کمونیستهای ایران تاریخ مشترکی دارند

 سهراب مبشری

۲۸ خرداد ۱۳۹۹ صد سال پیش در چنین روزهایی، شماری از انقلابیون نسل مشروطه، حزب کمونیست ایران را بنیان نهادند. هر چند دیکتاتوری رضاخانی به سرعت این حزب را سرکوب کرد، اما موفق نشد رشته حیات چپ نوبنیاد ایران را قطع کند  .حدود بیست سال بعد، حزب توده ایران تاسیس شد و تا کودتای ۲۸ مرداد، نسلی نو را زیر پرچم آرمانهای چپ و دفاع از زحمتکشان بسیج کرد.  چپ ایران حدود یک دهه پس از سرکوب ۱۳۳۲ در جریانهای مختلف به حیات خود ادمه داد. در نیم قرن اخیر بر این تعدد گرایشها افزوده شده است.   یک وجه تمایز تاریخ چپ ایران در صد سال اخیر با تاریخ چپ در کشورهای اروپایی در این است که در ایران، بر خلاف اکثر کشورهای اروپا، شکل گیری جنبش کمونیستی، حاصل انشعاب از یک جریان قدیمی تر سوسیال دمکرات نبود. جنبش کمونیستی ایران از آغاز سده چهاردهم خورشیدی تا همین دهه های اخیر، تقریبا همه نیروی چپ ایران را در صفوف خود گرد آورد. تنها در حدود سه دهه اخیر است که در کنار جنبش کمونیستی، شاهد رویش قابل توجه نیروهای چپی بوده ایم که خود را کمونیست نمی دانند. استثناهایی مانند انشعاب نیروی سوم از حزب توده ایران را نمی توان نضج گرفتن یک جریان نیرومند سوسیال دمکرات در ایران به حساب آورد. برخی از فعالان چپ ایرانی زمانی جذب اندیشه های سوسیال دمکراتیک متمایز از کمونیسم شدند که اتحاد شوروی فرو پاشید. اینکه شکل گیری جنبش کمونیستی در ایران تحت تاثیر انقلاب اکتبر و تاسیس اتحاد شوروی بود و رویگردانی بخشی قابل توجه از کمونیستهای سابق ایرانی از این مرام نیز تنها با زوال اتحاد شوروی رخ داد،‌ قابل انکار نیست. دشمنان چپ، این واقعیت را چنین تعبیر می کنند که جنبش کمونیستی ایران، ریشه در تاریخ و تحول جامعه ایران نداشت و با دستور قدرت برآمده از انقلاب اکتبر روسیه روی داد. چنین ادعایی منحصر به ایران نیست. در همه کشورها، جنبش کمونیستی تحت تاثیر انقلاب اکتبر ظهور کرد. و در همه کشورها، جنبش کمونیستی یا لااقل بخش عمده ای از آن، تا پایان حیات شوروی متهم بود که وابسته است و بی ریشه در تاریخ و جامعه کشوری که برای نیل به سوسیالیسم در آن مبارزه می کرد. بخشی از نیروهایی که خود را چپ می دانند، یا به صراحت یا به طور ضمنی، با این نقد جنبش کمونیستی که گویا در جامعه و تاریخ ایران ریشه نداشته و از اساس به دستور دولت شوروی تاسیس شده است، همراهند. برخی از آنها در این همراهی، بر این گمان اند یا چنین وانمود می کنند که نقد وابستگی ادعایی جنبش کمونیستی ایران، ادامه نقد اصلی بنیانگذاران جنبش فدایی به حزب توده ایران است. این گمان و ادعا با حقایق تاریخی خوانایی ندارد. نقد اصلی بنیانگذاران جنبش فدایی به حزب توده ایران این بود که این حزب، در برابر کودتای ۲۸ مرداد و دیکتاتوری برآمده از آن، رزمندگی لازم را از خود نشان نداده است. جنبش فدایی با این هدف شکل گرفت که با اقدام انقلابی پیشاهنگ رزمنده، بر رکود و انفعال تحمیل شده به جنبش کارگری و کمونیستی فائق آید. جنبش فدایی با این رویکرد توانست نسلی جدید از انقلابیون کمونیست را در صفوف خود گرد آورد. به محض آن که در آستانه انقلاب ۱۳۵۷ در دژ دیکتاتوری شاه خلل افتاد، آشکار شد که نیروی بالقوه جنبش کمونیستی در ایران چه پرشمار است. اگر نیازی به بطلان ادعای بی ریشه بودن کمونیسم در ایران بود، روی آوردن ده ها هزار مبارز جوان به این جنبش در کوران و پس از انقلاب ۵۷ چنین کرد. بخش عمده نسل جدید انقلابیون کمونیست به جنبشی روی آورد که با دشمنان اتحاد شوروی مرزبندی داشت. بنیانگذاران جنبش فدایی از اتهام وابستگی که دشمنان حزب توده ایران و اتحاد شوروی تبلیغ می کردند، بی خبر نبودند. فداییان آگاهانه تصمیم گرفتند این اتهام وابستگی را محور نقدشان به حزب توده ایران قرار ندهند. این تصمیم، تابعی از پایبندی فداییان به انترناسیونالیسم بود. فداییان بنیانگذار، اتحاد شوروی (و چین) را متحد جنبش های کارگری و رهایی بخش می دانستند. این اندیشه به عنوان نمونه، در نوشته های زنده یاد بیژن جزنی به صراحت بازتاب یافته است. فداییان از اختلاف احزاب کمونیست شوروی و چین متاسف بودند و تصمیم گرفتند جانب هیچ یک را نگیرند. کمونیسم بدون انترناسیونالیسم قابل تصور نیست. بیهوده نیست که یکی از کهنه ترین نقدهای دشمنان طبقه کارگر به کمونیستها، اتهام بی وطنی و جهان وطنی است. این اتهام، به قدمت انتشار مانیفست حزب کمونیست توسط کارل مارکس و فریدریش انگلس در نیمه قرن نوزدهم میلادی است. پاسخ مارکس و انگلس به این اتهام، نه برائت جستن از انترناسیونالیسم، که نشان دادن ارتباط آن با منافع طبقه کارگر بود: »کمونیستها از سایر احزاب پرولتری تنها از این لحاظ متمایزند که از یک سو در مبارزات ملی مختلف پرولترها، منافع مشترک و مستقل از ملیت کل پرولتاریا را برجسته می سازند و اعتبار می بخشند، و از سوی دیگر در مراحل مختلف تحولی که مبارزه میان پرولتاریا و بورژوازی از سر می گذراند، پیوسته منافع کل جنبش را نمایندگی می کنند.« (مانیفست حزب کمونیست، مجموعه آثار مارکس و انگلس به زبان آلمانی، جلد چهارم، صفحه ۴۷۴) مارکس و انگلس، پنج صفحه بعد، به اتهام بی وطنی نیز اشاره می کنند: “کمونیستها همچنین متهم شده اند که می خواهند وطن و ملیت را از بین ببرند؛ کارگران، وطنی ندارند. نمی توان چیزی را از آنان گرفت که ندارند. پرولتاریا از آن جهت که نخست باید قدرت سیاسی را تسخیر کند، به طبقه ملی فرا روید و به عنوان ملت نهادینه شود، خود نیز هنوز ملی است، اما نه به مفهوم بورژوایی آن.؛ این خود تحول بورژوازی است که با آزادی تجارت، بازار جهانی، یکسان سازی تولید صنعتی و شرایط زندگی منطبق با آن، تفاوتها و تضادهای ملل را هر چه بیشتر از بین می برد؛ حاکمیت پرولتاریا، این تفاوتها و تضادها را به طریق اولی محو می می کند. اقدام متحد، لااقل بین کشورهای متمدن، از نخستین شرایط رهایی پرولتاریاست؛ به میزانی که استثمار یک فرد توسط دیگری ملغی می شود، استثمار ملتی توسط ملتی دیگر نیز از میان می رود؛ همراه با تضاد طبقات در درون ملت، موقعیت تخاصم بین ملتها نیز محو می شود.” وجه تمایز انترناسیونالیستی مورد اشاره مارکس و انگلس در مانیفست، از آغاز جنبش کارگری میان کمونیستها و جریانات کارگری دیگر وجود داشت و حدود هفت دهه پس از انتشار مانیفست، به انشعاب میان کمونیسم و سوسیال دمکراسی انجامید. این انشعاب، نتیجه انقلاب اکتبر نبود و پیش از آن اجتناب ناپذیر شد، زمانی که با آغاز جنگ جهانی اول، جریان اصلی سوسیال دمکراسی جانب وطن را گرفت و بخشی از جنبش جهانی کارگری درست به همین علت، از جریان اصلی جدا شد. تاکید مارکس و انگلس بر وجه تمایز کمونیستها پس از صد و هفتاد سال هنوز به گونه ای شگفت انگیز اعتبار دارد. امروز نیز در ایران و سایر کشورها، در میان نیروهای چپ دو گرایش وجود دارد. یک گرایش، افقی محدود به مرزهای ملی دارد و دیگری از این افق فراتر می رود. گرایش نخست، رسالتی جهانی فراتر از همزیستی ملتهای مستقل برای خود قائل نیست. گرایش دوم، برآنست که نظام موجود اقتصادی و سیاسی حاکم بر جهان پایانی خواهد داشت و می خواهد جانشین این نظام، تمدن جهانی سوسیالیستی باشد. کمونیستهای ایران از صد سال پیش، ، مستقل از تعلق سازمانی، بر این باور و آرمان بوده اند که بخشی از جنبشی جهانی برای جایگزینی سرمایه داری اند. همه کمونیستهای ایرانی، چه بخواهند و چه نخواهند، تاریخ مشترکی دارند. این جنبش اکنون صدساله شده است. شاید یادآوری این تاریخ صدساله، به کمونیستهای ایران کمک کند که خود را بازیابند و فصلی نو در تاریخ این جنبش بگشایند. https://bepish.org/node/3834  



پیام پر بار در نشریه ی ایران فردا!
نگرشی به گفتگوی نشریه با مبارزه ملی- مذهبی سید علیرضا بهشتی

سخن روز شماره ۲۳
۱ مرداد ۱۳۹۹، ۲۲ جولای ۲۰۲۰

چند روز پیش در مقاله ی پیام پر بار «جناح راست» در حزب توده ایران؟ (*) سویه های سیاسی و نظری نزد بخشی از رهبری حزب توده ایران شکافته شد که همانند نظرنزد بسیاری از گروه‌های طیف چپ ایران، ازجمله راه کارگر، حزب چپ ایران (فداییان) و دیگران، به قول محمد رضا شالگونی «مبارزه ی دمکراتیک» را در شرایط کنونی «عمده» ارزیابی می کند و این مبارزه را مطلق گرانه و به تنهایی برای جمع آوری نیروها به منظور گذار از دیکتاتوری ولایی کافی می داند.

«جناح راست» نه تنها در حزب توده ایران، در جستجوی یک «برنامه حداقل» است که گویا می‌تواند «مخرج مشترک» فعالیت همه ی نیروهای آزادیخواه برای مبارزه به منظور برپایی یک «جمهوری دمکراتیک سکولار» در ایران باشد.

این برنامه ی استراتژیک که علی‌رغم تجربه ی منفی انکار ناپذیر نتایج آن در سی سال اخیر در ایران، توسط طیف چپ سرگردان ایران – که در‌واقع همان جناح راست در طیف چپ است – با سماجت دنبال می شود، به واقعیت نیاز و منافع آنی و آتی جامعه بی توجه است.

اکنون نشریه ملی- مذهبی ایران فردا با سید علیرضا بهشتی گفتگویی با عنوان «ائتلاف برای عدالت» انجام داده است که پرسش مرکزی در آن، پرسش درباره ی جایگاه مساله «عدالت» است «به عنوان محور ائتلاف های آینده»(*).

در گفتگو، نظریه پرداز ملی- مذهبی با اشاره به تاریخچه نبرد برای تحقق بخشیدن به عدالت اجتماعی پس از پیروزی انقلاب بهمن، و توضیح برخی از علت‌ها برای ناکامی آن، مقوله ی «عدالت» را در ابعاد اقتصادی- اجتماعی آن – در ابعاد قومی، مذهبی، جنسیت، معیشت و.. – تعریف می کند. او خواست «عدالت» را به عنوان محور برای «اجماع همپوش در رابطه با اصول عدالت» مطرح می سازد. 

«محوری» که به نظر فعال ملی- مذهبی می‌تواند به «سراشیب سهمناکی» پایان دهد که در آن «قرار داریم». سراشیبی که او آن را در «انتظار در اتوبوس انتخابات نشستن» می نامد.

به نظر نظریه پرداز ملی- مذهبی، «چنین ائتلافی» می‌توان آن هنگام پا بگیرد که «جنبش دمکراتیک» با توجه به مبارزه جاری در ایران، با دفاع از خواستِ «اقشار آسیب پذیر» جامعه، به «درکی عینی از مشکلات و معضلات معیشتی آنان» دست یابد. او با خاطرنشان ساختن «چهره های متنوع» عدالت خواهی، همانطور که اشاره شد، «فهرستِ» بی‌عدالتی را ذکر می‌کند و آن را به درستی بی‌عدالتی در حقوق «قومیت، دین، مذهب، جنسیت، معیشت و..» اعلام می کند.

علیرضا بهشتی با تکیه بر این واقعیت که «کم تر می توان جنبش دمکراتیکی را در دنیا سراغ گرفت که دست کم گوشه چشمی به مساله عدالت نداشته باشد»، از محدود ساختن مبارزه تنها «به نقد وضعیت موجود» هشدار می دهد. او هشیارانه گوشزد می‌کند که بدون ارایه یک «نگرش اقتصادی و اجتماعی تبیین شده» و «غافل ماندن از ارایه راه حل‌های عملی مؤثر، انتظار ایفای نقش آفرینی در تحولات آینده به صورت یک آرزو باقی خواهد ماند»!

هنگام مطالعه ی گفتگوی ایران امروز با دوست گرامی سید علیرضا بهشتی که بسیار لذت بخش است، در ذهن خواننده این نکته تداعی می‌یابد که انگار او مواضع انقلابی و شفاف خود را در پاسخ به موضع «جناح راست» نزد برخی ازمسئولان حزب توده ایران در مقاله ی پیش گفته در نامه مردم مطرح می سازد. او که یکی از علت‌های ناکامی «جنبش دوم خرداد» و در کل جنبش اصلاح طلبی را در ایران این واقعیت ذکر می‌کند «که اکثر فعالان جنبش دوم خرداد .. مزه بی‌عدالتی در عرصه سیاسی را چشیده بودند، اما عواقب بی‌عدالتی در عرصه اقتصادی را لمس نکرده بودند»، موضع انقلابی خود را مستند می سازد.

به سخنی دیگر، او جدایی «جنبش دوم خرداد» را از نیاز، خواست و منافع آنـی و آتـی توده های مردم و پرداختن آن‌ها را به «توسعه ی سیاسی» به عنوان گام نخست و عمده در مبارزه، علت اصلی برای دوری اصلاح طلبی در ایران از مواضع ترقی خواهانه ارزیابی می کند.

برای او پذیرش «الگوی توسعه دولت های پس از جنگ» که در آن «عدالت خواهی در اولویت قرار نداشت» توسط «نیروها و شخصیت‌ها ی چپ و عدالت خواه»، عنصر اسفباری را تشکیل می دهد که باعث «تضعیف جنبش اصلاحات» شد و سرنوشت آن را رقم زد!

او در همان پرسش اول برجسته می‌سازد که «تصور غالب بر [اندیشه ی] چهره‌های اندیشمند اصلاح طلب این بود که عدالتخواهی با آزادیخواهی سازگار نیست.» به نظر او فاجعه هنگامی تکمیل شد که «بخش قابل توجهی از اصلاح طلبان [که] همان چهره‌های چپ دهه نخست پس از پیروزی انقلاب بودند، .. فاصله گیری از چپ روی را از اجزای لازم برای تولد دوباره خود به عنوان یک جریان سیاسی تازه نفس» شمردند.

