آنچه از ف. تابان مي توان آموخت!
اقتصاد سياسي اهرم دفاع از حاكميت ملي!  

دوره جدید: مقاله شماره: ۵۸ (۷ مهر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

در

در بيان «انتقاد اقتصاد سياسي» كه زير عنوان اثر دورانساز كارل ماركس، “سرمايه” (“كاپيتال”) را تشكيل مي دهد، به گفته ي هولگارد وندت، اقتصاددان ماركسيست آلماني (١)، مضموني ژرف تر نهفته است از آنچه در نگاه اول به نظر مي رسد. ماركس «اقتصاد سياسي» را در بيان پيش به عنوان «فاعل و هم مفعول» (سوبژكت و ابژكت) به كار مي برد.

انتقاد ماركس به اقتصاد سياسي كلاسيك، انتقادي به مثابه ي بررسي و برخورد به موضوع- ابژكت تاريخي است. در اين بخش، «آنچه نادرست و يك سويه در اقتصاد سياسي است، مورد بررسي انتقادي قرار مي گيرد و نشان داده مي شود كه چرا برخي از روابط اجتماعي الزاماً به صورت سربه پا (برعكس) درك شده اند».

در بخش دوم، موضعِ انتقادي “اقتصاد سياسي” كه ماركس ترسيم مي كند، از موضع فاعل، سوبژكت- تاريخي عملي مي شود، زيرا انتقاد به علم اقتصاد گذشتگان «مي تواند تنها از موضع علمي» عملي گردد.

برجسته ساختن دو سوي انتقاد ماركس در بيان “انتقاد اقتصاد سياسي” در اين سطور تنها طرح موضوع بكري نيست كه ماركسيست جوان آلماني در رساله ي خود مطرح ساخته است، بلكه به ويژه از اين رو ضروري است كه ماركسيست هاي ايراني چاره اي ندارند در انديشه، و سپس در كاركرد خود (ارزيابي ها و مقاله هاي سياسي- اقتصادي، شعارها و …) از مرزي گذر كنند كه الزامي و در عين حال مستدل است! اين مرز كدامست؟ شايد توضيحي در زير در اين زمينه مفيد باشد:

اول- به كار گرفتن آموزش از تجربه ي گذشته

تجربه ي تلخ پيروزي ضد انقلاب در اتحاد شوروي و ديگر كشورهاي سوسياليستي در اروپا همه ي ما را مجبور به احتياط كاري كرده است. ماركسيست هاي فعال نيز اين شكست تاريخي را به طور كامل هضم تاريخي نكرده اند و اين عجيب نيست. با نابودي كشورهاي سوسياليستي، بسياري از مراكز تحقيقاتي ماركسيستي تعطيل شد. دانشمندان ماركسيست در دانشگاه ها و مراكز تحقيقاتي به طور جمعي به بازنشستگي اجباري و قانوني رانده و يا بيكار شدند. سازماندهي مجدد كار تحقيقاتي و پژوهشي در شرايط جديد به راه افتاد و با تلفات همراه بود. انتشار آثار گذشته قطع و يا به شدت محدود شد. در عوض به يك باره و “از زير سنگ” كليات “انتقادي” ماركس- انگلس انتشار يافت. كوشش براي “خوانش جديد ماركس” سازمان داده شد و غيره وغيره

با آغاز كار رهبري جديد در جمهوري خلق چين چند سال پيش، انتشار آثار كلاسيك ماركسيستي دوباره به طور وسيع عملي مي گردد. دانشمندان ماركسيست در كشورهاي سرمايه داري با كوشش بسيار به تعديل كمبود ها پرداخته اند. و …  لذا دورنماي مبارزه ي نظري- سياسي در برابر ماركسيست ها مثبت و اميدوار كننده است. ماركسيست- لنينيست هاي ايراني نيز در اين زمينه به وظيفه خود واقف و در همه ي كشورهاي محل اقامت خود فعالند.

با اين مقدمه، مي توان جنبه ي نخست را در مرزي كه بايد ماركسيست هاي ايراني (و نه تنها ايراني) از آن عبور كنند، طرح نمود. اين جنبه ترك موضع وحشت در دفاع از اقتصاد سياسي سوسياليستي، دفاع از سوسياليسم است. دفاع از آينده ي سوسياليستي كه نظريه پردازان بسياري به طور روزافزون در نوشتارهاي خود مطرح مي سازند، از مبرميت تام برخوردار است. آينده ي هستي انسان و جامعه انساني، سوسياليستي- كمونيستي خواهد بود و يا بربريت و روز محشر (آپوكاليپس) در انتظار است! اين واقعيت را بايد براي طبقه كارگر و ديگر انسان ها توضيح داد و جسارت دفاع از آن را قابل درك ساخت و مستدل نمود.

نشان دادن خطر اقتصاد سياسي سرمايه داري براي هستي بر روي زمين ضروري است. نابودي محيط زيست و منابع به منظور سودورزي در اين نظام اكنون به حربه اي كشنده، مانند بمب اتمي بدل شده است و سرشتي ضد بشري يافته! ترامپ و انديشه اين چناني او  – همان طور ديكتاتوري ولايي در ايران –  اتفاقي نيست. بيان بحران ساختاري غيرقابل حل در نظام سرمايه داري دوران افول است. افشاي اين واقعيت و برخورد نظري و انتقادي به نظام سرمايه داري امپرياليستي تنها كافي نيست! ارايه جايگزين براي آن ضرورت قطعي دارد.

 جايگزيني كه در آن جايي براي اشتباه گذشته وجود ندارد: حق آزادي بيان و عقيده كه دستاورد مرحله رشد بورژوازي انقلابي در تاريخ فرهنگ- مدنيت جامعه بشري است و در اتحاد شوروي نتوانست به سطح آزادي هاي دمكراتيك سوسياليستي ارتقا يابد، گره ي مركزي اشتباه گذشته را تشكيل مي دهد. آزادي هاي دمكراتيك بورژوايي كه اكنون با انواع لطايف الحيل توسط نظام سرمايه داري دوران افول پامال مي شود، مضمون سوسياليسم را تشكيل مي دهد. اشتباه گذشته كه بي توجهي به دستاورد رهايي بخش انسان است، براي هميشه در حافظه ي تاريخي ثبت است و بايد آن را به طور مداوم زنده نگاه داشت.

ناتواني براي رشد اقتصاد ملي در عمق در اتحاد شوروي  برخلاف مرحله رشد در سطح-  ناشي از اشتباه برشمرده شده است. در اتحاد شوروي در سال هاي پاياني ٦٠ و آغاز دهه ي ٧٠، در آلمان دمكراتيك در سال هاي ٧٠ و در ديگر كشورهاي سوسياليستي كوشش براي گشودن گره ي ايجاد شده در رشد اقتصادي تحت ناثير مخرب حذف حق بحث و گفتگوي آزاد، پا قرص نكرده بر باد رفت و فاجعه تدارك شد.

در جمهوري خلق چين خوشبختانه برنامه لنيني نپ پا گرفت و گره راه رشد اقتصادي را گشود. گامي كه با نام دن سيائو پنگ عجين شده است. درك مرحله ملي- دمكراتيك رشد جامعه به مثابه يك مرحله مستقل و خاص و كامل تاريخي دستاورد بزرگي است كه اكنون با تجربه ي ٤٠ ساله ي موفقي روبروست كه اما هنوز پايان نيافته است. مبارزه ي نظري و كاركردي براي پايان موفق آن ميان ماركسيست- لنينيست ها در جهان در جريان است.

مبارزه به منظور قابل شناخت ساختن و كمك به درك اهميت اقتصاد سياسي مرحله ملي- دموكراتيك ممكن و مستدل از اين روست، زيرا چپ انقلابي، زيرا چپ ماركسيست- توده اي در ميهن ما علل پيروزي ضد انقلاب را در اتحاد شوروي (و همچنين در ايران) شناخته است و از تجربه تلخ گذشته آموزش هاي لازم را به دست آورده است! بازگشت سلطه ي نظام وابسته ي اقتصادي به ايرانِ جمهوري اسلامي در شكل نسخه ي نئوليبرال خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصاد، هنگامي تحقق يافت كه تعميق انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما مي بايستي آغاز گردد. به سخني ديگر شرايط تحقق اقتصاد سياسي بيرون آمده از دل انقلاب بر پا شود.

 شايد برگزاري يك سمينار علمي در اين زمينه كمك باشد براي انتقال شناخت همه جانبه ي مساله به ذهنيت فعال مبارزان! امري كه مي تواند نقش افزايش مندي را براي درك اهميت آن در جامعه ايفا سازد.

ضرورت گذار از اين مرز به ويژه آن هنگام با ابهت خود مي نمايد، هنگامي كه همه نظريه پردازان “چپ” غير انقلابي در ايران و خارج از آن، گذار از “سوسياليسم واقع موجود” را گذاري غيرانتقادي و مطلق گرانه، به سخني ديگر مكانيكي مطرح مي سازند. رفيق ف. تابان در پاسخي بسيار مستدل در اخبار روز (٢) در كوتاه ترين جملات، برداشت مكانيكي و غير ديالكتيكي مدافع سوسيال دمكرات را از تجربه گذشته ي چپ انقلابي در كشورهاي سوسياليستي اروپايي افشا مي كند و شيوه ي  نفي غيرانتقادي اين تجربه و تمجيد غير مستدل و ضد تاريخي از تجربه «سوسيال دمكراسي» را در نظرات اين نظريه پرداز (تقي حميديان) با “براوو” (آفرين) قابل شناخت مي سازد.

دوم- وظيفه اي كه ماركس بر دوش ما گذاشت: “آن چه كه مي خواهيم”

همان طور كه اقتصاددان ماركسيست وندت نشان مي دهد، موضع انتقادي “اقتصاد سياسي”اي كه ماركس ترسيم مي كند، موضعي انتزاعي و عام گونه نيست. انتقادي است از منظر ديد علمي در مرحله ي رشد تاريخي و مشخص نظام سرمايه داري. موضع انتقادي از منظر انساني است كه بايد به مثابه ي شخصيت- سوبژكت تاريخي، آينده را بسازد، بايد ساختار و مضمون آن را آگاهانه سازماندهي كرده و برپا نمايد. لذا اين انتقاد، موضع فعال و علمي يك انسان تاريخي است. زيرا انتقاد به علم اقتصاد گذشتگان «مي تواند تنها از موضع علمي» (وندت) عملي گردد.

ماركس و انگلس نمي توانستند در مرحله رشد نظام سرمايه داري در ١٥٠ سال پيش، بيش از آن بگويند كه گفتند. بررسي انتقادي ماركس مي توانست تنها جهت خروج از بن بست سرمايه داري را با طرح جامعه بي طبقه و برافتادن استثمار انسان از انسان نشان دهد.

وظيفه ي ماركسيست ها در مرحله ي كنوني، وظيفه ي تاريخي- علمي آن ها، پايبندي به اسلوب ماركسيستي- لنينيستي است. جز با اسلوب ماركسيستي- توده اي نمي توان با پيگيري گام آينده را براي فرازمندي اقتصادي- اجتماعي ايران ترسيم نمود. انديشه ي ماركسيستي- توده اي به وظيفه ي خود عمل خواهد نمود و براي تعريف علمي از مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب ايران مضموني در خور را به پرچم مبارزه ي انقلابي بدل خواهد ساخت، يا تاثير توطئه ارتجاع داخلي و خارجي براي نابودي دانشمندان توده اي ابدي خواهد شد. تنها اين انديشه است كه مي تواند با آموزش از تجربه ي تلخ گذشته در جهان و ايران، چنين مضموني را مطرح ساخته و براي تفهيم آن برزمد.

طرح صريح و قاطع “تز” پيش از اين رو ضروري و مجاز است، زيرا شتاب جنبش انقلابي در ايران قابل شناخت است. شتابي كه بدون داشتن پرچم “آن چه كه مي خواهيم” خلع سلاح مي شود. مضمون “آن چه كه مي خواهيم”، عمل به وظيفه اي است كه ماركس بر دوش ما به عنوان شخصيتِ فاعل- سوبژكت تاريخي امروزه گذاشته است!

طبقه كارگر ايران با مبارزات مستمر خود در سال هاي اخير كه با جانفشاني بي دريغ به پيش مي برد، پرخاش هاي اعتراضي تا درون لايه هايي از پيرامونيان حاكميت، و نشانه هاي ديگر، بيان تشديد تضاد اصلي و روز در ايرانِ جمهوري اسلامي است كه هر روز بيش تر در بحران تعميق يابنده ي اقتصادي- اجتماعي- فرهنگي فرو مي رود. بحران همه جانبه اي كه حاكميت ديكتاتوري و نظام اقتصادي وابسته راه حلي براي آن ندارد.

در چنين شرايطي دوران تغييرات انقلابي آغاز مي گردد و بايد براي پاسخ شايسته به آن آماده شد.

گامي كه ماركس و انگلس صد و پنجاه سال پيش نمي توانستند براي ما بردارند، بايد اكنون خود برداريم. از اشتباه در بيان مواضع انقلابي نبايد هراس داشت. آموزش از شتباه هاي گذشته در اين زمينه كمك است. سلاح پرتوان ما بحث و گفتگوي مستدل است. علت اشتباه گذشته، برداشت مطلق گرانه از “سوسياليسم”، از “مدل شوروي” بود. ماركسيست ها از اين مرحله با آموزش از آن گذشته اند. اكنون ما مي دانيم كه هر گام براي بررسي ديالكتيكي از واقعيتِ نشناخته، گامي موقتي، گذرا است. درستي هيچ گامي مطلق نيست. تنها پس از شناخت همه جانبه از واقعيت جديد، ارزيابي نهايي مجاز است. با تغيير شرايط، بايد به تصحيح كاركرد مشخص پرداخت. از اين رو از بحث و گفتگو هراسي نيست. فراري نيست. اين تنها اسلوب موفق براي يافتن شكل و مضمون مشخص واقعيت است كه مي خواهيم و بايد برپا سازيم!

با چنين برداشت نظري- تئوريك است كه انتقاد به اقتصاد سياسي نئوليبرال نمي تواند بدون ارايه ي جايگزينِ درخور عملي گردد. جايگزيني كه براي هر كشوري مبتني است بر شرايط خاص و عام اقتصادي- اجتماعي حاكم بر آن. اين نكته اي جالب و درعين حال آموزنده است كه در كشورهاي اتحاديه اروپا، مساله ي تنظيم برنامه “ب” در برابر مضمون مورد نظر سرمايه مالي حاكم در اين اتحاديه نقشي مركزي يافته است. مساله اي كه در عمل به درك اين نكته انجاميد كه يك برنامه “ب” براي همه كشورهاي عضو اتحاديه وجود ندارد. اين در حالي است كه مبارزه عليه برنامه ديكته شده توسط سرمايه مالي حاكم و مخالفت با آن، يعني مخالفت با برنامه “رياضت اقتصادي” در همه جا از مضموني مشترك برخوردار است.

مبارزه عليه “خصوصي سازي” بي بندوبار، خصوصي سازي ثروت هاي ملي و خدمات اجتماعي، مبارزه عليه نابودي دستاوردهاي مبارزاتي زحمتكشان براي حفظ حقوق اجتماعي خود كه از طريق نابودي قوانين اجتماعي و امثال آن تحت عنوان “آزاد سازي اقتصادي” انجام مي شود، مبارزه در بخش نخستِ وظيفه ي همه ي ماركسيست ها در همه كشورها، ازجمله وظيفه ي انتقادي توده اي ها را تشكيل مي دهد. اين مبارزه اما بايد براي شرايط هر كشور، پاسخي باشد به شرايط مشخص حاكم.مضمون پيشنهاد جايگزين مشخص براي هر كشور از اين رو پاسخي انتقادي است كه بايد از درون شرايط مشخص حاكم زايده شود.

در پرتغال موفقيت هايي در جستجوي برنامه جايگزين به وجود آمده است. در يونان، طلايه هاي ممكن با تسليم سيرزا پامال شد. در بريتانيا خروج از اتحاديه با راي بزرگي از طرف زحمتكشان مورد تائيد قرار گرفت. تنها در ارتباط ديالكتيكي با رشد جريان اجتماعي كه كوربين رهبري آن را در دست گرفته است، امكانِ يافتن جايگزين شايسته ممكن خواهد بود. تجربه در كشورهاي ديگر اروپايي، آمريكاي لاتين و جنوبي و … را بايد مورد توجه قرار داد.

با توجه به شناخت از علل فاجعه بار شكست انقلاب بهمن مي توان براي ايران با شفافيت بيش تري سخن راند. انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما از اين رو با شكست روبرو گشت، زيرا امكان رشد و تعميق آن به مرحله ي تغييرات اقتصادي- اجتماعي نابود شد كه در قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب تثبيت شده بود. امري كه علل خارجي و به ويژه داخلي داشت. توطئه هاي امپرياليستي و نقش مخرب نيروهاي راستگرا در كشور بخش عمده علل را تشكيل مي دهد. سواستفاده از باورهاي مذهبي و آداب و رسوم و سنت ها كهن توسط مذهب ارتجاعي دست به دست هم داد و دستاوردهاي ترقي خواهانه اقتصادي- اجتماعي، از قبيل اصل ٤٤ و اصل هاي مربوط به آزادي ها و حقوق دمكراتيك زحمتكشان و لايه هاي بسياري از مردم ميهن ما را پامال نمود.

نابودي بخش عمومي- دمكراتيك اقتصاد در ايران و همچنين آزادي ها و حقوق دمكراتيك از طريق اجراي نسخه ي ديكته شده توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي، يعني برنامه “خصوصي سازي و آزاد سازي اقتصادي” تنها با برقراري سلطه ي ديكتاتوري مذهب ارتجاعي ممكن بود و است. براي گذار از اين دو مانع اصلي رشد دمكراتيك و انساني جامعه ايراني، نياز بلاترديد به يك اقتصاد سياسي جايگزين براي ايران وجود دارد. تنظيم برنامه اقتصادي- اجتماعي مبتني بر اقتصاد سياسي مرحله ملي- دمكراتيك به معناي نو و بازسازي اصل هاي ٤٤ و ديگر اصل هاي دمكراتيك قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ماست.

پاسخ شايسته دادن به همه كوشش هاي «عميقاً راستگرانه … تلاش هاي سوسيال دمكراسي» كه ف. تابان در مقاله ي خود به درستي برجسته مي سازد، بدون كوشش براي تنظيم چنين جايگزيني ممكن نخواهد بود. جايگزيني كه پرچم مشترك مبارزه ي زحمتكشان و لايه هاي ميهن دوست را براي گذار از ديكتاتوري و دفاع از حق حاكميت ملي و استقلال ايران تشكيل مي دهد.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4272

١- Holger Wendt “اقتصاد سياسي پيش از ماركس”،  اوراق ماركسيستي، ٢٠١٧/٥

٢- ف. تابان، دولت رفاه؟!، ٦ شهريور ١٣٩٦، ٢٨ اوت ٢٠١٧




رضا شهابی به طور مشروط به اعتصاب غذای خود پایان داد 

 

رضا شهابی قطره قطره سوخت تا شب جمع را به طلوع سحر نزدیک کند. بدین گونه اعتصاب غذای کارگر مبارز رضا شهابی رساتر از آن بانگی شد که ماموران امنیتی ولایت فقیه می خواستند خفه اش کنند. شکست مشروط اعتصاب غذا رضا شهابی پیروزی زندگی و ادامه نبرد است. او با توانایی و در اوج قدرت روحی مبارزه علیه نئولیبرالهای جمهوری اسلامی را وارد مرحله ی نوینی کرده است.  این کارگر آگاه نشان داده است که نظام وابسته حاکم و ابزار اعمال دیکتاتوری ولایت فقیه برای بحران حاکم راه حلی ندارند. راه حل تنها تغییر انقلابی شرایط است که پیروزی رضا شهابی در آن، پیروزی برای شکوه نهایی نبرد است!

(توده ای ها )

رضا شهابی به طور مشروط به اعتصاب غذای خود پایان داد 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
چهارشنبه  ۵ مهر ۱٣۹۶ –  ۲۷ سپتامبر ۲۰۱۷

رضا شهابی روز چهارشنبه به طور مشروط به اعتصاب غذای خود پایان داد. سندیکای کارگران شرکت واحد با انتشار بیانیه ای ضمن اعلام این خبر اضافه کرده است:
رضا شهابی راننده زحمتکش شرکت واحد که برای رساندن فریاد دادخواهی اش به گوش همگان و مسئولین مربوطه در مورد عدم رعایت بدیهی ترین حقوق انسانی اش از سوی دادستانی تهران و نیروهای امنیتی به ناچار اعتصاب غذا کرده بود، با توجه به اینکه مقام ارشد امنیتی به ایشان در حضور خانواده قول داده است در اسرع وقت به خواسته اش رسیدگی می شود، همچنین جهت پایان دادن به دل نگرانی های خانواده، همکاران، خواست سندیکای شرکت واحد و دیگر سندیکاها و تشکلات کارگری داخلی و بین المللی، فعالین کارگری، معلمان، بازنشستگان، دانشجویان و دوستدارانش در سراسر جهان در ساعت ۲۱ پنجم مهر ۱۳۹۶ اعلام کرد اعتصاب غذایش را بطور مشروط متوقف می کند.

