گفتگوی “توده ای ها” با رفیق فرهاد عاصمی در باره حزب توده ایران و رفیق علی خاوری

مقاله ۱۹/۹۹
۲۴ خرداد ۱۳۹۹، ۱۳ ژوئن ۲۰۲۰

متن گفتگوی کوتاه نشده میان رفیق سیامک و رفیق گرامی فرهاد عاصمی در باره تاریخ چهل سال گذشته حزب توده ایران را در زیر می خوانید.

رفیق گرامی!

این گفتگو به ویژه از این رو برجسته است که شما برای توده ای ها و جنبش کارگری ایران گوشه‌ای از  بخش زنده تاریخ  پرفراز و نشیب این جنبش هستید.

رفیق گرامی! پیش از آغاز گفتگو خواهشمندم که کمی در باره ی گذشته خود و آغاز نبرد درازی که خوشبختانه هنوز پایان نیافته است بگویید؟ 

پاسخ: رفیق جان با سپاس برای سخن های مَحبت و تشویق آمیز شما در ارزیابی از فعالیت من به عنوان یک عضو حزب توده ایران. درواقع نیززندگی من با تبدیل شدن به هوادار حزب توده ایران در کلاس پنجم ابتدایی جهت و مضمونی یافت که تاکنون ادامه دارد. لذا می‌توان آن را گوشه‌ای از نبردی ارزیابی نمود که تاریخ مبارزه حزب طبقه ی کارگر ایران را تشکیل می دهد. در سال ۱۹۵۱ (۱۳۲۹) و در جریان جمع آوری امضا توسط حزب توده ایران و سازمان جوانان توده برای نجات جان روزنبرگ ها، زن و شوهر آمریکایی که به اتهام جاسوسی برای اتحاد شوروی در آمریکا به مرگ محکوم و اعدام شدند، راه من و جهت یابی زندگی سیاسی- اجتماعی من تعیین شد.

زندگی من تنها یک نمونه است در کنار صدها و هزاران نمونه ی دیگر از رفقای حزبی در طول تمام این سال ها. رفیق عزیز خاوری در مصاحبه اخیر خود با نامه مردم، سرگذشت نوجوانی خود را را از مشهد برمی شمرد که اکنون با سن ۹۷ سالگی در مواضع انقلابی خود باقی است و نقش عمده‌ای در مبارزات حزب توده ایران ایفا کرده است. رفقای دیگر نیز در ایران و خارج از کشور حضور دارند که چنین نمونه‌ها را تشکیل می دهند، که ذکر نام رفیق عزیز محمدعلی عمویی به عنوان یک نمونه از زندگی توده‌ای ها، شایسته و ضروری است.

پرسش: یادداشت نگهداری و بایگانی یادماندگان شما در این پیوند می تواند بسیار ارزنده باشد. بگذارید به گفتگویی در باره ی برخی از نکته های نه چندان روشن تاریخ حزب بپردازم.

بگذارید گفتگو را از پلنوم شانزده ام آغاز کنیم که در آن خط ملی- دموکراتیک انقلاب برجسته و پررنگ تر شده بود. دریافت شما از  مقوله ملی- دمکراتیک چیست؟

پاسخ: دیرتر به مساله ی تعریف حزب توده ایران از مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب می پردازم. در اینجا سودمند است به این نکته اشاره شود که جهت گیری سوسیالیستی در تعریف حزب توده ایران برای اقتصاد سیاسی این مرحله الزامی است.  این پنداشت که این جهت گیری تنها در شرایطی ممکن است که اردوگاه سوسیالیستی حضور داشت، نادرست است.

سیاست انقلابی و علمی در دوران پس از انقلابی بهمن کارکرد ذهنی و پندارگونه ی رهبری حزب نیست. مطلق سازی ضرورت بود اردوگاه سوسیالیستی و تأثیر آن، زمینه پایه ریزی تئوری برای سیاست استراتژیک حزب توده ایران نیست؛ این امکان ها ولی نقش کمکی برای پیش برد نبرد طبقاتی در ایران ایفا نمود.

نشان خواهم داد که جهت گیری ضد سرمایه داری در دوران انقلاب بهمن، ولی به ویژه در شرایط کنونی در منطقه و جهان، از سرشت درون زا برخوردار است. ضرورت جهت گیری سوسیالیستی برای اقتصاد سیاسی اقتصاد ملی ایران ضرورتی درون زا است و ناشی از رشد نیروهای مولده در ایران می باشد که بیش از سه دهه گرفتار ٬٬مدرن ترین شیوه تولید سرمایه داری٬٬ است! ناشی از این امر است که به ویژه در دوران کنونی و با سلطه ی سرمایه مالی امپریالیستی در اقتصاد جهانی، تنها امکان برای حفظ حاکمیت ملی و حق حاکمیت ملی در نبرد ضد استعماری، اتخاذ جهت گیری ضد سرمایه داری در اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک است! تنها امکان ممکن برای توسعه ی اقتصادی و آزادی و رهایی از سلطه ی نواستعماری است!

تکیه به این امر که گویا با نبود اردوگاه سوسیالیسم امکان جهت گیری سوسیالیستی برای کشورهای پیرامونی، ازجمله برای ایران، وجود ندارد و لذا صرف نیرو برای مبارزه سوسیالیستی عبث است، که از جمله در مقاله ی “وحدت اندیشه و اسلوب تحلیلی حزب توده ایران (نویدنو) طرح می شود، برداشتی نادرست است.

این برداشت عنصر خارجی را در رشد اجتماعی مطلق می سازد. درست با چنین استدلالی استعمارگران اسپانیایی خلق های بومی آمریکایی را قتل عام کردند، ثروت‌های آن‌ها به غارت بردند و دوران استعماری را آغاز نمودن که با شیوه ی برده‌داری مدرن در آمریکا برای بشریت فاجعه آفرید. این روزها نمونه‌های جنایتکارانه آن با قتل عمد سیاه پوست آفریقایی تبار آمریکایی فلوید توسط پلیس سفید پوست در این کشور، سلطه ی بربریت حاکم را به نمایش می‌گذارد و یک بار دیگر نادرستی استدلال استعمارگران را به اثبات می رساند که گویا نقش عنصر خارجی برای رشد اقتصادی- اجتماعی نقشی مطلق گرانه و عمده است.

تکیه به عنصر خارجی برای تغییرات اقتصادی- اجتماعی در ایران نقش نبرد طبقاتی را در جامعه نفی می کند. انتظار کشیدن در «کوپه ی قطار» را توصیه می‌کند برای رسیدن قطار به «ایستگاه سوسیالیسم» که لنین خاطر نشان می سازد. گویا آن هنگام باید مبارزان سرافراز و پیروزمند و شاد قدم به جامعه ی سوسیالیستی بگذارند!

«کمونیسم»، آنطور که مارکس- انگلس تأکید دارند، یک «برنامه آرمانی نیست که باید واقعیت را با آن منطبق ساخت». «کمونیسم» مبارزه امروز، «پراتیک انقلابی» امروز در نبرد طبقاتی جاری در جامعه است  که باید به آن عمل نمود!

پرسش درباره ی مضمون مرحله ی ملیدمکراتیک انقلاب که تعریف حزب توده ایران از شرایط دوران انقلاب بهمن است که به درستی نیز در کنگره ششم حزب توده ایران مورد تأیید قرار گرفته است، پرسشی پرسویه است!

نخست باید ذکر شود که نگارش درست مقوله ی ملی- دمکراتیک، همیشه و توسط همه ی رفقا به درستی انجام نمی شود. برخی ها آن را مرحله ملی و دمکراتیک می نامند و یا شاید حتی آن را دو مرحله و دو گام درک می کنند. این رفقا ظاهراً تعریف «صورتبندی اقتصادی- اجتماعی» را نزد بانیان سوسیالیسم علمی به صورتی درک نکرده اند که مورد نظر آن‌ها از مضمون یک «فرماسیون» نتیجه می‌شود و مارکس و انگلس آن را توضیح داده اند.

با نگارش ترکیب «ملی- دمکراتیک»، در‌واقع کلیت شرایط یک مرحله ی تاریخی، یک مرحله ی تام و تمام بیان می شود. «انقلاب دمکراتیک» و یا «انقلاب بورژوا دمکراتیک» نیز بیان یک فرماسیون تام و تمام است.

برای نمونه، مرحله ی ملی- دمکراتیک که در جمهوری خلق چین آن را «سوسیالیسم چینی» می نامند، زیرا برقراری هژمونی طبقه کارگر با پیروزی انقلاب در سال ۱۹۴۹ تحقق یافت، یک مرحله ی تام و تمام فرازمندی جامعه است که تجربه در جریان در چین آن را مورد تأیید قرار می دهد. تجربه‌ای که بر پایه به مورد اجرا گذاشتن برنامه نوین اقتصادی لنین (نپ) و اندیشه دن سیائو پینگ به مورد اجرا گذاشته می شود.

در این مرحله هنوز شیوه ی تولید سرمایه داری و برخی از روابط سرمایه دارانه در تولید مواهب در جامعه برقرار است. هدف برنامه‌ای در این دوران که از طریق برنامه‌های مرکزی تعیین می شود، تجهیز همه ی نیروهای ممکن در جامعه است به منظور تحقق بخشیدن به برنامه ی مرکزیِ اقتصادی- اجتماعی در این مرحله با جهت گیری ضد سرمایه داری و ضد استعماری- ضد امپریالیستی. شرکت ها و تولید کنندگان خصوصی می‌توانند با شرکت خود در تولید، در کنار برخورداری از سود برای سرمایه، از سود برای نوآوری نیز استفاده کنند. ولی این امکان تنها در چارچوب اجرای برنامه‌های پنج ساله ی مرکزی مجاز است.

امکان صاحبان ابزارهای کار برای انباشت سود و سرمایه و ثروتمند شدن ولی به معنای برخورداری از قدرت سیاسی در جامعه به منظور تقسیم ثروت نیست. کارکرد لوبیسم و شیوه ی لوبی گری پایان یافته است. امکان ثروتمند شدن در شرایطی برقرار است، که مالکیت زمین به مالکیتی عمومی بدل شده است. هیچ فرد و یا شخصیت حقوقی در جمهوری خلق چین مالک زمین نیست.

در مقاله‌ای که اخیر در توده‌ای ها انتشار یافت (https://tudehiha.org/fa/11630) در ارتباط با مواضع توده‌ای ستیزان، در بخشی با عنوان چین کشوری سوسیالیستی یا سرمایه داری است؟ و به نقل از رساله ی مارکسیست ایتالیایی ولادیمیرو جیاشه ساختارهای مالکیتی در اقتصاد و نقش بازار سوسیالیستی و همچنین نقش پراهمیت مالکیت عمومی- همگانی برای تأمین شرایط دستاوردهای اقتصادی- اجتماعی به سود زحمتکشان و یا نقش بانک مرکزی در کنترل سرمایه و سرمایه‌گذاری و تأمین اعتبار مالی برای بخش‌های متفاوت اقتصاد در جمهوری خلق چین توضیحاتی داده شده است.

حزب کمونیست چین سال ۲۰۴۹، سال سدمین سالگرد پیروزی انقلاب را زمان احتمالی پایان مرحله‌ای حدس می‌زند که در آن با ایجاد شدن شرایط مادی و معنوی ضروری، جامعه ی چینی به «رفاه پیش رفته در هارمونی» دست یافته است. به منظور درک مضمون واژه ی «هارمونی»، باید به مساله ی عمده ی رشد فرهنگ نوین در جامعه توجه ی خاص داشت.    آیا باید این زمان را پایان مرحله اول و یا آغاز مرحله ی دوم جامعه ی کمونیستی در چین برداشت نمود، هنوز روشن نیست.

نکته ی دوم که باید در زمینه تعریف مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب مورد توجه قرار داد این نکته است که گرچه وظیفه های این مرحله در کشورهای پیرامونی، وظیفه هایی هستند که تحقق بخشیدن به آن نقش تاریخی بورژوازی را تشکیل می دهد، ولی با توجه به شرایط کنونی و با برقراری سلطه ی سرمایه مالی امپریالیستی بر اقتصاد سرمایه داری در جهان، دفاع از حق حاکمیت ملی و تمامیت ارضی آن، دیگر از عهده ی سرمایه داری کشورهای پیرامونی بر نمی آید. این نیرو نقش تاریخی خود را بدون بازگشت از دست داده است.

دفاع از منافع ملی و حق حاکمیت ملی اکنون به وظیفه ی تاریخیِ طبقه کارگر و متحدان آن بدل شده است. امری که سرشت ملی- دمکراتیک انقلاب را تعیین می کند. در جهانی که امپریالیسم خواستار فروریزی همه ی مرزی ها ملی کشورها است و خواستار نابودی قوانین حامی زحمتکشان و تولید ملی در کشورهای پیرامونی است تا شرایط نواستعماری خود را بر جهان برقرار سازد، تنها طبقه ی کارگر است که قادر است نیروی تاریخی را برای دفاع از منافع دمکراتیک و ملی توده های مردم در کشورهای پیرامونی ارایه دهد.

مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب ایران را باید به مفهوم همین ارزیابی کوتاه از این مرحله درک نمود. به ویژه آن  که تجربه دویست ساله در ایران، که تجربه ی انقلاب شکست خورده بهمن ۵۷ نمونه آخرین و بسیار تلخ و دردناک آن است، نشان می‌دهد که بورژوازی و خرده بورژوازی ایرانی قادر به انجام نقش ملی و دمکراتیک خود نبوده است. هر خوش باوری برای آینده در این زمینه کشنده است!

از این روست که تجهیز و سازماندهی طبقه ی کارگر ایران به مرکز فعالیت سوسیالیستی حزب توده ایران منتقل شده است. نمی‌توان آن را به آینده ی نامعلومی واگذاشت! به امر و وظیفه ی امروزی بدل شده است. در این زمینه متأسفانه کمبود های جدی در فعالیت حزب توده ایران وجود دارد که به برخی از آن‌ها اشاره شد. ضرورت بحث رفیقانه و جستجوگر و یافتن راه حل و سنتز دیالکتیکی تضاد و تناقض ها در نظرات توده‌ای ها، و همچنین در کلیت طیف چپ ایران به شدت به چشم می خورد. در این زمینه باید توده‌ای ها پیش قدم باشند و هستند و به کوشش خود می افزایند.

باید با هدف توضیح درستی ارزیابی فوق به متحدان طبقه کارگر، امکان تحقق بخشیدن به برنامه اقتصاد ملی- دمکراتیک را به متحدان نزدیک و دور طبقه ی کارگر نشان داد و آگاهی به این واقعیت را به آن‌ها منتقل نمود. این یک کوشش «زور»گویانه نیست که برخی ها نسبت به فعالیت حزب در دوران انقلاب بهمن مطرح می سازند. این وظیفه ی «تربیت مربی» است که مارکس- انگلس توضیح می‌دهند که به طور ساده باید با توضیح روشنگرانه- ترویجیِ برنامه ی انقلابی حزب عملی گردد. بدیهی است که وظیفه ی «تربیت مربی» تنها در همزمانی با مبارزه ی سوسیالیستی به منظور تجهیز طبقه ی کارگر مؤثر است که حزب توده ایران در دوران پس از انقلاب به آن عمل نمود و متاسفانه در «انتقاد» منظور نمی شود!

ولی در ضمن و به طور عمده توضیح روشنگرانه- ترویجی برای مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب به عنوان حربه اساسی به منظور تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر باید عملی گردد. درک نقش آگاهانه هژمونی طبقه ی کارگر در حاکمیت آینده در ایران توسط طبقه ی کارگر و همه ی زحمتکشان در ایران حربه ی اصلی و اساسی است! حاکمیتی که باید  در گام اول  با گذار انقلابی از دیکتاتوری حاکم و نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی تدارک دیده شود!

مضمون مرحله ی ملی- دمکراتیک انقلاب را من اینگونه ارزیابی می کنم. شاید تدارک برگزاری یک سمینار علمی در این زمینه کمک باشد. برای روشن شدن مساله و هم برای جلب متحدان نزدیک و دور طبقه ی کارگر نیاز مبرم به جبهه ضد دیکتاتوری با سرشتی قویاً ضد امپریالستی وجود دارد و انکار ناپذیر است.

پرسش: پس از انقلاب شما که بخشی از رهبری روز حزب توده ایران بوده اید خط مشی پس از انقلاب حزب را چگونه بر رسی می کنید؟ آیا سخن آنهایی که این خط را پشتیبانی از آقای خمینی می نامند درست است؟ یا این که در گفتگوهای شما با دیگر رهبران حزب سخن از پشتیبانی از خط ملی- دموکراتیک انقلاب بوده است و سیاست های رهبری برامده از انقلاب با همسنجی با این آماج ها بررسی می شده است؟    

پاسخ: «خط مشی پس از انقلاب حزب» که شما درباره ی آن پرسش می کنید، در پلنوم هجدهم کلمه‌ای در بررسی آن طرح نشد. هنگامی که می‌گویم کلمه‌ای درباره ی سیاست حزب توده ایران در دوران پس از انقلاب بحث نشد، مبالغه نمی کنم. رفیق خاوری اشاره دارد که اسکندری و دیگرانی خواستار اخراج رهبری از حزب بودند. مواضع آن‌ها علیه سیاست استراتژیک و تاکتیکی حزب روشن و شفاف بود. لذا نیازی نیز به بحث نداشتند. رفیق صفری نیز نظراتش را در سندی که از قبل تنظیم کرده بود، که از آن صحبت خواهد شد، ارایه داشت که مضمون آن تعیین شعار سرنگونی ج ا به عنوان شعار روز است که می‌توان با مراجعه به اسناد پلنوم آن را دریافت. رفیق عزیز علی خاوری که ظاهراً در دیدارهایی به همین نتیجه‌گیری رسیده بود که رفیق صفری مطرح می کرد، دیگر برخلاف گذشته دفاعی از سیاست دوران انققلاب نکرد که در موارد دیگری که توضیح می دهم، انجام داده بود. رفیق ژیلا سیاسی نیز سخنی نراند. برخی برخوردها را رفقای آذربایجان طرح نمودند که بیش از آنکه در ارتباط با مضمون سیاست حزب باشد، تصویه حساب با رفیق صفری بود که پیش تر در سرکشی با بابک امیرخسروی به تبریز سفر کرده بود و با دعوا بازگشته بود که در کمیسیون شهرستان‌ها مطرح شد (به آن آشاره دارم).

دیرتر در باره سیاست دوران انقلاب حزب باز هم خواهم گفت، اینجا تنها اضافه کنم که برنامه تنها برنامه انقلابی ممکن بود که می‌توانست حزب طبقه ی کارگر ایران اتخاذ کند. این یک برنامه و خط مشی انقلابی بود، زیرا از واقعیت «نبرد طبقاتی» جاری در ایران بیرون کشیده شده است. کارکرد ذهنی و پندارگونه ی رهبری حزب نبوده است. با تئوریزه کردن واقعیت شرایط در انقلاب بهمن و نتیجه‌گیری از آن زایده شده است.

تنها یک گردان رزم دیده و آبدیده شده مانند حزب توده ایران می‌توانست چنین برنامه ی علمی و واقع‌بینانه ای را ارایه دهد و ارایه داد. گردان کوچک چندین ده نفره از رفقای بازآمده به ایران و رفقای «نوزاد» انقلابی سازمان نوید می بایست اکنون در مبارزه‌ای پرحوصله، هشیارانه، تیزبین و علمی- انقلابی، در روندی اصلاح طلبانه به منظور تثبیت حاکمیت برآمده از انقلاب بکوشد و درعین حال تمام توان خود را در این نکته متمرکز سازد که انقلاب سیاسی بزرگ مردم میهن ما که مساله تصاحب قدرت را حل کرده است، در جهت گیری اقتصادی- اجتماعی تعمیق یابد. این برنامه استراتژیک که در عین حال اشکال مبارزه ی تاکتیکی را نیز تعیین می کرد، بی همتا بود و است. موفقیت روزافزون این سیاست علمی و انقلابی، علی‌رغم انواع فشارهای ارتجاعی و سردرگمی ها نزد متحدان بالقوه، غیرقابل انکار است.

اکنون ولی ما با دو برخورد ارتجاعی به آن روبرو هستیم. برخی ها آن را ساده انگارانه «پشتیبانی از آقای خمینی» می نامند. ساده انگاری ای که بدون هر استدلال مشخص عملی می‌گردد و لذا همانقدر خصمانه و ارتجاعی است که هم سان برخورد توسط مخالفان و توده‌ای ستیزان است.

گروه دیگر نیز با برخوردی مکانیکی مانند گروه اول به این سیاست علمی و مشخص، از آن «گاو مقدسی» می‌سازد که گویا  برنامه‌ای ابدی است. این برخورد ارتجاعی که با تأیید سیاست «اتحاد و انتقاد» می‌خواهد جنبش توده‌ای را به دنباله ی روی این یا آن لایه از حاکمیت نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد امپریالیستی تبدیل سازد، از این رو سرشتی ارتجاعی داراست، زیرا تز و تئوریری خود را با انتقال دیالکتیکی سیاست «اتحاد و انتقاد» به شرایط عینی کنونی در ایران عملی نمی سازد.

نظرات ارتجاعی این گروه که از درون شرایط مشخص کنونی بیرون کشیده نشده است، همانقدر ساده نگرانه و مکانیکی است و ارزیابی غیر دیالکتیکی را از سیاست حزب توده ایران پس از انقلاب تشکیل می دهد، که مخالفت مکانیکی گروه اول با آن ارتجاعی است. نه رفقای گروه اول، و نه رفقای گروه دوم تاکنون استدلالی درباره ی درستی یا نادرستی برنامه استراتژیک حزب در آن دوران طرح نمی کنند.

نه مخالفان و نه موافقان آماده ی یک بحث مشخص درباره ی آن سیاست و یا چگونگی انتقال دیالکتیکی آن به شرایط کنونی هستند.

انتقاد هایی که در از کم توجهی به مساله ی «دمکراسی» و از «خوشبینی پیش از حد» و گویا «عقب نشینی های غیرمجاز تئوریک» نسبت به رهبری دوران انقلاب و مبارزات آن طرح می شود، هیچ گاه به سطح انتقاد دیالکتیکی ارتقا نیافته است. زیرا هیچ سنتز و پیشنهاد مشخصی را به عنوان جایگزین برای سیاست انجام شده ارایه داده نشده است. رفقای انتقاد کننده همانقدر آماده  برای بحض مشخص نیستند و گفتگو را قطع می کنند، که رهبری کنونی حزب هم  بررسی انتقادی به سند پلنوم وسیع اخیر را که به عنوان «بخش ایران» هیئت سیاسی انتشار یافته پاسخ نمی‌دهد – حتی دریافت آن را اطلاع نمی‌دهد – همانطور که رفقای ده مهر و دیگران نیز خود را در پشت سکوت متکبرانه پنهان می کنند.

موقعیتی که من با آن در پلنوم هیجدهم روبرو شدم، پیچیده و پاسخ متناسب به آن آسان نبود. در ارتباط با سند تنظیم شده توسط رفیق صفری صحبت می کنم. مخالفت من در کمیسیون با استراتژی پیشنهاد شده، همان‌طور که آنجا اشاره دارم، بازتاب مثبتی نیافت.

پرسش: رفیق خاوری در گفتگوی تازه خود با نامه مردم می گوید که برخی ها می گفتند که “رفیق کیانوری گفته اگر از روی جسد ما هم رد بشوند ما خط امامی هستیم” ، خود من هم از رفیقان دیگری در باره چنین بازگویی شنیده ام، اگرچه که هرگز به آن باور نداشتم.

آیا خود شما با نزدیکی که به رفیق کیانوری داشته اید، هیچگاه چنین سخنی را از خود این رفیق  شنیده اید؟

پاسخ: آن کسی که از «پشتیبانی از آقای خمینی» صحبت می کند، در‌واقع از بحث درباره ی استراتژی و تاکتیک انقلابی حزب توده ایران فرار می کند. چنین اندیشه‌ای در بهترین حالت این سیاست پیچیده و علمی را درک نکرده است. 

از درون این درک نکردنِ سیاست علمی و انقلابی حزب توده ایران است که سخنان احساسی بیان و آن را به زنده یاد رفیق نورالدین کیانوری نسبت داده می‌شود که شما درباره ی آن پرسیده اید. «رفیق کیانوری گفته اگر از روی جسد ما هم رد بشوند، ما خط امامی هستیم». این بیان در بهترین حالت می‌خواهد ساده نگرانه سیاست علمی حزب توده ایران را مورد انتقاد قرار دهد، بدون آن که جسارت برخورد علمی برای نفی استراتژی حزب توده ایران را در دوران پس از انقلاب از خود نشان دهد.      این بیان ٬٬احساسی٬٬ از زبان رفیق کیانوری، یک بررسی علمی سیاست استراتژیک انقلابی حزب توده ایران نیست. انتقال بحث به بحث سر کوچه و بازار است! آن‌هایی که گفته و نوشته‌های زنده یاد کیانوری را حاضرالذهن دارند و یا به آن‌ها مراجعه بکنند، از بیان دقیق این رفیق سترگ متعجب می شوند. تعجبی که ناشی از پایبندی رفیق کیانوری است به اسلوب دیالکتیک ماتریالیستی در بررسی و تحلیل‌های خود.

البته یک هسته ی از واقعیت در این بیان احساسی که به رفیق کیانوری نسبت داده می شود، وجود دارد. درواقع هم «خط امام» مخلوق اندیشه ی انقلابی حزب توده ایران و رهبری هشیار آن است! جزوه ی سبزرنگ «خط امام» نشان بزرگ‌ترین هشیاری حزب توده های زحمت است برای پیش برد سیاست انقلابی خود از طریق آموزش ازجمله شخص آیت الله خمینی. رهبری حزب توده ایران با پایبندی به تز اول فویرباخ، با انتشار جزوه «خط امام» به وظیفه ی «تربیت مربی» عمل می‌کند که مارکس مطرح می سازد: «آموزش ماتریالیستی درباره ی این  که افراد محصول اوضاع و احوال و تربیتند [صراحت دارد] .. لذا خود مربی را باید تربیت کرد. .. تطابق تغییر اوضاع و فعالیت انسانی می‌تواند فقط به مثابه ی پراتیک انقلابی بررسی گردد و تعقلاً درک شود.» تئوریزه کردن  پراتیک انقلابی جاری در جامعه که شیوه ی کارکرد نظری- تئوریک حزب توده ایران است، تنها اسلوب علمی است در همه ی زمان ها به منظور یافتن وظیفه های روز حزب توده ایران و جنبش!

در سفری که به دعوت حزب کمونیست بلغارستان در سال ۱۹۸۲ انجام شد، رفیق خاوری و من به عنوان نماینده حزب توده ایران شرکت داشتیم. ما در سوفیه دو دیدار با مسئول خارجی کمیته مرکزی حزب داشتیم. هدف از دعوت توسط حزب کمونیست بلغارستان پایان دادن به دوره ی رابطه زشت میان دو حزب بود که با قطع امکان فعالیت رادیو پیک ایران در شب انقلاب بهمن و زیر فشار محمد رضا شاه عملی شده بود. متأسفانه صحبت اصلی که توسط رفیق خاوری انجام شد، به زبان روسی بود. برای من درک گفته شده ها توسط رفیق خاوری ممکن نبود. ولی رفیق بلغاری که آلمانی صحبت می‌کرد و در همین دیدار از من و همسرم برای سفر استراحت دعوت به عمل آورد که دیرتر تحقق هم یافت، ظاهراً علاقه داشت از نظر من هم درباره ی سیاست حزب با خبر باشد، زیرا حزب کمونیست بلغارستان، همانند حزب سوسیالیست متحده آلمان، سیاست حزب توده ایران را مورد تأیید کامل قرار نمی دادند. همیشه نظر خود را با پرسش هایی مطرح می ساختند.  ولی هیچ پیشنهادی هم عنوان نمی‌کردند که گویا حزب توده ایران می‌تواند در شرایط مشخص آن روز به مورد اجرا بگذارد. 

در توضیح هایی که من به رفیق بلغاری دادم که توصیف ساختار و کارکرد سیاست «اتحاد و انتقاد» حزب ستون فقرات آن را تشکیل می داد، هم سویی نظر من با سخنانی که رفیق خاوری پیش تر به روسی بیان کرده بود، کاملاً آشکار بود. اگر هم رفیق خاوری نسبت به سیاست در حال اجرای حزب در ایران نظرات انتقادی داشت، که تنها هم نبود، انتقادها به کارکرد تاکتیکی حزب توده ایران بود و می‌توانست باشد.

دفاع او از سیاست استراتژیک حزب توده ایران هم در این دیدار و هم در چند دیدار با رفقای آلمانی و همچنین با دبیر اول حزب کمونیست ترکیه که در برلن دیداری با او داشتیم، همیشه در تأیید کامل سیاست و برنامه استراتژیک حزب توده ایران قرار داشت. اکنون هم رفیق خاوری در مصاحبه ی اخیر از آن صحبت نمی‌کند که او و رفیق طبری نسبت به سیاست و برنامه استراتژیک حزب، با رفیق کیانوری اختلاف داشته اند!؟

در اینجا من باید باز به سخنان رفیق عزیز منوچهر بهزادی بازگردم. او در دیدارها همیشه از بحث‌های داغ میان رفقای رهبری نقل می کرد. همیشه توضیح نمی داد که کی، چه نظری دارد. بلکه توضیح می‌داد که موضوع بحث‌ها چیست. استدلال های متفاوت را مطرح می نمود. و اگر به ارزیابی می نشست، اغلب آن را ارزیابی خود می نامید. البته در آن دوران بحث‌ها به طور عمده بر سر برنامه ی استراتژیک حزب توده ایران بود. ولی بحث‌ها در دوران انقلاب به ندرت سویه ای استراتژیک داشت. برای نمونه در نشست «کمیته شهرستان ها» که من هم در کنار رفقای افسر کی منش، شلتوکی، ویا بابک امیر خسروی و دیگرانی عضویت داشتیم، بحث‌ها تنها در اطراف چگونگی انجام وظایف روز عملی می شد. سفر بابک امیر خسروی به جنوب که با برخورد با رفقای کمیته اهواز که زنده یاد عسگر شریعت پناهی مسئول آن بود پایان یافته بود؛ و یا سفر رفیق صفری و بابک به تبریز که همچنین با برخورد با رفقای مسئول محلی پایان یافته بود، همگی بر سر چگونگی اجرای تاکتیک‌های مناسب برای دستیابی به سیاست استراتژیک حزب بود.

با توجه به آنچه گفته شد در ارتباط با مساله انتقاد به سیاست حزب توده ایران، می‌توان تنها سخنانی را برداشتی مسئولانه ارزیابی نمود که در آن بتوان از مضمون انتقاد دریافت که صحبت بر سر سیاست استراتژیک حزب توده ایران برای دوران پس از پیروز انقلاب بهمن است، و یا بحث و انتقاد بر سر نکته‌ها و مبارزات روزانه و تاکتیکی است. انتقاد می‌تواند تنها هنگامی سودمند و راهگشا باشد که در آن پیشنهاد مشخص برای وضع مورد انتقاد ارایه شود. طرح پیشنهاد به نوبه خود زمینه بررسی تاریخی را در اسناد برای نگارش تاریخ مبارزات ممکن می سازد. از این روست که این سه روی «انتقاد»، سه روی تعیین کننده در هر انتقادی هستند. درباره ی استراتژی یا تاکتیک، پیشنهاد مشخص ترمیمی و ذکر موضوع در اسناد موجود حزب توده ایران.

پرسش: رفیق خاوری در گفتگوی خود با نامه مردم می گوید که “پلنوم هفدهم حزب در یک وضع بسیار غیرعادی برگزار شد”. و می فزاید که “به‌عنوان نمونه، پرتوی بعدازظهر به‌دنبال من و رفیق طبری آمد و ما را به محل پلنوم برد.”

تا آنجا که به یاد دارم شما از برگزارکنندگان این پلنوم بوده اید و این پلنوم در خانه پدری شما برگزار شده بود. خواهش می کنم که  از روند آماده سازی و برگزاری این پلنوم برای ما بگویید.

پاسخ: پرسش شما درباره ی «وضع غیرعادی» ای که در آن «پلنوم هفدهم برگزار شد» و رفیق عزیز خاوری در مصاحبه اخیر به آن اشاره دارد، یک واقعیت است. اعلامیه ارد‌یبهشت ماه حزب توده ایران درباره ی خطر راست، یعنی تنها سه هفته پس از برگزاری پلنوم هفدهم، نشان این «وضع غیرعادی» است! برگزاری پلنوم باوجود این وضع، هنر حزب است که زیر نگاه دشمن طبقاتی به آن با موفقیت دست زد. چرا این سویه ی انقلابی فعالیت حزب را مطرح نکنیم؟ چرا باید تاریخ مبارزه توده‌ای ها را برای برگزاری موفقیت آمیز پلنوم هفدهم بزرگ نداریم؟ 

برخورد به «وضع غیر عادی» از روز نخست وظیفه‌ای سنگین بود در برابر توده‌ای ها که برگزاری نشست را سازماندهی کردند. خانواده ی من دیگر در ایران نبود. فضای بزرگ خانه تا هر گوشه مورد استفاده قرار گرفت. ولی برای چندین ده نفر وسایل در خانه نبود. وسایل خواب و غیره به طور تدریجی و در طول بیش از یک هفته به خانه منتقل شد. وضع دو خانه یی که از طریق حیات خلوت به هم وصل هستند، چنین است که می‌توانست اتومبیل سواری وارد گاراژ یک خانه و یا وارد در بزرگ اتومبیل روی خانه دیگر بشود و تخلیه گردد. لذا انتقال وسایل لازم و حتی غذا در روزهایی که رفقا در خانه مسکونی من جمع بودند نیز بدون دردسر و جلب توجه بزرگ عملی شد. رفقایی که ما به شوخی آنها را «سیاه لشگر» نامیدیم، در طول سه روز به صورت عید دیدنی به دو خانه وارد شدند و در محل سکونت من جای گرفتند. «فرهاد فرجاد» پر حرف و پرصدا می بایستی بیش از یک بار به صحبت یواش تر فراخوانده می شد. این رفقا، تا آنجا که خاطره من اجازه می دهد، سندهای پلنوم را در شب دو روز پیش از برگزاری پلنوم برای مطالعه دریافت کردند. آن شب و فردا تا بعد از ظهر سکوت نسبی برقرار شده بود، در عوض مصرف چای پایانی نداشت. خروج رفقا و وسایل نیز پس از برگزرای نشست در طول لااقل دو روز عملی شد.

«عید دیدنی» در روز برگزاری پلنوم خیلی زود شروع شد. واقعاً هم برای نمونه رفیق کیانوری و رفیق مریم عزیز چند لحظه‌ای با مادر و پدر من نشستند، آن طور که بارها در دیدارها و دعوت برای دستپخت مادر من نشسته بودند. در آن دیدارها اغلب رفیق کیانوری روی دست خودش می‌زد و می گفت، «خوردن دیگر بس است!»

من خاطره ای از این روز ندارم که کدام رفیق کی وارد شد و به کدام خانه وارد شد. ولی یک خاطره دارم که گفتنی است. میز بزرگ نهاری خوری در عرض اتاق در سمت غرب «مهمان خانه» قرار داده شده بود. در لحظه‌ای توجه به این نکته جلب شد که جایی برای سخنگو در نظر گرفته نشده است. با انتقال کمد باریکی که کنار در ورودی خانه قرار داشت که ۸۰- ۹۰ سانت بلند بود به اتاق برگزاری نشست، مشکل حل شد. می بایستی پشت کمد که بسته نبود، با یک کارتن که به روی آن شعاری نگاشته شد بسته شود. خیال می‌کنم عکسی از این صحنه گرفته شد که باید روزی دوباره پدیدار گردد. این بایای تاریخ است.     با به پایان رسیدن حل مشکل، من نگاه مهربان و تأیید آمیز رفیق زنده یاد طبری را برای حل مساله در خاطر دارم. واقعیت آن است که من تنها سخنرانی رفیق طبری را در خاطر دارم که جلسه را افتتاح نمود. «سیاه لشگر» که هنوز رفقای عضو کمیته ی مرکزی و یا مشاور آن نبودند، در بخش دوم نشست حضور نداشتند.

