اخیراً
در نامه مردم ارگان مرکزی حزب توده ایران
مقاله ی آیا مارکسیسم نگرشی پیرامون
تغییرات آب و هوایی دارد؟ انتشار یافته
است (۲۲
مهر ۹۸). در
این مقاله ضمن اشاره به نظر بانیان
سوسیالیسم که «طبیعت
و نیروی کار انسان – که
دارای ریشه در طبیعت است -» رابه
عنوان «دو
منبع ثروت» در
اختیار انسان ارزیابی می کند، نظرات جدید
در باره ی ضرورت حفظ محیط زیست نیز مطرح
می گردد. ازجمله
نظرات کوربین، رهبر حزب کارگر بریتانیا.
در
دو مقاله زیر که در ارتباط قرار دارند با
مساله ی سوخت و ساز میان انسان و طبیعت،
مواضع مارکس توضیح داده می شود که می تواند
برای درک بیش تر مساله کمک باشد.
یک
مقاله با عنوان مارکسیسم
و تغییرات آب و هوا (جهان
جوان ۱۲ اکتبر) و
دیگری مارکسیسم
و طبیعت (همانجا۱۹
اکتبر ۲۰۱۹).
در
مقاله ی نخست دانشمند اتحاد شوروی یوگنی
فودوروف در کتابی که در سال ۱۹۷۲ انتشار
داد، مساله ی رابطه ی طبیعت و جامعه را
مورد توجه قرار میدهد. او
که فیزیکدان زمین شناس است و در سال ۱۹۳۷
تا ۳۸ در مسئول اولین مرکز تحقیقات اتحاد
شوروی در
قطب شما است، در کتاب خود بر این نکته
تأکید دارد که «۵۰
تا ۷۰ سال دیگر در تنظیم رابطه ی میان
انسان و طبیعت وضعی نگران کننده ایجاد
خواهد شد». همین
نظرات را دانشمندان دیگر اتحاد شوروی نیز
در سالهای پایانی دهه شصت و آغاز هفتاد
قرن پیش تاریخ اروپایی در اتحاد شوروی
مطرح ساختند. متأسفانه
تحت تأثیر شرایط حاکم در این سالها در
اتحاد شوروی این هشدارها به بار ننشست.
فودوروف
همانجا به
نقل نامهای از مارکس به انگلس مورخ ۲۵
مارس ۱۸۶۸ میپردازد که در آن مارکس
اندیشه ی حفظ محیط زیست توسط یک دانشمند
را که در
کتابی که انتشار داده است، به عنوان «آگاهی
سوسیالیستی ناخودآگاه» ارزیابی
میکند و چنین می نامد.
مارکس
در این نامه به انگلس به توضیح
مضمون کتاب
این دانشمند
آلمانی در رشته ی کشاورزی با نام کارل فاس می
پردازد. در
این نامه، مارکس
نظرات فاس را درباره «تغییر
آب و هوا و گیاهان در طول زمان» بازتاب
میدهد که
به ایجاد و توسعه ی خشکی و پدیدار شدن کویر
می انجامد. مارکس
این نظر فاس را در ارتباط قرار میدهد با
نظر داروین و فاس را یک داروینست می نامد. و
در ادامه نظر فاس را چنین
بازتاب می دهد:
«جمع
بندی [نظرات
او] آن
است که ٬٬چنانچه
فرهنگ [تغییرات
ایجاد شده توسط انسان]
– به
همین شکل کنونی ادامه یابد٬٬ [مارکس
اضافه می کند] و به
طور آگاهانه تحت کنترل قرار نگیرد (که نویسنده به
مثابه یک شهروند ضرورت آن را درنمی یابد)،
سرزمین های بیابانی را پشت سر خود باقی
خواهد گذارد. پرزین [ایران]،
مزوپتامین، یونان وغیره. بدین
ترتیب باری دیگر آگاهی سوسیالیستی به طور
ناخودآگاه [خود
را نشان می دهد]».
(کلیات
جلد ۳۲، ص ۵۲).
در
مقاله ی دوم که در آن مواضع ٬٬کلوب روم٬٬
از سال ۱۹۷۲ برشمرده میشود که به همین
نتیجهگیری فودوروف رسیده است و خواستار
ایجاد شدن یک «توازن
در [تولید– مصرف] در
جهان» است،
تقریباً با واژههای مشابه به تکرار
مواضع مارکس– انگلس
صد سال پیش از آن می پردازد. مارکس
در ارتباط با مرحله پیش رفته جامعه ی
کمونیستی خواستار آن نمیشود که رشد
جامعه پایان یابد. بلکه
تنظیم عقلایی رابطه میان سوخت و ساز انسان
و طبیعت را به
عنوان وظیفه ی ضروری در
برابر انسان و فرهنگ آن مطرح می سازد.
«در
فاز پیشرفته جامعه ی کمونیستی، پس از آنکه
به سلطه بندگی انسان تحت تأثیر تقسیم کار
پایان داده شده است، و از این طریق تفاوت
میان کار بدنی و فکری ناپدید شده است، پس
از آنکه کار نه وسیله برای زندگی کردن،
بلکه به هدف اول زندگی بدل شده است، پس از
آنکه با رشد همه ی جانبه ی فرد انسانی
نیروهای مولده نیز تکامل یافته اند، و
توانایی مالکیت شورایی به اوج بازدهی خود
دست یافته است، – در
چنین شرایطی است
که مرزهای حقوقی جامعه بورژوازی پشت سر
گذاشته میشود و جامعه میتواند بر روی
پرچم خود بنویسد: هر
کس بر مبنای توانایی اش، به هر فرد بر
مبنای نیازش!»
(کلیات
جلد ۱۹، ص ۲۱).
بهاعتقاد
پژوهشگران فعال در کتابخانۀ یادبود مارکس،
همراه با روشن شدن دامنۀ بحران محیط زیست،
آگاهی به مبرم بودن جایگزینی پایدار و
سوسیالیستی برای این بحران نیز گسترش
مییابد. جنبش “شورش علیه
انقراض“* و
اعتصابهای ستایشانگیز دانشآموزان
و جوانان برای تغییرهای اقلیمی هر دو
توانستهاند خطیر بودن تهدیدهای ناشی
از تغییر آبوهوا را که تنها نقطهٔ آغازین
فروپاشی محیط زیست سرمایهداریاند
را برای نسل امروز آشکار سازند.
در ظاهر، تظاهرکنندگان
خواستار چیزی بسیار سادهاند: تصدیق
رسمی اینکه وضعیت اقلیمیای اضطراری
وجود دارد و باید راهیافتهایی عملی برای
مهار آن پیدا کرد. ولی
نکتهٔ مهمتری در بطن این اعتراضها
وجود دارد- پذیرش و تصدیق
اینکه تغییر آبوهوا چیزی تصادفی نیست،
بلکه نمودار سرشت یک نظام ورشکسته است که
نمیتوان آن را با ترمیمی ساده چاره کرد.
کوتاه سخن، در این
جنبش رشد یابنده علیه تغییرهای آبوهوایی
دستکم عنصری ضد سرمایهداری وجود دارد.
و همانطور که رئیس بانک مرکزی
انگلستان شگفتا متوجه گردید که با ژرفش
بیشتر بحران اقتصادی، آثار “مارکس
و انگلس ممکن است دوباره موردتوجه قرار
گیرند”، در مورد بحران
محیط زیست و بهویژه شرایط اضطراری اقلیمی
هم شمار بیشتری از مردم درمییابند که
مارکسیسم چیزی برای گفتن دارد. البته
نه در مورد “دادههای”
علمی که این وظیفه دانش و
دانشمندان است. هنگامیکه
مارکس در حدود ۱۶۰ سال پیش در لندن روی
اثر جاودان خود کتاب “سرمایه”
کار میکرد، “جان
تیندال”- فیزیکدانی
که همزمان ویژگیهای جذب گرما از سوی
دیاکسیدِ کربن (و دیگر
گازها) را میآزمود-
نخستین کسی بود که دربارهٔ
پدیدهٔ جذب تابش فروسرخ (اشعهٔ
مادونقرمز) از سوی جَو
زمین نظر داد که بعدها “اثر
گلخانهای” خوانده شد.
در آن زمان چگالی یا مقدار
مادهٔ موجود در واحد حجم دیاکسیدِ کربن
در جو (که با هوای حبس شده
در لایههای یخ اندازهگیری میشود)
حدود ۲۸۶ بخش در میلیون بود.
هنگامیکه نخستین اندازهگیری
گازهای گلخانهای در سال ۱۹۶۰ انجام
گرفت، میزان آن ۳۱۵ بخش در میلیون شده
بود. امروز این میزان به
۴۱۲ بخش در میلیون رسیده است که بیشترین
افزایش از زمانی است که انسانها بر روی
زمین پدیدار گشتهاند تا کنون است.
اثرهای منفی فرایند این افزایش
چگالیِ دیاکسیدِ کربن مانند آب شدن
تودههای یخی در قطب شمال، بالا رفتن
سطح آب دریاها، بیابانزایی، و تنشهای
شدید آبوهوایی و پیامدهای ناخواسته
آنها بر تولید فرآوردههای غذایی،
گونههای زیستی، و زیستبومهای کرهٔ
زمین، اکنون دیگر یک پنداشت نیست.
کاری که رویکرد
مارکسیستی میتواند انجام دهد آشکار
کردن بُنمایههای بحران است. درنهایت
تنها دو منبع برای ارزش نیازهای مصرفی
(غذا، سرپناه، پوشاک و
امروزه گونههای شگفتآور فرآوردهها
از آلونک گرفته تا گوشیهای هوشمند)
وجود دارند: نیروی
کار انسانی و طبیعت. سرمایهداری
در پی کسب سود، موجب فرسایش هردو این منبع
میشود. مارکس اعلام کرد:
“تولید سرمایهداری…
فناوری (تکنولوژی)
را رشد میدهد، … و
این کار را تنها با دوشیدن شیرهٔ منبعهای
اصلی ثروت یعنی زمین و نیروی کار انجام
میدهد.”
سرمایهداری در
جایگاه یک نظام اقتصادی به بهرهکشی از
کارگران و نیز اندوختههای طبیعی-
زیستمند و نازیستمند-
کرهٔ زمین وابسته است.
سرمایهداری بدون بهرهکشی،
کلامی است متناقض. امروز
فرسایش خاک هنوز هم یک معضل است، اما با
تهدید بسیار بزرگتر پیامدهای منفی تغییر
آبوهوایی در جهان، در سایه قرار گرفته
است. و امروز سلامتی انسانها
و محیط زیست مانند گذشته نه بخشی از
محاسبههای سودآوری، بلکه بهمنزلهٔ
“اثرهای جانبی”
دیده میشوند مگر آنکه پولیشده
و خرید و فروش بشوند، یعنی به کالا تبدیل
شده و تا آنجایی که بتوان از آنها سود
بیشتری حاصل کرد. این
موبهمو همان چیزی است که برای تغییر
آبوهوا پیش آمده است. دادوستد
“اعتبارهای کربن”
(یا در حقیقت، اجازۀ آلودهسازی
با نشر گازهای گلخانهای در قبال قبول
پرداخت مبلغی ناچیز به سازمانهایی مشخص)
اکنون یکی از بزرگترین و
پرسودترین بازارهای مالی جهانی است که
خود نوآوری در ساخت ابزارهای فناوریهای
دیگر از تجدیدپذیرها گرفته تا پیشنهادهای
عجیبوغریب چون ترسیب کربن (رسوب
دادن کربن در خاک بهقصد جداسازی)
بهپیش رانده شده است. این
نوآوری خود را با شیوههایی عجیب نشان
میدهد که آخرین آن دفاع “سِر”
آلتون جان، خوانندهٔ نامی
انگلستان- چهرهای که در
آخرین تمبر چاپ و توزیع شدهٔ بریتانیا از
او در مقام یکی از رکنهای جامعه قدردانی
گردیده است- از همراهی دوک
و دوشس ساسکس (هری ویندزور،
نوهٔ ملکه انگلستان، و همسرش، مگن مارکل،
برای من و شما) در هواپیمای
جت شخصیاش بود که گفت او بهای “جبران
کربن” آن را برای سفر
پرداخت کرده است.
چنین فرایندی جنبهای
دیگر از مالیسازی است (جستاری
برای یک پاسخ دیگر در این زنجیره) که
طبیعت را کالا ارزیابی میکند و ارزش
تبادل را به فرایندهای “دستنخورده”
و زیستبومها باوجوداینکه
نیروی کار نهفتهای در آن وجود ندارد،
بهکار میگیرد.
همانگونه که گرتا
تونبرگ، کنشگر جوان تغییر آبوهوا، به
نمایندگان پارلمان در وستمینستر و
سیاستمداران در سراسر جهان سرمایهداری
اعلام کرد، جوانان بدون تغییر وضع کنونی
“چهبسا دیگر دورنمایی
برای آینده ندارند. آن
آینده فروخته شده است تا شمار اندکی از
انسانها بتوانند به پولهای هنگفتی
چنگ بیندازند. هر بار که
گفتید برای ٬انباشت پول هیچ مرزی وجود
ندارد٬ آن آینده از ما ربوده شد.”
با افزایش شناخت از
آسیبهایی که سرمایهداری بر محیط زیست
رسانده است، برخی پیشنهاد کردهاند که
رابطۀ بین سرمایهداری و محیط زیست باید
“تضاد دوم”
سرمایهداری ارزیابی شود،
تضادی که اهمیت آن باید همتراز با تضاد
میان کار و سرمایه باشد. سرمایهداری
همواره بنای اقتصادی خودش را نابود میکند.
این نابود کردن یکی از انگیزههای
افزایش رشد فناوری بوده است که پیوسته
ابزار (و مناسبات) تولید
را از جایگزینی چوب با زغالسنگ برای
سوخت در روزهای نخست انقلاب صنعتی گرفته
تا جایگزینی زغالسنگ و امروز با سوخت
هستهای (و بهتازگی با
سوخت “تجدید پذیر”)
از بنیاد دگرگون میسازد.
بودن چنین تضادی برای سرمایهداری
اساسی است. سرمایهداری
همچون شکلی از مناسبات تولیدی و نیز نظامی
اجتماعی، شرایط بازتولید خود را فرومیساید.
این برای مارکسیستهای
نخستین روشن بود. اما آنچه
نه آنان و هیچکس دیگر در آن زمان نمیتوانست
ارزیابی کند، گستردگی نابودی محیط زیست
بود.
اما ناخجستهترین
چشمانداز، “نقطۀ
برگشتناپذیر” است،
مرحلهای که دگرگونیهای توفنده
لگامگسیخته و برگشتناپذیر اثر میانگیری
اقیانوسها را کاهش میدهند، مواد آلی
در خاکهای خشک شده را تجزیه میکنند،
لایههای یخ آب شونده دیگر تابش خورشید
را واتاب نمیدهند، و یخبندانهای
دائمی نشر گاز متان به جو زمین را آزاد
میکنند. دیگر از گمانهپردازی
به این موضوع گذشته است و تنها چیزی که
نامعلوم است، زمان فرارسیدن این مرحلهٔ
برگشتناپذیر و جزئیات برآمد این مرحله
برای کره زمین و ساکنانش است.
آنچه روشن است، که
پیش رفتن در این مسیر و رسیدن به این مرحلهٔ
حساس در دوران زندگی کودکان امروز اتفاق
خواهد افتاد و پیامدهای آن جهانی،
برگشتناپذیر، و فاجعهبار خواهند بود.
همانند تضاد طبقاتی در
سرمایهداری، بحران زیستمحیطی یا با
سوسیالیسم “حل”
خواهد شد یا (چنانکه
تضادها در اوایل سده بیستم به فاشیسم
انجامید) با سلطهٔ نظامهای
کمپانیمدار سرکوبگر که تنها داستانهای
علمی- تخیلی میتوانند
پایان آن را پیشبینی کنند.
همانسان، بُعد مثبت
دیگری هم در “تضاد دوم”
سرمایهداری وجود دارد.
هرچه دامنهٔ شناخت
از بحران محیط زیست شفافتر گردد به همان
اندازه بر هشیاری نسبت به ضرورت جایگزینی
پایدار و سوسیالیستی هم افزوده
میشود.
در کنار مبارزۀ
طبقاتی، مبارزه برای حفظ محیط زیست نیز
با توانی که در خود دارد میتواند به بخشی
از یک پیکار گسترده جمعی فراروید.
همانطور که جرمی
کوربین، رهبر حزب کارگر انگلستان هنگام
خوشآمدگویی به گرتا تونبرگ در مجلس
نمایندگان اظهار داشت: “بیشترین
تأثیر تغییرهای اقلیمی بر جوانان خواهد
بود. دیدن آنان که سرنوشت
آیندۀ خود را بهدست گرفتهاند الهامبخش
است.” صادق خان، شهردار
لندن، پس از یک تضمین سرسری مبنی بر اینکه
او نیز در شوروشوق گروه شورش علیه انقراض
برای مهار تغییرهای اقلیمی همداستان
است، در اشاره به اعتصابها و تظاهراتهای
گسترده و تأثیرگذار جوانان در تابستان
امسال که عملکرد بنیادهای سرمایهداری
در شهرهای بزرگ را مختل کرد، در ادامه
سخنانش افزود: ” شما
اکنون باید به لندن اجازه دهید به زندگی
و کار طبق معمول بازگردد.” البته
او فراموش کرد تأیید کند که “زندگی
و کار طبق معمول” او
سببساز این بحران گردیده است. اهمیت
فرهنگی جنبش شورش علیه انقراض و اعتصابهای
دانشآموزی (بهمعنا
و عبارتی رساتر، توان نهفته “انقلابی”
در آنها) بحثانگیز
است، اما تأثیرش در حکم پادزهری در برابر
موضع سست و بیرمق سیاستمداران محافظهکار
بریتانیا و جهان سرمایهداری در کل، و
دلسوزی و درماندگی برنامههای تلویزیونی
لیبرالی (یعنی مثلاً آنچه
دیوید اتنبرو، مستندساز و پردازندهٔ
بریتانیایی در مستندهای مربوط به طبیعت
نقل میکند از نظر نگارنده این سطرها)
کمترین اثر آن میتواند
باشد. آنان بدون
ارائۀ برنامهای سیاسی یا هرگونه تفسیر
نظری، هماکنون نمودارهای عینی نظام
سرمایهداری را (از بستن
مسیر فرودگاه لندن تا محاصره بازار بورس)
بهشیوهای مشابه کنش مستقیم
علیه نمایشگاه فروش تسلیحات لندن و پیش
از آن جنبشهای ضد تهدید جنگ هستهای
(که شاید امروز تهدیدی
بزرگتر از تغییرهای آبوهوایی باشد)
هدف خود قرار دادهاند.
در این زمینه، “شورش
علیه انقراض” و اعتصابهای
دانشآموزان در اعتراض به تغییرهای
اقلیمی، پا بهپای نوسازی خطمشی جنبش
چپ در بریتانیا، نشانههایی امیدبخشاند
که تغییر را امکانپذیر میکنند.
* “شورش علیه
انقراض”، کارزار کنش
مستقیم تودهای زیستمحیطی نوپایی است
که از دو سال پیش بریتانیا را بهتسخیر
خود درآورده است. نوجوانان،
جوانان، و شاگردان مدارس و دانشجویان
بسیاری در این کارزار حضور دارند.
به نقل از «نامۀ
مردم»، شمارۀ ۱۰۸۸، دوشنبه
۲۲ مهر ماه ۱۳۹۸
ماشینخوابی: گویاترین گواه نابرابریای پارکشده در خیابانهای جهان!
مقدمه
ماشینخوابی نوعی بیخانمانی است و ماشین
خوابها به دو دسته اصلی تقسیم میشوند: الف- آنانی که شغلی کمدرآمد دارند
و بهدلیل ناتوانی در پرداخت اجارهبهای مسکن، از خودروی شخصی همچون مسکن
استفاده میکنند؛ ب- کسانی که بهدلیل نداشتن شغل، خودروشان هم ابزار کسب
درآمد است و هم مسکنشان. ماشینخوابی بهمثابه نوعی بیخانمانی، پدیدهای
اجتماعی است که در بسیاری از شهرها در کشورهای درحالتوسعه و توسعهیافته
جهان- از تهران گرفته تا شهرهای مختلف بریتانیا مانند بریستول و لندن و
شهرهای میلیونر و میلیادرنشین آمریکا مانند پالوآلتو و لسآنجلس- مشاهده
میشود، یع
نی نمونهٔ سه کشور از دهها کشور دیگر در
جهان که مدعی داشتن حکومتی پشتیبان مستضعفان، مهد آزادی و دمکراسی بودن، و
قدرتمندترین اقتصاد جهان را در اختیار داشتن را ادعا میکنند و بدین صفتها
معروفاند. اما بااینهمه، این سه کشور متفاوت، مدافع و مجری سیاستگذاری
اقتصادیای مشابه با یکدیگرند.
نوشتار حاضر- پس از نقلقولهایی کوتاه از
چند رسانهٔ فارسی و انگلیسیزبان که به معلولهای پدیدهٔ ماشینخوابی
پرداختهاند- تلاش دارد تا ریشه اصلی و ناگفته ماندهٔ این مشکل اجتماعی رو
بهگسترش در نقاط مختلف جهان را که رسانههای باب روز آگاهانه و عامدانه بر
آنها چشم بستهاند، واکاوی کند.
