌دهه و با آغاز برنامه توسعه اقتصادی در ایران، محور اقتصادی برمبنای اقتصاد نئولیبرالی متمرکز شد. حداقل مداخله در بازارها و شعارهای فریبنده‌ای مانند افزایش بازدهی اقتصادی که ماهیتی کاملا طبقاتی در جهت تضعیف فرودستان و به‌طور مشخص مزدبگیر را دارد، در سطوح کلان سیاست‌گذاری پیگیری شد.

در ادامه به‌ویژه در یک دهه اخیر میان جریان نئولیبرالیسم و جریان سنت‌گرای متکی بر فقه ماقبل عصر مدرن به رغم واگرای‌های آنها در دو دهه اول انقلاب، همگرایی ظریفی شکل گرفت، آن هم در جهت تضعیف حقوق کارگر. اگر نشریه نئولیبرال‌ها را هم مرور کنیم، می‌بینیم در عوض بحث‌هایی در رابطه با روشنفکری دین، بحث‌های ستایشی در فقه سنتی صفحات آنها را پر کرده است. چون این فقه هیچ ممانعتی در برابر آزادسازی استثمار قائل نیست و می‌تواند با بردن قرارداهای کاری در قالب قرارداد اجاره، روابط کارگر و کارفرمایی را پنهان کند و چهره دیگری به آن دهد.

برنامه‌های توسعه نیز از تحولات ساختاری دهه اول انقلاب درباره افزایش شدید جمعیت نهایت بهره را برد تا اضافه عرضه نیروی کار در جامعه موجب تضعیف هرچه بیشتر قدرت چانه‌زنی و جایگاه طبقه کارگر در مبادلات سیاسی بشود. به این ترتیب بر حجم بیکاران دائما افزوده شد و از طرف دیگر بخش عمده قراردادهای کاری به موقتی تبدیل شدند. اگر در آن زمان حدود ۹۰ درصد قراردادهای کاری دائم بودند، اکنون این عدد به کمتر از ۱۰درصد رسیده است. این بدین معناست که بی‌ثبات‌کاری در اقتصاد ایران به‌طور فزاینده‌ای تعمیق شده و نیروی کار با تهدیدی همیشگی اخراج در بنگاه‌های اقتصادی مواجه‌اند.

از جانب سوم، دامنه شمول قانون کار هم طی سه‌دهه گذشته تنگ‌تر شده است. در مقطعی مناطق آزاد را از شمول قانون کار خارج کردند، در مقطع دیگری کارگاه‌های کمتر از ۵کارکن و بالاخره هم کمتر از ۱۰کارکن. بدین ترتیب طبقه کارمزد ما در معرض تهاجم سرمایه و تهاجم طبقاتی از سمت فرادست قرار گرفتند.

با این توضیحات، طرح کارورزی را نیز باید در چارچوب کلی پروژه نئولیبرالی که از سنت‌گراها هم بهره می‌برد، جای دهیم. این طرح را با این مبنا توجیه می‌کنند که دانشگاه ما رابطه‌ای با صنعت ندارد و دانشجویان ما بدین ترتیب با فضای کار آشنا می‌شوند. در ظاهر امر این استدلال منطقی به نظر می‌رسد اما درواقع یک پوشش فریبنده است برای تضعیف هرچه بیشتر شاغلان و فارغ التحصیلان. عدم ارتباط دانشجوها با صنعت در ایران یک مساله ساختاری است که از بدو تاسیس نظام دانشگاهی جدید وجود داشته و علتش این بوده که هر دوی این بخش‌ها به صورت مستقل از یکدیگر توسعه پیدا کرده اند و در سال های اخیر بعد از بازگشایی دانشگاه‌ها در دهه ۶۰ تا به امروز توسعه کمی دانشگاه‌ها بی اعتنا به هرچیز دیگری در محور سیاست‌گذاری قرار گرفته است تا چندسالی دیرتر جوان‌ها را روانه بازار کار کند.

اما اجرای این طرح درکنار اجرای سایر طرح‌ها و قوانین تصویب‌شده سه چهار دهه اخیر، چه پیامدها و چه نتایجی خواهد داشت؟ این نتایج را ما امروز می‌توانیم با گوشت و پوستمان درک کنیم؛ راندن گروه‌ها به زیرخط فقر و به حاشیه راندن جامعه. گوشه کوچکی از این فاجعه را در اتفاق هفته گذشته در زلزله کرمانشاه و فروریختن ساختمان‌های مسکن مهر شاهد بودیم. زمانی‌که سیاست رسمی در حوزه مسکن ترویج انبوه سازی (نام مستعار حمایت از بورژوازی مستغلات) است، نتیجه آن خواهد شد که در دوره‌ای پول‌هایی جابه‌جا شده، انباشت سرمایه ایجاد شده، ولی موتور بخش مسکن به بهای از بین رفتن جان آدم‌ها روشن مانده است.

در پایان معتقدم طرح کارورزی طرحی نبوده که اشتباهی تدوین شده باشد بلکه نتیجه مستقیم طرح‌هایی است که کاهش یا محدود کردن امکان افزایش دستمزد را پیگیری می‌کند. من فکر می‌کنم طرح کارورزی یک پروژه طبقاتی است، بنابراین مقاومت در برابر آن نیز باید در قالب یک پروژه طبقاتی پیگیری شود.

محمد مالجو: پیشنهاد یک راه‌حل برای «مهار» بحران بیکاری

طرح کارورزی یکی از برنامه‌های تهاجم‌ به نیروی کار است که در ماه‌های اخیر فعالان کارگری، دانشجویان و منتقدان به‌شکل گسترده‌ای آن را مورد نقد قرار دادند که از این حیث اسباب خوشحالی است. بی‌ برو برگرد طرح کارورزی یک طرح مطلقا غیرقانونی است و در تقابل با مغایرنامه‌های بین‌المللی است که ایران امضا کرده است و از طرف دیگر مغایر با برنامه توسعه و همچنین در تضاد تمام‌عیار با قانون کار. این طرح ظرفیت اشتغال‌زدایی ندارد البته ماهیت اشتغال‌زایی هم ندارد. سومین ایراد به این طرح این است که ظرفیت محسوس برای مهارت‌آموزی و اشتغال‌پذیری فارغ‌التحصیلان و دانش‌آموختگان نیز ندارد و سبب‌ساز ارزان‌تر سازی نیروی کار در ایران است. از نظر منتقدان که به‌هیچ‌وجه کم‌شمار هم نیستند و در ماه‌های اخیر با فعالیت مستمر خوش درخشیدند، طرح کارورزی به‌تمامی یک طرح مردود است. استنباط من از مجموع صحبت‌هایی که در نقد کارورزی شنیدم و خواندم، گویی است با صدای بلند فریاد می‌زنند، هرچه سریع‌تر دولت باید رسما این طرح را متوقف کند. طرح کارورزی و سایر طرح‌های اشتغال‌زایی دولت اشتغال‌زدا نیستند ولی اشتغال‌زایی هم ندارند. پیشنهاد ایجابی منتقدان در همین چارچوب موجود برای ایجاد اشتغال چه می‌تواند باشد؟ چگونه می‌توان بحران هردم فزاینده بیکاری را تاحدی مهار کرد؟

ادولت و سیاست‌گذاران برای اشتغال‌زایی تکیه خود را نه بر نهاد دولتی بلکه بخش خصوصی نهاده‌اند. بخش خصوصی هم میل برای تخصیص منابع محدود به سمت سود بیشتر و فعالیت‌های نامولد و تحت تاثیر شرایط و محیط یعنی آماده‌نبودن فضای کسب‌وکار ناتوان از اشتغال‌زایی است. اگر دولت مستقیما اشتغال‌زایی نمی‌کند و اگر بخش خصوصی هم ناتوان در این زمینه است، چه راه‌حل دیگری نه برای حل عمیق بحران بیکاری بلکه برای مهار نسبی آن می‌توان مطرح کرد؟ پیشنهادی که قابلیت طرح دارد، تمهید، تاسیس، توسیع و تسهیلی تعاونی نیروهای کار است. اینجا از تعاونی-تولیدکننده، تعاونی مسکن، تعاونی مالی و اعتباری، تعاونی خدمات و توزیع حرف نمی‌زنم، از تعاونی مشخصا نیروی کار صحبت می‌کنم که اگر شکل بگیرد واجد خصوصیاتی است که عرض می‌کنم. اولا مالکیت واحد مربوطه از آن نیروهای کار این واحد و سایر گروه‌های ذی‌نفع مرتبط است. دوما میزان مالکیت و ‌سهم‌بری نیروی‌های کار براساس سهم مشارکت و عضویت دموکراتیک این تعاونی‌هاست. سومین اصل استقلال از دخالت مستقیم دولت و سایر نهادها مانند بخش خصوصی است. چهارمین اصل تکیه بر همکاری با سایر تعاونی‌ها و پنجیمن اصل مبتنی بر حفاظت از محیط‌زیست و مشارکت دموکراتیک برای دست‌یابی به توسعه پایدار است.

اما این نهادها برای شکل‌گیری و پای‌گذاری از کجا باید تامین مالی شوند؟ پیشنهاد من مشخصا سه‌منبع مالی اصلی است:

۱- مالیات‌های سازمان‌های عمومی غیردولتی که حدود ۴۰تا ۶۰درصد تولیدناخالص داخلی را در اختیار دارند. از امکانات ملی و محلی استفاده می‌کنند اما نه فقط غالبا مالیات نمی‌پردازند بلکه غالبا از بودجه‌گیران عمومی نیز هستند. براساس اعلام بورس حدود ۱۹هزار به این معنا شرکت، بنگاه دولتی و شبه دولتی داریم که فقط ۱۰۰شرکت آنها صورت‌ حساب‌های خود را ارائه می‌کنند. پرداخت مالیات این مجموعه‌ها مهم‌ترین منبع پای‌گیری تعاونی‌های نیروی کار می‌تواند باشد. مجموعه‌هایی که از اصلی‌ترین ذی‌نفع در استمرار نظم سیاسی موجود هستند و بیکاری بزرگ‌ترین تهدید برای حفظ این نظم است. اصلی‌ترین ذی‌نفعان نظام سیاسی برای مهار اصلی‌ترین تهدید نظام سیاسی اگر هزینه نکنند، این تهدید در سطح تهدید باقی نخواهد ماند و بی‌تردید وضعیت سیاسی ایران را دگرگون خواهد کرد.