به سخنی دیگر، سردرگمی نظری و سیاسی «چپ مذهبی» مشابه است با گرفتاری نظری- سیاسی دیگر گردان ها در طیف چپ ایران. همه ی این گروه‌های سردرگم در طیف چپ ایران، به اصطلاح به منظور دوری از «چپ روی»، آنقدر عقب نشستند که از آن طرف بام به زیر افتادند.

تاکتیک فرار از صحنه ی اصلی نبرد به استراتژی مشترک طیف چپ سرگردان ایران بدل شد. تاکتیک فرار، به استراتژی و به ابزار مشترک برای فروپاشاندن جایگاه مؤثر جنبش چپ و عدالتخواه فرا روید. به مانع اصلی برای ایجاد زیربنای «عدالت اجتماعی» در ایران تبدیل شد.

نقطه ی مشترک در موضع طیف چپ مذهبی و غیر مذهبی در ایران علت اصلی ناتوانی آن ها در تغییر شرایط حاکم در ایران است. تنها با پایان دادن انقلابی به این استراتژی نادرست، راه تجهیز و سازماندهی توده ها برای تغییرات بنیادین در ایران گشوده خواهد شد.

در دوران پس از پیروزی انقلاب بهمن ۵۷ مردم میهن ما، به جای برپا شدن جبهه متحد خلق برای مبارزه ی مشترک به منظور تعمیق انقلاب بزرگ بهمن ۵۷ مردم میهن ما از فاز سیاسی به فاز اقتصادی- اجتماعی که استراتژی هوشمندانه و موفق حزب توده ایران را در این دوران تشکیل می داد، جریان های راست و ارتجاعی قادر به تثبیت مواضع سیاسی و اقتصادی خود در ایران از این طریق شدند، که راه اصلاحات انقلابی را مسدود ساختند و با یورش همه جانبه دستاوردهای انقلاب مردم را پامال نمودند.

– هنگامی که نظریه پرداز ملی- مذهبی با هشیاری در پایان گفتگوی خود پیگیر نبودن جنبش آزادیخواهی را در دفاع از نیاز عدالتخواهانه ی زحمتکشان و توده ی مردم به عنوان خطری جدی برجسته می سازد؛

– هنگامی که او بهره گیری «ابزاری» را از نیازهای زحمتکشان و منافع آنی و آتی آن‌ها توسط طیف چپ ایران مورد انتقاد قرار می‌دهد که به منظورتحقق بخشیدن به برنامه‌های دمکراسی خواهی خود به خدمت می گیرد؛ 

– هنگامی که طیف چپ ایران به تاکتیک شکست‌خورده یِ بسنده کردن جنبش آزادیخواهی به مبارزه ی «در عرصهٔ سیاسی» کماکان ادامه می دهد، جنبش مردمی دمکراتیک و ملی در ایران با خطری روبروست که نظریه پرداز در پایان گفتگو خاطر نشان می‌سازد و گوشزد می کند: طیف چپ نقش تعیین کننده در تغییرات آینده ایفا نخواهد نمود!

نظریه پردازِ چپ ملی- مذهبی موضع شفاف و صریح خود را در باره ی این خطر در پایان چنین توضیح می‌دهد و درستی آن را گوشزد می کند: «اگر [طیف چپ سردرگم] بخواهد عدالت خواهی [را] صرفاً به عنوان ابزاری برای حضور در عرصهٔ سیاسی یا حتی اجتماعی استفاد کند، یا اگر خود را به نقد وضعیت موجود محدود کند و از ارایهٔ راه حل‌های عملی مؤثر غافل بمانند ..»، قادر به تأثیر گذاری در نبرد طبقاتی جاری در ایران نخواهد بود و «انتظار ایفای نقش آفرینی در تحولات آینده به صورت یک آرزو باقی خواهد ماند»!

بدین ترتیب نظریه پرداز ملی- مذهبی، دوست گرامی سید علیرضا بهشتی با شفافیت بر لزوم ارایه برنامه اقتصادی- اجتماعی توسط جنبش آزادیخواهی و عدالت طلبانه کنونی پای می فشارد که در انطباق کامل است با برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران برای مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب و فرازمندی جامعه ی ایرانی.

دوست گرامی بهشتی خواستار «پایبندی به استلزاماتی» است که بر شمرده است. در مرکز آن «ارایه برنامه» برای آن چیزی است که باید برپا داشت. برنامه ای که نقش پرچم مبارزه را در نبرد طبقاتی اقتصادی- اجتماعی جاری ایفا می کند. حزب توده ایران در این زمینه از دیرباز فعال است و دارای آمادگی برای گفتگو است.

به طور مشخص پیشنهاد می‌شود که برای آغاز فعالیت مشترک به منظور تنظیم چنین برنامه ی حداقل مشترک، کمیسیونی  تعیین شود. در سازماندهی این امر می‌تواند نشریه ایران فردا نقش برجسته ایفا سازد. صفحه توده‌ای ها با شادی و خشنودی با نشریه ملی- مذهبی ایران فردا همکاری خواهد نمود. می‌توان اشکال متفاوتی را برای تبادل نظر و همکاری یافت.

خوشبختانه تنظیم یک برنامه برای اقتصاد ملی ایران که در آن به گفته فرشاد مؤمنی «آزادی ثمره ی عدالت اجتماعی» است، نباید از صفر آغاز کند و یا در جستجوی راه‌ موهوم ٬٬سوم٬٬ بیش از این نیرو و زمان را از دست دهد.

اقتصاد سیاسی که به آن میهن ما برای رشد و توسعه اقتصادی و تعمیق روزافزون عدالت اجتماعی نیاز بی تردید دارد، می‌تواند تنها اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیکی باشد که شرط اول برپایی آن خروج پیگیر است از سیستم سرمایه داری دیکته شده توسط امپریالیسم. پایان دادن به همه ی وابستگی‌ها نواستعماری ایران است به امپریالیسم.

جهت گیری ملی- دمکراتیک اقتصاد سیاسی در برنامه ی اقتاد ملی باید با توجه به امکان های ذهنی و عینی و تجربه‌های گذشته در ایران و همچنین بهره گیری هوشمندانه از تجربه در کشورهای دیگر در حال رشد، از ویژگی «مدل ایرانی» خاص خود برخودار باشد.

اقتصاد سیاسی جامعه پساسرمایه داری در ایران می‌تواند تنها آن هنگام با موفقیت روبرو گردد که از خود «پایبندی به استلزاماتی» را نشان دهد که راه حل نهایی دو تضاد تاریخی در ایران تشکیل می دهند:

حل مساله آزادی‌های دمکراتیک قانونی و حقوق دمکراتیک و حفظ منافع ملی میهن همه ی ایرانیان ساکن سرزمین ایران از یک سو و تأمین شرایط برای رشد نسبی و روزافزون عدالت اجتماعی برای طبقه ی کارگر و دیگر زحمتکشان که زنان و خلق های ایران محروم ترین آن‌ها را تشکیل می دهند، از سوی دیگر!

*

(https://tudehiha.org/fa/12105)

به نقل از کلمه ۱۵ تیر ۱۳۹۹

https://www.kaleme.com/1399/04/25/klm-280449/




رابطه ی دوگانه ی محمد رضا شالگونی با «بحث سیاسی»!
شخصیت «سیاسی» یک توده‌ای ستیز!

مقاله ۲۴/۹۹
30 تیر ۱۳۹۹، ۱9 جولای ۲۰۲۰

نظریه پرداز چپ، رفیق محمد رضا شالگونی که یکی از فعالین سازمان راه کارگر نیز است، در نوشتاری که ۱۹ تیر ۱۳۹۹ انتشار داده است و در ارتباط قرار دارد با انتشار کتابی با عنوان «خاطرات تقی کی منش»، می‌نویسد که «قصد بحث سیاسی با این جماعت را ندارم».

منظور از «این جماعت» در بیان نظریه پرداز چپ روشن نیست که کدام «جماعت» را تشکیل می دهد، انتشار دهندگان کتاب را یا اینکه فعال در «سازمان انقلابی کارگران ایران» قصد بحث سیاسی با حزب توده ایران را ندارد که در نوشته ی او مورد حمله قرار گرفته است؟

بررسی و پاسخ به نکته در ارتباط با انتشار دهندگان کتاب موضوع توضیح های این سطور نیست.در این زمینه گفتنی ها را رفیق عزیز سیامک در مقاله ی نگاهی به دشنام نامه آقای شالگونی* بیان کرده است. همانطور که در عنوان نوشتار کنونی نیز ذکر شده است، موضوع بررسی نشان دادن برخورد دوگانه ی نظریه پرداز چپ است به مساله ی «بحث سیاسی»!

نظریه پرداز که گذشته ی طولانی تا مبارزه در «گروه فلسطین» داراست آنطور که در نوشته بیان می کند، و زندان کشیده نیز است، با اعلام آن که «قصد بحث سیاسی» ندارد به واقعیتی اذعان دارد که نگارنده نیز می‌تواند آن را مورد تأیید قرار دهد. فعال راه کارگری در نامه‌ای به من که در آن در ارتباط با وظیفه ی نیروی «چپ انقلابی» در نبرد طبقاتی در ایران توضیح هایی داده شده بود، نوشت که به نظر او، «در شرایط کنونی مبارزه ی دمکراتیک عمده است!».

همراه نامه، رساله ای که او خواستار مطالعه ی آن شده بود ارسال شده بود. عنوان رساله ای که نگارنده کوشید در سمیناری که سال پیش در کلن برگزار شد مطرح سازد، برنامه ی پیشنهادی «چپ انقلابی» است برای پیش برد نبرد طبقاتی کنونی در ایران. (چپ انقلابی و کدام آلترناتیو برای ایران؟ https://tudehiha.org/fa/10311)

رفیق راه کارگری که یکی از اصلی‌ترین سخنرانان در سمینار بود، خواستار مطالعه ی دقیق‌تر رساله شد که ارسال شد.

در نامه ی خود به من این رفیق راه کارگری نوشت که به نظر او، «در شرایط کنونی مبارزه ی دمکراتیک عمده است!»

او مخالفت خود را با پیشنهاد «آلترناتیو» درباره ی وظیفه ی مبارزاتی طیف چپ ایران در نبرد طبقاتی جاری که در رساله طرح شده بود، مستدل نساخت. حتی با جمله‌ای هم استدلال خود را طرح نکرد.

همین فعال راه کارگری اما حاضر هم نشد نظرش را در باره عمده بودن «مبارزه ی دمکراتیک» در ایران کنونی بشکافد و درستی برداشت خود را مستدل سازد. او که «مبارزه ی دمکراتیک» را به عنوان استراتژی طیف چپ ایران برای شرایط کنونی مطرح می‌کند و از آن دفاع بعمل می‌آورد، حاضر به توضیح و روشنگری درباره ی  استراتژی پیشنهادی خود نیست! این موضع عجیب است، ولی واقعیت نیز است!

چپ سردرگم ایران، از جمله فعال در راه کارگر که مخفف نام «سازمان انقلابی کارگران ایران» را بیان می کند، مایل نیست برنامه ی استراتژیک خود را بشکافد و درستی آن را مستدل سازد! علت این وضع عجیب چیست؟ علت چیست که چنین موضع نامفهومی می‌تواند به نظر غالب نزد طیف چپ سردرگم ایران بدل گردد؟ پاسخ به این پرسش می‌تواند کمک باشد برای درک این نکته که چرا شخصیت‌های طیف چپ ایران «قصد بحث سیاسی» ندارند.

علت سلطه ی این موضع عجیب نزد طیف چپ ایران پذیرش این نکته است که گویا جامعه دارای ساختار طبقاتی نیست.

منافع طبقاتی طبقات دیگر روابط طبقاتی را در جامعه تشکیل نمی دهد. طیف چپ ایران نباید برنامه استراتژیک خود را در انطباق با منافع آنی و آتی طبقه ی کارگر تنظیم کند.

گویا هر گروه و بیش از آن، هر فرد و اندیویوم دارای «نظر» خود است. پلورالیسم نظری ناشی از این برداشت، گویا عین دمکراسی نیز است. زیرا حق «نظر» مستقل فرد را به رسمیت می شناسد. برداشت طبقاتی از جامعه ولی برداشتی «توتالیتر»گونه و دیکتاتوری است.

بدین ترتیب موضع کارل پوپر که جان مایه ی ایدئولوژی طبقات حاکم برای دوران «پسامدرن» است، به ایدئولوژی حاکم بر اندیشه ی طیف چپ ایران تبدیل شده است، به ایدئولوژی حاکم نزد طیف چپ ایران بدل شده است.

وضعی که ذکر سرشت «انقلابی» نیز در نام «سازمان کارگران انقلابی ایران» راه نجات برای دچار شدن به آگاهی کادب برای جامعه پسامدرن نیست که پوپر تبلیغ می‌کند و این رفقا هضم فکری نکرده، قورت داده اند.

اکنون پس از انتشار نوشتار ذکر شده او، می‌دانیم چرا رفیق گرامی شالگونی مخالف بیان و استدلال برای نظر خود است! زیرا او اصلاً «قصد بحث سیاسی» ندارد! او شیفته ی استراتژی خود است و برای تحقق بخشیدن به آن «که در شرایط کنونی عمده است» مبارزه می کند!

 محمد رضا شالگونی با اعلام «قصد بحث سیاسی» نداشتن که انگار نزد او به اصلی کاتگوری وار تبدیل شده است، درست سردرگمی «شخصیت سیاسی» یک مبارز سالیان طولانی را در ایران قابل شناخت می‌سازد و مورد پرسش قرار می دهد.

به نظر او «بحث سیاسی» عنصر اصلی کارکرد یک شخصیت سیاسی در نبرد طبقاتی نیست!؟

چگونه می‌تواند یک شخصیت سیاسی قلب و مغز توده های مردم را تصاحب کند، جز با شرکت فعال در «بحث سیاسی»؟ جز توضیح و موشکافی مواضع خود و نشان دادن درستی برداشت‌های خود به توده ها؟! آیا امکان دیگری برای یک «شخصیت سیاسی» وجود دارد جز روشنگری، جز «بحث سیاسیِ» انتقادی با نظرات دیگر؟! جز پذیرش شرافتمندانه و صادقانه شرکت در یک جدل فکری درباره ی نادرستی نظرات دیگران و درستی نظرات خود؟!

فرار رسمی و کتبی این رفیق از «بحث سیاسی» که نگارنده در دو مورد مختلف با آن در همین چندین ماه اخیر روبرو شده است، آیا نشان نمی‌دهد که او ناخواسته با اعلام «قصد بحث سیاسی» نداشتن، شخصیت سیاسی خود را به عنوان یک مبارزه با سالیان طولانی سابقه فعالیت مورد پرسش قرار می دهد!؟ دست به انتحار سیاسی می زند؟!

محمد رضا شالگونی در نداشتن «قصد بحث با این جماعت» ولی صادق نیست.

او در همین نوشته خود عریان ترین و کم مایه ترین حمله را به‌ حزب توده ایران روا می دارد. او سیاست انقلابی و علمی حزب توده ایران را در سال‌های انقلاب بهمن سهل انگارانه «کارنامه ننگین حزب توده» ایران می نامد!

شالگونی جریمه ی درنیافتن ظرافت و استه تیک مضمون سیاست انقلابی حزب توده ایران را توسط خود از این طریق به اثبات می رساند که آن را «دفاع از جمهوری اسلامی» می نامد. برای فردی که دچار سردرگمی نظری و سیاسی است و چاره‌ای جز فرار از «بحث سیاسی» ندارد، شناخت و درک هدف استراتژیک حزب توده ایران آسان نیست.

استراتژی حزب توده ایران در این مرحله مبارزه است به منظور تعمیق انقلاب. تعمیق انقلاب از فاز اول، یعنی از فاز سیاسی به فاز تغییرات زیربنایی اقتصادی- اجتماعی که نبردی پچیده و چند لایه است، سیاستی پرمدعا و پرتوقع است. باید آن را هضم فکری کرد، تا درک نمود. لذا شرکت در بحث مسئولیت دار در این باره ضروری است!

فرار شالگونی از «بحث سیاسی» راه نجات از ناتوانی برای درک مضمون استراتژی انقلابی حزب توده ایران در این مرحله است. از این رو ساده دلانه و ساده انگارانه چنین اندیشه و برنامه ی پرتوقعی را «دفاع از جمهوری اسلامی» می‌نامد تا آن را برای درک خود لاغر کرده و بتراشد! آن را برای توانایی ادراکی خود پالایش دهد و آماده سازد!

