مبارزۀ هم‌زمان با دیکتاتوری ولایی و امپریالیسم در راه آزادی، حاکمیت ملی، صلح، و عدالت اجتماعی

هفتۀ گذشته رسانه‌های مجاز کشور دو گزارش نمایشی و عملا وقیحانه دربارۀ خامنه‌ای “نمایندۀ خدا بر زمین” و رئیس‌جمهور برگمارده‌اش ابراهیم رئیسی منتشر کردند. اینکه چرا واکنش بخش عمده‌ای از جامعه به این گونه نمایش‌های حکومتی بی‌اعتنایی و تمسخر است روشن است. حکومت ولایی در سطح وسیعی در جامعه کاملاً بی‌اعتبار شده و درۀ ژرف و گسترده‌ای بین حکومت و جامعه ایجاد شده است.

اما اینکه سران حکومت دیکتاتوری چرا به این قبیل نمایش‌های پوچ(توخالی) متوسل می‌شوند جای تأمل دارد. به‌ویژه آنکه برخی جریان‌ها و برنامه‌های تبلیغاتی که به “چپ” بودن تظاهر می‌کنند مجذوب این نمایش‌ها و ادعاهای غیرواقعی سران حکومت شده‌اند و حتی ضرورت صف‌بندی در کنار دیکتاتوری ولایی، در برابر امپریالیسم، را مطرح می‌کنند.

نمایش اول حکومتی: چهارشنبه ۸ آذر، اعضای کابینۀ رئیسی در پایان جلسۀ دولت، هر کدام با ژست‌های از قبل تمرین‌شده، با اعلام اینکه قرار است “خبرهای امیدوارکننده‌ای” رونمایی شود، در برابر دوربین‌ رسانه‌ها ظاهر شدند. آنچه این گماشته‌های ولی فقیه به‌عنوان موفقیت‌های دولت رئیسی بیان کردند ارزش تکرار ندارد، زیرا چیزی جز آمارسازی‌های همیشگی و شعاری نبود. مضحک‌ترین بخش مربوط به موضوع “حجاب‌بانان” بود که احمد وحیدی، وزیر کشور، که پیشتر آن ‌را “اقدامی خودجوش و مردمی” خوانده بود سرانجام مسئولیت سازماندهی و حضور آنان در معابر عمومی را بر عهده گرفت. در نمایش رسانه‌یی روز ۸ آذر، در حالی که حرکت‌های صنفی و اعتصاب‌های کارگری در سراسر کشور در حال گسترش است، اعضای دولت هیچ طرح عملی برای حل کردن بحران‌های اقتصادی-اجتماعی و زیست‌محیطی ارائه ندادند. در مقابل، موضع‌گیری اعضای دولت بیانگر ادامۀ همکاری با کارفرمایان و سرمایه‌داران بزرگ در اجرای برنامه‌های نولیبرالی با هدف “ثروت‌اندوزی” لایه‌های بالایی بورژوازی است.

نمایش دوم حکومتی: صدا و سیما و دیگر رسانه‌های مجاز روز ۸ آذر این خبر را منتشر کردند: “حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر معظم انقلاب اسلامی، امروز با هزاران نفر از بسیجیان سراسر کشور دیدار کردند.” امروزه، در نزد اکثر مردم، نیروی بسیج در حکم اهرم سرکوب و منفور است. یکی از هدف‌های سازمان‌دهی این گونه دیدارهای نمایشی ولی فقیه روحیه دادن به “خودی‌ترین خودی‌ها” و جلوگیری از فروپاشی باقی‌ماندۀ پایگاه اجتماعی حکومت است. موضوع اصلی تبلیغات خامنه‌ای در دیدار با بسیجیان مشخصاً ادعای پیروزی حکومت ولایی در روند “طوفان خاموش‌ناشدنی الاقصی” و شکل‌گیری “جبهۀ مقاومت” بود. خامنه‌ای مدعی شد: “پیش‌بینی و بشارت امام درباره تشکیل هسته‌های مقاومت جهانی محقق شده.” این‌ ادعاهای پوچ در میان مردم ایران یا فلسطین نه‌تنها محلی از اِعراب ندارد، بلکه با انزجار آنان روبه‌رو می‌شود. با استناد به آمار و گزارش‌های سازمان ملل متحد، آیا می‌توان کشته شدن بیشتر از ۱۵هزار فلسطینی را که دو سوم آنان کودکان و زنان‌اند، و نابودی خانه و کاشانهٔ حدود دو میلیون فلسطینی در جنایت‌های جنگی اسرائیل و ادامه این راهکرد را پیروزی “جبهۀ مقاومت” قلمداد کرد؟

خامنه‌ای در برابر بسیجیان مدعی این پیروزی به‌نفع خودش است و می‌گوید طوفان الاقصی، یعنی حملۀ حماس و جهاد اسلامی و دیگر نیروهای فلسطینی به اسرائیل، “مختصات جغرافیای سیاسی جدید منطقه با محوریت هسته‌های مقاومت” را تغییر داده است. به دیگر سخن، او مدعی است که هدف رؤیای خلافت اسلامی و “صدور انقلاب اسلامی” مورد نظرش محقق شده است! هدف این گونه ترهات من‌درآوری فقط و فقط انحراف افکار عمومی به‌سوی خارج از کشور، با سوءاستفاده از فاجعۀ مردم فلسطین، برای گریز از توجه به وضع بسیار ناهنجاری است که مردم کشور ما اکنون در آن قرار دارند. جالب است که وضع سیاست خارجی جمهوری اسلامی نیز چنان آشفته است که صرفاً بر محور استیصال و اشک تمساح ریختن فرصت‌طلبانه برای کشتار فلسطینی‌ها به پیش می‌رود. برای مثال، خامنه‌ای در همان دیدار با بسیجیان اعلام می‌کند که نظر جمهوری اسلامی به دریا ریختن یهودیان یا صهیونیست‌ها نیست! این جملۀ خامنه‌ای، که بی‌شک بسیجیان و ذوب‌شدگان در ولایت را گیج و مبهوت می‌کند، از دهان شخصی بیرون آمد که همیشه خواستار محو شدن اسرائیل بوده است.  البته با هر انگیزه ای باشد ورود نکردن به جنگ غزه به نفع مردم ایران است.

سران حکومت چاره‌ای جز بزرگ‌نمایی بحران‌های خارجی برای سرپوش گذاردن بر بحران‌های داخلی ندارند. با انواع دروغ‌گویی، حتی در صورت لزوم با بحران‌سازی در خارج، “جبهۀ مقاومت اسلامی” در منطقه را هرچه بزرگ‌تر خواهند کرد، زیرا در داخل، در برابر دفع تهدید واقعی مردم، اهرم مؤثری جز سرکوب ندارند. بنابراین، با توجه به اینکه رژیم در وضع نامتعادل برگشت‌ناپذیری قرار دارد و سیاست‌های آن در داخل و خارج از سر استیصال و صرفاً برای تداوم دیکتاتوری است، این ترفند آن را باید از منظر منافع ملی-مردمی مورد توجه قرار داد.

از یک سو، ادعای تقویت توهم‌آمیز “جبهۀ مقاومت اسلامی” در منطقه و مانورهای نمایشی مانند “چرخش به شرق” توجیهی است برای برخی جریان‌های متظاهر به “چپ” بودن که از شعارهای توخالی و عملکرد متناقض و تشنج‌آفرین رژیم در منطقه دفاع کنند. این یعنی تطهیر دیکتاتوری، از زیر ضربه خارج کردن آن، و چشم‌پوشی کامل بر ماهیت دیکتاتوری حاکم و عملکرد اقتصاد سیاسی به‌غایت ناعادلانۀ موجود ،که صرفاً به‌نفع لایه‌های بالایی سرمایه‌داران متصل به دستگاه قدرت است.

از سوی دیگر، اپوزیسیون جعلی بر گرد رضا پهلوی با توجیه‌هایی مانند “سر مار در تهران است”، دست به دامان قدرت‌های امپریالیستی و اسرائیل برای حمله به ایران و تشدید تحریم‌ها می‌شوند. در هر دو صورت، نتیجه همان است که خامنه‌ای و دستگاه تبلیغاتش دنبال می‌کنند: تضعیف مبارزۀ ضدّدیکتاتوری جنبش مردمی با منحرف کردن مبارزه به سمت “دشمن خارجی” تا بدین شکل، محور فعالیت نیروهای سیاسی به‌سوی خارج کشور متمرکز شود.

اکثر مردم کشور ما، طبقۀ کارگر و دیگر زحمتکشان شهر و روستا، متحمل شدیدترین فشارهای اقتصادی-اجتماعی‌اند که برآمد مستقیم اقتصاد سیاسی موجود است. نمی‌توان این واقعیت را نادیده گرفت و بدون تحلیل شرایط مشخص کشور بر اساس منافع طبقاتی، بی‌اعتنا به ماهیت واپس‌گرایانه و دیکتاتوری رژیم، از یک سو در کنار حکومت ضدمردمی پرچم مبارزۀ ضدّامپریالیستی را برافراشت یا از سوی دیگر خواهان پشتیبانی امپریالیسم برای براندازی حکومت شد.

کشور ما در یکی از دشوارترین دوره‌های تاریخ معاصرش از دیدگاه طبقۀ کارگر و دیگر زحمتکشان قرار دارد. در حالی که بحران‌های چندوجهی فزاینده ادامه دارد، چشم‌انداز آیندهٔ کشور نشان‌دهندهٔ بروز اوضاع داخلی و خارجی بس خطرناک و فاجعه‌آمیزی است. اینکه با “چرخش به شرق” خیالی، یا ظهور جهان چندقطبی و نزاع‌های بین جناح های حکومت وضع می‌تواند تغییر کند دیدگاه و موضعی غیرواقعی و ساده‌گرایانه است که بر واقعیت‌های دردناک زندگی اکثر مردم چشم می‌پوشد.

تضاد اصلی و تعیین‌کننده در شرایط اجتماعی کنونی ایران،‌ تضاد آشتی‌ناپذیر میان مردم و تداوم حکومت دیکتاتوری و «اقتصاد سیاسی» سرمایه‌داری فاسد و غارتگر آن است. از این رو، مبارزۀ نیروهای چپ و مترقی ملی در راه دگرگونی‌های بنیادی نمی‌تواند بدون توجه به رابطهٔ درونی و تنگاتنگ بین مطالبات مُبرم آزادی‌خواهی و عدالت‌خواهی و نقش اساسی طبقهٔ کارگر و دیگر زحمتکشان و شرکت فعال آنها، و نیز توازن قدرت در جهان، با موفقیت به پیش برود.

با توجه به سرشت اصلاح‌ناپذیر بودن دیکتاتوری حاکم، بافت طبقات و لایه‌های گونه‌گون اجتماعی و توازن نیروهای اجتماعی، و به‌ویژه میزان رشد نیروهای مولد، حزب ما نخستین گام در راه امکان دگرگونی‌های بنیادین آتی را در موفقیت «انقلاب ملّی-دموکراتیک» می‌داند. تحقق دگرگونی‌های بنیادی و دموکراتیک سیاسی و اجتماعی-اقتصادی پایدار در سطح «ملّی»، به‌سود اکثر مردم، بر محور برآورده کردن خواست‌های اساسی و مشترک طبقه‌ها و نیروهای اجتماعی‌ای است که خواهان گذار کشور از دیکتاتوری بدون دخالت خارجی و توسعهٔ اجتماعی-اقتصادی مردمی‌اند.

در عرصۀ خارجی، تجربه‌های تاریخی و اخیر جهانی نشان می‌دهد که امپریالیسم همواره پیروزی انقلاب‌های ملّی-دموکراتیک را تهدیدی راهبردی برای خود ارزیابی کرده است. مثال‌های متعدد در جهان نشان می‌دهد که امپریالیسم آمریکا با شیوه‌های گوناگون سدّ راه این تحوّل‌های ملّی-دموکراتیک شده است. بنابراین، به‌علّت موقعیت حساس ژئوپلیتیک ایران در خاورمیانه، تردیدی نیست که پیامدهای چنین انقلابی، به‌ویژه  فرایند گذار از دیکتاتوری و امکان‌پذیر شدن دگرگونی‌های دموکراتیک بنیادین و پایدار، منافع و سلطه‌طلبی آمریکا در منطقه را به چالش خواهد کشید و واکنش امپریالیسم را به‌دنبال خواهد داشت.

واقعیت آن است که چهار دهه پس از انقلاب ۵۷، حتی به‌رغم وجود برخی اختلاف‌ها بین جمهوری اسلامی و آمریکا، وجود “اسلام سیاسی” از سنخ ولایت فقیه- یعنی ادامۀ دیکتاتوری در ایران- از منظر منافع امپریالیسم آمریکا عملاً ضامن دفع خطر وقوع انقلاب ملّی–دموکراتیک و حفظ ساختار اقتصادی-اجتماعی سرمایه‌داری متمایل به “غرب” است. باید توجه داشت که از یک سو، ادامۀ سرکوب خشن نیروهای چپ و ملی مترقی راه را بر هرگونه تحول سیاسی بنیادی و انقلابی بسته است. از سوی دیگر، اجرای سه دهه برنامه‌های نولیبرالی برای هماهنگ کردن اقتصاد ایران با “اجماع واشنگتن” سدّ راه پیشبرد دگرگونی‌های بنیادی شده و اقتصاد سیاسی ایران را در جهت تأمین منافع سرمایه‌داری نامولد مالی-تجاری فاسد، به سرمایه‌داری جهانی متصل کرده است.

در اسناد و مقاله‌های تحلیلی متعدد حزب ما بارها بر این حقیقت تأکید شده است که گذار از دیکتاتوری کنونی به حکومتی ملّی و دموکراتیک نیازمند جهشی کیفی در سه بُعد به‌هم‌پیوستهٔ دموکراسی، عدالت اجتماعی، و دفاع از حق حاکمیت ملّی است. تجربهٔ انقلاب ۵۷ و تحلیل شرایط کنونی به‌روشنی نشان می‌دهد که جدا کردن این سه عرصه از یکدیگر، یعنی تأکید بر این یا آن، بدون توجه به اهمیت تعیین‌کننده دیگری، خطایی بزرگ است. این سه عرصه لازم و ملزوم یکدیگرند و یکی بدون دیگری محقق نمی‌شود. نباید این درس را، که حاصل تجربهٔ پُرهزینهٔ انقلاب ۱۳۵۷ است، فراموش کرد. اما، برخی جریان‌ها، زیر تابلوی دروغین “چپ”، با ارائۀ تحلیل‌هایی اشتباه از تحولات اخیر جهان، این بار با طناب پوسیدۀ ادعای ضدّامپریالیست بودن رژیم و “جبهۀ مقاومت اسلامی” در منطقه، دانسته یا ندانسته، مبارزۀ ضدّدیکتاتوری و عدالت را به بیراهه می‌کشانند.

در شرایط مشخص کنونی کشور ما، حمایت از شعارهای سران رژیم، با هر توجیهی، حمایت از جنگ‌طلبی در منطقه، فرار از جبههٔ مبارزهٔ حق‌طلبانه مردم با رژیم دیکتاتوری و در عمل، بی‌ثمر کردن مبارزهٔ طبقهٔ کارگر و زحمتکشان است که در نهایت به‌نفع امپریالیسم خواهد بود. ادامه حکومت ولایی راه انقلاب ملّی-دموکراتیک را همچنان سدّ خواهد کرد. نیروهای فعال زیر تابلوی کاذب ضدّامپریالیسم نیز در عمل به‌سوی حمایت از دیکتاتوری حاکم می‌روند. همچنین، تاریخ معاصر به‌روشنی نشان می‌دهد که انکار کردن خطر امپریالیسم و مبارزه نکردن با آن برای دفاع از حاکمیت ملی، و به‌ویژه کوتاهی در دفع تهدید خطر امپریالیسم در مقابل امکان‌پذیر شدن انقلاب ملی-دموکراتیک، خطایی بزرگ خواهد بود.

واقعیت آن است که خط‌مشی و عملکرد متحدانۀ نیروهای چپ و مترقی در بسیج جنبش مردمی علیه رژیم دیکتاتوری از عوامل تعیین‌کننده در تحقق دگرگونی‌های ملّی-دموکراتیک است. در حزب ما، خط‌مشی و برنامهٔ مصوب کنگرهٔ هفتم حزب بر اساس حل تضاد اصلی در داخل کشور، همراه با تلفیق مبارزۀ هم‌زمان با دیکتاتوری برای آزادی‌خواهی و عدالت‌جویی و مبارزهٔ ضدّامپریالیستی تنظیم شده است. بار دیگر، رئوس اصلی این خط‌مشی دورهٔ گذار از دیکتاتوری را برای جلب توجه و همکاری مشترک نیروهای چپ و مترقی ملی مطرح می‌کنیم:

¨ حذف کامل حاکمیت مطلق ولایت فقیه؛ جدایی کامل دین از حکومت- شامل تمام ارکان دولتی-اجرایی، قانون‌گذاری، و قضایی- و از تمام امور برنامه‌ریزی اجتماعی

¨ توقف کامل برنامه‌های نولیبرالیسم اقتصادی در شئون اساسی اقتصاد کشور

¨ دفاع از حاکمیت ملّی و مخالفت با هرگونه مداخلهٔ خارجی در امور داخلی ایران

¨ آزادی همهٔ زندانیان صنفی، سیاسی، و عقیدتی.

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۱۹۶، ۱۳ آذر  ۱۴۰۲




حلقوم حزب کمونیست ایران در چنگال تروتسکیسم

منبع: نظم کمونیستی

در سایت جهان امروز مقاله‌ای به تاریخ ۱۳ آبان ۱۴۰۲ با عنوان

„به مناسبت سالگرد انقلاب کارگری اکتبر: ارزیابی مختصر حزب کمونیست ایران از روند شکست انقلاب کارگری اکتبر در روسیه„

انتشار یافته است که به طور روشن و شفاف شیوه تفکر و نوع نگرش تروتسکیستی منصور حکمت به ساختمان سوسیالیسم در شوروی را می‌نمایاند.

ما جهت برخورد روشن به این نوشته سراپا جعل و افترای تروتسکیستی، این مقاله را در سه بخش جدا از هم ولی در ارتباط با هم تدوین کرده‌ایم. باشد که واقعیت ساختمان سوسیالیسم در شوروی تا آغاز سال ۱۹۴۰، جعل تروتسکیستی رویدادهای تاریخی اتحاد شوروی از جانب تروتسکیست‌های لانه کرده در حزب کمونیست ایران را برملا سازد.

۱- اشاره‌ای موجز به وقایع ۱۹۱۷ تا سال‌های ۱۹۳۰

۲- تحلیل مواضع سراپا جعل و اتهام مقاله فوق

۳- وظیفه جنبش کمونیستی در انتقاد و طرد تروتسکیسم.

*****

۱- اشاره‌ای موجز به وقایع ۱۹۱۷ تا سال‌های ۱۹۳۰

تروتسکیست‌ها در عین حال که حرف‌های دهان پرکن می‌زنند و مرتب از انقلاب پرولتری و طبقه کارگر صحبت می‌کنند ولی در عمل بر کلیه دستاوردهای طبقه کارگر چه در سطح بین‌المللی و چه در صحنه ملی قلم بطلان می‌کشند. تروتسکیست‌ها برای ادعاهای پوچ خود هیچ سندی ارائه نمی‌دهند. ادعا می‌کنند بدون سند، بدون مدرک. وقایع تاریخی را جعل و تحریف  می‌کنند بدون ارائه یک فاکت مشخص قابل استناد. در نوشته فوق از حزب کمونیست نیز ما چنین سبکی را می‌بینیم. در تمام مقاله حتی یک مدرک قابل استناد وجود ندارد. اصلا مدرکی وجود ندارد. برچسب پشت برچسب، حرافی و نفی دستاوردهای پرولتاریای شوروی در چند دهه در اتحاد شوروی با ماسک دفاع از دستاوردهای انقلاب اکتبر. این شیوه تروتسکیستی تحریف رویدادهای تاریخی‌ست. جنبش کمونیستی باید با این شیوه منحط همه جانبه مبارزه نماید تا ماهیت ارتجاعی چنین نقد کنندگانی برملا شود.

حال باید ببینیم که منشا مواضع و نقطه نظرات این نوشته حزب کمونیست در کجاست و سیر آن تا به امروز چگونه بوده است. برای این بررسی می‌بایست با پدر بزرگ این نظرات آشنا شویم. باید تروتسکی را بشناسیم.

بعد از جنگ داخلی و موفقیت بی نظیر طبقه کارگر در پیروزی بر ۱۴ کشور مهاجم سرمایه‌داری به داخل اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیسی، بحث امکان ساختمان سوسیالیسم در یک کشور با شدتی بی نظیر در می‌گیرد. یک جانب این بحث لنین بود و در جانب مخالف آن تروتسکی. تروتسکی معتقد بود که اگر پرولتاریای کشورهای سرمایه‌داری اروپا قدرت را به دست نگیرند، ساختمان سوسیالیسم در شوروی امکان ندارد. او می‌گوید:

«دقیقاً در مقطع زمانی بین ۹ ژانویه تا اکتبر ۱۹۰۵ نظرات مؤلف در زمینه خصوصیات تکامل انقلاب روسیه با عنوان تئوری „انقلاب پی در پی“ شکل گرفت…. تضادها در دولت کارگری در یک کشور عقب مانده با اکثریت قاطع جمعیت دهقانی فقط در مقیاس بین‌المللی در عرصه انقلاب جهانی پرولتاریا می‌‌توانند راه حل خود را بیابند» (نقل قول از جلد ۶ آثار استالین صفحه ۳۲۷ – ۳۲۸)

این تز ارتجاعی تسلیم طلبانه از یک تحلیل ضد مارکسیستی از اوضاع طبقاتی روسیه نشأت می‌گرفت. تروتسکی معتقد بود که با پیشرفت مبارزه طبقاتی و رادیکال‌تر شدن پرولتاریای در قدرت، تضاد طبقاتی‌ پرولتاریا با دهقانان تشدید می‌شود، دهقانان در مقابل پرولتاریا قرار می‌گیرند و پرولتاریا منزوی می‌شود. اگر پرولتاریای کشورهای صنعتی اروپا که باید قدرت سیاسی را به کف آورند، به داد پرولتاریای روسیه نرسند، پرولتاریا سرنگون می‌گردد.

این تز ارتجاعی اساسا گرایش دهقانان فقیر و میانه حال را به اشتراکی کردن زمین و کلیه ابزار تولید در نظر نمی‌گرفت. این تز در مقابل نظرات لنین و استالین طرح می‌شد. لنین چنین می‌گوید:

«کمونیسم قدرت شوراهاست به علاوه تجهیز تمام کشور با شبکه برق رسانی» (لنین، مجموعه آثار – جلد ۳۱، برلن ۱۹۸۲، صفحه ۴۱۴)

به عبارت دیگر، با وجود این دو فاکتور ساختمان سوسیالیسم در شوروی ممکن می‌گردد.

لنین در ادامه می‌گوید: «رشد صنعت بدون مجهز شدن به شبکه برق سراسری ممکن نیست. برای انجام این وظیفه، بیش از ده سال وقت لازم است. (….) اما به لحاظ اقتصادی فقط موقعی اطمینان حاصل می‌گردد که در کشور پرولتری روسیه تمام شاخه‌های صنعت ماشینی که بر اساس تکنیک مدرن، یعنی برق رسانی، ساخته شده باشند، به هم متصل شوند. (….) این وظیفه عظیمی است. برای تحقق آن بیش از مدتی که ما از موجودیت خود در مقابل دخالت نظامی دفاع کرده‌ایم، زمان لازم است. اما ما از چنین مدتی نمی‌ترسیم» (لنین، آثار 31، برلن 1982، صفحه ۴۱۴-۴۱۵)

لنین در این جا هم از ضرورت صنعتی شدن می‌گوید و هم از ضرورت برق رسانی برای تکامل این صنعتی شدن موضع می‌گیرد. استالین از این طرح با شعف و قدرت پشتیبانی می‌کند.

تروتسکی با استدلال زیر علیه نظر لنین می‌ایستد:

«سیاست پرولتاریای در قدرت هر چه قاطع‌تر و مصمم‌تر شود، پایه‌هایش نازک‌تر شده و زمین زیر پایش بیش‌تر می‌لرزد. همه این چیزها به طور خارق العاده‌ای محتمل و حتی اجتناب ناپذیراند. دو بخش اساسی سیاست پرولتاریا با مقاومت متحدینش روبه رو خواهد شد: سیستم اشتراکی و انترناسیونالیسم… طبقه کارگر روسیه با تکیه به نیروی خود، اجتناب ناپذیر در لحظه‌ای که دهقانان به او پشت می‌کنند، توسط ضد انقلاب درهم شکسته خواهد شد…»(تروتسکی، Bilan et perspectives Ed. de Minuit, پاریس, ۱۹۶۹, صفحه 15 – نقل از لودو مارتنس – “Stalin anders betrachtet“)

«جهش واقعی اقتصادی سوسیالیستی در روسیه بعد از پیروزی پرولتاریا در کشورهای بزرگ اروپا ممکن خواهد بود.» (Trotzki, The Programme of Peace-A Postscript 1022, International Bookshop, Nottingham, ohne Datum, Auch zitiert inÖ Szalin, La Revolution d‘Oktobri,  صفحه 130)

این تز از نظر فلسفی ضد مارکسیستی است. با وجود این که با رادیکالیزه‌تر شدن سیاست پرولتاریا، تضاد با دهقانان تشدید می‌گردد ولی باید سؤال شود با کدام دهقانان؟ دهقانان مرفه یا دهقانان فقیر. دهقانان فقیر متحدین با ثبات پرولتاریا هستند و عملا نشان دادند. ولی دهقانان میانه حال را باید جذب کرد، که کردند. با دهقانان مرفه ثروتمند (کولاک‌ها) باید مبارزه کرد. در نتیجه این پیش گوئی تسلیم طلبانه تروتسکی غلط از آب درآمد. از جانب دیگر تروتسکی می‌گوید با اتکاء به نیروی خود سیستم اشتراکی و انترناسیونالیسم درهم شکسته خواهد شد. این تئوری رویزیونیستی است زیرا تعیین کنندگی شرایط داخلی برای تکامل را نفی می‌کند. شرایط خارجی شرط تکامل است ولی شرایط داخلی اساس تکامل را تشکیل می‌دهد.

با این تز ارتجاعی، پرولتاریا باید دست روی دست بگذارد تا در اروپا مثلا سوئیس پرولتاریا انقلاب کند و بعد پرولتاریای پرشمار روسیه ساختمان سوسیالیسم را آغاز نماید. این بود تز تسلیم طلبانه تروتسکی.

در دهمین کنگره حزب در مارس ۱۹۲۱ طرح نپ به تصویب رسید. این طرح که توسط لنین مطرح شد، یک گام عقب نشینی آگاهانه و دادن آوانس به بورژوازی روستا بود تا محصولات کشاورزی در کشور به سطح معینی برسد و با دامن زدن به کمک رسانی تکنیکی و صنعتی به دهقانان فقیر کفه ترازوی تولید اشتراکی نسبت به تولید خصوصی سنگین‌تر گردد و آنگاه با گام‌های بلند به جلو خیز بردارند.

لنین در مورد طرح نپ می‌گوید: «این سیاست، سیاست نوین اقتصادی نامیده می‌‌شود، زیرا چرخشی به عقب انجام می‌دهد. ما اکنون به عقب برمی‌گردیم تا همزمان برای پیشروی در موقعیت مساعدی قرار بگیریم. ما این کار را برای این انجام می‌‌دهیم که قدری عقب برویم تا برای یک جهش بزرگ‌تر دورخیز کنیم…». (لنین- مجموعه آثار – برلن ۱۹۸۲ – جلد ۳۱ – صفحه ۴۲۳)

استالین در مورد این طرح می‌نویسد: «این یک سیاست ویژه‌ دولت پرولتری است. به سرمایه‌داری آگاهانه راه می‌دهد، لیکن مواضع کلیدی را در اختیار دولت پرولتری می‌گذارد.» (دایرةالمعارف بزرگ شوروی – جلد ۱ – صفحه ۷۰۲ – مقاله استالین “درباره اپوزیسیون“.)

اپوزیسیونی که تروتسکی در رأس‌اش بود، علیه لنین و استالین و علیه طرح نپ موضع می‌گیرد. و با بهانه این که طرح نپ کاپیتالیستی است علیه آن به مبارزه برمی‌خیزد. (آثار استالین – جلد ۸ – برلن ۱۹۵۲ – صفحه ۷۴ – “درباره مسائل لنینیسم“.) همان طور که تروتسکیست‌های حزب کمونیست ایران امروزه موضع می‌گیرند.

ولی در آن زمان اپوزیسیون و تروتسکی منفرد می‌گردند و طرح تصویب می‌شود.

تروتسکی تا سال ۱۹۲۳ در رأس فراکسیون “بلشویک‌های انقلابی” در سه زمینه علیه لنین مبارزه می‌کند: ۱- علیه امکان ساختمان سوسیالیسم در یک کشور. ۲- علیه طرح نپ ۳- علیه صنعتی کردن کشور.

در سال ۱۹۲۳ فعالیت تروتسکی ماهیتاً تغییر می‌کند. او از یک عنصر ایدئولوژیک – سیاسی مخالف سیاست‌های لنین و استالین، به یک جاسوس مواجب بگیر آلمان تبدیل می‌شود.

در ۱۹۲۳ یک سال پیش از مرگ لنین، کرستینسکی از طرف دولت شوروی در سمت سفیر شوروی در آلمان مشغول بود. این سفیر یکی از پیروان سرسخت تروتسکی نیز بود. او پس از ملاقات با ژنرال هانس فون زکت به یک جاسوس حرفه‌ای و تمام عیار آلمان‌ها تبدیل شد. (کتاب توطئه بزرگ – جلد ۳ – صفحه ۲۱) او بعدها اقرار می‌کند که:

«از سال ۱۹۲۳ تا ۱۹۳۰ ما [ما = تروتسکی و پیروان] سالیانه ۲۵۰ هزار مارک طلا، به عبارت دیگر در مجموع حدود ۲ میلیون مارک طلا دریافت کردیم. تا پایان سال ۱۹۲۷ خطوط اصلی مورد توافق و مندرج در آن قرارداد به صورت عمده در مسکو به انجام رسید، پس از آن از پایان سال ۱۹۲۷ تا پایان ۱۹۲۸ تقریبا به مدت ده ماه در جریان پرداخت پول، به دلیل این که تروتسکیسم شکست خورده بود و من منزوی شده بودم، وقفه ایجاد شد. چیزی در مورد نقشه‌های تروتسکی نمی‌دانستم و دستورالعمل و اطلاعات جاسوسی نیز از او دریافت نکردم. این جریان تا اکتبر سال ۱۹۲۸ ادامه پیدا کرد، تا این که من نامه‌ای از تروتسکی که در آن زمان در آلما آتا در تبعید به سر می‌برد دریافت کردم… این نامه حاوی دستورالعمل‌های تروتسکی بود. بر اساس آن‌ها من باید پول را از آلمان‌ها دریافت کرده و سپس به من پیشنهاد داده بود که آن‌ها را یا به مسکو منتقل کنم و یا به رفقای فرانسوی او، رومر، مادلین پاز و دیگران بدهم. من با ژنرال فون زکت تماس گرفتم. ژنرال فون زکت در آن زمان از کار خود کناره گیری کرده بود و هیچ مسئولیتی در هیچ زمینه‌ای نداشت. او تمایل نشان داد که با هامر اشتاین (Hammerstein) صحبت کرده و پول را فراهم آورد. » (کتاب توطئه بزرگ – جلد ۳ – صفحه ۴۶-۴۷)

در آن زمان (۱۹۲۳) لنین مریض بود و از این جریان خوفناک در درون کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی اطلاعی نداشت.

مبارزه بر سر „امکان ساختمان سوسیالیسم در یک کشور“ تا سال ۱۹۲۷ به طول می‌انجامد. تروتسکی به عنوان جاسوس مخرب و ضد کمونیست در خدمت آلمان‌ها با تمام قدرت علیه طرح نپ و صنعتی کردن کشور به مبارزه برمی‌خیزد. سرانجام بحث „امکان ساختمان سوسیالیسم در یک کشور“ در درون حزب در ۱۹۲۷ به رأی گذاشته می‌شود: طرفداران تروتسکی ۱ تا ۱٫۵٪ رأی می‌‌آورد و طرفداران “امکان ساختمان سوسیالیسم در یک کشور“ بقیه درصد را بدست می‌آورند.

اگر خط تروتسکی پیروز می‌شد، پرولتاریا می‌‌بایست قدرت سیاسی خود یعنی دیکتاتوری پرولتاریا را منحل می‌‌کرد و به نفع بورژوازی از قدرت کناره می‌گرفت و در انتظار انقلاب در یک کشور اروپائی به روزشماری می‌‌نشست.

تروتسکی ناشی از این شکست، فراکسیون مخفی خود را با برخی از “بلشویک‌های انقلابی“ از قبیل بوخارین، رادک، زینوویف، کامنوف و غیره علیه رهبری حزب تقویت می‌کند. کمیته مرکزی فعالیت‌های او را ضد انقلابی ارزیابی می‌کند و از حزب اخراج می‌شود، به تبعید می‌رود و بعد از کشور شوروی سوسیالیستی اخراج می‌گردد.

در آن  دوران اکثریت قریب به اتفاق جمعیت کشور در روستا ساکن بود، کشور هنوز فلاحتی بود و کشاورزی با ابزارهای عقب مانده انجام می‌شد. لنین و استالین مصممانه در جهت صنعتی شدن کشور کوشش می‌کردند. لنین در ۱۹۲۴ با زندگی پر افتخارش وداع می‌کند ولی سیاست لنین توسط استالین با قدرت به پیش برده می‌شود. برنامه پنج ساله صنعتی کردن کشور در ۱۹۲۹ آغاز می‌شود. بر عکس تبلیغات امپریالیستها، فاشیست‌ها و تروتسکیست‌های شکست خورده از استالین، کارگران و زحمتکشان و بخش عظیمی از روشنفکران شوروی با شور و شوق و فداکاری عظیم کشور سوسیالیستی خود را صنعتی می‌کنند. بورژوازی به علت نفرت‌اش از سوسیالیسم به هر طریقی سعی می‌کرد از صنعتی شدن روسیه جلوگیری کند و چون نتوانست و شکست خورد، تلاش می‌کند آن را توسط روشنفکران اخته و یا فاشیست بدنام کند و آن را اجباری نشان دهد.

ما واقعیت را از کسانی می‌توانیم دریابیم که روسی نیستند، اهل کشورهای اروپائی و آمریکا هستند. کمونیست‌ هم نیستند. خبرنگار و یا توریست و یا استاد دانشگاه‌اند.

«آنا لوئیز استرونگ، خبرنگار جوان آمریکائی که در برنامه پنج ساله صنعتی کردن در روسیه سفر می‌کرد، پس از حمله ارتجاعی خروشچف به استالین چنین نوشت: „هیچ گاه در طول تاریخ چنین پیشرفتی با این سرعت، تحقق نیافته است.“»

دکتر امیل جوزف دیلون [[Dilon از ۱۸۷۷ تا ۱۹۱۴ در روسیه زندگی می‌‌کرد و در بعضی دانشگاه‌های روسیه تدریس می‌نمود. در ۱۹۱۸ نوشت:

«در جنبش بلشویکی حتی برای یک بار سایه‌ای هم از اندیشه سازنده و اجتماعی نیست. بلشویسم، آن روی تزاریسم است. بلشویسم با سرمایه‌داری به همان اندازه برخورد بد دارد که تزارها با سرف‌هاشان داشتند».

اما ده سال بعد وقتی دکتر دیلون مجدداُ به روسیه بازگشت نتوانست به چشمانش اعتماد کند:

«مردم همه جا فکر می‌کنند، کار می‌کنند، خود را سازمان می‌دهند، به اکتشافات علمی و صنعتی می‌پردازند. هیچگاه انسان شاهد چنین چیزی، چیزی که ایده‌آل‌هایش را همه جانبه و متمرکز دنبال کند، نبوده است. تلاش‌های انقلابی، موانع فوق‌العاده را از پیش پا برمی‌دارد و بخش‌های متفاوت را در یک خلق واحد متحد می‌کند. این واقعاً مربوط به یک ملت با مفهوم جهان کهن نیست، بلکه مربوط به یک خلق قوی، درهم تافته شده توسط شور و شوق یک مذهب واقعی است. بلشویک‌ها خیلی از آن چیزهائی را که اعلان کرده بودند متحقق کردند حتی بیش‌تر از آن که برای یک سازمان انسانی قابل تحقق به نظر می‌رسد، به ویژه که آن‌ها می‌‌بایست تحت شرایط بسیار مشکلی کار می‌‌کردند. آن‌ها ۱۵۰ میلیون انسان بی تفاوت و در شرایط نیمه زندهء خواب آلود را بسیج کردند، و به آنها روح تازه‌ای دمیدند». (Sidney and Beatrice Webb, Soviet Communist: a New Civilisation? Longmans, Green and Co, Edition National Union of General and Municipal Workers, 1935، صفحه ۸۱۰)

«در پایان ۱۹۳۲ نیروی کار صنعتی در مقایسه با ۱۹۲۸ دو برابر شد و به ۶ میلیون نفر رسید. در همین مدت چهار ساله مجموعا ۱۲٫۵ میلیون نفر، که ۸٫۵ میلیون نفرشان از دهقانان سابق بودند، در رشته‌های مختلف، شغل‌های جدیدی در شهر یافتند.» (هیرواکی کورومیا، انقلاب صنعتی استالین، نشر دانشگاه کامبریج ۱۹۸۸)

در این مقطع زمانی فاشیست‌های آلمانی، اوکراینی و فرانسوی، علیه استالین و دیگر رهبران اتحاد شوروی «تروری که با صنعتی کردن اجباری همراه است» را تبلیغ می‌کردند.

در ۱۹۳۱ ژاپن، منچوری را اشغال کرد و مرزهای سیبری اتحاد شوروی مورد تهدید قرار گرفت. نازی‌های تازه پاگرفته حاکم بر آلمان ادعای حاکمیت بر اوکراین را فریاد زدند. روشن بود که در آینده‌ای نه چندان دور اتحاد شوروی دوباره توسط نیروهای امپریالیستی مورد تهاجم قرار می‌گیرد. آیا اتحاد شوروی با کشاورزی نیمه مدرن و صنایع تازه ایجاد شده می‌توانست در مقابل تهاجم آنها ایستادگی کند؟ یا این که می‌بایست با شدت آگاهی مردم از اوضاع جهانی بالا رود، بسیج شوند و با صنعتی کردن کشور و به ویژه کشاورزی و صنایع جنگی، کشور سوسیالیستی خود را نجات دهند. در این لحظه برنامه ۵ ساله دوم تدوین شد و با شور و شوق پرولتاریای اتحاد شوروی تحقق یافت. بورژوازی که از صنعتی شدن شوروی به هراس و وحشت افتاده بود. در بوق و کرنای خود „ارتجاعی بودن صنعتی شدن“ را می‌‌دمید. نتیجه این صنعتی شدن همه جانبه کشور، سرکوب فاشیسم در جهان توسط ارتش سرخ و نجات بشریت از حاکمیت فاشیسم بین‌المللی بود. لذا بورژوازی که نتوانست بدون ماسک مردم را علیه شوروی بفریبد، اعوان و انصارش را به صورت کمونیست‌های چهارگوش „رادیکال“ در آورد و توسط آنها فریاد زد: این “صنعتی کردن” خواست بورژوازی‌‌ست، “اجباری و ارتجاعی”  است.

حال ببنیم که خرابکاری در صنعتی کردن خواست چه نیروئی بود. معادن مس اورال یکی از سر چشمه‌های ثروت استراتژیک اتحاد شوروی در صنعتی کردن و ساختمان سوسیالیسم بود.

لیتل‌پیج  می‌نویسد: «در یکی از روزهای سال ۱۹۲۸ به محل ژنراتور معدن کوشکار [Koschkar]  رفتم. در هنگام عبور از کنار یک موتور دیزل بزرگ، دستم را در ظرف اصلی آن فرو کردم. احساس کردم که دستم در لخته‌های روغن فرو رفته است. ماشین را لحظه‌ای نگه داشتم. ما حدود یک لیتر شن کواتز، که فقط می‌‌توانست عمداً در آن ریخته شده باشد، از آن خارج کردیم. در موارد بسیاری ما در تأسیسات جدید کارخانه کوشکار، شن در ماشین‌ها یافتیم، به طوری که تنظیم کننده تعداد چرخ‌ها قفل شده بودند و فقط هنگامی که سرپوش را با تمام قدرت بلند می‌کردیم، می‌توانست باز شود.» و همچنین گزارش می‌دهد که:

«در این معادن به طور وسیعی مخفیانه خرابکاری می‌شد، به طوری که تولید مرتب پائین می‌آمد و سنگ مس را آگاهانه هدر می‌دادند. در دادرسی این  توطئه در ژانویه ۱۹۳۷ پیاتاکوف و دیگر همدستانش به اتهام خرابکاری سازمان داده شده از آغاز سال ۱۹۳۱ در معادن، در راه آهن و دیگر کارخانجات صنعتی، به محاکمه کشیده شدند. چند هفته بعد بالاترین دبیر حزب در اورال، کاباکوف، که از نزدیک با پیاتاکوف همکاری کرده بود، به اتهام همدستی در همین دسیسه دستگیر شد». (جان د. لیتل‌پیچ (John D. Littlepage)،  Ala recherche des mines d‘or de Siberie 1928-1937 (بررسی معادن طلای سیبری)، Ed, Payot، Paris 1939، صفحه ۱۸۱-۱۸۲)

جالب توجه است که این پیاتاکوف “کمونیست” یکی از افراد سازمان مخفی اپوزیسیونی بود که تروتسکی در رأس آن قرار داشت. در واقع خرابکاری در صنعتی شدن اتحاد شوروی کار بورژوازی آلمان توسط جاسوس فعالش یعنی تروتسکی بود.