نگاه رسانههای فارسیزبان خارجی و داخلی به پدیدهٔ ماشینخوابی
۱. بیبیسی فارسی۱ به داستان مردمی
“بیآشیانه و اکثراً مهاجر ترکمن از شهرهای استان خراسان شمالی” و نیز
افرادی از دیگر نقاط ایران میپردازد که به تهران آمده و برای تأمین
هزینههای زندگی خود و خانوادهشان مسافرکشی کرده و شبها را در خودروشان
میخوابند. بیبیسی فارسی سپس با نقلقولی از روزنامه “همشهری”، ۶
مردادماه ۹۸، میگوید این ماشین خوابهای شهرستانی “۱۲ تا ۱۸ ساعت در روز
کار میکنند.” در همین بخش، ویدئویی ضبط شده در سال ۱۳۹۵ که به کولبران
مربوط میشود و به “پدیدهٔ این روزهای [سال ۱۳۹۸] تهران” ارتباطی ندارد به
ویدئویی اضافه میشود که در آن رانندهای میگوید: “مجبوریم اومدیم. …
[پلیس] ۱۱۰ و… آنهایی که توی آپارتمانند، اگر یک ذره به ما فکر کنند،
[میبینند که] ما، هم، بچهٔ ایرانیم و آدم هستیم.” بیبیسی فارسی با
ترکیب این دو ویدئو و در کنار پرداختن به معضل ماشینخوابی، با زبانی
ظاهراً دلسوزانه و بهطورغیرمستقیم به تبعیض قومیتی دامن میزند. بیبیسی
به مخاطب خود چنین القا میکند که تهرانیان کُردها یا ترکمنها را ایرانی
و آدم حساب نمیکنند!
بخش دوم این گزارش بیبیسی با این
نتیجهگیری پایان مییابد که “شرایط نامناسب اقتصادی، بیآبی و خشکسالی و
نبود شغلهای مناسب و افزایش شغلهای کاذب و همچنین افزایش تاکسیهای
اینترنتی، ازجمله عواملیاند که باعث شده برخی با خریدن ماشین ارزانقیمت
به پایتخت رفته تا از پسِ دخلوخرج زندگی برآیند.” اما این رسانه
نهتنها به آنچه که معلولهایی که بدان اشاره میکند ازجمله “شرایط
نامناسب اقتصادی” را پدید میآورند نمیپردازد، بلکه هرگز به مخاطب خود
نمیگوید که ماشینخوابی مختصِ تهران نیست، و همه معلولهایی که
برمیشمارد، بهجز بیآبی، در بریتانیا و دیگر کشورهای اروپایی هم وجود
دارند.
۲. در “گزارش اختصاصی” رادیو فردا۲
دربارهٔ ماشینخوابها، “وضعیت نامناسب مالی، عدم توانایی پرداخت
اجارهبهای مسکن، وضعیت سختتر شدهٔ زندگی در شهرستانها، و هزینهٔ
سرسامآور زندگی در تهران” را علتهای ماشینخوابی برمیشمارد. رادیو فردا،
با زیرکی و عامدانه هیچ تفسیری بر گفتههای رانندگان ماشینخواب
نمیافزاید تا هم به مخاطب القا کند که رسانهای کاملاً بیطرف است و هم با
سوءاستفادهٔ آگاهانه از ناآگاهی رانندگان بیآنکه به عامل اصلی این پدیده
اجتماعی بپردازد تنها به اشاره به چند معلول اکتفا کند.
۳. روزنامه “جوان”۳ [وابسته به سپاه
پاسداران]، آسیبهای اجتماعی مانند “کارتن خوابی… و حالا ماشینخوابی” را
در طعنه به دولت روحانی معلول “شرایط نامناسب اقتصادی، بیکاری، کمکاری
مسئولان” دانسته که سبب شد “جوانان برخی استان هاروزها [در تهران…
مسافرکشی کنند و شبها در خودروهای خود [بخوابند و] وعدههای پرزرق و برق
مسئولان را [ببینند].” این رسانه بهنقل از معاون… توسعه روستایی و مناطق
محروم ریاست جمهوری، مینویسد: “هزینه روستاییان در ۲۲ استان کشور بیشتر
از درآمد آنها شده… و ۴۴ درصد جامعه روستایی کشور در فقر مطلق هستند.”
روزنامه جوان مقالهاش را با این پرسش بهپایان میبرد: “پاسخگوی این
نابسامانیهای دامنهدار کیست: وزارت ورزش و جوانان، دولت، یا دهها دستگاه
متولی و بودجه بگیر؟”، پرسشی آگاهانه و عامدانه تا مخاطب را به مسیری
بکشاند که هرگز به پاسخی منطقی دست نیابد.
۴. سایت خبری تحلیلی “ایران وایر”۴ [بنا
بهگفته مقدمه این سایت، بخشی از پروژه خبرنگاری برای تغییر است. هدف
تغییرات مثبت و پایدار طریق از اطلاع رسانی و در ارتباط گذاشتن شهروند
خبرنگارها در سراسر جهان با یکدیگر است. منابع مالی از طریق بنیادهای
خیریه، شرکتهای رسانهای و افراد خصوصی تأمین میشود] هم ضمن پرداختن به
شیوهٔ “زیست” ماشینخوابی و پیامدهای مخرب آن، ریشه این معلول اجتماعی را
به سه معلول دیگر یعنی “فقر، بیکاری و تمرکزگرایی در پایتخت” ربط میدهد.
۵. سایت خبری تحلیلی “تابناک”۵ [این سایت
در ۱۳۸۶ به وسیله سردار امیرعلی امیری و جمعی از همکاران قبلی آن در وبگاه
بازتاب راهاندازی شد]، با عنوان “ماشینخوابی زیر یکی از پلهای تهران”،
به سراغ ماشینخوابی میرود که مسافرکش نیست، بلکه بازنشسته یک کارخانه است
که بهدلیل اعتیاد شرم دارد به خانه برگردد و بنابراین شبها را در خودروی
شخصیاش سر میکند. این نشریه هم آگاهانه بهعلت ماشینخوابی و نقش حاکمیت
در گسترش چنین پدیدهای هیچ اشارهای نمیکند.
نگاه رسانههای انگلیسیزبان بریتانیا به پدیدهٔ “ماشینخوابی”
۱. سایت خبری “اسکای نیوز”۶ عامل پدیده
ماشینخوابی را “سرعت شش برابری افزایش اجاره مسکن نسبت به درآمدها”
میداند که “بهویژه در شهر بریستول [انگلستان] فراوان است.”
۲. سایت “بیبیسی نیوز”۷ به نتایج
تکاندهنده تحقیقیای اشاره میکند که دانشگاه هِریوت-واتِ ادینبورو، در
اسکاتلند، بهسفارش انجمن خیریه “کرایسس” انجام داد. این تحقیق میگوید
علاوه بر “۱۷۰ هزارو ۸۰۰ خانوار بیخانمان، ۱۲ هزارو ۳۰۰ خیابانخواب و ۱۲
هزار ماشینخواب یا چادرخواب در بریتانیا هستند که در مقایسه با سال ۲۰۱۲
دو برابر شده است.”
کرایسس پدیدهٔ بیخانمانی را از کمبود
مسکنهای اجتماعی، پایین بودن کمک هزینه مسکن که برای اجاره کردن مسکنهای
خصوصی کافی نیست و نبودِ طرحهای پیشگیرانه بیخانمان شدن مردم ناشی
میداند. این انجمن تأکید میکند “مقابله با این نوع بیخانمانیها تنها با
تغییر سیاستگذاریهای دولت امکانپذیر است” و ازاینروی “از دولت
میخواهد [سیاستگذاریهایش] را تغییر دهد.” اینجا چند پرسش اساسی وجود
دارد که این انجمن باید پاسخ دهد: کدام سیاستگذاریها باید تغییر کند؟
جایگزین سیاستگذاریهای جاری، کدام سیاستگذاریها است؟ آیا دولت
محافظهکار بریتانیا با تمنا و خواهش سیاستگذاریهایش را تغییر میدهد یا
با مبارزه جمعی زحمتکشان باید بهعقبنشینی وادارش کرد؟
۳. نشریهٔ “ایندیپندنت”۸ مینویسد آمار
بیخانمانی از ۲۰۱۰ تا کنون [یعنی از آغاز بهکار دولت ائتلافی دیوید
کامرون تا مقطع زمانی پایان دولت محافظهکار ترزا می] بیش از دو برابر شده
است. ۲۴ درصد تمام خیابان خوابهای انگلستان شب را در خیابانهای لندن
میخوابند. همچنین بهنقل از آخرین آمار میگوید: “تعداد خیابان خوابها از
زمان بهقدرت رسیدن دولت محافظهکار تا کنون ۱۳۴ درصد افزایش یافته است.”
این نشریه بهنقل از مدیر اجرایی مؤسسهٔ سرپناه پولی نیت اضافه میکند:
“گسترهٔ مصیبت بیخانمانی بسیار فراتر از خیابانهای ماست. صدها هزار
بیخانمان دیگر در اماکن اضطراریای بی [تخت و صبحانه] بهسر میبرند، در
اتاقهای اجارهای موقتی و روی مبل منازل دوستان میخوابند.”
۴. نشریهٔ “گاردین” در مقالهای از گری
بلاسی۹ با عنوان: “۱ درصدیها میخواهند ماشینخوابی را ممنوع کنند، چون به
٬کیفیت زندگی٬شان آسیب میزند”، به این معضل اجتماعی در ایالات متحده
میپردازد. در این مقاله میآید که ۹۲ درصد از بیخانمانها در بسیاری از
شهرهای کوچک و بزرگ ایالات متحده مانند پالو آلتو “هیچ سرپناهی ندارند” و
در لسآنجلس- “پایتخت غیررسمی بیخانمانهای آمریکا”- بیخانمانها دو
انتخاب دارند، یا “خوابیدن در درگاهها، پیادهروها، زیر پلها و روگذرها
یا- اگر خوششانس باشند- در ماشینهایشان.” گری بلاسی آغاز “تقریباً تمام
بیخانمانیهای آمریکایی” را نخست ناشی از “از دست دادن درآمد” و سپس
بهدلیل “بیرون رانده شدن اجارهنشینها” از مسکنشان بهخاطر ناتوانی در
پرداخت اجارهبهای مسکن که این خود به “رقابت بین اجارهنشینهای بلندمدت و
میلیونها صاحبخانه سابقی که خانههایشان را در رکود بزرگ اقتصادی [در
۲۰۰۸] از دست دادهاند مربوط میشود، و سرآخر، بیکاری و ته کشیدن
پساندازهای ناچیز این افراد” میداند. جالبتوجه است که “بر این شهرها
اکثراً ٬لیبرالهایی٬ حاکماند که [دقیقاً مانند نمایندگان مجلس اسلامی و
خود ولی فقیه در ایران] افزایش سریع نابرابری اقتصادی را تقبیح میکنند. هم
دمکراتها و هم جمهوریخواهان [دقیقاً مانند همه جناحهای سیاسی و حکومتی
در ایران] از دولت میخواهند شکاف بین ثروتمندان و فقرا را کاهش دهند”
اگرچه رهبران نولیبرالهای ملیگرایی مانند دونالد ترامپ هم هستند که
گستاخانه و بیشرمانهتر به نابرابریهایی مانند بیخانمانی حمله میکنند و
میگویند: “بیخانمانها در بهترین بزرگراهها، بهترین خیابانها، و
بهترین ورودیهای ساختمانهای ما زندگی میکنند، جایی که مردم داخل این
ساختمانها مالیاتهایی عظیم میپردازند”، و میپرسند: “چطوری باید از شر
این مردم خلاص شد؟ “۱۰ [اُوِن، ص ۱].
در پاسخ به این سؤال بلاسی که با عصبانیت
میپرسد: “چرا لسآنجلس و پالو آلتو تقریباً هیچیک از بودجههایشان را
برای تأمین مسکن افراد بسیار فقیر و بیخانمان هزینه نمیکنند؟”، باید
گفت: “دولتهایی که قدرت حفظ نظام [سرمایهداری] را دارند، ارادهٔ از بین
بردن نقصهای آن را ندارند.”۱۱ [رابینسون در پاتنایک، ص ۸]. پس نباید هرگز
از نمایندگان این دو حزب در سنا و کنگره آمریکا، مجلس و دولت بریتانیا،
نمایندگان عبور کرده از صافی نظارت استصوابی منتخب شورای نگهبان در مجلس
شورای اسلامی و نیز دولتهای ایران که با میلیونها دلار هزینه تبلیغات
سرمایهداران و از طریق مهندسی انتخابات به چنین منصبها و جایگاههایی
رسیدهاند انتظار داشت این نابرابریهای اجتماعی را رفع کنند.
ریشه بیخانمانی و راهحل آن چیست؟
بهآسانی میتواند درک کرد که پدیده
ماشینخوابی معلول شرایط نامناسب اقتصادی حاکم بر هر کشوری و پیامدهای آن
مانند: بیکاری، فقر، ناکافی بودن درآمد، هزینههای سرسامآور دراختیار
داشتن مسکن، و جز اینهاست. یعنی معلولهایی که تمامی رسانههای اشاره شده
در بالا نیز بدانها اشاره کردهاند. اما علت معلولهایی مانند
ماشینخوابی، که این رسانهها آن را آگاهانه از مخاطب خود پنهان داشتهاند،
درواقع خود نظام سرمایهداری جهانیشده و سیاست اقتصادی نولیبرالی حاکم بر
آن است.
معلول ماشینخوابی در تهران ناشی از دو علت اصلی زیر است:
الف- پیامدهای زیانبار کوتاه و بلندمدت
حاصل از سیاستگذاریهای اقتصادی نولیبرالی تمام دولتهای پس از جنگ ایران و
عراق است، سیاستهایی که بهدلیل تمرکز نکردن بر تولید و نداشتن
اشتغالزایی و بهجای آن، تمرکز کردن بر بازار آزاد، تجارت، و رانتخواری،
اقتصاد ایران را به سوی نابودی کامل میبرد. این همان سیاستیست که در
آمریکا و بریتانیا- یعنی کشورهایی که بیبیسی از آنجا گزارشها و خبرهایی
دستکاریشده به سراسر دنیا مخابره میکند- نیز با شدت تمام درحال اجرای آن
است. ب- پیامدهای زیانآور تحمیل تحریمهای ضد انسانی کشورهای سرمایهداری
اروپا و اربابشان یعنی ایالات متحده است، که تنها بر زندگی چند ده میلیون
از زحمتکشان یدی و فکری ایران تأثیر مستقیم و غیرمستقیم داشته است، اما
همانطور که ۳۵ اقتصاددان در ایران- ازجمله حسین راغفر و فرشاد مؤمنی-
گفتهاند، بخش اعظم مشکلات اقتصادی ایران نه ناشی از تحریم کشورهای
امپریالیستی و سرمایهداری جهان، بلکه پیامد مستقیم سیاستگذاری نولیبرال
حاکم بر اقتصاد رانتی و خصولتی ایران است، سیاستی که تأثیر بسیار مخرب آن
بر زندگی چند میلیارد انسان در سرتاسر جهان انکارناپذیر است. این سیاست
اقتصادی استوار بر سه رکنِ “پول، بازار آزاد و رقابت”، ذاتاً با اقتصاد
مولد صنعتی و کشاورزی که هم اشتغالزا و هم تأمینکننده حقوق بنیادین و
تضمینکننده امنیت شغلی تمام زحمتکشان است، دشمن است. بهواسطهٔ
مقرراتزدایی کردن، لغو کردن مادههای مترقی در قانونهای کار ایران و
جهان، مخالفت شدید با مشاغل دائمی و پشتیبانی از قراردادهای موقت، سفید یا
اشتغال بدون قرارداد بهسود کارفرماها، نولیبرالیسم زندگی چند میلیارد
کارگر و کارمند شاغل در کار بیثبات در جهان را بهخطر انداخته است و هرروز
خیل عظیمی از آنان درآمدشان کمتر یا بدون درآمد میشوند و درنتیجه
بیسرپناه و روانه گوشه و کنار خیابانها و پهنهٔ بزرگراهها میشوند.
نباید در چنبرهٔ عوامفریبی رسانههایی
مانند روزنامهٔ “جوان”، بیبیسی فارسی، و جز اینها افتاد، رسانههایی که
قصدشان انداختن گناه این پدیده زشت اجتماعی به گردن این یا آن جناح
حاکمیت است که کنترل دولت را بهدست دارند. علت به کل نظام ولایی ایران
مربوط میشود که مدافع سرسخت اقتصاد نولیبرالی بوده و بقایش با بقا و
افزایش منافع جرگهسالاران (الیگارش ها)، کلانسرمایهداران بازاری و
تجاری، و رانتخواران وابسته است. همچنین نباید عوامفریبی و قولهای
غیرعملی سخنگوی وزارت مسکن دولت بریتانیا را باور کرد که میگوید: “هیچکس
نباید هیچوقت خیابانخواب باشد. بهاین دلیل دولت ملزم است تا ۲۰۲۲ خیابان
خوابی را به نصف برساند و تا ۲۰۲۷ آن را بهکلی از بین ببرد” [نک: لینک
شماره ۸]، زیرا دولتی که قطع خدمات اجتماعی و ریاضت اقتصادی را پیشه خود
کرده و تصمیمهای وزیرانش بهگفتهٔ جان هیلی- وزیر مسکن در دولت سایه
بهرهبری جرمی کوربین- به “افت شدید سرمایهگذاری برای [ساخت] خانههایی با
قیمت مناسب، کاهش گستاخانه کمکهزینه مسکن، کاهش بودجه خدمات به
بیخانمانها و قطع کمک مالی به مستأجرهای خانههای خصوصی” [همانجا] منجر
شده است، هرگز اراده رفع این معضل اجتماعی را نخواهد داشت، معضلی که خود
خالق آن است.
جان اسپارکس، رئیس انجمن خیریهٔ کرایسس،
میگوید: “میتوان این وضعیت را تغییر داد”، ولی از چگونگی تغییر دادنش و
جایگزینش سخنی نمیگوید. برای از بین بردن بیخانمانی، یعنی “گویاترین گواه
نابرابریای پارکشده در خیابانها” [نک: گری بلاسی] است، نباید به امید
اقدام نظام سرمایهداری یا اصلاح آن نشست. نمیتوان هم خواهان نظام
سرمایهداری نولیبرالی بود و هم خواهان رفع مشکلات زحمتکشان، زیرا منافع
اقتصادی این دو طبقه اجتماعی در تضاد با هم قرار دارد. باید به جایگزین آن-
سوسیالیسم- اندیشید، که تحقق نخواهد یافت مگر با مبارزهٔ طبقاتی با
نولیبرالیسم که با تبلیغ فردگرایی و دامن زدن به حقوق فردی تا حد بسیار
زیادی نهتنها مبارزه طبقاتی را از صحنه مبارزات سیاسی چند دهه اخیر زدوده،
بلکه تشکلهای صنفی مستقل موجود را از هم پاشیده و مزدبگیران و مزدبران را
بهدلیل کشاندن آنان به اشتغالهای بیثبات ( بیثباتکاری) توانسته از
چنین تشکلهایی دور کند. بنابراین، تغییر وضعیت موجود تنها با داشتن حکومتی
ملی و دمکراتیک امکانپذیر است که بهدلیل داشتن “قدرت و ارادهٔ رفع نقصان
نظام سرمایهداری… قدرت و ارادهٔ از بین بردن آن نظام [و جایگزینی آن با
سوسیالیسم] را هم دارد” [نک: لینک ۱۱ ].
زحمتکشان برای دستیابی به حقوق بنیادین خود
ازجمله حق داشتن مسکن، به مبارزه منسجم و پیگیرانه جمعی با نولیبرالیسم
نیازمندند تا هم مانع بربریتی شوند که میرود بر سرتاسر جهان حاکم شود و هم
دولتهایی تشکیل دهند که با درپیش گرفتن سیاستگذاریهای اجتماعی و
اقتصادیای مردمی و دمکراتیک بهتدریج نظام سرمایهداری را محو و سوسیالیسم
را جایگزین آن سازند. برای تحقق این آرمان دستیافتنی و بزرگ در کشوری
مانند ایران، زحمتکشان کشورمان باید از اتحاد و حمایت همهجانبه نیروهای
سیاسی مترقی و مردمی کشور برخوردار باشند. در مبارزه با نولیبرالیسم
مهمترین هدف این نیروهای پیشرو رفتن به میان مزدبگیران و مزدبران است تا
بتوانند بدون ورود غیرمنطقی به رادیکالیسم شعاری، صبورانه و با زبانی ساده
آنان را از چیستی و چگونگی عملکرد نولیرالیسم- بهویژه نولیبرالیسم
ملیگرا- آگاه کرده، خصوصیات نظام جایگزین را ترویج کنند، و سپس زحمتکشان
را برای بهدست گرفتن قدرت سیاسی سازماندهی کنند.
۱۱. Patnaik. P (2014). Capitalism, Inequality and Globalisation, Communist Review, Winter 2014-15, PP. (2-8)
———-
به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۸۸، دوشنبه ۲۲ مهر ماه ۱۳۹۸
انتقال آب خزر به مناطق مرکزی باعث منازعات قومی میشود
رئیس انجمن جنگلبانی ایران : حالا قرار است از منطقهای که خودش دچار چالش شده، آب به منطقه دیگری منتقل شود و تصور میکنند که درگیریهای منطقهای اتفاق نمیافتد. مردمی که یک عمر دوستانه در کنار هم زندگی میکنند، قطعا با این اقدامات دچار اختلاف میشوند
هادی کیادلیری، رئیس انجمن جنگلبانی ایران در گفتوگو با خبرنگار ایلنا درباره طرح انتقال آب دریای خزر به فلات مرکزی گفت: معتقدم نامهای که سازمان محیطزیست به وزارت نیرو ارسال کرده است، رنگ و بوی سیاسی دارد، چراکه در نامه قید شده است با انجام پروژه موافقیم، اما ارزیابی فنی یک ماه دیگر اعلام میشود. این نشان میدهد قبل از ارزیابی فنی با انتقال آب موافقت شده است و این موضوع بسیار عجیب است به ویژه آن که در جلسات متعددی مطرح شده است که این انتقال غیرکارشناسی است و قابل انجام نیست. از جنبههای مختلف زیستمحیطی، فنی، قانونی، اقتصادی هم اگر این پروژه بررسی شود میبینیم که از اشکالات بسیاری برخوردار است.
