ايران با يك جنگ فرسايشي ديگر روبروست؟
دفاع از حق حاكميت ملي، بخشي جدايي ناپذير در نبرد ضدامپرياليستي!

سخن روز شماره: ۲۲ (۲۵ اردیبهشت ۱٣۹۷ )

در اعلاميه كميته ي مركزي حزب توده ايران (٢١ ارديبهشت ١٣٩٧) هوشمندانه به خطر كشانده شدن پاي ايران به يك جنگ فرسايشيِ ديگر اشاره مي شود و با نتيجه گيري از آن، هشدار داده مي شود كه «حزب توده ايران بر اين باور است كه به هر صورتِ ممكن بايد با اتخاذ سياستي دقيق و سنجيده از دام جنگ افروزي ترامپ- نتانياهو گريخت و آن را بي ثمر گذاشت. ..».
از اين رو اعلاميه با توجه به توطئه هاي امپرياليسم و «سرنوشت دردناك كشورهاي منطقه مانند يمن، ليبي، عراق و سوريه ..»، خواستار «دفاع از صلح» و تبديل اين شعار « به شعاري محوري در متن جامعه» مي گردد. بايد مبارزه براي صلح را به اهرم جلب «مردم به مبارزه ي مشترك زير شعار صلح وعدالت» و عليه «هر نوع بهانه جويي و لاف زني ماجراجويانة ..» نيروهاي ارتجاعي در داخل و خارج از كشور بدل ساخت كه «يكي از شيوه هاي بر پا داشتن پايه هاي نظري و تحكيم و تقويت ديدگاه هاي نيروهاي راستگراي افراطي است».

بر اين پايه است كه خواست خروج نيروهاي ايراني از سوريه مستدل و گامي در جهت حفظ منافع ملي ايران است.
خروج نيروهاي ايراني از سوريه و اعلام رسمي آن از اين رو گامي درست است، زيرا موفقيت هاي دولت سوريه براي به عقب راندن دشمنان استقلال و تماميت ارضي و حق حاكميت ملي اين كشور با موفقيت هاي چشمگير همراه بوده است. موفقيتي كه با كمك هاي درخواست شده از روسيه و ديگر نيروهاي دوست به دست آمده است.
خروج نيروهاي نظامي ايراني از سوريه، به معناي نفي امكان كمك رساني به دولت و ملت اين كشور براي تحكيم حق حاكميت خود و آزاد سازي بخش هاي هنوز زير سلطه ي بيگانه نيست. اين دفاع بايد علني وشفاف و در مرحله ي كنوني عمدتاً سياسي باشد.
خروج نيروهاي نظامي ايراني از سوريه همچنين به معناي نفي ضرورت كمك رساني نظامي به اين كشور در آينده در صورت تقاضاي دولت منتخب آن نيست. درخواست براي برخورداري از اين دفاع حق قانوني دولت سوريه بر پايه منشور سازمان ملل و رساندن كمك به آن حق قانوني هر كشور دوست، ازجمله ايران است. اين مبارزه اي قانوني براي دفاع از حق حاكميت ملي كشورها است كه بخش جدايي ناپذيري را در نبرد ضد امپرياليستي تشكيل مي دهد

رژيم ديكتاتوري ولايي با سياست ماجراجويانه ي خود در منطقه هدف ديگري را دنبال مي كند. صدور”اسلام سياسي” كه پيام آن ايجاد نفاق مذهبي ميان مردم ميهن ما و كشورهاي ديگر است، هدف نيروهاي راست ارتجاعي براي اِعمال سركوب داخلي مردم ايران و پا قرص كردن جايگاه خود در كشورها منطقه است. اين سياست نه تنها سرشتي ضد امپرياليستي دارا نيست، كه برعكس، در هم خواني با سياست امپرياليستي است براي دامن زدن به “اختلاف” ها مذهبي و ملي در كشورهاي متفاوت.
مدل تفرقه انداز و حكومت كن” كه ابزار برقراري سلطه ي استعمارگران در طول تاريخ است، “مدلي”است كه حاكميت نظام سرمايه داري وابسته به اقتصاد جهاني امپرياليستي در ايرانِ جمهوري اسلامي در داخل و خارج از كشور دنبال مي كند.
با توجه به اين وجه ضد مردمي و ضد مليِ سياست حاكميت جمهوري اسلامي در ايران است كه حزب توده ايران در ادامه اعلاميه پيش گفته با اشاره به تشديد نابساماني در «اقتصاد كشور و زندگي و معيشت مردم كشورمان» كه با ادامه سياست ماجراجويانه ي رژيم ديكتاتوري با «دشواري فزاينده روبرو خواهد شد» و پيامدهاي آن «ضربه اي جدي به جنبش مردمي براي رهايي از زنجيرهاي استبداد خواهد بود»، از «همةنيروهاي ترقي خواه و آزادي خواه ايران و منطقه» خواستار تحقق بخشيدن به «وظيفه .. و تلاش مشترك وهماهنگ براي چلوگيري از وقوع فاجعة جنگي تازه در منطقه خاورميانه و ايران» مي گردد.
بايد دفاع از صلح و جلوگيري از وقوع هر نوع مناقشة نظامي را در هماهنگي با مبارزه براي پاسخ دادنبه خواست هاي مبرم مردم جان به لب رسيده به اهرم تغييرات انقلابي در ايران بدل نمود!

٢٤ ارديبهشت ١٣٩٧ – ١٤ مه ٢٠١٨




بیستمین روز اعتصاب غذای اسماعیل عبدی در زندان اوین

 


اسماعیل عبدی معلم زندانی و فعال صنفی معلمان محبوس در زندان اوین که از ۴ اردیبهشت ماه در اعتراض به نقض گسترده حقوق شهروندی معلمان و کارگران دست به اعتصاب غذا زده است، در سایه‌ی بی‌توجهی مسئولان همچنان در اعتصاب غذا به سر می‌برد و دست‌کم ۱۵ کیلو کاهش وزن داشته است.

منیر عبدی، همسر اسماعیل عبدی درباره آخرین وضعیت آقای عبدی به گزارشگر هرانا گفته است: ”آقای عبدی که هم‌اکنون در بیستمین روز از اعتصاب غذای خود به سر می‌برند، بیش از ۱۵ کیلو کاهش وزن داشته‌اند و در آخرین تماس تلفنی خود اعلام کرد که فشار خونشان نوسان دارد و در ناحیه چشم دچار مشکل هستند. وی اکنون تحت کنترل بهداری زندان بوده و قرص فشار خون مصرف می‌کند”.

حسین تاج وکیل اسماعیل عبدی چندی پیش در ارتباط با وضعیت جسمی موکل خود ابراز نگرانی کرده بود و خواستار آزادی مشروط وی شد.

اسماعیل عبدی چندی پیش با نوشتن نامه‌ای سرگشاده اعلام کرد که در اعتراض به نقض گسترده حقوق شهروندی معلمان و کارگران از روز سه‌شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷ دست به اعتصاب غذا خواهد زد. با این حال در پی وعده‌ی مسئولان دادستانی مبنی بر رسیدگی به خواسته‌هایشان، اعتصاب خود را به مدت یک هفته عقب انداخته بود.

پس از آن در تاریخ ۴ اردیبهشت‌ماه سال جاری، منیر عبدی، همسر اسماعیل عبدی در گفت‌وگویی کوتاه با گزارشگر هرانا خبر اعتصاب غذای آقای عبدی را تایید کرد و گفت: “آقای عبدی در پی وعده مسئولان دادستانی مبنی بر رسیدگی به خواسته‌هایشان، اعتصاب خود را یک هفته عقب انداخت ولی با توجه به عدم تحقق وعده‌های مسئولان دادستانی، از روز سه‌شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۷ دست به اعتصاب غذا زده است”.

پیش از این در تاریخ ۸ اردیبهشت‌ماه سال جاری سازمان عفو بین‌الملل طی بیانیه‌ای خواستار اقدام فوری جهت رسیدگی به وضعیت اسماعیل عبدی، فعال صنفی معلمان شده است.

اسماعیل عبدی معلم زندانی محبوس در زندان اوین، به تازگی از سوی کنفرانس سالیانه اتحادیه ملی مدیران مدارس و زنان آموزگار بریتانیا (NASUWT) که در بیرمنگام انگلستان برگزار شد، برنده جایزه بین‌المللی همبستگی این اتحادیه در سال ۲۰۱۸ شده است.

عبدی پیش از این نیز در ادیبهشت ماه سال گذشته در اعتراض به عدم استقلال قوه قضاییه در ”صدور احکام امنیتی” برای فعالان تشکل‌های صنفی معلمان و کارگران و با درخواست صریح ”خروج روند پیگیری پرونده‌ خود از حالت امنیتی به عادی” دست به اعتصاب غذا زده بود.

اسماعیل عبدی به دنبال تائید حکم ۵ سال حبس در دادگاه تجدیدنظر، نوزدهم آبان ماه ۹۵ بدون اخطار قبلی در منزل خود بازداشت و به زندان اوین منتقل شده بود. وی به دلیل فعالیت‌های صنفی خود در حوزه حقوق معلمان ایران بازداشت و محکوم شده بود.




از کجا می آییم؟
به کجا باید برویم؟

مقاله شماره: ۲۴ ( ۲۴ اردیبهشت ۱٣۹۷ )

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5813

 

پراکندگان را یگانه کنیم         همه تیرها یک نشانه کنیم

(فردوسی)

 

در چند روز گذشته بحث در باره دعوت حزب توده ایران از برون ماندگان برای برگشت بسیار داغ بوده است. به ویژه بحث میان رفیق آرش و رفیق عاصمی در باره ی چرایی عملی نشدن این دعوت نظر ها را به خود جلب می کند.

پاسخ رفیق آرش به تفسیر رفیق عاصمی در باره ی دعوت مشخص و جدید از بازماندگان با حافظه من همخوانی دارد.

پرسش غم انگیز اما این است که چگونه رفیقی که در موشکافی زبانزد است و “مو را از ماست می کشد” با عینک آرزوهای بر نیاورده خود در باره گفتگوی میان توده ای ها متن رفیق آرش را می خواند و تفسیر می کند.

پاسخ اما آسان است. سال هاست که قول داده می شود، سال هاست که دعوت می شود. پس حتا بر حسب علم احتمالات ممکن است یک روز این وعده ها واقعن عملی شوند. می گویند که عشق انسان را از دیدن واقعیت ها نزد معشوق باز می دارد. عشق رفیق عاصمی به یکپارچگی توده ای ها بی رب او را از دیدن واقعیت تلخ جدایی وا داشت.

تا به کی ما باید مانند غریقی برای نجات باور یکپارچگی به هر پر کاه شناور در سطح دریا چنگ بیاندازیم؟

رفقا! بیایید باور ما را به وعده ها ی خود دوباره زنده کنید. چه دردآور است اگر ما روزی مانند دوستان “چوپان دروغ گو” دیگر به هیچ سخنی از سوی شما باور نکنیم.

 

بگذریم. در این باره می توان “مثنوی هفتاد من” نوشت.

چرا باید برای گل های پژمرده شده آرزو گریست زمانی که شقایق های امید برای دیدن ما چشم به راه هستند.

باید با دلی گرم و سری سرد مسحور “تقلای اوباشانه مگس” نشویم و به شیرینی انگبینی بیاندیشیم که زنبور عسل ان را با دادن زندگی به نسل نوی گل ها توشه روزهای سرد زمستان خود می کند.

ما انسان های بی شناسنامه ای نیستیم. ما وارثان انقلابی گری حیدر عمو اقلی، اندیشمندی ارانی، شجاعت روزبه، درایت مهرگان و سیاستمداری کیانوری و فروتنی فیلسوف طبری هستیم. بگذارید همه ی درون- و برون حزبی ها در عمل نشان دهند  که شایستگی بودن در این گردان را دارند.

عمل، عمل و عمل.

بسیاری از رفیقان برون مانده از تک نوازی در خلوت شب های تنهایی خسته شده اند. آن ها می خواهند رود رونده و بخشی از سمفونی مبارزه در جریان باشند. چرا رفقای رهبری بر خلاف رهنمود خود حزب حق طبیعی “با جمع بودن” این رفقا را پایمال می کنند؟

عمل مشترک دشمن سوظن و سوتفاهم است. چرا همین هفته رفقای رهبری یک کمیته ویژه هماهنگی در همه کشورهای اروپاپی درست نمی کنند. وظیفه این کمیته در درجه اول سازماندهی کار عملی و تبلیغاتی حزب است. با تکیه بر امکانات دیجیتالی می توان برای هر مناسبت بزرگی نیروهای حزبی درون و برون را زیر یک پرچم گردهم آورد. برای نمونه می توان تظاهراتی برای صلح برقرار کرد و از همه توده ای های مقیم کشور مشخص خواست که برای سازماندهی و شرکت وارد عمل شوند. رفقای رهبری لطفن توضیح دهند که چه مانع امنیتی و یا سیاسی برای انجام این کار می بینند؟

در این میان اما خاموشی و بی عملی “۱۰-مهر” و “عدالت” در باره یکپارچگی توده ای ها نیز شگفت انگیز است. آیا این رفیقان با داشتن دکه ای کوچک در بازار مجازی واژه فروشان خوشنود شده اند؟

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5813




گفتگو با کاظم فرج اللهی فعال صنفی کارگری واکاوی چالش های فراروی فعالیت صنفی کارگران ایران

مصاحبه ی جامعه نو با کاظم فرج الهی

 

 


صحنه ای از اجتماع صنفی و اعتراضی کارگران نیشکر هفت تپه

جامعه نو- لیلارزاقی| موضوع فعالیت آزادنه تشکل های کارگری، و چالشهای فراروری فعالیت آنان در ایران سالهاست مورد توجه فعالین کارگری است. در این میان آنچنان که قوانین بین المللی تاکید می‌کنند، اصول آزادی انجمن، بخش مهم همکاری های سه جانبه میان کارفرمایان، کارگران و دولت به شمار می رود که در اساسنامه سازمان بین المللی کار و در ساختارهای مربوط به آن مطرح شده است. بر این اساس قوانین و مقررات داخلی کشورهای عضو سازمان بین المللی کار(ILO) باید با اصول مقاوله نامه های بنیادین و سایر مقاوله نامه های بین المللی پذیرفته شده از سوی آن کشورها منطبق شود .با این حال خودداری ایران از پیوستن به مقاوله نامه های ۸۷ و ۹۸ سازمان بین المللی کار که ناظر بر آزادی تشکل‌های کارگری و پیمان های دسته جمعی است و همچنین روند ناظر بر فعالیت تشکل های صنفی مستقل کارگران نشان می‌دهد، فعالیت صنفی کارگران در ایران با چالشهایی روبروست. جامعه کارگری به صورت رسمی عملا به سه تشکل شورای اسلامی کار، انجمن اسلامی و انجمن صنفی محدود شده‌اند که اقتضائات قانونی ، آنها را به تشکل هایی دولت‌ ساخته تبدیل کرده است. در گفتگوی پیش رو ضمن بررسی ابعاد مختلف چالش های فراروری فعالیت صنفی تشکل های کارگری در ایران، با کاظم فرج اللهی فعال صنفی و صاحب نظر در حوزه کارگری به شناسایی راهکارها و ظرفیت های قانونی پیشبرد فعالیت های صنفی و مستقل کارگران پرداخته ایم. او ضمن نقد سازوکار قانونی تشکیل انجمن های صنفی دولت ساخته ، به ظرفیت های قانونی تشکیل سندیکاها یا اتحادیه ها اشاره می‌کند و می‌گوید: سندیکاها، به لحاظ عرف بین المللی، خارج از حوزه نفوذ و دخالت دولت و کارفرماها هستند پس میتوانند به طور بالقوه نمایندگان کارگران باشند به شرط آنکه سازو کار درونی‌شان بر مبنای اصول دموکراتیک باشد.