در اتحاد شوروی دوباره در حزب و سازمان‌های دولتی پاکسازی شد. هزاران نفر پاکسازی شدند و حزب با تصفیه خود و ایجاد پشت جبهه سالم در مقابله با تهاجم امپریالیستی، استحکام لازم را برای صنعتی کردن و دفاع از کشور شوراها به وجود آورد. تروتسکیست‌ها منجمله تروتسکیست‌های لانه کرده در حزب کمونیست ایران به این پاکسازی جنایات استالینی لقب می‌دهند.

حال ببینیم تروتسکی چه می‌گوید: «کمینترن مهم‌ترین شرایط را برای پیروزی فاشیسم به وجود آورد. برای سرنگون کردن هیتلر باید به حیات کمینترن پایان داد». (، La lutte antibureaucratique en URSS (مبارزه ضد بوروکراسی در URSS) UGE 10.18,  پاریس, ۱۹۷۵, صفحه ۳۲) به این ترتیب از نظر تروتسکی برای شکست هیتلردر درجه اول باید اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را در هم کوبید. این است ماهیت واقعی تروتسکی.

حال ببینیم نظر هیتلر در مورد این پاکسازی‌ها چیست:

در ۸ مه ۱۹۴۳ گوبلز [Goebbels] در دفتر روزانه‌اش چنین یادداشت کرده است: «رهبر یک بار دیگر مورد توشاچفسکی را تشریح کرد و در این حال عقیده‌اش را چنین بیان نمود، زمانی که ما معتقد بودیم که استالین در این جریان ارتش سرخ را نابود می‌کند، سمت‌گیری اشتباه داشتیم. مسئله کاملا عکس است. استالین گردن خود را از تمام دستجات اپوزیسیون در ارتش سرخ آزاد کرد و به آنجا رسید که دیگر یک جریان تسلیم طلبانه در داخل این ارتش وجود ندارد. هم چنین، بازسازی کمیسر سیاسی، بر نیروی مبارزه ارتش سرخ به طور خارق‌العاده‌ای تاثیر مثبت گذارده است. علاوه بر این استالین بر ما برتری دیگری هم دارد، زیرا او هیچ اپوزیسیونی در مقابل خود ندارد. بلشویسم اپوزیسیون را در طول ۲۵  سال از میان برداشته است.  (….) بلشویسم این خطر را به موقع از دوش خود برداشت. به این جهت می‌تواند تمام نیروی خود را در مقابل دشمن سمت دهد». (خاطرات روزانه جوزف گوبلز، قسمت دوم، نوشته‌های ۱۹۴۱-۱۹۴۵، جلد هشتم، آوریل – ژوئن ۱۹۴۳، K.G. Sauer München, New Providence، لندن، پاریس، ۱۹۹۳، صفحه ۲۳۴-۲۳۳)

همان طور که نقل قول‌ها می‌گویند؛ استالین برای زدن هیتلر تدارک می‌دید و تروتسکی برای زدن استالین و نابودی اتحاد شوروی.

۲- تحلیل مواضع سراپا جعل و اتهام مقاله جهان امروز

الف- در مقاله چنین آمده است: «دولت‌های سرمایه‌داری و امپریالیستی جهان در آنزمان با وجود آنکه هنوز زیر بار لطمات ناشی از جنگ جهانی اول کمر راست نکرده بودند، ارتش های خود را برای از بین بردن حکومت کارگری به کار گرفتند. اما همبستگی بین المللی طبقه کارگر در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری و اعتراضات توده‌ای در این کشورها، همزمان با مقاومت جانانه ی مدافعان بپاخاسته انقلاب کارگری در شوروی، جبهه ارتجاع امپریالیستی را در هم شکست و بدین ترتیب حکومت کارگری در شوروی از مصاف رودررو در عرصه نظامی و سیاسی با سرمایه داری جهانی سربلند و پیروز بیرون آمد.» (تأکیدها در مقاله حزب کمونیست از ماست)

این نوع تحلیل، تروتسکیستی است. یعنی جای عامل داخلی و خارجی را عوض کرده است. عوامل خارجی مثل همبستگی بین‌المللی طبقه کارگر در کشورهای خارجی و اعتراضات توده‌ای در این کشورها را بر مقاومت جانانه انقلاب کارگری در شوروی مقدم دانسته است. مارکسیسم می‌گوید عامل داخلی اساس تحول است و عامل خارجی شرط تحول. مائوتسه‌دون در این زمینه مثال گویائی دارد: از یک سنگ به شکل تخم مرغ، جوجه در نمی‌آید، هر چند که مرغ روی آن بخواند. ولی از تخم مرغ واقعی هم جوجه در نمی‌آید ، اگر مرغ به مدت کافی روی آن نخوابد. در این مناسبات دیالکتیکی وزنه سنگین را عوامل داخلی تخم مرغ تشکیل می‌دهد (نقل به معنی). در نقل قول فوق که تحت تأثیر بینش تروتسکی در مورد نقش انقلابات پرولتری کشورهای اروپائی در حفظ دولت دیکتاتوری پرولتاریا در شوروی دارد، عوامل خارجی را مقدم بر عوامل داخلی آورده است. این یک درک غیر مارکسیستی از مناسبات داخلی و خارجی یک پدیده است.

ب- در مقاله آمده است: پس از سه سال از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷«مبارزه برای بنا نهادن ساختمان سوسیالیسم و برای بنای یک اقتصاد سوسیالیستی در جامعه شوروی در دستور کار حزب بلشویک و دولت کارگری قرار گرفت. بحث‌ها و جدل‌های فراوانی بر سر الگوهای اقتصاد سوسیالیستی، نحوه دست و پنجه نرم کردن با مقاومت های پنهان ضد انقلاب بورژوایی در داخل و فشارهای امپریالیسم در مقیاس جهانی در گرفت. جدال بر سر راه های صنعتی کردن جامعه روسیه و چگونگی بالا بردن تولید کشاورزی در حین خنثی کردن مقاومت دهقانان مرفه، جدال بر سر نفس امکان پذیری ساختمان سوسیالیسم در یک کشور، از اهم مناقشات این دوره بود.»

 “روش حزب سیاسی نسبت به اشتباهات خود یکی از مهمترین و صحیح ترین معیارهای جدی بودن حزب و اجرای عملی وظایف وی نسبت به طبقۀ خویش و توده‌های زحمتکش است. اعتراف آشکار به اشتباه، کشف علل آن، تجزیه و تحلیل اوضاع و احوالی که موجب این اشتباه شده است، بحث و مذاکرۀ دقیق در اطراف وسایل رفع اشتباه – این است علامت یک حزب جدی؛ این است اجرای وظایفی که وی بر عهده دارد؛ این است تعلیم و تربیت طبقه و سپس توده‌ها. آنها که این وظیفه خود را انجام نمیدهند و در بررسی اشتباه عیان خود نهایت توجه و دقت را بکار نمی‌برند، با این عمل خود اتفاقا اثبات می‌کنند که آنها حزب طبقه نبوده بلکه محفل کوچکی هستند، حزب توده‌ها نبوده بلکه گروهی از روشنفکران و کارگران کم‌عده‌ای هستند که بدترین صفات روشنفکرگرایانه را تقلید می‌کنند.”(لنین- بیماری کودکی چپ روی در کمونیسم)

این کاملا درست است. ولی مقاومت پنهان ضد انقلاب  بورژوائی در داخل، نا روشن است که ما در زیر نشان خواهیم داد که نماینده این بورژوازی ضد انقلابی همان اپوزیسیونی است که تروتسکی در رأس آن بود.

مقاله ادامه می‌دهد: «در این جدال‌ها متاسفانه هیچکدام از جناح ها و فراکسیون‌های درون حزب بلشویک نتوانستند تکامل انقلاب کارگری و پایه گذاری اقتصاد سوسیالیستی را بر مبنای منافع طبقه کارگر نمایندگی کنند و در میدان عمل واقعی قدرت سیاسی کسب شده را به بهای فاصله گرفتن از آرمان‌های اولیه حفظ کردند. در غیاب الگوی اقتصاد سوسیالیستی این بار، این بورژوازی زخم خورده روسیه بود که امکان تحقق آرزوهای دیرینه خود را در بدست گرفتن سکان حزب و دولت و نهادهای انقلابی آن می‌دید. وقتی دولت نوپای کارگری در شوروی از ارائه الگوی رشد اقتصادی سوسیالیستی و نحوه سازماندهی زندگی در این کشور عاجز ماند، این بورژوازی روسیه بود که در نهادهای جدید آن ظرفیتی را یافته بود که با بکار گرفتن آنها می‌توانست بن بست خود را بشکند و آرزوی دیرینه اش را یعنی بنیانگذاری روسیه ای صنعتی و مقتدر را در برابر قدرت های سرمایه داری امپریالیستی آن دوره تحقق بخشد. آوازه سوسیالیسم و اعتبار اجتماعی آن، نفوذ حزب بلشویک که حاصل رهبری پیروزمندانه یک انقلاب کارگری بود همگی با مهارت و استادی در خدمت ناسیونالیسم عظمت طلب روس بکار گرفته شد.»

ما پیشتر گفتیم که تروتسکیست‌ها فریادهای انقلابی می‌زنند ولی عملا انقلاب و انقلابیون را نفی می‌کنند. در ۱۹۲۰ که سه سال از انقلاب ۱۹۱۷ می‌گذشت لنین به طور دقیق تحکیم دیکتاتوری پرولتاریا را در صنعتی کردن کشور و جریان برق رسانی به کل سرزمین روسیه ارزیابی می‌کرد. خط لنین و استالین دقیقا منطبق بر منافع و تکامل پرولتاریای روسیه و پرولتاریای بین المللی قرار داشت. در مقابل این خط، خط „انقلاب مداوم“ تروتسکی بود که چیزی جز انحلال دیکتاتوری پرولتاریا مفهومی نداشت.

در نقل قول فوق، لنین به طور کامل نفی شده و خط انقلابی او زیر سؤال رفته است. توجه کنید؛ «متاسفانه هیچکدام از جناح‌ها و فراکسیون‌های درون حزب بلشویک نتوانستند تکامل انقلاب کارگری و پایه گذاری اقتصاد سوسیالیستی را بر مبنای منافع طبقه کارگر نمایندگی کنند.» یعنی نه لنین و استالین از یک جانب و نه تروتسکی از جانب دیگر هیچ کدام قادر به نمایندگی پرولتاریای روسیه نبودند. اما این ظاهر قضیه است.

آنها لنین را نفی می‌کنند ولی تروتسکی را نه. زیرا خط تروتسکی مبارزه با صنعتی شدن اتحاد شوروی بود که ما در فوق نشان دادیم. در اواخر دهه بیست تروتسکی به علت فعالیت‌های ضد انقلابی در خدمت آلمان، از حزب کمونیست و اتحاد شوروی اخراج می‌شود. در مقاله آمده است: «اتحاد جماهیر شوروی و حزب کمونیست این کشور از اواخر دهه ۲۰ دیگر تماما در راه سرمایه داری قدم نهادند و به مرور زمان یک سرمایه داری متمرکز دولتی تحت نام سوسیالیسم شکل گرفت و چون بختکی بر زندگی و مقدرات کارگران و مردم زحمتکش و تحت ستم در شوروی افتاد.»

بر مبنای این نظرات و اقدامات ضد انقلابی، کمیته مرکزی حزب بلشویک به رهبری استالین، تروتسکی را از کشور اخراج کرد و از ۱۹۲۸/۱۹۲۹ برق رسانی و صنعتی شدن تمام کشور را برای پنج سال برنامه ریزی نمود و با ادامه آن در برنامه ۵ ساله دوم از یک کشور فلاحتی عقب مانده به کشوری صنعتی، پیشرفته و انقلابی تبدیل نمود. این پیشرفت به مزاج امپریالیسم آلمان خوش نمی‌آمد، تروتسکی همین اتهامات ارتجاعی را در همان زمان به اتحاد شوروی و استالین وارد کرد. منصور حکمت که استاد تروتسکیست‌های درون حزب کمونیست ایران است، چنین درافشانی می‌کند: «بطور مشخص‌تر مدافعين سوسياليسم در يک کشور ناسيوناليسم روسی را نمايندگی ميکردند که خواهان صنعتی کردن روسيه بودند و رفيق [منظورش غلام کشاورز است – ما] نيز در توضيحات خودش حاميان واقعی و طبقاتی اينها را برشمرد. متقابلا منتقدين ديدگاه فوق هم کسانی بودند که ميگفتند از نظر اقتصادی چنين کاری عملی نيست. بايد منتظر انقلاب جهانی بود. آنچه در اين ميان نمايندگی نميشود لنينيسم است.» (منصور حکمت – زمینه‌های انحراف و شکست انقلاب پرولتری در شوروی – گزیده‌ای از مباحثات یک سمینار حزبی – انتشار در بولتن نظرات و مباحثات „ضمیمه به سوی سوسیالیسم“ اسفند ۱۳۶۴)

لنین از ۱۹۰۶ در تقابل با تزهای ارتجاعی تروتسکی که در کتاب “انقلاب پی در پی“ نمود می‌یافت، تا زمان مرگش از “امکان ساختمان سوسیالیسم در یک کشور“ و صنعتی کردن آن دفاع می‌کرد. ما نقل قول‌هائی را از او در فوق آورده‌ایم. منصور حکمت مثل هر تروتسکیست دیگری سیاست لنین را در مورد صنعتی کردن و “امکان ساختمان سوسیالیسم در یک کشور” را نفی می‌کند. در واقع در جبهه تروتسکی می‌ایستد ولی خودش را پشت لنین قایم می‌کند تا ماهیت ضد لنینی خود را بپوشاند.

در عین حال نقل قول حکمت روشن می‌کند که ریشه تفکر تروتسکیست‌های حزب کمونیست ایران از کجا آب می‌خورد: از منصور حکمت. یک تروتسکیست و اپورتونیست بی مثالی که خود در مورد روگردانی‌اش از مارکسیسم می‌گوید: می‌خواهم کفر بگویم. یعنی ضد مارکسیستی صحبت کنم و موضع بگیرم: «ميخواهم با چند نکته شروع کنم که بيشتر شبيه به سؤالات کفرآلودى از خود ما است. کفرآلود به اين معنى که ظاهرا جواب‌هاى تئورى تاکنونى، طرح خود اين سؤالات را زير سؤال ميبرد.» (منصور حکمت – حزب و قدرت سیاسی – سخنرانی در کنگره دوم حزب کمونیست کارگری ایران – ۱۵ آوریل ۱۹۹۸)

آیا صنعتی کردن اتحاد شوروی خواست بورژوازی بود، منصور حکمت و تروتسکیست‌های حزب کمونیست می‌گویند آری. یا این که صنعتی نکردن اتحاد شوروی خواست بورژوازی بود؟ کدام یک؟ ما در بالا انکار ناپذیر نشان دادیم که پرولتاریای شوروی با دل و جان و آگاهی بالا از شرایط خودش و شرایط بین‌المللی و با گذشت و فداکاری کشور سوسیالیستی خودش را صنعتی کرد. این صنعتی شدن شتابان بود زیرا جنگ داخلی، روسیه را ویران و گرسنه کرده بود. صنعتی شدن باید به این وضع نا به سامان خاتمه می‌داد. پرولتاریای روسیه خطر تهاجم امپریالیست‌ها و فاشیسم را به عیان می‌دید و باید علیه آن به خوبی آماده می‌شد. اما نویسندگان مقاله می‌گویند: «این بورژوازی زخم خورده روسیه بود که تحت نام سوسیالیسم راه را برای صنعتی کردن شتابان روسیه بر مبنای الگوی سرمایه داری متمرکز دولتی هموار کرد.» بدون مدرک، بدون اثبات، بدون تحلیل واقعه، همینطور ادعای ارتجاعی تکرار شده منصور حکمتی. این شیوه تفکر یک شیوه تروتسکیستی ناب است.

ولی ما با مدرک نشان دادیم که خرابکاری در پروسه صنعتی شدن اتحاد شوروی کار بورژوازی سرنگون شده شوروی و مأمورین تروتسکی بود، همان تروتسکی‌ای که از دولت آلمان مواجب و مزد دریافت می‌کرد. روشن است که صنعتی شدنی که استالین به آن آگاهی و تنش می‌داد مورد توافق فاشیسم هیتلری که در جریان تدارک حمله به اتحاد شوروی بود، نبود. فاشیسم هیتلری مایل بود به یک روسیه عقب مانده فلاحتی حمله کند تا یک کشور سوسیالیستی صنعتی مقتدر. امروز تروتسکیست‌های حزب کمونیست ایران همانند منصور حکمت دل برای فاشیسم هیتلری می‌سوزانند که توسط ارتش سرخ کشور مقتدر و صنعتی اتحاد شوروی، شکست مفتضحانه‌ای را متحمل شد.

البته ما برای تروتسکیست‌های حزب کمونیست ایران و منصور حکمت کف می‌زنیم و آنها را تشویق می‌کنیم زیرا منصور حکمت شاگرد خوب تروتسکی و تروتسکیست‌های حزب کمونیست شاگران خوب منصور حکمت‌اند. ولی متآسفانه همه آنها ضد انقلابی‌های در خفا هستند.

در اینجا مسأله‌ای پیش می‌آید: اگر سیر وقایع از جمله صنعتی کردن و اشتراکی کردن کشاورزی در اتحاد شوروی روند سرمایه‌داری بوده است، پس تروتسکیست‌های حزب کمونیست ایران باید در سوسیالیستی کردن اتحاد شوروی توسط خروشچف به او تبریک بگویند.

۳- وظیفه جنبش کمونیستی در انتقاد و طرد تروتسکیسم.

متاسفانه احزاب، سازمان‌ها و گروه‌های کمونیستی در جنبش کمونیستی ایران نه چون خطوط متقارن بلکه همچون ریل راه آهن، موازی عمل می‌کنند. در کنار هم بدون تماس با هم، بدون هیچ برخورد ایدئولوژیک به همدیگر، بدون تشویق و تکامل نکات مثبت‌ هم، هر کدام برای خود و در خود، کار خود را می‌کند. به قول مائوتسه‌دون فقط صدای خروس‌های هم را از دور می‌شنوند. این خیلی بد است، مضر است. زیرا ایدئولوژی بورژوازی و خرده بورژوازی می‌تواند در یک حزب و سازمان نفوذ کند و در کل جنبش کمونیستی هیچ کس هم مزاحمشان نشود. این جدائی و بی تفاوتی نسبت به هم می‌تواند کل جنبش کمونیستی را به فساد و اضمحلال بکشاند. آنوقت دیگر خیلی دیر شده است.

یکی از اشکال ایدئولوژی بورژوازی و خطرناک‌ترین شکل آن، که ماسک رادیکال هم دارد، تروتسکیسم است.

تروتسکی در یک مرحله کوتاه در أوائل فعالیت سیاسی‌اش طرفدار لنین بود، سپس موضع ضد لنینی خود را پنهان نمی‌کرد. علناً موضع ضد لنین و استالین را تبلیغ می‌نمود. او یک ضد لنینی دو آتشه بود، سپس موضع میانه گرفت، بعد چون طبقه کارگر و در رأس آن حزب بلشویک را به تسخیر قدرت نزدیک دید، سیاست‌های لنین را ظاهرا پذیرفت و وارد حزب شد. سپس از درون به مخالفت آشکار با لنین برخاست.

لنین در باره تروتسکی چنین می‌گوید: «تروتسکی در سال ۱۹۰۱-۱۹۰۳ یک ایسکرائی جدی بود و ریازانف نقش او را در کنگره حزب در ۱۹۰۳ به عنوان „چماق لنین“ نشان می‌‌داد. در پایان سال ۱۹۰۳ تروتسکی یک منشویک جدی است، یعنی او از ایسکرائی‌ها به سوی „اکونومیست‌ها“ می‌‌رود…. او در ۱۹۰۴-۱۹۰۵ از منشویکی دور می‌‌شود و موضع بی ثباتی اتخاذ می‌‌کند، به طوری که خیلی زود با مارتینف („اکونومیست“) همکاری می‌‌کند، بعد از آن „انقلاب پی در پی“ مزخرف چپ را ارائه می‌دهد. ۱۹۰۶-۱۹۰۷ به بلشویکی نزدیک می‌‌شود، و در اوائل سال ۱۹۰۷ پشتیبانی خود را از روزا لوکزامبورگ اعلام می‌کند… » (لنین – درباره اخلال در وحدت – مجموعه آثار – جلد ۲۰ –  صفحه ۳۴۸ – نوشته در ۳۰ ماه مه ۱۹۱۴).

سالیان سال است که تروتسکیسم در حزب کمونیست جا خوش کرده است. از زمان منصور حکمت تا کنون. آنها حزب کمونیست را به یک حزب تروتسکیستی تبدیل نموده و خط ارتجاعی خود را به پیش می‌برند. عناصر سالم در حزب کمونیست ایران که اتفاقا کم هم نیستند، تا کنون اراده‌ای در مبارزه با این جریان ضد کمونیستی از خود بروز نداده‌اند. این امر به وحدت پرولتری درون حزب کمونیست و کل جنبش کمونیستی ایران ضررهای جبران ناپذیری خواهد زد.

امر مبارزه با تروتسکیسم درون حزب کمونیست ایران فقط وظیفه کمونیست‌های انقلابی درون این حزب نیست، بلکه وظیفه کل جنبش کمونیستی ایران است تا این حزب از گنداب تروتسکیسم نجات یابد.

نظم کمونیستی

۱۵ دسامبر ۲۰۲۳




 
افغانستان، جنگ نیابتی از یادرفته

(۱) 

نوشته:  جانیلی ویلینا 

برگردان: آمادور نویدی

afghansregan-us

مقدمه

۳ ژوئیه ۲۰۱۹، مترادف است با چهلمین سال‌گرد اولین حمله نظامی آمریکا علیه افغانستان که با حمایت سی آی ای از مجاهدین آغاز شد. اگر درگیری کنونی را جدا از مداخلات آمریکا تلقی کنیم که در سال ۱۹۷۹ علیه دولت مترقی آن‌زمان- حزب دمکراتیک خلق افغانستان شروع شد- اشتباه کرده ایم. افغانستان هم‌واره مانند امروز یک « کشور شکست خورده»، وبی‌نظم نبوده که توسط جنگ سالاران اشغال شده باشد؛ این پدیده حاصل عمل‌کرد رژیم چنج به رهبری آمریکاست. این مقاله که ابتدا در ۳۰ مارس ۲۰۱۹ منتشر شده است، رویدادهایی را خلاصه و تجزیه و تحلیل کرده است، که طی دوران جنگ سرد و پس از آن رُخ داده است. چنان‌چه سیمای جنگ طولانی مدت علیه افغانستان بدون ارتباط با دوران مذکور درنظر گرفته شود، غالباً اشتباه برداشت می‌گردد.

وقتی‌که نوبت به افغانستان جنگ‌زده می‌رسد و نقشی که آمریکا و متحدان ناتویی او بازی کرده اند، اولین چیزی که به فکر اکثریت مردم  جهان می‌رسد، کمپین «جنگ علیه ترور» استکه بوسیله جورج دبلیو بوش (پسر)، درست پس از حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ براه انداخته شد. و بوضوح، این‌که در همان سال، آمریکا و متحدانش حضور مستقیم «پرسنل» نظامی خود را در افغانستان قطعی کردند. نه فقط این، بلکه طی سال‌های ریاست بوش و چینی، برنامه های تبلیغاتی بسیار زیادی در سراسر رسانه های آمریکا (و جهان) براه انداختند که جهت ادامه اشغال افغانستان ازحقوق زنان به عنوان یکی از بهانه ها استفاده کنند. بهرحال، برای کسانی‌که درک می‌کند جنگ در افغانستان یک سابقه تاریخی طولانی دارد که، بسیار شبیه به سوریه، و به دوران جنگ سرد برمی‌گردد- این بهانه خنده دار است- به ویژه ‌که این آمریکا بود که از مجاهدین حمایت کرد(۱) تا کشور را بی ثبات سازد و از دست‌آوردهای اقتصادی و اجتماعی پیش‌رفته و مدرن حزب دمکراتیک خلق افغانستان (پی دی پی ای)- ازجمله از رهایی زنان افغانستان که برای آن‌ مبارزه نمود- جلوگیری کرد.

با سرنگونی دولت مستقل حزب دمکراتیک خلق افغانستان و متحد با شوروی، طالبان به عنوان جناح قدرت‌مند مجاهدین پدید آمد؛ که آمریکا در سال ۱۹۹۵ یک رابطه کاری با آن‌ها برقرار ساخت. جنگ در افغانستان هرگز درباره حقوق زنان یا دیگر علایق بشردوستانه آمریکا نبوده است، همان‌گونه که استفان گووانز توضیح میدهد (۲):

«گواه بیش‌تر در ابربی‌تفاوتی واشنگتن نسبت به حقوق زنان خارج کشور با نقشی ثابت می‌شود که در تضعیف دولت مترقی افغانستان بازی کرد، که به دنبال رهایی زنان از چنگال رفتارهای ضدزن سنتی اسلامی بود. در دهه ۱۹۸۰، ًکابل شهری متمدن بود. هنرمندان و هیپی‌ها در پایتخت ازدحام کرده بودند. زنان در دانشگاه شهر در رشته های کشاورزی، مهندسی و کسب و کار تحصیل می‌کردند. زنان افغانستان مشاغل دولتی داشتند.ً در پارلمان اعضای زن وجود داشت، و زنان رانندگی، و سفر می‌کردند و قرار ملاقات می‌گذاشتند، بدون این‌که نیازی به اجازه قیم مرد داشته باشند. اما امروز دیگر این شرایط برای زنان وجود ندارد، و تا اندازه زیادی به این دلیل که در تابستان ۱۹۷۹ بین رئیس جمهور آمریکا، جیمی کارتر و مشاور امنیت ملی او زبیگنو برژینسکی تصمیمی مخفی گرفته شد که ًبا  حمایت مالی و سازمان‌دهی تروریست‌های  بنیادگرای اسلامی جهت جنگ با دولت جدید در کابل به رهبری حزب دمکراتیک خلق افغانستان،  ًروس ها را به دام افغانستان ً بکشانند و ً به شوروی جنگ ویتنام خودش را بدهند.ً هدف حزب دمکراتیک خلق افغانستان رهایی افغانستان از عقب ماندگی خود بود. در دهه ۱۹۷۰، تنها ۱۲ درصد از بزرگ‌سالان  باسواد بودند. طول عمر زندگی ۴۲ سال و مرگ و میر نوزادان در جهان در بالاترین سطح بود. نیمی از جمعیت به سل و یک چهارم به مالاریا مبتلا بودند.»

بعلاوه، و برخلاف عقیده رایج که معتقدست جنگ در افغانستان در سال ۲۰۰۱ شروع شده است، دقیق‌ترست که گفته شود جنگ در سال ۱۹۷۹ آغاز شد. در حقیقت، دلیلی که چرا این کشور در شرایطی است که تا به امروز ادامه دارد،  به تصمیمی برمی‌گردد که دولت کارتر در سال ۱۹۷۹ جهت سرنگونی حزب دمکراتیک خلق افغانستان و بی‌ثباتی افغانستان گرفت.

زنان افغانستان در زمان دولت حزب دمکراتیک خلق افغانستان در مقایسه با زنان امروز

جنگ سرد- فاز جدیدی در دوران امپریالیسم

ارتش جمهوری دمکراتیک خلق افغانستان به هم‌تایان شوروی خود خوش آمد می گوید

یورش مجاهدین در طول سال‌های ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۹ را اغلب «جنگ شوروی و افغانستان» می نامند، زیرا که ارتش شوروی بشدت در آن درگیر بود. اگرچه حقیقت دارد که آن‌ها بشدت درگیر جنگ بوده اند، اما کاملاً توصیف دقیقی نیست، بدین‌جهت که این واقعیت را کاملاً نادیده می‌گیرد که این جنگی بود که درواقع  توسط آمریکا طراحی، برانگیخته و رهبری می‌شد.درچیزی که هم‌چنین در آن‌زمان به عنوان جمهوری دمکراتیک افغانستان شناخته می‌شد، سال‌های ۱۹۷۸ تا ۱۹۹۲ بطور غیرقابل انکاری با تاریخ شوروی مرتبط است – اما نه به این دلیل که این « تعرض» شوروی به افغانستان بود و غرب باید جهت جلوگیری از آن مداخله کند، همان طوری‌که تبلیغات امپریالیستی می‌خواهد بما بقبولاند.دولت کارتر قبلاً در سال ۱۹۷۸استخدام و آموزش مجاهدین را  برنامه ریزی کرده بود، و حمله به افغانستان را ماه ها قبل از مداخله نظامی ارتش شوروی، نزدیک به پایان سال ۱۹۷۹ راه اندازی کرده بود. هم‌چنین، «دام افغانستان» به‌تنهایی موجب تخریب اتحاد جماهیر شوروی نشد؛ اما بااین‌حال، مرتبط بود. اما وقتی‌که ما به سال‌های گورباچف رسیدیم، در این باره بیش‌تر بحث می‌کنیم.بهرحال، نابودی افغانستان به عنوان ضربه نهایی به اتحاد جماهیر شوروی اعلام شد، و انحلال شوروی در سال ۱۹۹۱ به عنوان «پیروزی سرمایه داری بر کمونیسم» توسط آمریکا جشن گرفته شد.

جهت درک جنگ در افغانستان، مهم است آن زمینه ای را بررسی کنیم که آغازگر آن شد: جنگ سرد.

در اوایل دهه ۱۹۰۰، ولادیمیر لنین مشاهده نمود که سرمایه داری به فاز جهانی خود وارد شده و دوران امپریالیسم شروع گشته است؛ این بمعنای آن‌ست‌که سرمایه داری باید فراتر از مرزهای ملی گسترش یابد(۳)، و این که بین امپراتوری سازی و جنگ‌های تجاوزکارانه امپرپالیستی، یک منطق درونی وجود دارد. لنین امپریالیسم را این چنین تعریف کرد:

«(۱)تمرکز تولید و سرمایه به آن چنان مرحله بالایی رسیده است که انحصارات (مونوپولی ها) را ایجاد کرده است که نقش قاطعی در زندگی اقتصادی بازی می‌کنند؛(۲)ادغام سرمایه بانکی با سرمایه صنعتی، و ایجاد یک الیگارش مالی بر اساس این ًسرمایه مالیً؛(۳) صادرات سرمایه به عنوان شکل مشخص از صادرات کالاها اهمیت استثنایی حاصل می‌کند؛ (۴)تشکیل اتحادیه های سرمایه داری انحصاری بین المللی که دنیا را بین خودشان تقسیم می‌کنند، و (۵)تقسیمات ارضی کُل جهان میان بزرگ‌ترین قدر‌ت‌های سرمایه داری تکمیل شده است. امپریالیسم سرمایه داری در آن مرحله از توسعه است که در آن سُلطه انحصارات و سرمایه مالی ایجاد شده است؛ جایی که در آن صادرات سرمایه بدست آمده داری اهمیت بسیار قابل توجهی است، جایی که تقسیم جهان میان تراست های بینن المللی شروع شده است، جایی که تقسیمات ارضی کُل جهان در میان بزرگ‌ترین قدرت‌های سرمایه داری به پایان رسیده است».

باید معلوم گردد که امپریالیسم صرفاً تحمیل اراده یک کشور بر بقیه جهان نیست(اگرچه بطور قطع بخشی از آن است). بطور دقیق‌تر: امپریالیسم نتیجه انباشت سرمایه و روند امپراتوری سازی و حفظ آن است، که با جلوگیری از توسعه جهانی و حفظ توده های جهانی در فقر بوجود می‌آید؛این آزمون فرمانروایی بین المللی است که توسط منافع اقتصادی هدایت شده است. بنابراین، امپریالیسم پدیده ای کم‌تر فرهنگی، و بیش‌تر اقتصادی است.

لنین هم‌چنین تئوریزه کرد که امپریالیسم و دوره جنگ‌های جهانی، محصول رقابت بین سرمایه های ملی کشورهای پیش‌رفته است.همان‌گونه که او در کتاب امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمای داری(۳) نوشت، جنگ جهانی اول درباره رقابت بین قدرت‌های بزرگ امپریالیستی – مانند رقابت سرمایه داران بریتانیای کبیر و آلمان – بر سر کنترل و تقسیم غارت مستعمرات بود. بنابراین، سرمایه مالی نیروی محرکه پشت استثمار و استعمار کشورهای تحت ستم بود؛ و این تضادها سرانجام منجر به مجموعه ای از جنگ‌های جهانی شدکه لنین پیش‌بینی کرده بود.

در طول جنگ جهانی اول، اهداف دو بلوک قدرت امپریالیستی، مالکیت، حفظ و حراست، و گسترش سرزمین هایی بود که برای اقتصادهای ملی آن‌ها، نقاط استراتژیک و بسیار مهم تلقی می‌شد. و در طول رکود بزرگ، اقدامات حفاظتی توسط بریتانیا، آمریکا، و فرانسه انجام گرفته شد تا کشورهای صنعتی در حال ظهور – آلمان، ایتالیا، و ژاپن، را که  به عنوان کشورهای محور شناخته شده بودند – از دست‌رسی به مستعمرات و سرزمین‌های بیش‌تر تحت کنترل گیرند، و درنتیجه، آن‌ها را از دست‌رسی به مواد خام و بازارها در تهیه مقدمات جهت پیش‌برد جنگ جهانی دوم محدود کنند. بویژه، دو قدرت صنعتی سرمایه داری پیش‌رفته آلمان و ژاپن، در تلاش‌های خود جهت تسخیر سرزمین‌های جدید، حوزه اقتصادی بریتانیا، آمریکا، و فرانسه را تهدید کرده بودند و تهدید کردند که سرزمین‌ها، مستعمرات، و نیمه مستعمرات آن‌ها را با زور می‌گیرند – که آلمان در بخش بیش‌تر اروپا، و ژاپن در آسیا،  یک سری از تهاجمات را به راه انداختند.

جنگ جهانی دوم، به طرق مختلف، اشتعال دوباره رقابت مابین – امپریالیستی بین بلوک آنگلو – فرانسوی و بلوک آلمانی بود، اما با توپخانه مدرن و استفاده قابل ملاحظه ای از حملات هوایی. این نیز دوره ای از مرحله دوم بحران سرمایه داری بود که شاهد ظهور فاشیسم به مثابه واکنشی به کمونیسم بود، که کشورهای محور تهدید به ایجاد سُلطه جهانی رژیم فاشیست کرده بودند(۴). جنگ جهانی دوم تاکنون، آخرین جنگی است که ما از جنگ‌های جهانی دیده ایم.

در پایان جنگ جهانی دوم، دو قدرت جهانی رقیب پدید آمدند: آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی؛ جنگ سرد نشان‌دهنده اختلاف ایدئولوژیک آن‌ها  بود. دوران جنگ سرد، مرحله جدیدی(۵)برای سرمایه داری بین المللی بود، بدین‌جهت که شاهد ظهور سلاح‌های هسته ای(۶)و آغاز مرحله ابتدایی جنگ‌های نیابتی بود. این زمانی بود که کشورهای امپریالیستی، علی‌رغم این‌که در زمان جنگ جهانی دوم در کدام طرف قرار گرفته بودند، در جلوگیری از گسترش کمونیسم منافع مشترکی داشتند و بدنبال تخریب اتحاد جماهیر شوروی بودند. این حملات ضدکمونیستی به کشورهای متحد با شوروی نیز گسترش یافت. این باعث افزایش شمار کشورهایی با دولت‌های دست نشانده شد که در تطابق با منافع آمریکا عمل می‌کردند و به بلوک ناتو پیوستند، که هدف نهایی آن‌ها انزوای اتحاد جماهیر شوروی بود.

ضروری‌ست گفته شود که پایان جنگ جهانی دوم، نشان‌دهنده پایان رقابت سرمایه داران ملی بود، بگونه ای که اکنون، سرمایه مالی درسطح جهانی وجود دارد و می‌تواند بلافاصله حرکت کند، زیرا که واشنگتن به قدرت غالب جهانی تبدیل شده بود و قدرت انحصاری خود را بر بازارهای جهانی حفظ می‌کند. آن کشورهایی که فعالانه علیه امپراتوری آمریکا مقاومت کردند و سرمایه آمریکا را در کشورهای خود قبول نکردند، با تحریم و مداخله نظامی تهدید شده و می‌شوند- مانند سوریه و کره شمالی-کشورهایی که حاکمیت مستقل دارند، و تا امروز، هم‌چنان هژمونی آمریکا را به چالش می‌کشند. افغانستان تحت حزب دمکراتیک خلق افغانستان یکی از این‌چنین کشورهایی بود که در برابر امپریالیسم آمریکا ایستاد و به همین دلیل هدف رژیم چنج  قرار گرفت.

حزب دمکراتیک خلق افغانستان علاوه بر اجرای اصلاحات ارضی، حقوق زنان، و سیاست‌های اقتصادی جمعی و عادلانه، بدنبال پایان دادن به کشت خشخاش تریاک بود. امپراتوری بریتانیا در دهه ۱۸۸۰ اولین مزارع خشخاش تریاک را در افغانستان کاشت، زمانی‌که کشور هنوز تحت سیستم فئودالی مالکیت بر زمین بود؛ و تازمانی‌که شاه در سال ۱۹۷۳ برکنار شد، تجارت تریاک یک کسب و کار سودآور بود و مزارع خشخاش افغانستان بیش از ۷۰ درصد از تریاک مورد نیاز جهت عرضه هروئین جهان را  تولید می‌کرد. این اصلاحات در نهایت در سال ۱۹۷۸، مخالفت آمریکا را که پیش از این جنگ صلیبی ضدکمونیستی خودش را شروع کرده بود، بخود جلب کرد. آمریکا از نیروهای ارتجاعی حمایت کرد که علیه دولت‌های مترقی پسااستعماری گوناگون بجنگند، که بسیاری از آن‌ها بخشی از «بلوک شوروی» بودند – مانند کنتراهای راست‌گرا در نیکاراگوئه که با دولت ساندنیستی مخالفت خشونت آمیزی داشتند. افغانستان تحت حزب دمکراتیک خلق افغانستان، علی‌رغم کسب استقلال در شایستگی های خود – مانند دیگر متحدان شوروی، و پیروزی‌های پسااستعماری کشورهایی مانند کوبا، نیکاراگوئه، سوریه، لیبی، و کره شمالی- را  به عنوان «دست نشانده شوروی» می‌دیدند که ضرورت داشت تا تحت سلطه استعماری گذاشته شوند، و محصولات آن‌ها تحت کنترل آمریکا قرار گیرد. نه تنها این، بلکه این یک نقطه استراتژیک ذینفع بود که می‌توانست جهت محاصره اتحاد جماهیر شوروی مورد بهره برداری قرارگیرد.

دولت جیمی کارتر و سازمان سیا، برای این‌که بتواند دولت محبوب حزب دمکراتیک خلق افغانستان را که در آ‌ن‌زمان بتازگی شکل گرفته بود تضعیف نماید، با ارائه آموزش نظامی، کمک مالی، و سلاح به افراط گرایان سنی (مجاهدین)- به کسانی‌که اقدامات تروریستی را علیه مدارس و معلمان در مناطق روستایی آغاز کردند – شروع به مداخلات امپریالیستی نمود.(۷)

سیا، با کمک نظامیان پاکستانی و سعودی، ملاکان فئودال برکنارشده، رؤسای قبیله ای ارتجاعی، روحانیون سنی فرقه گرا، و کارفرماهای موادمخدر را بایک‌دیگر جمع آوری نمود تا یک ائتلافی تشکیل دهد که افغانستان را بی ثبات سازد.

در سپتامبر ۱۹۷۹، نورمحمد تره کی – اولین رهبر حزب دمکراتیک خلق افغانستان و رئیس جمهور جمهوری دمکراتیک افغانستان – در جریان کودتای مورد حمایت سیا، که بسرعت توسط ارتش افغانستان متوقف گشت- ترور شد.

بااین‌حال، در اواخر سال ۱۹۷۹، حزب دمکراتیک خلق افغانستان با مداخله نظامی نیروهای نیابتی آمریکا در مقیاس بزرگ – که ترکیبی از مزدورین خارجی و حامیان رژیم قبلی بود – درهم شکست. بدین‌جهت، دولت تصمیم گرفت که از اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی تقاضای کمک کنند تا پرسنل نیروی نظامی اعزام دارد. مداخله شوروی کمک بسیار مورد نیاز نیروهای حزب دمکراتیک خلق افغانستان را فراهم کرد- آمریکا و عربستان سعودی تنها برای ده سال آینده، حدود ۴۰ میلیارد دلار در جنگ و استخدام و مسلح کردن حدود ۱۰۰ هزار مزدور خارجی بیش‌تر «هزینه کردند».