پیش از این سندیکای شرکت واحد و همچنان کمیته ی دفاع از رضا شهابی در اطلاعیه های جداگانه ای از این کارگر زندانی خواسته بودند به اعتصاب غذای پنجاه روزه ی خود پایان دهد.




جایگاه ولی فقیه در مقام «نمایندهٔ خدا بر زمین» مستحکم‌تر می شود!

مقدمه اي براي انتشار مقاله ي نامه مردم ١٠٣٣

به نقل از كتاب “فرهاد چهارم” توشته زنده ياد احسان طبري:

 

… نخست در دربار و سپس در شهر موجي از پچپچه پديد شد، بالا گرفت، به خشم دروني تبديل گرديد و به صورت لند لندها و پرخاش ها درآمد.

مردم همگنانه خود از هر باره كوك و مستعد بودند. مدت ها بود داستان هاي شرم آوري درباره عياشي ها و هرزگي هاي موزا و فرهادك مي شنيدند. … دستگاهي از زنبارگي و غلام بارگي چيده شده است و كسي بر ناموس خود ايمن نيست. داستان دوشيزگان ننگ رسيده كه خود را از شرم آبرومندي تباه كرده بودند، بر زبان ها مي گشت. همراه آن ها درباره دزدي ها و سختگيري هاي فرهادك و يارانش هر روزي واقعه اي از پرده به در مي افتاد. مردم فرهادك را بد دين و موزا را گجستك [پليد] و ملعون مي خواندند.

محيط آماده بود كه تلنگر يك حادثه آن را منفجر سازد. روزي كه يك جاندار كاخ شاهي كرباس فروشي را كه در پيش ارك در زير ناروني بساط خود را گسترده بود و كالاي خود را مي فروخت بدين بهانه كه جاي مناسبي براي بازرگاني خود برنگزيده، زد و راند، ناگاه ديد كه بر خلاف هميشه، آن دست فروش نعره زد كه اي مردم همگنانه چه نشسته ايد كه اين مرد به ناموس و دين من اهانت كرد و كيسه درهم مرا دزديد و مي خواهد مرا بكشد و مي گويد جاندار شاهم و كسي را قدرت برابري با من نيست.

دكانداران و گذرندگان آن حوالي، چنانكه گوئي چشم به راه علامتي بودند، به شتاب گرد آن دو را گرفتند. هر چه جاندار نعره كشيد و اشتلم كرد سود نداشت. جماعت دمبدم انبوه تر مي شد. برخي از محافظان كاخ به جاندار گفتند: “برادر سخت نگير، مبادا كار دشوار شود”. ولي آن مرد مغرور و خشن بود و هرگز باور نمي كرد كساني كه پيوسته چهره بر خاك ميسودند، جرئت كنند به مامور شاه نگاه چپ بيافكنند. براي آنكه قدرت خود را نشان دهد، با نيزه بر تخت سينه دستفروش شورشي زد و او با جراحتي خونين بر سينه، نعره كشان و ناله كنان بر خاك افتاد و بر دشنامگوئي و دادخواهي خود افزود.

موجي از ولوله از ميان جماعت برخاست و در لحظه اي گريزان شعله خشم مقدس خلق زبانه كشيد. در چشم بهم زدني جاندار شاه صد پاره شد و چند محافظ ديگر كه خواستند دستي بجنبانند، لگدمال شدند.

ساعتي نگذشت كه همه شهر جنبيد و كس نمي دانست كه چه شده، ولي چنانكه گويي در صور رستاخيز دميده باشند، احدي آرام نماند و همه را جاذبه اي نامرئي و شورانگيز از هر گوشه اي كه بود بيرون كشيد و آماده جانبازي ساخت. چنان مردمِ غضبناك، مسلح به همه چيز (از سنگ و خشت تا شمشير و نيزه) به ارگ شاهي يورش بردند كه كس ندانست چگونه دروازه هاي جسيم و عظيم آن چار طاق شد و مردم مانند خيلي از موران از ديوارها و كنگره ها و مناره ها و برج هاي باروي بلند كاخ بالا خزيدند و باغ كاخ را مملو ساختند.

سير حوادث چنان سريع و خشم جماعت چنان بي برو برگرد و كوبنده و درنده بود كه روحيه هاي مقاومت را خورد مي كرد. جانداران و محافظان در مقابل آن امواج عظيم انساني كه با غرش و زوزه اي موحش پيش آمده، رنگ پريده، سلاح افكنده، پا به گريز مي نهادند و اكثرا قادر به رهانيدن خود نمي شدند و در زير دست و پا مي مردند.

سرهاي خون آلود بالاي نيزه مي رفت. سپاه غرنده خلق از پله ها و روزن ها و صفحه ها و مهتابي ها بدرون مشگوها و شبستان ها و بارگاه راه يافت. جمعيت نئا- موزا- ئورانيا، زن مغرور يوناني، جاسوسه اكتاويان آگوست را كه با دستگاه الوهيت به تبه كاري مشغول بود، يافتند و او را در دم صد پاره كردند. …

جمعيت با عنادي تخفيف ناپذير به دنبال شاه مي گشت. كشتن موزا نيمي از كار بود، هنوز نيمه مهم تر باقي مانده بود. …

(ا ط فرهاد چهارم، داستان تاريخي، ص ٦٩- ٧٠)

 

جایگاه ولی فقیه در مقام «نمایندهٔ خدا بر زمین» مستحکم‌تر می شود!

 

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۳۳، ۱۳ شهریور ماه ۱۳۹۶

 

از قرار معلوم علی خامنه‌ای به آن‌چنان مرتبه‌ای از “نمایندگی خدا بر زمین” رسیده است که بنا به‌روایت حیدر عباسی-  طلبه‌یی که قرار بوده است در ۶ شهریورماه ۱۳۹۶ به درگاه ولی فقیه شرفیاب شود و با او صحبت کند – در کانال تلگرام خود نوشته است پیش از دیدار با “رهبر”، در جلسه‌هایی تدارکاتی، تمام متن سخنان ملاقات‌کنندگان کنترل و فیلتر می‌شود و بارها این تذکر تکرار می‌شود: “جوری حرف بزنید که آقا خوشش بیاید.” البته این‌چنین مضمون‌های مرتبط با اوج‌گیری کیش شخصیت خامنه‌ای و رفتار اطرافیانش در برابر او به‌هیچ‌وجه در مورد یک دیکتاتور تعجب‌‌برانگیز نیستند.

تعجب‌‌برانگیز این است که قدرتمندتر شدن علی خامنه‌ای در مقام دیکتاتور بلامنازع و اوج‌گیری کیش شخصیت او تنها مدیون تمکینِ نیروهای سرکوبگر به اوامر و منویات ولی فقیه یا تملق‌گویی معمول پابوسان و بله‌قربان‌گویان و مداحان درون بیت رهبری نیست. در خلال بیش از ۴ سال گذشته، هواداران کاروان اعتدال‌گرایی- اصلاح طلبی و در صدر آنان حسن روحانی، با تطهیر دیکتاتور و بزرگنمایی کردن او  و به‌اجرا گذاشتن خواست‌های ضد مردمی‌اش، موقعیت و جایگاه ولی فقیه درمقام “رهبری” مطلق نظام را  تقویت کرده‌اند، و در مقابل آن، نقش مردم و اثرگذاری آن در مسائل بااهمیت و حیاتی کشور  بسیار کمرنگ‌تر از پیش شده است. عرصهٔ دخالت و تعیین تکلیف ولی فقیه برای ارگان‌های اصلی نهادهای حکومتی از طریق اعلام حکم‌های او گستره بیشتر یافته‌اند، و نهادینه شده‌اند.

علی خامنه‌ای در دیدار با کابینه دولت دوازدهم، ۴ شهریورماه ۱۳۹۶، فرایند شکل‌گیری دولت حسن روحانی، اعم از برگزاری انتخابات و مراسم تنفیذ و تحلیف و سپس رأی اعتماد مجلس به وزیران او را “بسیار مهم و کم‌نظیر” ارزیابی کرد. آنچه علی خامنه‌ای در این دیدار با کابینه بر زبان آورد، از درجهٔ موفقیت دستگاه ولایت در کنترل اوضاع، تصمیم‌گیری‌های کلان و جهت دادن به تحول‌های اصلیِ کشور ما حکایت دارد. حسن روحانی نیز در مصاحبه تلویزیونی‌اش در سه‌شنبه گذشته، ۷ شهریورماه، وضعیت کنونی را “مطلوب” توصیف کرد.

علی خامنه‌ای در تعیین اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام، ۲۳ مردادماه ۱۳۹۶،  با وارد کردن کسانی مانند احمدی‌نژاد، قالیباف و رئیسی به این مجمع، و از این طریق، تثبیتِ موقعیت آنان، به‌صورت بارزی نشان داد که افشای این مهره‌های درشت درون “نظام” و بی‌آبرو شدن‌شان در هنگامهٔ کارزار انتخابات ریاست‌جمهوری ۹۶ ، در برخورداری‌شان از رانت‌ها و ثبات موقعیت آنان در نزد اصحاب قدرت رژیم ولایی تأثیری نداشته است، چراکه اینان وام‌دارِ “نظام” ولایت فقیه و وفادار به آن هستند. بنابراین، به‌درستی می‌توان گفت که، آن‌همه سخنوری‌های حسن روحانی و هیاهوهای بسیارِ دستگاه‌های عریض‌وطویل و پرسروصدای مبلغان او در داخل و خارج کشور در مورد تعریض‌هایی مانند “۳۸ سال اعدام کردن”‌ها و “فساد”های مالی این درشت مهره‌های رژیم، فقط برای گرم کردن تنور انتخابات و تهییج افکارعمومی بود.

‌توجه‌برانگیز این‌که، آیت‌الله موسوی‌خوئینی‌ها (دبیر مجمع روحانیون مبارز) و از اردوگاه “اصلاح‌طلبان حکومتی” به‌همراه اصولگرایان و به‌منظور از زیر ضربه خارج کردن باقر قالیباف از اتهام‌های فساد مالی در شهرداری تهران، به‌صورت اکید به شهردار جدید تهران- محمدعلی نجفی- سفارش می‌کند که نه‌تنها پرونده‌های گذشته مورد پرسش قرار نگیرند، بلکه از قالیباف تقدیر هم بشود! حسن خمینی هم در ۱۰ اردیبهشت‌ماه گذشته، در جلسهٔ دیدار با قالیباف و اعضای شورای اسلامی شهر تهران، با دفاع جانانه و تقدیر از قالیباف، گفته بود: “بحمدالله از مدیران توانمند و بسیار قابل‌احترام در جمهوری‌اسلامی هستند.” جالب اینکه در همان جلسه، حسن خمینی با اشاره به یکی از آیات قرآن درخصوص صفات لازم برای افراد مسئول، می‌گوید: “قدرت و امانت دو شرط لازم برای یک مسئول است” [!]. بنابراین، اینکه علی خامنه‌ای می‌تواند این‌چنین گستاخانه در مقام حاکم مطلق بر کشور ما حکمرانی کند و خویش را محق بداند که “نمایندهٔ خدا در زمین” باشد، تنها به باورهای مذهبی بخش‌هایی از توده‌ها مربوط نمی‌شود، بلکه از بسیاری جهت‌ها به‌این گونه دروغ‌گویی‌ها، نقش‌بازی کردن‌ها و توهم‌آفرینی‌های اعتدال‌گرایان به‌هدف به‌حاشیه راندن اعتراض‌های مردم و تطهیر علی خامنه‌ای نیز ارتباط دارد.

در دورهٔ دولت دهم (احمدی‌نژاد) و در دو سال آخر آن- که به انتخابات ۹۲ و انتخاب شدن روحانی منتهی شد- علی خامنه‌ای در مقام دیکتاتورِ رژیم ولایت فقیه به‌همراه ارکان اصلی نظامش و رئیس‌جمهورش احمدی‌نژاد، نزد مردم بسیار منفور شده بودند و پژواک اعتراض‌های جنبش سبز همچنان در سطح جامعه طنین‌افکن بود. در این بازهٔ زمانی، یعنی در اواخر دولت دوم احمدی‌نژاد، امکان عقب راندن استبداد حاکم بر اساس سازمان‌دهی نیروهای اجتماعی فراهم شده بود و گفتمان غالب در میان نیروهای تحول‌طلب و همین‌طور در افکارعمومی در جهت آن‌چنان سیاست‌هایی از جانب نیروهای سیاسی- به‌ویژه اصلاح‌طلبان- بود که زمینه‌ساز به‌وجود آوردن تغییر در مسیر آزادی‌خواهی و بهبود وضع معیشتی مردم باشد. اما رژیم که در اوان سال ۱۳۸۸ و سال‌های پس از آن بر اثر ضربات بحران‌های خارجی و داخلی تعادلش را از دست داده بود، و همچنین به‌دلیل دامنه‌دار شدن اعتراض‌های مردم و امکان یافتن سازمان‌‌دهیِ این اعتراض‌ها، دوام پیدا کردن رژیم با خطر روبرو شده بود، توانست به‌وسیله پروژهٔ اعتدال‌گرایی و پدیدهٔ حسن روحانی و مساعدت “اصلاح‌طلبان حکومتی” در طول ۴ سال گذشته تعادلش را بازیابد و در فرایند آن جایگاه ولی فقیه را مستحکم‌تر کند.

جایگاه و قدرت ولی فقیه ضامن تداوم رژیم دیکتاتوری حاکم بر کشور ما است و محوری است که برگِرد آن رقابت‌های اقتصادی- سیاسی کلان‌سرمایه‌داران و الیگارش‌ها و نیز تصادم‌ها و نزاع‌های سیاسی جناح‌های حکومتی در برخورداری از قدرت سیاسی و سهم‌خواهی اقتصادی می‌تواند به‌توازن نسبی‌ای بینجامد. این دقیقاً همان وضعیت و شرایطی است که اکنون به‌وجود آمده است. به‌عبارت‌دیگر،  درحال‌حاضر جناح‌های قدرت حاکم، به‌همراه تضادهایی که بین‌شان وجود دارد، درعین‌حال، به‌هدف بقای خودشان، متحد و دست در دست همدیگر، تضاد مردم با رژیم ولایی را مدیریت می‌کنند و اعتراض‌های مردم را سرکوب و فرومی‌نشانند. بی‌جهت نیست که هر دو، یعنی علی خامنه‌ای و حسن روحانی، وضعیت کنونی را بر وفق مرادشان می‌دانند و از نتیجهٔ انتخابات‌ها در دو سال گذشته و امسال بسیار راضی‌اند.

حزب تودهٔ ایران، در سرآغاز کارزار نمایشی انتخاباتِ ۹۶ اعلام کرد که، اصحاب قدرت رژیم و در رأس آن خامنه‌ای، به‌هدف تداوم نظام، با دو سناریو و گزینه برای مدیریت بحران داخلی و خارجی روبرویند. کمر بستن به سرکوب وسیع و سنگین با برگماشتن عنصری واپس‌گرا و آدمکش از سنخ ابراهیم رئیسی برای ایفای نقش رئیس‌جمهور یا از طریق دولتی نرم‌تر به‌لحاظ نمای ظاهر در قیاس با خشونت ناگزیر. روشن است که اکنون گزینهٔ دوم در قالب دولت حسن روحانی و زیر سایهٔ ولی فقیه‌ای بسیار پرقدرت، برای ادارهٔ امور جاری در چهار سال آینده از جانب اصحاب قدرت “نظام” برگزیده شده است.

در رابطه با ماهیت دولتی که در چهار سال آتی وظیفهٔ فرمان‌برداری از ولی فقیه به‌منظور مدیریتِ بحران‌های داخلی و خارجی را عهده‌دار خواهد بود، حزب ما بر این نکته تأکید کرد: “گزینش رئیس‌جمهور آینده به‌همراه و تابع رأی مردم نخواهد بود. بنابراین، خواست‌های اقتصادی مردم و مطالبات سیاسی و اجتماعی جامعه در دورهٔ دوازدهم ریاست‌جمهوری نیز بی‌جواب خواهند ماند” [نامهٔ مردم، شمارهٔ ۱۰۲۲، ۱۴ فروردین‌ماه ۱۳۹۶]. تحول‌های پس از انتخابات ۲۹ اردیبهشت‌ماه ۹۶ و به‌ویژه گفته‌های علی خامنه‌ای و حسن روحانی، دقیقاً مؤید واقعیت‌های انکارناپذیری است که حزب ما آن‌ها را این‌گونه بیان کرد: “درصورت اجازه دادن به ادامه یافتن دولت جناح اعتدال‌گرا در شکل کنونی‌اش، معلوم می‌شود که اصحاب قدرت در رژیم حاکم بر این باورند که در خلال ۴ سال آینده با گزینشِ دوبارهٔ حسن روحانی به مقام ریاست‌جمهوری و استمرار شکلی از توازن قوای کنونی در هرم قدرت رژیم ولایی، جامعه با رئیس‌جمهور و دولتی بسیار ضعیف‌تر از دورهٔ قبل روبرو خواهد شد که بیشتر به رویهٔ تسلیم‌طلبانه گرایش خواهد داشت و به تمکین از نهاد ولایت فقیه و مماشات با دیکتاتور به‌طرزی فزاینده‌تر ادامه خواهد داد” [همان‌جا].

حسن روحانی، سه‌شنبهٔ هفته گذشته، در برابر دوربین‌های تلویزیون و خطاب به مردم بیش از یک ساعت سخنوری کرد، ولی درواقع چیزی نگفت به‌غیر از اینکه او هم مانند علی خامنه‌ای وضعیت کنونی را یک وضعیت “مطلوب” ارزیابی می‌کند و از آن راضی است! اکنون او در مقام دوازدهمین رئیس‌جمهور ولایت فقیه، فقط می‌تواند در چارچوب حفظ و تداوم “نظام” سخن گوید، تنها می‌تواند از طریق کابینه‌یی دست‌چین‌شده و موردقبول “رهبر” در مقام “تدارکاتچی”‌ای عمل کند که وزرایش را “نمایندهٔ خدا بر زمین” تعیین یا تائید کرده است. بنابراین، همهٔ وزیران، از‌جمله شخص حسن روحانی، در راه تداوم حاکمیت دیکتاتور عمل خواهند کرد. حسن روحانی‌ای که هفتهٔ گذشته در رابطه با حصرِ محصوران و تهاجم بی‌سابقه به فعالان کارگری چیزی نداشت که به مردم بگوید، همان حسن روحانی‌ای است که در روزهای آخر کارزار انتخاباتی آن‌چنان دربارهٔ “آزادی‌خواهی” سخنوری‌ای آتشین ایفا کرد و توانست بخش‌هایی از “افکارعمومی” را به انجام انتخابات پرشور موردنظر “آقا” جلب کند. این همان “ارزش‌های دوگانه” بسیار مخربی است که هواداران و مبلغان دوآتشهٔ “آزادی‌خواهی” به‌وسیلهٔ کاروان اعتدالگرایی- اصلاح‌طلبی “افکارعمومی” را به‌پذیرش وضعیت موجود – یعنی پذیرش دیکتاتوری ولایی با انتخاب بین “بد و بدتر”- هدایت می‌کنند.

اگر از یک‌سو تحولات پسا انتخابات و همچنین نقش‌آفرینی اعتدال‌گرایان و اصلاح‌طلبان حکومتی فعلاً توازن نیرویی نسبی‌ به‌وسیله قدرتمندتر شدن جایگاه ولی فقیه به‌وجود آورده‌اند، از سوی دیگر اما به‌دلیل تضاد بنیادی و آشتی‌ناپذیر مردم با حاکمیت ولایت فقیه، این رژیم همواره به جانب بحران‌های فزایندهٔ خطرناکی پیش می‌رود و بنابراین، تعادل قوای نسبی کنونی در حاکمیت آن، وضعیتی باثبات و قابل‌اتکا برای رهبر نمی‌تواند ارزیابی شود.