پرسش: رفیق خاوری می گوید که “رفیق کیانوری تصمیم به اعزام رفیق طبری و من به خارج گرفت”. تا آنجا که من به یاد دارم رفیق کیانوری شما را هم به برون از کشور فرستاد. اگر این سخن درست باشد که رفیق کیانوری خوشبینی به کارکرد آقای خمینی و رفسنجانی و دیگران  داشته است. پس شما دلیل این برون فرستادن کادرهای برجسته را برای چه می دانید؟ برخی ها بر این باورند که او می خواست که آن هایی را که خشنود از خط حزب نبوده اند به بیرون از ایران بفرستد. اگر این داوری درست باشد پس چرا ایشان شما را که افزون بر درست دانستن خط حزب دوستی هم با این رفیق داشته اید به  آلمان فرستاد؟ چرا رفیق کیانوری به خواست شما برای ماندن در ایران تن در نداد؟

پاسخ: رفیق جان، مساله ی خروج بخشی از رهبری و کادرها از ایران، مساله ی دامنه دار و عمده‌ای است. تجربه تلخ کودتای ۲۸ مرداد در پس انقلاب بهمن تکرار شد. تکرار شد، گرچه یکی از عمده ترین نتیجه‌گیری های پلنوم چهارم حزب این نتیجه‌گیری است که حزب می بایستی پس از کودتا، «هشتاد- صد نفر از رهبری و کادر ها را از کشور خارج می نمود». این نظری است که بارها زنده یاد منوچهر بهزادی در گفتگوها به ما منتقل کرد. رفیق بهزادی در موضع گیری هایش جای تردیدی باقی نمی‌گذاشت که اگر به این وظیفه پس از کودتا عمل شده بود، حزب با مشکلات بزرگی روبرو نمی‌شد که شد. او این تجربه را گوشزد می‌کرد و ضرورت پایبندی به آن را در آینده خاطرنشان می نمود. و درواقع هم اگر بتوان انتقادی مادی- ماتریالیستی به سیاست حزب توده ایران پس از انقلاب بهمن داشت، این انتقاد است که تجربه کودتا را به مورد اجرا نگذاشت. البته سخن رفیق عزیز خاوری در تأیید کوشش برای عمل به آن را نزد رهبری حزب نشان می دهد. ولی این کوشش پیگیر نبود.

در گفتگویی زنده یاد جوانشیر درباره ی رفقای افسر که اکنون در رهبری حزب جای تاریخی خود را دارا شده بودند، گفت: «رفقای افسر حزبی پدیده‌ای استثنایی را در هستی حزب توده ایران تشکیل می دهند. باید ارزش والای آن‌ها را درک نمود. هیچ حزب دیگری دارای چنین امتیازی نیست». خب، برخی از رفقای افسر به خارج از کشور آمدند. چرا نماندند؟

در کنفرانس سدمین سالگرد مرگ مارکس که حزب سوسیال متحده ی آلمان دمکراتیک در سال ۱۹۸۳ در برلن برگزار کرد، رفیق خاوری و من به عنوان نماینده ی حزب حضور داشتیم. رساله ای که رفیق خاوری قرانت کرد، رساله ای بود که رفیق طبری نگاشته بود و قرار بود او آن را در این کنفرانس علمی از طرف حزب توده ایران طرح کند. پس از آن که قطعی شد که اجازه خروج به طبری داده نشده بود، رساله را رفیق خاوری در جلسه ارایه نمود. این کنفرانس در برلن پس از یورش اول برگزار شد.

آیا اگر رفیق طبری امکان خروج از ایران می یافت و در این کنفرانس شرکت می کرد، در خارج می ماند؟ باید تردید داشت. او در «از دیدار خویشتن» خطاب به «کوه دماوند» هنگام ورود پس از سی سال دوری به ایران می نویسد: «احساس من این بود که به سنگر تاریخی خود برگشته ام. به قولِ گُته: ٬٬اینجا من انسانم، و باید در این  جا زیست کنم٬٬.» و اضافه می کند: «بدون نوعیِ سرگیجه برای وطن، عزمم از همان آغاز جزم بود که آزمونِ مهاجرت تکرار پذیر نیست. باید در سرنوشتِ مردمی که گوشت از گوشت و خون از خون و زبان از زبان و جان از جانِ آن هاست، شرکت جست و در بد و نیک و داد و بیدادِ زمانه ای که بر این انسان‌ها (که باشندگانِ گورگاهِ پدرانِ ما هستند) می گذرد، هم نوا بود.

میهن، در این حالت برای من تماماً یک ٬٬تجلیِ فلسفی٬٬ اجرایِ وظایفِ بشریِ خود در این گوشه ی جهان بود که به من تعلق دارد و دستِ بی رحمی که مرا از آن رانده بود، اینک به دستِ توانای مردم، کوتاه شده بود و مرا به آنان بازگردانده بود.

درود بر تو ای دماوند! هنوز آن جا  با تاجِ سپیدِ خود ایستاده ای! ای فرشته ی صدفین که هزاره ها تماشاگرِ جنبشِ ماده ی جان دار و بی جان در دو سوی خود بوده‌ای و هستی، در آن سو که خزر می خروشد و در این سو که کویر شنگرفی خفته است. اینک من، فرزندی که با موی سیاه و دلی از امیدها سپید رفتم، و اینک با موی سپید و دلی از غم‌ها سیاه باز آمدم. با او آن  چه می‌خواهی بکن که اینک بار دیگر به عتبه بوسیِ بارگاهِ جاویدانت آمده است و چنتایی ناچیز از آزمون بر دوش و سرمایه ای کوچک از عمر در جنتا دارد. ..».

اندیشه ی مادی- ماتریالیستی و تحلیل تاریخی ماتریالیستی از هستی در جریان پیش رو، در اوج است تیک اندیشه مارکسیستی  قرار دارد. خواننده مبهوت صراحت و آسانی تئوریزه کردن روند زندگی شخصی رفیق طبری با ایجاد رابطه ی آن با زندگی مردم و میهن در سخنان کوتاهی می شود. در چنین اندیشه‌ای جای هیچ گونه باورهای مذهبی وجود ندارد که برخی ها مزورانه می خواهند به او نسبت دهند.

در چنین شرایط و وضع روحی رفقای رهبری است که حزب نمی بایستی در ارسال گروهی از رفقا به خارج از کشور کوتاهی می نمود! در چنین شرایط و وضع روحی رفقای رهبری است که این برداشت که به علت اختلاف نظر «رفیق کیانوری تصمیم به اعزام رفیق طبری و من به خارج گرفت»، پرسش های بسیاری را مطرح می سازد. به آن در زیر می پردازم.

درواقع مساله ی ارسال رفقای شناخته شده و آن‌هایی که تحت کنترل سازمان های اطلاعاتی قرار داشتند، مساله ی پیچیده‌ای بود. می‌دانیم که این رفقا گام به گام تحت نظارت و کنترل قرار داشتند. گم شدن آن‌ها ناممکن می بود. ناممکن می‌بود اگر حزب ادامه اجرای سیاست استراتژیک خود را ضروری می‌دانست که می دانست. باید کوشش می‌شد در ابتدا رفقایی که امکان خروج علنی و قانونی آن‌ها وجود داشت عملی گردد. خروج رفیق عزیز خاوری نیز خروجی رسمی و قانونی بود. رفیق اسکندری هم همچنین. بدون تردید خروج من نیز در همین  روند قابل درک است. من با تأسف از ایران خارج شدم. گفته شد که رفیق مریم به رفیق کیانوری گفته است که اکنون که خانواده ی فلانی پس از تعطیل دبیرستان آلمانی در خارج مانده اند، او را هم به خارج بفرست. رفیق کیانوری  در برابر خواست پدر من که درباره ی سفر من به ایران برای دیدار پرسیده بود، گفته است: «می خواهید او را هم مثل برزو به زندان بیاندازند؟»

در آن پیامی که من پیش از برگزاری پلنوم هفدهم از رفیق جوانشیر برای رفیق صفری آوردم، ذکر شده بود که «دیدار مهمی در راه است». از رفیق صفری خواسته شده بود که« بازگردد تا نظرات خود را در آن مطرح سازد»! ارسال آن‌هایی که مخالف سیاست استراتژیک و تاکتیکی حزب بودند به عنوان وسیله ی خاموش کردن آن ها، برداشتی ذهنی است با واقعیت و فاکت ها هم خوانی ندارد.

پرسش: آری رفیق! سخن شما در باره ی رفیق طبری بسیار درست است. آقای فتاپور  از رهبران سازمان اکثریت در آن زمان بارها  گفته است که هنگام کوچ بخشی از رهبری سازمان به افغانستان به رفیق طبری هم پیشنهاد شده بود که همراه ایشان شود ولی او آن را نپذیرفت و گفت که در ایران خواهد ماند.

مهربانی کنید و بگویید که حزب برای انجام چه کارهایی شما را به آلمان فرستاد؟

پاسخ: آنچه به وظیفه های من در خارج از کشور برمی‌گردد که درباره آن پرسش شده، باید بگویم که وظیفه‌ ها ساده بود، ولی در عمل مشکل. وظیفه، یکی تدارک انتشار یک نشریه بود که من برای آن آمادگی شخصی خاصی نداشتم. وظیفه ی دوم که با آن آشنایی داشتم، سازماندهی سازمان های حزبی در خارج از کشور بود. در جریان مسئولیت سازمان حزبی در مازنداران که در طول دو سال اندی که در ایران بودم به عهده داشتم، تجربه‌های پر ارزشی به دست آمده بود. در همین دوران در سفرها به آلمان به برخی از وظیفه ها در همین زمینه نیز پرداخته و رسیدگی کرده بودم. لذا کار برایم آشنا بود. در این بین، همان‌طور که در ایران نیز شاهد بودیم، سازمان های حزبی در شهرهای مختلف دیگر تنها از چند رفیق تشکیل نمی‌شد و توسعه ی چشمگیری نشان می داد. فعالیت من برای ایجاد سازمان سراسری در آلمان، برلن غربی و سپس در اروپا و همچنین در سفر به آمریکا با ایجاد سازمان مرکزی در آنجا موفق بود. با سرعت سازمان مرکزی در آلمان، انگلستان، ایتالیا، سوئد، ایجاد شد. در فرانسه و اسپانیا گام هایی برداشته شد. در جنوب فرانسه و در مادرید رفقای به عنوان مسئول ها حزبی تعیین شدند. رابطه‌ها تحکیم یافت و منظم شد. دیدار های مرکزی یکی دو بار در آلمان برگزار شد. برای نمونه در جشن پایه گذاری حزب توده ایران در کلن، بیش از هزار شرکت کننده حضور داشت. عکس هایی از آن موجود است. سفرهای مداوم از این رو نیز ممکن شد که آغاز به کار شغلی با مشگل روبرو شد. جای من در بخش پاتولوژی بیمارستان زولینگن خالی نمانده بود. من مجبور شدم با کار جانشینی برای پزشکانی که به مرخصی می‌رفتند بپردازم که مداوم نبود.

نشریه اول یک نشریه یک صفحه‌ای در هفته بود که به کمک برخی از رفقا در کلن انتشار یافت با عنوان ایران انقلابی. یک روی آن فارسی و روی دیگر به انگلیسی بود. بیش تر به پخش اخبار می پرداخت. رفیق منوچهر بهزادی پس از دریافت یک نسخه با ادامه انتشار مخالفت نمود. کار انتشار پس از چند شماره قطع شد. با تدارکی که مدتی طول کشید، دوره اول نشریه حزبی راه توده به کمک اصلی رفقای آلمان انتشار یافت. رفقای مقیم فرانکفورت در آن نقش عمده فنی را به عهده داشتند. در دورانی که هنوز مهاجرین جدید به خارج از کشور نیامده بودند، کار محتوایی برای نشریه با مشکلاتی همراه بود. در آن زمان بازانتشار بخش‌هایی از تحلیل‌های داخلی که به دستمان می‌رسید و مقالاتی دیگر انتشار می یافت. خبر تأیید شکل و مضمون راه توده توسط رفیق بهزادی، تکانه ای بود برای کوشش بیش تر.

  شاید ذکر یک خاطره از پیش از یورش ها سودمند باشد برای درک تغییر وضعی که اکنون با آن روبرو بودیم، بدون آنکه رفیق خاوری آن را با شفافیت مطرح سازد و یا با پرسش من و یا رفیق کاظم همراه باشد. رفیق کاظم نیز تغییر وضع را دریافته بود. او که درواقع نماینده ی رفیق کیانوری بود که به دستور حزبی در آلمان مانده و به ایران بازنگشته بود، از تغییر وضعی که در پشت پرده در جریان بود برداشت مثبتی نشان نمی داد، ولی با توجه به دیسیپلین حزبی، پر حرفی هم نمی کرد.

خاطره برمی‌گردد به دیدار هرازگاهی با رفقای برلن غربی هنگام شرکت در جلسه ی مسئولان. رفیق مسئول شهر برلن که مرا از فرودگاه برداشته بود، خبر داد که رفیق خاوری که به برلن دمکراتیک آمده است نیز در جلسه حضور دارد. هنگامی که ما وارد محل شدیم رفیق خاوری در جلوی صحنه قرار داشت و صحبت می کرد. او با ذکر اینکه مسئول وارد شد، صحبت خود به پایان رساند و از من خواست که ادامه سخن را در دست بگیرم. من سخنم را با درسی که آویزه ی گوشم بود، آغاز کردم. درسی که آموخته ام، آغاز سخن رفیق کیانوری است در جلسه‌ای در دانشگاه شریف (؟) در تهران در حضور سدها رفیق حاضر. رفیق کیانوری پشت تریبون رفت و سخن خود را با این اشاره آغاز کرد که گفت: «رفقا می امروز فهمیدم که آدم شجاعی هستم. من جسارت دارم، پس از رفیق طبری – که سخنگوی قبلی بود – پشت تریبون ظاهر شوم!» من نقل قول از رفیق کیانوری و تواضع رفیق خاوری را به عنوان اخلاق توده‌ای در حزب به عنوان نمونه‌ای شایسته آموختن و به یاد سپردن گوشزد کردم و سپس به طرح مساله های روز پرداختم.

پرسش: شما در چه زمانی و چگونه از یورش نخست جمهوری اسلامی به حزب آگاه شدید؟

پاسخ: «یورش نخست جمهوری اسلامی به حزب توده ایران» که درباره ی زمان و چگونگی آن می پرسید، برای ما در خارج از کشور هم غیرمترقبه بود، گرچه نگرانی عمومی وجود داشت. رفیق خاوری، همان‌طور که در مصاحبه ی اخیر اشاره دارد، به خاطر عضویت در هیئت تحریریه ی مسایل بین المللی، مقیم پراگ بود. دیدارهای ما گاهی در برلن و یکی دو بار با سفر من در پراگ انجام شد. کوشش برای انتقال رفیق خاوری به برلن انجام شده بود، ولی هنوز به نتیجه ی قطعی نرسیده بود. دیدارها یا در خانه رفیق کاظم و یا در آپارتمانی که منزل خانواده ی رفیق بهزادی بود انجام می شد.

پرسش: در میان یورش نخست و دوم شما با چه کسانی در رهبری دستگیر نشده حزب برخورد و گفتگو داشتید؟

پاسخ: متأسفانه میان دو یورش با هیچ رفیق از رهبری برخورد و گفتگو نداشتم. تنها دریافت نامه‌ای از رفیق جوانشیر ارتباط مشخص در این دوران است که نقل شد. یک شعر نیز از زنده یاد رحمان هاتفی دریافت شد که در راه توده ی دوره اول انتشار یافت و علی خدایی آن را با دستبرد به آرشیو راه توده ی دوران دوم با خود به یغما برد. عنوان شعر «تهمتـن» است.  شرح مقاومت رفیق کیانوری است در روزهای زیر شکنجه که به خارج از زندان انتقال یافته است. علی خدایی این شعر را در صندوقخانه ای قرار داده است، ولی با انتشار مداوم عکس‌های رهبرای حزب می خواهد برای خود اعتبار دست و پا می کند.

پرسش: پس از یورش دوم و پخش نمایش های تلویزیونی ارزیابی شما از شرایط روانی رفیقان برون از کشور چگونه است؟

در دیدار در برلن که پس از وقوع فاجعه انجام شد، دیگر خبر مهاجرت های بسیاری نیز به ما رسیده بود. از جنوب، شیخ نشینان عربی، پاکستان- هندوستان، از اتحاد شوروی دو سوی دریای خزر و همچنین افغانستان. وضع در عراق به شدت نامناسب بود. رفقای عراقی اطلاع دادند که بدون کمک مالی نگه داری از مهاجران ناممکن است. از این رو در دیدار نخست تصمیم به سفر من به سوریه گرفته شد که بزودی نیز عملی گشت. پس از بازگشت از سوریه، اخبار به ویژه از پاکستان و هند رسیدگی در محل را ضروری ساخت. من از طریق مسکو به دهلی نو فرستاده شدم. رفیقی که در نزدیکی مرز ایران زندگی می‌کرد توانسته بود شرایط آشنایی با مهاجران را ایجاد کند. راه انتقال آن‌ها به افغانستان نیز با کوشش رفیق خاوری و دیگر رفقا در باکو در این بین گشوده شده بود. سازمان پراکنده ی حزب در دهلی نو با یافتن مسئولین که یکی از آن‌ها همین رفیقی مقیم پاکستان بود، سروسامان یافت. این سفر همزمان شد با اقدام های غیرقانونی و تبهکارانه تلویزیونی در جمهوری اسلامی علیه حزب توده ایران. خبر آن‌ها را رفقای حزب کمونیست هند در نشستی اطلاع دادند. در همانجا وضع غیرعادی زندانیان در بند قابل شناخت بود و توجه به آن جلب شد. نکته‌ای که رفقای هندی نیز مورد تأیید قرار داند. روشن بود که من می بایستی هرچه زودتر بازمی گشتم. باوجود این سفر که بازهم از طریق مسکو به برلن بود سه چهار روز بی پایان طول کشید. 

در جلسه کمیته ی برون مرزی که دیگر با نامه ی رفیق جوانشیر، مسئول تشکیلات کل حزب رسمیت سازمانی نیز یافته بود در برلن برگزار شد. تصمیم به برگزاری جلساتی به منظور افشای جنایت حاکمیت ج ا گرفته شد که در شهرهای مختلفی عملی گشت. کلن، لندن، پاریس و شهرهای دیگر. در همه ی این جلسات با نشان دادن آثار شکنجه و وضع غیرعادی که بی تردید تحت تأثیر داروها قرار داشت، به افشاگری پرداخته شد. دیدار کنندگان جملگی توضیح های من را که با اشاره به تخصص شغلی نیز همراه بود، پذیرا بودند و نفرت خود را از اقدام حاکمان ج ا ابراز می داشتند. در این دوران رفقای توده ای، هم آن‌ها که مقیم خارج از کشور بودند و هم آن‌ها که بتدریج به مهاجرت آمدند بسیار قوی و مبارزه جویانه بود. برای نمونه در بن گروهی از رفقا دست به اعتصاب غذا زدند. گفتگوها در جریان اعتصاب غذا از روحیه مقاومت و نبرد مملو بود. دیدار دیگری در برلن نیز به خاطر دارم. در آن حتی فرهاد فرجاد نیز شرکت نمود. در آنجا نیز روحیه مبارزه جویانه بر همه ی رفقا حاکم بود. البته پرسش هایی نیز مطرح می شد، ولی مواضع همگی در دفاع از سیاست و هدف استراتژیک حزب قرار داشت. هنوز امید به آنکه ج ا به سیاست نادرست خود پایان دهد، همانطور که در نامه سرگشاده رفیق خاوری به منتظری نیز بازتاب یافته است، برقرار بود.

در همان جلسه در برلن پس از بازگشت من از هند، رفیق عزیز خاوری به نوشتن نامه پر احساس و عاطفه و در عین حال روشنگرانه و افشاگرانه به آیت الله منتظری پرداخت که بلافاصله انتشار نیز یافت، ازجمله در رادیو باکو.

پیش از یورش، رفیق خاوری پیشنهاد کرده بود که رفیق صفری بتواند در راه توده به انتشار مقاله هایی بپردازد. رفیق خاوری با رفیق صفری به توافق رسیده بود که مقاله ها نباید دارای مضمونی خلاف سیاست رسمی حزب باشد. از من نیز خواست که پیش از انتشار، در صورت لزوم، تغییرات لازم را در آن‌ها بدهم. اکنون پس از یورش ها، قابل دریافت بود که ارتباط رفیق خاوری با این رفیق و رفقای دیگر تشدید شده بود. ولی رفیق خاوری گزارشی از دیدار و یا گفتگوها در کمیته ی برون مرزی مطرح نساخت.

پس از یورش ها به حزب و رسیدن رفقای توانا برای نگارش به آلمان، کار انتشار با موفقیت بیش تری روبرو بود. هر هفته برگزاری جلسه ی سیاسی در آپارتمان کوچکی در شهر محل اقامت من برگزار می‌شد و لااقل یک روز به طول می انجامید. در ابتدا رفقا از فرانکفورت که رفیق سیاوش قائنی مسئول آن بود به طرح اخبار جمع آوری شده می پرداختند – این رفیق دیگر متأسفانه با حزب در ارتباط نیست. برخی اوقات نوشتارهای شایان توجهی در اخبار روز از او انتشار می‌یابد -، سپس بحث سیاسی و تعیین موضوع مقاله ها انجام می شد، رفقای نویسنده پس از شام یا در روز بعد نگارش مقاله ها را به پایان رسانده بودند. من که اکنون کار شغلی منظمی در یک شهر دیگر یافته بودم، در عصر روز سوم تا آخر شب فرصت داشتم، مطالب را مطالعه کنم. تصحیح و تدقیق ها انجام می شد. هر مقاله که برای انتشار آماده می شد، به ماشین نویس که یکی از اعضای هیئت تحریریه نیز بود سپرده می شد. موفق شده بودیم که یک برنامه فارسی نویسی را اخیراً به کمک یک استاد الکترونیک در دورتموند آماده سازیم. اگرچه مخارج سنگینی داشت، ولی این امکان را ایجاد نمود که بتوان به صورت ستونِ روزنامه ای مقاله و نوشتارها تایپ بشود. پس از پایان همه ی مقاله ها، می بایستی رفیقی که با توانایی خاص و به طور حرفه‌ای تایپ می کرد و رفیق دیگری صفحه بندی را انجام می دادند، ستون‌های را در صفحه ها جای می دادند. صفحه های تنظیم شده با دستگاه بسیار مدرنی کپی‌برداری می شد. این کارها لااقل سه تا چهار روز تمام طول می کشید. رفقای فرانکفورت نسخه های آماده شده را با خود به فرانکفورت می‌بردند. چاپ در دستگاه چاپی که خریده شده بود انجام می شد. در این آپارتمان کوچک که به دفتر کار تبدیل شده بود، رفقایی به طور دائم زندگی می کردند. رفیق عزیزی از برلن مقیم اصلی بود که برای انتشار راه توده از برلن به زولینگن نقل مکان نمود. این رفیق عزیز هنوز گه گاهی با من در ارتباط است. انتشار سد شماره ی راه توده دوره اول که به طور هفتگی انتشار یافت، در چنین شرایطی تا  آغاز انتشار دوره ی اخیر نامه مردم ادامه داشت. این دوران برای من نیز دوران نوشتن آموختن است. توانستم در این دوران بسیار بیاموزم و جسارت قلم به دست گرفتن برای مقاله نویسی را بیابم.

تا پیشنهاد برای برگزاری پلنوم هیجدهم در کمیته ی برون مرزی طرح شود، هنوز مدت زمانی گذشت. در آن ازجمله دیدار با بابک امیرخسروی انجام شد که نقل شد. رفیق خاوری به دنبال مذاکراتی که در حد خبر انجام شدن آن ها در جلسه ی کمیته ی برون مرزی مطرح ساخت، پیشنهاد برای برگزاری پلنوم هیجدهم را طرح نمود. حالا دیگر رفیق ژیلا سیاسی نیز به ما اضافه شده بود. به نظر می‌رسید که اطلاع او بیش از اطلاع رسمی در کمیته ی برون مرزی باشد. ناگفته نماند که با رسدن رفیق ژیلا به آلمان دمکراتیک، رفیق خاوری از من خواست که انتشار راه توده را تحویل این رفیق بدهم. من با پیشنهاد موافقت کردم، زیرا با شناختی که رفیق ژیلا داشتم، او را فردی مطبوعاتی و مناسب‌تر می دانستم. ولی با اشاره به آنکه بگذارید عرق تن رفیق خشک شود،  خوشبختانه بلافاصله به خواست رفیق خاوری پاسخ مثبت ندادم. رفیق ژیلا در آن سال‌ها و به ویژه پس از پیروزی ضد انقلاب نقش مثبت یک توده‌ای مسئول را از خود نشان نداد. او دیرتر با شرکت در هیئت تحریریه راه توده ی دوره دوم موافقت کرد، ولی حتی یک سطر نیز از او دریافت نشد. از سرنوشت سیاسی این رفیق من اطلاع مشخصی ندارم. ازجمله نمی‌دانم که آیا با حزب در ارتباط است یا خیر؟

پرسش: پس از یورش دوم چگونه و از سوی چه کسانی به پلنوم هجدهم فراخوانده شدید؟ برخوردها چگونه بود؟  چه دیدگاه هایی در پلنوم هجدهم برابر هم بود؟

پاسخ: پرسش شما درباره ی «خط ملی- دمکراتیک انقلاب» که در جریان پلنوم شانزدهم «برجسته و پر‌رنگ تر شده بود»، ولی به این معنا نیست که پلنوم هجدهم به آن برخوردی درخور نمود! رفیق عزیز خاوری در مصاحبه خود اشاره دارد که بخشی از اعضای حزب از قبیل زنده یاد اسکندری خواستار اخراج رهبری از کمیته مرکزی و حزب بودند. بدیهی است که این رفقا نگرشی تأیید آمیز به سیاست ملی- دمکراتیک حزب توده ایران نداشتند. وضع نزد رفیق زنده یاد حمید صفری نیز بهتر نبود. برنامه ی او جایگزین کردن مکانیکی برنامه ی تاکنون حزب با برنامه مورد نظر خود بود. او اصلاً نیازی به بحث درباره ی درستی یا نادرستی برنامه تاکنون حزب توده ایران احساس نمی کرد. بی جهت هم نبود که در کمیسیون سه نفری بررسی سندی که آماده کرده بود، سند با طرح برنامه سرنگونی ج ا آغاز می شد. در این کمیسیون که اولین نشست آن پس از انتخاب رفیق صفری به عنوان دبیر دوم حزب توسط پلنوم برگزار شد، رفیق صفری، علی خدایی و من عضو بودیم. این دیدار اول من با علی خدایی بود که به عنوان مسئول کمیته ی حزبی در افغانستان تعیین شده بود.

در این اولین نشست رفیق صفری در سخنانی کوتاه مضمون سند را توضیح داد و کپی آن را به هر کدام از ما سپرد تا مطالعه کنیم و دیرتر در شب درباره ی آن در نشست دوم، تبادل نظر کنیم. نشست دوم پس از صرف شام برگزار شد. مطالعه ی سند برای من بلافاصله با پرسش اصلی همراه بود که این گذار مکانیکی از یک سیاست انقلابی به یک برنامه برای سرنگونی با واقعیت نبرد در جریان در ایران همخوانی ندارد. به خاطر ندارم که علی خدایی در آن نشست موضع گیری کرده باشد. ولی برنامه تدارک برخورد نظامی با جمهوری اسلامی که او دیرتر حتی به طور خودسر سازمان داد و علت برکناری او از مسئولیت هایش توسط رهبری حزب نیز بود، قاعدتاً نمی‌تواند موضع گیری ای علیه سرنگونی ج ا بوده باشد.

پرسش: چرا نقش رفیق صفری این همه رازناک و چند سویه است. گویا در آن هنگام (پلنوم هجدهم) رفیق صفری در برابر آنهایی که می خواستند به گفته رفیق خاوری “رهبری حزب را به‌دست بگیرند ” (به ویژه دسته سازمان داده شده آقای امیر خسروی)  خوب ایستاد. ولی این را هم می دانیم که ایشان هیچ گاه نقش توده های حزبی کوچ کرده را درنیافت و همچنان پافشاری داشت که رهبری کوچکی را رهبری کند. ایشان نه تنها کاری برای پیشرفت نیروهای جوان در حزب نکرد بلکه در  این راه سنگ هم انداخت. و کمی دیرتر از شما خواست که رهبری تشکیلات غرب را به دست او بدهید با اینکه بیشتر توده های حزبی در غرب آن را نمی پذیرفتند. پیش از کنگره سوم نیز گویا سفری به آمریکا داشت و پس از بازگشت خواستار سوسیال دموکرات سازی  حزب شده است که خوشبختانه با هشیاری رفیق خاوری و شما و توده های حزبی این کار انجام نشد.

دید خود من بر این است که ایشان با دوستی دیرینه خود با رهبری حزب کمونیست آذربایجان پس از پیروزی گذرای ضدانقلاب در اردوگاه پیشین سوسیالیستی و از دست دادن امید به آینده به این دید رسیده بود که چاره دیگری فرای  سوسیال دموکرات سازی حزب های کمونیست نیست. 

مهربانی کنید و هر چه را که در باره ایشان می دانید بگویید تا دست کم کمی روشنی بر تاریکی نقش او در رویدادهای پس از یورش بیندازید. تا آنجا که به یاد دارم شما پیام هایی نیز از رهبری حزب به ایشان برای برگشتن به ایران داده بودید. برخورد ایشان با این پیام ها چگونه بود؟  

پاسخ: رفیق جان پاسخ به پرسش های اساسی شما در باره ی هستی و مبارزه حزب توده ایران در چند دهه ی اخیر که من در آن شرکتی کم و بیش فعال داشته ام، مرا به مرور برخی از لحظه‌های زندگی شخصی نیز کشاند. اکنون با دو پرسش آخر درباره ی رابطه با رفیق صفری و خدایی از ویژگی خاصی برخوردار است. این ویژگی خاص نشان می دهد که حتی رفیق صادق و پایبند به اصول مارکسیسم- لنینیسم مانند رفیق صفری نیز می‌تواند با ترک موضع طبقاتی مستقل حزب طبقه ی کارگر، مواضع انقلابی را ترک کند. به وضع خدایی به طور مشخص برخورد خواهم نمود.

در نوشتارهای دیگر اشاره دارم که در تابستان سال ۱۹۹۰ رفیق خاوری از طریق رفیقی که دیرتر از آلمان رفت، مرا برای دیداری دعوت کرد. رفیق خاوری مدتی بعد از برگزاری پلنوم سال ۶۹ در برلن غربی که با پیشنهاد و سازماندهی من و رفقای برلن غربی سازمان داده شده بود که رفیق عزیز پیش گفته در هیئت تحریریه راه توده ی دوره اول در برگزاری موفق آن نقش مرکزی داشت، تماسی با من نگرفته بود. در این پلنوم که موافقت ضمنی ایجاد شده بود که من در رهبری شرکت داده شوم، با مخالفت من با نظرات رفیق صفری در دفاع از مواضع گرباچف ممکن نگشت. برخوردها ازجمله به رفیق عزیز و زنده یاد سیاوش کسرایی، تنها شاعر توده‌ای که تا پایان نیز توده‌ای باقی ماند، نمونه‌ای از چنین رفتار غیرتوده ای است!

بهر جهت در دیدار با رفیق خاوری معلوم شد که رفیق حمید صفری بدون اجازه و موافقت رفیق علی خاوری، دبیر اول حزب توده ایران دو هفته ی پیش به ایالات متحده ی آمریکا سفر کرده است. رفیق صفری از پلنوم هیجدهم، عنوان دبیر دوم حزب توده ایران را به عنوان مسئولیت خود دریافت کرده بود. سفر چنین رفیقی از برلن دمکراتیک به آمریکا با چه گذرنامه و با کدام ویزا عملی شد؟ رفیق خاوری توضیحی در این باره نداد. او خواستار آن بود که من فعالیت‌های کنار گذاشته شده را دوباره زنده کنم. البته که من با پیشنهاد موافق بودم که مضمون زندگی من است. قرار برای جلسه بعدی گذاشته شد. من پس از گفتگو با برخی رفقای سابق هیئت تحریریه راه توده دوره ی اول که در برلن زندگی می کردند، بازگشتم. در روز موعود که خیال می‌کنم دو هفته بعد بود، رفیق خاوری، رفیق رابط، من و برخی از رفقای دیگر که با تبادل نظر من دعوت شده بودند، جمع شدیم. رفیق خاوری ولی موضعی بکلی بسته داشت. از جو دیدار پیش هیچ چیزی باقی نمانده بود. جلسه بدون هر نوع بازده و یا نتیجه پایان یافت. دیرتر روشن شد که رفیق حمید صفری از سفر آمریکا با سوغاتی حذف مارکسیسم- لنینیسم از برنامه حزب بازگشته است و صحبت از برگزاری کنگره ی سوم حزب مطرح شده است.

پرسش: در این پیوند مهربانی کنید و بگویید که شما آیا نامی از آقای علی خدایی تا آنزمان و یا در هنگام برگزاری پلنوم هجدهم شنیده بودید؟  چرا کسی به این نیاندیشیده بود که دست کم هشیاری نشان بدهد و دستگیر نشدن او را از میان سه نفر گرداننده گروه مخفی به پرسش بگیرد؟ چگونه ایشان تا این اندازه به رفیق خاوری نزدیک شده بود که زمانی همه کاره ی افغانستان شده بود و در اندیشه سازماندهی نبرد مسلحانه در ایران بود؟

پاسخ: علت نزدیکی سریع علی خدایی به رفیق خاوری را پس از رسیدن به افغانستان من نمی دانم. تعریف می‌کرد که او زنده یاد سیاوش کسرایی را با خود به همراه داشته است. شاید این علت بوده است. شاید میان رفیق خاوری و خدایی در گذشته آشنایی وجود داشته است. بهر جهت پس از سفر رفیق خاوری به افغانستان بلافاصله خواستار انتقال مسئولیت سازمان هایی که من چندی پیش در پاکستان و هند ایجاد کرده بودم به علی خدایی شد. من رفیق فعال در پاکستان را معرفی کردم. او از دیدار با خدایی در افغانستان بسیار ناخشنود بود. آن را در سفری که بعدها به برلن داشت، ابراز نمود. ظاهراً همکاری میان او و خدایی اصلاً پا نگرفت و سازمان ها در هند و پاکستان بی ارتباط ماندند. از وضع آن‌ها دیگر اطلاعی ندارم.

برای نمونه نقش علی خدایی در ارتباط با شعرهای زندان احسان طبری نکته ی پراهمیتی در شناخت شخصیت سیاسی اوست. شعرهای طبری به افغانستان می رسد. از رادیوی زحمتکشان پخش می شود، آنطور که رفیق مطلب زاده در پیش گفتار کتاب انتشار یافته می نویسد. خدایی و مطلب زاده در جریان برگزاری کنفرانس ملی در ارتباط نزدیک قرار داشتند. برای نمونه، خدایی من را برای خرید کتاب به کتابفروشی حزبی برد. رفیق بهروز مطلب زاده همراه ما آمد. من که او را یکی دو بار در ارتباط با رساندن رفیق کیانوری با تاکسی در تهران دیده بودم، از آشنایی مجدد خوشحال و خشنود شدم. به ویژه آنکه لهجه او بی شباهت به لهجه ی پدرم نیست.

بدین ترتیب می‌توان چنین ارزیابی نمود که هر دو از اشعار طبری و رسیدن آن به افغانستان با خبر بوده اند. این نکته جالب است که خدایی مانند مطلب زاده آماده نباشند به این پرسش پاسخ دهند که چرا هم آن موقع کوشش نکرده اند، سراینده ی اشعار را بیابند؟ هیچ گاه از آن صحبت نکرده اند که آیا زنده یاد کسرایی که در افغانستان حضور داشت، شعرها را دیده است؟ نظر او چیست؟ او چه کسی را از رفقای حزبی و هواداران می‌شناسد که بتواند چنین اشعاری خلق کند؟

پرسش: خوب شد که در باره ی شعرهای رفیق دانشمند ما طبری در زندان گفته اید. من هنگامی که برای نخستین بار یک تکه از شعر این رفیق را  در جایی خواندم : بر مرداب تن نیلوفر اندیشه مى روید

روزگار غريبى است، تن خسته و زخمى است، ليك انديشه چابك و چالاك، روئين تن و بى

باك، مى تازد در روى خاره بيداد، با پرچم چرمينه حداد، با شور شيرينگونه فرهاد.

برایم روشن بود که سراینده این شعر رفیق طبری است ولی نمی دانستم که چرا من آنرا پیشتر در جایی نخوانده بودم و یا شاید خوانده بودم و فراموش کرده بودم. با این رو با این که من شنیده بودم که هم شاعر میهن ما سایه و هم رفیق عمویی این شعرها را ازآن رفیق طبری دانسته اند ولی همچنان این شعرهای بی همانند در سایه مانده است. چه دست هایی و چرا این شعرها را از چشم توده ای ها و جنبش کارگری میهن ما پنهان کرده بودند؟

پاسخ: «شاعر بزرگ ایران»، ه. ا. سایه در گفتگوی اول که همسرش و همسر من نیز حضور داشتند، شعرها را متعلق به طبری اعلام کرد و گفت «یا به طبری تعلق دارد و یا به همزادش. و ما می‌دانیم که او همزاد نداشته است!» او این سخن را در سال ۲۰۰۴ یا ۲۰۰۵ در یکی از دیدارهای نخست چهارنفری پیش گفته مطرح نمود. در همان شب نیز از شعر «مناجات» سخن گفت که من نمی شناختم. او این شعر را که تا آنجا که من می‌دانم تنها شعری است که تاکنون پس از مرخص شدن از زندان  سروده است، به عنوان کوششی برای دفاع از رفیق طبری مطرح نمود. دیرتر، همسر من متن آن را از ایران آورد. صرفنظر از انگیزه ی سرودن شعر که می‌تواند انگیزه‌ای با هدف دفاع از زنده یاد احسان طبری باشد، مضمون سیاسی شعر تأیید ادعای دشمن طبقاتی است درباره ی گویا «تواب شدن» رفیق طبری! «سرو بالایی که می بالید راست   روزگارِ کجرواش خم کرد و کاست»!