۲-تسهیلات بانکی.

۳-پرداخت اقساط ساختن و بناکردن تعاونی‌ها از درآمدهای آتی آن.

به سمت تعاونی نیروی کار حرکت کردن اگرچه بحران بیکاری را حل نمی‌کند اما ظرفیت مهار آن را دارد. اولا عوامل تحمل ناپذیرکننده‌تر شدن معضل بیکاری را برای جامعه مهار می‌کند. مشخصا این جمله را اگر بخواهم باز کنم تعاونی‌های نیروی کار «به سهم خودشان» در ۶ بحران اقتصاد سیاسی ایران که تمامی بحران‌های دیگر محصول این ۶ بحران است، می‌توانند نقش‌افرین باشند. اولین آن، بحران نابرابری‌های در ثروت، مصرف و درآمد میان خانوارهای ایرانی است که به مدد سلب مالکیت از توده‌ها شکل گرفته است. دومین بحران کلیدی، بحران اختلال در بازتولید اجتماعی نیروی کار است که معلول کاهش توان چانه‌زنی فردی و جمعی نیروی کار است. زمانی‌که تعاونی‌های نیروی کار شکل بگیرند، موقتی‌سازی قرارداهای کار تاحدی مهار خواهد شد، چون همان کسی که باید قراردادها را موقتی کند، کسی است که قرار است قراردادش موقتی شود. همچنین خارج‌بودن از دایره شمول قانون کار خودبه‌خود در این تعاونی‌ها حل می‌شود. سوما شرکت‌های پیمانکاری تامین نیروی انسانی که عامل دیگر کاهش توان چانه‌زنی فردی نیروی کار هستند، از بازی کنار گذاشته می‌شوند. مساله تشکل‌ستیزی نیز که عامل اصلی کاهش توان چانه‌زنی جمعی و اختلال بازتولید اجتماعی نیروی کار است، می‌تواند با ایجاد تعاونی‌ها به این اعتبار مهار شود. چراکه عوامل موجوده کاهش توان چانه‌زنی فردی و جمعی خودبه‌خود نمی‌توانند در آنجا باشند.

نقش سوم تعاونی‌ها، مهار بحران تخریب فزاینده محیط زیست است. به گمان من این تخریب بی‌سابقه محصول گسترش سه‌نوع حقوق مالکیت از ظرفیت‌های محیط‌زیست است. حقوق مالکیت خصوصی متناسب با انگیزه سود مالکان و تراژدی کارابودن محیط‌زیست را به‌رخ ما می‌کشد. حق تصرف دولتی در جایی که قوانین صیانت محیط‌زیست و جامعه محیط‌زیست‌اگاه وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد نظارت از بالا به پایین و محدود به فعالیت‌های دولتی است. سومین علت تخریب محیط‌زیست مالکیت‌های وقفی هستند، اینها هم انگیزه سودآوری را دارند و هم قدرت دولت روی آنها کارگر نیست. راه‌حل گسترش مالکیت‌های تعاونی است که افراد به‌دنبال سود شخصیشان نیستند، به‌دنبال استمرار فعالیتشان هستند.

چهارمین بحرانی که این راه‌حل(تعاونی‌ها) می‌تواند مهار آن را دنبال کند، بحران تولید کالا و خدمات است. بخش خصوصی «عاقل» است و منابع خود را به سمت فعالیت‌های نامولد اما زودبازده هدایت می‌کند. بخش دولتی ما این عقلانیت را ندارد اما نیاز به امنیت و .. دارد و دم‌به‌دم سازوکارهای ایدئولوژیک خود را گسترش می‌دهد. بنابریان منابع اقتصادی خود را به‌سمت فعالیت‌های نامولد که به کار همه ما می‌اید، سوق می‌دهد. درمقابل تعاونی‌ها هویت اصلی خود را از استمرار اجتماعی می‌گیرد.

بحران پنجم، بحران کمبود تقاضای موثر است که این تعاونی‌ها می‌توانند خریدار کالاهای یکدیگر در داخل کشور باشند. همچنین می‌توانند برحسب تصمیم‌های دموکراتیک و شرایط اقتصادی روز، بخشی از دستمزدها را به‌صورت کالاهای یکدیگر پرداخت کنند. بحران ششم بحران فرار سرمایه است که در واقع چهار کارگزار اصلی در آن نقش‌آفرینی می‌کنند. صاحبان کسب‌وکار، اعضای طبقه متوسط، تکنوکرات‌ها و هسته‌های اصلی قدرت نظام سیاسی.

درنهایت باید بگویم دولت نمی‌تواند مخاطب پیشنهاد من باشد. دولت دست‌کم در ساخت کنونی نماینده تمام قد اقلیت جامعه است، مخاطب این بحث نیروهای اجتماعی(از جمله نیروهای دانشجویی و کارگری) هستند که عاملیت مخرب امروزه‌ را که ستیز دولت علیه مردم، مردم علیه مردم، نخبگان علیه زیردستان و جنگ همه علیه همه شده، این عاملیت‌ها را با زبان و اقدام مشترک به‌صورت فشار بر دولت برای برآوردن این مطالبه(مهار بحران بیکاری به‌مدد تعاونی‌های نیروی کار) می‌تواند سازمان‌دهی می‌کند.

مراد فرهادپور: حذف جریان چپ و ساخته‌شدن وضعیت سرکوب

من در بحث اصلی امروز خود بر شرایط امکان و عدم امکان پرداختن نقد سرمایه و نقد نئولیبرالیسم تکیه می‌کنم و توضیح می‌دهم با سرکوب و حذف یک موضع خاص چرا پاسخ به سوال «سرمایه‌داری در ایران از چه موضع و جایگاهی نقد می‌شود» اهمیت دارد. آنچه ما امروز در ایران شاهدش هستیم، این است که نقد و طرح حمله به نئولیبرالیسم در عمل انسان را در موضع روزنامه کیهان و جبهه پایداری قرار می‌دهد؛ نقدی انتزاعی، کلی، بی‌معنا و عمدتا سخن از «استکبار». در این معنا می‌رسیم، به توجیه دست‌راستی از نظام حاکم، یک ارتجاع ضدآمریکایی. اگر سعی کنم از شرایط امکان این بحث آغاز کنم، در درجه اول مساله موضع و جایی که از آن نقد نئولیبرالیسم مطرح می‌شود، مهم است. شکلی از بیان آن می‌تواند تفاوت نفی انضمامی و نفی انتزاعی باشد که هگل مطرح می‌کند و شکل دیگر آن را به‌راحتی اگر وصل کنیم به حقیقت، می‌فهمیم در مقام معرفت و آنچه به‌عنوان حقیقت گفته می‌شود، انواع تحلیل‌هایی است از شرایط خاص؛ شرایطی که همه می‌دانند و بخش‌های ناگفته آن را هم همه می‌دانند. بنابراین مساله اصلی این است که از چه موضعی و با چه بیانی این نقد مطرح می‌شود. اعلام این نقد باید از جایگاه خاصی گفته شود و بحث‌های موجود به شکل ساختاری براساس حذف و سرکوب این جایگاه مطرح ‌شوند، جایگاهی که تحلیل آن بدون درنظرگرفتن خاستگاه‌های تاریخی‌اش ممکن نیست. حذف این موضع در ساحت سیاسی-اجتماعی همان‌طور که فروید به ما یاد داده است، همواره به ما برخواهد گشت، سرکوب اولیه هیچ‌گاه تمام نمی‌شود و تکرار می‌شود. تکرار امر سرکوب‌شده واقعیت موجود را می‌سازد. وقتی برگردیم به ریشه های تاریخی این بحث برای من کاملا روشن است، حذف آن موضع که اسم کلیش را می‌گذاریم «چپ»، شرط برساخته شدن وضعیتی است که تا امروز تکرار شده است. حذف چپ در ابتدای انقلاب آن استثناهای تاریخی وضعیت است که امکان تکرار حذف‌های بعدی و ساخته شدن وضعیت سرکوب را امکان می‌بخشد. ردشدن از کنار این مساله به خاطر شرایط و ناتوانی از اسم بردن که خود من هم دخیلش هستم، ما را به این فکر می اندازد که به این شکل نقد(نقد نئولیبرالیسم) شک کنیم. چون نمی‌توانیم سابقه تاریخی سرکوب این جایگاه را بیان کنیم. این آن جایی است که من از عدم امکان نقد سرمایه‌داری به این معنا حرف می‌زنم، چراکه خیلی سریع شما را در جبهه پایداری قرار می‌دهد، حالا با واژگان مدرن‌تر. آنها می‌گویند استکبار ما می‌گوییم سرمایه‌داری جهانی.