حکومت ولایت فقیه مسیر ترقی کشورمان را مسدود کرده است و در برابر نیروهای تحول‌طلب و ترقی‌خواه تنها یک راه‌ برای حل تضاد بین مردم و دیکتاتوری باز مانده است، و آن راه، مبارزهٔ مستقیم با دستگاه استبداد حاکم از طریق بسیج و سازمان‌دهی نیروهای اجتماعی در جهت طرد رژیم ولایت فقیه به‌منظور گذار از مرحلهٔ دیکتاتوری به مرحلهٔ دموکراتیک است.




جدل ایدئولوژیک با “راه توده” تنها راه درست!
برزخ سازش و تسلیم!

دوره جدید: مقاله شماره: ۵۷ (۲ مهر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

مثل آب خوردنی،
خون سالیان سال را
بی حساب خرج می کنند

سیاوش کسرایی، “تصویر” از دفتر “به سرخی آتش به طعم دود”

مقدمه

جاسوس فردی است که توسط یک کارفرما استخدام می شود تا از نزدیک یا دور ولی مخفیانه بر روی رفتار، کردار و گفتار دیگران نظارت کند و پس از گردآوری دانستنیهای با ارزش آن را در اختیار کارفرما خود قرار دهد.

بدون شک در سیاست به ویژه در حکومت های استبدادی جرم جاسوسی یکی از حربه های اصلی مورد سوءاستفاده علیه آزادی‌خواهان بوده است. مبارزان راه آزادی بی شماری به این جرم به دار کشیده شده اند. دانشمندان دلسوز بسیاری با این اتهام به رگبار گلوله سپرده شده اند. بدون تردید در درازنای تاریخ، کمونیست ها بیش از همه با این سندسازی ها به زندان، شکنجه و اعدام محکوم شده اند. هنوز هم چهره معصوم و نگاه پرغرور جولیوس و اتل روزنبرگ (Julius and Ethel Rosenberg) در بیدادگاه امپریالیسم آمریکا در ذهن کمونیست های جهان نقش بسته است و موجب درآمیزی خوشه های خشم و باران اشک می شود. پس از سال ها هم نتوانستند جز ارتباط و هم نشینی جولیوس با برخی از شهروندان شوروی چیزی دیگری را ثابت کنند.

برای توده ای ها واژه جاسوسی یادآور چهره های شکنجه دیده رهبران حزب است که به گناهی واهی به سلاخ خانه جمهوری اسلامی فرستاده شده بودند.

به همین خاطر آزاد اندیشان و دادجویان باید در به کار بردن این واژه در مورد مخالفان و دشمنان خود محتاط باشند.

جاسوسان در تاریخ جنبش کارگری کم نبوده اند. ولی وقتی به مطالعه آنچه بر این جنبش رفته است می پردازیم، جاسوسان جای اندکی را پر کردنده اند. اگر ما به تاریخ نوشته شده حزب توده ایران هم بنگریم همین کمرنگی دیده می شود. به طور مثال عباس شهریاری با تمام خیانت و ضربه اش به تشکیلات تهران در مقایسه با قهرمانی های جان دادگان راه زحمتکشان جایی را در حافظه جمعی حزبی ها اشغال نکرده است.

پس باید کاوش کرد که چرا اسم و گفتار فرد “مظنون به جاسوسی” این همه اندیشه بسیاری از هواداران حزب را به خود مشغول کرده است؟

در مورد سردبیر “راه توده” ما آنچه که می دانیم یک سری شواهد ضمنی زیر است که هیچ کدام به طور مستقیم و قطعی گناه کسی را ثابت نمی کند.

شاهدی داریم که با نقل و قول از رفیق جوانشیر می گوید که او دستگیر شده بود؛

رفقایی که در افغانستان با او کار می کردند از ماجراجویی های او صحبت می کنند؛

ما می دانیم که او از چکسلواکی سوسیالیستی به آمریکا رفت، ولی نمی دانیم چطور و با چه گذرنامه؟

ما می دانیم که او از آمریکا به اتریش رفت. ولی باز هم نمی دانیم چطور و با چه گذرنامه؟

ما می دانیم که او بعد از رسیدن نامه منسوب به رفیق کیانوری به هیات تحریریه  “راه توده” با افراد مشکوکی تماس داشته است؛

ما می دانیم که او آرشیو “راه توده” را از خانه رفیق عاصمی دزدیده است؛

ما می دانیم که او فیلم برداران امنیتی رفیق مریم فیروز را از رفقای “راه توده” می نامد؛

اما تمام این دانستنی ها برای دادن حکم جاسوسی یک نفر در یک دادگاه کافی نیست؛

سردبیر “راه توده” تاکنون به طور پرسش برانگيزي، پرسش های مطرح را بی پاسخ گذاشته است. برای نگارنده اما مهم این است که چرا و با چه اهدافی بایگانی و نام “راه توده”  دزدیده شد؟

  ربودن و دگردیسی “راه توده”

خیلی ها می پرسند که چرا سردبیر “راه توده” با همه چیره دستی در روزنامه نگاری، نشریه دیگری را به راه نیانداخته است و تصمیم گرفت که آبرو خود را فروخته و شرم دزدی آرشیو را با خود بکشد.

در پاسخ باید گفت که بیرون دادن یک نشریه کار ساده ای نیست و پیش از آنکه نخستین شماره آن در دست خواننده قرار گیرد، می بایست دست اندرکاران به چندین ده پرسش پاسخ مناسب دهند. از جمله مخاطب رسانه، پیام رسانه، نوع رسانه، نام رسانه، اثر رسانه، هدف از تاثیر، محتوا، شکل، رسانه های رقیب، پیام های مشابه، توزیع (کجا، چه زمانی و چگونه باید مخاطبان به رسانه دست یابند)، دستگاه نوشتاری، تیم خبرنگاران، تعداد چاپ، هزینه،  مشکلات حقوقی، دوره آزمایشی وغیره.

به جای پاسخ دادن و راه حل پیدا کردن برای این همه پرسش های پیچیده با دزدیدن نام و بایگانی “راه توده” کار این آقایان بسیار ساده تر شده بود.  “راه توده” یک نشریه جا افتاده بود که با خوانندگان مشخص و گسترده خود نقشی در بسیج نیروهای حزبی داشت. بایگانی آن مجهز به مقاله های قدیمی و عکس های بی نظیر بود.

پس از دستیازی ماهرانه به این چشمه بی نظیر می بایست با آسایش خاطر نیرو را صرف دگردیسی آن به “کیهان لندن” “چپ ها” کرد. سردبیر “راه توده” که خود روزنامه نگار است با به کاربری استادانه معیارها و اصول اساسی روزنامه نگاری موفق شده است که طرفداران بسیاری را به خود جلب کند. هر دانشجوی روزنامه نگاری یاد می گیرد که چگونه با کاربرد ترفندهای شناخته شده نوشته خود را  دلنشین و فریبا کند. می توان در اینجا از بین یک سری از این گونه شگردها، برخی از مهمترین آن ها را یاد آوری کرد. یک نوشته موفق با ایجاد فضایی ملموس آینه ای می سازد که خواننده خود را در آن می بیند. و این نوشته با ارائه تضادهای گوناگونی که برای خواننده آشنا و تشخیص آن آسان است احساسات ویژه یی را در او تحریک می کند.

نوشته های شگفت انگیز جدید، دراماتیک و غیرعادی برای خواننده جذاب است  و توجه بسیاری  را جلب می کند. وصف مناقشات، تعارض، تضاد و … سرگرم کننده است و درگیری های بزرگ و کوچک بین مردم و ادارات، مردم و ولایت فقیه، ولایت فقیه و دولت، کیانوری و اسکندری، صفری و خاوری به خواننده اشتیاق می دهد که با جریانات پشت پرده آشنا  شود و از نگفته ها با خبر شود.

نوشته موفق احساسات گوناگون عاطفی از جمله خشم، دلسوزی، همدردی، یاس و غیره را بر می انگیزد. اگر ما به طور مثال به آغاز “یاد مانده ها” نگاه کنیم، تمام این ریزه کاریها با دقت ردیف چینی شده است. در  آغاز “یاد مانده ها” ما با قهرمانی مایوس روبرو می شویم که به خاطر از دست دادن محبوب خود، حزب خود، دست به خودکشی می زند. با خواندن این جمله ها احساس همدردی با قهرمان و خشم علیه ظالمان در انسان شعله ور می شود. توصیف تضاد میان قهرمان تنها و شکست خورده در برابر رژیمی سفاک و تا دندان مسلح که در پی دستگیری اوست، بیهوده می بود اگر در خواننده توده ای احساس تنفر از ناعدالتی و توان شناسایی با وضعیت شرح داده شده ایجاد نمی کرد. خواننده زمان خواندن داستان “یاد مانده ها”  دائمن در این اندیشه است که این داستان می توانست سرگذشت من باشد.

“راه توده” با تیترهای جنجالی و عاطفی، سبک روان و توصیف احساسی و شیوا خواننده را مجذوب می کند. بدون شک “راه توده” به عنوان یک نشریه “چپ میانه” و اصلاح طلب موفق است و حتا می توان با این پیش شرط از برخی  بررسی های نکات با ارزش و جالب آن  مانند دیگر رسانه های “چپ میانه” لذت برد.

ولی مشکل ما با این نشریه در این است که همراه با آن پیام های سردرگم و گمراه کننده در بسته بندی های توده ای به خواننده عرضه می شود. و “راه توده” اندیشه غیر مارکسیستی- دیالکتیکی خود را با قرار دادن تضاد های غیرمهم و گاهی ذهنی در مقابل هم تقلیل گرایانه به عنوان کاوش و جداگری (تحلیل) حزبی- مارکسیستی به خواننده می نماید.

 هدفِ” راه توده”

سردبیر “راه توده” برای رسیدن به مقصود نیاز داشت که هدف نخستین نشريه ی توده ای را از بسیج نیروهای حزبی علیه کلیت جمهوری اسلامی به انتخاب “بد در مقابل بدتر” تغییر دهد. و برای این کار “راه توده” نیاز داشت که پیامی را جایگزین کند که در ذهن توده های حزبی زمینه برای پذیرش داشته باشد. بنابراین پیام”نبرد که بر که هنوز ادامه دارد” گزیده شد. با پیام جدید ولی با شکل شناخته شده و مانوس قبلی کار تغییر محتوای “راه توده” آسان بود. محتوای نوشته برای خواننده مهم است و در ارتباط با انتظارات او قرار دارد. ولی وقتی که نشریه ای خواننده را متقاعد کند که در کنار او ایستاده است و در مقابل دشمن با او هم جبهه است، دقت انتقادی خواننده در مورد محتوا کمتر می شود. چشم پوشی خواننده در برابر اشتباه در مطالب دوست به مراتب بیشتر از مطالب دشمن است چراکه خبرنگار دوست نما  آرام آرام و با زبان و انشایی مانوس خواننده را نخست با خود هم خط می کند و سپس پیام اصلی را انتشار می دهد.

بدین گونه آرام آرام این نشریه از محتوای انقلابی تهی شد و به جاده اصلاح طلبی افتاد. در این تردیدی نیست که هدف اصلی “راه توده” تقویت سازش کاری و جناح سوسیال دموکرات در “چپ” است. نیروهای بسیار دیگری از جمله بخش بزرگی از “اکثریت”  و طرفداران آقای بابک امیر خسروی هم در خط سازش قرار دارند. ولی فرق “راه توده” با آن ها در آن است که دیگران حرف های خود را به نام حزب توده ایران به خورد مردم نمی دهند.

آیا محافل امنیتی برای “راه توده” چنین وظیفه ای را تعیین کرده اند یا نه؟ به نظر من این پرسش فرعی است و ما را به جای برخورد مستدل و قانع کردن طرفداران صادق  “راه توده” به راحت طلبی می راند و بدین ترتیب ما را وامیدارد تا از بحث ایدئولوژیک پرهیز کنیم و زمین را برای نشاندن بذر سازشکاری به دیگران بسپاریم. اگر هم این امر درست باشد که “راه توده” دست پرورده جناحی در داخل رژیم است، این امر حتا کاهی را از دوش ما برای مبارزه ایدئولوژیک با نظرات تبلیغ شده در این نشریه بر نمی دارد. بخشی از آماده کردن شرایط ذهنی انقلاب مبارزه ایدئولوژیک با دیگران است.

در برخورد اصولی ما با سیاست سازشکاری و تسلیم “راه توده” این مهم نیست که آیا این هدف توسط سردبیر آن طراحی شده است و یا با همکاری ماموران امنیتی. گفتن اینکه این رسانه محصول سازمان امنیت است از وظیفه ما برای برخورد با این نظرات چیزی کم نمی کند. آنچه که خوانندگان را به خود جلب کرده است، نظر ادامه “نبرد که بر که” است و با جاسوس خواندن سردبیر این نشریه نمی توان خوانندگان را به غلط بودن نظریات ارائه شده قانع کرد. اگر این تاکتیک و روش درست بود “راه توده” نمی توانست پس از نزدیک به ۲۵ سال همچنان به انتشار خود ادامه بدهد.

برخورد درست با “راه توده”

تنها راهی که برای افشاء غیر توده ای بودن “راه توده” وجود دارد این است که با بررسی وظیفه های یک جریان مارکسیستی انقلابی در شرایط غیر انقلابی نشان دهیم که “راه توده” به مبارزه در این راه وفادار نیست.

“راه توده” با همه تعاریف و تمجید از تاریخ حزب و مبارزه آن در زمان انقلاب، تحلیل اوضاع فعلی ایران را در “نبرد که بر که” که کلید شایسته ای در نزدیک به چهل سال پیش برای گشودن جعبه پیچیده تحولات آن زمان بوده است محبوس می کنند. “راه توده” “نبرد که بر که” را گروگان می گیرد تا سیاست تسلیم را توجیه کند. ” راه توده” با “انتقال و انطباق مکانیکی” شرایط  سال های انقلاب  به شرایط کنونی در ایران، مضمون انقلابی خط مشی حزب را تهی می کند. “راه توده” همیشه ذره بین به دست سخت می کوشد تا شاید نشانه ای هر چند کوچک و گذرا از “نبرد که بر که” در بالاترین سطح حکومت بیابد. اگر بتوان چیزی مثبتی در باره “راه توده” گفت همین خستگی ناپذیریش در تطهیر کلیت جمهوری اسلامی است.

حتا اگر “نبرد که بر که” ادامه داشته باشد و حتا اگر این “نبرد” به سود اصلاح طلبان پایان یابد. این تنها یک پای تحلیل درست مارکسیستی است پای دگر و بنیادی کاوش دیالکتیکی تمرکز به روی سمتگیری اقتصادی است. “نبرد که بر که” تا آنجا برای نیروهای سوسیالیستی و کارگری مهم است که به ارتقاء اهداف سیاسی انقلاب به تغییرات بنیادی اقتصادی- اجتماعی یاری رساند.

رفیق کیانوری بارها تاکید کرده است که هدف در دست گرفتن دستگاه سیاسی برای مارکسیست ها انجام دگرگونی های ژرف اقتصادی- اجتماعی به سود زحمتکشان است.

حزب از اهداف ملی و دموکراتیک انقلاب که در راه حل تضاد اصلی مرحله رشد جامعه ایرانی گام جدی بر می داشت، حمایت می کرد. سوءاستفاده از سیاست درست لحظه ای آن زمان حزب برای دفاع از دستاوردهای انقلاب برای اثبات درستی حمایت جناحی از حاکمیت جمهوری اسلامی فعلی در بهترین حالت مضحک و تقلیل گرانه است.

بخش اصلی وظیفه حزب طبقه کارگر به آماده کردن شرایط ذهنی‌ انقلاب مربوط می شود. نویسندگان “راه توده” اما انگار آماده کردن شرایط ذهنی‌ انقلاب را از وظیفه خود نمی دانند.

“راه توده” به کدام امرهای مهم جنبش کارگری از جمله آماده کردن توده های زحمتکش برای شرکت در مبارزه طبقاتی، سازماندهی تشکیلات کارگری برای اعتراضات اقتصادی، آموزش سیاسی و تئوریک، مبارزه ایدئولوژیک با افکار بورژوازی و خرده بورژوازی در جنبش می پردازد؟

“راه توده” چگونه با تبلیغ کنندگان راه رشد سرمایه داری و طرفداران مالکیت خصوصی در جامعه مبارزه ایدئولوژیک می کند؟ چطور  با عواقب جهانی سازی سرمایه و ایدئولوژی نئولیبرالی در کشور مبارزه می کند؟

آیا “راه توده” با دور زدن مساله راه رشد اقتصادی با همه گنده گویی ها و امامزاده سازی ها خصلت پرولتری حزب را کمرنگ نمی کند، و حزب را تا به یک جریان اصلاح طلب مارکسیستی تقلیل نمی دهد؟

نویسندگان “راه توده” دائمن با  کمرنگ کردن تضاد های واقعی در جامعه و پررنگ کردن وقایع جنجالی تصویری غیر طبقاتی ارائه می دهند. یعنی با گفتن بخش آسان، دیدنی و شنیدنی از آنچه که در کشور می گذرد، بخش مهم دیگر آن را از چشم خواننده پنهان نگاه می دارند. صحبتی و بحثی در باره اقتصاد سیاسی چندان نمی شود و راه اقتصادی نئولیبرالی به چالش کشیده نمی شود و یا بی اهمیت جلوه داده می شود.

“راه توده” اگر یک جریان انقلابی می بود، می بایست به جای این واژگونگی با انحراف مجموعه جمهوری اسلامی از اهداف ملی و دمکراتیک انقلاب مبارزه می کرد و به افشاء اقتصاد نئولیبرالی آن می پرداخت.

گفته نمی شود نیروهای “اصول گرا” و “اصلاح طلب” در مجموع به وابسته شدن اقتصادی-  اجتماعی کامل کشور به نظام سرمایه داری امپریالیستی علاقه نشان می دهند. هر دو جناح با توجه به منافع دوستان که بورژوازی بوروکراتیک و تجاری به “بازار آزاد بی نظارتِ” و پیوند با بنگاه های امپریالیستی از جمله  “صندوق بین المللی پول” اعتقاد دارند. حاکمیت در مجموع خود حاضر است  با هر ذلتی زدوبند با نیروهای امپریالیستی بکند و از تضاد خارجی بکاهد تا تمام نیروهای خود را وقف سرکوب داخلی کند. راه رشد اقتصادی نئولیبرالی و پیوند با سرمایه جهانی تاوانی است که امپریالیست ها برای این سازش به جمهوری اسلامی تحمیل کرده اند.

دست اندرکاران “راه توده” با زیرکی و ظرافت از ارزیابی “کلیت” شرایط کنونی در جمهوری اسلامی پرهیز می کنند و بحث را دائمن به تضادهای درونی جمهوری اسلامی می کشانند و از ما میخواهند که تخم مرغ های خود را در سبد “بدها” بگذاریم.

بدین ترتیب “راه توده” گاهی از تضاد میان رفسنجانی و خامنه‌ای صحبت می کرد بدون آنکه سخنی از  “تعدیل اقتصادیِ” و  “خصوصی سازی اقتصادی” و تسلیم کامل او به برنامه نواستعماری امپریالیستی براند. اکنون هم به طور مصنوعی و مکانیکی حرفهای بی پشتیوانه روحانی را در اینجا و آنجا در مقابل حرکت ارتجاعی خامنه‌ای قرار میدهد تا توده های حزبی را به حمایت از روحانی نئولیبرال وادارد.

“راه توده” خامنه‌ای را از سرشت ارتجاعی و روبنایی “ولایت فقیه” و نقش ضدملی و ضدمردمی آن برای حمایت و تحکیم نظام اقتصادی نئولیبرالی و وابستگی به “بازار جهانی” جدا می کند و یک نقش دیکتاتوری شخصی، جدا از بافت طبقاتی در حکومت برای او قائل است.

يك نمونه سرمقاله ی “خصوصی سازی كلانتری ها- طرح جديد رهبر در پشت صحنه” (شماره ٦١٥، ٢٣ شهريور ١٣٩٦) است. در اين مقاله افشاگری عليه “خصوصی سازی” امنيت داخلی با «پولی شدن امنيت، تگزاسی شدن و آمريكای شدن امنيت شهروندان … خطر … شكل گيری گروه های ضربت فاشيستی … استخدام اوباش برای روبرو قرار دادن آن ها با مردم …» موضع گرفته می شود، اما مساله ی “نابودی حاكميت ملی” طرح نمی گردد. طرح اين جنبه كه كليت هستی جامعه كهن سال ايرانی را تشكيل می دهد و راه ورود انواع “شركت های حراست و امنيت” خارجی را هم به كشور می گشايد، مسكوت گذاشته می شود. اين مسكوت گذاشتن، مسكوت گذاشتن خطر هژمونی كليت نظام  سرمايه داری حاكم است كه برای حفظ خود به «طرح جديد رهبر» نياز دارد. افشای «رهبر»، پوشش است برای پذيرفتن طرح نئوليبرال كه دولت روحانی انجام آن را به عهده گرفته و به برنامه رسمی دولت خود بدل نموده است. از اين رو ست كه نمی توان با «بد» به نبرد با «بدتر» پرداخت! مبارزه عليه كليت «بد و بدتر» ضروری است. نديدن كليت واقعيت كه حقيقت است، برداشتی عليه خط مشی انقلابی حزب توده ايران است و كوشش پوشيده ای است برای تحكيم هژمونی سركوبگرانه و ضد ملی نظام سرمايه داری حاكم.