هوشنگ ابتهاج در مصاحبه خود با ماموران امنیتی که در دو کتاب سنگین و پر برگ انتشار یافته است، در ۴۸ صفحه متفاوت اشاراتی به حزب توده ایران دارد. این اشاره ها ولی در هیچ جا مضمونی دایر بر دفاع از حزب توده ایران و تاریخ مبارزاتی آن ندارد، حتی تاریخی که خود رفیق ابتهاج نیز در آن شرکت فعال و مؤثر و مثبتی داشته است!

در یک مقاله ی کوتاه، دیالکتیک مضمون شعر «مناجات» را مورد بررسی قرار داده ام. در این شعر که در آن برداشت مذهبی گونه ی سراینده چشمگیر است، ه. ا. سایه به عزایم خوانی می پردازد که ولی درواقع، عزایم خوانی بر سرنوشت خود است: «روزگارا قصدِ ایمانم مکن   زانچه می‌گویم پشیمانم مکن»! آنجا هم که از «عشق» سخن به میان می آید، در تأیید خود است. «هرچه گفتم جملگی از عشق خاست    جز حدیثِ عشق گفتن، دل نخواست». در جای دیگر اشاره کردم که سخنان ه. ا. سایه در جلسه ی یادبود سیاوش کسرایی نیز عزایم خوانی برای کسرایی نبود. چه رسد به آن که از سرشت و مضمون شعرهای او سخنی به میان آمده باشد و یا توده‌ای بودن شاعر ذکر شود. در آن نشست نیز عزایم خوانی به خاطر خود رفیق ابتهاج بود که باید «مرگ دوست» را تجربه کند، همانطور که در «مناجات» نیز «توابی» دوست دیگر را!

این جمله‌ها که جمله‌های اضافی نیز می‌تواند باشد، ولی می تواند صحنه ی عجیبی را شفاف کند که گوشه‌ای از تاریخ مبارزات حزب توده ایران و توده‌ای ها را تشکیل می دهد که با آن روبرو هستیم. برای درک همه جانبه ی این وضع عجیب سودمند است. وضعی که در آن واقعیت و پیامدهای فقدان دیالکتیک نبرد داخل و خارج از کشور را از همان سال‌های نخست پلنوم هیجدهم برای مبارزه ی حزب توده ایران و توده‌ای ها نشان می دهد. می‌توان دریافت که رهبری جدید کوچک‌ترین درکی برای ضرورت داشتن یک برنامه علمی برای نبرد در خارج و داخل کشور نداشت. برای نمونه روشن نیست که چرا رفیق هوشنگ ابتهاج که حتی هنگام جشن عروسی پسرش باید مهماندار ماموران وزارت اطلاعات باشد، و توانسته است مهاجر سیاسی در آلمان باشد، به طور مداوم به ایران سفر کند؟

این وضع عجیب، که اما ریشه ی میستیک و عرفانی ندارد، عبارت است از این واقعیت عینی و مادی- ماتریالیستی است که اشعار یک مبارز توده‌ای به افغانستان می رسد، هیچ یک از مسئولان حزبی با مقام های دبیری حزب نیازی برای پاسخ به این پرسش از خود نشان نمی‌دهند که این اشعار به کدام مبارز زندانی تعلق دارد؟  در عوض در همین روزها، در جریان کنفرانس ملی، رفیق زنده یاد حمید صفری با عکسی از رفیق طبری که از ایران دریافت شده است و در لای اوراق دفترچه دستی خود قرار داده است، به دوره گردی میان رفقامی پردازد. هنگامی که عکس را به من نشان داد، گفت، «می خواهید از این رهبران دفاع کنید؟»

در عکس که مشاهده ی چهره ی رنج دیده ی طبری برای عاطفه ی بیننده توده ای دردآور است، سیمای مهربان و ترد و استه تیک یک اندیشمند سترگ تاریخ معاصر ایران، فیلسوف مارکسیست و شاعر توده‌ای و آموزگار چند نسل از توده‌ای ها، مسخ شده و در حال واکنش دفاعی در برابر یورش مامور شکنجه که در کنار عکس با دست بلند کرده دیده می شود، می‌تواند تنها احساس نفرت طبقاتی را نزد یک توده‌ای برانگیزد!

خب، چگونه می‌توانست رفیق صفری و یا دیگر رفقای مسئول در چنین شرایطی به پاسخ به پرسش هایی بپردازند که در برابر تاریخ مبارزات حزب توده ایران و توده‌ای های در بند، وظیفه ی حزبی و رفیقانه می بود؟‌ برنامه استراتژیک رفقا که سرنگونی ج ا را هدف خود اعلام کرده بود، نمی‌توانست با درک مضمون سیاستی که رفقای رهبری در زندان نیز دنبال کردند، به مورد اجرا گذاشته شود. در شعر «گریز»، طبری این سیاست واقع‌بینانه را در زندان چنین ترسیم می کند: «.. ترا گریزان می‌خواهم ای غزال تیز پایم، از جنگل چنگال وحوش نامیمون. ترا رمیده می خواهم، از مرداب نفرت بار و دل انگیز. من رحم ها را بارو می خواهم، به همان سان که دست ها را در کار، و مغزها را در اندیشهٔ مدام. ..».

سکوت درباره ی شعرهای رسیده به دست رهبری به برنامه رسمی بدل شد. در این زمینه من در گذشته نکته‌های دیگری را نیز مطرح کرده‌ام که تکرار آن ضروری نیست.

کوشش برای بررسی دیالکتیک سروده های زندان احسان طبری برای من به وظیفه‌ای حزبی و توده‌ای از این رو بدل شد، که می بایستی مضمون انقلابی و ماتریالیستی اندیشه‌های ترسم شده در شعرها نشان داده می شد. برای من این اسلوب تنها حربه ای است که راه را بر هر نوع بندبازی سیاسی می بندد. در این شعرها مضمون رهایی بخش نبرد طبقاتی و ضرورت پایبندی به جهان بینی علمی مارکسیست- لنینیستی در سطحی مطرح می‌شود که بیان و ترسیم آن می‌تواند تنها از یک دانشمند و فیلسوف مارکسیست در سطح طبری و یا به قول ه. ا. سایه «همزاد» آن ارایه شود. درباره ی این کتاب و مضمون آن نیز مدعیان تاکنون سکوت کرده اند! 

پرسش: آری رفیق گرامی. راستش این است که با این شعر، سایه “توبه” رفیق طبری را پذیرفت و به دیگران هم پذیراند. اما حقیقت برای همیشه زیر ابرهای کلُفت و تاریک پنهان نمی ماند و زمان نادرستی آن سخن از بن یاوه را به روشنی نشان داده است.  همان گونه که من در نوشته ای از آن گفته ام که طبری را با فکی شکسته از زندان برای به “راه راست آوردن” به خانه استاد جعفری می برند. آقای سروش می گوید که “احسان تکانی خورد” و در برابر گنده گویی های بزرگترین فیلسوف اسلامی آن زمان “دفاعی غیورانه کرد”.

حتا برخی از رفیقان، ستم به رفیق طبری را تا به آنجا رسانده بودند که او را دارای گرایش مذهبی وانمود کردند که باز هم من در یک نوشته ای نادرستی آن را نشان داده ام. شما که با این رفیق از نزدیک برخورد داشته اید و آشنا بودید و در کلاس های آموزشی ایشان فلسفه مارکسیستی یاد گرفته اید ارزیابی شما از این ناجوانمردی در باره ی این رفیق رزمنده و دانشمند ما چیست؟

پاسخ: نسبت دادن اندیشه ی مذهبی به زنده یاد احسان طبری که برخی ها مدعی هستند و شما آن را برای موضع گیری من مطرح ساختید، فاقد هرگونه زمینه ی عینی مادی- ماتریالیستی است. یک نفر ادعا کرده بود که شعرهای زندان رفیق طبری سروده اوست.  برای مقایسه یک دفتر شعر از این فرد و یک دفتر هم از شعرهای زندان طبری در اختیار استاد شفیعی کدکنی قرار داده شد البته بدون آنکه گفته شود اشعار به چه کسانی تعلق دارد. او پس از مروری بر دو دسته از شعرها، در همان نشست به دو فرد ملاقات کننده گفت: «شعر های [فرد مدعی]، شعر های یک انسان مذهبی اندیش است». قضاوت کدکنی در باره دسته دیگر شعرها که از شعرهای زندان رفیق طبری بود این بود که این «شعرهای یک فرد ماتریالیست» است.

البته ارزیابی یک استاد زبان فارسی، شاعر و تئوریسین شعر بسیار پراهمیت است. تعیین کننده برای پاسخ به پرسش فوق ولی نکته ی دیگری است که باید کمی پر حوصله تر شکافت. من در دو مقاله که برای انتشار در مجله ارژنگ نگاشتم که امکان انتشار نیافت و در توده‌ای ها انتشار داده شد، با عنوان های هنر جانبدار و استه تیک نبرد رهایی بخش!، و استه تیکِ «حماسهٔ انسان» در با پچپچه ی پاییز! استه تیکِ رشد مادی و ذهنی انسان در روند مردمش! و همچنین در مقاله های دیگری، کوشیده ام این سویه ی اندیشه زنده یاد طبری را توضیح دهم و درک ابعاد آن را نشان دهم. هنوز در این باره گفتی بسیار است. شاید فرصت برای آن باشد.

این نکته ی شایان دقت برای درک عمق و حجم و مضمون غول گونه ی اندیشه ی زنده یاد احسان طبری که توسط او در سال‌های بیست و چند سالگی در ارتباط با تئوری هنر طرح می شود، و توانایی او را به مثابه یک فیلسوف مارکسیست، ازجمله در  بخش تئوری  مقوله «هنر» به اثبات می رساند. توضیح همه ی سویه و جنبه‌های اندیشه طبری در اینجا چارچوب گفتگو را می شکند. تنها می‌خواهم دو نکته را نقل کنم. یکی- این نکته است که طبری برای هنرمند حق «سیر در مرزها» را قایل است. در نکته ی دوم، او حتی گامی فراتر در این زمینه برای تئوریزه کردن هنر و کار هنری برمی دارد. او برای هنرمند «نوعی دیوانگی» را هم مجاز می داند. این اندیشه‌ها را باید دقیقاً شناخت و تاریخ طرح آن‌ها را در سال‌های بیست تاریخ ایران مزه مزه نمود، تا عظمت اندیشه درک شود.

آنچه طبری در ۷۰ سال پیش مطرح می‌کند که در کتاب او درباره ی هنر و زبان طرح می شود، بحثی است که در سه چهار دهه ی اخیر، از سالهای ۷۰ قرن پیش تاریخ اروپایی، میان مارکسیست ها در سطح لوکاش، هولس، مچر و دیگران مورد بررسی قرار گرفته است و با ارایه تئوری‌های شایسته ی دقت همراه است. روبرت مچر در کتاب اخیرش با عنوان مارکسیسم متحد کننده، این مبحث را می شکافد و تئوری آن را ارایه می دهد.

این نکته مساله رابطه میان ذهن و عین را تشکیل می‌دهد که موضوع مورد توجه مارکس- انگلس نیز در تزهای فویر باخ است. هنگامیکه در تز اول«همهٔ مکاتب ماتریالیستی ماقبل» ماتریالیسم تاریخی مورد انتقاد قرار می‌گیرد ازجمله ماتریالیسم فویرباخ، کمبودی توسط بانیان سوسیالیسم علمی برجسته می‌شود که نزد ماتریالیسم قدیمی درباره ی «فعالیت حسی انسان، یعنی پراتیک» حاکم است. انتقاد می‌شود که فعالیت حسی انسان یا پراتیک، نه به مثابه تظاهر عنصر «سوبژه»، انسان آگاه تاریخی درک می شود، بلکه به پراتیک انسان به مثابه یک عنصر مفعولی، «ابژکت»، که باید آن را با نظاره گری دقیق دریافت، برخورد می شود. این کمبود ماتریالیسم قدیمی را بانیان سوسیالیسم علمی علت آن می‌دانند و در همان تز اول برجسته می‌سازند که: «جهت فعال [در کارکرد و پراتیک انسان]، برخلاف ماتریالیسم، بوسیلهٔ ایده آلیسم تکامل یافته، منتها به شکل تجریدی.»

به سخنی دیگرما با پدیده رابطه ی و تبدیل شدن ذهنیت به عینیت و برعکس تأثیر عینیت بر روی ذهن انسان روبرو هستیم. هنگام ارایه ی تئوری مارکسیستی برای هنر در سال ۲۰۱۹، که به معنای رشد اندیشه ی مارکسیستی درک می شود، روبرت مچر هنر را به عنوان عنصر قدیمی تر از شناخت علمی توسط انسان در روند مردمش انسان مستدل می‌سازد که طبری ۷۰ سال پیش در دو اندیشه‌ای که نقل شد، طرح می کند.

توضیح مطلب پیچیده‌تر از آن است که بتوان آن را در چند جمله و سطر به ثمر رساند. غرض از طرح آن ولی این است که برخلاف اندیشه ی مذهبی که رابطه ی ذهن و عین را به قول مارکس- انگلس به طور انتزاعی و «تجریدی» و وهم انگیر در سطح یک دوآلیسم در برابر هم مطرح می سازد، اندیشه ماتریالیست دیالکتیکی بر پایه علمی استوار است و کوشش مداوم برای درک دقیق‌تر این رابطه را وظیفه ی خود می‌داند و دنبال می کند.

به منظور تمیز اندیشه ی مذهبی و ماتریالیست دیالکتیکی نمی‌توان در بند توصیف و تفسیر واژه‌های به کار برده شده در بیان افراد پرداخت. من در جایی در همین گفتگو از جایگاه «آسمانی» سخن طبری نیز گفته ام. این نشان اندیشه ی مذهبی نزد من نیست. تفاوت میان یک جهان بینی علمی و برداشت مذهبی، اسلوب کارکرد اندیشه حاکم بر آن اهمیت دارد. جهان بینی مارکسیست- لنینیستی برای نتیجه‌گیری از شرایط، همیشه علت علّـی- ژنتیکی پدیدار شدن پدیده‌ و سویه ها را در شرایط حاکم جستجو می‌کند و استدلال را بر این پایه قرار می دهد. اندیشه ی مذهبی، باور و کاتگوری پذیرفته شده‌ای را به عنوان نقطه آغاز سخن و بررسی می پذیرد.

در دیالکتیک طبیعت، انگلس نکته‌های بسیار پراهمیتی را در این ارتباط مطرح می‌سازد که نمی‌توان به آن‌ها در اینجا پرداخت. من کوشیدم با ارایه اندیشه دیالکتیکی طبری دربا پچپچهٔ پاییز، به کمک ترسیم برداشت ماتریالیستی احسان طبری از روند مردمش در این اثر آسمانی، زمینی بودن اندیشه طبری را نشان دهم. تا چه حد موفق نمی دانم. نمی‌دانم اصلاً کسی مقاله را خواند و حرف و ابرازنظری درباره  مضمون آن دارد یا خیر!  این مقاله که یکی از مقاله هایی را تشکیل می‌دهد که مجله ارژنگ صلاح ندید انتشار دهد و نویدنو نیز آن را انتشار نداد، می‌تواند برای جستجوگر صادق در این زمینه کمک باشد.

گرچه طرح وسیع‌تر مساله ی رابطه ذهن و عین در این گفتگو دور از ذهن می نماید، ولی اشاره ی دیگری سودمند است. بحث‌ها کنونی میان اندیشمندان مارکسیستی در ارتباط قرار دارد با تدقیق سرشت اسلوب دیالکتیکی. در این نکته توافق وجود دارد، که اسلوب دیالکتیکی و شناخت دیالکتیکی از واقعیت به کمک این اسلوب، می‌تواند تنها به مفهوم برداشتی ماتریالیستی از دیالکتیک درک شود. از آن به این نتیجه‌گیری رسیده می‌شود که پس اندیشه دیالکتیکی هگل، اندیشه ی ایده آلیستی نمی‌تواند باشد، لذا از سر بر روی پا قرار دادن دیالکتیک هگل که مارکس- انگلس بیان می کنند، با برداشتی که از این مقوله میان مارکسیست ها متداول است، قابل درک نیست. کوشش هایی بعمل می‌آید برای ارزیابی از هگل به مثابه ی یک شخصیت انقلابی. به سخنی دیگر، کوشش می‌شود سرشت انقلابی اسلوب و شناخت دیالکتیکی را که هگل کشف و دریافته و توضیح می دهد، به عنوان سرشت شخصیت تاریخی او توضیح دهند.

هگل که یکی از مدافعان انقلاب بزرگ فرانسه است،  نتوانست گذرایی بودن نظام سرمایه داری را درک کند. لذا او با همه ی توان «آسمانی» در توضیح اسلوب دیالکتیک که لنین آن را با «بسیار عالی» مزین کرده است، نمی‌توانست جایگاه تاریخی بانیان سوسیالیسم علمی را بگیرد که گذرایی و تاریخی بودن سرمایه داری را نشان دادند. از این طریق نشان دادند که پوسته ی «ایده آلیستی» اندیشه ی دیالکتیکی هگل را از دور اسلوب علمی بررسی کنار زدند. این نکته به ویژه از این رو پر اهمیت است که اسلوب انقلابی دیالکتیکی مکشوف او، با توضیح وجود تضادها در پدیده و جدل میان آن‌ها و ایجاد شرایط سنتز میان آن ها، استدلال بی تردید برای گذرایی بودن و تاریخی بودن هر پدیده، ازجمله سرمایه داری ارایه می دهد، ولی هگل به آن تن نمی دهد! 

جریان های فکری که در ارتباط نزدیک با کوشش هایی قرار دارند که به «خوانش جدید مارکس» معروف شده اند، به کمک بحث‌های پیش گفته ارزیابی مارکس و انگلس را از دیالکتیک هگل و ماتریالیسم فویرباخ که زمینه اندیشه مارکسیستی را تشکیل می دهد، با پرسش هایی روبرو می سازند. هدف آن، همانطور که اشاره شده است، حذف سرشت انقلابی در اندیشه مارکسیستی است و تبدیل مارکس به یک آکادمیسین است.

پرسش: از روند برگزاری کنفرانس ملی و دسته بندی های گوناگون بگویید. خط سیاسی حزب در این زمان تا اندازه ای روشن شد ولی هنوز آشوبهای درون حزبی بوده است. ریشه این آشوب ها در چه بوده است؟

پاسخ: در ارتباط با روند برگزاری کنفرانس ملی در پرسش های دیگر نیز نکته‌هایی بیان شد. «خط سیاسی» که بر آن حکمفرماست، از اسلوب کارکرد هشیارانه گذشته ی حزب بهره نگرفت. به جای طلب گزارش از رفقای مهاجر درباره ی آنچه بر آن‌ها و در اطراف آن‌ها گذشته، که برای تاریخ نگاری علمی تاریخ حزب می‌توانست زمینه پرتوانی را ارایه دهد، و یا لااقل خواست تجدید آنکت حزبی از این رفقا، به برگماری فله ای افراد تا سطح هیئت سیاسی حزب پرداخته شد. تعداد اعضای کمیته مرکزی به قریب به هفتاد رسانده شد. اکنون ولی از تاک نشانی نیست. همه ی انتخاب ها با برخوردهای شخصی و در مواردی سیاسی به صورت فله ای بازپش گرفته شد. آخرین نمونه ی آن برگماردن چندین رفیق به هیئت سیاسی در پلنوم سال ۶۹ در برلن غربی است که پس از مدت زمان کوتاهی، همه ی ارتباط ها با برخوردهای زشت قطع شد. به این نکته در جایی دیگر پرداخته ام. من به علت بیماری که در سال بعد از کنفرانس ملی آغاز شد، در ارتباط مشخص با «آشوب ها» و «ریشه»ی آن‌ها اطلاعات زیادی ندارم. به نظر من علت علّـی بخش عمده ی آن، برخورد غیرسیاسی و غیرسازنده ی رهبری از یک سو، و بازی‌های سیاسی متقابل توسط برخی ها از قبیل بابک امیر خسروی و فرهاد فرجاد و دیگران از سوی دیگر بود.

نکته‌ای که بازتاب آن در این گفتگو سودمند است، این نکته است که در پلنوم نوزدهم در شب کنفرانس ملی در کابل برگزار شد، به پیشنهاد من پلنوم به اتفاق آرا مورد تأیید قرار داد که رفقای رهبری حزب در ایران کماکان به عنوان اعضای کمیته ی مرکزی حزب تلقی می شوند تا پس از بررسی مشخص کارکرد آن ها، تصمیم نهایی درباره ی عضویت آن‌ها در ارگان صلاحیت دار حزبی اتخاذ شود. این درخواست که طبق بند اساسنامه حزب معتبر است، مورد تأیید دسته‌جمعی قرار گرفت و با طرح مصوبه پلنوم نوردهم در جلسه کنفرانس ملی توسط من، به خواست من در پروتکل کنفرانس نیز وارد شد. رفیق خاوری هنگام طرح پیشنهاد من برای انتقال این مصوبه پلنوم نوزدهم به پروتکل کنفرانس ملی ریاست جلسه را به عهده داشت و با تکرار مصوبه با درخواست موافقت نمود. مخالفتی در این زمینه مطرح نشد.

پرسش: در پیوند با همین نکته روند برگزاری کنگره سوم چگونه بوده است؟ سردرگمی توده ای ها را پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم چگونه دیده بودید؟  چرا دستگاه اندیشه سوسیال دموکراسی که رویدادهای جهانی نقش شایسته را برای در دست گرفتن حزب توسط این رفقا ایجاد کرده بود در این کار پیروز نشد؟

پاسخ: از یک سو رفیق عزیز خاوری به تعهد خود وفادار مانده است که رهبری حزب را به غرب منتقل نسازد، آنطور که بابک امیر خسروی خواستار آن بود، ولی اکنون که غرب به سراغ ما آمده بود، قرار بود حتی اندیشه ی مارکسیست- لنینیستی نیز برباد داده شود. با نقض اصل اساسنامه ای حزب توده ایران که برگزاری کنگره ی حزبی را وظیفه ی اعضای کمیته مرکزی تعیین می کند، با براه انداختن یک کمیته سرهم بندی شده که برخی از رفقای آن امروز نیز خارج از حزب فعالند، کنگره ی سوم برگزار شد.

همانطور که شما هم اشاره دارید، برنامه تبدل حزب توده ایران به طور رسمی به یک حزب سوسیال دمکرات پا نگرفت. علت پانگرفتن مقاومت همان رفقای کمیته ی تدارک که دیرتر همه کنار گذاشته شدند و یا خود صحنه را ترک نمودند، و به ویژه با مرگ ناگهانی رفیق صفری که موتور برنامه ی سوسیال دمکراتیک سازی بود که با مواضع او در پلنوم در برلن غربی آغاز شده بود، با موفقیت روبرو نشد. نگارنده نیز در این زمینه نقش خود را داشته است. من به طور کتبی مواضع خود را مطرح و انتشار دادم. در جلسه ی  در زیرزمینی در کلن که رفیق محمد امیدوار گرداننده آن بود و از شرکت من به عنوان عضو کمیته ی مرکزی حزب توده ایران در آن با نقض اساسنامه حزبی ممانعت بعمل آمده بود، آن‌ها را تکرار نمودم. رفیق زنده یاد حسین نظری و رفیق دیگری از فرانسه نیز همراه من به این جلسه وارد شدند. رفیق از فرانسه محل برگزاری را که او می بایست در آن به عنوان عضو شرکت کند، اطلاع داده بود.

اگر زمانی وظیفه ی تاریخ نویسی درباره ی این دوران هستی حزب توده ایران فرارسد و رفقای کارشناسی به آن بپردازند، پاسخ به این پرسش می‌تواند پاسخی روشنگرانه باشد. این پرسش برمی‌گردد به مواضع رفقایی از قبیل اسکندری، صفری و دیگرانی در آذربایجان.

خط و اندیشه ی انقلابی حزب توده ایران از منبعی دیگر برخوردار می شود. نبرد رهایی بخش انسان ترقی خواه در طول تاریخ، ازجمله در ایران، خط و اندیشه ی مشخصی است که آن هنگام نیز از مسیر انقلابی خود دور نشده است، هنگامی که حتی از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی نیز شانس و امکانی برای دستیابی به رهایی واقعی نداشته است! آیا می‌توان جز این مدعی شد که قیام اسپارتاکوس، در کنار مزدک و بابک، مسیر  تاریخ مبارزات کنونی حزب توده ایران هستند؟

در کنار این حط و اندیشه انقلابی، اندیشه سازش با شرایط نیز همیشه وجود داشته است و خواهد داشت. نبرد و جدل میان این دو اندیشه برای مدت طولانی نیز ادامه خواهد داشت. لذا نباید خسته شد، و در عین حال نباید تسلیم شرایط شد. باید تا آنجا که ممکن است به مبارزه برای تغییر شرایط پرداخت که به گفته ی مارکس وظیفه انسان اندیشمند و مبارز است. به قول طبری معجزه هم نمی‌توانیم بکنیم. تنها می‌توانیم مواضع انقلابی حزب توده ایران توضیح دهیم و مستدل سازیم. بر این پایه است که من از سرنوشت سیاسی خودم ناراضی نیستم. از پایمال شدن حق خود که دفاع از آن، دفاع از اصل اساسنامه ای حزب توده ایران است، ناراضی هستم. ولی اجازه ندادم و نمی‌دهم کسی بخواهد من را از انجام وظیفه تا به آخر منع کند. «سیمرغ  را بال از پرواز است!»

پرسش: زمان میان کنگره سوم تا ششم  چگونه گذشت؟

پاسخ: به وقایع میان سال‌های میان کنگره سوم  تا ششم، که یک دوره ی چند ساله را دربر می‌گیرد،  اشاراتی کردم. آغاز انتشار نشریه توده‌ای ها در این دوره انجام شد. نشریه ای که امیدوارم به نشریه توده‌ای ها پایبند به مواضع انقلابی حزب توده ایران بدل شده باشد. این دوران و به ویژه پس از پایان دوران کار شغلی و تبدیل شدن به یک بازنشسته، دوران پر باری برای آموزش شخص من است. برای اولین بار در زندگی فرصت یافتم با مطالعه آثار مارکسیستی کم و بیش به طور سیستماتیک، کمبود سنگین دانش مارکسیستی را نزد خود تقلیل دهم. ترجمه ی کتاب جامعه ی مدنی و آگاهی پسامدرن، و به ویژه ترجمه ی کتاب تاریخ و دیالکتیک که سه سال به طور انجامید، در این زمینه نقش برجسته‌ای داراست.

در چنین شرایطی جز شرکت در نبرد اندیشه و دفاع از مضمون انقلابی سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران دورنمایی وجود نداشت. نخستین شماره توده‌ای ها در مهر ۱۳۸۷ انتشار یافت که با شرکت شما تقویت شده است. کوشش اساسی و وظیفه ی اصلی در همه ی این سال‌ها دفاع از هستی و زندگی مبارزاتی حزب توده ایران است. کوششی که می بایستی دو نکته را نشان دهد و مستدل سازد.

نکته نخست نشان دادن پایبندی به سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران است. نکته‌ای که در آن هویت و شخصیت تاریخ حزب توده های زحمت برجسته می‌شود و خط فاصل آن با همه ی مبارزان دیگر راه آزادی و دمکراسی و عدالت اجتماعی طرح و درستی آن مستدل می گردد. این وظیفه‌ای است که مارکس- انگلس در مانیفست کمونیستی برمی شمرند. بانیان سوسیالیسم علمی که در مانیفست توانایی‌های شیوه تولید سرمایه داری را توصیف می کند، از این رو که در این سند تاریخی همزمان اندیشه‌ای دیالکتیکی را دنبال می کند، آن‌ها توصیف را با انتقاد به سرمایه داری  و با ارایه سنتزی به پایان می رسانند که به عنوان جایگزین ضرور تاریخی پیشنهاد می کنند. آن ها در برابر توصیف سرمایه داری، «آرمان شهر»‌ سوسیالیستی- کمونیستی را برجسته می سازند. ضرورت مبارزه ی سوسیالیستی را به عنوان مبارزه‌ای تعطیل ناپذیر مستدل می‌کنند که توسط لنین ودیگران برای شرایط مشخص تعمیق می یابد.

نکته ی دوم توضیح و توصیف برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران است. برنامه‌ای که از دو بخش مبارزه دمکراتیک (مطالباتی- صنفی- اتحادی) و سوسیالیستی تشکیل می‌شود که وظیفه ی آن انتقال آگاهی طبقاتی به درون جامعه و به ویژه به درون طبقه کارگر یدی و فکری و دیگر زحمتکشان است. بدون مبارزه سوسیالیستی، تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر در نظام طبقاتی سرمایه داری ناممکن است. نمی‌توان آن نیرویی را به حرکت در آورد که آگاهانه و به طور پیگیر در مبارزه ی دمکراتیک شرکت می‌کند و از این طریق شرایط تغییر بنیادین را در جامعه ایجاد می سازد. درک وحدت دو مبارزه، درک بهم پیوستگی و جدایی ناپذیر دو مبارزه، عمده ترین عنصر را در فعالیت انقلابی تشکیل می دهد. برداشت گام به گام از وظیفه ی دمکراتیک و سوسیالیستی، برداشتی نادرست وغیرمستدل است.

پرسش: خواهشمندم کمی در باره ی کنگره ششم بگویید. چرا کنگره ششم از دید تئوریک یک کنگره پیروزمندانه ای بوده است؟  

پاسخ: میان به سرقت رفتن راه توده دوره دوم توسط خدایی و آغاز انتشار توده‌ای ها حدود شش سال سپری شد. کوشش من برای دستیابی به حق قانونی شرکت در زندگی حزبی بی نتیجه ماند.  سال‌هایی که سیاست حزب توده ایران با تضادی روبرو بود. از یک سو، همانطور که در پرسش مطرح می سازید، کوشش های شایسته ی تقدیر برای حفظ سازمان حزبی و فعالیت انقلابی حزب انجام شد، ولی از سوی دیگر، سردرگمی نظری نیز پا قرص نمود. پرسش های غیرضروری و موضع گیری های نادرست در نظرات حزب و مقاله ها حاکم شد. در کنگره ی ششم حزب که در شرایط ژرفش نبرد طبقاتی در ایران پس از وقایع ۸۸ برگزار شد، برخی از مواضع انقلابی به مصوبات حزب راه یافت. من بارها این مصوبات را در نوشتارها برجسته ساخته‌ام و از آن‌ها دفاع نموده ام. کوشیده ام کمبود های آن را نشان دهم. هنوز هم در این زمینه کمبودی جدید در سیاست حزب حکمفرماست که مصوبه «پیوند مبارزه صنفی- و سیاسی» به مفهوم پیوند میان مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی حزب یکی از آن هاست که زنده یاد جوانشیر آن را در سیمای مردمی حزب توده ایران توضیح می‌دهد و ضرورت عملی و تئوریک آن را مستدل می سازد.

استدلال‌ها انگار از بیابان برهوت فریاد زده می شوند. رفقایی که با استدلال‌ها موافق نیستند، در هیچ نوشتار تاکنون، استدلالی برای موضع خود مطرح نساخته اند. سی سال است گفته می‌شود که تناسب قوا راه مبارزه برای برقراری سوسیالیسم را مسدود ساخته است، ولی به این پرسش پاسخ نمی‌دهند که آیا راه گشودن راه مسدود شده، آیا راه انتقال آگاهی سوسیالیستی به درون جامعه و به ویژه طبقه کارگر، طرح اندیشه ی سوسیالیستی نیست؟ آیا حزب توده ایران، آنطور که جواشیر توضیح می دهد، جز طرح مواضع سوسیالیستی راه حل دیگری در اختیار داشته است بتواند اندیشه یک اقتصاد ملی- دمکراتیک با سمت گیری سوسیالیستی را در قانون اساسی بیرون آمده از دل انقلاب بهمن بگنجاند؟ زحمتکشان را تجهیز کند و سازمان دهد؟ آیا برای تغییر تناسب قوای نامتناسب، آیا حربه ی دیگر وجود دارد برای جلب زحمتکشان جز مبارزه ی سوسیالیستی؟ کسی هیچ استدلالی دال بر نادرستی این ارزیابی و پرسش های در ارتباط با آن نمی دهد. بدین ترتیب نبردی که در جریان تدارک کنگره ی سوم حزب توده ایران آغاز شد، هنوز ادامه دارد. خوشبختانه در این زمینه موفقیت‌های چشمگیری به دست آمده است، ولی هنوز به قول رفیق سودانی باید راهی طولانی طی شود تا اندیشه انقلابی مارکسیست- لنینیستی دوباره به اندیشه حاکم بدل گردد. باید امیدوار بود که وزنه در ترازوی این نبرد به طور روزافزون بالابیفزاید.

پرسش: همکاری شما با آقای خدایی از چه زمانی، چگونه و برای انجام چه کاری آغاز شده بود؟

پاسخ: علی خدایی کالیبر دیگری است. او، آن طور که من او را شناختم، یک دلال ماهر و هشیار و زرنگ است. تا آن دوران که صادقانه در مبارزه شرکت نمود، دارای حقوق قانونی نیز است. شاید اگر پس از ورود مهاجران حزب از هر کدام خواستار یک گزارش کتبی شده بود، بسیاری از پرسش ها اکنون مطرح نمی‌شد و راه حل‌های خود را می یافت. من ضرورت ارایه گزارش را از رفقایی که به خارج رسیده بودند، طرح نموده ام. سخن من نیز درباره ی پیشنهاد رفیق خاوری برای سپردن انتشار راه توده دوره ی اول به رفیق ژیلا در همین زمینه بود. پس از شکست ها، ولی همچنین پس از پیروزی ها این امر ضرورت دارد که افراد به طور آگاهانه و با امضای مجدد آنکت، موضع خود را برای خودشان و حزب روشن کنند.

انجام چنین وظیفه ای، یک مساله شخصی نیست. امری اجتماعی است. انسان‌ها هر کدام با گذشته ی خاصی به صحنه می آیند. موضع گیری آن‌ها نشان هشیاری آگاهانه ی آن‌ها است. آدم کاسبکاری مانند علی خدایی هنوز هم حاضر نیست به پرسش هایی که طرح شد پاسخ دهد، زیرا باید موضع شفاف اتخاذ کند. موضع سیاسی اتخاذ کند و تا آنجا که برداشت و اعتقاد راسخ فرد نیز است، از موضع خود دفاع کند و برای نشان دادن و اثبات درستی آن استدلال کند. چنین شیوه ای یک موضع گیری سیاسی، یک برخورد سیاسی است. رفیق عزیزی در بحثی در همین زمینه، گفت که او پس از آمدن به خارج از کشور انکت حزبی پر نکرده است. ما در درون حزب هنوز هم با چنین وضعی روبرو هستیم.

متأسفانه هنگام سفر رفیق عزیز محمدعلی عمویی دیداری میان او رهبری حزب، دیدار با رفیق خاوری انجام نشد. این حق و وظیفه ی بود که انجام نشد. چنین وضعی یک گام سیاسی در خدمت مصالح حزب توده ایران نبود و نیست. من امیدوارم که رفیق عمومی، آن طور که بارها مطرح شده است، از خود گزارشی همه جانبه و دقیق از نبرد حزب توده ایران و توده‌ای ها در زندان های جمهوری اسلامی باقی خواهد گذاشت. این یک وظیفه ی بلاتردید است در برابر حزب و تاریخ برای هر توده ای.

با این مسایل علی خدایی اصلاً رابطه‌ای ندارد. او یک کارچاق کن ماهر و یک پلیس پرونده ساز پروسواس است. در برابر پرسش که برای چه کسی پرونده سازی می کنی؟ پاسخ داد «برای خودم!» شاید واقعاً هم چنین باشد. به خاطر دارم روزی دیر وقت او در اتاق کار من بود و من هنوز مشغول. پس از صحبتی که داشتیم خارج شد. من به کارم ادامه دادم. به یکبار خدایی با گشودن در دفتر به درون امد. می پنداشت شاید بتواند من را با کارمند خانم مشعول به کار، سرگرم ببیند، آن طور که با شوخی مطرح نمود. پرسش پیش را من در این رابطه مطرح نمودم. او واقعاً پرونده می ساخت، زیرا اینکاره بود. می‌خواست برای روز مبادا اهرم‌هایی برای استفاده در اختیار داشته باشد.  هدف از این سخن بازگشت به پرسشی است که شما د\کرده اید در ارتباط با علی خدایی. نوشتم که من برای اولین بار علی خدایی را در پلنوم هیجدهم دیدم و با او آشنا شدم. او ولی من را می شناخت. بارها با آب و تاب تحویل گرفتن یک اتومبیل جاسازی شده با نشریات و کتاب‌ها را از مادر من در تهران تعریف کرده بود. حتی به مادرم. ولی مادر با شم قوی خود مرا بسیار از خدایی برحذر داشت. بارها هشدار داد که مواظب باش مار در آستین نپرورانی. ولی من به کمک او نیاز داشتم. من گرچه آرام آرام آموخته بودم نظرم را به فارسی توضیح دهم. ولی نویسنده و مقاله نویس نبودم و به کسی در این زمینه نیاز داشتم. تله ای که من به دام آن افتادم، از نیاز بود. رفیق خاوری نیز مرا از خدایی برحذر داشته بود. او که علت برحذر داشتن خود را می دانست، آن را متأسفانه ذکر نکرد. تنها گفتن «مواظب باشد سرت کلاه نگذارد»!