در سال ۱۹۸۹،میخائیل گورباچف خواهان خروج پرسنل شوروی از افغانستان شد، و حزب دمکراتیک خلق افغانستان درنهایت با سقوط کابل در سال ۱۹۹۲ شکست خورد. هرج و مرج زمانی شروع شد که مجاهدین با تشکیل جناح های رقیب در رقابت برای تسخیر قلمرو بودند، که هم‌چنین با ویرانی شهرها، غارت، ترور شهروندان غیرنظامی، اعدام های جمعی در استادیوم های فوتبال، پاک‌سازی اقلیت های غیرپشتون، و ارتکاب به تجاوز جمعی علیه زنان و دختران افغان ادامه پیدا کرد.

بزودی پس از آن در سال ۱۹۹۵، یکی از جناح های درگیر در جنگ- طالبان- قدرت را با حمایت آمریکا، عربستان سعودی، و پاکستان تحکیم و یکی کرد. در ۲۸ سپتامبر ۱۹۹۶، رهبر ریاست جمهوری حزب دمکراتیک خلق افغانستان، محمد نجیب الله، از محوطه محلی سازمان ملل (جایی که به او پناه‌گاه داده بودند) ربوده شد، سپس شکنجه و بطرز وحشیانه ای توسط افراد طالبان بقتل رسید؛ و برای نمایش عمومی بدن مجروح او را از تیر چراغ برق آویزان کردند.

تجارت مجدد تریاک، و ریشه های اقتصادی امپراتوری سازی

سربازان آمریکایی از یک مزرعه خشخاش تریاک در افغانستان محافظت می‌کنند

امپریالیسم آمریکا به جنگ در افغانستان و بی ثباتی آفریقا ادامه می‌دهد(۸)

پس از سقوط کابل، اما کمی قبل از بقدرت رسیدن طالبان، رؤسای مرتجع قبایل حومه شهرهای افغانستان را در دست گرفتند و به کشاورزان دستور دادند که خشخاش تریاک را که توسط دولت تره کی ممنوع شده بود، دوباره شروع به کشت کنند. قبل از آن، آژانس اطلاعاتی پاکستان (آی اس آی)، صدها آزمایشگاه هروئین به خواست سیا دایر کرد،  تا این‌که در سال ۱۹۸۱، مرز پاکستان و افغانستان به بزرگ‌ترین تولیدکننده هروئین جهان تبدیل شد. آلفرد مک کوی در مطالعات خود، «عواقب موادمخدر: چهل سال شراکت در تجارت موادمخدره»(۹) را ثابت کرد:

«وقتی‌که هروئین آزمایشگاه‌های مرز شمال غربی پاکستان را ترک کند، مافیای سیسیلی مواد مخدر را به آمریکا وارد می‌سازد، جایی‌که بسرعت ۶۰ درصد از بازار هروئین آمریکا را بدست می‌گیرد. به عبارت دیگر، ۶۰ درصد از عرضه هروئین آمریکا غیرمستقیم از طریق عملیات سیا بدست می آید. در طول دهه این عملیات، دهه ۱۹۸۰، اداره کل مبارزه با مواد مخدر(دی ایی ای) در اسلام آباد هیچ‌کسی را دست‌گیر نکرد و در هیچ حمله  و مصادره ای شرکت نکرد، بلکه بطور بالفعل اجازه آزاد صادرات هروئین را به سندیکاها داد.»

آشکار است که با پایان دادن به کشت خشخاش تریاک، بعلاوه، استفاده از منابع کشور جهت مدرن سازی و افزایش جمعیت خود، دولت مستقل ملی گرای حزب دمکراتیک خلق افغانستان به عنوان تهدیدی جهت منافع آمریکا دیده می‌شد که می بایست حذف شود. هدف اصلی آمریکا- رهبری مجاهدین- یا هرنوع عمل نظامی برهبری آمریکا در این زمینه – علیه افغانستان همواره جهت بازگرداندن و تضمین تجارت تریاک بوده است. بالاخره، در دهه ۱۹۷۰ بود که قاچاق مواد مخدر(۱۰)به عنوان منبع اصلی کمک مالی به نیروهای شبه نظامی علیه دولت‌های ضدامپریالیستی و جنبش‌های آزادی‌بخش در کشورهای دنیای جنوب، باضافه جهت حفظ دارایی های خارج از آمریکا بکار می‌رفت.

البته،قاچاق بین المللی موادمخدر سیا به سال ۱۹۴۹، سالی برمی‌گردد که جنگ طولانی واشنگتن در شبه جزیره کره شروع شد. حرکت حزب دمکراتیک خلق افغانستان جهت ریشه کن ساختن تریاک – خشخاش و پایان دادن به استثمار ناشی از کارتل های موادمخدر توسط امپریالیست های آمریکا به عنوان «زیاده روی» دیده شد. از دست دادن میزان قابل توجهی محصول تریاک، به معنای زیان بزرگ در سود وال استریت و بانک‌های بزرگ بین المللی است، که علاقه مند به تجارت موادمخدر هستند(۱۱). درواقع، صندوق بین المللی پول(آی ام اف) گزارش داد که پول‌شویی ۲ تا ۵ درصد از تولید ناخالص اقتصاد جهان را تشکیل می‌دهد و این که درصد بزرگی از پول‌شویی سالانه، که به ارزش ۵۹۰ میالیارد تا ۵/۱ تریلیون دلار می‌باشد، رابطه مستقیمی با تجارت موادمخدر دارد. سود حاصل از تجارت موادمخدر اغلب در بانک‌های  خارج واقع شده و تحت کنترل آمریکا و بریتانیا هستند.

مبارزه حزب دمکراتیک خلق افغانستان جهت ریشه کن ساختن کشت خشخاش تریاک نه فقط برمبنای دلایل سلامت عملی، بلکه هم‌چنین بر نقشی است که موادمخدر در تاریخ استعماری در آسیا بازی کرده است. ازنظر تاریخی، اربابان کارتل موادمخدر کشورهای امپریالیستی را قادر می‌سازد، که به منافع بورژوازی خدمت کند، و از کار اجباری استثمار شده ارزان استفاده کند. اغلب اوقات، دهقانانی که در این مزارع خشخاش زحمت می‌کشند، علاوه بر این‌که به معنای واقعی کلمه، تا سر حد مرگ کار می‌کنند، به هروئین معتاد می‌شوند. کارتل‌ها اتحاد‌های انحصاری(۱۲)هستند، که در آن شرکاء با شرایط فروش و مهلت پرداخت موافقت دارند، و بازارها را با تثبیت قیمت‌ها و تعداد کالاهایی که باید تولید شود بین خودشان تقسیم می‌کنند.  لنیندرباره نقش کارتل‌ها در «آخرین مرحله سرمایه داری»، نوشت(۱۳):

«شرکت‌های سرمایه داری، کارتل‌ها، سندیکاها و تراست‌ها، ابتدا بازار داخلی را میان خودشان تقسیم کردند و کم وبیش مالکیت کامل صنعت کشور خودشان را بدست گرفتند. اما تحت سرمایه داری، بازار داخلی بطورناگزیر جزء لایتجزای بازار خارجی است. سرمایه داری مدت‌ها قبل یک بازار جهانی ایجاد کرده است. درحالی‌که صادرات سرمایه افزایش می یابد، و در حالی‌که ارتباطات خارجی و استعماری و «حوزه نفوذ» اتحادیه انحصارات بزرگ بطرق مختلف گسترش می یابد، چیزها «بطور طبیعی» بسوی یک پیمان بین المللی در میان این اتحادها، و بسوی تشکیل کارتل‌های بین المللی حرکت می‌کند. این مرحله جدیدی از تمرکز جهانی سرمایه و تولید است، که از مراحل قبلی بطور غیرقابل مقایسه ای بالاتر است.»

کارتل‌های بین المللی، بویژه کارتل‌های موادمخدر، از علائم چگونگی گسترش جهانی سرمایه هستند، که سازش کرده اند تا یک ثروت جهانی ایجاد کنند که برمبنای تقسیمات منطقه ای و جهانی، تقلا برای مستعمرات، و «مبارزه جهت حوزه نفوذ»  خود تقسیم شده اند. بطور خاص، کارتل‌های بین المللی به عنوان مباشران کشورهای امپریالیستی در غارت کشورهای ستم‌دیده و مستعمره شده خدمت می‌کنند.

از این‌جهت کمپین مبارزات جمعی (۱۴) جهت کمک به پایان دادن اعتیاد و جلوگیری از قاچاق‌ موادمخدر نه تنها در افغانستان تحت حزب دمکراتیک خلق افغانستان انجام شد، بلکه در چین انقلابی(۱۵) نیز در سال ۱۹۴۹ و توسط دیگر جنبش‌های ضدامپریالیستی نیز انجام گرفت. البته، قاچاق‌چیان تریاک و هم‌کاران جنایت‌کار سازمان‌یافته آن‌ها در افغانستان که مبارزه علیه کشت خشخاش تریاک را در میان دیگر اصلاحات مترقی، به عنوان یک بی حرمتی بخود می دیدند؛ این موضوع کمال مطلوب آن‌ها جهت جذب مجاهدین شد.

اما چرا بین رابطه آمریکا و طالبان از اوایل دهه ۲۰۰۰ و بعد از آن «جدایی» (۱۶) افتاد؟ بیاد داشته باشید که، اعضای طالبان درمیان جناح های مختلفی بودند که مجاهدین را ساخته بودند، و شراکت آن‌ها با آمریکا به اواخر دهه ۱۹۷۰ برمی‌گشت؛ و واضح بود که آمریکا آگاه بود(۱۷) که با بنیادگرایان اسلامی کار می‌کند.

قبل از این‌که رابطه بین آمریکا و طالبان در سال ۲۰۰۰ خراب شود، نقض حقوق بشر توسط طالبان، زمانی‌که  در قدرت بود، بخوبی مستند شده بودند. چیزی‌که باعث تخریب این روابط شد، این واقعیت بود که طالبان تصمیم گرفته بود که کشت خشخاش را بشدت کاهش دهد. این منجر به مداخله مستقیم نظامی آمریکا در سال ۲۰۰۱ در افغانستان، و  متعاقباً، سرنگونی طالبان شد؛ آمریکا حملات به مرکز تجارت جهانی و پنتاگون را به عنوان بهانه ای بکارگرفت، حتی اگر هیچ سندی وجود نداشت که طالبان در آن‌ها دست داشته است، یا در آن‌زمان در ارتباط با اوسامه بن لادن بوده است.

آمریکا بسرعت طالبان را با جناح دیگری از مجاهدین جای‌گزین ساخت که با قوانین امپریالیست‌ها  تنظیم شده، مطیع تر بود. به عبارت دیگر، طالبان ها برکنار شدند نه به این دلیل که مانند حزب دمکراتیک خلق افغانستان چالش قابل توجهی برای هژمونی آمریکا بودند، یا به دلیل طرز رفتار بد آن‌ها با زنان– یا به بخاطر پنهان کردن اوسامه بن لادن؛ این بدین‌جهت بود که آن‌ها بیش‌تر به یک بدهی تبدیل شده بودند تا این‌که یک دارایی( برای سیا و آمریکا   کارتل‌های مواد مخدر) باشند.

این مورد دیگری از روش امپراتوری است که دست نشاندگان خود را زمانی‌ دور می اندازد که براثر بی کفایتی، سودمندی خودشان را از دست داده اند و دیگر قادر نیستند «بدرستی از قوانین حاکمان پیروی کنند» – نه برعکس حذف مانویل نوریگا(۱۹) دیکتاتور نظامی  پاناما توسط آمریکا که حامی وفادار آمریکا(۲۰) بود و کسی‌که، در هم‌کاری با آدم سیا و رئیس کل باند بدنام کارتل مواد مخدر پابلو اسکوبار(۲۱)، بود که قبلا برای سیا موادمخدر می‌فروخت تا بتواند به کمپین های ضدکمونیستی در آمریکای مرکزی کمک مالی کند.

جورج دبلیو بوش (پسر) در دیدار با حمید کرزای، که در گذشته با مجاهدین بوده و تبدیل به رهبر دولت دست نشانده افغانستان و جای‌گزین طالبان گشت.

در سال ۲۰۰۲، و متعاقب مداخله ۲۰۰۱ آمریکا، تولید سودآور خشخاش تریاک، یک‌بارر دیگر رونق زیادی یافته بود. در سال ۲۰۱۴، تولید خشخاش تریاک أفغانستان ۹۰ درصد عرضه هروئین جهان (۲۱) را بخود اختصاص داده بود، که منجر به کاهش قیمت تریاک شد. و طبق گزارش (۲۲) دفتر موادمخدر و جرایم سازمان ملل (یو ان اُ دی سی)، تولید تریاک در افغانستان تا ۴۳ درصد و به ۴۸۰۰ تن در سال ۲۰۱۶ افزایش یافت.

اگرچه آمریکا هم‌واره یکی از تولیدکنندگان بزرگ نفت(۲۳)جهان بوده است، دلیل دیگر ایجاد حضور نظامی دائم آمریکا در افغانستان، کسب کنترل ذخایر نفتی زیادی‌ست که مورد بهره برداری قرار نگرفته است، و آمریکا قبل از حوادث ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، از آن آگاه بود.

نفت یکی دیگر از کالاای سودآورست، و اطمینان حاصل از این‌که افغانستان یک دولت مطیع باشد که به خواسته های آمریکا تن در دهد، نیز مهم بود و هست. طبیعتاً، دولت ملی گرای حزب دمکراتیک خلق افغانستان نیز به عنوان تهدیدی برای منافع سودآور شرکت‌های نفتی آمریکا دیده شده بود، و هر کشوری‌که تولیدکننده مستقل نفت باشد (یا مانند مورد افغانستان، صرفا یک استقلال بالفغل باشد)، برای آمریکا به عنوان رقیبی آزاردهنده(۲۴) دیده می‌شود.

بهرحال، تا سال ۲۰۱۳ (۲۵)، افغانستان تولید نفت تجاری خود را آغاز نکرد، بخشی بخاطر بی‌ثباتی ژئوپولیتیک جاری، و هم‌چنین بخاطر ادامه تولید تریاک(۲۶) که بر اقتصاد کشور مُسلط است. باضافه، به احتمال زیاد که نه حکومت سلطنتی و نه حزب دمکراتیک خلق افغانستان متوجه نشدند که چنین ذخایر نفت دست نخورده زیادی وجود داشته است، زیرا که حجم بسیار محدودی از نفت(۲۷) وجود دشت (در مقایسه با حجم بالاتر گاز طبیعی)، که از سال ۱۹۵۷ تا ۱۹۸۹ تولید شده بود، و بسرعت پس از خروج پرسنل شوروی متوقف گشته بود.

بعدها، در دهه ۱۹۹۰، بررسی های مجدد صورت گرفت؛ از این‌رو، آمریکا نفت بالقوه استفاده نشده را «کشف» کرد. اما، وقتی‌که مذاکرات فشرده بین شرکت نفتی یونوکال مستقر در آمریکا و طالبان در سال ۱۹۹۸ به علت اختلاف بر سر قرارداد خط لوله ای که می‌خواست بعدها  با شرکت رقیب آرژانتینی برقرار سازد، بهم خورد. این( اختلاف) منجر به افزایش تنش بین آمریکا و طالبان گشت. دلیل اختلاف این بود که یونوکال می‌خواست بر خط لوله بین افغانستان و پاکستان که به اقیانوس هند منتقل می‌شد، کنترل اولیه را داشته باشد. آمریکا ازآن‌زمان ببعد، طالبان را به عنوان مانعی در برابر ایجاد حق ویژه سُلطه اقتصادی و سیاسی خود در آسیای مرکزی و غربی مشاهده کرد.

در هر حال، نفت و دیگر مواد خام «استراتژیک» مانند تریاک جهت حفظ قدرت انحصاری جهانی آمریکا ضروری هستند. این‌جاست که ما ظهور ریشه های اقتصادی امپراتوری سازی را مشاهده می‌کنیم.

https://www.globalresearch.ca/afghanistan-forgotten-proxy-war/5676045

نقش اوسامه بن لادنو زبیگنو برژینسکی

بخش دوم و پایانی مقاله «افغانستان، جنگ نیابتی ازیادرفته» به خلق قهرمان افغانستان تقدیم می‌شود. درحالی‌که  در بخش قبلی مقاله ریشه های اقتصادی امپریالیسم، هم‌چنین زمینه تاریخی جنگ سرد را بررسی نمودیم که مجاهدین را بقدرت نشاند، این مقاله آناتومی جنگ نیابتی و کمپین دروغ رسانه ای را پی‌گیری می‌کند، که قلب و لب کلام بی‌ثبات سازی افغانستان بودند و هستند. این‌ها نیز بخش بزرگی از این واقعیت هستند که چرا از سوی «چپ» غربی مقدار کمی یاهیچ مخالفتی نسبت به مجاهدین نشد، و از ادامه بی عملی آن‌ها نمی‌توان صحبت کرد، مگر این‌که دربارهزبیگنوبرژینسکی بحث نمود. ما هم‌چنین نگاهی می اندازیم به آن‌چه که منجر به تخریب شوروی شد و چگونه فروپاشی آن بطورقابل توجهی بر جمهوری دمکراتیک افغانستان و دیگر بخش‌های جهان اثر گذاشت. آمریکا اکنون برای چهار دهه در جنگ در افغانستان بوده است، و در ۳ ژوئیه ۲۰۱۹ به ۴۰ سالگی خود می‌رسد.

ریشه «شورشی میانه رو

یکی از بازی‌کنان کلیدی ضدشوروی، و پروژه رژیم چنج علیه افغانستان برهبری آمریکا، اوسامه بن لادن(۲۹)، میلیونر متولد سعودی از خانواده ای متمول، و باقدرت و مالک یک شرکت ساختمانی سعودی بود که رابطه نزدیکی با خانواده سلطنتی سعودی داشت.

قبل از این‌که اوسامه بن لادن به عنوان « دیو و لولوی» آمریکا شناخته شود، مسئول جمع آوری کمک مالی(۳۰) برای شورشیان مجاهدین بود، که در روند و کار در هم‌کاری وهم‌آهنگی با اطلاعات سعودی (که به عنوان رابط بین جنگ‌جویان و سیا کار می‌کرد)، چندین بنیاد و خیریه ایجاد کرد. حتی روزنامه نگار معروف، رابرت فیسک برای بن لادن یک مقاله درخشان در اندیپندنتدر گزارش  سال ۱۹۹۳ نوشت، و  به او « مبارز صلح»(۳۱) و بشردوست لقب داد. بن لادن هم‌چنین برای مجاهدین «جهادی » استخدام کرد و از سیا آموزش‌های امنیتی دریافت نموده است. و در سال ۱۹۸۹، همان‌ سالی‌که پرسنل شوروی  از افغانستان خارج شد، بن لادن با شماری از جنگ‌جویانی که برای مجاهدین استخدام کرده بود، سازمان تروریستی القاعده (۳۲) را  تأسیس کرد. اگرچه حزب دمکراتیک خلق افغانستان قبلاً سرنگون گشته، و اتحاد جماهیر شوروی هم نیز  تخریب شده بود، اما بن لادن هم‌چنان رابطه خود را با سیا و ناتو حفظ کرد، و از اواسط تا اواخر سال ۱۹۹۰(۳۳) با آن‌ها هم‌کاری می‌کرد که برای تجزیه طلبان شبه نظامی بوسنی و ارتش آزادی‌بخش کوزوو(ک ال ای) جهت نابودی و تخریب یوگسلاوی کمک ارائه دهد.

آمریکا سرانجام بن لادن را قربانی حملات تروریستی سال ۲۰۰۱ در آمریکا کرد، درحالی‌که هنوز روابط با خانواده وی را حفظ نمود. آمریکا با ارائه سلاح، آموزش و کمک مالی به القاعده و وابستگانش (که توسط رسانه های غربی با بسته بندی جدید به عنوان «شورشیان میانه رو» نام‌گذاری شدند)، پروژه رژیم چنج اخیرتر خود را علیه سوریه در سال ۲۰۱۱ شروع کرد.

مجاهدین نه فقط القاعده را ایجاد کردند، بلکه نمونه ای برای عملیات رژیم چنج آمریکا تنظیم کردند که در سال‌های بعد علیه دولت‌های ضدامپریالیستی لیبی و سوریه بکار گرفته شد.

پریزیدنت رونالد ریگان در کاخ سفید از جنگ‌جویان مجاهدین پذیرایی می‌کند.

با پایان دوره جنگ‌های جهانی (حداقل تا این لحظه)، استفاده آمریکا از شبه نظامیان محلی، گروه های تروریستی، و یا نیروهای مسلح رژیم‌های کمپرادور جهت جنگ علیه کشورهای هدف قرارگرفته توسط منافع سرمایه آمریکا بطور فزاینده ای عادی گشته است. چرا استفاده از نیروهای نیابتی؟ همان‌گونه که ویتنی وب توضیح می‌دهد(۳۴)، برای این‌که  یک نیروی نیابتی «یک ابزار سیاسی مطمئن جهت حفاظت از مقاصد ژئوپولیتیک آمریکا در خارج از کشورست.»

استفاده از جنگ نیابتی به عنوان نوعی از افزار پروژه قدرت، در درجه اول و مهم‌تر از همه، مقرون به صرفه است، زیرا که مزدوران محلی یا گروه های تروریستی مانند القاعده، بجای پرسنل آمریکایی در جاهایی مانند لیبی و سوریه، بار جنگ و تلفات را  بدوش می‌کشند. برای مثال، هزینه بسیار کم‌تری(۳۵) به شبه نظامیان محلی، باندها، سندیکاهای جنایت‌کار، گروه های تروریستی و دیگر نیروهای ارتجاعی پرداخت می‌شود که همان عملیات نظامی را مانند پرسنل آمریکایی انجام دهند. بعلاوه، با ظهور سلاح‌های هسته ای، این برای قدرت‌های جهانی خیلی خطرناک تر می‌شود که به جنگ مستقیم با یک‌دیگر بروند –  اگر اتحاد جماهیر شوروی و آمریکا این‌چنین مستقیماً بایک‌دیگر می‌جنگیدند، تهدید «تخریب مطمئن متقابل»، و به احتمال زیاد آسیب فوری و فاجعه آمیز برای جمعیت و اقتصاد و استاندارد زندگی هر دوطرف وجود داشت، چیزی‌که هیچ‌کدام از طرفین علاقه ای به ریسک آن نداشت، حتی اگر هدف نهایی امپریالیسم آمریکا، نابودی اتحاد جماهیر شوروی ‌بود.

و بنابراین، آمریکا مایل بود که از هر ابزار ضروری دیگری جهت تضعیف اتحاد جماهیر شوروی و حفاظت از منافع خود استفاده کند، که این شامل حذف جمهوری دمکراتیک افغانستان می‌شد، که حتی نه نیت و نه ابزار راه اندازی یک حمله نظامی را در خاک آمریکا داشت. در همین حال، اتحاد جماهیر شوروی ابزارهای تولید مقدار قابل توجهی از عرضه  سلاح‌های مدرن، ازجمله تسلیحات بازدارنده هسته ای را داشت، که علیه تهدید موثق آمریکا مقابله نماید.

حمله به اتحاد جماهیر شوروی با موشک‌های هسته ای، چالش بزرگی برای آمریکا بود، زیرا که منجر به مقابله به مثل منکوب کننده اتحاد جماهیر شوروی می‌شد. جهت جلوگیری از این مشکل، و برای اطمینان حاصل کردن از تخریب اتحاد جماهیر شوروی، و در عین حال حفاظت از آمریکا از تخریب مشابه، سیا بر روی روش‌های غیرمتعارفی تکیه نمود که قبلا بعنوان بخشی از جنگ‌های مرسوم استفاده نمی‌کرد، مانند سرمایه گذاری بر نیروهای نیابتی، که هم‌زمان نفوذ اقتصادی و فرهنگی را در حوزه داخلی آمریکا و صحنه بین المللی اداره می‌کرد.

بعلاوه، جنگ(های) نیابتی کنترل افکار عمومی را امکان‌پذیر می‌سازد، و این به دولت آمریکا اجازه می‌دهد که از نظارت عمومی و سوالات درباره مجوز قانونی برای آغاز جنگ فرار کند. با مخالفت عموم که ضرورتا تحت کنترل است، لازم نیست که رضایت برای جنگ‌ها برهبری آمریکا گرفته شود، بویژه زمانی‌که ارتش آمریکا از «پشت صحنه»(۳۶) آن‌ها را اداره می‌کند و دخالت آن کم‌تر آشکار است.درواقع، اعتراضات علیه جنگ ویتنام در آمریکا و دیگر کشورهای غربی، شاهد اعتصاب‌های توده ای بود.

و درحالی‌که تجاوز آمریکا در ویتنام تا اندازه کمی درگیر جنگ نیابتی بود، اما بازهم بیش‌تر با «اعزام پرسنل نظامی» جنگید، که بسیار شبیه تجاوز مجدد برهبری آمریکا علیه افغانستان در سال ۲۰۰۱، و حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ بود. در مقابل، حمله آمریکا به افغانستان در سال ۱۹۷۹، هیچ اعتراض و یا اعتراض کمی به هم‌راه داشت. مجاهدین حتی از بخش های وسیعی از «چپ» غربی حمایت گرفت که به  کمپین جریان اصلی رسانه های غربی به اهریمن سازی از حزب دمکراتیک خلق افغانستان پیوسته بودند- یک کمپین تبلیغاتی بی‌رحم امپریالیستی که در سالهای بعد و طی جنگ‌های آمریکا علیه لیبی و سوریه تکرار شد، با این تفاوت که رسانه های اجتماعی در آن‌زمان حمله اولیه به افغانستان هنوز برجسته نبودند. این به سئوال بعدی منجر می‌شود: که چرا آمریکا برخی از ارتجاعی ترین نیروهای اجتماعی خارج از کشور را استخدام کرد، که بسیاری از آن‌ها نماینده عقب ماندگی کامل بودند؟

در افغانستان، چنین نیروهایی در مأموریت خود جهت سرنگونی دولت مدرن حزب دمکراتیک خلق افغانستان ثابت کردند که  برای آمریکا مفیدند، بویژه زمانی‌که آرزوهای ضدمدرنیته آن‌ها با سیاست خارجی آمریکا درهم پیچیده شده بود؛ این نیروهای فوق‌ارتجاعی هم‌چنان تا به امروز توسط آمریکا بکارگرفته می‌شوند. درواقع، جنگ طولانی علیه افغانستان با جنگ طولانی علیه سوریه دارای اشتراکات بسیار چشم‌گیری است، با زمینه مشترک امپریالیسم آمریکا در هم‌کاری با افراط گرایان خشونت آمیز سنی جهت سرنگونی دولت های سکولار، ملی گرا و ضدامپریالیست این دو کشور که در «بلوک شوروی» سابق بوده اند.

و بسیار شبیه حزب دمکراتیک خلق افغانستان، دولت کنونی و بلندمدت حزب سوسیالیست عرب بعث در سوریه گام‌های بسیار زیادی به سوی دست یافتن به آزادی ملی و توسعه اقتصادی برداشته است، که عبارتند از: گرفتن زمین از خانواده های اشرافی (که اکثریتی از آن‌ها  مسلمانان سنی بودند، در حالی‌که مسلمانان شیعه بویژه علوی‌ها، بطور سنتی به طبقات پائین جامعه تعلق دارند، که در سوریه قبل از بعثی ها با آن‌ها به عنوان شهروند درجه دو رفتار می‌شد) ، که آن‌را مجدداً توزیع و ملی نمود. استفاده از ذخایر نفت و گاز سوریه برای مدرنیزاسیون کشور به نفع جمعیت آن و حمایت از حقوق زنان، بخش مهمی از ستون های (حکومت) بعثی سوریه است.

برخی از این ارباب های اشرافی، درست مانند هم‌تایان افغانستانی خود، باخشونت واکنش نشان دادند و به اخوان المسلمین پیوستند که، با حمایت سیا، اقدامات تروریستی و قساوت های دیگر را در حماء مرتکب شدند، برای این‌که آن‌ها جهت سرنگونی دولت حافظ الاسد در سال ۱۹۸۲ شکست خوردند.

شباهت بین این دو بیش‌تر با این واقعیت مستحکم می‌شود که این مجاهدین بودند که از آن القاعده پدید آمد؛ هردو از ایدئولوژی وهابی الهام گرفته اند و یکی از سرمایه گذاران اصلی آن‌ها پادشاهی عربستان سعودی (هم‌چنین اسرائیل، یک قدرت امپریالیستی منطقه ای و متحد کلیدی آمریکا) است. در هر مورد، این نیروهای الهام گرفته از ایدئولوژی وهابی شدیداً مخالف مدرنیزاسیون و توسعه هستند، و ترجیح می‌دهند که بخش بزرگی از جمعیت را فقیر نگه‌دارند، در حالی‌که بدنبال جای‌گزینی حزب دمکراتیک خلق افغانستان و بعثی ها با بنیادگرایان سنی، ضدشیعه، خودکامگان مذهبی–  و بعبارت دیگر، رژیم‌هایی همانند به سعودی هستند.

نیروهای ازتجاعی ابزارهای مفیدی در پروژه های ضدکمونیستی و کمپین بی‌ثبات سازی سیا علیه دولت‌های مستقل ملی گرا هستند، زیرا که موضع این گروه های ضدمدرنیته، عاملی تهییجی در تلاش‌های آن‌ها جهت تخریب توسعه اقتصادی است، که منجر به تضمین محیطی مطلوب برای منافع سرمایه آمریکا می‌شود. و این موضع آن‌ها نیز کمک می‌کند که این گروه ها از قبل، دولت‌های حزب دمکراتیک خلق افغانستان و حزب بعث سوریه را بعنوان «دشمن بزرگ» خود ببینند، و بدین ترتیب علیه آن‌ها تا سرحد مرگ بجنگنند و متوسل به اقدامات تروریستی علیه شهروندان غیرنظامی کشورهای مربوطه گردند.

زبیگنو برژینسکی در مصاحبه سال ۱۹۹۸ با لی نویل اوبزرواتور در پاسخ به سئوال زیر اظهار داشت:

سئوال: آیا شما پشیمان نیستید که از بنیادگرایان اسلامی حمایت کردید و به تروریست‌های آینده تسلیحات و مشاوره دادید؟

برژینسکی: چه چیزی برای تاریخ جهان مهم‌ترین است؟ طالبان یا سقوط امپراتوری شوروی؟ تعدادی مسلمانان تحریک شده یا آزادی اروپای مرکزی و پایان جنگ سرد؟

یک‌بار دیگر، برژینسکیروشن ساخت که افراط گرایی مذهبی جنگ‌جویان مجاهدین برای واشنگتن مسئله ای نیست، زیرا که ارزش سیاسی واقعی در نابودی حزب دمکراتیک خلق افغانستان و پایان دادن به نفوذ شوروی در خاورمیانه بزرگ بود، که به آمریکا اجازه می‌دهد براحتی به ثروت کشورهای منطقه دست‌رسی داشته باشد و آن‌ها را غارت نماید. و به منظور توجیه مداخله امپریالیستی در افغانستان، هم‌چنین جهت مبهم کردن ذات واقعی جنگ‌جویان مجاهدین، مداخله باید با یک کمپین رسانه ای جامع هم‌راه باشد.  دولت ریگان – که بخوبی می‌دانست رسانه های جریان اصلی آمریکا دارای نفوذ بین المللی هستند – جنگی را ادامه داد که دولت کارتر شروع کرد و آن‌را بعنوان فرصتی جهت «ارتقاء» تبلیغات داخلی برای جنگ دید، بویژه که در آن‌زمان هنوز عموم مردم آمریکا تا اندازه زیادی منتقد جنگ ویتنام بودند.

بخشی از کمپین تبلیغات امپریالیستی این بود که هرکسی‌که آزادانه جرأت می‌کرد از مجاهدین انتقاد کند، تحت ترور شخصیت قرار میرفت و بطور تحقیرآمیزی برچسب «استالینیست» یا «مدافع شوروی» می‌خورد، مشابه برچسب هایی مانند «عامل روس» یا «اسدیست – حامی اسد» که امروزه بعنوان توهین علیه کسانی بکار می‌رود که علیه حمایت آمریکا از تروریسم در سوریه صحبت کند.

هم‌چنین استراتژی‌های بازیابی دقیقی ساخته بودند، بویژه برای اوسامه بن لادن و مزدوران مجاهدین، که «جنگ‌جویان  آزادی‌خواه انقلابی» خوانده می‌شدند، و در رسانه های غربی از آن‌ها «جنگ‌جویان مقدس» عجیب و غریب و خیالی می‌ساختند؛ بدین ترتیب، حتی به مزدوران مجاهدین در پایان فیلم هالیوودی رامبو ۳یک کارت هدیه اختصاصی دادند، به این شرح که: «این فیلم به جنگ‌جویان شجاع مجاهدین افغانستان» تقدیم شده است؛ خود فیلم با تصویری خیالی ساخته شده بود، به طوری که جنگ‌جویان مجاهدین را به عنوان قهرمانان بتصویر می‌کشید، در حالی‌که اتحاد جماهیر شوروی و حزب دمکراتیک خلق افغانستان را ارازل و اوباش نشان می‌داد. منشور فیلمرامبوبواسطه مجسم کردن ویتنامی ها به عنوان «وحشی» و بعنوان متجاوز در جنگ آمریکا علیه ویتنام کاملا شناخته شده است، زیرا که نقض  آشکار حقیقت(۳۷) است.

فیلم  تخریبی پرفروش هالیوود جهت دل‌پذیر ساختن مجاهدین به مخاطبان غربی، مانند تبلیغات آشکار ضدشوروی برای امپریالیسم آمریکا میلیون‌ها بیننده را با یکی از بزرگ‌ترین کمپین های بازاریابی فیلم(۳۸) دوران بخود جلب کرد. اگرچه از نظر محتوا، فیلم‌ها براحتی فروش می‌روند، بدین دلیل که آن‌ها به احساسات بیننده بازی می‌کند و، همان‌گونه که مایکل پارنتی در کتاب  خود، حقایق کثیفنقل می‌کند، «صنعت سینما صرفا به مردم چیزی را که می‌خواهند، نمی‌دهد: بلکه مشغول ساختن، خواسته آن‌هاست»،(ص.۱۱۱). ممکن‌ست که رامبو ۳ نتوانسته باشد تعداد زیادی از تماشاگران را بخود جلب کرده باشد(۳۹)، اما هنوز دومین فیلم تجاری موفق در مجموعه فیلم‌های رامبو بود، که مجموعا ۱۸۹،۰۱۵،۶۱۱ دلار(۴۰) در باجه بلیط فروشی سینما درآمد داشته باشد.

تولید فیلم‌های تبلیغاتی برای جنگ چیز تازه ای نیست و برای مدت های طولانی یکی از اقلام اصلی صنعت هالیوود بوده است، که در خدمت منافع سرمایه داری و امپریالیستی  می‌باشد. اما، از آن‌جایی‌که فیلم های پرفروش یکی از رایج ترین دست‌رسی و توزیع اشکال رسانه ها است، بسته بندی مجدد مجاهدین با مجوز در فیلم محبوب، به آسانی یکی از بهترین راه ها(البته به شکل بدبینانه) جهت توجیه جنگ، حفظ روایت ساخته شده آمریکایی(۴۱) و تقویت کمپین اهریمن سازی علیه روسیه شوروی و جمهوری دمکراتیک افغانستان بود. اکنون، خارج از سینما، اخبار سی بی اس تا آن‌جا پیش رفت که فیلم نبرد جعلی را بمنظور کمک به ماندگاری این افسانه که مزدوران مجاهدین « مبارزان آزای‌خواه» بوده اند را پخش کرد؛ روزنامه نگاران آمریکایی، پل فیتزجرالد و الیزابت گولد، اگرچه قاطعانه علیه اتحاد جماهیر شوروی و متحدانش تبعیض قائل شدند، اما این نیرنگ را در آن کانال خبری که شرکت داشتند، مستند ساختند. ازنظر جنگ نیابتی، این‌ها فقط برخی از راه‌های بکارگرفته شده جهت جلوگیری از حقیقت است که جنگ برهبری آمریکا بود.

این فیلم به جنگ‌جویان مجاهد شجاع افغانستان تقدیم شده است

کارت اهداء شده همان‌گونه که درواقع در پایان فیلم رامبو ۳ ظاهر شد.

در افغانستان، نیروهای نیابتی پوشش مناسبی ارائه دادند، برای این‌که آن‌ها توجه را از این واقعیت دور می‌کردند که امپریالیسم آمریکا دلیل اصلی جنگ بود. شورشیان هم‌چنین کمک کردند که جهت پیش‌برد اهداف سیاست خارجی آمریکا، از حزب دمکراتیک خلق افغانستان و اتحاد جماهیر شوروی اهریمن سازی کنند، همه این‌ها در حالی بود که نیروهای نیابتی اکثریت مبارزات فیزیکی را به جای ارتش آمریکا انجام می‌دادند. بطور کلی، عدم توجه به این واقعیت که این آمریکا بود که همیشه «طناب را می‌کشید»، و استفاده از نیروهای نیابتی به واشنگتن کمک می‌کرد که احتمال انکار (۴۲) روابط خود را با چنین گروه هایی را حفظ کند. اگر هرکدام از این شورشیان  برای واشنگتن به یک بدهی تبدیل بشود، همان‌گونه که به سر طالبان آمد، آن‌ها را می‌توان به آسانی رها کرد و با احزاب دیگر جای‌گزین نمود، و این در حالی‌که سیاست خارجی آمریکا مورد سئوال قرار نمی‌گیرد.

باندهای جنایت‌کار و نیروهای شبه نظامی(۴۳) برای سیاست خارجی آمریکا ایده آل و ابزار مناسبی هستند. با حاکمیت جنگ‌سالاران و بی ثباتی(یعنی خسارت به زیربنا، صنعت زدایی، و سقوط جامعه) که متعاقب سرنگونی حزب دمکراتیک خلق افغانستان روی داد، استاندارد زندگی مردم افغانستان بشدت کاهش یافت، و منجر به مهاجرت جمعی شد و همه افغانستان را نسبت به مداخله بیش‌تر نظامی آمریکا آسیب پذیرتر ساخت – که این‌هم سرانجام در سال ۲۰۰۱ اتفاق افتاد.

زبیگنو برژینسکی: پدرخوانده انقلاب های رنگی و جنگ‌های نیابتی، معمار مجاهدین

برژینسکی شخصیت کلیدی سیاست خارجی آمریکا داشت، و در شورای روابط خارجی بسیار تأثیر گذار بود. اگرچه که دیگر دیپلمات آمریکایی لهستانی الاصل و متخصص سیاسی، مشاور امنیت ملی تحت ریاست رونالد ریگان نبود، اما هنوز هم‌چنان نقش برجسته ای در اجرای اهداف سیاست خارجی آمریکا، و در تقویت انحصار جهانی واشنگتن بازی می‌کرد. استراتژی ایدئولوگ لیبرال جنگ سرد عبارت بود از استفاده سیا جهت بی‌ثبات سازی و تغییر رژیم کشورهایی که دولت‌هایشان فعالانه علیه واشنگتن مقاومت می‌کردند. چنین است میراث برژینسکی، که استراتژی او تأمین ارتجاعی ترین نیروهای ضددولتی جهت تحریک آشوب و بی ثباتی بوده است، در حالی‌که مرتجعین را به عنوان «مبارزان آزاد‌یخواه» ترویج می‌داد، و اکنون یکی از قدیمی ترین اجزاء اساسی امپریالیسم آمریکاست.

چگونه بود کمپین تبلیغاتی تجاوزکارانه ای که مزدوران مجاهدین را به عنوان «جنگ‌جویان آزادی‌خواه» ارتقاء داد، و قادر شد حمایت بسیاری از «چپ» های غربی را که قبلا مخالف جنگ ویتنام بودند، برای تجاوز علیه دولت سابق جمهوری دمکراتیک أفغانستان کسب کند؟

این امر از طریق استفاده از برنامه های «قدرت نرم» سیا صورت گرفت، زیرا که ضرورت داشت که عقاید چپ در روند انتقال سیاست خارجی و داخلی آمریکا نیز کنترل و دست‌کاری شود.

برژینسکی، استاد هنر در هدف گرفتن روشن‌فکران و تأثیرپذیرفتن جوانان بود، که آن‌ها را حامی سیاست خارجی آمریکا سازد، و تعداد قابل توجهی از مردم را در حمایت از جنگ‌ها برهبری آمریکا گمراه  گرداند.

سیا، پول را در برنامه هایی سرمایه گذاری می‌کرد که در محوطه دانشگاه استفاده می‌شد، که به «فعالان چپ‌گرای رادیکال» و فرهنگیان(هم‌چنین هنرمندان و نویسندگان) ضدشوروی در گسترش تبلیغات امپریالیستی زیر پوشش زبان مبهمی که «چپ» بنظر می آمد کمک کند، اما بیش‌تر  ظاهر «روحیه جمعی»، «بشردوستانه»، «عدالت اجتماعی»، و «آزاداندیش» را داشت.