وی با بیان اینکه ساختار کلی این پروژه از توسعه پایدار به دور است، ادامه داد: یکی از اصلهای توسعه پایدار “زمان” است؛ یعنی برنامهریزی که درباره این نوع از پروژهها داریم باید برای بلندمدت باشد. همچنین باید ببنیم که براساس آمایش سرزمین و ارزیابی توان انجام دادن چه پروژهای را داریم. اگر براساس آمایش سرزمین تشخیص دادیم در سمنان آب نداریم نباید صنایع آببر را در آنجا ایجاد کنیم.
رئیس انجمن جنگلبانی ایران تصریح کرد: از سوی دیگر قرار است آب را از دریایی که دارای یک رژیم حقوقی است به فلات مرکزی منتقل کنیم، در حالیکه ما خودمان همان رژیم حقوقی را قبول کردهایم. رژیم حقوقی حفاظت از دریای خزر که به کنوانسیون تهران نیز شهرت دارد، دارای بندهایی از جمله جلوگیری از آلوده شدن دریا، رعایت و حفظ تنوع زیستمحیطی و ارزیابی اثرات زیست محیطی فرامرزی است.
ذوب شدن یخچالهای باستانی در ارتفاعات مازندران
کیادلیری با بیان اینکه با انتقال آب جمعیتی را در منطقهای جمع میکنیم که آیندهشان به توسعه ناپایدار گره خورده است، خاطرنشان کرد: قطعا با انتقال آب جمعیتی به این منطقه خواهند رفت و اتفاقاتی حتما خواهد افتاد، سوال من این است که با توجه به اینکه هر لحظه ممکن است، این منابع به هر دلیلی از دسترس خارج شود با مردمی که آینده آنها با منابع ناپایدار گره خورده است در آینده قرار است چه کنیم؟
وی ادامه داد: طرح انتقال آب خزر به کویر از جنبه اجتماعی نیز دارای مشکل است و باعث منازعات و اختلافات قومی میشود. در تمام دنیا هم همینگونه است و به دلیل ایجاد منازعه و اختلافات بین دو حوضه تمایلی به انتقال آب ندارند. در ایران نیز شاهد هستیم که انتقال آب بینحوضهای چه مشکلات اجتماعی را برای ما ایجاد کرده است.
رئیس انجمن جنگلبانی ایران با اشاره به خشکسالی و تغییر اقلیم تصریح کرد: از سوی دیگر مازندران و مناطق شمالی با خشکسالی مواجه هستند و آب برای کشاورزی ندارند. همچنین وقتی از نظر اقلیم بررسی میکنیم میبینیم اگرچه در فلات مرکزی ایران همه سفرههای زیرزمینی خشک شدهاند، اما در شمال ایران تمام یخچالهای باستانی در ارتفاعات درحال ذوب شدن هستند.همچنین چشمهها قبل از موعد مقرر خشک میشوند و میزان بارش کاهش پیدا کرده است و رودخانههای دائمی تبدیل به رودخانههای فصلی شدهاند؛ یعنی عملا مازندران در معرض خشکی است و مرگ و میر درختان در شمال کشور در وسعت بسیار اتفاق میافتد و یکی از دلایل آن همین خشک شدنهاست.
کیادلیری تصریح کرد: حالا قرار است از منطقهای که خودش دچار چالش شده، آب به منطقه دیگری منتقل شود و تصور میکنند که درگیریهای منطقهای اتفاق نمیافتد. مردمی که یک عمر دوستانه در کنار هم زندگی میکنند، قطعا با این اقدامات دچار اختلاف میشوند.
وی درباره مشکلات اقتصادی این طرح خاطرنشان کرد: در دنیا شیرین کردن آب بین ۰.۸ تا یک دلار هزینه دارد. همچنین برای انتقال هر متر مکعب آب و پمپاژ آن باید ۱۴ هزار تومان هزینه شود و هزینههای دیگر آن مانند برق و … بماند، حالسوال این است با توجه به اینکه هزینه آبی که برای صنایع استفاده میشود، متر مکعبی ۴۰۰ تومان است آیا هزینههایی که صرف انتقال آب میشود با توجه به این موضوعات به صرفه است؟
سمنان به لحاظ خشکسالی و کمبود آب در صدر استانهای درگیر نیست
رئیس انجمن جنگلبانی ایران با اشاره به اظهار نظرهای برخی از کارشناسان در خصوص انتقال آب دریای خزر به فلات مرکزی گفت: برخی از کارشناسان برای توجیه این انتقال آب میگویند تا سال ۱۴۲۵ یعنی در حدود ۲۵ سال دیگر حدود ۴۲۵ میلیون مترمکعب آب برای صنایع نیاز داریم، در حالی که در شهرهای صنعتی مانند اصفهان میزان مصرف آب کمتر از این مقدار است و سوال این است که چه صنعتی قرار است در این منطقه ایجاد شود که ما به این حجم از آب نیاز داریم.
کیادلیری خاطرنشان کرد: اگر مسئله انتقال آب تامین آب شرب است که میتوانیم با استفاده از روشهایی، مصرف آب را اصلاح کنیم. کارشناسان در همین منطقه معتقدند اگر در ۲۰ درصد آبهایی که برای کشاورزی مصرف میشود صرفهجویی صورت بگیرد، میتوانیم حجم بسیار زیادی از آب داشته باشیم. اگر سیستمهای کشاورزی که در حال حاضر عقبافتاده است، اصلاح شود و یا گونههایی که آببر است و کاشت آنها در این منطقه توجیه اقتصادی ندارند، کشت نشوند، تا حد زیادی از مشکلات برطرف میشود.، همچنین برخی معتقدند که اگر آب به منطقه کویری برود، کاشت گونههایی را افزایش میدهند که بسیار آببر است، در حالی که ضرورتی برای این کار وجود ندارد.
وی ادامه داد: سمنان به لحاظ خشکسالی و کمبود آب در صدر استانهای درگیر ما قرار ندارد و ما استانهایی داریم مانند کرمان، قم و سیستان و بلوچستان که با مشکلات بیشتری در زمینه کمبود آب و خشکسالی مواجه هستند، چرا این استانها در اولویت قرار نمیگیرد؟ مگر قرار است در سمنان چه اتفاقی بیفتد که باید انتقال آب به آن صورت بگیرد.
رئیس انجمن جنگلبانی ایران در بخش دیگری از صحبتهایش با اشاره به عبور خط لولههای انتقال آب از مسیر انتقال لولههای گاز گفت: مسیر لولههای انتقال آب در حدود ۶۳ کیلومتر از منابع طبیعی است و نیاز به ساخت و ساز دارد، اگرچه گفته میشود از مسیر خط لوله گاز انتقال صورت میگیرد، اما باز هم نیازمند مسیر است. یکی از دلایلی که ما اکوسیستمها را از بین میبریم تکه تکه کردن آنها است. از سوی دیگر چندین کیلومتر از مسیر خط لوله انتقال آب از میان جنگلهای ممنوعالقطع است که اهمیت بسیار بالایی برای ما دارند.
طرح انتقال آب دریای خزر به فلات مرکزی شکست میخورد
کیادلیری خاطرنشان کرد: منابع طبیعی به تازگی اعلام کرده که با این انتقال مخالف است، در حالی که انتظار میرفت زودتر از اینها مخالفت خود را با اجرای این پروژه اعلام کند. همچنین از سازمان حفاظت محیطزیست انتظار داریم که قبل از اینکه موافقت خود را اعلام کند، نظر فنی و ارزیابی فنی را ارائه دهد. اینکه به یکباره در نامهای از محیطزیست اعلام میشود با انتقال آب موافقیم؛ بسیار جای تعجب دارد.
وی ادامه داد: سازمان محیطزیست از یک سو ادعا میکند که بزرگترین عامل نابودی تنوع زیستی و گیاهان و درختان آب و خشکسالی است، اما از آن طرف بدون هیچ ارزیابی فنی اجازه انتقال آب صادر میکند این دو با هم همخوانی ندارد و یک جای کار به لحاظ مدیریتی و فنی مشکل دارد.
رئیس انجمن جنگلبانی ایران درباره اجرای طرح انتقال آب خزر به فلات مرکزی گفت: در بسیاری از پروژهها ما وقتی بسیاری از جوامع محلی را همراه میکنیم باز هم با شکست مواجه میشویم، چه برسد در این پروژه که کارشناسان و سازمانهای مردم نهاد همراهی لازم را ندارند.
روشنفکران و کارگران – دیالکتیک اندیشه و کردار- کمال خسروی
منتشر شده · بروزرسانی شده
هرچند نقدِ رویکردِ استوار بر جداییِ ماهوی اندیشه و کردار، نقدی است بهجا و ضروری، اما همیشه در همهی حیطهها لزوماً بهدرستی مستدل نشده است و به نتایج درست و مفیدی نیانجامیده است. یکی از این حوزهها، در عطف به رابطهی «روشنفکران» و «کارگران» و عمدتاً بر محور «نقش عنصر آگاه» یا «نقش عامل ذهنی (سوبژکتیو)»، مجموعه بحثهای نظری و باصطلاح «مبارزات ایدئولوژیک» در نقد باصطلاح «حزب لنینی» یا سازمانیابی و سازماندهیِ حزبی بهطور اعم است
«روشنفکر» نامی استکه قلمروی مفهومی را بنا بر سنجههایی معین بهمثابه یک کل تعریف میکند تا برخی اعضای مجتمعِ انسانی بهطور اعم، یا جامعهای معین بهطور اخص، بتوانند مصداق آن باشند و از اینطریق مجموعهای را در مقام یک گروه اجتماعی بسازند.
جستارهایی که موضوعشان «روشنفکران» است، در اساس و عموماً به گروه ویژهای از افراد، در عطفشان به کلِ مجتمع انسانی، یعنی به همهی افراد، گروهها و نهادهای دیگر، و نیز پیوندها و فرآیندها در این مجتمعِ انسانی میپردازند. اینکه موضوعِ اینگونه جستارها تعریف و تشریح سنجههای قلمرو روشنفکری است؛ اینکه چنین سنجههایی به روشی پدیدارشناختیـکارکردگرایانه و یا به شیوهای تاریخیـجامعهشناختی یا حتی به سیاقی نظریـمتأملانه یا هر روال دیگری تعیین شوند؛ اینکه چنین جستارهایی به فرآیند یا چگونگیِ پیدایش این گروه معین در جامعهای معین بپردازند؛ اینکه آماجشان واکاویِ نقش این گروه ویژه در سازوکار جامعهای معین یا رویداد اجتماعی و تاریخی ویژهای در آن جامعه یا رابطهی این گروه با گروههای اجتماعیِ دیگر باشد؛ و سرآخر اینکه آن مرزهای مفهومیِ قلمرو روشنفکری در زیست و حضور واقعی و تاریخیِ همین رابطهها و کنش و واکنشها تعیین شوند، درهرحال روشنفکر در عطف به کل مجتمع انسانی و عناصر آن، موضوع و مدعای اینگونه جستارهاست.
این معیارها و مرزها هر اندازه گوناگون باشند و به هر ترازی از جامع و مانعبودن دست یافته باشند، در یک سنجه مشترکاند: همهجانبگی. این سنجهی مشترک، چه با ماهیتی اِخباری/گزارهای از فرآیندی پژوهشی/استدلالی در، و استوار بر، متنـزمینهای اجتماعاً هستیشناختی اسنتتاج شده باشد و چه با ماهیتی التزامی/دستوری در قالب انتظار یا توقعی هنجاری صورتبندی شود، بهعبارت دیگر، چه «روشنفکر» را کسی بنامد که چنین و چنان است یا کسی که باید چنین و چنان باشد، همهجانبگی یا دستکم بسیارجانبگیِ اندیشه و کردار «روشنفکر» است در عطف، پیوند، رامِش یا تنش با سپهرهای گوناگونِ زندگیِ اجتماعی. «روشنفکر» کسی است، یا انتظار میرود کسی باشد، که اندیشهورزی، حضور فعال و کنشاش از ستیزهجویی یکسره برکنار نیست/نباشد، حتی آنگاه که نه علیه وضعی موجود در هستی اجتماعی موجود و معینی، بلکه در دفاع از حفظ و دوام آن هویت مییابد؛ کسی که از عنصر آرمانگرایی بیبهره نیست/نباشد، حتی آنگاه که آرمان را در حفظ و بقای وضعِ موجود تعریف میکند؛ کسیکه بهناگزیر منحصراً به قلمرو اندیشهورزی و کنشِ دانشورانه/منطقی/استدلالی محدود نیست/نباشد و اگر رمانتیکوار خردستیز نیست، دستکم در دفاع از پُرجلوهگیِ وجودیِ موجودی که انسان نامیده میشود ــ حتی نیستانگارانه یا با دهنکجیِ عامدانه ــ خردگریز است/باشد؛ کسیکه ناممکن را میخواهد/بخواهد، آنگاه که همهی مؤلفههای مُقومِ وضعِ موجود (عینیت، دانش، قدرت)، ضامن دوام و بقایش هستند یا آنگاه که نیروهای پویای رو به آینده (چه آیندهای رهاییبخش و چه بازگشت ارتجاعی به گذشته) بساط وضع موجود را برهم میزنند؛ کسی، که در عامترین معنا از «امر سیاسی» برکنار نیست/نباشد.
بنابراین عنوان توصیفیِ «روشنفکران و کارگران»، بیش و پیش از آنچه ضرورت دارد بر متن پیشدستی میکند و پیشپنداشتهایی را برمیانگیزاند که شاید متن در تحلیل نهایی نتواند ــ حتی اگر بخواهد ــ از عهدهی دگرگونساختنشان برآید؛ هیچ که نه، همین «واو» بین واژههای «روشنفکران» و «کارگران» که بهناگزیر دال بر تمایز و تشخص دو گروه اجتماعی است، خواهناخواه بر گُسست و جدایی دلالت دارد تا یگانگی و پیوند. اما مهمتر از همه، با جمع و جورکردن دست و پای بحث پیرامون «روشنفکران» و محدودکردن آن بهبحثی پیرامون روشنفکران و کارگران، در نگاه نخست، از آن سنجهی مشترک و داعیهی بحث پیرامون روشنفکران و همهی گروهها و نهادهای دیگرِ اجتماعی فاصله میگیرد. با این رویکرد، جستار حاضر باید گناه برانگیختن دستکم دو پیشداوری را بهگردن بگیرد: نخست، تبعیدشدن به قلمروی ــ اگر نه «فرقه»گرا، بلکه دستکم ــ محدود؛ به حوزهی گفتمان ایدئولوژیکِ مشاجرات مارکسیستی و مارکسیستها؛ به دعوایی «درونی» پیرامون کلیشههای ملالآور و تکراری «حزب» و «نقش عنصر آگاه» و «جنبش خودبهخودی» و «اکونومیسم» و عینیت و ذهنیتِ «چه باید کرد؟»ی؛ به دنیای گرد و غبارگرفتهی غافل از گسترهی بسیار گستردهی گفتمان مدرن و پسامدرن «روشنفکری»، یا دستکم متجاهل نسبت به آن. این، بهایی است که باید پرداخت. دوم، از آنجاکه عنوان «فرعیِ» این جستار «دیالکتیک اندیشه و کردار» است، بدگمانی به پرمدعایی و بلندپروازیِ رویکردی که گفتمانی چنان گسترده را به حوزهای چنین کوچک محدود میکند یا دستکم با عزیمت از این حوزهی کوچک، داعیهی ادای سهمی در تبیین و نقد آن حوزهی بسیار گسترده را دارد. در روزگاری که «کَلانْ روایتها» نشان «فرقهگرایی»اند و محبوبیت چندانی میان روشنفکران مدرن و پسامدرن ندارند، پیوند این دو پیشداوری، پیشداوران را پیشاپیش مجاب میکند. این نیز بهایی است که باید پرداخت.
بسیاری از جستارها پیرامون «روشنفکران» بهدرستی از تبارشناسیِ نقش و هویتی که امروز به «روشنفکر» منسوب میشود، از نقش اسطوره و جادو و از نخستین شکلهای تقسیم کار اجتماعی آغاز میکنند. اما اهمیت و انگیزهی این تبارشناسی در دوران مدرن ریشه دارد، یعنی در دورانی که در کشاکش تحولات اجتماعی و تاریخی نقش و کارکرد ویژهی کسانی برجسته شده است که علائم و نتایج حضور و اندیشه و کنششان نه در دخالت «عملی» در رویدادها (حتی اگر در آن بهطور «عملی» دخیل هم بوده باشند)، بلکه در طراحی، ایدهپردازیِ خُرد و کلان و واکاوی، ارزیابی، تفسیر و تأویل و نقدِ چگونگیِ رخداد و نتایج آن بوده است. ناروشنی، دشواری و وسواسی که در کاربرد صفت «عملی» در همین فراز کوتاه وجود دارد و «جدا»کردنِ آن از عملی که در طراحی، ایدهپردازی، واکاوی، ارزیابی، تفسیر و تأویل و نقد صورت میگیرد، و همهنگام، پیوند آن با عملی که از دخالت «عملی» در رویداد مراد میشود، معضلی است که جستار حاضر قصد کلنجاررفتن با آن را دارد.
دو رویکرد
هرچند در عنوانِ این جستار از «دیالکتیکِ اندیشه و کردار» استفاده کردهایم، اما برای پرهیز از ابهامی که واژهی هنوز تعریفنشدهی «دیالکتیک» دارد، عجالتاً نقطهی آغاز را رابطهی اندیشه و کردار، یعنی ربط و عطفشان به یکدیگر، قرار میدهیم و تعریف دقیقترِ این رابطه و تعینهایی را که موجب میشوند آنرا «دیالکتیک» بنامیم، و نیز منظور از خودِ دیالکتیک را، به پیشرفت جستار واگذار میکنیم. استفاده از تعابیر «اندیشه» و «کردار» همچنین از آنروست که میخواهیم از تعابیر «تئوری» و «پراتیک» که معمولاً ــ و اگر دقتِ لازم رعایت شده باشد، بهدرستی ــ در این مبحث بهکار میروند، پرهیز کنیم. زیرا در اغلب قریب به اتفاقِ اینگونه مباحث، علت ناروشنیها، سوءتفاهمها، مشاجرههای غیرضروری و گاه تکرارها و کلیگوییهای بیهوده، ابهام همین نامهای «تئوری» و «پراتیک» است. در همهی اینگونه موارد، زمانیکه بهطور عام از رابطه، یا بهطور خاص از «دیالکتیک»، «پیوند»، «تضاد»، «کنش و واکنش» و «تأثیر و تأثرِ» تئوری و پراتیک سخن گفته میشود، تمایزها، مرتبهها و سایهْ روشنهای تعیینکنندهای که در خودِ مفاهیم یا اصطلاحات «تئوری» و «پراتیک» موجودند، محو و ناروشناند و علت مناقشهها همین فقدان تمایزگذاریها است. بهعنوان نمونه، معلوم نیست در این رابطه، منظور از «تئوری»، «طرح و ایده» است (بگذریم از اینکه همین «طرح و ایده» نیز، از زاویهی نفسِ بیانشدگی و شیوهی پیکریافتگی، موضوعِ تمیز و تمایز است) ؟ پیشنهادهایی معین برای انجام کاری معین است؟ برنامه (مثلاً برنامهی سازمانی یا حزبی) است؟ تاکتیکی است معین؟ همان ساختمان سیاسی/گفتمانیای است که در ادبیات سنتی چپ معمولاً «ایدئولوژی» نامیده میشود؟ یا منظور «تئوری» در معنای فرضیه، نظریه، باصطلاح «علم»، یا نقد است؟
مادام که این تمایزها در اصطلاح «تئوری» مبهماند، جای سوءتفاهمها، مناقشههای غیرضروری ــ که گاه به مشاجرهها و خسارتهای بزرگی منجر شدهاند و میشوند ــ باز است. یک نمونه: آیا در مشاجرهها بر سر «واردکردنِ تئوری» از خارج به درون جنبش «خودبهخودیِ» کارگران، یکی از پُرپیشینهترین مشاجرهها در سنت مارکسیستی، دقیقاً روشن است که منظور از «تئوری» چیست؟ آیا اگر منظور از «تئوری» در معنای دقیق کلمه «علم» بود، مثلاً ریاضیات یا علوم طبیعی، کماکان مشاجرهای درمیگرفت؟ آیا کسی مدعی میشد که جنبش «خودبهخودیِ» کارگران بهخودیِ خود ریاضیات را کشف خواهد کرد و نیاز به واردکردنِ آن از خارج ندارد؟ یا در مقابل، آیا کسی مدعی میشد که ریاضیات، که نتیجهی کار روشنفکران بورژواست، باید از خارج وارد جنبش کارگری شود؟ بعید است. در مورد آنچه «پراتیک» نامیده میشود نیز وضع بهتر نیست. آیا منظور «عمل»هایی است که انسانهایی ماشینی، صد در صد فاقد احساس و اراده و اندیشه، به تنهایی و بدون ارتباط اجتماعی با دیگر موجودات، انجام میدهند؟ چنین «عمل» اجتماعیای اساساً چگونه قابل تصور است؟ چگونه باید این باصطلاح «عمل» را از عملی که در حوزهی «اندیشه» (طرح، نقشه، پیشنهاد، برنامه، تئوری) صورت میگیرد، متمایز کرد؟ فکرکردن، طرحریختن، برنامهنوشتن و نظریهپرداختن «عمل» نیست؟ اگر هست، منظور کدام «عمل» است؟ بنابراین ما در سطحی از تجرید از رابطهی اندیشه و کردار آغاز میکنیم که هنوز نیازمند اینگونه تمایزگذاریها نیست.
