استه تیکِ «حماسهٔ انسان» در با پچپچه ی پاییز! استه تیک، هم نوایی و هماهنگی دیالکتیکی در روند شدن و بودگی هستی پدیده!
مقاله ۱۶/۹۹
۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ۲۰ مه ۲۰۲۰
استه تیک «حماسهٔ انسان» را میتوان با بازتولید روند مردمش انسان دریافت.
در این استه تیک، مضمون انسان دوستانه و رهایی بخش نبرد طبقاتی زحمتکشان قابل شناخت می شود، ضرورت تاریخی استقلال اندیشه و کارکرد زحمتکشان به ثمر می رسد.
زنده یاد احسان طبری روند مردمش انسان را در رئوس آن با سخنانی پرمضمون و خوابگونه در «دیباچهٔ» اثر شکوهمند خود، با پچپچهٔ پاییز، ترسیم میکند و آن را به طور تفصیلی در «چهارده بند» در اثر برمی شمرد!
او بازتولید اندیشه ی خود را درباره ی «حماسهٔ انسان»، با ترسیم و تصویر «همنوایی واژهها و شگفتی پندارها» (سراینده گوید، از میان ریگها و الماس ها) به سطح ارایه تعریف مارکسیستی از مضمون مفهوم استه تیک فرامی رویاند.
مانند مارکس در اثر جاودانی اش «سرمایه» که اسلوب دیالکتیکی پژوهش علمی را آن چنان استادانه به کار میبرد که میتوان هنگام مطالعه ی «سرمایه» آن را در همه ی ابعادش دریافت، احسان طبری نیز در با پچپچهٔ پاییز، استه تیک «حماسهٔ انسان» را با نثری شاعرانه و با بیان «ترانهٔ خوابگونه» (سراینده گوید) تعریف و قابل دریافت می سازد.
میدانیم که در پایان بررسیِ همه ی سویه های متفاوت در یک پدیده و درک جایگاه و کارکرد سویه ها در کلیت پدیده به کمک اسلوب دیالکتیک ماتریالیستی، اندیشه ی پژوهشگر درمی یابد که اسلوب دیالکتیکیِ بررسی که به معنای حرکت ذهن پژوهشگر برای شناخت همه جانبه ی عنصرها خاص در پدیده است، همزمان مضمون پدیده را نشان میدهد و قابل درک می سازد. اسلوب و مضمون در وحدت و هماهنگی و هم نوایی کامل قرار دارند.
تصویر «همنوایی واژهها و شگفتی پندارها» که طبری درباره ی سرشت سخن خود در «ترانه خوابگونه» ذکر می کند، بیان وحدت شکل و مضمون در «نثر شاعرانه»ای است که او در دفترهای شعرش، از میان ریگ ها و الماس ها، یا در با پچپچهٔ پاییز و همچنین در شعرهای زندان ترسیم می کند.
پیش تر انطباق اسلوب دیالکتیکی پژوهش را با مضمون پدیده به طور وسیع تر در ازجمله در مقاله ی دیالکتیک مبارزه خارج و داخل کشور، «من حزبم»* توضیح داده شده است. توضیح بیش تر در این این سطور ضروری نیست.
با آنچه گفته شد راه درک استه تیک مارکسیستی به مثابه ی مقوله ی خاصی در ارتباط با هنر و فرهنگ انسانی نیز قابل شناخت می شود. با واژه ی «فرهنگ» کلیه تغییراتی بیان می شود که انسان در طول زمان بر روی طبیعت، جامعه و خود به مثابه ی بخشی از طبیعت ایجاد کرده است. تغییراتی که با بدل شدن هموزاپینس، به هموزاپینس زاپینس، با بدل شدن «آدمیزاد به آدمیزادی خود آگاه» فرامی روید. کودکی که به مثابه بازتولید گونه ی انسان اندیشمند – همو زاپینس – زایده شده است، به انسان آگاه اجتماعی فرامی روید – همو زاپینس زاپینس -. هماهنگی استه تیک حاکم بر تغییرات در طبیعت و نزد انسان به مثابه ی موجودی طبیعی مضمون تعریف استه تیک این روند را تشکیل میدهد که عرصه هنر و فرهنگ صحنه ی بروز آن است.