اشاره کردم که نیاز من به علی خدایی ناشی از ضعف توانایی من در نگارش و وضع شغلی من بود. پیش تر، یعنی بعد از آن که پلنوم سال ۶۹ در برلن غربی ناکام ماند و با برگزاری کنگره ی سوم، سیاست مبهم و نگران کننده ای بر حزب حاکم شد که بزودی با پراکندگی همه ی آن‌هایی که کمیته ی تدارک برگزاری کنگره را تشکیل داده بودند همراه راه شد، من کوشیدم به کمک علی خدایی که اکنون با خانواده اش در طبقه ی بالای انستیتوی پاتولوژی که من افتتاح کرده بودم، زندگی می کرد، برخی از رفقا را به همکاری جلب کنم. در نشستی در زولینگن که در آن قریب به پانزده نفر شرکت داشتند، ازجمله رفیق ژیلا سیاسی، رفقایی که اکنون رادیو فردا را می گردانند، بهروز مطلب زاده و دیگرانی. نشست دو روزه عملاً به نتیجه ماند. رفقایی که آمادگی همکاری نشان داده بودند و آماده ی شرکت در هیئت تحریریه یک نشریه بودند، هیچ گامی برنداشتند. نوشتم که ژیلا سیاسی حتی یک سطر نیز هیچ‌گاه ننوشت.

با علی خدایی نیز اختلاف نظر ایجاد شد. او می‌خواست نشریه ای از نوع «کیهان لندن» براه بیاندازد، آنطور که بارها مطرح ساخت و آن را ضروری می دانست. جز چنین الگویی درواقع نیز از او الگوی دیگری بر نمی آید، آنطور که سرنوشت ٬٬راه توده٬٬ کنونی نشان می دهد. از نظر من ولی بررسی علل پیروزی ضد انقلاب در اتحاد شوروی، بررسی ریشه‌هایی که به این فاجعه برای بشریت انجامیده بود، از اهمیت برخوردار بود. برخورد انتقادی و مستدل به سیاست حزب توده ایران ضروری بود. کار به آنجا کشید که من شماره ی اول راه توده دوره ی دوم را که تدارک فنی انتشار آن با صرف مخارجی نیز انجام شده بود، بدون شرکت خدایی انتشار دادم. او که عزم من را جزم دید، از مقاومت دست برداشت. برگ صفحه اول و آخر شماره ی اول، با تغییر شکل  صفحه و تغییرات دیگر، دوباره چاپ شد و شماره اول برای رفقا ارسال گشت.

گفتم، علی خدای دارای اندیشه ی سیاسی نیست. از اندیشه سیاسی مارکسیستی نزد او که اصلاً خبری نیست. نوشته‌های او، همگی توصیف وضع و بیان داده‌ها است، که گامی به جاست، ولی هیچ جا ریشه‌های علّـی داده‌هایی را که در نوشتارهای ژورنالیستی مطرح می کند، مورد خطاب قرار نمی دهد. ریشه‌های علّـی- ژنتیکـی داده‌ها را جستجو نمی کند، زیرا فاقد اندیشه سیاسی و تئوریک مارکسیستی است. باید به نوشته‌های او مراجعه نمود و آن‌ها را از این زاویه مورد بررسی قرار داد. علت و معلول‌ها نزد او، تنها در رابطه مکانیکی، در رابطه ی خارجی آن‌ها مطرح می شود. برای نمونه یک عنوان که الان بخاطر دارم، عنوانی است در ارتباط با وضع اقتصادی در ایران. او در «سرمقاله» می پرسد، چرا بحران اقتصادی بر ایران حاکم است. حتی سیاست نئولیبرال را هم طرح می کند. ولی در همین سطح باقی می ماند. او روند بحران را ناشی از بدکار کردن دولت وحتی خامنه ای می داند. برداشتی مکانیکی که گویا با تعویض مهره‌ها برطرف خواهد شد!

پرسش: در چه زمانی و برای چه این همکاری دیگر دنبال نشد؟

پاسخ: با مرگ زنده یاد کیانوری، زمان آن هنگام فرارسیده بود که خدایی می‌توانست خود را از بندهایی که بر دست و پا در همکاری با من داشت بگسد و خود را رها سازد. او که در ماه های اخیر رابطه هایی با رادیوهای مقیم آمریکا نیز براه انداخته بود که من پس از برقرار شدن آن با خبر شدم، و یا انتشار مقاله‌ای از رئیس سابقش و مدیر و صاحب امتیاز کیهان که اکنون در آمریکا می زیست در راه توده که در آن از رفقای افسر تیرباران شده بعد از کودتای ۲۸ مرداد تجلیل بعمل آمده بود، و برخوردهای دیگر، بحران رابطه میان ما بالا گرفت. انتشار شماره ای که آماده شده بود ولی در آن مطالبی وجود داشت که من با آن موافق نبودم، به برخورد علنی انجامید. من دستگاه چاپ را آنچنان تغییر دادم که چاپ با آن ممکن نبود. ولی خدایی پس از سفر دو روزه ی من، روزنامه را با دستگاه فتوکپی چاپ کرد و آن را حتی ارسال نیز نمود. من از او خواستم که خانه ی محل اقامت خود را خالی کند. او به برلن نقل مکان کرد.

پرسش: یکی از نکته های پرسش برانگیز در زمان همکاری شما با خدایی رسیدن نامه ای گویا از سوی رفیق کیانوری به راه توده بوده است. می دانیم که رفیق کیانوری همیشه به انضباط حزبی و وحدت تشکیلاتی حزب وفادار و پایدار بوده است. پیش از انقلاب سالها با بردباری  نبرد درون حزبی برای دیدگاه های خود انجام داد و تکروی نکرد. چه سازه های در دست هم داده بودند که ایشان به ناگهان ان هم زمانی که گرفتار گزمگان و در چنگ زندانبان در خانه زندانی بوده است و حزب در روند دیگری در جنبش بوده  و به پیش می رفته است دست به این کار نادرست که حتا با رفتار گذشته خود ایشان هم خوانی ندارد می زنند و سیاست روز حزب را زیر پرسش می گیرند؟

پاسخ: در ارتباط با نامه آ ک که پس از دریافت اطلاع من از رفیق کیانوری، استناد آن به او قطعی شد، من بارها توضیح داده‌ام و نوشته ام. این ارزیابی در سال ۱۳۷۳ دو روی سخن، دو مخاطب دارد. یکی نیروهای مذهبی به اصطلاح خط امامی در ایران – مخاطب اصلی -، دیگری رفقای توده ای. به اولی‌ها می‌گوید صحنه را خالی نکنید، هر گوشه از قدرت را که در اختیار دارید مانند مردمک چشم حفاظت کنید. به رفقای توده ای می‌گوید به این نیروهای سرخورده کمک کنید. با یورش به حزب هنوز نیروی انقلابی در ایران به ته نکشیده است. «حماسه دوم خرداد» که حزب توده ایران انتخابات سال ۷۶ را نام گذاری کرد بعد از آن  که پیش تر انتخابات را تحریم کرده بود، در تأیید درستی ارزیابی در این نظر رفیق پرتجربه ی توده ای است.

ولی بی تردید با تجربه شش ساله ریاست جمهوری خاتمی، زمان پایان درستی ارزیابی سال ۱۳۷۳ فرا رسید. این ارزیابی دیگر صدق نمی کند. شرایط نشان داده است که حاکمیت سرمایه داری در ج ا تمام راه‌های تغییرات تدریجی را به دست خود و با سیاست ضد مردمی و ضد ملی بسته است. سیاست بغایت ضد مردمی دیکتاتوری کنونی می‌تواند تنها با یک تحول انقلابی، تغییر بنیادین بیابد. از این رو باید مبارزه ی پیگیر دمکراتیک را با مبارزه آگاهی بخشی سوسیالیستی، به وظیفه ی توامان جنبش توده‌ای بدل نمود. سر سوزنی نمی‌توان از این مرز عدول نمود.

مساله دیگر که ارتباط مستقیمی با مضمون ارزیابی سال ۱۳۷۳ ندارد، مساله ی راه و چگونگی ارسال آن است. ابتدا باید روشن شود که رفیق کیانوری مقاله چندین صفحه‌ای را نمی‌توانست در یک روز و یا در خفا نگاشته باشد. ضرورتی نیز برای مخفی کاری که باید آن را در مورد مشخص مخفی بازی نامید، وجود نداشت. می‌دانیم که او مانند تمام دوران زندان می کوشید «مربی را تربیت کند»، که در ارتباط با نظر مارکس آن را توضیح دادم. این شیوه یکی از موثرترین شیوه‌ها نیز برای زندانی سیاسی به منظور ایجاد رابطه با خارج است. در فیلمی از سرگذشت روزا لوکزمبورگ، موفقیت این راه نشان داده می شود. لوکزامبورگ توانست دختر محافظ خود را به رابط مطمئنی برای ارتباط با کلارا ستکین بدل سازد.

رفیق کیانوری می‌توانست رساله ی تنظیم شده را خود راساً پست کند و هم می‌توانست آن را به مادر من برساند، چنانچه در موارد دیگر انجام داده بود. با انتخاب این راه‌ها ولی چاره‌ای نداشت، به زندانبانان توضیح درباره ی انتخاب راه بدهد. راه پستی با این پرسش روبرو می د که چرا به ما ندادید که برایتان پست کنیم؟ یا با هم پست کنیم؟ آیا شما به ما اطمینان ندارید؟ و پرسش های دیگر. همچنین  روشن است که رفیق کیانوری راه ارتباطی با من را از طریق مادرم برای یک گامی که می‌توان به طور علنی انجام داد، فدا نمی‌کرد و نکرد.

این که ماموران احتمالاً از نگارش رساله باخبر بوده‌اند را می‌توان در این امر نیز دریافت که پرسش ماموران از «نظر» زندانی در بند، یکی از شیوه‌های نزدیکی با او و شناخت نظرات ومواضع اوست. اولین پرسشی که از طریق همسر من که به ایران رفته بود و گذرنامه اش را نگه داشته بودن، این پرسش بود که آیا فلانی در این و آن باره نظرش را می نویسد؟ من نظرم را نوشتم و در توده‌ای ها انتشار هم دادم! بدین ترتیب غیرقابل تصور نیست که خواست تنظیم یک ابرازنظر از اوضاع ایران در بده و بستان میان دربندی و محافظان نیز خلق شده باشد.

چنین روندی تغییری در مضمون ابرازنظر، در درستی یا نادرستی مضمون ابرازنظر نمی‌دهد که باید آن را توده‌ای ها با اسلوب مارکسیستی و شم سیاسی انقلابی خود دریابند. لذا، آن روز که من و خدایی پس از توضیح ماواقع، نامه را برای رفیق خاوری می خواندیم، شناخت هشیارانه رفیق خاوری که ندا داد که «توطئه است»، تغییری در این امر نمی داد که ما بتوانیم درباره ی مضمون نامه به صحبت بنشینیم! دو مساله، دو مساله ی متفاوت بودند. علت علّـی- ژنتیکی درستی و یا نادرستی مضمون نامه، از مضمون آن قابل شناخت است. البته باید محاسبات دشمن طبقاتی را نیز در ارزیابی دخالت داد و ارزیابی را با توجه به آن قطعی نمود. ولی این برداشت که چون از راه دشمن طبقاتی آمده است، پس توطئه است، راه را بر روی همه ی دربندی ها می بندد، راه ارتباط مشخص خود را با خارج هموار سازند. نه روز لوکزمبورگ می‌توانست نامه بنویسد و نه گرامش دفترهای زندان را نگاشته بود!

پرسش: رفیق گرامی! سخن در باره ی درون مایه آن نوشته نیست که می تواند آن ارزیابی درست و یا نادرست باشد سخن بر سر این است که چرا رفیق کیانوری تن به این کار داد. رهبران حزب کمونیست همیشه می دانستند که هنگام دستگیری و گرفتاری  فرمان حزب در دست دیگران است و آنها نباید تا فردای روز آزادی سنگی در این راه بیندازند. چرا و زیر چه فشارهای رفیق کیانوری ناچار به انجام این کار شده بود؟ 

پاسخ: برداشت مثبت از سیاست رفسنجانی را علی خدایی به صورت یک جمع‌بندی در راه توده ی شماره ۲۴ در کنار بخش نخست رساله ی رفیق کیانوری انتشار داده بود. زنده یاد کیانوری که حتی در سال ۱۳۷۳ این خطر دریافته است، بلافاصله با موضع گیری علی خدایی به سود جریان هاشمی رفسنجانی مخالفت نمود. نامه او علیه برداشت مثبت از سیاست هاشمی رفسنجانی در راه توده ی شماره ۲۵ انتشار یافت. 

در آن نامه زنده یاد کیانوری با لحنی تمسخرآمیز از «سردار جنگ» نام می‌برد که اکنون با سیاست «تعدیل اقتصادی» می‌خواهد خود را «سردار سازندگی» جا بیاندازد.

کسی که رفیق کیانوری را از نزدیک می شناسد، خود می‌تواند به پرسش درباره ی انگیزه ی سیاسی او در تنظیم رساله سال ۱۳۷۳ پاسخ دهد. اندیشه ی دیالکتیکی و مبارزه جویانه او که در هر شرایطی در جستجوی راه عملی برای ادامه نبرد طبقاتی و تغییر شرایط حاکم است، نمی‌تواند ساکت بماند. نمی‌تواند امکان زندگی در یک آپارتمان را هدف خود ارزیاب کند و به آن دل خوش کرده و بقیه ی عمر را بگدراند. کمر خم شده او که در عکسی به چشم می خورد، تنها ناشی از شکنجه ها نیست. وزن سنگین اندیشه و برنامه‌هایی نیز در آن قابل شناخت است که برق آن در چشمان هشیار در آن عکس دیده می شود.

رفیق کیانوری دارای اندیشه تحلیل گر است. رساله، خط به خط از موضع گیری و ارزیابی هایی تشکیل شده است که او آن‌ها را با ارایه فاکت ها تئوریزه می کند. نتیجه‌گیری او منطبق با چنین اسلوب مارکسیستی- توده‌ای برای ارزیابی شرایط و سیاست قرار دارد. برخورد احساسی و کلی گویی نیست. در بحبوحه بزرگ داشت کارکرد نشریه حزبی راه توده و سیاست آن، بلافاصله برجسته می‌سازد که موافقت با انتشار موقت آن، به معنای موافقت با پاره پاره کردن حزب توده ایران و حزب سازی نیست که اکنون موضوع مصاحبه ی رفیق عزیز خاوری نیز است که با نگاه به وقایع حول ده مهر، نویدنو و در ارتباط با بازی‌های خطرناک با علی خدایی در ایران در جریان است.

برخورد بلافاصله ی رفیق کیانوری به نتیجه‌گیری های هدفمند علی خدایی در طرح رفسنجانی، نشان دیگری از این نگرش سیاسی- نظری دیالکتیکی است که به آن اشاره شد. رفیق سترگ نورالدین کیانوری تا نفس آخر به این موضع علمی و انقلابی پایبند باقی ماند. همان‌طور که دیگر رفقای رهبری حزب پایبند باقی ماندند. ولی  رفقایی هستند که حتی از ذکر نام آن‌ها هم پرهیز دارند و می کوشند برنامه پاره پاره کردن حزب را با تقسیم رهبری به خوب و بد، به ثمر برسانند.

از دید رفیق کیانوری در سال ۱۳۷۳، در شرایطی که مبارزه برای تغییرات اصلاحی هنوز پایان نیافته است، شعار سرنگونی، مجاهدین خلق بازی است که در پلنوم هیجدهم به تصویب رسیده است! او نمی‌تواند در برابر چنین سیاستی سکوت بکند. او خواستار آن است که نیروهای مدافع اهداف ترقی خواهانه انقلاب بهمن در حاکمیت و پیرامون آن، سنگر مبارزه ترک نکنند، تسلیم نشوند، با توجه و با به کار گرفتن همه ی نیروها و «امکاناتی که هنوز در اختیار دارند» مقاومت بکنند. اشاره کردم این سخن خطاب به خاتمی ها میرحسین موسوی ها روزنامه سلامی ها دیگران گفته می شود.

از حزب طلب می کند، به جای حرف‌ها و شعارهای پرطمطراق و توخالی برای سرنگونی، مبارزه برای ایجاد اتحاد با این نیروها را به پیش ببرد. قویاً و با صراحت و به طور شفاف هر حزب سازی و رهبر تراشی را محکوم می کند. آن را اشتباه ترین واکنش می نامد. خب، این برداشت تاریخی اکنون دیگر در بخش نخست آن دارای حقانیت نیست، زیرا اصلاح طلبان «دمکراسی خواهی» را که خاتمی «توسعه ی سیاسی» نامید، وظیفه ی نخست تعیین کردند. توسعه ی عدالت اجتماعی را به آینده ی نا معلوم حواله نمودند. از این طریق اهرم تاریخی و حربه مبارزاتی را برای تجهیز و سازماندهی توده ها از دست دادند. ورشکستگی سیاسی اصلاح طلبان ناشی از ادامه اقتصاد سیاسی دیکته شده توسط امپریالیسم است.

بی توجه به شعار سرنگونی جمهوری اسلامی و یا گذار از ولایت فقیه و اکنون گذار از دیکتاتوری که شعاری درست و به جا است و باید برای تحقق آن رزمید، بحثی که امروز مطرح است که اگر کیانوری ها می‌توانستند بگویند، آن را فریاد می زدند، این ارزیابی می‌بود که دوره ی اصلاح و استحاله رژیم حاکم سپری شده است.

راه حل بنیادین، راه حلی انقلابی است و از این رو باید سیاستی را دنبال نمود که توده هایی که می‌توانند تحول انقلابی را به ثمر برسانند، به محور اصلی مبارزه ی ضد دیکتاتوری بدل شوند. سیاست امروز انقلابی سیاستی است برای تجهیز آگاهانه گردان های مبارزه برای تغییر. به این هدف تنها با «دمکراسی خواهی و سکولاریسم» نمی‌توان دست یافت. باید عدالت اجتماعی را به محور اصلی مبارزه بدل نمود.

 ولی چنین بدل نمودنی، بدون ارایه برنامه جایگزین برای اقتصاد سیاسی کنونی ممکن نیست. باید برنامه ی اقتصاد ملی با جهت گیری سوسیالیستی را به پرچم مبارزه بدل نمود. این تنها اهرم و حربه در خدمت تجهیز و سازماندهی نیروهای زحمتکش است برای گذار انقلابی از دیکتاتوری. ارتجاع می‌خواهد با ایجاد «رهبر تراشی» و برپایی به اصطلاح «سوسیالیسم ارتجاعی» جنبش را سردرگم و پراکنده کند. برنامه نزدیکی جریان ده مهر و علی خدایی نشان آن است. از این رو برنامه «سوسیالیسم ارتجاعی» به مورد اجرا گذاشته می‌شود. رژیم با ژرفش نبرد طبقاتی و تعمیق بحران اقتصادی- اجتماعی روزافزون روبروست. می پندارد بتواند از این طریق و با یافتن ٬٬متحدانی٬٬ وضع را به سود حاکمیت خود تثبیت کند.

چگونه می‌توان از رفیق کیانوری این انتظار را داشته باشیم که او چنین ارزیابی از شرایط کنونی را ارایه دهد، اگر می‌توانست سخن بگوید، و سکوت کند درباره ی سیاست «دمکراسی خواهی»؟

رفیق کیانوری بدون تردید هیچ مخالفتی با آن نداشت که رفقای توده‌ای با نفوذ معنوی و حتی عملی بتوانند برخی از نیروها و افراد را در حاکمیت به سوی مواضع مردم و میهن دوستانه جلب بکنند. برعکس بر سینه ی هر کدام از آن ها یک مدال نصب می کرد. صحبت بر سر آن است که چنین «مبارزه ی در سنگر» که گرامشی در نوشته‌های زندان توضیح می دهد، تنها هنگامی به جا و با موفقیت روبرو می شود، که فشار استراتژیک دورنمای سوسیالیستی و سایه ی «آرمان شهر» به مثابه ستاره ی راهنما توسط توده‌ای ها افراشته نگه داشته شود.

تمام تغییرات در کشورهای سرمایه داری اروپایی به سود بهبود زندگی زحمتکشان در سال‌ها نیمه ی دوم قرن گذشته ی تاریخ اروپایی، ناشی زیر فشار حضور اردگاه سوسیالیسم عملی شد. تعطیل مبارزه سوسیالیستی و تن دادن به «سوسیالیسم ارتجاعی» که عاقبت آن قتل امیرکبیر و حکم غیرقانونی کردن حزب سوسیال دمکرات آلمان توسط بیسمارک است، در تضاد قرار دارد با براشت انقلابی کیانوری. از سرنوشت حزب کمونیست سوریه بارها صحبت کرده ایم.

شاید در این ارتباط نقل خاطره ای دیگر، سودمند باشد. بارها نوشته‌ام که رفیق عزیز و زنده یاد سیمین فردین چندی پیش از انقلاب بهمن، یک ماه مهمان من در شهر محل اقامتم در آلمان بود. می بایستی برای او پرونده ی پزشکی دست و پا می‌شد که هنگام بازگشت به ایران به عنوان علت طولانی بودن اقامت او ارایه شود. این اقامت همزمان است با قطع صدای رادیو پیک ایران، صدای بی بند مردم میهن ما. رفیق سیمین و من که دو سه روز بود نمی توانستیم رادیو را بگیرم، پس از تماس از رفیق بهزادی شنیدیم که پخش آن قطع شده است و شنیدیم که متعاقب آن، رفیق کیانوری با خونریزی معده در بیمارستان بستری است. من عزم سفر کردم. رفیق سیمین نیز گفت که با من می آید. او که ظاهراً در هفته‌های اقامتش در ارتباط دائمی با رفیق کیانوری و رفقای دیگر قرار داشته بود که برای چنین رفقایی کلاس‌های درس کادر فشرده برگزار می کردند، با آنچنان شیفتگی یک دختر برای پدر در بیمارستان با رفیق کیا برخورد نمود، که نشان عمیق‌ترین همبستگی احساسی- روحی- عاطفی و همچنین مبارزه جویانه بود. او ضمن نشان دادن بی تابی، تردیدی باقی نگذاشت که هنوز رفیق کیا راهی طولانی در پیش دارد و باید هرچه زودتر از رختخواب خارج شود، که چنین هم شد. رفقایی که می کوشند میان این نام ها جدایی اندازد، صرفنظر از انگیزه شان، می کوشند به طور ذهنی و سهل انگارانه یک بهم تنیدگی و جوشش واقعی را از مبارزه حزب توده ایران وتاریخ آن حذف کنند. سرمایه و تاریخ توده‌ای ها را برای هوا و هوس ذهنی به باد دهند!

پرسش: ارزیابی شما از گفتگوی تازه نامه مردم با رفیق خاوری چیست؟ 

پاسخ: مصاحبه ی اخیر رفیق عزیز علی خاوری با نامه مردم (۵ خرداد ۱۳۹۹) که به مناسبت صدمین سالگرد پایه گزاری حزب کمونیست ایران انجام شده است، مصاحبه‌ای به جا و ضروری است. مصاحبه مرا بسیار خوشحال و خشنود نمود، زیرا بزرگداشت تاریخ مبارزات تک تک کمونیست‌ها و توده‌ای ها در چارچوب جنبش قریب به سدوبیست ساله کمونیستی- توده ای در سرزمین تاریخی ایران، پایه‌های نبرد رهایی بخش کنونی ما را تشکیل می دهد. تاریخ ٬٬چپ٬٬ ایران است. متأسفانه همه ی رفقای و مبارزان راه آزادی و عدالت اجتماعی چنین برداشتی از تاریخ بیش از یک قرن جنبش کمونیستی- توده ای دارا نیستند. رفقایی، ازجمله در رهبری حزب چپ ایران (فدائیان) می کوشند حزب توده ایران و جنبش توده‌ای را از این طریق نفی کنند که برای نمونه تنها به ذکر نام حزب در کنار نام جنبش فدائی در ایران اکتفا کنند، هنگامی که درباره ی سدمین سالگرد پایه ریزی حزب کمونیست ایران، سخن می‌گویند و به درستی به انتشار اعلامیه می پردازند.

تاریخ ٬٬چپ٬٬ ایران، بدون تاریخ مبارزات حزب توده ایران، تاریخی مثله شده از کار درمی آید. سرشتی ارتجاعی می یابد، زیرا می‌خواهد کلیت نبرد طبقاتی طبقه ی کارگر ایران را مورد پرسش قرار دهد و بخش‌هایی از آن را نفی کند و یا با سکوت از کنار آن بگذرد.

از این رو است که من از مصاحبه ی رفیق عزیز علی خاوری بمناسبت سدمین سالگرد پایه ریزی حزب کمونیست ایران خوشحال و خشنودم. تردید ندارم که رفیق خاوری نیز به برخورد ذهن گرایانه ی رفقای حزب چپ ایران (فدائیان) در ارتباط با تاریخ حزب توده ایران، اشاره می داشت، اگر مصاحبه او همزمان با انتشار اعلامیه رفقای فدایی نبود.

خوشحالی من از مصاحبه رفیق عزیز خاوری ولی سویه ی دیگری نیز دارد. من که سال هاست از امکان دیدار رفیق خاوری محروم شده ام، خوشحالم که او را لااقل در عکسی شاداب و تیزهوش و فعال می بینم. عکس انتشار یافته خوشبختانه با فاصله ی کم گرفته شده است و انسان می‌تواند در چشمان او که دیگر نباید در پشت شیشه ی کلفت عینک محو شود، نگاه مهربان و روح مبارزه جو را ببیند و بازشناسد.

پرسش: رفیق خاوری در آن گفتگو سخن از تلاش همیشگی واپسگرایان برای رخنه در حزب توده ی ایران و حزب تراشی می کند. شما هم سخن از “سوسیالیسم ارتجاعی” گفته اید. ریشه این نگرانی ها در کجاست؟ ارزیابی شما از تلاش دشمن برای ساختن حزب دست آموز  توده از کجا ریشه می گیرد؟

پاسخ: تجربه ی منفی سال‌های اخیر که در آن مبارزه سوسیالیستی به بهانه ی کمبود شرایط و نا مناسب بودن تناسب قوا در فعالیت حزب توده ایران تعطیل و یا حداقل به شدت کم‌رنگ شده است، پیامد تکیه یک سویه به «دمکراسی خواهی» در سیاست برخی از رفقای رهبری حزب توده ایران و به طریق اولی نزد چپ سردرگم است. هنوز هم این رفقا آمادگی نشان نمی دهند، در گفتگویی مشخص مضمون «پیوند» میان مبارزه ی دمکراتیک- مطالباتی- صنفی را با مبارزه ی سیاسی که یکی از مهم‌ترین مصوبه های ششمین کنگره ی حزب است، توضیح دهند و تصورات خود را مستدل سازند. برای مسدود ساختن چنین بحثی کوشش می شود، با نقض بندهای اساسنامه حزب، بحث و جدل فکری را در حزب تعطیل کنند. به این نکته اشاره شد.

درواقع تضادی ها حل نشده در طول سال‌ها پس از برگزاری پلنوم هیجدهم و کنفرانس ملی در شرایط کنونی به آنجا فرارویده است که رفیق خاوری عزیز مجبور است در مصاحبه اخیر خود خطر رهبرتراشی را در ایران گوشزد کند. خطر گرفتار آمدن جریان های انحرافی را در برنامه ارتجاع برای ظاهر سازی یک «سوسیالیسم ارتجاعی» هشدار دهد. ایجاد شدن چنین وضعی بی تردید ناشی از «گم شدن» و یا لااقل بشدت کم‌رنگ شدن هویت انقلابی حزب توده ایران است که می‌تواند تنها با پایبندی و عمل به مبارزه سوسیالیستی زنده شود.

تضاد ایجاد شده ی کنونی در جنبش توده‌ای ناشی از دو برخورد درک نشده به استراتژی انقلابی حزب توده ایران پس از پیروزی انقلاب بهمن است که هدف آن تحقق بخشیدن به تغییرات تدریجی بنیادین در جامعه ایرانی پس از پیروزی انقلاب بهمن بود. هر دو برخورد را می‌توان برخوردی ارتجاعی نامید. از یک سو نفی غیرمستدل استراتژی علمی حزب در دوران پس از انقلاب بهمن است، بدون ارایه جایگزین انقلابی برای آن؛ از سوی دیگر تأیید مکانیکی سیاست «اتحاد و انتقاد» حزب توده ایران در آن دوره به شرایط کنونی است. برخوردی به شدت مکانیکی و ارتجاعی.

پدیدار شدن تضاد برشمرده شده، به نوبه خود ناشی است از نیافتن دیالکتیک ماتریالیستی برای مبارزه ی در خارج و داخل کشور توسط گردان های توده ای. بدون حل دو تضاد، سردرگمی حاکم پایان نخواهد یافت. این تضاد ها را که برخی ها در ایران می‌خواهند از طریق تن دادن به یک «سوسیالیسم ارتجاعی» به اصطلاح حل کنند، می‌توان در پدیده‌های زیر مشاهده نمود:

۱بازانتشار مقاله ی رفیق گرامی هاتف رحمانی از سال ۱۳۹۴ در نویدنو، که گام به جایی است، در حالی انجام می‌شود که مصاحبه ی اخیررفیق عزیز علی خاوری در نویدنو با دیرکردی پرسش برانگیز عملی شد.

در این مصاحبه ی پر اهمیت، رفیق عزیز خاوری نسبت به خطر «رهبر تراشی» در ایران هشدار می دهد.

۲- با انتشار مجله ی اینترنتی ادبی ارژنگ که گامی درست و قابل تأیید است، پدیده ی جدیدی قابل شناخت است که از پیچیدگی خاصی برخوردار است. این مجله در عین دارا بودن هیئت تحریریه، از پشتیبانی عملی و نظری نشریه اینترنتی نویدنو نیز برخوردار است.

۳- دو رفیق مسئول هیئت تجریریه مجله ی ارژنک، رفیق بهروز مطلب زاده و امید، رفقایی هستند که اولی به جریان انحرافی ٬٬راه توده٬٬ نزدیک است؛ و دومی به جریان ۱۰ مهر.

۴- نویدنو با بازانتشار مقاله سال ۱۳۹۴ رفیق هاتف رحمانی که به روشنگری و افشاگری نسبت به کارکرد علی خدایی می پردازد، به طور عملی و عینی نارضایی خود را از توسعه ی حضور ٬٬راه توده٬٬  در هیئت تحریریه مجله ی ارژنگ به نمایش می‌گذارد از یک سو، ولی از سوی دیگر، پیش تر خود با طرح مقاله‌ای که در آن «یادمانده های» خدایی به عنوان یک سند گویا قابل اعتماد مطرح شده بودند را انتشار داده است. به علل این تضاد و همچنین برخی نکته‌ها که رفیق هاتف درباره ی علی خدایی طرح نکرده است، بازمی گردم.

۵- مخالفت جریان ده مهر که در هیئت تحریریه ارژنگ نیز شرکت دارد، به انتشار مقاله در تأیید «یادمانده های» مشکوک خدایی در نویدنو، مخالفتی پیچیده است.

مقاله ی ظاهراً نزدیک به ٬٬راه توده٬٬، با عنوانراز گشایی  ازکودتای دروغین حزب توده ایران! نویسنده بامداد مهرگان به درستی می‌کوشد سازمان اطلاعاتی در سپاه را برای یورش به حزب متهم سازد. پاسخ رفقای نزدیک به ده مهر که بر واقعیت طرح شده درباره ی کارکرد سپاه در این جنایت واقف هستند، می‌کوشند با افشاگری درباره ی ضرورت انتشار مقاله، مخالفت کنند، زیرا، آن طور که در مقاله ی جوابیه بیان می شود، حمله سازمان اطلاعاتی سپاه را به حزب توده ایران امری شفاف و شناخته شده می‌داند و معتقد اند که نیازی به «رازگشایی» در این باره وجود ندارد! بی‌نیازی برای «رازگشایی» در مقاله‌ای در نامه مردم نیز مورد تأیید قرار گرفت.

۶- در این بده و بستان ها سایه توافق و نزدیکی میان دو جریان انحرافی و روابط پوشیده در پشت آن، قابل شناخت است. انتقادی که در مقاله ی کدام راز، کدام کودتا؟ نگاهی به مقاله‌ی «رازگشایی از کودتای دروغین حزب توده ایران»، نویسنده امید زروان، همان‌طور که اشاره شد، از زاویه ضروری نبودن برای «رازگشایی» عملی می گردد، و نه از زاویه مخالفت با همکاری میان دو جریان ده مهر و٬٬راه توده٬٬.

اشاره شد که تضادی در کارکرد نویدنو در ارتباط با برخورد به علی خدایی وجود دارد.

نویدنو از یک سو با شرکت بهروز مطلب زاده در هیئت تحریه ی مجله ی ارژنگ موافق است. از سوی دیگر با باز انتشار مقاله ی سال ۱۳۹۴ به افشاگری محدود علیه علی خدایی می پردازد. سویه ی دیگر در پیچیدگی کارکرد نویدنو این سویه است که ابرازنظر نگارنده را در ارتباط با مشکوک و قابل تأمل بودن مضمون «یادماند ها» در ارتباط با هم سوی آن با نظرات هوشنگ اسدی انتشار داده نمی شود.

در آنجا نشان داده شده است که چرا هم سویی نظر خدای و اسدی می‌تواند نادرست باشد. نشان داده شده است که هر دو مطلب نگاشته شده، کتاب هوشنگ اسدی و هم «یادمانده های» علی خدایی که از آن‌ها در مقاله بامداد مهرگان نقل شده است، پس از دیدار علی خدایی و اسدی نگاشته شده‌اند و لذا می‌توانند هماهنگ شده باشد.

به عنوان شاهد دیدار اسدی و خدایی، نگارنده رفیق بهروز مطلب زاده را نام می برد. این رفیق در جریان این دیدار بوده است. درضمن رابطه نزدیک میان رفیق بهروز مطلب زاده و اسدی و همسرش وجود دارد که در ابرازنظر به آن اشاره شد.

در مقاله ی پیش گفته ی رفیق هاتف رحمانی در افشاگری علیه علی خدایی، همچنین پرسش هایی که این رفیق باید از آن‌ها با خبر باشد، ذکری بعمل نمی آید. به آن پیش تر اشاره شد. علی خدایی که در «یادمانده» نگاری ید طولانی دارد، تاکنون به پرسش هایی پاسخ نداده است که برای روشن شدن جایگاه او در جنبش توده‌ای تعیین کننده است. متأسفانه از او انکت جدیدی برای عضویت در حزب توده ایران نیز پس از آمدن به افغانستان وجود ندارد.

موضع سالیان طولانی فعالیت علی خدایی پس از دزدیدن آرشیو نشریه حزبی راه توده، القای ضرورت ادامه ی سیاست «انتقاد و اتحاد» حزب توده ایران است. آن را «مشی توده ای» می نامد! جریان انحرافی ده مهر و عدالت نیز از همین ارزیابی پیروی می کنند. خدایی این موضع را در ارتباط با جریان هاشمی رفسنجانی در حاکمیت ج ا دنبال می کند. دیگران در ارتباط با احمدی نژاد و با سپاه پاسداران.

به پندار علی خدایی می‌تواند مبارزه ی علنی حزب توده ایران از این طریق در کشور احیا گردد. در این موضع رفقای ده مهر و عدالت نیز شریک هستند. هر دو جریان برداشت خود را با علایم ٬٬مثبتی٬٬ توجیه می‌کنند که می‌توان نزد گروه رفسنجانی و یا سپاه پاسداران یا احمدی نژاد یافت.

درک انحرافی از نبرد طبقاتی در ایران نزد همه ی این جریان های انحرافی توده‌ای قابل شناخت است .

باور به امکان عملی شدن یک برنامه ی «سوسیالیسم ارتجاعی» به مثابه ی راه حلی واقع‌بینانه در شرایط کنونی در ایران، به طور عملی به معنای نفی مبارزه دمکراتیک است به مثابه ی نبردی رهایی بخش در شرایط حاکم بر نبرد طبقاتی در ایران.  که باید به منظور احیای حق قانونی مبارزه ی آزاد و قانونی برای حزب توده ایران و همه ی مدافعان واقعی هدف‌های آزادی بخش و ترقی خواهانه ی انقلاب بزرگ ملی- دمکراتیک بهمن مردم میهن ما عملی گردد و به عنوان اهرم تجهیز و سازماندهی توده ها به کار گرفته شود. نرمش ظاهریِ ارتجاع حاکم در برابر برنامه «سوسیالیسم ارتجاعی» که نشان ژرفش نبرد طبقاتی در ایران است، به منظور ممانعت شرکت این جریان های انحرافی توده‌ای در مبارزه دمکراتیک برای حقوق قانونی در ایران انجام می شود. هدف، ناممکن ساختن شرکت در مبارزه دمکراتیک توسط این جریان های توده‌ای است.

این رفقا می‌خواهند مبارزه ی دمکراتیک را فدای بند وبست و رابطه‌های ارباب- رعیتی دوران فئودالیسم در ایران کنند. می‌خواهند نبرد رهایی بخش دمکراتیک را با «سوسیالیسم ارتجاعی» تاق بزنند!