یکی از گرایشهایی که از دیرباز بر گفتمان اجتماعیِ (سیاسی یا جامعهشناختی) رابطهی اندیشه و کردار مسلط بوده است، چه در حوزهی بحث پیرامون رابطهی کار فکری و کار یدی، نقش و جایگاه روشنفکران در جامعه یا در تحولات اجتماعی و چه در سپهر مباحث نظری/ایدئولوژیک جنبش کارگری/سوسیالیستی، گرایشی است که در تحلیل نهایی کردار را کاربست اندیشه تلقی میکند. در این رویکرد، هراندازه «عمل»ی که اندیشه را بهکارمیبندد هوشمندانه یا نیازمندِ هوشمندیِ عاملش باشد و هراندازه اندیشه بهعنوان «عملِ اندیشهورزی» به رسمیت شناخته شود، مرز جدایی بین اندیشه و کردار را، «کاربست» میکشد. احالهی «اندیشه» به امر ذهنی یا درونذهنی (و منظور در اینجا دقیقاً ذهنی است، نه سوبژکتیو) از یکسو و واگذاریِ «کردار» به امر عینی یا بیرونی از سوی دیگر، نقاط عزیمت این جدایی از یکسو و نتیجهی منطقی و پیگیرانهی آن، از سوی دیگر هستند. در این رویکرد، در تحلیل نهایی، بهناگزیر امر تحقق به واقعیت و فعلیت، و زمینهی تحقق به امکان و بالقوگی تقلیل مییابد. نقطهی عزیمت، انسان منفردی است که به خیالات یا مقاصد یا نقشههایش «جامهی عمل» میپوشاند؛ همانا سوژهی دکارتیِ روشنگری. فوردیسم همهی وجوه اجتماعی و تاریخی و نیز معرفتشناختی و ایدئولوژیکِ این جدایی را در پیکرهی فرآیند تولید متبلور میکند و به حد اعلا میرساند. با جداشدن واقعیِ طراحی و تخصص از اجرا، اجرا به عملِ ناب یا به فعالیتی تا سرحد امکان بدون ارتباط با دیگران و بدون فکر و صرفاً پیرو و تابع ضربآهنگِ ماشین ــ یعنی موجودی فاقد ارتباط آگاهانه با دیگر عناصر مرده و زندهی فرآیند تولید و فاقد اراده ــ تقلیل مییابد. همان فرآیندی که آشکارترین نماد و نمودِ مفصلبندیِ روابط اجتماعی برای انتزاع کار مجرد از کار مشخص و تبدیل محصول کار انسانی به ارزش است.
تراگذاری (über-setzen/transposition) یا فرافکنی رابطهی بین اندیشه و عمل فرد و حمل غیرِانتقادی آن بر رابطهی بین هدفها و نقشههای گروهها یا نهادهای اجتماعی، یا حتی هستندههای مقولهایـاجتماعی مانند «طبقهی اجتماعی»، با اجرا و تحقق این هدفها، و نیز کل گفتمان تئوریک و ایدئولوژیکِ این تراگذاری، در تحلیل نهایی ریشه در همین جدایی دارد. از آن جمله، شکل سترونشدهی ماتریالیسم تاریخی در استعارهی «زیربنا» و «روبنا» و همهی بحثها و مشاجرههای پُرپیشینه، پردامنه و کشدارِ آن. بهعبارت دیگر بخش اعظم معضلاتی که این «تئوری» با آن روبروست، هم ناشی از آن جدایی است و هم منتج از تراگذاریِ رابطهی مفروض/تجربی بین اندیشه و کردار فردی به رابطهی عاملین یا هستندههای اجتماعی.
اینکه جناحها و جبهههای متفاوت و متخاصمِ چنین رویکردی نقطهی تأکید را بر کدامیک از این دو سو بگذارند و کدامیک را اصیل و ارجمند بهپندارند، اندیشه (تئوری) را والا و شایستهی احترام تلقی کنند و کردار (پراتیک) را پست و کثیف و ناسوتی، یا بهوارونه، پراتیک را سبز و معیار حقیقت بدانند و تئوری را خاکستری و بازتاب صِرف واقعیت؛ یا به انواع و اقسام ارتباط و کنش و واکنش و حتی «دیالکتیک» بین آنها قائل شوند، باز هم سروکار ما با دو ساحتِ جداگانه است که در بهترین حالت با تناظری یک بهیک به یکدیگر معطوف میشوند.
رویکردِ مقابل، بهدرستی، بر نقد این جدایی استوار است. همهی سنت فلسفی/معرفتشناختی و «علمی»/جامعهشناختی در تأکید بر پیوستگی و رابطهی متقابل این دو سر، اعم از کنش و واکنش و تأثیر و تأثر، علیت و معلولیت و وحدت و تضاد آنها، تلاشی قابل توجه در انکار این جدایی است. با اینحال همهی این تلاشها در اثبات پیوند و تلازم اندیشه و کردار، تا پیش از تزهای مارکس دربارهی فوئرباخ ــ و مسلماً دههها و شاید صد سال پس از آن ــ کمتر به نقد و انکار این جدایی، از طریق حضورِ سرشتیِ یکی در دیگری، اعتنا دارد. بر اساس تزهای مارکس و با دستاوردهایی مانند عینیتِ فعالیتِ اجتماعیِ انسان (پراکسیس)، تعریف «بشریتِ اجتماعی»، مفهوم آگاهی اجتماعی و استوارشدن ماتریالیسم بر سرشت عینی و دگرگونساز یا انتقادیـانقلابیِ فعالیتِ اجتماعی (پراکسیس/کردار)، امکان درک تازهای از ماهیت اندیشه و کردار پدید میآید. اندیشه، حتی زمانیکه هنوز سادهترین بیان و عینیت (صوتی، تصویری، تجسمی، ایمائی) را نیافته است، یعنی حتی در شکل درونذهنی و پندارینش، نمیتواند از عناصر و «ایماژ»هایی مبرا باشد که خود در بستری فرهنگی/گفتمانی/ایدئولوژیک ریشهها و خاستگاههای اجتماعی و تاریخی ندارند. برخی نظریههای زبانشناختی حتی تا آنجا پیش میروند که اساساً اندیشه بدون زبان را غیرِممکن میدانند. با اینحال حتی اگر نخواهیم عناصر و «ایماژ»های درونذهنی را به سطح والایشیافتهی زبانی ارتقاء دهیم، باز هم نمیتوانیم منکر خاستگاه اجتماعی و تاریخیشان شویم. بنابراین تا آنجا که این ریشههای اجتماعی و تاریخی از کردار اجتماعی و تاریخیِ انسانها گُسستناپذیرند، عنصر کرداری، حتی در اندیشهی درونذهنی، حضور ماهوی دارد. از زمانی که اندیشه بیان میشود و عینیت مییابد، نه تنها همهی عناصر کرداری و ریشههای اجتماعی و تاریخیاش در شکل و چگونگیِ شکلپذیریِ این بیان، حضوری سرشتی دارند، بلکه نفسِ بیان و عینیتیابی، خود همیشه کرداری است که از خاستگاههای اجتماعی و تاریخیاش قابل انفکاک نیست. این عینیتیابیتقریباً همیشه رخدادی است که در، و بر، زمینه و بستری اجتماعی (اقتصادی، سیاسی، گفتمانی و ایدئولوژیک) صورت میگیرد و یقینا همیشه مستقل از این زمینهی اجتماعی (اقتصادی، سیاسی، گفتمانی و ایدئولوژیک) امکانپذیر نیست.
اندیشهی درونذهنی با بیان عینیاش در کرداری اجتماعی، یا فردی اما مندرج در بستری اجتماعی، به واقعیتی عینی بدل میشود که به این ترتیب، بهلحاظ سرشتی واجد سه وجه وجودی است: عمل، رابطه و نشانه. بدیهی است که این سه وجه در یک کردارِ واحد جداییناپذیرند و تنها از طریق انتزاع است که میتوان به حضور و تمایزشان پی برد؛ بهعبارت دیگر، آنگاه که این جدایی در مقیاس معینی تحقق و پیکر یافته است، تنها بهمعنای پیکریافتگیِ انتزاعات و بنابراین عینیتِ ایدئولوژی قابل تصور است: مانند تقلیلِ تا سرحدِ امکانِ کردار به عملِ ناب در خودبیگانگیِ مسخشدهی انسانِ دورانِ مدرن؛ یا پیکریافتگیِ نشانه در توتم و اسطوره؛ یا عینیتیافتگیِ رابطه در شکلهای فراموششدگیِ حضور مادی و جسمانی در خلسههای روحانی، تخدیری یا روانپریشانه. با اینحال، عینیتِ مستقلِ هریک از این سه وجه وجودی، علیرغم عدم امکانِ جداییِ واقعیشان در کرداری واحد، مُقومِ عینیتِ کردارند. عمل، بهمثابه کاربرد هدفمند اعضای بدن؛ رابطه بهمثابه دستگاه مختصاتِ «نامرئی»ای که با حدوث یا رخدادِ عمل در آن، عینیت خود را آشکار میکند؛ و نشانه بهمثابه واقعیتی (صوتی، تصویری، تجسمی، ایمائی) که دال بر چیزی غیر از خود است، هریک عینیتِ مستقل خود را دارند. عملِ عینی، در فضا یا دستگاه مختصات عینیِ رابطه و در کاربست نشانههای عینی، به کردار (پراکسیس) بدل میشود. تفاوت بین انواع کردار، کردار سازنده یا دگرگونسازندهی برابرایستاها (اشیاء، واقعیتهای مادی، اجتماعی و گفتمانی) یا کردار ارتباطی (گفتگو، همکاری، بازی، کنش گروهی) در ماهیت آنها و مرکب بودنشان از آن سه وجه وجودی، تغییری پدید نمیآورد. کردار کسی که در حالِ ساختنِ یک صندلی است، یا درحال سخنرانی برای یک گروه و عرضهی یک ایده یا نظریه یا سرگرم «فلسفهبافیِ» گفتاری یا نوشتاری است، از این زاویه با دیگری تمایزی ندارد.
در هر یک از این وجوه وجودی، حضور اندیشه بهمثابه عنصری سرشتی و وجودی (existenzial)، اجتنابناپذیر است. میراثِ فرهنگیِ شیوهی عمل در وجه وجودیِ «عمل»، و بهنحوی هرچه آشکارتر و بدیهیتر، میراث سنتی، گفتمانی، معناشناختی و بنابراین اندیشگانی در وجوه وجودیِ «رابطه» و «نشانه» بهمثابه عنصری سرشتی و وجودی، حضوری است غیرِقابلِ انکار؛ و، در آوندهای همین حضور اندیشگانی در وجوه وجودیِ کردار است که عناصر اجتماعی و تاریخیِ ایدئولوژی و سلطه، خود را اِعمال میکنند. به این نکته باز خواهیم گشت. بنابراین ارتباط یا پیوند اندیشه و کردار چنان است که نمیتوان از ارتباط و پیوند دو چیز سخن گفت، بلکه ما از فرآیند یکتایی سخن میگوییم که کرداری درونذهنی یا برونذهنی است که دربرگیرندهی هر سه وجه وجودی، و بنا بر موقعیت و شرایط، واجد تناسب معینی از وزن و اهمیتِ هریک از این وجوه است. خیالپردازی، اندیشهورزی (کردار درونذهنی و گفتمانی یا دیسکورسیو بهطور اعم) و «عمل»، نامهایی است که به تناسبِ ترکیب و وزنهی آن سه وجه وجودی بر کرداری معین میگذاریم.
یک گام به پس
هرچند نقدِ رویکردِ استوار بر جداییِ ماهوی اندیشه و کردار، نقدی است بهجا و ضروری، اما همیشه در همهی حیطهها لزوماً بهدرستی مستدل نشده است و به نتایج درست و مفیدی نیانجامیده است. یکی از این حوزهها، در عطف به رابطهی «روشنفکران» و «کارگران» و عمدتاً بر محور «نقش عنصر آگاه» یا «نقش عامل ذهنی (سوبژکتیو)»، مجموعه بحثهای نظری و باصطلاح «مبارزات ایدئولوژیک» در نقد باصطلاح «حزب لنینی» یا سازمانیابی و سازماندهیِ حزبی بهطور اعم است. در بسیاری از این استدلالها، انکارِ جدایی سپهر اندیشه و کردار و بازیافت یگانگیِ آنها، با استناد به نفی آنچه جایگاه، ضرورت و نقش «مستقلِ» باصطلاح «عنصر آگاه» پنداشته یا تلقی شده، صورت پذیرفته است. گاه، در کردارهایی که «جنبش کارگریِ ناب»، «جنبش خودبهخودی» ــ و بهمراتب بدتر ــ «جنبش شورایی» نامیده شدهاند، تحت لوای مخالفت با «رهبری» یا با «تئوری خارج از جنبش» و در دفاع از سازمانیابیِ جنبشی و غیره، تئوری به قلمرو «ایدئولوژیِ کلانْ روایتها» تبعید شده است، و از اینطریق، ضرورت آنچه نقش مستقلِ «عنصر آگاه» نامیده شده، انکار شده است. گاه، در مقابل و در دفاع از نقش «عنصر آگاه»، با نگاه تحقیرآمیز به «جنبش خودبهخودی» و قابلیتهای صرفاً و ماهیتاً «غریزی» و «اقتصادی» و «بورژواییِ» این جنبش، بر ضرورت حضورِ انکارناپذیرِ این نقش تأکید شده است.
این رویاروییِ سیاسی و ایدئولوژیک که اغلب و سرانجام به بنبستِ حق به جانبگیِ هر دو گرایش راه برده است، هرچند در فضای درگیریهای کوچک و محفلی اهمیت چندانی ندارد، اما در بُعد اجتماعی و تاریخیاش و بر بستر مبارزهی طبقاتی، بهویژه مبارزهی ضدسرمایهدارانه و رهاییبخش، میتواند از اهمیت بسیاری برخوردار باشد و برخوردار نیز بوده است. یکی از دلایل این بنبست، بهنظر ما، فقدان تمایزگذاری در سطوح اندیشه و کردار، تلقی نادقیق از آنها و بنابراین دریافتهای نادرست از: اولاً سطوح و سپهرهایی که این دو بههم معطوف میشوند و ثانیاً چگونگی و شیوهی برقراریِ این رابطه است. بنابراین بیهوده نیست، با مثالی ساده، نخست وجوه جدایی بین سطوح اندیشه و کردار را برجسته کنیم تا اولاً امکان خطاهای ناشی از مرتبطکردنِ سطوحِ ناهمگون با یکدیگر را نشان دهیم و ثانیاً راهی برای شیوهی درستِ رابطه پیشنهاد کنیم.
فرض کنیم روزی در تنهایی این فکر در ذهنتان شکل میگیرد که به دیدار دوستی قدیمی بروید که مدتهاست از او بیخبرید و آخرین دیدارتان با رنجش اندکی همراه بوده است. عجالتاً علت شکلگیری این اندیشه و همهی پیشتاریخ رابطهی شما با این دوست قدیمی را نادیده میگیریم. از همین نقطه یعنی از زمان شکلگیری اندیشهی دیدار با دوست قدیمی، قلمروی را نامگذاری میکنیم بهنام «سپهر اندیشه». در این سپهر ممکن است به پیشینهی رابطه با این دوست، آخرین دیدار و علت رنجش، تقسیم گناه و مهمتر از هر چیز به آنچه قصد گفتنش را دارید، و به شیوه و لحنِ گفتنش، فکر کنید. برای اینکه افکار بههمریختهتان نظمی بگیرند و فراموش نشوند، تصمیم میگیرید آنها را بهنحوی یادداشت کنید؛ مثلاً آنها را بر برگهای کاغذ بنویسید یا در فایلی در کامپیوتر، تبلت یا «گوشی»تان ضبط کنید (کتبی یا شفاهی یا حتی تصویری). انجام این کار، نخستین گام در بیان، و بنابراین، در عینیتیافتنِ اندیشهی دیدار با دوست قدیمی است. توجه داشته باشیم که کنش ثبت این اندیشه، تحقق خودِ آن اندیشه نیست، بلکه فقط تحققِ اندیشهی ثبت آن است. برای سادهکردنِ ارجاع به این مراحل، اندیشهی ثبت این فکر را «خردهـاندیشهیـیک» و پراتیکِ انجامِ آن را «خردهـکردارـیک» مینامیم. فرض کنیم در جریان ثبت «خردهـاندیشهیـیک» ــ بههر دلیلی که اینجا اهمیتی ندارد ــ به فکرتان خطور میکند (= «خردهـاندیشهیـدو»)که وقتی بهدیدار دوستتان میروید، کتابی را که زمانی از او امانت گرفتهاید، با خود ببرید. فکر ثبتِ این را، که «خردهـاندیشهیـسه» است، در پراتیک دیگری بهنام «خردهـکردارـسه» یادداشت میکنید که مسلماً تحقق «خردهـاندیشهیـدو» (یعنی بردن کتاب) نیست و «خردهـکردارـدو» ممکن است در آینده متحقق شود. شاید کتابی از دوستتان نزد شما به امانت نبوده است، اما بهفکرتان میرسد بهرسم هدیه کتابی برای او بههمراه ببرید. این فکر و ثبتش را هم میتوان بهروال فوق نامگذاری کرد. اینکه در انتخاب کتاب از چه سنتی پیروی میکنید یا مخاطبِ چه ایدئولوژیای قرار میگیرید، نکتهای ویژه در «سپهر اندیشه» است و میتواند در شیوهی تحقق آن نقش مؤثری ایفا کند.
نکتهی تعیینکننده از نظر ما تا اینجا این استکه همهی «خردهـاندیشه»ها و «خردهـکردار»ها، هنوز متعلق به «سپهر اندیشه»اند. هرچند زنجیرهی این «خردهـاندیشه»ها و «خردهـکردار»ها را میتوان بهدلخواه طولانیتر کرد، اما برای برجستهکردن یک نتیجهی ویژه و مهم دیگر، فقط یک حلقهی دیگر بر آن اضافه میکنیم. فرض کنیم بهفکرتان میرسد که فکر دیدار با دوست قدیمی را با سه نفر از دوستان یا همکاران و همقطاران خود نیز، که یکی از آنها دوست قدیمی شما را میشناسد اما میانهی خوبی با او ندارد، دیگری که او را میشناسد و رابطهای صمیمی با او دارد و سومی که او را از نزدیک نمیشناسد، درمیان بگذارید. تصور اینکه این خردهـاندیشه و شیوهی تحققش در خردهـکردارِ مشاوره با دوستان میتواند چه دگرگونیهایی در «سپهر اندیشه» پدید آورد، دشوار نیست. فقط اشاره به بحث و مشاجرههایی که ممکن است کتابِ انتخابشده بهعنوان هدیه پدید آورد، از زاویهی مخاطبْ واقعشدنِ دوستانِ مورد مشاوره با سنن و یا ایدئولوژیهای دیگر، کافی است. بنابراین باز هم فرض میکنیم که این مشاوره به چشمپوشی از دیدار دوست قدیمی منجر نمیشود، بلکه برعکس دو نفر از دوستانتان، آنکه با دوست قدیمی میانهی خوبی دارد و آنکه او را از نزدیک نمیشناسد نیز، تصمیم میگیرند شما را در این دیدار همراهی کنند.
افزودنِ این حلقه از دو زاویه برای جستار ما اهمیت دارد؛ یک: همهی «خردهـاندیشه»ها و «خردهـکردار»های این حلقهی دوم از سوی همهی افرادِ دخیل در آن، چه بهصورت فردی و چه در رخدادِ گروهیِ آن، هنوز همه به «سپهر اندیشه» تعلق دارند؛ دو: درحالیکه دخالت همهی تعینهای اجتماعی و تاریخی در عینیتیافتنِ «خردهـاندیشه»های حلقهی نخست بامیانجی است، در حلقهی دوم عینیت یا پیکریافتگیِ «خردهـاندیشه»ها بهشیوهای بیمیانجی، سرشت اجتماعی دارد و نه فقط بار تعینهای اجتماعی و تاریخیِ پیشین را حمل میکند، بلکه با رخدادِ بیمیانجیْ اجتماعیِ خود، تعینهای تازهای بر آن میافزاید. اگر بهجای مثال فرضیِ «دیدار دوست قدیمی»، طرح یا برنامهی اعتصاب کارگران در یک واحد تولیدی معین یا در گسترهای سراسری را درنظربگیریم که با توجه به موقعیت اجتماعی و تاریخی معین (اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژیک) بهطور عینی ممکن و ضروری شده است، میتوان به اهمیت نکتهی دوم پی برد. اما از آنجاکه قصد تراگذاری سادهی رابطهی نقشه/اجرا در مقیاسی فردی به رخدادی سیاسی/اجتماعی را نداریم ــ زیرا رخداد سیاسی/اجتماعی از هر لحاظ مقید به، و مندرج در، سازوکارهای عینی و گاه اجتنابناپذیرِ دیگری است ــ در سطح مثال سادهی خود باقی میمانیم.