جناب فرج اللهی، با وجود اینکه تحرکات کارگری در سالهای اخیر بیشتر شده اما چنان که پیداست به لحاظ سازماندهی در بیان مطالبات با موانعی مواجه هستند. به نظر شما فعالیت صنفی کارگران در ایران با چه چالش هایی روبروست؟

در ارتباط با فعالیت صنفی کارگران ما باچالشی سه گانه یا یک مثلث مواجه هستیم. چالش اول موانع ذهنی ناشی از نداشتن آگاهی طبقاتی است که عملا امکان تشریک مساعی بر سر منافع مشترک را از گروههای اجتماعی سلب می‌کند ،دیگری چالش امنیت شغلی و سوم چالش‌های معیشتی .اما برای شناخت چالش های فراروی فعالیت صنفی در ایران ، لازم است به یک چالش یا مانع اساسی در میان گروههای مختلف اجتماعی در ایران اشاره کنم و آن چالش ذهنی است که عمدتا درپی ناآگاهی صنفی و طبقانی بروز می‌کند . در ایران هنوز آگاهی طبقاتی و صنفی رشد کافی نداشته و در مسائل و مشکلات طبقات، گروه ها و لایه های اجتماعی ، خواست مشترکی را که منافع همه یا بیشترین شمار اعضای این لایه ها و گروه ها در آن لحاظ شده باشد مدنظر قرار نمی‌دهیم. کارگران ما و سایر اقشار جامعه باید به آن درجه از آگاهی صنفی و طبقاتی برسند که دارای مشکلات و منافع مادی و اجتماعی ای هستند که با دیگرانی که با آنها در یک طبقه، لایه و گروه قرار دارند مشترک است و تنها در صورت فائق آمدن بر این چالش ذهنی است که میتوانند بر مشکلات غلبه کنند. حل مشکلات و یا رسیدن به اهداف و منافع تنها در صورتی محقق میشود که افرادی که متعلق به یک طبقه اجتماعی هستند و خواستها و منافع مشترکی دارند، با هم وارد تعامل شوند و به نقاط اشتراک برسند. ما در جامعه مشکلاتی داریم که ریشه در اجتماع دارند. راه حل این مشکلات هم اجتماعی است پس و باید برای حل آنها به صورت گروهی حرکت کرد. باید به این نکته اشاره کنم که این مانع همسنگ با مانع دوم است. ایجاد اشتغال و امنیت شغلی چالش دیگری است که باید به آن اشاره کرد. برای اینکه فعالیت صنفی ایجاد شود، ابتدا باید شغل وجود داشته باشد. در واقع وقتی که یک فرد مشغول به کار می‌شود، دارای هویت شغلی است. این هویت شغلی باعث می‌شود ، او با سایر هم گروهی های خود منافع مشترکی پیدا کند.پس امنیت شغلی و داشتن شغل شرط لازم برای شروع یک فعالیت صنفی کارگری است. مساله بعد و درواقع چالش سوم، بحث تامین معیشت و دستمزد است. روندی که در راستای تعیین حداقل دستمزد در سالیان گذشته طی شده نشان می‌دهد، دستمزد کارگران به قدری پایین نگه داشته می‌شود که آنها مجبورند برای تامین هزینه های زندگی خود ساعت های طولانی کار کنند و عملا فرصت و امکان فکر کردن و یافتن مسایل مشترک و فعالیت صنفی را نداشته باشند. این ها اراده شان را برای پیگیری مطالبات صنفی از دست میدهند.همین مساله باعث میشود آنها نقش کنشگری خود را برای فعالیت صنفی از دست بدهند و درگیر تامین معیشت و حداقل های زندگی روزمره بشوند.

در کنار مسائلی که برشمردید، چالش های قانونی تا چه حد امکان فعالیت صنفی را از کارگران سلب می‌کند.امروزه فعالان صنفی در مرحله تاسیس و فعالیت یک نهاد کارگری، با چه مسائل و تنگناهایی مواجه هستند؟

مرحله تاسیس و فعالیت تشکل های صنفی، در واقع مرحله ای است که کارگران بر چالش ذهنی که آنها را از ورود به مسائل مشترک صنفی و شرکت در حرکت های گروهی به منظور حل آن مسایل باز می داشته، غلبه کرده و به آگاهی طبقاتی و اراده معطوف به عمل مشترک دست یافته باشند. در این مرحله گرچه آمادگی کارگران برای فعالیت صنفی وجود دارد اما چالش های قانونی و یا بهتر است بگوییم اجرایی اغلب مانع شکلگیری فعالیت های مستقل کارگری در این حوزه میشود. مساله سازمان یابی و ایجاد تشکل در قوانین موجود به صورت مبهم و متناقض، همانطور که در عمل میبینیم، مطرح میشود. یعنی از یک طرف اصل ۲۶ قانون اساسی، با صراحت ایجاد تشکل ها، انجمن ها و احزاب را آزاد میداند اما ما در حوزه اجرایی میبینیم که این ظرفیت های قانونی به کمک آیین نامه های اجرایی عقیم میشوند. مثال مشخص این قضیه، به رسمیت شناخته نشدن سندیکاها توسط مراجع قانونی به عنوان تشکل های صنفی کارگری است. یعنی در حالیکه قانون اساسی ایجاد تشکلهای صنفی را (که میتواند به طور بالقوه سندیکا باشد) مجاز شمرده اما در آیین نامه های اجرایی عملا این امکان از جمعیت های کارگری برای تشکیل سندیکا گرفته میشود. دخالت دولت در این زمینه به حدی است که یا با اعمال فشارها، کارگران آن واحد صنفی را از تشکیل سندیکا منصرف میکند و یا تشکلی را به آن واحد صنفی تحمیل میکند که به خاطر نفوذ و اعمال اراده ی دولت در تنظیم اساسنامه ها و گزینش هیات مدیره ها فاقد کارآمدی و استقلال است. به همین دلیل است که شاهدیم بطور عمده کسانی در رهبری تشکل های دولت ساخته قرار می گیرند که اراده، آگاهی و تدبیر لازم را ایفای وظایف نمایندگی کارگران را ندارند. با این حال و با وجود اینکه چالش های قانونی و اجرایی وجود دارد اما ظرفیت هایی هم در این قوانین می توان یافت که فعالان صنفی کارگری در صورت احاطه بر آن ها میتوانند بر پاره ای مشکلات غلبه کنند.

چگونه میتوان این چالش های قانونی را حل کرد یا به عبارتی فعالین صنفی چگونه می‌توانند این چالش ها و موانع را از سر راه بردارند؟

نکته ای که میخواهم در ارتباط با چالش های قانونی که به کمک آیین نامه های اجرایی ایجاد میشوند به آن اشاره کنم به همین داستان پرونده سازی ها برای فعالین کارگری برمیگردد. در واقع ما اگر این موارد را پیگیری کنیم، متوجه ظرفیت های قانونی که برای فعالیت مستقل صنفی کارگران وجود دارد، خواهیم شد. توجه کنید که هیچکدام از فعالین صنفی که برایشان پرونده سازی شد و مدتی را در زندان به سر بردند، دست کم در ظاهر با اتهام فعالیت صنفی برای کارگران! مواجه نبوده‌اند. در یکی از شناخته شده ترین موارد رضا شهابی عضو سندیکای شرکت اتوبوسرانی، که به اتهام های واهی و تنها به دلیل آگاهی طبقاتی و پیگیری مشکلات صنفی اش از طریق سندیکا به زندان افتاد. در پرونده به هیچ عنوان – البته در ظاهر- با اتهام فعالیت صنفی یا سندیکایی مواجه نبود. در حالیکه به خاطر محدودیت هایی که برای شکل گیری و فعالیت سندیکایی وجود دارد، ممکن است خیلی ها تصور کنند یکی از اتهامات او مثلا فعالیت های سندیکایی بوده است. همین مساله نشان دهنده وجود ظرفیت های قانونی برای تشکیل سندیکاهاست و اینکه عملا نمیتوانند فعالیت سندیکایی را نوعی اتهام در نظر بگیرند- هرچند ممکن است فعالان سندیکایی را به دلایل مختلف از کار اخراج یا قرارداد کارشان را تمدید نکنند-.هیچکس را صرفا به خاطر فعالیت صنفی و سندیکایی محاکمه نکرده اند. معمولا سعی کرده اند در زندگی خصوصی افراد موضوعی را که معلوم نیست چقدر اهمیت دارد، پیدا کنند و بعد روی آن انگشت بگذارند. یکی از راههایی که فعالین کارگری میتوانند این چالش های قانونی را دور بزنند، دقت بالا در پرهیز از خطاها و تمرکز بر فعالیت صنفی است. مساله بعد استفاده از فرصتهای قانونی است. همانطور که اشاره کردم ،در هیچ کجای قانون به این مساله که سندیکا غیرقانونی است اشاره نشده، بنابراین هرآنچه را که قانون نهی و نفی نکرده، ظرفیت اجرا دارد و غیرقانونی نیست. پس می‌شود که شجاعانه و در کنار اراده و آگاهی طبقانی در جهت احقاق این حقوق تلاش کرد.همانطور که سندیکای شرکت واحد، سندیکای نیشکر هفت تپه و حتی برخی از انجمن های صنفی این کار را کردند و پای این اتهام زنی های غیرقانونی ایستاده اند.

اما همین سندیکاها وقتی شکل می‌گیرند، از سوی حاکمیت به رسمیت شناخته نمی شوند، فعالان کارگری چگونه باید با این چالش برخورد کنند؟

چالش عدم به رسمیت شناخته شدن تشکل هایی مثل سندیکا که به لحاظ قانونی مشکلی برای فعالیت ندارند، مساله مهمی است. مثلا سندیکاهایی مثل کارگران اتوبوسرانی و نیشکر هفت تپه شکل می‌گیرند اما وقتی میخواهند فعالیت کنند دولت و یا وزارت کار آنها را به رسمیت نمی شناسد. در این زمینه آوردن یک نقل قول مفید است. سال ۱۳۸۳ ، نمایندگان منطقه ای ILO به ایران آمدند تا تفاهم نامه ای را امضا کنند که بر اساس آن قرار بود، مقاوله نامه ۸۷ سازمان بین المللی کار اجرایی شود. مقاوله نامه ای که بر آزادی تشکیل و فعالیت تشکل ها و انجمن های صنفی تاکید دارد. در آنجا یکی از نمایندگان کارگری پرسشی را از یکی از نمایندهای ILO مطرح کرد که وقتی دولت ما را به رسمیت نمیشناسد و اجازه فعالیت به ما نمیدهد چه باید بکنیم؟! نماینده ILO پاسخ بسیار جالبی داد. او گفت وقتی که یک تشکل کارگری با اراده کارگران و بر اساس مناسبات درست درون سازمانی و دموکراتیک تشکیل شود، آنچیزی که به آن هویت میدهد پویایی و رشد آن تشکل است و عملکرد آن مطابق با اساسنامه اش. او حرفش را با یک مثال کامل کرد و گفت؛ وقتی یک تشکل ایجاد میشود مثل بچه ای است که به دنیا می آید ، به این بچه چه شناسنامه بدهند و چه ندهند رشد میکند و به یک انسان بالغ تبدیل میشود و یا ممکن است بدلیل بیماری رشدش متوقف شود و بمیرد. وقتی یک تشکل کارگری به وجود می آید چه به آن مجوز بدهند و چه ندهند ،یک تشکل زنده و پویاست. اگر مناسبات درونی اش درست عمل کند پویاست وگرنه دچار اضمحلال خواهد شد.

یک تشکل زنده و پویا چه مختصاتی دارد. آیا فکر می‌کنید که سندیکاهای کارگری در ایران با وجود اقبال نسبتا خوب کارگران میتوانند خواست ها و مطالبات صنفی کارگران را نمایندگی کنند؟

این داوری که در بین کارگران نسبت به کارآمدی سندیکاها وجود دارد به دلیل آگاهی صنفی آنهاست و فی نفسه داوری خوبی است و نشان دهنده حد بالایی از رشد در جامعه کارگری ماست. سندیکاها، به لحاظ شیوه شکل گیری و ساختار و مطابق با عرف بین المللی، خارج از حوزه نفوذ و دخالت دولت و کارفرماها هستند پس میتوانند به طور بالقوه نمایندگان طبقه ی کارگر و یا نمایندگان کارگران کارگاههای خودشان باشند به شرط آنکه سازو کار درونی شان درست و بر مبنای اصول دموکراتیک باشد. طبق این اصول همه افراد یک کارگاه در سندیکا امکان کاندید شدن دارند و همه آنها به طور مساوی امکان رای دادن دارند و در عین حال اساسنامه یک سندیکا باید طوری تنظیم شود که طی آن انتخاب شوندگان همواره پاسخگوی انتخاب کنندگان باشند.نه اینکه در طول دوره مسولیتی که در سندیکا دارند بدنه و خواسته های بدنه را نادیده بگیرند. یعنی ساز و کار درون سندیکا و مناسبات دموکراتیک آن است که میتواند تعیین کند که برگزیدگان این سیستم نماینده واقعی کارگران هستند یا خیر. این مساله در واقع همان اصل پویایی و زنده بودن یک تشکل واقعی کارگری را نشان میدهد. مورد دیگر مساله استقلال سندیکاهاست که میتواند آنها را به نمایندگان واقعی کارگران تبدیل کند. نمایندگان منتخب و اساسنامه هایی که تنظیم میشود باید به گونه ای باشند که جلوی نفوذ و دخالت دولت و کارفرما را در مناسبات کارگران بگیرد و در عین حال این تشکل ها در سایه و یا تابع هیچ جریان و حزب سیاسی قرار نگیرند. اضافه بر این ها ترکیب اعضای هیات مدیره ها و توانمندی و هشیاری اعضای آن ها در کاربست اساسنامه در توامندی و پویایی و پیشبرد اهداف سندیکا نقش بسزایی دارد.

مقصودتان این است که گرایش های سیاسی باعث انحراف فعالیت های کارگران از پیگیری مسائل صنفی می‌شود؟

ابدا؛ این مساله به این معنا نیست که کارگران گرایش سیاسی نداشته باشند، انها میتوانند عقاید خودشان را داشته باشند. اما آن تصمیم و سیاستی که به رسمیت شناخته و اجرا میشود برآیند خرد جمعی و خواستهای صنفی کارگران است. تصمیم ها و رویکرد و روش سندیکا هرگز نباید تحت تاثیر هیچ حزب و جریان سیاسی قرار بگیرد. نقطه ی شروع مرگ یک تشکل صنفی وقتی است که خودش را وابسته به بخشی از قدرت یا یک جناح سیاسی کند. در مورد ” انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران” این نکته را شاید به روشنی دیدیم که وابستگی به جناحی از قدرت سیاسی حاکم در دوره گذشته چگونه تشکلی را که میبایست از حقوق صنفی روزنامه نگاران دفاع کند دنباله رو یک حزب سیاسی و دچار مشکل کرد و در نهایت این انجمن با تغییر دولت غیر قابل دفاع شد و از فعالیت بازماند.سیاست ها اجرایی و تصمیم های یک سندیکا بر اساس پیگیری اهداف و مطابق با اساسنامه و بر اساس خرد جمعی و رای اکثریت آن گرفته و پیش برده می شود و نه براساس این یا آن گرایش سیاسی.

فعالیت تشکل های موجود کارگری مانند شورا های اسلامی کار، انجمن های صنفی و …. را چگونه ارزیابی می کنید؟ آیا انان توانسته اند، گروههای کارگری و مطالباتشان را نمایندگی کنند؟

در ارتباط با تشکل‌های رسمی موجود نمی توان حکم کلی صادر کرد. اما موارد قانونی که زمینه شکل‌گیری این تشکل‌ها را نشان میدهد به ما میگوید که این تشکلها صلاحیت نمایندگی واحدهای صنفی کارگران را ندارند. در مورد شوراهای اسلامی کار به طور ویژه، ما شاهد حضور تشکل های مختلط هستیم. یعنی نماینده کارفرما ،هم در ترکیب نمایندگان این شوراها حضور دارد، هم در انتخابات دخالت میکند و هم در گزینش کاندیداها حضور دارد. نماینده کارفرما در شوراهای اسلامی کار در هیات مدیره هم حضور دارد و نه تنها صاحب رای است بلکه حق وتو را نیزدر عمل داراست. به دلیل سابقه فعالیت شورایی در یکی از کارگاههای صنعتی، این تجربه را دارم که وقتی نماینده کارفرما به موردی میرسید که به نظرش مغایر می آمد میگفت من به این مورد رای نمیدهم و اجازه اجرای آن را هم نمیدهم. به همین راحتی موضوع را وتو میکرد و از دستور جلسه خارج میشد. پس شورای اسلامی کار به لحاظ ترکیب اعضای آن فاقد صلاحیت نمایندگی کارگران است. این حرف ابدا به این معنا نیست که نمایندگانی در شوراها نیستند که اشخاص باصلاحیت و کارآمدی باشند و با صداقت کار کنند، چنین افرادی به صورت استثنا وجود دارند. در حوزه انجمنهای صنفی هم وضع به همین منوال است. در انجمن های صنفی رسمی و همینطور کانونهای صنفی نمایندگان دولت و وزارت کار در انتخابات و تنظیم اساسنامه ها به قدری نفوذ و دخالت می کنند که در عمل استقلال این انجمن ها سلب شده است. نمونه ی این بی ارادگی و نداشتن استقلال را در حوزه ی سازمان تامین اجتماعی دیدیم که این سازمان به غارت رفت در حالیکه نمایندگان همین تشکل های کارگری در هیات امنای این سازمان و در شورای عالی تامین اجتماعی حضور داشتند. اگر این نمایندگان واقعا صلاحیت داشتند و اگر در عمل نمیتوانستند جلوی غارت را بگیرند، دست کم میتوانستند اطلاع رسانی کنند و از بدنه کارگری کمک بخواهند. میخواهم بر این نکته تاکید کنم که در انجمن های صنفی به ترتیبی که اشاره کردم افرادی برگزیده می شوند که به شکلی تحت نفوذ و کنترل عوامل وزارت کار و کارفرما هستند. به همین دلیل باید مجددا تاکید کنم که ترکیب و ساختار و شیوه ی تشکیل این انجمن های صنفی کارگری که به صورت رسمی فعالیت میکنند به لحاظ قانونی و ایین نامه ی اجرایی آن ها به گونه ای است که در عمل صلاحیت داشتن نمایندگی کارگران را از دست داده اند. گرچه میزان آگاهی طبقاتی و تعهد برخی از فعالین کارگری که در این تشکل های رسمی هستند میتواند بصورت کاملا استثنایی این قاعده را به صورت نسبی تغییر دهد.