اگر این مساله عدم امکان را جدی بگیریم، در ادامه بحث به این نتیجه می‌رسم که عملا از چه دیدگاهی می‌شود، دوباره این بحث را توجیه کرد و آن چیزی را که ضروری و واضح است به میان کشید. تاریخ، سیاست و نقد اقتصاد سیاسی یعنی نقد سیاسی اقتصاد، یعنی درگیری با تاریخ. اگر قرار باشد به عنوان افق همه این بحث‌ها را مطرح کنیم، شرایط خاص کنونی را چگونه می‌توان به این افق وصل کرد. مباحثی که امروز مطرح شد، به‌درستی به راست گرا بودن تمام دولت ها بعد از انقلاب اشاره کرد که در حذف گزینه چپ ریشه دارد که اجازه داد انواع و اقسام راست‌گرایی و در نهایت جناح افراطی اصولگرا تحقق پیدا کند. عملا مجموع راست‌گراها؛ اصلاحات، اعتدال و دولت سازندگی همه در راستای ادغام ایران با نظام جهانی سرمایه عمل می‌کردند. ایران به عنوان وارد کننده کالاهای مصرفی و صاردکننده مواد اولیه در خدمت سرمایه جهانی درمی‌آید و در شکل‌های جدیدتر امروزی ادغام ادامه می‌یابد. کلیت راست‌گرایی به شکلی نمود همان حذف اولیه است که در تداوم خود مدام یادآوری می کند، موضع چپ حذف شده است. دولت نهایتا اجازه می‌دهد در گوشه‌ای، در دانشکده‌ای نشستی در دفاع از حقوق نیروی کار برگزار شود اما در نهایت می‌گوید چپ از ابتدا حذف شده است، حتی در نقدهای خود نمی‌تواند با نام‌بردن چپ از سرمایه‌داری یا «استکبار» حرف بزنید. نادیده گرفتن وضعیت سیاسی و در زاویه اقتصاد حرکت‌کردن شکل معکوس وضعی که برای جنبش اصلاحات رخ داد که در آغاز یک مبنای چپ داشت اما در نهایت تبدیل به سخنگوی لیبرالیسم شد و قافیه را به پوپولیست‌های دست راستی احمدی نژادی باخت.

حال برای نقد نئولیبرالیسم در شکل فرمال شکلی از بازی دیالکتیک جز و کل است. ما در برخورد با سرمایه‌داری ایران اگر از جزء شروع کنیم، باید به استثنایی بودن ایران اشاره کنیم. نبود عقلانیت، بلاهت دست‌اندرکاران و فساد برخی از خصیصه‌های آن است. براین اساس روشن است با جز استثنایی شروع کردیم و نهایتا آنچه از دلش بیرون می‌آید، تایید کل قاعده‌مند ویرانی است. چنین حرکتی نتیجه ای ندارد جز تایید یک پل میان سرمایه‌داری که نمی‌شود به آن دست زد و محتواهای خاصی مانند هویت ناسیونالیستی که در مورد ما هویت دینی هم به آن اضافه شده به آن کل بی محتوای سرمایه‌داری جهانی. ولی در عمل چیزی نیست جز شبه فاشیزم که نهایتا کل نظام سرمایه‌داری جهانی را تایید می کند و جا می اندازد و شکل های اولیه مقاومت در برابرش را ناممکن می‌کند.. روش برعکس هم این است که ما در رابطه جز و کل بخواهیم از کل شروع کنیم. سرمایه داری همیشه جهانی بوده و نتیجه اش این است که نهایتا خاص بودن و ویژه بودن را ندیده می‌گیریم. از این جهت دوباره به دام نقد انتزاعی و غیرانضمامی می‌ا‌فتیم. ضمن اینکه به‌دلایلی که برای همه روشن است حتی به امرهای ویژه‌ای مانند روحانیت و فقه در شکل‌گیری سرمایه‌داری در ایران نمی‌توانیم ورود کنیم. تمامی اینها ما را در شرایط مبهمی قرار داده است. من هم بهتر است صادق باشم و با همین ابهام سخنانم را تمام کنم.

فرج‌اللهی: تشکل‌ستیزی و کارگران بی‌دفاع

طرح کارورزی، بخشی از یک پروژه بزرگ خدمت به سرمایه‌گذارن داخلی و خارجی است؛ پروژه‌ای که سال ۶۷ آغاز و به‌شکل رسمی در سال ۷۴ کلید خورد. این طرح را باید به‌مثابه یک طرح بلندمدت در راستای ارزان‌سازی نیروی کار باید دید و با همین استراتژی نیز به مقابله با آن برخاست. ظاهرا هدف این طرح برداشتن موانع اشتغال دانشجویان و فارغ‌التحصیلان است اما دانشجویان به‌خوبی آگاه هستند در شرایط بازار کار فعلی و باتوجه به روند حاکم بر اقتصاد و شمول ۲٫۵میلیونی بیکاران هیچ فرصت شغلی خالی وجود ندارد که خروجی‌های طرح کارورزی بتوانند در آن مشغول شوند. طرح‌های اشتغال‌زایی بی‌شماری در دولت‌های مختلف اجرا شد و هرگز هیچ آماری ارائه نشد که این طرح‌ها تاچه حد موفقیت‌آمیز بوده است. کارگران با قراردادهای موقت کاملا بی‌دفاع شدند و کارفرمایان قراردادهای کوتاه‌مدت در کارهای دائمی را به‌طور نامحدود می‌توانند به ‌کار گیرند و به‌تدریج این نوع قرارداد جایگزین رسمی در مشاغل دائمی شدند. دفاع گروهی و دفاع جمعی از منافع کارگری را نیز طی فصل ششم قانون کار به‌شکل قانونی کاملا اخته کردند. تنها ۳شکل از تشکل به رسمیت شناخته می‌شود؛ شوراهای اسلامی کار، انجمن‌های صنفی و نمایندگان کارگران واحدهای تولیدی. این سه‌نوع هم در پیچ‌وتاب قانونی و مصوبه‌های هیات وزیران وابسته به کارفرما و تحت نفوذ دولت و وزارت کار کاملا ناکارآمد شده است. در سایه بیکاری نیز سرکوب همه‌جانبه دستمزدها و اعتراضات کارگری در جریان است. بیکاری و بی‌ثباتی هم مانعی بر سر شکل‌گیری تشکل‌هاست و هم مایه سرکوب دستمزدها.




سخنزانی نمایندۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران در اجلاس پرشکوه احزاب کارگری و کمونیستی جهان به مناسبت یکصدمین سالگرد انقلاب اکتبر!