البته نمی‌توان چنین برخورد سطحی و کم مایه را که ناشی از عدم درک عمق سرشت انقلابی سیاست استراتژیک حزب توده ایران در این دوران است، واقعن هم یک بحث سیاسی نامید. باید آن را هتاکی عامیانه ی برای فرار از بحث جدی سیاسی در عرصه اندیشه ی طیف چپ ایران ارزیابی نمود.

این شیوه ی عامیانه و پیش پا افتاده برخورد به نظر و مواضع دیگران، درست تنها جایگزین ممکن نیز است نزد کم دانان برای فرار از «بحث سیاسی»، برای نداشتن «قصد بحث سیاسی»، انطور که رفیق مبارزی که مو سفید کرده است اعلام می کند!

محمد رضا شالگونی به عنوان رفیق فعال در راه کارگر، سیاست «استراتژیک» این سازمان را مطرح می‌سازد و آن را «مبارزه ی دمکراتیک» می نامد.

با طرح یک برنامه ی استراتژیک و دورنمایی توسط او نمی‌توان مخالفت نمود. من هم با طرح برنامه ی استراتژیک برای مرحله ی کنونی نبرد طبقاتی در ایران توسط سازمان های چپ موافق هستم، گرچه مضمون آن را محدود و یک سویه ارزیابی می کنم. توانایی این استراتژی را برای تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر نازل ارزیابی می‌کنم. تجربه ی سی ساله با نامتناسب بودن تناسب نیروها در نبرد طبقاتی جاری در ایران در تأیید این ارزیابی است.

پس مساله ی اصلی نمی‌تواند مخالفت به داشتن برنامه استراتژیک برای یک مرحله توسط حزب توده ایران در دوران انقلاب بهمن باشد که شالگونی و یا جریان های دیگر مطرح می سازند. نظریه پرداز با سابقه ی چپ هم به این نکته واقف است.

او که برنامه استراتژیک کنونی خود را «مبارزه برای دمکراسی» اعلام می کند، به درستی در هیچ سخنی به مخالفت با داشتن یک برنامه ی استراتژیک توسط حزب توده ایران برای آن دوره نمی پردازد. او با مضمــون برنامه ی استراتژیک طرح شده توسط حزب توده ایران در آن دوران مخالفت دارد! «قصد بحث سیاسی نداشتن» در ارتباط قرار دارد با مضمون برنامه ی استراتژیک حزب توده ایران!

شالگونی و توده‌ای ستیزان دیگر که مضمون سیاست استراتژیک حزب توده ایران را درنیافته اند، اکنون نیز با سردرگمی نظری- تئوریک روبرو هستند. فرار از «بحث سیاسی» و از این طریق توصیه به رفقای دیگر خود برای دوری از «بحث سیاسی»، ریشه در ناتوانی برای شرکت در بحث سیستماتیک علمی دارد.

در چنین بحث جدی و مسئولیت دار، طیف توده‌ای ستیزان به کنار دیوار رانده می‌شود و پشت به دیوار خواهد داشت که باید در این باره موضع اتخاذ بکند که اگر گویا مضمون استراتژی حزب توده ایران نادرست و غیرعلمی و غیرانقلابی بوده است، آن‌ها کدام استراتژی جایگزین را برای آن دوران در چنته دارند و پیشنهاد می کنند؟

این توهمِ که «اکنون مبارزه ی دمکراتیک عمده است» که این رفیق با رفقای گرامی بسیار دیگری در میان توده‌ای ستیزان همراه و همنوا است، به طور منطقی به این معنا هم است که او رژیم دیکتاتوری ولایی را استحاله پذیر می داند.

برداشتی که به طور منطقی دچار این توهم نیز است که گویا نظام سرمایه داری حاکم بر جهان استحاله پذیر است!

گویا می‌توان تنها با مبارزه برای دمکراسی و آزادی به هدف استحاله ی نظام سرمایه داری امپریالیستی دست یافت!؟

توده‌ای ستیزان بدون ارایه ی استدلال برای تزهای خود، آن‌ها را به مثابه ی مقوله‌های جا افتاده پذیرفته اند. آن‌ها با دچار شدن در بند آگاهی کاذب، ایدئولوژی حاکم سرمایه داری را پذیرفته اند. ازاین رو «قصد بحث سیاسی» ندارند!

چنین توهمی که توده‌ای ستیزان سردرگم و همچنین حرفه‌ای دچار آن هستند، به آن‌ها امکان «بحث سیاسی» نمی دهد!

چگونه می‌خواهند این توده‌ای ستیزان برای توده های زحمت در ایران سیاست خود را توضیح دهند که بدون خروج از نظام سرمایه داری، گویا می توان دمکراسی و عدالت اجتماعی را برای طبقه کارگر یدی وفکری در کشورهای سرمایه داری، ازجمله در ایرانِ گرفتار در «چنگال جنگل وحوش نامیمون» (اط) قابل دسترسی نمود؟!

در رژیم دیکتاتوری سرمایه داری در ایران که در آن خواست دریافت دستمزد کار انجام شده و پرداخت نشده، با شلاق، زندان و مرگ روبرو است؛ زحمتکشان با چوب اعدام «بی نانی»، به دار کشیده می شوند، دمکراسی خواهی بدون ارایه جایگزین انقلابی برای شرایط حاکم سرابی بیش نیست!؟

مبارزه ی دمکراتیک- اتحادی در ایران بدون مبارزه ی سیاسی با انتقال آگاهی سوسیالیستی به درون زحمتکشان که حزب توده ایران در برنامه حداقل کارگری خود اعلام کرده است، پاسخ درخوری به نیازهای نبرد طبقاتی جاری در ایران نمی دهد. قادر به تغییر تناسب نیروهای نامساعد نخواهد بود. امکان تجهیز و سازماندهی طبقه ی کارگر را بر باد می دهد!

«بحث سیاسی»، یک جدل فکری و اندیشمندانه است. کسی که نمی‌تواند به پرسش درباره ی مضمون برنامه استراتژیک حزب توده ایران در دوران انقلاب بپردازد، چاره‌ای هم ندارد جز فرار از بحث سیاسی، جز پنهان شدن علیل گونه در پشت عصای تکبرآمیز «قصد بحث سیاسی» نداشتن!

آنچه که شالگونی از خاطرات خود در ارتباط با زنده یاد رفیق کی منش ذکر کرده است، داده‌هایی هستند که باید تاریخ نگاران برای نشان دادن نبرد طبقاتی در ایران در سال‌های پیش و پس از بهمن ۵۷ به کار گیرند. در این سطح، توضیح ها سودمندند. ولی باید سهم توده‌ای ستیزی را در نظر منظور داشت.

* https://tudehiha.org/fa/12079




پیام پر بارِ «جناح راست» در حزب توده ایران؟
نگرشی به مقاله ی هدف‌های مرحله یی مشترک ضداستبدادی طبقات اجتماعی ایران و جبهه متحد ضددیکتاتوری

مقاله ۲۳/۹۹
۲8 تیر ۱۳۹۹، ۱7 جولای ۲۰۲۰

مقاله ی انتشار یافته در نامه مردم (نامه مردم، ۱۵ تیر ۹۹ *)، به مثابه ی مقاله‌ای تنظیم شده است که هدف آن اعلام برنامه برای حزب توده ایران در مرحله انقلاب ملی- دمکراتیک است.

به منظور دستیابی به هدف خود، مقاله به درستی خاطرنشان می‌سازد که «بررسی رخدادهای اجتماعی تاریخی» تنها آن زمان به «چراغ راهنمای جنبش آزادی خواهی جاری مردم ایران» بدل خواهد شد که «تحلیل»‌ مبتنی باشد «به روش علمی». مقاله «روش علمی» مورد نظر خود را برای «بررسی رخدادهای اجتماعی تاریخی» به بررسی «در هر مرحله» محدود می کند.

نشان داده خواهد شد که اندیشه ی پژوهشگرانه ی حاکم بر مقاله همزمان و ناخواسته فاصله ی ذهنی- تحقیقاتی خود را با علم ماتریالیسم تاریخی مارکسیستی به نمایش می گذارد. برای نمونه موضوع بررسی «علمی» در مقاله، تعیین درصدی از هدف های «تاریخی» است که به طور عینی حاصل شده است. مقاله آن را «بخش» تحقق یافته در مبارزات می نامد. به سخنی دیگر، وظیفه ی «روش علمی» برای بررسی در مقاله در خدمت پاسخ به پرسش مشخصی قرار دارد درباره ی سهم و درصد «بخش» تحقق یافته از خواسته‌های تاریخی مردم میهن ما در مبارزات و قیام و انقلاب‌های در دو قرن اخیر.

تعیین درصد پیروزی ها می‌تواند موضوع تز یک پژوهشِ جامعه شناسانه برای دریافت عنوان دکترا در جامعه شناسی در دانشگاه‌های بورژوازی باشد، ولی نمی‌توان آن را بررسی مساله ی «عمده» در یک بررسی ماتریالیسم تاریخی مارکسیستی ارزیابی نمود. «روش علمی» در خدمت تعیین یک مساله ی غیرعمده قرار دارد.

ولی نکته ی غیرعمده در خدمت توجیه تئوریک سیاست پیشنهاد شده توسط «جناح راست» در حزب توده ایران قرار داده می شود. «تئوری در خدمت سیاست»!

نمونه ی ای دیگر:‌ گرچه علم ماتریالیسم تاریخی شرایط اقتصادی- اجتماعی حاکم را در هر «مرحله»  مورد توجه قرار می‌دهد که ریشه ی «رخدادهای اجتماعی تاریخی» را تشکیل می دهند. ولی تاریخ را یک روند یکپارچه ارزیابی می کند. لذا همچنین بیان «بررسی و تحلیل دقیق و مؤثر این رویدادها به روش علمی در هر مرحله» در مقاله، نیاز به تدقیق مضمون دارد. در اندیشه ی طرح شده، رابطه میان زیربنا و شیوه ی تولید در «مرحله»ی معین با روابط روبنایی در آن دوران ناروشن است. زنده یاد احسان طبری این رابطه را در بررسی هایی در نوشته‌های فلسفی و اجتماعی و در دربارهٔ انسان و جامعه انسانی مورد توجه قرار می دهد. پرداختن به آن در این سطور ضروری نیست.

اشاره به نکته‌های پیش از این رو ضروری است، زیرا ظاهر تحلیل ارایه شده از تاریخ «رخدادهای اجتماعی تاریخی» در مقاله می‌تواند برای خواننده این تداعی را ایجاد سازد که «روش علمی» مورد نظر در بررسی، همان اسلوب بررسی ماتریالیسم تاریخی مارکسیستی است. پرداختن به این زمینه ی انحرافی بیش از این، سخن را به درازا می‌کشاند و باید به طور مجزا به آن پرداخت.

تنها اشاره شود که بانیان سوسیالیسم علمی که جامعه را ساختاری طبقاتی می‌دانند و در مانیفست کمونیستی اعلام می کنند، «پراتیک انقلابی» توده ها مردم را در «هر مرحله»‌ به عنوان محور عمده و اصلی در نبرد طبقاتی جاری ارزیابی می کنند. بی جهت نیست که مارکس در تزهای فویرباخ، با نقد موضع «توضیح وتفسیر» جهان، اهمیت «تغییر آن» را در ارتباط با «پراتیک انقلابی» توده ها برجسته می سازد.

اشکال جابجایی قدرت سیاسی، شکل «کودتای بناپارتی» و یا «سازش ها» میان لایه ها و طبقات حاکم که در مقاله برجسته شده است، باید به منظور توضیح چگونگی جریان نبرد طبقاتی در جامعه به خدمت گرفته شود و نه برعکس. اثر جاودانی مارکس، لوئی بناپارت و ..، در خدمت شفاف سازی در نبرد طبقاتی در فرانسه است و نه برشمردن و توصیف ترفند کودتای بناپارت.

از این رو نیز باید خواست تدقیق نظرهای طرح شده در مقاله را در این زمینه نیز خواستی به جا ارزیابی نمود که نمی‌توان در یک مقاله در سطح برنامه تحلیلی- کارکردی برای حزب توده ایران بر آن چشم پوشید.

وظیفه ی بررسی تاریخی که مبتنی باشد بر ماتریالیسم دیالکتیکی، نشان دادن شرایط نبرد طبقاتی در جامعه ی طبقاتی است. همچنین نشان دادن نیروهای تغییر دهنده ی جامعه.  بررسی در مقاله به این دو اصل تنها در ظاهر پایبندی نشان می‌دهد. مقاله می‌کوشد  اسلوب بررسی مارکسیستی را با تنز و نظر غیرعمده ی طرح شده ی به بی راه سوق دهد. به این نکته بازمی گردم.

مقاله بخوبی از عهده ی برشمردن و توصیف تاریخ دویست ساله ی ایران، که در آن ذکر مبارزان در نبرد طبقاتی در ظاهر «گم» نمی شود، برمی آید. نشان داده خواهد شد که وصف توصیفی تاریخ در مقاله، باوجود این از نارسایی اسلوبی برخوردار است.

 نتیجه‌گیری از بررسی ظاهر تاریخ دویست ساله رشد بورژوازی در ایران بخش عمده را در مقاله در برمی گیرد، و نقش محور را در «روش علمی» در مقاله ی پر بار «جناح راست» در رهبری کنونی حزب توده ایران ایفا می کند.

هدف تئوریک در مقاله توجیه سیاست کنونی «جناح راست» است و کوشش برای محدود ساختن تغییرات انقلابی آینده در چارچوب محدود نظام سرمایه داری. کوششی که بدون اثبات امکان تاریخی رشد سرمایه دارانه ی «دمکراتیک و ملی» در کشورهای در حال رشد مانند ایران در شرایط سلطه ی اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی عملی می شود. سرشت پوزیتویستی موضع تئوریک و سیاسی انکارناپذیر است.

تر غیرعمده ی امکان تحقق بخشیدن تنها به «بخشی» از خواست ها در «مرحله ی» کنونی برای گذار از دیکتاتوری ولایی، که عصاره ی «بررسی با روش علمی» در مقاله است، زمینه ی توجیه و القای «علمی» سیاست پوزیتویستی و تسلیم طلبانه ی «جناح راست» را در حزب توده ایران دنبال می کند. مسدود ساختن راه برای مبارزه ی اندیشه ی انقلابی در حزب توده ایران نیز با همین هدف برای ایجاد ساختن امکان جولان بی بندوبار این موضع پوزیتویستی در بحث درون حزبی در حزب طبقه ی کارگر ایران دنبال می شود.

این نتیجه‌گیری در مقاله از یک سو برداشت حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران را مورد تأیید و تأکید قرار می‌دهد درباره ی ناتوانی تاریخی بورژوازی و خرده بورژوازی ایران برای تحقق بخشیدن به وظیفه های تاریخی خود برای برقراری دمکراسی و دفاع از منافع ملی در برابر تجاوزات استعماری امپریالیسم در دویست سال گذشته.

بورژوازی و خرده بورژوازی ایران نتوانسته است وظیفه های تاریخی خود را به ثمر برساند. این ناتوانی در شرایطی ظهور کرده است که کوشش های پر توان تاریخی توده های مردم علیه نفوذ استعماری و نواستعماری امپریالیسم (مانند جنبش تنباکو) نقش پرتوانی دارا بوده است. این کوشش های پیگیر و انقلابی توده های مردم و زحمتکشان  که خواستار تغییرات بنیادین برای پایه ریزی یک نظام سرمایه داری دمکراتیک بوده اند، به ثمر و سرانجام رسانده نشده است. انقلاب مشروطیت، جنبش ملی کردن صنعت نفت و بالاخره انقلاب بزرگ بهمن ۵۷ نمونه‌هایی از جانفشانی توده های مردم و زحمتکشان بوده است برای ایجاد شرایط شکوفایی اقتصادی- اجتماعی در میهن ما.