نمونه نوتر این سیاست مقاله ی “چرا حمایت از روحانی حمایت آگاهانه سیاسی و تاخیر ناپذیر است!” (شماره ۶۱۶ ،  ۳۰ شهریور ماه ۱۳۹۶) که در آن “راه توده” با یک تقسیم بندی غیر مارکسیستی حاکمیت را “به دو گروه بندی “چپاولگران” از یکسو و “رانت خواران” از سوی دیگر تقسیم” می کند تا درستی سیاست وفاداری به خط اقتصادی نئولیبرالیستی روحانی را پروزن کند.

“راه توده” با ابهام گرایی این طور وانمود می کند که هنوز پس از بیش از ۳۵ سال که جمهوری اسلامی گام به گام ولی مستمر از اهداف ملی و دموکراتیک انقلاب فاصله گرفته است و بر ضد این اهداف وارد عمل شده است، امکان اصلاح رژیم وجود دارد. “راه توده” به این ترتیب با ظاهری توده ای و با تزیین صفحه های خود از جانباختگان حزبی بر ضد شیوه و اسلوب ارزیابی مارکسیستی- دیالکتیکی از اوضاع عمل می کند و مانند تاوسی پرهای رنگارنگ را پهن می کند تا پاهای زشت سازش را بپوشاند.

“راه توده” به جای بررسی همگانی و طبقاتی و تکیه بر خط اقتصادی رژیم وارزیابی کلیت رژیم ما را با توصیف امواج آب در لیوان سرگرم می کند. و دائمن با بزرگ کردن تناقض های “خود ساخته” می خواهد ما را متقاعد کند که می توان حتا با افراد سطح بالای رژیم همچون روحانی و بدون توجه به خط اقتصادی آن ها علیه استبداد خامنه ای اتحاد کرد.

بدين ترتيب “راه توده” موضع زنده ياد منوچهر بهزادی را در مقاله سال ١٣٥٤ در ارتباط با جبهه ضد ديكتاتوری نقض می كند. در آن مقاله كه عصاره ی خط مشی انقلابی حزب توده ايران مبتنی بر انديشه ی ماركسيستی- توده ای حزب طبقه كارگر طرح می شود، رابطه مبارزه ی ضد ديكتاتوری با رژيم سلطنت و مبارزه عليه امپرياليسم با وسعت توصيف می شود و ضرورت پايبندی به آن به اثبات رسانده می شود. جنبه ی عمده ی وحدت سرشت ضد ديكتاتوری و ضد امپرياليستي، گرهگاه گذار انقلاب از “بورژوا- دمكراتيك” به “ملی- دمكراتيك” را تشكيل می دهد. بورژوازي، حتی دمكرات ترين آن، از انقلاب پشتيبانی می كند، تا قدرت سياسی را به دست گيرد و نظام سرمايه داری را در خدمت منافع خود ادامه دهد. در مبارزه ی طبقه كارگر اما جنبه ملی در برش انقلابی از اين رو جايی تعيين كننده دارد، زيرا زحمتكشان اولين قربانيان ادامه نظام سرمايه داری به ويژه در شرايط سلطه ی برنامه نئوليبرال هستند. طبقه كارگر در دفاع از منافع خود به منظور دفع سلطه برنامه “خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادی” امپرياليستي، در عين حال از منافع كل جامعه ی ايرانی دفاع می كند كه نمی خواهد كشورش به ورطه وابستگی نواستعماری به اقتصاد سياسی امپرياليستی بدل شود.

مبارزه با انديشه “اصلاح طلبی” دولت های گوناگون حاكميت نظام سرمايه داری حاكم و دستگاه داعش گونه ديكتاتوری ولايی آن، بدون خواست برپايی زيربنای اقتصادی- اجتماعی ملی- دمكراتيك، پذيرفتن بی چون و چرای هژمونی سرمايه داران وابسته به اقتصاد امپرياليستی است. فشار ترامپ به دولت روحانی تعميق چنين وابستگی را دنبال می كند. مبارزه ی انقلابی طبقه كارگر عليه دولت روحانی و نظام سرمايه داری حاكم، عليه اين تعميق اين وابستگی عمل می كند. از اين رو مبارزه ای ملی و به نفع حق حاكميت مردم ايران است. از اين رو كمبود در سرمقاله ی ٦١٥ “راه توده”، كمبودی جزيی و قابل اغماض نيست. تفاوت تعيين كننده ميان خط مشی انقلابی حزب توده ايران و انواع جريان های تسليم گرا در “چپ” است!

“راه توده” به طور همیشگی این طور تبلیغ می کند که شرایط انقلابی از جمله اتحادهای اجتماعی نه در جریان نبرد روزانه همراه با زحمتکشان و دیگر لایه های جامعه، بلکه با چانه زنی و دنباله روی از اصلاح طلبان ایجاد خواهد شد.

“راه توده” از این موضوع مهم که قبل از تعیین متحدان احتمالی باید مرحله انقلاب را مشخص کرد، با زیرکی می پرد. آیا اصلن ممکن است که نیروهای متحد را بدون شناخت مرحله انقلاب نامگذاری کرد؟ نیروهای متحد همیشه به مرحله انقلاب وابستگی مستقیم دارند؟ به طور مثال مرحله بورژوا- دموکراتیک انقلاب متحدان گسترده تر و هدف محدود تری از مرحله ملی- دموکراتیک دارد.

“راه توده” به جای در پیش گرفتن موضع انقلابی و کوشش برای اقناع متحدان ناپایدار به در پیش گرفتن مواضع رادیکال تر، برعکس خود را دائمن با خواست ها و توانایی های آن ها وقف می دهد و روزی به رفسنجانی، روزی به خاتمی و روزی به روحانی قانع می شود. و بدین ترتیب مانند بوته یی بی ریشه با جریان باد به هر طرف می رود و رانده می شود.

“راه توده” به جای وارد شدن به مبارزه ایدئولوژیک و توضیح دادن رابطه میان مبارزه واقعی ضددیکتاتوری با مبارزه علیه سیاست نواستعماریِ نولیبرالِ امپریالیستی به تضادهای رویایی و قالب کردن آن به عنوان متحدان ضددیکتاتوری می پردازد.

پایان سخن

“راه توده” همچنان از جواب دادن به دو سوال می پرهیزد.

۱-  مرحله انقلاب چیست؟ اگر ملی و دموکراتیک نیست، برای چه، به چه دلیل و در چه زمان این مرحله تغییر کرده است؟

۲-  تا چه زمان “نبرد که بر که” ادامه دارد؟ نشانه های پایان این “نبرد” و پیروزی ضد انقلاب چیست؟ و “راه توده” در چه زمان و در چه شرایطی از دفاع از بخشی از حاکمیت دست برمی دارد؟




راه حل هاي «چپ ميانه جديد»، “مهندسي اجتماعي” در نظام سرمايه داري؟
بحث درباره ي “اقتصاد سياسي”!

دوره جدید: مقاله شماره: ۵۶ (۲۹ شهریور ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

در “شرق” مصاحبه اي با بانو مرجان توحيدي انتشار يافته است كه اهميت بحث درباره ي “اقتصاد سياسي” را براي اقتصاد ملي ايران برجسته مي سازد. اقتصاد سیاسی از این رو پراهمیت برای اقتصاد ملی است، زیرا سنگ زيربناي تغييرات لازم را در ايران تشكيل مي دهد. در اين مصاحبه مضمون «نامه آقاي حجاريان به بچه هاي نازي آباد» مورد بررسي قرار مي گيرد و با توضيحاتي شفاف تر و مشخص تر مي شود.

انتشار مصاحبه در “شرق” ازاين رو شايان توجه است، زيرا اين روزنامه و وبگاه خبري به فارسي كه در گستره ي سراسر انتشار مي يابد، يك روزنامه اصلاح گرا است.

مصاحبه، صرفنظر از ذهنيت حاكم بر آن، بيان واقعيت رشد ذهنيت در جامعه ايراني است، امكان مبارزه در برابر حاكميت رژيم ديكتاتوري ولايي را توسعه داده و ضرورت گذار از “اقتصاد سياسي” نئوليبرال ديكته شده توسط سازمان هاي مالي امپرياليستي را مستدل سازد. كوشش براي يافتن راه هاي جديد به منظور برطرف ساختن بحران اقتصادی- اجتماعی کنونی در ایران توسط بانو مرجان توحيدي چنين كوششي را تشكيل مي دهد. ذهنيتي كه در جستجوي جايگزين دمكراتيك و ملي براي اقتصاد سياسي نئوليبرال است و مي خواهد به آن به طور مسالمت آميز تحقق بخشد.

مصاحبه از دیدگاه نظری، بيان تاثير ديالكتيك پديده ي “ضروري- تاريخي” در مرحله ي كنوني نبرد براي فرازمندي جامعه ايراني است! شناخت اين ديالكتيك توسط انديشه ي چپ پراهميت است و در عين حال به معناي ضرورت ادامه فعاليت نظري و روشنگرانه چپ ماركسيستي در شرايط كنوني نيز است.

در نظرات طرح شده در مصاحبه يك نكته عمده ي مثبت وجود دارد كه بررسي آن وظيفه ي اصلي سطور زير است. اين نكته توجه به ضرورت تنظیمِ «برنامه» براي اقتصاد ملي است كه بايد در كنار نقش «بازار»، زيربناي اقتصاد سياسي “اصلاح طلبي” را به وجود آورد. در اين زمينه چپ ماركسيست- توده اي داراي مواضعي روشن و مستدل است. پيشنهاد برپايي اقتصاد ملي براي مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب كه حزب توده ايران مطرح مي سازد، از زمينه ي قانوني برخوردار است. اين زمينه در اصول اقتصادي و دموكراتيك- مردمی و آزادي خواهانه قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بهمن تثبيت شده است كه اكنون پامال گشته. احيا و به روز نمودن آن ها وظيفه مشترك همه ي نيروهاي ميهن دوست و آزادي و عدالت جوي ترقي خواه در سرزمين همه ي ايرانيان است!

به نظر مي رسد كه اضافه بر بررسي نكته ي مثبت فوق، مفيد باشد به دو نكته ديگر در مصاحبه نگرشي انتقادي داشت.

يكي به شيوه ي تحقیقاتی به منظور دستیابی به نکته و مساله هایی است که باید در روند «اصلاحات» تغییر یابند. این شیوه به طور عمده در شيوه ي “مهندسي اجتماعي” خلاصه مي شود.

ديگري نبود انعكاس آموزش چپ انقلابي، چپ ماركسيست- توده اي از «آزمون تاريخي» در مصاحبه است.

در مصاحبه «آزمون تاريخي» در سطح جهانی طرح مي شود، اما با سكوت درباره ي علل تحقق و مضمون مشخص آن، انديشه اهرم پراهميتي را براي نو و بازسازي اقتصادي- اجتماعي جامعه از دست مي دهد که در ناتوانی از دوری از اشتباه هاي گذشته است. چنين سهل انگاری غيرمستدل امكان انديشه ي جستجوگر را براي يافتن پاسخ هاي واقع بينانه براي حل بحران اقتصادي- اجتماعي و همچنين مدني- فرهنگي كنوني در ايران در پی سه دهه دنباله روي كردن از دستورات سازمان هاي مالي امپرياليستي نیز محدود مي كند.

علل بحران كنوني- عصاره ي انديشه آقاي حجاريان

در ادامه ی مصاحبه، بانو توحيدي علل بحران کنونی را در ایران مطرح می کند. او یافتن علل را عصاره ي انديشه آقاي حجاريان عنوان مي كند، اما مستدل نمي سازد كه چرا نبايد راه حل براي آن ها را در خارج از نظام سرمايه داري جستجو كرد؟  به ناموفق بودن تجربه سال‌های 60 در ایران اشاره می شود، باری دیگر بدون آن‌ها که علل ناموفقیت، مورد بررسی قرار گیرد. از ضرورتِ نگرش به تجربه ی سال‌های 60 با «زاويه جديد» سخن می رود، بدون آنکه مضمون «زاویه جدید» تفهیم گردد. برای نمونه، کدام زاویه را برای بررسي  «آرمان هاي دهه ٦٠ …» باید انتخاب کرد، ناگفته می ماند. تعریف «زاویه جدید» چيست؟ نادرستي پیشین چه بود؟ علت تحقق نياقتن آن كدام بود؟

بدون پاسخ به اين پرسش ها و بيش از آن، انديشه قادر به يافتن راه حل واقع بينانه براي بحران كنوني جامعه ايراني نخواهد بود. در اين امر ترديدي روا نيست. به اين نكته بازمي گردم.

١- جايگاه «برنامه» و نقش «بازار»

انديشه ي ماركسيستي- توده اي به پرسش درباره ي «نقش بازار» پاسخ «جديد» خود را ارایه داشته است. این پیشنهاد مبتنی است بر انديشه ماركس در اثرش کاپیتال که امروز 150 سال از انتشار جلد اول آن گذشت: تا آن زمان كه «كالا» توليد مي شود، نقش بازار نيز وجود خواهد داشت!

آن چه كه در این نظر جدید نیست، این نکته است که نمي توان با این پنداشت موافقت کرد كه اين بازار بايد حتما «بازار» نظام سرمايه دارانه و سلطه قوانين بي بند وبار آن باشد. جايگزين آن، «بازار سوسياليستي» است.

بازار سوسياليستي به معناي تقسيم فقر نيست كه مدعيان همه جا عليه آن مطرح مي سازند، بلكه به معناي بازار نظم يافته است! بازاري است كه در جامعه بايد به نقش اجتماعي خود در كنار خواست دستيابي به سود، واقف و پايبند باشد.

توصيف بازار سوسياليستي وظيفه ي اين سطور نيست. اما اشاره به اين نكته ضروري است كه “نظم” چنين بازاري در مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه ايراني، به سخنی دیگر، تعیین نظم چنین بازاری باید با توجه به همه شرايط حاكم در مرحله ي كنوني هستي اقتصادي- اجتماعي ايران، به عبارت دیگر، با توجه  به كليت واقعيت اين هستي در ايران توسط كارشناسان عملی گردد. آنچه اما در این سطور باید برجسته گردد این نکته است که بايد اين “نظم” را روندي رشد يابنده در خدمت رشد روزانه ي عدالت اجتماعي نسبی درك نمود که تنها با رشد همه جانبه تولید داخلی و تحكيم آزادي و حقوق اجتماعي فردي و اجتماعي تحقق پذیر است. 

علت ضرورت توجه به مساله ي رشد عدالت اجتماعی را بانو توحيدي در بررسي ميداني كه در مصاحبه مطرح مي كند، نشان مي دهد و به اثبات می رساند. زحمتكش فاقد ابزار توليد كه براي تامين هستي خود و بازتوليد آن «از طريق فروش نيروي كار خود امرار معاش مي كند، ٣ر٣٢ درصد جمعيت شاغل را تشكيل مي دهد»! و «حداقل دستمزدي كه كارگران مي گيرند، فاصله زيادي با خط فقر دارد. بنا براین بخش عمده از فقرا را بين اين طبقه مي توان پيدا كرد»!

درباره ي «برنامه» نظرات طرح شده از شفافيت لازم برخوردار نيست. براي نمونه روشن نيست كه تعريف برنامه چيست، برنامه ريزي بايد بر پايه ي كدام ضرورت ها عملي گردد؟ آيا ضرورت هاي عيني- اجتماعي در مرحله ي كنوني رشد جامعه زمينه برنامه ريزي را تشكيل مي دهد، به سخني ديگر، آيا برنامه ريزي يك ضرورت عيني اجتماعی، یک وظیفه ی ضروری- تاریخی است يا پاسخ به نياز ذهني گروه هاي مختلف؟

در مصاحبه تعريف از برنامه و ضرورت برنامه ريزي با ويژگي چپ در برابر راست تعريف مي شود: «ببينيد، چپ كلاً با دو ويژگي از راست متمايز مي شود … ما [به عنوان] چپ برابري را ممكن و مطلوب مي دانيم»! و در ادامه و به شكل پرسش گفته مي شود: «آيا ما بايد يك طرح و برنامه از پيش سنجيده براي تغيير ساختارهاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي داشته باشيم، تا به برابري بيشتر برسيم يا همه چيز را واگذار كنيم به نظم خود جوش»؟

به نظر چپِ توده اي كه پيامدهاي دردناك پيروزي ضد انقلاب را در اتحاد شوروي و ديگر كشورهاي سوسياليستي اروپايي مورد بررسي موشكافانه قرار داده است و از اين «آزمون تاريخيِ» تلخ آموخته است، برنامه ريزي مركزي و از نظر زماني مشخص، از ضرورت عيني – اجتماعی براي ايجاد زمينه ي فرازمندي گام به گام، اما شتابنده ي اقتصادي جامعه برخوردار و اجتناب ناپذير است. انحلال “سازمان برنامه” در ايران در دوران رياست جمهوري احمدي نژاد، گامي ضد ملی عليه اقتصاد ايران است. چنين برنامه ريزي ها را مي توان حتي در تاريخ همه ي كشورهاي سرمايه داري نشان داد.

در ارتباط با ضرورت برنامه ريزي مركزي به ويژه در دوران رشد اقتصاد ملي در سطح (توسعه ي افقي توليد با استفاده از امكانات وجود)، نكته هاي متعددي در مجموعه ي مقاله هاي منتشر شده در توده اي ها مطرح شده است. بازگشت به آن ها سخن را به درازا مي كشاند. از اين رو مفيد به نظر مي رسد، بحث را از منظر ديگری ادامه دهيم.

نيازهاي اوليه شهروندان

بدون ترديد مي توان بر سر اين نكته توافق داشت كه وجود برنامه اي دقيق و هوشمندانه براي سازماندهي نيازهاي اوليه جامعه، ايجاد شرايط لازم براي دفاع ملي و حفظ و بهره گيري مسئولانه در برابر نسل هاي آينده و محيط زيست از ثروت هاي ملي، معادن و … بی هیچ تردیدی ضروري است. بدين ترتيب در صحنه ي بزرگي از سازماندهي متمركز و با برنامه براي هستي اقتصادي- اجتماعي جامعه مي توان به توافق رسيد. روشنگري درباره ي ضرورت برنامه ريزي در اين زمينه مي تواند بلافاصله به وظيفه عمومي همه نيروهايي كه خود را چپ مي دانند بدل شود. نيروي كه با يورش روشنگرانه و تبليغي خود به ارتقاي سطح آگاهي اجتماعي نزد طبقه کارگر، اما همچنین تا درون افراد سه گروه نخست در تحقيقات ميداني طرح شده در مصاحبه نيز موثر خواهد بود.

وظيفه سازماندهي برنامه ريزي، وظيفه اي تخصصي است كه سازماندهي آن بايد در سطح حاكميت  عملی گردد. از اين رو فعاليت سازمان برنامه ريزي ضروري است. شفافيت و كنترل دموكراتيك فعاليت آن وشسفه اي عمومي- اجتماعي است. شرکت کارشناسان در بحث آزاد و مستدل زمینه عینی- علمی این وظیفه را تشکیل می دهد. هر نوع محدودیت ابرازنظر آزاد و بی خطر، علیه انجام این وظیفه ی تخصصی- اجتماعی عمل می کند.

تحقق بخشيدن به برنامه ی تنظیم شده بايد به عنوان وظيفه ي بخش عمومي- دمكراتيك اقتصاد (دولتي) ارزیابی گردد. وظیفه‌ای که در آن جایگاه بخش خصوصی و تعاونی نیز به طور شفاف تعیین شده است. در اين سطور سخن از شكل سازماندهي نيست، بلكه سخن از مضمون آن است!

آنچه كه از «آزمون تاريخي» تلخ گذشته، نه تنها در اتحاد شوروي، بلكه ازجمله در تاريخ سه دهه ي گذشته در ايرانِ جمهوري اسلامي آموخته ايم، اين درس است كه بدون كنترل شفاف و قابل بازتوليد برنامه و روند تحقق بخشيدن به برنامه توسط نيروهاي اجتماعي- مدني، سنديكاها و سازمان هاي صنفي- دمكراتيك و همچنين احزاب سياسي- طبقاتي، سرنوشت برنامه مركزي و متمركز و بخش عمومی- دمکراتیک اقتصاد براي شكوفايي اقتصاد ملي و مردمي بر آب نوشته خواهد بود.