غربی ها، اما بویژه آمریکایی ها، در دانش‌گاه ها نیز «تئوری سرکوب» یا «تئوری حق ویژه» پسامدرنیته را به دانش‌جویان درس می‌دادند، که در ماهیت خود ضدمارکسیستی و ضدعلمی بود. ازهمه مهم‌تر، این نفوذ پسامدرنیته جهت منحرف کردن افکار از مبارزه طبقاتی بود، که کمک کند هر شکلی از همبستگی را از مبارزات ضدامپریالیستی دور سازد، و خصومت کینه جویانه ای را نسبت به اتحاد جماهیر شوروی در میان دانش‌جویان و هرکسی با تمایلات «چپ» پرورش دهند.

ازاین‌رو، پدیده سیاست‌های هویتی هم‌چنان امروز بلای چپ غربی است، که قدرتش بطور مؤثری تا دهه ۱۹۷۰حنثی شد. نه تنها این، بلکه همان‌گونه که گوینز در کتاب خود،میهن‌پرستان، خائنان و امپراتوری،  داستان مبارزات کره ای ها برای آزادیرا نقل می‌کند:

«دانشگاه‌های آمریکا افراد باهوش را از خارج کشور استخدام می‌کند، ایدئولوژی و ارزش های امپریالیسم آمریکا را بتدریج در آن‌ها تزریق می‌کند، و آن‌ها را به مدارک تحصیلی مجهز می‌سازد که موقعیت های سیاسی مهم را در کشورهای خود پیاده کنند. بدین ترتیب، اهداف امپریالیسم آمریکا به طورغیرمستقیم  در ساخت تصمیم سیاسی دیگر کشورها منتقل می‌شوند.»(صص.۵۲-۵۳)

و بنابراین، آمریکا آژانس‌ها و اندیش‌کده هایی مانند بنیاد ملی برای دمکراسی(ان ایی دی) دارد که درخواست علمی دارد و بطور فعال در انتخابات خارج از کشور– یعنی، در کشورهایی‌که اهداف سیاست خارجی آمریکا هستند، مداخله می‌کند. بنیاد ملی برای دمکراسی در سال ۱۹۸۳ توسط ریگان و با رهبری سیا تأسیس شد، که آژانس در بسیج کودتاها و پرداخت به «مخالفان» در پروژه های رژیم چنج برهبری آمریکا کمک می‌کند، مانند تلاش شکست خورده سال ۲۰۰۲ علیه هوگو چاوز در ونزوئلا، هم‌چنین کمک به ایجاد کمپین تهاجمی رسانه ای که از کشورهای هدف، دیو می‌سازد.  مثال دیگری از این «قدرت نرم» تاکتیک بسیج «مخالفان» برهبری آمریکا در کشورهای هدف قرار گرفته، ساخت تعدادی از مدارس (۴۴) توسط بنیادگرایان اسلامی سنی است که توسط سیا تضمین شده و بوسیله مبلغان مذهبی وهابی از عربستان سعودی در أفغانستان راه اندازی شده اند – که  در دهه ۱۹۸۰ در شمار زیادی شروع به ظهور نمودند و در طی این دهه به بیش از ۳۹ هزار عدد رسیدند.

مؤسسات آموزش دولتی آفغانستان تا قبل از سقوط کابل تا سال ۱۹۹۲عمدتاً سکولار بودند؛ این مدارس در تضاد مستقیم، ایدئولوژیک و روشن‌فکری نسبت به مؤسسات آموزشی موجود بودند. مدارس به عنوان مراکز شستشوی مغزی فرقه مذهبی(مکتب آئین دینی) عمل می‌کردند و ضرورتاً عملیات روان شناسی مخفی سیا بودند که درنظر داشتند الهام‌بخش تفرقه و بسیج زدایی نسل جوان‌تر افغانستان در مقابل حملات امپریالیستی باشند، تا این‌که با مقاومت ملی گسترده برهبری حزب دمکراتیک خلق افغانستان علیه امپریالیسم متحد نشوند.

اعضای مؤسس بنیاد ملی برای دمکراسی شامل ایدئولوگ های جنگ سرد بود که عبارت بودند از خود برژینسکی، هم‌چنین تروتسکیست‌ها، که عرضه کننده تهمت های بی پایان علیه اتحاد جماهیر شوروی بودند. عمدتاً تحت این آژانس با رهبری برژینسکی بود که آمریکا هنرمندان، دانشگاهیان، و نویسندگانی را تولید نمود که خودشان‌را بعنوان «چپ رادیکال» معرفی می‌کردند و به اتحاد جماهیر شوروی و کشورهایی‌ هم‌تراز با او تهمت می‌زدند- که همه بخشی از روند سرنگونی و مطیع ساختن آن‌ کشورها به بنیادگرایی بازار آزاد آمریکا بود.

با برژینسکی که استاد هنر تشویق سیاست‌های پسامدرنیته و هویت در میان چپ غربی جهت تضعیف آن بود، آمریکا نه فقط توان نظامی و اقتصادی را در کنار خود داشت، بلکه هم‌چنین دارای ابزار ایدئوژی بسیار ماهر در کمک به دست بالا را داشتن در جنگ‌های تبلیغاتی بود.

طرح «قدرت نرم» در پنهان کردن وحشی‌گری امپریالیسم آمریکا و هم‌چنین مخفی کردن استثمار کشورهای فقیر بسیار مؤثر بود. بازاریابی برای مزدوران مجاهدین بعنوان «مبارزان صلح»، اما اهریمن سازی از حزب دمکراتیک خلق افغانستان و منسوب کردن کمک شوروی بعنوان «تعرض» یا «تجاوز»، نشان‌دهنده آغاز استفاده منظم از بهانه های «بشردوستانه» جهت مداخلات امپریالیستی بود.

بنابراین، حمله علیه افغانستان در دوران جنگ سرد بعنوان الگویی جهت پروژه های رژیم چنج برهبری ناتو علیه یوگسلاوی، لیبی، و سوریه مشاهده می‌شود، که نه فقط شامل استفاده از نیروهای نیابتی مورد حمایت آمریکا بود، بلکه هم‌چنین در کمپین های تبلیغاتی تهاجمی علیه کشورهای هدف، بهانه های «بشردوستانه» ارائه شده است.

بهرحال، این سال ۲۰۰۲ بود که نماینده سازمان ملل آن موقع آمریکا، سامانتا پاور، هم‌چنین چندین نماینده وابسته به آمریکا، سازمان ملل را رسماً بسوی تصویب دکترین «مسئولیت جهت حفاظت» (آر ۲ پی) در منشور هُل دهد – که در تضاد مستقیم با قانونی است که نقض حاکمیت ملی را بعنوان یک جرم برسمیت می‌شناسد.

پذیرفتن دکترین «مسئولیت جهت حفاظت» با بمباران هوایی ۷۸ روزه (۴۵) غیرمشروع یوگسلاوی توسط ناتو از ۲۴ مارس تا ۱۰ ژوئن ۱۹۹۹ تولد یافت. و اگرچه طرحها جهت تخریب یوگسلاوی به سال ۱۹۸۴ برمی‌گردد، اما این در دهه ۱۹۹۰ بود که ناتو آشکارا مداخله کرد(۴۶)- که با تهاجم عریان تر- با تأمین مالی و حمایت از نیروهای شبه نظامی تجزیه طلب در بوسنی بین سال‌های ۱۹۹۴ تا ۱۹۹۵ شروع شد. سپس این تخریب یوگسلاوی را با بالکانیزه کردن استان کوزوو(۴۷) در صربستان محکم کرد.

علاوه بر استفاده از گروه‌های تروریستی و شبه نظامی یعنوان نیروهای نیابتی که توسط سیا آموزش و تأمین مالی شدند، یکی دیگر از ویژگی های کلیدی این مداخله «بشردوستانه» کمپین های اهریمن سازی مداوم علیه صرب ها بود، که در مرکز تبلیغات شریر جنگی رسانه های غربی قرار داشتند – که معادل تهمت و توهین بودند – جایی که ادعا می‌کردند که صرب ها علیه قوم آلبانیایی «مرتکب نسل کشی»(۴۸) شده اند. از آن‌جایی‌که هیچ‌گونه تأیید یا حمایتی از سوی شورای امنیت سازمان ملل نشده بود، کمپین بمباران ناتو غیرمشروع (۴۹) بود.

یک‌بار دیگر در طول کمپین برهبری آمریکا علیه یوگسلاوی، برژینسکی، مشاور امنیت ملی نبود. اما بااین‌حال، او بعنوان عضوی از شورای روابط خارجی، سازمان خصوصی و اطاق فکر وال استریت هم‌چنان نفوذ داشت.شورای روابط خارجی آمریکا با شرکت‌های غیردولتی بسیار بانفوذی درهم پیچیده شده است که ذاتاً بلندگوهای تبلیغاتی سیاست خارجی آمریکا هستند، مانند دیده بان حقوق بشر، که داستان‌هایی واهی از جنایات را جعل کرده و ادعا شده  که توسط کشورهایی صورت گرفته که هدف امپریالیسم آمریکا قرار گرفته اند.

روشن‌ست که نه با تخریب جمهوری دمکراتیک سابق افغانستان، و نه با انحلال اتحاد جماهیر شوروی، تجاوزتمام عیار امپریالیستی آمریکا پایان نیافته است. سال‌های پس از جنگ سرد، ادامه تلاش امپریالیسم آمریکا برای کسب حوزه های نفوذ و سُلطه جهانی بیش‌تر بود؛ این سال‌ها نیز تقلا جهت کسب آن‌چه بود که از «بلوک شوروی» سابق و پیمان ورشو باقی مانده بود. تخریب یوگسلاوی، بطور نمادین بیان‌گر، «آخرین میخ بر تابوت» هر آنچه بود که از «نفوذ شوروی» در اروپای شرقی  باقی مانده بود.

سقوط اتحاد جماهیر شوروی و مسئله «دام افغانستان»

از چپ به راست: ببرک کارمل، رئیس جمهور سابق افغانستان، و رهبر سابق شوروی لئونید برژنف.  ببرک کارمل حدود همان زمان (دسامبر ۱۹۷۹) که رئیس حزب دمکراتیک خلق افغانستان شد، از مسکو تقاضای مداخله نمود تا به افغانستان که در محاصره بود، کمک نماید.

خراب‌کاری و متعاقباً انحلال اتحاد جماهیر شوروی به این معنا بود که تنها یک هژمون جهانی باقی بماند، که آن هم آمریکا باشد. تا سال ۱۹۸۹، اتحاد جماهیر شوروی مانعی بود که آمریکا نتواند یک مداخله نظامی قوی تر در افغانستان، هم‌چنین در آسیای مرکزی و جنوبی براه بیاندازد. در حالی‌که شوروی نیروهایش را خارج می‌کرد، این باعث نشد که کابل بلافاصله شکست بخورد، زیرا که نیروهای دولتی حزب دمکراتیک خلق أفغانستان هم‌چنان به مدت سه سال دیگر مبارزه کردند. تصمیم میخائیل گورباچف جهت خارج ساختن پرسنل شوروی، مسلما برای سال‌های آینده تأثیرات مخربی(۵۰) بر افغانستان گذاشت. اگرچه کمک نظامی شوروی در سه سال آخر ریاست جمهوری نجیب الله وجود نداشت، اما أفغانستان هم‌چنان کمک‌های دیگری از اتحاد جماهیر شوروی دریافت می‌نمود، برخی از مشاوران نظامی شوروی (اما با توانایی محدود) هم‌چنان باقی ماندند؛ علی‌رغم حداکثر مشکلات، وهم‌را ه با روحیه نسبتا بالای ملت، این امر حداقل به دولت کمک کرد که فورا سرنگون نشود. این امر انتظارات آمریکا، هم‌چنین سیا و دولت اچ دبلیو بوش را که معتقد بود دولت نجیب الله بمحض خروج پرسنل شوروی سقوط خواهد کرد، بمبارزه طلبید. اما چیزی‌که واقعا به ارتش جمهوری دمکراتیک افغانستان صدمه زد، زمانی بود که اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ برچیده شد؛ تقریبا بمحض این‌که انحلال شوروی رخ داد و بوریس یلتسین (با حمایت آمریکا) ریاست جمهوری روسیه را بدست گرفت، کمک شوروی به افغانسان متوقف شد و نیروهای دولتی نتوانستند بیش‌تر مقاومت کنند و در قدرت بمانند. تجاوز آمریکا بدون کنترل باقی ماند، که تا به امروزافغانستان ثبات ژئوپولیتیکی بخود ندیده (۵۱) است. از آ‌نزمان أفغانستان تاکنون به اندازه زیادی به  یک «کشور ناموفق» و فقیر تبدیل شده است که به عنوان زمینی جهت آموزش گروه های تروریستی مانند داعش و القاعده عمل می‌کند. افغانستان هم‌چنان به عنوان یک میدان جنگ مملو از آشوب بین جنگ‌سالاران رقیب تقسیم شده است که شامل طالبان خلع ید شده و دولت دست نشان‌ده آمریکاست که جای‌گزین طالبان‌ها شده است.

اما، همان‌گونه که قبلا در بالا ذکر شد، «دام أفغانستان» بخودی خود منجر به تخریب اتحاد جماهیر شوروی نشد. در همان مصاحبه با له نویل ابزواتور، برژینسکی این را در پاسخ به سئوال درباره  سئوال تنظیم «دام») گفت:

سئوال: علی‌رغم این خطر، شما حامی این عمل پنهان بودید. اما شاید خودتان خواهان این ورود شوروی به جنگ و بدنبال تحریک آن بودید؟

پاسخ [برژینسکی]: این کاملا درست نیست. ما روس ها را مجبور به مداخله نکردیم، اما ما آگاهانه این احتمال را که آن‌ها مداخله کنند، افزایش دادیم.

مانند کوبا و سوریه، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی اتحاد خوبی با جمهوری دمکراتیک افغانستان داشت، و کمک‌های دوجانبه ارائه داد، و شراکت داشت. پاسخ به تقاضای صریح کابل جهت کمک، انتخابی عمیق و آگاهانه توسط مسکو بود، و این فقط بگونه ای اتفق افتاد که اکثریت افغانستان از آن استقبال کردند.دبیرکل آن‌زمان، لئونید برژنف، برای هرگونه اشتباهی که مرتکب شد، سزاوار انتقاد مناسبی است (که موضوع این مقاله نیست)، اما تصمیم مداخله سال ۱۹۷۹ به نیابت افغانستان علیه امپریالیسم آمریکا، یکی از آن اشتباهات نیست. این واقعیت دارد که مداخلات شوروی و آمریکا مداخلات نظامی بودند، اما تفاوت کلیدی آن‌ست که آمریکا از نیروهای ارتجاعی بمنظور ایجاد سُلطه استعماری خود حمایت نمود، که این خود در نقض آشکار حاکمیت افغانستان بود.هم‌چنین، در نظر بگیرید که افغانستان تنها در سال ۱۹۷۳، فقط  شش سال قبل از آغاز جنگ، شاه خود را برکنار نموده بود. ممکن‌ست که کشور خیلی سریع بسوی صنعتی شدن و نوسازی شدن حرکت کرده باشد، اما تا سال ۱۹۷۹، زمان زیادی جهت گسترش کامل دفاع نظامی خود نبود.

تصویر: میخائیل گورباچف جایزه صلح نوبل را از جوج اچ دبلیو بوش در تاریخ ۱۵ اکنبر ۱۹۹۹ دریافت می‌کند. بسیاری از روس ها این ژست را بعنوان خیانت دیدند، درحالی‌که غرب آن‌را جشن گرفت، برای این‌که او در سیاست خارجی و اقتصادی به امپریالیسم آمریکا تسلیم شده بود، جایزه دریافت می‌کرد.

جنایات جنگی آمریکا: یک مرور تاریخی(۵۲)

جدا از این، شاید دقیق‌تر این باشد که گفته شود اتحاد جماهیر شوروی به علت انباشت شماری از عوامل درونی ازهم پاشیده شد: یعنی، گام های تدریجی که سیاست خارجی آمریکا در طی سال‌ها، بویژه پس از مرگ برژنف و یوری آندروپوف، جهت فلج ساختن اقتصاد شوروی برداشته بود.

چگونگی پاسخ گورباچف درطی حملات برهبری آمریکا علیه افغانستان، قطعا به تشدید شرایطی  کمک کرد که منجر به انحلال شوروی شد. پس از مرگ برژنف و آندروپوف، اقتصاد اتحاد جماهیر شوروی مختل گشت و در طی دهه ۱۹۸۰ لیبرالیزه شد. نه فقط این، بلکه دولت ریگان پس از آن‌که «تشنج زدایی» ساخته شده در دهه ۱۹۷۰ را زیرپا گذاشت، مسابقه تسلیحاتی را تشدید نمود. حتی قبل از سخن‌رانی تندوتیز، لفاظی و تشدید تحریک‌های ریگان علیه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، علائمی از فشار مسابقه تسلیحاتی در اواخر دهه ۱۹۷۰ بر اتحاد جماهیر شوروی دیده می‌شد. بااین‌حال، علی‌رغم آسیب های اقتصادی، درطول اوج جنگ، عملیات مشترک سازمان‌دهی شده بین ارتش شوروی و ارتش افغانستان، شاهد موفقیت های قابل توجهی در عقب راندن مجاهدین بود، ازجمله بسیاری از رهبران جهادی یا کشته شدند و یا به پاکستان فرار کردند. بنابراین، این اشتباه است که گفته شود مداخله در افغانستان به نیابت از مردم افغانستان «اتحاد جماهیر شوروی را نابود کرد».

گورباچف در تلاشی گم‌راه کننده و بی‌نهایت شکست خورده، جهت تحریک رشد سرعت اقتصادی، و پایان دادن به جنگ سرد،حمایت نظامی شوروی از متحدان را متوقف ساخت و به آمریکا که وعده «صلح» داده بود، متعهد به هم‌کاری شد.

زمانی‌که گورباچف نئولیبرالیسم را پذیرفت و اجازه داد که درهای اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به اقتصاد سرمایه داری جهان تحت سلطه آمریکا باز شود، اقتصاد شوروی از درون ازهم پاشیده شد و اثرات آن توسط متحدان (شوروی) احساس شد. بعبارت دیگر، این (موقعیت) ناشی از تسلیم شدن به امپریالیسم آمریکا بود؛ و این امر نه تنها در افغانستان، بلکه هم‌چنین در چندین کشور دیگر منجر به نتایج مصیبت باری شد. این کشورها عبارتند از: تخریب یوگسلاوی، هردو جنگ علیه عراق، و حمله سال ۲۰۱۱ ناتو به لیبی.

هم‌چنین، اعضای پیمان ورشو در اروپای شرقی دیگر قادر نبودند که بطور مؤثر علیه انقلاب های رنگی تحت حمایت آمریکا مبارزه کند. برخی از کشورهای سابقاً عضو پیمان ورشو در نهایت بعنوان اعضای ناتو جذب شدند، مانند چکسلواکی که منحل شد و به دو کشور تقسیم گردید: جمهوری های چک و اسلواکی. بدون روسیه شوروی که قادر به کنترل باشد، آمریکا قادر شد که مجموعه ای از تهاجمات نامحدود را برای تقریبا دو دهه براه بیندازد.

گورباچفبه علت تصمیم خود جهت خروج از مسابقه تسلیحاتی در کل، در تلاشی بیهوده بود که اتحاد جماهیر شوروی را به یک دمکراسی اجتماعی مشابه کشورهای شمال اروپا(اسکاندیناوی، فنلاند، ایسلند و جزایر فارو) دگرگون سازد. گورباچفبا کاهش قابل توجهی از بودجه دفاعی، ارتش روسیه را از اثربخشی جنگی خود محروم ساخت، و در بخشی، به همین دلیل بود که آن‌ها مجبور به ترک (افغانستان) شدند. نه تنها این، بلکه آن امتیازات دیپلماتیک و نظامی به آمریکا هیچ  سودی برای شوروی نداشت، زیرا که بحران اقتصادی روسیه در طول سال‌های یلتسین از این‌جهت بود. کافی‌ست که گفته شود، در روسیه از سال‌های گورباچف و یلتسین بخوبی یاد نمی‌شود و بسیاری به گورباچف بعنوان خائن و عامل غرب نگاه می‌کنند که در سقوط اتحاد جماهیر شوروی کمک کرده است. در سال‌های اخیرتر، تلاش‌هایی صورت گرفته است که اقدامات گورباچف در ارتباط با افغانستان ارزیابی شود؛ این شامل ضدیت و تجدیدنظر با قطعنامه پیش‌نهادی وی می‌باشد که مداخله اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را «شرم آور» خوانده بود.

بطور خلاصه، افغانستان باعث تخریب اتحاد جماهیر شوروی نشد، حتی اگر نیاز به هزینه های نظامی زیادی داشته بود. بطور دقیق‌تر: این تصمیم عجولانه گورباچف بود که فورا از اقتصاد برنامه ریزی شده شوروی به نفع اقتصاد بازار (آزاد) دست کشید تا آمریکا را تسکین دهد، که وعده دروغین داد که ناتو را به سمت شرق گسترش نمی دهد.

اگر یک «دام» واقعی وجود داشت، این بود و نقشی که گورباچف درست در دستان امپریالیسم آمریکا بازی کرد؛ و بنابراین، اتحاد جماهیر شوروی در نهایت ضربه ویران‌گر خود را از آمریکا دریافت نمود- نه از کشور کوچکی  مانند افغانستان که هم‌چنان بیش‌تر از اثرات حوادث گذشته رنج می‌برد.

برای سال‌های بسیار زیادی، اما بویژه  پس از پایان جنگ جهانی دوم، آمریکا جهت تضعیف اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تلاش‌های بی وقفه ای نمود، علاوه بر جنگ روانی که از طریق تبلیغات ضدشوروی و تهدیدهای نظامی علیه او و متحدانش راه اندازی کرد، بر اقتصاد او نیز فشار پشت فشار افزود.

اتحاد جماهیر شوروی علی‌رغم پیش‌رفت‌هایی که در گذشته داشت، اما اقتصادش هنوز به بزرگی اقتصاد آمریکا نبود. و بنابراین، اتحاد جماهیر شوروی بمنظور حفظ صلح با ناتو، انتخاب زیادی نداشت که درصد زیادی از تولید ناخالص داخلی خود را صرف ارتش و در کمک به متحدان خود کند، که شامل جنبش‌های آزادی‌بخش ملی در جهان سوم بود، زیرا که امپریالیسم آمریکا تهدیدی بسیار واقعی و قابل توجه بود ومی‌باشد. اگر شوروی هیچ پولی صرف ارتش نمی‌کرد، باحتمال زیاد نابودی اش خیلی زودتر اتفاق می افتاد. اما سرانجام، این تلاش‌های انباشته شده امپریالیسم آمریکا شرایطی را بوجود آورد که رهبری شوروی تحت گورباچف در قضاوت خود خطا نمود، و بجای این‌که علی‌رغم تهاجم با انعطاف پذیری عمل کند، عجولانه و نسنجیده واکنش نشان داد.

لازم به تذکرست که جنگ جهانی دوم تأثیرات ژرفی بر رهبری شوروی – از جوزف استالین گرفته تا گورباچف داشت – زیرا حتی اگرچه ارتش سرخ در شکست نازی ها موفق شد، اما معذالک تخریب گسترده و فشار باورنکردنی بر اقتصاد شوروی گذاشت و در واقع، به زمان نیاز داشت که بهبود یابد. درضمن، موقعیت جغرافیایی مناسب آمریکا، آن‌را از صدمات مشابه و تخریب زیربنایی که در سراسر اروپا و آسیا متعاقب جنگ جهانی دوم دیده شد، دور نگه‌داشت. این باعث شد که اقتصاد آمریکا خیلی زودتر بهبود یابد و زمان کافی به آن داد که سرانجام دلار آمریکا (۵۴) به عنوان ارز بین المللی توسعه یابد و ادعای تسلط بر اقتصاد جهان کند. بعلاوه، آمریکا دوسوم ذخایر طلای جهان را تا سال ۱۹۴۴ جهت کمک به حمایت از دلار جمع کرده بود؛ و حتی اگر مقدار زیادی از طلا را از دست می‌داد، هنوز هم با توسعه سیستم فیات قادر به حفظ برتری دلار جهت حمایت از ارز خود بود.

قابل درک است که اتحاد جماهیر شوروی به علت تخریبی که در طول جنگ جهانی دوم دیده بود، نمی‌خواست درگیر جنگ جهانی دیگری شود، و بدین دلیل بود که چندین بار تلاش نمود تا با آمریکا(قبل از تسلیم کامل گورباچف) به نوعی دیپلماسی(۵۵) نائل گردد. در عین حال، این قابل درک است که  بدلیل تهدید جنگ هسته ای از طرف آمریکا، که بسیار مصیبت بارتر از حملات نظامی نازی ها علیه شوروی بود، زیرا که هیتلر زرادخانه هسته ای نداشت، حفظ دفاع نظامی برای شوروی مهم بود. این بخشی از شاهکار برجسته امپریالسیم آمریکا بود که درنهایت قادرشد امپریالیست‌های بریتانیا، فرانسه، آلمان و ژاپن را تحت الشعاع قرار دهد، که زبیگنو برژینسکی در کتاب خود، شطرنج بزرگ: برتری آمریکا و اهرم های ژئوپولیتیکی خود:آمریکا تأسیسات نظامی بی‌نظیری دارد، که تاکنون دارای مؤثرترین دست‌آوردهای جهانی بوده است، که به آمریکا اجازه داده می‌دهد که « در مسافت های دور نیرو بفرستد»، و کمک کند تا سلطه جهانی خود را تثبیت نماید و «اراده سیاسی» خود را تحمیل کند.

و آن‌چیزی که امپراتوری آمریکا را از امپراتوری‌های ژاپنی، بریتانیایی، و دیگر امپراتوری‌های اروپایی متمایز می‌سازد، این‌ست‌که یکی از پایگاه‌های ایدئولوژی آن، سلسله مراتب ساخته شده اجتماعی بین المللی ملت هاست، و نه نژادها، مانند دیگر امپراتوری‌های مذکور. این سلسله مراتب ساخته شده بین المللی ملل مؤثرترست، زیرا که نه فقط بمعنای توسعه طلبی بیش‌ترست، بلکه هم‌چنین توانایی بیش‌تری جهت آزمون برتری و اولویت جهانی است.

گروه های وهابیست و سلفیست (۵۶)، بویژه بیش‌تر در آسیای مرکزی و خاورمیانه، همیشه جهت تقویت (۵۷) فرقه گرایی و نزاع توسط سیا بوجود آمده و سرپا نگه داشته شده اند، که جبهه توده ای، متحد و گسترده کشورها علیه امپریالیسم مقابله نماید- مثال تفرقه بینداز و حکومت کن، یک سنت قدیمی امپراتوری می‌باشد، بجز این که در دوران ما با ویژگی‌های نئولیبرال است.

بنابراین، مجاهدین علیه افغانستان را نباید به سادگی به عنون «دام افغانستان» ، بلکه بیش‌تر بعنوان تسلیم به آمریکا و غارت آسیای مرکزی و غربی و نقطه عطفی (البته از نوع بدبینانه) دید، که در شکل دادن به سیاست خارجی آمریکا در ارتباط با منطقه برای چندین سال آینده است.

اگر چیزی در سیاست خارجی آمریکا نسبت به آسیای مرکزی و غربی ثابت باقی‌مانده باشد، این شراکت استراتژیک آمریکا با استبداد نفتی عربستان سعودی است، که بعنوان مباشر آمریکا در حفاظت از منافع شرکت‌های بزرگ نفتی آمریکا عمل می‌کند، که بطور فعال در نابودی مقاومت عرب سکولار و ملی گرایی آسیای مرکزی علیه امپریالیسم به قدرت‌های غربی کمک می‌کند.

پادشاهی عربستان دوباره در سال ۲۰۱۱ توسط دولت آمریکا خوانده شد تا در فرمول تکراری تأمین مالی و تسلیح باصطلاح «شورشیان میانه رو» کمک نماید، که سوریه را بی‌ثبات سازد. یک‌بار دیگر، هدف نهایی این سرمایه گذاری اخیرتر امپریالیستی مهار روسیه است.

جنگ سرد ۲؟ نمایش برتری آمریکا

هیستری ضدروسیه امروز یادآور تبلیغات ضدشوروی دوران جنگ سرد است؛ درحالی‌که امروزه ضدکمونیسم موضوع مرکزی نیست، اما یک چیز مشابه باقی می‌ماند: این واقعیت که امپراتوری آمریکا (یک‌بار دیگر) نسبت به اپوزسیون خود در جهان با چالش های بزرگی مواجه است.

پس از اتمام سال‌های یلتسین، و تحت ریاست ولادیمیر پوتین، سرانجام اقتصاد روسیه بهبود یافت و بسوی یک اقتصاد کنترل شده(مقاومتی) حرکت کرد؛ و علاوه براین، از دسته ناتو دور شد، که منجر به رابطه آنتاگونیست قدیمی با آمریکا گشت. روسیه هم‌چنن تصمیم گرفته است که از روند جهانی پیروی کند و گام‌هایی بسوی کاهش وابستگی به دلار آمریکا (۵۸) بردارد، که بدون شک منبع رنجش طبقه سرمایه دار آمریکا شده است.

بنظرمی‌رسد که جنگ جهانی سوم در آینده نزدیک بیش‌تر محتمل است، زیراکه آمریکا به مقابله نظامی علیه روسیه و، اخیرتر هم، چین نزدیک‌تر می‌شود. تاریخ بنظرمی‌رسد که خود را تکرار می‌کند.

وقتی‌که دولت بشار اسد مسکو را برای کمک در جنگ علیه تروریست‌های تحت حمایت ناتو فراخواند، این موقعیت قطعاً یادآور زمانی بود که حزب دمکراتیک خلق افغانستان همین کار را سال‌ها پیش انجام داده بود. تاکنون، جمهوری عرب سوریه هم‌چنان در برابر تلاش‌های بی‌ثبات کننده گروه‌های تروریستی وابسته به القاعده و ملیشای کُرد به نیابت از آمریکا مقاومت نموده و مانند لیبی، یوگسلاوی، و افغانستان سقوط نکرده است.

اما چیزی‌که اغلب نادیده گرفته می‌شود، فرمول تکراری برژینسکی در تأمین مالی نیروهای بنیادگرای ارتجاعی و تبلیغ آن‌ها بعوان «انقلابیون» به مخاطبان غربی است. این نیروهای ارتجاعی تحت حمایت آمریکا با دولت‌هایی می‌جنگند که مخالف دیکتاتوری جهانی آمریکا هستند و به غرب اجازه نمی‌دهند که منابع طبیعی و نیروی کار آن‌ها را استثمار کند.

همان‌گونه که کارل مارکس یک‌بار گفت: «انسانها تاریخ خود را می‌سازند، اما آن‌ها آن‌را همانطوری نمی سازند که دوست دارند؛ آن‌ها آن‌را تحت شرایط منتخب خود نمی‌سازند، اما تحت شرایطی که از قبل موجودست، و از گذشته داده و منتقل شده است»(۵۹). چنین پدیده ای تصادفی یا اشتباه محض نیست. بی ثباتی ژئوپولیتیکی که پس از سرنگونی حزب دمکراتیک خلق افغانستان دنبال شد، تضمین می‌کند که هیچ صدایی، اپوزسیون نیرومند و متحدی برای سال‌های نامعلومی علیه امپریالیسم آمریکا ظهور نکند؛ و بنظر می‌رسد که لیبی، جایی که رژیم چنج به سبک برژینسکی نیز موفق شد و اکنون سرچشمه تجارت برده است، در همان مسیر مشابه افغانستان است. این ها همه بخشی از چیزی‌ست که لنین  آن‌را سرمایه داری رو به مرگ (۶۰) نامید، زمانی‌که او ماهیت اقتصادی امپریالیسم را توضیح می‌داد؛ و با آن، منظورش آن‌ست که امپریالیسم تضادهای سرمایه داری را تا حد بی‌نهایت (۶۱) بدوش می‌کشد.

انحصار جهانی آمریکا از سیاست خارجی آمریکا رشد کرده است، و باید  برود بدون آنکه گفته شود که امپراتوری آمریکا نمی‌تواند تحمل کند برتری دلار را از دست بدهد، بویژه زمانی‌که نرخ جهانی سود کاهش می یابد. و اگر بسیاری از کشورها مخالف نفوذ تلاش‌های آمریکا در بازارهای خود و تحمیل صدور سرمایه مالی خارجی به اقتصادهای خود هستند، به این منظورست که آمریکا می‌خواهد بر منابع آن‌ها قدرت انحصاری داشته باشد. هم‌چنین نیروی کار مردم – کارگران آن‌ها را استثمار کنند، مطمئناً کاهش شدیدی در هژمونی دلار آمریکا بوجود می آید. واقعیت این‌ست‌که آمریکا که مایل بود تا آن‌جایی برود که از مزدوران حمایت کند تا به جمهوری دمکراتیک افغانستان سابق حمله کنند و با اتحاد شوروی بجنگند، هم‌چنین میلیاردها دلار برای کمپین تبلیغاتی بسیار دقیق، اما مؤثر هزینه کند، نشان‌دهنده ناامیدی امپراتوری آمریکا در حفظ هژمونی جهانی خود می‌باشد.

آمریکا، از پایان جنگ جهانی دوم  قدرت غالب منکوب کننده جهانی بوده و هنوزهم تا اندازه زیادی هست. این درست است که امپراتوری آمریکا روبزوال است، در پرتو روند بسوی «دلارزدایی»، هم‌چنین صعود چین و روسیه که بعنوان چالش‌هایی برای منافع آمریکا هستند. طبیعتاً، واشنگتن از روی ناامیدی سعی می‌کند که با تسریع رشد انحصارات جهانی خود در موقعیت شماره یک خود در جهان قرار گیرد- می‌خواهد این از طریق گذاردن تعرفه های کاملا  غیرضروری علیه رقبا مانند چین باشد، یا تهدید به قطع کامل نفت ونزوئلا و ایران(۶۲) از بازار جهانی- حتی اگر به قیمت افزایش تنش بسوی جنگ جهانی سوم باشد. نظم کنونی اقتصاد جهانی، که نخبگان واشنگتن در شکل دادن به آن در چندین دهه گذشته ابزاری بوده است، منافع طبقه سرمایه داری جهانی را تا چنان حدی بازتاب می‌دهد که طبقه کارگر بازهم با یک جنگ جهانی دیگر تهدید شده است، علی‌رغم این‌که طی دو جنگ شاهد قتل‌عام غیرقابل تصوری بوده است.

زمانی‌که ما به این حوادث تاریخی بعقب برمی‌گردیم تا به تجزیه و تحلیل اوضاع کنونی کمک کنیم، درمی یابیم که رسانه های جمعی چقدر قوی هستند و چگونه بعنوان ابزار سیاست خارجی آمریکا جهت شستشوی مغزی و کنترل افکار عمومی بکار می‌روند. سیاست خارجی درباره روابط اقتصادی بین کشورهاست. کلید درک عمل‌کرد امپریالیسم آمریکا در سیاست خارجی آن‌ست و این‌که چگونه آن‌را انجام می‌دهد- که منجر به غارت کشورهای نسبتا کوچک یا فقیر بیش از سهم ثروت و منابعی است که معمولا در مبادلات تجارتی مشترک تولید می‌شود، آن‌ها را مجبور می‌کند که بده‌کار شوند؛ و اگرهم هرکدام از آن‌ها مقاومت کند، آن‌وقت آن‌ها مطمئناً هدف تهدیدات نظامی قرار می‌گیرند.

آمریکا با ثروت بزرگی که دارد، به آن اجازه ساخت ارتشی را می‌دهد که می‌تواند «نیروها را از مسافت دور اداره کند»، حداقل چیزی که می‌توان گفت، این‌ست‌که آمریکا موقعیتی منحصربفرد در تاریخ دارد. بااین‌حال، همان‌گونه که در بالا مشاهده کرده ایم، آمریکا تاکنون نه تنها در چهار دهه طولانی جنگ علیه افغانستان در جبهه نظامی بوده، بلکه درگیر در جنگ روانی و تبلیغاتی  نیز بوده است. بهرحال، در پایان اتحاد جماهیر شوروی در جبهه تبلیغاتی بازنده شد.

ما از حوادث افغانستان نه تنها منشاء القاعده را شناخته ایم، که بلافاصله با بیماری مسری اعتیاد به تریاک مرتبط است، یا چرا امروز ما پدیده «چپ» غربی ضدروسیه را داریم که تبلیغات امپریالیستی را طوطی وار بلغور می‌کند، و خیلی علاقمندست که بخشی از جنگ سرد در سوریه تکرار شود. بلکه ما هم‌چنین یاد گرفته ایم که ما نمی‌توانیم حوادث مداخله مستقیم نظامی سال ۲۰۰۱ آمریکا در افغانستان و آن‌چه را که متعاقب سال ۱۹۷۹ رخ داد، از هم جدا کنیم؛ گذشته استعماری و فئودالی افغانستان و گسست آن با انقلاب ثور در سال ۱۹۷۸، و جنگ مجاهدین برهبری آمریکا همگی بخشی از تاریخ آن (و خاورمیانه بزرگ، از طریق گسترش) بعنوان حوادث سال ۲۰۰۱ هستند. نمی‌توان به اندازه کافی تأکید کرد که این همان شرایط تاریخی است، بویژه هنگامی‌که به سیاست خارجی آمریکا مرتبط می‌شود، که در شکل دادن به ادامه درگیری امروزه کمک می‌رساند.

آشکارست که، ما نمی‌توانیم گذشته یا تاریخ را بعقب برگردانیم. این بنفع طبقه کارگر در همه جا، در جنوب یا در شمال جهان نیست که ببیند جنگ جهانی سوم اتفاق بیفتد، زیرا که یک چنین جنگی عواقب فاجعه باری برای همه دارد- درواقع، این جنگ می‌تواند کل بشریت را بطور بالقوه  نابود کند. ایجاد جنبش جدید ضدجنگ در کشورهای امپریالیستی یک نیازمبرم است، اما این هم‌چنین نیازمند درک ماهرتر از سیاست خارجی آمریکاست.. بدون زمینه تاریخی، رسانه های جمعی غربی بدون چالش هم‌چنان باقی‌می‌مانند، و با تبلیغات دائم  خود درباره «شورشیان میانه رو»، مخاطبان جدید جوان و قربانیان امپریالیسم را بطورمؤثری به سکوت وامیدارند. ضروی است که کارگران سراسر کل جهان طبق منافع مشترک خود متحد شوند تا بتوانند بطور مؤثر مبارزه کنند و امپریالیسم را شکست دهند و جهانی عادلانه، برابر و پایدار تحت سوسیالیسم برپا نمایند. آموزش تاریخ واقعی چنین جنگ‌هایی مانند آن‌چه که در افغانستان در جریان است به طبقه کارگر در همه جا، بخش مهمی از توسعه آگاهی انقلابی لازم جهت ایجاد یک جنبش انقلابی جهانی قدرت‌مند علیه امپریالیسم است.

درباره نویسنده:

جانیلی ویلینا، مستقر در تورنتو و تحلیل‌گر سیاسی، نویسنده، ویرایش‌گر و مقاله نویس سایت های

 New-Power.org و LLCO.org

و هم‌چنین دارای وبلاگ زیرست:

geopoliticaloutlook.blogspot.com.

تمام تصاویر در این مقاله از نویسنده هستند؛  تصویر برجسته: بریژینسکی با اوسامه بن لادن و دیگر جنگ‌جویان مجاهد در زمان آموزش ملاقات می‌کند.