تعریف استه تیک مارکسیستی که مارکس آن را ناشی از رشد قوای حسی انسان در طول تاریخ مینامد که همراه است با هدف ایجاد تغییرات مادی- ماتریالیستی در واقعیت هستی اجتماعی انسان و طبیعت پیرامون، روند هم نوا و هماهنگ دیالکتیکی میان شکل و مضمون را در پدیدههای هنری- فرهنگی تشکیل می دهد.
مچر تعریف استه تیک مارکسیستی را در کتاب مارکسیسم متحد کننده داده است. استه تیک بیان رابطه ی اساسی ای است میان انسان و جهان. رابطهای که در ارتباط قرار دارد با کارکردِ پراتیک عینی انسان اجتماعی بر روی واقعیت پیش رو در جهان (بخش تعریف و ساختارِ ص۱۱۴).
هماهنگی و هم نوایی مضمونی این کارکرد حسی انسان بر روی طبیعت و جامعه و بر روی خود به مثابه بخشی از طبیعت، مضمون استه تیک را در پدیده تشکیل می دهد. احسان طبری آن را «عرصهٔ ذوقیات» انسان می نامد.
توانایی استه تیک یک اثر هنری، ناشی از ایجاد و قابل شناخت ساختن هماهنگی و یکپارچگی میان شکل و مضمون در پدیده است. احسان طبری در «سراینده گوید» در از میان ریگها و الماس ها، این تعریف را در ارتباط با «ترانه های خوابگونه» چنین ترسیم می کند: «ترانهٔ خوابگونه، تقطیر فلسفی- شاعرانهٔ اندیشههای مشخصی است که با منطق مه آلود و شناور رؤیاها بیان می شود. ..».
احسان طبری که در «دیباچه» در با پچپچهٔ پاییز، «شعر» را «یک نیاز، یک پاسخ به رستاخیز درونی» مینامد و اضافه می کند: «در هنر، مانند بسیار چیزها، محتوا و مضمون – تقطیر فلسفی- شاعرانهٔ اندیشههای مشخص – است که ماهیت می سازد.»
در جای جای سروده های زندان طبری، «تقطیر فلسفی- شاعرانهٔ اندیشههای مشخص» او می درخشد و امکان درک مضمون تعریف استه تیک را برای خواننده ایجاد می سازد: «ای آن که در برابر چشمانم بستر پولادین نهادی، ای آن که آسمان ذهنم را بی ستاره می خواهی. من هر شب در آسمان، وعدهٔ دیدار دارم با ستارگان» (اط وعده ی دیدار).
به منظور قابل شناخت ساختن هماهنگی و یک پارچگیِ ساختار و مضمون استه تیک در پدیده ها، میتواند نگاهی به روند پدیدار شدن پوست گونه ی انسان کمک و سودمند باشد.
در این روند میتوان محتوایِ مضمونیِ تعریف استه تیک را دریافت. این محتوا بیان روند طولانی اولوسیونر پدیدار شدن ارگان پوست نزد انسان هموزاپینس است که با پدیدار شدن همو ارکتوس، روندی را قابل شناخت میسازد که با تجربههای بسیار، با «تمرین زرگری»، به دیالکتیک ضروری و هدف گزین زایش بهینه ی ارگان پوست انسان هموزاپینس دست یافت.
ارگانی که مرز جدایی نهایی انسان از گذشته ی حیوانی خود است. ارگان پوست انسان تنها ارگانی است که تنها نزد گونه ی انسان وجود دارد. پوست انسان با دارا بودن غده عرق، بی همتا است و نزد هیچ موجود دیگری یافت نمی شود.
استه تیک پوست انسان میتواند با درک روند چندین میلیارد ساله ی آزمایش و گزینش دیالکتیکی در روند اولوسیونر رشد هستی شناخته شود. پدیدار شدن ارگان پوست نزد انسان، در ارتباط با لحظهها و سویه های دیگر در اندامهای انسان، نقطه ی آغاز مادی- ماتریالیستی روند مردمش را نزد انسان تشکیل می دهد.