برنامه ريزي و كنترل شفاف و عمومي در مرحله ی رشد اقتصاد در عمق (بهبود بازده، تكنيك و … در توليد و خدمات) نیز ضروری است. رشد اقتصاد در عمق در شرايط كنوني در ايران  عمدتاً رشدي است كه نقش سرمايه هاي خصوصي و تعاوني در آن تعيين كننده است.

توليد ملي و بازرگاني نمي تواند به گفته ي «مكتب اتريشي» به «نظم خودجوش» واگذار گردد. توليد تخم مرغ مسموم، فروش گوشت فاسد، تقلب در سوخت موتور خودروها و… كه در “دمكراسي هاي اتحاديه اروپا” متداول است تا سرمايه ي خصوصي هر چه سريع تر “بار خود را ببندد”، تا بتواند در بازارهاي بورس به قمار بپردازد، بی خردانه و نادرست است و  سلامت شهروندان را به مخاطره می اندازد. سود سه شركت بزرگ توليد خودرو در آلمان در چند سال اخير بالغ بر صد ميليارد يورو است.

به نظر مي رسد بايد به منظور جلوگیری از طول بیش تر سخن، بحث در مورد نكته مثبت در مصاحبه را در اين سطور به پايان رساند، گرچه گفتني هنوز بسيار است.

٢- به دو نكته انتقادي بپردازيم

اول- همان طور كه اشاره شد، شيوه ي پيشنهاد شده براي «اصلاحات» عمدتاً در شيوه ي “مهندسي اجتماعي” خلاصه مي شود. شيوه اي كه انديشمندان و استادان دانشگاه هاي كشورهاي بورژوازي آن را ارايه مي دهند و براي آن تبليغ مي كنند. وظيفه ي اين شيوه ي نارسا، ترميمِ مداوم نظام سرمايه داري است که با هدف ابدی کردن نظام سرمایه داری تدریس می شود.

مبناي تكنيكي- به اصطلاح علمي اين مهندسي تعمیراتی، از طریق تقسيم غيرعلمي جامعه تدارک می شود. منافع “خرد” گروه ها، عمده را در اين شيوه تشكيل مي دهد و نه منافع “كليت” جامعه!

امري كه “مهندسي” تعمیراتی را در سطح ترميمي مكانيكي منجمد می سازد. نابساماني ها برنمی افتد، بلکه به طور مداوم کم و زیاد می شود.

به اين منظور از شيوه هاي “جامعه شناسانه”ای استفاد ه مي شود كه براي نمونه سرشت طبقاتي جامعه سرمايه داري را در تحقيقات ميداني در پرده نگاه می دارد. بدون هر استدلالي، تعریف مارکسیستی جايگاه طبقات از طريق تعیین رابطه آن با مالكيت بر ابزار توليد، كه ماركس آن را در اثرش کاپیتال ارایه می دهد، حذف و برداشت های دیگر، باز هم بدون هر استدلالی جایگزین آموزش مارکس می شود. تقسيم مكانيكیِ تركيب جامعه در مصاحبه با ارایه نظر “گيدنز” انجام می شود: «جامعه منقسم به طبقات»! مضمون كاركرد طبقات جايي در تعريف ندارد. نقش توسعه «توليد اجتماعي» و «رشد كسب و كار» در اقتصاد ملي بدون ارتباط در كنار يكديگر قرار داده مي شود. خواهيم ديد كه سرمايه توليدي كه زير فشار واردات بي رويه از نفس مي افتد، و سرمايه تجاري وارد كننده در اين تقسيم اراده گرايانه «جامعه به طبقات» از وزني مساوي براي اقتصاد ملي برخوردار مي شود. اولويت منافع آن ها از منظر اقتصاد ملي «گم» مي شود. و …

تقسیم مردم به گروه‌های متفاوت با درآمدهای متفاوت که می‌تواند برای پاسخ به برخی پرسش ها مفید باشد، نه تنها درک ساختار طبقاتی جامعه و سرشت منافع طبقاتی هر طبقه را مغشوش می سازد، بلکه همان طور که در سطور بعد نشان داده خواهد شد، برای تشخیص اولویت ها در اقتصاد ملی گویا و راهگشا نیست.

برعکس، این شیوه‌های علمِ جامعه شناسانه که ابزار بورژوازی را برای ایجاد به اصطلاح “توافق” در جامعه تشكيل مي دهد، شیوه ی ای است که دسته بندی منافع گروه‌ها را در جامعه، ورای منافع کلیت جامعه قرار می دهد. این شیوه، شیوه ی لوبی یسم است که با ظاهر دمکراتیکِ “چانه زدن” ميان گروه ها براي حفظ منافع خود، وظیفه اصلی ضروری- تاریخی را در برابر کلیت هستی جامعه مغشوش و از صحنه ی بحث دور می کند. ضدیت آن با برنامه ی اقتصاد ملی- دمکراتیک در سرشت به توجهی به منافع تاریخی کلیت جامعه نهفته است!

در سطور زیر نشان داده خواهد شد که این شیوه مساله ی «تولید ملی» را از دیدگاه منافع ملی مردم ايران مورد بررسی قرار نمی دهد، بلکه برای نشان دادن ضرورت «رشد اقتصادی» علاقه و منافعِ گروه‌های ذینفع را عمده می سازد.

به منظور نشان دادن نادرستی دو شیوه ی مهندسی اجتماعی و لوبی یسم، می‌توان از نتایج تحقیقات میدانی ای بهره گرفت که بانو توحیدی در مصاحبه مطرح نموده است.

در پاسخ به پرسش درباره ی «بازگشت به آرمان‌های دهه 60 که … مبنای عدالت محور داشت؟» بانو مرجان توحیدی از نگرش به آن از «زاویه جدید» صحبت می‌کند و آن را به عنوان برداشت آقای حجاریان اعلام می‌کند و می گوید: «طبقات در ایران به سرمایه دار، متوسط جدید، متوسط قدیم یا همان خرده بورژوازی و کارگران تقسیم می شود.»

بررسی این تقسیم‌بندی در ارتباط با منافع طبقاتی طبقات و لایه‌های اجتماعی که پیش تر به آن اشاره ی کوتاهی شد، هدف این سطور نیست. هدف برجسته ساختن و تائید موضع درست آقای حجاریان است که ضرورت توجه ویژه به  نیازهای «کارگران» را در نامه ی پیش گفته خود گوشزد می کند. از این روست که بررسی موشکافانه ی تقسیمی که جامعه را  «از نظر اقتصادی به چهار طبقه» تقسیم می‌کند، ضرورت دارد تا نشان داده شود که با چنین تقسیمی نمی‌توان به هدف طرح شده، یعنی پاسخ به نیازهای طبقه کارگر که از منافع ملی دفاع می کند، و به طریق اولی دستیابی به یک برنامه اقتصاد ملی برای مرحله ی کنونی فرازمندی ایران دست یافت.

نشان دادن نادرستی چنین تقسیمی برای درک ضرورت‌های اقتصاد ملی مبتنی بر اقتصاد سیاسی مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب ضروری است. وظیفه ی تاریخی انقلاب بهمن 57، همان‌طور که در سرشت نام آن نیز تبلور می یابد، برپایی شرایط آزادی- دمکراسی و تأمین عدالت اجتماعی برای جامعه مستقل ایرانی است که دیگر وابسته به اقتصاد سیاسی امپریالیستی نیست. وحدت سرشت مردمی- دمکراتیک اقتصاد و موضع ملی- ضد امپریالیستی انقلاب بهمن از چنین ریشه‌ای سیرآب می شود.

همانجا در مصاحبه خواست هاي جامعه مطرح مي گردد: «در جامعه ما چهار خواسته وجود دارد كه از حمايت اجتماعي برخوردار است  – رشد و رونق اقتصادي به مفهوم افزايش توليد و رونق كسب و كار؛ مردم سالاري و مشاركت سياسي؛ توزيع مجدد منابع و امكانات و درآمدها؛ سبك زندگي متفاوت از سبك زندگي رسمي -». بدون ترديد مي توان با مضمون چهار خواستِ ارايه شده موافقت كامل داشت.

در زير و به نقل از مصاحبه خواهيم ديد كه «حمايت اجتماعي» از اين خواست ها  – كه تنها خواست هاي مطرح در جامعه نيستند! -، متفاوت است. اين تفاوت ها، درست زمينه ي عيني تاثير شيوه لوبي يسم را در نظام سرمايه داري تشكيل مي دهد كه به تشديد تضادهاي اجتماعي مي انجامد. خواهيم ديد كه منافع متفاوت هميشه همسو با منافع ملي كليت جامعه براي رشدي موزون و گام به گام و همه جانبه نيست. همچنين خواهيم ديد كه منافع برخي از گروه ها با اولويت هاي اقتصادي ملي هم سو نيست كه در خدمت رشد نسبي عدالت اجتماعي قرار دارد و آقاي حجاريان در نامه خود توجه به آن را گوشزد مي كند. خواهيم ديد كهزمينه ي متفاوت منافع گروه ها در شرايط كنوني، علت اصلي ايجاد و تعميق بحران اقتصادي- اجتماعي كنوني است.

فقر حاكم بر هستي زحمتكشاني كه بايد با «حداقل دستمزد» زندگي كنند كه به گفته ي بانو توحيدي «فاصله ي زيادي با خط فقر دارد» نمي تواند تحت تاثير شيوه ي لوبي يسم حتي تعديل يابد، چه رسد به ايجاد شدن يك «توزيع مجدد منابع و امكانات» كه يكي از خواست هاي ذكر شده ي اجتماعي را در مصاحبه تشكيل مي دهد!

مگر در كشورهاي پيشرفته ي سرمايه داري كه در آن سنديكاهاي كارگري آزادانه فعاليت مي كنند، عدالت اجتماعي بر قرار است؟ در كشور امپرياليستي آلمان كه ثروتمندترين دوران تاريخ خود را  مي گذراند، ٣٠ درصد مردم زير مرز فقر زندگي مي كنند، حتي آن هايي كه داراي اشتغال نيز هستند (مانند اشتغال يك ساعت در هفته»ي احمدي نژاد!). سه ميليون كودك در آلمان جز فقرا هستند و هيج گاه شانس  تحصيلات عالي ندارند. فقر در دوران بازنشستگي و سالمندي، همانند در ايران، معضل روزانه در آلمان است. مانند در ايران كه خبر تظاهرات هزاران بازنشسته در روز گذشته در رسانه ها تبلور يافت، اعتراضات بازنشستگان دچار فقر در آلمان كه ثروتمندترين كشور اتحاديه اروپايي را تشكيل مي دهد، به طور مداوم در جريان است. قراردادهاي اجاره ي نيروي كار، و موقت و … در آلمان، همانند نمونه هاي قراردادهاي “سفيد امضا” در ايران غوغا مي كند! اين قراردادها و حداقل دستمزد زير مرز فقر، در آنجا و اينجا علت تدارك فقر زحمتكشان در دوران سالخوردگي است!

بازتوزیع، خواست اصلی است

نکته پراهمیت تر که وظیفه توضیح آن را این سطور به عهده دارد، فراتر از نکته‌های پیش است و درواقع هسته ی مرکزی بررسی را تشکیل می‌دهد. برای تفهیم آن بازهم از تحقیقات میدانی بانو توحیدی بهره گیریم. متاسفانه بررسی تحقیاتی با پیگیری تک تک خواست هايي را كه مطرح مي سازد مورد پژوهش قرار نمی دهد. از این رو نتیجه‌گیری ها به سختی مفهوم می‌گردد و باید برای درک رابطه و تناسب ها با دقت داده‌ها را مورد توجه قرار داد. برای نمونه گفته می‌شود که «در طبقه کارگر هم عمدتا بازتوزیع، خواست اصلی است». نکته‌ای که قطعاً واقعیت است‏ زيرا طبقه كارگر محروم ترين طبقه در جامعه است. اين خواست زحمتكشان در جمع گروه هاي ديگر كه بازتوزیع را خواستارند، اما اصلا مطرح نمي شود. اين در حالي است كه سهم آن با بيش از 32 درصد بزرگ ترين بخش خواستاران «توزيع مجدد منابع و امكانات و درآمدها» را تشكيل مي دهد.

از چنین خواستی می‌توان با حرارت دفاع کرد و تحقق بخشیدن به آن را خواستار شد، اما نه به مثابه یک لوبی ایست، بلكه به مثابه كسي كه خواستار ارتقاي عدالت اجتماعي در جامعه است! به این نکته بازمی گردم. هدف از ذکر این نکته اما نشان دادن ناپیگیری کل تحقیقات در پاسخ علمی دادن به نیاز جامعه براي یک برنامه ی علمی برای اقتصاد ملی ايران است.

برای نشان دادن این ناپیگیری، به خواست نخست مطرح شده در مصاحبه بنگريم که «آرمان افزایش تولید و رونق کسب و کار» نامیده می شود: «طبقه سرمایه دار با همان 5ر7 درصد [كميت در جامعه]، آرمان اولیه‌اش رشد و رونق است. قشر بالای درآمدی طبقه متوسط قدیم، همان 15 درصد با طبقه سرمایه دار در این زمینه همراهی می‌کند (یعنی 5ر7 درصد به اضافه 15 درصد …) این عدد حامیان رشد و رونق هستند»!

آیا به طور جدی می‌تواند کسی مدعی باشد که طبقه کارگر ایران خواستار «رشد و رونق اقتصادی» ایران نیست که جايگاه آن در تحقیات ارایه شده  مطرح نمی‌شود؟ و جاي براي آن در «خواست اول» در نظر گرفته نشده است؟ آیا این است توجه به خواست «33 درصد جمعیت شاغل ایران [که] کارگر هستند» و آقای حجاریان توجه به وضع آن‌ها را گوشزد می‌کند و می طلبد؟

آیا کسی می‌خواهد به طور جدی ادعا کند که سرمایه دار وابسته ی تجاری که «ایران را تجارتخانه منطقه»

(عسگراولادی) می‌خواهد و تمام سرمایه اش را برای واردات تولیدات خارجی، و از اين طريق نابودي توليد ملي به کار انداخته است تا به «رونق کسب و کار» دست یابد،خواستار رشد تولید ملی است؟

آیا با تقسیم جامعه به طبقات که گیدنز توصیه می‌کند و بدون هر برخورد انتقادی به سطح «زاویه دید جدید چپ میانه» بدل می شود، می‌توان با توطئه های سرمایه تجاری- مالی وابسته به اقتصاد نئولیبرال امپریالیستی مبارزه کرد؟

آیا می‌توان با چنین برداشت‌ها و به کمک تحقیقات میدانی به منظور تعمیرماشین بحران زده نظام گندیده ی سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی، یک اقتصاد مدرنِ مردمی- دمکراتیک و ملی- ضد امپریالیستی را برای ایران برپا داشت؟

در این زمینه گفتنی هنوز زیاد است. آگاهانه به این سطور پایان داده می‌شود به این امید که شاید زمینه بحثی مسئولانه میان نیروهای میهن دوست و ترقی خواه به وجود آید. در پایان مایلم به طور بسیار گذار به نکته دوم انتقادی، که آخرین نکته ی شایسته ی انتقاد را در متن مصاحبه تشکیل نمی دهد، اشاره داشته باشم.

دوم- چپ توده‌ای و«آزمون گذشته»

در سطح جهانی و هم‌ در سطح ملی، توده‌ای ها بزرگ‌ترین صدمات را از «آزمون گذشته» تحمل كرده و بزرگ ترين آموزش را از صدمات گرفته اند.

درک پامال شدن آزادی‌های دموکراتیکِ بورژوایی به عنوان ریشه اصلی ناتوانی حزب کمونیست اتحاد شوروی در نیافتن هوشمندانه ي ضرورت‌ اصلاحات در روند رشد اقتصاد سوسیالیستی قطعی و مورد تائید همه ی احزاب کمونیستی و کارگری است. اين ناتواني از این طریق ايجاد شد که آزادي هاي بورژوايي به مثابه دستاوردهاي مدني جامعه انساني به آزادی‌های سوسیالیستی در اتحاد شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی ارتقا نیافت.

بازگشت به اقتصاد ملی- دمکراتیک در مرحله رشد اقتصادی- اجتماعی در مرحله گذار به سوسیالیسم، پاسخ به کلیت اشتباه های انجام شده توسط احزاب در حاکمیت و احزابی که زیر فشار نادرست به وظایف تحقیقاتی و تحلیلی خود در حد ضرور عمل نکردند است.

بازگشت به اقتصاد سیاسی ملی- دموکراتیک، آموزش از اين ناتواني و اشتباه ناشي از آن است. اين اقتصاد سياسي برای اولین بار در اتحاد شوروی با نام «نپ لنینی» و در آلمان دمکراتیک با نام «برنامه اقتصاد نوین» آغاز، ولی دوام نیافت و خوشبختانه اکنون از یک تجربه ی موفق، اما هنوز پایان نیافته ی چهل ساله در جمهوری خلق چین برخوردار است. تجربه اي كه بيش از جمعيت كشورهاي كل اروپا را از زير مرز فقر خارج ساخته است، ٤٥٠ ميليون انسان را در اين مدت از چنگال فقر آزاد ساخته است! اقتصاد ملي جمهوري خلق چين را به دومين قدرت جهاني بدل نموده است.  بدون شناخت این تاریخچه و دستاوردهای کنونی آن، نیروی های میهن دوست در ایران نخواهند توانست به وظیفه ضروری- تاریخی خود برای رشد اقتصادی- اجتماعی- مدنی- فرهنگی ایران پاسخی درخور ارایه دهند.

حزب کمونیست آلمان به شهادت نامه‌هایی که وجود دارد، برای تصحیح اشتباه ها کوشید. حزب توده ایران نیز در این زمینه از سهم شایسته ی توجهی برخوردار است که می‌توان در فرصت مناسب به آن پرداخت. این نکته‌ از این رو در این سطور طرح شد، تا یک بار دیگر از همه مبارزان، به ویژه آنانی که خود را چپ می‌داند با تاكيد خواسته شود، پیش از آنکه گرفتار توهمات نادرست شوند، به طور مشخص به آموخته های حزب توده ایران در این زمینه توجه داشته باشند. همین و بس!

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4240




کودتای ۲۸ مرداد راه بنیادگرایی مذهبی را گشود

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۲۰ شهريور ۱٣۹۶ –  ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۷

 


در چند ده سال گذشته هر کس در هر جای دنیا درس تاریخ معاصر ایران را خوانده باشد، با نام یک تاریخ‏دان بیش از بقیه آشنا است؛ «یرواند آبراهامیان» که سال‌ها در دانشگاه شهری نیویورک تدریس می‌کرد. کتاب او، «ایران بین دو انقلاب» (۱۹۸۲)، در فهرست درسی بیش تر اساتید این دوره هست و ترجمه فارسی ‌آن نیز از پرخواننده‌ترین کتاب‌های تاریخی سال‌های اخیر به شمار می رود.
این اولین کتاب مشهور آبراهامیان بود اما کتاب‌های بعدی او نیز برای بسیاری به روایات رسمی تاریخ اخیر ایران بدل شده‌اند؛ «مجاهدین خلق»(۱۹۸۹)، «خمینیسم»(۱۹۹۳)، «اعتراف زیر شکنجه»(۱۹۹۹) و «تاریخ ایران مدرن»(۲۰۰۹).
در سال ۲۰۱۳ او کتاب جدیدی در مورد کودتای ۲۸ مرداد منتشر کرد. «کودتا ۱۹۵۳؛ سازمان سیا و ریشه‌های روابط معاصر ایران و امریکا» روایتی پرشور از رویدادی است که در مرکز زندگی نسل‌های متوالی ایرانیان بوده و معلوم است آبراهامیان را نیز سال‌های سال به خود مشغول کرده است. در یک روز آفتابی، با استاد آبراهامیان بر نیمکت پارکی در میدان واشنگتنِ نیویورک نشستیم و از آن رویداد تاریخ‌ساز صحبت کردیم. قبلا چند بار تلفنی و ایمیلی با او در تماس بودم اما یک ساعت پای صحبت مستقیم استاد نشستن، تجربه‌ای یگانه بود. آبراهامیان وقت حرف زدن، هم دقت دارد و هم شور و شوق. بدون این‌که کاغذ و ورقی در دست داشته باشد، مدام به اسناد تاریخی مختلف ارجاع می‌دهد و بی‌سند حرف نمی‌زند. در عین حال، لحنی شیوا دارد و چنان با شوق و زندگی از رویدادهای چند دهه پیش می‌گوید که انگار همین الان در حال وقوع هستند. او در ۷۷ سالگی هنوز بسیار فعال است. سال گذشته از استادی بازنشسته شده و برای ما می‌گوید که تازه می‌خواهد بر پژوهش‌های تاریخی خودش تمرکز کند. باید هم‏چنان منتظر کتاب بعدی آبراهامیان باشیم. گفتگوی ایران وایر با یرواند آبراهامیان را در ادامه می خوانید.