پرسش: در پایان داوری شما در باره دوران رهبری رفیق خاوری چیست؟  از یک سو ایشان حزب را از چنگ دسته آقای امیر خسروی بیرون کشاند؛ در برابر سوسیال دموکراسی حزب دلاورانه ایستادگی کرد؛ پس از کنگره ششم حزب را از آشفتگی اندیشه و پراکندگی نجات داد؛ رهبری حزب را تا اندازه ای با خرد همگانی هم گام کرد. از سوی دیگر رفیقان درست کار بسیاری رانده شده اند؛ دیالکتیک نبرد درون و برون هنوز جایگاه درست خود را در حزب پیدا نکرده است که برایند آن تنگ شدن پهنه دموکراسی حزبی بوده است؛ در هم آمیزی دیالکتیکی نبرد دموکراتیک و نبرد سوسیالیستی دست کم آنگونه که ما می اندیشیم به روشنی در سیاست های روزانه حزب بازتاب ندارد. داوری شما چیست؟

پاسخ: حال که به برخی سویه های پرسش پایانی شما در ارتباط با «رهبری رفیق خاوری» اشاره شد، سویه هایی که شما آن را به درستی برجسته ساخته‌اید، گفتگو را در همین زمینه ادامه دهم. شما داوری من را خواستارید. « داوری شما چیست؟»

رفیق زنده یاد منوچهر بهزادی در دیدارهای چند بار در سال خسته نمی‌شد در سفر چند روزه ما به پرسش های ما پاسخ دهد. رفیق بهزادی ازجمله بارها گفت، «درباره مبارز سیاسی می‌توان تنها پس از مرگش قضاوت نمود». خوشبختانه رفیق عزیز علی خاوری با سلامتی و شادابی و تیزهوشی سالیان طولانی نیز به وظیفه ی توده‌ای خود عمل خواهد نمود. من به خود اجازه نمی‌دهم درباره نکته‌هایی که شما در پرسش مطرح نموده اید، به «داوری» بنشینم. آنچه که می‌توانم بگویم، ارزیابی و برداشت خودم است نسبت به پرسش ها.

برای نمونه،  ذکر «حزب را از چنگ دسته آقای امیر خسروی بیرون کشاند» تاریخی قدیمی تر از برگزاری پلنوم هیجدهم دارد. برمی‌گردد به فعالیت «کمیته برون مرزی» حزب توده ایران که با مسئولیت رفیق خاوری و شرکت رفیق کاظم با نام مستعار شیرازی و من پایه ریزی شده بود و از طرف رفیق زنده یاد جوانشیر، دبیر تشکیلات حزب توده ایران که در روزهای میان دو یورش نگاشته و ارسال شده بود، مورد تأیید مجدد قرار گرفت.

رفیق جوانشیردر نامه ی خود  انتشار اولین اطلاعیه «کمیته برون مرزی» را پس از یورش اول به حزب، که در شرایط بی‌خبری ما از وضع حاکم در ایران تنظیم شده بود و از رادیو باکو انتشار یافت، مورد تأیید قرار داد. رفیق جوانشیر یک بار دیگر ترکیب سه گانه ی کمیته ی برون مرزی را با تأکید بر مسئولیت رفیق خاوری یادآور شد. او در آن نامه که امیدوارم در آرشیو حزب وجود دارد، موضع بقیه ی رفقای هیئت سیاسی را درباره ی وضع ایجاد شده توضیح داده و بر ضرورت تداوم سیاست انقلابی حزب توده ایران توسط کمیته ی برون مرزی تأکید بعمل آورد. بعد ها دریافتیم که رفقا زنده یاد احسان طبری و مهرگان در یورش اول دستگیر نشده بودند. لذا نامه رفیق جوانشیر را باید نظر لااقل این دو رفیق از رهبری حزب نیز تلقی نمود.

رفیق خاوری پس از یورش دوم و با توجه به وضع ایجاد شده، و به ویژه با توجه به انتشار اعلامیه ای با عنوان «کمیته داخی» ضرورت توسعه ی کمیته ی برون مرزی را در نشستی مطرح نمود. بر سر این امر توافق بود که برخی را باید به فعالیت در آن دعوت نمود. یکی از این افراد دبابک امیر خسروی بود که در نشستی شرکت نمود و در آن خواستار انتقال رهبری حزب به غرب شد. رفیق عزیز خاوری با عصبانیتی قابل فهم بر سرش فریاد زد که «رگ گردم را هم بزنید، رهبری حزب را به غرب منتقل نخواهم کرد»! باوجود ین بابک امیر خسروی که عضو کمیته ی مرکزی حزب بود، آن طور که رسم اساسنامه ای و سنت کارکرد حزب توده ایران است، به پلنوم هیجدهم فراخوانده شد!

کمیته ی برون مرزی، بلافاصله نسبت به اعلامیه ای که به عنوان «کمیته درون مرزی» انتشار یافته بود، واکنش نشان داد. کمیته ی برون مرزی خواستار قطع فعالیت رفقا در چنین روابط ی شد. موضعی که از نظر کارکرد سازمانی دقیق و منطبق با سنت حزب است. این پدیده ولی به نوبه خود، هسته ی مساله ای را که تاکنون هم حل نشده است، یعنی مساله ی دیالکتیک مبارزه داخل و خارج از کشور را قابل شناخت می سازد!

بابک امیر خسروی که شبی هنگام دیدار من با رفیق جوانشیر به طور غیرمترقبه حضور یافت (او در طبقه ی بالاتر از آپارتمان رفیق جوانشیر در تهران زندگی می کرد)، مطالعه ی کتاب حماسه داد را که اخیراً انتشار یافته بود به پایان رسانده بود و با لذت و شور از کتاب تعریف نمود و خواستار امضای یادبود رفیق جوانشیر در کتاب شد که عملی شد. ولی همین بابک امیرخسروی پس از خارج شدن از ایران دیگر بازنگشت. رفیق جوانشیر در آخرین دیدار من با او ازجمله گفت: «تماسی با خسروی نگیرید و رابطه‌ای برقرار نکنید»!

ارزیابی من از کمبودها در فعالیت حزب توده ایران در سال‌های اخیر به مضمون و شکل مبارزه آن مربوط می شود. از یک سو نمی‌توان تقلیل برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران را سیاستی واقع‌بینانه ارزیابی نمود. از سوی دیگر نمی‌توان  مبارزه ی حزب را در داخل و خارج از کشور دارای شکلی متناسب ارزیابی نمود.

نمی‌توان برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران را که بنا به تعریف مستدل رفیق جوانشیر در سیمای مردمی حزب توده ایران دارای دو سوی تفکیک ناپذیر مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی است، تنها با مبارزه برای برپایی اتحادهای اجتماعی، یعنی با مبارزه دمکراتیک تعویض نمود، ولی مدعی حفظ هویت طبقاتی حزب توده ایران بود.

مبارزه ی دمکراتیک در سرمایه داری که مبارزه‌ای ضروری و حیاتی است، در عین حال مبارزه‌ای است در چارچوب شرایط حاکم. چارچوبی که باید با مبارزه دمکراتیک به سود منافع آنی طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان یدی و فکر و متحدان اجتماعی آن‌ها فراخ تر شود. بهبودی نسبی برای زندگی زحمتکشان در شرایط بقای سرمایه داری ایجاد سازد. مبارزه دمکراتیک، بدون مبارزه ی سوسیالیستی، بدون انتقال آگاهی طبقاتی به درون جامعه، لزوماً در سطح یک مبارزه برای تثبیت شرایط حاکم باقی می ماند. سی سال دیگر هم که ما برای گذار از دیکتاتوری بر روی مبارزه اتحادی سرمایه بگذاریم و سیاست خودمان را به آن محدود سازیم، گذار از دیکتاتوری ممکن نخواهد شد، زیرا سرشت مبارزه ی دمکراتیک به تنهایی قادر به گذار کیفی از شرایط حاکم نیست.

تصاحب قدرت سیاسی از چنگ دیکتاتوری ولایی یک گذار کیفی، برشی انقلابی را تشکیل می دهد. از این رو باید برای تدارک گذار کیفی از دیکتاتوری، حزب توده ایران همزمان با مبارزه ی دمکراتیک، به مبارزه ی سیاسی- سوسیالیستی بپرداز. مبارزه‌ای که قادر است با انتقال آگاهی طبقاتی به زحمتکشان، به تجهیز زحمتکشان و متحدان نزدیک آن دست یابد و به آن بیانجامد. تنها   با «پیوند» عملی میان مبارزه دمکراتیک و سوسیالیستی که یکی از مهم‌ترین مصوبه های ششمین کنگره ی حزب توده ایران است، می‌توان برای جنبش اتحادی به نیروی بدل شد که بتواند گذار از دیکتاتوری را  عملی سازد. آن طور که ازجمله در جریان انقلاب بهمن نیز تجربه شد.

در سیاست کنونی حزب توده ایران، چنین شفافیت نظری- تئوریک در برداشت مستقل طبقاتی دیده نمی شود. این پنداشت حاکم است که گویا می‌توان با تن دادن به یک «برنامه حداقل» که میان همه ی سازمان های سیاسی کنونی در جامعه ایرانی مشترک باشد، گذار از دیکتاتوری را به یک گذار کمّی بدل نمود. به یک «روند تدریجی گذار» بدل نمود که رفیق از نامه مردم می پندارد!

مصاحبه ی اخیر نامه مردم با رفیق «سخنگوی رهبری حزب کمونیست سودان» ولی می‌آموزد که «گذار کمّی» از دیکتاتوری هنگام حل مساله تصاحب قدرت، پنداشتی ذهی است. بی اعتقادی به این شناخت است که شکل حاکمیت خادم و حافظ نظام است. برداشت «گذار کمّی» از دیکتاتوری، برداشت گام به گام از روند حذف قدرت سیاسی از دیکتاتوری، با واقعیت تجربه ی انقلابی ازجمله در سودان همخوانی ندارد.

نمی‌تواند دیکتاتور حذف شود، ولی روابط اجتماعی که وجود دیکتاتوری را برای نظام ضروری ساخته است، باقی بماند. تصاحب قدرت سیاسی، یک تغییر کیفی در حاکمیت نظام است. برداشت «گذار کمّی» از دیکتاتوری، برداشتی که می پندارد می‌توان و در «روند تدریجی گذار»، گام به گام به حذف قدرت سیاسی از دیکتاتوری دست یافت، با واقعیت تجربه ی انقلابی ازجمله در سودان همخوانی ندارد.

این نکته در پاسخ سخنگوی حزب کمونیست سودان به پرسش‌ رفیق از نامه مردم، قابل دریافت است و از شفافیت کامل برخودار است. رفیق از نامه مردم می پرسد: «جنبش مردمی در سودان موفق به برکناری دیکتاتور سودان .. شد.» پاسخ سخنگوی حزب کمونیست سودان تایید آمیز نیست، آن طور که پرسش رفیق نامه مردم با توصیف شرایط تمنای پاسخ مثبت را انتظار می کشد. رفیق سودانی می گوید: «به رغم موفقیت نسبی ..، برای رسیدن به هدف درهم شکستن و برچیدن بنیاد رژیم [دیکتاتوری] گذشته [که گذاری کیفی است!]، هنوز راه درازی در پیش است»!

اضافات در پرسش رفیق از نامه مردم که «برکناری دیکتاتور سودان» را «آغاز روند تدریجی گذار – ولو با فراز و نشیب هایی – به سوی ایجاد تغییرهای بنیادین سیاسی- اجتماعی» توصیف می کند (تکیه از من)، با پاسخ ساده و روشن رفیق سودانی روبرو می شود. رفیق سودانی آنچه را که تحقق یافته است «گذار از دیکتاتوری» ارزیابی نمی کند. آن را «موفقیت نسبی» اعلام می‌کند و می گوید: «به رغم موفقیت نسبی ای که در برکنار کردن البشیر و شماری از نزدیکان او به دست آمد، برای رسیدن به هدف درهم شکستن و برچیدن بنیاد رژیم [دیکتاتوری] گذشته، هنوز راه درازی در پیش است

بررسی مضمون این مصاحبه در این سطور هدف نیست، هدف نشان دادن آن است که در سودان باوجود موجود بودن توافق بر سر گذار از دیکتاتوری به مثابه یک «برنامه حداقل» میان لایه‌های متفاوت مبارزان، یک تغییر کیفی ایجاد نشد. تغییر، تغییری کمّی باقی ماند. تنها شکل دیکتاتوری تغییر یافت. ولی با «کودتای قصر [جمهوری] که ژنرال ها به آن دست زدند ..» این تغییر در سطح یک تغییر صوری و کمّی متوقف شد.

وضع در ارتباط با دیالکتیک نبرد حزب توده ایران در داخل و خارج از کشور دارای وضعی مشابه است. تاکنون تئوری مبارزه داخل و خارج از کشور اصلاً مطرح نشده است. از کوشش برای تئوریزه کردن مساله نمی‌توان هیچ نشانی یافت. این در حالی است که شرایط مبارزه در ایران و خارج از آن به شدت متفاوت است. تجربه ی موفق دوران پیش از انقلاب بهمن نشان می‌دهد که رفقای مبارز در ایران می بایستی از شکلی دیگر بهره گیرند و با تکیه به شعارهای دیگری برزمند، از آنچه که ارگان های رسمی حزب می‌تواند در خارج از کشور مطرح سازد؛ به مثابه توپخانه مطرح سازد و عمل کند، تا کمک باشد به مبارزه پیاده نظام در داخل کشور. آیا وضع مبارزه در داخل و خارج از ایران اکنون از شفافیتی برخودار است که در دوران پیش از انقلاب برخوردار بود؟ پاسخ منفی است.

ناتوانی برای طرح وظیفه های متفاوت در رهبری کنونی، همانطور که شما نیز در پرسش خود بیان می کنید، در ارتباط قرار دارد با حذف رفقای مدافع سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران از زندگی درون حزبی. گامی که با این امید عملی می‌شود که پنداشته می‌شود که طرح تضاد ها میان نظرات مختلف یک گشاد بازی غیرضروری و مصرف نیروی بیهوده است. صرفه جویی وقتی ایجاد می‌شود که رفقای دارای یک نظر مشترک، دارای یک «برنامه حداقل» مشترک، نقش تعیین کننده در درون حزب داشته باشند. پنداشته می‌شود که هنگامی که تضادها طرح نمی شوند، انجام وظیفه آسان‌تر است. در حالی که با طرح نشدن مواضع متفاوت و متضاد و متناقص در بحث‌های درون حزبی، راه حل دیالکتیکی آن‌ها یافت می‌شود و مبارزه ی حزب سی سال درجا نمی زند.

ناتوانی برای تجهیز توده های زحمتکشان پیامد بی تردید حذف مبارزه ی سوسیالیستی از برنامه حزب توده ایران است. گامی که دست به دست حذف اندیشه ی انقلابی، وضع دراماتیک کنونی را باعث شده است که اگر نتوان به آن آگاهانه و هشیارانه پایان داد، می‌تواند به فاجعه تراژدیک دیگری بیانجامد و همه دستاوردهای تاکنون را که رفیق عزیز علی خاوری نقش برجسته‌ای در آن داشته است در ارتباط با حفظ هستی و مبارزه ی حزب توده ایران با خطر جدی روبرو سازد.

اشاره کردم که در وضعی قرار ندارم که بتوانم کارکرد رفیق عزیز خاوری را مورد «ارزیابی» قرار دهم. ولی در یک مورد مشخص می‌توانم و باید انجام دهم! گرچه این مورد آب و رنگی شخصی نیز دارد، انگیزه ی سخن، عمدتاً جلب نظر به مساله ی سازمانی و سیاسی است. برخورد به ضرورت شرکت همه ی اندیشه‌ها در زندگی حزبی است که بدون آن می تواند خلاقیت حزب توده ایران خدشه دار شود. این نکته را مایلم مورد تأکید قرار دهم!

در رابطه ی دیگری اشاره دارم که من از زندگی سیاسی خود بسیار راضی هستم. زیرا لحظه‌ای از انجام وظیفه‌ای که حزب بردوشم گذاشته بود، کوتاهی نکردم. همیشه مواضع و نظراتی را که با ارزیابی پروسواس، مواضع انقلابی و علمی حزب توده ایران می‌دانم با جسارت مطرح نموده ام. شاید حتی بتوانم بگویم که تحمیل قطع رابطه ی حزبی به من موجب آن شد که کوشش من در زمینه خودآموزی تشدید نیز شود. لذا انتقاد من به حذف خلاف اساسنامه خود به عنوان عضو کمیته ی مرکزی حزب توده ایران از مبارزه ی درون حزبی انگیزه ی شخصی دارد، رنگ ناخشنودی شخصی دارد، ولی انگیزه اصلی متوجه دفاع از اساسنامه حزب توده ایران است. لذا انتقادی که اکنون مطرح می سازم، با هدف دفاع از مصالح عالیه حزب توده ایران عملی می گردد.

رفیق عزیز خاوری می‌تواند با من اختلاف نظر سیاسی داشته باشد، با شیوه ی رفتاری من موافقت نداشته باشد، می‌تواند صراحت من درباره ی رفتار رفیق صفری را نپسندد و نمونه‌های دیگر، ولی او نمی بایستی من را از فعالیت درون حزبی محروم سازد. رفیق خاوری از این رو نمی بایستی من را از زندگی درون حزبی محروم سازد، و این نکته نکته ی اصلی است، زیرا با توجه به تصمیم رهبری وقت حزب برای گسیل من به خارج، اعتماد مالی و دیگر نکته‌ها به من، با توجه به کارکرد مشترک ما در خارج از کشور و به ویژه هنگام انتقال مسئولیت ها و پول حزب به رهبری جدید رفیق خاوری می بایستی بداند و می داند که من به اساسنامه حزب پایبند هستم. او می توانست، همان‌طور که عمل هم نمود، مسئولیت های مرا پس بگیرد، ولی می توانست، همان‌طور که عمل هم نمود، مرا برای انجام هر ماموریتی ارسال کند. من می‌توانستم ذخیره ی مطمئنی برای فعالیت حزب باشم. انتخاب رفیق گرامی محمد امیدوار توسط من هنگامی انجام شد که من دارای هیچ مسئولیت حزبی نبودم!

رفیق خاوری که می‌دانست من رفیقی منضبط و پایبند به دیسیپلین حزبی هستم که در جریان سلب مسئولیت از من تجربه شده بود، تجربه کرده بود، باید حضور و مبارزه ی من را در حزب ممکن می ساخت. برای من لااقل شرایطی را ایجاد می‌کرد که رهبری پیش از انقلاب برای رفقای دیگر نیز ایجاد کرده بود. رفیق طبری در این باره از رفیق کیانوری نام می برد. رفقای نویسنده مقاله‌ “وحدت اندیشه و اسلوب تحلیلی حزب توده ایران نیز آن را مورد تأیید قرار می‌دهند و اشاره دارند که رفیق کیانوری توانست در همه ی سال‌هایی که فاقد مسئولیت سازمانی بود، از شیوه‌های بحث درون حزبی بهره بگیرد و با پایبندی به آن شخصیت منضبط خود را به نمایش بگذارد. چنین حق اساسنامه ای را نباید از هیچ رفیق حزبی سلب نمود. پیغام حزب  به رفیق زنده یاد حمید صفری که من حامل آن پیش از برگزاری پلنوم هفدهم بودم، این پیام بود که بیاید و نظراتش را در نشست در پیش مطرح سازد. این سنت و کارکرد حزبی نمی بایستی نقض می‌شد و باید در آینده مورد توجه قرار گیرد! این نکته نتیجه‌گیری از انتقاد من، نتیجه‌گیری سازنده و به سود مصالح حزبی است!




تضاد کنونی در جنبش توده‌ای و حل آن!
ابرازنظر به بازانتشار مقاله ی نیم نگاهی به واکنش آقای علی خدایی

سخن روز شماره ۱۳
۱۵ خرداد ۱۳۹۹، ۴ ژوئن ۲۰۲۰

بازانتشار مقاله ی رفیق گرامی هاتف رحمانی از سال ۱۳۹۴ در نویدنو، گام به جایی است!

علت درستی این گام صرفنظر از مواضع توضیح داده شده در مقاله، ناشی از این واقعیت نیز است که علی خدایی که در «یادمانده» نگاری ید طولانی دارد، تاکنون به پرسش هایی پاسخ نداده است که برای روشن شدن جایگاه او در جنبش توده‌ای تعیین کننده است. او این پرسش را به طور سمجانه آمیز مسکوت می‌گذارد که با کدام گذرنامه و با دریافت کدام ویزا از ایالات متحده ی آمریکا توانست با خانواده خود به این کشور سفر نموده و پس از چندین ماه اقامت به اتریش بازگردد؟

همه ی مسئولیت های علی خدایی در پیش از برگزاری کنفرانس ملی در کابل از او سلب شده است، آن طور که رفیق عزیز علی خاوری آن را در حواشی نشست پلنوم نوزدهم ازجمله به نگارنده اطلاع داد. باوجود این سلب مسئولیت ها از او، هنگام انتقال رهبری حزب توده ایران از کابل به پراگ، علی خدایی در همان خانه‌ای سکنی داده شد که دیگر رفقای هیئت سیاسی کمیته مرکزی نیز سکنی یافتند.

آن طور که بعد ها روشن شد، هنگامی که دیوار برلین فرو ریخت، علی خدایی و خانواده او از خانه حزبی محل سکونت خود در پراگ به ایالات متحده آمریکا نقل مکان و سفر کرد و پس از چندین ماه اقامت در آمریکا به کشور اتریش منتقل شد و در اتریش به دریافت پناهندگی سیاسی برای خود و خانواده دست یافت.

او بعدها ایجاد شدن امکان سفر به ایالات متحده ی آمریکا را ناشی از کمک خانواده همسرش که روس تبار است، اعلام می کرد. ولی راجع به علت و چگونگی بازگشت به اتریش و دریافت بی درد وسر و سریع پناهندگی سیاسی به عنوان توده ای هیچ گاه توضیحی در برابر پرسش نداد. توضیحی درباره ی کارکرد خود در چندین ماه اقامت در آمریکا داده نشد.

موضع سالیان طولانی فعالیت علی خدایی پس از دزدیدن آرشیو نشریه حزبی راه توده، القای ضرورت ادامه ی سیاست «انتقاد و اتحاد» حزب توده ایران است. او این موضع را در ارتباط با جریان هاشمی رفسنجانی دنبال می کند. به پندار او می‌تواند مبارزه ی علنی حزب توده ایران از این طریق در کشور احیا گردد. این موضع بیان درک انحرافی است از نبرد طبقاتی در ایران. نفی مبارزه دمکراتیک است برای احیاق حق قانونی مبارزه ی آزاد و قانونی برای حزب توده ایران و همه ی مدافعان واقعی هدف‌های انقلاب بزرگ بهمن مردم میهن ما. زنده یاد کیانوری نیز بلافاصله با این موضع گیری علی خدایی مخالفت نمود. نامه او علیه برداشت مثبت از سیاست هاشمی رفسنجانی در راه توده ی شماره ۲۵ انتشار یافت. در آن نامه زنده یاد کیانوری با لحنی تمسخرآمیز از «سردار جنگ» نام می‌برد که اکنون با سیاست «تعدیل اقتصادی» می‌خواهد خود را «سردار سازندگی» جا بیاندازد.

اکنون که در ایران ژرفش نبرد طبقاتی و بحران همه حانبه و روزافزون پایه‌های رژیم دیکتاتوری را متزلزل ساخته است، نسخه ی «سوسیالیسم ارتجاعی» توسط ارتجاع به عنوان راه چاره پیشنهاد می شود.

در چنین شرایطی است که در ایران کوشش های به جایی در جریان است تا فضای مبارزه ی سیاسی در کشور گشوده شود و از حق قانونی احزاب مدافع هدف‌های ملی- دمکراتیک انقلاب بزرگ بهمن ۵۷ مردم میهن ما دفاع بعمل آید. ازجمله و به ویژه برای جنبش توده‌ای و حزب توده ایران فضای مبارزاتی ایجاد شود.

این کوشش ها ولی متأسفانه به مثابه ی یک نبرد پیگیر دمکراتیک در جامعه درک نمی شود، بلکه وضع چنین درک می‌شود که گویا باید با هزینه پذیرش یک برنامه «سوسیالیسم ارتجاعی» به حقوق قانونی نیم بند دست یافت. برنامه‌ای که به معنای دریافت به اصطلاح ٬٬آزادی٬٬ است با هزینه ی بر باد دادن مواضع انقلابی حزب توده ایران.

بدیهی است که حتی شکل «سوسیالیسم ارتجاعی» می‌تواند در شرایطی شکل قابل پذیرش باشد. ادامه ی حیات برای مبارز را ایجاد سازد. در دوران های نبرد سخت طبقاتی، هیچ شکل و امکان را نباید نفی نمود. زندگی و نبرد می‌آموزد که شکل‌ها ٬٬زشت٬٬ همکاری با دشمن نیز می‌توانند به منظور توسعه ی نفوذ معنوی مبارزان انقلابی نقش تاریخی معینی ایفا سازند. چنین تجربه‌هایی در بازداشتگاه ی مرگ آلمان هیتلری دیده شده است که ازجمله به آزادسازی بازداشتگاه در آوسشیوتس به دست زندانیان آن انجامید.

چنین شیوه‌ها تن دادن به «جبر»ی است که تنها با حفظ مواضع انقلابی و مستقل طبقاتی مبارزان و حزب توده ایران قابل توجیه است.

در شرایط مشخص ایران و مبارزه ی حزب توده ایران، تنها با عمل به دیالکتیک نبرد در داخل و خارج از کشور می‌توان پشتوانه معنوی و مبارزاتی را برای کوشش آن‌هایی که دستشان زیر ساطور مستقیم دشمن طبقاتی قرار دارد فضایی را ایجاد نمود که در خدمت پیشبرد نبرد طبقاتی در شرایط سخت و پیچیده در ایران است.

انتشارات متفاوت در نامه مردم، نویدنو و برخی دیگر از نشریات حزب توده ایران و یا نزدیک به آن، ازجمله بازانتشار مقاله ی رفیق گرامی هاتف رحمانی در نویدنو، نشان وجود تضاد و تناقض هایی در اندیشه و کارکرد مبارزان توده‌ای است. به نظر می‌رسد که درک شرایط پیچیده ولی همزمان تغییر و ژرفش یابنده در نبرد طبقاتی در ایران، و مواضع متفاوت مبارزان که سویه های متضادی را در برمی گیرد و نشان می دهد، می تواند تنها دارای یک راه حل تعیین کننده باشد به منظور ادامه موفق نبرد طبقاتی در ایران. این راه حل تنظیم تئوری واقع‌بینانه است توسط مسئول های حزب توده ایران به منظور به مورد اجرا گذاشتن هشیارانه ی و آگاهانه ی دیالکتیک نبرد در داخل و خارج از کشور.

بی توجهی سالیان دراز به تجربه ی گذشته و موفق حزب توده ایران در  سال‌های پیش از انقلاب بهمن در ارتباط با مبارزات سازمان انقلابی نوید، وضع دراماتیک و تضاد پیچیده‌ای را در جنبش توده‌ای در ایران ایجاد ساخته است که بدون حل واقع‌بینانه و علمی آن، جنبش توده‌ای و حزب توده ایران می‌تواند با خطر ایجاد شدن تراژدی و فاجعه ی دیگری روبرو گردد که ابعاد آن همه ی دستاوردهای تاکنون را نیز بر باد خواهد داد!

گام رهایی بخش برای حل تضاد ایجاد شده در مبارزه توده‌ای ها در داخل و خارج از ایران می‌تواند تنها با یافتن دیالکتیک مبارزه مشخص گردان های متفاوت که در شرایط متفاوت می رزمند، برداشته شود. تنها با اتخاذ چنین سیاست علمی و تجربه شده است که می‌تواند آزادی عمل مبارزان پایبند به سیاست انقلابی و مستقل طبقاتی حزب توده ایران را ایجاد سازد و شرایط ضرور را برای هر نوع سازش کوچک و بزرگ در سر راه مبارزه ی انان بر طرف سازد، بدون آن که هویت طبقاتی و استقلال طبقاتی حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران خدشه دارد شود.

یافتن دیالکتیک ضروری نبرد در داخل و خارج از کشور از این رو نیز ضروری به نظر می رسد، زیرا، همانطور که دیده می شود، می‌تواند دستاویز سواستفاده محافل ضد توده‌ای و انحرافی را نیز ایجاد سازد. در شرایط تعریف نشده و تئوریزه نشده  دیالکتیک مبارزه در داخا و خارج از کشور، عناصری مانند علی خدایی نه تنها فعال می شوند، بلکه نقشی تعیین کننده نیز می یابند و می کوشند به دست آورند.

در چنین لحظه هاست که کمبود بزرگ فعالیت سازمانی حزب توده ایران در سال‌های گذشته ی سی سال اخیر چشم گیر می شود. در چنین لحطه هاست که نادرستی انتخاب فله ای رفقا به ارگان های حزبی تا سطح هیئت سیاسی و کنار گذاشتن فله ای آنان هنگام سرپیچی از سیاست درک نشده برخی از مسئولان، در همه ی ابعاد دراماتیک و فاجعه برانگیز آن، درک می شود.

در چنین لحظه هاست که درک می‌شود که پس از شکست ها و حتی پیروزی ها باید همه ی مبارزان آنکت حزبی جدید پر کنند. چنین شیوه ای را باید به مثابه یک ضرورت بی تردید برای فرد فرد مبارزان توضیح داد.

این درس پایانی، یعنی پرکردن مجدد انکت حزبی همیشه در شرایط ویژه شکست و یا پیروزی انقلاب امری متداول و ضروری است. باید اکنون نیز به آن عمل نمود. چنین شیوه ای موثرترین شیوه برای جدا ساختن سره از ناسره است!




اندیشه ی ضد کمونیستی خواستار پایبندی به شعار «نه شرقی و نه غربی»!

۱۷/۹۹مقاله
۶ خرداد ۱۳۹۹، ۲۶ مه ۲۰۲۰

تنها چند روز پس از برگزاری مانور مشترک دریایی جمهوری خلق چین، روسیه و ایران در دریای عمان، قتل تروریستی فرمانده قاسم سلیمانی توسط امپریالیسم آمریکا عملی شد. امپریالیسم آمریکا می خواست با اقدام تروریسم دولتی خود به ایران هشدار دهد که نزدیکی با چین و روسیه را در نمی‌پذیرد و آن را خلاف شعار «نه شرقی و نه غربی» جمهوری اسلامی ارزیابی می کند. گام های تضیغی علیه جمهوری اسلامی از این تاریخ توسط امپریالیسم و متحدانش تشدید شد.

اکنون با تشدید بحران اقتصادی و اجتماعی در ایالات متحده آمریکا، این امپریالیسم که به تنگنا رانده شده است، خواستار تشدید جنگ اقتصادی و تسلیحاتی علیه چین و روسیه است. تمام نیرو و ذخیره ی خود را در همه ی بخش‌های حاکمیت خود و متحدانش در جهان برای این «جنگ سرد» جدید تجهیز کرده است. بی بی سی و صدای آمریکا، رادیو فردا و دیگران در این زمینه نقش شناخته شده ی خود را به عهده دارند و به آن عمل می کنند.

برای نمونه، رضا علیخانی که یک روزنامه نگار «ملی- مذهبی» قدیمی است و طرفدار سیاست «موازنه منفی مصدق» و شعار «نه شرقی و نه غربی» جمهوری اسلامی پس از انقلاب بهمن ۵۷ است، از آن دسته رونامه نگارانی نیز است که مورد علاقه ی رسانه‌هایی از قبیل ٬٬کلمه٬٬ می باشد. او همزمان پای قرصی در بی بی سی و صدای آمریکا داراست.

با چنین ویژگی‌های عجیب نیست که رضا علیخانی بتواند به یکی از فعالین در خدمت «جنگ سرد» جدید امپریالیسم آمریکا نیز بدل گردد. از این رو علیخانی به عنوان مخاطبِِِ متخصص و کارشناس به پرسش های گردانندگان رسانه های پیش گفته ی امپریالیستی پاسخ می‌دهد و در بحث‌های سیاسی در این رسانه‌های «غربی» به طور فعال شرکت دارد.

رضا علیخانی که پیش تر عضو هیئت تحریریه روزنامه ایران فردا بوده است، در فعالیت‌های خبرنگارانه خود ولی تنها نگران نقض بخش «نه شرقی» در شعار «نه شرقی و نه غربیِ»‌ جمهوری اسلامی است. او همچنین پاسبان حفظ سیاست «موازنه منفی» است که دکتر مصدق در سال‌های بیست و سی دنبال می کرد.

با چنین ویژگی‌ها است که علیخانی نقش یکی از فعالان را در مبارزه علیه چین و روسیه در رسانه‌های امپریالیستی ایفا می‌کند و داراست و با انتشار مقاله های سریال در سایت ٬٬کلمه٬٬ کارکشتگی خود را در «کندوکار در رسانه‌های مرتبط با رسانه‌های سپاه و سازمان اطلاعات» به نمایش می گذارد.

او در قسمت اول مقاله های سریال خود در ٬٬کلمه٬٬ هنوز از درجه ی معینی از شرم برخوردار بود و مقاله را بدون نام خود انتشار داد. در قسمت‌های دوم و سوم و در «ادامه» که وعده داده است، پرده ها را بالا زده و نام خود را ذکر و جایگاه خود را روشن و شفاف نموده است. در این «جهان سنگ دل سرمایه» چه باکی برای مواضع ضد کمونیستی و توده‌ای ستیزانه؟

وظیفه ی این سطور افشای اسلوب کار این متخصص ضد کمونیست و توده‌ای ستیز نیست. این اسلوب نزد او و دیگران با موقعیت و جایگاه او در رسانه‌های امپریالیستی، شناخته شده تر از آن است که باید برای زحمتکشان و مردم میهن ما افشا گردد. شیوه ی ژورنالیستی جمع آوری و ردیف کردن خبر و نظر که بخش کوچکی از آن درصدی از واقعیت را دربرمی گیرد، و بقیه عمده ی آن با خبرهای راست و دروغ و نادرست و دسته چین شده و از درون رابطه‌ها بیرون کشیده شده که در بسته بندی پر زرق وبرّاق ارایه می شود، نخ نما تر از آن است که باید آن را شکافت. این‌ها اجیل دور خورش اند. خواننده منصف با خواندن نوشته‌ها خود به آن پی می برد.

وظیفه همچنین افشاگری درباره ی محتوای به اصطلاح خبرها و نقل قول‌های او نیست. موضوع طرح شده توسط علیخانی، با هدف روشنگری علیه سیاست ضد مردمی و ضد ملیِ رژیم ولایت فقیه انتخاب نشده است. هدف، همانطور که اشاره شد، شرکت فعال است در کنسرت ضد کمونیستی امپریالیسم. کنسرتی که مخالف آن است که کشورها در منطقه و در جهان برپایه منافع مشروع خود، به همکاری به سود دو طرف بپردازند.

در مورد مشخص ایران، برخی از این به اصطلاح منافع ج ا، البته با منافع مردم میهن ما در تضاد است و منافع ملی ایران را تشکیل نمی دهد. برای نمونه دامن زدن به جنگ میان مذاهب و قوم ها که سیاست شناخته شده ی استعماری امپریالیسم است که توسط ج ا با هدف دامن زدن به شیعه گری در منطقه عملی می گردد، در تضاد صدوهشتاد درجه‌ای با منافع مردم میهن ما قرار دارد. سیاست ضد مردمی ای که حرمت انسان را پامال می کند، زیرا آن را فاشیست و داعش گونه به گروه‌های مذهبی و قومی تقسیم می کند.

سیاست واقع‌بینانه و مردمی- دمکراتیک؟

آنچه که می‌تواند یک مویی از حقیقت در سخنان علیخانی ها را تشکیل دهد، که موضوع اصلیِ نگرانی او و امثال او نیز است، و طرح مغرضانه ی آن هدف اصلی را در مقاله ی سریال «خبرنگار ملی- مذهبی» تشکیل می دهد، گرایش عینی درستی است که در ج ا با مانور مشترک دریایی با شرکت چین و روسیه و ایران که در دریای عمان برگزار شد و بلافاصله با اقدام تروریسم دولتی امپریالیسم آمریکا روبرو گشت، قابل شناخت است. پدیده‌ای که برخی ها را دچار وحشت و سراسیمگی و دیگرانی را ذوق‌زده کرده است!

علیخانی آن را «نزدیکی روز به روز .. حاکمان ایران با محوریت ولایت فقیه .. به روسیه و چین» می داند.

علیخانی ها در نوشتار و مصاحبه‌ها با رسانه‌های امپریالیستی، به منظور توضیح علت ٬٬خطر٬٬ مورد نظرشان در پامال شدن بخش «نه شرقی» در سیاست ج ا، دو سویه را مطرح می سازند. یکی- سیاست ماجراجویانه ج ا در منطقه وجهان، که به آن اشاره شد؛ و دیگری- نداشتن «دوست و متحد در منطقه و جهان» که ج ا را «به اختیار و به اجبار [به] نزدیکی بیشتر و حتی وابستگی به روسیه و چین» کشانده است.