با چنین درک از دیالکتیک آزمایش و گزینشِ مناسبترین شکل و مضمون در روند پیدایش پوست انسان است که ناهنجاری خال کوبی بر آن شناخته می شود. خال کوبی که سرمایه داری آن را به یک «مدل اقتصادی» بدل ساخته است، هماهنگی پدیدار شدن ارگان پوست را در پراتیک مادی- ماتریالیستی و هدف گزین دیالکتیک طبیعت نقض می کند، پایمال می سازد. در عین حال میتوان خال کوبی بر روی پوست انسان را به عنوان نمونهای برای استه تیک زشتی و منفی نیز به کار گرفت.
طبری پوست انسان را در ارتباط با «یاخته هایم» با واژه «چرم» مشخص میکند که در شعر هدیه بیان شده است. «شعرهایم را که بر پهنهٔ چرم یاخته هایم .. نگاشته ام». متافر- استعاره ای که استه تیک زیبا شناسانه پوست را در ارتباط با هنر بیان و قابل شناخت می سازد.
استه تیکِ «حماسهٔ انسان» در با پچپچه ی پاییز!
اشاره شد که استه تیک «حماسهٔ انسان» را میتوان با بازتولید روند مردمش انسان دریافت. همچنین اشاره شد که احسان طبری، همانطور که اشاره دارد، در کلیت اثرش با پچپچهٔ پاییز، روند مردمش انسان را با «همنوایی واژهها و شگفتی پندارها» به طور هنری در «ترانهٔ های خوابگونه» ترسیم می کند.
در این اثر روند مردمش انسان با سطر اول اثر آغاز میشود: «خیزاب خزر بر ماسه ها چنگ می کشد»؛ با «ولی ٬٬تکرار٬٬ تمرین است»، راه ماتریالیستی پراتیک طبیعت و انسان و جهت گیری هدف گزین آن به منظورانتخاب دیالکتیکی بهینه ی ممکن در این روند طولانی و پیچیده نشان داده می شود؛
با گذشتن رشد مردمش از مرحله «طبیعت» و پا گذاشتن به مرحله ی انسان شناسانه و انسان دوستانه (انتروپولوژیک)، عنصر آگاهی در این روند بازتاب می یابد: «ولی سیمرغ را بال ها از پرواز است»، «ما آدمیزادگانیم: شورش گران کنجکاو، موران خردمند»، «برای کاری بزرگ به سرای وجود آمده ایم»، تا «شهر آرزو» را «در پس پیچ» بیابیم؛ «غوغایی به راه انداز[ی]م»؛ «دروازهٔ شهرهای ناگشوده را بگشایم»؛ «ولی ما در این دهکده نمی ایستیم»؛ «ما تاک آسمانی هستیم و به سوی فرازمانی بی انجام میرویم .. ما ذرّات نوریم. ما دارای عنوانی شگرفیم: انسان!! .. انسان! با همهٔ طنین بلورینش».
در این اندیشه رابطه ی ذهن و عین نزد انسان از منظر نگاه متافیزیکی مطرح میشود. طبری آن را در ارتباط با سرشت هنر، «حرکت در مرزها» مینامد. او آن را «نوعی دیوانگی» می داند. رابطه ی ذهن و عین از منظر نگاه متافیزیکی را زنده یاد احسان طبری چندین دهه پیش مطرح میسازد و انگار به بحثی می نگرد که در دهه های اخیر نزد فیلسوفهای مارکسیست از قبیل هانس هینس هولس و روبرت مچر مطرح شده است که آن را به اهرم رشد تئوری مارکسیستی بدل ساخته اند. در این تئوری برای «هنر» به عنوان عرصه ی اصلی ای در هستی انسان جایگاه خاصی پذیرفته میشود که باید به آن بطور مجزا پرداخت.