***

بگذارید با سوالی در مورد اسناد جدید آغاز کنیم؛ لابد احساس عجیبی داشتید وقتی مدت کوتاهی بعد از این‌که کتاب جدیدتان را در مورد کودتا نوشتید، اسناد جدیدی در رابطه با آن منتشر شدند. به نظرتان این اسناد چه چیزی به تصویر ما از کودتا اضافه کردند؟ گفته بودید که می‌خواهید در کتاب‌تان تغییراتی بدهید.

اسناد جدید محدود به اسنادی که وزارت خارجه امریکا در آخرین مجموعه «روابط خارجی امریکا» منتشر کرده است، نمی‌شوند. اسناد قابل توجهی هم از سازمان سیا منتشر شده که مقالاتی مربوط به سال‌های ۱۹۴۸ تا ۱۹۷۹ هستند. این‌ها در واقع، یادداشت‌های سازمان سیا راجع به ایران بودند.
به نظرم آن‌چه غافل گیرکننده بود، میزان نفوذ امریکایی‌ها در سیاست ایران است. ما از کودتا و نقش سازمان سیا می‌دانستیم. آن‌چه قبلا متوجه نبودیم، این بود که در سیاست داخل ایران، حتی در زمان مصدق، امریکا نفوذی قابل توجه داشت؛ مثلا در انتخابات مجلس سال ۱۹۵۲ در زمان مصدق که او در آخر به خاطر دخالت‌های بسیار، روند انتخابات را متوقف ‌کرد، درک معمولی این بود که این توقف به خاطر دخالت از سوی ارتش، شاه و زمین‌داران بود. اما به نظر می‌رسد سازمان سیا هم کم دخالت نداشته است و با خرج کردن، کاری می‌کرده که نامزدهای خودش در مجلس انتخاب شوند.

بگذارید کمی به عقب برگردیم؛ در مقدمه کتاب‌تان در مورد کودتا، با شوق بسیار از این می‌گویید ‌که چرا کتاب جدیدی در این زمینه لازم است. به نظر می‌رسد خیلی وقت است مشغول پرداختن به این کودتا هستید. چه شده که این قدر به آن علاقه‏ مند هستید؟

یک مساله این بحث همیشگی است که حتی افراد هم‏دل با مصدق مطرح می‌کردند که او می‌توانست به سازش برسد و اگر می‌رسید، نیازی به کودتا نمی‌بود و کل مسیر سیاست ایران متفاوت می‌بود. اما وقتی به مذاکرات بر سر نفت با مصدق نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که هیچ وقت سازشی پیش روی او گذاشته نشد. ملی‌سازی برای مصدق همان معنایی را داشت که برای هر کسی دارد؛ کنترل واقعی صنعت نفت کشور، از جمله اکتشاف، پالایش و صادرات توسط ایرانیان. بریتانیایی‌ها و امریکایی‌ها در حرف، ملی‌سازی را می‌پذیرفتند اما کار که به جزییات می‌رسید و این که اداره این صنعت به دست چه کسی باشد، همیشه اصرار داشتند که نباید به دست ایرانی‌ها باشد چون کل بازار بین‌الملی نفت به هم می‌ریزد؛اتفاقی که مسلما بر شرکت‌های امریکایی همان قدر تاثیر می‌گذاشت که بر بریتانیایی‌ها.
در واقع، می‌توان گفت که دولت‌ها و شرکت‌های غربی نمایشی تبلیغاتی به راه انداخته بودند تا مدعی شوند که آن‌ها حاضر به سازش هستند و طرف مقابل است که کوتاه نمی‌آید. وقتی به متن واقعی مذاکرات نگاه می‌کنیم -و این کار فقط زمانی ممکن شد که آرشیوهای بریتانیا و امریکا گشوده شدند- می‌بینیم همیشه اصرار داشتند که این صنعت را نباید به ایران سپرد.
باید به خاطر داشته باشیم که در اوایل دهه ۱۹۵۰، جوری رفتار می‌شد که انگار از دست رفتن کنترل‌ آن ها بر صنعت نفت، پایان جهان متمدن بود. البته که در دهه ۱۹۷۰ همین اتفاق افتاد اما آن ۲۵ سال بعد بود و کل موقعیت جهانی تا آن زمان عوض شده بود. حتی شرکت‌های نفتی هم از پس تحمل این تغییر برمی‌آمدند چون هم‏چنان از فروش نفت، پول‌ خود را در می‌آوردند. پس می‌توان گفت مصدق با خواست ملی‌سازی، جلوتر از زمان خودش بود. او شکست خورد اما به نظرم بر تفکر سایر کشورها در این مورد تاثیر گذاشت. می‌دانیم که بسیاری از کشورهای عربی که در دهه ۱۹۷۰ خواهان ملی‌سازی بودند، خیلی تحت تاثیر مصدق قرار داشتند.

حتی بعضی منابع طرف‏دار مصدق هم می‌گویند که او خیلی کارآمد نبود یا توان مبارزه در دو جناح به طور هم‏زمان را نداشت؛ به نظر شما این انتقادها موجه است؟

دو استدلال هست که مطرح می‌شود؛ یکی این‌که او تخصص نداشت و دیگر این‌که حاضر به استفاده از روش‌های دیکتاتوری نبود. مصدق عادت به کشتن مخالفین خود را نداشت. بعضی‌ها می‌گویند اگر افرادی را کشته بود، کودتا اتفاق نمی‌افتاد. اصلا بعد از شکست کودتای اول، بعضی‌ از اطرافیانش می‌گفتند باید این‌ها را اعدام کنی چون مسلم است که می‌خواهند تو را سرنگون کنند. مصدق می گفت مگر دیوانه‌اید؟ کار ما آدم‌کشی نیست.
از نظر زیرکی سیاسی، به نظرم دلیلی که امریکا در نهایت او را سرنگون کرد، این بود که از نظر سیاسی، خیلی زیرک بود. از همان روز اولی که به قدرت رسید، مخالفانش، از جمله امریکا و شاه، می‌کوشیدند او را کنار بزنند و او توانست با شیوه‌های سیاسی مدام از آن ها جلو بزنند و این را در شماری از بحران‌ها مثل ماجرای ۳۰ تیر می‌بینیم. در واقع، او از آن ها هوشمندانه‌تر عمل می‌کرد. در اوایل دهه ۱۹۵۰، با هوشمندی از آن ها جلو زده بود. همین بود که امریکا در نهایت به این نتیجه رسید که تنها راه خلاص شدن از شر مصدق، از راه‌های سیاسی نیست چون در این زمینه از پس او بر نمی‌آیند. تنها راه، کودتای نظامی بود.

نام عملیات کودتا را «تی پی آژاکس» گذاشته بودند [«تی پی» مخفف نام حزب توده بود و «آژاکس» مایه‌ای شوینده. منظور پاک‌سازی حزب توده بود]. این باعث شد خیلی‌ها بگویند که شاید حزب توده هدف اصلی کودتا بوده و نگرانی واقعی در مورد به قدرت رسیدن کمونیست‌ها بوده است. این نظریه چه قدر اعتبار دارد؟‌ به نظر شما، حزب توده هدف اصلی کودتا بود؟

نه؛ به هیچ وجه. به نظرم گفتمان آن زمان، ترس از کمونیسم بود و در نتیجه هر سیاستی باید با این مفهوم تطبیق داده می‌شد. آدم‌هایی مثل برادران «دالِس» و «کرمیت روزولت»، اگر می‌خواستند سر مادربزرگ‌ خود را هم زیر آب کنند، برای مشروع جلوه دادن آن می‌گفتند این کار را به خاطر مبارزه با کمونیسم انجام می‌دهند. سوالی که من مطرح می‌کنم، این است که رابطه این دو کجا است؟ هیچ مدرکی دال بر خطر کمونیست‌ها برای ایران، چه از سوی اتحاد شوروی و چه از سوی حزب توده وجود نداشت. در واقع، اسناد جدید نشان می‌دهند که امریکایی‌ها اغلب در عجب بودند که چرا شوروی به ایران علاقه نشان نمی‌دهد. این را نشانه مشکوکی می‌دیدند. به حزب توده که می‌رسیم، بله؛ توجیه امریکایی‌ها برای نفس استقرار سازمان سیا در ایران از سال‌های ۱۹۴۸ و 1949 به بعد، همین حزب بود. اما به اسناد که نگاه می‌کنیم، حتی در اوایل سال 1950، می‌بینیم که اعتراف می‌کنند خطری از جانب حزب توده موجود نیست. حزب توده در جایگاه انجام کودتا نبود. برای چنین اقدامی آماده نمی‌شد و حرفی هم از آن نمی‌زد. در گزارش‌های امریکایی ها حتی می‌خوانیم که تنها خطر واقعی از سوی حزب توده این است که شاید بتوانند روزی از طریق قانونی به قدرت برسند؛ که یعنی روزی بتوانند به قدری نماینده در مجلس داشته باشند که به قدرت برسند. اما این هم مثل تصور بازگشت مسیحا است؛ یعنی پروژه‌ای خیلی طولانی مدت. در نتیجه، با این‌که روزولت مدعی بود که این «ضدکودتایی» در مقابل کودتای حزب توده بوده، نزد خودشان معترف بودند که در آن زمان خطری از سوی حزب وجود نداشت. سوالی که مطرح می‌شود، این است که انگیزه کودتا چه بود؟‌ همین است که من می‌گویم انگیزه، مساله نفت بود. نمی‌خواستند ملی‌سازی موفق شود و بالاخره به این نتیجه رسیده بودند که تنها راه کسب اطمینان از این قضیه، خلاص شدن از شر مصدق است.

نسل‌ها است که چپ‌های ایران با این سوال مواجه بوده‌اند که چرا حزب توده کاری برای توقف کودتا نکرد؟ چرا حتی وارد نبرد بر سر آن هم نشد؟ بعضی‌ها می‌گویند مصدق به آن ها اجازه نداد. به نظر شما چرا این کار را نکردند؟

بعضی از چهره‌های حزب توده، انقلابیون خانه‌نشینی بودند که تصویری خیالی از قدرت خودشان داشتند و فکر می‌کردند می‌توانند به قدرت برسند. به نظرمن، رهبران واقع‌گراتر مثل «اسکندری» و حتی احتمالا «کیانوری» تصویر خیلی واقعی‌تری داشتند. آن‌ها محدودیت‌های حزب توده را می‌دانستند. در واقع، عمل‌گرا بودند و این سوال را مطرح می‌کردند که کارت‌های ما چیست و کارت‌های طرف مقابل کدام است؟ می‌دانستند که بخش عمده ارتش، ضدحزب توده است. می‌دانستند که قبایل و عشایر مانند بختیاری‌ها، قشقایی‌ها، بویراحمدی‌ها و عرب‌ها مسلح هستند و با امریکا یا بریتانیا ارتباط دارند. انجام کودتا در چنین فضایی، خودکشی می‌بود. تنها راه مقابله، در ائتلافی بزرگ با مصدق بود؛ یعنی در قالب «جبهه متحد». آن‌ها خواهان همین بودند. مصدق به این ائتلاف «نه» گفت. او نمی‌خواست جنگ داخلی راه بیفتد. یا شاید فکر می‌کرد می‌تواند اوضاع را بدون استفاده از پشتیبانی مردم کنترل کند. با چنین موضعی، من نمی‌فهمم حزب توده به طور واقع‌گرایانه در روز ۲۸ مرداد چه می‌توانست بکند که نکرد. در ضمن، مصدق از مردم خواسته بود در خانه بمانند. اگر حزب توده بیرون آمده بود، این کار در مخالفت با مصدق می‌بود. بعضی‌ها می‌گویند باید این کار را علیه خواست مصدق انجام می‌داد اما چنین کاری آن‌را از حتی جبهه ملی هم منزوی می‌کرد و خواست آن‌ها این نبود.

به نظر شما، مصدق با عدم اتحاد قوی‌تر با کمونیست‌ها یا هراسی که از آن‌ها داشت، مرتکب خطایی استراتژیک شد؟

فکر نمی‌کنم از آن ها هراس داشت چون همیشه می‌گفت حزب توده را خطری برای خودش محسوب نمی‌کند. حتی در محاکمه‌اش هم همین حرف را زد. می‌گفت حزب توده یک تانک هم ندارد پس چه طور می‌تواند برای او خطر داشته باشد؟ به نظرم اعتماد به نفس داشت و فکر می‌کرد خیلی در ارتش پشتیبانی دارد و رییس ستاد ارتش هم خیالش را جمع کرده بود. اعتماد بیش از حدی در این مورد داشت و بعد از شکست کودتای اول، به نظرم خطای محاسباتی انجام داد. فکر می‌کرد اوضاع را در کف دارد. در ضمن، «هندرسون»، سفیر وقت امریکا در ایران به او کلک زد. این موضوعی است که حامیان «جبهه ملی» حاضر به پذیرش آن نیستند. همه چیز به جلسه نهایی بین هندرسون و مصدق ختم می‌شود. در اسناد اصلی، این جلسه به طور کلی سانسور شده است. در نسخه جدید کمی بیش تر از آن می‌خوانیم.

جلسه روز ۲۷ مرداد؟

بله. هندرسون در واقع تهدید کرد که امریکا دولت مصدق را به رسمیت نمی‌شناسد مگر این‌که او دست به اعمال قوی علیه اعتراضات خیابانی بزند. این احتمالا باعث شد مصدق از مردم بخواهد به خیابان نیایند. این جلسه آخری بین هندرسون و مصدق هنوز در لایه‌ای از رمز و راز است چرا که حتی در نسخه آخری که کم‌تر سانسور شده و در اسناد جدید آمده، هندرسون خودش را سانسور کرده و از آن‌که واقعا در آن جلسه چه گفته شد و چه گذشت، چیزی نگفته است.
مدت کوتاهی بعد از کودتا، مقاله‌ای در مجلات «نیوزویک» و «تایم» منتشر شد که اطلاعات آن احتمالا از هندرسون آمده بود. آن‌جا از این می‌خوانیم که سفیر امریکا مستقیما مصدق را تهدید کرده بود که اگر دست به عمل فوری نزند، امریکا دولت او را به رسمیت نمی‌شناسد. این روایت در گفت وگویی که در پروژه تاریخ شفاهی دانشگاه کلمبیا با هندرسون کرده‌اند، تایید می‌شود. آن‌جا دارد صادقانه سخن می‌گوید. در این‌جا باید به یاد داشت که سفرای امریکا قرار است درگیر سیاست داخلی نشوند و البته که هندرسون با این کار داشت درگیر سیاست داخلی می‌شد. همین است که در اسناد رسمی، خودش را سانسور می‌کند اما در روایت‌های غیررسمی، خیلی روراست‌تر است.

سوال‌هایی هم در مورد سیاست داخلی در امریکا و بریتانیا مطرح است؛ مدت کوتاهی پیش از کودتا، دولت های هر دو کشور تغییر یافتند. به نظر شما اگر حزب «کارگر» بریتانیا و دموکرات‌های امریکا بر سر قدرت مانده بودند، جلوی کودتا گرفته می‌شد؟

برای این‌که چنین حرفی را بپذیریم، باید قبول کنیم که حزب کارگر و دموکرات‌ها گرایش خیلی بیش تری به پذیرش ملی‌سازی داشتند و در نتیجه، حاضر بودند با مصدق کنار بیایند. مجددا وقتی به اسناد نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که حزب کارگر بریتانیا و حزب دموکرات امریکا هم همان قدر مخالف ملی‌سازی بودند. تفاوت‌ آن ها در این بود که فکر می‌کردند می‌توانند با شیوه‌های سیاسی از شر مصدق خلاص شوند؛ یعنی با فشار بر شاه یا با رسیدن به نفوذ کافی در مجلس. اما اگر در این راه موفق نمی‌شدند، در همان شش ماه آخر دولت «ترومن» می‌بینیم که افرادی در سازمان سیا بودند که حرف از کودتا می‌زدند. هندرسون هم همین‌طور. آن‌چه اغلب فراموش می‌شود، این است که مجریان کودتا، یعنی برادران دالس، روزولت، «ریچارد هلمز» (از مدیران وقت سازمان سیا که بعدها سفیر امریکا در ایران شد)، «دونالد ویلبر»‌(مامور سیا)، همه در زمان ترومن در سازمان سیا و مسوول ایران بودند. این‌طور نبود که این‌ها در ژانویه ۱۹۵۳ آمده بودند. بعضی‌ها از سال ۱۹۵۲ سر کار بودند. بعضی‌ها حتی از سال ۱۹۵۱.
در دولت ترومن این افراد در حال تفکر، برنامه‌ریزی و همکاری خیلی نزدیک با بریتانیایی‌ها بودند. تفکر آن ها خیلی به سازمان اطلاعات مخفی بریتانیا (ام ای ۶) شباهت داشت. تنها راه حل مشکل برای آن‌ها، خلاص شدن از شر مصدق بود. در اسناد جدید شاهد اصطکاک مداوم بین سازمان سیا و شورای امنیت ملی امریکا در مورد سند «تخمین اطلاعاتی سراسری» راجع به ایران هستیم. در نسخه‌های این سند، در سال‌های ۱۹۵۱ و ۱۹۵۲ تحلیل خیلی معتدلی داشتیم. گفته شده بود که نظام سرجایش هست و از سوی چپ خطر چندانی در کار نیست و دلیلی برای نگرانی وجود ندارد. اما در همان زمان ترومن می‌بینیم که براداران دالس مدام می‌خواهند شورای امنیت ملی سند «تخمین اطلاعاتی» مربوط به ایران را تغییر دهد و از روزولت خواسته شود که سند را به قول خودشان، به‌روز کند؛ یعنی خیلی هشداردهنده‌تر. می‌خواستند سند بگوید که دنیا دارد به هم می‌ریزد و دارد بحران می‌شود و باید کاری جدی کرد. همه این‌ها پیش از به قدرت رسیدن «آیزنهاور» است.

در اسناد جدید از این می‌خوانیم که «خلیل ملکی» از امریکا پول می‌گرفته است گرچه شاید نمی‌دانسته که این پول‌ها از امریکا می‌آیند.

اگر بخواهیم بگوییم نمی‌دانسته است، باید او را خیلی خام‌خیال فرض کنیم.

پس بگذارید سوال را این‌طور مطرح کنم که آیا اسناد جدید ثابت می‌کنند که منتقدان ملکی همیشه درست می‌گفته اند و او هم‏دست امریکا بوده است؟

ما می‌دانیم که حتی پیش از ۱۹۵۳ هم سازمان سیا به آن چیزی که «حزب تیتوییست‌ها» می‌نامید، یعنی حزب «زحمت‎کشان»، پول می‌داد. حالا این پول را احتمالا از طریق «مظفر بقایی» می‌رساندند. اما برای خلیل ملکی خام‌خیالی می‌بود که نداند پول دارد از سازمان سیا می‌آید. نقش سازمان سیا حتی شرورتر از آن چیزی است که به نظر می‌رسد؛ مثلا تظاهرات بزرگ سال ۱۹۵۱ در زمان ورود «هاریمن» (فرستاده امریکا) به تهران را که خیلی تظاهرات خونینی شد، خودشان از طریق بقایی و حزب زحمت‎کشان سازمان دادند.

آیا اسناد جدید باعث شده‌اند نظرتان به صورت بنیادین راجع به نیروهای سیاسی ایران در آن دوره تغییر کند؟

از نظر بنیادین که نه. بیش تر در عجب هستم که سازمان سیا چه قدر در گروهی مثل حزب زحمت‏کشان نفوذ داشته است. گرچه جزییات اصلی این ماجرا را در گزارش «ویلبر» دیده بودیم. این گزارش، روایتی از یکی از ماموران سازمان سیا است که در سال ۲۰۰۰ به روزنامه «نیویورک تایمز» درز کرد و منتشر شد. در این‌ گزارش می‌بینیم که سازمان سیا با گروه‌هایی همکاری می‌کرد که آدم انتظارش را ندارد؛ مثل «سومکا» (حزب نازی‌های ایران)، حزب «آریا» (حزبی طرف‎دار سلطنت و بریتانیا و ضدکمونیست)، «فداییان اسلام» و غیره. اما نمی‌دانم واقعا بتوانم بگویم بهت‌زده شده‌ام یا نه. چون آدم کم تر از کار سازمان سیا بهت‌زده می‌شود (با خنده).