از چنین ارزیابی، این آقایان و رسانه‌های امپریالیستی به این نتیجه‌گیری ٬٬منطقی و متکی به عقل سلیم٬٬ می‌رسند که باید ج ا موکداً پایبندی خود را به بخش «نه شرقی» سیاست خود نشان دهد تا شایستگی داشتن «دوست و متحد در منطقه و جهان» را به دست آورد. آن‌ها پیشنهاد می‌کنند که ج ا در همان اینترنت تحت کنترل گوگل، بیل گیتس و آمازون و دستگاه‌های امنیتی امپریالیستی باقی بماند که آن را «ارتباط جامعه با اینترنت بین المللی» می نامند.

رضا علیخانی، همانطور که در زیر عنوان ها در مقاله ی سریال خود ذکر می کند، خواستار همکاری با محافلی است که آن‌ها را «مخالفان روسیه و چین» می داند، خواستار آن است که لطفن دیگر به «نقل شیفته وار اخبار مرتبط با روسیه» نپردازید و «علیه نیروهای طرفدار بهبود رابطه با غرب .. [به] اختلاف افکنی و جوسازی» نپردازید و به این رفتار ادامه ندهید! از «تقدیس پوتین و شیفتگی نسبت به او» دست بردارید و تا آنجا که دستتان می‌رسد، در شورای امنیت و سازمان ملل به بخشنامه ها «غرب» رأی مثبت بدهید!

این خبرنگاران ضد کمونیست و خادم سیاست نواستعماری امپریالیسم توصیه می‌کنند که پوتین در دیار با خامنه ای به او «قران خطی» هدیه نکند، بلکه یک «شاپکا» هدیه کند که ویتوریو دسیکا با استهزا در فیلمی در برابر انتقاد مرد همسایه ذکر می کند. (هدیه ی ماسترویانی، دوست سوفیالورن در آن فیلم لباس زنانه است).

نگرانی ضد کمونیست هایی از قبیل رضا علیخانی و دارودسته های بی بی سی، صدای آمریکا و رادیو فردا و هم ذوق زدگی برخی ها از ٬٬چپ٬٬ فاقد زمینه ی عینی است! نگرش تنها به ظاهر پدیده و کارکرد رژیم ولایت فقیه برای درک پیچیدگی و چندلایگی وضع کافی نیست که شیوه ی کارکرد ضد کمونیست‌ها و برخی خوش باوران مصلحت جو را تشکیل می دهد.

این درست است که حاکمیت نظام سرمایه داری وابسته به اقتصاد امپریالیستی می‌کوشد از همه ی امکان ها برای تداوم هستی خود بهره جوید. همچنین می‌تواند با این واقعیت همراه و هم سو باشد که مدافعان نزدیکی به چین و روسیه در این حاکمیت حتی با ملاحظاتی بیش از بهره بردن از تناسب قوا در سطح منطقه و جهان به سود بقای خود بیاندیشند، به سخنی دیگر با برداشت‌هایی بیش ازبرداشت  یک کاسبکار معمولی بکوشند رابطه میان خود و چین و روسیه را بهبود بخشند. برداشتی که می‌تواند حتی عنصرهای به اصطلاح ترقی خواهانه را نیز در برداشته باشد، هنگامی که با دستاوردهای جمهوری خلق چین آشنا می‌شوند و یا آن را در برخی کارکردها در روسیه می بینند.

برای نمونه، تعطیل کار در جریان پاندمی کرونا را پوتین با ادامه پرداخت دستمزد به کارمندان توسط شرکت ها و صاحبان آن برای یک دوره ی شش هفته به عنوان تصمیم دولتی برای مبارزه با پاندمی اعلام نمود. شرکت ها بایستی از سودهای گذشته خود این هزینه را به عهده می گرفتند. تصمیمی که با موفقیت عملی شد.

به منظور جلوگیری از هر نوع سوتفاهم، باید اشاره کرد که در ارزیابی دقیق و همه جانبه از انگیزه ی احتمالی گرایش به نزدیکی و همکاری محدود ج ا با جمهوری خلق چین و یا روسیه، می‌توان حتی به پذیرش ذهنیات ٬٬ترقی خواهانه٬٬ در این یا آن شخصیت و حتی سازمان دولتی از قبیل سپاه پاسداران در ج ا مانند برخی ها گرایش داشت، ولی باید میان واقعیت عینی- ماتریالیستی کارکرد حاکمیت سرمایه داری در ج ا از یک سو، و برداشت‌های ذهنی واقعاً موجود و یا پنداشته توسط برخی ها ازجمله در سپاه پاسداران و یا نزد شخص خامنه ای از سوی دیگر، تفاوت قایل شد.

به سخنی دیگر باید برای ارایه تحلیلی همه جانبه از پدیده ی نزدیکی ج ا به چین و روسیه، برخلاف نظاره گران ظاهربین پیش گفته از راست و به اصطلاح از چپ، عمیق‌تر به شرایط و کارکردها پرداخت و آن‌ها را در نتیجه‌گیری در ارزیابی مورد توجه قرار داد.

وحدت موضع ضد امپریالیستی و دمکراتیک!

عمده ترین نشان یک موضع ضد امپریالیستی در اندیشه و عمل برای هر کشور پیرامونی، مبارزه با سیاست نواستعماری امپریالیسم است. این نبرد پس از هفتاد سال پس از پیروزی انقلاب سوسیالیستی در جمهوری خلق چین، اکنون هم نبرد عمده‌ای را حتی در این کشور سوسیالیستی تشکیل می دهد. امپریالیسم و در راس آن امپریالیسم آمریکا می‌کوشد با همه ی ابزار و ترفندها در دوران «جنگ سرد» کنونی، مانع ایجاد استقلال واقعی اقتصادی و به تبع آن سیاسی- اجتماعی- فرهنگی یک کشور بزرگِ در حال توسعه با کثرت خلق ها در آن بشود.

این نبرد اکنون علیه جمهوری خلق چین به طور عمده در صحنه ی اقتصادی در جریان است که با خطر تبدیل شدن به جنگ واقعی نیز روبروست. ولی کارزار تبلیغاتی و به اصطلاح فرهنگی- تمدنی نیز در آن توسط ارتجاع و عمال آن فراموش نمی‌شود که سرشت ضد کمونیستی نبرد را قابل شناخت می سازد. تدارکات جنگ طلبانه امپریالیسم در این زمینه غیرقابل انکار است و باید در ارزیابی همه جانبه ی سیاسی از شرایط کنونی جایگاه ضروری خود را دارا باشد، تا ارزیابی را به ارزیابی ای مارکسیست- لنینیستی بدل سازد که مبتنی است بر منطق دیالکتیک ماتریالیستی!

برای آن که مضمون نبرد فرهنگی- تمدنی در موضع ضد کمونیستی این آقایان بیش تر تفهیم شود که رضا علیخانی و رسانه‌های امپریالیستی در آن بسیار فعال هستند، طرح یک نمونه سودمند است. این نمونه برمی‌گردد به بحثی که ازجمله در آلمان برقرار است درباره ی یک ٬٬اپ٬٬ که به کمک آن می‌توان از طریق تلفن همراه، تماس نزدیک احتمالی فرد را به شخص مبتلا به ویروس کرونا تشخیص داد. با چنین ٬٬اپ٬٬ ولی حرکت هر فرد نیز می‌تواند مورد کنترل قرار گیرد. چنین ٬٬اپ٬٬ در چین به روندی عادی تبدیل شده است. هر کس که می‌خواهد سوار اتوبوس یا قطار و غیره شود و یا به محلی وارد گردد، با کنترل تلفن دستی خود، وضع ابتلا و یا ابتلا نبودن خود را به مامور رسیدگی نشان می دهد.

علیه چنین شیوه ی کنترلی در آلمان مقاومت میان مردم وجود دارد، زیرا نگران آن هستند که این کنترل برای انواع تضیغات دیگر توسط دولت و دستگاه‌های امنیتی آن نیز به کار گرفته شود. از این رو خبرنگار هنگام بحث در مورد این امکان در تلویزیون آلمان، به این نکته اشاره نمود که «البته انجام چنین کنترلی در یک کشور توتالیتر» آسان است. منظور آن بود که مردم در چین چاره‌ای ندارند به تحمل آن!

شاید سرسوزنی در این «جبر» ادعا شده درست باشد، ولی آن چیزی که خبرنگار آلمانی درک نکرده است و یا آگاهانه به تحریف آن می پردازد، این واقعیت است که توده ی مردم در جمهوری خلق چین با تجربه چندین دهه دریافته‌اند که تصمیمات حزب کمونیست  چین در خدمت حفظ منافع آن‌ها قرار دارد و با توجه به نیازهای فردی و اجتماعی آن‌ها گرفته می شود که در نشست مردم و سازمان های صنفی و کمیته های حزبی  در مناطق مختلف تدارک دیده شده است. روندی که با رشد فرهنگ و تمدنی همراه است که برای یک ژورنالیست ظاهربین قابل شناخت نیست و مضمون آن توسط توده ها غیرقابل درک است!

برای چنین اندیشه ی ضد کمونیستی این واقعیت که فرهنگ نو، فرهنگ سوسیالیستی در جمهوری خلق چین رشد می‌کند که در آن اعتماد به سیاست خادمین به منافع کل جامعه، دستور کار روزانه خادمان است برای حفظ منافع فرد  انسانی که می‌رود «جبر» شرایط نظام سرمایه داری را پشت سر بگذارد و با «اختیاری» آگاهانه پایه یک جامعه آزاد را پی ریزی کند که در آن آزادی هر فرد شرط آزادی کل جامعه است، «آرمان شهر کمونیستی» را!

این واقعیت که ج ا با شرایط ذکر شده در چین فاصله ی نجومی و دورانی داراست، نیازی به ذکر ندارد. اما ذکر این نکته همین جا ضروری است که این پندار که برخی ها آن را به بند ناف استدلال خود تبدیل نموده اند  که گویا باید نزدیکی به چین و یا روسیه را نشان موضع ضد امپریالیستی در ج ا نزد فرد و یا سازمانی ارزیابی نمود، خوش پنداری ناب و غیرمستدلی است.

در جمهوری اسلامی اقتصاد سیاسی ای به برنامه رسمی دولت های رنگارنگ آن تبدیل شده است که موجب و وسیله ی وابستگیِ نواستعماری ایران به امپریالیسم و سازمان های مالی امپریالیستی است.

استاد فرشاد مؤمنی در آخرین موضع انتقادی خود، ذوق زدگی دولت روحانی را برای رو آوردن سرمایه های سرگردان به بورس در ایران از این رو به نقد می کشد، زیرا او دقیقاً واقف است که بورس بازی و ایجاد شدن «حباب سرمایه سرگردان» نشان آن است که تولید کالا در نظام سرمایه داری در شرایط گرایش منفی سود سرمایه، پاسخگوی نیاز سرمایه به انباشت سود نیست!

تعطیل روزافزون تولید داخلی در ایران و فرار سرمایه به بازار بورس ناشی از این گرایش منفی درصد سود است که مارکس در کاپیتال نشان می دهد. این نشان ژرفش بحران سیستمیِ سرمایه داری است. از این رو سرمایه می‌خواهد با بازی در قمارخانه ی بورس «پول سازی» کند و دولت روحانی روی مالیات این پول سازی حساب باز می‌کند و از روی آوردن سرمایه های سرگردان به بورس ذوق‌زده می شود!

به سخنی دیگر، ج ا که با نقض غیرقانونی اصل های ۴۳ و ۴۴ قانون اساسی توسط «رهبر» در سال ۱۳۸۵ ناقوس وابستگی نواستعماری ایران را به اقتصاد امپریالیستی به صدا درآورد و هدف ترقی خواهانه انقلاب بهمن را پامال و به خاک سپرد، به طور عینی در وضعی قرار ندارد که قادر به مبارزه ی مادی- ماتریالیستی علیه امپریالیسم باشد!

سیاست تبهکارانه و ضد انسانی تشدید استثمار نیروی کار که اکنون به حداقل دستمزد به سطح نیمی از مرز فقر در کشور برای زحمتکشان در سال ۱۳۹۹ نزول داده شده است، و طولانی کردن ساعات کار روزانه و عمر ابزاری را در این دوره در نظام سرمایه داری تشکیل می‌دهد برای مقابله با گرایش منفی سهم سود!

تشدید استثمار نشان ضرورت پناه بردن دولت روحانی به بازار بورس و «حباب سرمایه سرگردان» است!

برپایه ی چنین وابستگی اقتصادی به اقتصاد جهانی شده ی امپریالیستی توسط ج ا است که تحریم های امپریالیسم آمریکا می‌توانند با شدت در وضع داخلی مؤثر باشند و آن را فاجعه آمیز تر سازند. کوبای انقلابی شست سال است با این تحریم ها روبروست، ولی با گردان پزشکی و کمک پزشکی خود به قهرمان جهانی مبارزه با پاندمی کرونا بدل شده است و استقلال سیاسی و اقتصادی خود را به رخ ضد کمونیست‌ها از قبیل رضا علیخانی و ذوق‌زده ها ٬٬چپ٬٬ در ایران می کشد! «دشمن سنگ دل است. ولی ما مغروریم!» (اط).

مبارزه ی ضد امپریالیستی بنا به خصلت خود، دارای سرشتی مردمی و به سود منافع طبقه ی کارگر ایران داراست. پایبندی به این ارزیابی محک است برای درک تفاوت میان تصورات و خیال بازی‌های «سوسیالیسم ارتجاعی» با مواضع انقلابی نزد چپ ایران. 

برخی ها می‌خواهند با خوش باوریِ پندارگونه به امکان «سوسیالیسم ارتجاعی» که باوری مذهبی گونه و نه برداشتی علمی است، دنباله روی خود را از لایه‌هایی از سرمایه داری توجیه کنند. وابستگی خود را به «سوسیالیسم ارتجاعی» توجیه کنند که ریشه ی تاریخی آن در ایران به «امیر کبیر» و ریشه ی جهانی آن به تسلیم سوسیال دمکراسی آلمان به بزرگواری بیسمارک، صدراعظم این کشور می رسد. بیسمارک ایجاد بیمه های اجتماعی را در این کشور همراه نمود با سرکوب حزب سوسیال دمکرات. گامی که به ابزاری تبدیل شد برای تقویت موضع برنشتین ها و کائوتسکی که شاگرد انگلس نیز بود در حزب سوسیال دمکرات آلمان. سرنوشت این سوسیال دمکراسی اکنون در آلمان امپریالیستی عیان تر از آن است که به توضیح بیش تری نیاز داشته باشد.

سرنوشت دیگری نیز در انتظار آنانی در ایران نیست که امید به «سوسیالیسم ارتجاعی» بسته اند. حق قانونی فعالیت علنی و آزاد سیاسی مدافعان هدف‌های مردمی و ملی انقلاب بهمن را فدای بازی‌های سیاسی دشمنان خلق می کنند. سرنوشت حزب کمونیست سوریه می‌تواند برای پندار مذهبی گونه و غیرعلمی از «سوسیالیسم ارتجاعی» و امکان استحاله ی رژیم دیکتاتوری در ایران عبرت انگیز باشد.

وحدت نبرد برای منافع آنی و آتی

اندیشه‌ی انقلابی که برای تقویت به جای قدرت «چانه زنی» طبقه ی کارگر ایران بر سر دستمزد شایسته توسط سندیکاهای آزاد و مستقل زحمتکشان یدی و فکری می رزمد که برخورداری از آن حق بلاتردید و قانونی طبقه ی کارگر ایران را تشکیل می دهد، از این رو این مبارزه ی دمکراتیک- مطالباتی را همزمان با انتقال آگاهی به زحمتکشان برای علت علّـی- ژنتیکی تشدید استثمار نیروی کار در ایران در شرایط کنونی انجام می‌دهد و از آن به نتیجه‌گیری برای ضرورت گذار از نظام سرمایه داری می پردازد، زیرا نظام سرمایه داری ازجمله قادر به حل پدیده و مقوله «دستمزد عقب افتاده» نیست!

ضرورت توضیح رابطه و وحدت نبرد برای منافع آنی- صنفی و آتی- سوسیالیستیِ طبقه کارگر برای زحمتکشان توسط مبارزان و فعالین کارگری تردید ناپذیر است. بدون ترسیم «شهر آرمانی» و نشان دادن امکان دسترسی به آن به عنوان ضرورتی تاریخی، نمی‌توان به نیاز مبارزاتی برای جنبش کارگری و آزادی خواهی در ایران کنونی دست یافت!

با ایجاد رابطه و نشان دادن وحدت نبرد میان مبارزه صنفی- و سوسیالیستی، مبارز آگاه نشان می‌دهد که دفاع از منافع آنی طبقه کارگر، همزمان دفاع از منافع کل جامعه ی ایرانی است، ازجمله و به ویژه برای دستیابی به توان در مبارزه ی ضد امپریالیستی و میهن دوستانه!

برای آن که نگرانی ضد کمونیست‌ها و توده‌ای ستیزان به واقعیت بدل گردد و به طور عینی به اهرمی مؤثر برای تغییر و بهبود شرایط در ایران بیانجامد، باید خواستار یک سیاست مردمی- دمکراتیک اقتصادی در ایران شد که در آن حقوق و منافع طبقه ی کارگر ایران محور مرکزی را تشکیل می دهد.

روشنگری  در این زمینه اجتناب ناپذیر است. تنها با چنین روشنگری و نشان دادن علت ضرورت اتخاذ یک سیاست ملی- ضد امپریالیستی با جهت گیری سوسیالیستی می‌توان نیروهای صادق را در لایه‌های از حاکمیت تجهیز نمود و آن‌ها را به متحدان طبقه کارگر برای باز و نوسازی اقتصادی- اجتماعی ایران بدل ساخت.

«آزادی میوه ی عدالت اجتماعی است» (فرشاد مومنی)، به چنین هدفی نمی‌توان بدون اتخاذ اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک با جهت گیری سوسیالیستی دست یافت که تنها با قطع کامل وابستگی اقتصادی به نظام سرمایه داری امپریالیستی می‌تواند تحقق یابد.

به هدف «آزادی [که] میوه ی عدالت اجتماعی است» می توان آن هنگام تحقق بخشید، هنگامی که حقوق دمکراتیک و آزادی بیان و فعالیت آزاد و قانونی برای طرفداران اهداف مردمی و دمکراتیک و ملی انقلاب بزرگ بهمن ۵۷ مردم میهن ما  در جامعه تأمین شود.

آزادی فعالیت احزاب طرفدار اهداف انقلاب بهمن، در مرکز آن آزادی حزب توده ایران، محک برای آن است که آیا علایم مثبتی که باعث نگرانی ضد کمونیست‌ها و توده‌ای ستیزان که دست در دست دستگاه‌های تبلیغی امپریالیستی دارند شده است، علائمی پایدار و پیگیر خواهند بود یا خیر!

تنها هنگامی که  آزادی زندانیان سیاسی تحقق یابد، پیگیری غیرقانونی مبارزان آزادی خواه و به ویژه زحمتکشان و خانواده‌های گرسنه ی آنان از تضیقات غیرقانونی قوه قضایه ی ضد مردمی پایان یابد، تبعیض داعش گونه میان مذهب و اندیشه‌ها از کارکرد تبهکارانه رژیم دیکتاتوری حذف شود، می‌تواند شرایط برای تحقق بخشیدن به یک اقتصاد مردمی و ملی در ایران ایجاد گردد و از این طریق جرقه های مثبتی که علیخانی آن را «نزدیکی روز به روز .. حاکمان ایران با محوریت ولایت فقیه .. به روسیه و چین» می نامد، به واقعیتی عینی و مادی- ماتریالیستی بدل شود.

 به منظور دستیابی به این هدف باید با طرح خواست عمده ی مساله مالکیت عمومی- مردمی برثروت های ملی و متعلق به نسل های کنونی و آینده ی خلق های ساکن سرزمین تاریخی ایران آن را به محور مبارزه بدل نمود.




«راهی راست با هدفی روشن» یا «اتحاد و انتقاد!»

سخن روز شماره ۱۱
۲ خرداد ۱۳۹۹، ۲۲ مه ۲۰۲۰

راهی راست با هدفی روشن، عنوان مقاله‌ای شایان توجهی است که در نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران (۲۳ اردی‌بهشت ۱۳۹۹) انتشار یافته است. اهمیت مقاله دارا بودن سویه هایی متفاوت آن است. بررسی همه ی آن‌ها در یک نوشتار آسان نیست.

نکته ی شایان توجه ی مقاله ی نامه مردم برجسته ساختن نقاط مشترک مورد نظر نویسنده ی مقاله است با نظر نظریه پرداز اصلاح طلب ابوالفضل قدیانی در ارتباط با مخالفت با دیکتاتوری ولایی و غارت ثروت‌های توده های مردم در ایران. اندیشه ی حاکم بر مقاله در نامه مردم، همخوانی موضع ضد دیکتاتوری حزب توده ایران را با مواضع نظریه پرداز اصلاح طلب به درستی به عنوان پل رابطه و همکاری بر سر گذار از دیکتاتوری ارزیابی می‌کند و با برجسته ساختن اسناد کنگره ی ششم حزب توده ایران، تشکیل یک جبهه ضد دیکتاتوری را پیشنهاد می کند، زیرا «رژیم ولایت فقیه مانع عمدهٔ بر سر راه پیشرفت میهن ما در تمام عرصه هاست».

براین پایه اندیشه ی حاکم بر مقاله در نامه مردم به نتیجه‌گیری می پرازد: «به نظر ما این نیروهای [ضد دیکتاتور] می‌توانند در جهت دمکراتیزه کردن حیات اجتماعی که منافع فوری همهٔ این نیروها را انعکاس می‌دهد به طور متحد عمل کنند.»

مقاله شفافیت واقعیتی را که بازتاب داده است در ارتباط با «منافع فوری همهٔ نیروها»، مضمون «اتحادی» اعلام می‌کند «بر سر هدفی معین و در مرحله‌ای معین!» (https://www.tudehpartyiran.org/2013-11-28-19-45-55/4826-2020-05-11-20-41-54).

به سخنی دیگر، اندیشه ی حاکم بر مقاله در نامه مردم، مبارزه علیه دیکتاتوری را در ایران کنونی، مبارزه‌ای یک بعدی ارزیابی می کند، آن را گامی مستقل می‌داند که ارتباطی با سویه های دیگر هستی اجتماعی و نبرد طبقاتی جاری در ایران ندارد. اندیشه ی حاکم بر مقاله ی نامه مردم بدون آن که درستی برداشت تقلیل گرانه ی خود را از نبرد طبقاتی به ثبوت رسانده باشد، آن را در عنوان مقاله بازتاب می‌دهد و آن را «راهی راست با هدفی روشن» ارزیابی می‌کند.

 اندیشه ی حاکم بر مقاله با چنین تقلیل گرایی غیرمستدل از نبرد طبقاتی در ایران که درواقع ولی دارای سویه های متفاوت است، به تئوریزه کردن شرایط نبرد علیه سلطه ی حاکمیت طبقات حاکم در ایران می پردازد. حاکمیتی که دیکتاتوری، شکل ضروری حفظ سلطه ی آن است!

مضمون نبرد طبقاتی به سطح مضمون فعالیت یک آن جی او تقلیل داده می شود که گویا می‌تواند برای یک «هدف روشن» تشکیل شود، و پس از پایان نبرد و احراز پیروزی، هر نیرو به راه خود برود!

این شیوه ی رایج استدلال در اندیشه ی ژورنالیستی و تبلیغات چپِ سردرگم علیه برداشت مارکسیستی از ساختار طبقاتیِ جامعه و نفی نبرد طبقاتی ناشی از آن در ایران، رابطه ی مبارزه تاکتیکی و روز را برای خواست ها و منافع «آنی» با مبارزه برای «آرمان شهر»، مبارزه برای دورنمای استراتژیک و منافع «آتی» زحمتکشان و کل جامعه نفی می کند. میان وظیفه ی روز و وظیفه ی و منافع آتی جدایی مصنوعی قایل است. از این رو نیز سیاست «اتحاد و انتقاد» حزب توده ایران را در مبارزه ی دمکراتیک تخطئه می‌کند و مجرمانه به دور می اندازد!

از این رو سهل انگارانه گفته می شود: «این اتحادی است بر سر هدفی معین و در مرحله‌ای معین! .. نیروهای شرکت کننده در این اتحاد به ترک هدف‌های برنامه‌ای شان ملزم نیستند. این نیروها هم در این مرحلهٔ معین و هم پس از آن می‌توانند ایدئولوژی و برنامه خاص خودشان را تبلیغ و در جهت پیشبرد آن مبارزه کنند.»

نبرد طبقاتی در جامعه به سطح نبرد مطالباتی زحمتکشان برای ازدیاد دستمزد در نبرد صنفی تقلیل داده می شود.

تقلیل گرایی غیرمستدل از مضمون نبرد طبقاتی در جامعه که در دوران های شکست های موقتی و نشیب مبارزه قابل فهم است، شیوه ای نادرست است، زیرا به جستجوی علل شکست و مبارزه با علت علّـی- ژنتیکی آن نمی‌رود و برای رفع آن نمی کوشد. زنده یاد احسان طبری در «آنی جاودان» در برابر «امید واهی»، «ایمان داشت پیمان را» قرار می دهد!

روبرت میچر، مارکسیست آلمانی شیوه ی تقلیل گرایی را «جسارت نادرست» و «امید واهی» می‌نامد و آن را پیامد «باورهای مذهبی گونه» می داند. او برجسته می‌سازد که جهانبینی مارکسیستی یک جهان بینی علمی است، دانش است، به ویژه «دانشی انتقادی» است! برداشت طبقاتی از ساختار جامعه انسانی علم مارکسیستی است!

«باور مذهبی گونه» از سیاست علمی، از سیاست «اتحاد و انتقاد» که سیاست همیشگی حزب توده ایران در نبرد برای برپایی اتحادهای دمکراتیک در جامعه است، مجاز و مستدل نیست!

اندیشه ی حاکم بر مقاله ی نامه مردم در مقاله هیچ کوششی برای اثبات درستی موضع تقلیل گرانه از نبرد طبقاتی در ایران و تئوری تبدیل آن به سطح وظیفه ی یک آن جی او انجام نمی دهد. انتظاری که باید از یک اندیشه ی مارکسیستی داشت که در نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران می نویسد!

حق نگارش مقاله در نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران را می‌توان آن هنگام یک «حق طبیعی» برای مسئول حزبی ارزیابی نمود، که به موازین اندیشه ی نظری- تئوریک حزب توده ایران پایبند باشد که ازجمله موظف است درستی موضع طرح شده را به ثبوت برساند!؟

برای درک علت علّـی- ژنتیکی تقلیل گرایی از مضمون نبرد طبقاتی در اندیشه ی حاکم در مقاله می‌توان مضمون استدلالی را مورد توجه قرار داد که مقاله به عنوان مصوبه ی ششمین کنگره ی حزب توده ایران اعلام می‌کند. اندیشه ی حاکم، «رژیم ولایت فقیه» را به مثابه ی مضمونی عام درک و طرح می کند. آن را همزمان ٬٬شکل٬٬ و ٬٬مضمون٬٬ سلطه ی طبقات حاکم در ایران ارزیابی می کند.

به منظور دفاع از نویسنده ی مقاله باید اشاره نمود که برداشت «رژیم ولایت فقیه» به عنوان یک مضمون عام، سال هاست نزد برخی از مسئولان حزب طبقه ی کارگر ایران از این طریق جا افتاده و پذیرفته شده است، زیرا این برداشت تنها از منظر سرشت مذهبی آن مطرح شده است! سرشت طبقاتی آن هیچ‌گاه در بیان جایی نیافته است! برداشتی غیرافتراقی، ساده گرایانه، ظاهر بین!

پیچیدگی نبرد طبقاتی در ایران ولی درست در این نقطه ی گرهی قرار دارد که بخش‌هایی از حاکمیت و پیرامون آن، گرچه با ٬٬شکل٬٬ سلطه ی حاکمیت سرمایه داری در ایران مخالفند، با ٬٬مضمون٬٬ کارکرد آن در حفظ سلطه ی طبقات حاکم همنوایی دارا هستند. دفاع از نظام را در مرکز برنامه خود قرار می دهند.

برای نمونه ابوالفضل قدانی که رفیق عزیز سیامک در نوشتار ساختار اندیشه ی یک اصلاح خواه ضد دیکتاتور نکته‌های مثبت را از موضع او برجسته می سازد: «او با دلاوری بی همتا و ستایش برانگیزی به نکوهش برخی از سیاست های ریز و درشت جمهوری اسلامی می پردازد و گنده گویی های بی پشتوانه خامنه ای را آشکار و هویدا می کند و رخت های چرکین رژیم ولایت فقیه را به نمایش همگان می گذارد»، موضعی علیه سلطه ی طبقات حاکم در ایران برای حفظ سرمایه داری وابسته در این کشور ندارد.

رفیق سیامک در نظر او هیچ راه حلی برای بر طرف نمودن مانع «بر سر راه پیشرفت میهن ما در تمام عرصه ها» نمی یابد و آن را «اندیشه ای کال و بدون بال پرواز» ارزیابی می کند (https://tudehiha.org/fa/11803).

قدیانی به طور شفاف تنها خواستار «خلاص» شدن «ملت بزرگ ایران» از «ظلم و ستم آقای خامنه ای و ویرانگری های نظام جمهوری اسلامی» است. انگار نبرد طبقاتی در ایران امروز هم تراز است با نبرد طبقاتی کاوه ی آهنگر علیه ضحاک: «امید است با اراده ملت بزرگ ایران، با رفراندم تغییر نظام استبداد دینی و جایگزین شدن یک نظام جمهوری دمکراتیک سکولار، مردم از ظلم وستم آقای خامنه ای و ویرانگری های نظام جمهوری اسلامی خلاص شوند.»

پناه بردن جسورانه و مذهبی گونه ی به «امید واهی» برای برگزاری «رفراندم» در دوران شکست، که از اندیشه ی مذهبی قدانی ها قابل فهم است. محمد خاتمی این روزها در سخنانی طولانی، این «امید واهی» را با نشان دادن شباهت شرایط کنونی در ایران با دوره ی مبارزه ی «امان حسن با معاویه» ترسیم می‌کند و به درس اخلاقی به «رژیم ولایت فقیه» می پردازد!

ولی بدون کوشش فعال، پیگیر و انقلابی برای تدارکِ شرایط «رفراندوم» توسط حزب توده ایران، آزاد ساختن متحد احتمالی از «جبر» ناشی از «رژیم ولایت فقیه»‌ ناممکن است.

سیاست علمی «اتحاد و انتقاد» حزب توده ایران از چنین ارزیابی مارکسیستی و وظیفه‌ی ناشی از آن سیرآب می شود!

قدانی ها و در کل، لایه‌هایی از حاکمیت و پیرامونیان آن که البته متحدان احتمالی حزب توده ایران علیه شکل سلطه ی «رژیم ولایت فقیه» هستند، با شمِ طبقاتی خود مصوبه حزب توده ایران را به دو بخش تقسیم می کنند.

برای آن‌ها  ارزیابی حزب توده ایران در این باره که «رژیم ولایت فقیه مانع عمدهٔ بر سر راه پیشرفت میهن ما در تمام عرصه هاست»، قابل پذیرش نیست. آن‌ها تنها عرصه ٬٬شکل٬٬ حاکمیت را مورد پرسش و انتقاد قرار می دهند.

«رژیم ولایت فقیه» انقلاب بزرگ مردم میهن ما را که با اصل های ترقی خواهانه در قانون اساسی آن انقلابی با جهت گیری ضد سرمایه داری بود، به شکست کشاند. نظام سرمایه داری را در ایران به شکل داعش گونه‌ای زنده و حاکم نمود. آن‌هایی که احتمالاً متحدان حزب توده ایران در جبهه ی ضد دیکتاتوری باید باشند و یا هستند، بر سر سهم خود در حاکمیت و در سلطه ی نظام سرمایه داری کنونی فعال هستند و مبارزه طلبی می کنند. برای آن‌ها، موضع حزب توده ایران با خواست جهت گیری سوسیالیستی روند ترقی خواهی در ایران، به مراتب ناخوشایندتر از «ولایت فقیه» است!

 بدین ترتیب ما با تضادی روبرو هستیم. تضادی که مضمون آن این واقعیت است که گرچه بخشی از متحدان احتمالی ما در جبهه ضد  دیکتاتوری خواستار تغییر در ٬٬شکل٬٬ حاکمیت کنونی هستند، ولی ٬٬مضمون٬٬ شرایط حاکم را مورد تأیید قرار می دهند.

اندیشه ی حاکم بر مقاله ی نامه مردم، همان‌طور که اشاره شد، این نکته را مورد توجه قرار می‌دهد و لذا پیشنهاد خود را تنها به تغییر در ٬٬شکل٬٬ حاکمیت محدود می‌سازد و از آن به نتیجه‌گیری برای برپایی یک آن جی او می پرداز که همزمان به معنای نقض نبرد طبقاتی در ایران، لااقل برای دورانی می‌شود که باید در ٬٬شکل٬٬ حاکمیت تغییری ایجاد شود.

اندیشه ی حاکم بر مقاله ی نامه مردم، این تغییر صوری را یک گام مستقل ارزیابی می کند. این اندیشه آماده است، دیکتاتوری سرمایه را در شکل «دمکراتیک و سکولار» آن بپذیرد. اندیشه ی حاکم بر مقاله نامه مردم مقوله ی ٬٬از این شاخه به آن شاخه فرجی است٬٬ را مجرمانه به عنوان یک اصل خدشه ناپذیر ارزیابی می‌کند و آن را جایگزین وظیفه شرکت در نبرد طبقاتی در جامعه قرار می دهد.

نبردی که شرایط شرکت در آن برای حزب توده ایران باید از «پراتیک انقلابی» در جامعه استخراج گردد و نه از موضع متحدان احتمالی نزد لایه‌هایی از طبقات حاکم و پیرامون آن!

در زیر نشان داده خواهد شد که جبهه ی ضد دیکتاتوری تنها هنگامی قادر است متحدان دور و متزلزل و گذرایی را از لایه‌هایی از حاکمیت کنونی و پیرامون آن قانع و به جبهه جلب کند، هنگامی که با تجهیز نیروی زحمتکشان و با به صحنه آوردن آن، روند واقعی تغییرات بنیادین شرایط را به پیش برده باشد. چنین وظیفه‌ای تنها با مبارزه ی سوسیالیستی در کنار مبارزه ی دمکراتیک با مضمون مبارزه‌ای «اتحادی- انتقادی» ممکن و عملی است که تجربه موفق گذشته حزب توده ایران آن را به ثبوت رسانده است!

برداشت تقلیل گرایانه در اندیشه حاکم بر مقاله ی نامه مردم درباره ی نبرد طبقاتی جاری از چنین ساختار و کارکردی برخوردار نیست. در آن، اصل عمده در جهانبینی علمی مارکسیست- لنینیستی، با ایدئولوژی غیر مستدل و باور گونه ی سرشت «گام به گام» در روند تاریخی در نبرد طبقاتی تعویض می شود!

سیاست انقلابیِ «اتحاد و انتقاد»!

ولی حزب توده ایران برای حل تضاد پیش گفته در مبارزه ی دمکراتیک در نبرد طبقاتی در ایران راه حل دیگری را تجربه کرده است! تجربه‌ی انقلابی حزب توده ایران در جریان و در دوران پس از پیروزی انقلاب بهمن با موفقیت روبرو است.

حزب توده ایران به منظور حل تضاد پیش گفته در مبارزه برای جلب متحدان در مبارزه ی دمکراتیک در تمام دوران پیش و پس از انقلاب بهمن، و همچنین در دوران مبارزات ضد استعماری در مرحله ملی کردن صنایع نفت در ایران، راه حل مستدل خود را دنبال کرده است و با موفقیت به مورد اجرا گذاشته است. در مقاله پیشنهاد «دولت رقیب» یا «راهی راست با هدفی روشن»، به نقل از کتاب گوشه‌هایی از تاریخ معاصر ایران که رسول مهربان نگاشته است، این سیاست و موفقیت آن طرح شده است (..). چنین تجربه‌ای را نمی‌توان بی مهابا و بدون استدلال نفی نمود!

نبرد روشنگرانه حزب توده ایران در طول تجربه ی تمام سال‌های مبارزه آن، توضیح سیاست طبقاتی حزب توده ایران و نشان دادن درستی آن در خدمت حفظ منافع طبقه ی کارگر ایران است که از منافع تاریخی کل جامعه ایرانی دفاع می کند!

تنها چنین سیاست علمی و متکی به برداشت ماتریالیسم تاریخی که درستی آن تنها با اسلوب ماتریالیسم دیالکتیکی قابل درک است، قادر است از ضد کمونیست ها، متحدان صادقی از قبیل فروهرها، ٬٬منشعبین٬٬، فدايیان خلق اکثریت و بسیاری دیگر بسازد.

بدون مبارزه با مواضع ضد کمونیستی که اکنون تا درون گروه‌های چپ سردرگم حاکم است، نمی‌توان شرایط یک جبهه ضد دیکتاتوری دمکراتیک و پایدار را ایجاد نمود.