برگردانده شده از:

Afghanistan, the Forgotten Proxy War. The Role of Osama bin Laden  and ZbigniewBrzezinski

Part II

By Janelle Velina

منابع:

(۱)-   
provided support
CNN LARRY KING LIVE
America’s New War: Responding to Terrorism
Aired October 1, 2001
http://transcripts.cnn.com/TRANSCRIPTS/0110/01/lkl.00.html
(۲)-
explains:
Women’s Rights in Afghanistan
By Stephen Gowans
https://gowans.wordpress.com/2010/08/09/women’s-rights-in-afghanistan/
(۳)-
capitalism must expand
Imperialism, the Highest Stage of Capitalism
Vladimir Ilyich Lenin
Imperialism
https://www.marxists.org/archive/lenin/works/1916/imp-hsc/
(۴)-
world-dominating fascist regime
https://www.marxists.org/reference/archive/stalin/works/1946/02/09.htm
(۵)-
new phase
https://maoistrebelnews.com/2016/11/28/the-end-of-history-redux/
(۶)-
nuclear weapons 
https://maoistrebelnews.com/2017/07/10/a-nuclear-weapon-free-world-is-impossible-under-capitalism/
(۷)-
began the imperialist intervention
https://www.commondreams.org/views/2008/12/02/afghanistan-another-untold-story
(۸)-
United States Imperialism Continues War in Afghanistan and the Destabilization of Africa
https://www.globalresearch.ca/united-states-imperialism-continues-war-in-afghanistan-and-the-destabilization-of-africa/5611975?utm_campaign=magnet&utm_source=article_page&utm_medium=related_articles
(۹)-
Drug Fallout: the CIA’s Forty Year Complicity in the Narcotics Trade 
https://www.researchgate.net/publication/313758328_Drug_Fallout_The_CIA’s_forty-year_complicity_in_the_narcotics_trade_in_’The_Progressive’_vol_61_no_8_August_1997_pp_24-27
(۱۰)-
drug trafficking 
The CIA Drug ConnectionIs as Old as the Agency
By LARRY COLLINS
https://www.nytimes.com/1993/12/03/opinion/IHT-the-cia-drug-connectionis-as-old-as-the-agency.html
(۱۱)-
vested interest in the drug trade
Afghan Heroin & the CIA
BACKGROUNDERS
https://www.geopoliticalmonitor.com/afghan-heroin-the-cia-519/
(۱۲)-
monopolistic alliances
https://www.marxists.org/archive/lenin/works/1916/imp-hsc/ch01.htm
(۱۳)-
 Lenin wrote:
https://www.marxists.org/archive/lenin/works/1916/imp-hsc/ch05.htm
 (۱۴)-
mass campaigns
https://journal-neo.org/2016/05/26/drugs-duterte-the-nature-of-imperialism/
(۱۵)-
Revolutionary China 
http://www.redspark.nu/en/imperialist-states/how-the-chinese-revolution-ended-drug-addiction/
(۱۶)-
“breakdown”
https://www.presstv.com/Detail/2018/10/17/577284/USTALIBAN-TALKS
(۱۷)-
aware
https://archives.globalresearch.ca/articles/BRZ110A.html
(۱۸)-
Manuel Noriega
https://www.mintpressnews.com/MyMPN/law-invasion-panama-worlds-lone-superpower/1483/
(۱۹)-
staunchly pro-American
https://www.rt.com/news/390125-panama-manuel-noriega-dead/
(۲۰)-
 Pablo Escobar
 https://www.globalresearch.ca/pablo-escobars-son-reveals-his-dad-worked-for-the-cia-selling-cocaine-media-silent/5576222
(۲۱)-
90% of the world’s heroin supply,
https://www.rt.com/usa/245877-afghanistan-pentagon-blackwater-opium/
 (۲۲)-
report
Afghan opium production up 43 per cent: Survey
 https://www.unodc.org/unodc/en/frontpage/2016/October/afghan-opium-production-up-43-percent_-survey.html
(۲۳)-
top producers of oil
https://new-power.org/2018/07/07/imperialism-war-and-u-s-foreign-policy-an-interview-with-stephen-gowans/
(۲۴)-
annoying competito 
https://uwidata.com/363-chaos-from-above-the-crisis-of-geopolitics/
(۲۵)-
 2013,
https://www.abc.net.au/news/2013-05-18/australia-backs-afghan27s-struggling-miners/4698082
(۲۶)-
opium production continues to dominate 
Opium Rules: Afghan Oil Will Never Get Out Of The Ground
By Zainab Calcuttawala
https://oilprice.com/Energy/Energy-General/Opium-Rules-Afghan-Oil-Will-Never-Get-Out-Of-The-Ground.html
(۲۷)-
 limited volumes of oil
http://mom.gov.af/en/page/4713 
(۲۸)-
oil and other “strategic” raw materials
1918: How the Allies Surfed to Victory on a Wave of Oil
by JACQUES R. PAUWELS
https://www.counterpunch.org/2018/10/01/1918-how-the-allies-surfed-to-victory-on-a-wave-of-oil/
۲۹-
Osama bin Laden
by  MintPress News Desk
https://www.mintpressnews.com/tbt-osama-bin-laden-road-builder-and-cia-asset/209622/
(۳۰)-
fundraising
9/11 ANALYSIS: From Ronald Reagan and the Soviet-Afghan War to George W Bush and September 11, 2001
By Prof Michel Chossudovsky
https://www.globalresearch.ca/9-11-analysis-from-ronald-reagan-and-the-soviet-afghan-war-to-george-w-bush-and-september-11-2001/20958
(۳۱)-
peace warrior
Anti-Soviet warrior puts his army on the road to peace: The Saudi businessman who recruited mujahedin now uses them for large-scale building projects in Sudan. Robert Fisk met him in Almatig
Robert Fisk
https://www.independent.co.uk/news/world/anti-soviet-warrior-puts-his-army-on-the-road-to-peace-the-saudi-businessman-who-recruited-mujahedin-1465715.html
(۳۲)-
Al Qaeda
Al-Qaeda’s origins and links
http://news.bbc.co.uk/2/hi/middle_east/1670089.stm
 (۳۳)-
from the mid-to-late 1990s
9/11 Mastermind Osama bin Laden: America’s Anti-Soviet “Peace Warrior” and CIA “Intelligence Asset”
Written by  ORIENTAL REVIEW
https://orientalreview.org/2012/09/10/911-mastermind-osama-bin-laden-americas-anti-soviet-peace-warrior-and-cia-intelligence-asset/
 (۳۴)-
describes
https://www.mintpressnews.com/right-wing-extremists-condemned-charlottesville-funded-armed-ukraine-syria/230897/
 (۳۵)-
costs much less
New Way the U.S. Projects Power Around the Globe: Commandos
ByMichael M. Phillips
https://www.wsj.com/articles/sun-never-sets-on-u-s-commandos-1429887473
(۳۶)-
behind the scenes
The US-Led War on Yemen
Washington is hiding its leadership of the war on Yemen behind the Saudis
November 6, 2017
By Stephen Gowans
https://gowans.blog/2017/11/06/the-us-led-war-on-yemen/
(۳۷)-
truth
My Lai massacre: The day US military slaughtered a village & tried to cover it up (GRAPHIC VIDEO)
https://www.rt.com/usa/421522-my-lai-massacre-50-years/
(۳۸)-
marketing campaigns
Michael Parenti: Rambo and the Swarthy Hordes
https://www.youtube.com/watch?v=S33DKRcqvkQ
 (۳۹)-
not have been critically acclaimed
Michael Parenti: Rambo and the Swarthy Hordes
https://www.youtube.com/watch?v=S33DKRcqvkQ
(۴۰)-
 total of $189,015,611 at the box office.
Rambo III
https://www.boxofficemojo.com/movies/?id=rambo3.htm
(۴۱)-
American constructed narrative
FORGET OSCAR: GIVE THE WHITE HELMETS THE LENI RIEFENSTAHL AWARD FOR BEST WAR PROPAGANDA FILM
Wrong Kind of Green Mar 03, 2017 Avaaz, Purpose [Public Relations Arm of Avaaz], The International Campaign to Destabilize Syria, USAID
21st Century Wire
March 2, 2017
by Patrick Henningson
http://www.wrongkindofgreen.org/2017/03/03/forget-oscar-give-the-white-helmets-the-leni-riefenstahl-award-for-best-war-propaganda-film/
(۴۲)
plausible deniability
Washington’s Good Terrorists, Bad Terrorists Policy in Middle East
Written by  Nauman SADIQ
 https://orientalreview.org/2017/07/20/washingtons-good-terrorists-bad-terrorists-policy-middle-east/
(۴۳)-
Criminal gangs and paramilitary forces
The very American origins of MS-13
https://www.rt.com/usa/417537-very-american-origins-ms13/
(۴۴)-
madrassas
9/11 ANALYSIS: From Ronald Reagan and the Soviet-Afghan War to George W Bush and September 11, 2001
By Prof Michel Chossudovsky
https://www.globalresearch.ca/9-11-analysis-from-ronald-reagan-and-the-soviet-afghan-war-to-george-w-bush-and-september-11-2001/20958
(۴۵)-
78-day NATO air-bombing
 NATO’s Kosovo Air War Redux
By Stephen Gowans
https://gowans.blog/2011/04/27/nato’s-kosovo-air-war-redux/
(۴۶)-
openly intervening
The Dismantling of Yugoslavia (Part I)
A Study in Inhumanitarian Intervention (and a Western Liberal-Left Intellectual and Moral Collapse)
by Edward S. Herman and David Peterson
https://monthlyreview.org/2007/10/01/the-dismantling-of-yugoslavia/
 (۴۷)-
Kosovo
The History of “Humanitarian Warfare”: NATO’s Reign of Terror in Kosovo, The Destruction of Yugoslavia
By Prof Michel Chossudovsky
https://www.globalresearch.ca/nato-s-reign-of-terror-in-kosovo/8168
(۴۸)-
committing genocide
NATO’s War against Yugoslavia. Deliberately Triggering A Humanitarian Disaster
By Radovan Spasic
https://counterinformation.wordpress.com/2018/07/01/natos-war-against-yugoslavia-deliberately-triggering-a-humanitarian-disaster/
(۴۹)-
 illegal
15 years on: Looking back at NATO’s ‘humanitarian’ bombing of Yugoslavia
https://www.rt.com/news/yugoslavia-kosovo-nato-bombing-705/
(۵۰)-
detrimental impact
AFGHANISTAN: Examining the Myths, the Lies and the Legends ~ Andre Vltchek
https://21stcenturywire.com/2017/08/05/afghanistan-examining-the-myths-the-lies-and-the-legends-andre-vltchek/
(۵۱)-
 not seen geopolitical stability
Afghan elections hit by multiple blasts, chaos, delays
https://www.presstv.com/Detail/2018/10/20/577525/Afghanistan-vote-parliamentary-elections
 (۵۲)-
United States War Crimes. A Historical Reviewl
United States War Crimes. A Historical Review
By S. Brian Willson and Lenora Foerstel
https://magnetrack.klangoo.com/v1.1/track.ashx?e=AP_RA_CLK&p=5676947&d=5505920&c=c787d455-1fd6-444b-abe0-3f9cf6dff8ef&u=ad280a74-cca6-4edc-ab0b-5b2fcb7e3561&l=https%3A%2F%2Fwww.globalresearch.ca%2Fafghanistan-forgotten-proxy-war-2%2F5676947&redir=https%3A%2F%2Fwww.globalresearch.ca%2Funited-states-war-crimes-a-historical-review%2F5505920%3Futm_campaign%3Dmagnet%26utm_source%3Darticle_page%26utm_medium%3Drelated_articles
(۵۳)-
efforts
28 Years Ago Today Mikhail Gorbachev Won The Nobel Prize For Betraying The Soviet People
By Ilya Belous
https://www.fort-russ.com/2018/10/28-years-ago-today-mikhail-gorbachev-won-the-nobel-prize-for-betraying-the-soviet-people/
 (۵۴)-
 U.S. Dollar
The Global Hegemony of the U.S. Dollar, a Brief HistoryBy Janelle Velina
https://llco.org/the-global-hegemony-of-the-u-s-dollar-a-brief-history/
(۵۵)-
diplomacy
https://www.marxists.org/reference/archive/stalin/works/correspondence/02/index.htm
(۵۶)-
Wahhabist and Salafist groups
The Truth About Radical Islam
By Tony Cartalucci
https://www.globalresearch.ca/the-truth-about-radical-islam/5617187
(۵۷)-
intended
Washington and Riyadh’s Terror Enterprise. Wahhabi-indoctrinated Mercenaries
By Tony Cartalucci
 https://www.globalresearch.ca/washington-and-riyadhs-terror-enterprise-wahhabi-indoctrinated-mercenaries/5634939
(۵۸)-
reducing reliance on the U.S. dollar
Russia leads global gold purchases to reduce reliance on US dollar
https://www.rt.com/business/450297-russia-gold-purchasing-dollar/
(۵۹)-
said,
Karl Marx 
The Eighteenth Brumaire of Louis Napoleon
https://www.marxists.org/archive/marx/works/subject/hist-mat/18-brum/ch01.htm
(۶۰)-
moribund capitalism
Vladimir Ilyich Lenin
Imperialism, the Highest Stage of Capitalism
A POPULAR OUTLINE
X. THE PLACE OF IMPERIALISM IN HISTORY
https://www.marxists.org/archive/lenin/works/1916/imp-hsc/ch10.htm
(۶۱)-
extreme limit.
Joseph Stalin
The Foundations of Leninism
I
THE HISTORICAL ROOTS OF LENINISM
 https://www.marxists.org/reference/archive/stalin/works/1924/foundations-leninism/ch01.htm
(۶۲)-
Venezuelan and Iranian 
Trump Energy Politics Threatens World Oil and World War
Jason Unruhe
https://maoistrebelnews.com/2018/07/05/trump-energy-politics-threatens-world-oil-and-world-war/



حزب توده ایران: درود پرشور بر کارگران و کارکنان صنعت ملی نفت ایران

در راه برقراری پیوند میان اعتصاب‌های کارگری در مناطق و رشته‌های گوناگون بکوشیم!

طی روزهای اخیر کارگران و کارکنان رسمی وزارت نفت در مناطق مختلف دست به اعتصاب زده‌اند. کارکنان رسمی شاغل در شرکت نفت فلات قاره در جزیره خارک، کارگران و کارمندان مناطق نفت‌خیز واقع در اهواز و امیدیه، کارکنان فنی و تکنیسین‌های شاغل و بازنشسته در شرکت بهره‌برداری نفت و گاز آغاجاری و نیز کارگران در مجتمع پتروشیمی بندر ماهشهر و چند مجتمع پتروشیمی دیگر در جنوب و جنوب غربی کشور با اعتراض به سیاست‌های اقتصادی – اجتماعی حکومت جمهوری‌اسلامی و مطالبهٌ حقوق خود اعتصاب کرده و تجمع‌های اعتراضی برپا کردند.

هم‌زمان با این اعتصاب‌های پراهمیت، اعتراض‌های هفتگی بازنشستگان و مستمری‌بگیران در شهرهای گوناگون ادامه داشته‌است. همچنین کارگران گروه صنعتی فولاد اهواز و شماری از پرستاران در چندین شهر با اعتصاب‌های متعدد خواستار تامین مطالبه‌هایشان گردیدند. اعتصاب نفت‌گران به‌ویژه کارکنان رسمی وزارت نفت در مناطق نفتی خوزستان و بوشهر نمودار رشد و گسترش جنبش اعتراضی طبقه کارگر و زحمتکشان در اوضاع حساس کنونی است. این اعتصاب‌ها نشان‌دهنده حضور پررنگ‌تر و نقش موثرتر کارگران و زحمتکشان در جنبش همگانی ضددیکتاتوری است.

گسترش اعتصاب‌های کارگری در صنایع کلیدی و راهبردی به‌ویژه صنعت ملی نفت ایران رشد کمی و کیفی مبارزات طبقه کارگر و زحمتکشان فکری و یدی علی‌رغم اعمال فشار و سرکوب را به‌اثبات می‌رساند. کارگران و زحمتکشان متکی به سنت‌های انقلابی جنبش کارگری پرافتخار میهن ما مسیر دشوار و پراز افت‌وخیز رشد ارتقاء سطح مبارزاتی را با هوشیاری و شم طبقاتی طی می‌کنند. این مسیر با همهٌ موانع و اعمال سرکوب رژیم ولایت‌فقیه تداوم داشته و خواهدداشت.

مطالبات به‌حق نفت‌گران مانند عدم دست‌اندازی به‌صندوق بازنشستگی کارکنان نفت، اجرای کامل ماده ۱۰ و پرداخت معوقه‌ها، حذف محدودیت حق صنوات بازنشستگی و جزء اینها خواست‌هایی به‌حق و فراگیر با خصلت سیاسی است. رژیم در هراس از گسترش اعتصاب‌ها به‌صورت لفظی با برخی ازاین خواست‌ها مانند عدم دستبرد به‌صندوق بازنشستگی کارکنان نفت موافقت کرده‌است. اما به‌نظر می‌رسد این موافقت بیشتر یک مانور است به‌منظور یورش مجدد به نفتگران میهن ما. در روزهای اخیر به‌موازات اعتصاب نفتگران، پرستاران، بازنشستگان، کارگران گروه ملی فولاد اهواز نیز دست به اعتراض زده‌اند. این واقعیت که باید اعتصاب‌ها و اعتراض‌ها به‌هم متصل شده و از پراکندگی درآید، یک وظیفه فوری در برابر کارگران پیشرو، سندیکالیست‌های راستین و مبارزان راه رهایی طبقهٌ کارگر است. جنبش کارگری و سندیکایی باید با ارتقاء سطح سازماندهی و همبستگی و اتحادعمل فراگیر ارتباط و پیوند میان اعتراض‌های کارگری در مناطق و رشته‌های مختلف را فراهم‌آورد. شایان ذکراست در اقدامی مهم تعدادی از تشکل‌های دانشجویی با انتشار بیانیه‌ای از اعتراضات و اعتصاب‌ کارگران نفت پشتیبانی کردند. در بیانیهٌ آنها ازجمله می‌خوانیم: “ما تشکل‌های دانشجویی و بخش عظیمی از دانشجویان سراسر کشور از اعتراضات کارگران صنعت نفت و از گسترش اعتراضات کارگران بخش‌های مختلف تولیدی و خدماتی در سراسر، به‌هر شکل ممکن حمایت می‌کنیم. ما به‌خوبی می‌دانیم که درد مشترک ما چیست و این درد چگونه درمان می‌شود.”

حزب توده ایران – حزب طبقه کارگر ایران از مبارزات به‌حق و دلیرانهٌ کارکنان رسمی و سایر زحمتکشان صنایع نفت، گاز و پتروشیمی و پیکار پیگیر بازنشستگان، پرستاران، آموزگاران و فرهنگیان و سایر زحمتکشان قاطعانه حمایت کرده و همهٌ امکانات خودرا در جهت کامیابی و تامین منافع آنها به‌کار گرفته و می‌گیرد.

پیروز باد مبارزهٌ صنفی و سیاسی نفتگران میهن ما!

پیش به‌سوی تدارک و سازماندهی اعتصاب‌های کارگری و اعتصاب عمومی!

حزب توده ایران – ۲۵ آبان ۱۴۰۲




حزب تودۀ ایران: دربارۀ تشدید جنگ در مناطق اشغالی فلسطین و سیاست های فاجعه بار و جنایتکارانۀ دولت نژاد پرست و دست راستی «نتانیاهو»

مردم جهان در چهل‌و‌هشت ساعت گذشته اخبار منتشر شده در صبح روز شنبه ۱۶ مهرماه (۷ اکتبر) دربارهٔ وضعیت فاجعه‌بار و به‌شدت خطرناک درگیری‌های خونین در نوار غزه و خاک اسرائیل را با نگرانی بسیار دنبال می‌کنند. بر اساس آخرین آمار منتشر شده هزاران تن در غزه و اسرائیل کشته و هزاران تن نیز مجروح شده‌اند.  بمباران شدید هوایی غزه و ویران شدن بسیاری از مناطق مسکونی بیش از صد هزار تن از ساکنان غزه را بی‌خانمان کرده است. امروز اعلام شد وزیر دفاع اسرائیل  “یوآو گالانت” دستور محاصرهٔ کامل غزه را صادر کرده است. به‌گزارش خبرگزاری‌ها، آقای گالانت گفت: “ما غزه را کامل محاصره می‌کنیم، نه برق، نه غذا، نه آب، و نه گاز، همه چیز تعطیل می‌شود.” روشن است که این چنین سیاستی علیه صدها هزار تن ساکنان غزه جز جنایت جنگی نیست و باید از سوی همه نیروهای مترقی و انسان دوست جهان شدیداً محکوم شود.

حزب تودهٔ ایران از احتمال بسیار واقعی وقوع بحرانی انسانی با ابعادی گسترده و خطر فزایندهٔ تشدید فاجعه‌آمیز درگیری‌ها در منطقه‌ای که در حال حاضر نیز در وضعیتی بسیار بی‌ثبات قرار دارد ابراز نگرانی شدید می‌کند. ما در کنار جنبش کارگری و کمونیستی منطقه به دیگر نیروهای صلح دوست طرفدار عدالت و حق عاجل تعیین سرنوشت برای مردم فلسطین می‌پیوندیم و به‌صراحت تمام هر گونه حمله به غیرنظامیان بی‌گناه را محکوم می‌کنیم و از همه طرف‌های درگیر می‌خواهیم غیرنظامیان را از چرخهٔ خشونت دور نگه دارند.

حزب تودهٔ ایران بر این باور است که سرکوب خشن و خونین مستمر مردم فلسطین و پنجاه سال اشغالگری تجاوزکارانۀ سرزمین فلسطینی‌ها زمینه‌های عینی درگیری خونین صبح شنبه بوده که سال‌ها در‌حال شکل‌گرفتن بوده است. ما هشدارهای بجای مقام‌های رسمی دولت خودگردان فلسطین و نیروهای مترقی و دموکراتیک فلسطینی را به‌خاطر آورده و تکرار می‌کنیم، هشدارهایی که پیوسته بر این واقعیت تأکید کرده که در شرایطی که مردم فلسطین و مطالبات مشروع و عادلانه‌شان و دستیابی به حق تعیین سرنوشت‌شان زیر پاشنهٔ آهنین سرکوبگری خشن و ضد انسانی دولت نژاد پرست و فاشیست اسرائیل انکار و نفی گردیده  و درنتیجهٔ آن منطقه به بشکه‌ای باورت تبدیل شده چندان که هرلحظه انفجار دهشتناک آن را می‌توان انتظار داشت.

ما بر این باوریم که دولت دست‌راستی به‌شدت افراطی حاکم در اسرائیل قصد خود به دامن زدن به جنگی چه با نیروهای فلسطینی و چه در سطح منطقه با ایران به‌منظور تقویت و تثبیت مواضعش را هیچ‌گاه کتمان و پنهان نکرده است. تهدید به جنگ و عملیات ایذایی دولت اسرائیل به‌بهانه‌های مختلف در قبال لبنان، سوریه، و ایران همواره بخشی از استراتژی آن بوده است. در لحن بیانیه‌های منتشر شده از سوی آن نه‌فقط نرمشی حتی اندک به خاتمهٔ درگیری‌ها به‌گوش نمی‌رسد، بلکه همواره استقبال از گسترش درگیری‌های مهلک و خونین در آن‌ها با صدای بلند ادعا  می‌گردد. مقام‌های رسمی دولت اسرائیل اعلام کرده‌اند بمباران هوایی غزه که از روز شنبه آغاز شده ادامه پیدا خواهد کرد و حتی از “محو غزه” سخن گفته‌اند. این فراخوانی آشکار برای انجام اقدام‌های تروریستی‌ای است که فاجعه‌ای دهشتناک برای هر دو ملت فلسطین و اسرائیل در پی خواهد داشت.  امپریالیسم جهانی به‌سرکردگی آمریکا، بدون توجه به جنایت‌های بیش از نیم قرن اسرائیل در منطقه و کشتار فلسطینی‌ها، با اعلام تصویب کردن کمک نظامی‌ای ۶۵۰ میلیون دلاری به اسرائیل، ارسال ناو جنگی “جرالد فورد” به مدیترانهٔ شرقی، و تقویت نیروهای نظامی مستقر شده‌اش در خاورمیانه، عزم خود به حمایت از سیاست‌های جنایتکارانه دولت راست افراطی اسرائیل اعلام کرده است.

به‌گمان ما سیاست‌های نیروهای ارتجاعی در منطقه، ازجمله سیاست‌های ماجراجویانه و ضد ملی رژیم ولایت فقیه در ایران بی‌شک به سیاست‌های جنگ‌طلبانهٔ دولت اسرائیل و امپریالیسم جهانی در راستای ضربه زدن به حقوق مردم ستمدیدۀ فلسطین و دیگر نیروهای مترقی و آزادی‌خواه منطقه و همچنین به‌خطر انداختن منافع ملی میهن ما کمک می‌کند.  ما دبیر‌کل سازمان ملل متحد را فرامی‌خوانیم به‌منظور متوقف کردن جنگ در نوار غزه و ایجاد شرایط لازم برای صلحی همه‌جانبه بر پایه قطعنامه‌های سازمان ملل و به‌ویژه خاتمه دادن به اشغال سرزمین‌های فلسطینی، پایان دادن به ساخت شهرک‌های یهودی‌نشین در کرانهٔ غربی و برچیدن آن‌ها و برداشتن گام‌هایی عملی برای ایجاد کشور مستقل فلسطین در همسایگی اسرائیل و در محدودهٔ مرزهای فلسطین قبل از ۴ ژوئن ۱۹۶۷/ ۱۳۴۶ به‌پایتختی اورشلیم شرقی تلاش کند.

حزب تودهٔ ایران از ابعاد خشونت و خونریزی و وحشت محض که قبلاً غیرنظامیان بیگناه اعم از اسرائیلی و فلسطینی در آن گرفتار بوده‌اند آگاه است و آن را تصویرگر روزهای تیرهٔ آینده می‌داند چنانچه اگر جنبش صلح در جهان نتواند شرایط آزادی سریع همهٔ آنان را اعم از فلسطینی و اسرائیلی در اسرع وقت تأمین کند.

شهروندان اسرائیلی‌ای که طی ۴۸ ساعت گذشته از سوی نیروهای فلسطینی به‌اسارت گرفته شده‌اند باید از کرامت، حفاظت و حقوق بشر برخوردار باشند. همین امر باید در مورد هزاران زندانی فلسطینی که بدون حکم قانونی، بدون اتهام مشخص یا بدون دسترسی به روند قانونی در اسرائیل در “بازداشت اداری” قرار دارند نیز صدق می‌کند و باید رعایت شود.

حزب تودهٔ ایران  همهٔ نیروهای طرفدار صلح در جهان را فرا می‌خواند تا از همه راه‌های صلح‌آمیزِ ممکن در جهت متوقف کردن فوری چرخهٔ خشونت اخیر در خاورمیانه اقدام کنند.  بیایید نگذاریم خاورمیانه درگیر جنگ وسیع دیگری بشود.

حزب تودهٔ ایران

۱۷ مهرماه ۱۴۰۲




چرا دیگر اتحاد جماهیر شوروی وجود ندارد؟

(قسمت ۸ و پایانیآیا جمهوری خلق چین به سرنوشت اتحاد شوروی سوسیالیستی دچار می‌شود؟)

منبعسایت آینده را بساز

برگردانآمادور نویدی

چرا اتحاد شوروی دیگر وجود ندارد؟

قسمت ۸ و پایانیآیا جمهوری خلق چین به سرنوشت اتحاد شوروی سوسیالیستی دچار می‌شود؟

«تازمانی‌که سوسیالیسم در چین وجود داشته باشد، همواره جای‌گاهش را در جهان حفظ می‌کند.»(دنگ شیائوپینگ)(۱)

مارتین ژاک می‌گوید:

«دیدگاه ما نسبت به رژیم کمونیستی چین باید کاملا متفاوت ازآنی باشد که نسبت به اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی داشتیم: زیرا چین در جایی‌ موفق شد که اتحاد شوروی ناموفق بود.»(۲)

این مجموعه مقالات تابحال با جزئیات، عوامل گوناگون اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژیک، نظامی و فرهنگی را بررسی نموده است – که به تخریب و برچیدن اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی در اروپا کمک کرده است.

مقاله پایانی این مجموعه، دیدانداز را بسوی زمان حال می‌ چرخاند و می‌پرسد که آینده سوسیالیسم در جهان چیست؛ از تخریب شوروی چه آموخته ایم که بتواند ادامه موجودیت کشورهای سوسیالیستی باقی‌مانده را تضمین کند؟ موضوع این‌ست‌که که آیا برای چین – بعنوان بزرگ‌ترین و برجسته‌ترین کشور از پنج کشوری که اینک احزاب کمونیست حاکم است – مقدر شده است‌ که به همان سرنوشت دردناک اتحاد شوروی سوسیالیستی دچار می‌شود؟

این‌ها سئوال‌هایی هستند که توجه آکادمیک‌ها را بخود جلب نموده است؛ و آن‌ها اجزاء ضروری بزرگ‌ترین سئوالات سیاسی دوران ما می‌باشند:

آیا سرمایه‌داری (کاپیتالیسم) پیروز شده است؟

آیا جهت رهایی انسان از استثمار وحشیانه، عدم برابری و کم‌توسعگی راه فراری هست؟

آیا برای میلیاردها انسان روی زمین آینده ای وجود دارد که واقعا بتوانند اراده آزاد و بشری خودشان‌را اعمال کنند، تا نه فقط از گرسنگی، بل‌که از بردگی مزدی رهایی یابند ؟

نتیجه‌گیری من این‌ست‌که چین اصولا مسیری متفاوت از اتحاد شوروی را پی‌گیری می‌کند؛ و این‌که درباره تخریب (فروپاشی) شوروی مطالعه ای جدی و جامع انجام داده، و هرآن‌چه را که یاد گرفته است، شدیدا بکار می‌گیرد؛ واین‌که جمهوری خلق چین (PRC) یک کشور سوسیالیستی و دوست مهمی برای جهان سوسیالیستی و کشورهای درحال توسعه باقی می‌ماند؛ و این‌که علی‌رغم عقب‌گرد نخستین موج پیش‌رفت سوسیالیستی، مارکسیسم مثل همیشه مرتبط باقی‌ می‌ماند؛ بنابراین، آینده روشنی برای سوسیالیسم در جهان وجود دارد.

صبر کنید… آیا چین یک کشور سوسیالیستی است؟

فیدل کاسترو می‌گوید:

اگر مایلید درباره سوسیالیسم بحث کنید، اجازه بدهید فراموش نکنیم که دست‌آوردهای سوسیالیسم در چین چیست؟

یک‌زمانی بود که چین سرزمین گرسنگی، فقر، و فجایع بود. اما امروزه هیچ‌کدام از این‌ها وجود ندارد. چین امروزه می‌تواند برای بیش از ۱/۲ میلیارد نفر جمعیت غذا، پوشاک، تحصیلات و مراقبت‌های پزشکی ارائه دهد. من فکر می‌کنم که چین یک کشور سوسیالیستی است، و ویتنام هم کشور سوسیالیستی است. و آن‌ها تأکید می‌کنند که تمام رفرم‌های مورد نیاز را جهت تهییج و ایجاد انگیزه توسعه ملی و پی‌گیری اهداف سوسیالیسم انجام داده اند. رژیم‌ها یا سیستم‌های کاملا خالص وجود ندارد. در کوبا، بعنوان نمونه، ما انواع اشکال مالکیت خصوصی داریم … تمام کوبایی ها عملا مسکن خودشا‌ن‌را دارند و، بعلاوه، ما از سرمایه‌گذاری خارجی استقبال می‌کنیم. اما این به معنای آن نیست که کوبا از سوسیالیست بودن دست برداشته است.(۳)

نخستین بحثی که باید به آن پرداخت این‌ست‌که آیا بعد از چهار دهه رفرم‌های اقتصادی بازار– محور، هنوز بطور منطقی می‌توان چین را یک کشور سوسیالیستی نامید؟

بهرحال، امروزه، در چین حدود۵۰۰ میلیاردر وجود دارد و در صدر مقاصد سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی قرار دارد، که بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار در سال جذب می‌کند. در همه شهرهای بزرگ چین شعبه های مک دونالد و استارباکس وجود دارند؛ بیش‌تر مردم در زندگی روزانه خود توجه بیش‌تری نسبت به کسب درآمد دارند تا این‌که جذب آموزه‌های مارکس و انگلس شوند؛ وبطور کلی، نابرابری شگفت آوری بین شهرهای ساحلی و روستاها، و بین توان‌گر و فقیر وجود دارد.

در شهرهای شانگهای و شنژن بورس سهام وجود دارد؛ سرمایه مالی وجود دارد؛ سرمایه‌خصوصی وجود دارد. خیلی از چپ‌ها – مخصوصا در اروپا و آمریکای شمالی– به این وضعیت که نگاه می‌کنند، می‌گویند: شرایط موجود در چین، هیچ ربطی به سوسیالیسم ندارد.

از طرفی دیگر، جمهوری خلق چین دارای برخی ویژگی‌های جالبی است که چین را از کشورهای عادی سرمایه‌داری(کاپیتالیستی)، نسبتا متفاوت نشان می‌دهد. ازهمه مهم‌تر، گرچه در ۴۰ سال گذشته نابرابری افزایش یافته است، اما هم‌زمان استاندارد زندگی کارگران و دهقانان عادی هم افزایش یافته است. بطور کلی، ثروت تحت کاپیتالیسم، هم‌تای خود را در فقر و استثمار (در داخل و یا در خارح از کشور) دارد، اما در واقع در چین، همه مردم از استاندارد زندگی بسیار بهتری نسبت به کشورهای کاپیتالیستی برخوردارند. فقر مطلق در آستانه حذف کامل است – که بخودی خود دست‌آورد شگفت‌انگیزی برای کشوری به بزرگی چین است.

دوم، چین بوسیله حزب کمونیست اداره می‌شود که هم‌چنان متعهد به مارکسیسم– لنینیسم است. در حالی‌که بدون شک از فساد رنج می‌برد، و گرچه خلوص ایدئولوژیکی آن کم‌رنگ شده است، اما تاریخ و رسم و رسومش بدین معناست که مشروعیت و حمایت خود را از توده های کارگر و دهقان می‌گیرد.از این‌رو، برخلاف هر دولت کاپیتالیستی، دولت چین در درجه نخست بنفع طبقات کارگر عمل می‌کند.

سوم، به همان میزانی که سرمایه خصوصی در چین وجود دارد، اما اقتصادش هنوز خیلی زیاد تحت کنترل و رهبری دولت است. اریک لی، در فیلم مستند جان پیلجر، «جنگ آینده با چین» (The Coming War on China)، تصریح می‌کند:

«چین دارای یک اقتصاد بازار فعال و سرزنده است، اما یک کشور کاپیتالیستی نیست. و امکان ندارد در چین گروهی از میلیادرها بتوانند پولیت بورو(دفتر سیاسی) را کنترل کنند، مانند آمریکا که میلیادرها سیاست‌گذاری آمریکا را کنترل می‌کنند. بنابراین، در چین یک اقتصاد بازار پُرجنب و جوش وجود دارد اما سرمایه نمی‌تواند قدرت سیاسی را بدست گیرد. سرمایه حق و حقوقی ندارد. منافع سرمایه و خود سرمایه در آمریکا بر فراز سر ملت آمریکا قرار دارد، و قدرت سیاسی نمی‌تواند قدرت سرمایه را مهار کند– و بهمین‌دلیل آمریکا یک کشور کاپیتالیستی است، ولی چین یک کشور کاپیتالیستی نیست.»(۴)

از این‌رو، درحالی‌که چین از ۴۰ سال پیش عناصری از سرمایه‌داری را از زمان «اصلاحات و گشایش» بکار گرفته است، اما این‌ها بمعنای نفی سوسیالیسم نیستند، و بیش‌ از آن‌چه نیست که در دوره دمکراسی جدید دهه ۱۹۵۰، یا تحت سیاست اقتصادی جدید(نپ) در اتحاد شوروی دهه ۱۹۲۰ انجام گرفت.

هدف از رفرم‌ها، سنگ‌فرش کردن مسیر جهت ایجاد یک سوسیالیسم پیش‌رفته‌تر می‌باشد:

«جهت تحقق کمونیسم، ما باید تکالیف تنظیم شده در مرحله سوسیالیستی را خاتمه دهیم. این وظایف فراوانند، اما اصلی‌ترین آن‌ها توسعه نیروهای مولده است تا برتری سوسیالیسم را بر کاپیتالیسم اثبات کند و پایه‌های مادی کمونیسم را ایجاد نماد.(۵)

دولت کارگری

یکی از موضوعات اصلی مارکسیسم، سرشت طبقاتی دولت است. اولین کسانی‌که قاطعانه نشان دادند دولت یک ناظر بی‌طرف نیست که بالای جامعه نشسته و جهت منافع عمومی عمل می‌کند، مارکس و انگلس بودند؛ بعبارت دیگر، مسئولیت دولت نمایندگی از منافع یک طبقه اجتماعی خاص و سیستمی است که از روابط تولیدی آن سود می‌برد. درمورد کاپیتالیسم، «مجری دولت مدرن چیزی نیست بجز کمیته ای که امور مشترک ُکل بورژوازی را مدیریت می‌کند.»(۶)

دولت در یک جامعه سوسیالیستی باید در خدمت منافع طبقه کارگر و متحدانش باشد؛ و باید از قدرت طبقه کارگر حفاظت کند، و از آن در برابر حملات حتمی‌الوقوع سرمایه دفاع نماید، و زندگی بهتری برای مردم فراهم نماید.

آلیبرت شیمانسکی، جامعه شناس مارکسیست در مورد اتحاد شوروی نوشت که:

«یک جامعه سوسیالیستی که بوسیله جهان کاپیتالیستی محاصره شده است، جهت رسیدن به توسعه صنعتی، برای تغذیه جمعیت، حفاظت از خود و رسیدن به (سطح) کشورهای پیش‌رفته کاپیتالیستی، مجموعه ای از گزینه‌های نسبتا محدودی را بر نخبگان قدرت سوسیالیستی تحمیل می‌کند» (۷) این امر بهمان میزان در چین معاصر صادق است

پریزدنت شی جین‌پینگ بزبان ساده توضیح می‌دهد که:

«طبقه کارگر در چین، طبقه پیش‌گام است؛ این امرنشان‌گر نیروهای تولیدی و روابط تولیدی پیش‌رفته چین است؛ طبقه کارگر وفادارترین و قابل اتکاءترین بنیان طبقاتی حزب ما، و نیروی اصلی جهت تحقق یک جامعه نسبتا خوش‌بخت از همه نظر، حامی و سازنده سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی است… ما باید جهت حفظ و ساخت سوسیالیسم چین در آینده، از صمیم قلب به طبقه کارگر اتکاء کنیم، جای‌گاهش را بعنوان طبقه کارگر پیش‌رو چین تقویت کنیم، تا بعنوان نیروی اصلی امان، نقش خود را بطور کامل بازی کند. تکیه کامل به طبقه کارگر فقط یک شعار یا اصطلاح خاص نیست.»(۸)

تا زمانی‌که مکانیسم‌ها تحت راهنمایی دولت عمل می‌کنند و منافعی برای کارگران به ارمغان می‌آورند، و تا زمانی‌که به سرمایه اجازه داده نشود که از نظر سیاسی قدرت را بدست گیرد، یک دولت سوسیالیستی که بنفع طبقه کارگر و متحدانش کار می‌کند، مطمئنا می‌تواند مکانیسم‌های بازار را ترکیب کند و در اقتصادش بگنجاند.

دنگ شیائوپینگ – رهبر سیاسی که نزدیک‌ترین ارتباط را با رفرم‌های اقتصادی چین دارد– تأکید داشت که بازارها و سوسیالیسم متقابلا منحصربفرد نیستند:

«غلط است مدعی شویم که فقط (یک) اقتصاد بازار کاپیتالیستی وجود دارد. چرا نتوان اقتصاد بازار را تحت سیستم سوسیالیستی توسعه داد؟ (یک) اقتصاد بازار مترادف با کاپیتالیسم نیست.» (۹) «اگر بازارها در خدمت سوسیالیسم باشند، آن‌ها بازارهای سوسیالیستی هستند؛ و اگر بازارها در خدمت کاپیتالیسم باشند، آن‌ها بازارهای سرمایه‌داری هستند.» (۱۰)

حزب کمونیست چین (CPC) عناصر کاپیتالیستی اقتصادش را در خدمت توسعه سوسیالیستی درنظر می‌گیرد.

«سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی»، بازار را جهت تحریک تولید تحت تأثیر قرار می‌دهد، سرمایه‌گذاری را جدب کند، مشوق توسعه فنی می‌شود، ازهم‌زیستی مسالمت آمیز با جهان کاپیتالیستی حمایت کند، و درنتیجه استانداردهای زندگی مردم چین را بالا می‌برد و مسیر را جهت مرحله بالاتر سوسیالیسم که با تکنولوژی پیش‌رفته ساخته شده است، هموار می‌سازد.

سوسیالیسم بازار را می‌توان پاسخی معقول و واقع بینانه و کاملا مارکسیستی به مشکل فوق‌العاده دشوار ساخت سوسیالیسم در کشور بزرگ و توسعه نیافته (چین) درنظر گرفت که دائما تحت تهدید هژمونیک امپریالیسم آمریکاست.

دبیر کل حزب کمونیست هند(مارکسیست)، سیتارام یچوری، شرح می‌دهد:

«درتجزیه و تحلیل نهایی، به این سئوال می‌رسیم که چه کسی دولت را کنترل می‌کند یا حکومت طبقاتی از آن چه طبقه‌ای‌ست تحت حاکمیت طبقه بورژوازی، این شاخص‌های سود است که نیروی پیش‌ران(محرکه) است. تحت حاکمیت طبقه کارگر، این مسئولیت‌های (وظایف) جامعه است که حق تقدم دارد.» (۱۱)

دولت چین میان مردم فوق‌العاده محبوب است.(۱۲)، علتش هم این‌ست‌که دقیقا بجای این‌که بفکر سود میلیادرها باشد، بر رفاه و تندرستی توده‌ها متمرکز است.