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۳۸، ۲۲ آبان ماه ۱۳۹۶

رفقای گرامی،
پیش از هر چیز، از طرف کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران درودهای انقلابی خود را به این گردهمایی بین‌المللی مهم و برجستهٔ حزب‌های کمونیست و کارگری تقدیم می‌کنم که هم‌زمان با بزرگداشت صدمین سالگرد پیروزی انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر برگزار می‌شود. به‌علاوه، سپاس و درودهای رفیقانهٔ خود را به میزبان این گردهمایی، حزب لنین، حزب کمونیست فدراسیون روسیه تقدیم می‌کنم.
رفقا،
ما اینجا گرد آمده‌ایم تا یکی از ارزشمندترین و بزرگ‌ترین رخدادهای سدهٔ بیستم و توسعهٔ اجتماعی و تاریخی بشر، یعنی انقلاب سوسیالیستی اکتبر را تجلیل و در عین حال بررسی کنیم. انقلاب اکتبر در دوران برتری و سلطهٔ سرمایه‌داری، در زمانی که جنگ
فاجعه‌بار جهانی اوّل میان کشورهای امپریالیستی بر سر تقسیم جهان و ثروت‌ها و منابع آن در جریان بود، در دورهٔ سرکوب اندیشه‌های ترقی‌خواهانه، و در زمانی رخ داد که به بیان مانیفست کمونیست، ”شبح کمونیسم “خواب رهبران دنیای سرمایه‌داری را مختل کرده بود.
هدفِ انقلاب اکتبر، گشودن راه بشر به سوی جامعه‌ای فارغ از جنگ، خشونت، و سرکوب، در یکی از بزرگ‌ترین و در عین حال توسعه‌نیافته‌ترین کشورهای اروپا بود. پیروزی انقلاب اکتبر بر ضد تزاریسم روس به هدایت و رهبری ولادیمیر ایلیچ لنین و بلشویک‌ها، پایانی تاریخی بر نظرگاه ابدی بودن جهان سرمایه‌داری بود. این انقلاب به مردم ستم‌دیدهٔ جهان نشان داد که جهانِ دیگری امکان‌پذیر است. پیروزی انقلاب اکتبر همچنین تأکیدی بود بر اهمیت این گفتهٔ تاریخی کارل مارکس که: ”تا امروز، فیلسوف‌ها فقط جهان را به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرده‌اند. امّا مهم، تغییر دادن آن است.»
پیروزی انقلاب اکتبر را نمی‌توان از شالودهٔ اندیشهٔ مارکسیستی-لنینیستی آن جدا دانست. لنین، ادامهٔ دهندهٔ خلّاق و مبتکر اندیشه‌های مارکس و انگلس، با بررسی عمیق و دقیق ماهیت اقتصادی-سیاسی امپریالیسم، به قانون ”رشد ناموزون “کشورهای سرمایه‌داری در مرحلهٔ امپریالیسم رسید. این قانون یکی از مهم‌ترین کشف‌های لنین بود و نقشی بنیادی در تحوّل و تکامل مارکسیسم داشت. آثار نظری خلاقانهٔ لنین عرصه‌های گوناگونی را در بر می‌گیرد. به‌راستی که تجربه‌ها و دستاوردهای انقلاب اکتبر، علاوه بر مارکسیسم به طور کلی، متأثر از این شالودهٔ نظری سازنده و دقیق نیز بود. البته این برخلاف ادعاهای کسانی است که با دستاویز قرار دادن فروپاشی سوسیالیسم در اتحاد شوروی و اروپای شرقی می‌خواهند و می‌کوشند که لنینیسم را در نقطهٔ مقابل مارکسیسم قرار دهند. مارکسیسم-لنینیسم، پرچم اندیشه‌ها و آرمان‌های انقلاب اکتبر در عام‌ترین مشخصه‌های آن، از جمله تعریف و توضیحِ سرشت امپریالیسم، بحران اقتصادی ذاتی نظام سرمایه‌داری، رشد اقتصادی ناموزون در دوران امپریالیسم، و نظریهٔ انقلاب سوسیالیستی، اهمیت و عملی بودن و موضوعیت خود را همچنان حفظ کرده است.
رفقای گرامی،
انقلاب اکتبر در کشور همسایهٔ ایران- میهن ما- رخ داد. در نتیجهٔ این انقلاب، اتحاد جمهوری‌های سوسیالیستی شوروی جایگزین روسیهٔ تزاری شد. پیروزی انقلاب اکتبر خطر فروپاشی، استعمار، و از دست دادن استقلال و حاکمیت ملّی ایران را از سر کشور ما رفع کرد. مردم ایران اتحاد شوروی را بهترین پشتیبان و مدافع استقلال و آزادی خود می‌دیدند. بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اکتبر، دولت شوروی قرارد اسارتبار ۱۹۰۷ را که کشور ایران را به مناطق نفوذ بریتانیا و روسیه تقسیم کرده بود، لغو کرد. لنین خودش در بیانیهٔ ۱۴ دسامبر ۱۹۱۷ [۲۳ آذر ۱۲۹۶] اعلام کرد که قرارداد اوت ۱۹۰۷ میان بریتانیا و روسیه تزاری، شامل همهٔ پیوست‌های آن دربارهٔ تقسیم ایران به دو منطقهٔ زیر نفوذ و یک منطقهٔ بی‌طرف، باطل و ملغیٰ است. او تأکید کرد که هر پیمانی که با استقلال ملّی و یکپارچگی ایران، و آزادی مردم ایران تناقض داشته باشد، بی‌اعتبار است و باید دور ریخته شود تا دیگر نتوان به آنها ارجاع و استناد کرد.
دولت انقلابی شوروی همچنین همهٔ ادعاهای مالی و امتیازهای استعماری دولت تزاری روسیه در ایران را فسخ کرد. از آن گذشته، قانون ”کاپیتولاسیون “(مصونیّت در برابر پیگرد قانونی) در امر مسائل حقوقی و قضایی روس‌های ساکن ایران نیز توسط دولت تازهٔ شوروی لغو شد. در این زمینه، دولت شوروی بیانیهٔ ۲۶ ژوئن ۱۹۱۹ را صادر کرد که در آن به همهٔ امتیازها و مزایایی که روسیهٔ تزاری در ایران داشت به طور کامل پایان داده شد. در این بیانیه آمده است: ”مردم روسیه ایمان دارند که خلق پانزده میلیونی ایران نابود نخواهد شد زیرا دارای سابقه‌ای افتخارآمیز و سرشار از قهرمانی است، و شخصیت‌های بسیاری دارد که دنیای متمدن به‌راستی به آنها احترام می‌گذارد و به آنها افتخار می‌کند. چنان ملّتی می‌خروشد و بیدار می‌شود و زنجیرهایی را که سرکوبگران شریر بر آن تحمیل کرده‌اند از هم می‌درد، و در مسیر برادرانهٔ ملّت‌های آزاد و مترقی به سوی جامعهٔ بشری نوین، امیدبخش، خلّاق، و شکوفا و مرفّهی گام برخواهد داشت.»
تحت تأثیر انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر، جنبش‌های رهایی‌بخش ملّی در ایران که برای ایجاد تغییر در ایران مبارزه می‌کردند، رشد کردند و گسترده‌تر شدند. برخی از رهبران این جنبش‌ها از قبل هم با بلشویک‌ها در تماس بودند و در رساندن پنهانی جزوه‌هایی که لنین و رهبریِ در تبعید برای بلشویک‌ها می‌فرستاد، کمک می‌کردند. این جنبش‌های رهایی‌بخش به خیزش‌های مسلّحانه در استان‌های آذربایجان، گیلان، و خراسان منجر شد. توده‌های عظیم کارگران و دهقانان، بورژوازی متوسط، و بورژوازی تجاری در این خیزش‌های مردمی شرکت داشتند. از میان همین جنبش‌های اجتماعی مردمی و زیر رهبری شخصیت‌های انقلابی بزرگ آن دوره مثل حیدر عمواوغلی- یکی از رهبران جنبش مشروطیت در ایران- ”حزب کمونیست ایران “در سال ۱۳۳۰/۱۲۹۹ شکل گرفت. حزب کمونیست ایران مبارزهٔ پیچیده‌ای را در راه تحقق تغییرهای اجتماعی، اقتصادی، و سیاسی به پیش برد، ولی مورد یورش و سرکوب رژیم سلطنتی قرار گرفت و فعالیت آن غیرقانونی و ممنوع اعلام شد. رهبران حزبی را دستگیر و زندانی کردند و رهبر بزرگ آن دکتر تقی ارانی در فوریه ۱۹۴۰ [بهمن ۱۳۱۸] در زندان کشته شد.
هفتاد و شش سال پیش، در پی آغاز جنگ جهانی دوّم، سقوط رژیم استبدادی رضاشاه، و رهایی زندانیان کمونیست، حزب تودهٔ ایران به مثابه وارث انقلابی و دموکراتیک حزب کمونیست ایران تشکیل، و در مدّتی کوتاه به مرکز جنبش اجتماعی توده‌های خواهان دگرگونی‌های بنیادی تبدیل شد. به یاری فعالیتِ تشکیلات کارآی حزب تودهٔ‌ ایران در سراسر کشور، جنبش‌های دموکراتیک در ایران گسترده شد و به استقرار دولت‌های خودمختار منطقه‌یی در استان‌های کردستان و آذربایجان منجر شد. در نتیجهٔ مبارزهٔ گستردهٔ مردم ایران در دورهٔ نخست‌وزیری محمد مصدّق، صنعت نفتِ ایران ملّی شد. در جریان کودتای ۱۹ اوت ۱۹۵۳ [۲۸ مرداد ۱۳۳۲] که توسط سازمان‌های اطلاعاتی ”سیا»ی آمریکا و اِم‌آی۶ بریتانیا اجرا شد، جنبش مردمی به خشن‌ترین وجه سرکوب شد، و ایران زیر سلطهٔ رژیم پلیسی سرکوبگر محمدرضاشاه و اربابان امپریالیستی آن قرار گرفت. حقانیّت تاریخی جنبش ما و پیوند ناگسستنی آن با اندیشه‌ها و آرمان‌های انقلاب اکتبر، همراه با ریشه‌های عمیق جنبش کارگری در میهن ما، تأثیر چشمگیری بر پیکار فزایندهٔ جنبش انقلابی علیه رژیم استبدادی شاه، و در نهایت پیروزی انقلاب ایران در فوریه ۱۹۷۹ [بهمن ۱۳۵۷] داشت. اهمیت حضور اتحاد جمهوری‌های شوروی سوسیالیستی- فرزند و پرچم‌دار انقلاب اکتبر- در مرزهای شمالی کشور ما، و نقش بازدارندهٔ آن در برابر تهدید‌های امپریالیست‌ها به مداخله در امور داخلی ایران و برضد انقلاب شکوهمند مردم ایران، انکارناپذیر است.
اکنون، نزدیک به ۳۹ سال پس از پیروزی انقلاب ملّی-دموکراتیک در ایران، یک حکومت دیکتاتوری مذهبی قرون‌وسطایی بر مردم ما حکومت می‌کند که به آرمان‌های انقلاب ما خیانت کرده است. سرکوب وحشیانهٔ حقوق و آزادی‌های دموکراتیک مردم، همراه با اجرای سیاست‌های اقتصادی نولیبرالی توسط رژیم حاکم منجر به زندگی زیر خط فقر میلیون‌ها نفر از مردم ایران، وجود بیکاری فزاینده و گسترده، و وجود فقری بی‌سابقه در تاریخ اخیر ایران شده است. همچنین، ذکر این نکته اهمیت دارد که در ۳۹ سال گذشته ما شاهد تصویب و به اجرا گذاشتن شماری از ارتجاعی‌ترین و غیرانسانی‌ترین قوانین بر ضد جنبش‌های کارگری و سندیکایی، زنان، و جوانان در کشورمان بوده‌ایم. جنبش زنان ایران یکی از مبتکرترین و دلاورترین بخش‌های جنبش مردمی بوده است که دیکتاتوری مذهبی (ولایی) حاکم را به چالش کشیده است. باید به این نکته توجه داشت که فعالیت سازمان‌های کمونیست، و نیروهای چپ به طور کلی، در ایران ممنوع است و سرکوب می‌شود. رژیم اسلام‌گرای ایران به‌شدت و با تمام وجود ضدسوسیالیستی است و مارکسیسم را ارتداد و کفر قلمداد می‌کند. به‌رغم هیاهوی ضدآمریکایی رژیم ایران، سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران در منطقه و در سراسر جهان چیزی نبوده است جز سیاستی ماجراجویانه که حاکمیت و استقلال ایران را تهدید می‌کند و فقط به نیروهای اسلام‌گرای ارتجاعی یاری می‌رساند. به‌علاوه، به‌رغم این هیاهوی پوچ رژیم ایران، و تلاش‌های بی‌پرده و دائمی آن برای تقویت اعتبارش در این راه، باید گفت که جمهوری اسلامی ایران در هر یک از نقاط عطف و حسّاس در امور کشور ما و در منطقه، بازیچهٔ دست امپریالیسم شده است. آنچه مسلّم است این است که پس از فروریزی اتحاد شوروی، رژیم ایران وزنهٔ تعادل واقعی در
برابر نقشه‌های امپریالیسم و متحدان منطقه‌یی آن نبوده است.