اگر تحقق اندیشهی «دیدار دوست» را «سپهر کردار» بنامیم و آغاز آنرا نقطهای قرار دهیم که شما سه نفر کارهای دیگر را کنار میگذارید و راهیِ دیدار او میشوید، میتوانیم همهی رویدادهایی را در تصور آوریم که در طول راه و بههنگام صورتپذیرفتنِ واقعیتِ دیدار، امکانِ رخدادن دارند و میتوانیم بهسادگی تصور کنیم که چه عناصری از این «سپهر کردار» متناظر با عناصری در «سپهر اندیشه» هستند، چه عناصری در تناظر با عناصر «سپهر اندیشه» غایباند و چه عناصری، عنصر متناظری در «سپهر اندیشه» ندارند. تفصیل بیشتر این وضعیتِ مفروض ضرورتی ندارد. اما پیش از پرداختن به نتایجی که با طرح این مثال درنظر داشتهایم، باید یک نکته را برجسته کنیم. مداخلهی دو دوستی که برخلاف طرح نخست در این دیدار شرکت میکنند، در گفتگو و در رویدادهایی که در دیدار با دوست قدیمی صورت میگیرد، چه «خردهـاندیشه»های آنها و چه «خردهـکردار»هایشان، همه به «سپهر کردار» تعلق دارند؛ یعنی، همانطورکه «خردهـکردار»های پیشین به «سپهر اندیشه» تعلق داشتند، اینک این «خردهـاندیشه»های کنونی به «سپهر کردار» متعلقاند.
همهی عواملی که تاکنون در شکلگیری سپهر اندیشه و شیوهی تحقق سپهر کردار دخیل دانستهایم، مانند انگیزههای فردی، سنن، عادات، دانش عمومی، عقل عملی و از این دست، عواملی هستند که بهطور بیمیانجی به افرادِ دخیل در این موقعیت مربوطند. بهعبارت دیگر عواملی هستند که برخورداری از آنها را بهدرجات مختلف میتوان از افراد انتظار داشت. اما سپهر دیگری از اندیشهی صورتبندیشده وجود دارد که نه منحصراً به این وضعیت معین محدود است و نه از آن منبعث شده است. این سپهر که داعیهی تبیین، تعلیل و پیشبینیِ کمابیش محتملِ گامهای آتی و متنوعِ این وضعیت را دارد، خود را «تئوری» یا «علم» مینامد. مثلاً ــ در قالب مثال ما ــ حوزههایی از اندیشه که خود را «روانشناسی» یا «رفتارشناسی» یا «روانشناسی یا جامعهشناسیِ دینامیسمِ گروهی» و از این قبیل مینامند. به تناسب گستره و ژرفای آگاهیِ افرادِ دخیل در این موقعیت از این «تئوری»ها، بدیهی است که آنها نیز میتوانند بر اندیشه و کردار افراد، حتی در سطح عاملی تعیینکننده، اثر داشته باشند. نکتهی مورد توجه ما فقط اشاره به وجود و تأثیر این «تئوری»ها نیست، بلکه ادعای آنها در تمایزشان از «ایدئولوژی»ها و دشواریِ تشخیص و مشروعیتِ چنین تمایزی است.
بیگمان سادگیِ این مثال و محدود ماندنش به رابطهی نقشه/تحققِ نقشه، میتواند به سوءتفاهمِ کاهشِ رابطهی پیچیدهی سپهر اندیشه و سپهر کردار بهطور کلی، یا تقلیل چندوچون دگرگونیهای اجتماعی و تاریخی به الگوی سادهی ارادهی معطوف به عمل، دامن بزند. اما برای دستیافتنیتر کردنِ نتایجی که در نظر داریم، میتوان زیانهایش را تحمل کرد؛ در نتیجه:
یک: ما رابطهی سپهر اندیشه و سپهر کردار را، نه فقط بهدلیل تلازم نقشه/تحققِ نقشه یا سلب/ایجاب (که حالتی خاص از آن است)، بلکه به سه دلیلِ دیگر نیز؛ الف) تلازم رابطهی پیچیدهی اندیشه، عینیتیابیِ اندیشه در بیان و تحقق اندیشه در پیکریابیِ ویژه و اساساً غیرِقابلِ پیشبینیِ قطعیِ آن؛ ب) همهنگامی و جداییناپذیریِ وجوه وجودی پراتیک (عمل، رابطه، نشانه) و درعین حال استقلال عینیِ تک تک آنها و ج) تضاد گسست/پیوستگیِ سپهرهای اندیشه و کردار، منتج از دلیل «ب»، رابطهای دیالکتیکی تعریف میکنیم. موضوع مورد توجه ما در این جستار، دلیل سوم است.
دو: بهدلیل خودزایندگیِ پراتیک، به دلایل حضور «خردهـکردارها» در «سپهر اندیشه» و «خردهـاندیشه»ها در «سپهر کردار»، و از آنجا، به دلایل فقدانِ تناظرِ یک بهیک عناصر سپهرهای اندیشه و سپهرهای کردار، این دیالکتیک را، دیالکتیکِ انتقادی یا دیالکتیکِ نقد منفی/نقد مثبت مینامیم. «نقد منفی، یعنی نفی انتقادی؛ یعنی: روشنساختن جغرافیای نفی یک مفهوم یا یک ساخت معین اجتماعی/تاریخی. نقد مثبت، یعنی اثبات انتقادی؛ یعنی: روشنساختن جغرافیای مفهومی که با نفی یک مفهوم پیشین سربرآورده، یا ساحتی که با نفی یک ساحتِ پیشین پدید آمده است؛ نشاندادن اینکه وضعیت ماحَصَل، لزوماً دایرهای بالاتر در خطی مارپیچی نیست؛ نشاندادن اینکه در تبدیل یک ساختار به ساختاری دیگر، بر بستر پراتیک زندهی اجتماعی انسان، پراتیک خودزاینده چه شکل پذیرندگیهای نوینی برای واقعیت اجتماعی پدید آورده است. نقد منفی، یعنی: نقد وضع موجود و نقد دستگاههای موجود، برای رسیدن به یک نقطهی عزیمت یا بازنمایی برای ورود به یک پراتیک تازه. نقد مثبت، یعنی: نقد هر بازنماییِ تازه و نقد آرمان.» (برای آشنایی بیشتر با نقد منفی/نقد مثبت نک: «نقد منفی، نقد مثبت»)
دیالکتیک گُسست و پیوستگی
مثال سادهی ما در حقیقت الگویی است که ایدئولوژیِ بورژوایی میکوشد با تراگذاریِ آن به الگوی کنش عقلاییِ هدفمندِ فردیتی صوری (حقیقی یا نهادین)، خود را در مقام یک مِتاتئوری دربارهی رابطهی تئوری و پراتیک، یا نوعی شناختشناسی که درعینحال تبیینکنندهی منطق تحول اجتماعی است، عرضه کند. جداییای که در این ایدئولوژی تبلیغ میشود و خود بهمثابه بتوارگی و بیگانگیِ روابط اجتماعیِ انسان، یکی از شالودههای استمرار ایدئولوژی بورژوایی است، یک جدایی واقعی بین سپهرهای اندیشه و کردار است و هر نظریهی نقادانهی رادیکال که آماجش نقد این جدایی است، باید از واقعیتِ آن عزیمت کند. انکارِ واقعیتِ این جدایی و اتکای صِرف و خوشخیالانه بر یگانگیِ سرشتیِ سپهرهای اندیشه و کردار، در شرایط سلطهی شیوهی تولید سرمایهداری و ایدئولوژی بورژواییِ بتوارگیِ کالایی، کجراههی دیگری بهسوی مُغاکِ ایدئولوژی بورژوایی است. آنچه ویژگیِ سرشتـنشانِ دیالکتیک نقد منفی/نقد مثبتِ سپهرهای اندیشه و کردار است، تضاد واقعی بین این گُسستگی و پیوستگیِ واقعی است؛ نقش و وظیفهی نظریهی نقاد و رهاییبخش نیز مبارزه در رفع همین تضاد است. گُسستگی بین سپهر اندیشه و سپهر کردار مبنایی ایدئولوژیک دارد، حال آنکه پیوستگیِ آنها بر هستیشناسیِ هستیِ اجتماعی و تاریخیِ انسان استوار است. حل این تضاد در جامعهای رها از سلطه و استثمار و در وضعیت زندگیِ مبتنی بر اندیشه و کنش آزادانه و آگاهانهی انسانها، به معنای بازیافتِ سرشت هستیشناختیِ اجتماعی و الغای وجه ایدئولوژیک آن است. زمانی که مارکس و انگلس در «ایدئولوژی آلمانی» از شرایطی سخن میگویند که انسان در آن و در ایفای نقشهای اجتماعیاش میتواند صبح به ماهیگیری و شب به نقادی بپردازد، بیآنکه ماهیگیر و نقاد باشد، در خیالپردازیِ سرمستانهی رُمانتیک غرق نشدهاند، بلکه از چشماندازهای نقد ارزش و نقد رادیکال این تضاد بر پایهی نظریهای نیرومند، به هنجار و منطقاً استوار، سخن میگویند؛ و دقیقاً از اینروست که آغاز سوسیالیسم را پایانِ پیشتاریخِ زندگیِ انسان مینامند.
تنفیذ جداییِ ایدئولوژیک بین سپهرهای اندیشه و کردار از یکسو یا انکار وجود واقعی و مجزای سپهر اندیشه و تجلیل از سپهر کردار از سوی دیگر، جایگاههایی اجتماعی با نامهای روشنفکران و کارگران را ایجاد میکند که متضمن حفظ و بقای وضع موجود است؛ از یکسو عامدانه و از جانب ایدئولوژی بورژوایی و از سوی دیگر ناخواسته و در پوشش گفتمانی چپ و باصطلاح شورشگر، از جانب ایدئولوژیِ چپ ضدِروشنفکری. با نگاه به جایگاههای اینگونه استقلالیافتهی روشنفکران و کارگران میتوان ماهیت ایدئولوژیک این دو رویکرد را آشکار کرد:
جایگاه روشنفکران: استقلالیافتنِ سپهر اندیشه از طریق حذف «خردهـکردار»ها و واگذاری آن به نقشی ویژه در تولید و مناسبات اجتماعی تولید. از منظر ایدئولوژی بورژوایی، این نقش عهدهدار تولید گفتمانی ایدئولوژیک (باصطلاح «علمی»، رسانهای، نمایشی، هنری، فلسفی و غیره) و از اینطریق، بازتولید مناسبات اجتماعی تولید است و رابطهاش با قدرت سیاسی و قدرت بهطور اعم، رابطهای طبیعی، بدیهی و بسا شایسته و پسندیده است. «همهجانبگی»ای که هویت روشنفکر تلقی میشود و یا از او انتظار میرود، از این منظر، به همهفنحریفی در سیاستورزی ترجمه میشود. روشنفکر میتواند، و شایسته است، که بهرغم همهی انتقاداتش به نابسامانیهای وضع موجود، انتقاداتی که در اساسِ نظام قطعاً تردید نمیکند، در رفع این نابسامانیها بکوشد و برای این کار مسئولیت بهعهده بگیرد. از منظر ایدئولوژیِ چپِ ضدِروشنفکری، نقش روشنفکر تولید گفتمانی ایدئولوژیک (باصطلاح «علمی»، رسانهای و…، مادام که جریان مسلط و رسمی مجال میدهد)، و از اینطریق، تولید فراوردههای «ضدِهژمونیک» است و رابطهاش با قدرت سیاسی و قدرت بهطور اعم، همواره دوپهلو و مشکوک است. مشکوک به خودفروختگی در عطف به قدرت سیاسی حاکم یا چشمدوختن به قدرتی دیوانسالارانه در جامعهای بدیل. از هر دو منظر، نقش و جایگاه روشنفکر در عطف به کل گروهها و نهادهای اجتماعی، چه در بازتولید مناسبات اجتماعی تولیدِ جاری و حاکم و چه در آفرینش عناصر «ضدِهژمونیک» در کل فضای اجتماعی و سیاسی، تعریف میشود و رابطهی مستقیم روشنفکران و کارگران در مرکز توجه پژوهشی نقادانه قرار نمیگیرد.
جایگاه کارگران: استقلالیافتن سپهر کردار از طریق حذفِ «خردهـاندیشه»ها و واگذاریِ آن به نقشی «طبیعی» و فراتاریخی در تولید و مناسبات اجتماعیِ تولید. از منظر ایدئولوژی بورژوایی، با حذف «خردهـاندیشه»ها و تبدیل جایگاه اجتماعی کارگران به جایگاه فراتاریخی کار و کوشش و نان خوردن از راه عرق جبین و کدِیمین. حذف «خرده ـ اندیشه»ها، تا آنجا که لازم و ممکن است از راه سرکوب عریان (حبس و شکنجه و اعدام) و تا آنجاکه موازنهی مبارزهی طبقاتی ناگزیر میکند، با احالهی آن به سازمانهای رسمیِ نمایندگیِ کارگری (سندیکاها، کمیتههای کارخانه) یا نمایندگیهای کارگریِ دستنشانده و زرد. نقش «تئوری»، یعنی عاملی که «بیرون» از سپهر اندیشه و کردار معین، خود را تبیینکننده و مفسر رابطهی بین این دو سپهر معرفی میکند، به «علم» اقتصاد و توصیف و تبیین و مشروعیتبخشیدن به سازوکارهای منطق سرمایه واگذار میشود. از منظر ایدئولوژیِ چپِ ضدِروشنفکری جدایی واقعی «سپهر اندیشه»، از طریق انحلال کامل آن در «سپهر کردار» رفع میشود. از آنجاکه «سپهر اندیشه» شامل تئوری نیز هست، نقش تئوری در پردهی ابهام فرو میرود و در نوعی نسبیگراییِ ایدئولوژیک گم میشود. از اینطریق ایدئولوژیِ چپِ ضدِ روشنفکری، جایگاه مستقل روشنفکرانهی خود را در ظاهر انکار و در حقیقت پنهان میکند و با از دست نهادن یا نادیده انگاشتنِ سازوکارهای درست دفاع از این جایگاه، همهی سدها و سنگرهای مبارزه در میدانِ نسبیگرایی ایدئولوژیک را از دست میدهد. از این منظر، پارانویای ضدِ روشنفکری چارهای جز ظنِ دائمی به مغازلهی جایگاهِ جداشدهی روشنفکر با قدرت سیاسی یا انکار هویت خود در نظر، و تن سپردن به نسبیگراییِ ایدئولوژیک در عمل، را ندارد. بنبست سیاسیِ ایدئولوژیِ چپِ ضدِ روشنفکری، نتیجهی تقلیل دیالکتیک نقد منفی/نقد مثبت به دیالکتیکِ بیمیانجیِ نفی/اثبات، نادیده گرفتنِ تناظر عناصر سطوح گوناگون سپهر اندیشه و کردار («خرده-اندیشه»ها و «خردهـکردار»ها)، تلقی سپهر کردار بهمثابه کاربست بیمیانجیِ سپهر اندیشه و بهناگزیر مخالفت با آن است. در این نگاه الغای جدایی واقعیِ سپهر اندیشه و سپهر کردار در شرایط حاضر و حاکمِ سلطهی شیوهی تولید سرمایهداری و ایدئولوژیِ بتوارگیِ کالایی، تنها زمانی میتواند در جامعهی بدیل از جدایی ارگانهای برنامهریزیِ مرکزی و کارگرانِ موظف به اجرای آن، همانا کاربست اندیشه در کردار، خلاصی باید، که در همین شرایط کنونی، با انحلال سپهر اندیشه در سپهر کردار، امکانِ تحقق رابطهی برنامه/کاربست از میان برود. آنچه در این استدلال از دیده پنهان میماند، مانعی ایدئولوژیک است که انکارِ جایگاه و هویتِ روشنفکرانهی خودِ این گرایش، دربرابر الغای این جداییِ واقعی و موجود و امکانِ تحقق جامعهی بدیل پدید میآورد.
نسخهی وارونهی ایدئولوژیِ چپِ ضدِ روشنفکری، ایدئولوژیِ چپِ روشنفکری است. این ایدئولوژی هرچند در تلاش «فروتنانه» برای اندک جلوهدادنِ نقش روشنفکرانهی خود است و هرگز نقش عظیم و تاریخی و سرنوشتسازِ جنبش کارگری و طبقهی کارگر را انکار نمیکند، بلکه به وارونه، هر کلام و پیام و کشف تازهی خود را نه از آنِ خود، بلکه کلام و پیام طبقهی کارگر مینامد، در تعیین جایگاه کارگران بیشتر به منظر ایدئولوژیِ بورژوایی نزدیک است و از جنبش «خودبهخودیِ» کارگری ظرفیتی بیش از آگاهی غریزی و اقتصادی انتظار ندارد. در تعیین جایگاه روشنفکران نیز، شکل وارونهی ایدئولوژیِ چپِ ضدِ روشنفکری است؛ البته با همان مبانی استدلالی و همان خطاهای نظری: «سپهر اندیشه» به «تئوری» ــ که در اینجا «ایدئولوژی» نامیده میشود ــ تقلیل مییابد، جای نسبیگراییِ ایدئولوژیک را مطلقگراییِ حقانیت نظری و نمایندگیِ بیچون و چرایِ رسالتِ تاریخیِ پرولتاریا میگیرد و هرگونه تخطیِ کردار پرولتاریای واقعی و مبارزهی واقعی از احکام ایدئولوژیک، همچون انحراف و خیانت ارزیابی میشود. احکام ایدئولوژیک فرمانهایی هستند که ایدئولوژیِ چپِ روشنفکری مورد به مورد و بنا به مصالح ملی (مثلاً دفاع از وطن سوسیالیستی)، بینالمللی (دفاع از منافع طبقهی کارگر جهانی یا محورهای مقاومت)، مقتضیاتِ ضدِامپریالیستی (به سرکردگیِ این یا آن) و با اتکا به روایت فراگیر و همهسو نگرِ این روشنفکران ــ که کارگران به دلیل درگیری در مسائل روزمرهی اقتصادی و غریزیشان از آن بیبهرهاند ــ صورتبندی میکند و سرپیچی از آنها، اگر نشانهی مزدوری و جاسوسی برای دشمن و دستنشاندگی نباشد، دستکم نشانهی سادهلوحی، بلاهت یا حماقت و نادانی است. شکلِ وارونهی پارانویای ایدئولوژیِ چپِ ضدِروشنفکری، اینجا بهخودشیفتگیِ روانپریشانهی رسولانِ بیاُمت و شگفتآورترین «تئوریهای توطئه» بدل میشود. همهی ادعاهای این ایدئولوژی در مورد پیوند با طبقهی کارگر، چیزی جز تلاش (و آرزوی) پیروی کارگران از فرمانهای آنها (با نامهای متواضعانهترِ «ایدئولوژی»، «تئوری انقلابی»، «برنامهی حزبی»، «استراتژی»، «تاکتیک» و از این دست) در کاربست این فرمانهاست.
مفصلبندیِ ایدئولوژی در سپهر کردار
سپهر کردار قلمرو رخدادِ زندگیِ واقعیِ کارگران در تولید و تحقق ارزش است. نقطهی عزیمت، همیشه همین زندگی واقعی است؛ از «بیعملیِ» انحلال در روزمرگیِ تولید و بازتولید سرمایهدارانه گرفته تا جلوههای گوناگون مبارزهی طبقاتی (تهاجم و عقبنشینی و مقاومت و سازش). شالودهی این رخداد همواره جایگاه عینی کارگران در مناسبات تولید و تحقق ارزش و مناسبات اجتماعی تولید است، که در تفسیر و تأویل ایدئولوژیها به گفتمانی ــ اغلب مدعیِ عینیت، بیطرفی و خیرخواهی ــ ترجمه میشود و به «آگاهی» کارگران درمیآید. سپهر کردار در ارگانهای واقعی زندگی و فعالیت کارگران، از گرد همآییهای رسمی و غیرِرسمی و قرار و مدارهای سنتی یا مدرن گرفته تا کمیتههای کارخانه، مجامع عمومی، انجمنها، اتحادیهها و شوراها تحقق مییابد. ایدئولوژی آگاهی نیست، بلکه عینیتِ انتزاعات پیکریافتهای است که در سپهر کردار مفصلبندی شدهاند و عاملین حاضر و فعال در سپهر کردار را مخاطب قرار میدهند. همین مخاطب واقعشدگی است که از سوی عاملین همچون «آگاهی» و انگیزهی عمل تلقی میشود. اینها، انگیزههای واقعی عملاند. آنچه در اینجا نقش «آگاهی» را ایفا میکند، از آنرو کاذب نیست که مجموعهی گزارههایی ناراست دربارهی واقعیت است، بلکه از آنرو کاذب استکه بهلحاظ سرشتی اساساً آگاهی نیست. ایدئولوژیهایی مانند مذهب، ملیگرایی، سلطنتطلبی، نژادپرستی، بیگانهستیزی، حقوق بشر، دمکراسی، سوسیال دمکراسی، آرمانشهرگرایی، موعودگرایی، سوسیالیسم و از این دست، همچون انتزاعاتی پیکریافته در خودِ واقعیتِ سپهرِ کردار مفصلبندی شدهاند و از عناصر برسازندهی این سپهر هستند. این ایدئولوژیها با مخاطب قراردادنِ عاملینِ فعال، بهصورت «خردهـاندیشه»هایی در سراسر «سپهر اندیشه» درمیآیند که در کلیتِ خود بهمثابه طرح و برنامه و شالودهی «آگاهانه»ی عمل، نقش ایفا میکنند.