آیا در یک دهه ی اخیر تغییر محسوسی در آزادی فعالیت نهادهای کارگری مستقل به وجود آمده است؟ برخورد دولت با تشکیلات صنفی کارگران چگونه بوده است؟

من معتقدم در یک دهه‌ی اخیر نگرش دولت در مورد آزادی انجمن ها ابدا تغییر نکرده وحتی سخت گیرانه‌تر هم شده ،آنچه ما را به این تصور وامیدارد و یا دچار این توهم می‌کند که نگرش دولت تغییر کرده، فضای عمومی است که در جامعه به وجود آمده است. فضایی که روحیه پرسشگری و به چالش کشیدن برنامه ها و سیاست گذاری ها را در جامعه رواج داده و بحث ایجاد تشکل های مستقل را مطرح میکند و حتی نمایندگان تشکل های رسمی که وابسته هستند را وادار میکند که از استقلال انجمن های صنفی حرف بزنند. این فضا، فضای خوبی برای طرح مطالبات و خواسته های گروههای اجتماعی است اما دولت در عمل فعالین کارگری را با اتهامات واهی (چرا که هیچوقت نمیتواند بگوید شما به خاطر پیگیری مطالبات صنفی کارگران محاکمه میشوید) مواجه میکند و برای آنها پرونده سازی میکند. این پرونده ها به جریان می افتد و فعالین کارگری را دچار مسائل امنیتی و قضایی میکند.در حالیکه در حاشیه خود مسولین مطرح میکنند که نباید فعالیت های صنفی را با مسائل امنیتی گره زد، اما عملا میبینم که این اتفاق می افتد. وقتی مثلا در هفت تپه، یک شهر تحت تاثیر یک اعتراض کارگری قرار میگیرد نباید به این مساله صنفی جنبه امنیتی داد ، اما معمولا اینگونه اعتراض های دامنه دار کارگری که ناشی از مطالبات صنفی است از سوی مسولین امنیتی تعبیر میشود. قوانین بین المللی به شدت روی این مساله تاکید دارند. یکی از مجموعه های ذیل سازمان بین المللی کار، کمیته ای است تحت عنوان کمیته “آزادی انجمن ها” . این کمیته به صراحت مطرح میکند که فعالین کارگری را به دلیل پیگیری مسائل صنفی، ابدا نباید مورد تعقیب و پیگیرد قرار داد. حتی در مواردی که در قانون بازداشت پیشگیرانه برای بعضی از جرم ها پیش بینی شده، کمیته آزادی انجمن ها به صراحت تاکید می کند که فعالین کارگری و فعالین سندیکایی به هیچ عنوان نباید تحت عنوان بازداشت پیشگیرانه مورد تعقیب و پیگرد و بازداشت قرار داد. یعنی اگر میدانند که اعتصابی صورت خواهد گرفت و رهبران سندیکا هم در آن حضور دارند، از قبل نباید اقدام به دستگیری و بازداشت آنها کنند. بعضی از احکام این کمیته که بسیار مهم است باید تبدیل به گفتمان حاکم بر مجامع کارگری شود تا جلوی برخوردهای امنیتی و قضایی با کارگران گرفته شود.

با توجه به روند موجود چشم انداز فعالیت های صنفی کارگری را چگونه ارزیابی می کنید؟

چشم انداز فعالیت صنفی کارگری را مثبت و امیدوار کننده می‌بینم. به این دلیل که نسل کارگری امروز ایران ، نسل آگاه تری است. این آگاهی به معنای آگاهی طبقاتی نیست. این آگاهی عمدتا به دلیل دسترسی به بروزترین اطلاعات و تکنولوژی ها به دست آمده و وقتی به طور پایه ای اطلاعات و اخبار سریعتر در اختیار کارگران قرار بگیرد، آنها این آمادگی را کسب میکنند که سریعتر بر سر منافع مشترک به توافق برسند و خواسته هایشان را پیگیری و از دولت ها مطالبه کنند. با استفاده از امکان دسترسی سریع به اطلاعات است که کارگران متوجه می‌شوند برای دفاع از منافع صنفی شان باید “ابزار دفاع جمعی” داشته باشند. تشکل داشته باشند و مجهز به ابزاری شوند که به طور جمعی از منافع شان دفاع کنند. این فضا، فضای خوبی است به شرط آنکه فعالین و کارگران ما بتوانند از این فضا در جهت بیان مطالبت صنفی و جلوگیری از بهانه دادن به دست کسانی که به دنبال منحرف کردن خواسته‌های آنان هستند، استفاده کنند.

و به نظر شما فعالیت صنفی کارگران در ایران در حال حرکت به کدام سو است؟

در این شرایط من فکر می‌کنم، آینده جامعه کارگری ما به سمت رشد تشکل‌های نوعا سندیکایی در حال حرکت است. نمی‌خواهم خیلی درگیر اسم ها شوم . مهم سازوکار دموکراتیک درون تشکل‌هاست که تصمیم‌گیری را بر اساس خردجمعی و برابری حقوقی انجام می دهد و به این تشکلها اجازه نفوذ عوامل دولت و عوامل کارفرما را نمی دهند و از طرفی با تضمین استقلال فعالیت سندیکا، اجازه وابسته شدن فعالین کارگری به جناح های متصل به قدرت را از آنها سلب می‌کند.




”مهندسي اجتماعي“ و نبرد متضادها داراي يك سرشتند؟پرسش اصلي: بـه سـود كـي؟

سخن روز شماره: ۲۱ (۲۳ اردیبهشت ۱٣۹۷ )

در جريان بررسي اسلوب انديشه «چپ سابق» كه با نمونه ي چنين اسلوبي نزد رفيق فرخ نعمت پور كه عضو هيئت تحريريه كار آنلاين است، انجام شد (توده اي ها، مقاله ي ٢٢، ١٨ ارديبهشت ١٣٩٧)، اين پرسش طرح گشت كه آيا گره گشايي بغرنجي و بحران ها در جامعه از طريق شيوه ي ”مهندسي اجتماعي“ كه شيوه ي كاركرد لوبي يسم در نظام سرمايه داري است، به نوعي همان نظر ماركسيستي را درباره ي حل تضاد ميان متضادها در جامعه تشكيل نمي دهد؟

به سخني ديگر، آيا نبايد شيوه ي مورد استفاده ي لوبي يسم را نيز مانند اسلوب ماركسيستي به مثابه تكانه رشد از طريق حل تضادهاي جاري در جامعه ارزيابي نمود؟

به منظور درك تفاوت ماهويي دو اسلوب، توجه به سرشت و جهت گيري آن ها تعيين كننده است.

سرشت اسلوب، به پرسش درباره ي به سود كي كه لنين مطرح مي سازد، پاسخ مي دهد؛

جهت گيري اسلوب، تفاوت مضمون انقلابي و ارتجاعي را در اسلوب قابل شناخت و درك مي سازد.

نمونه اي را مورد توجه قرار دهيم، تا هر دو جنبه متفاوت در اسلوب ماركسيستي و در لوبي يسم بورژوايي تفهيم گردد.

 

بحث درباره ي ارزيابي از انقلاب انفرماتيك حتي در ”تالك شوها“ نيز قطع نمي شود. در يكي از آن ها بانو سارا واگن كنشت، ماركسيست آلماني عضو حزب چپ آلمان گفت، انقلاب انفرماتيك نه خوب است و نه بد. در خدمت چه كسي عمل مي كند، سرشت آن را قابل شناخت مي سازد.

در واقع هم چطور مي توان هنگام پاسخ به سرشت پديده ي انقلاب انفرماتيك، پرسشِ بـه سـود كـي؟ را ناديده گرفت! هنگامي كه اين انقلاب ”چهارم“ در كشورهاي سرمايه داري به عنوان ابزار براي تشديد استثمار، بيكاري، فقر و فلاكت براي «٩٩ درصدي ها» و ثروتمند تر شدن و برقراري سلطه ي بلامنازع «١ درصدي ها» عمل مي كند!

 

بدين ترتيب قابل فهم است كه براي شناخت سرشت هر پديده و اسلوبي كه در روند وقايع در جامعه موثر است بايد به دو وجه عمده در كاربرد آن توجه كرد. هر دو وجه داراي ماهيتي عيني و ماترياليستي هستند. يكي- عمل در خدمت به منافع كدام طبقات و ديگري- عمل در جهت رشد و تغيير ترقي خواهانه در جامعه!

 

در حالي كه شيوه ي ”مهندسي اجتماعي“، يعني شيوه ي كاركرد لوبي يسم فاقد هر دو وجه به سود زحمتكشان است، يافتن متضادها در جامعه كه اسلوب ماركسيستي- توده اي را تشكيل مي دهد، داراي اين هر دو ويژگي است. هم در خدمت منافع روز طبقه كارگر و هم در جهت تداوم روند ترقي خواهانه رشد جامعه.

درباره ي شيوه ي لوبيسم و كاركرد آن در اين صفحه نوشتارهايي انتشار يافته و نبايد در اين سطور به آن پرداخت. تنها اينجا اشاره شود كه به طور عيني شيوه اي با ويژگي هاي مافيايي، پنهاني، تفرقه اندازانه در جامعه است. بر اين پايه است كه آن جا هم كه مي تواند براي نمونه نقشي در محدود ساختن گراني در بازار سرمايه داري ايفا سازد، بلافاصله در صحنه تقليل ارزش دستمزد زحمتكشان انتقام خود را مي گيرد.

 

هنگام بررسي نظر رفيق فرخ نعمت پور در نوشتار پيش گفته، موضع او بيان شد كه انگبزه ي خود را در دفاع از اجراي اقتصاد سياسي نئوليبرال در ايران از اين رو مستدل مي پندارد، زيرا گويا اين برنامه با موفقيت به «بازتوليد توليد و مناسبات توليدي» در جامعه سرمايه داري نايل شده است، در حالي كه ”مدل شوروي“ نتوانسته است به همين هدف در كشورهاي سوسياليستي اروپايي دست يابد.

هر دو ويژگي برشمره شده در اين نظر چشم گير است. هم سرشت ضد كارگري آن و هم جهت گيري ارتجاعي آن براي حفظ شرايط موجود! اوبي يسم ناب!

 

رفيق نعمت پور مضمون نظر ماركس و انگلس و لنين را درنيافته است. به ويژه او درنيافته است كه ماركسيسم- لنينيسم از موضع جانبداري تاريخي براي حفظ هستي گونه ي انسان و هم از موضع دفاع از منافع لحظه ي طبقه كارگر استدلال مي كند. سرشت ترقي خواهانه و انسان دوستانه ي ماركسيسم در اين امر ريشه دارد.

با اسلوب لوبي يسم نمي تواند ”چپ“ به وظايف خود در برابر مردم ميهن ما پاسخگويِ مسئولي باشد.




برای هر انقلابی وجود سازماندهان ضروری است 

رودریگو نونز، ترجمه‌: لاله پاشا و طاها زینالی

امروز مقاله اي را خواندم كه بسيار لذت بردم و مرا آن چنان منقلب ساخت كه راه نجات تنها «بيرونزدن» بودخوشبختانه قرار بود به جمع آوري امضا عليه خصوصي سازي بيمارستان شهري محل اقامتم وبراي استخدام پرستار بيش تر در شهر بپردازيمتمام مدت كه با مردم بسياري براي دريافت امضاء صحبتمي كردم، موضوع مقاله پشتوانه ي بسيار موثر و نافذ براي كوشش بود.

«خود انگيختگي هميشه از يك جايي شروع مي شود»! اين جمله اي از مقاله است كه مداوم برايمحاضرالذهن بود، آن هنگام كه به مخاطب در خيابان توضيح مي دادم چرا بايد با امضاي خود از خصوصيسازي بيمارستان شهري جلوگيري كند و با خواست استخدام تعداد بيش تر پرستار و پزشك توسط شهربراي بيمارستان، كاركرد آن را در سطح بهينه حفظ كندامضاي مخاطب و شركت در بحث كه با ابرازنظرمستقل خود ضرورت طرح خواست را مورد تاييد قرار مي داد و مي پروراند، موجب خشنودي مي شد وهم احساس قدرداني و تشكر را از دو بانوي مبارز ﻻله پاشا و طاها زينالي تقويت مي كرد كه با ترجمه يبسيار روان و ساده ي خود، مضمون مقاله را با توانايي و به شيوه ي هنرمندانه برجسته مي سازندازآموختن واژه ها و تركيب هاي بسياري در ترجمه لذت بردم و نوت برداري كردم.

از اين رو نيز ترجمه رساله ي رودريگر نونز به مثابه يك مقاله ي مستقل در توده اي ها انتشار مي يابد،زيرا لااقل كمي از حسرتي بكاهد كه انتشار ترجمه ي رساله در “پراكسيس” تاكنون در توده اي ها ممكننبوده است، و با اين اميد، كه راه برخورداري از توان رفقاي مترجم در صفحه توده اي ها گشوده گردد.

مي توان سطور بسياري از مضمون و موضوع رساله ي رودريگر نونز را در پيشگفتار ارايه داشت، امازبان شيوا و ترجمه توانمند رساله چنين كاري را به شدت غيرضروري مي كندخواننده را با اصل مطلبتنها بگذاريم، تا بعد از مطالعه مواضع لنين، به اتفاق به حركت درآيم.

 


میتینگ سازمان چریک‌های فدایی خلق، دانشگاه تهران، بهار ۱۳۵۸ 

مقدمه‌ی مترجمان: اشتباه مهیبی خواهد بود، اگر دلایل جایگاه سیاسی ضعیف چپ رادیکال و کمونیستِ این روزها را تنها درون سنت فکری و سیاسی خود آن جنبش جستجو کنیم. این خوانش سوبژکتیویستی از تاریخ نزد چپ‌گرایان را، که گویا بیش‌تر در ارزیابی تاریخ جنبش چپ رواج دارد، باید تا حد زیادی متأثر از تهاجم سنت فکری لیبرال و رسانه‌های جریان اصلی پس از برقراری نظم جهانیِ تک‌قطبی درک کرد. با این حال، این نیز اشتباه است که در رویکردی کاملاً تدافعی از ضعف‌های نظری و ایدئولوژیکی و مشکلات موجود در اشکال سازماندهی و شیوه‌های سیاست‌ورزی جنبش اهمیت‌زدایی کرده و نقش و تأثیر آن‌ها در شکست‌ها و افول جنبش را کم‌رنگ و در حاشیه در نظر گرفته و بازنمایی کنیم. شوربختانه این دو رویکرد متقابل نزد چپ‌‌‌گرایان بسیار رواج دارد، تا جایی که می‌توان این معضل را به‌مثابه‌ی یکی از موانع جدی در مسیر بازسازی گفتمانی و سیاسی جنبش سوسیالیستی درک کرد. در امتداد رواج این دو رویکرد متقابل ــ‌از جمله و به ویژه‌ــ‌ در مواجهه با لنینیسم، از یک‌سو شاهد رویکردی دفعی بودیم که با اتکا به نقدهای بیان‌شده درباره‌ی مشکلات و ضعف‌هایش تاریخ انقضای لنینیسم را اعلام کرده و آن را به‌تمامی کنار گذاشت و درگیر مبارزه با آن به‌مثابه‌ی مشکل اصلی درون جنبش چپ شد؛ و در سوی دیگر رویکردی تدافعی و بیش و کم متعصب اتخاذ شد که در بهترین حالت به بازنگری‌های نسبتاً جزئی درباره‌ی این سنت فکری و سیاسی بسنده کرد. به این ترتیب، هر دو رویکرد رایج نزد چپ‌گرایان با لنینیسم به‌مثابه‌ی ”بسته‌ی از پیش آماده‌‌ی هویتی“ برخورد کردند که یا آن را به تمامی دور ریختند یا آن را به‌تمامی به ارث بردند. جای شگفتی نیست که نه‌تنها دسته‌ی نخست، بلکه حتی دسته‌ی دوم نیز قادر نبود درون‌مایه‌ی سیاسی-فلسفیِ قابل‌دفاع و عناصر ارزنده‌ی آن را حفظ کند؛ زیرا تنها کسانی می‌توانستند به دوام میراث نظری و سیاسی لنینیسم در گذر زمان یاری رسانند که در تعامل با نقدهای چالش‌‌برانگیز به آن و در نسبت با جنبش سیاسی چپ برای باز-مفهوم‌پردازی و بازسازی نظری آن تلاش می‌کردند.
رودریگو نونز (Rodrigo Nunes) در این مقاله، با نظر به وضعیت سیاسی و سطح سازمان‌یافتگی جنبش‌های اجتماعی عدالت‌خواه در دوره‌ی اخیر، تلاش می‌کند نشان بدهد رجوع به لنین و لنینیسم با رویکردی متفاوت از دوگانه‌ی مذکور می‌تواند جنبش چپ را به ابزارهای نظری و سیاسی لازم برای فائق‌‌آمدن بر بخشی از معضلات و سردرگمی‌هایش مسلح کند. او ”هسته‌ی فلسفی لنینیسم“ را دفاع از ”سیاستی [می‌داند] که سوژه درون آن قرار می‌گیرد“ و به جای پرسش غیرمتعهدانه‌ی ”چه باید رخ بدهد؟“، ”چه باید کرد؟“ را در برابر ”ما“ قرار می‌دهد. به‌علاوه، او در بینش سیاسی لنینیستی برخی از عناصر محوری را برمی‌شمارد که چپ رادیکال امروز ‌ــ‌به ویژه در جایی مانند ایران‌ـ فاقد آن است‌، از جمله: ”انعطاف‌پذیری تاکتیکی“، ”اندیشیدن استراتژیک“ و رویکردی سیاسی به رادیکالیزم که آن را ”در رابطه با وضعیت مشخص“ درک کند؛ و به‌ویژه ”درکی از سازمان‌دهی و خودانگیختگی که یکی را در برابر دیگری قرار ندهد“، و ”سازماندهی توان جمعی برای کنش‌گری را به مسأله‌ی حیاتی خود بدل کند“.
رودریگو نونز (Rodrigo Nunes) مدرس فلسفه‌ی مدرن و معاصر در دانشگاه ریو دو ژانیرو (PUC-Rio) است. پیش‌تر کتابی با نام سازمان‌دهی بی‌سازمان‌ها، کنش جمعی در ادامه‌ی شبکه‌ها (لندن: میوت/پست لب، 2014) از او منتشر شده است، و کتاب دیگرش با عنوان فراسوی افقی‌گرایی: بازنگری مسأله‌ی سازمان در دست انتشارات «ورسو» برای چاپ است.
ما در هم‌دلی با نگارنده‌ی مقاله و در هم‌کلامی با نقل‌قول آغازین متن از فلیکس گتاری، باور داریم که یکی از راه‌های برون‌رفت چپ رادیکال از وضعیت حاضر رجوع به لنینیسم و نقد آن، و باز-مفهوم‌پردازی نقاط گسست یا احیاء در آن است. امیدواریم ترجمه‌ی این مقاله تلنگری باشد برای به میان کشیده‌شدن این بحث و توضیح مختصر این امر که چرا و به چه معنایی بر این باوریم که چپ رادیکال در زمانه‌ی ما باید لنینیست شود.
۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۷
                                                                  * * *
”معتقدم هنوز باید لنینیست بود، دست‌کم در این چارچوب معین که ما واقعاً نمی‌توانیم از خودانگیختگی و خلاقیت توده‌ها انتظار داشته باشیم که گروه‌های تحلیلی1 را به گونه‌ای که بادوام‌ باشند ایجاد کنند. مادامی که هدف ما نه تبلیغ یک حزب به‌شدت متمرکز، بلکه بهره‌گیری از لنینیسم به‌عنوان ابزاری برای توده‌ها باشد تا سرنوشت خود را به‌دست گیرند، سخن‌گفتن از لنینیسم هنوز موضوعیت دارد“. فلیکس گتاری «علیت، سوژگی، تاریخ» (۱۹۶۶/۱۹۶۷)