به نظرتان حالا که می‌دانیم ملکی از سازمان سیا پول می‌گرفته است، تصویر او به عنوان بدیل دموکراتیک سوسیالیستی در مقابل حزب توده خدشه‌دار می‌شود؟

روشن است که خلیل ملکی واقعا نوعی از سوسیالیسم می‌خواست که طرف‏دار شوروی نباشد. اما در مورد این‌که چه قدر دموکراتیک بود، می‌شود بحث کرد. او را تیتوییست می‌دانستند. خب، خود تیتو که آن قدرها دموکرات نبود! به نظرمن، گرایشی برای قهرمان‌سازی از خلیل ملکی وجود دارد چون ظاهرا او داغ رابطه با اتحاد شوروی را ندارد. البته اتحاد شوروی کم مشکل ندارد اما چون ملکی ضدشوروی بود، نمی‌توان گفت قابل قبول است.

شما مدت‌ها است روی این دوره کار می‌کنید. به نظرتان هنوز اسناد جدیدی هست که در آینده منتشر شوند و تاریخ‌نگاری کودتا را تغییر دهند؟ یا این کشتی به مقصد رسیده است؟

به نظرم دیگر به اسناد جدید چندانی نمی‌رسیم. شاید بعضی جزییات جدید دست‏مان بیاید اما حتی در اسناد جدید هم آن بخش‌هایی که جزییات عملیاتی دارند که مثلا چه کسی دارد پول می‌گیرد و چه کسی در سیاست ایران نقش بازی می‌کند، هنوز طبقه‌بندی شد‌ه‌اند. این اسامی هنوز مخفی هستند و به نظرم هیچ‌وقت آن ها را برملا نمی‌کنند؛ مثلا در گزارش ویلبر، صحبت از پیوستی است که شامل فهرست تمام سیاستمدارانی است که از سازمان سیا پول می‌گیرند. اما این هرگز در گزارش ویلبر نیامده است. در اسناد جدید هم نیست. اگر چنین چیزی منتشر شود، برای افرادی که در مورد سیاست ایران پژوهش می‌کنند، مفید خواهد بود. اما بعید می‌دانم هرگز چنین اتفاقی بیفتد.

اگر مصدق کودتا را شکست داده بود، ایران و جهان امروز چه طور متفاوت می‌بودند؟

پاسخ این سوال را نمی‌دانیم اما آن‌چه می‌دانیم، این است که کودتا اتفاق افتاد. کودتا جبهه ملی، حزب توده و اپوزیسیون سکولار را نابود کرد و با این کار می‌دانیم که راه را به روی بنیادگرایی مذهبی گشود. این را می‌دانیم. حالا اگر کودتا اتفاق نیفتاده بود، شاید فلان می‌شد و بصار می‌شد را نمی‌دانیم.

 

 




«به چه دليل پنتاگون ايران را يكی از بزرگ ترين دشمنان خود می  داند؟»
كليت، حقيقت است! (هگل)

دوره جدید: مقاله شماره: ۵۵ (۲۵ شهریور ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

رفيق عزيز ابی در ابرازنظر اخير خود در ارتباط با مقاله ي: مرحله ی بورژوا دمكراتيك انقلاب- تئوری ماركسيستي- لنينيستی انقلاب اجتماعی (١) پرسش پراهميتی را مطرح می كند كه می تواند پرسش بسياری از زحمتكشان مذهبی و مسلمانان مبارز هم باشد. هسته مركزی اين پرسش چنين است: «به چه دليل پنتاگون ايران را در كنار چين، روسيه و كره شمالی يكی از بزرگ ترين دشمنان خود می داند؟»

وظيفه سطور زير، نشان دادن رابطه سياست ضد مردمی و ضد ملی نيروهای راستگرا در حاكميت ج ا با «دشمنی امپرياليسم» است كه به طور عمده در «تضاد و مخالفت امپرياليسم آمريكا بيشتر با سرمايه های بخش نظامي» در ايران تظاهر می كند.

شايد اين تضاد عجيب بنمايد!؟ نظام سرمايه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپرياليستی كه سياست رئيس جمهورهای آن مورد تشويق سازمان های مالی امپرياليستی از قبيل صندوق بين المللی پول قرار می گيرد و احمدی نژاد و هم روحانی با سری افراشته از آن سخن می رانند، بايد قاعدتاً مورد تائيد دولت های امپرياليستی هم باشد. تركيه و پاكستان نمونه هايی از چنين  نظام هايی است. پس چرا در مورد ايران امپرياليسم آمريكا موضع علنی خصمانه داراست؟ مضمون اين “تضاد” را چگونه می توان شناخت و دريافت؟

بررسی اين پرسش از منظر مبارزه ی طبقاتی حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران نيز از اين رو پراهميت است، زيرا دفاع از منافع ملی ايران و تماميت ارضی كشور در برابر توطئه های امپرياليسم در نبردی نا برابر وظيفه نخست حزب توده ايران را در طول تاريخ جنبش يك صد ساله ی كارگری ايران تشكيل داده و می دهد. مبارزه ای كه نياز به وسيع ترين اتحاد ملی در اين نبرد دارد.

 ابرازنظر رفيق ابي:

چند سوال مطرح است كه بد نيست بيان شود. شما جناح های اقتصادی بورژوازی در ايران را به بوروكرات، نظامي، رانتی و ملی خصوصی تقسيم نموديد. تضاد بين اينان چگونه است؟ اگر سرمايه های نظامی از آن فرد است‏، پس ديگر نظامی نيست، بلكه خصوصی و شايد رانتی است. تضاد اين سرمايه ها با امپرياليسم چگونه است؟ چرا تضاد و مخالفت امپرياليسم آمريكا بيشتر با سرمايه های بخش نظامی است تا بقيه. اگر نظامی بودن است، پس چرا اين تضاد با ژنرال های تركيه و پاكستان خود نمی نمايد؟

به نظر شما، به چه دليل پنتاگون ايران را در كنار چين، روسيه و كره شمالی بزرگ ترين دشمن خود می داند؟

درست و طبيعی است كه سرمايه داران ايرانی همچون ديگر همپالگی هايشان در ديگر نقاط جهان ماهيتی ضد كارگری و در شرايط خاص ايران ماهيتی ضد دمكراتيك داشته باشند. به نظر من، اين ها دليل نمی شود تا ما دست از تحليل علمی و ماركسيستی خود بر داريم و همچون يك خرده بورژوای روشن فكر، فقط ماهيت ضد دمكراتيك آن را عمده نماييم.

حزب پرافتخار توده ايران با در اختيار داشتن تجربه مبارزاتی عملی و تئوريك يكصد ساله ی توده ها و انديشمندان گذشته و حال بايد بتواند و خواهد توانست راهی به سوی درك توده ها از شرايط فعلی و گامی والا در جهت اتحاد همه ی خلق های ايران در جهت مرحله ی فرازمندی انقلاب ملی دمكراتيك بردارد.

 كليت، واقعيت است!

برای درك مضمون تضاد امپرياليسم آمريكا با ايرانِ جمهوری اسلامي، نگاهی به سياست انقلابی حزب توده ايران پس از پيروزی انقلاب بهمن ٥٧ كمك است:

چكيده ی سياست انقلابي- ترقی خواهانه و ملی حزب توده ايران را در دوران بعد از انقلاب می توان با به خاطر آوردن هشدار حزب طبقه كارگر ايران درباره ی خطر «توطئه ی فرسايشی كردن جنگ عراق عليه ايران» پس از آزادی خرمشهر توضيح داد و قابل شناخت ساخت. اين توطئه، عليرغم هشدار حزب توده ايران مورد توجه قرار نگرفت و تاكنون به اشكال متفاوت ادامه دارد. تضاد آمريكا با ايران ظاهر هدف به ثمر رساندن مضمون توطئه فرسايشی كردن جنگ عليه ايران است!

تن دادن به اقتصاد سياسی نئوليبرال مانع به ثمر رساندن توطئه فرسايشی كردن جنگ نيست، بلكه گام بزرگی در اين سو است! نمونه ی كشور ليبی و سوريه را بايد به خاطر آورد. آن ها هم با تن دادن به برنامه نئوليبرال تنها زمينه داخلی دفاع در برابر تجاوز امپرياليستی را تضعيف كردند و امپرياليسم را جری تر ساختند.

پرسش پراهميت طرح شده درباره ی تضاد امپرياليسم آمريكا با «بخش نظامی اقتصاد» نيز تنها با درك مضمون سياست علمي، ترقی خواهانه حزب طبقه كارگر ايران كه خواستار باز و نوسازی انقلابی هستی اقتصادي- اجتماعی ايران انقلابی پس از انقلاب بهمن و تعميق انقلاب از مرحله سياسی به اقتصادي- اجتماعی بود، قابل شناخت و درك است.

متاسفانه با توطئه های انجام شده از قبيل قتل و ترور شخصيت های انقلابی مانند آيت الله طالقاني، بهشتی و ديگرانِ بسياري، و اقدامات چپ روانه برخی نيروهای اجتماعي، و دست در دست بودن بخش توده ای ستيز نيروهای راستگرا با حاميان خارجی خود، شرايط سلطه ی نيروهای راستگرا بر سرنوشت انقلاب فراهم گشت. پايان شرم آور جنگ ايران و عراق در بدترين وضع ممكن، يكی از نقطه های گره ای اين روند ضد انقلابی بود. پايانی كه در روند بعدی تغييرات ارتجاعی اقتصادی و اجتماعی نقش تعيين كننده يافت. هاشمی رفسنجانی كه بر طبل ادامه جنگ به عنوان «سردار جنگ» كوبيد، پس از پايان آن، با عنوان «سردار سازندگي» به مجری برنامه امپرياليستی “تعديل اقتصادي” بدل شد. بحران تعميق يابنده ی اقتصادي- اجتماعی و خطر و تهديد كنونی امپرياليسم عليه حق حاكميت ملی و تماميت و استقلال ايران پيامد اين روند است.برای درك اين روند چند سويه، بايد كليت هستی اقتصادي- اجتماعی جامعه امروزی ايران را همه جوانب و در همه لايه ها و بهم پيوستگی های آن شناخت.

تعميق انقلاب بهمن به مرحله تغييرات اقتصادي- اجتماعی زمينه شرايط دفاع در برابر تجاوزات امپرياليستی را به سطح كيفی نوينی ارتقا می داد.

با اين شناخت، درك اين نكته ممكن می گردد كه چرا امپرياليسم آمريكا به “فرجام” وقعی نمی گذارد، و دشمنی را با نيروها و لايه هايی از حاكميت تشديد می كند؟! پيامد عقب نشينی ايران در برابر فشار امپرياليسم، به دست آوردن رئوفت آن و برخوردار شدن از امنيت نيست كه برخی ها می پندارند! هم قذافی در ليبی اين تجربه را نمود و هم اسد در سوريه. “فرجام” نمونه ای ديگر از اين واقعيت است.

پيوند زدن اقتصاد ايران به اقتصاد سياسی امپرياليستي، تبديل شدن به “شاگردان نمونه” برای اجرای فرامين صندوق بين المللی پول و …، آن دری است كه توسط نظام حاكم سرمايه داری به روی سياست تجاوزگرانه ی امپرياليسم گشوده شده است و بايد در همين سو تا تسليم بلاشرط ايران ادامه يابد! تبديل ايران به كشور نيمه مستعمره ی اقتصاد جهانی شده امپرياليستی هدف نهايی امپرياليسم آمريكا است!

خواست و هدف امپرياليسم ايران را دوباره در بند قرارداد دوجانبه ی نظامی با امپرياليسم آمريكا، و در سنتو و … می خواهد. و می خواهد كه بر ايران رژيمی وابسته از نوع ديكتاتوری سلطنتی حاكم باشد، كه ديكتاتوری ولايی آن روی سكه ی آن است.

امپرياليست ها سلطه ی شرايط ديكتاتوری در ايران را می پسندند و آن را تنها امكان برای ممانعت از تغييرات مسالمت آميز و ترقی خواهانه ی مورد خواست مردم در ايران ارزيابی می كنند. سكوت دستگاه های تبليغاتی و دولت های امپرياليستی كه در هر سوراخی انگشت فرو می برند تا نقض حقوق بشر را در چين، كوبا، ونزوئلا و روسيه و … بيابند و بيرون كشند، درباره ی فقر توسعه يابنده مردم ميهن ما و ضربه شلاق بر پشت زحمتكشان گرسنه كه دستمزد عقب افتاده ی خود را طلب می كنند، و يا زندان های پر از مبارزان اعتصابی و … نشان واقعيت موافقت امپرياليست ها با شرايط خفقان داعش گونه ی ديكتاتوری در ايران است.

با خواستِ تجاوزگرانه ی امپرياليسم تنها می توان با حربه ی سياستی ملی و مستقل به مبارزه ای واقعی برخاست كه سرشتی مردمي- دمكراتيك داراست و برای برپايی عدالت اجتماعی نسبی بكوشد!

تنها با اجرای هشيارانه و هوشمندانه ی چنين سياست مردمی و ملی است كه شرايط داخلی برای دفاع از منافع ملی ايران، استقلال و تماميت ارضی كشور در برابر تجاوزات پوشيده و علنی امپرياليسم تامين خواهد شد. تنها با به ثمر و سرانجام رساندن دستاوردهای ترقی خواهانه انقلاب بهمن می توان بند به دست تجاوز امپرياليستی گذاشت!

با توجه به اين كليت، كه حقيقت هستی مردم ميهن ما و هستی كشور تاريخی ايران را تشكيل می دهد است كه درك می شود، چرا امپرياليسم آمريكا به عقب نشينی تاكنون توسط ايران قانع نيست و خواستار تسليم بلاشرط آن در همه زمينه ها است.

فشار امپرياليست ها، در راس آن امپرياليسم آمريكا، پايان بخشيدن به همه امكان هايی است كه می تواند به اهرم مقاومت ملی تبديل گردد. آن ها می خواهند سلطه ی بلامنازع سرمايه مالی خود را تا آخرين زوايای اقتصاد ملی ايران برقرار سازند. آن ها می گويند، اكنون كه به “خصوصی سازي” تن داده ايد، بايد آن چنان باشد كه سرمايه مالی ما بتواند همه ثروت های ملی ايران و مردم آن را “بخرد”! مگر قرارداد نواستعماری با “توتال” از چنين مضمونی برخوردار نيست كه به تاج سر دولت آقای روحانی تبديل شده است؟ آن ها خواستار خريدن “آينه و شمعدان نقره عروس” هستند كه عروس تنها يك بار می تواند آن را به فروش برساند! آن ها به چيزی كم تر قانع نيستند!

درك اين واقعيت، شناخت كليت سياست نظام سرمايه داری امپرياليستي، ازجمله عليه ايران است.

اگر با تكيه به آن چه كه گفته شد، عنوان گردد كه «خب، پس بودن سرمايه در دست نيروهای نظامي، پس وجود “بخش سرمايه نظامی در اقتصاد” به نفع حق حاكميت ايران است»، از اين رو نمی توان چنين موضعی را مورد تائيد قرار داد، زيرا به “كليت” مبارزه ی ضد امپرياليستی كه  مضمون مبارزه ی رهای بخش ملی را تشكيل می دهد، بی توجه است.

مبارزه با امپرياليسم، تنها مبارزه ی نظامی نيست! داشتن بمب اتمی و موشك قاره پيما هيچ كشوری را به “قدرت جهاني” بدل نمی سازد! وجود شرايط اجتماعي- تمدنی و تساوی طلبانه بر پايه ی يك اقتصاد سياسی مردمي- دموكراتيك است كه شرايط تبديل شدن به يك قدرت پرصلابت را در جهان ايجاد می سازد كه وجه پراهميت نظامی يك سويه از آن را تشكيل می دهد!

بدون زيربنای اقتصاد سياسی ملي- دموكراتيك، كه “سنگ پايه” سياست مردمي- دمكراتيكِ اجتماعي- مدنی به منظور حفظ حقوق فردی و اجتماعی و آزادی بيان و عقيده كليه مردم ميهن ما را تشكيل می دهد و در اصل های ترقی خواهانه در بخش حقوق مردم در قانون اساسی بيرون آمده از دل انقلاب بهمن تثبيت و اكنون پامال شده است،امنيت و استقلال اقتصادي- سياسي- فرهنگي- نظامی و … ايران دست نيافتنی است. نيروهای موشكی پرتوان و بمب های هسته ای موثر، سد نهايی و قطعی تجاوز امپرياليستی نخواهد بود. هميشه جنايتكاران و ديوانگانی نيز در حاكميت كشورهای امپرياليستی خواهند بود كه از بمباران اتمی نيز ابايی نداشته باشند! مگر بمب بر سر مردم هيروشيما و ناكازاكی در پايان جنگ دوم جهاني، ضرورت جنگی داشت؟ مگر تجاوز به عراق به بهانه ی دروغين وجود سلاح شيميايی عملی نشد كه پيامد آن تا كنون سه مليون كشته و بی خانمان شده عراقی است؟ مگر همين امر به ابزار تخريب شهرهای سوريه و بی خانمان و فراری ساختن نيمی از جمعيت آن نيانجاميد؟

مضمون نبرد رهايی بخش همه ی خلق ها و كشور ها، ازجمله ميهن ما ايران كه دغدغه هر ايرانی ميهن دوست است و از اين رو مضمون برنامه گذشته و حال حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران را تشكيل می دهد، “كليت” هستی اجتماعی مردم ميهن ما و سرزمين تاريخی و كهن آن را در بر می گيرد!

حفظ اين كليت و ايجاد شرايط قرازمندی و شكوفايی اقتصادي- اجتماعی ميهن همه ايرانی ها كه نيمی از آن را زنان زير فشار دو گانه طبقاتی و جنسيتی تشكيل می دهند و خلق های ميهن ما كه از حقوق قانونی برخورداری از تعيين سرنوشت و حفظ فرهنگ خود در چارچوب ايران كماكان محرومند (٢)، تنها با اتخاذ اقتصاد سياسی مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب قابل دسترسی است.

هر انحراف از پذيرفتن “كليت” تجزيه ناپذير هستی اقتصادي- اجتماعي- مدني- فرهنگی و نظامی و …، كه برای درك شرايط حاكم بر ايران اجتناب ناپذير است، به طور قانونمند به انحراف از مبارزه برای تحقق بخشيدن به وظيفه ضروري- تاريخی در برابر نسل كنونی خواهد انجاميد.

هر انحراف از پذيرفتن “كليت” مضمون نبرد رهايی بخش دوران كنونی برای ميهن ما، چنان كه برای مردم همه كشورهای پيرامونی و حاشيه مراكز امپرياليستی (يونان، پرتغال و …)، انحراف از مبارزه ای است كه مردم اين كشورها به آن نياز دارند به منظور برپايی شرايط همه جانبه رشد و شكوفايی تاريخی خود. اين اصلی انكارناپذير در شرايط كنونی سلطه ی سرمايه مالی امپرياليستی در جهان است!

انحراف از پذیرفتن “کلیت” مضمون نبرد رهایی بخش دوران کنونی برای میهن ما، انحرافی که جریان هایی که خود را توده ای می نامند از قبیل “راه توده”، “عدالت” و”مهر” دچار آنند، پاشنه ی آشیل ناتوانایی آن ها است، مواضع خود را مستدل سازند. شرکت نکردن آن ها در بحث مشخص که بارها در این صفحه طرح شده است، ریشه در این انحراف اندیشه در شناخت واقعیت دارد.

از اين روست كه ميهن دوستان و در راس آن طبقه ی كارگر ايران، زحمتكشان يدی و فكري، زنان، معلمان، پرستارها و همه لايه های كار و زحمت و همچنين خرده بورژوازی و بورژوازی ميهن دوست و ضد امپرياليست در دوران كنونی از وحدت منافع عينی برخوردارند!

متاسفانه ذهنيت ناشی از اين واقعيت عينی همه گير نشده است. طبقه كارگر در كليت آن از اين رو در برپايی اين شرايط ذهنی ذينفع ترين طبقه را تشكيل می دهد، زيرا با دفاع از منافع خود، با مبارزه عليه اجرای برنامه ضد مردمی و ضد ملی “آزاد سازی اقتصادي” و “خصوصی سازی ثروت های ملی و مردمي”، از منافع كل جامعه ايرانی دفاع می كند! ازجمله از منافع بورژوازی و خرده بورژوازی ميهن دوست، از توليد ملي، از حق حاكميت ملی ايران!