بورژوازی و خرده بورژوازی ایران باوجود همه ی کمک‌های میلیون‌ها زحمتکش و دست یابی به هژمونی قادر نشده است به هدف‌های ملی و دمکراتیک که نیاز تاریخی جامعه ی ایرانی است پاسخی در خور بدهد.

مقاله ولی از این تجربه ی تاریخی به این نتیجه‌گیری نمی‌رسد که علل ناکامی بورژوازی- خرده بورژوازی را جستجو کند، بلکه با ارتقای ماواقع و ظاهر امر که توصیف کرده است، و آن را به سطح یک ٬٬اصل٬٬ و حکم بی تردید تاریخی ارتقا داده است که گویا پرنسیب «علمی»ای را تشکیل می دهد، نظر و برداشت خود را در سطح برنامه‌ای برای حزب توده ایران برای رسیدن به مرحله ی ملی- دمکراتیک رشد تاریخی طرح می‌کند. طبق این اصل گویا می توان در تاریخ جوامع طبقاتی در «هر مرحله»، همیشه  تنها به «بخشی» از هدف‌ها دست یافت!؟

به سخنی دیگر، به نظر «جناح راست» در حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران می‌تواند تنها  به آن بخش «از هدف مرحله یی» دست یابد که مبتنی است بر «منافع مشترکی در مبارزه» طبقاتی میان طبقات و لایه‌های اجتماعی فعال.

نباید فراموش کرد که شعار دمکراسی پارلمانی سرمایه داری نیز دقیقاً جستجو و یافتن نقطه ی مشترک، میان منافع لایه‌های طبقات حاکم را هدف خود اعلام می کند که آن را لوبیسم می نامند و هدف آن اِعمال نبرد طبقاتی «از بالا» است!

مقاله این لوبیسم را با بیان «تعامل با نمایندگان دیگر طبقات اجتماعی» در پایان مقاله توضیح می دهد.

به برداشت «جناح راست»، پروراندن هدف‌های دیگر در سر، داشتن آرمان‌هایی فراتر از «بخش» ممکن، ذهن گرایی و آب در هاون کوبیدن است. باید برای رسیدن «مرحله ی» این هدف‌ها در کوپه قطار به انتظار نشست، ببخشید به انتظار ننشست، بلکه برای دسترسی به آن‌ها در طول رشد مرحله یی به مرحله ی دیگر در تاریخ، به صورت گام به گام کوشید!

از این رو، آنطور که مقاله در صفحه ی پایانی خود خاطرنشان می سازد، «باید مبارزه با دیکتاتوری حاکم» را به عنوان «هدف مرحله یی [مبتنی بر] منافع مشترک .. [میان] طبقهٔ کارگر ایران» با دیگر لایه‌های اجتماعی ارزیابی و آن را آن به مثابه ی «بخشی» از تاریخ که قابل تحقق بخشیدن در «مرحله ی کنونی» است اعلام نمود. هدفی که میان منافع طبقه ی کارگر ایران «و بخش‌های بسیار متنوع قشرهای میانی و روشنفکران که سابقهٔ مبارزاتی در تاریخ سد وبیست سال گذشته کشور دارند» مشترک است.

به ارزیابی مقاله همچنین «بخش های وسیعی از خرده بورژوازی و دهقانان و خرده مالکان، و طبقه ای از تولید کنندگان بورژوازی ملی [که] منافع مشترکی در مبارزه با دیکتاتوری حاکم دارند و بالقوه می‌توانند در جبهه ای متحد با هدف‌های مشترک، مبارزه را به پیش ببرند»، دیگر نیروها متحد طبقه کارگر را تشکیل می‌دهند به منظور مبارزه «برای گذار از شرایط  دشوار و پر خطر کنونی و برچیدن بساط استبداد افسارگسیخته و فاسد رژیم ولایت فقیه». از این رو «شکل‌گیری ائتلافی سیاسی از این طبقات و اقشار اجتماعی و نمایندگان سیاسی آن‌ها نیازی مبرم و فوری [و همچنین تاریخی را] برای تأمین منافع ملی، و در نتیجه می‌توان گفت وظیفه‌ای ملی در برابر همهٔ آزادیخواهان و عدالت خواهان است»

کلمه‌ای درباره ی منافع طبقه ی کارگر ایران مطرح نیست که با توجه به تاریخ گذشته همیشه توسط حاکمان به عنوان گوشت دم توپ به خدمت گرفته شده است و سپس حتی برای خواست دریافت دستمزد عقب افتاده باید شلاق و زندان و شکنجه و مرگ را تجربه کند!

پیام «جناح راست» در حزب توده ایران در این مقاله پر بار، دو پیام مشخص است

اولین پیام-  اولین پیام «جناح راست» این پیام برنامه‌ای است که حزب توده ایران، «به مثابه حزب طبقهٔ کارگر ایران» می‌تواند در «مرحله ی» کنونی تنها از آن «بخش» از منافع و خواست طبقـه ی کارگر ایران دفاع کند که با لایه‌های دیگر «مشترک» است.

دفاع از منافع و خواست آنـــی طبقه کارگر طرح هم نمی شود. جایگاه «عدالت اجتماعی» که در نوشته‌های دیگر از آن صحبت می شود، در این «بخش» کجاست؟

در چنین شرایطی تکلیف دفاع از منافع و خواست آتــــی طبقه ی کارگر که بکلی روشن است: باید آن را به آینده ی نامعلوم و «مرحله ی» بعدی پس از دیکتاتوری واگذار نمود؟!

آینده‌ای که وعده داده می‌شود می‌تواند با گذار از دیکتاتوری ولایی در ایران آغاز شود، آنطور که در مقاله تصریح می شود. بدون آن  که  مقاله بتواند برای سرنوشت تحقق یافتن آینده ی مورد نظرخود تضمینی ارایه دهد. ما با همان وضع پس از انقلابی بهمن روبرو هستیم. طبقه ی کارگر ایران باید با مبارزه ی خود در نبرد طبقاتی کنونی، شرایط تضمین را برای حفظ منافع آنی خود به دست آورد!

 ازاین رو  قابل فهم است که مقاله تضمینی برای سرنوشت منافع طبقه ی کارگر در «مرحله ی» بعد از گذار از دیکتاتوری نمی دهد. آن هنگانم هم باید طبقه ی کارگر به شکلی از اشکال ممکن برای ادامه ی مبارزه ی ضددیکتاتوری جدید و برای دستیابی به دمکراسی و ایجاد شرایط تضمین حقوق خود برزمد. برای نمونه آنطور که اکنون در سودان پس از گذار از دیکتاتور البشر جریان دارد. وضعی که ناشی از همان  پذیرش آن «بخشی» که تحقق بخشیدن به آن ممکن است می باشد!

دومین پیام- دومین پیام «جناح راست»‌این پیام است که مبارزه سوسیالیستی در شرایط کنونی معقول نیست؛ متحدان را می رماند. همانطور که تاریخ «سد و بیست سال» اخیر ایران نشان می دهد، تنها «هدفی» قابل دسترسی است که تاریخ «مرحلهٔ …» شرایط تحقق بخشیدن به آن را ایجاد نموده است. چنین شرایطی برای برپایی جامعه ی سوسیالیستی در ایران وجود ندارد!

باید برای صراحت و دقت «جناح راست» در بیان موضع خود و استدلال برای آن سپاسگزار بود. ولی ارزیابی و همچنین به اصطلاح استدلال برای آن با مواضع مارکسیستی- توده‌ای هم خوانی ندارد.

آنچه به عنوان بررسی ماتریالیسم تاریخی در مقاله پرحوصله توصیف می گردد، توصیف ظاهر واقعیت است در دویست سال گذشته در ایران که ناشی است از نبرد طبقاتیِ که در شرایط ناعادلانه.

مضمون نبرد طبقاتی برای خواست های آنی و آتی زحمتکشان در مقاله اصلاً طرح نمی شود. در کل، نبرد طبقاتی نه در طول آن سال‌ها و نه اکنون در بررسی موشکافانه در نامه مردم حتی در یک جمله نیز مطرح نمی شود. نگرش به تاریخ در مقاله، نگرش یک نظاره‌گر ظاهربین است و نه یک تحلیل گر متکی به جهان بینی علمی مارکسیستی.

برای مارکس- انگلس و دیگر بانیان سوسیالیسم علمی و ادامه دهندگان راه آن‌ها در حزب توده ایران، ازجمله برای «جناح چپ» و انقلابی در حزب توده ایران، نکته ی مرکزی در ارزیابی ماتریالیسم تاریخی از نبرد طبقاتی در جامعه در هر دوره ای، تنها با توجه به «پراتیک انقلابی» توده ها قابل شناخت است. مضمون «پراتیک انقلابی» در هر مرحله در تاریخ  دست یابی به رهایی از «چنگ چنگال وحوش نامیمون» (اط) است.

جنبش تساوی خواهی مزدک، خیزش کاوه و بابک و اسپارتاکوس و دیگر نمونه ها، هدف رهایی از «چنگ چنگال وحوش نامیمون» را دنبال کرده اند. طبقات حاکم همیشه پس از سرکوب جنبش ها، به ما، به نیروی نو القاء کرده‌اند که خواستشان خارج از آن «بخشی» قرار دارد که قابل دسترسی است!

تعویض دیکتاتوری به تنهایی دارای چنین سرشت رهایی بخش نیست! تجربه ی انقلاب بهمن آن را مورد تأیید قرار می دهد. به تجربه ی «بهار عربی» بنگریم!

انقلاب بهمن این تجربه دویست ساله را یک بار دیگر به اثبات رساند، دیکتاتوری ولایی که دیکتاتوری و حافظ منافع مالکان در نظام سرمایه داری کنونی است، جایگزین دیکتاتوری سلطنتی شد که نماینده دیکتاتور نظام سرمایه داری گذشته است. طبقات حاکم به نیرو و توان انقلابی توده های زحمت نیازمند هستند، می‌خواهند آن را به سود تثبیت مواضع خود و لایه های بینابینی دیگر به خدمت بگیرند به منظور برقراری شرایط دیکتاتوری خود. «دست پینه بسته ی کارگر» ابزاری است در اختیار طبقات حاکم برای رسیدن به آن «بخشی» از منافع خود در «مرحله ی» معیین تاریخی که دنبال می کنند!

مساله بر سر این پنداشت نیست که گویا می‌توان به هدف‌های شریف و ترقی خواهانه به طور زودرس و با مطلق سازی شیوه ی ذهنی ٬٬انقلابی٬٬ تحقق بخشید. راجع به این بدیهیات نباید برای توده‌ای ها و زحمتکشان در ایران نوشت که در اعتصاب جدید خود در هفت تپه آن را در روز بیست و چهارم اعتصاب نیز با سطح آگاهی طبقاتی خود به نمایش می گذارند.

وظیفه ی حزب توده ایران

مساله اساسی، بحث درباره ی این نکته است که برای ایجاد شرایط تغییر بنیادین در ایران، باید برای تغییر تناسب نیروها به سود زحمتکشان کوشید. این وظیفه ی حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران است!

هدفی که بدون مبارزه برای منافع آتـــی طبقه ی کارگر و دیگر زحمتکشان که در انطباق واقعی و همچنین تاریخی است با منافع کل جامه ی ایرانی، چنین تغییر تناسب قوا ممکن نیست.

«جناح راست» در حزب توده ایران ناآگاهانه می‌خواهد ضرورت و امکان مبارزه ی همزمان برای منافع و خواست آنی و آتی طبقه ی کارگر را با ظاهری از تحلیل ماتریالیسم تاریخی در مقاله، نفی کند و مبارزه را برای آن به بی راه بکشاند و امکان تغییرات بنیادین را در ایران سد سازد!

نقش منفی ایجاد سردرگمی نظری و سیاسی میان توده‌ای ها و در کلیت طیف چپ ایران، از تأثیر ایدئولوژیک این موضع و برداشت تسلیم طلبانه «جناح راست» در حزب توده ایران ناشی می شود. باید به آن پایان داد!

باید دست رد به سینه ی این سیاست سازشکارانه و تجدیدنظر طلبانه ی «جناح راست» زد و آن را برملا ساخت!

«جناح راست» نمی‌تواند حتی یک نمونه برای موفقیت اتحاد مورد علاقه اش در طول دو قرن اخیر ذکر کند و ارایه دهد. اتحادها برای تغییرات دمکراتیک نمی تواند بدون داشتن لشگر پرشمار و آگاه مبارزان ترقی خواه به پیروزی پیگیر دست یابد و پیروزی را تضمین کند.

یورش به حزب توده ایران پس از انقلاب بهمن درست به خاطر ایجاد شدن تغییر ممکن در تناسب نیروها در ایران عملی شد. تغییر تناسب نیروها پیامد قانونمند سیاست انقلابی حزب توده ایران است که بر مبارزه ی همزمان اتحادی و مبارزه ی سوسیالیستی استوار بود.

امید واهی بستن به آن که گویا متحدان در جبهه ضد دیکتاتوری به وظیفه خود به درستی عمل خواهند نمود، با واقعیت تاریخی همخوانی ندارد. قتل ستارخان و باقرخان در انقلاب مشروطه، قتل حیدر عمواقلی در انقلاب جنگل، تن ندادن مصدق به فراخواندن توده ها در دفاع از دولت خود و علیه کودتا و کودتاگران و همچنین پشت کردن «دمکرات های انقلابی» به تعهدات خود در برابر زحمتکشان و توده ی مردم ایران در سال‌های پس از انقلاب بهمن که با سرکوب حزب توده ایران به قله ی دفاع از منافع خودخواهانه ی طبقات حاکم انجامید، درس و آموزش‌هایی از تاریخ برشمرده شده در مقاله ی نامه مردم هستند که ظاهراً آگاهانه ذکری از آن‌ها بعمل نیامده و طرح نشده اند، زیرا هدف ٬٬استدلال٬٬ در مقاله، استدلال است برای نفی ضرورت مبارزه سوسیالیستی و نه استدلال است به منظور نشان دادن راه ایجاد ثبات واقعی در ایران و ایجاد رشد نسبی عدالت اجتماعی پس از گذار از دیکتاتوری ولایی کنونی.

برای تأمین برپایی شرایط تضمین حقوق دمکراتیک توده های مردم، ایجاد شرایط کنترل آن‌ها بر سرنوشت اقتصادی- اجتماعی جامعه ی ایرانی از ضرورت قطعی برخوردار است.

تنها با تقویت نیروی مردمی و دمکراتیک در دفاع از منافع آنی و آتی طبقه کارگر، که زنان ضعیف ترین حلقه آن هستند، می‌توان به این هدف و هدف حفظ حق حاکمیت ملی خلق های میهن ما دست یافت. مبارزه ی اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک جزءهای الزامی در این مبارزه را تشکیل می دهند.

هدف‌های پیش گفته ولی با محدود ساختن مبارزه ی حزب توده ایران تنها به مبارزه ی اتحادی- دمکراتیک قابل دسترسی نیست. مبارزه ی سوسیالیستی همزمان با مبارزه ی دمکراتیک- مطالباتی- اتحادی ازجمله علیه دیکتاتوری ولایی که شکل دیکتاتوری سرمایه داری کنونی در ایران است، تنها حربه تغییر تناسب نیروها و ایجاد شرایط تضمین دستاوردهای انقلاب در پیش است!

این برنامه، همان برنامه انقلابی کارگری حزب توده ایران است که هویت مستقل طبقاتی حزب طبقه ی کارگر ایران و سرشت «دفاع از منافع طبقه کارگر» را نمایندگی می‌کند که در مقاله از آن صحبت به میان آمده، ولی برای نتیجه‌گیری بکلی به کنار رانده می شود.

حزب توده ایران مدافع منافغ آنـــی و آتـــی طبقه کارگر ایران!

خواست ادامه دادن به تعطیل مبارزه ی سوسیالیستی در ایران که پیام «جناح راست» در حزب توده ایران در مقاله ی نامه مردم است، در تضاد آشکار قرار دارد با توضیح به جا و تعریف ارایه شده در مقاله که «حزب توده ایران، به مثابهٔ حزب مدافع منافع [آنـــی و آتـــی] طبقهٔ کارگر ایران» اعلام می شود.