رفقای گرامی،
ما صدمین سالگرد پیروزی انقلاب اکتبر را در زمانی جشن می‌گیریم که سرمایه‌داری جهانی در بحران اقتصادی عمیق و همه‌جانبه‌ای فرو رفته است. دنیای سرمایه‌داری انحصاری در این دوّمین دههٔ سدهٔ بیست‌ویکم دنیایی است غرق در نابرابری غیرانسانی و ژرفنده‌ای که در آن صدها میلیون نفر از بنیادی‌ترین حقوق انسانی و دموکراتیک محرومند، و فقر تکان‌دهندهٔ صدها میلیون انسان، محرومیت آنها، و نیز جنگ، و ویران کردن بی‌وقفهٔ محیط‌زیست، آیندهٔ بشر را به طور جدّی تهدید می‌کند. ظهور دوبارهٔ تعصّب‌های نژادی و برتری‌طلبانه در اروپا و آمریکا- جریانی که در سدهٔ بیستم منجر به دو جنگ جهانی و کشته شدن ده‌ها میلیون نفر شد- و به قدرت رسیدن دولت‌هایی مثل دولت دونالد ترامپ که آشکارا نژادپرستی و سلطهٔ امپریالیسم بر جهان را تبلیغ و ترویج می‌کند، باید زنگ هشداری جدّی برای ترقی‌خواهان جهان باشد.
مبارزه با تهدید جنگ در خاورمیانه، و با سیاست‌های تجاوزکارانه و نقشه‌های برتری‌جویانهٔ ”ناتو “و امپریالیسم آمریکا نیز همچنان چالشی اساسی در برابر نیروهای صلح‌دوست در سراسر جهان است. لنین که از خواست جدّی و حیاتی مردم برای پایان دادن به جنگ فاجعه‌بار جهانی اوّل به‌خوبی آگاه بود، چند روز پس از پیروزی انقلاب، فرمان صلح و پایان دادن به شرکت روسیه در آن جنگ را صادر کرد، زیرا او خوب می‌دانست که مبارزه در راه انقلاب سوسیالیستی بدون تعهد قاطع به پیکار استراتژیک در راه برقراری و حفظ صلح موفق نخواهد شد. صد سال پس از پیروزی انقلاب سوسیالیستی روسیه، ضرورت ادامهٔ مبارزه در راه صلح و بر ضد جنگ هنوز یکی از اصول مرامی اکتبر کبیر است که در مبارزهٔ بشر در سدهٔ بیست‌ویکم به طور قطع همچنان موضوعیت دارد. به این ترتیب، کارزار دفاع از صلح بخشی مهم و جدایی‌ناپذیر از استراتژی حزب ما در راه تحقق آینده‌ای بهتر برای زحمتکشان ایران است.
رفقا،
وجود طبقات و جامعهٔ طبقاتی اختراع کمونیست‌ها نیست؛ امّا واقعیتی دهشتناک است. بحران کنونی نظام طبقاتی سرمایه‌داری جهانی نتیجهٔ مستقیم سیاست‌های نولیبرالی‌ای است که در دهه‌های اخیر اجرا شده است. دیوید هاروی، اندیشمند مارکسیست و استاد برجستهٔ دانشگاه ”سیتی “در نیویورک به این نتیجه رسید که سرمایهٔ مالیِ قماری در دههٔ هفتاد میلادی [دههٔ ۱۳۵۰] سرانجام دست بالا را بر سرمایهٔ صنعتی پیدا کرد، به طوری که هدفِ فعالیت اقتصادی، شد بهایِ سهام در بازار بورس و نه تولید. منافع مالی، و به بیان لنین ”قدرت حسابداران به‌جای مهندسان»، بین طبقات و نخبگان حاکم رواج یافت و غالب شد. نولیبرالیسم تغییر مفهوم ”وضعیت اجتماعی “را موجب شده است. همهٔ آنچه را که از دموکراسی و حقوق بشر به‌جا مانده، کنار گذاشته است. با سماجت و بی‌وقفه از برتری طبقاتی و حتّی نوعی جدید از نظام ”کاست “در جهان سخن می‌گوید و دفاع می‌کند.
انقلاب اکتبر نور امید- امید به آزادی، برابری، عدالت اجتماعی، صلح، و سوسیالیسم- را در قلب صدها میلیون تن از زحمتکشان و محرومان در سراسر جهان برافروخت
. امروزه تراست‌های غول‌آسای رسانه‌های مُبلّغ نظام سرمایه‌داری، حمله‌های تبلیغاتی بی‌امان و آکنده از دروغی را بر ضد سوسیالیسم، انقلاب اکتبر، و به طورکلی هر خیزش انقلابی در سراسر جهان می‌پراکنند. این تراست‌های رسانه‌یی، انقلاب اکتبر و به‌خصوص نقش لنین در رهبری این انقلاب را اشتباهی تاریخی می‌نمایانند و آن را درعمل به زیان طبقهٔ کارگر و مبارزهٔ جهانی کارگران معرفی می‌کنند. با وجود همهٔ دستاوردهای اتحاد شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی در ساختمان سوسیالیسم، امروزه دیگر روشن است که روند ساختمان سوسیالیسم با ضعف‌ها و کاستی‌هایی روبه‌رو بوده است که سرانجام همراه با فشار خردکنندهٔ عظیم و سازمان‌یافتهٔ امپریالیسم جهانی، در نهایت در سال‌های پایانی سدهٔ بیستم به فروپاشی نظام سوسیالیستی در آن کشورها منجر شد. برخورد نقادانه، علمی، و دور از جزم‌گرایی ما به این تجربهٔ تاریخی مهم، تنها راه جنبش کارگری و کمونیستی و نیروهای مترقی و پیشروِ جهان به منظور ترسیم نقشهٔ راهی برای ساختمان جامعهٔ آیندهٔ بشری است. چشم بستن بر کاستی‌ها و ساختارهای دیوان‌سالارانه در این کشورها که در طول زمان جای خلاقیت و برخورد علمی با پدیده‌ها را گرفت و از ویژگی انقلابی حزب‌های حاکم در آن کشورها کاست، نمی‌تواند سلاح کارایی در مبارزهٔ ما و پیکار طبقهٔ کارگر جهانی و متحدانش با سرمایه‌داری انحصاری باشد.
سرشت غیرانسانی و ناپایدار سرمایه‌داری جهانی در سدهٔ بیست‌ویکم برای همهٔ ما آشکار است، و بشر امروزی جایگزین بهتری را آرزو دارد. برخلاف مدعیان و مجیزگویان این نظام ضدانسانی که آن را ”پایان تاریخ “بشریت می‌خوانند و می‌دانند، ظهور اتحاد شوروی و پیروزی انقلاب اکتبر نشان داد که جهانی دیگر ممکن است و می‌توان بر ویرانه‌های نظام سرمایه‌داری، جهان دیگری را با معیارهایی انسانی بر شالودهٔ برابری، عدالت اجتماعی، و صلح برپا کرد. جوهر اکتبر ۱۹۱۷ همین است و ما نباید آن را از یاد ببریم. تجربهٔ هزاره‌های تاریخ مدوّن بشر نشان داده است که راه برپایی این دنیای نو، نه آسان است و نه از ضرورت انجام تلاش‌هایی سترگ و فداکاری‌هایی عظیم بی نیاز است. آنچه روشن است این است که بحران فزاینده و حل‌ناشدنی سرمایه‌داری جهانی و ماهیت ضدانسانی آن ضرورت تاریخی برپایی نظامی نو را طلب می‌کند.
ما، وفادار به اندیشه‌ها و آرمان‌های اکتبر کبیر، در کنار اکثریت قاطع جامعهٔ بشری برای برپایی این نظام، یعنی جامعهٔ نو سوسیالیستی، با فراگیری از تجربه‌های گذشته و درک دقیق ضرورت‌های عینی و ذهنی سدهٔ بیست‌ویکم در کشورمان، همچنان به مبارزه‌مان ادامه می‌دهیم.
زنده باید انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر!
زنده باد سوسیالیسم!
پاینده باد وحدت بین المللی کمونیست‌ها!