سياست روشنگرانه- تبليغاتی حزب توده ايران از اين رو در خدمت منافع طبقه كارگر ايران است، زبرا از اين طريق منافع ملی همه طبقات و لايه های ميهن دوست را مورد دفاع قرار می دهد! صراحت و شفافيت نظر مستدل حزب توده ايران در دفاع از اقتصاد ملی مبتنی بر اقتصاد سياسی مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب از اين رو سياستی انقلابی است، زيرا راه تغييرات بنيادين را نشان می دهد. زيرا “چانه زنی كاسبكارانه” نيست!

سخنان درست رئيس مجلس در دفاع ضمنی و خجولانه از اصل ٤٤ قانون اساسي، از اين رو نارسا است و با كمبود مضمونی روبروست، زيرا “كليت” سياست ضد مردمی و ضد ملی كنونی را مورد خطاب قرار نمی دهد. پامال شدن حقوق قانونی زحمتكشان را كه وجه “اجتماعي” نقض غيرقانونی اصل ٤٤ قانون اساسی است، مسكوت می گذارد! (٣).

همان طور كه رفيق عزيز سيامك در مقاله ی خود: اقتصاد نئوليبرالی دولت و تجربه جهانی نشان می دهد، “اصلاح طلبي” مسابقه برای اجرای نسخه ی ديكته شده سازمان های مالی امپرياليستی نيست كه آقای رئيس جمهور روحانی با رای «٢٤ مليونی در جيب»، به مبلغ علنی آن تبديل شده است. “اصلاحات”، اگر نبايد نام تغييرات ارتجاعي، ضد مردمی و ضد ملی باشد، بايد شرايط خفقان آميز و غيرقانونی و ضد مردمی حاكميت نظام سرمايه داری و ديكتاتوری در خدمت آن را به طور بنيادين- انقلابی تغيير دهد. چنين اصلاحاتی تنها می تواند با پايان بخشيدن قطعی و قاطع به اجرای سياست نئوليبرال و بازگشت به اقتصاد سياسی ملي- دموكراتيك عملی گردد كه اصول عمده ی آن در قانون اساسی بيرون آمده از انقلاب بهمن تثبيت شده است كه بايد به روز شود!

مقاله ی اخير نامه مردم، ارگان مركزی حزب توده ايران، سويه ی پراهميتی را از اجرای سياست نئوليبرال برمی شمرد. سويه ای كه ضرورت وجود و توسعه ی سلطه ديكتاتوری را برای پياده ساختن برنامه امپرياليستی نشان می دهد! مقاله با صلابت استدلال افشاگرانه خود عليه پيامدهای قانونمند ديكتاتوري، پايان بخشيدن به ديكتاتوری ولايی را وظيفه روز مبارزه عنوان می كند كه طبق مصوبات ششمين كنگره ی حزب توده ايران تنها در پيوند با مبارزه برای ايجاد شرايط برقراری عدالت اجتماعی نسبی تحقق پذير است (٤).

تشديد سياست زن ستيزانه در ايرانِ جمهوری اسلامی كه می خواهد زنان را دوباره به آشپزخانه ها تبعيد كند و حق برخورداری از آموزش عالی را از آن ها سلب نمايد، تنها ناشی از سرشت قهقرايی مذهبِ ارتجاعی نيست. تنها ناشی از سرشت تاريخی زن ستيزی انديشه ی مذهبی نيست كه در طول تاريخ ابزار برپايی جامعه برده دارانه است. علت امروزی آن، ناشی از سياست اقتصادی نئوليبرال حاكميت يك پارچه شده و پيامد اين سياست ضد ملی است كه با توليد بيكاری مزمن، نابودی توليد داخلي، و تحميل فقر و فلاكت به توده های زحمت كه زنان اولين قربانيان آن هستند، دنبال می شود.

بخش عمده ی مبارزه ی تساوی طلبانه زنان، مبارزه ی طبقاتی با نظام سرمايه داری است كه در كشورهای پيرامونی سلطه ناهنجار آن در شكل زشت مذهب ارتجاعی و داعش گونه عليه حقوق فردی و اجتماعی زن تبلور می يابد.

«دشمنی امپرياليسم» كه به طور عمده در «تضاد و مخالفت امپرياليسم آمريكا بيشتر با سرمايه های بخش نظامي» تظاهر می كند، بيان خواست دشمنان استقلال و تماميت ارضی ايران است. دشمن طبقاتی در صحنه ی جهانی كه با بحران اضافه توليد و بحران مالی و بحران ساختاری روبروست كه بر كليت هستی اجتماعی مردم آنجا و اينجا سايه انداخته است، “خطر”  انقلاب را در بسياری از كشورهای زير سلطه ی خود می بيند. بی جهت هم نيست كه سياست عمده ی خود را بر توسعه سلطه ی نظامی ناتو قرار داده است. سازمان نظامی تجاوزگر ناتو مدت هاست به ابزار و چماق سركوب جنبش های مردمی در سراسر جهان تبديل شده است. عجيب هم نيست كه «ژنرال های تركيه و پاكستان»، كه كارمندان ناتو و ابزار قراردادهای دو جانبه نظامی با امپرياليسم آمريكا هستند، در برابر صاحبان «سرمايه های نظامي» در ايران مقبول تر از كار در آيند. امپرياليسم برای رزمندگان صادق ايرانی نيز چنين برنامه و سرنوشتی را در چنته دارد!

نكته ای كه درك آن ضروری است، اين نكته است كه مبارزه با نفوذ امپرياليسم و د راس آن امرياليسم آمريكا، تنها در جانفشانی برای تثبيت شرايط در سوريه و به شكست كشاندن برنامه امپرياليستی برای پاره پاره كردن سوريه  – مانند جمهوری سوسياليستی يوگسلاوي، عراق، ليبي، سوريه و …. –  نيست و پايان نمی يابد!

مبارزه با امپرياليسم، مبارزه با اقتصاد سياسی امپرياليستی است كه تنها از طريق تحقق بخشيدن به اقتصاد سياسی ملي- دمكراتيك ممكن می گردد كه ديگر يك اقتصاد ملی نظام سرمايه دارانه همان قدر نيست كه اقتصاد سياسی سوسياليستی هم نيست. برنامه ی جامع يك اقتصاد ملی است كه در شرايط تفوق قدرت سرمايه مالی امپرياليستی تنها امكان را برای ايجاد ساختن شرايط و زيربنای رشد همه جانبه ی نيروهای مولده در ايران تشكيل می دهد. برنامه ای كه بايد هر كشور بر پايه شرايط مشخص و امكانات و محدوديت های مشخص كشورش تنظيم كند. موفقيت های نسبی تجربه ی در جريان و پايان نيافته در جمهوری خلق چين نمونه وار است.

امری كه نياز به بحث و گفتگويی باز و آزادانه در جامعه دارد. خفقان ديكتاتوری كه با فرود آمدن شلاق بر پشت كارگر گرسنه و خواستار دريافت دستمزد عقب افتاده اِعمال می شود، خفقان ديكتاتوری كه زندان ها را پر از زندانيان سياسی كرده است و “قطره قطره مردن” را در نبرد اعتصاب غذا به آن ها تحميل می كند، خفقان ديكتاتوری كه هر صدای انتقادی و اعتراضی را با “جرم” قيام عليه نظام با مرگ و زندان پاسخ می دهد، نمی تواند شرايط چنين بحث آزاد و ضروری را به ايران و ايرانی ها ارزانی دارد. ديكتاتوری سرنوشت خود را با سرنوشت كل نظام سرمايه داری وابسته حاكم گره زده است (٤).

زحمتكشان مذهبی و مبارزان مسلمان نيز بايد با توجه به اين كليت واقعيت كه “حقيقت” است، بيانديشند، تا بتوانند پاسخی همه جانبه به پرسش ها ارايه دهند. اين پاسخ تنها با توجه به ظاهر تضاد ميان «دشمنی آمريكا با سرمايه داران در بخش نظامی اقتصاد» كامل نخواهد بود. بايد مضمون و محتوای تضاد را شناخت و دريافت!

جريان های اصلاح طلب واقعی ميان مبارزان مذهبی و امثال آن، ازجمله آن ها كه خود را “سوسيال دمكرات های جديد” می دانند (٥)، تنها آن زمانی می توانند نقشی سازنده در اين بحث و گفتگوها به عهده گيرند، هنگامی كه “كليت” روند تاريخی در جهان و ايران را مورد توجه قرار دهند. تائيد عدالت اجتماعی و تائيد ضرورت داشتن «برنامه» و حفظ «شرايط بازار» برای اقتصاد كشور تا آن هنگام از انتزاعی توخالی به پيشنهاد ملموسِ عينی فرا نمی رويد، كه نتواند برای شرايط مشخص ايران راه حل مشخصی ارايه دهد. در اين زمينه در كتاب “اقتصاد ملي” كه مجموعه ای از مقاله های مربوطه در توده ای ها در سال های اخير است، به برخی از اين نكات به طور مشخص پرداخته شده است كه علاقمندان می توانند به آن مراجعه كنند. برای نمونه مساله ضرورت سازماندهی اجتماعی بخش نيازهای اوليه جامعه به طور عمده در بخش عمومي- دموكراتيك اقتصاد در مقاله های چندی توضيح داده شده است.

ادامه روند ناميمون ضد مردمی و ضد ملی كه از طريق تبديل شدن برنامه نئوليبرال امپرياليستی به «برنامه رسمی دولتي» در ايران عملی شد، زمينه وابستگی اقتصادي- اجتماعی ايران را به اقتصاد امپرياليستی ايجاد نمود. زمينه ای كه

نقض غيرقانونی اصل ٤٤ قانون اساسی با «حكم حكومتی رهبر» در سال ١٣٨٥  – اصل های قانون اساسی تنها با همه پرسی از مردم تغيير پذيرند –  تنها شكل اين وابستگی اقتصادی را تشكيل می دهد. سلطه و اجرای برنامه امپرياليستی تنها با چماق ديكتاتوری داعش گونه می تواند بر هستی زحمتكشان و ديگر لايه های ميهن دوست و آزادی خواه مردم ميهن ما برقرار بماند.

يك نكته نياز به توضيح دارد. به كار گرفتن تقسيم ها در نوشتارها، ازجمله سرمايه داری بوروكرات و نظامی و …، به معنای كشيدن ديوار چين ميان آن ها همان قدر نيست كه بی توجهی به تضادهای درونی ميان آن ها نبايد باشد. چنين تقسيم ها را نبايد به مفهوم “كارتگوري” مورد نظر ماركس هنگام توضيح شرايط حاكم در نظام سرمايه داری درك نمود. بلكه بايد اين تقسيم ها را تنها اهرم كمكی برای توضيح مضمون نوشتار و به ويژه نشان دادن ويژگی های عام آن دانست. برای مثال، می توان موافقت گروه ها و لايه های برشمرده شده را در حاكميت با اجرای برنامه نئوليبرال در ايران كه در مقاله پيش در توده ای ها مطرح شد  – كه اشاره به نوشته مورد بررسی نيز است -، در برابر مخالفت سرمايه ملی و ميهن دوست با برنامه امپرياليستی برای نشان دادن سرشت ملی گروه دوم برجسته شود و به عنوان محكی برای شناخت تفاوت موضع دو گروه ارايه گردد.

نكته ی دوم كه توضيح كوتاهی درباره ی آن مفيد است، برمی گردد به اين پرسش: «اگر سرمايه های نظامی از آن فرد است‏، پس ديگر نظامی نيست، بلكه خصوصی و شايد رانتی است.» واقعيت آن است كه فقدان خبر و آمار موثق در ايران كه پيامد شرايط خفقان ديكتاتوری است، امكان مسئولانه ای برای پاسخ به اين پرسش ايجاد نمی كند.

بديهی است كه «سرمايه های نظامي»، بنا به سرشت ملی و وظيفه ی ميهنی آن ها كه در سطح اِعمال حاكميت ملی قرار دارد،بلاترديد متعلق به بخش عمومي- دمكراتيك اقتصاد است. خصوصی سازی در اين بخش، و ديگر بخش های اِعمال حاكميت ملی مانند سرپرستی زندان ها، ارتش، پليس، مالكيت منابع عمده كشور و …، و همچنين در بخش تامين نيازهای اوليه مردم از قبيل فرهنگ، بهداشت، آب آشاميدنی سالم، و …، مجاز نيست! در اين زمينه نيز مقاله های چندی در توده ای ها انتشار يافته كه در مجموعه پيش گفته جمع آوری شده است.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4225

………….

١- مقاله ی شماره ٥٣: مرحله ی بورژوا دمكراتيك انقلاب- تئوری ماركسيستي- لنينيستی انقلاب اجتماعی https://tudehiha.org/fa/4194

٢- عبداله اوچلان در دفاعيه خود در برابر دادگاه حقوق بشر اروپايی كه موجب شد حكم اعدام او لغو شود، شرايط اقليمی خاندان- قبيله های كرد را كه در درّه های تنگ و جدا از هم زندگی می كنند، علت اصلی ناتوانی تاريخی برای وحدت قبايل كرد در طول تاريخ ارزيابی می كند. او با برپايی يك كشور مستقل كرد از اين رو مخالف است، زيرا تضادها ميان قبايل حل نشده است و كوشش برای تحميل وحدت به آن ها دردناك ترين راه خواهد بود. او با توجه به اين گذشته تاريخی خواستار حق تعيين سرنوشت خلق كرد در چارچوب كشوری است كه در آن زندگی می كنند.

مطالعه كتاب “وارثان گيلگامش” و برگرداندن آن به فارسی وظيفه ای عاجل است. اين كتاب به تركی نگاشته شده. ترجمه آلمانی آن از متن انگليسی انجام شده است.

٣- نگارنده هنوز اصل سخنان لاريجانی را نخوانده است تا بتواند نظری پايانی درباره ی آن ابراز كند. اما مضمون سرمقاله ی “راه توده” (شماره ٦١٣، ٩ شهريور ٩٦) را از اين رو نارسا ارزيابی می كند، زيرا به انتقاد به كمبود در نظر لاريجانی نمی پردازد.

فقدان انتقاد، محك كمبود سياست توده ای است! نشان بله بله گويی غيرمستدل است! سكوت “راه توده” است به بی توجهی لاريجانی نسبت به سويه ی ضد مردمي، ضد كارگری نقض اصل ٤٤ قانون اساسي! چنين انتقادی را تنها انديشه ی ماركسيستي- توده ای می تواند و بايد مطرح سازد. كمبود اين زوايای كوچك انديشه است كه با آن می توان سره را از ناسره بازشناخت! اين آموزش را زنده ياد احسان طبری در باغ خارج از تهران به علی خدايی داد و او به آن به توجه است!

سياست انقلابی توده اي، «خط مشی انقلابی حزب توده ايران»، و «برنامه حداقل كارگري» آن، مماشات با كمبودها و پنداشت های نيم بند را نادرست ارزيابی می كند، زيرا به گفته ی لنين، در هر اتحادی بايد مواضع صريح و شفاف باشد، تا اتحاد پايدار باشد. (سوتفاهم نشود، منظور اتحاد با آقای لاريجانی نيست. اصلی مطرح شد!)

 

٤-  نگاه شود به مقاله ی “جايگاه ولی فقيه در مقام «نماينده ی خدا بر زمين» (نامه مردم شماره ١٠٣٣، ١٣ شهريور ٩٦).

٥- نگاه شود به بررسی مواضع آقای حجاريان در مصاحبه بانو مرجان توحيدی در “شرق” با عنوان “عليرضا علوی تبار از برگشت به خويشتن اصلاح طلبان می گويد. چپ واقعی كيست؟” (عدالت، آن را بدون هر توضيحی بازانتشار داده است. تشابه اين شيوه با شيوه ی “راه توده” اتفاقی نيست!!).

گرچه بانو مرجان توحيدی ضرورت داشتن «برنامه» را مطرح می سازد كه بايد در تلفيق با «بازار» عملی گردد، سرشت اقتصاد سياسی مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب را درك نكرده است و مورد تائيد قرار نمی دهد. برای او و جريانی كه خود را “جديد” می پندارد، تا موضع ضد توده اي- ضد كمونيستی خود را توجيه كند، عينيت مادی منافع مشترك طبقه كارگر و سرمايه داری ملی و خرده بورژوازی ميهن دوست در مرحله ملي- دموكراتيك فرازمندی جامعه انتزاعی توخالی است. رديف كردن نام چين و كوبا و … نشان اين امر است. اين جريان ها نه برداشتی دقيق و واقع بينانه از اشتباه های دوران استالين دارند و نه عمق اشتباه بی توجهی به ضرورت تلفيق برنامه مركزی رشد اقتصادی را با “بازار سوسياليستي” دريافته اند كه به “مدل شوروي” معروف شد.

آن ها همچنين كوچك ترين تصور و شناختی از ابعاد نظري- كاركردی آموزش چپ ماركسيستي- انقلابی از اشتباه های انجام شده ندارند. در هيچ نوشتاری كوچك ترين اشاره ای به اين آموزش ها نمی كنند. در عوض، به طور مداوم به تكرار ملال انگيز قصه ی “استالين” می پردازند. شيدان وثيق كه يكی از اين “جديد” هاست، در اين زمينه قهرمان است. برای نمونه هيچ يك از اين جريان ها به اهميت تاريخي- جهانی تجربه ای كه در جمهوری خلق چين در جريان است و كوبا شرايط قانونی اجرای آن را در ده سال اخير ايجاد نموده است، توجه ندارند. توجه ندارند كه اقتصاد سياسی در حال اجرا از چه اهميت تاريخي- جهانی برای نبرد رهايی بخش عليه سلطه ی امپرياليسم و اقتصاد سياسی نظام سرمايه داری دوران افول برخوردار است. موضع ضد توده ای آن ها از اين ريشه ی بی اطلاعی از آموزش های چپ ماركسيستي- توده ای سيرآب می شود. سكوت آن ها در برخورد به مواضع ماركسيستي- توده ای از ناتوانی است. پناه بردن مغرورانه ی آن ها به تكرار سناريوهای تبليغات امپرياليستي، روی ديگر سكه ناتوانی را تشكيل می دهد.

برخی از نظرات طرح شده در اين مصاحبه را می توان مورد تائيد قرار داد. از اين رو بررسی مشخص و جداگانه نكته ها ضروری است. اين ضرورت به ويژه از اين رو قطعی است، زيرا نشان می دهد كه ارايه پيشنهاد برای اقتصاد سياسی توسط حزب توده ايران از اين رو پراهميت است كه طرح پيشنهاد، به موضوع روز گفتگوها تبديل شده است. اهميت طرح تصورات مشخص حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران درباره ی اقتصاد سياسی مرحله ملي- دموكراتيك انقلاب، كمك به جهت دادن به بحث ها است.




جمهوری خلق چین کشور پیشرو دگرگونی سازی به انرژی “سبز”!

دولت چین با همکاری مقامات و وزارتخانه های مربوطه در حال برنامه ریزی است که تا صنعت خودروسازی را “سبز” کند و تولید و فروش خودرو با موتورهای درون‌سوز (بنزینی و گازوئیلی) را متوقف کند.

معاون وزیر صنعت و فناوری گفت که از رده خارج کردن این خودروها تاثیر زیادی بر محیط زیست خواهد گذاشت و صنعت خودروسازی چینی را هم تکامل خواهد داد.

با اجرای برنامه گسترده ی کنونی خودروهای الکتریکی جایگزین خودروهای دیزلی و بنزینی  خواهند شد. حتا اکنون هم جمهوری خلق چین بزرگترین بازار خودروهای الکتریکی در جهان است. در سال گذشته در مجموع 28 میلیون دستگاه خودرو در چین فروخته شد که نیم ملیون آن خودروهای الکتریکی بوده است.

با ممنوعیت خودروهای دیزلی و بنزینی شرکت های داخلی و خارجی خودروسازی ناگزیر به تغییر صنعت خودروسازی از درون سوز به الکتریکی یا هیبریدی خواهند شد.

چین در سالهای اخیر، با توجه به عملکرد ده سال گذشته و طرح های واقع گرایانه برای 12 سال آینده، به کشور پیشرو “سبز” در جهان نامیده شده است. حتا سخنان سخنگوی صلح سبز ( Greenpeace) چین را رهبر واقعی سبزسازی انرژی جهان خواند. جمهوری خلق چین موفق شده است که با اولویت قرار دادن منافع عمومی، شرکتها و کارخانه های فسیلی را وادار به نواندیشی و دگرگونی به سود حفظ و حمایت از محیط زیست کند.

قابل توجه است که دونالد ترامپ (Trump) و بسیاری از جمهوریخواهان کنگره که تضمین کننده منافع صنعت سوخت فسیلی هستند که بودجه مبارزات انتخاباتی این سیاستمداران را تامین کرده است، روی هم رفته تاثیر نابوده کننده مصرف انرژی فسیلی را بر محیط زیست پذیرا نیستند.