برای نمونه متحد احتمالی اصلاح خواه پیگیر ابوالفضل قدیانی، آن‌چنان در چنگال تبلیغات ضد کمونیستی گرفتار است که به نقل تبلیغات جهانی امپریالیسم و رسانه‌هایی از قبیل بی بی سی در همان نوشتاری می‌پردازد که اندیشه ی حاکم بر مقاله ی نامه مردم را ذوق‌زده کرده است. او از «بنجل های چینی» سخن می راند و ایران را «قربانی کالاهای چینی» اعلام می کند.

البته باید این متحد دور را هم «تربیت» نمود آن طور که مارکس- انگلس می‌طلبند و در مقاله «دولت رقیب ..» بیان شد، تا پیش شرط های روشنگرانه نزد آن ها ایجاد شود و ضرورت همکاری با حزب توده ایران را درک کند.

برای قدیانی ها این نکته درک نشده مانده است که نظام سرمایه داری می کوشد با دامن زدن به مصرف گرایی، ادامه ی حیات خود را تضمین کند. خودروهای چندصد میلیاردی «بنجل»هایی هستند که در خیابان‌های ایران در رفت و گذارند.

قدیانی ها درک نمی‌کنند که بازرگانی «تهاتری» میان ایران وچین، اکنون نزدیک به تنها دریچه ی رابطه ی بازرگانی است برای ایران که زیر تحریم های امپریالیستی قرار دارد. نقش کمکی چین در این زمینه نقشی تاریخی است. آن را باید به متحدان احتمالی و چر سردرگم تفهیم نمود.

بازرگان ایرانی که «بجل های چینی» را وارد می کند، به جای آن که به رفع نیازهای اولیه مردم بپردازد را باید مورد خطاب قرار داد و نه به مبلّغ نظرات رسانه‌های امپریالیستی علیه چین بدل شد.

تنها با مبارزه ی متین، روشنگرانه و مستدلِ انتقادی علیه مواضع دشمن طبقاتی و نظرات دوستان سردرگم است که می توان متحدان دور را به متحدان نزدیک بدل ساخت، متحدان نزدیک را به همروهان پیگیر بدل نمود. نزد آنان برای مضمون ضد سرمایه داری برای اقتصاد ملی که مورد نظر حزب توده ایران در مرحله ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه است تفاهم ایجاد نمود.

پیچیدگی نبرد طبقاتی در ایران در شرایط کنونی، پیچیدگی است که درک وظیفه ی انقلابی حزب توده ایران را حتی برای  برخی از مسئول های حزبی نیز مشکل می سازد. باید به همه ی سویه های نبرد طبقاتی توجه کرد. باید به همه ی سویه های ضروری در نبرد علیه سیاست نواستعماری امپریالیسم و متحدان آگاه و غیرآگاه آن توجه کرد و درستی مواضع حزب توده ایران را مستدل ساخت.

این راه پیچیده و ناهموار را نمی‌توان با تقلیل گرایی غیرمستدل از نبرد طبقاتی، و تبدیل نبرد طبقاتی به «راهی راست با هدفی روشن» بدل نمود. چنین برداشتی پنداری است در سطح درغلطیده. تجربه ی ناموفق سه دهه برای ایجاد چنین جبهه ضد دیکتاتوری از ٬٬راست٬٬ و از ٬٬بالا٬٬ نادرستی آن را به اثبات رسانده است.

 حزب توده ایران تنها با کوشش برای برپایی جبهه ی ضد دیکتاتوری از ٬٬چپ٬٬، از ٬٬پایین٬٬، به سخنی دیگر تنها با شرکت همه جانبه در نبرد طبقاتی واقعی در ایران و با توجه به «پراتیک انقلابی» توده های زحمت می‌تواند به هدف برپایی یک جبهه ضد دیکتاتوری با جهت گیری ضد امپریالیستی- ضد سرمایه داری دست یابد که زنده یاد منوچهر بهزادی آن را در مقاله ی تاریخی سال ۱۳۵۳ طرح و مستدل می سازد.

حذف جنبه ی ضد سرمایه داری از مضمون جبهه ی ضد دیکتاتوری نادرست است! مستدل نیست. کمک به برپایی جبهه ضد دیکتاتوری نمی کند! تجربه ی سی سال اخیر، نادرستی آن را به اثبات رسانده است!

باید «حق طبیعی» را تعریف نمود. باید آن را بر پایه اندیشه ی مارکسیستی- توده ای تعریف نمود و قرار داد. «حق طبیعی» که گویا حقی است ناشی از یک «قانون طبیعی» برای نگارش مقاله ها در نامه ی مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران!




استه تیکِ «حماسهٔ انسان» در با پچپچه ی پاییز!
استه تیک، هم نوایی و هماهنگی دیالکتیکی در روند شدن و بودگی هستی پدیده!

مقاله ۱۶/۹۹

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ۲۰ مه ۲۰۲۰

استه تیک «حماسهٔ انسان» را می‌توان با بازتولید روند مردمش انسان دریافت.

در این استه تیک، مضمون انسان دوستانه و رهایی بخش نبرد طبقاتی زحمتکشان قابل شناخت می شود، ضرورت تاریخی استقلال اندیشه و کارکرد زحمتکشان به ثمر می رسد.

زنده یاد احسان طبری روند مردمش انسان را  در رئوس آن با سخنانی پرمضمون و خوابگونه در «دیباچهٔ» اثر شکوهمند خود، با پچپچهٔ پاییز، ترسیم می‌کند و آن را به طور تفصیلی در «چهارده بند»‌ در اثر برمی شمرد!

او بازتولید اندیشه ی خود را درباره ی «حماسهٔ انسان»، با ترسیم و تصویر «همنوایی واژه‌ها و شگفتی پندارها»  (سراینده گوید، از میان ریگ‌ها و الماس ها) به سطح ارایه تعریف مارکسیستی از مضمون مفهوم استه تیک فرامی رویاند.

مانند مارکس در اثر جاودانی اش «سرمایه» که اسلوب دیالکتیکی پژوهش علمی را آن چنان استادانه به کار می‌برد که می‌توان هنگام مطالعه ی «سرمایه» آن را در همه ی ابعادش دریافت، احسان طبری نیز در با پچپچهٔ پاییز، استه تیک «حماسهٔ انسان» را با نثری شاعرانه و با بیان «ترانهٔ خوابگونه» (سراینده گوید) تعریف و قابل دریافت می سازد.

می‌دانیم که در پایان بررسیِ همه ی سویه های متفاوت در یک پدیده و درک جایگاه و کارکرد سویه ها در کلیت پدیده  به کمک اسلوب دیالکتیک ماتریالیستی، اندیشه ی پژوهشگر درمی یابد که اسلوب دیالکتیکیِ بررسی که به معنای حرکت ذهن پژوهشگر برای شناخت همه جانبه ی عنصرها خاص در پدیده است، همزمان  مضمون پدیده را نشان می‌دهد و قابل درک می سازد. اسلوب و مضمون در وحدت و هماهنگی و هم نوایی کامل قرار دارند.

تصویر «همنوایی واژه‌ها و شگفتی پندارها» که طبری درباره ی سرشت سخن خود در «ترانه خوابگونه» ذکر می کند، بیان وحدت شکل و مضمون در «نثر شاعرانه»ای است که او در دفترهای شعرش، از میان ریگ ها و الماس ها، یا در با پچپچهٔ پاییز و همچنین در شعرهای زندان ترسیم می کند.

پیش تر انطباق اسلوب دیالکتیکی پژوهش را با مضمون پدیده به طور وسیع تر در ازجمله در مقاله ی دیالکتیک مبارزه خارج و داخل کشور، «من حزبم»* توضیح داده شده است. توضیح بیش تر در این این سطور ضروری نیست.

با آنچه گفته شد راه درک استه تیک مارکسیستی به مثابه ی مقوله ی خاصی در ارتباط با هنر و فرهنگ انسانی نیز قابل شناخت می شود. با واژه ی «فرهنگ» کلیه تغییراتی بیان می شود که انسان در طول زمان بر روی طبیعت، جامعه و خود به مثابه ی بخشی از طبیعت ایجاد کرده است. تغییراتی که با بدل شدن هموزاپینس، به هموزاپینس زاپینس، با بدل شدن «آدمیزاد به آدمیزادی خود آگاه» فرامی روید. کودکی که به مثابه بازتولید گونه ی انسان اندیشمند – همو زاپینس – زایده شده است، به انسان آگاه اجتماعی فرامی روید – همو زاپینس زاپینس -. هماهنگی استه تیک حاکم بر تغییرات در طبیعت و نزد انسان به مثابه ی موجودی طبیعی مضمون تعریف استه تیک این روند را تشکیل می‌دهد که عرصه هنر و فرهنگ صحنه ی بروز آن است.

تعریف استه تیک مارکسیستی که مارکس آن را ناشی از رشد قوای حسی انسان در طول تاریخ می‌نامد که همراه است با هدف ایجاد تغییرات مادی- ماتریالیستی در واقعیت هستی اجتماعی انسان و طبیعت پیرامون، روند هم نوا و هماهنگ دیالکتیکی میان شکل و مضمون را در پدیده‌های هنری- فرهنگی تشکیل می دهد.

مچر تعریف استه تیک مارکسیستی را در کتاب مارکسیسم متحد کننده داده است. استه تیک بیان رابطه ی اساسی ای است میان انسان و جهان. رابطه‌ای که در ارتباط قرار دارد با کارکردِ پراتیک عینی انسان اجتماعی بر روی واقعیت پیش رو در جهان (بخش تعریف و ساختارِ ص۱۱۴).

هماهنگی و هم نوایی مضمونی این کارکرد حسی انسان بر روی طبیعت و جامعه و بر روی خود به مثابه بخشی از طبیعت، مضمون استه تیک را در پدیده تشکیل می دهد. احسان طبری آن را «عرصهٔ ذوقیات» انسان می نامد.

توانایی استه تیک یک اثر هنری، ناشی از ایجاد و قابل شناخت ساختن هماهنگی و یکپارچگی میان شکل و مضمون در پدیده است. احسان طبری در «سراینده گوید» در از میان ریگ‌ها و الماس ها، این تعریف را در ارتباط با «ترانه های خوابگونه» چنین ترسیم می کند: «ترانهٔ خوابگونه، تقطیر فلسفی- شاعرانهٔ اندیشه‌های مشخصی است که با منطق مه آلود و شناور رؤیاها بیان می شود. ..».

احسان طبری که در «دیباچه» در با پچپچهٔ پاییز، «شعر» را «یک نیاز، یک پاسخ به رستاخیز درونی» می‌نامد و اضافه می کند: «در هنر، مانند بسیار چیزها، محتوا و مضمون – تقطیر فلسفی- شاعرانهٔ اندیشه‌های مشخص – است که ماهیت می سازد.»

در جای جای سروده های زندان طبری، «تقطیر فلسفی- شاعرانهٔ اندیشه‌های مشخص» او می درخشد و امکان درک مضمون تعریف استه تیک را برای خواننده ایجاد می سازد: «ای آن که در برابر چشمانم بستر پولادین نهادی، ای آن که آسمان ذهنم را بی ستاره می خواهی. من هر شب در آسمان، وعدهٔ دیدار دارم با ستارگان» (اط وعده ی دیدار).

به منظور قابل شناخت ساختن هماهنگی و یک پارچگیِ ساختار و مضمون استه تیک در پدیده ها، می‌تواند نگاهی به روند پدیدار شدن پوست گونه ی انسان کمک و سودمند باشد.

در این روند می‌توان محتوایِ مضمونیِ تعریف استه تیک را دریافت. این محتوا بیان روند طولانی اولوسیونر پدیدار شدن ارگان پوست نزد انسان هموزاپینس است که با پدیدار شدن همو ارکتوس، روندی را قابل شناخت می‌سازد که با تجربه‌های بسیار، با «تمرین زرگری»، به دیالکتیک ضروری و هدف گزین زایش بهینه ی ارگان پوست انسان هموزاپینس دست یافت.

ارگانی که مرز جدایی نهایی انسان از گذشته ی حیوانی خود است. ارگان پوست انسان تنها ارگانی است که تنها نزد گونه ی انسان وجود دارد. پوست انسان با دارا بودن غده عرق، بی همتا است و نزد هیچ موجود دیگری یافت نمی شود.

استه تیک پوست انسان می‌تواند با درک روند چندین میلیارد ساله ی آزمایش و گزینش دیالکتیکی در روند اولوسیونر رشد هستی شناخته شود. پدیدار شدن ارگان پوست نزد انسان، در ارتباط با لحظه‌ها و سویه های دیگر در اندام‌های انسان، نقطه ی آغاز مادی- ماتریالیستی روند مردمش را نزد انسان تشکیل می دهد.

با چنین درک از دیالکتیک آزمایش و گزینشِ مناسب‌ترین شکل و مضمون در روند پیدایش پوست انسان است که ناهنجاری خال کوبی بر آن شناخته می شود. خال کوبی که سرمایه داری آن را به یک «مدل اقتصادی» بدل ساخته است، هماهنگی پدیدار شدن ارگان پوست را در پراتیک مادی- ماتریالیستی و هدف گزین دیالکتیک طبیعت نقض می کند، پایمال می سازد. در عین حال می‌توان خال کوبی بر روی پوست انسان را به عنوان نمونه‌ای برای استه تیک زشتی و منفی نیز به کار گرفت.

طبری پوست انسان را در ارتباط با «یاخته هایم» با واژه «چرم» مشخص می‌کند که در شعر هدیه بیان شده است. «شعرهایم را که بر پهنهٔ چرم یاخته هایم .. نگاشته ام». متافر- استعاره ای که استه تیک زیبا شناسانه پوست را در ارتباط با هنر بیان و قابل شناخت می سازد.

استه تیکِ «حماسهٔ انسان» در با پچپچه ی پاییز!

اشاره شد که استه تیک «حماسهٔ انسان» را می‌توان با بازتولید روند مردمش انسان دریافت. همچنین اشاره شد که احسان طبری، همان‌طور که اشاره دارد، در کلیت اثرش با پچپچهٔ پاییز، روند مردمش انسان را با «همنوایی واژه‌ها و شگفتی پندارها» به طور هنری در «ترانهٔ های خوابگونه» ترسیم می کند.

در این اثر روند مردمش انسان با سطر اول اثر آغاز می‌شود: «خیزاب خزر بر ماسه ها چنگ می کشد»؛ با «ولی ٬٬تکرار٬٬ تمرین است»، راه ماتریالیستی پراتیک طبیعت و انسان و جهت گیری هدف گزین آن به منظورانتخاب دیالکتیکی بهینه ی ممکن  در این روند طولانی و پیچیده نشان داده می شود؛

با گذشتن رشد مردمش از مرحله «طبیعت» و پا گذاشتن به مرحله ی انسان شناسانه و انسان دوستانه (انتروپولوژیک)، عنصر آگاهی در این روند بازتاب می یابد: «ولی سیمرغ را بال ها از پرواز است»، «ما آدمیزادگانیم: شورش گران کنجکاو، موران خردمند»، «برای کاری بزرگ به سرای وجود آمده ایم»، تا «شهر آرزو» را «در پس پیچ» بیابیم؛ «غوغایی به راه انداز[ی]م»؛ «دروازهٔ شهرهای ناگشوده را بگشایم»؛ «ولی ما در این دهکده نمی ایستیم»؛ «ما تاک آسمانی هستیم و به سوی فرازمانی بی انجام می‌رویم .. ما ذرّات نوریم. ما دارای عنوانی شگرفیم: انسان!! .. انسان! با همهٔ طنین بلورینش».

در این اندیشه رابطه ی ذهن و عین نزد انسان از منظر نگاه متافیزیکی مطرح می‌شود. طبری آن را در ارتباط با سرشت هنر، «حرکت در مرزها» می‌نامد. او آن را «نوعی دیوانگی» می داند. رابطه ی ذهن و عین از منظر نگاه متافیزیکی را زنده یاد احسان طبری چندین دهه پیش مطرح می‌سازد و انگار به بحثی می نگرد که در دهه های اخیر نزد فیلسوف‌های مارکسیست از قبیل هانس هینس هولس و روبرت مچر مطرح شده است که آن را به اهرم رشد تئوری مارکسیستی بدل ساخته اند. در این تئوری برای «هنر» به عنوان عرصه ی اصلی ای در هستی انسان جایگاه خاصی پذیرفته می‌شود که باید به آن بطور مجزا پرداخت.

آنچه نقل شد و تنها اندکی را از کلیتی تشکیل می‌دهد که استه تیک انسان دوستانه و رهایی بخش روند مردمش انسان را از بندهای «جبر» قوانین طبیعی و جامعه ی طبقاتی قابل شناخت می سازد، عنصر اصلی را در مضمون استه تیک هنری در برداشت شاعرانه ی احسان طبری تشکیل می‌دهد که در بسیاری از لحظه‌ها در «مرزها» تجلی می‌یابد و دورنمایی را در «پالایشگاه پندار و اندیشه»ی طبری می نماید.

چنین پالایش را می‌توان این روزها نزد برخی از اندیشه پردازان مارکسیست بازیافت که اشاره شد.

در ترسیم این برداشت، طبری هماهنگی رابطه ی ذهن وعین، هماهنگی رابطه ی روند عینیِ مادی- ماتریالیستی را با روند ذهنی- احساسی و آرمان خواهانه ی در پراتیک هدف گزین- آگاهانه ی انسان را در روند مردمش برمی شمرد و قابل شناخت می سازد. وحدت میان عین و ذهن را قابل درک می‌سازد که در استه تیک واژه ی «مردمش» تبلور می یابد.

اندیشه استه تیک طبری ولی به ترسیم این صحنه ی عینی- ماتریالیستی در هستی انسان و روند مردمش آن به منظور رهایی از «جبر» بسنده نمی کند. نشان دادن سختی و ناهمواری راه، شکست ها و پیروزی ها، فراز و نشیب ها، پیچیدگی روند مردمش را قابل شناخت می سازد.

«ساچمهٔ باران»، «ذغالِ غروب»، «آنگاه که کرکس های وحشی با گلهٔ غزالان می جنگند»، در غالب «شگفتی پندارها»ی خود، ناهمواری راه «عشق ناپژمردنی» را سنگفرش می‌کند. «شکوفه ای از آرزو»؛ «خواهان گریزم از گستاخ شب»؛ «زایشی دیگر در مرگ» و بسیار استعاره های دلنشینِ دیگر، لحظه‌ها و نماهای گذار را از زیر «رنگین کمان ها» و «دوزخ ها» ترسیم می‌کند و روند پیچیده و پرتلفات پدیدار شدن مضمون استه تیک رهایی از «جبر» را برمی شمرد.

آرزوها و آرمان‌ها نشان داده می شود: «تا بامداد چشم به راه زایش یک رویدام»؛ چشم به راه «شکوفه ای از آرزو»! ولی «مرواریدهای شب و روزمان چه سبک سرانه غربال شد!»

طبری همچنین خطرهای ممکن و ناممکن، قابل پیش‌بینی و غیرقابل پیش‌بینی را در روند رهایی بخش مردمش خاطر نشان می سازد: «خواستم انسان باشم و دو سپاه را بر خویش برانگیختم: ستم و نادانی و آتش از دو سنگر بر خویش گشودم: آشنا و بیگانه».

در چنین شرایط است که دست رد به سینه ی هراس زده می شود، قهرمانی و جسارت و فداکاری به مثابه ی لحظه‌های ضروری- تاریخی در استه تیک رهایی بخش روند مردمش در کنار آگاهی و شناخت از نارسایی وارد صحنه می شود، ولی نـه به شیوه ی «سوزن دوزی بی انتها»، که به شیوه ی انقلابی: «بکوب ای طبّال که دوران چرخش است: گردباد خون و خاک. توفان نوح در روح. رزمی است که رُستمانش بایستی. بحری است که سندبادانَش شایستی». «بدخواهان نگرانند که تا کی از فشار دشنه بر سینه فریاد برآورم. ولی دلاوری در خاموشی است؛ خردمندی در دریافتن است». «دشمن سنگدل است ولی ما مغروریم!»

لحظه‌های سردرگمی و آگاهی کاذب در این روند پیچیده و پر تضاریس جای خاصی داراست: «به نبرد می‌روم و شمشیرم چوبیه است»؛ ولی تنها نیستم «شمشیر واژه ها» را در چنته دارم. شمشیر و اسلوب شناختی که هر روز صیقل می‌یابد «در بطن دگرگونی ها، ٬٬تکرار٬٬ لعنت هستی است .. ولی ٬٬تکرار٬٬ تمرین است و تمرین زرگری و ریزه کاری یاخته‌ها و گویچه ها، دگرگونی غبار ملال را می ستُرد».

بهم پیچیدگی روند رهایی بخش و پایداری و جانبداری در آن در مضمون استه تیک انسان دوستانه روند آنتروپولوژیک و انسان شناسانه نمایان می شود: «آخر در این کهکشان ها چیزی را می جوییم: از بوزنگی تا آدمیگری»؛ «ما آدمیزادگانیم: شورش گران کنجکاو، موران خردمند، قافله ای کِش پایان نه».

آموزش در این روند طولانی جایگاهی والا داراست: «دروازهٔ بلورین خفتن را بگشای! گلاویز زمان و مکان، اکنون با گذشته. زمین با آسمان، سایه با تصویر، از این سو با فراسو، خاور با باختر»؛ «ورد خود را هزاران بار تکرار کن تا زبانت چوبیه شود، رودها بخشکد، قلبت چون اسفنجی مرده بچروکد. مغزت به خاک و سینه ات به خون بدل شود. از دار لعنت بیاویزندت. چشمانت را برکن و چون وزغی کور جستن کنان به دنبالشان برو و آن‌ها را از طلسم شیطان بر حذر دارد. .. ومن نیز چنین کردم. وهمراهان بسیار با من بودند».

روند رهایی از «جبر» ولی بدون شناختِ دقیق و مستدل راه پیچیده و پر نشیب و فراز نبرد رهایی بخش توسط «آدمیزاد خود آگاه» نمی تواند در جامعه ی طبقاتی به سرانجام و به ثمر رسانده شود. اکنون هنگامی ترسیم وظیفه ی هنر جانبدار ترقی خواهی در این روند فرا رسیده  است.

در مقاله ی هنر جانبدار و استه تیک نبرد رهایی بخش، نشان داده شد که مادیت تضاد میان دو قطب متضاد در جامعه ی طبقاتی، یعنی تضاد میان طبقات متخاصم، میان طبقات سلب مالکیت کننده از توده ها و توده های سلب مالکیت شده، آن هنگام استه تیک خود را در اوج انسان دوستی در روند آنتروپولوژیکی نشان می دهد، هنگامی که با شناخت ضرورت تغییرات انقلابی، نیازمند اسلوب و نظریه راهبردی برای نبرد رهایی بخش می شود.

در بیان این اندیشه است که هنر جانبدار زنده یاد احسان طبری در اثرش با پچپچهٔ پاییز به ارج صعود می کند. آسمانی- شکوهمند می شود. اندیشه‌ای می‌شود که باید آن را در «کاکل بلند کوه ها، که اولین تماشگر سپیده دمانند، و اولین آشیانهٔ زمینی اشعهٔ خورشید» (به آنکس که به او می اندیشم، شعر زندان) جستجو نمود.

این هنر جانبدار ولی سخن پراکنی پرطمطرق و درک نشده نیست. سرشتِ انقلابی شفاف و صریح دارد. جانبداری تاریخی هنر چنین حکم می کند!

در آغاز ترسیم سرشت انقلابیِ سخن، اندیشه ی پندارگونه به صحنه ی نبرد با «شمشیر چوبین»، به سراغ «سوداگران» می‌رود و به افشای دشمنان در نبرد رهایی- آزادی بخش می پردارد:

«این سوداگران، شعرک های خود را نوازش می کنند: عروسک های لوس وبرّاق. ولی آن‌ها دست فروشان بازارهای تنگ اند. سفیران خویش اند.»

جانبداری هنر به توصیف بسنده نمی‌کند و به آن محدود نمی شود. راهگشاست. «سیمرغ را بال از پرواز است»! «برای کاری بزرگ به سرای وجود» آمده است!

جانبداری هنر، جانبداری عام و هم خاص و مشخص است. در آن «نسج بی پایان کُنش آدمی» قابل شناخت است: «سراسر تاریخ یادگار آدمیزاد چشم به راه است .. یادگار آدمیزادهایی به آدمیزادی خودآگاه. تو نیز چنین یادگاری بنویس! یادگار کُنش ذرّات پویا و چرخنده و بی آرام». «اصل .. این است که جوهر سخن چیست. یا لااقل چه پلکانی را، ولو ناشیانه و ناهموار برای عروج قریحه های راستین دیگر ساخته است». «بدان منگر که سرد و زرد در تابوتم. من سراپای قبیله ام».

اکنون هنگامه ترسیم هنرمندانه ی استه تیک نبرد راهبردی فرا رسیده است که رهایی از «جبر»  هدف آن است و در شرایط مادی- ماتریالیستی هستی انسان در جامعه ی طبقاتی ترسیم می شود: «ناگهان مردی غریب، دراز گیسو، شبق موی، خنده مروارید، سوار بر سمندی بال دار در می رسد، و نعره می کشد: ای مستان غرور و شهوت! من در دکانچهٔ نزول خواری شما نخواهم نشست. این سفرهٔ پولک ها و عروسک ها را به باد دهید!  با دلی مالامال از آتش و خون آمده ام. پیامی سهمناک دارم تا همهٔ ابعاد واژگون شوند. همهٔ خوار شدگان بالا بیفزانند. من ریاضیات خِرد و شاقول تجربه را جانشین عزایم خوانیِ عتیق خواهم ساخت. بر بساط گسترده می تازم تا شما را به خود آورم. مرا رسول نابودی نشمرید که در وجودم ستاره‌های عشق و دلبستگی، گوهر سازندگی و همبستگی است. من انقلابم! سنگلاخی خاراگین در آستان مرغزار کبود»!

با دست رد بر سینه ی خرده کاری و «سوزن دوزی بی انتها»، خواستار تغییر اسلوبی و سیستماتیک در هستی انسان می شود: «دروازهٔ شهرهای ناگشوده را بگشاییم!» .. «دریا سراسر شراع است. صدف ها از مروارید آبستن می شوند، سدهٔ نهنگ ها فرا می‌رسد و بوی مشک بندرگاه را می انباید». .. با ترسیم اندیشه ی راهبردی، «تنها عمل لازم است تا دگرگون سازیم». «من رحم ها را بارور می خواهم، به همان سان که دست‌ها را در کار، و مغزها را در اندیشهٔ مداوم» (گریز، شعر زندان).

سختی و پیچیدگی مداوم راه پایان ندارد. «آه، چه دشوار است از سرای سخن جنبیدن، از پل ٬٬عمل٬٬ گذشتن و کاری ارزنده را سزنده بودن. بیهوده زاهد بسطامی، دزد به دار آویخته را پای نبوسید و نگفت: آفرین باد! به جایی رسید در خور این دار شد».

اثر شگرفت و شکوهمند با پچپچه ی پاییز با این پرسش به پایان می رسد:

در پچپچهٔ پاییز فریاد بهاریم را شنیدی؟

تئوری استه تیکِ مادیت اجتماعیِ تضاد میان طبقات، مضمون هومانیستی و انسان دوستانه ی نبرد طبقاتی و نقش تاریخی انسان زحمتکش را در نبرد رهایی بخش جامعه ی انسانی قابل شناخت می‌سازد و جایگاه هنر و علم جانبدار را در ایجاد ساختن فرهنگ ترقی خواهانه و انقلابی  در ذهن انسان- سوبژکت تاریخی به ثمر می رساند.

* دیالکتیک مبارزه خارج و داخل کشور  (https://tudehiha.org/fa/11555)

بحث ساختاری ولی ضروری است، زیرا اسلوب حرکت اندیشه ی دیالکتیکی را در ساختار پدیده شفاف و قابل دریافت می سازد. این حرکت در ساختارِ پدیده، بالا رفتنِ ساده از یک نبردبان نیست. بلکه حرکتی است که همراه است با درک جایگاه و کارکرد هر جزء از پدیده، در ارتباط آن ها با یکدیگر و تأثیر و هم نوایی جزءها از یک سو و بده و بستان میان آن‌ها و محیط خارج از پدیده از سوی دیگر، که هدف آن برپایی ساختار (و مضمون) پدیده در اندیشه ی پژوهشگر است.




هنر جانبدار و استه تیک نبرد رهایی بخش!

مقاله ۱۵/۹۹

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ۱۷ مه ۲۰۲۰

مارکسیست آلمانی روبرت مچر در کتاب مارکسیسم متحد کننده، هنر را در کنار علمدو اهرمی ارزیابی می‌کند که انسان برای بهبود شرایط زندگی خود در طول تاریخ مورد استفاده قرار داده است. در کتاب‌ دیگر با عنوان  مئدیتاسیون ها در پاریس، مچر تعریف مارکسیستی خود را از نقش و جایگاه هنر در جامعه ی طبقاتی می پروراند. در آنجا هنر متعهد و جانبدار در برابر فرهنگ طبقات حاکم طرح می‌شود.

با نشان دادن استه تیک مادیتِ اجتماعیِ تضاد میان دو قطب متضاد در جامعه ی طبقاتی، یعنی میان منافع دو قطب متضاد سلب مالکیت کنندگان و سلب مالکیت شدگان، مادیت- ماتریالیته ی مقوله ی نبرد طبقاتی در ابعاد اجتماعی آن شناخته و درک می شود. مقوله ی نبرد طبقاتی در جامعه ی طبقاتی، دیگر یک انتزاع و یا مفهوم توخالی نیست.

از این روست که مچر مورد تأکید قرار می‌دهد که به نظر او، پایبندی به واقعیت نبرد طبقاتی در جامعه، یک پافشاری متعصبانه و یک ایدئولوژی ذهنگرایانه و یا چپ روانه و درک نشده نیست. از عینیت ماتریالیستی اجتماعی برخوردار است!

هنر متعهد و جانبدار به نظر مچر با نشان دادن استه تیکِ مادیِ واقعیتِ نبرد طبقاتی، زمینه لازمِ فرهنگی- روحی و آگاهی اجتماعی را به منظور ایجاد و سازماندهی مقاومت پرولتاریا در جامعه طبقاتی ایجاد می کند. حربه ی مقاومت پرولتاریا به نوبه خود در خدمت سازماندهی نبرد رهایی بخش طبقه ی کارگر قرار دارد.

مارکسیست آلمانی نبرد طبقاتی را اهرم مبارزه جویانه ی طبقه ی کارگر می نامد، حربه ی قاطع و جایگزین ناپذیر برای موفقیت در نبرد برای رهایی از ستم و زورگویی طبقات حاکم.

تئوری استه تیکِ مادیت اجتماعیِ تضاد میان طبقات، مضمون هومانیستی و انسان دوستانه ی نبرد طبقاتی و نقش تاریخی طبقه کارگر را در نبرد رهایی بخش جامعه ی انسانی قابل شناخت می‌سازد و جایگاه هنر و علم جانبدار را در ایجاد ساختن فرهنگ پرولتری در ذهن انسان- سوبژکت تاریخی به ثمر می رساند.

مچر ایجاد شدن شرایط روحی- فرهنگی را در نبرد رهایی بخش در جامعه طبقاتی حربه ی قاطع و جایگزین ناپذیرارزیابی می‌کند برای موفقیت نبرد پرولتاریا. او شرایط روحی- فرهنگی و آگاهی اجتماعی را برای پرولتاری به مثابه اهرم مبارزه با ایدئولوژی حاکم برجسته می‌سازد و اهمیت آن را مورد تأکید قرار می دهد.

هنرِ جانبدار و متعهدی که استه تیک وجود و بودگی آن، پایبندی آن است به وظیفه ی خود در خدمت ایجاد و تقویت فرهنگ مقاومت برای رهایی جامعه، پدیده‌ای قدیمی است. مچر آن را در افسانه‌های یونانی و در دوران روشنگری بورژوازی در اروپا نشان می‌دهد. او ایونیورزالیته، سرشت جهانی و همگانی حقوق بشر را به مثابه ی نبرد رهایی بخش در این دوران برجسته می ساز.

در تاریخ ایران، نبرد کاوه ی آهنگر دارای چنین نقش رهایی بخش است.

به نظر مچر، هنر جانبدار و متعهد، استه تیک نبرد رهایی بخش را با نشان دادن پیروزی ها در این نبرد محدود نمی سازد، شکست ها را هم در برمی گیرد. (ص۴۹)

استه تیک شکست کمون پاریش توسط هنر جانبدار با نقاشی معروف مبارزه جویی زن در سنگر، نمونه‌ای برای نقش هنر متعهد است.

هنر متعهد و جانبدار روند شدن و گرایش نبرد رهایی بخش را تبلور می بخشد. (همانجا)

وظیفه هنر جانبدار و متعهد را باید به مثابه وظیفه ی تاریخی- ضروری نقش هنرمند درک نمود و آن را در برابر فرهنگ مبتذل و ضد انسانی حاکم قرار داد که در ایران کنونی با ایدئولوژی اسلام سیاسی به اوج سرشت زشت و ارتجاعیِ تاریخیِ خود دست یافته است و به ابزار سرکوب و استثمار زحمتکشان بدل شده است.

در همین ارتباط مچر نکته‌های شایان دقتی را درباره ی رابطه ذهن و عین در آخرین اثرش با عنوان مارکسیسم متحد کننده ارایه می کند.

در کتاب مئدیتاسیون ها در پاریس، مچر ازجمله استه تیک انسان دوستی را مطرح و توصیف و تفهیم می کند. او با تکیه به نظرهای پتر وئیس، نویسنده ی مارکسیست آلمانی در آلمان دمکراتیک، که در کتاب استه تیک نبرد رهایی بخش طرح شده است که یک رومان سه جلدی را تشکیل می‌دهد و سرگذشت «سه جوان رفیق و دوست ضد فاشیست را در پاییز سال ۱۹۳۷ در برلن» ترسیم می کند، مقوله‌های ذکر شده را در نبرد طبقاتی توضیح می‌دهد و می شکافد و به کمک آن تئوری درباره ی مفهوم و تعریف استه تیک مارکسیستی را می پروراند و مستدل می سازد.

مچر با نگرش از زاویه ی برداشت استه تیک مارکسیستی، هماهنگی و هم نوایی عینی را در مادیت- ماتریالیستی هستی پرولتاریا نشان می‌دهد. هماهنگی و هم نوایی عینی در هستی پرولتاریا، در مادیت- ماتریالیستی اجتماعی هستی و نبرد او ریشه دارد.

استقلال سیاست طبقاتی پرولتری در جامعه ی طبقاتی در ارتباط قرار دارد با استه تیک مادی- ماتریالیستی رابطه  میان نبرد طبقاتی و نبرد رهایی بخش اجتماعی. اهمیت این رابطه میان نبرد طبقاتی و نبرد رهایی بخش، که تظاهر سرشت انسان دوستانه ی استقلال و وحدت نیروی نو در جامعه ی طبقاتی است، به مثابه ی یک ضرورت تاریخی به اثبات رسانده می شود.

مچر وجود «استقلال کارکرد و وحدت» را «شرط رهایی» در نبرد طبقاتی تعریف می کند که هدف آن پیروزی در نبرد است (۴۵). مچر پیروزی نبرد رهایی بخش را وابسته به استقلال سیاست پرولتری در وحدت درونی نظری و کارکرد سیاسی می داند. به منظور شناخت و درک استه تیک استقلال سیاست طبقاتی پرولتری به مثابه ی حربه ی پیروزی در نبرد طبقاتی، باید اندیشه‌های بیش تری را از کتاب مطرح ساخت. برخی از آن‌ها در زیر مطرح می شود.

سه رفیق مبارز انقلابی در شرایطی که فاشیسم هیتلری در آلمان پا قرص می کند، خود را با «کلیتی» روبرو می‌بینند که «نبردی است بر سر زنده ماندن و نابودی»، آن طور که مچر از کتاب ویئس نقل می کند. این رفقا در این «کلیت، .. منافع طبقه ی حاکم را درمی یابند که خود را به مثابه ی ٬٬پیروزی پاکی و نابی عالی جنابان بر صحرای خشک و خالی نیروهای فردوست٬٬» تعریف می‌کند و سرنوشت روند هستی جامعه را به تصرف خود در می آورد. وضعی که در آن، همزمان «سرگذشت مقاومت و سرکوب» قابل شناخت می گردد.

سه رفیق کمونیست انقلابی نیاز به نگرش سخت گیرانه و ژرفی دارند که زیر ظاهر وقایع در آن دوران «که با فرهنگ حاکم در جامعه ی طبقاتی .. فاشیستی سال ۱۹۳۷» جا باز می‌کند و بر اندیشه ذوق‌زده ی توده ها حاکم می شود،بتوانند «سرگذشت به هم گره خورده و بهم تنیده ی سرکوب، اِعمال زور، و مقاومت، نبرد برای رهایی» را درک کنند که در پس صحنه ی پیش رو در جریان است.

این روند را فردریش انگلس چنین بیان می کند: «انسان دوستیِ سرکوب شدگان در مقاومت آن‌ها در برابر نیروی که سرکوبشان می کند، ایجاد و پدیدار می شود.» دریافتِ استه تیک این شناخت توسط سه رفیق که وئیس در رومان خود ترسیم می کند است که «نقش طبقه ی سرکوب شده ی زحمتکشان را در نبرد طبقه ی کارگر زیر فشار» قابل شناخت می سازد. (ص۴۰)
آن سه رفیق با چنین تجربه است که «مضمون روند تاریخی» را در جامعه ی طبقاتی درک می کنند. تاریخ به مثابه ی استثمار، سرکوب، رنج، مقاومت و کوشش برای رهایی درک می شود. روند نمونه واری که کلیه تاریخ گذشته را تشکیل می دهد.