آنچه نقل شد و تنها اندکی را از کلیتی تشکیل میدهد که استه تیک انسان دوستانه و رهایی بخش روند مردمش انسان را از بندهای «جبر» قوانین طبیعی و جامعه ی طبقاتی قابل شناخت می سازد، عنصر اصلی را در مضمون استه تیک هنری در برداشت شاعرانه ی احسان طبری تشکیل میدهد که در بسیاری از لحظهها در «مرزها» تجلی مییابد و دورنمایی را در «پالایشگاه پندار و اندیشه»ی طبری می نماید.
چنین پالایش را میتوان این روزها نزد برخی از اندیشه پردازان مارکسیست بازیافت که اشاره شد.
در ترسیم این برداشت، طبری هماهنگی رابطه ی ذهن وعین، هماهنگی رابطه ی روند عینیِ مادی- ماتریالیستی را با روند ذهنی- احساسی و آرمان خواهانه ی در پراتیک هدف گزین- آگاهانه ی انسان را در روند مردمش برمی شمرد و قابل شناخت می سازد. وحدت میان عین و ذهن را قابل درک میسازد که در استه تیک واژه ی «مردمش» تبلور می یابد.
اندیشه استه تیک طبری ولی به ترسیم این صحنه ی عینی- ماتریالیستی در هستی انسان و روند مردمش آن به منظور رهایی از «جبر» بسنده نمی کند. نشان دادن سختی و ناهمواری راه، شکست ها و پیروزی ها، فراز و نشیب ها، پیچیدگی روند مردمش را قابل شناخت می سازد.
«ساچمهٔ باران»، «ذغالِ غروب»، «آنگاه که کرکس های وحشی با گلهٔ غزالان می جنگند»، در غالب «شگفتی پندارها»ی خود، ناهمواری راه «عشق ناپژمردنی» را سنگفرش میکند. «شکوفه ای از آرزو»؛ «خواهان گریزم از گستاخ شب»؛ «زایشی دیگر در مرگ» و بسیار استعاره های دلنشینِ دیگر، لحظهها و نماهای گذار را از زیر «رنگین کمان ها» و «دوزخ ها» ترسیم میکند و روند پیچیده و پرتلفات پدیدار شدن مضمون استه تیک رهایی از «جبر» را برمی شمرد.
آرزوها و آرمانها نشان داده می شود: «تا بامداد چشم به راه زایش یک رویدام»؛ چشم به راه «شکوفه ای از آرزو»! ولی «مرواریدهای شب و روزمان چه سبک سرانه غربال شد!»
طبری همچنین خطرهای ممکن و ناممکن، قابل پیشبینی و غیرقابل پیشبینی را در روند رهایی بخش مردمش خاطر نشان می سازد: «خواستم انسان باشم و دو سپاه را بر خویش برانگیختم: ستم و نادانی و آتش از دو سنگر بر خویش گشودم: آشنا و بیگانه».
در چنین شرایط است که دست رد به سینه ی هراس زده می شود، قهرمانی و جسارت و فداکاری به مثابه ی لحظههای ضروری- تاریخی در استه تیک رهایی بخش روند مردمش در کنار آگاهی و شناخت از نارسایی وارد صحنه می شود، ولی نـه به شیوه ی «سوزن دوزی بی انتها»، که به شیوه ی انقلابی: «بکوب ای طبّال که دوران چرخش است: گردباد خون و خاک. توفان نوح در روح. رزمی است که رُستمانش بایستی. بحری است که سندبادانَش شایستی». «بدخواهان نگرانند که تا کی از فشار دشنه بر سینه فریاد برآورم. ولی دلاوری در خاموشی است؛ خردمندی در دریافتن است». «دشمن سنگدل است ولی ما مغروریم!»
لحظههای سردرگمی و آگاهی کاذب در این روند پیچیده و پر تضاریس جای خاصی داراست: «به نبرد میروم و شمشیرم چوبیه است»؛ ولی تنها نیستم «شمشیر واژه ها» را در چنته دارم. شمشیر و اسلوب شناختی که هر روز صیقل مییابد «در بطن دگرگونی ها، ٬٬تکرار٬٬ لعنت هستی است .. ولی ٬٬تکرار٬٬ تمرین است و تمرین زرگری و ریزه کاری یاختهها و گویچه ها، دگرگونی غبار ملال را می ستُرد».