انقلاب بهمن و روایت غم انگیز آقای احمد پورمندی

نویدنو 27/08/1396

مطلب دریافتی

پرویز بصیر
مقدمه:
آقای احمد پورمندی مقاله ای در سایت « ایران امروز » منتشر نموده و در آن به بهانه کالبد شکافی انقلاب بهمن و تاکید بر قابل اصلاح بودن رژیم شاه بشرط توجه به توسعه سیاسی، از گذشته انقلابی خویش اظهار پشیمانی نموده اند. وی دراین نوشته حزب توده ایران را مسئول استقرار حاکمیت انحصاری خمینی و متحدان بازاری و لمپنش می داند. نکاتی از موارد مندرج در این مقاله مورد توجه راقم این سطور است.
معیار بررسی های تاریخی:
بررسی تاریخ جنبش رهایی بخش ملی و در درون آن جنبش چپ در میهن ما در هر دوران وقتی اعتبار علمی و جامع به دست می آورد که مبتنی بر بررسی مستند و بی غرضانه سیر این جنبش در چارچوب مشخصات زمانی و مکانی آن باشد!
این بررسی بایستی مبتنی بر عوامل عینی از جمله مختصات تاریخی تکامل جامعه دردو سده اخیر، نقش امپریالیسم و عمال آن، ترکیب طبقاتی جامعه ایران، موقعیت طبقه کارگر، سطح اندیشه مدنی و فرهنگی جامعه، روحیات و سنن سازمانی، موازین رهبری، شیوه های رزم و پیکار و سایر عوامل، بدون دشمنی و غرض ورزی کین توزانه با رقبای سیاسی خویش باشد. لذا هر تلاشی در این زمینه اگر در سمت درست و عملی آن انجام شود ستودنی است و در غیر این صورت کوششی است بی ثمر .
علت العلل فروپاشی رژیم شاهنشاهی:
آقای پورمندی در بخشی از مقاله خود می نویسند: «مشکل حکومت شاه، نه در سیاست خارجی و نه در کم توجهی به توسعه اقتصادی و مدرنیزه کردن حیات اجتماعی، بلکه بی توجهی مطلق به توسعه سیاسی بود که همین هم رفرمهای اقتصادی و اجتماعی را از توازن خارج کرد و نهایتا استبداد فردی شاه که به «ساواکیزه» شدن جامعه و زمینه سازی برای اشاعه دروغهای شاخداری مثل ۱۵۰ هزار زندانی سیاسی، شهادت شریعتی و صمد بهرنگی شده بود، به گورکن حکومت تبدیل شد.»
ظاهرا آقای پورمندی فراموش کرده اند که محمدرضا پهلوی شاه مشروطه بود و مطابق اصول ۴۳ و ۴۴ متمم قانون اساسی مشروطیت مسئولیت اجرایی نداشت ولی کمتر موردی را می توان سراغ داشت که او در آن مداخله نداشته باشد. او بر راس الیگارشی سلطنت پهلوی قرار داشت که حد نصاب دزدی فساد و عیاشی و قاچاق و پا اندازی را در دوران خود شکانده بود. کلان دزدان تهی مغز و فاسدی مانند ولیان، طوفانیان ، هژبر یزدانی اویسی، القانیان، میر اشرافی و دهها و دهها امثال اینها پرورده نعمت این خاندان بودند. این الیگارشی طلایی در زیر چتر حمایت تمام عیار « بزرگترین دمکراسی جهان» و «نیرومند ترین حامی حقوق بشر» یعنی آمریکا قرار داشت. در این دوران آقای ریچارد هلمز رئیس سیا، صاف و ساده سفیر و مشاور مستقیم «خدایگان بزرگ ارتشتاران، شاهنشاه آریا مهر» بود. سیاست خارجی شاه همسویی تمام عیار با امپریالیسم آمریکا و انگلیس داشت و مفتخر به عضویت در « سازمان نظامی سنتو » بود. حضور بیش از ۴۰ هزار مستشار و کارگزار آمریکایی در ارتش و صنایع نظامی کشور مظاهری از سیاستهای « مستقل و ملی»! شاه بودند. حضور ژنرال هایزر در آخرین روزهای حکومت شاه و دستور او به عدم مداخله ارتش و واگذاری قدرت به خمینی و یارانش نشانه دیگری از مداخله آمریکا در امور داخلی ایران است.
حتما آقای پورمندی بخاطر می آورند که دراثر سیاست های ضدملی شاه و اصلاحات ارضی نیم بند، اقتصاد کشاورزی کشور لطمه سنگین دید و بر اثر این سیاست ها قشرهای وسیعی از کشاورزان خرده پا و متوسط ورشکست گردیدند و سیل عظیم دهقانان گرسنه و بیکار به سوی شهر ها سرازیر شدند. همین دهقانان به شهر آمده که به تعداد صد ها هزار در گودالها وزاغه ها وکلبه های گلی در حلبی آبادها و زورآبادها و یا در زیر چادر با دردناک ترین شرایط فقر و محرومیت بسر می بردند و اکثرا با توسل به اشتغالات فصلی نانی بدست می آوردند، بخش بزرگی از ارتش انقلاب را تشکیل دادند.
سیاست نظامی گری و تسلیحاتی عنان گسیخته و ایفای نقش ژاندارم منطقه با توسل به روش های استیلا جویانه و مداخله گرانه علیه جنبش های رهایی بخش منطقه تشدید می گردید .در این شرائط بطور طبیعی جنبش اعتراضی قشرهای گوناگون مردم شدت میگرفت. رژیم شاه با توسل به اختناق سیاسی بدست ساواک حتی هر اعتصاب کارگری ساده را وهر جریان مطالباتی کارمندان را وحشیانه و با بربریت تبهکارانه ای سرکوب میکرد و در بسیاری از موارد هر گونه مقاومت را بخون میکشید. بدتر شدن شرائط زندگی اقشار پائینی جامعه، تشدید روز افزون ترور و اختناق سیاسی ، بر ملا شدن یغما گری عنان گسیخته عوامل وابسته به سرمایه داری انحصاری امپریالیستی که با سرازیر کردن ده ها هزار زالوی خون آشام به نام مستشار و کار شناس شیره حیاتی کشور را می مکیدند و همچنین چپاول بی بند و بار شاه و خانواده اش همراه با تاثیرات بحران سرمایه داری وابسته در کشور ما همه و همه شرایط را برای آن که ناخشنودی عمومی به سرحد انفجار برسد فراهم ساخت و وضع انقلابی در کشور بوجود آمد. این استدلال که رژیم شاه «در سیاست خارجی و در توسعه اقتصادی و مدرنیزه کردن حیات اجتماعی توفیق داشت و فقط دیکتاتور بود پایی در واقعیت ندارد. آقای پورمندی پیکان اتهام را متوجه اپوزیسیون رژیم شاه می نماید که با اشاعه دروغ های شاخداری مثل ۱۵۰هزار زندانی سیاسی و… » تعداد زندانیان سیاسی زندان شاه را بیش از حد نشان داده است.
شکست انقلاب و معرفی مقصر آن:
آقای پورمندی به جای بررسی و تحلیل دقیق از وقایع و اتفاقاتی چون «جنگ فرسایشی هشت ساله» ،«اشغال سفارت آمریکا»، «کودتای نوژه»، «اقدامات افراطی جناح راست حاکمیت و عملیات غیر مسئولانه مجاهدین خلق»،« انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و کشتن رییس جمهور و نخست وزیر وقت» و دهها پارامتر دیگر که می تواند در رفتار حاکمیت نوپا تاثیر بگذارد و بجای اظهار نظر متکی بر نظرات علمی و شواهد متقن به دنبال مقصر می گردد تا آنچه را حاکمیت جمهوری اسلامی و عوامل خارجی در طی این سالها بر سر مردم ایران آورده اند به گردن آنان بیاندازد.نامبرده تنها افراد دم دستی را که پیدا میکند تعدادی از اعضاء کهن سال رهبری حزبند که برای تجدید سازمان حزبی به ایران آمده اند. آقای پورمندی می نویسند:
«در این دوره سرنوشت ساز، روسها و حزب توده ایران، نقش بسیار مخربی در به شکست کشاندن رفرمیسم، تولید و تقویت گفتمان انقلاب، غرب ستیزی و استقرار حاکمیت انحصاری خمینی و متحدان بازاری و لمپنش بازی کردند. ودر بخش دیگری از مقاله که او مایل است «بخش غم انگیزتر داستان» بنامد می نویسد: «روسها به این نتیجه رسیدند که باید با جریان خمینی کنار بیابند و به عنوان کسی که در آینده سهم اصلی قدرت را در اختیار خواهد داشت، با او آن کار کنند و خمیره اجنبی ستیزی او را در جهت غرب ستیزی ورز دهند. اولین نتیجه این تصمیم مسکو، کنار گذاشتن اسکندری و سپردن سکان حزب به کیانوری بود. اسکندری در مجموع معتقد بود که در جبهه اصلی مبارزه، تقابل استبداد و آزادی سهم برجسته ای دارد و طبعا نمیتوانست «ضد امپریالیسم» مورد نیاز مسکو را نمایندگی کند، اما کیانوری میتوانست»
برای چنین اتهامی آقای پورمندی دلیلی ارایه نمی کنند. شاید ایشان دسترسی به اسنادی دارند که در اختیار همه نیست و فقط خود خبر دارند. ایشان که خود سالها در صفوف مردم ایران وبرای بهروزی آنان تلاش کرده، اما امروز واقعیت های تاریخ معاصر زحمتکشان میهن ما را قلب نموده و شور بختانه با دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی هم صداست که در کتاب حزب توده از شکل گیری تا فروپاشی-منتشره توسط موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی وابسته به وزارت اطلاعات صفحه ۲۲۷ می نویسد: «در واقع ایرج اسکندری بعنوان نماینده مشی لیبرالی در رهبری حزب توده، با دیپلماسی اتحاد شوروی در قبال رژیم شاه-امریکا مبنی بر پذیرش این رژیم بعنوان ((واقعیت تثبیت شده)) و((حوزه دست نیافتنی غرب)) و گسترش سیاست حسن همجواری و همزیستی مسالمت آمیز و داد وستد های اقتصادی و دیپلماتیک، انطباق کامل داشت. تغییر شرائط، بروز انقلاب اسلامی و سقوط شاه، حذف اسکندری و جایگزینی اسکندری را ضروری می ساخت. همان گونه که ملاحظه می شود، این دگرگونی رهبری حزب توده، یک تغییر مشی و تحول ایدئولوزیک یا سیاسی نیست. بلکه مطلقا ناشی از کارکرد حزب توده بعنوان یک اهرم سیاسی-تشکیلاتی وابسته به بیگانه است.»
جهت اطلاع آقای پورمندی، زنده یاد ایرج اسکندری با طلوع انقلاب آن را باور کرد و در نامه ای به کمیته مرکزی حزب در تاریخ هشتم ژانویه ۱۹۷۹ تحت عنوان « تزهایی در باره تحول اوضاع کشور، دور نمای جنبش ملی و دموکراتیک خلق ایران و وظایف حزب ما در لحظه کنونی» و قبل از سقوط دولت بختیار نوشت: «امپریالیسم آمریکا که به منظور حفظ منافع غارتگرانه خود در ایران کوشش های فراوانی برای نگهداری تاج و تخت شاه نموده و می نماید، به کمک فرستادگان و ماموران مخفی و آشکار خویش می کوشد تا مگر در درون سازمانهای اپوزیسیون رخنه کرده و با ایجاد شکاف در میان عناصر تشکیل دهنده آن، هم جنبش را ضعیف کند و هم کسانی را بیابد که حاضر باشند با انجام برخی تغییرات سطحی در اسلوب حکومت، رژیم سلطنت و مشخصات اصلی رژیم را همچنان حفظ نموده و منافع امپریالیسم را از خطر نجات دهد. تشکیل دولت شاهپور بختیار نتیجه مستقیم این کوشش ها است. اعلام رفتن شاه، تشکیل نیابت سلطنت و ادعا های لیبرالی و حتی سوسیال دمکراتیک بختیار همه، عناصر تشکیل دهنده این نقشه عوام فریبانه امپریالیستی به منظور فرونشاندن نهضت و حفظ رژیم است».