این تعریف در مقاله در تضاد قرار دارد با برداشت ٬٬ماورای طبقاتی٬٬ از «دولت ملی و دمکراتیک» در مقاله که در بهترین حالت یک «سرمایه داری خوب» است که مقاله مطرح می‌سازد و می‌کوشد موضع و ارزیابی تسلیم طلبانه ی خود را با این ادعا که نبرد طبقاتی «.. می‌تواند [تنها] بخشی از هدف‌های مرحله یی خود را از طریق طرد دیکتاتوری حاکم و به قدرت رسیدن دولتی ملّی (مدافع منافع اکثریت ملت) و دموکراتیک (مدافع حقوق و آزادی‌های دموکراتیک) تأمین کند» و نه بیش از آن به کرسی بنشاند!

مقاله کوچکترین اشاره‌ای به این پرسش عمده ندارد و به طریق اولی سایه‌ای از یک پاسخ نیز برای آن در مقاله وجود ندارد، پرسشی که به گمان «جناح راست» باید «دولت ملی و دمکراتیک» با اجرای کدام اقتصاد سیاسی در ایران پس از گذار از دیکتاتوری ولایی از منافع ملت و منافع ملی کشور در برابر خطر نواستعماری امپریالیسم دفاع کند؟!

/2013-11-28-19-45-55/4901-2020-07-07-18-07-23




نگاهی به دشنام نامه آقای شالگونی!
گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری!

مقاله ۲۲/۹۹
۲۵ تیر ۱۳۹۹، ۱۴ جولای ۲۰۲۰

به تازگی آقای شالگونی، که برخی ها او را پس از کشته شدن رهبران حزب توده ی ایران در شکنجه گاهای جمهوری اسلامی و  یا بر روی چوبه دار بزرگترین اندیشمند ”چپ” می دانستند، به بهانه “خاطرات رفیق کی منش” نوشته ای سرپا دشنام به حزب توده ی ایران نوشته است.

پیش از آغاز بررسی نوشته ایشان بگذارید خیلی کوتاه در باره ی آن گزارشی دهیم.  

به تازگی آقای مطلب زاده خاطرات دوران زندان شاه رفیق کی منش را پخش کرده است. آقای آزادگر در نوشته ای به نام “در حاشیه ی انتشار «خاطرات تقی کی منش»” می گویند که مطلب زاده در خاطرات دستکاری کرده است و در این پیوند پرسیده اند که چرا آقای عمویی در مقدمه چیزی در باره کشته شدن رفیق کی منش زیر شکنجه های ددمنشانه جمهوری اسلامی ننوشته است. مطلب زاده به این نوشته آزادگر پاسخی داده است و هم اکنون آقای شالگونی به پاسخ مطلب زاده به آزادگر پاسخ می دهد.

نوشته ایشان هم دارای ناسزاهای چارواداری و هم دارای دشنام های سیاسی است. آقای شالگونی برای درست انگاری خشم خود سخن از “فحاشی و رکیک نویسی” مطلب زاده می کند. از این بگذاریم که مطلب زاده هم به راستی در پاسخ خود با پرخاشگری با آزادگر برخورد می کند، ولی گویا یکی از بزرگترین اندیشمند چپ نه تنها بد زبانی را در برابر بد زبانان درست می دانند، بلکه آن را یک روشی سودمندی می پندارند که می توان در گفتگوی با هم به کار برد.  

برای نشان دادن گستردگی واژه های زشتی که ایشان در این نوشته کمابیش کوتاه بکار برده اند، برخی از آن ها را در زیر می آوریم:

“دودوزه بازی”، “سرسپرده”، “مسؤول سانسور”، “دفتر دستک”، “شرکا”، “این جماعت”، “داعواهایی که در میان توده ای ها”، “این آدم “، “نقش حزب محبوب تان در حمایت از این رژیم “نکبت بار” “، ” هنوز هم پیوندهایی با این رژیم “نکبت بار” دارید؟ “، ” در عَلَم کردن “، “یک توده ای سینه چاک”، “عمویی هنوز هم دست از همیاری و حمایت از جمهوری اسلامی برنداشته”، ” توده ای هتاک”،  ” علیرغم تعهد محکم و دگماتیک به حزب توده “، ” توده ای دگماتیک “، ” رویاهای آشفته ” ،” سرهم کنندگان “،  ” شلخته نویسانی ” ، ” تعلق خاطر مطلق گرایانه “، “تونل ویراستاران”، “دستکاری”، ” دستان شان به خون هزاران انسان فداکاری که در مقابله با این هیولای آدمخوار به خاک افتادند ، آلوده است”، “شمشیر زدن در رکاب ولایت فقیه “، ” بی اعتنایی به خون قربانیان “، ” سیاست فاجعه بار حزب توده “، ” کارنامه ننگین حزب توده “

این نوشته کنونی نگارنده نه برای پشتیبانی از آقای عمویی و نه از آقای مطلب زاده است. این نوشته می خواهد نشان دهد که تا چه اندازه آقای شالگونی به بهانه پاسخ به مطلب زاده بدزبانی می کند و انگ هایی می زند که نشانه هایی از درستی آن ها نمی دهد.

آقای شالگونی سخن هایی در باره ی عمویی و مطلب زاده در این نوشته گفته اند که بی آن که نگارنده بخواهد در باره ی درستی این سخن ها داوری کند، تنها می خواهد بگوید که هنگام داشتن چنین داوری هایی که بسیار سنگین است، باید به اندازه همان سنگینی نشانه هایی برای درست بودن آن ها در پیش گذاشت.

ایشان در باره مطلب زاده می نویسند که “آیا برای این نیست که هنوز هم پیوندهایی با این رژیم “نکبت بار” دارید؟ “.  

نگارنده مطلب زاده را از نزدیک نمی شناسد و تنها از کارهای گوناگون ایشان در افغانستان و در جاهای دیگر بسیار شنیده است، ولی با این همه شاید آقای شالگونی می بایست به خواننده به روشنی نشان دهد که چرا پاسخ مطلب زاده به آزادگر را باید در پیوند او “با رژیم نکبت بار” دید. اگر ایشان نشانه هایی از پیوند مطلب زاده  “با رژیم نکبت بار” دآرند، باید آنرا برای روشن گری پیش روی جنبش آزادی خواهی و به ویژه ”چپ” بگذارند تا جنبش با این آگاهی بتواند با “نیرنگ های” مطلب زاده نبرد کند. این شیوه ی انگ زدن بی آن که بتوان داده ها و نشانه های “محکمه پسند” در پیش روی گذاشت، روش پسندیده ای نیست و نشان از پایبند نبودن گوینده به دموکراسی دارد. 

ایشان یک پرسش به جا از عمویی می کنند که می توان از همه ی زندانیان سیاسی آزاد شده کرد. سخن از پشتیبانی از آقای عمویی نیست سخن از این است که در داوری باید دادگر بود و دلیل های استوار به کار برد.  برای نمونه ایشان می پرسند:

یک – جناب آقای عمویی ، از میان شش عضو سازمان افسران حزب توده ایران که حدود یک ربع قرن سرافرازانه در زندان های رژیم شاهنشاهی ایستادند و تن به ذلت ندادند ، پنج نفر به دست جلادان همین جمهوری اسلامی قصابی شدند و تنها شما زنده مانده اند ؛ می توانید بگوئید چرا؟

می توان این پرسش را برگرداند و از ایشان پرسید: “از میان عضو های راه کارگر که سرافرازانه در زندان های رژیم جمهوری اسلامی ایستادند و تن به ذلت ندادند، چندین نفر به دست جلادان همین جمهوری اسلامی قصابی شدند، ولی برخی از آن ها زنده مانده ادد و چند نفر از آنها پس از آزادی حتا به فعالیت در سازمان راه کارگر پرداختند؛ می توانید بگوئید چرا؟

ایشان یک پرسش دیگر هم از آقای عمویی می کنند:

چهار – [….] چرا از زندان ها و شکنجه گاه های هولناک رژیم ولایت چیزی نمی گوئید؟ آیا می ترسید اذیت تان کنند؟

اگر ایشان پیش از نوشتن کمی پژوهش می کرد به آسانی می توانست دریابد که همین چند هفته پیش عمویی در باره شکنجه آن زمان به ۱۰مهر گفته است:

“نوع شکنجه‌هایی که ساواک می‌داد بیان کردم و شکنجه‌هایی که بازجوهای جمهوری اسلامی انجام می‌دادند. …جمهوری اسلامی این جوری نیست. تا روزی که تو می‌خواهی از زندان آزاد شوی، با تو کار دارد…. گفت شما زندانی دو رژیم بودید، کدامش سخت‌تر است. گفتم نگران نباشید، نشان افتخار مال شماست.

همان چند ماه اول قابل مقایسه با مجموعه دوران زندان شاه نیست.
تفاوت زندان جمهوری اسلامی با قبل این بود که تا لحظه آزادی هم با تو کار دارند. حتی وقتی مرا از کمیته مشترک به اوین بردند، شکنجه ندادند. ولی شب‌ها مرا می‌بردند آن طبقه پایین که شکنجه‌گاه بود و صدای شلاق‌هایشان را که می‌زدند، می‌شنیدم. این به‌مراتب از خود شکنجه آزاردهنده‌تر بود. واقعاً شیوه عملکرد دستگاه اطلاعاتی و قضایی جمهوری اسلامی طوری است که طرف را ذله می‌کند، واقعاً روزهای این ۱۲ سال زندان جمهوری اسلامی اصلاً‌ قابل مقایسه با آن ۲۵ سال نیست. “

ایشان در برخورد با رفیقان افسر ما شیوه ای را به کار می برند که سال ها از سوی دانشمندان بورژوازی برای کم ارزش نشان دادن سرمایه فرهنگی کشورهای سوسیالیستی بکار برده می شد. ان ها شولوخوف، گورگی و شستاکویج (که همه از فرزندان سوسیالسیم بودند) را با زرنگی در برابر دیدگاه سوسیالیستی می نهادند.

به گفته ایشان این افسران انسان های کمونیست و رزمنده ای بودند، ولی افسوس که “تعلق خاطر مطلق گرایانه” و “تعهد محکم و دگماتیک” به حزب توده ی ایران داشته اند. جدا کردن پیکارگران خلق از جهان بینی شان چیز تازه ای نیست، ولی باید از ایشان پرسید که چگونه کسی که مارکسیست است و دیالکتیک را می شناسد می تواند خرد را از کلان جدا کند و اندیشه سیاسی یک رزمنده را از رزمندگی او جدا سازد. آیا رزمندگی این افسران و رفتار مهربانه شان ریشه در منش توده ای این رفیقان ندارد؟ 

همین کار را ایشان در باره ی رفیق تیزابی نیز انجام می دهند و شکافی میان او و دیگر توده ای های زندانی می اندازند آن هم برای این که تیزابی گفته است که در قران آمده است که مرد می تواند زن را کتک بزند. (نگارنده از هیچ کس دیگر نشنیده است که افسران توده ای در زندان با رفیق تیزابی نشست و برخاست نمی کردند!)

در دنباله نوشته خود آقای شالگونی می نویسد که “کی منش علیرغم تعهد محکم و دگماتیک به حزب توده ، با نسل جوان فعالان ”چپ” رابطه بسیار گرم و مهربانانه ای داشت”. برای آگاهی ایشان باید گفته شود که برخورد توده ای ها با چریک های فدایی خلق همیشه مهربانه بود، تنها رفیق کی منش نبود که این گونه رفتار می کرد. نگارنده خود برای کشته شدن دو رفیق چریک که در همسایگی ما رخ داد چندین هفته بیمار بود.

ایشان بی گمان شعرهای رفیق کسرایی در دفتر “به سرخی آتش به طمع دود”  را در ارج گزاری نبرد دلیرانه چریک ها خوانده است و می بایست هم تحلیل رفیق طبری از این شعرها را هم خوانده باشد. رادیو پیک ایران در یک رشته از برنامه های خود با خرده گیری از روش چریکی پیکار در آن زمان همیشه دلاوری این رفیقان را ستود و افسوس می خورد که چرا این همه نیرو در راه سازمان دهی جنبش ضددیکتاتوری توده ها بکار برده نمی شد.

بنابراین این رفتار مهربانه درست برای داشتن منش توده ای بوده است و نه “علیرغم تعهد محکم و دگماتیک به حزب توده”. آقای شالگونی باید بداند که ارج گذاشتن دلیری فرزندان خلق و گریستن برای جان باختگی شان با پذیرش خط مشی آن ها یک سان نیست. همان گونه که بیشتر چریک های آن  زمان و از میان آنها خود آقای شالگونی پس از انقلاب خط مشی چریکی را نادرست خوانده بودند.

افزون بر این آقای شالگونی از “تعلق دگماتیک” رفیق کی منش سخن می گوید، ولی ان چه رفیقان گذشته خود ایشان می گویند این است که خود ایشان به همین بهانه از آزادی سخن دیگران در درون راه کارگر جلوگیری می کرد.

آقای تقی روزبه  (۱۱ماه مه ۲۰۰۹) می نویسد که “فضایی که مانع ابراز نظر آزاد سایر  رفقای سازمان شده و خواسته و یا ناخواسته به فکر طبقه بندی کردن اعضای سازمان به خودی و  غیر خودی است”  . “مشکل این رفقا فقط این نیست که مانع تعمیق دموکراسی و مداخله و مشارکت اعضا میشوند “.

آقای شالگونی در باره “سلسله مراتب حزبی” می نویسد. این سخن را اندیشمند ”چپ”ی می گوید که در سازمان خود برای خود جایگاه ویژه ای خواسته است و می خواهد. آقای روزبه می نویسد:

“توسل به التیماتوم به معنی حق وتو برای خود قایل شدن است”. آقای علی یوسفی ۲۹ مارس ۲۰۰۹ می نویسد:

رفیق شالگونی در باب فلسطین که اینجانب خود را در توافق کامل با ان می بینم رعایت قانونمندی را از کف داده و ان را نه در بخش دیدگاه ها بلکه به عنوان نظر سازمان و نمایندگان فعلی ان یعنی کمیته مرکزی درج کرد.

آقای شالگونی خودش رهبری سازمان خود را نزدیک به چهل است که دردست داشته است و حتا گفتگوهای رادیویی ایشان چون دیدگاه سازمانی در صفحه راه کارگر بازتاب داده می شود. در باره ی همه کاره بودن ایشان رفیق دیگر ایشان ر.ش در همان سند می نویسد:

“شب قبل از کنگره رفیق شالگونی را مینشاندیم تا با ان انشای قشنگش نظراتی را [] فورموله کند و به کنگره ارائه دهد و ما اعضای شرکت کننده [] دست رای بلند میکردیم و ان میشد نظر مصوبه اکثریت.”

همان گونه که می بینیم برخورد خود ایشان با تشکیلات یک برخورد پراگماتیسمی است. باید برای “تعلق دگماتیک” به سازمان راه کارگر از سخن گفتن دیگرانی که هم رای ایشان نیستند جلوگیری کرد، ولی به خود ایشان باید برتری ویژه ای تا به اندازه حق وتو در سازمان داد.

ایشان بی آن که حتا یک دلیل بیاورد به حزب توده ی ایران می تازند. انسانی که سیاسی است از کاربرد چنین واژه های زشت در باره ی پر سال ترین حزب میهن ما از شگفتی انگشت به دهان می ماند.

ایشان سیاست های حزب توده ی ایران را  “فاجعه بار”، ” شمشیر زدن در رکاب ولایت فقیه”، “دستان [] به خون هزاران انسان فداکار [] آلوده” بودن می خوانند.

آقای شالگونی پیچدگی پهنه سیاسی جامعه پس از انقلاب را، با شیوه ای فروکاست گرایانه  که با مارکسیسم بیگانه است، تا به اندازه “حکومت تئوکراتیک” کاهش داده اند. ایشان همه ی آموزش های مارکسیستی در باره ی ماتریالیسم دیالکتیکی و تاریخی را تا به اندازه ضد مذهب بودن پایین اورده است. باید از ایشان پرسید که تا چه اندازه برخورد با مذهب در برابر نبرد طبقاتی در آموزه های مارکسیستی برجسته شده است؟

خود راه کارگر هنگامی که ناگزیر شد که میان یورش ارتش اسراییل به خلق فلسطین و ایستادگی خلق فلسطین به رهبری حماس یکی را برگزیند، به ناچار اسلام سیاسی و “نظام تئوکراتیک” حماس را فراموش کرد. 