بهم پیچیدگی روند رهایی بخش و پایداری و جانبداری در آن در مضمون استه تیک انسان دوستانه روند آنتروپولوژیک و انسان شناسانه نمایان می شود: «آخر در این کهکشان ها چیزی را می جوییم: از بوزنگی تا آدمیگری»؛ «ما آدمیزادگانیم: شورش گران کنجکاو، موران خردمند، قافله ای کِش پایان نه».
آموزش در این روند طولانی جایگاهی والا داراست: «دروازهٔ بلورین خفتن را بگشای! گلاویز زمان و مکان، اکنون با گذشته. زمین با آسمان، سایه با تصویر، از این سو با فراسو، خاور با باختر»؛ «ورد خود را هزاران بار تکرار کن تا زبانت چوبیه شود، رودها بخشکد، قلبت چون اسفنجی مرده بچروکد. مغزت به خاک و سینه ات به خون بدل شود. از دار لعنت بیاویزندت. چشمانت را برکن و چون وزغی کور جستن کنان به دنبالشان برو و آنها را از طلسم شیطان بر حذر دارد. .. ومن نیز چنین کردم. وهمراهان بسیار با من بودند».
روند رهایی از «جبر» ولی بدون شناختِ دقیق و مستدل راه پیچیده و پر نشیب و فراز نبرد رهایی بخش توسط «آدمیزاد خود آگاه» نمی تواند در جامعه ی طبقاتی به سرانجام و به ثمر رسانده شود. اکنون هنگامی ترسیم وظیفه ی هنر جانبدار ترقی خواهی در این روند فرا رسیده است.
در مقاله ی هنر جانبدار و استه تیک نبرد رهایی بخش، نشان داده شد که مادیت تضاد میان دو قطب متضاد در جامعه ی طبقاتی، یعنی تضاد میان طبقات متخاصم، میان طبقات سلب مالکیت کننده از توده ها و توده های سلب مالکیت شده، آن هنگام استه تیک خود را در اوج انسان دوستی در روند آنتروپولوژیکی نشان می دهد، هنگامی که با شناخت ضرورت تغییرات انقلابی، نیازمند اسلوب و نظریه راهبردی برای نبرد رهایی بخش می شود.
در بیان این اندیشه است که هنر جانبدار زنده یاد احسان طبری در اثرش با پچپچهٔ پاییز به ارج صعود می کند. آسمانی- شکوهمند می شود. اندیشهای میشود که باید آن را در «کاکل بلند کوه ها، که اولین تماشگر سپیده دمانند، و اولین آشیانهٔ زمینی اشعهٔ خورشید» (به آنکس که به او می اندیشم، شعر زندان) جستجو نمود.
این هنر جانبدار ولی سخن پراکنی پرطمطرق و درک نشده نیست. سرشتِ انقلابی شفاف و صریح دارد. جانبداری تاریخی هنر چنین حکم می کند!
در آغاز ترسیم سرشت انقلابیِ سخن، اندیشه ی پندارگونه به صحنه ی نبرد با «شمشیر چوبین»، به سراغ «سوداگران» میرود و به افشای دشمنان در نبرد رهایی- آزادی بخش می پردارد:
«این سوداگران، شعرک های خود را نوازش می کنند: عروسک های لوس وبرّاق. ولی آنها دست فروشان بازارهای تنگ اند. سفیران خویش اند.»
جانبداری هنر به توصیف بسنده نمیکند و به آن محدود نمی شود. راهگشاست. «سیمرغ را بال از پرواز است»! «برای کاری بزرگ به سرای وجود» آمده است!
جانبداری هنر، جانبداری عام و هم خاص و مشخص است. در آن «نسج بی پایان کُنش آدمی» قابل شناخت است: «سراسر تاریخ یادگار آدمیزاد چشم به راه است .. یادگار آدمیزادهایی به آدمیزادی خودآگاه. تو نیز چنین یادگاری بنویس! یادگار کُنش ذرّات پویا و چرخنده و بی آرام». «اصل .. این است که جوهر سخن چیست. یا لااقل چه پلکانی را، ولو ناشیانه و ناهموار برای عروج قریحه های راستین دیگر ساخته است». «بدان منگر که سرد و زرد در تابوتم. من سراپای قبیله ام».