« اولویت‌های اصلی دولت، رفع احتیاجات مردم، شامل آموزش، اشتغال، امنیت اجتماعی، خدمات درمانی، مسکن، محیط زیست، حیات عقلانی و فرهنگی می‌باشد.» (۱۳) این اولویت‌ها مرتب توسط رهبری تأکید می‌شود:

شی جین پینگ تاکید کرد:

«اگر ما نتوانیم منافع واقعی مردم را درنظر بگیریم، و برایشان محیط اجتماعی عادلانه‌تری فراهم کنیم، و بدتر از این، اگر ما باعث ایجاد نابربری بیش‌تری شویم، آن‌وقت رفرم‌های ما معنایش را از دست می‌دهد و دوام نمی یابد. حتی موقعی‌که در واقع «کیک» بزرگ‌تر شده باشد، ما باید آن‌را عادلانه تقسیم کنیم… لازمه ضروری سوسیالیسم، ریشه کن کردن فقر، بهبود زندگی مردم و دست‌یابی به رفاه عمومی است. ما باید حواسمان به هم‌وطنانی‌ باشد که در مضیقه هستند، و با احترام و مهربانی از آن‌ها مراقبت کنیم. ما باید نهایت سعی و تلاشمان را بکنیم تا مشکلات آن‌ها را حل کرده واحتیاجات و رنج‌هایشان را بخاطر داشته باشیم، و نگرانی و دغدغه حزب و دولت را به افراد مناطق فقیرنشین منتقل کنیم.» (۱۴)

اولویت‌های هر دولتی می‌تواند شاخص مفیدی جهت ایدئولوژیش و نیروهای اجتماعی باشد که آن‌ها را نمایندگی می‌کند. در عصر کنونی، اولویت‌های اصلی دولت چین خیلی زیاد مشابه خواسته‌های مردم چین است، بویژه:در حفاظت از وحدت و تمامیت ارضی چین؛ بهبود استاندارد زندگی؛ سخت‌گیری با فساد؛ حفاظت از محیط زیست؛ ریشه کن ساختن فقر؛ حفظ صلح و ثبات؛ و احیای اعتبار ملی چین، که همه آن‌ها در «قرن تحقیر»، و پیش از تأسیس جمهوری خلق چین در سال ۱۹۴۹ محو شدند.

یقینا، چنان‌چه دولت‌های آمریکا و بریتانیا مجموعه ای معادل از اولویت‌های دولت چین را بکار گیرند، و نیازهای توده‌هایشان را برآورده سازند، شهروندان عادی‌ خود را خوش‌حال خواهند کرد، اما این امر رُخ نمی‌دهد، زیرا طبقات حاکم (کاپیتالیست) آن کشورها مقاومت می‌کنند.

موضوع حفاظت از محیط زیست آموزنده است. یک دولت کاپیتالیستی بعلت نیازهای کوتاه مدت به توسعه کاپیتال، درباره این امر آزادی محدودی دارد(جهت نمونه، شرکت‌های نفتی نفوذ قابل ملاحظه ای در دوایر سیاسی آمریکا دارند). استراتژی جامع جهت حفاظت از محیط زیست، نیازمند سرمایه‌گذاری عظیمی است: تولید ارزش‌های مصرفی که احتمالا ارزش مبادله برابر نداشته باشند؛ یعنی، تولید برای مردم، نه جهت سود. در چین، دولت جهت رهبری یک‌ چنین استراتژی، تعهد روشنی دارد(اگرچه بین توسعه و حفظ منابع طبیعی تنشی وجود داشته باشد، که هر دو آن‌ها برای مردم /بسیارلازم هستند.

چین در چند سال گذشته، سریعا به رهبر جهانی محافظت از محیط زیست نبدیل شده است، درنظردارد که «حداقل ۳۶۰ میلیارد دلار جهت پروزه های انرژی پاک هزینه کند و ۱۳ میلیون شغل جدید در انرژی تجدیدپذیر تا سال ۲۰۲۰ ایجاد نماید.» (۱۵) در همان‌ زمانی که در منابع انرژی جای‌گزین، مانند انرژی‌های خورشیدی، بادی، انرژی آبی سرمایه‌گذاری‌های هنگفتی می‌کند، از بکارگیری زغال سنگ کناره گرفته است، و سال گذشته ساخت ۱۰۴ کارخانه جدید زغال سنگ را لغو و سلب مالکیت نمود.(۱۶) حتی دولت جهت اطمینان، نیروی پلیس محیط زیست را برای رعایت سیاست سبز مستقر کرده است.(۱۷)

پوشش جنگلی چین از حدود ۱۸ درصد در سال ۲۰۰۷ به ۲۱/۷ درصد افزایش یافته است، و با اهداف ۲۳ درصد تا سال ۲۰۲۰، و ۲۶ درصد تا سال ۲۰۳۵ نیز افزایش یافته و می یابد.(۱۸)

درباره انرژی پاک، «در واقع آمریکا جهت رسیدن به چین تلاش می‌کند … چین رهبری بلامنازع است.» (۱۹)

در باره آلودگی آب و هوا، «نتایج نشان‌گر آن‌ست که چین علیه آلودگی محیط زیست مبارزه می‌کند و درحال حاضر پایه و اساس دست‌آوردهای جالب توجه در امید به زندگی را برپا کرده است» (۲۰) بخاطر موقعیت قدرت سیاسی در( دست) طبقه کارگر چین، این طرح‌های بلندپروازانه را دقیقا می‌توان ابداع و انجام داد.

شاخص مفید دیگری از سرشت طبقاتی دولت چین، مراقبت دولت دربرخورد با موضوع فساد است. در کشورهای کاپیتالیستی، زیرپا گذاشتن قانون برابرست با اعمال فشار سیاسی بنام توسعه کاپیتال، و جهت مقابله با آن کم‌ترین کارارزش‌مندی صورت نمی‌گیرد– ازجمله در بریتانیا، جایی‌که اصطلاح سوماس میلن (Seumas Milne) «استعمار درب دوار زندگی همگانی» می‌نامد، فراگیر شده است.(۲۱) برای میلیادرهای فاسد در چین خطر زیادی وجود دارد که سر از زندان دربیاورند – یا اعدام شوند. (۲۲)

در چین هنوز مالکیت عمومی حاکم است و کنترل اقتصاد در دست دولت

شیمانسکی می‌نویسد که:

« از طریق روابط تولیدی حاکم است که می‌توان یک فرماسیون اجتماعی را تعریف نمود. این امر نه به بمعنای آن روابط تولیدی است که بیش‌ترین تعداد تولیدکنندگان درگیر آنند، و نه مجموعه ای از روابط تولیدی که در آن بیش‌ترین مقدار ارزش اضافی را تولید می‌کند. روابط حاکم تولیدی، ترجیحا، آن روابطی هستند که منطق ابتدایی آن‌ها شکل و حرکت کُل فرماسیون اجتماعی را تنظیم می‌کند. از این‌رو، جهت نمونه، آمریکا در سال ۱۸۶۰، علی‌رغم شمار بیش‌تر برده‌ها، کشاورزان مالک و صنعت‌گرها از کارگران صنعتی، اما یک فرماسیون کاپیتالیستی بود… بعلاوه ممکن‌ست که جامعه ای سوسیالیستی داشته باشیم که درآن اکثریت طبقات تولیدکننده در شرکت‌های اقتصادی اشتراکی و کنترل جمعی کار نکنند، به شرطی که منطق چنین شرکت‌هایی بقیه اقتصاد را ساختار دهد.(۲۳)

تجزیه و تحلیل شیمانسکی برای چین معاصر صادق است. اگرچه شمار کارکنان شرکت‌های سرمایه‌گذاری خصوصی از تعداد کارکنان شرکت‌های دولتی و اشتراکی پیشی گرفته است، اما دستور کار اصلی اقتصادی بوسیله دولت تعیین می‌شود. فقط از آن‌جایی‌که تولید خصوصی به مدرانیزاسیون، توسعه تکنولوژی و اشتغال کمک می‌کند، توسط دولت تشویق می‌شود.

وینس شرمن می‌نویسد که:

«دولت در اقتصاد بازار سوسیالیستی بوسیله کارگران کنترل می‌شود و بر بخش خصوصی حاکم است. دولت فقط تا حدی به شکوفایی بخش خصوصی اجازه می‌دهد که به توسعه اقتصادی کُل کشور کمک کند و در خدمت منافع طبقاتی بیش‌تر طبقه کارگر و دهقان باشد.»(۲۴)

اگرچه ممکن‌ست برخی از مارکسیست‌ها تأکید کنند که بازارها در سوسیالیسم نمی‌توانند جایی داشته باشند، دشوارست که چنین دیدگاهی را با دیدگاه خود مارکس وفق داد که سوسیالیسم را بعنوان مرحله انتقالی در مسیر کمونیسم می‌پنداشت.

در واقع، چین اثبات نموده است که می‌توان از مکانیسم‌های بازار بمنظور توسعه (هرچه) سریع‌تر نیروهای مولد ثروت و بهبود استاندارد زندگی مردم خود استفاده کند. گذشته از همه این‌ها، «سوسیالیسم بمعنای زدودن فقر است. سوسیالیسم فقیر‌پروری(فقرگرایی) نیست.» (۲۵)

شاید برای بسیاری از خوانندگان عجیب بنظر برسد که بدانند در چین هم‌چنان مالکیت عمومی حاکم است. طبق گفته کمیته مرکزی حزب کمونیست چین:

«سیستم اصلی اقتصادی با مالکیت عمومی در بخش درونی آن، که مشترکا با انواع سیستم‌های مالکیت توسعه می یابد، ستون اصلی سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی، و مبنایی جهت سیستم اقتصادی بازار سوسیالیستی است… ما باید بی‌وقفه اقتصاد عمومی را تثبیت کرده و توسعه دهیم، بر نقش عمده مالکیت عمومی اصرار ورزیم، نقش رهبری اقتصاد دولتی را بطور کامل اجرا کنیم، و پیوسته سرزندگی، قدرت نفوذ و تأثیرش را افزایش دهیم.»(۲۶)

در مسیر خصوصی سازی واقعی، از لحاظ انتقال مالکیت شرکت‌های سرمایه‌گذاری دولتی به دست سرمایه، خصوصی‌سازی خیلی کم بوده است؛ درواقع، بخش دولتی چندین‌برابر بزرگ‌تر از آنی است که در سال ۱۹۷۸ بود، زمانی‌که رفرم‌ها شروع شد.بعبارت دیگر، به شرکت‌های سرمایه‌گذاری خصوصی اجازه داده شد که در کنار بخش دولتی گسترش یابند، و حتی با سرعت بیش‌تری در مقایسه با بخش دولتی رشد کرده است(درنظر بگیرید که این امر از سطح خیلی پائین آغاز شده است).

جان راس (John Ross) استدلال می‌کند که چین، «نه با نابودی بخش دولتیش، بل‌که با اصلاح روابط بین بخش‌های انحصاری و غیرانحصاری– با توسعه سریع بخش/غیرانحصاری رشد کرده است.»(۲۷)

مارتین ژاک (Martin Jacques)، بطور مشابهی شرح می‌دهد که «دولت چین بجای ریشه‌کن ساختن خصوصی‌سازی، بدنبال آن بوده است که بسیاری از شرکت‌های سرمایه‌گذاری دولتی تا حد ممکن‌ ثمربخش و رقابتی باقی بمانند. متعاقبا، ۱۵۰ کارخانه‌ بزرگ دولتی، بجای این‌که اُردک لنگ باشند (اصطلاح: یعنی بجای این‌که ضرر بدهند)، بسیار زیاد سودده شده اند، و در سال ۲۰۰۷، کُل سود آن‌ها به۱۵۰ میلیارد دلار رسید… برخلاف ژاپن و یا کره جنوبی، جایی‌که کارخانه‌های خصوصی نفوذ قاطع دارند، اکثر کمپانی‌های چینی با بهترین عمل‌کرد در بخش دولتی پیدا می‌شوند.» (۲۸).

جهت نمونه، جالب‌ می‌شود بدانیم که مجموع درآمد دو شرکت سرمایه‌گذاری دولتی چین – موبایل چین و سینوپک (China Mobile and Sinopec)، در سال ۲۰۰۹، بیش‌تر ازدرآمدهای ۵۰۰ شرکت خصوصی بزرگ چین بود.(۲۹)

دولت مهم‌ترین بخش‌های اقتصاد را که اغلب از آن‌ها بعنوان *«ارتفاعات فرمان‌دهی» یاد می‌شود، بشدت کنترل می‌کند، که شامل: صنایع سنگین، انرژی، حمل و نقل، ارتباطات، و تجارت خارجی می‌شوند.(۳۰)

*در اقتصاد مارکسی، «ارتفاعات فرمان‌دهی اقتصاد» بخش‌های اقتصادی مهم استراتژیک هستند. برخی از نمونه‌های صنایعی که به عنوان بخشی از ارتفاعات فرمان‌دهی در نظر گرفته می‌شوند، شامل خدمات عمومی، منابع طبیعی، و بخش‌های مربوط به تجارت خارجی و تجارت داخلی است.

https://en.wikipedia.org/wiki/Commanding_heights_of_the_economy

امور مالی– که بر کُل اقتصاد تأثیر کلیدی دارد– زیر سلطه «چهار بانک» بزرگ دولتی است.(۳۱) مسئولیت اولیه این بانک‌ها خدمت به مردم چین است و نه سهام‌داران خصوصی.

قلمرو چین هرگز خصوصی نشد، اگرچه اساسا از اشتراکی کردن عقب‌گرد نمود. اما مالکیت و مدیریتش در سطح روستا باقی‌مانده است. پیتر نولان(Peter Nolan) مشاهده نمود و می‌گوید:

«مالکیت عمومی زمین نیروی متقابل مقتدری برای نابرابری اجتماعی بود که بناچار با عناصر رفرم بازار هم‌راه شد.»

اشترکی‌زدایی «با استقرار حقوق مالکیت خصوصی دنبال نشد. برای این‌که حزب کمونیست چین می‌خواست مانع ظهور طبقه اربابان زمین‌دار شود، به خرید و فروش زمین‌های کشاورزی اجازه نداد… جامعه روستایی مالک باقی‌ماند، و مقرراتی را وضع کردند که برمبنای آن با خانواده‌های دهقانی قرارداد زمین بسته می‌شد، ولی توسط آن‌ها اداره می‌شد. جامعه روستایی تلاش نمود که اطمینان حاصل نماید خانواده‌های کشاورز به زمین‌های کشاورزی دست‌رسی برابر داشته باشند… توزیع قراردادهای زمین برمبنای سرانه محلی برابر، شکل غالب بود»(۳۲)

حتی شرکت‌های سرمایه‌گذاری شهر و روستا(TVEs)، که پیش‌تازان استاندارد رفرم‌های اقتصادی در سال‌های ۱۹۸۰ شدند، و تعداد ۱۳۵ میلیون نفر را در اواسط دهه ۱۹۹۰استخدام کردند، اشتراکی بودند. نولان بر اینباورست که آن‌ها «مانند شرکت‌های سر مایه‌گذاری دولتی ملی بودند، که «دولت» جامعه محلی بود، و هرکدام بطورمعمول دارای چندین تشکیلات بودند.»(۳۳)

اتفاقا، اگر رفرم‌های بازار تحت کنترل سفت و سخت دولت نبود و در چارچوب اقتصاد برنامه‌ریزی شده انجام نمی‌گرفت، تقریبا حتما شکست می‌خورد. درواقع این یکی از دلایلی‌ست که رفرم‌های چین خیلی موفق بوده، اما رفرم‌های روسیه/ شوروی شکست خورده است. پیتر نولان، که بهیچ‌وجه رهبر مشوق اقتصادهای برنامه‌ریزی شده متمرکز نیست، می‌نویسد:

«مقایسه تجربه رفرم‌های چین و روسیه ثابت می‌کند که، برنامه‌ریزی مؤثر در برخی مواقع و در برخی از کشورها، شرط لازمه موفقیت‌های اقتصادی‌ست.»(۳۴)

نولان آشکار می‌سازد که دولت چین در مقیاس بزرگ، پیش‌گام تجزیه و تحلیل نتایج انجام آزمایش‌ها بود؛ از صنعت داخلی در مقابل ظهور ناگهانی کالاهای صنعت خارجی حفاظت نمود؛ ازرشد شرکت‌های سرمایه‌گذاری دولتی تا میزانی حمایت نمود که آن‌ها بتوانند در بازارهای جهانی رقابت کنند؛ در زیرساخت‌های اجتماعی و اقتصادی (حمل و نقل، مراقبت‌های بهداشتی، تحصیل–آموزش، تولید انرژی – برق) سرمایه‌گذاری نمود؛ و هم‌آهنگ کننده بخش‌های مختلف برنامه رفرم‌ها بود. اگر چین بازار را بحالخود رها می‌کرد و اجازه می‌داد که طبقه‌ای از کارآفرین‌ تازه بدوران رسیده بوجود آید، هیچ‌کدام از این خدمات دولتی بالا رُخ نمی‌داد.

عضو حزب کمونیست ویتنام، تران داک لوی، توضیح خیلی واضحی از روابط بین دولت و بازار در اقتصاد سوسیالیستی عرضه می‌کند(قابل ذکرست که ویتنام از مدل اقتصادی خیلی شبیه به چین پیروی می‌کند):

«دولت سوسیالیستی بازار را مدیت و تنظیم می‌کند تا جوانب مثبت را بکار گیرد، و جوانب منفی را به حداقل برساند، و فعالیت‌های بازار را به سمت اجرای اهداف توسعه جامع رهنمون سازد. دولت مکانیسم‌های بازار با برنامه‌ریزی کلان را ترکیب می‌کند… بخش اقتصاد دولتی باید نقش غالب را درحوزه های کلیدی ضروری در اقتصاد کلان هم‌چون انرژی، مالی و مخابرات، هوانوردی، راه آهن، دریایی، حمل و نقل عمومی و غیره بازی کند… زمین و منابع طبیعی تحت مدیریت دولتی و در مالکیت همه مردم باقی می‌ماند.»(۳۵)

تران داک لوی ادامه می‌دهد:

«ما آگاهیم که بویژه در اقتصاد بازار، و بطور کلی در دوره گذار، امکان ندارد بتوانیم از شکاف بین ثروت‌مند و فقیر جلوگیری کنیم؛ اما دولت و کُل جامعه باید متمرکز بر حمایت از فقرا و محرومان باشیم، فقر را کاهش دهیم، و دست‌رسی به تحصیل، مراقبت‌های بهداشتی، و رفاه اجتماعی را افزایش دهیم و هم‌چنین در هر مرحله از توسعه اقتصادی، استاندارد زندگی مردم را بهبود بخشیده و ارتقاء دهیم. برخلاف فعالیت‌های خیرخواهانه و توزیع مجدد کم و ناکافی که تحت کاپیتالیسم مشاهده می‌شود، این‌ها اهداف مداوم و ضروری هستند که می‌بایستی در پروسه توسعه بسوی سوسیالیسم بدان‌ها نائل شویم.»

در یک جامعه کاپیتالیستی، چنین نظمی از پایه و اساس با سازما‌ن‌دهی تولید مغایر است.

گشایش منجر به توسعه شده است

برخی از چپ‌ها، اغلب، گشودن درب چین به‌روی سرمایه‌گذاران خارجی و ادغام آن در بازارهای جهانی را از شواهد اولیه تبدیل شدن چین به یک کشور کاپیتالیستی ارائه می‌دهند. جنی کلیگ اشاره می‌کند که عضویت چین در سازمان تجارت جهانی در سال ۲۰۰۱، بعنوان «نتیجه پروسه تدریجی احیای کاپیتالیست – گام نهایی جهت حذف آخرین مانع در گذار چین ازسوسیالیسم دیده شده است.»(۳۶)

کلیگ به توضیح خود ادامه می‌دهد که عضویت چین در سازمان تجارت جهانی هیچ ربطی به احیای کاپیتالیست ندارد، و همه چیز مربوط به توسعه نیروهای تولیدی، استحکام موقعیت ژئوپولیتیکی، و درنتیجه، ایجاد زندگی بهتری برای مردم چین است. و «خودش را به زنجیره‌های تولید جهانی پیوند دهد، تا آسیای شرقی را به بازارهای آمریکا و دیگران متصل کند، و بدین ترتیب چین را بعنوان پایگاهی تولیدی برای اقتصاد جهانی تبدیل کند، زیرا این امر موقعیت آمریکا جهت تحمیل انزوای یک جنگ سرد جدید را بسیار سخت‌تر می‌سازد.»

بعلاوه، ادغام در اقتصاد جهانی به چین اجازه داده است که بخشی از «انقلاب بی‌سابقه تکنولوژیک جهانی باشد، و میان‌بُری برای چین ارائه دهد که به تحولات صنعتی خود سرعت دهد و ساختار اقتصادیش را به روز کند.»

دلیل اصلی «گشایش»، فرصتی جهت یادگیری سریع از تحولات کشورهای پیش‌رفته کاپیتالیستی در علم و تکنولوژی بود. چین که پس از انقلاب ۱۹۴۹ توسط کشورهای غربی محاصره شده بود، و بعد هم متعاقب انشعاب چین و شوروی، که حمایت شوروی از چین قطع شد، اما در سال ۱۹۷۸، باوجود پیش‌رفت‌های بزرگ و توسعه استاندارد زندگی برای مردمش که خیلی جلوتر از برخی کشورهای دیگر در سطح مشابه بود، باز هم از نظر تکنولوژیکی نسبتا عقب‌مانده بود.

تجارت با سرمایه‌گذاران خارجی به شیوه ای تنظیم شده بود تا کمپانی‌های خارجی که سعی می‌کردند سرمایه‌هایشان را در چین توسعه دهند، مجبور بودند که مهارت‌ها و تکنولوژیشان را به اشتراک بگذارند و تحت مقررات چین عمل کنند.(۳۷)

«سرمایه‌گذاری خارجی به شیوه ای تنظیم شده بود که با برنامه‌ریزی توسعه دولتی هم‌آهنگ باشد. انتقال تکنولوژی و دیگر نیازمندی‌های کارآیی(اجرایی)– شرایطی را جهت سرمایه‌گذاری خارجی بهمراه داشت تا اطمینان حاصل شود که کشور میزبان از سرمایه‌گذاری خارجی منفعت ببرد، مانند استفاده از درون‌گذاشت تولیدی، یا استخدام مدیران بومی رواج داشت که هنوز هم امروزه موضوع مناقشه با آمریکاست» (۳۸)

هرچند احتمال دارد که سرمایه‌گذاران خارجی علاقه‌مند نبوده که اسرار تکنولوژیکی خودشان‌را فاش کنند، اما آن‌ها چاره ای نداشتند. «درحالی‌که چین قدرت‌مندتر شده است، بیش از پیش بر تقاضایش جهت انتقال تکنولوژی اصرارمی‌ورزد، و گرچه احتمال دارد که کمپانی‌های خارجی شکایت کنند، اما معمولا موافقت می‌کنند.»(۳۹) جهت نمونه، «برای دست‌رسی به بازار گسترده وبسرعت در حال رشد چین، بوئینگ مجبور شد که به تولید کننده اصلی هواپیمای چینی در شیان(Xian) کمک کند تا پیوسته ظرفیت تولید قطعات یدکی و سپس بخش‌های کُل هواپیما، و در نهایت جهت توسعه ظرفیت تولید هواپیمای کامل در چین کمک نماید. کمپانی موتور فورد جهت کسب حق سرمایه‌گذاری در تولید خودرو در چین، مجبور شد که نخست برای چندین سال متمادی در ارتقاضای ظرفیت تکنیکی– فنی صنعت قطعات یدکی خودرو چین در یک‌سری سرمایه‌گذاری‌های مشترک، سرمایه‌گذاری کند.»(۴۰)

اینک، چهار دهه پس از گشایش، چین به یکی از مخترعان پیش‌رفته جهان در علم و تکنولوژی تبدیل شده است؛ چین از طریق ادغام استراتژیک و علمی خود به زنجیره ارزش جهانی‌شده ملحق شده است، و درحالی‌که همواره درگیر معامله سختی‌ست، اما مُدام یاد می‌گیرد، و تمرکزش را بر احتیاجات جمعیت خود حفظ می‌کند.

وفاداری به مارکسیسم

یگانه راه نجات چین سوسیالیسم است، و فقط سوسیالیسم چینی می‌تواند کشورمان را به سمت وسوی توسعه رهنمون سازد– و این امرواقعیتی‌ست که از طریق تجربه و عمل‌کرد بلندمدت حزب و دولت کاملا به اثبات رسیده است.(شی جین پینگ)(۴۱)

طی چهار دهه رفرم و گشایش، حزب کمونیست چین وفادای و تعهدش را نسبت به مارکسیسم حفظ نموده است. دنگ شیائوپینگ از همان ابتدای پروسه رفرم‌ها سرراست گفت که چین: «باید مسیر سوسیالیستی را حفظ نماید. اما اینک برخی از افراد علنا می‌گویند که سوسیالیسم نسبت به کاپیتالیست عقب‌افتاده است. ما باید به این مشاجره پایان دهیم… عدول از سوسیالیسم، چین را بناگزیر به نیمه‌فئودالیسم و نیمه‌استعماری برمی‌گرداند. اکثریت قاطع خلق چین هرگز اجازه چنین بازگشتی را نخواهند داد… گرچه این واقعیتی است که چین سوسیالیستی از کشورهای پیش‌رفته کاپیتالیستی در اقتصاد، تکنولوژی و فرهنگ عقب‌مانده است، اما این امر نه بخاطر سیستم سوسیالیستی، بل‌که اساسا به علت توسعه تاریخی چین، قبل از رهای و استقلال است؛ عقب‌ماندگی چین ناشی از عمل‌کرد امپریالیسم و فئودالیسم است. انقلاب سوسیالیستی تا حد‌زیادی شکاف در توسعه اقتصادی بین چین و کشورهای پیش‌رفته کاپیتالیستی را محدود کرده است»(۴۲)

امروزه، این امر بوسیله رهبری کنونی بازگو می‌شود. همان‌گونه شی جین پینگ می‌گوید: «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی، سوسیالیسم است و نه چیز دیگری. نباید اصول اساسی سوسیالیسم علمی را رها کرد؛ در غیراین‌صورت، این دیگر سوسیالیسم نیست.»(۴۳)

مارکسیسم در هیچ کشوری از جهان باندازه چین مورد مطالعه قرار نگرفته است. پریزدنت شی جین پینگ دکترای فلسفه مارکسیستی دارد. مارکسیسم بخشی اصلی از برنامه تحصیلی در هر سطح از سیستم آموزشی چین است. ضروری‌ست که ۹۰ میلیون اعضای حزب کمونیست چین درگیر مطالعات مارکسیستی باشند. شی جین پینگ می‌گوید، کُل حزب باید بخاطر داشته باشد: «آن‌چیزی‌که ما در چین می‌سازیم، سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی است، نه یک ایسم دیگری.»(۴۴).

حزب کمونیست چین واقع، خودرا بعنوان «وارث وفادار سرزنده مانیفیست کمونیست» می پندارد.(۴۵) مارکس بعنوان «بزرگ‌ترین متفکر عصر جدید درنظر گرفته می‌شود.» (۴۶)

آن چیپ‌هایی که از سوسیالیسم کنونی چنین پشتیبانی نمی‌کنند، ممکن‌ست که اعلامیه‌های رسمی رهبری چین را به ریش‌خند بگیرند، اما مطمئناً طبقه کاپیتالیست بین‌المللی آن‌ها را جدی می‌گیرد. جهت نمونه، مقاله اخیر تایمز واشنگتن به تلخی شکایت کرد که «مارکسیسم با زندگی روزمره پرجمعیت ترین کشور جهان بشدت مرتبط است، یک برنامه درسی اجباری در هر سطح از سیستم آموزشی، از کودکستان گرفته تا مدارس عالی تدریس می‌شود. ده‌ها میلیون «استاد سیاسی» اختصاص داده شده در مدارس، میلیون‌ها «کارگر ایدئولوژیک» گمنام در هر سطحی از جامعه، و«کمیسرهای سیاسی» همیشه حاضر در ارتش آزاد‌ی‌بخش خلق– مجموعا بصورت اشتراکی بعنوان روحانیون رسمی مارکسیسم خدمت می‌کنند.»(۴۷)

دشوارست تصور نمود چنان‌چه رهبری سیاسی چین قصد نابودی مارکسیسم را داشته باشد، پس چرا تا این اندازه آن را ترویج می‌کند. توضیحی بمراتب محمتل‌تر این‌ست‌که آن‌ها در وفاداری و تعهدشان به سوسیالیسم به تقویت آن مصمم واصیل هستند. منفی‌بافان و ناب‌گرایان، نقایص و ناسازگاری‌ها را برجسته می‌کنند، اما این موضوعی تازه یا جالب نیست. «درواقع، سوسیالیسم موجود همواره کم‌ترازسوسیالیسم مطلوب است، برای این‌که این دقیقاً همان مطلوبی است که در محدوده واقعیت پیاده یا اجرا می‌شود.»(۴۸)

اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی مسیر اقتصادی را اشتباه رفت، اما چین این‌کار را نمی‌کند

رهبران شوروی در دوران پساجنگ در چندین مقطع، مشکلاتی را در اقتصاد اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی تشخیص دادند و خواهان تغییرات شدند؛ رفرم‌های گوناگونی صورت گرفت، اما هیچ‌کدام از آن‌ها موفق به شکستن روند رکود و گسترده شدن شکاف باروری با اقتصادهای عمده کاپیتالیستی نشد.

رهبری چین پس از مائو هم مشکلاتی را تشخیص داد(خیلی از آن‌ها قطعا شبیه به آن‌هایی بود که توسط شوروی‌ها شناسایی شده بود)، و هم‌چنین رفرم‌هایی‌که صورت گرفت؛ این رفرم‌ها بشیوه غیرقابل انکاری موفقیت آمیز بود. اگر«ارزش، کیفیت، یا حقیقت چیزی را باید براساس تجربه مستقیم یا براساس نتایج آن قضاوت نمود»(اگر(«اثبات پودینگ – غذای شیرین و خوش‌طعم با آرد، در خوردن آن است – اصطلاح انگلیسی»)، پس بنابراین، از آن‌جایی‌که مسیر اقتصادی چین در رشد سریع، استاندارد زندگی همیشه در حال بهبود و محدود کردن شکاف با کشورهای پیش‌رفته کاپیتالیستی بوده است، باید نتیجه‌گیری شود که چینی‌ها پودینگ بسیار بهتری پخته اند.

آیا رفرم ضروری بود؟

سئوال مهم این‌ست‌که آیا در هر مورد رفرم لازم بود یا ؟ به اندازه کافی آسان می‌شود که از تجربه شوروی برون‌یابی کرده و نتیجه‌گیری کنیم که هرگونه دوری جستن از «اقتصاد بشدت متمرکز برنامه‌ریزی شده» مصیبت‌بارست ، برای این‌که اقتصاد شوروی قبل از این‌که خروشچف، لیبرمن و دیگران شروع به سرهم بندی‌کردن رفرم در بازار کنند، بزرگ‌ترین موفقیت‌هایش را کسب نمود.(۴۹)

رابطه بین علت و معلول چیست؟ آیا رکود منجربه رفرم‌ها شد، یا رفرم‌ها باعث رکود گشت؟ کیران و کنی، که خواندن کتابشان، سوسیالیسم خیانت شده، درباره فروپاشی( تخریب) شوروی ضروری‌ست، رفرم‌ها را مقصر می‌دانند:

«حتی هواداران محتاط بازار در زمینه یک برنامه مرکزی حاکم، باید حقایق زشت متعاقب را توضیح دهند. در سه دهه و نیم پایانی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، هرچه روابط بازار بیش‌تر و سایر رفرم‌ها معرفی شدند– رسمی و قانونی در چندین موج از رفرم‌ها(خروشچف، کوسیگین و گورباچف)، آرام، مداوم، و اغلب غیرقانونی از طریق گسترش بازار سیاه (اقتصاد دوم) – نرخ رشد اقتصادی درازمدت بیش‌تر کاهش یافت… درس کلیدی از سقوط( تخریب) شوروی این‌ست‌که روابط بازار باید به حداقل حفظ شود.»(۵۰)

بنابراین، مخالفان سرسخت بازار در زمینه یک برنامه مرکزی حاکم می‌بایستی «حقیقت زشت» را توضیخ دهند که سوسیالیسم بازار چین یک شکست نبوده است، باعث رکود نشده است، منجر به فروپاشی سوسیالیسم نشده است، باعث تضعیف حاکمیت حزب کمونیست نشده است و وحدت ملی چین را تضعیف ننموده است.

جان راس اشاره می‌کند که، بمدت۴۰ سال، از سال ۱۹۷۸، اقتصاد چین بطور میان‌گین سالیانه ۹/۵ درصد رشد داشته، که منجر به افزایش ۳۵ برابری آن شده است.(۵۱) درواقع، درحالی‌که رفرم شوروی مصادف با رکود بود، اما رفرم چین مصادف با رشد بی‌سابقه‌ای شد. روشن است که درواقع ما نمی‌توانیم برداشت کنیم که رفرم‌های بازار ذاتاً بد هستند و منجر به تضعیف سوسیالیسم می‌شوند.

فیلسوف و مورخ مارکسیست ایتالیایی، دومنیکو لوسوردو اشاره می‌کند که در سال‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰، اقتصاد بشدت متمرکز شوروی بسیار خوب کار می‌کرد:

«توسعه صنعت مدرن با ایجاد دولت رفاه که حقوق اقتصادی و اجتماعی شهروندان را ضمانت می‌کرد، بطور بی‌سابقه ای درهم ترکیب شده بود.»(۵۲) با این‌حال، بعد از دوره ساخت آتشین سوسیالیسم، متعاقبا جنگ، و بدنبالش بازسازی، «گذار از بحران بزرگ تاریخی به دوره ای ً نرمالً تر آمد که در آن ًشور وشوق توده ها و تعهد به تولید و کار کاهش یافت و بعداً هم ناپدید شد.» در سال‌های پایانی، «اتحاد شوروی با غیبت وعدم شرکت کلان درمحل کار توصیف شده است: نه فقط توسعه تولید رکود داشت، بل‌که دیگر هیچ استفاده ای از اصولی که مارکس می‌گفت سوسیالیسم را به پیش می‌برد، موجود نبود – و دست‌مزد مطابق با کمیت و کیفیت کار داده می‌شد.»

دومنیکو لوسوردو ادعا می‌کند که چین هم در اواخر سال‌های ۱۹۷۰ با مشکلات هم‌سانی مواجه بود:

«چین که از انقلاب فرهنگی بوجود آمده بود، تا حد زیادی شبیه به سال‌های پایانی اتحاد شوروی بود: اصل سوسیالیستی دست‌مزد مطابق با اندازه و کیفیت کار انجام شده بطور قابل ملاحظه ای برچیده شده بود، و عدم علاقه، عدم مشاکت، غیبت و بی‌نظمی در محل کار حاکم بود.» تردیدی نیست که تا سال ۱۹۷۸، تقریباً سه دهه بعد از استقرار جمهوری خلق، چین هنوز تا رسیدن به یک کشور پیش‌رفته راه زیادی در پیش داشت، و گرچه پیش‌رفت‌های فوق‌العاده‌ای از نظر امید به زندگی، آموزش و پرورش و توان‌مندسازی توده ای نائل شده بود، اما «هنوز با چالش‌های بزرگ، با سرانه تولید ناخالص ملی کم‌تر از هند و ۵۴۲ میلیون نفر با کم‌تر از یک دلار در روز زندگی می‌کردند، روبرو بود.»(۵۳).

هنوز صدها میلیون نفر در روستاها زندگی می‌کردند که با شرایط ناامنی غذایی و سکونت بد روبرو بودند.*«اگر ما جهت افزایش تولید، هرکاری را که از دستمان برآید، انجام ندهیم، چگونه می‌توانیم اقتصاد را توسعه دهیم؟ چگونه می‌توانیم برتری سوسیالیسم و کمونیسم را ثابت کنیم؟ چندین دهه است که ما انقلاب کرده‌ایم و سه دهه از ساخت سوسیالیسم می‌گذرد. بااین‌حال، تا سال ۱۹۷۸ میان‌گین دست‌مزد کارگرانمان هنوز فقط ۴۵ یوان(yuan) بود، و اغلب مناطق روستایی ما هنوز در منجلاب فقر گرفتار بودند. آیا این وضعیت را می‌توان برتری سوسیالیسم شمرد؟»(۵۴)

سطوح باروری اندک بود و استفاده از تکنولوژی پیش‌رفته، دهه ها عقب‌تر از آمریکا(و، بطور فزاینده ای از «ببرهای آسیا»- دولت‌های کوچک‌تری بود که فعالانه از طرف آمریکا در توسعه کاپیتالیسم با تکنولوژی پیش‌رفته بعنوان ابزار ممانعت از هرنوع امکان انقلاب سوسیالیستی، حمایت می‌شدند). پیتر نولان بعضی از مشکلات زمینی موجود را شرح م‌یدهد:

«سیستم کم‌ترین علاقه‌ای درمیان تولیدکنندگان به سودمندی در برون‌داد یا بازده کار آن‌ها نداشت. آتمسفر گسترده کم‌بود بمعنای این بود که جهت بخش بزرگی از بازده بازار فروشنده ای موجود بود . مشخص کردن اهداف بازده، بعبارت ساده فیزیکی منجر به گرایش گسترده بسمت و سوی محدود کردن حوزه تولیداتی شد که تولید آن‌ها بسیار آسان‌تر بود. در نتیجه، آشکارست که ترکیبی از کالاهای مصرفی پاسخ‌گوی اخطارهای مصرف کننده نیست و خرابی اقلام بادوام از میزان بالایی برخورداست.»(۵۵)

این مشکلات بسیار شبیه به مشکلات اقتصاد شوروی در سال‌های ۱۹۷۰ بود که پیش‌تر در این مجموعه( مقالات) شرحش رفت.(۵۶) در‌واقع شاید بتوان از تجارب تاکنونی «سوسیالیسم واقعاً موجود» الگویی تشخیص داد: در حالی‌که شدت روی‌کرد داوطلبانه نسبت به تولید برای یک دوره زمانی می‌تواند بسیار تأثیرگذار باشد، اما از بازدهی روبه کاهش رنج می‌برد و نمی‌تواند برای همیشه حفظ شود.

از آن‌جایی‌که چین کشور فقیری‌ست و مسئولیت‌های خطیری جهت برآورده کردن احتیاجات فوری جمعیت کلان خود دارد، فاقد منابع سرمایه‌گذاری سنگین در تحقیق و توسعه بود، و باروری کم بمعنای این بود که نمی‌توانست متعهد به ایجاد استاندارد زندگی شایسته ای برای مردم خود باشد. چین جدا شده از بازار جهانی، قادر نبود سریعاً از دیگران یاد بگیرد یا از تقسیم کار هرچه بیش‌تر جهانی شده، سود ببرد. رهبری پسامائو به این نتیجه‌ رسید که مهم‌ترین گام جهت تحکیم سوسیالیسم و بهبود سریع استاندارد زندگی جمعیت چین، توسعه نیروهای مولده بهرطریق لازم‌ صورت پذیرد؛ بنابراین راه رفرم و گشایش را در پیش گرفت.

موفقیت شگفت‌انگیز رفرم‌های اقتصادی چین

نتایج بسیار ناهم‌سان رفرم‌های روسیه و چین نشان‌گر اهمیت حیاتی انتخاب استراتژی‌ها وراه‌های درست رفرم است. (هو انگانگ)* (۵۷)

همان‌گونه که قبلاً مطرح شد، فعالیت‌های شوروی جهت رفرم‌های اقتصادی موفقیت‌آمیز نبود؛ رفرم‌های موقت دوران خروشچف و برژنف تأثیرات کمی داشت، و رفرم‌های دوره گورباچف اساسا فاجعه‌بار بود. از اواسط سال‌های ۱۹۷۰ به‌بعد، درست موقعی‌که کشورهای کاپیتالیستی به‌منظور دست‌یابی به پیش‌رفت‌های عمده در باروری شروع به استفاده از اهرم تکنولوژی کردند، اقتصاد شوروی وارد دوره ای شد که وسیعا دوره رکود شناخته می‌شود.

جود وُدوارد اشاره می‌کند که:

«اقتصاد شوروی از ۲۰ صد اندازه اقتصاد آمریکا در سال ۱۹۴۴، به اوج ۴۴ درصد اقتصاد آمریکا تا سال ۱۹۷۰(۱۳۵۲ میلیارد دلار به ۳۰۸۲ میلیارد دلار) رسید، اما در سال ۱۹۸۹ به ۳۶ درصد اقتصاد آمریکا( ۲۰۳۷ میلیارد دلار به ۵۷۰۴ میلیارد دلار) عقب افتاده بود، و هزگز نتوانست با سنگینی بار اقتصادی آمریکا رقابت کند.»(۵۸)

برعکس، در چین، «نرخ رشد اقتصادی از ۵ –۴ درصد قابل احترام دوره مائو به رشد نرخ سالانه ۹/۵ درصد بین سال‌های ۱۹۷۸ و ۱۹۹۲ دگرگون شد.» (۵۹)

با مقایسه تولید ناخالص داخلی چین و هند، مارتین ژاک درمی یابد که در سال ۱۹۵۰ – یک‌سال پس از بنیان‌گذاری جمهوری خلق چین و سه سال بعد از استقلال هند – «درآمد سرانه هند تقریبا ۴۰ درصد بیش‌تر از درآمد سرانه چین بود؛ در سال ۱۹۷۸، درآمد سرانه هردو کشور تقریباً برابر بودند. در سال ۱۹۹۹، چین فاصله چندانی از دوبرابر درآمد سرانه هند نداشت، و در سال ۲۰۰۹، بیش از سه و نیم برابر درآمد سرانه هند شده بود.» یک دهه بعد یا دیرتر، سرانه تولید ناخالص داخلی چین حدود ۴/۵ برابرسرانه تولید ناخالص داخلی هند شد. در سال ۱۹۷۸، تولید ناخالص داخلی چین حدود یک چهارم اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بود؛ و هنگام فروپاشی( تخریب) اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱، تولید ناخالص داخلی چین حدود نصف تولید ناخالص داخلی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بود. امروز، تولید ناخالص داخلی چین، بیش‌تر از نُه برابر تولید ناخالص داخلی روسیه است.