مگر شکاف در راه کارگر برای ویژگی مذهبی فرانروایی حماس در غزه نبوده است. این یک نمونه است برای گزینش یک سو در برابر سوی دیگر درگیری. چرا آقای شالگونی از کسانی بود که خرده گیری یکسان از اسراییل و حماس را نپذیرفت و در برابر آنهایی که می خواستند فلسطینی ها را از بیماری “اسلام سیاسی” برهانند ایستاد؟

ایشان با برداشتی ایستایی که با مارکسیسم از بن بیگانه است رویدادها را همچون روندی در دگرگونی همیشگی نمی بینند و این گونه وانمود می کنند که فضای پر شور سال های نخستین انقلاب همان جمهوری اسلامی امروز پس از چهل سال پسرفتگی است. ایشان حتا یک واژه در باره ی شور انقلابی توده ها  که فرمانروایان اسلامی نوین را به انجام کارهای انقلابی ناگزیر می کرد نمی نویسند.

صنعت های بزرگ، بازرگانی خارجی، بانک ها ملی شده بودند؛ پایگاه های نظامی امپریالیسم بسته شده بوند؛ بند دال و جیم اصلاحات ارزی در دستور کار روز بود.

باید یادواری کرد که توانایی دیدگاه پشتیبانی از آماج های انقلاب ملی- دموکراتیک به آن اندازه بود که نه تنها بخش بزرگی از چریک ها را به سوی خود کشاند،  بلکه دو دسته از خود سازمان راه کارگر به حزب توده ی ایران پیوسته بودند. سخن از پشتیبانی از دستاوردهای انقلاب ملی- دموکراتیک بوده است و تلاش حزب برای فرارویی انقلاب سیاسی ضددیکتاتوری به ژرفش انقلاب با دگرگونی های اقتصادی- اجتماعی  بوده است. و نه ” شمشیر زدن در رکاب ولایت فقیه”.

روز پس از درگذشت آیت الله طالقانی، مجلس خبرگان قانون اساسی ایران، در ۲۱ شهریور ۱۳۵۸ هنگام بررسی قانون اساسی جمهوری اسلامی، اصل ولایت فقیه را پذیرفت. باید یادآوری شود که حزب توده ی ایران به پیوست اصل ولایت فقیه به قانون اساسی سرخوشی نداشت و حتا نامه ای هم در این باره به رهبران برامده از انقلاب نوشته بود.

برخورد حزب به پیشنهاد مجلس خبرگان در باره ی گنجاندن اصل «ولایت فقیه» در قانون اساسی بسیار روشن و تیز و برّان بود. حزب در یک نامه سرگشاده، که در تاریخ ۳ آذر ۱۳۵۸ منتشر شد، گنجاندن اصل «ولایت فقیه» در قانون اساسی را با «حق حاکمیت مردم» در ستیز خواند و خواستار نوشتن «متمم قانون اساسی» برای پشتیبانی از «حاکمیت خلق» شده بود.

آقای شالگونی به خوبی می دانند که مطلب زاده هیچ پیوندی با حزب توده ی ایران ندارد و ایشان  باز هم این را می دانند که عمویی در گروه رهبران کنونی حزب توده ی ایران نیست. با این همه ایشان با این که از این آگاهی برخوردار هستند، ولی می کوشند که دیدگاه های این دو را همچون دیدگاه حزب توده ی ایران جلوه دهند و این گونه وانمود کنند که حزب توده ی ایران هم اکنون از جمهوری اسلامی سرمایه داری پشتیبانی می کند.

هیچ عضوی از حزب توده ی ایران چنین سخنی نگفته است. اگر کس دیگری که عضو نیست به گفتن چنین سخنانی بپردازد، بهتر است که آقای شالگونی با آنها برخورد کند و خوانندگان را به گمراهی نیندازد که گویا این دیدگاه حزب توده ی ایران است.  

با همه ی این خرده گیری های از سیاست انقلابی حزب توده ی ایران، ایشان یک واژه هم از سیاست راه کارگر نمی نویسند؟ سیاست راه کارگر در آن زمان چه بود؟ و آن ها چه کارهایی در آن زمان می کردند؟ پس از یورش رژیم به ”چپ” چند تن از رهبران شان در ایران ماندند؟ پس از یورش به ”چپ” چند تن از هواداران شان بی رهنمود در خیابان ها رها شده بودند و چند تن دلیرانه جان باخته اند؟   

توده ای ها همزمان با درگیری در نبرد نابرابر طبقاتی فرهنگ جامعه را دگرگون کرده اند. از تئاتر، شعر، داستان نویسی، فیلم و هنر جای پای پایداری در پیشرفت ها در این زمینه ها گذاشته اند. مهر و نشان راه کارگر در جامعه چه است؟    

ایشان می نویسند که نمی خواهند گفتگوی سیاسی کنند. ایشان چه به خواهند و یا نخواهند با این نوشته خود به خوبی نشان داده اند که از بن یک انسان سیاسی نیستند. آن کس که سیاسی است توان پیش گزاری و پشتیبانی از دیدگاه سیاسی خود را هم باید داشته باشد.

درست برای این که ایشان دست کم در این نوشته شخصیت سیاسی خود را به نمایش نمی گذارند یورش زبانی او به حزب توده ی ایران از دشنام های زشت بالاتر نمی رود. شاید هم کاربرد این واژه های زشت و دشنام دادن برای گریز از یک گفتگو سیاسی باشد.

یکی از رفیقان زنده یاد راه کارگری نگارنده روزی گفته بود که شالگونی جانشین شایسته طبری در ”چپ” است. اگر این گونه باشد می بایست گفت که هنوز رفتار او فرسنگ ها از منش رفیق طبری بدور است.

در پایان باید گفت که با همه ی این خرده گیری ها، سازمان راه کارگر از نزدیکترین نیروهای ”چپ” به حزب توده ی ایران است و ما از پیروزی هایشان خشنود  و از دشواری هایشان نگران می شویم. جدل دیدگاه ها را باید با آماج سوسیالیستی همراه ساخت.

نوشته های کمکی:

خاطرات کی منش به روایت محمدعلی عمویی و شرکاء

«حاشیه نویس حاشیه نشین و خاطرات تقی کی منش!»

در حاشیه ی انتشار «خاطرات تقی کی منش»

https://asnadeenshab.wordpress.com/




می رسد فردایی از پس امروز!

سخن روز شماره ۲۱
۲۳ تیر ۱۳۹۹، ۱۲جولای ۲۰۲۰

رویدادهای هفته های گذشته جنب و جوشی تازه ای در میان توده ای ها  برانگیخت و همزمان آشکار کرده است که ما هنوز تا چه اندازه از هم دوریم.

برای نیرومند شدن در راه دگرگونی ریشه ای جهان باید همگام و هم اندیش بود، ولی ما هنوز برای یگانگی راهی دراز در پیش داریم. انسان هنگامی که در نبرد در برابر دشمن نیرنگ باز و فریبنده ای چون سرمایه داری ایستاده است، باید گردانی یگانه و آماده داشته باشد. ولی ما به ارزیابی داده های ناهمسان می پردازیم، بنابراین واکاوی ما از  رویدادها و پدپده ها یکسان نیست.

راهی که هر کدام از ما برای دگرگونی شرایط میهن ما برگزیده است، هم خوان با راه دیگران نیست. بدین گونه ما پیش از ان که گام به راه دگرگونی جهان بگذاریم، در باره شیوه ی آن با هم در افتاده ایم.  بدبختانه رنج های توانفرسا و دودستگی بسیار بوده است و نیرو یگانگی ما را از ریشه خورده است و می خورد.      

نگارنده در سال های گذشته، بی آن که از خرده گیری در باره دیدگاه های گروه ها پرهیز کرده باشد، تلاش فراوانی برای نزدیکی این گروه ها، دست کم دوروبر یک برنامه ی باریک پایه ای کرده است. اما بدبختانه همانگونه که دیده می شود، ناهمخوانی دیدگاه های گروه های پراکنده توده ای با همدیگر یک حقیقت بسیار تلخی است. 

برخی ها به همه چیزی که باور داشتند پشت پا زدند و راه دیگری در پیش گرفتند، ولی خیلی ها هنوز خود را توده ای می دانند، چرا؟ هر توده ای هنگام روبرو شدن با این حقیقت، پرسش به جایی از خود می کند:

با دیگر توده ای هایی که با ما هم اندیشه نیستند، چه باید کرد؟ 

آیا باید با گرز انگ بر سر هم کوبید و با بدبینی و بدگمانی همدیگر را برای همیشه از هم دور کرد؟ یا این که راه دیگری نیز هست؟

نگارنده با پذیرش این که همگامی نیروهای توده ای هم اکنون کاری است بس دشوار و شاید نشدنی، بر این باور است که با آتش بس می توان نیروها را به سود جنبش ضدسرمایه داری پسا جمهوری اسلامی دوباره گردهم آورد. ما برای واکاوی شرایط کنونی با هم درگیریم، ولی گذشته ای یکسان داریم و برای آینده ای رها از بهره کشی انسان از انسان پیکار می کنیم.

برای نشان دادن درستی این امید شگفت انگیز و فراپندار، بگذارید چند گام به پس برداریم و نگاهی به این داشته باشیم که چه چیزی همه ی ما را کمونیست کرده بود.

گزینش گام گذاشتن در راهی پر درد و سر و گاهی بی بازگشت، با اندیشیدن در باره ی یک پرسشی بنیانی آغاز شده بود. چگونه باید زیست؟ 

آیا انسان یک پاره ی ناچیزی درهم آمیخته شده از کربن، آب، نیتروژن و فسفر است که در جنبنده ای گرد و کوچک (سیاره) در دریای بی کران کیهان سرگردان و بی آماج شناور است؟ یا او پرومته ای است که آتش از خدایان برای بهروزی انسان ها می دزد، اگرچه تاوان آن شکنجه های فراوان روزانه باشد؟ برای که و برای چه باید شکنجه جاودان را با سرفرازی پذیرفت؟

برخی ها روان و جان خود را در راه خدا گذشته اند؛ برخی ها سرمایه را خدای خود کرده اند و انسان را با خونسردی برایش قربانی می کنند؛ ما کمونیست ها اما اندیشیدن در باره این جهان و رنج کشیدن برای بهتر کردن آن را از هر دو کار بهتر می دانیم؛ برای ما رنج ساختن جهانی برابر و آزاد از بهشت برین پس از مرگ و کاخ های مرمرین زمینی دل چسب تر است.

برای خداباوران جهان سرای سپنج دردآوری است که با رنج باید خود را برای سرای جاودان آماده کرد؛ برای سرمایه پرستان جهان سراسر سرایی است که از  رنج دیگران باید گنج جاودان ساخت؛ ما اما سودای رسیدن به جای والا انسانی را برای انسان در سر می پرورانیم. ما اگر چه که زاییده زمین هستیم، ولی سر به  سوی آسمان پر ستاره داریم. کار ما ساختن بهشت زمینی برای انسان است؛ کاری که نه از ترس دوزخ خدایی و نه از برای زراندوزی است.  

پیش از ما انسان های پاک بی شماری از دست پلید سرمایه، که هر چه را که آنها به آن عشق ورزیده اند از بین برده است، بسیار نالیده اند، ولی راه نیافتند. ما اما هنگامی که دریافتیم که سرمایه سراپای جامعه را بدرون چنبره بهره کشی خود می کشد و رنج ھای تنانی و روانی بسیار برای توده های رنج می آفریند، دیگر آرام نیافتیم. ما یاد گرفتیم که به جای غم خوردن برای جهان پس از مرگ، کنون زمینیان را  دریابیم . آرزو رهایی رنجبران از بند بهره کشی در دل ما زبانه کشید.

برکندن زمین شخم نخورده آینده رنج آور است و انسان خود به خودی دست به این کار نمی زند، باید شوری و نیرویی فرای خدا و سرمایه او را برانگیزاند. جستجو برای یافتن پاسخی پایدار برای ساختن جهانی بهتر، از ژرف ترین و پاک ترین انگیزه ای بوده است که ما را به کمند گیسوی حزب توده ها به زنجیر کشید. چاره ای نبود، “او می کشد قلاب را”.  

با آن که دست هایمان همیشه از دانه های آزادی پر بوده است، ولی شخم زنندگان دشت کالی بوده ایم  که سال ها آب ندیده بود و از خشکی کویر لوت شده بود. با این رو، ما مانند کوهنوردی که با برف و بوران دست به گریبان هست، دلیر و بیباک بودیم و از دشواری راه ننالیدیم. ما به سوی چشمه خورشید گام گذاشتیم و پرتو روشنی سپیده دم روی ستیغ کوه را با این که می دانستیم که شاید خود نبینیم برای آیندگان دوست داشتیم.   

پذیرفتن رزم در راه آزادی انسان ها زنجیری به پای ما نبود، بلکه باری بود که ما مسیحانه با سربلندی تا توان داشتیم آن را بر دوش کشیدیم. دریدنِ پوسته تاریک شب در توان هر کس نیست و کاری است بسیار دشوار، ولی پاداش ما پیشکشی ستارگان درخشان پنهان شده در پشت ابرها به توده ها بود.  ما به جای سر فرود آوردن در برابر گردباد رویدادهای ناخواسته، گردن خود را همواره افراشته نگه می داشتیم.   

ما برای یک زندگی آرام و آسوده در کومه های تنهایی خود و به دور از مردمی که دوستشان داشتیم ساخته نشده بودیم. ما کنجکاو بودیم و در رمزھا و چیستان ھای پیرامون خود باریک می شدیم. ما ناقوس وار خواب رفتگان را بیدار کردیم و خواب از چشم ستمکاران پراندیم. چیزهایی که ما می خواستیم برای طبقه های بهره کش آرامش زدا بود و کارهایی که ما برای رسیدن به اماج های انسانی می کردیم  آسایش از آنها می ربایید. برای تلاش مان، راستگویی، درست کاری و جان فشانی هایمان ستاره نیک بختی ما به تندی در آسمان مردم ما بالا گرفت.

ولی دیرزمانی است که بهار و تابستان رفتند، فصل های میهن سراسر زمستان شد.

آتشی که دلبستگی به رنجبران در سینه ی عاشق ما روزی فروزینه کرده بود به سختی خاموش می شود. هر چند که گرمای سوزان آن  گاهی ته کش کند، ولی چون آتش زیر خاکستری جان را گرم نگه می دارد و جلوی یخ زدگی دل را در هنگامه ی نومیدی می گیرد.

با این همه، در دوران شکست و پس از براورده نشدن امیدها و برباد رفتن آرزوهای والا، برخی ها با دلشکستگی در گودال نومیدی و بدبینی فرو رفتند  و حتا درخت بارور باور به آرمان های انسانی و کارایی نبرد کم کم از ریشه در درون شان خشکید. برخی ها از آرمان های دیرین خود دست شستند و پایه باورشان به آینده درخشان سست شد. حتا در دل چند تن انگشت شمار ترس جای امید را گرفت.

در دوران شکست پرنده پندار و دلتنگی پر و بال می گیرد، ولی روی پروازش نه به اینده که به گذشته است. به گفته هراکلیتوس راه فراز و راه نشیب هر دو یک راه است؛ هر سرپایینی، سربالایی دارد. اما برخی ها در سربالایی نبرد افتان و خیزان شدند و نمی دانستند که پایشان را در کجا بگذارند. چون گذاشتن هر گام  توان فرسا بود به برگشت گرایش پیدا کردند، چرا که سرازیری است و آسان.   

بیرون کشیدن حقیقت، از میان خاک روبه و خار و خاشاکی که شکست از خود به جا می گذارد، کاری است بس دشوار. در این شوره زار کویری که هر سرابی چشمه آب می نماید، حقیقت رازی است که سربستگی شگفت انگیزی دارد. بدین گونه ارزیابی برخی ها از رویدادها هیچ شالوده استواری ندارد و دیدگاه شان سوار بر اسب لنگی است که  همراه کاروان گمراهی راه به بیابان دارد.     