اکنون هنگامه ترسیم هنرمندانه ی استه تیک نبرد راهبردی فرا رسیده است که رهایی از «جبر» هدف آن است و در شرایط مادی- ماتریالیستی هستی انسان در جامعه ی طبقاتی ترسیم می شود: «ناگهان مردی غریب، دراز گیسو، شبق موی، خنده مروارید، سوار بر سمندی بال دار در می رسد، و نعره می کشد: ای مستان غرور و شهوت! من در دکانچهٔ نزول خواری شما نخواهم نشست. این سفرهٔ پولک ها و عروسک ها را به باد دهید! با دلی مالامال از آتش و خون آمده ام. پیامی سهمناک دارم تا همهٔ ابعاد واژگون شوند. همهٔ خوار شدگان بالا بیفزانند. من ریاضیات خِرد و شاقول تجربه را جانشین عزایم خوانیِ عتیق خواهم ساخت. بر بساط گسترده می تازم تا شما را به خود آورم. مرا رسول نابودی نشمرید که در وجودم ستارههای عشق و دلبستگی، گوهر سازندگی و همبستگی است. من انقلابم! سنگلاخی خاراگین در آستان مرغزار کبود»!
با دست رد بر سینه ی خرده کاری و «سوزن دوزی بی انتها»، خواستار تغییر اسلوبی و سیستماتیک در هستی انسان می شود: «دروازهٔ شهرهای ناگشوده را بگشاییم!» .. «دریا سراسر شراع است. صدف ها از مروارید آبستن می شوند، سدهٔ نهنگ ها فرا میرسد و بوی مشک بندرگاه را می انباید». .. با ترسیم اندیشه ی راهبردی، «تنها عمل لازم است تا دگرگون سازیم». «من رحم ها را بارور می خواهم، به همان سان که دستها را در کار، و مغزها را در اندیشهٔ مداوم» (گریز، شعر زندان).
سختی و پیچیدگی مداوم راه پایان ندارد. «آه، چه دشوار است از سرای سخن جنبیدن، از پل ٬٬عمل٬٬ گذشتن و کاری ارزنده را سزنده بودن. بیهوده زاهد بسطامی، دزد به دار آویخته را پای نبوسید و نگفت: آفرین باد! به جایی رسید در خور این دار شد».
اثر شگرفت و شکوهمند با پچپچه ی پاییز با این پرسش به پایان می رسد:
در پچپچهٔ پاییز فریاد بهاریم را شنیدی؟
تئوری استه تیکِ مادیت اجتماعیِ تضاد میان طبقات، مضمون هومانیستی و انسان دوستانه ی نبرد طبقاتی و نقش تاریخی انسان زحمتکش را در نبرد رهایی بخش جامعه ی انسانی قابل شناخت میسازد و جایگاه هنر و علم جانبدار را در ایجاد ساختن فرهنگ ترقی خواهانه و انقلابی در ذهن انسان- سوبژکت تاریخی به ثمر می رساند.
—
* دیالکتیک مبارزه خارج و داخل کشور (https://tudehiha.org/fa/11555)
بحث ساختاری ولی ضروری است، زیرا اسلوب حرکت اندیشه ی دیالکتیکی را در ساختار پدیده شفاف و قابل دریافت می سازد. این حرکت در ساختارِ پدیده، بالا رفتنِ ساده از یک نبردبان نیست. بلکه حرکتی است که همراه است با درک جایگاه و کارکرد هر جزء از پدیده، در ارتباط آن ها با یکدیگر و تأثیر و هم نوایی جزءها از یک سو و بده و بستان میان آنها و محیط خارج از پدیده از سوی دیگر، که هدف آن برپایی ساختار (و مضمون) پدیده در اندیشه ی پژوهشگر است.