نام این مقاله در ابتدا «از لنین (هنوز) چه می‌توان آموخت؟» بود، و با این مدعا آغاز می‌شد: ”از این که فکر کنید مشابه این متن را قبلاً خوانده‌اید شما را ملامت نمی‌کنم، اما لطفاً اندکی مرا تحمل کنید“. در پایان به این نتیجه رسیدم که این جمله‌ی آغازین نیز به قدر کافی مؤثر نخواهد بود؛ زیرا صِرف وجود نام «لنین» در عنوان متن ریسک رویگردانی بعضی خواننده‌ها از آن را به همراه خواهد داشت. همین ماجرای کوچک نشان می‌دهد که چگونه نام لنین می‌تواند به‌مثابه‌ی نشانه‌گذار یک قلمرو عمل کند، و قلمرویی را نشان بدهد که مخاطب یا به آن تعلق‌ دارد و یا بیرون از آن قرار می‌گیرد. اگر این عقیده‌ی من را در نظر بگیریم که بیش‌تر آنچه که در این متن گفته می‌شود کاملاً مورد قبول کسانی هم خواهد بود که حتی خود را «آنتی‌لنینیست» می‌دانند، در این صورت ماجرایی که درباره‌ی وجود نام لنین در عنوان متن گفتم، نکته‌ای هم در این باره به ما می‌گوید که این قلمرومداری ممکن است ما را از برخی چیزها محروم سازد.
این متن، به جای ساخت شرح انبیاگونه‌‌‌ای در این باره که چطور همیشه حق با لنین بود، و یا به جای طرح یک اتهام و دادخواست دیگر که اندیشه‌ی او را به یک پیغام حاضر و آماده («حزب بسازید») تقلیل بدهد، این رویکرد را به میان می‌کشد که به لنین، نه به‌مثابه‌ی خدای اساطیر، بلکه همچون یک انسان برابر رجوع کنیم. در این متن، به او به‌عنوان یک انقلابی همیشه فاتح یا استاد طراحی تاکتیک که همه‌ی تصمیماتش صحیح بود، یا از آن بدتر به‌عنوان سازنده‌ی حزب یا دولت قدرتمند، نگاه نمی‌شود. این متن وجه مشخصه‌ی لنین را چیزی کمتر-شاعرانه لحاظ می‌کند که بیش‌تر قابلیت آن را دارد که با آن نسبت برقرار کنیم، و به همان اندازه پر-اهمیت است: یک سازمانده. لنین به‌مثابه‌ی سازمانده کسی‌ست که توانست تجربیاتش در تمامی آن عرصه‌های مختلف را به هم متصل کند؛ از تجربیات اکتیویستی در حلقه‌های مخفی دانشجویی و کارگری در اواخر قرن 19 و طی سال‌های پرآشوب پس از انقلاب ۱۹۰۵ روسیه تا تجربیات حاصل از فعالیت برای تولید و پخش روزنامه‌ی ایسکرا از ۱۹۰۰ تا ۱۹۰۳. لنین به‌مثابه‌ی سازمانده کسی‌ست که از ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۲ با چنگ و دندان علیه آن بخش از سوسیال دموکراسی روسیه جنگید که آرزوی کنارگذاشتن سازماندهی و متمرکزشدنِ صرف بر دخالت‌های پارلمانی و رسانه‌های قانونی را در سر می‌پروراند. کسی که خود را به‌عنوان ”بُت پراکتیکی‌های [سازماندهان] حزب“ تثبیت کرد، نه فقط از روی علاقه‌اش به ”ریزه‌کاری‌های فنیِ“ فعالیت زیرزمینی، که اهمیت و احترامی برایش قائل بود که در میان رهبران روشنفکر بسیار نادر بود“، بلکه همچنین به این دلیل که برای سازماندهان ”تصویر رمانتیکی از خودشان به‌مثابه‌ی رهبرانی که می‌توانند الهام‌بخش اعتماد‌ بی‌حدوحصر شوند“، را میسر می‌کرد2.
بنابراین، او مانند بسیاری در دوران حاضر یک سازمانده بود، گرچه سازمانده‌ای پرتجربه‌تر یا دست‌کم با تجربه‌ای بسیار منحصربه‌فرد. در هر حال او کسی بود که برای کار سیاسیِ حرف‌زدن با مردم و به‌اشتراک‌گذاری توانایی‌ها و زیرساخت‌ها، و ترجمه‌‌ی ایده‌های مجرد به پیام‌ها و کنش‌های واضح، تهییج، آموزش، کارزار انتخاباتی و غیره اهمیت و احترام بسیاری قائل بود. او به خوبی می‌دانست نامحتمل است که نتایج بزرگ بدون تلاش فراوان و بدون تمایل به انجام کارهای عمدتاً جانکاه و غیرجذاب به دست آیند3.
با این همه، این توضیحات شاید ما را از تصویر استاندارد لنین چندان دورتر نبرد. متمرکزشدن بر سیاسی‌کاری کاملاً با این ایده درباره‌ی لنین هم‌خوانی دارد که بر طبق آن اساسِ بینش سیاسی‌ او را سازماندهیِ دیگران تشکیل می‌دهد، بینشی که معطوف به ساختن حزبی از کنش‌گران متعهدی‌ست که آگاهی را «از بیرون» به درون کارگران می‌برند، کنش‌گرانی که در نهایت خود را جایگزین آنانی می‌کنند که می‌بایست پیشگامان راستین انقلاب باشند، بینشی که ما را جز به دیکتاتوری یک حزب، و دیکتاتوری رهبر یک حزب بر مردم رهنمون نخواهد کرد. در چارچوب چنین ایده‌ای درباره‌ی لنین، جمله‌ی ”برای هر انقلابی وجود سازماندهان ضروری است“ نسخه‌ی کوتاه‌شده‌ی ”برای هر انقلابی از بالا که مورد پسند ما باشد، وجود سازماندهان ضروری است“ به نظر می‌رسد، و ظاهراً در برابر انقلابی قرار می‌گیرد که مردم تنها با اتکا بر خواسته‌ها و توان خود برپا خواهند کرد. بر مبنای چنین درکی، «سازماندهی» در تضاد کامل با کلمه‌‌ای قرار می‌گیرد که ظاهراً نابودکننده‌ی چه باید کرد؟4 است: «خودانگیختگی».
اما آیا «سازماندهی» و «خودانگیختگی» واقعاً متضاد یکدیگرند؟ به این فکر کنید که چگونه یک کنشِ «خودانگیخته» رخ می‌دهد: یک شخص با شخص دیگری حرف می‌زند، بعد او با دیگری و آن دیگری با یک نفر دیگر حرف می‌زند؛ ناگهان ایده‌ای پدید می‌آید که احتمالاً پیش از آن که یک فرد سخن‌گوی آن شود، رواج خواهد یافت. فراخوانی برای برگزاری یک جلسه داده می‌شود، ایده‌ی اولیه ارائه می‌شود، برخی جلسه را ترک می‌کنند، برخی به ضعف‌های ایده اشاره می‌کنند، در نهایت کسی ایده‌ی نوینی را مطرح می‌کند؛ متن کوتاهی آماده می‌شود، جلسه‌ی دیگری اعلام می‌شود و الی آخر. همان‌طور که در این مثال نشان داده شد، خودانگیختگی به این معنا نیست که یک رفتار خود را دفعتاً در تعداد زیادی از مردم فعلیت می‌بخشد: خودانگیختگی همیشه از یک جایی شروع می‌شود؛ همیشه عده‌ای از مردم هستند که آن را سازمان می‌دهند. این سخن به معنای این نیست که این عده همیشه اشخاص ثابتی هستند (یا باید ثابت باشند) و یا این که این کنش به نبوغ افراد مافوق وابسته خواهد شد. شاید بهترین روش برای فهم آن هنوز جامعه‌شناسی خُرد گابریل تارده باشد: برای آن که چیز نوینی رخ دهد به «ابتکارهایی» نیاز است که افراد مشخصی آنها را طرح می‌کنند، اما این ابتکارها چیزی بیش از بازترکیب گرایش‌هایی نیستند که پیشاپیش پیرامون این افراد وجود داشتند.
پس چطور ما به این‌جا رسیده‌ایم که خودانگیختگی را در برابر سازمان قرار می‌دهیم؟ با پیش‌فرض‌گرفتن یک تمایز بین درون و بیرون، تمایزی که معمولاً با خطوط پیکره‌ی حزب ترسیم می‌شود. آنچه کارگران خود انجام می‌دهند، هر قدر هم سازماندهی‌شده باشد، «خودانگیخته» است؛ اما اگر ابتکارعملی از حزب بیاید، نمی‌تواند خودانگیخته باشد، چرا که از «بیرون» می‌آید. طنز ماجرا در این است که به احتمال زیاد این بلشویک‌ها و مقلدان‌شان بوده‌اند که نهایتاً با برقرار ساختن پیوند بین سازماندهی با دخالت و کنترل مفرط حزب، سازماندهی را بدنام کرده‌اند. در نتیجه‌ی برقراری چنین پیوندی، آنچه خودانگیخته است به‌طور ارگانیگ، از درون، افقی، بدون سلسله‌مراتب و بدون دست‌کاری گسترش می‌یابد، و حقیقتاً منافع و خواسته‌های مردم را بیان می‌کند؛ اما «سازماندهی‌کردن» به‌ معنای آمدن از بیرون است، و از این رو به معنای در بالا قرار دادن کسی به منزله‌ی متخصص، رهبر، پیش‌گامِ روشنفکر، و کسی‌ست که از ”هرگونه عدم شایستگی برای نمایندگی دیگران“ مبراست5. بنابراین، خواست «سازماندهی» کردن «لنینیستی» است، چیزی که باید از آن دوری جست و آن را نکوهش کرد. از آن‌جا که هر فرد باید تنها خودش را نمایندگی کند، پس یک فرد تنها می‌تواند گروه اجتماعی بی‌واسطه‌ی خویش را سازماندهی کند؛ البته اگر در نظر بگیریم که که سازماندهی‌ اعضای گروه بی‌واسطه‌ی خود نیز به هر حال سازماندهی دیگران است، محدودیت [حاصل از چنین رویکردی] به جایی می‌رسد که هر فرد در واقع تنها باید خود را سازماندهی کند.6
اما، همان‌طور که می‌دانیم، «سازماندهان» در کنش‌هایی که به‌طور ارگانیک و افقی پدید می‌آیند نیز یافت می‌شوند. این درست است که سازماندهان غالباً از بیرون یک گروه اجتماعی می‌آیند، ارتباطاتی را شکل می‌دهند، و پیشنهادهایی برای عمل به‌ میان می‌کشند. اما اگر ایده‌های آنها در صدای اکثریت اعضای گروه پژواکی نداشته باشد، یا اگر اعضای گروه آنها را غیرقابل‌اعتماد (بیش‌ازحد بی‌احتیاط، بیش‌ازحد محتاط یا فریب‌کار) بیابند، ایده‌های آنها به جایی نمی‌رسد و ابزاری برای تحمیل آنها نیز در دست ندارند. از سوی دیگر اگر کسی در معنای جامعه‌شناسانه‌ی کلمه به یک گروه «تعلق» نداشته باشد، اما پیشنهاداتش داوطلبانه توسط اعضای آن گروه پذیرفته شود و به بخشی از فعالیت آنها تبدیل شود، آیا آن فعالیت غیر-خودانگیخته شده است؟ فارغ از فاکتِ تفاوت در پس‌زمینه‌ی اجتماعی، که به هر حال بر نتیجه تأثیر نخواهد گذاشت، چگونه روند پیوستن این فرد به گروه را از آنچه در بالا روند «خودانگیخته» توصیف شد متفاوت می‌یابیم؟
پس اگر بپذیریم که «خودانگیختگی» و «رهبری» ممکن است به درجات مختلف درهم‌تنیده باشند، تنها جایی که با خیال راحت بتوان خط تمایز آشکاری بین‌شان کشید، مواردی‌ست که در آن‌ها سازماندهِ بیرونی با اعمال زور یا فریب‌کاریْ مردم را وادار می‌کند که برخلاف خواسته‌ی خویش یا (بر مبنای قضاوت ما) منافع خویش عمل کنند. این تمایزگذاری در مقابلْ امکان شناسایی نمونه‌هایی را برایمان میسر می‌کند که در آن‌ها کنش‌های سازمانده‌ِ بیرونی را نباید نکوهش کرد، بلکه در واقع می‌توان آن را به‌عنوان بخشی از فرآیند «خودانگیخته» درک کرد: یعنی مواقعی که سازماندهان مردم را تشویق می‌کنند تا کاری را انجام بدهند که در صورت نبود سازماندهان آن را انجام نمی‌دادند، کاری که آنها با داشتن اطلاعات کافی برمی‌گزینند و آن را به‌عنوان کنش خود به‌کار می‌بندند. و آیا همین مردم در لحظه‌ای که ایده‌ی انجام چنین کاری را با سایر اعضای گروه اجتماعی خود در میان می‌گذارند، به سازماندهان بدل نمی‌شوند؟ اگر جمله‌ی ”برای هر انقلابی وجود سازماندهان ضروری است“ را در این معنا فهم کنیم، در آن صورت تنها اندکی دقیق‌تر از جمله‌ی ”برای هر ابتکار عملی وجود برخی ضروری است“ معنا می‌دهد.
تفاوت کلیدی در این‌جا مشخصاً بین استفاده یا عدم استفاده از ابزار اعمال زور بر مردم، یا داشتن یا نداشتن آن است؛ به بیان کلاسترز7، تفاوت موجود بین رهبری قوی و رهبری ضعیف است.8 از این رو پس‌زدن سازماندهی تنها زمانی توجیه‌پذیر به‌ نظر می‌رسد که پس‌زدن رهبری قوی باشد و نه رهبری ضعیف. چطور می‌شود کسی را برای پیش‌بردن مجموعه‌ کنش‌هایی سرزنش کرد که دیگران آن‌ها را به‌مثابه‌ی کنش‌های خودشان پذیرا هستند؟9 اگر ترس از بدل‌شدن به «چیزی شبیه حزب» را انگیزه‌ی پس‌زدنِ سازماندهی [نزد مردم] می‌دانیم، باید بدانیم که آنچه مردم واقعاً از آن می‌ترسند، بدل‌شدن به یک حزب قدرتمند است. جنبه‌ی کنایی ماجرا آنجاست که حاصل چنین ترسی معمولاً وضعیت‌هایی از قدرت در حد متوسط و پذیرفتنی نیست، بلکه حاصل‌ْ بی‌قدرتی است؛ کمی شبیه وضعیتی که از انجام کاری مطلقاً پرهیز می‌کنید، زیرا می‌ترسید که بیش‌ازحد در آن کار خوب باشید. البته نگرانی از خطرات ناشی از تمرکز بیش‌ازحدِ قدرت جنبه‌ی مفیدی هم دارد، اما این نگرانی قطعاً نباید به بهانه‌ای برای امتناع از ابتکار عمل تبدیل شود. نکته‌ای که درباره‌ی شروع هر اقدامی باید در نظر گرفت، آن است که رهبری همیشه در شروع ضعیف است؛ به طوری که اگر رهبر بد از آب درآمد، (نا)پیروانش بی‌تردید او را از این امر آگاه می‌کنند.