روایت دیگری که آقای پورمندی بر آن پافشاری میکند و به زعم خود آنرا سند حزبی میداند آنست که تحلیل حزب توده ایران از انقلاب و رفتار آن ملهم از نظرات مسکو است و آن را در قالب جملاتی چون « اسکندری در مجموع معتقد بود که در جبهه اصلی مبارزه، تقابل استبداد و آزادی سهم برجسته ای دارد و طبعا نمیتوانست «ضد امپریالیسم» مورد نیاز مسکو را نمایندگی کند، اما کیانوری میتوانست » فرمول بندی کرده اند نیز عاری از حقیقت است. همرزم سابق ایشان آقای نقی حمیدیان از رهبران سابق سازمان فداییان اکثریت در کتاب «بر بالهای آرزو» از سفر رهبری سازمان در سال ۱۳۶۰ به اتحاد شوروی خبر میدهد و مینویسد:
«به گفته امیرمومبینی، در روزهای عید سال۶۰، او و مجید عبدالرحیم پور به عنوان هیئت نمایندگی سازمان طبق قرار تنظیمی مخفیانه به شوروی میروند و مدت یک هفته در باکو با نمایندگان حزب کمونیست شوروی به گفتگو می پردازند . مسئولیت اصلی سیاسی از سوی شورویها را دکتر آقایف پژوهشگر شناخته شده مسایل ایران برعهده داشت. قرار بود پروفسور اولیانفسکی، یکی از تئوریسینهای مشهور راه رشد غیرسرمایه داری که مسئولیت شعبه ایران کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی را بر عهده داشت حضور یابد اما به دلایلی نتوانست. هیئت نمایندگی سازمان بعد از یک هفته به ایران باز گشت. در گزارشی که امیر مومبینی از سفر تهیه و در اختیار هیئت سیاسی گذاشت، ذکر شده بود که نظر حزب کمونیست شوروی نسبت به رژیم جمهوری اسلامی به عکس آنچه که حزب توده می گوید خوب نیست. دکتر آقایف به نمایندگان سازمان گفته بود که ماه عسل حزب توده و جمهوری اسلامی به درازا نخواهد کشید. او تأکید کرده بود که حزبی ها متوجه این موضوع نیستند.» (ص۴۶۴)
داستان ۲۸ مرداد و شکست سیاسی اخلاقی
آقای پورمندی به ژاژ خائی های فوق بسنده نمی کنند واین بار داستان ۲۸ مرداد و شکست سیاسی اخلاقی حزب توده ایران را پیش می کشند و با واژگانی کهن سال ترین سازمان سیاسی ایران را مورد خطاب قرار می دهند که هر انسان شریفی شرمنده می شود، او می نویسد:
« روسها در انقلاب بهمن مرگبارترین ضربات را به جنبش دموکراسی خواهی در ایران وارد کردند. آنها حزبی را که هنوز نتوانسته بود از چنگ روانشناسی ترس ناشی از شکست سیاسی و اخلاقی در جنبش ملی خلاص شود، به انحراف کشاندند. من هر بار که چهره رنجکشیده کیانوری را بر صفحه تلویزیون به خاطر میآورم که با اندوهی عمیق، چسبندگی به روسها را عامل بیچارگی حزب نامید، به سختی میتوانم احساس رنج، تاسف و تأثرم را مهار کنم.»
به سختی می توان باور کرد انسان شریفی به اعترافاتی که زیر شلاق و دستبند قپانی بر زبان آورده شده اعتبار حقوقی داده و بر محتوای این سخنان صحه گذارد و از آن باور نکردنی تر اینکه همین آدم روزی در صفوف سازمانی فعالیت میکرده که دفاع از زحمت کشان و محرومان را وظیفه خود می دانسته است. این بخش از نوشته ایشان آدمی را یاد اعلامیه نهضت آزادی می اندازد که پس از پخش اعترافات زیر شکنجه رهبران حزب منتشر گردید که هر انسان شرافتمندی از خواندن آن شرم می کند.(بیانیه نهضت آزادی ایران پیرامون دستگیری رهبران حزب توده ایران ) مورخ بیستم اردیبهشت ۱۳۶۲.
آقای پورمندی آیا هیچگاه از خود پرسیده اند که این سیل اتهامات رذیلانه که حتی سالها بعد از فروپاشی اتحاد شوروی ادامه دارد با چه هدفی تکرار می شود. ایشان بهتر است نشانه ها و نمونه هایی از شکست سیاسی اخلاقی حزب توده ایران در جریان ملی شدن صنایع نفت غیر از سیاست های چپ روانه اولیه که در قیام ۳۰ تیر اصلاح شد را نام ببرند تا حداقل نسل جوان امروزه نیز بدانند وآگاه شوند. خوشبختانه امروز اسناد آن کودتای ننگین آزاد شده و جزئیات آن بر ملا شده است و این حنا ها دیگر رنگی ندارد. اگر زنده یادان حمید مومنی ،حسن ضیا ظریفی و بیژن جزنی به سبب عدم دسترسی به اسناد قضاوت غیر منصفانه ای در مورد حزب توده ایران و علل پیروزی کودتای ۲۸ مرداد داشته اند امروزه با دسترسی به این اسناد بسیاری از قضاوت های غیر مستند رنگ می بازد.
طرفه آن است که آقای پورمندی در دفاع از رهبری همان جریان خط «امام ضد امپریالیست» که امروز «اصلاح طلب» نامیده می شوند و در صدر آرزوهایشان بازگشت به دوران« امام »است وتحت نام جنبش سبز ظاهر گردیده اند سر از پا نمی شناسد. او در این مورد می نویسد: « جنبش سبز تجربه ای عظیم بود که راه آزاد کردن انرژی اجتماعی در فراخترین میدانهای قابل تصور را نشان داد. جامعه ایرانی از ثمرات این تجربه ملی دست نخواهد کشید.» از اقای پورمندی باید پرسید رهبری جنبش سبز آیا برنامه ای خارج از قلمرو اندیشه و فکر جمهوری اسلامی ایران داشت، آیا بنیاد های فکر و اندیشه آقایان کروبی و موسوی تغییر اساسی کرده است؟ آیا این آقایان شعارشان اجرای بی تنازل قانون اساسی جمهوری اسلامی نبود و آیا آنان نقدی بر افکار و رفتار آقای خمینی دارند؟ مگر سیاست مسلط راهبردی جنبش سبز «اتحاد و انتقاد» نبود. اعتراضاتی که در سیمای جنبش سبز بر آمد کرد ، محصول مخالفت های خفته ای بود که در اثر خیانت رهبران رژیم ولایت فقیه به انقلاب بهمن ۱۳۵۷. این ثمره مبارزات ۳۰ ساله مردمی که در قالب یک جنبش اجتماعی از سوی توده های جان به لب آمده سر بر آورد و بکلی مطالبات متفاوتی با اصلاح طلبان موجود در صحنه سیاست را درپیش رو داشت. نگارنده بر این باور سخت اعتقاد دارد که در نقد سازنده و مسئولانه اندیشه ها بارور می شوند ولی اگر غرض ورزی و سوء نیت درآن باشد از آن نتیجه ای بدست نمی آید. راقم این سطوردر نوشته آقای پورمندی جز قضاوتهای مغرضانه و بی پشتوانه چیز دیگری نیافت.
اگر دیروز در ادبیات فدایی، حزب توده ایران کاریکاتوری از یک حزب مارکسیست لنینیست بود که با اولین حمله ارتجاع بکلی تار و مار گردیده و لشگریانش شکست خوردند و یا نابود شدند، یا تسلیم شدند و یا راه فرار را در پیش گرفتند و از حزب توده چیزی بجز یک سازمان سیاسی خارج از کشور، عده ای انقلابی باز نشسته چیزی باقی نماند، امروز از زبان آقای پورمندی به آن متهم است که چرا انقلابی است و چرا با استعمار ، امپریالسم مخالف است و چرا در برابر استثمار ایستاده وازحق و حقوق زحمتکشان دفاع می کند . بنظر می رسد این حزب هر کاری بکند محکوم است . علاوه برآن آقای پور مندی تصویر مبهم و شبح الودی از مفهوم انقلاب ارائه می نماید و همه انقلابات را محکوم بشکست میداند. وی بر این باور است که:
«انقلاب با خصلت های “ویرانگری” و “قدرت طلبی” شناخته می شود و برای آن که بماند و رشد کند، ویرانگر ها و قدرت طلب ها را جذب و سازندگان و قدرت گریزان را حذف می کنند و هنگامی که در ویرانگری و قدرت طلبی در محدوده مرزهای ملی کم بیاورد، از مرزها میگذرد و خود را صادر میکند. و سرانجام ترکیب ویرانگری و قدرت طلبی ، فساد و تباهی را دامنگیر انقلاب میکند و گور آن را میکند.»
باید به ایشان و همفکرانشان یاد آور شد که انقلاب یک تحول کیفی و بنیادی ، یک چرخش عظیم و اساسی در حیات جامعه است. انقلاب عبارتست از سرنگونی یک نظام اجتماعی کهنه و فرسوده حکومت طبقه و طبقات میرنده و ارتجاعی و جایگزین کردن آن با نظام اجتماعی نو و مترقی و حکومت طبقات مترقی و پیشرو. انقلاب اجتماعی به اقتضای اوضاع می تواند از راههای مسالمت آمیز و یا از طریق اشکال گونا گون به پیروزی برسد و بر پایه تعریف علمی، رفرم به اقداماتی می گویند که برای تغییر و تعویض برخی جنبه های حیات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی صورت میگیرد، بدون آن که بنیاد جامعه را دگرگون سازد. از این قبیل است رفرم ارضی، رفرم اداری ، رفرم آموزشی، رفرم بازرگانی، رفرم انتخاباتی. رفرم آنچنان تغییراتی است که از چارجوب نظام اجتماعی معین فرا نمی رود، و تناسب قوای سیاسی لحظه موجود را کما بیش منعکس می نماید.
رفیق شهید دکتر فرج الله میزانی (جوانشیر) در پاسخ به افرادی چون آقای پورمندی سخن صائبی دارد:
« گذشته نهضت های زحمتکشان ایران از زمان مزدک تا به امروز از فراز و نشیب های فراوان گذشته و در آن تلخ و شیرین به هم آمیخته، ناپختگی با درایت و ضعف با قهرمانی – ولو با نسبت های گوناگون – در کنار هم بوده اند. ولی تاریخ مبارزات زحمتکشان هر چه هست همین است. زحمتکشان ایران تاریخ دیگری ندارند و هر کس بخواهد بخاطر اشتباهات مزدک از نهضت مزدکی فاصله بگیرد و این نهضت را به لجن بکشد، دانسته یا ندانسته در سنگر ستمکاران قرار دارد. در کنارتاریخ حزب توده ایران و جدا از این تاریخ طبقه کارگر و توده زحمت ایران معاصر تاریخ دیگری ندارد. فاصله گرفتن از این تاریخ، به هر بهانه ای باشد، فاصله گرفتن از طبقه کارگر است. خوشبختانه تاریخ حزب توده ایران درخشانترین صفحه تاریخ معاصر ایران و اوج تجلی خلاقیت، فداکاری و صداقت زحمتکشان ایران است. خدماتی که حزب توده ایران به جامعه ایران و بویژه طبقه کارگر ان کرده، در تاریخ سایر احزاب کارگری هم کم سابقه است. مجموعه شرایط داخلی و خارجی حزب ما را در مقامی قرار داد که توانست بهترین و سالم ترین انرژی های جامعه را در کوتاه ترین مدت تجهیز کند و در خدمت تکامل و ترقی بگذارد. این تاریخ خوشایند طبقات ستمگر نیست. سرمایه داری ایران که تاریخش مالامال از ضعف، زبونی، تسلیم و خیانت به امر توده مردم است (و در عین حال می کوشد حتما رهبر مردم باشد) نسبت به طبقه کارگر ایران رقیب تاریخی خود – کینه حیوانی دارد. روشنفکران بورژوا می کوشند تاریخ طبقه کارگر را به لجن بکشند تا شاید گناهان کبیره سرمایه داری ایران و جنایت های باورنکردنی سرمایه داری انحصاری بین المللی در ایران، دور از دیده ها بماند و یا لااقل کمرنگ شود. اینان بطور سیستماتیک و با حساب دقیق و با استقاده از همه وسایل تبلیغات جهنمی امپریالیسم جهانی، تاریخ نهضت کارگری ایران را تحریف می کنند تا نسل جوان را نسبت به گذشته نهضت کارگری بدبین کرده، به سنگر سرمایه داری جلب کنند. آنها می دانند که حد وسطی نیست. کسی که از طبقه کارگر جدا شود با تمام ادعاهای پر جنجال که ممکن است داشته باشد در سنگر بورژوازی قرار خواهد گرفت. » سیمای مردمی حزب توده ایران – تالیف ف. م. جوانشیر – صفحات ۷۸-۷۹