اقتصاد چین از سال ۱۹۷۸، بیش‌تر از اقتصاد هر کشور دیگری رشد داشته است؛ هم‌چنین رشد تولید ناخالص داخلی سرانه چین در صدر لیست قرار دارد، و از ۱۵۶ دلار در سال ۱۹۷۸ به ۸۱۲۳ دلار در زمان نگارش این مطلب (سال ۲۰۱۸) رسیده است.(۶۰) این موضوع چین را قطعا در کروشه (براکت) «درآمد متوسط» قرار می‌دهد. در همین زمان، مطابق با مرکز تحقیقات اقتصادی و توسعه، فقر مفرط جهانی در چین تقریباً ۹۴ درصد کاهش داشته است.(۶۱)

در سال ۱۹۷۸، چین هنوز کشور فقیری بود، با نیمی از جمعیت – تقریباً نیم میلیارد نفر– زیر یک دلار – در روز– زیر خط فقر امرار معاش می‌کردند.اما امروزه کم‌تر از ۲ درصد از جمعیت چین زیر خط «فقر مطلق»(که اینک توسط بانک جهانی ۱/۹ دلار در روز تعریف شده) زندگی می‌کنند.

مارتین ژاک نتیجه‌گیری می‌کند:

«مطمئنا تغییر شکل اقتصادی چین با توجه به مقیاس و سرعت خود، شگفت‌انگیزترین رخ‌داد تاریخ بشری‌ست، باوجودی‌که بریتانیا نخستین مورد از تازگی محض بود … اما رشد اقتصادی دیگر، منحصر به چند ًجزیره ً نیست، بل‌که موج‌وار با درجات متفاوت به اکثر استان‌های چین گسترش یافته است… در سال ۱۹۷۸، تولید ناخالص داخلی چین نشان‌گر ۴/۹ درصد از کُل تولید ناخالص جهان بود، اما احتمالاً تا سال ۲۰۲۰ به ۲۰–۱۸ درصدافزایش یابد.» از آن‌جایی‌که درچین بازار قانونی‌ست و بشدت تنظیم شده است، بازار سیاه («اقتصاد دوم» زیرزمینی که سیستم شوروی را بشدت تضعیف نمود، در چین مشکل‌ساز نبود.

پروسه موازی در ویتنام را وینس شرمن به بحث می‌گذارد و می‌نویسد که پیاده‌ساختن تدریجی رفرم‌های بازار به حزب کمونیست اجازه داد که حاکمیت دولت سوسیالیستی را بر بخش خصوصی تضمین کند. «بعلاوه، این امر شرکت‌های سرمایه‌گذار ًاقتصاد دوم ً را مجبور ساخت که از بازار سیاه خارج شوند و آن‌ها را تحت کنترل دولت قرار دهد.»(۶۲)

درحالی‌که دنیای کاپیتالیستی هنوز باید با پس‌لرزه های بحران مالی سال ۲۰۰۸ دست و پنجه نرم کنند، چین و ویتنام پیش‌رفت کرده اند. «درست در مدت چهار سال، از سال ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۱، مطابق با گزارش سازمان ملل، تولید صنعتی چین از ۶۲ درصد سطح آمریکا به ۱۲۰ درصد جهش یافته است.»(۶۳)

بهره‌مند شدن کُل کشور

گرچه عدم برابری بعنوان یک مسئله جدی پدید آمده است، اما رشد چین تنها مختص به نفع عده‌ انگشت شمار از ثروت‌مندان نبوده است. نسبت به ۴۰ سال پیش، تقریباً تمام مردم چین بطور قابل توجهی از لحاظردست‌رسی به غذای کافی و کیفیت خوب، مسکن قابل زیست، لباس کافی، دست‌رسی به خدمات، توانایی به مسافرت، و تسهیلات رفاهی(ماشین رخت‌شویی، تلویزیون و …) وضعیت بهتری دارند.

بموازات با افزایش شمار مشاغل در بخش تولید و خدمات، دولت مبالغ زیادی جهت رفاه اجتماعی خرج می‌کند. نسبت درآمد مالیاتی(درآمدهای مالی) در تولید ناخالص داخلی از ۱۰/۷ درصد در سال ۱۹۹۵ به ۲۰/۴ درصد در سال ۲۰۰۸ جهش یافت.(۶۴)، و سهم عمده ای(سهم شیر) از این درآمد جهت کاهش فقر، خدمات عمومی و(بیمه و بازنشستگی همگانی (تأمین اجتماعی) هزینه می‌شود.

اقتصاددان بانفوذ، هو انگانگ می‌نویسد که:

«مدرنیزه کردن چین مطلقا جهت سود اقشاری از مردم، شهرها، و مناطق آن برنامه‌ریزی نشده است. برعکس اهداف مدرنیزه جهت رفاه مشترک همه مردم، در سراسر مناطق شهری و روستایی و رسیدن به هردو منطقه ساحلی و مناطق گسترده داخلی است. مساوات‌گرایی، مهم‌ترین فرق بین مدرنیزاسیون سوسیالیستی چین و برنامه مدرنیزاسیون کاپیتالیستی کشورهای پیش‌رفته کنونی جهان است.»

شمار افرادی که طی پروسه رفرم‌ها از فقر رهایی یافته‌اند به صدها میلیون نفر می‌رسد. رهبری چین جهت ریشه‌کن کردن کامل فقرمطلق تا سال ۲۰۲۰ هدفی را تعیین نموده است.

اجیت سینگ(Ajit Singh ) می‌نویسد:

«بین سال‌های ۲۰۱۵–۱۹۷۸، درآمد واقعی نیمی از بخش پائینی مزدبگیران چین، ۴۰۱ درصد، درمقایسه با کاهش یک درصدی در آمریکا، رشد داشته است. رشد دست‌مزد ساعتی بخش تولیدی چین نیز از سال ۲۰۰۱، سالانه ۱۲ درصد افزایش داشته است.»(۶۵) بعلاوه، هزینه های دولت جهت تحصیلات(آموزش و پرورش) و مراقبت‌های بهداشتی بسرعت در حال افزایش است.

سوء تغدیه کودکان دیگر موضوعیتی ندارد و متعلق به گذشته است. برمبنای برنامه جهانی عذا، شمار کودکان زیر پنج سال که دچار کم‌بود وزن بودند، بین سال‌های ۱۹۹۰ و ۲۰۱۰، ۷۴ درصد تقلیل یافت و نرخ رشد کوتاه قدی تا ۷۰ درصد کاهش یافت.

«تغذیه بهتر، سلامتی و کیفیت زندگی کودکان چینی را بطور قابل توجهی بهتر کرده است… از سال ۱۹۹۰، چین به‌تنهایی تقریباً دو سوم کل کاهش شمار افراد کم‌تغذیه در مناطق درحال توسعه را بخود اختصاص داده است.»(۶۶) بطور مفید می‌توان این موضوع را با هند مقایسه نمود، جایی‌که هنوز سوءتغذیه کودکان بشکل تراژدی رواج دارد.»(۶۷)

در نخستین سال‌های جمهوری خلق چین، تصمیمی گرفته شد که بر آموزش ابتدایی و متوسط تأکید داشت و تضمین شود که هرفردی حداقل چند سال تحصیل کند. مطمئناً این امر بهترین راه استفاده از منابع در آن‌زمان بود، اما نتیجه‌اش این بود که چین جوانان شایسته و متخصص بسیار کم داشت. در دهه های اخیر، دولت به دانش‌کده و دانش‌گاه بیش‌تر تمرکز کرده است، و در نتیجه، اینک میزان پذیرش در مؤسسات آموزش عالی، ۴۳ درصد فارغ التحصیلان دببرستانی هستند.

«۸ میلیون دانش‌جو از دانش‌گاه‌های چین در سال ۲۰۱۷ فارغ التحصیل شدند که یک رکورد تاریخی بود. این تعداد تقریباً بیش از ده برابر سال ۱۹۹۷، و بیش از دوبرابر شمار دانش‌جویانی است که امسال در آمریکا فارغ التحصیل می‌شوند.»(۶۸) میزان پذیرش مهدکودک‌های پیش‌دبستانی نیز برای یک کشور در حال توسعه بشدت بالا، و به ۷۷ درصد رسیده است.(۶۹)

معیار مفیدی که در سال‌های اخیر رایج شده است، شاخص توسعه انسانی(اچ دی آی-The Human Development Index) است، ترکیبی از امید به زندگی، سطح آموزش و پرورش و درآمد سرانه است. چین از لحاظ شاخص توسعه انسانی از میزان ۴۰۷/. در سال ۱۹۸۰، امروز به ۷۲۷/. رسیده است(جهت اهداف جای‌گاه جهانی، نروژ در بالای جدول با ۹۴۹/. و جمهوری آفریقای مرکزی در پایین جدول با ۳۵۲/. قرار دارند). افزایش شاخص توسعه انسانی چین را تنها کشوری می‌سازد که با جهش از گروه رتبه شاخص توسعه انسانی «پائین» در سال ۱۹۹۰ به گروه شاخص توسعه انسانی «متوسط» حرکت نموده و امروز در گروه شاخص توسعه انسانی «بالا» است (نیاز جهت گروه شاخص توسعه انسانی «بسیار بالا» ۸۰۰/. است– بنطرم‌یرسد که چین تا چند سال دیگر به گروه شاخص توسعه انسانی «بسیار بالا» برسد).

از شروع پروسه رفرم‌ها، عدم تساوی درآمدها، پیوسته افزایش یافت – همان‌گونه‌که انتظارش می‌رفت، یک عارضه جانبی ناخوش‌آیند بود که به شرکت‌های خصوصی و خارجی اجازه سرمایه‌گذاری داد. میزان درآمد در سال‌های ۲۰۰۰ به سطوح شگفت‌انگیزی افزایش یافت، اما مطالعات متعدی نشان می‌دهد که اینک با گسترش مشاغل و سرمایه‌گذاری درون‌بومی، شروع به کاهش کرده است.(۷۰)

پیش‌نهاد جدال برانگیز دنگ که معتقد بود: «باید به برخی از مردم مناطق روستایی و شهرها اجازه داده شود تا قبل از دیگران ثروت‌مند شوند» (۷۱)، در عمل بخوبی کار کرده است. شهرهای کنار رودخانه و ساحلی، مخصوصا شانگهای، شنژن و گوانژ، از بقیه شهرها سبقت جستند، و سرمایه‌گذاری‌های گسترده ای را جذب نمودند و بسرعت توسعه یافتند. اما حالا، «شرکت‌ها، تولیدشان را به استان‌های داخلی منتقل می‌کنند، ولی مقابل، گوانگدونگ بدنبال حرکت بسوی نردبان ارزش، توسعه صنایع خدماتی خود و تغییر در مناطق جدید تولید است که بجای کار سخت مردم و کارگران مهاجر از استان‌های دور، بر طراحی و تکنولوژی متکی است.»(۷۲) در همین اثنی، درآمد مالیاتی بسیارافزایش یافته حاصل از آن‌هایی است که «اجازه یافتند قبل از دیگران ثروت‌مند شوند»، براساس فرمول مورد توافق در ابتدا، یعنی «بنفع مردم، بخش کوچکی جهت تقویت دفاع ملی و بقیه‌اش جهت توسعه اقتصادی، آموزش و پرورش و علم و ارتقای سطح استانداردهای زندگی و سطح فرهنگی مردم هزینه شده است.»(۷۳) از این بابت، چین یکی ازمعدود کشورهایی در جهان است که مفهوم ثروت *«قطره قطره ای»(rickling down) خیال محض نیست.

*تئوری قطره قطره‌ای(The trickle-down theory) نظریه‌ای است که نشان می‌دهد مزایایی که به افراد بالای یک سیستم داده می‌شود، در نهایت به افراد پایین‌تر از سیستم منتقل می‌شود. به عنوان مثال، اگر ثروت‌مندان کاهش مالیات دریافت کنند، با ایجاد شغل، این مزایا را به فقرا منتقل می کنند.

(https://www.collinsdictionary.com/dictionary/english/trickle-down)

لوسوردو اشاره می‌کند که نابرابری را باید در هردو، در یک جامعه مشخص و در سطح جهانی درنظر گفت – «نابرابری موجود در سطح جهانی، بین کشورهای توسعه‌یافته ترین و کشورهای کم‌تر توسعه یافته.»

از نظر چشم انداز جهانی، چین در کاهش نابرابری سهم خارق‌العاده ای داشته است و با توجه به استاندارد زندگی مردمش در حال نزدیک شدن به اروپای غربی است.

لوسوردو جهت درک بهتر از نابرابری در خود چین از مثال قدرت‌مندی استفاده می‌کند:

« دو قطار را درنظر بگیریم که از ایستگاهی بنام ًکم توسعهً، به سمت ایستگاهی بنام ًتوسعهً حرکت می‌کنند. یکی از قطارها سریع‌السیرست، درحالی‌که قطار دیگر کندترست: متعاقبا، فاصله بین دوقطار کم‌کم بیش‌تر می‌شود. چنا‌ن‌چه وسعت قاره‌ای چین و تاریخ مشقت‌بارش را درنظر بگیریم، چرایی این تفاوت را می‌توانیم به آسانی توضیح دهیم: مناطق ساحلی، که از پیش زیرساخت (البته ابتدایی) داشته اند، و از دست‌رسی آسان‌تر وامکان تجارت با مناطق توسعه یافته لذت می‌بردند، در موقعیت بهتری از مناطق کم‌تر توسعه‌یافته سنتی قرار دارند که محصور در خشکی‌اند و با کشورها و مناطقی همسایه‌اند که با رکود اقتصادی مشخص شده اند. روشن است فاصله بین دو قطاری‌که با سرعت‌های متفاوت حرکت می‌کنند عریض‌تر می‌شود، اما ما باید سه نکته اساسی را در نظر بگیریم:

اولا، مسیر(توسعه) شبیه بهم است؛

ثانیا، این‌روزها، رشد درآمد برخی از مناطق داخلی، سریع‌تر از مناطق ساحلی است؛

ثالثا، بدلیل پروسه شهرنشینی چشم‌گیر(که جمعیت را به توسعه‌یافته ترین ناحیه‌ها و مناطق سوق می‌دهد)، قطار سریع‌تر تمایل دارد که مسافران بیش‌تری را سوار کند. چنان‌چه چین را بعنوان یک کل درنظر بگیریم، تعجبی ندارد که ما شاهد رشد ثابت و قابل ملاحظه‌ای از طبقه متوسط، هم‌چنین توزیع گسترده‌تر حمایت اجتماعی و ویژگی‌های دولت رفاه باشیم.»(۷۴)

پیش‌تاز جهانی در علم و تکنولوژی

به دلایلی که پیش‌تر در این مجموعه مقالات به آن پرداخته‌ایم، اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی هرگز نتوانست از لحاظ تکنولوژی و باروری(بهره‌ وری) به پای قدرت‌های بزرگ امپریالیستی برسد. ازاواخر سال‌های ۱۹۷۰ ببعد، اختلاف تکنولوژیکی بین اتحاد شوروی و آمریکا شدت رشد کرد. اما، در چین، سطوح باروری و ابداع(بهره‌ وری و نوآوری) در حال رسیدن به پیش‌رفته‌ترین کشورهای کاپیتالیستی است.

چین درحالی‌که در نخستین دهه‌های رفرم‌ها بر «انتقال تکنولوژی» وفراگیری از آمریکا و ژاپن متمرکز بود، اما در سال‌های اخیر«با مداومت از نردبان تکنولوژی بالا رفته است».

چند سال پیش مارتین ژاک نوشت که:

«این یک خیال واهی است که فکر کنیم چین برای همیشه در دامنه تکنولوژی گرفتار شود. به موقع به یک قدرت تکنولوژیک مقتدر تبدیل می‌شود.»(۷۵) این پروسه هم‌اکنون در جلوی چشمانمان انجام می‌گیرد.

فیلیپ بال نویسنده پیش‌کسوت علم، اشاره می‌کند که:

«پشتیبانی از این عقیده قدیمی که چین… قادرست کُپی‌برداری کند، اما نمی‌تواند نوآوری داشته باشد، مطمئناً امروزه اشتباه است. چین در چندین زمینه علمی پیش‌تاز است و دیگران می‌توانند پیروی کنند. در سفری که در سال ۱۹۹۲ از آزمایش‌گاه‌های چینی داشتم، فقط آن‌چیزهایی را که در دانش‌گاه گل سرسبد پکن دیدم با آن‌هایی که ممکن‌ست در یک دانش‌گاه خوب در غرب یافت، قبل مقایسه بودند. منابعی را این‌روزها دانش‌مندان برجسته چین در اختیار دارند، مایه حسادت هم‌تایان غربی آن‌هاست.»(۷۶)

در سال‌های ۱۹۸۰، زیرساخت‌های شوروی شروع به ریزش کرده بودند، در حالی‌که امروزه زیرساخت‌های مدرن چین دارای رُتبه جهانی هستند. جهت نمونه، اگرچه که چین تا سال ۱۹۹۹ دارای ریل قطار سریع‌السیر نبود، اما اینک بیش از۲۵ هزار کیلومتردارد، که برابرست با دو سوم راه آهن کُل جهان.(۷۷)

شمار کاربران اینترنی چین حدود سه برابر تعداد کاربران اینترنتی در آمریکاست (سرانه چین اندکی عقب‌تر از آمریکاست، اما با توجه به «شکاف نسبی در شمار کاربران اینترنت بین چین و آمریکا در سال ۱۹۹۳، هنوز هم عالی‌ و بافاکتور ۳۰۰۰ بود.»(۷۸)

چرا رفرم‌های شوروی شکست خورد، اما رفرم‌های اقتصادی چین موفق شد؟

استراتژی رفرم‌هایی که چین از سال ۱۹۷۸ دنبال نمود، از نظر ظاهری مشابه پرسترویکای گورباچف بودند؛ اما بااین‌حال، اختلاف‌های ژرفی بین عمل‌کردهای چین و شوروی وجود دارد که به ما در درک موفقیت چشم‌گیر چین و شکست کامل شوروی کمک می‌کند.(۷۹)

کمونیست پیش‌کسوت روسی، گنادی زیوگانوف معتقدست که یک رفرم اقتصادی موفق مستلزم «برنامه ای بخوبی توسعه یافته و اهداف دقیق تعریف شده؛ تیمی از بهسازگران قوی و بسیار روشن‌فکر؛ سیستمی قوی و مؤثر جهت کنترل حوادث سیاسی است؛ که شیوه های ایجاد رفرم‌ها را کاملا و بدقت بررسی کند؛ رسانه‌های جمعی را جهت توضیح معنا، اهداف، و پیامدهای رفرم‌ها برای دولت بعنوان یک کُل و برای افراد بویژه جهت مشارکت هرچه ممکن مردم در پروسه رفرم‌ها بسیج کند؛ تا جهت حفظ و توسعه ساختارها، روابط، روی‌کردها، روش‌ها، و شیوه‌های زندگی، مورد رضایت اکثریت مردم باشد.»(۸۰)

همه این عوامل در چین بکار گرفته شد، ولی آشکارا در اتحاد شوروی گورباچف غایب بودند. گورباچف اشخاص را نه براساس شایستگی‌هایشان، بل‌که براساس حمایت غیرانتقادی‌شان از دستور کارش انتخاب نمود. گورباچف ساختارهای دولتی موجود و آزموده شده را را بسیج نکرد، برعکس بدنبال تضعیف آن‌ها بود. رسانه‌ها جهت متحد کردن مردم در پشت برنامه توسعه بکار گرفته نشدند، بل‌که جهت تحقیر حزب کمونیست استفاده شد. برنامه اقتصادی منسجم نبود و در معرض تغییر جهت ناگهانی بود. مردم به‌هیچ وجهی جهت مشارکت دعوت نمی‌شدند مگرانجام چیزی‌که به آن‌ها گفته شده بود.عواقب آن،«به‌رخ کشیدن غرور سیاسی، عوام‌فریبی، و بی‌نظمی– دیلتانیسم بود که بتدریج کشور را ازپا درآورد و فلج نمود»(۸۱)

اما روی‌کرد چین بسیار محتاطانه و پراگماتیک، «برمبنای روی‌کردی گام بگام، تدریجی و تجربی بود.

اگر رفرمی کارآیی داشت، به حوزه‌های جدید تعمیم داده می‌شد؛ و اگرهم شکست می‌خورد، رها می‌شد.»(۸۲) همه اصلاحات می‌بایستی در عمل مورد آزمایش قزار گیرد، و همه نتایج می‌بایستی مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته و از آن‌ها عبرت گرفت. اقتصاددان پیش‌گام دوران دنگ، چن یون، در سال ۱۹۸۰ اظهار نمود که:

«از آن‌جایی‌که ممکن‌ست با بسیار مشکلات پیچیده مواجه شویم، باید آهسته و پیوسته گام برداریم. بنابراین نباید عجله نمود… ما باید با تجارب حرکت کنیم، تجربیاتمان‌ را هرازچندگاهی بررسی کنیم، وهرزمانی‌که به اشتباهاتی برخوردیم، درستشان کنیم، تا اشتباهات کوچک به اشتباهات بزرگ تبدیل نشوند.»(۸۳) کارها دقیقاً بدین‌صورت ادامه یافت.

رفرم‌های گورباچف بی‌مهارت، از بالابه پائین، و بدون مشورت با مردم یا تلاش جهت جمع‌آوری بازخورد انجام گرفت. اما درهمین‌حال در چین، بساری از ایده‌های کلیدی «ریشه‌های مردمی داشت. ما آن‌ها را تنظیم می‌کردیم و به سطح دستورالعمل‌های کل کشور می‌رساندیم. تنها معیار حقیقت، آزمودن است.» (۸۴)

در حالی‌که (در شوروی)، «گورباچف اشتباه فاجعه‌باری کرد و سعی نمود که کارهای بسیار زیادی را خیلی سریع انجام دهد.»(۸۵)، در چین، رفرم‌ها صبورانه، تدریجا افزایشی و نتیجه‌گرا بودند.

رهبرهای چین به ایده‌های بومی خود باور داشتند و به ستاره‌های جوان اقتصاد غرب، که در آن‌موقع در تبعیت‌ خود نسبت به «ارتدوکسی جدید» نئولیبرالیسم تقریباً متفق القول بودند، کوچک‌ترین توجهی نکردند. مطمئنا، (خزانه) دولت که هم‌چنان در هردو مسیر استراتژیک و کنترل روزمره اقتصاد بزرگ‌ترین بازی‌گرست، خالی نشد. این امر در تضاد با مسیر اتحاد شوروی بود، جایی‌که که اقتصاددان‌های تیم گورباچف به طلسم نئولیبرالیسم گرفتار شدند به این نتیجه‌گیری رسیدند که برنامه‌ریزی و راهنمایی دولتی زیان‌آورست.

اقتصاددان مارکسیست، مایکل روبرتس مشاهده می‌کند که برچیدن ناگهانی آژانس‌های برنامه‌ریزی بوسیله گورباچف «منجر به تحریک تقاضای شدید داخلی مزمن و نیاز به واردات خارجی گشت»، و اقتصادی شوروی از درون فروپاشید.

در همین اثنی، برعکس این امر در چین ُخ داد، جایی که «تقلیل محدودیت‌ها بر توسعه سرمایه خصوصی با کنترل دولتی و سرمایه‌گذاری هنگفت و برنامه‌ریزی شده تحت رهبری دولت ترکیب شد.»(۸۶)

اقتصاددان‌های شوروی از اصول برنامه‌ریزی مرکزی به اصول نئولیبرال گذر کردند و قادر نشدند روی‌کردهای خلاقی بیابند که نقاط قوت و ضعیف موجود را به درستی بشناسند. عمل‌کرد چینی‌ها این بود که «نباید از برترها و کتاب‌ها اطاعت کورکورانه کرد؛ بل‌که باید از حقیقت و واقعیات پیروی نمود؛ باید تبادل، سنجش، و تکرار بهره گرفت.»(۸۷)

تیم گورباچف هرگز قادر نشد جهت طرحهایشان به اجماع برسد؛ آن‌ها فقط کسانی را جمعا به حاشیه راندند که در حزب کمونیست با آن‌ها موافق نبودند. متعاقبا، هرگزهیچ وحدت واقعی در مورد هدف پرسترویکا وجود نداشت. در چین، عمل‌کرد تدریجی و نتیجه‌محور به رهبری ارشد اجازه داد تا بر کمیته مرکزی، رهبران منطقه ای و صفوف حزب پیروز شود.

چین نه حاکمیت حزب کمونیست را زیرسئوال می‌برد و نه به تاریخ خود حمله می‌کند

«چنان‌چه چین به لیبراسیون(آزادسازی) بورژوایی اجازه (فعالیت) می‌داد، بناچار غوغا می‌شد. ما نمی‌توانستیم هیچ‌کاری انجام دهیم، و همه اصول، سیاست‌ها، خطمشی و استراتژی توسعه ما محکوم به شکست بود.»(۸۸)

در قسمت پنجم این مجموعه مقالات، توضیح بلندبالایی از دوران گورباچف در مورد حمله رهبری ارشد شوروی به حزب کمونیست، زیرسئوال بردن مشروعیت، بازنویسی تاریخ حزب و ایجاد سر‌خوردگی در میان مردم شوروی ارائه شد. حمله به حزب باصطلاح تحت لوای تقویت دمکراسی انجام گرفت، اما نتایج مشخص نمود که عمیقاا ضددمکراتیک بود.

حزب کمونیست موتور اصلی ترویج نیازها و ایده‌های طبقه کارگر بوده است؛ اما وقتی که حزب کمونیست به حاشیه رانده شد، کارگران دیگر هیچ ابزار علنی جهت سازمان‌دهی در دفاع از منافعشان نداشتند. این امر فضای جامعه را بر روی اقلیتی پروکاپیتالیست باز نمود که قدرت سیاسی را بدست گرفتند و درنهایت کشور را تجزیه کردند و سوسیالیسم را برچیدند.

رهبریت چین به این درک رسیده بود که جمهوری خلق چین بدون رهبری بی چون و چرای حزب کمونیست نمی‌تواند زنده بماند. دنگ «عقیده داشت که ضروری‌ترین وظیفه، بهبود شرایط امرار معاش مردم است. از نظر دنگ، همه رفرم‌های دیگر، از جمله رفرم‌های سیاسی، باید در خدمت این هدف اصلی باشند. وی براین باورد بود که تقلید از مدل غربی و قرار دادن رفرم‌های سیاسی در صدر دستور کار، مشابه کاری‌که شوروی در آن‌زمان کرد، مطلقا احمقانه است. درواقع، این عینا کامنت دنگ در باره گورباچف پس از دیدار آن‌ها بود: «شاید این مرد زیرک بنظر برسد، اما در‌واقع نادان است.»(۸۹)

در یک فضای اقتصادی درحال تغییر، جایی‌که درآن‌جا کاپیتال خصوصی انباشته می‌شود، و طبقه جدیدی از سرمایه‌گذاران کارآفرین پدید می‌آید، تداوم حاکمیت حزب کمونیست ضرورت دارد تا اطمینان حاصل شود که توسعه بنفع توده هاست و این‌که صاحبان جدید کاپیتال نتوانند ازنظر سیاسی حاکم گردند. بعلاوه، رفرم‌های اقتصادی موفقیت آمیزبه ثبات سیاسی نیاز دارد.

عملاً درهرسخن‌رانی مهمی درباره مسیر توسعه چین از سال ۱۹۷۸ تا هنگام مرگش در سال ۱۹۹۷، دنگ اصرار داشت، از چهار اصل اساسی (اصول کاردینال) پیروی شود:

۱) دفاع از مسیر سوسیالیستی؛

۲) حفظ دیکتاتوری پرولتاریا(حکومت طبقه کارگر)؛

۳) حفظ رهبری حزب؛ و

۴) پای‌بندی به مارکسیست– لنینیست و تفکر مائو تسه تونگ.

موقعی‌که از اهمیت دولت کارگری صحبت می‌شد، دنگ سخنانش را کوتاه نمی‌کرد:

«امروزه مردم چین نیازمند چه نوع دمکرسی هستند؟ این امر فقط می‌تواند دمکراسی سوسیالیستی، دمکراسی خلقی باشد، و نه دمکراسی بورژوایی، دمکراسی اندیویدوالیسم(فردگرایی)… منافع شخصی باید تایع منافع جمعی، منافع جزء به منافع کُل، و بی‌درنگ به منافع بلندمدت باشد. بعبارتی دیگر، منافع اقلیت باید تابع منافع اکثریت باشد، و منافع جزء تابع منافع کلان باشد… هنوز هم ضروری‌ست که دیکتاتوری پرولتاریا را بر همه عناصر ضدسوسیالیستی اعمال کرد… واقعیت این‌ست‌که بدون دیکتاتوری پرولتاریا نمی‌توان سوسیالیسم را بنا کرد.»(۹۰)

وقتی‌که چند سال بعد، زمانی‌که برخی از مردم خواهان خاتمه دادن به حکومت حزب کمونیست و حرکت چین بسمت و سوی سیستمی پارلمانی به سبک و سیاق غربی شدند، دنگ تکرار نمود:

«مسیر مدرنیزاسیون و سیاست گشایش ما نباید شامل لیبراسیون بورژوایی باشد… هدف ما ابداع یک محیط سیاسی باثبات است؛ زیراکه در یک محیط سیاسی بی‌ثبات، غیرممکن‌ست که ما بتوانیم به بنای سوسیالیسم ادامه دهیم یا هر کار دیگری را انجام دهیم. کار اصلی ما آبادانی کشورست، و کارهای کم اهمیت‌تر باید تابع آن شوند… در چین، لیبرالیزاسیون بورژوایی بمعنای پیمودن مسیر کاپیتالیستی است که منجر به چنددستگی می‌شود.»(۹۱) این کلمات در سال ۱۹۸۵، دو ماه بعداز آن بیان شد که میخائیل گورباچف ، دبیر کل حزب کمونیست اتحاد شوروی شد. ایکاش گورباچف بیش‌تر تحت تأثیر عمل‌کرد چین قرار می‌گرفت.

چین مانند شوروی به تاریخ خودش حمله نکرده است. اگرچه که رهبری چین از بعضی از سیاست‌های خاص مائو(بویژه از جهش بزرگ بجلو و انقلاب فرهنگی) انتقادات جدی کرده است‌(۹۲)، اما هرگز نه مائو را انکار کرد و نه مبانی اساسی ایدئولوژیک سوسیالیسم چین را تضعیف نمود.

نقل قول دیگری از دنگ:

«افکار مائوتسه تونگ در گذشته، نه فقط منجر به پیروزی انقلاب شد؛ بل‌که این( پیروزی) یک دارایی ارزش‌مند برای حزب کمونیست چین و کشورمان بوده – و خواهد بود. بهمین علت‌ است که ما پُرتره صدر مائو را بعنوان نماد کشورمان برای همیشه بر روی دروازه تیانامین(آسمانی) حفظ می‌کنیم، و همواره از وی بعنوان بنیان‌گذار حزب و دولتمان یاد می‌کنیم … ما با صدر مائو آن رفتاری را که خروشچف با استالین کرد، نمی‌کنیم.»(۹۳)

هردو، خروشچف و گورباچف فکر می‌کردند که با لکه‌دار کردن سابقه تاریخی حزب کمونیست شوروی می‌توانند به جمع‌آوری نیروها جهت ساخت یک سوسسیالیسم جدید کمک کنند؛ آن‌ها اشتباه کردند. شی جین پینگ از طرفی دیگر، سخت کوشیده است که استمرار بین دوران مائو و دوران پسامائو را برجسته نماید:

«هر دو فاز– بلافاصله بهم مرتبط و متمایز از یک‌دیگرند– هردو در بنای سوسیالیسم اکتشاف‌های عمل‌گرایانه اند که تحت هدایت رهبری حزب توسط مردم انجام می‌گیرد. اگرچه که این دوفاز تاریخی در هدایت افکار، اصول، سیاست‌ها، و کار عملی خود خیلی متفاوتند، اما به هیچ عنوان از هم جدا یا در تقابل با یک‌دیگر نیستند.»(۹۴) این امر موضعی حاشیه ای نیست، بلکه دیدگاهی است که کم وبیش به اتفاق آرا توسط کمیته مرکزی حزب کمونیست چین مورد قبول قرار گرفته است.

در جای دیگری، شی خاطرنشان می‌کند که:

«یکی از دلایل مهم تجزیه اتحاد شوروی، و تخریب حزب کمونیست اتحاد شوروی، انکار کامل تاریخ اتحاد شوروی، و تاریخ حزب کمونیست اتحاد شوروی، انکار لنین و دیگر شخصیت‌های برجسته، و نیهلیسم(پوچ‌گرایی) تاریخی بود که منجر به آشفتگی افکار مردم شد.»(۹۵) اگرچه در چین معاصر آزادی مطبوعات خیلی بیش‌تر از آنی‌ست که در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی وجود داشت، و گرچه ترویج «پوچ‌گرایی تاریخی» برای تحلیل‌گران چینی منفرد غیرمعمول نیست، اما برخلاف اتحاد شوروی، چنین تفکراتی جذابیت بسیار محدودی کسب نمود، زیرا که در شوروی، در اواخر سال‌های ۱۹۸۰، جریان ثابت تبلیغات مسخره ضدکمونیستی جنگ سرد وجود داشت– که بیش‌تر آن از رسانه‌های دولتی سرچشمه می‌گرفت – و تأثیر جدی بر اعتمادعمومی گذاشته بود.

حزب کمونیست چین از بحران مشروعیت رنج نمی‌برد؛ و فوق العاده محبوب‌ست. نظرسنجی‌‌های متعددی ثابت می‌کند که اکثریت قریب به اتفاق مردم چین ازعمل‌کرد دولت در کُل راضی هستند و احساس می‌کنند که زندگی مردم سال به سال بهتر می‌شود.(۹۶)

مارتین ژاک می‌نویسد که مطابق با نظرسنجی سال ۲۰۰۹ هاروارد:

« حدود ۹۵/۵ درصد از چینی‌ها نسبتاً و یا فوق‌العاده از دولت مرکزی راضی بودند… با هر شاخصی، این امر نشان‌گر سطح بسیار بالایی از رضایت مردم است … برخلاف دانش مرسوم غربی، دولت چین از حقانیت بیش‌تری نسبت به هر دولت غربی لذت می‌برد، حتی اگر کاملاً از دمکراسی به سبک و سیاق غربی خبری نباشد… حاکمیت حزب کمونیست دیگر مورد شک و تردید نیست: با توجه به تغییر و تحولی که حزب کمونیست بر آن حاکم شده است، از قدرومنزلتی لذت می‌برد که انتظار می‌رود.»(۹۷)

دولت چین ثابت نموده است که در برخورد با موضوعاتی‌که برای مردم مهم است، بسیار مفید بوده است، از فقرزدایی گرفته تا حفاظت از وحدت ملی، از برخورد با فساد گرفته تا ایجاد شرایط بهبود مداوم کیفیت زندگی. در حالی‌که حزب کمونیست اتحاد شوروی در دهه ۱۹۸۰ شکننده تر و کم محبوب‌تر می‌شد؛ حزب کمونیست چین هم‌چنان نیرومندتر، مفیدتر، و محبوب‌تر می‌شود.

چین قادر شده است مانع «جنگ سرد» یک ابرقدرت شود

جنگ، آخرین چیزی‌ست که چین می‌خواهد. چین خیلی فقیرست و خواهان توسعه است؛ و بدون محیطی آرام نمی‌تواند توسعه یابد. از آنجایی‌که ما خواهان محیطی صلح آمیز هستیم، و ما باید با تمام نیروهای جهان جهت صلح هم‌کاری کنیم.»(۹۸)

یکی از مشغله‌های کشورهای سوسیالیستی از سال ۱۹۱۷ به این‌سو ضرورت حفظ روابط صلح آمیز با جهان امپریالیستی بوده است. تمام رهبران سوسیالیست – لنین، استالین، مائو، هوشی مین، کیم ایل سونگ، ازجمله فیدل کاسترو– همگی تا آن‌جایی که ممکن بوده است، از هم‌زیستی مسالمت آمیز پیروی کرده اند (اگرچه «برای رقص تانگو دو نفر لازم‌ست»، مانند ضرب المثل فارسی که می‌گوید:«یک‌دست صدا ندارد»، هم‌زیستی مسالمت‌آمیز اغلب تا حد زیادی غیرواقعی یا توهم‌آمیز بوده است).

مائو بطور ضمنی اهمیت صلح بین‌المللی جهت توسعه چین را در آغاز سال‌های ۱۹۷۰ درک کرد، وقتی‌که هنری کسینجر از پکن دیدار کرد و نهایتا راه جمهوری خلق چین را جهت داشتن جای‌گاهی در سازمان ملل هموار نمود. ادامه معاشرت‌های آمریکا و چین در سرتاسر سال‌های ۱۹۷۰، منجر به ایجاد روابط رسمی دیپلوماتیک بین چین و آمریکا در سال ۱۹۷۹ شد. چین از آن‌زمان در «بازی ظریف» با جهان کاپیتالیستی، کار قابل‌توجهی انجام داده است، و در حالی‌که به مسیر توسعه خود وفادار بوده است، از تسلیم شدن در برابر فریب‌های لیبرالیسم به سبک و سیاق غربی اجتناب می‌کند.

البته که هم‌زیستی مسالمت‌آمیز بمعنای برخی سازش‌های آزاردهنده بوده است، و این‌که چین اساساً از هرگونه ادعایی بر رهبری انقلابی جهانی چشم‌پوشی کرد. اتحاد شوروی بعنوان مرکز جهانی نیروهای مترقی مسئولیت سنگینی بعهده داشت، همبستگی عملی گسترده ای را به کشورهای سوسیالیستی، جنبش‌های آزادی‌بخش ملی و دولت‌های مترقی سراسر جهان ارائه داد– ازجمله از سال ۱۹۴۹ تا سال ۱۹۵۹ حمایت اقتصادی گسترده به جمهوری خلق چین ارائه داد؛ به کوبا، ویتنام، افغانستان، آنگولا، نیکاراگوئه، کره، اتیوپی و جاهای دیگر حمایت نظامی و اقتصادی ارائه داد، به کنگره ملی آفریقا(ای آن سی=ANC ) در آفریقای جنوبی، به فریلیمو(Frelimo) در موزامبیک، به سواپو(Swapo) در جنوب غرب آفریقا(نامیبیای فعلی)، در گینه بیسائو به(PAIGC) و سایرین کمک و سلاح ارائه داد.

اضافه بر کمک‌های مستقیم، نقش شوروی بعنوان حامی و محافظ جهان مترقی– و موقعیتش بعنوان یکی از دو «ابرقدرت» – بمعنای این بود که (اتحاد شوروی) مجبور بود بخش قابل توجهی از منابعش را جهت توسعه نظامی فدا کند. ارقام بسیار متنوع‌ند، اما آلکساندر پانتسوف تخمین می‌زند که:

«در سال ۱۹۸۵، در ابتدای پرسترویکای گورباچف، شوروی‌ها ۴۰ درصد از بوجه خودشان‌را جهت دفاع مصرف می‌کردند.»(۹۹) در واقع، پانتسوف نتیجه‌گیری می‌کند که: «اقتصاد اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی تحت فشار مخارج نظامی ازهم پاشیده شد.»

در مقایسه با چین پسا ۱۹۷۹، که «بدنبال ادغام و وابستگی متقابل بود»، ژاک، اتحاد شوروی را دارای ویژگی‌هایی توصیف می‌کند که «استبداد و انزوا را انتخاب نمود».

ژاک فراتر ادعا می‌کند که «در حالی‌که «چین بدنبال نزدیک شدن و هم‌کاری و تلاش جهت ایجاد بهترین شرایط مطلوب برای رشد اقتصادیش بود»، اتحاد جماهیر شوروی «مقابله نظامی و *رابطه حاصل‌جمع صفر را با ایالات متحده شروع نمود».

*رابطه حاصل‌جمع صفر( یعنی سود یک‌طرف باعث ضرر دیگری‌ می‌شود– م)

توصیف شخصیت سیاست شوروی غیرمنصفانه است. رهبری شوروی انزوا را انتخاب نکرد، بلکه توسط نظم جهانی امپریالیستی که تصمیم به تضعیف شوروی گرفته بود در معرض انزوا قرار گرفت.

شوروی«رویارویی نظامی را شروع نکرد»، ولی از بسیاری از متحدانش که بوسیله قدرت‌های امپریالیستی تهدید می‌شدند، مسئولانه دفاع نمود. این‌ متحدان‌ها آن‌گونه که بعضی وقت‌ها غلو یا تحریف می‌شود، در رقابت ابرقدرت‌ها بین آمریکا و اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی آلت دست محض نبودند، آن‌ها جنبش‌های مردمی جهت سوسیالیسم و/ یا استقلال ملی بودند.