در دوران آرمان زدگی، برخی از ان هایی که آرمان گرا همچنان مانده اند راه برون رفت از دلزدگی را از آن چه که می گذرد دلبستگی به آن چه که در گذشته بوده است می دانند؛ گریز از نبرد گام به گام و لاک پشتی امروز و پناه بردن به یادبوده های سرفراز گذشته که از جهش آهوی تیزپای زمان پس مانده است، مایه دلگرمی انها می شود. دام زرین و فریبنده رژیم هم بسیاری از دل های شکسته انسان های سر خورده را به سوی خود می کشاند.   

بی ریب برخی ها خود را به دشمن فروختند و بی گمان برخی ها هم ناخواسته گرفتار بند دروغ پردازی های دشمن شدند. دشمن بی گمان در این جا و ان جا برای پیشبرد آماج های خود کسانی دارد، ولی نمی توان به این دلیل همه ی آنهایی را که دیدگاهی همچون ما ندارند از گماشتگان دشمن دانست. اگر دیدگاه نادرستی در میان برخی از کمونیست ها جوانه می زند، برای این است که دانه کژاندیشی در دل و مغز برخی ها از پیش لانه داشته است؛ دشمن تنها به آن آب داده است. اگر این چنین نبود مارکس از “آگاهی دروغین”  سخن نمی گفت. 

برای مارکسیست ها حقیقت دست یافتنی است، اگر چه تاریخی و نسبی است. آن چه که به آسانی دیده می شود، نمود برونی پدیده است، درونه پدیده که گردایش (مجموع) ویژگی های کمابیش پویا و ناآشکار است از چشم پنهان می ماند. یک کاوشگر باید کوهستان مه آلود پیکار را بپیماید و همه ی زیر و بم آن را؛ فراز و نشیب ها را بشناسد، پس از آن در جای بلندی زیر پرتو خورشید آن را تماشا کند و برای بالا رفتن برنامه ای برای پیروزی بر دشواری ها و ابزار نیاز نبرد بریزد. بدین گونه می توان راه به روی دریا داشت و جادو زده ی “غوکان استخر” نشد. کاخ های پنداری را باید درهم ریخت، ولی باید اندیشه هایی امیدبخش و شورانگیز در باره ی آینده داشت. به گفته لنین هنگام واکاوی داده ها باید واقع بینی خشک را با شور انقلابی درآمیخت.   

پلورالیسم برای ما به معنای همسنگی دیدگاه های درست و نادرست نیست، بلکه پلورالیسم به معنای برخورد دیدگاه هایی است که سویه های گوناگون یک پدیده را روشن می کنند. یک دیدگاه نادرست هم می تواند دارای نکته های درستی باشد که ما را به دریافت حقیقت نزدیکتر می کند. بدین گونه باید دانست که هیچ کدام از ما فراتر و یا فروتر از دیگران نیست. نمی توان همیشه اندیشه نادرست را با بداندیشی، بدخواهی و بدسرشتی همراه دانست. به جای بدگمانی و انگ زدن به یکدیگر باید در برابر یک دیدگاه نادرست کوشید تا دریابیم که آن دیدگاه چگونه و چرا درست می نماید. برخی ها در باره ی رفیقان دیروز و فردای خود واژه های ناخوش و نیاراسته بر زبان می رانند؛ لب به سخن های زشت می آلایند. ما نباید برای نشان دادن گرمی جان بخش آتش، دیگران را به دهانه آتشفشان بیندازیم و پاک بسوزانیم.   

باید از بد زبانی و بد گمانی دوری و پرهیز کرد.  نباید با نیش کینه و زبان درشت با دوستان برخورد کرد. با دوستان باید بیشتر سر نرمی و سازش داشت و اندرز دادن و خرده گیری را پیشه کرد. گفتگو خشک اندیشان را نرم می سازد، برخورد زشت اما ان ها را می رماند. گزندگی سخنان دوست گاهی از زهر نیش دشمن می تواند کشنده تر باشد. باید با چهره ای گشاده با دوستان روبرو شد.

از سوی دیگر، برای نرنجاندن دوست نباید زبان سخن گفتن را بست؛ نباید با چرب زبانی و چاپلوسی با دوستان برخورد کرد. شنیدن برخی از خرده گیری ها تلخ است، ولی چون داروی تلخی می تواند درمان بیماری باشد. فرشته نگهبانی نیست که ما را از لغزش بپرهیزاند، همین خرده گیری ها به دیدگاه های هم دیگر است که اندیشه ما را تیز و برّا می کند. 

نکته به نکته از اندیشه نادرست خرده باید گرفت.  در برابر کژاندیشی دوستان باید پرده در و خرده گیر بود، ولی بی شرم نبود و بی آبرویی نکرد. انتقادی که به واژه های زشت آلوده شود از گوشت و خونش تهی می شود. دیدگاه نادرست را باید به چالش کشید، ولی باید ارج و آزرم دوست را نگه داشت. برخی از ما شمشیر خود را برای خودنمایی و دوست زنی درخشان و تیزمی کنند و نبرد با دشمن را از یاد برده اند. خرده گیری از دوست اگر پیشرو نباشد و شمشیر به سوی دشمن نشانه نگیرد، تیشه بر ریشه زدن است؛ بر شآخه نشستن و بن آن را بریدن است. خرده گیر اما باید در چارچوب داوری هایی که خود به زبان می راند، قلم زند.     

با این همه شاید بهتر است که پذیرفت که یگانگی دشوار است. به جای آتش فروزان در دلی که از عشق به رنجبران سرچشمه می گرفت، بدبختی خودگرایی گریبان ما را گرفته است. تهی دستان برهنه و گرسنه در پس درهای مان جان می دهند، ولی خواب سنگینی ما را در می رباید. جادوگران ریاکار سرمایه توانستند با هزاران دروغ راه جویان راه داد و آزادی را گمراه کنند.

برنامه ای که کمر بر نابودی کمونیست ها بسته بود هنوز پابرجا است. پراکندگی ما را تنها در برابر جهان ستم و سرمایه رها می کند که آماجی فرای خرد کردن ایستادگی ندارد. دشمن زمین بد گمانی را کود می دهد تا همیشه پراکنده بمانیم. باید هشیار بود، ولی منش های شایسته نباید رنگ و بوی خود را از دست دهند و نباید هر دوست “کژاندیشی” را دشمن انگاشت. نباید آسمان پاک دوستی را با ابرهای دشمنی تیره ساخت. آگهی سازان سرمایه داری می گویند که نگه داشتن یک خریدار وفادار بسیار آسان تر از پیدا کردن یک خریدار نو است. نگه داشتن توده ای های امروز بسیار آسان تر از پدید آوردن توده ای های فردا است.  زندگی آقای خامنه ای، روحانی و سپاهیان کوتاه است؛ آن ها با همه ی جان سختی  و دلبستگی خود به دنیا جاودان نیستند؛ با رفتن شان راه مه آلوده کنونی روشن می شود و دیدن آینده تهی از بهره کشی آسان. 

بنابراین شاید بهتر است که بگذاریم زمان گرد و خاک را بروباند تا چهره حقیقت از پس پرده نمایان شود. این به معنای دوری از برخورد دیدگاه ها نیست، ولی بهتر است که دوستانه با هم  گفتگو کرد و همزمان شعله آرزوی همرایی و همگامی را پایین کشید و برای دوستی آینده از دشمنی هم اکنون با هم کاست. همگرایی و همگامی آینده کمونیست ها با هم کلید پیروزی در نبرد طبقاتی فردا است.

در فردای پیروزی انقلاب آن دوستانی که خود را امروز توده ای می خوانند، خانه ی دیگری سوای حزب توده ی ایران ندارند و این گردان خاموش امروز می تواند فردا برای طبقه کارگر و رنجبران ما لشکر آماده نبرد باشد. می توان این پراکندگی غم انگیز را به گفته پوشکین به “اندوهی تابناک” دگرگون کرد و دوستی ها را نخشکاند تا در فردای آزادی گل کند.

گردهمایی دوروبر یک کار مشترک فرهنگی میان کسانی که دیدگاه های سیاسی ناهمسانی دارند، یخ بدبینی را می شکند و دوستی را برای فردا نگه می دارد.

” این جوانه ایست که از آن نهالی و سپس درختی کشن برخواهد رست.”

در پایان به جاست که افزوده شود که ما در میان راه آموختیم که دگرگونی جهان دشوار تر از ان بود که می پنداشتیم و پراکندگی در دوران شکست ژرف تر و گسترده تر از آن است که در زمانی کوتاه و با گفتگویی گذرا از میان برداشته شود، ولی اگر خوش بین نباشیم کسی از ما را یارای گام گذاشتن در این راه پیچاپیچ و خارآگینی نیست.

تن دوستداران برابری اجتماعی و آزادی می تواند آن چنان ناتوان باشد که حتا زیر کوبان تازیانه ستمگر در هم شکند، ولی روان انسان از چیز دیگری ساخته شده است. این گونه است که “روی مرداب تن، نیلوفر اندیشه می روید”. شب پرستان نمی توانند گذشته را برگردانند و پرزوران امروز اگر چه که می توانند پھلوانی را که  آینده را در مشت خود  دارد چند گامی به پس برانند، ولی نمی توانند  او را برای همیشه از پیشرفت باز دارند. آینده بی گمان با دست رنجبران آگاه و آگاهان رنجبر ساخته می شود.

بگذارید تا ان زمان با کینه از نیروی هم نکاهیم.




سخنرانی رفیق محمد امیدوار به مناسبت یکصدمین سالگرد تاسیس حزب کمونیست ایران

سخنرانی رفیق محمد امیدوار به مناسبت یکصدمین سالگرد تاسیس حزب کمونیست ایران




دادگری در داوری!
حقیقت کلیت است!

مقاله ۲۱/۹۹
۱۵ تیر ۱۳۹۹، ۴ جولای ۲۰۲۰

با سپاس از رفیق پیشین توده ای و دوست گرامی ژاله نیک اندیش که از اندک کسانی است که در این تارنگاشت برای در میان گذاشتن دیدگاه خود بلند و بالا نوشته است و مانند دیگران به هم چینی واژه های کوتاه برای بازتاب اندیشه ای بغرنج بسنده نکرده است. باشد که این گفتگوی آغاز شده دنبال یابد. 

دوست گرامی ژاله نیک اندیش در نوشته “تأملی بر مصاحبه علی عمویی با سایت «ده مهر»” به چند نکته ی برجسته می پردازد.

یک- نقشه همیشگی واپسگرایان برای  از میان برداشتن نیروهای ”چپ” و به ویژه حزب توده ی ایران و یا دست کم بی زیان کردن سیاست آن ها به سود رژیم.

دو- گذاری کوتاه در باره سیاست دوران انقلاب حزب توده ی ایران.

سه- نقش رفیق عمویی در زندان.

چهار- نقش رفیق عمویی در برون از زندان.

پنج- بررسی گفتگوی عمویی با ۱۰مهر.

بگذارید در دنباله این نوشته با هم به بررسی این نکته ها بپردازیم.

در بخش نخست، دوست گرامی ژاله یورش به حزب توده ی ایران را به سه پرده نمایشی بخش می کند. پرده نخست که با یورش به حزب توده ی ایران و شکنجه و کشتن رهبران بزرگ و کوچک آن به پایان رسیده بود. پرده دوم، تلاش رژیم برای پراکندگی  جنبش توده ای بر پایه  “«حفظ سنت» دفاع از «خط امام»” بوده است که راه توده ی آقای خدایی از سردمداران آن بوده است و هنوز هم هست.  

از آنجایی که حنای آقای خدایی دیگر رنگی ندارد، بنابراین رژیم برای بی نیش کردن سیاست حزب توده ی ایران به گروهی دیگری نیاز دارد که تا آن اندازه بدنام نباشد. پرده سوم نمایش خون انگیز رژیم در آغاز پیاده شدن است و به باور نویسنده گفتگوی ۱۰مهر با عمویی را باید در این پیوند بررسی و ارزیابی کرد.

بی آن که نگارنده بخواهد به بررسی خرده ریزی های نوشته بپردازد می گوید که می توان جان مایه سخنان بانو ژاله را پذیرفت.

جمهوری اسلامی در سرکوب جنبش آزادی خواهی و پیکار طبقاتی طبقه های رنجبر هر روز ناتوان تر می شود و برای زنده ماندن همچون شناگری که در گرداب گرفتار است دست به هر کاهی می زند تا خود را از فرو رفتن به درون گرداب رها کند. جمهوری اسلامی برای رهایی از مرگ نه تنها از دشمنان آگاه و دوستان ناآگاه سود خواهد جست، بلکه امیدوار است که با یاری آنها از جنگ طبقاتی کنونی پیروز برون آید و یا دست کم آهنگ ژرفش نبرد طبقاتی را کُند کند.  

در بخش دوم، دوست گرامی ژاله از همان آغاز گام به راه نادرستی می گذارد. ایشان هنگامی که از خط مشی گذشته می گوید آن را  “خط دفاع از جمهوری اسلامی” می داند. حتا خدایی هم می داند که برای خشنود کردن هواداران خود نمی تواند آن خط مشی را فروکاستگرایانه”خط دفاع از جمهوری اسلامی” بخواند بلکه ایشان به ناگزیر سخن از پشتیبانی از آماج های پیشروی انقلاب ملی- دموکرایتک می راند. رفیق سعادت در نوشته “ورشکستگی به تقصیر” این اماج ها را در یکی از نوشت های واپسین پیش از یورش به حزب توده ی ایران و سازمان فداییان اکثریت بر می شمرد.

دوست گرامی ژاله در دنباله سخنان خود می نویسند “هنوز عده ای که مدعی توده ای بودن هم هستند همچنان آن سیاست های گذشته را بی چون و چرا مواضع «تاریخی» و درست می دانند و معتقدند که ”چپ” باید همان راه را ادامه دهد”.

نخست این که ایشان می گوید که برخی ها خط مشی گذشته را “بی چون و چرا [..] درست می دانند”. چرا این پشتبانی به دید ایشان بی گمان “بی چون و چرا” است؟ چرا نمی توان گفت که استراتژی (برنامه کلان) پشتیبانی از آماج های انقلاب درست بوده است اگر چه در اینجا و آنجا می توان از نادرستی های تاکتیکی و کاستی های دیگر سخن گفت.  

دوم این که کاربرد مقوله “تاریخی” در باره ی یک پدیده به معنای گذرایی بودن آن نیز است. بنابراین اگر کسانی برای بی گزند کردن سیاست کنونی حزب طبقه کارگر می خواهند برای همیشه “همان راه را ادامه” دهند، این کار نادرست درستی تاریخی خط مشی گذشته را زیر پرسش نمی برد.

افزون بر این، ایشان گامی در راه روشن کردن یک استراتژی جایگزینی درست بر نمی دارد. ایشان نمی گوید که چه استراتژی دیگری درست بوده است؟

آیا برخورد رودررو با جمهوری اسلامی که از سوی سازمان مجاهدین خلق و سازمان فداییان اقلیت پیاده شده بود، پاسخ داد و می توانست هم چون یک استراتژی درست از سوی حزب توده ی ایران به کار برده شود؟

 آیا سیاست میانی دیگر می توانست پیاده شود؟

برخی ها می گویند که حزب توده ی ایران می بایست از آقای بازرگان “آزادی خواه” پشتیبانی می کرد. گویا گذشت زمان ما را به فراموشی دچار کرده است. ایشان از واپسگراترین رهبران جمهوری اسلامی در آن دوران بوده اند. آقای بازرگان با بازگشتن به “قانون سیاه” رضا شاهی از برگشتن رفیقان توده ای ما از اتحاد جمهوری شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی به میهن خود جلوگیری کرده بود. ایشان بی اندازه ضدکمونیست، ضدتوده ای و ضدشوروی بود. افزون بر این، ایشان دیدگاه اقتصادی سرمایه داری داشته است و از بن آماج های ضدامپریالیستی و ضدسرمایه داری انقلاب را نمی پذیرفت. نهضت آزادی، با این که خود از”دست نوازش گر” آقای خمینی سیلی چشیده بود، یورش جمهوری اسلامی به حزب توده ی ایران را انقلاب نوین خواند.