واقعا می خواهید رازی از این زلزله را بدانید؟

نویدنو 27/08/1396

یاداشتی از فریبرز زئیس دانا

خیلی پیچیده و سر به مهر نیست. زلزله از بد آمدهای طبیعی و در موارد نسبتا زیادی کم چاره پذیر است. من متخصص زمین شناسی و زلزله نیستم اما از زمان زلزله ی بوئین زهرا که در ولایتمان اتفاق افتاد این پدیده را بررسی و پیگیری کرده ام . در سال های اخیر درپی وارد شدن به اقدام عملی امدادی گسترده و همکارانه با گروه سیب(ستاد یاری بم) در زلزله ی بم و بد آمد های بعدی فعال شدیم. و تجربه آموختیم و ایفای نقش کردیم که تا حد زیادی موثر و مثبت بود.در کنار همه ی این کنش ها و تجربه ها جریانی اتفاق افتاده است که می تواند چونان تجربه ای بسیار گران بها – ومتاسفانه منفی- در مورد این بد آمد در سرزمین زلزله خیز ما مطرح و آموزنده باشد.
در سال 1386 در مهندسین مشاور شارستان به عضویت تیم کارشناسی و پژوهشی در آمدم تا در طرح موسوم به مروری بر صنعت ساختمان و مسکن محلی در چهار استان شمال غربی( که جزئی از پروژه توانمند سازی ساخت و ساز ومدیریت در مقابل زلزله بود) کار کنم. این چهار استان عبارت بودند از قزوین،زنجان، همدان و کرمانشاه .کار من در حیطه ی اقتصاد ساخت و ساز و تولید مصالح و شرایط اجتماعی اقتصادی آن بود. سعی وافر به کار بردیم و آمار و اطلاعات را به دست آوردیم یا خودمان برداشت و بررسی کردیم. مدل های لازم را نیز ساختم و بررسی را به اتمام رساندم. بحث ما این بود که در دنیای مدرن و در شرایط ایران و این استان ها می توان با تدابیر و اقدام هائی پیشگیرانه جلوی خسارت های زلزله را گرفت و آن را به حد اقل کاهش داد. تدابیر و سیاست ها به طور مشخص در زمینه ساخت و ساز و مدیریت و اقتصاد ساختمان مشخص و پیش نهاد شدند. می ماند عزم سیاسی ، الویت دادن، اعتنا به سرنوشت و جان و مال مردم کم توش و توان در این استان ها و به کار انداختن منابع، که موجود بودند، و نیاز به الویت بخشی در مقابل هزینه ها و سرمایه گذاری های بی ثمر یا حتا زیان بخش و نا الویت دار دیگر داشتند.
کار ما تمام شد. مسئولیت پروژ ه با خانم مهندس آزیتا افسرده بود و طرح در چهار چوب قرار داد مهندسین مشاور شارستان انجام میشد که ما را به استخدام در آورده بودو کار فرمای آن طرح هم وزارت کشور بود. این طرح از سوی بانک جهانی به وزارت کشور پیشنهاد شده بود و بودجه ی آن را نیز به صورت ارزی و به مقدار کافی از سوی این بانک تامین می شد- وتامین کرد. کار ما تمام شد و به توشه ای از راه حل های عملیو مفید و موثر رسیدیم و کار را تحویل دادیم.اما دریغ و درد.
این طرح به فراموشی سپرده شد و رفت تا مثل بقیه ی موارد خاک غریبی بخورد- و خورد. نتیجه آن که ده سال یعد استان کرمانشاه که در زون بسیار خطرناک هم قرار نداشت( ونسبتا خطرناک تشخیص داده شده بود و پس از تاثیر پذیری از زلزله های بوئین زهرا در1341 ئ آوج در1381 در دستور کار بررسی قرار گرفت) زلزله را تجربه کرد و این بد آمد به قیمت هستی و جان هم میهنان ماتمام شد و همه را داغدار ومردم را بر افروخته کرد و همت و عاطفه ی انسانی مردم باز گسیل شد اما در نهایت باز بابی تدبیری و کم اعتنائی و نا مسئولیتی مسئولان رو به رو شد. رئیس جمهور وقت را غنیمت شمرد تا رقیب را در متن طرح مسکن مهر بکوبد و سرمایه گذاری خصوصی را نجات بخش بخواند چرا که وابستگی طبقاتی اش چنین اقتضا می کرد. این دنباله ی همان بی اعتنائی به طرحی بود که دهها کارشناس در مهندسین مشاور شارستان به مسئولیت مهندس فریور صدری ماهها بر روی آن کار کردند(به جز مشاورین دریا خاک پی که کار های عملی مانند گمانه زنی و خاک شناسی را انجام می داد).
قابل توجه است که بدانید در این طرح ارزشمند که با رویگردانی تردید برانگیز مسئولان رو به رو شد حتا حق الزحمه ی ما نیز پرداخت نشد و ما ، از جمله من، در نهایت نیاز مندی با پاسخ های سر بالا و پرت و پلا رو به رو شدیم. و شرافتمندانه به شما قول می دهم نگرانی من – وما- بیشتر به خاطر نادیده گرفتن نتایج تحقیق و مخاطرات احتمالی آن بود. و بالاخره شد آن چه شد و نباید میشد و آن نابودی بخشی از مردم فقیر و نیازمند و در رنج ما بود. من این گلایه بلکه انتقاد را از مهندسین مشاور شارستان و مسئولیت مهندس بهرام فریور صدری پایان نمی دهم زیرا آنها را به نوعی شریک در پی آمدهای این بد آمد می دانم از این رو که بااحساس مسئولیت حرفه ای و انسانی با آن بر خورد نکردند و مانند موارد بسیار زیاد دیگر چشم به دست و نظردولت صاحب قدرت و اشتباه کار دوختند. با این وصف با تاکید می گویم که مسئولیت اصلیاین فاجعه ی بدآمد استان کرمانشاه، تا آنجا که به نادیده گرفتن بررسی و هشدار ها ی ما مربوط می شود، متوجه وزارت کشور است که بازهم باز هیچ باز خواستی نمی شود. غم قدرتیان کم اگر این سان مردمان پر پر می شوند
نکته ی طنز این که وزارت کشور بودجه ی اختصاص یافته از سوی بانک جهانی را دریافت کرد ولی آنرا به کارکنان و کارگران فکری و فرهنگی مشغول در این طرح نداد. بهانه این بود که موضوع به تحریم ها بر خورده است. باران آمد تلکه به هم خورد. اما واقعیت آن است که این وزارت تمام و کمال بودجه ی اعطائی و داده شده از سوی بانک را دریافت کرد و کار مطالعاتی هم کامل شد اما معلوم نشد آن پول کجا رفت و آن تحقیق چه شد. از ما گذشت ، اما رنج مردممان را در ظل بی توجهی ها و بی تدبیری ها و سوء استفاده ها از یاد نمی بریم. شاید بدین شکل بتوانیم با طرح اعتراض ها به یاری مردم و جامعه برویم، و نه فقط پس از فرو ریزی خروار ها آوار بر سر هر خانوادهِ فقیر.
برگرفته از فیس بوک