معهذا، انزوای اقتصادی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و هزینه‌های نظامی غیرمناسب منجر به ایجاد مشکلات بسیاربزرگی شد که به فروپاشی شوروی کمک کرد. اما چین با یک محیط نسبتاً امن بین‌المللی قادر شده است مخارج نظامیش را از حدود ۷ درصد در سال ۱۹۷۸ به زیر۲۲ درصد فعلی(زمان نوشتن این مقاله) کاهش دهد. چین مجبور نشده با یک «حمله همه جانبه روبرو» شود و از گرفتارشدن در مسابقه تسلیحاتی احتراز کرده است.(۱۰۰)

زمینه شرایط نسبتاً صلح‌آمیز بین‌المللی به مملکت چین اجازه داده است که بطور سیستماتیک پی‌گیر توسعه اقتصادی باشد، و این امر تأثیر متقابلی بر امنیت چین داشته است، برای این‌که چین را در امور اقتصادی جهانی به یک بازی‌گر کلیدی تبدیل ساخته است.

جود وُدوارد اشاره می‌کند که رشد(اقتصادی) چین بسیاری از کشورها را مجبور ساخته است که پی‌گیر روابط خوبی با چین باشند، حتی در حالی‌که ایدئوژی چین را دوست ندارند. «بعبارت دیگر همسایگان نسبتا توسعه یافته‌ای مانند کره جنوبی یا تایوان که از لحاظ اقتصادی عمیقاً با چین درگیرند، نمی‌خواهند این رایطه متوقف شود … حتی متحدان اروپایی آمریکا، مخصوصا آلمان، فرانسه و بریتانیا، آماده شده بودند که جهت عضویت در [بانک سرمایه‌گذاری زیرساختی آسیا] [AIIB — Asian Infrastructure Investment Bank] اظهار نظر آمریکا درباره چین را رد کنند.»(۱۰۱)

گرچه استراتژی جهانی چین بمعنای عقب‌نشینی از نقش رهبری روشن در انقلاب جهانی بوده است، اما با این‌حال قادر شده است به دولت‌های مترقی حمایت حیاتی ارائه دهد. اقتصاددان بسیار محترم، ها – جون چنگ (Ha-joon Chang) متذکر می‌شود که رشد چین در آفریقا و آمریکای لاتین تأثیر عمیقا مثبتی داشته است. چین «بعلت کم‌بود نسبتا منابع طبیعی و رشد فوق‌العاده سریعش، شروع به جذب مواد غذایی، مواد معدنی و سوخت از بقیه جهان نمود، و تأثیر نفوذ روبه‌رشدش بیش‌تر و شدیدتراحساس شد. این امر به صادرکنندگان مواد خام آفریقا و آمریکای لاتین رونق بخشید، و سرانجام به این اقتصادها اجازه داد تا بخشی از ضررهایی را جبران کند که در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ از دست داده بود. بعلاوه چین به یک وام‌دهنده و سرمایه‌گذار عمده در برخی از کشورهای آفریقایی تبدیل شد، و به این کشورها قدرت اعمال فشار جهت مذاکره با مؤسسات برتون وُدز و اهداکنندگان سنتی کمک مالی، مانند آمریکا و کشورهای اروپایی ارائه داد.»(۱۰۲)

هوگو چاوز، رهبر انقلابی ونزوئلا به نکته‌ای از برقراری روابط قوی با چین اشاره نمود، سوسیالیسم چین را «الگویی برای رهبران و دولت‌های غربی مثال آورد که ادعا می‌کنند کاپیتالیسم تنها آلترناتیو است»(۱۰۳) در دو دهه گذشته، میلیاردها دلار وام کم‌بهره چین با پشتوانه نفت جهت حمایت از پیش‌رفت‌های چشم‌گیر توسعه انسانی ونزوئلا کمک کرده است. چین حمایت‌های مشابهی به کوبا، بولیوی، نپال، موزامبیک، زیمبابوه و آفریقای جنوبی ودیگران ارائه داده است.

گورباچف نیز علاقمند بود که جهت کاهش تنش‌ها و کاهش مخارج نظامی یک محیط بین المللی صلح آمیزتر ایجاد کند؛ بهرحال، برخلاف چینی‌ها، وی نتوانست جهت انجام این‌کار راهی پیدا کند که پیش‌شرطش تسلیم کامل به امپریالیسم نباشد. گورباچف که با یک اقتصاد راکد، افزایش نآرامی‌های داخلی و دوستان بسیار کمی در داخل کشور روبرو بود، به هردو، یول نقد و اعتبار از شرکای تازه یافته اش در غرب نیاز داشت: مارگرت تاچر، رونالد ریگان، جورج بوش (پدر) و هلموت کهل. گورباچف جهت حفظ دوستی آن‌ها، حمایت شوروی را از بسیاری متحدانش دریغ نمود، بدون دریافت چیزی درباره خلع سلاح تعهدات یک‌طرفه داد، و بالاخره سخاوت‌مندانه به عناصر حامی کاپیتالیست و ناسیونالیست‌های جدایی‌طلب درون اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی کمک کرد.

نتیجه‌گیری

«قطعنا سوسیالیسم تنها امید واقعی صلح و پایندگی نوع بشر است. دقیقاً این همان‌چیزی‌ست‌که حزب کمونیست و مردم جمهوری خلق چین بطور تکذیب‌ناپذیری ثابت نموده اند. درهمان‌حال آن‌ها نشان داده اند، آن‌گونه که کوبا و بقیه کشورهای برادر نشان داده اند، هر خلقی باید استراتژی و اهداف انقلابی‌شان‌را با شرایط واقعی کشورشان اتخاذ کند و این‌که دو پروسه انقلابی سوسیالیستی کاملاً شبیه بهم وجود ندارد. شما می‌توانید از هرکدام از انقلاب‌ها، بهترین تجارب و جدی‌ترین اشتباهات آن‌ها را یاد بگیرید.»(فیدل کاسترو)(۱۰۴)

واضح است که چین پی‌گیر مسیری نیست که اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی پیمود. پروسه رفرم‌ها در چین موفقیت آمیز بوده است؛ کیفیت زندگی مردم هم‌چنان بهبود می یابد؛ در نوآوری تکنولوژیک و حفط محیط زیست بعنوان یک رهبرجهانی نمایان گشه است؛ جدایی‌طلبان ناسیونالیست را بطور چشم‌گیری مهار نموده است؛ و حزب کمونیست چین محبوب و مسلط باقی‌مانده است و بطور خلاصه، چین هم‌چنان اشکال سوسیالیسم را که متناسب با شرایط در حال تغییرش است توسعه داده می‌دهد.

اقتصاددانان چینی اغلب از «برتری تازه واردها» در دنیای تکنولوژی صحبت می‌کنند، جایی‌که بموجب آن «نوآوری تکنولوژیکی و ترفیع صنعتی را می‌توان با تقلید، واردات، و/ یا ادغام تکنولوژی‌ها و صنایع موجود بدست آورد، که همه این‌ها به هزینه‌های تحقیق و توسعه (R&D) بسیار کم‌تری نیاز دارد.»(۱۰۵) احساسی وجود دارد که این ایده در جهان سیاست‌های بزرگ نیز مصداق دارد.

اتحاد جماهیر سوسیسالیستی شوروی اولین کشور سوسیالیستی جهان بود، و بدین‌ترتیب موفقیت‌ها و اشتباهاتش ماده خام ضروری جهت مطالعه جامامعه سوسیالیستی را تشکیل می‌دهد. حزب کمونیست چین در یادگیری از برچیدن شوروی بسیار کوشا بوده است تا از سرنوشت همانندی احتراز کند.

دیوید شامبا، با مراجعه به مطالعه آکادمی علوم اجتماعی چین، برخی از درس‌های کلیدی را خلاصه می‌کند که حزب کمونیست چین تلاش کرده جذب نماید. این‌ها شامل «تمزکز بر توسعه اقتصادی و ادامه بهبود استاندارد زندگی مردم»، «حفظ و تأئيد مارکسیسم بعنوان ایدئولوژی راهنما»، «تقویت رهبری حزب»، و «تقویت مداوم تلاش‌ها جهت ساختمان حزب» – مخصوصا در زمینه‌های ایدئولوژی، بازتاب، سازمان‌دهی، و سانترالیسم دمکراتیک – بمنظور حراست از قدرت رهبری در دست مارکسیست‌های وفادار» می‌باشند.(۱۰۶)

شاید مهم‌ترین درسی که می‌توان ازسقوط( تخریب– م) اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی فرا گرفت، موضوع حفظ حکومت کارگری و جلوگیری از صعود و قدرت‌گیری «لیبرال‌های» حامی کاپیتالیست باشد. چنان‌چه رهبری ارشد مصمم به واگذاری پروژه سوسیالیسم نمی‌شد، حتی علی‌رغم تداوم مشکلات اقتصادی، کاملاً امکان‌پذیر بود که سوسبالیسم شوروی می‌توانست باقی‌بماند.

محقق برجسته سیاست روسیه در دانش‌گاه ویرجینیا، آلن لینچ، گمانه‌زنی می‌کند که، اگر یوری آندروپوف، رئیس پیشین گورباچف دودهه دیگر زنده می‌ماند( یوری آندروپوف در سن ۶۹ سالگی و فقط پس از یک‌سال بعنوان دبیر اول حزب کمونیست اتحاد شوروی وفات نمود)، احتمال داشت که همه چیز خیلی متفاوت باشد. «با توجه به اظهارات پروگرام آندروپوف در سال‌های ۸۳–۱۹۸۲، هم‌چنین رکورد بلندمدت وی از حضور در جلسات سیاست شوروی، بدون‌شک وی چیزی شبیه به رفرم‌های سیاسی گورباچف را نمی‌پذیرفت، یا این‌که وی بدون تردید جهت توقف چالش‌های عمومی و جهت حفظ حکومت کمونیستی از زور استفاده می‌کرد. بعلاوه، شبکه‌های آندروپوف در حزب، کاکاب(KGB)، دولت و ارتش شوروی بطور غیرمقابل مقایسه‌ای از شبکه‌های گورباچف قوی‌تر بودند و چه بسا وی جهت رفرم تدریجی اقتصاد شوروی ائتلاف قابل دوامی را بکار می‌گرفت. درحالی‌که احتمالا چشم‌اندازموفقیت درازمدت اقتصادی آندروپوف زیر سئوال برود، اما این امر کاملاً موجه است که اتحاد شوروی– مانند چین کمونیستی– ممکن بود هنوز با ما باشد.»(۱۰۷)

کشورهای سوسیالیستی باقی‌مانده(و آینده)، هم‌چنین طبقه کارگر جهانی در کُل باید آموزه‌های فروپاشی (تخریب) اتحاد شوروی را کاملا یاد بگیرند. در مرحله فعلی تاریخ، از آن‌جایی‌که این کشورها یک اقلیت جهانی هستند و در حالی‌که آن‌ها با یک دشمن ایدئولوژیک قوی مواجه‌اند که مصمم بی ثباتی (و در نهایت نابودی ) آن‌هاست، این آموزه‌ها بطور وسیعی مناسب واجراشدنی هستند. این آموزه‌ها بخشی کلیدی از میراث بزرگی را تشکیل می‌دهند که تجربه شوروی برای طبقه گارگر جهانی به ارث گذاشته است.

در خاتمه خاطرنشان می‌کنیم که پروژه شوروی ابدا یک یادگار تاریخی نیست؛ تجریه شوروی برای سیاست معاصر مناسب و حتی حیاتی است. شاه‌کارهای حماسی مردم شوروی در کوبا، چین، ویتنام، لائوس و کُره(شمالی)؛ در کشورها و جنبش‌های متمایل به سوسیالیست و مترقی سراسر جهان زنده است. حتی در قلمروهایی از اتحاد شوروی سابق و کشورهای سابقا سوسیالیستی در اروپا، خاطره ایام بهتر (مخصوصا در دفاع و حفظ عمده دست‌آوردها، رسوم و اشکال شوروی در بلاروس) زنده است. همان‌گونه که فیدل کاسترو پیش‌بینی کرده بود، جمعیت‌هایشان شروع به پشیمانی از ضدانقلاب می‌کنند و دل‌تنگ «آن کشورهای منظمی می‌شوند که همه مردم دارای لباس، غذا، دوا و دارو، آموزش و پرورش و مسکن بودند، و خبری از جنایت و مافیا نبود؛ آن‌ها شروع به «درک اشتباه بزرگ تاریخی می‌شوند که چرا سوسیالیسم را نابود کردند.»(۱۰۸)

برجسته‌ترین عضو دفتر سیاسی شوروی، ایگور لیگاچف – که در عصر گورباچف تلاش نمود در برابر ضدانقلاب مقاومت کند، بخوبی نوشت:

«تاریخ در مسیری مستقیم پیش‌روی نمی‌کند. زیگزاگ می‌رود، عقب‌گرد دارد، و می‌چرخد. فاز سوسسیالیستی تمدن قادر نشد مانع از آن چرخش‌ها شود. علی‌رغم شکست موقت سوسیالیسم در اتحاد شوروی، قرن بیستم جهت نابودی سیستم استعماری، شکست استبداد فاشیستی، و تجربه ساخت جامعه سوسیالیستی ثبت شد. برمبنای آن تاریخ، درنهایت بشریت به یک جامعه عادلانه اجتماعی نائل می‌شود، جامعه‌ای‌که در آن آرزوهای فرد کاملا تحقق می‌یابد.»(۱۰۹)

مسیرگرامی‌داشت میراث اتحاد شوروی، مطالعه آن، آموختن از موفقیت‌های بزرگ آن و نابودی غم‌انگیزش، و کاربُرد این تاریخ درجهت یک آینده سوسیالیستی جهانی‌ست. کارگران شوروی مسئولیت انجام این امرمهم را به نسل ما سپرده اند.

برگردانده شده از:

?Why doesn’t the Soviet Union exist any more

:Part 8

?Will the People’s Republic of China go the way of the USSR

منابع:

  1. Deng Xiaoping,We must adhere to socialism and prevent peaceful evolution towards capitalism – conversation with Julius Nyerere, 1989 
  2. Martin Jacques, When China Rules The World: The Rise of the Middle Kingdom and the End of the Western World, Penguin, 2012 
  3. Fidel Castro, Interview in La Stampa, 1994 
  4. Eric Li interviewed by John Pilger, The Coming War on China (documentary film), 2016 
  5. Deng Xiaoping, cited in John Ross: Deng Xiaoping and John Maynard Keynes, 2012 
  6. Marx and Engels, Manifesto of the Communist Party (chapter 1), 1848 
  7. Albert Szymanski, Is the Red Flag Flying?, Zed Press, 1979 
  8. Xi Jinping, The Governance of China, Foreign Languages Press, 2014 
  9. Cited in Alexander Pantsov, Steven Levine, Deng Xiaoping: A Revolutionary Life, Oxford University Press, 2015 
  10. Deng Xiaoping, Planning and the market are both means of developing the productive forces, 1987 
  11. Siteram Yechury: Economy: Reforms for Restoration of Capitalism (1991), in Vijay Prashad (editor): Red October – The Russian Revolution and the Communist Horizon, LeftWord Books, 2017 
  12. See for example The World’s Most Popular Leader: China’s President Xi, December 2014 
  13. Xinhua: Socialism with Chinese characteristics: 10 ideas to share with world, 2017 
  14. The Governance of Chinaop cit 
  15. Business Insider: China’s latest energy megaproject shows that coal really is on the way out, 2018 
  16. ibid 
  17. Bloomberg: China’s War on Pollution Will Change the World, 2018 
  18. Telegraph: China to plant forest the size of Ireland in bid to become world leader in conservation, 2018 
  19. The Guardian: US ‘playing catch-up to China’ in clean energy efforts, UN climate chief says, 2015 
  20. New York Times: Four Years After Declaring War on Pollution, China Is Winning, 2018 
  21. The Guardian: Corporate power has turned Britain into a corrupt state, 2013 
  22. See for example The Atlantic: Why Do Chinese Billionaires Keep Ending Up in Prison?, 2013 
  23. Szymanski, op cit 
  24. Return to the Source: Actually Existing Socialism in Vietnam, 2013 
  25. Deng Xiaoping, Building a Socialism with a Specifically Chinese Character, 1984 
  26. Cited in Jude Woodward, The US vs China: Asia’s New Cold War?, Manchester University Press, 2017 
  27. John Ross: Why the Economic Reform Succeeded in China & Will Fail in Russia & Eastern Europe, 1992 
  28. Martin Jacques, op cit 
  29. Hu Angang, China in 2020: A New Type of Superpower, Brookings Institution Press, 2012 
  30. For a fuller discussion, see China: Capitalist or Socialist?, The Guardian (Communist Party of Australia), 2010 
  31. The ‘big four’ banks are: the Bank of China, the China Construction Bank, the Industrial and Commercial Bank of China and the Agricultural Bank of China. 
  32. Peter Nolan, China’s Rise, Russia’s Fall, Palgrave Macmillan, 1995 
  33. ibid 
  34. ibid 
  35. Tran Dac Loi, Contribution at the International Forum of Left Forces, 2017 
  36. Jenny Clegg, China’s Global Strategy: Toward a Multipolar World, Pluto Press, 2009 
  37. Technology transfer is discussed in some detail in John Ross’s article Lessons of the Chinese economic reform, part 2, 1996 
  38. David Rosnick, Mark Weisbrot, and Jacob Wilson, The Scorecard on Development, 1960–2016: China and the Global Economic Rebound, 2017 
  39. Martin Jacques, op cit 
  40. Nolan, op cit 
  41. The Governance of Chinaop cit 
  42. Deng Xiaoping, Uphold the Four Cardinal Principles, 1979 
  43. ibid 
  44. Financial Times: Xi Jinping pledges return to Marxist roots for China’s Communists (paywall), https://www.ft.com/content/be1b2528-3f57-11e6-8716-a4a71e8140b0, 2016 
  45. Xinhua: Xi stresses importance of The Communist Manifesto, 2018 
  46. Xinhua: Marx’s theory still shines with truth, 2018 
  47. Washington Post: Marxism: The opium of the Chinese masses, 2015 
  48. Vince Sherman, op cit 
  49. This is discussed in detail in the second article in this series
  50. Roger Keeran and Thomas Kenny, Socialism Betrayed: Behind the Collapse of the Soviet Union, International Publishers, 2004 
  51. Xinhua: China’s record in poverty reduction unparalleled in human history, 2018 
  52. Domenico Losurdo, Has China Turned to Capitalism? Reflections on the Transition from Capitalism to Socialism (paywall), International Critical Thought, 2017 
  53. Black Agenda Report: A Conversation with Ajit Singh, 2018 
  54. Deng Xiaoping: We Shall Concentrate On Economic Development, 1982 
  55. Peter Nolan, op cit 
  56. Invent the Future: Why doesn’t the Soviet Union exist any more? Part 2: Economic stagnation, 2017 
  57. Hu Angang, op cit 
  58. Jude Woodward, op cit 
  59. Martin Jacques, op cit 
  60. For a detailed analysis, see John Ross: China’s socialist model outperforms capitalism, 2016 
  61. The Scorecard on Development, op cit 
  62. Vince Sherman, op cit 
  63. Australian Marxist Review: For an International University of Marxism, 2015 
  64. Figures from Hu Angang, op cit
  65. Ajit Singh: China: A Revolutionary Present, 2017 
  66. WFP: 10 Facts About Nutrition in China, 2016 
  67. The Guardian: Over 40% of Indian children are malnourished, report finds, 2012 
  68. World Economic Forum: China now produces twice as many graduates a year as the US, 2017 
  69. Xinhua: 43 percent of China’s high school graduates admitted to colleges, 2017 
  70. See, for example, Vox: The great Chinese inequality turnaround (2017) and Quartz: China’s extreme income inequality finally appears to be falling (2017) 
  71. Deng Xiaoping, Our work in all fields should contribute to the building of socialism with Chinese characteristics, 1983 
  72. Martin Jacques, op cit 
  73. Deng Xiaoping, Bourgeois liberalization means taking the capitalist road, 1985 
  74. Domenico Losurdo, op cit 
  75. Martin Jacques, op cit 
  76. The Guardian: China’s great leap forward in science, 2018 
  77. Forbes: China’s High-Speed Trains Are Taking On More Passengers In Chinese New Year Massive Migration, 2018 
  78. Hu Angang, op cit 
  79. A more detailed analysis of the problems with perestroika can be found in the fifth article in this series
  80. My Russia: The Political Autobiography of Gennady Zyuganov, Routledge, 1997 
  81. ibid 
  82. Martin Jacques, op cit 
  83. Cited in Hu Angang, op cit 
  84. Deng Xiaoping: Excerpts from talks given in Wuchang, Shenzhen, Zhuhai and Shanghai, 1992 
  85. David Shambaugh, China’s Communist Party – Atrophy and Adaptation, University of California Press, 2008 
  86. Michael Roberts: The Russian revolution: some economic notes, 2017 
  87. Chen Yun, cited in Hu Angang, op cit 
  88. Deng Xiaoping, Conversation with Julius Nyerere, op cit 
  89. Huffington Post: Zhang Wiewei: My Personal Memories as Deng Xiaoping’s Interpreter – From Oriana Fallaci to Kim Il-sung to Gorbachev, 2014 
  90. Deng Xiaoping: Uphold the Four Cardinal Principlesop cit 
  91. Deng Xiaoping: Bourgeois liberalization means taking the capitalist road, 1985 
  92. These criticisms are discussed at length in the CPC’s document Resolution on certain questions in the history of our party since the founding of the People’s Republic of China, 1981. 
  93. This comparison with Khrushchev’s denunciation of Stalin is discussed in more detail in the third article in this series
  94. Xi Jinping, The Governance of Chinaop cit 
  95. Xinhua: Correctly Deal With Both Historical Periods Before and After Reform and Opening Up, 2013 
  96. See for example Pew Research Center, Global Attitudes and Trends, 2013 
  97. Martin Jacques, op cit 
  98. Deng Xiaoping: We Regard Reform as a Revolution, 1984 
  99. Alexander Pantsov, op cit 
  100. For further information on the military pressure imposed on the USSR by the US, see part 4 of this series: Imperialist destabilisation and military pressure
  101. Jude Woodward, op cit 
  102. Ha-joon Chang, Economics: The User’s Guide, Pelican, 2014 
  103. Taipei Times: Chavez to triple oil sales to China, 2006 
  104. Cited in Telesur: China Is Most Promising Hope for Third World: Fidel, 2017 
  105. Justin Yifu Lin: Advantage of being a latecomer, 2013 
  106. Shambaugh, op cit 
  107. Global Affairs: Deng’s and Gorbachev’s Reform Strategies Compared, 2012 
  108. Workers World: Fidel Castro In Vietnam, 1996 
  109. Inside Gorbachev’s Kremlin: The Memoirs Of Yegor Ligachev, Westview Press, 1996 

Why doesn’t the Soviet Union exist anymore?




ALTERNATIVE WORKERS NEWS IRAN, nr. 186




افزایش تهدیدها علیه منافع ملی ایران و حرکت‌های نمایشی رژیم ولایی در عرصۀ روابط بین‌المللی

به نظر ما، تجربهٔ انقلاب ۵۷ نشان می‌دهد که مبارزۀ ضدّدیکتاتوری برای آزادی و عدالت و مبارزه با سیاست‌های سرمایه‌داری امپریالیستی و مداخلهٔ خارجی برای دفاع از حاکمیت ملی دو روی یک سکه و لازم و ملزوم یکدیگرند. یکی بدون دیگری محقق و موفق نمی‌شود.

در ارزیابی کلی اوضاع مشخص کنونی ایران به‌روشنی می‌توان دید که از رأس “نظام”، علی‌خامنه‌ای، تا جناح‌های قدرتمند دیگر هیچ‌کدام قادر نیستند پایگاه‌ اجتماعی و مردمی چشمگیری ‌فراهم کنند که بتوانند برای “حفظ نظام” به آن‌ اتکا کنند. مجموعهٔ حکومت ولایت فقیه در منجلابی از بحران‌های متعدد اقتصادی-اجتماعی و فساد ساختاری دست‌وپا می‌زند که زندگی و معیشت اکثر مردم، منافع ملی، و آینده کشور را به لبهٔ پرتگاه خطرناکی کشانده است.

مدت‌هاست که حکومت ولایی، از یک سو، در کاربست سیاست‌های داخلی و خارجی تأمین‌کنندهٔ منافع ملی و، از سوی دیگر، در خدعه‌گری دینی برای مغزشویی جمعیت کشور و جذب حمایت آنها به آخر خط رسیده و در وضع نامتعادل و برگشت‌ناپذیری قرار گرفته است. پس از سرکوب خونین جنبش اعتراضی عظیم مردم در سال ۱۳۸۸ علیه کودتای انتخاباتی خامنه‌ای-احمدی‌نژاد، ترفندهای حکومتی دیگر کاربرد مؤثری در ایجاد “وحدت” بین حکومت و مردم ندارد.

ظهور و سقوط کاروان اعتدال‌گرایی-اصلاح‌طلبی، تحریم گستردهٔ انتخابات نمایشی از جانب اکثر مردم ناراضی، شکست خوردن برجام در رسیدن به هدف به‌رغم “نرمش قهرمانانه” خامنه‌ای، شکست‌های پی‌درپی سیاست‌های خارجی جمهوری اسلامی و به‌ویژه فعالیت‌های برون‌مرزی نیروی قدس سپاه زیر عنوان‌های فریبکارانه و پوچی مانند “مقاومت” یا “عمق استراتژیک” در منطقه، و اخیراً شکست افتضاح‌آمیز دولت رئیسی در حل بحران بن‌بست اقتصادی، همگی مؤید نامتعادل بودن حکومت و برگشت‌ناپذیری روحیهٔ معترض مردم ناراضی است. آنچه در جعبه‌ابزار حکومت ولایی باقی مانده است جز سرکوب خشن در داخل، مانورهای دیپلماتیک در خارج از کشور برای ظاهرسازی، و تغییرهای شکلی یا صوری در عرصهٔ روابط خارجی و به‌ویژه در ارتباط با کشورهای امپریالیستی و در مرکز آنها آمریکا نیست.

سران “نظام” و در رأس آنها خامنه‌ای و مشاوران متصل به بیت “رهبری” فهمیده‌اند که برون‌رفت از بحران‌های حاد داخل کشور با تلاش‌های به‌اصطلاح “دولت مردمی” برای یافتن نوشدارو در خارج از کشور، سفرهای خارجی نمایشی رئیسی، یا عضو شدن در سازمان شانگهای و گروه بریکس عملی نخواهد شد و به جایی نخواهد رسید. البته باید گفت که این رفت‌وآمدها و نمایش‌های خارجی، علاوه بر جنبهٔ تبلیغاتی که دارد، شاید تا حدی برای چانه‌زنی رژیم در مذاکرات پشت درهای بسته با آمریکا در مورد رفع تحریم‌ها یا در مبادلهٔ زندانیان با کشورهای غربی و روحیه دادن به ذوب‌شدگان در ولایت فایده‌ای داشته باشد. اما درد زحمتکشان و مردم ستم‌دیدهٔ ایران را درمان نمی‌کند.

خامنه‌ای و مشاوران او به‌خوبی واقف‌اند و بارها در نهان و آشکاربرای مثال، با انواع نرمش‌های قهرمانانه یا همکاری با آمریکا در افغانستان و عراق نشان داده‌اند که از دید آنها، یافتن نوشداروی حلال مشکلات در داخل برای “حفظ نظام” در برابر خطر اعتراض‌های مردمی، بدون اتکا به امپریالیسم آمریکا به جایی نمی‌رسد. برخلاف یاوه‌گویی‌های همیشگی‌شان، چشم و دلشان با آمریکا و اروپای امپریالیستی است. اما دستگاه تبلیغاتی و نظریه‌پردازان حکومتی و تحلیل‌های سطحی رسانه‌های جریان‌های اپوزیسیون جعلی وابسته به کشورهای غربی با توسل به “جنگ زرگری” این واقعیت را وارونه نشان می‌دهد. از این رو، ضروری است که نیروهای چپ مترقی و ملی عملکرد تاریخی و کنونی حکومت ولایی در تعامل با جهان امپریالیستی و کنش و واکنش میان آنها را به‌دقت و به‌طور گسترده در افکار عمومی توضیح دهند. همین تلاش به سهم خودش در تبادل‌نظر بین نیروهای آزادی‌خواه و میهن‌دوست و رسیدن آنها به اشتراک ‌نظر و همکاری در عمل مفید خواهد بود.

از نگاه حزب تودهٔ ایران، برای شناختن ریشه‌های اوضاع کنونی و آیندهٔ عملکرد حکومت ولایی، یعنی گزینه‌هایی که در برابر سران “نظام” برای “حفظ نظام” وجود دارد، این واقعیت‌های عینی و تعیین‌کننده را باید در نظر داشت:

۱)‌ بیش از چهار دهه یکه‌تازی و تسلط بلامنازع نظری و عملی “اسلام سیاسی” و حاکمیت مطلق ولایت فقیه بر همهٔ شئون اساسی کشور اقتصاد سیاسی کشور را کاملاً، و تا کنون به‌طور برگشت‌ناپذیر، به منافع اقتصادی دنیای امپریالیستی وابسته کرده است. نشانه‌ها و جوانه‌های این روند ضدملی را می‌توان در سال‌های اول پس از انقلاب ۵۷ و روی بردن “امام” به “بازاریان محترم” ردگیری کرد. رژیم دیکتاتوری ایران برای هموار کردن این راه پس از پایان یافتن جنگ ایران-عراق، سرکوب خونین نیروهای چپ و مترقی ملی و حذف عملی آنها از عرصهٔ مدیریت سیاسی-اجتماعی داخل کشور را در دستور کار گذاشت و با خشونت تمام اجرا کرد. به این ترتیب، از همان دههٔ ۱۳۶۰، در نبود نیروهای مدافع منافع زحمتکشان که بی‌رحمانه سرکوب شده بودند، شرایط برای رشد و تسلط خشن‌ترین و فاسدترین نوع سرمایه‌داری انگلی نامولد فراهم شد.

۲)‌ پس از مرگ خمینی و جنایت “فاجعهٔ ملی” در تابستان خونین ۱۳۶۷، از همان دورهٔ اتحاد رفسنجانی-خامنه‌ای و سر کار آمدن دولت “سازندگی” رفسنجانی در سال ۱۳۶۸، به‌رغم برخی کش‌وقوس‌ها و رقابت‌های جناحی، در مجموع برنامه‌های کلان اقتصادی جمهوری اسلامی ایران بر اساس الگوی نولیبرالی و نسخه‌های “حکمرانی خوب” بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول در همهٔ دولت‌ها، و به‌ویژه دولت احمدی‌نژاد، با پشتیبانی ولی فقیه جدید، علی خامنه‌ای، نهادینه شد. این روند به رشد و یکه‌تازی سرمایه‌داری مالی-تجاری در پیوند تنگاتنگ با سرمایه‌داری بوروکراتیک رانت‌خوار (وابسته به دستگاه حکومتی) در هرم قدرت سیاسی کشور منجر شد.

۳)‌ پس از سه دهه اعمال “تعدیل‌های ساختاری” بر اساس الگوی نولیبرالی و نهادینه شدن سرمایه‌داری نولیبرالی و “حکمرانی خوب” بانک جهانی در تاروپود دستگاه سیاسی کشور و فعالیت‌های بخش‌های خصوصی و شبه‌خصوصی رانت‌خوار و غارتگر، دیگر در هیچ بخشی از “نظام”، از رأس آن گرفته تا دیگر کارگزاران و نهادها، هیچ مخالفت واقعی با این مدرن‌ترین شیوهٔ استثمار نیروی کار و محیط‌زیست وجود ندارد. کارگزاران “نظام”، از شخص خامنه‌ای و جریان‌های دیگر مانند باند مؤتلفه و روزنامهٔ کیهان شریعتمداری و همهٔ جناح‌های اصول‌گرا گرفته تا اصلاح‌طلبان حکومتی و اعتدال‌گرایان و جبههٔ پایداری احمدی‌نژاد و جز اینها، دست در دست نظریه‌پردازان راست‌گرا و هواداران سرمایه‌داری نولیبرال مانند غنی‌نژاد، زیباکلام، لیلاز، و قوچانی، همگی حامی سیاست‌های سرمایه‌داری نولیبرالی اقتصادی بوده‌اند و از آن بسیار بهره‌مند شده‌اند. این روند حتی به سرمایه‌داری غیروابسته به حکومت نیز ضربه‌های سنگین زده و باعث خروج این سرمایه‌ها از کشور شده است.

۴) ماهیت و عملکرد اقتصاد سیاسی سرمایه‌داری خشن کنونی حاصل چهار دهه سمت‌گیری برنامه‌های کلان اقتصادی به سود سرمایه‌داری و به زیان زحمتکشان است. می‌توان گفت که دست دراز کردن جمهوری اسلامی ایران به‌سوی “اجماع واشنگتن” از جمله برای آزادسازی بازارها، خصوصی‌سازی‌ دارایی‌ها و شرکت‌های دولتی، مقررات‌زدایی، کاهش ارزش پول، و جلوگیری از فعالیت متشکل زحمتکشان در سندیکاها و اتحادیه‌ها، روندی بنیادی و برگشت‌ناپذیر بوده است. این واقعیت با عضو شدن جمهوری اسلامی ایران در بلوک‌های سیاسی-اقتصادی-امنیتی مانند سازمان همکاری شانگهای یا گروه بریکس تغییر نخواهد کرد. از این رو، بحث “چرخش به شرق” حکومت ولایی چیزی نمی‌توانست باشد جز ظاهرسازی و مانورهای تبلیغاتی حکومتی برای انحراف اذهان از سویی و گرفتن برخی امتیازها از سوی دیگر، که واقعیت‌های عینی خیلی زود توخالی بودن و بی‌خاصیت بودن آن برای زحمتکشان را نشان داد. ما بارها گفته‌ایم که در پی حاد شدن تضاد آشتی‌ناپذیر بین منافع ملی و خواست‌های مادّی زحمتکشان و آرمان‌های آزادی‌خواهانهٔ مردم از یک سو و دیکتاتوری ولایی از سوی دیگر، و ضرورت همکاری نیروهای چپ و مترقی ملی برای ایجاد گزینه‌ای ملی و مترقی در برابر جمهوری اسلامی، توجه به سیاست‌های امپریالیستی در ارتباط با تحولات آیندهٔ ایران نیز اهمیت بیشتری می‌یابد و نمی‌شود آن را نادیده گرفت.

در برخورد با امپریالیسم جهانی و نقش آن در تحولات ایران، از یک سو شاهدیم که برخی نیروها و نظریه‌پردازان وجود سیاست‌های امپریالیستی را به‌کل انکار می‌کنند یا به اثر مخرّب آن بر روند تحولات کشور و مبارزۀ ضدّدیکتاتوری بی‌توجه‌اند و حتی برخی از آنها حمایت دنیای امپریالیستی از اپوزیسیون ایران را ضروری می‌دانند! کاش درس‌های کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ علیه دولت دکتر مصدق، کودتای ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ علیه دولت سالوادور آلنده، استعمار درازمدت فرانسه و استثمار کشورهای آفریقایی تا همین امروز، یا حتی تقدیم دودستی افغانستان به طالبان پس از بیست سال اشغال را فراموش نکنیم.

از سوی دیگر، جریان‌ها و نظریه‌پردازانی هستند که امر مبارزه برای گذار از دیکتاتوری حاکم بر ایران و عدالت‌خواهی برای طبقهٔ کارگر و زحمتکشان را مبارزه‌ای فرعی در کنار مبارزهٔ اصلی ضدّامپریالیستی می‌دانند. به دیگر سخن، آنان ضرورت رهایی کشور از یوغ دیکتاتوری خشن مذهبی در داخل کشور را به تغییر توازن نیروها در “جهان چندقطبی” حواله می‌دهند و فقط مبارزهٔ ضدّامپریالیستی، و اغلب ضدّآمریکایی، را عمده و برجسته می‌کنند. برخی حتی وجود دیکتاتوری در ایران را منکر می‌شوند و بعضی نیز، به صرف لاف‌زنی‌های ضدّغربی “رهبر”، دیکتاتوری ولایی را در “قطب ضدّامپریالیستی” مورد نظرشان می‌بینند! در تحلیل نهایی، این دو جریان نظری باریک‌بین، یک‌جانبه‌نگر، غیرواقع‌بین، انحرافی، و در بهترین حالت ساده‌انگار، هر دو، خواسته یا ناخواسته، برخلاف منافع ملی و خواست‌های اکثر مردم و به نفع بقای دیکتاتوری ولایی و سلطهٔ امپریالیسم عمل می‌کنند.  به‌ویژه در برههٔ کنونی و تحمیل آشکار برنامه‌های نولیبرالی و نظامیگری سرمایه‌داری امپریالیستی به کشورهای در حال توسعه، نپذیرفتن وجود و عملکرد سیاست‌های امپریالیستی نه‌تنها کمکی به مبارزهٔ نیروهای آزادی‌خواه و میهن‌دوست ایران نمی‌کند و می‌تواند به مبارزهٔ سالم و مستقل با رژیم ولایی لطمه بزند. البته سران حکومت ولایی نیز در محاسبه‌هایشان و در راه ایجاد تغییر شکل‌های لازم برای “حفظ نظام” و حفاظت از منافع اقتصادی لایه‌های بالایی بورژوازی که به آنها متکی‌اند، بی‌شک نقش و عملکرد امپریالیسم جهانی در توازن قوا در عرصهٔ جهانی را در نظر دارند و می‌کوشند از آن به سود خود استفاده کنند.

حزب ما بر این واقعیت تأکید می‌کند که دیکتاتوری ولایی در سه دههٔ گذشته، با اجرای عامدانه برنامه‌های تعدیل ساختاری هماهنگ با “اجماع واشنگتن”، به‌منظور پیوند بیشتر با سرمایه‌داری جهانی و با هدف افزایش رشد اقتصادی و انباشت سرمایه‌های خصوصی و شبه‌خصوصی، در عمل شیشهٔ عمر خودش را به ‌دست اقتصاد سیاسی سرمایه‌داری خشن و غارتگر کنونی و منافع حیاتی لایه‌های بالایی سرمایه‌داری رانت‌خوار و فاسد سپرده است. از این روی، در شرایط مشخص کنونی، ‌جز  ایجاد نوعی پیوند و تعامل با امپریالیسم جهانی و پیش و بیش از همه آمریکاآن هم از موضع ضعف و استیصال و به حراج گذاشتن منافع ملی راه دیگری برای “حفظ نظام” در برابر سران حکومت وجود ندارد. حرکت‌های اخیر دستگاه دیپلماسی جمهوری اسلامی چیزی جز ظاهرسازی و تلاش‌های نمایشی بیهوده نیست. به‌دلیل سیاست خارجی ضدملی و ورشکسته رژیم، در کنار اقتصاد فلاکت‌زدهٔ وابسته به دلار در برابر ریال بی‌ارزش‌شده، حاکمیت ملی ایران همواره با خطرهای گوناگونی روبه‌روست. ضعف چشمگیر اقتصاد مولد کشور و دست‌وپا زدن حکومت ولایی در خارج از کشور برای چاره‌جویی مسائل داخل کشور چنان آشکار شده است که علاوه بر اعمال فشار و دخالت‌های قدرت‌های امپریالیستی بر جمهوری اسلامی برای امتیازگیری از آن به سود منافع منطقه‌یی‌شان، کشورهای دیگری نیز که ضعف حکومت ایران را می‌بینند، در برابر ایران عرض اندام می‌کنند. در خبرها بود که هفتهٔ گذشته ژاپن نیز به جرگهٔ کشورهایی پیوست که در بیانیه‌ای همراه با کشورهای عربی در قاهره، مالکیت ایران بر جزایر سه‌گانه (ابوموسی، تنب بزرگ، و تنب کوچک) را زیر سؤال برده‌اند!

به نظر ما، تجربهٔ انقلاب ۵۷ نشان می‌دهد که مبارزۀ ضدّدیکتاتوری برای آزادی و عدالت و مبارزه با سیاست‌های سرمایه‌داری امپریالیستی و مداخلهٔ خارجی برای دفاع از حاکمیت ملی دو روی یک سکه و لازم و ملزوم یکدیگرند. یکی بدون دیگری محقق و موفق نمی‌شود. عوامل خارجی مانند توازن قوا در جهان، جنگ سرد تحمیلی امپریالیسم، یا جهان تک‌قطبی و دوقطبی و چندقطبی را بی‌شک باید در روند مبارزه زیر نظر داشت و اثر احتمالی آن را در تحولات داخلی کشورها، از جمله ایران، در نظر گرفت. اما، آنچه در مبارزه برای رهایی و ترقی کشور تعیین‌کننده است، عامل داخلی و مبارزهٔ گستردهٔ مردمی در دو جبههٔ ضدّدیکتاتوری و ضدّ مداخلهٔ امپریالیستی و سیاست‌های آن است. البته جنگ ویرانگر (متعارف یا هسته‌یی) و نابودی محیط‌زیست می‌تواند روی همهٔ این روندها اثر جدّی و قاطع بگذارد. به همین دلیل است که مبارزه در راه صلح و حفظ محیط‌زیست نیز باید در دستور کار نیروهای ترقی‌خواه و به‌ویژه چپ باشد.

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۱۹۰، ۲۰ شهریور  ۱۴۰۲