بخش عظیمی از سردرگمی عجیب‌وغریبی که پیرامون ایده‌ی خودانگیختگی وجود دارد، در این فاکت خلاصه می‌شود که ما این کلمه را در دو معنای تقریباً متضاد استفاده می‌کنیم: یکی معنای کانتی، که به آزاد شدن از تعین‌یابی از بیرون ارجاع می‌دهد، و دیگری معنای مارکسیستی. برای مارکسیست ارتدکسِ رزمنده‌ای مانند لنین، این ایده تداعی منفی مهمی دارد، چیزی که در گوش‌های ما که از خودانگیختگی خوش‌شان می‌آید، گم شده است. خودانگیختگی مفهومِ مکانیزم را به ذهن متبادر می‌کند، که فهمی غیردیالکتیکی از توسعه‌ی نیروهای تاریخی‌ایست که مارکس توصیف‌شان کرده است، و از این رو گرایش به این امر دارد که کلمات فیلسوف آلمانی را همچون پیش‌بینی ابژکتیوی درک کند که در نهایت خودبه‌خود مادیت می‌یابد: زمانی فرا می‌رسد که پرولتاریا ناگهان درمی‌یابد چه باید بکند و برای انجام آن نیز آمادگی دارد. چنین نیست که لنین اعتقاد پرشوری به برخاستن «خودانگیخته‌ی»10 (استیخینی) توده‌های پرولتاریا در روسیه و جهان نداشت، در حقیقت تأکید او بر سازماندهی صراحتاً آماده‌بودن برای چنین خیزشی را بیان می‌کند: ”استیخینُوست11 توده‌ها … توده‌‌ای از هدفمندی را از ما طلب می‌کند“12. پلمیک لنین در مقابل «خودانگیختگی» فی‌نفسه نیست، بلکه در برابر آن دسته از سوسیال-دموکرات‌های روسی‌ست که لنین باور داشت آن‌ها از این مفهوم به‌عنوان بهانه‌ بهره‌برداری کردند. لنین به آن دست بحث‌ها شک و سو‌ءظن داشت که در دفاع از این ایده استدلال می‌کردند که کار سیاسی باید به حمایت از مطالبات کارگران برای اصلاحات اقتصادی محدود شود، و هر حرفی درباره‌ی این که کارگران قدرت سیاسی را در دست بگیرند را به‌عنوان اشتیاقی که «از بیرون» وارد شده دانسته و رد می‌کردند. او باور داشت [چنین بحث‌هایی] صحنه را برای وضعیتی آماده می‌کردند که هم‌زمان با این که پرولتاریا خود را به مسائل اقتصادی محدود می‌کند، سوسیال-دموکرات‌ها خود را به‌عنوان نمایندگان سیاسی پرولتاریا برای همیشه تثبیت می‌کنند. (بعدتر روشن شد که حق با لنین بود؛ البته طنز وحشتناک ماجرا در این است که این امر در هر حال اتفاق افتاد.)
لنین متقاعد شده بود که غلیان قطعی پرولتاریا در راه است. با این‌ وجود او فهمی مکانیستی از این غلیان نداشت، و آن را به‌مثابه‌ی فرآیندی نمی‌پنداشت که هم از کنش‌های افراد و عاملان جمعی‌ مستقل است و هم آنها را از بالا هدایت می‌کند. در عوض، او درکی دیالکتیکی از آن داشت و می‌پنداشت غلیان پرولتاریا به این دلیل رخ خواهد داد و به نتیجه‌ مورد نظر خواهد رسید که عاملان تعمداً و آگاهانه قدم‌های لازم برای تحقق آن را برمی‌دارند. هیچ تناقضی بین گشایش درون‌ماننده‌ی چنین فرآیندی و این امر وجود ندارد که عاملان برای کنش‌گری تصمیم‌گیری می‌کنند: گشایش درون‌ماننده، نه یک سرنوشت استعلایی که به‌طور مکانیکی عاملان را مدیریت می‌کند، بلکه چیزی بیش از کنش‌های آن عاملان نیست.
هیچ توسعه‌ی «طبیعی» در تاریخ وجود نداشته است که مردم به نحوی بر مبنای آنچه می‌خواستند یا آنچه باور داشتند باید انجام شود، در آن دست‌کاری نکرده باشند. توسعه‌ی تاریخ، هم خواسته‌ها و باورها را تولید کرده و هم خود برون‌داد کنش‌های حاصل از این خواسته‌ها و باورها بوده است، و از این رو نه تنها ضروری بود که انجام کنش‌ها بر آن خواسته‌ها و باورها مبتنی باشد، بلکه همچنین ضروری بود که کنش‌ها به مؤثرترین و نتیجه‌مندترین شیوه‌ انجام شوند. چنین درکی احتمالاً همان چیزی‌ست که لنین از جمله‌ی ”برای هر انقلابی وجود سازماندهان ضروری است“ مراد می‌کرد. و همین‌طور چرایی این که «سازمان» و «خودانگیختگی» در نهایت نمی‌توانند به سادگی در تضاد با یکدیگر قرار داده شوند، چرا که هر یک از این دو صرفاً لحظه یا جنبه‌ای از دیگری‌ست: تنها از طریق سازماندهی‌‌‌ست که هر نوعی از ابتکار عمل خودانگیخته می‌تواند به جامه‌ی عمل درآید و مثمر ثمر واقع شود؛ اما تنها به دلیل وجود تمایلی خودانگیخته برای انجام یک چیز است که چیزی برای سازماندهی وجود دارد. هر شخصی تمام مدت دیگران را سازماندهی می‌کند و توسط دیگران سازماندهی می‌شود.
آنچه گتاری در نقل‌قول آغازگر متن به آن اشاره می‌کند، همین هسته‌ی فلسفی لنینیسم است، که از همه‌ی چیزهای دیگری‌ که ممکن است بخشی از لنینسم بدانیم (مثل حزب، اراده‌گرایی، مرکزگرایی و غیره) تجرید شده است. بر مبنای چنین درکی، «لنینیسم» از سیاستی که سوژه درون آن قرار می‌گیرد13، دفاع می‌کند. منظور نه آن «سوژه‌» به‌مثابه‌ی هستنده‌ای مجرد و متافیزیکی‌ بلکه مراد از آن خودمان، ما و شماست. این سیاستی از نقطه‌نظرِ دلالت سوبژکتیو است؛ سیاستی که به جای پرسش غیرمتعهدانه‌ی ”چه باید رخ بدهد؟“، می‌پرسد برای آن که به چیزی که می‌خواهیم برسیم، ما باید چه کاری انجام دهیم؟“. حالت دستوری این جمله‌ی پرسشی حالت ندایی یا خطاب‌گرانه است، بازخواست می‌کند. فرض کنید چیزی باید وجود داشته باشد، مثلاً یک حزب فراگیر در ‌روسیه (از نگاه لنین) یا گروه تحلیلی14 باداوم (از نظر گتاری). شما نمی‌توانید به رخ‌دادن آن چیز «به‌طور طبیعی» اعتماد کنید؛ شما باید بیرون بزنید و دست به کار شوید. نمی‌توانید به‌تنهایی کاری بکنید؟ پس باید کسانی را بیابید که با آنها انجامش بدهید. کسانی که می‌یابید با طرح اولیه‌تان موافقت نمی‌کنند؟ با آنها کار کنید تا طرحی را بپرورانید که همه را راضی می‌کند. چیزی که خلق کرده‌اید خوب است، اما بدون جلب حمایت از جای دیگر دوام نمی‌آورد؟ متحدانی را پیدا کنید که قادرند از شما حمایت کنند. کسانی که می‌یابید با شما هم‌سویی و همدلی دارند، اما سازمان‌یافته نیستند؟ پس باید به آنها کمک کنید تا سازمان‌یافته شوند. به‌طور خلاصه، سیاستی که سوژه را درون خود دارد، ماشینی‌ست که عبارت ”باید چنین باشد“ را به ”ما باید …“ تغییر می‌دهد. در گوشه‌ای ننشینید و در این باره حرف نزنید که چه چیزی خوب است رخ بدهد، چنان که گویی رخ‌ دادن یا ندادنش هیچ ارتباطی به شما ندارد؛ خود را، جایگاه و فعالیت سوبژکتیوتان، را در تحلیل «ابژکتیو» خود از امور درگیر کنید.
این که ما معمولاً خود را به این محدود می‌کنیم که سخنان مجرد در این باره به زبان آوریم که چیزها چگونه باید باشند، به روشنی به این دلیل است که ابزار موردنیاز را برای انجام چیزهایی که باور داریم باید انجام شوند در اختیار نداریم؛ اما این دقیقاً همان دلیلی‌ست که مسأله‌ی سازماندهی توان جمعی برای کنش‌گری را به پرسش حیاتی نزد لنین بدل کرد. صاحبان قدرت همیشه، البته به جز شرایط استثنائی و انقلابی، دارای پُتِستاس15 [به معنای قدرت نهادی‌] هستند که تضمین‌ می‌کند زمانی که لحظه‌ی تصمیم و عمل برای مردم فرا برسد، آنها کاری را انجام بدهند که قدرت خواهان آن است؛ پتستاس برای نمونه شامل پلیس، ارتش، مطبوعات، رابطه‌ی دستمزدی، ترس انباشت‌شده و رضایت منفعل اکثریت می‌شود. در سوی دیگر، ضعفا جز پُتِنشیا [به معنای قدرت بی‌واسطه‌ی خویش] چیزی در دست ندارند، اما پتنشیای افراد جدا از هم قدرت ناچیزیست، و بی‌شک برای سرنگون‌کردن پتستاس کافی نیست. بنابراین، این یک ضرورت قاطع است که ضعفا گرد هم آیند، تا بدین‌طریق قابلیت و توان کنش‌گری هر یک از آن‌ها در توان تمامی آن دیگران ضرب شود. در این‌جا نیز ”باید باشد“ به ”ما باید“ بدل می‌شود. این یعنی ناتوانی برای انجام کاری در حال حاضر نه یک عذر یا بهانه، بلکه یک اشتباه است؛ این ما هستیم که باید دریابیم که برای به دست آوردن توان لازم برای انجام کار مورد نظر چه باید بکنیم، و سپس آن را انجام دهیم. در این نقطه، لنین به اندازه‌ی نولیبرالی که درباره‌ی کمک-به‌-خود [یا خودت را بالا بکش] به منبر می‌رود، با خودمحوری ظالمانه‌ای سخن می‌گوید: محدودیت‌های موجودت را قبول نکن! رویکردت را تغییر بده، سخت‌تر تلاش کن، و توانایی برای کنشگری خود را پرورش و گسترش بده! ”این تقصیر متوجه ماست که به کارگران بسی کم‌تر از حد نیاز برای کارآموزی در حرفه‌ی فعالیت انقلابی «فشار می‌آوریم»“16. بخش اعظم شور و اشتیاق پُلمیکی لنین در چه باید کرد؟ چیزی را آماج حمله‌اش قرار می‌دهد که او ”ذوب‌شدن در محدودیت‌های مهارتی (خود)“ می‌خواند؛ یعنی نوعی کناره‌گیری مبتنی بر تن‌آسایی خویش که به جای جهد و کوشش برای تقویت پتنشیا، ضعیف‌بودن را به‌عنوان یک فضیلت معرفی می‎‌کند. لنین در ضدیت با آن چنین الزامی را به میان می‌آورد: از بلندپروازی دل‌سرد نشوید؛ اگر به‌راستی به ایده‌ی دگرگونی اجتماعی باور دارید، بیرون بزنید و کاری کنید که دگرگونی رخ بدهد.
«مسأله‌ی سازماندهی» اساساً این پرسش است که چگونه می‌توان توان جمعی را برای کنش هماهنگ کرد. روشن است که جواب لنین حزب بود. اما اشتباه بزرگی‌ست که پرسش را با پاسخ مغشوش کنیم، و فکر کنیم که انکارِ پاسخْ پرسش را بی‌اعتبار می‌کند.
زمانی که لنین کتاب چه باید کرد؟ را نوشت، بلندپروازی‌های بزرگی در سر داشت، اما وسیله‌ای برای تحقق آنها در اختیارش نبود. تصور لنین از حزبی که قرار بود ساخته شود، «داربستی17» برای پتنشیای عموم بود، سازه‌ای عمیق و زیربنایی که در قلب جنبش درحال‌رشد علیه رژیم تزاری بنا شود؛ داربستی که بخش‌های مختلف جنبش را به هم پیوند دهد، روایتی منسجم‌کننده را به جنبش تزریق کند، آن را در برابر «اُپورتونیست‌ها» [یا فرصت‌طلبان] واکسینه کند، تحلیلی «صحیح» از وضعیت برای جنبش فراهم کند و تازه‌واردها را برای پراتیک انقلابی آموزش دهد. در سیر وقایع انقلاب ۱۹۱۷، وقتی لحظه‌ی به پایین‌کشیدن دولت موقت فرا رسیده بود، حزب با قراردادن خود در خط‌ مقدمِ خیزشی بسیار گسترده‌تر به همین شیوه‌ی گفته‌شده عمل کرد. با این حال نمی‌توان انکار کرد که حزب خود به قل‌وزنجیری از جنس پتستاس بدل شد؛ و با این که نمی‌توان شرایط بسیار حادّی که بلشویک‌ها پس از گرفتن قدرت با آن مواجه بودند را از سرنوشت حزب تفکیک کرد، اما نباید اجازه بدهیم که این خوانش مانعی در برابر طرح این پرسش باشد که آیا ممکن نبود یک سازمان متفاوت، با فرهنگ سازمانی متفاوت، با آن شرایط حاد به‌شیوه‌ی متفاوتی برخورد کند؟