افزون بر این، اگر سیاست حزب توده ایران بر پایه “دفاع” “بی چون و چرا” از “جمهوری اسلامی” سوار بوده است، پس چرا جمهوری اسلامی با ان گستردگی و ژرفش به حزب توده ی ایران یورش برد؟ چرا باید از کسی که  “دفاع بی چون و چرا” از شما می کند، ترسید؟

پاسخ این است که آن پشتیبانی بی چون و چرا نبوده است بلکه آن سیاست با ریزبینی و موشکافی طبقاتی و بررسی همسنگی نیروها در راه ژرفش دگرگونی های پیشرو اقتصادی- اجتماعی  برنامه ریزی شده بود. حزب از برنامه های درست رهبری برون آمده از انقلاب در راه فرارویی انقلاب پشتیبانی می کرد و همزمان می کوشید که خود را نیرومند سازد تا شاید بتواند در برابر یورشی که می دانست بی گمان خواهد آمد بایستد.

دوست گرامی ژاله پس از این می گویند که “افسوس که چگونه خام بودیم و این فاجعه را ندیدیم”. نگارنده کسی را نزد توده‌ای ها (نه از “پایینی ها “ و نه از “بالایی ها”) نمی شناسد که “فاجعه” را ندیده باشند. این گمان نادرست از آنجا ریشه می گیرد که در میان دو یورش آقای پرتوی و همکارانش برای پخش آگاهی دروغ در میان عضوها و هواداران بسیار کوشیده بودند و هنگامی که رفیقان ما زیر شکنجه ددمنشانه بوده اند این گونه وانمود می شده است که گویا آن ها در زندان ها مهمان آقایان هستند.

اما راستش این است که نشانه های فراوانی است که این گونه نبوده است. رفیق فروغیان برون رفته بود و برنامه برون فرستادن رفیق طبری هم در دستور کار روز بود و اگر این رفیق می خواست بی گمان می توانست از دستگیری و شکنجه بگریزد.

افزون بر این، آیا سرنوشت گروه هایی که “خام” نبودند و برای رودررویی و آمادگی در برابر یورش رژیم “میلیشا” ساخته بودند از سرنوشت ما بهتر بوده است؟ آیا سرنوشت گروه هایی که پیشمرگان خود را برای نبرد نابرابر با پاسداران آدمکش به رهبری چمران فرستاده بودند از سرنوشت ما بهتر بوده است؟

نباید فراموش کرد که واپسگرایان تاریک اندیش و پادوهای دستگاه بهره کشی در سراسر تاریخ این جهان پهناور با همه ی هشیاری های نیروهای پیشرو و کمونیست همواره به آن ها یورش برده اند. حتا در خردمندترین دوران سازماندهی تشکیلاتی (تشکیلات غیر متمرکز در درون کشور) خودکامگان ستمگر به ما یورش بردند و رفیقان ما را کشتند.

بنابراین هشیاری در برابر یورش ستمگران مردم کش یک مقوله نسبی است.

ما در دوران نخستین کوچ با رفیقان اکثریت خود گفتگوهای فراوانی داشته ایم. آن ها نیز گهگاهی از “خام” بودن ما گپ می زدند و پس از یورش به حزب توده ی ایران به پخش ده هزار نسخه از “کار” در تهران فراوان می نازیدند و سرافراز بودند. این دوستان این کارنامه درخشان را برایند هشیاری سازمانی و رزمندگی چریکی خود و گریز از دستگیری ها می دانستند، ولی بدبختانه دیدیم که پس از زمان کوتاهی که جمهوری اسلامی زمین بازی را برای آن ها باز گذاشته بود یورش گسترده تری و بدتری به آن ها کرد که پیامد آن دردناک تر از سرنوشت ما بوده است.

کوتاه سخن می توان گفت که برنامه و سیاست پس از انقلاب حزب توده ی ایران چندان ناهمسان سیاست حزب های کمونیست جهان در برابر سوسیال دموکرات ها نیست. زمانی که حزب کمونیست از پشتیبانی گسترده مردمی برخوردار نیست، باید تلاش کند که جنبش را به “چپ” بکشاند. حتا حزب های کمونیست نیرومندی همچون حزب کمونیست فرانسه و ایتالیا کار دیگری فرای فشار به سوسیال دموکرات ها برای به “چپ” کشاندن آن ها نمی توانستند بکنند و نکرده اند.

آن ها از نیروی سندیکایی و توان سازماندهی خود برای پیاده کردن برنامه های پیشرو سود جستند، چرا که توده ها برای سرنگونی سرمایه داری آمادگی نداشته اند. با این که سوسیال دموکراسی بارها خنجر به پشت کمونیست ها زده بود و از برنامه پیش از فرمانروایی خود دوری گرفته بود، باز کمونیست ها چاره دیگری سوای سیاست “اتحاد و انتقاد” نداشته اند. اکنون هم حزب کمونیست پرتقال چیزی فرای پشتیبانی از کارهای پیشرو و خرده گیری از برنامه های نئولیبرالیستی سوسیال دموکرات ها انجام نمی دهد.

حزب توده ی ایران می خواست برنامه های سست جمهوری اسلامی برای فرارویی انقلاب سیاسی به دگرگونی های ژرف اجتماعی را آن چنان در میان توده ها نهادینه کند و به گفته مارکس اندیشه را به چنان نیروی مادی دگرگون کند که تا جمهوری اسلامی نتواند آماج های پیشروی انقلاب را به آسانی زیر پا بگذارد. به راستی هم تنها حزب توده ی ایران بخت پیروزی را داشت.   

گذشته از این ها، راستش این است که آن چه که امروز پس از چهل سال به روشنی دیده می شود در آن روزها دیده نمی شد. گردباد رویدادها در آن زمان بسیاری چیزها را به تندی در زمان کوتاهی دگرگون می کرد. برندگان کُشتی نیروها پیوسته چه در پایین و چه در بالا به تندی جابجا می شدند. کار ما تنها واکاوی رویدادها نبود بلکه گاهی ناخدای ناشناخته کشتی انقلاب بودیم ؛ اندیشیدن و کنش با هم درآمیخته و همزمان بودند.  

دوست گرامی ژاله در بخش سوم که در پیوند با کنش آقای عمویی در زندان است بسیار یک سویه و حتا ناجوانمردانه برخورد می کنند. ایشان با بازگویی از سخنرانی آقای خامنه ای این گونه می نمایانند که گویا عمویی آزادانه و با خواست خود و بی آن که شکنجه شده باشد و یا حتا تازیانه ای خورده باشد تن به این کار زشت داده است.

نه تنها توده ای ها بلکه همه ی آزادی خواهان جهان، هنگام شکستن یک زندانی، باید شکنجه گران را سرزنش کنند و نه زندانی شکسته شده را. نباید همراه با خامنه ای وانمود کرد که عمویی پس از چند روز زندان، به ناگهان و بی ان که حتا یک سیلی خورده باشد به حقیقت “جاسوسی و خیانت و کودتا گری” حزب توده ی ایران پی برده است.

رفیق گذشته ما آقای روغنی و همچنین آقای بقایی از شکنجه های تنی و روانی سخن گفته اند که تنها از اندیشه بیمار پندارگرایان واپسگرا برای درهم شکستن سپر جنگی طبقه کارگر و رنجبران بر می خیزد و شدنی است. بخشی از آن را خود بانو ژاله از زبان رفیق کیانوری بازگویی کرده اند.

شاید عمویی ایست قلبی نکرده باشد، ولی در همان برنامه ای که دوست گرامی از آن سخن می گوید می توان ترس را از چشمان ماتش خواند. رفیقان دست اندر کار رادیو ملی در آن زمان با نشان دادن آن برنامه های زشت به پژوهش گران سینمایی شوروی آگاهی یافته بودند که آن برنامه با هزاران کلک و برش فیلم سازی ساخته شده بود. نباید این ها را فراموش کرد و گناه بزرگ شکنجه گران جمهوری اسلامی را ناخواسته شست؛ حتا اگر کسی برای شکسته شدن زیر شکنجه با آقای عمویی بد است و از کارهای او خشنود نیست، باید در داوری دادگر باشد.

گذشته عمویی مانند آقایان پرتوی و خدایی ناروشن نیست. او پیش از عضو شدن در هیئت دبیران حزب ۲۵ سال را در زندان های گوناگون رژیم ستمگر شاه گذرانده بود. بنابراین، ایشان نمی توانسته است که از پیش گماردشدگان ناشناخته جمهوری اسلامی در حزب توده ی ایران باشد (آن گونه که برخی ها در باره ی پرتوی می گویند که می تواند درست باشد). با داشتن این آگاهی تاریخی درست در باره عمویی چگونه می توان دلیل گردانندگی آن نمایش های ناپسند از رفیقان شکنجه دیده خود را یافت؟ پاسخ آسان است؛ با شکنجه های فراوان برخی زندانی ها  به جایی می رسند که مرگ خود را هزار بار برتر از زنده ماندن می دانند و برای گریز از شکنجه ی توانفرسا، تن به هر فشاری می دهند.

بدین گونه بهتر است که برخورد با همه ی رفیقان در بند آن زمان را  به فردای روز آزادی و در برابر یک گروه جستجوگر  و حقیقت یاب حزبی واگذار کرد. نباید فراموش نمود که کنفرانس ملی و پلنوم نوزدهم حزب توده ایران به رهبری رفیق خاوری، رهبری در بند حزب توده ایران را تا بررسی ارگانهای قانونی حزبی، عضوهای کمیته مرکزی حزب توده ایران می داند.  

بخش چهارم گفتار دوست گرامی ژاله بر می گردد به نقش عمویی پس از آزادی از زندان.

پاره ای از سخنان بانو ژاله در این باره بسیار درست است. عمویی سال ها خاموش بود و چیزی در باره ی آن چه که بر او و رفیقان گذشت نگفت. شاید که از ترس شکنجه دوباره بوده است که می دانست که توان آن را ندارد.

ولی چرا ایشان هنگامی که در برون از مرزها و آزاد بوده است (همراه همسر خود و تنها فرزندانشان) سخنی در این باره نگفته و گزارشی به حزب نداده است؟ این پرسش بسیار ریشه ای است که ایشان هنوز نتوانسته و یا نخواسته به آن پاسخ بدهند و پاسخ آن را به همه ی توده ای ها و دیگر زندانیان آن سال ها بدهکار هستند. پاسخ به این پرسش برای بررسی همه سویه ی رویدادهای زندان یک نیاز روز است.

آن چه که ایشان در پشتیبانی از خدایی در برابر سخنان همسر رفیق جوانشیر گفته اند نیز بسیار پرسش انگیز است؛ گویا بانویی که مهندس است و سال ها عضو حزب توده ی ایران و همسر دبیر دوم آن بوده است نمی تواند پیامی ساده را از همسرش به دیگران برساند!! به راستی هم از این نابخردانه تر نمی توان از کسی پشتیبانی کرد!! ولی پرسش این است که چه کسانی و برای چه او را وادار به گفتن این سخنان یاوه کرده بودند؟

بخش پنجم نوشته دوست گرامی ژاله بر می گردد به بررسی خود گفتگوی عمویی با ۱۰مهر. نکته برجسته ای که دوست گرامی ژاله بر آن انگشت می گذارد سخن عمویی  در باره ی گفته های رفیق جان داده اخگر است. عمویی می گوید که “البته با توجه به فضایی که آن موقع در ایران بود، روابطی که حزب با ارگان‌های مختلف حکومتی داشت، مناسباتی که من به خصوص با شخص هاشمی رفسنجانی داشتم، به‌هیچوجه نظر رفیق اخگر برای من پذیرفتنی نبود.”

 اگر این گفته را به تنهایی و  جدا از سخن های دیگر  آقای عمویی در آن گفتگو بخوانیم و همچنین “با توجه به فضایی که آن موقع در ایران بود” را هم از این گفته کنار بزنیم، نتیجه ای که بانو ژاله از آن می گیرد می تواند درست باشد. ولی عمویی در جای دیگری در همان گفتگو می گوید که “اخیراً طی اعلامیه‌ای که در انگلستان چاپ و منتشر شد، MI6 و CIA و جمهوری اسلامی آن طرح «کودتای حزب توده» را تنظیم کردند”.

و باز در دنباله گفتگو به نقش آقای خمینی نیز در این یورش می پردازد و می گوید که “… تعهداتی در نوفل لوشاتو توسط آقای خمینی انجام گرفته است. […]، بخشی از آن این بود که جلوی چپ گرفته شود. ما به‌هیچوجه کامل این توافق‌ها را نمی‌دانستیم. با گذشت ایام و اعلامیه‌هایی که MI6 و CIA منتشر می‌کردند، جمهوری اسلامی اعلام نکرد که ما با MI6 و CIA در ارتباط بودیم و چنین طرحی داشتیم. اخیراً بود که این اعلام شد.”

دریافت نگارنده، هنگامی که این گفته ها را کنار هم می گذارد، این است که ایشان می گویند که ما در آن زمان از این برنامه ها آگاه نبوده ایم. به زبانی دیگر، ایشان می گویند که با آن چیزهایی که ما امروز می دانیم، سخن های رفیق اخگر در باره یورش در پیش درست بوده است.

گویا همدردی ایشان با آقای اسدی هم می تواند ریشه در سرنوشت یگانه هر دو در برابر شکنجه گران داشته باشد. او می داند که با کوبان تازیانه برنامه کودتا را پذیرفت و بدین گونه می پذیرد که کس دیگری را هم می توان به این سرنوشت دچار کرد.

سخنان ایشان در باره کردستان، رفیق اسکندری، رفیق صفری، کودتا و بدتر بودن زندان جمهوری اسلامی، هیچ کدام نکته های تازه ای برای نگارنده نداشته است.

اما آن چه را که نمی توان بخشید درست انگاشتن نوشتن “خاطرات کیانوری” از سوی رفیق کیانوری است. عمویی باید بداند که نویسنده آن “خاطرات” آقای شهبازی بوده است که خودش نه تنها در یک گفتگوی روزنامه ای از آن سخن گفته است بلکه  پس از آن هم این افتخار را همچون مدالی بر سینه خود چسبانده است و به همه گوشزد می کند.

هر چند بازگویی آن چه گفته شده می تواند درست باشد، ولی پذیرش نوشتن آن کتاب از سوی رفیق کیانوری بسیار نادرست و حتا به سود دژخیمان است، زیرا پذیرفتن گفته های بازجویان است در باره ی تاریخ حزب توده ی ایران و رهبرانش.

در پایان برگردیم به جان مایه نوشته دوست گرامی ژاله که نگران پیاده کردن پرده سوم نمایش ساختن حزب دست آموز کمونیستی در ایران است.

در این باره باید گفت که نگارنده تردیدی ندارد که این بخشی از برنامه همیشگی جمهوری اسلامی برای پیروزی در نبرد طبقاتی است.

آیا عمویی همکار گزمگان برای پیاده کردن این برنامه است؟ به بآور نگارنده پذیرفتن این داوری بر پایه گفتگو ی ایشان با ۱۰مهر دشوار است. آیا جمهوری اسلامی از ایشان ناخواسته برای برنامه “سوسیالیسم  ارتجاعی” خود سود می جوید؟ پاسخ روشن است. جمهوری اسلامی نه تنها از ایشان بلکه از همه ی آن هایی که در پیاده کردن برنامه مستقل طبقاتی به روشنی پافشاری نمی کنند بهره جویی خواهد کرد و می کند.  

در دنباله باید افزود که باید در برخورد با برنامه “حزب توده سازی” رژیم هشیار و زیرک بود. از یک سوی باید نقشه های دشمن را شناخت و با هشیاری با آن ها نبرد کرد و از سوی دیگر نباید به بدگمانی بیهوده میان رفیقان دامن زد که این خود خواست دشمن است.

هنگام پیکار در شب سیاه ستم زده که گاهی دوست دشمن و دشمن دوست می نماید، پیاده کردن دیالکتیک میان بدگمانی و باور به همدیگر میان رزمندگان کاری است بس دشوار؛ همچون راه رفتن روی موی باریکی. ولی می توان با همسنجی دیدگاه های پیش گزاری شده با خط مشی مستقل طبقاتی تا اندازه ای دوست را از دشمن جدا کرد و از دشواری این کار کاست.