جایگاه و نقش حقیقیِ عنصر روشنفکری، رویکردی انتقادی است که این نقش را نه از آنرو برعهده دارد که مجموعهای از گزارههای راست دربارهی واقعیت است، بلکه در وهلهی نخست از آنرو که واقعیتِ مفصلبندیِ ایدئولوژی در سپهر کردار و مرجعیتِ ایدئولوژی را برای بازتابیافتن در قالب «آگاهی» و انگیزهی عمل به رسمیت میشناسد و سپس با نقد مداوم و پویای ایدئولوژی، راستیِ گزارههای خود را آشکار و استوار میکند. کردار، یا پراکسیس، در سه وجه وجودیِ خود، یعنی عمل، رابطه و نشانه، آماج ایدئولوژیهاست؛ هرچند ایدئولوژیها میکوشند خود را در قالب گفتمان، منحصراً در قلمرو نشانهها عرضه نمایند. کارِ رویکردِ انتقادی، ردجوییِ چهرهی آراستهی ایدئولوژیها در هر سه وجه وجودیِ پراکسیس و نقدِ آنهاست. بدیهی است که رویکردهای ایدئوئولوژیک میکوشند خود را در جایگاه همین رویکرد انتقادی معرفی کنند و تمیز رویکرد انتقادی از رویکردهای ایدئولوژیک نه آسان و نه همواره بیواسطه ممکن است. اینجا میدان مبارزهی طبقاتی در قلمرو تئوری است. با اینحال و در تحلیل نهایی سنجهی تمیزِ رویکردهای ایدئولوژیک از رویکردی انتقادی، جایگاه عینی طبقهی کارگر در شیوهی تولید سرمایهداری و در مبارزهی ضدِسرمایهدارانهی اوست. در این مبارزه هدف سرمایهدار ابقای جایگاه و هویت خویش، درحالی که هدف کارگر الغای جایگاه و هویت خود، است. هدف ایدئولوژیها استمرار و بقای شیوهای از تولید و بازتولید زندگی اجتماعی است که در آن امر سیاسی در نهادهای سلطه استقلال یافتهاند و ایدئولوژیهای بازتولیدکننده و ضامنِ این شیوه از زندگی، کماکان مفصلبندِ سپهرِ کردارند؛ درحالی که هویتِ رویکردِ انتقادی، نقد انتزاعِ پیکریافتهی امر سیاسی و نقد ایدئولوژیهای بازتولیدکنندهی آن است.
آگاهیِ انتقادی، که اینک میتوان آن را در معنای دقیق کلمه و در تمایز با ایده و نقشه و برنامه و «ایدئولوژی» و اندیشه بهطور کلی، تئوری نامید، یک ایدئولوژی در کنار ایدئولوژیهای مفصلبندیشده در پراتیک نیست. تئوری، بهمثابه آگاهیِ انتقادی، هویت و سرشتش را دقیقاً در نقد این ایدئولوژیها وضع و آشکار میکند. با اینحال تئوری با معضلی اجتماعی و تاریخی روبروست و این معضل گرهگاه اصلی رابطهی تئوری و پراتیک یا باصطلاح روشنفکران و کارگران است. آگاهیِ انتقادی فقط زمانی میتواند از عهدهی وضعِ خود برآید که بهنحوی نهادینشده و سازمانیافته باشد.* بدیهی است که آگاهی انتقادی در «خرده-اندیشه»ها و «خردهـکردار»های سپهر اندیشه و سپهر کردار، نقش و وظیفهی مهم و انکارناپذیری در جنگِ هژمونیکِ گفتمانی در مقیاس کل جامعه و در متن مبارزهی طبقاتی برعهده دارد و در مراحل گوناگون تحول تاریخی، دستکم در ۱۵۰ سال گذشته، این نقش را ایفا کرده است. اما بدون نهادینشدن و بدون سازمانیافتن، زیر بار سلطهی بیمنازع ایدئولوژی بورژوایی و نهادهای سیاسی آن، همواره یا به شکستی آشکار، و یا جذبشدنِ بطئی و خزنده در درون ایدئولوژی بورژوایی و سازوکار گفتمانی آن (آکادمیک، رسانهای) دچار آمده است و حداکثر میراثی تجربی، و بیشتر خاطرهای شورانگیز، از خود برجای نهاده است.
معضل اینجاست که نهادینشدنِ آگاهیِ انتقادی، همواره با این خطر وجودی و واقعی روبرو بوده است که به یک ایدئولوژی در کنار ایدئولوژیهای دیگر بدل شود، و تجربیات تاریخیِ تاکنونی نیز شاهد این دگردیسیاند. نهادینشدنِ آگاهیِ انتقادی به معنای مفصلبندیاش در پراتیک است و این، بنا به سرشت پراتیک، همواره بالقوگیِ بدلشدن به ایدئولوژی را دارد. از این پارادکس گریزی نیست. تنها بخت و ظرفیت حقیقی و تاریخیِ چنین نهادی در حلِ این پارادُکس، آگاهی و اعتراف به این امکان و خطر، و مبارزهی همیشگی و پویا در همهی سطوح با همهی جلوهها و نشانههایی است که این نهاد را به سوی حفظ روابط سلطه در شکلهای موجود یا شکلهایی تازه در آینده میرانند و راهکارها و راستایشان امحای استقلال امر سیاسی (دولت) و همهی سازوکارهای استثمار و سلطه نیست. خطرناکترین ایدئولوژی ــ و در حقیقت ایدئولوژی بهمعنای دقیق کلمه ــ ایدئولوژیای است که خود را ایدئولوژی نمیداند و نمینامد. تنها راهِ منحصر بهفردِ عبور از پارادُکسِ آگاهیِ انتقادیِ نهادینشده، آگاهی و اعترافِ این آگاهی به امکانِ ایدئولوژیکشدنِ همین نهاد است. دیالکتیکِ انتقادیِ نهادینشدهی تئوری و پراتیک، که پیکریافتگیِ سیاسی و سازمانیِ دیالکتیکِ گُسست و پیوستگیِ سپهر اندیشه و سپهر کردار، و محمل و حامل آن است، بهدلیل ابتنایش بر رابطهی نقد منفی/نقد مثبتِ این گُسست و پیوست، دستکم ظرفیتِ روششناختیِ آگاهیِ فعال و نقادانه به ایدئولوژیکشدنِ خود را دارد.
بازنمایی
بدیهی است که «روشنفکران»، بنا به هر سنجهای بهمثابه گروهی ویژه تعریف شده باشند، با همهی گروهها و نهادها و رویدادها و فرآیندهای جامعه ارتباط دارند. نهادی که میتواند بهمثابه دیالکتیکِ تئوری و پراتیکِ مبارزهی طبقاتیِ ضدِسرمایهدارانهی کارگران، و بنابراین، مبارزهی رهاییبخش در راستای هستیپذیریِ زندگیِ اجتماعی رها از سلطه و استثمار، پیکر یاید، جایگاه تئوری در سپهر اندیشه و دیالکتیکِ انتقادیِ سپهر اندیشه و کردار را، آشکار میکند؛ یعنی، «رابطه»ای را آشکار میکند که اینک میتوان بهطور مشخص آنرا رابطهی «روشنفکران و کارگران» نامید. ارگانی که نماینده و پیکریافتگیِ آگاهیِ انتقادی در رابطهی روشنفکران و کارگران است، از دو لحاظ نقطه عزیمتِ تبیین و چراییِ معطوفشدنِ جایگاه و نقش و فعالیت «روشنفکر» به عناصر کل جامعه است. یک: مبارزهای سیاسی، یا بهتعبیر مانیفست کمونیست، «جنبشی واقعی» که هدفش الغای منطق سرمایه و امحای موقعیت اجتماعی و تاریخی تولید و تحقق ارزش است و بنابراین به نیروی مادی و واقعیِ کسانی در جامعه متکی است که زندگی و بقایشان با کار در تولید و تحقق ارزش امکانپذیر میشود، آوایی بیپژواک در فضایی تهی نیست. از یکسو همهی ایدئولوژیهای مفصلبندیشده در پراتیک در کشاکشی سیاسی با آن، چه در تعارض با آن، و چه در تلاش برای جذب، ادغام و بیسر و دُم کردنش وارد میشوند که بیان گفتمانی/ایدئولوژیکش «روشنفکران» را به همهی حوزههای اجتماعی مرتبط میکند. بیگمان ظهور تاریخیِ اعضایی از جامعه که «روشنفکر» نامیده شدهاند، ناظر بر کسانی نیست که بهلحاظ ایدئولوژیک منادیِ جامعهای رها از سلطه و استثمار بودهاند. اما تقدمِ زمانیِ ظهور آنها به جنبش رهاییبخشِ ضدِسرمایهدارانه، نافی تبیین نظریِ جایگاه آنها، با عزیمت از رابطهی «روشنفکران و کارگران» نیست؛ برعکس، فقط با عزیمت از چنین نقطهای، یعنی با عزیمت از دیالکتیکِ گُسست و پیوستِ سپهر اندیشه و کردار است که تبیین آن جایگاه بهطور مشخص و بهلحاظ نظری امکانپذیر میشود. دو: نقد ایدئولوژی بهطور اعم و نقد ایدئولوژیِ بورژوایی و بتوارگیِ کالایی بهطور اخص و هدف مبارزهی رهاییبخش کارگران، نهادن سنگِ بنا و نقطهی آغازی برای کل جامعه است. مبارزهای که زنجیر سلطه و استثمار سرمایه را از پای کارگران باز میکند، نقطهی پایانیِ یک شبه و یکباره بر سلطه در همهی سپهرهای زندگیِ اجتماعی نیست، بلکه بُرش، نقطهی عطف و نقطهی آغازی است برای تداوم این مبارزه در مسیری که عظیمترین سد و نیرومندترین ضامن رابطهی سلطه و استثمار، همانا حاکمیتِ سرمایه، از سرِ راهِ آن برداشته شده است، اما فقدان این کوه بهمعنای غیبتِ سنگلاخها و مُغاکهای دیگرِ نابرابری و سلطه نیست.
یادداشتها:
* موضوع جستار حاضر نحوه یا شیوهی این سازمانیابی نیست، بلکه نقش و جایگاه آن است. کوچکترین گمانی وجود ندارد که نحوه و شیوهی این سازمانیابی و تئوریهای کهنه و تازهی ناظر بر آن، از عناصر اصلیِ همین بحثاند. در این زمینه، تئوری و پراتیک لنین در وهلهی نخست، و رزا لوکزامبورگ و آنتونیو گرامشی، منابع بسیار ارزنده و غیرِقابلِ چشمپوشی هستند.
جمعیت ایران طبق آخرین آمار وزارت کشور حدود هشتاد ملیون و اندی است.
از این جمعیت نزدیک به چهل ملیون در شهرهای بزرگ مانند تهران و مراکز
استان ها زندگی می کنند که فرهنگ و شکل زندگی و پوشش و مطالبات و سطح
خواست های عمومی نزدیک به نود درصد جمعیت این شهرها طبق گفته مسئولین و
رسانه های رسمی کشور در تعارض با حکومت است وتنها ده در صد از جمعیت این
شهرها بنا به شرایط شغلی و اعتقادات و منافع خود از رفتار حکومت پشتیبانی
می کنند.
چهل ملیون دیگر که در شهرهای کوچک وحاشیه شهرها و روستا ها و بخش های
مرزی زندگی می کنند. نیز براساس شواهد عینی، و وروزنامه های رسمی و محلی
کمابیش با تفاوت هایی وضعیت این چنینی دارند همراه با تعلقات طایفه ای و
قومی و محرومیت ها و بیکاری و فقر بیشتر، که باید فقدان امکانات مدرن شهری
از ارتباطات گرفته تا مسایل درمانی و پزشکی و آموزشگاهی را هم بدان
افزود. یعنی در یک کلام نزدیک به نود درصد مردم با سلایق و تعلقعات طبقاتی
مختلف با حاکمان یا مخالف بلقوه هستند یا با آن زاویه دارند.
اما چرا این گروه ملیونی علیرغم دانستن ها و زاویه داشتن ها به خیابان
نمی آیند؟ چرا در روزگاری که اخبار فساد و جنایت به وسیله شبکه های
اجتماعی و رسمی چون نقل و نبات بر سرشان می ریزد حرکتی درخور نارضایتی
شان انجام نمی دهند؟ نگارنده کوشش می کند در خور توان و دانش خود، به طور
خلاصه به عمده ترین این عوامل اشاره نماید.
اول : هنوز بالایی ها و دارودسته فقیهان و امنیتی
ها حول شخص خامنه ای متحد و گوش به فرمان هستند و می توانند هزینه سنگینی
بر مردم معترض تحمیل کنند. آنان دارای برنامه و امکانات برای حفظ نظام
خود هستند و به هیچ عنوان نباید آنان را دست کم گرفت هم چنان که نباید بیش
از پیش قوی پنداشت، بلکه باید ارزیابی واقعی از آن داشت. این رژیم به تجربه
ثابت کرده است که بنا بر ماهیت خود در مواقع بحران صرفا به سرکوب فکر می
کند و کمتر به دنبال برون رفت از راه عقلانی است. خاصه آن که قصابان دهه
شصت با شکل و گفتار جدید با سبعیت و تجربه بیشتری وارد میدان شده اند و
این را توده مردم به چشم خود می بینند و این یکی از عوامل عمده به خیابان
نیامدن مردم است که باید بدان توجه شود و نوک حمله همه نیروهای خواهان
تغییر باید روی افشای بی امان این ددمنشی و سرکوب باشد.
این حکومت با توجه به امکانات و منابع غنی نفت و گاز هنوز توانایی پاسخ
گویی به مشکلات خود و سر و سامان دادن به نیروهای امنیتی و لشکری و حضور
منطقه ای را د ارد، یعنی هنوز قادراست علیرغم بحران روبه گسترش بیکاری و
گرانی و تورم کمرشکن اقتصادی و نیمه تعطیل بودن بسیاری از بنگاه
های تولیدی، موشک تولید کند به عوامل منطقه ای خود کمک کند و اربعین چند
ملیونی راه بیاندازد و به کارکنان و مستمری بگیران و نیروهای کار با افت و
خیزهای یک یا چندماهه حقوق پرداخت کند و در یک کلام با شکل های گوناگون
از تطمیع تا سرکوب و موازی سازی و تبلیغ گسترده و تفرقه انداختن به حیات
خود ادامه دهد.” عملکرد حاکمان با کارگران هپکو و هفت تپه و اعتراضات
مردم و به میخ به نعل زدن های قوه قضاییه و رئیس آن در رابطه با احکام
سنگین صادره و اعتراض چند نماینده مجلس و رسانه های وابسته به دولت و شکل
دادن گردان های سایبری بسیج و سپاه و نفوذ در شبکه های اجتماعی و دادن
اخبار ضد و نقیض و دروغ و موازی سازی جهت منحرف کردن مبارزه مردم… و رابطه
سیاسی اقتصادی با دولت های تعدادی از کشورها برای دور زدن تحریم ها و هم
چنین روابط گسترده سیاسی- اقتصادی – نظامی با چین و روسیه و عضویت در
پیمان سیاسی اقتصادی اورسیا، و همسایگان دوربر خود مانند ارمنستان و
گرجستان و ترکیه و و بخشی از کشورهای اروپایی مانند آلمان و فرانسه و
ایتالیا که در مناسبات بین المللی نقش میانجی دارند، کمک قابل توجهی به
رژیم در برابر تحریم های ترامپ و شرکای آن می کند.
دوم : نبود یک نیروی سیاسی مبارز و سازمان ده و یک
آلترناتیو روشن و در یک کلام بی سر و سازمان بودن اعتراضات مردم و قشر
های گوناگون ، نیرویی که بتواند این حجم از اعتراضات مدنی و صنفی و سیاسی
را حول یک برنامه و یک شعار بسیج و از آنان حمایت کند و در برابر نیرویی تا
دندان مسلح به ابزار سرکوب و شکنجه و زور وزر و تزویز کمک رسان باشد.
باید دانست با وجود گرانی کمرشکن به خصوص برای زحمتکشان و اقشار متوسط
و بیکاری گسترده ملیونی به خصوص در میان زنان و جوانان و گران شدن برق و
آب و مواد غذایی و هزینه درمانی و… خیل ملیونی توده های ناراضی، به مرحله
نخواستن به هر قیمت، برای به دست آوردن مطالبات خود نرسیده اند. و همه می
دانیم تا مردم نخواهند اراده صرف ما کاری ازپیش نخواهد برد.
نباید با شعار و بدون ارزیابی جدی و واقعی، نیروها را به میدان
جنگ فرستاد. همان شکل که در دهه شصت جریان های مختلف از چپ تا راست نیروهای
خودرا با توجه به عملکرد خمینی به صحنه نبردی زودرس و بدون پشتوانه
فرستادند و دیدیم که حاصل چه شد. نگارنده که در زندگی سیاسی خود حضوری گاه
فعال و گاه ناظر داشته ام و ماهیت حکومت فقیهان را در این چهل سال و دهه
ویرانگر شصت، در زندان و در محیط های کار و زندگی تجربه کرده ام، به
این باوررسیده ام که ولی فقیه و وابستگان ریز و درشت آن که اکنون قدرت را
در دست دارند، را با گفتار و بیانیه به قول سعدی “نصایح الملوکانه” نمی
توان کنار گذاشت.
آنان بنا به ماهیت و سرشت شان تنها از میدان آمدن توده ها و
زحمتکشان و متشکل شدن مردم حول اعتراضات مدنی و سیاسی و اجتماعی و
صنفی خود هراس دارند و هر گاه که زحمتکشان شهر و روستا و یا بخش متوسط به
خیابان آمده اند به تکاپو می افتند و به دنبال راهی برای نجات می گردند.
آنان مانند هر مستبدی ابتدا به سرکوب و تهدید می اندیشند و هرگاه ابزار
سرکوب را کند و بی اثر ببینند، وحشت زده به فکر عقب نشینی و مماشات می
افتند. تریبون های فعال انان به حرکت می افتد و در صدا وسیما و شبکه های
گوناگون اجتماعی که به وسیله سپاه و نهادهای امنیتی کنترل و هدایت می شود
کاسه داغ تر ازآش می شوند و دلسوز کارگران نیشکر هفت تپه و هپکو و جوانان و
بیکار بودن و فقر مردم و دانش آموز کانکس نشین و دختر آبی و ورود زنان در
استودیوم ورزشی و …
سوم : به وعده پوشالی و به امید ترامپ و شرکا… نباید
دل بست و با حرف های توخالی و بدون پشتوانه چند سناتور امریکایی نباید ذوق
زده شد، چون این اقدامات پروسروصدا که هر چندسال یک بار به وسیله جریان و
دسته ای برپا می شود حاصلی جز نومیدی در برنخواهد داشت.
گروههای چپ و اپوزسیون خارج از کشور در طیف های گوناگون بهتر است با
توجه به اقامت طولانی خود، همان نقش کنفدراسیون دانشجویان زمان شاه را
داشته باشند، یعنی پشتیبانی و افشاگری و کمک به مسائل تئوریک و نظری و از
نقش رهبری و تعین تکلیف و فراخوان های توخالی دوری کنند، باید کوشش کنند
صدای مردم زحمتکش و رنج دیده باشند و خود را برای همراهی با یک جنبش همگانی
آماده سازند. چون راه برون رفت از این همه تشتت همراهی با مردم و دفاع و
سازمان دادن و متشکل کردن آنان در گروه های مختلف حول عمده ترین خواست و
شعار است که همان حذف ولایت فقیه است
چهارم : عامل شکست و ناتوان بودن این جنبش ها و حرکت
های اعتراضی جدا از سرکوب ددمنشانه، نبود یک نیروی سیاسی کارآمد در داخل
کشور، دسته بندی و تفاوت خواست ها و مطالبات مردم در هر شهر و بخش حتی
میان هر قشر و طبقه ای از پیر و جوان تا زن و مرد است.
اگر نگاهی به شعارها و اعتراض ها و کمپین های مردم در حال حاضر شود. می
بینیم فرهنگیان و کارگران و پرستاران و زحمتکشان شهری مطالبات شان از یک
سنخ است و جوانان و زنان از جنس دیگر و بخش های حقوق بشری و فعالان سیاسی
که در برگیرنده تمامی این خواست ها هستند هم تعلق به طیف و صنف و جنسیت های
مختلف دارند. و به عناوین و خواست های مختلف مبارزه می کنند و هزینه می
دهند. از مدافعان حقوق بشر و زندانیان سیاسی مانند نسترن ستوده ها و نرگس
محمدی ها… تاسحر خدایاری معروف به دختر آبی .که با خودسوزی خود جامعه را
تکان داد. این تفاوت خواست و مطالبات را حتی در میان بخش کارگری و
بازنشستگان هم می توان دید.