خوشبختانه لنین [در چه باید کرد؟] با خلاصه‌کردن استدلال‌هایش در پنج گزاره کار ما را در تجزیه‌وتحلیل این مسأله ساده‌تر کرده است: ۱. یک جنبش انقلابی برای حفظ انسجام و استمرار خود به سازمانی مستحکم متشکل از رهبران یا راهنمایان نیاز دارد؛ ۲. هر چه مردم بیشتری «به‌طور خودانگیخته» به این جنبش بپیوندند، سازمان ضروری‌تر می‌شود، و استحکام آن باید بیش‌تر شود؛ ۳. بیشترین بخش سازمان، نه از کسانی که همچون ”کارآموزان یک حرفه“ یا کسانی که از سر تفنن می‌آیند و می‌روند، بلکه ”باید از مردمی تشکیل شود که فعالیت انقلابی را همچون حرفه‌ای تمام‌وقت دنبال می‌کنند“؛ ۴. به دلایل امنیتی، به‌خصوص در دولت‌های پلیسی مانند روسیه‌ی تزاری، عضویت در سازمان تا جای ممکن باید محدود به فعالین باتجربه و قابل‌اعتماد باشد؛ ۵. اما سازمان باید از طریق ارتباط‌گیری با مردم سراسر کشور و طیفی از طبقات تا جای ممکن فعالیت خود را گسترده سازد، تا بتواند مردم را در مبارزه دخیل کند18. نکته‌ی عجیبی که در همان ابتدا توجه ما را به خود جلب می‌کند، این است که گزاره‌های ۴ و ۵ از منطق سازماندهی موجود در خیزش‌هایی که در سال ۲۰۱۱ و پس از آن رخ داده‌اند، چندان دور نیستند: از بهار عرب تا زندگی سیاهان مهم است و غیره، ما ترکیبی از هسته‌های سازمانده کوچکی را می‌یابیم که از طریق پیش‌بردن پیشنهادات درباره‌ی نحوه‌ی پیام‌رسانی، کنش‌ها و تاکتیک‌های انجام‌شان، و با بسیج مردم در مقیاس گسترده، و برپایی مجامع عمومی و برقراری کمپ‌ها مردم هرچه بیش‌تری را به مبارزه کشاندند19. به‌نظر می‌رسد تفاوت اصلی در این است که هسته‌های سازمانده خود را همچون هسته‌هایی نمی‌دیدند که جدا و بیرون از یکدیگرند (آنها فکر نمی‌کردند که می‌بایست به یک سازمان تبدیل شوند)؛ آنها الزاماً خود را سازمان در معنای دقیق کلمه نمی‌دیدند (اغلب ترجیح می‌دادند غیررسمی باقی بمانند و فاقد استراتژی برای جذب نیرو و رشد بودند)؛ و اگرچه هر کدام از آنها بی‌شک به درستیِ تحلیل خود باور داشتند (در غیر این صورت چرا بر اساس آن تحلیل عمل می‌کردند؟)، اما هیچ‌کدام مدعی در دست داشتن شناخت علمی نبودند. ویژگی‌های گفته‌شده به هسته‌ها یاری رساند تا از اقدام در راستای به دست گرفتن کامل جنبش اجتناب کنند؛ البته برون‌داد نامطمئن این خیزش‌ها این پرسش را به ذهن متبادر می‌کند که چه چیزی می‌توانست هماهنگیِ توان و ظرفیت جمعی را اثربخش‌تر کند، اگر اصلاً وجود چیزی با چنین کارکردی ممکن باشد. چیزی که با اطمینان می‌توانیم بگوییم این است که تاریخ هرگز راه‌حلی به ما ارائه نکرده است که کامل و تضمین‌کننده‌ی عدم شکست باشد. آنچه از مقایسه‌ی این دو لحظه‌ی تاریخی [دوره‌ی انقلابی آغاز قرن ۲۰ در روسیه و جنبش‌های متعاقب ۲۰۱۱] حاصل می‌شود، این است که می‌توانیم نه لزوماً تمام فرض‌های پیشینی یک موضع بلکه بخشی از آنها را بپذیریم. در نتیجه بهتر است با برچسب‌های «لنینیست»، «آنارشیست» و «اُتونومیست» همچون بسته‌های از پیش آماده‌‌ی هویتی برخورد نکنیم که یا آن‌ها را کاملاً می‌پذیریم یا کاملاً ردشان می‌کنیم، بلکه به جزئیات مربوط به استدلال‌های هر کدام از آنها بر اساس شایستگی و ارزش‌مندیِ [آن جزئیات و جوانب خاص‌شان] بپردازیم.
واقعیت انکارناپذیر این است که لنین خود مدافع راستین انعطاف‌پذیری تاکتیکی بود. لنین در کمونیسم «جناح چپ»، که دو دهه و دو انقلاب بعد از چه باید کرد؟ نگاشته شده، بر انعطاف‌پذیری تاکتیکی تا حد تکرارگویی تأکید می‌کند. از آنجا که در سیاست‌ ناممکن است که ”پیشاپیش بدانیم کدام روش‌های مبارزه قابل‌اجرا و به نفع ما خواهند بود“، ضروری‌ست که بر همه‌ی آنها مسلط باشیم؛ هیچ روشی، قانونی یا غیرقانونی، نمی‌تواند به‌طور پیشینی کنار گذاشته شود20. این سخنان لنینِ متأخر و عمل‌گرا صرفاً در راستای عقلانی جلوه‌دادنِ عقب‌نشینی‌های بعد از انقلاب نیست: همین ایده‌ها را نزد لنین بلندپروازِ جوان‌تر هم می‌یابیم. در عوض می‌توان کمونیسم «جناح چپ» لنین را بیش‌تر از نقطه‌نظری اکتیویستی خواند: هدفِ نقد او آن کسانی هستند که می‌خواهند محصول انقلاب را پیش از پاشیدن بذرهایش برداشت کنند؛ می‌خواهند رادیکال باشند بی آن که مشقت آن را متحمل شوند21. در عوض، به نظر می‌رسد سخن لنین آن است که «رادیکال‌بودن» کیفیتی نسبی‌ست: هیچ‌کس به‌شکلی ناگذرا و در تجرید سیاسی نیست. تنها هنگامی می‌توان از رادیکال‌بودن صحبت کرد، که رادیکال‌بودن در رابطه با وضعیت مشخصی باشد و از طریق یافتن مترقی‌ترین موضع در آن وضعیت مشخص بتواند بیشترین حمایت را به خود جلب کند. رادیکال‌بودن بیرون از یک وضعیت مشخص یک ژست نابخردانه یا مطلقاً زیبایی‌شناختی است.
برای اطمینان لازم است تصریح کنم که موقعیت‌های بسیاری وجود خواهند داشت که در آن‌ها از ورود به فعالیت پارلمانی، قدرت دولتی، حتی اتحادیه‌های کارگری و احزاب چپ میانه‌رو هیچ چیزی به‌دست نخواهد آمد. اما در سیاست هیچ «همیشه» یا هیچ «هرگزی» وجود ندارد. هر کسی که موضع «درست» خود در تجرید را فارغ از شرایط و موقعیت حفظ می‌کند، در بیش‌تر مواقع همان‌قدر درست می‌گوید که یک ساعت از کار افتاده. هر کسی که ”خیال نوعی دستورالعمل برای کارگران را در سرمی‌پروراند که در آن راه‌حل‌های شسته‌ورفته‌ای برای تمامی احتمالات و تصادفات مهیا شده است (…)، صرفاً یک شارلاتان است“22. نمی‌توان به‌طور خودخواسته‌ای نهادها را به‌طور کامل و در تمام وضعیت‌ها نادیده گرفت، چنان که گویی آنها با نادیده‌گرفتن‌‌شان خودبه‌خود از صحنه‌ی روزگار محو خواهند شد. زیرا مادامی که این نهادها وجود دارند، به تأثیرگذاری بر روی زندگی‌های ما ادامه خواهند داد، و با پتستاس خود ما را تهدید کرده و پتنشیای ما را محدود می‌کنند. از این رو خطایی ابتدایی خواهد بود که ”«انکار سوبژکتیو» یک نهاد ارتجاعی مشخص را با نابودسازی واقعی آن از طریق عملیاتی مرکب از مؤلفه‌های اُبژکتیو اشتباه بگیریم23. اگر کسی نمی‌خواهد یا نمی‌تواند در سیاست‌های پارلمانی یا مستقیماً در دولت درگیر شود، تا وقتی که این نهادها وجود دارند، باید دنبال راه‌هایی برای دخالت غیرمستقیم در آنها باشد؛ و یا از طریق پروراندن رایزنان [درون دولت و نهادهای آن]، یا با ساختن ظرفیت و توان گروهی کافی بتواند قدرت‌شان را محدود کرده و تصمیم‌هایی به آنها تحمیل کند.
بحث بالا در رابطه با ایجاد ائتلاف‌ها هم صدق می‌کند. ”ایجاد ائتلاف‌های موقتی حتی با کسانی که قابل‌‌اطمینان نیستند، تنها برای کسانی هراس‌آمیز است که به خود اعتماد ندارند“24؛ یعنی کسانی که مطمئن نیستند قدرت آن را داشته باشند که متحدانشان را به گونه‌ای حفط کنند که قادر به بازخواست و نیز تعیین چگونگی انجام امور در ائتلاف‌هایشان باشند. البته منظور این نیست که هر نوع ائتلاف یا مصالحه‌ای خوب یا حتی قابل‌پذیرش است. بلکه نکته در این است که پاسخ به مسأله‌ی ائتلاف یک «درست» یا «غلط»، و «همیشه» یا «هرگز» مجرد نیست، بلکه مسأله‌ی سنجش وضعیت مشخص، و مهم‌تر از آن، به‌ دست آوردن پتنشیای لازم برای تأثیرگذاری بر روند وقایع است. به طور کلی، اگر در وضعیتی از ناهمگنی اجتماعی فعالیت می‌کنیم که زیست‌بومِ کنش‌گرانِ گوناگون است و تمام توان‌مان را به کار می‌بندیم که پتنشیای بیش‌تری به دست آوریم، در این صورت ایجاد ائتلاف‌ها گریزناپذیر است. ”یکی از بزرگترین اشتباهات“ این است که فکر کنیم ”انقلابیون به تنهایی می‌توانند انقلاب کنند؛ حال آن که بدون ائتلاف در ”متنوع‌ترین ساحت‌های فعالیتْ هیچ سامان‌یابیِ موفق کمونیستی محلی از اعراب ندارد“25. آیند‌ه‌ی مشترک ”نه با مصالح انسانی مجرد، و نه صرفاً با مصالح انسانی‌‌ای که مشخصاً به دست ما مهیا شده“، ”بلکه با مصالح انسانی‌ای ساخته می‌شود که از سرمایه‌داری به ما رسیده است“، به همین دلیل آینده‌ی مشترک نیازمند بیشترین حد ممکن انعطاف‌پذیری از جانب کسانی‌ست که برای ساختن آن کوشش می‌کنند.26
روشن است که اصلاحات معمولاً دوپهلو هستند و می‌توانند نتایجی در جهات متضاد به بار آورند: یا راه را برای دگرگونی‌های گسترده‌تر هموار می‌کنند یا موجب سستی و فرسایش انگیزش‌های رادیکال‌تر می‌شوند. با این وجود، همان‌طور که درباره‌ی ائتلاف هم گفته شد، مسأله این نیست که اصلاحات «در خود» چه هستند، بلکه آنچه اهمیت دارد، جهتی‌‌ست که اصلاحات می‌تواند به سمت‌اش هدایت شود، و همین‌طور آن ظرفیت جمعی‌ست که می‌تواند این هدایت را به دست بگیرد. ”گسترش حقیقی ــ‌‌هر چند کوچک‌ــ افق دید کارگران تنها می‌تواند به معنای برداشتن یک قدم حقیقی رو به جلو باشد“، به شرطی که ابزار بهره‌گیری از چنین گشایشی را در اختیار داشته باشیم و از آن به‌مثابه‌ی سنگ‌بنای چیز دیگری استفاده کنیم27.
در نهایت، خوش‌بینی و اطمینان بی‌حدوحصر لنین از چشمه‌ی اعتماد به نفسی جاری می‌شود که ما دیگر به آن دسترسی نداریم: اعتقاد راسخ به صحت علمیِ آن جهان‌بینی که مبنای تحلیل‌ها و پیش‌بینی‌های وی بود. (لنین می‌گوید”دکترین مارکس دکترینی با توانایی مطلق است، زیرا بیان حقیقت است“28). پیش‌بینی‌های نادرست و اشتباهات ناگوار کسانی مثل لنین به ما یاد داده که درباره‌ی یقین‌هایمان بسیار محتاط‌تر باشیم، و آینده را ذاتاً گشوده، حادث و غیرمتعین در نظر بگیریم. اما جنبه‌ی کنایی ماجرا در این است که دقیقاً در دوران ما که زمانه‌ی ضد-تعین‌گرایی به‌معنای دقیق کلمه‌ است، آن سیاستی که سوژه را درون خود دارد، و دستورش ساخت عاملیت و ظرفیت جمعی برای کنش است، بیش از هر سیاست دیگری معقول است. دقیقاً به این دلیل که برون‌داد در هر حال نامتعین است، ما باید امور را به‌نحوی لحاظ کنیم که گویی همه چیز به خود ما بستگی دارد و (فارغ از این که باورمان برای عمل چه باشد) متعهد شویم تمام تلاش‌مان را خواهیم کرد. ممکن است بر مبنای شواهد موجود در برهه‌ای مشخص کار زیادی برای انجام‌دادن نباشد. اما نکته‌ی نهفته در پرسش ”چه باید کرد؟“ لنین این بود که در هر شرایطی، هر اندازه هم تحت محدودیت و فشار، همیشه کاری برای انجام‌دادن وجود دارد. اگر زندگی سیاسی ”زنجیری نامتناهی متشکل از تعداد نامتناهی حلقه‌هاست“، همیشه حلقه‌ای وجود دارد که می‌توانیم بیابیم و ”به محکم‌ترین شکل ممکن“ به آن متوصل شویم، تا امکان جرح‌وتعدیل قیدوبندهایمان را به دست دهد، چیره‌شدن بر محدودیت‌هایمان را ممکن کند و ظرفیت جمعی‌مان برای کنش‌گری را گسترش دهد.29 ممکن است هنوز از بدل‌شدن به آن حلقه‌ دور باشیم، ”حلقه‌ای که اگر کسی آن را کنترل کند، تمام زنجیر را کنترل خواهد کرد“، اما در هر حال همواره نقطه‌ای وجود دارد که بتوان از آن‌جا آغاز کرد و ساختن را پیش برد.30
«بلندپروازی» و «عمل‌گرایی» [یا پراگماتیسم] دو رویه‌ای که در دو سر خط‌سیر لنین به عنوان یک اندیشمند سازماندهی قرار می‌گیرند، احتمالاً آلوده‌‌شده‌ترین واژه‌ها در سیاست هستند. ”بلندپروازی“ این معنا را یافته است که در حالی که ”چشمان فرد را به نتیجه خیره نگاه می‌دارد“، باعث می‌شود فرد با کمی بی‌رحمی، انعطاف‌ناپذیری و کمبود گشودگی به دیالوگْ ایده‌های خویش را به دیگران از طریق زور یا فریب تحمیل کند. در سوی دیگر، «عمل‌گرایی» سست‌عنصری، فرصت‌طلبی، عدم تعهد و آمادگی بیش‌ازحد برای مصالحه را به ذهن متبادر می‌کند. مشکل احتمالاً این است که از آنجا که غالباً دیده‌ایم این دو مفهوم را به‌طور جدا از هم قرار داده‌اند، به جای این که آن‌ها را یک‌جا مجسم کنیم، هر یک از آن‌ها را در انزوایشان در نظر می‌آوریم. اما بلندپروازی بدون عمل‌گرایی توخالی‌ست، و عمل‌گرایی بدون بلندپروازی کور است. نکته در این است که در مواجهه با هر موقعیتی بیشترین میزان بلندپروازی که با بیشترین میزان عمل‌گرایی سازگار باشد را اختیار کنیم. ممکن است ایده‌ی مورد نظر شما درباره‌ی «بردن» کاملاً متفاوت از ایده‌ی مورد نظر لنین باشد؛ اما فارغ از این که ایده‌ی شما چیست، و در یک زمان مشخص چه کارت‌هایی در دست دارید، اگر واقعاً به ایده‌ی خود باور دارید، باید برای بردن بازی کنید. بازی‌کردن برای برد نه به این معناست که آنچه که می‌خواهید را انجام دهید، و نه معنایش این است که بر سر نسخه‌ی ضعیفی از آنچه که شدنی‌ست کوتاه بیایید؛ بلکه معنایش اندیشیدن استراتژیک است. به بیان دیگر، باید حتماً بستر وسیع‌تر زیست‌بوم پیچیده‌ی مبارزات و عاملیت‌ها را در نظر بگیریم تا بتوانیم چیزی را بیابیم که بیشترین امکان دگرگون‌سازی را در یک شرایط مشخص به دست بدهد؛ چیزی که بتواند به بهترین نحو بالقوگی‌های سیاسی گشود‌ه‌شده‌ی حاصل از سلسله‌ای از رویدادها را به خدمت گیرد و موجب بیشترین دگرگونی در محدودیت‌های حال حاضر شود؛ چیزی که بیشترین فاصله از وضع حاضر و نزدیک‌ترین فاصله به آنچه شما می‌خواهید را به دست بدهد. گاهی تلاش‌های هدفمند کوچک می‌توانند اثراتی با مقیاس عظیم تولید کنند، گاهی هم صرفاً کار گِل بی‌ثمر به نظر می‌رسند. در هر صورت، عمل‌کردن به شیوه‌ای که گفته شد، شاید تنها معنای دقیقی باشد که می‌توانیم به ایده‌ی «رادیکال‌بودن» نسبت دهیم.