در کارخانه های کوچک و پروژه ها تعطیل نشدن کارخانه و پرداخت به موقع
حقوق و مخالفت با فروش آن به دارودسته های امنیتی است و در بخش
بازنشستگان خواست عمومی کارگران، همسان سازی و پرداختن به موقع حقوق و
جلوگیری از فروش اموال تامین اجتماعی … است و در بخش های عمده و تاثیر گذار
کارگری مانند نفت و گاز و فولاد و نیروگاه ها، به دلیل ثبات نسبی و حقوق
مناسب، خواست هایشان چیزی دیگر است ز قبیل پرداخت نشدن مزایا و رتبه بندی
و… امکانات درمانی و رفاهی بیشتر برای خود و خانواده…
در بخش متوسط هم همین تفاوت خواست ها بیشتر دیده می شود. آن که از
امنیت نسبی اقتصادی برخوردار است، عمده خواست شان، پاسخ گوکردن حاکمیت
است. آنان در مورد نبود انتخابات آزاد و گران شدن ارزاق عمومی و پرداخت
نشدن به موقع حقوق ها و رفتار حاکمان با فرهنگ و پوشش خود، از حیوانات مورد
علاقه خود گرفته تا شرکت در میادین ورزشی و اجرای کنسرت ها با حکومت
مسئله دارند. بخش های ملیونی این طیف که به نوعی ناراضیان بالقوه نامیده
می شوند، نارضایتی خودرا در گروه های ملیونی با کلیک کردن مطالب و فیلم های
افشاگرانه و فرستادن پیام هایشان در تلگرام و واتساب و فیس بوک اعلام می
دارند. و جوانان این طیف به خصوص جوانان تحصیل کرده به دلیل نداشتن آینده
ای روشن حتی یک کار حداقلی به خیل مهاجرین جویای کار و زندگی بهتر می
پیوندند. در گفتگو با جوانان و اقشار مختلف متوجه شده ام، بخش عظیم
آنان علیرغم آگاهی به فراگیرشدن فساد و ناکارآمدی، و استبداد حاکمان، علت
به خیابان نیامدن مردم را “سرکوب شدید و در گیر شدن مردم برای حل زندگی
روزانه و تفاوت خواست ها و مطالبات هر گروه اجتماعی و نداشتن یک حزب متشکل و
دلسوز و نبود آینده روشن” می دانند. و تنها درصد محدودی ازآنان که عموما
در طیف بالای جامعه جای دارند، ضمن تایید مسائل گفته شده، به اصلاح پذیری
حاکمیت و ترس از سوریه ای شدن اشاره می کنند و براین باورند که می شود با
اصلاحات تدریجی و نرمالسیون غول استبداد و امنیتی های حاکم را که به زور و
زر متکی هستند به قانون و تن دادن به خواست مردم وادار سازند.
پنجم: کنار این نمای کلی از وضعیت مردم و اپوزسیون
که به اختصار اشاره گردید در طیف حاکمان عمده ترین و قدرت مند ترین جناح
حاکم در صدد است سناریو احتمالی خودرا در صورت مرگ ولی فقیه و یا شرایط
بحرانی اجرا کند.
جناح راست امنیتی که عملا قدرت را در دست دارد و بازوی اصلی خامنه ای و
شرکا است در صدد است با توجه به تحریم و تهاجم ترامپ و شرکا و مخارج
هنگفتی که در منطقه برای حفظ متحدان در یمن و لبنان و عراق و سوریه متحمل
می شود، برای خفه کردن هرگونه صدایی حتی بین خودی ها، به اسم مبارزه با
فساد تمام جناح های رقیب را منکوب و از صحنه قدرت خارج کند، آنان در شرایط
کنونی با کمک سپاه و نهاد رهبری که بر بخش اعظم سیاست و اقتصاد کشور مسلط
است در صدند تحت عنوان دولت انقلابی جوان و بازگشت به اصول اولیه انقلاب،
البته با تعاریف خاص و منطبق با منافع خودشان، بر عمر حکومت فقیهان
بیفزایند و پرچم خود را تحت عنوان مقاومت و مبارزه با امریکا و عدم مذاکره
با دشمن سر پا نگهدارند. این دارودسته با استفاده از سیاست امریکا و
ارتجاع منطقه با نظامی کردن کشور تحت عنوان مقابله با دشمن، می کوشند بخشی
از پیروان خودرا که عمدتا پایگاه رژیم هستند از حزب الهی های دوآتشه تا
کسانی که منافع شان با این جناح حفظ و تقویت می شو دبا خود همراه سازند و
رقبای رنگارنگ خودرا از طیف های مختلف به انفعال و گوشه نشینی بکشانند.
شبکه های اجتماعی این نیروها مانند عماریون و زینب یون و مدافعان حرم و
سازمان های جنبی نهادها و مساجد و بسیج… با کمک صدا و سیما و شبکه های
اجتماعی خود و روزنامه هایی مانند کیهان و جوان و…. و بخشی از سلبیرتی های
ورزش و سینما و… که وابسته به آنان هستند و از ِقبل آنان سود های
هنگفت نصیب شان می شود شبانه روز در بوق هایشان در این ودادی تبلیغ می
کنند که راه نجات و جلوگیری از سوریه ای شدن و جنگ و ناامنی فقط تکیه بر
ولایت و حفظ همین حکومت است و بس. آنان پرچم مبارزه با فساد را به زعم
خودشان به دست رئیسی ها و تائب ها داده اند که هر کس و هر جریانی را که سد
راه شان است بدین وسیله بکوبند، بی خود نیست که سهم اصلی افشای فساد و
محاکمه درون قدرت و باندهای ان را این گروه به عهده گرفته اند. این گروه
با کمک سپاه و نیروهای امنیتی و قوه قضاییه و صدا سیما … کوشش دارد رقبا ی
احتمالی غیر از خودشان را از صحنه قدرت خارج نمایند. دعوای یزدی ها با
لاریجانی ها و احمدی نژادها و قالی باف ها و افشاگری شبانه روز وابستگان
ریز و درشت آنان را باید در این روند جستجو کرد. در صورت تسلط کامل این
جناح وضع نکبت بار کنونی با شدت و حدت بیشتری ادامه خواهد یافت و نومیدی و
سیل مهاجرین در بخش های جامعه به خصوص متوسط روبه فزونی خواهد یافت. اینان
تشکل های سیاسی و صنفی را تحمل نکرده و نمی کنند و با سرکوب مطالبات و
تنزل دادن آن به جوک و شوخی، سعی دارند توده های ناراضی را صرفا به نق زنی و
کمپین های انترنتی مشغول کنند، این ها با سرکوب جنبش های خیابانی و
مطالباتی کوشش دارند سکوت قبرستانی ایجاد کنند و بخش متوسط به خصوص
زحمتکشان را در صف های گوشت و مرغ و پوشاک و به انتظار و به روزمرگی
بکشانند.
این جریان کاملا به نفرت ملت از خود آگاه است و به قداره و سرکوب خود
بیشتر از هر چیزی متکی است و می داند آینده ای در حیات سیاسی ایران ندارد.
پس به تنها حربه خود که همان سرکوب است متوسل می شود. این جریان چندان
ایدئولوزیک نیست و به منافع و حفظ قدرت خود بیش از هر چیزی وفادار است.
ابزار حجاب و مبارزه با فساد را صرفا یک وسیله تبلیغاتی و فشار برای
استمرار قدرت و جو ارعاب و جذب حداکثری نیروهای حزب الهی یک ضرورت می داند،
ضمن این که به دلیل منافع هنگفت اقتصادی و سود هنگفتی که از مناسبات
کنونی و تحریم ها و تنش و بحران نصیبش می شود بر طبل بحران و اختلاف با
غرب می دمد و تنور اختلاف و جنگ تبلیغاتی را بیش از پیش گرم می کند که ممکن
است به علتی سهوی یا عمدی نظیر حرکت های چند ماهه اخیر، ملت را در جنگ
خانمان سوز دیگری درگیر نماید.
ششم: باید دانست سیاست های ترامپ و تحریم های کمرشکن،
صرفا به تقویت خود ولایت فقیه و جناح راست امنیتی و ضعیف شدن بخش های
غیرانتصابی حکومت ومنفعل شدن طبقه متوسط و بیکار شدن زحمتکشان و افزایش
فقر انجامیده، آمارگران رسمی میزان تورم را بیش از چهل و پنج درصد و کسری
بودجه را نوبخت مسئول برنامه ریزی دولت روحانی بیش از ده ها هزار میلیارد
بیان کرده اند که باید این کسری بودجه که نسبت به سال قبل چندین برابر
شده است با گران کردن خدمات عمومی و حذف به قول خودشان یارانه های پنهان،
به نوعی ازجیب ملت به خصوص زحمتکشان و حقوق بگیران به عناوین
گوناگون ستانده شود .
ضریب جینی یعنی شاخص فقر و فلاکت و اختلاف طبقاتی را نیز مرکز آمار
ایران نزدیک به ۰٫۴۰۹ درصد اعلام کرده که بیشترین رقم در طی چهل سال اخیر
است.
سیاست ترامپ و شرکا و ولایت فقیه در منطقه و درداخل کشور صرفا به خرید و
فروش هنگفت تسلیحات و ساختن پادگان ها و موشک ها انجامیده و بیش از پیش
منطقه را دو قطبی کرده است. متاسفانه و دردناک این است که در این شرایط
جریاناتی که بر طبل اصلاحات حکومتی می کوبند، غافل از نتیجه ای که رقم می
خورد مجددا ساز تحریم یا شرکت در انتخابات و مذاکره را کوک کرده و خواهان
تحقق این و آن شرط شده غافل از این که ولایت فقیه و راست های امنیتی و
فقیهان فاسد، رای مردم را فقط برای زینت نظام شان می خواهند و چندان به
این انتخاب ها توجهی ندارند. حتی زمانی که مجلس و ریاست جمهوری را بخشی از
اصلاح طلبان صاحب بودند و پشتوانه بهتر و بیشتری در میان جامعه داشتند،
پاسخی در خور برنامه های آنان ندادند چه برسد در شرایط کنونی که رسما از
ناکارامدی انتخابات و ارگان هایی شبیه دولت و مجلس حرف می زنند و آتش به
اختیار شدن نیروهای خودی را در رسانه های رسمی خود به کمک ولی فقیه شان در
بوق هایشان می دمند.
بهتر است بدانیم تنها راه برون رفت از بحرانی که کشور و منطقه را
فراگرفته، نه صرف وارد شدن در بحث های بی پایان جنگ و مذاکره و تحریم یا
شرکت در انتخابات و …، بلکه تاکید و تکیه بر تشکل ها و محافل مدنی مبارز و
مردمی و متشکل کردن مخالفان و جلب حمایت عمومی ملت، حول یک شعار آن هم
حذف ولایت فقیه و شرکا است و گرنه در این شرایط صبر و انتظار و خشم و آتش
زیر خاکستر، باید باز هم شاهد فورانی و سرریز شدن این جنبش های بی سر و
سازمان و خودبه خودی به خیابان باشیم که نتیجه چندانی جز تجربه اندوزی
نخواهد داشت.
مردم و فعالان جان برکف آن در عرصه های گوناگون با گوشت و پوست خود
سرکوب و استبداد فقیه و وابستگان امنیتی آنان را حس می کنند و هر روز بیش
از پیش در تلاطم بحران های مختلف که از جانب حاکمان نصیب شان می شود به
دنبال راه برون رفت می گردند. برون رفتی با چنگ و دندان، آهسته و پیوسته، و
گاه که فرصت بیایند با مشت های گره کرده. آنان با به آتش کشیدن خود و
دادن هزینه سنگین فردی و اجتماعی خواست های خود را فریاد می زنند تا شاید
این این دیوی را که به دست خود در چهل سال پیش بر مسند حکومت نشاندند به
جای خود در زباله دان تاریخ بفرستند.
به امید آن روز – مهرماه ۹۸
بهروز رحیمی
به نقل از اخبار روز۲۷ مهر ۱۳۹۸
به قوانین زندان تمکین نمی کنیم!
محمد حبیبی، فعال صنفی معلمان و فرهاد میثمی، فعال مدنی محبوس در زندان اوین نامه ای سرگشاده خطاب به سیاستگذاران قوه قضاییه و سازمان زندان ها نوشته اند از این پس به قوانین آن ها در زندان ها تمکین نخواهند کرد. این دو زندانی در این نامه با اشاره به مشکلات عدیده و مواد جدید نقص آشکار حقوق زندانیان در زندان اوین، این موارد را “سیاست تصمیم گیران بالادستی” دانسته و اعلام کرده اند “با توجه به نقض صریح مفاد عدیده از آئیننامه اجرایی سازمان زندان ها و سایر قوانین جاری کشور در زمینه حقوق زندانیان و عدم پاسخگویی رئیس زندان به درخواست های مکرر زندانیان برای گفتگو در این باره، از این پس خود را ملزم به رعایت قوانین دلبخواهانه زندان های شما نمی دانیم”.
محمد حبیبی و فرهاد میثمی به عنوان امضا کنندگان اولیه این نامه اعلام کرده اند که تا زمان “بازگشت مسئولین از این راه ناصواب و رعایت حقوق حداقلی زندانیان” ار رعایت قوانین زندان سرباز خواهند زد.
متن کامل این نامه که نسخه ای از آن در اختیار هرانا قرار گرفته است، در ادامه می آید:
به سیاستگذاران قوه قضائیه و سازمان زندانها
طی هفتههای اخیر، زندانیان زندان اوین با مشکلات عدیده و موارد جدیدی از نقض آشکار حقوقشان مواجه شدهاند که شرح آن را پیشتر طی نامهای دادهایم. این مشکلات، از کاهش ملاقاتهای حضوری تمامی زندانیان سیاسی و حذف روز اختصاصی ملاقات مادران زندانی با کودکانشان گرفته تا ممنوعیت غیرقانونی دریافت کتاب و نشریات مجاز، تا محدودیت تماس تلفنی و غیره، مواردی نیستند که بتوان آن را صرفا تصمیماتی شخصی از سوی کسی دانست که اخیرا به ریاست زندان گماردهاید.
ما این موج جدید فشار و زیر پا گذاشتن آشکار حقوق زندانیان را سیاست جدید تصمیم گیران بالادستی میدانیم و به عنوان شهروندانی برخوردار از حقوق انسانی و قانونی، صراحتا به شما اعلام میداریم که: با توجه به نقض صریح مفاد عدیده از آئیننامهی اجرایی سازمان زندانها و سایر قوانین جاری کشور در زمینهی حقوق زندانیان و عدم پاسخگویی رئیس زندان به درخواستهای مکرر زندانیان برای گفتگو در این باره، از این پس خود را ملزم به رعایت قوانین دلبخواهانهی زندانهای شما نمیدانیم.
از این لحظه، تا زمانی که به رعایت حقوق انسانی و قانونی زندانیان متعهد نشوید از رعایت آنچه قواعد زندانهای خود میدانید سرباز میزنیم و آن را به رعایت حقوق حداقلیمان توسط شما موکول میکنیم.
دیگر در صف آمارگیریهای صبح و شب شما نمینشینیم و همزمان با کتابی در دست، گوشهای بیرون از صفها نشسته و به مطالعه میپردازیم. همچنین در مراسم صبحگاه اجباری شما شرکت نمیکنیم. نیک میدانیم تحمل ایستادگی مدنی آن هم در زندان برایتان بسیار سختتر از آن است که به سادگی از کنار آن بگذرید و بعید نمیدانیم آرام در کناری نشستن و کتاب خواندن ما را شورش (!) نام نهید. قضاوت وجدان عمومی جامعه در برابر چنین اتهاماتی از پیش مشخص است.
ما آماده آن هستیم که هرگونه برخورد و مجازات واکنشی شما را با صبوری تحمل کنیم: از محرومیت ملاقات یا انتقال به بندها و زندانهای دیگر گرفته تا ایزوله کردن ما در آن مکان زیر قرنطینه و یا حتی محبوس کردنمان در انفرادی، تبعید، یا صدور احکام جدید و افزودن بر طول سالهای زندانمان. با علم به همهی اینها، پای در این راه میگذاریم؛ و مگر نه این است که ما را به هر بند یا زندان دیگری هم تبعید کنید نهایتا آن زندان شما هم قواعد و قوانینی دارد که ما همچنان از رعایتشان سرباز خواهیم زد؟ این یعنی دیگر نمیتوانید ما را در یک زندان عمومی نگاه دارید مگر با بازگشت از این رویهی ناصواب و تعهدتان به رعایت حقوق حداقلی زندانیان.
از آنجایی که ما “بی قدرتان” قطرههایی از دریای همان ملتی هستیم که از دیرزمانی پیش از جنبش مشروطه تجربه انباشتهی تلاش مدنی و ایستادگی مدنی خشونت پرهیز در برابر نقض حقوق مردمان دارد از آن خزانه ارزشمند، این را برگرفتهایم که چگونه باید استوار بر سر پیمان ایستاد؛ پس در برابر تمام آنچه که میدانیم بر ما روا خواهید داشت، تا انتهای راه چیزی جز این از ما نخواهید شنید که: به خودسری پایان دهید و به رعایت حقوق انسانها و به رعایت قانون گردن نهید. والسلام
امضا کنندگان اولیه: محمد حبیبی – فرهاد میثمی.
در ارتباط با نویسندگان این نامه گفتنی است، محمد حبیبی، فعال صنفی معلمان و زندانی بند ۴ زندان اوین پیشتر توسط شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ۱۰ سال و نیم حبس، ۲ سال ممنوعیت از فعالیت در احزاب، گروهها و دستههای سیاسی و اجتماعی و ممنوعیت خروج از کشور و تحمل ۷۴ ضربه شلاق محکوم شده بود، که این حکم در دادگاه تجدید نظر نیز عینا تایید شد. با توجه به ادغام احکام ۷ سال و نیم از حبس وی قابلیت اجرایی دارد.
فرهاد میثمی، فعال مدنی محبوس در زندان اوین عصر روز سهشنبه ۹ مرداد ۹۷ توسط نیروهای امنیتی و در منزل شخصی خود بازداشت شد. در تاریخ ۲۸ آذرماه ۹۷ جلسه دادگاه رسیدگی به اتهامات مطروحه علیه این فعال مدنی در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی صلواتی برگزار و طی حکم صادره فرهاد میثمی به اتهام “اجتماع و تبانی به قصد ارتکاب جرم علیه امنیت کشور” به ۵ سال حبس تعزیری و به اتهام “فعالیت تبلیغی علیه نظام” به ۱ سال حبس تعزیری و همچنین ۲ سال محرومیت از عضویت در احزاب و گروههای سیاسی و اجتماعی، فعالیت در فضای مجازی، رسانهها، مطبوعات و خروج از کشور محکوم شد.
فوران آتشفشان عراق
اوضاع هفته گذشته عراق را میتوان بروز یک وضعیت اضطراری نامید. تصمیم مقامات برای استفاده از زور علیه معترضان که از مدتها پیش مدام خواستار ایجاد اشتغال، بهبودی شرایط معیشتی، مبارزه با فساد بودند، فقط یک اشتباه ساده نبود. این تصمیم به نتیجه معکوس منجر شد. اعتراضات تقریبا سرتاسر کشور را فراگرفت و به شکل مقاومت فعال، منجمله، استفاده از سلاح درآمد. طی چهار روز اعتراضات حداقل ۱٠۵ نفر کشته شد. ۱۶ نفر از آنها مأموران نیروهای انتظامی بودند. نزدیک به ۴ هزار نفر مجروح گردید. دهها ساختمان دولتی و همچنین دفاتر چندین استانداری و حزبی تصرف و به آتش کشیده شد.
روز دوم اکتبر(۱٠ مهر- میزان) نیروهای مسلح بدستور نجاح حسن الشمری وزیر دفاع بحالت آمادهباش کامل درآمدند. بامداد روز سوم اکتبر (۱۱ مهر- میزان) دولت عراق در بغداد ساعت منع عبور و مرور اعلام کرد که بر اساس آن، حرکت پیاده و وسایل حمل و نقل در تمام شهر، به استثنای خدمات اضطراری و سفر به فرودگاه ممنوع گردید. با این وجود، حرکت در مسیر فرودگاه نیز توسط معترضان قطع شد. حتی محمد الحلبوسی رئیس مجلس عراق که فورا از سفر خارج برگشت، مجبور شد بوسیله بالگرد به محل زندگی خود برود. در این شرایط، حمله موشکی به مرکز بغداد در سایه قرار گرفت. یکی از موشکها در مقابل سفارت ترکیه منفجر شد و دیگری به پل دجله اصابت کرد.
دولت فعالیت اوپراتورهای تلفن همراه را متوقف و دسترسی به اینترنت را مسدود نمود. در استانهای نجف، بابل و میسان ساعت منع عبور و مرور برقرار گردید. در استان جنوبی ذیقار ممنوعیت کامل رفت و آمد مردم و وسایل نقلیه یک روز قبل اعمال شد، با این وجود، رویارویی با پلیس در آنجا ادامه یافت و ۹ نفر کشته شد. اعتراضات همچنین به استانهای بصره، واسط و کربلا گسترش یافت.
قابل توجه این است، که در همه روزهای اعتراضات حتی یک بیانیه از سوی رئیس جمهور کشور صادر نشد. عادل عبدالمهدی، نخست وزیر نیز سه روز سکوت کرد و فقط روز ۴ اکتبر (۱۲ مهر- میزان) خطاب به ملت پبام داد. مفهوم پیام نخست وزیر این بود، که او خواستههای معترضان را مشروع، معقول و عادلانه میداند، اما، اجرای آنها به زمان نیاز دارد. رئیس دولت اظهار داشت، که او وارت نظام فاسدی است، که از سال ۲٠٠۳ (۱۳۸۲) توسعه یافت. صدها میلیارد دلار توسط اختلاسگران غارت شد. جنگ با تروریسم همه منابع کشور را از بین برد و مجبور شد «برای بازسازی نیروهای امنیتی و سایر نیازمندیهای اساسی» میلیاردها دلار قرض کند. توجه داشته باشید که ما در باره کشوری صحبت میکنیم که از نظر ذخایر نفتی در رتبۀ چهارم جهان قرار دارد، اما یک چهارم از جمعیت تقریبا ۴٠ میلیون نفری آن در زیر خط فقر بسر میبرد.