منبع: www.viewpointmag.com
It Takes Organizers to Make a Revolution / Rodrigo Nunes / November 9, 2017

پانوشت‌ها

1 Analytical groups
2 لارس لیه، لنین (لندن: 2011). طعنه درباره‌ی لنین به‌ منزله‌ی بت برگرفته از پاول اکسلرود رهبر منشویک‌هاست.
3 لنین زمانی که موفقیت خارج از انتظار ۱۹۰۵ را جشن می‌گرفت، نوشت: ”در بهار ۱۹۰۵ حزب ما اتحادی از حلقه‌های زیرزمینی بود؛ و در پاییز به حزبی برای میلیون‌ها پرولتر بدل شد. آیا این امر «به یک‌باره» رخ داد آقایان، یا این که برای آماده‌سازی و اطمینان‌ حاصل‌کردن از چنین نتیجه‌ای ده‌ سال کار آهسته، مستدام، آرام و بی‌ادعا انجام شد؟“، لنین. برخی وجوه فروپاشی حال‌حاضر، مجموعه آثار. جلد ۱۵ (مسکو. انتشارات پروگرسیو. ۱۹۷۷). ص. ۱۵۴ (تأکیدها در خود متن هستند). تمام متون لنین از این نسخه گرفته شده‌اند، مگر این که نسخه‌ی دیگری ذکر شده باشد.
4 نام اثر مشهور لنین که در سال ۱۹۰۱ نوشته شده و در سال ۱۹۰۲ به چاپ رسید. [مترجمان]
5 ژیل دلوز و میشل فوکو. روشنفکران و قدرت، در اثر فوکو با نام زبان، ضدحافظه، عمل: مقاله‌ها و مصاحبه‌های منتخب. ویراستار: دونالد. اف. بوخارد. ترجمه: دونالد. اف. بوخارد و شری اسمیت (نشر ایتاکا: مطبوعات دانشگاه کُرنل، ۱۹۷۷). ص. 209.
6 استنباطی که از این استدلال می‌شود، چنین چیزی خواهد بود: ما باور داریم که همگان باید سازماندهی شوند، اما به جز سازماندهی خودمان، کار دیگری از دست ما برنمی‌آید.
7 Pierre Clastres انسان‌شناس فرانسوی. ۱۹۳۴-۱۹۷۷. [مترجمان]
8 نگاه کنید به پیِر کلاسترز. جامعه در برابر دولت: مقالاتی در انسان‌شناسی سیاسی. ترجمه: رابرت هارلی و اَبی اشتاین (کمبریج: انتشارات ام آی تی)؛ رودریگو نونِز. شاهزاده‌ی شبکه: رهبری نزد کلاستر و ماکیاولی. ژورنال بین‌المللی ارتباطات. شماره‌ی ۹ (۲۰۱۵) ص.ص.۷۹-۳۶۶۲.
9 جالب است که این شکایتی‌ست که لنین خطاب به کسانی بیان می‌کند که او را به دلیل پیش‌بردن برنامه‌ای در «از کجا آغاز کنیم؟» به سال ۱۹۰۱ نقد کرده بودند، برنامه‌ای برای این که چگونه از کهکشان سازمان‌های موجود مارکسیستی در روسیه یک حزب بنا کنیم: ”آیا واقعاً فهم این نکته ممکن نبود که هنگامی که رفقا برنامه‌‌ای که ارائه می‌شود را می‌پذیرند، آن‌ها نه به‌دلیل «فرمانبرداری»، بلکه به دلیل اقناع‌شان درباره‌ی ضرورت آن طرح برای دستیابی به هدف مشترکمان آن را عملی می‌کنند، اگر هم آن برنامه را نپذیرند، «طرح اولیه» چیزی بیش از همان طرح اولیه باقی نخواهد ماند؟“. ولادیمیر لنین. چه باید کرد؟؛ و لارس لیه، کشف دوباره‌ی لنین، چه باید کرد؟ در بستر آن (شیکاگو: نشر هِی مارکت، ۲۰۰۶). ص. ۸۱۵. من در این متن از ترجمه‌ی لارس لیه بهره برده‌ام.
10 Stikhiinyi به تلفظ روسی. لارس لیه ملاحظات جالبی دارد بر ریشه‌یابی اسم stikhiinost و فرم صفتی آن stikhiinyi و استفاده‌ از آنها در بستر تاریخی‌‌ای که لنین این کلمات را به نگارش درآورده است. او معتقد است ترجمه‌ی این کلمات به «خودانگیختگی» و «خودانگیخته» گمراه‌کننده است. نگاه کنید به: لارس لیه، کشف دوباره‌‌ی لنین. ص.ص. ۲۸-۶۱۶.
11 stikhiinost
12 و.ای. لنین. چه باید کرد؟، ص. ۷۲۱. لنین کمی جلوتر در این کتاب، با برآشفتگی می‌نویسد: گناه اولیه‌ی ما در مسائل مربوط به سازماندهی این است که به‌دلیل محدودیت‌های مهارتی* به وجهه‌ و آوازه‌ی انقلابیون روسیه آسیب زدیم. (…) امیدوارم هیچ سازماندهی برای این کلمات گزنده از من خشمگین نشود، زیرا مادامی که سخن از عدم آمادگی در میان است، این حرف‌ها را قبل از هر کسی به خودم می‌گویم“. همان‌جا. ص.۷۸۸. (تأکیدها در خود اثر است).
* artisanal limitations
13 این جمله بازی با کنایه‌ی معروف اینگُلد است که گفته بود انسان‌شناسی ”فلسفه‌ایست که مردم درون آن جای می‌گیرند“. تیم اینگُلد. «سرمقاله» در ژورنال انسان [MAN]. شماره ۲۷ (۴). ۱۹۹۲. ص.ص. ۶-۶۹۵.
14 شاید بهترین نقطه‌ی شروع برای درک منظور گتاری از گروه تحلیلی مطالعه‌ی پیش‌گفتار دلوز بر «روان‌کاوی و نظم غیرسلسله‌مراتبی» (Psychanalyse et Transversalité) باشد، که با عنوان «سه مشکل مرتبط با ‌گروه» نیز منتشر شده است: ژیل دلوز. در جزایر بیابانی و دیگر متون. ویراستار: دیوید لاپوژاد. ترجمه: مایکل تائورمینا. (نیویورک: سمیوتکست، ۲۰۰۴). ص.ص. ۲۰۳-۱۹۳.
15 در انگلیسی [همین‌طور در فارسی] کلمه‌ی «قدرت»، درست مانند «خودانگیختگی» دو معنا را هم‌زمان در خود دارد: خوشبختانه این دو معنا در لاتین تفکیک شده‌اند. با پیروی از اسپینوزا، پُتنشیا (potensia) را می‌توانیم به توان برای کنش معنا کنیم، توانی که در هر فرد وجود دارد، در حالی که پُتِستاس (potestas) به توان برای کنشی ارجاع می‌دهد که در نهادها (پلیس، ارتش، نظام قضایی) به‌ منصه ظهور می‌رسد. پتستاس انبساط و گستردگی پتنشیا است، اما دقیقاً به ‎دلیل همین علامت مشخصه این قابلیت را دارد که توسط متولیانش برای محدودکردن پتنشیا به‌ کار بسته شود. به‌ بیان جان هالووی، پتستاس قدرت برفراز دیگران است. با چنین درکی، می‌توان گفت که نسبت پتستاس به پتنشیا (و نسبت رهبری قوی به رهبری ضعیف) مانند نسبت کار مرده به کار زنده است: در خاستگاه همان چیز است، اما بیرونیت‌یافته، سنگواره‌شده و به علیه خویش‌ تبدیل‌یافته است.
16 و. ای. لنین. چه باید کرد؟ ص. 794. (تأکیدها در خود متن).
17 همان‌جا. ص. ۸۲۸. استعاره‌ی داربست (scaffolding) اولین بار در از کجا باید آغاز کرد؟ استفاده شد. در آن‌جا داربست برای ارجاع به نقشی که یک روزنامه‌ی سوسیال‌دموکرات سراسری در روسیه (ایسکرا) می‌توانست در ساختن یک حزب از دل شبکه‌های موجود ایفا کند، مورد استفاده قرار گرفت. نگاه کنید به لنین. از کجا باید آغاز کرد؟، مجموعه آثار. جلد ۵. ص.ص. ۴-۲۳. در ضمن لنین روزنامه را نیز به‌مثابه‌ی «سازمانده جمعی» توصیف می‌کند.
18 لنین. چه باید کرد؟، ص. ۷۸۶.
19 نگاه کنید به پائولو گرباودو. توییت‌ها و خیابان‌ها؛ شبکه‌های اجتماعی و کنش‌گری معاصر. (لندن: نشر افلاطون، ۲۰۱۲)؛ آنا فَیگِن‌باوم، فابیان فرنزل و پاتریک مک‌کاردی. کمپ‌های اعتراضی. (لندن: کتاب زِد، ۲۰۱۳)؛ رودریگو نونِز. سازمان‌دهی بی‌سازمان‌ها، کنش جمعی در ادامه‌ی شبکه‌ها. (لندن: میوت/پست لب، ۲۰۱۴)؛ زینب توفِکچی. توییتر و گاز اشک‌آور. قدرت و شکنندگی اعتراض شبکه‌ای. (نیوهاون: نشر دانشگاه یِیل، ۲۰۱۷).
20 و.ای. لنین. کمونیسم «جناح چپ»: اختلالی کودکانه. مجموعه آثار. جلد ۳۱. ص.۹۶. [این متن با عنوان «بیماری کودکی چپ‌روی در کمونیسم» به فارسی ترجمه شده، و این متن در ساحت فارسی‌زبان عمدتاً با این عنوان شناخته‌ می‌شود ــ مترجمان]
21 ”انقلابی‌بودن پس از آن که انقلاب همه‌گیر شده است، کار دشواری نیست (…). بسی دشوارتر ــ‌‌‌و بسی ارزشمند‌ترـ است که هنگامی که شرایط مبارزه‌ی مستقیم، آشکار، واقعاً توده‌ای و واقعاً انقلابی هنوز فراهم نشده است، انقلابی‌ باشی و توان آن را داشته باشی که در بدن‌های غیرانقلابی و معمولاً در بدن‌های راست ارتجاعی، در شرایط غیرانقلابی و در میان توده‌هایی که از درک فوری اهمیت نیاز به روش‌ها و کنش‌‎های انقلابی ناتوانند، از منافع انقلاب (از طریق پروپاگاندا، تهییج و سازماندهی) پشتیبانی کنی“. همان‌جا. ص. ۹۷. ”«بدجوری انقلابی» هستی، اما در واقعیت از دشواری‌های نه چندان بزرگ مبارزه علیه تأثیرات بورژوازی در درون جنبش طبقه کارگر هراس داری“. همان‌جا. ص. ۱۱۵.
22 همان‌جا. ص. ۳۸.
23 همان‌جا. ص.۶۲.
24 و.ای. لنین. چه باید کرد؟. ص. ۶۹۰.
25 و.ای. لنین. درباره‌ی اهمیت ماتریالیسم رزمنده. مجموعه آثار. جلد ۳۳. ص. ۲۲۹. نکته‌ی مربوط به ناهمگنی اجتماعی را می‌توان صریحاً بر حسب تحلیل طبقاتی چنین بیان کرد: ”سرمایه‌داری سرمایه‌داری نبود، اگر پرولتاریای طبق تعریفِ ما را انبوهی از انواع پرولترهای مختلط و چهل‌تکه احاطه نکرده بودند (…). پیرو این امر (…) توسل به تغییر رویه، و مصالحه و سازش با گروه‌های متنوع پرولتاریا، و با احزاب مختلف کارگران و خرده‌اربابان ضرورت مطلق است“. و.ای. لنین. کمونیسم «جناح چپ»، ص. ۷۴.
26 همان‌جا. ص. ۵۰
27 ”سوسیال دموکراسی انقلابی در فعالیت‌هایش مبارزه برای اصلاحات را همواره لحاظ کرده و هنوز هم لحاظ می‌کند. اما همیشه از تحریک/هراس «اقتصادی» استفاده می‌کند تا نه تنها مطالبه‌اش برای این یا آن معیار را به دولت ارائه کند، بلکه همچنین (قبل از هر چیزی) مطالبه‌اش برای پایان‌دادن به دولت استبدادی را مطرح کند“. و.ای. لنین. چه باید کرد؟. ص.۷۷۸.
28 و.ای. لنین. سه منبع و سه جزء تشکیل‌دهنده‌ی مارکسیسم. مجموعه آثار. جلد ۱۹. ص. ۲۱.
29 و. ای. لنین. چه باید کرد؟. ص.۸۲۲
30 همان.
منبع: پراکسیس




اگر دل به بودن و ماندن كنار هم داريم!؟
گفتگو ميان توده اي ها- وحدت نظري- سازماني

مقاله شماره: ۲۳ ( ۲۲ اردیبهشت ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5786

در ديباچه براي با پچپچة پاييز، زنده ياد احسان طبري با برجسته ساختن تاييدآميز ويژگي روحي «ما ايرانيان»  مي نويسد «.. در اين كوه ساران سنگيده و بي قلب جهان سرمايه داري .. ما ايراني ها عاطفه و رنج خود را نمي پوشانيم، از تندي و تيزي احساسي كه در ماست.»

لذا اين سخني درست است كه بدون عشق، عشق به زحمتكشان و محرومان و عشق به آناني كه جانبدار حقوق آنان هستند، آناني كه به گفته ي زنده ياد نورالدين كيانوري «از دو ريال تا جان خود را به حزب مي دهند»، نمي توان جز «آزادانه» در اين نبرد سخت بر سر بود و نبود شركت كنند و دل به بودن و ماندن كنار هم داد بدهند. بايد «دل نزديك شدن» داشت (زنده ياد جوانشير در اثر منتشر نشده ي كه توسط انتشارات حزب توده ايران اخيراً انتشار يافته با عنوان: زوال ضحاك و برآمدن كاوه – ص ٣٤).

عشق به زحمتكشان، و نفرت از حاكمان سركوبگر، جانبداري از طبقه كارگر و مبارزه با سلطه ي طبقاتي حاكمان از وحدت برخوردار است. «دشمن سنگدل است ولي ما مغروريم!»

اين وجه انديشه كه رفيق عزيز احسان در ابرازنظر اخيرش به مقاله ي: رفقا! خلق در انتظار شماست، در آغاز سخن گذاشته است، سويه ي ضروري و درّ ورود به بحث اصلي است به منظور تئوريزه كردن ضرورت حفظ و تحكيم موضع جانبداري از منافع امروز و آينده ي زحمتكشان ميهنمان. كوششي كه هم زمان به معناي جانبداري تاريخي از منافع ملي همه ي خلق هاي ساكن سرزمين كهنسال مشترك همه ي ايرانيان است.

 

١– وحدت نظري- سازمان

تعريف وحدت سازماني، تاكيد بر وحدت در عمل است، تا در اين نبرد سخت و حساس در «كوه ساران سنگيده و بي قلب جهان سرمايه»، نيرو به هدر نرود، كوشش ها يك ديگر را خنثي نسازد و بتواند منسجم و هدفمند گام بر دارد.

در شرايط مشخص ايران اين تعريف به معناي ”عدم تمركز در مبارزه ي مشترك“ است.

مي توان و لازم است يك نفره و يا با رفقا و هواداراني كه اعتماد به آن ها را بايد خود مبارز تضمين كند – امكان ديگري نيست -، به مبارزه ي روزانه پرداخت. «فعاليت هاي مخفي گروهي كوچك و فعاليت هاي علني تك نفره»، همان طور كه رفيق عزيز احسان مي نويسد، «مي تواند ده ها ايراني معترض را روشن و آگاه و بتدريج آماده ي نبرد در روز موعود» كند.

درست در چنين شرايط مشخص حاكم در ايران است كه اهميت قاطع و بي ترديد وجود خط مشي انقلابي و برنامه حداقل كارگري حزب توده ايران براي مبارزه ي مشترك درك مي شود. ضرورت تفهيم مضمون آن و شفاف سازي دلايلِ صحت و درستي استقلال سياست طبقاتي حزب توده ايران از ديدگاه منافع روز طبقه كارگر و آينده ي كل جامعه از طرف توده اي ها و توده هاي زحمت شناخته مي شود و به زمينه ي عيني براي عشق به زحمتكشان بدل مي گردد. احساس و تعقل، عين و ذهن به وحدت مي رسند.

 

بر اين پايه است كه مي توان مضمونِ توده اي «آزاد بودن انسان» را در «انتخاب» كه بيان ”اختيار“ در رابطه ي ديالكتيكي ”جبر و اختيار“ است دريافت. انسان آزاد است و تاريخ زندگي خود را برپا مي كند. تاريخي كه بايد و تنها مي تواند در چارچوب شرايط مشخص تاريخي برپا شود. در شرايط مشخص نبرد سخت و حساس كنوني حزب توده ايران. از اين رو ضرورتاً همه ي كوشش توده اي ها در جهت ايجاد وحدت نظري و سازماني حزب طبقه ي كارگر ايران متوجه است.

هر برداشت و تفسير ديگر، با اين خطر روبروست كه به تئوريزه و از اين طريق قابل پذيرش شدن برنامه و ايدئولوژي ارتجاع جهاني و داخلي به منظور پاره پاره كردن حزب توده ايران بيانجامد.

فراموش نكنيم كه ماركس مي گويد، در هر دوره «ايدئولوژي حاكم، ايدئولوژي طبقات حاكم است». او وجود اين واقعيت را از اين رو ممكن و عيني ارزيابي مي كند، زيرا «طبقات حاكم اهرم هاي الغاي ايدئولوژي خود به توده ها را در اختيار دارند».

آن ها مالك ابزارهاي وسيع تبليغي و .. هستند. قتل عام رهبران و دانشمندان توده اي در سال ٦٧ نيز نمونه اي از اين ابزار تبه كارانه در دست آن ها است براي القاي ايدئولوژي خود. محكومان زير انواع فشارهاي ناشي از كاركرد اين ابزارها، به اين باور رسانده مي شوند، ”منطق“ حاكمان را منطقي ارزيابي كنند و بپذيرند. در آن دوران ها كه اين منطق در لباس مذهبي ممكن بود، ايدئولوژي مذهبي آن را مشيت الهي مي ناميد. امروز براي آن نام هاي ديگر را به كار مي برند. ”حكم حكومتي“ نمونه اي از القاي ايدئولوژي حاكمان همان قدر است كه ”الزامات جهاني سازي“ چنين نمونه اي است.

آيا اين آسان ترين كوشش براي حاكمان نيست، بتوانند با القاي پذيرش ”طبيعي“ و اجتناب ناپذير بودن پاره پاره بودن حزب توده ايران توسط توده اي ها، آن را به ابزار اِعمال ايدئولوژي خود براي تن دادن مبارزان به شرايط حاكمِ مورد نظر حاكمان بدل سازند به جاي مبارزه براي تغيير آن؟ و به هدف نابودي تدريجي حزب طبقه كارگر دست يابند!؟

مبارزه ي خانواده هاي شهيدان عليه نابودي گورگاه عزيزان به خون خفته كه خبرش امروز در توده اي ها انتشار يافت، مبارزه اي شكوهمند با ابزار القاي ايدئولوژي دشمن طبقاتي است كه بايد ارج نهاد و در آن شركتي فعال داشت. اين يك نبرد سياسي- ايدئولوژيك است در سيماي «عشق» به قربانيان جانبدار منافع روز و آينده ي زحمتكشان. بايد به دشمنان طبقاتي گفت كه تخريب مزارها به آن ها كمك نخواهد كرد. بر مزارشان يادواره و موزه ي مقاومت برپا خواهد شد. «دشمن سنگدل است ولي ما مغروريم!» (اط)

 

٢- وحدت نظري- ايدئولوژيك و ارزيابي متفاوت از واقعيت

رفيق عزيز احسان به درستي مي نويسد: «بي شك مي توان با تعامل و گفتگوي بيش تر و به ويژه در هنگام عمل در ميدان مبارزه به وحدت نظري و سازماني دست پيدا كرد.» با توجه به مضمون اين بيان مي توان با شفافيت دريافت كه موضع جستجوگر اين رفيق و رفقاي ديگر مانند رفيق عزيز آرش در ابرازنظري، زدن دست رد به سينه ترفند پاره پاره كردن حزب توده ايران است كه دشمن طبقاتي دنبال مي كند. هدف بي هر ترديد، كوششي صادقانه براي عملي ساختن تقويت مبارزه ي مشترك توده اي ها است. مبارزه اي كه اميد است، با عمل و مبارزه ي انقلابي به يافتن راه مشترك بيانجامد.

اين برداشت از نظر مضموني درست است. عمل و پراتيك است كه انديشه ي انسان را در جهت درست هدايت مي كند.  طول جستجوي راه در طول تاريخ «آدميت» انسان و سرگشتگي هاي ميان راه، جز گام هاي محتاطانه در عمل نبوده است. حركت با وحشت از قواي قاهر طبيعت تا باور به قدرت ماوراء طبيعي و مذهب ووو، اين راه را سنگفرش مي كند.

شناخت علمي از واقعيت به اين روند طولاني و اجباري سرگشتگي تاريخي نقطه پايان گذاشته است. دستاورد تاريخي بانيان سوسياليسم علمي، دست يابي به انديشه علمي براي شناخت تاريخ و اسلوب دستيابي به آن با اسلوب ديالكتيك ماترياليستي است. نمي توان از اين دستاورد چشم پوشيد، و جريمه ي بر باد دادن جايگاه تاريخي خود را نپرداخت. انسان در بوته عمل آموختن آموخت و «آنگاه در كورة آزمون، زر از مس جدا مي شود و پولاد از سفال. پرويزن روزگار در كار است!» (اط، همانجا)

بحث و مضمون گفتگوي مشخص توده اي ها در شرايط كنوني قادر است «عمل و ميدان مبارزه» را شفاف تر نمايد. در اين زمينه برخي نكته ها در نوشتار گفتگو در روز اول ماه مه مطرح شد. به نظر مي رسد بايد آن را با صراحت و بدون ملاحضات مطرح نمود كه وقت دير است.

خوشبختانه نظر رفيق احسان نشان مي دهد كه همه ي ما در جستجوي راه حل هستيم و مي خواهيم هشيارانه عليه ترفند دشمن برزميم. اين نكته براي موضع مسئولان درجه اول حزبي نيز بي ترديد صدق مي كند.

 

نگراني به جا

ضربه دشمن تبه كار و قتل عام رهبران و دانشمندان توده اي در سال ٦٧ سنگين و موفقيت رهبري حزب در كمر راست كردن حزب توده ايران بزرگ است. زنده ياد احسان طبري در شعر ”معشوق“ با خوشبيني تاريخي از «آتش ققنوس بپاست» سخن مي گويد و اين كوشش بزرگ را نويد مي دهد و اذعان دارد كه «مي شناسم او را، پس سال هاي بلند، .. مي شناسم او را، خانه اش قلب من است، آتشش درد من است.»

نگراني در پاسداري از اين «خانه» به جاست. كوشش براي تداوم حيات مبارزه جويانه حزب طبقه كارگر عمده ترين وظيفه روز توده اي ها است. از اين رو نيز بايد نگراني به جا را با هشياري انقلابي به حركتي موزون و خلاق توسعه داد و بدل ساخت.

 

نگراني مي تواند دو صحنه را در بر گيرد. صحنه سياسي- امنيتي و صحنه ي نظري- تئوريك.

در صحنه ي سياسي- امنيتي، آن هنگام حركت هشيارانه ممكن مي گردد، هنگامي كه ضوابط روشن و شفافي براي جلب نيرو تعيين شده باشد، تا از موازين اساسنامه اي حراست شود. براي نمونه بايد كاركرد و مواضع نظري- سياسي تاكنونِ هر علاقمند مايل به مبارزه در درون حزب براي حزب شفاف باشد. از اين طريق مبارزان جاي خود را در حزب مي يابند.

در صحنه ي نظري- تئوريك، پذيرش ضرورت حفظ اسلوب شناخته شده ي ماركسيستي- توده اي به مثابه كارپايه نظري و ايدئولوژيك حزب به منظور تنظيم سياست مستقل طبقاتي حزب توده ايران قابل چشم پوشي نيست.

در اين زمينه وجود وحدت نظري قطعي است. آن را نبايد با ارزيابي سياسي از پديده ها در ايران و جهان و تفاوت ها در آن نزد توده اي ها يكي دانست. وجود ارزيابي هاي متفاوت، مجاز و كمك است براي شناخت همه جانبه تر واقعيت. وحدت در اسلوب شناخت، يعني پايبندي به اسلوب ديالكتيك ماترياليستي براي شناخت روند ماترياليستي تاريخ، غيرقابل جايگزين است.

 

با چنين محك هايي است كه مي توان از مرز «نگراني» گذشت و رشد حزب طبقه كارگر را تضمين نمود. مشكل درست از اين جا آغاز مي شود كه توده اي ها، همان طور كه رفيق احسان نيز در ابرازنظر امروز خود مي نويسد «نمي دانند» علت سكوت رفقاي رهبري حزب و بستن عملي در حزب بر روي نيروهاي هوادار چيست؟ براي توده اي ها روشن نيست كه آيا نگراني در صحنه سياسي- امنيتي و يا در صحنه ي نظري- تئوريك نزد رفقاي رهبري كنوني حزب، علت سكوت و قطع بده و بستان با اعضا و هواداران حزب توده ايران است؟

بدين ترتيب مشكل به جا، وجود «نگراني» نيست. مشكل، نيافتن راه خروج از بن بست است!

هنگامي كه رفيق عزيز آرش وجداني در يك ايميل خبر تصميم كميته مركزي حزب را براي نشست با توده اي ها و هواداران اعلام مي كند كه بايد به منظور يافتن يك برنامه مشترك براي برنامه براي جبهه متحد خلق در آينده برگزار گردد، ولي ديگر سخني از آن مطرح نمي سازد، به همان راهي مي رود كه دبيرخانه حزب توده ايران مي رود و به پرسش درباره ي زمان و محل برگزاري نشست سكوت مي كند. اگر چنين تصميمي وجود ندارد و تنها يك ”گاف“ اتفاق افتاده، با سكوت حل مي شود؟ اگر علت نادرست بودن چنين تصميم و يا اعلام آن است، چرا توضيح داده نمي شود و علت نادرستي تفهيم نمي گردد؟

 

با تنگ شدن امكان صحنه ي سياسي- امنيتي، صحنه نظري- تئوريك براي توجيه علت سكوت فراخ مي شود.

هنگامي كه سرمقاله هاي نامه مردم كه به قول رفيق عزيز ناهيد، توده اي ها «هر دو هفته سه شنبه ها به خواندن آن» فرا خوانده مي شوند، هميشه با پيام عام ضرورت همكاري و وحدت عمل پايان مي يابد و هيچ شعار و رهنمود مشخص مطرح نمي گردد، نبايد علت سكوت را در صحنه نظري- تئوريك جستجو كرد؟ آيا ناروشني در تحليل شرايط علت پناه بردن به شيوه ي سكوت و از سر گذراندن است؟ آيا قناعت به سكوت به جاي مستدل ساختن صحت و درستي مواضع خود، در طول زمان حزب طبقه كارگر را به سوي انفعال و جدايي از توده ها نمي راند؟ آيا چنين وضعي هدف ارتجاع داخل و خارج از كشور نيست؟

 

هنگامي كه شعار و رهنمود غيرمشخص است، براي توده ها مضمون و كاركرد مبارزه مفهوم نمي شود. سخن در سطح انتزاعي «توخالي» (ماركس) باقي مي ماند. از اين رو از سر پرداختن به آن مي گذرند و در جستجوي پاسخ به نيازهاي خود به هر سو پراكنده مي شوند. آيا چنين وضعي مورد نظر ارتجاع داخلي و خارجي نيست؟ آيا قتل عام توده اي ها تدارك چنين پراكندگي نيست؟ از كار در نمي آيد؟

تحقيقات اخير جامعه شناختي نشان داده است كه بي پاسخ ماندن خواست هاي زحمتكشان از ”چپ“، علت جا بازكردن پاسخ هاي انحرافي عليه خارجي و پناهندگان سياسي- جنگي- اقتصادي توسط نيروهاي فاشيستي و داعشي ها است. سخنان عام و انتزاع هاي توخالي كه در تبليغات حزب توده ايران مطرح مي گردد، به چنين خطري در ايران دامن مي زند. به امكان روي كار آمدن پوپوليست هاي راستگرايي از قبيل احمدي نژاد دامن مي زند. به برنامه ”تغيير رژيم“ از نوع آمريكايي دامن مي زند. جا را براي سلطنت طلبان و متحدانشان مي گشايد.

 

سكوت و شركت نكردن رهبري كنوني در گفتگوها با يك مشكل شناختي از ديدگاه تئوري شناخت ماركسيستي نيز روبروست.

كسي كه در گفتگو شركت فعال دارد، چاره اي هم ندارد بيانديشد. انديشيدن انتقادي انسانِ مسلح به منطق ماركسيستي، انديشيدن براي تغيير شرايط است. قناعت به سكوت، پذيرش شرايط حاكم است. آن كس كه مي انديشد تا تغيير دهد، به راه حل هاي ممكن دست مي يابد. آن كس كه سكوت مي كند، از حركت بازمي ماند، از وقايع و روند تاريخي عقب مي ماند و از صحنه نبرد كنار زده مي شود. طبري «معشوق» را در شعر زندان خود با همين نام كه ذكر شد، در وسط جريان خروشان تاريخ مي خواهد!

 

كوشش توده اي ها مي تواند با جستجوي علل سكوت رهبري كنوني حزب توده ايران در برابر مساله ي وحدت نظري و سياسي، كمك باشد براي تبديل شدن حزب طبقه كارگر ايران به موتور و تكانه تحولات انقلابي در ايران. ضرورت تاريخي اين كوشش از چنين ريشه اي برخوردار است.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5786




اعتراض سندیکاها و اتحادیه های کارگری به سرکوب معلمان 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
آدينه  ۲۱ ارديبهشت ۱٣۹۷ –  ۱۱ می ۲۰۱٨

 

اخبار روز: دو سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه و سندیکای کارگران کشت و صنعت هفته تپه در بیانیه ای مشترک و اتحادیه ی آزاد کارگران ایران در بیانیه ی جداگانه ای سرکوب معلمان، ضرب و شتم و بازداشت آن ها را محکوم کردند.

بیانیه مشترک سندیکای کارگران شرکت واحد
و کارگران کشت و صنعت هفته تپه
برخورد خشونت آمیز با تجمع صنفی معلمان محکوم است

پنج شنبه ۲۰ اردیبهشت تجمع اعتراضی مسالمت آمیز معلمان و بازنشستگان که فرهیختگان کشور هستند؛ در مقابل سازمان برنامه و بودجه با تهاجم نیروهای لباس شخصی و امنیتی سرکوب شد و تعدادی از معلمان و بازنشستگان بازداشت و با دست بند و پا بند به زندان اوین منتقل شدند و بنابر گزارش شورای هماهنگی تشکل های صنفی فرهنگیان ایران با زنان معلم شرکت کننده در تجمع بدرفتاری شده و به زمین کشیده شده اند. این تجمع با فراخوان شورای هماهنگی تشکل های صنفی فرهنگیان ایران در شهرهای مختلف کشور برگزار شد که متاسفانه در تهران اعتراض مسالمت آمیز معلمان و بازنشستگان سرکوب شده است.

اعتراض، تجمع، تحصن و اعتصاب حق مسلم همه مردم است و ضرب و شتم و اهانت به زنان و مردان معلم و بازنشسته را به شدت محکوم می کنیم و خواهان آزادی بی قید و شریط تمامی بازداشت شدگان و مجازات امران و عوامل سرکوب کننده می باشیم.

سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه
سندیکای کارگران شرکت گشت و صنعت نیشکر هفت تپه
۲۱ اردیبهشت ۹۷

اتحادیه ی آزاد کارگران ایران:
حمله وحشیانه نیروهای امنیتی به تجمع معلمان و ضرب و شتم آنها را قویا محکوم می کنیم و خواهان ازادی فوری و بی قید و شرط معلمان بازداشتی هستیم

معلمان کشور سالهاست بدلیل پایمال شدن بدیهی ترین حقوق انسانی خود و همچنین روند نابودی آموزش و پرورش کشور مبارزه شجاعانه و مستمری را برای حفظ کرامت انسانی خود، توقف خصوصی سازی و پولی کردن اموزش، برخورداری از بیمه درمانی کار آمد، مدیریت مستقیم معلمان بر صندوق ذخیره فرهنگیان، پایان دادن به امنیتی کردن فعالیتهای صنفی و بازداشت و زندانی کردن معلمان پیشرو و محو تبعیض در آموزش و پرورش آغاز کرده اند و در این راه هزینه های سنگینی را متحمل شده اند.

با اینحال مقاومت و مبارزه مسئولانه آنان لحظه ای متوقف نشده و سال به سال اعتلای بیشتری یافته و علیرغم تشدید فضای امنیتی در کشور در پی مبارزات سراسری توده های مردم در دی ماه سال گذشته و سرکوب خونین آن توسط حکومتگران، معلمان طی فراخوانی از سوی شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان در روز بیستم اردیبهشت دست به تجمعات پرشور و جسورانه ای در بسیاری از شهرهای کشور زدند.

اما تجمع آنان در تهران در مقابل سازمان برنامه و بودجه با یورش وحشیانه نیروهای امنیتی مواجه و بسیاری از معلمان شرکت کننده در تجمع با گستاخی تمام مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و بیش از ده نفر از آنان مجروح و بازداشت و در کمال بی شرمی با دست بند و پا بند به زندان اوین منتقل شدند.

سرکوب معلمان در مقابل سازمان برنامه و بودجه در حالی در برابر چشمان مردم ایران و جهانیان با وحشیانه ترین و سبعانه ترین شکلی صورت گرفت که اختلاس گران و چپاولگران صندوق ذخیره فرهنگیان و دارائی صدها هزار نفر از مردم ایران در موسسات مالی وابسته به حوزه های قدرت، آزادانه و با امنیت کامل به دزدیها و غارتگریهای خود ادامه می دهند.

بدون تردید وجود چنین وضعیتی در هر کشوری، اعلام جنگی آشکار از سوی حکومت با میلیونها کارگر و معلم و عموم توده های مردم و پیشدستی در این جنگ برای تحمیل فجیع ترین شکلی از زندگی اجتماعی در یک جامعه هشتاد میلیونی است.

اما اگر حکومتگران در این اندیشه اند که میتوانند در پی فضای حاکم بر کشور در نتیجه توجه توده های میلیونی مردم رنجدیده ایران به موضوع برجام، مبارزات ما کارگران و معلمان را براحتی مورد وحشیانه ترین تعرضات قرار دهند و ما را وادار به تمکین در برابر وضعیت جهنمی موجود کنند باید بدانند تداوم چنین سیاستهایی بصورت خیره کننده ای دی ماههای عظیم تری را با خود به همراه خواهد آورد و ما کارگران و معلمان را بسرعت به مصافی تعیین کننده با وضعیت به غایت غیرقابل تحمل موجود خواهد کشاند.

اتحادیه آزاد کارگران ایران با اعلام همبستگی با مبارزات بر حق معلمان و محکوم کردن یورش وحشیانه به تجمع آنان در مقابل سازمان برنامه و بودجه و هشدار به حکومتگران در تداوم سیاست سرکوب، خواهان ازادی فوری و بی قید و شرط معلمان بازداشتی و معلمان در حال تحمل حبس محمود بهشتی، مختار اسدی و آزادی و رسیدگی عاجل به خواستهای معلم اعتصابی اسماعیل عبدی و پایان دادن به امنیتی کردن فعالیتهای صنفی و سیاسی در کشور است.

اتحادیه آزاد کارگران ایران
۲۱ اردیبهشت ۹۷