مقتدا الصدر در بهرهبرداری از اوضاع ناکام ماند و خواستار استعفای دولت و برگزاری فوری انتخابات زودهنگام گردید. ناظران داخلی این موضع را عجیب خواندند. بخصوص اینکه پیشتر به الصدر توصیه شده بود با استفاده از اعتبار خود در پارلمان به حل بحران کمک نماید. برغم این، او با منع شرکت فراکسیون خود در جلسات مجلس، کار نهاد قانونگزاری را مختل نمود. این اقدامات با انتقادات تند همراه شد. الصدر را به این متهم میکنند، که او بدون ارائه هیچ راهکاری سعی میکند رهبری اعتراضات را بدست بگیرد. بعید است این کار بسود او عمل کند. چرا که اگر انتخابات مجلس همین امروز برگزار میشد، جنبش صدر ۱۵ کرسی بجای ۵۳ کرسی در مجلس فعلی بدست میآورد.
روحانیت شیعه عراق نیز در مجموع از ناآرامیهای رو به رشد فقط اظهار نگرانی میکند. بسیاریهای میگویند، آیت الله العظمی سیستانی که بموقع خود در خصوص تشکیل گروه «شبهنظامی» شیعه برای مبارزه با داعش فتوا صادر کرد، اما برای بهبودی شرایط زندگی و مبارزه با فساد هیچ کاری نکرد. اطلاعیۀ نماینده سعید احمد الصافی مرجع عالی شیعۀ در خصوص تشدید مبارزه با فساد از طریق تشکیل یک کمیته مستقل دیگر فقط موجب تحریک در جامعه گردید.
مقامات عراق یادآور میشوند، که «اعتراضات اخیر دو ماه قبل برنامهریزی شده»، و برخی کشورها با سوءاستفاده از خواستههای مشروع مردم قصد دارند به اهداف خود نایل شوند. در تهران نیز این گزینه را محتمل میدانند. روز ۳ اکتبر (۱۱ مهر- میزان) نیز «توطئه اسرائیلی- عربی» مبنی بر ترور سرلشکر قاسم سلیمانی در آنجا افشاءشد. بگفته سخنگوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی طرح سوءقصد مدتها پیش آماده شده و انجام آن برای اوایل سپتامبر برنامهریزی شده بود.
گمانهزنیهایی در باره سازماندهی اعتراضات توسط آمریکا وجود دارد. در اینترنت در مورد وجود تکتیراندازان ناشناس که هم به نیروهای پلیس و هم به معترضین شلیک کردند، گزارشاتی منتشر شده است (آمریکا از چنین روش ایجاد آشوب تا کنون در همه «انقلابهای رنگی» استفاده کرده است. در جریان کودتای فاشیستی سال ۲٠۱۴ در اوکراین که ۱٠۱ نفر از نیروی پلیس توسط تکتیراندازان آلمانی کشته شد، یکی بارزترین نمونه آن است. م).
احتمال تصمیمگیر در واشینگتن زیاد است، زیرا، نخست وزیر عراق در مسیری که از او انتظار داشت، به اندازه کافی فعال نیست. کوشش عادل عبدالمهدی برای عدم از حمایت «معامله قرن»، حمله به اسرائیل، حفظ روابط بازرگانی- اقتصادی با ایران برغم تحریمهای آمریکا و همچنین، عدم «اراده» در حل سایر مسائل، بویژه، در تضمین حضور نظامی طولانی مدت آمریکا در عراق میتوانست آمریکا را برای دست زدن به هر بازی تشویق کند.
همانطور که معلوم است، تخریب بمعنی ساختن نیست. آمریکاییها میتوانند ویران کنند، بویژه، کشورهایی را که قادر به دفاع از خود نیستند. این که اعتراضات میتواند به شروع یک جنگ داخلی در عراق منجر شود، کسی را در واشینگتن نگران نمیکند. مسئله اصلی نشان دادن این است که سرپیچی از دستور واشینگتن قابل قبول نیست.
اول اکتبر سال ١۹۴۹، هفتاد سال قبل، جمهوری خلق چین اعلام شد.
تا اواخر جنگ جهانی دوم در نقشه سیاسی جهان دو چین وجود داشت. بخشی از قلمرو چین تحت تسلط کومینتانگ بود (حزب ملی، از سال ١۹۲۷ به حزب بورژوا- ملاکی بدل شد). بخش دیگر آن تحت حاکمیت حزب کمونیست چین بود. اتحاد شوروی از خط مشی حزب کمونیست چین، که جنگ با ژاپن را به پایان رساند، حمایت میکرد، اما کومینتانگ از سوی آمریکا پشتیبانی میشد.
از سال ١۹۴۶- ١۹۴۹ چین درگیر جنگ رهاییبخش ملی، اما در واقع جنگ داخلی بود. این جنگ فاز پایانی انقلاب ملی- دموکراتیک بود، که به ستم اربابی- فئودالی و سلطه امپریالیسم خارجی بر چین پایان داد. ۳٠- ام سپتامبر سال ١۹۴۹شورای سیاسی مشورتی چین دولت مرکزی ملی چین را تشکیل داد. غلبه بر کومینتانگ و به قدرت رسیدن حزب کمونیست چین به برکت پشتیبانی تعیینکننده اتحاد شوروی مسیر شد.
اول اکتبر سال ١۹۴۹ در پکن جمهوری خلق چین اعلام گردید و این تاریخ بمثابه جشن ملی جمهوری خلق چین برگزار میشود. روز بعد، اتحاد شوروی نخستین کشوری بود، که جمهوری خلق چین را برسمیت شناخت و با آن پیمان دوستی، اتحاد و کمک متقابل امضاء کرد. «در این تاریخ خلق چین از خاک برخاست و کمر راست کرد». این سخنان مائو تسه دون در روز اعلام جمهوری خلق چین را کمتر کسی در جهان غرب مورد توجه قرار داد. اما ان سخن به حساسترین سیم در جان ملت زخمه زد.
هفتاد سال گذشته را میتوان به سه دورۀ ده، بیست و چهل ساله تقسیم کرد.
ده ساله نخست با شعار «روسها و چینیها- برادران ابدی!» گذشت و به پیروزی معنا بخشید. در این دوره اولین برنامه پنج سالۀ چین اساس صنعتی کردن کشور را پایهگذاری کرد، که بدون آن جهش فعلی چین به جایگاه رهبری جهان غیر ممکن بود.
در پی این، مرحلۀ بیست ساله در تاریخ جمهوری خلق چین- مرحلۀ ارادهگرایانه «جهش بزرگ»، زندگی پادگانی کمونهای خلقی، خودسری گاردهای سرخ- مرحلۀ گردش بسوی هرجومرج، اغتشاش و بحران فرارسید. این صفحات فاجعهبار تا آغاز رهبری دنگ شیائو پینگ یکی بعد از دیگری باز میشد. او موفق شد کشور را از گرداب هلاکتبار بیرون بکشد و قاطعانه به راه اصلاحات هدایت نماید. چهل سال اصلاحات به دورۀ اصلی خیزش کشور بدل شد: چین بسیار به عقب انداخته شده با موفقیت به پا خاست و در راه رهایی از فقر و عقب ماندگی به پیش میتازد.
در سالهای نخستین برنامۀ پنج ساله، دوستی خلقهای بزرگ همسایه سرنوشت انسانی دهها هزار نفر را تحت تأثیر قرار داد. چینیها نه تنها با الگو برداری از تجارب ما، حتی از جهاتی آنها را بهبود بخشیدند.
ابتدا، آنها به تعاونی کردن روستاها دست زدند، منتها بدون حذف زمینداری بمثابه طبقه. در اثر انجام این کار، اقتصادیترین مزارع حفظ و به اهرم رشد بهرهوری کشاورزی بدل گردید.
و بعد، تحولات سوسیالیستی منعطف و بدون تغییر مالکیت در صنایع و بازرگانی خصوصی انجام شد. نه تنها سرمایه صاحبکار، حتی از فکر او به نفع خلق استفاده شد. چنین بود هدف ایجاد مؤسسات دولتی- خصوصی. وظیفه مدیر کلی به مالک سابق واگذار گردید، فقط یک نفر «کمیسر» در قالب دبیر کمیتۀ حزبی در کنار او جای گرفت. این نگرش نسبت به بورژوازی ملی باعث افزایش رغبت دیاسپور ثروتمند چینی به پکن گردید. درست همین دیاسپور بود که به ستون مالی اصلاحات تبدیل گردید. در حالیکه کشور ما به شهروندان مقیم خارج خود بدیدۀ مهاجران سفید یا معارضان بیبازگشت مینگرد، چینیهای مقیم خارج، همیشه مهمانان مطلوب حاکمیت پکن هستند.
سرانجام، کمونیستهای چینی از تبدیل سوابق اجتماعی مردم به معیار اعتماد به آنها خودداری نمودند. فرزندان سرمایهداران، در کنار فرزندان مالکان، به عضویت سازمان جوانان درآمدند، به مدارس نظامی پذیرفته شدند. و این کار، والدین آنها را از مقاومت در مقابل انقلاب ظفرمند بازداشت.
اما پس از پایان موفقیتآمیز نخستین برنامۀ پنج ساله، که بر مبنای تجربۀ اتحاد شوروی و با همکاری متخصصان ما تحقق یافت، مائو، رهبر کبیر به رویکرد ماجراجویانه «جهش بزرگ» متوسل شد. شعار «سه سال کار سخت- ده هزار سال خوشبختی» دهقانان را به انقیاد کشید، آنها را نه فقط به کار جمعی، حتی به ارتزاق از دیگ مشترک وادار کرد. تحت شعار «از انگیس سبقت میگیریم!»، تقریبا در همه حیاطها چدن بیکیفیت تولید میشد. «پرش بزرگ بسوی کمونیسم» به بدبختی کشور و مردم منجر گردید.
چین پس از شکست «جهش بزرگ» در لبه پرتگاه قرار گرفت. در این وقت دنگ شیائو پینگ، شخصیت دولتی، سیاسی و حزبی چین پا به میدان گذاشت. او که هیچوقت رهبر اصلی کشور نبود، از اواخر سالهای هفتاد تا اوایل سالهای نود قرن گذشته، عملا رهبری چین را بر عهده داشت. اسم مستعار دبیر کل- شیائوپینگ بمعنی «بطری کوچک» بعنوان یک استعاره معادل همان اصطلاح «ریزه- پیزه» ما در چین بود. دنگ شیائوپینگ که سه بار از رأس هرم قدرت به زیر کشیده شد، دوباره به رأس آن برگشت.
در چین با ارثیهای بمانند کلاف سر در گم، که پس از «انقلاب فرهنگی» عملا در شرایط جنگ داخلی اعلام نشده قرار گرفته بود، دنگ فکر جدیدی را مطرح کرد. او اصل «سوسیالیسم با ویژگی چینی» را توسعه داد، به اصلاحات اقتصادی در چین دست زد و کشور را به بخشی از بازار جهانی تبدیل کرد. او چرخش «از جزمگرایی به عملگرایی» را تحقق بخشید. چینیها با عطف توجه به چهل سال اصلاحات، امروزه چهار عنصر فرمول موفقیت خود را نام میبرند:
اوّل- برای شروع قبل از شکستن ساختار سیاسی، ارتقاء بهرهوری اقتصادی لازم است. بویژه، که دورۀ گذار به یک قدرت مرکزی مقتدر و دارای اهرمهای مطمئن مدیریت نیاز دارد.
دوم- بمنظور تأمین غذا و پوشاک اکثریت جمعیت در اسرع وقت، برای از میان برداشتن فقر، برای به حداقل رساندن هزینههای اجتماعی گذار به بازار و ایجاد فرصت استفاده از مزایای آن برای میلیونها انسان، نه از شهر، بلکه، از روستا باید شروع کرد.
سوم- برای خصوصیسازی مؤسسات دولتی، بویژه، انحصارهای طبیعی نباید عجله کرد. بجای این، باید روی جلب سرمایۀ خارجی در مناطق ویژه اقتصادی جذاب برای شرکتهای خارجی تمرکز کرد، تا آنها بتوانند نه تنها در آنجاها ایجاد اشتغال نمایند، حتی سطح کلی فنآوری تولیدی کشور را ارتقاء دهند.
چهارم- استفاده حداکثری از نقش تنظیم کننده دولت، بمنظور جلوگیری از قطبی شدن جامعه. بموجب این، تدابیر مختلفی بعمل آمد، که فاصله درآمد سه برابری ۵٠٠ میلیون شهروند و ۸٠٠ میلیون دهقان کاهش داد.
زمانی که جمهوری خلق چین به راه اصلاحات قدم گذاشت، یک چهارم جمعیت چین در شرایط فقر و نداری بسر میبرد. اکنون دیگر میزان فقر مطلق در جامعه چین از ۲۵ ٪ به کمتر از ۲ ٪ رسیده است. حتی سازمان ملل متحد، که بندرت از پکن تمجید میکند، این را پیروزی بیسابقه بر فقر در تاریخ معاصر مینامد.
در مدت چهار دهه اصلاحات ۲۵٠ میلیون نفر از فقر نجات یافت و همراه با آن ۲۵٠ میلیون نفر «چینی جدید» پدید آمد. و بر این اساس، حزب حاکم شعار برابری اجتماعی را دوباره مطرح کرد و همآهنگسازی جامعه، متوقف کردن و معکوس نمودن روند قطبی شدن، هموار کردن و از میان برداشتن تضاد منافع میان مناطق و بخشهای مختلف جامعه بعنوان هدف تعیین گردید.
راه جدید چین نه فقط بمعنی تغییر اهداف، بلکه بمفهوم تغییر روشهای مدیریت بود. حزب کمونیست مدرن چین بجای آن که خود را در جایگاه ابزاری برای از میان برداشتن کهنه قرار دهد، اکنون در جایگاه بیانگر منافع ملی، یک حزب حاکم معاصر، قادر به داشتن دولت صالح، متکی بر قانون، دموکراسی و علم قرار گرفته است.
مائو تسه تونگ به کشور کمک کرد تا به پا خیزد و به استقلال برسد. دنگ شیائوپینگ و وارثان او چین را ثروتمند نمودند. حالا نوبت شی جین پینگ است که در نظر دارد چین را به بازیگر قدرتمند جهانی همسطح با کشورهای پیشرو تبدیل کند.
چین قول میدهد به پیشروی در مسیر صلح و توسعه ادامه دهد، بطور صریح بر اصل منافع تکیه نماید، از دعواهای عقیدتی دوری کند و نگاه صحیح به عدالت را عملی سازد.
اما مسئلهای هم هست که رهبری «امپراطوری چین» توجه خاصی به آن دارد و آن مبارزه با فساد است. در چین از قرنهای پیش رابطهها، رشوهدهی، رشوهخواری و هدایای گرانبها بعنوان یکی از پایههای پایدار زندگی اجتماعی و وسیلۀ مطمئن برای رسیدن به هدف عمل میکند. با این حال، رهبری فعلی کشور جایی برای چنین «سنتها» در آینده پیدا نمیکند. از این رو، «جنگ صلیبی» واقعی علیه فساد آغاز کرده است.
در دورۀ کارزار گسترده برای مبارزه با فساد، که پس از به قدرت رسیدن شی جین پینگ، رهبر فعلی جمهوری خلق چین آغاز شد، بیش از یک و نیم میلیون نفر عضو حزب کمونیست مجازات شد. از ماه دسامبر سال ۲٠١۲ در کشور «هشت قانون» ناظر بر رفتار مناسب مقامات با هدف ریشهکن کردن بوروکراسی، رباخواری و رفتار نامطلوب در خدمات دولتی اجرا میشود. نهاد نظارتی کشور در همه سطوح از مقامات بازرسی بعمل میآورد. اجرای این قانون موجب ابداع عبارتی شد، که همیشه در گزارشهای مربوط به فساد مقامات استفاده میشود: «نقض نظم و انضباط حزبی». پس از این اتهام متخلفان را، طبق روال معمول، با رسوایی از حزب اخراج، از همه پستها عزل و از درجه و جوایز محروم نموده، اموالشان را مصادره میکنند.
آن زمان که عضویت در حزب در نوع خود تضمینی بود برای استفاده از تمامی پاداشها و جوایز احتمالی، سوءاستفاده از موقعیت و مقام، برای دریافت هدایای گرانقیمت، بردن خانواده بمرخصی بحساب دولت و برای تشکیل ضیافتهای پرهزینه، رشوه دادن و در امان ماندن گذشت. از سال ۲٠١۲ همه چیز تغییر کرد. اکنون فعالان حزب و کارمندان دولت موظفند معیارهای انضباطی را بطور جدی رعایت نمایند. از همه مهمتر این است که امروز در چین «مصونیت» وجود ندارد، حزب «هم ببرها، هم مگسها» را میزند.
و در ماه آوریل سال ۲٠١۵ باز هم مبارزۀ گسترده سراسری با اسم رمز «شبکۀ آسمانی» برای دستگیری مقامات فاسد فراری به خارج و اعضای حزب کمونیست آغاز شد. مقامات چینی لیست اسامی ١٠٠ جنایکار فراری مظنون به فساد را به پلیس بینالمللی تقدیم نمودند. پلیس بینالمللی در مورد آنها «اعلامیۀ قرمز» صادر کرد. در دورۀ بعد از آغاز فعالیت «شبکۀ آسمانی»، چین تقریبا از ١۲٠ کشور جهان بیش از ۴۸٠٠ نفر از مظنونان به فساد، از جمله، ۵۴ نفر از افراد مندرج در لیست «قرمز» پلیس بینالملی به کشور بازگرداند. بموازات این، چین همچنین موفق شد وجوهی را بمبلغ تقریبا ۲ میلیارد دلار که بطور غیرقانونی به خارج برده شده بود، به کشور برگرداند. در داخل چین نیز یک عملیات دولتی تحت عنوان «شکار روباه» برای جستجوی مفسدان انجام میشود.
اگر مردم عادی قبلا از نظام تک حزبی ناراضی بودند، به آن اعتماد نداشتند، تصور میکردند، که حزب کمونیست چین هرگز اعضای خود را مجازات نمیکند، اکنون، پس از هفت سال مبارزه بر علیه فساد، دیدند هیچیک از فاسدان چه در پائینترین پست، چه در بالاترین مقام نمیتواند از مجازات فرار کند. این واقعیت اعتماد عمومی به ساختار دولتی و کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست چین را تقویت کرد.
امروزه مبارزه با فساد به اجتناب از هدر رفتن ثروتهای اجتماعی، توزیع ناعادلانه ثروتهای ملی و تقسیم جامعه به فقیر و غنی کمک میکند. همچنین، شرایطی را برای رقابت منصفانه در بازار ، حفظ نظم بازار و بهبودی محیط سرمایهگذاری فراهم میآورد، که برای تنظیم بموقع الگو توسعۀ اقتصادی و توسعه اقتصادی سالم و پایدار بسیار مفید است.
کارشناسان غربی از سالها پیش اطمینان میدادند، که بازار و شکوفایی اقتصادی ناگزیر چین را به سمت الگوی غربی سوق میدهد، اما این اتفاق نیافتاد.
سیاست اصلاحات و درهای باز، چین را از یک کشور عقبمانده و پرجمعیت جهان سوم به دومین اقتصاد بزرگ جهان تبدیل کرده است.
(تصویر در منبع اصلی)
چین به پا خاسته: سال ۲٠١۹
به تازگی، شی جینپینگ رهبر جمهوری خلق چین هدف جدید حزب کمونیست را تشریح کرد: «ساختن یک کشور سوسیالیستی معاصر، ثروتمند، دموکراتیک، متمدن، متوازن، نوین».
و برای تحریک اعصاب بسیاری از ناظران خارجی اظهار داشت: «چین آماده است خردمندی و برنامۀ توسعۀ خود را با سایر کشورها در میان بگذارد».
«همچنین، شی جینپینگ در کنگره نوزده حزب کمونیست بر وفاداری انقلاب چین به فلسفه کسی که مانو او را «آموزگار بزرگ» خود مینامید، تأکید کرد. آن کس، یوسف استالین بود. شی جینپینگ خود را در موقعیت مدافع میراث استالینی قرار داد. هنگامی که هجدهمین کنگره حزب وی را به عالیترین مقام خود انتخاب کرد، او گفت: بیاعتنایی به تاریخ اتحاد شوروی و حزب کمونیست اتحاد شوروی، بیاعتنایی به لنین و استالین، لاقیدی به هر چیز دیگر برابر است با پوچگرایی تاریخی.
چنین غفلتی اندیشه ما را تهدید میکند و سازمان حزبی را در تمام سطوح مختل میسازد»*.
با این حال، آیا ممکن است رهبران روسیه و سایر کشورها از تکبر اجتناب نموده، از خردمندی کشور باستانی بهره ببرند؟ زمانی که ما به دامن دنیای متمدن فروغلطیدیم، چینیها موفق شدند از درّه بدهی خارج شوند و یک کشور موفق و با محوریت اجتماعی ایجاد کنند. و به ویژه، تجربه آنها در مبارزه با فقر، با قشربندی اجتماعی، بیقانونی بوروکراتیک و از همه مهمتر، با فساد، قابل تأمل است. یک ضرب المثل چینی می گوید: «فقط راه اشتباه وجود دارد، اما شرایط ناامید کننده وجود ندارد».
و میخواهم مطمئن باشم زمانی فرامیرسد که ما دوباره همصدا با هم خواهیم خواند: «روسها و چینیها تا ابد برادرند»!