در این تجربه است که سرکوب شدگان روند تاریخی را در مقاومت خود بازمی شناسند. سه رفیق درمی یابند که باید نیروی خود را علیه سرکوب کنندگان دسته کرده و متحد سازند. درمی یابند که چاره‌ای نیست جز به کارگرفتن نیروی مقاومت متحد خود علیه سرکوب کنندگان. «چاره ی رنجبران وحدت و تشکیلات است!» (زنده یاد ابوالقاسم لاهوتی)

پرولتاریا و مدافعان آن نیاز به «نگرش سخت گیرانه با تعریف پروسواس پدیده ها، دیدن، اندیشیدن آموختن، مطالعه و دانش، تقویت حساسیت عاطفی و همچنین آگاهی سیاسی، جانبداری قاطع ..» دارند که راه شناخت و درک استه تیک نبرد طبقاتی را سنگرفرش می کند.

در آن راه است که دست یافتن به فرهنگ متقابل در برابر فرهنگ طبقات حاکم، ایجاد نمودن فرهنگ و هنر بر پایه همبستگی پرولتری، مبارزه برای پدیدار شدن خود آگاهی گونه انسان در دورنمای منافع طبقه ی کارگر، به مثابه ی پیش شرط های شناخت و درک استه تیک سرشت رهایی بخش نبرد طبقاتی درک می شود که «بدون پافشاری بر موضع مستقل طبقاتی طبقه کارگر دست‌نیافتنی است!» (ص۴۵)

استه تیک رابطه  میان مقاومت و رهایی، مضمون نبرد طبقه ی کارگر را تشکیل می دهد. وظیفه ی هنرِ متعهد و جانبدار نشان دادن، توصیف و ترسیم رابطه ی دیالکتیکی این استه تیک با حربه ی هنری است. در این استه تیک، مضمون انسان دوستانه و رهایی بخش نبرد طبقاتی زحمتکشان، ضرورت تاریخی استقلال و وحدت خود را قابل شناخت می سازد.

مضمون دیالکتیک استه تیک نبرد رهایی بخش در جامعه ی طبقاتی با زیباترین و پر مضمون ترین واژه‌ها در شعر با عنوان بر مرداب تن نیلوفر اندیشه می روید، توسط زنده یاد احسان طبری ترسیم می شود:

بر طناب حیله حلقه ها زده اند، بر پیرهن چاک چاک و دریدهٔ یوسف وصله ها؛ خورشید انکار می شود، ماه وجودی زائد تلقی می گردد، شب پرستان مشت مشت بر ستاره ها، رنگ شب می پاشند، بر تنم زخم های بی شمار است.

هرگز زخم هایم بساط عیشتان نخواهد شد. زخم هایم نشان اقتدار منست، زخم هایم سوز دیرین منست، زخم ها را شعله‌ور می خواهم، زخم ها را زخم تر می خواهم، تا شود بزمگه نور به پا، کز شراش یکجا، برکشد آذر گنبد پیما، کز دل تیرگیِ پست و بلند یلدا، بر جهاند فردا.

دشمن سنگدل است ولی ما مغروریم!




پیشنهاد «دولت رقیب» یا «راهی راست با هدفی روشن»!

سخن روز شماره ۱۰

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ۱۷ مه ۲۰۲۰

در گفت و شنفتی رفیقی شرایط سخت نبرد توده‌ای ها را در ایران برشمرد. توضیح داد که افراد از «۳۵ سال جوانتر» از حزب توده ایران تنها آن چیزی را می‌دانند که حاکمیت درباره حزب توده ایران تبلیغ می کند. اطلاعاتی که تنها تا انقلاب بهمن ۵۷ می رسد. گویی این حزب در انقلاب ایران نقشی نداشته است. «این تبلیغات به ویژه پس از سرکوب حزب از دو کانال به ظاهر جدا از هم انجام می‌گرفت و می‌کوشد فعالیت حزب توده ایران ٬٬خرابکارانه٬٬ بنماید». رفیق دو سو را «چپ روهای ضد توده ای» می‌نامد که با تحریف سیاست حزب که مضمون انقلابی آن را درنیافته اند، از «پشتیبانی از آخوندها» سخن می رانند. جریان دیگر ارتجاع حاکم است که با اتهام های شناخته شده ی خود به تبلیغ علیه حزب می پردازد. «در برابر تبلیغات ضد و نقیض این  دو جریان، تاکنون آگاهی رسانی  بسیار کمی صورت گرفته  که دلیل آن درک نادرست  تحلیل طبقاتی حزب از انقلاب و رد سیاست اتحاد و انتقاد  حزب توده ایران در آن زمان بوده است.» جوانان  تنها می‌دانند که حزب توده ایران حزب کمونیست است. ولی شناخت شان از «کمونیسم» منفی و در سطح نظرات رسمی است.

این رفیق  تنها به توصیف وضع قناعت نمی کند. برای تغییر وضع  در شرایطی که او آن را «حضور نداشتن عملی نیروهای سیاسی طبقه کارگر در صحنه ی سیاسی جامعه» می نامد، پیشنهاد می کند: «برای پیش بردن جامعه تنها انتقاد از سیاست های استقلال برانداز جمهوری اسلامی کافی نیست، بلکه  باید سیاست های کلان  دیگری در رقابت با سیاست‌های داخلی و خارجی  جمهوری اسلامی طراحی وبا به کار گرفتن همه ارتباطات تکنولوژیکی مدرن به مردم  ارايه شود.»

او اجرای این پیشنهاد را «شکلی از یک ٬٬دولت رقیب٬٬ می داند که می تواند با تکیه بر ظرفیت های کیفی خود و با پاسخگویی دقیق به دشواری های جامعه، آلترناتیو دیگری در برابرطیف نو لیبرال های دولتی طرفدار سازش [با امپریالیسم] و ناسیونالیستهای ارتجاعی ارايه دهد و بیک بسیج مردمی فراروید.»

وظیفه ی «دولت رقیب»، آن طور که به آن اشاره شد، آن است که باید اقدام های روز دولت حاکم را مورد نقد قرار دهد و برای آن پیشنهاد «آلترناتیو» خود را ارایه و توضیح دهد. به نظر این رفیق، «دولت رقیب » از یک سو تبدیل به نیروی سومی می‌شود، و از سوی دیگر مبارزه طبقاتی راستین را که وظیفه و هدف آن بهبود شرایط هستی توده های  محروم  است سازماندهی می کند.»

سویه های دیگری نیز گفت و شنفت داراست. رفیق مذکور بنا دارد نظر خود را در نوشتاری طرح کند. وظیفه ی این سطور پرداختن به پیشنهاد برای «دولت رقیب» است!

بدین ترتیب «دولت رقیب» پیشنهادی است از یک سو به منظور معرفی سیاست حزب توده ایران به توده های مردم، و از سوی دیگر وظیفه‌ای است با هدف برای بهبود شرایط هستی توده های مردم در ایران برای دورانی که حاکمیت طبقات کنونی برقرار است. این وظیفه باید با ارایه پیشنهادهای «آلترناتیو» عملی گردد.

به سخنی دیگر، پیشنهاد «دولت رقیب» پیشنهادی به منظور سازماندهی مبارزه ی دمکراتیک در جامعه کنونی در ایران است. هنگامی که حداقل دستمزد کارگران در سطح پنجاه درصد مخارج آن‌ها تعیین می‌شود و «دولت رقیب» به نقد آن می‌پردازد و پیشنهاد «آلترناتیو» خود را مطرح می سازد، سخنگوی مطالبات صنفی- دمکراتیک طبقه کارگر، معلمان، بازنشستگان و و و می‌شود که ازجمله خواستار یک قانون کار مدافع منافع زحمتکشان نیز هستند و علیه خصوصی سازی سرمایه کارگران در سازمان تأمین اجتماعی می رزمند که با کار چندین نسل از کارگران ایجاد شده است و صحنه‌های دیگر نبرد طبقاتی، وظیفه ی این پیشنهادهای «آلترناتیو» را تشکیل می دهد.

بدیهی است که طرح پیشنهادهای «آلترناتیو» به طور خود بخود به معنای تحقق یافتن آن‌ها نیست. به این منظور باید قدرت سیاسی را در اختیار داشت. تنها طرح پیشنهادهای جایگزین بدون داشتن برنامه‌ای برای «پراتیک انقلابی» در نبرد طبقاتی جاری، کارکردی در سطح پیشنهادهایی است که از طرف بسیاری از مبارزان خواستار «اصلاحات» نیز انجام می گیرد. استاد فرشاد مومنی، اقتصادان میهن دوست به طور روزانه در بخش اقتصادی پیشنهادهای خود را در نشریات مطرح می‌سازد و به درستی شاکی است که حاکمیت وقعی به آن‌ها نمی‌گذارد و به راه خود می رود.

حزب توده ایران و مبارزات دمکراتیک

مبارزه ی دمکراتیک- مطالباتی- صنفی بی‌شک وظیفه‌ای بزرگ و پراهمیت در برابر حزب توده ایران در طول حیات آن است. بی تردید، به گفته ی رفیق سیامک بی ریب، پیشنهاد ایجاد «دولت رقیب» پیشنهادی شایسته ی توجهی را در مبارزه ی روز تشکیل می دهد. این سطح از مبارزه در گذشته نیز توسط حزب توده ایران به مورد اجرا گذاشته شده است. از چنین شیوه هایی بدون نام دولت رقیب، مبارزه ی حزب طبقه کارگر ایران بهره برده است.  برای آن که سخنی به گزاف گفته نشده باشد، کتاب گوشه‌هایی از تاریخ معاصر ایران را برداشته و انگار قرار است فال گرفته شود، با انگشت صفحه ای گشوده شد. صفحه ۷۰ در بخش  شماره ۱۰- که دارای چنین عنوان است: مبارزات حزب توده ایران علیه دکتر میلسپو و هماهنگی با دکتر مصدق و اقلیت.

در آنجا رسول مهربان در سه سطر مبارزات حزب توده ایران را در آن تاریخ چنین برمی شمرد: «افشاگری حزب توده ایران در مورد دکتر میلسپو و شرح و انتشار رشوه و اختلاسی که هیئت مستشاری مالی آمریکا مرتکب شد، محیط مناسب و مساعدی برای مبارزه ی قطعی با استعمار مالی آمریکا فراهم کرد. ..».

در همین یک نمونه دو سوی سیاست افشاگرانه و تبلیغی حزب توده ایران قابل شناخت می گردد. «افشاگری .. [علیه]  رشوه و اختلاس..» و همچنین «مبارزه ی قطعی با استعمار مالی آمریکا». دو سویی که سویه های نبرد دمکراتیک و نبرد رهایی بخش و ملی- ضد امپریالیستیِ حزب توده ایران را در این برهه ی زمانی قابل شناخت می سازد.

در آن دوران که در کتاب گوشه‌هایی از تاریخ برشمرده می شود، مبارزه ی رهایی بخش- ضد امپریالیستی در ایران از یک سو مبارزه‌ای بود روشنگرانه و افشاگرانه. روشنگرانه در جهت «تربیت» جبهه ملی به عنوان نوک جریان مقاومت لایه‌های میانی و میهن دوست علیه شاه و استعمار. «تربیت»ی که به معنای انتقال روشنگرانه ی آگاهی درباره ی سرشت استعمارگرانه ی سیاست امپریالیسم آمریکا است که جبهه ی ملی آن را ناجی حق حاکمیت ایران می‌پنداشت که گویا از منافع ایران در برابر سیاست استعمارگرانه ی انگلیس دفاع می کند. مارکس این وظیفه را در تز سوم فویرباخ «تربیت مربی» می نامد:

«آموزش ماتریالیستی در بارهٔ اینکه افراد محصولات اوضاع و احوال و تربیتند، .. [ولی] اوضاع و احوال همانا بوسیله ی افراد تغییر می‌یابد و لذا خود مربی را باید تربیت کرد. ..».

مارکس در پایان همین تز رابطه ی پراهمیت میان «تربیت مربی» را با شرایط مادی- ماتریالیستی در جامعه برقرار می کند. به نظر مارکس- انگلس «فعالیت انسانی» به منظور «تربیت مربی» که مضمون روشنگری را در مبارزه ی نیروی ترقی خواه تشکیل می دهد، تنها در توضیح ذهنی محدود نمی شود، بلکه دارای زیرپایه ی است که مارکس آن را «پراتیک انقلابی» می نامد: «تطابق تغییر اوضاع و فعالیت انسانی [به منظور تغییر شرایط] می‌تواند فقط بمثابهٔ پراتیک انقلابی بررسی گردد و تعقلاً درک شود.»

بدین ترتیب، پیشنهاد دولت رقیب، بدون برخورد انتقادی به مواضع ضد توده‌ای و ضد کمونیستی از یک سو، و همچنین بدون افشاگری و روشنگری درباره ی شرایط سلطه ی اقتصاد امپریالیستی بر سرنوشت ایران از سوی دیگر، که وظیفه ی «تربیت» متحدان دور و نزدیک طبقه کارگر ایران در شرایط کنونی است، بر روی پای لرزانی برای تغییر بنیادین جامعه قرار دارد. از این روست که دولت رقیب نیازمند یک جایگزین برای سلطه ی طبقات حاکم نیز داراست.

در مورد بحث مشخص کنونی درباره ی ایجاد «دولت رقیب» که انگیزه شد برای نشان دادن پراتیک انقلابی گذشته ی حزب توده ایران در مبارزه ی دمکراتیک از کتاب رسول مهربان، اندیشه به پایان «تعقل» خود دست نیافته است.

زیرا «دولت رقیب»، عنوان و نام وظیفه ی روشنگرانه و افشاگرانه را تشکیل می‌دهد به منظور بهبود شرایط در هستی کنونی زحمتکشان. مساله ی دفاع و سازماندهی مبارزه برای منافع آتی زحمتکشان در آن جایی ندارد!

محک «پراتیک انقلابی»

مبارزه برای حفظ منافع آتی زحمتکشان را که می تواند تنها در پیشنهاد جایگزین برای کلیت شرایط حاکم کنونی تبلور یابد، باید بر پایه کدام «پراتیک انقلابی» قرار داد و دنبال نمود که بخش جدایی ناپذیر را برای مبارزه ی دمکراتیک تشکیل می‌دهد و سرشت پوزیتویستی و ثبات گرانه مبارزه ی دمکراتیک را خنثی می سازد؟

پیشنهاد برای پیوند میان مبارزه دمکراتیک و سوسیالیستی، می تواند تنها در رابطه ی بی‌واسطه ی مبارزه ی دمکراتیک با «پراتیک انقلابی» در لحظه ی تاریخی مشخص تنظیم و ارایه گردد. ژرفش نبرد طبقاتی در ایران و نتیجه‌گیری از آن برای وظیفه های پیش رو، نقطه ی مرکزی و گرهی را در ارزیابی مارکسیستی- توده‌ای در هر سخن و نوشتار برای تعیین وظیفه ها تشکیل می دهد. محک برای ارزیابی از پیشنهاد «آلترناتیو» تنها از طریق توضیح و تئوریزه کردن رابطه ی آن با «پراتیک انقلابی» در لحظه ی تاریخی می‌تواند به مثابه برداشتی مارکسیستی- توده‌ای درک و تفهیم می گردد و به وظیفه ی حزب طبقه کارگر بدل شود. تنها با توضیح رابطه ی پیشنهاد جایگزین ارایه شده با سطح نبرد طبقاتی روز در جامعه می‌توان  ارزیابی از پیشنهاد را برپایه ی اندیشه ی مارکسیست- لنینیستی به سرانجام رساند ادعای تز گونه که گویا «شرایط حاکم نامساعد است» و یا به علت کمبود «حضور عملی نیروهای سیاسی طبقه کارگر در صحنه ی سیاسی جامعه»، نمی‌تواند توجیهی مستدل باشد برای نقض پیوند میان مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی!

پیشنهاد «دولت رقیب» و امثال آن همزمان نقش ثبات شرایط را نیز دارا هستند. چگونه باید این تضاد را بر طرف ساخت؟ایجاد شرایط بهتر زندگی برای زحمتکشان در شرایط کنونی و پاسخ به برخی از نیازهای زحمتکشان، بدون طرح دورنمای راه، به تحکیم شرایط سلطه ی ایدئولوژیک و ساختارهای استثمارگرانه نظام سرمایه داری نیز منجر می شود.

علت اصلی اجرای «اصلاحات» از بالا توسط طبقات حاکم که با توجه به نظرات «اصلاحی» مدافعال سرمایه داری در جامعه انجام می شود، با هدف تحکیم شرایط به سود ساطه ی طبقات حاکم عملی می گردد که به معنای گامی در جهت ایجاد «سوسیالیسم ارتجاعی» است، که در مراحلی در کشورهای متفاوت تجربه شده است. نمونه ی کلاسیک آن، اصلاحات بیسمارک صدراعظم آلمان در سال ۱۸۸۱ در آلمان است. بیمه های بیماری، بیکاری، بازنشستگی، و امثال آن را بیسمارک برای اولین بار در تاریخ در آلمان برقرار نمود و همزمان حزب سوسیال دمکرات این کشور را غیرقانونی اعلام کرد.

بدین ترتیب پذیرش آلترناتیو «دولت رقیب» به مثابه ی تنها وظیفه ی روز جنبش توده ای، خواسته یا ناخواسته، نقشی ثبات گرانه برای شرایط کنونی داراست، بدون آنکه تضمینی برای بهبود شرایط هستی زحمتکشان ایجاد شده باشد و یا بکند.

این ارزیابی یک پندار غیرواقعی نیست. یک تضاد واقعی است که باید اندیشه ی توده‌ای به آن پاسخی شفاف و مستدل ارایه نماید.

تجربه در همه ی کشورهای سرمایه داری متروپل و پیرامونی در تأیید این نکته است که گام های اصلاحی همیشه از سطح ضرور زندگی زحمتکشان نازل تر باقی می ماند. لذا بهبود شرایط، هدفی آن‌چنان نسبی را تشکیل می‌دهد که قناعت به آن، پشت کردن به منافع اصلی و آتی زحمتکشان از کار در می آید!

اضافه دستمزد در ایران نمونه‌ای است برای نسبی بودن ارزش فعالیت مطالباتی- صنفی که در سال ۱۳۹۹ قله بی‌عدالتی را نیز نشان می‌دهد. با تعیین حداقل دستمزد در سطح نیمی از مخارج یک خانوار کارگری، سرشت دورغین «بهبود شرایط» را در ایران بر ملا می سازد.

به سخنی دیگر، پیشنهاد «دولت رقیب»، در سطح یک شعار تاکتیکی برای مباره ی روز، بدون نشان دادن دورنمای نیاز و منافع طبقه ی کارگر برای گذار از سرمایه داری در پیشنهاد جایگزین برای کلیت هستی اجتماعی، دارای سرشتی پوزیتویستی خواهد بود.

وظیفه ی فعالیت روشنگرانه و پیشنهاد های آلترناتیو تنها آن هنگام می تواند نقشی مثبت در «تغییر اوضاع» داشته و ایفا سازد، هنگامی که در ارتباط قرار داشته باشد با «پراتیک انقلابی» در نبرد طبقاتی در جامعه. «پراتیک انقلابی» در مورد مشخص شرایط امروز در ایران کدام پراتیک است، ریشه مادی- ماتریالیستی آن از کدام مبارزه ی اجتماعی سیرآب می شود  و چگونه می‌توان درستی پراتیک را به ثبوت رساند؟

تنها با برقراری رابطه میان مبارزه دمکراتیک- مطالباتی و مبارزه برای دورنمای پساسرمایه داری که حزب توده ایران در طول حیات پر بار خود به آن عمل کرده است، پیشنهاد هایی از قبیل «دولت رقیب» را به اهرم‌های مبارزه ی پیگیر دمکراتیک در جامعه بدل می سازد. زیرا که دورنمای رهایی بخش نبرد طبقاتی را برای توده های زحمت قابل شناخت می‌سازد و به حربه تجهیز و سازماندهی طبقه کارگر برای تغییرات بنیادین بدل می گردد.

زنده یاد جوانشیر ضرورت تلفیق و پیوند مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی حزب توده ایران را در سیمای مردمی حزب توده ایران توضیح و استه تیک یک پارچگی دو مبارزه را در برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران نشان می‌دهد.

تنها با پایبندی به این برنامه حداقل کارگری است که هویت سیاست مستقل طبقاتی حزب توده ایران برای توده های زحمت و «جوانان کمتر از سی و پنج سال» که در گفت و شنفت به آن اشاره شد، شفاف می شود. سر سوزنی نمی‌توان از این برنامه ی حداقل عدول نمود و دچار خطر تبدیل شدن به مهره برای ایجاد ثبات شرایط بدل نگشت!

توجه به دو سوی نبرد دمکراتیک و سوسیالیستی حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران تنها در پیشنهاد دولت رقیب ضروری نیست. در هر کارکرد و فعالیت توضیحی- ترویجی حزب توده ایران باید به آن عمل نمود. برای نمونه می توان پیشنهاد مبارزه ی گام به گام را به امید ایجاد جبهه ی ضد دیکتاتوری که موضوع مورد علاقه ی برخی از مسئول های حزب توده ایران نیز است که گویا «از حقی طبیعی» برای نگارش مقاله و تعیین سیاست حزب طبقه ی کارگر ایران برخوردارند، کمک است برای درک مضمون سیاست انقلابی حزب توده ایران.

رفیق مسئول حزبی که خواستار ایجاد جبهه ی ضد دیکتاتوری با «اصلاح طلبانِ» پیگیر در ایران است،  در مقاله ی با عنوان راهی راست و با هدفی روشن، در نامه ی مردم (۲۳ اردی‌بهشت ۹۹)، پیشنهاد خود را برای مبارزه ی گام به گام در ایران مطرح می سازد. این رفیق به جای مبارزه برای برپایی جبهه ضد دیکتاتوری از ٬٬پایین٬٬ و با هدف تقویت سمت ٬٬چپ٬٬ و انقلابی در آن، به طور «روشن» و آگاهانه وظیفه ی دفاع از منافع آتی طبقه ی کارگر ایران را در پیشنهاد خود کنار می گذارد تا بلکه بتواند با ایجاد ارتباط با «اصلاح طلبانِ» پیگیر و ضد دیکتاتور مانند ابولفضل قدیانی، برپایی جبهه ضد دیکتاتوری را از ٬٬بالا٬٬ عملی سازد!

مقاله نمی‌تواند نشان دهد و نشان نمی‌دهد که به نظر اندیشه حاکم بر مقاله، چرا قدیانی ها باید همکاری با حزب توده ایران را بپذیرند، هنگامی که مقاله از سر ناچاری دست به سوی آن‌ها دراز می کند؟! برنامه حداقل با «هدفی روشن» که توسط مقاله ی نامه مردم طرح می شود، از چه بار مثبتی برخوردار است که همکاری با حزب توده ایران را برای «اصلاح طلبان» پیگیر توجیه و قابل درک سازد؟ هنگامی که اندیشه ی حاکم بر مقاله با دست خالی و با تسلیم از پیش به شرایط بقای نظام مورد خواست سرمایه داری مهر تأیید می‌زند که قدیانی ها از آن دفاع می‌کنند و تنها سهم خود را در حاکمیت خواستارند، چرا آن ها نباید در پاسخ به اندیشه ی طرح شده در مقاله در نامه مردم بگویند که بسیار خوب، بیاید، بیاید، از ما دفاع کنید! ولی لطفن خود را با ما قاطی نکنید! شما عقبه لشگر را تشکیل می دهید!؟

به مقاله انتشار یافته در نامه ی مردم که رفیق عزیز سیامک به گوشه‌هایی از آن در نوشتاری پرداخته است، باید از زاویه های متفاوت نگریست و نگریسته خواهد شد. اینجا تنها اشاره شود که اندیشه ی مبارزه ی گام به گام، به طور عینی در متن مقاله طرح می شود. در آنجا از آن صحبت است که پس از گذار از دیکتاتوری، هر نیروی «شرکت کننده» در جبهه ضد دیکتاتوری راه خود را دنبال خواهد نمود و «ایدئولوژی و برنامه خاص خودشان را دنبال» خواهد نمود!

این سیاست چند دهه ی برخی از مسئول های حزبی که استدلالی برای درستی نظر خود ارایه نمی‌دهند و نمی‌توانند ارایه دهند، همان‌طور که دراین مقاله ی نامه مردم نیز قابل شناخت است، با حذف سهل انگارانه و غیرمستدل مضمون ضد امپریالیستی از برنامه ی جبهه ضد دیکتاتوری، جنبش توده‌ای را به دنباله روی از لایه‌هایی از حاکمیت سرمایه داری می کشاند!

پنداشت ٬٬مبارزه ی گام به گام٬٬ را این رفقا هیچ گاه از منظر اندیشه ی نظری- تئوریک مارکسیستی بررسی نکرده اند و درستی برداشت و تز خود را به ثبوت نرسانده اند. نمی‌توانند نیز چنین صلابت نظری را به اثبات نیز برسانند. زیرا شیوه ی منطق صوری در برداشت گام به گام برای روند رشد اجتماعی، نادرست و ضد دیالکتیکی است. کلیت واقعیت را مورد توجه قرار نمی دهد. پایه و اساس نظری آن را ماتریالیسم تاریخی تشکیل نمی‌دهد که کارپایه ی فکری حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران را تشکیل می دهد. تاریخ را یک روند بهم پیوسته از گذشته و تجربه‌های آن برای تحلیل شرایط کنونی به منظور یافتن راهکار برای برپایی آینده، درک نمی کند. تاریخ را روندی منقطع می پندارد و از این رو به خود می گوید: «از این شاخه به آن شاخه، فرجی است!»

براین پایه است که مقاله ی پیش گفته که پایه ی نظری خود را بر اندیشه ی پسامدرن «تکثرگرایی» و نفی نبرد طبقاتی در جامعه ی سرمایه داری قرار داده است، با حذف مضمون ضد امپریالیستی و ضد سرمایه داری از مضمون جبهه ضد دیکتاتوری که زنده یاد منوچهر بهزادی آن را در مقاله ی تاریخی خود با همین عنوان در سال ۱۳۵۳ نشان می‌دهد و درستی ارزیابی حزب توده ایران را به ثبوت می رساند، سیاست انقلابی حزب توده ایران را به سیاستی پوزیتویستی در خدمت تثبیت شرایط حاکم بدل می سازد.

مقاله نامه مردم با عنوان راهی راست و با هدفی روشن، با برباد دادن «پراتیک انقلابی» کارکرد در نبرد طبقاتی در ایران به مثابه ی کارپایه مادی- ماتریالیستی مورد نظر مارکس در نبرد طبقاتی، به مقاله‌ای با موضع اپورتونیستی به منظور تثبیت حاکمیت سرمایه داری بدل می‌شود و همان‌طور که تجربه ی سه دهه این سیاست ضد دیالکتیکی نشان داده است، نمی‌تواند حتی گام کوچکی در جهت ایجاد جبهه ضد دیکتاتوری از ٬٬بالا٬٬ نیز بردارد!

مقاله ی مردم با پیشنهاد یک «برنامه ی حداقل» با مضمونی درک نشده و غیرمستدل، زمینه مادی- ماتریالیستی برپایی یک جبهه ی ضد دیکتاتوریِ دمکراتیک- مردمی و ضد امپریالیستی را در ایران نابود می‌سازد و می‌کوشد حزب توده ایران را به جریان سوسیال دمکرات در خدمت حفظ شرایط حاکم بدل کند.




ساختار اندیشه ی یک ضد کمونیست
دو اعلامیه و «سوزن دوزی بی انتها»!

مقاله ۱۳/۹۹

۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹، ۱۱ مه ۲۰۲۰

نظریه پرداز همت قلاوند یک سوسیال دمکرات است. او با اشاره به «تجربهٔ اروپا» معتقد است که «نظام های سوسیال دمکرات فارع از ضعف‌هایی که دارند، ظرفیت و گنجایش های لازم [را] برای توسعه و برآوردن نیازهای اولیه جوامع بشری .. دارا هستند.»

او در مقاله هایی می‌کوشد مواضع دنیز ایشچی را در دفاع از سوسیالیسم به نقد بکشد و گویا نادرستی آن را به اثبات برساند. وظیفه ی این سطور بررسی انتقادی این بخش از نظرات قلاوند نیست. بی تردید و در صورت لزوم رفیق ایشچی به این نقد خواهد پرداخت. وظیفه ی این سطور نشان دادن اندیشه ی قلاوندها به مثابه یک سوسیال دمکرات است. اندیشه‌ای که نمونه‌ای نمونه وار است برای نگرش ظاهربین یک ماتریالیست پایبند به برداشت قدیمی- فویرباخی که به آن در زیر برمی گردم.

این اندیشه که از ٬٬واقعیت٬٬ تنها بخش «پوزیتو» آن را می‌بیند و مورد توجه قرار می دهد که در ظاهر امر تظاهر می کند، واقعیت را به مثابه ی روندی بهم پیوسته و یکپارچه درنمی یابد که در آن سه مرحله ی اندیشه ی دیالکتیکی در هماهنگی و پیوند درونی مطرح هستند، آن طور که در زیر با بیان نظر لنین طرح خواهد شد.

اهمیت ضرورت بررسی اندیشه ی غیردیالکتیکی و پوزیتویستی سوسیال دمکرات نزد قلاوند، تنها نشان دادن جایگاه این نظرات نیست که همه جا در سطح می غلطند. این ضرورت از این واقعیت ناشی می شود که نزد تک تک ما، اندیشه ی پوزیتویستی که در توصیف وضع تبلور می یابد لانه دارد. این لانه گزینی را می‌توان آن هنگام دریافت، هنگامی که قادر نمی شویم، در بیان و موضع گیری خود، سه مرحله ی مورد نظر لنین را دریابیم و در مورد مشخص و موضوع مورد توجه خود آن را بپرورانیم.

برای نمونه، رفیقی عزیز، علاقمند و پرکاری در نقدی پرسش شایان دقتی را مطرح می‌سازد که بررسی آن کمک است برای درک نظر لنین و از این رو نگرش به آن سودمند است. این رفیق تضادی را در کارکرد نگارنده می‌یابد که انگیزه طرح پرسش اوست. پرسش طرح شده توسط این رفیق، تضاد موجود را میان دو برداشت که او «تناقض» می نامد، در مضمون پدیده جستجو نمی کند. آن را با ذکر ظاهرامر، در شکل تضاد می‌بیند و می نویسد: «رفیق عاصمی! شما وقتی بر درستی مصوبات حزب توده ایران و برنامه آن تأکید دارید، چگونه است که بر خلاف همین مصوبات و برنامه، تحلیل‌های شما با تحلیل طبقاتی حزب (توده ایران) از نظام بروکراتیک و جرگه سالار (الیگارشی) و سرمایه داری تجارت و بازارمحور در تناقض آشکار قرار دارد؟»

تضاد یا «تناقض» طرح شده در پرسش این رفیق عزیز، «تحلیل طبقاتی حزب (توده ایران)» را به توصیف شکل ساختار هژمونی لایه‌های حاکم در آن محدود می کند. دیرتر نشان داده خواهد شد که در‌واقع هم تضاد یا «تناقض» میان برداشت از مضمون «تحلیل طبقاتی» میان دو برداشت سوسیال دمکرات و انقلابی وجود دارد.

برای اندیشه ی توصیف گرِ ظاهرامر، توصیف ظاهر امر به مثابه ی تحلیل از واقعیت درک می شود. چنین برداشتی را می توان نزد نظریه پرداز همت قلاوند بازشناخت که حتی به اوج سطحی گری نیز فرا می‌روید. هنگامی که او تزهای ثابت نشده‌ای را به عنوان ٬٬واقعیت٬٬ مطرح می‌سازد – «نقد» او به نظرات رفیق ایشچی محدود به طرح چنین تزهایی است -. قلاوند با طرح تزهای ثابت نکرده، اسلوبی را به نمایش می‌گذارد که هیچ مضمون دیگری نمی‌تواند داشته باشد و ندارد جز به نمایش گذاشتن قله ی سطحی گری در اندیشه.

با ردیف نمودن جملات و تعریف‌ها در یک ٬٬بررسی٬٬، این نظریه پرداز سوسیال دمکرات آن را به عنوان تحلیل از واقعیت قلمداد می سازد. تنها با این هدف که سخن غیرمستدل و بدون نقل دقیق بیان نشده باشد، کافی است همان جمله ی نخست را در مقاله ی ۲۵ آوریل ۲۰۲۰ او در اخبارروز نقل کنم.

قلاوند با طرح این پرسش که آیا «یک انقلاب سوسیالیستی در عصر کنونی واقع‌بینانه است؟»، به استدلال برای نفی ٬٬امکان٬٬ انقلاب سوسیالیستی می‌پردازد که از طریق طرح تزهایی عملی می‌گردد. او طرح تزها را که از ظاهر روندها در جهان انتخاب و ردیف می کند، به عنوان دستیابی به ٬٬اثبات٬٬ درستی نظر خود می پندارد.

برای نمونه قلاوند پیروزی ضد انقلاب را در اتحاد شوروی «آِغاز عصر جدیدی» اعلام می‌کند که مشخصه و سرشت آن «ریزش باورها به حکومت های سوسیالیستی» نزد انسان ترقی خواه است که گویا تنها «بخشی از جامعه روشنفکری» را در جهان تشکیل می دهد! همین شیوه ی طرح تزهای ردیف شده را او در مورد «تحول بعدی» درباره «انقلاب اینترنت و شبکه‌های گسترده ارتباطات اجتماعی» و یا «جهانی شدن (گلوبالیزاسیون) ..» و و و به خدمت می گیرد.

پاسخ این مهملاتِ روشنفکرانه و سوسیال دمکراتیک را امروز در پیام زحمتکش کارگری در نویدنو خواندم که نقل آن در اینجا شایسته است.

رفیق بازنشسته ی سندیکای نیشکر هفت تپه در پیامی بمناسبت اول ماه مه (۱۱ اردی‌بهشت ۱۳۹۹) می نویسد:

«رسیدن به دنیای شاد و آزاد و برابر، دنیای آرزو ها، دنیای بدور از فقر و فلاکت و استثمار، خواب و خیال نیست، این حکم با حضور نیروی طبقه ما، یعنی طبقه کارگر امکان پذیر است. برای رسیدن به دنیای آرزو هایمان، برای رهایی از رنج و تحقیر و نداری در کنار هم قرار گیریم، چرا که ما در درد مشترکیم

به این موضع انقلابی یک زحمتکش که در آن برداشت لنینی از واقعیت تبلور می یابد، باز می‌گردم به ادامه ی بحث.

اشاره شد که اندیشه ظاهربین تنها با طرح بخش قابل دید از واقعیت، اندیشه ی خود را در اوج «تحلیل طبقاتی» از جامعه می پندارد و راضی می‌شود که گویا به درک کلیت واقعیت دست یافته است که «حقیقت است»، آنطور که هگل می‌گوید و لنین در بررسی مضمون دیالکتیک هگل، ابعاد و سویه های آن را در شانزده «ویژگی» توضیح می دهد.

در این سطور مایلم تنها ویژگی نخست اندیشه ی دیالکتیکی را در نظر لنین مطرح سازم. روبرت مچر نظر لنین را در ارتباط با تحقیقات جدید درباره ی چگونگی رابطه و وحدت ذهن و عین در کتاب مارکسیسم متحده کننده طرح می‌کند که سنگ پایه توضیح های کنونی را تشکیل می دهد.

تنها اشاره کنم که روبرت مچر و دیگران در تحقیقات خود به بررسی مضمون جمله‌ای از تز اول فویرباخ می پردازند که در آن مارکس ماتریالیست های قدیمی را متهم به بی توجهی به سویه «فعالیت حسی» در «پراتیک» انسان می‌کند. مارکس رابطه و وحدت میان ذهن و عین را نزد انسان حلقه ی واسط  و پلی ارزیابی می‌کند که درآن و توسط آن «اندیشه به نیروی مادی» بدل می شود. تحقیقات جدید به این نتیجه‌گیری قابل درک می‌رسد که بر پایه این برداشت و موضع مارکس در تز اول فویرباخ، دیالکتیک اسلوبی است که تنها در ارتباط با برداشت ماتریالیستی می‌تواند به ثمر برسد. از این نتیجه‌گیری، فیلسوف‌هایی مانند هولس، کرافت و مچر برای برداشت هگل از دیالکتیک زمینه ی ماتریالیستی قایل هستند. پیش از این توضیح در این رابطه بحث را به دراز می‌کشاند و منحرف می کند. به آن باید به طور مجزا پرداخت.

ویژگی اول در نظر لنین درباره ی دیالکتیک

مضمون ویژگی شماره ی یک در بررسی لنین از دیالکتیک هگل، در ارتباط قرار دارد با حلقه ی واسط و مفصل تبدیل شدن ذهنیت به عینیت که در زیر به آن پرداخته می شود. پرداخته می‌شود با این امید که مرز اندیشه ی پوزیتویستی و انقلابی نشان داده شود و به پرسش رفیق عزیز پیش گفته درباره ی «تناقض» میان نظر من با نظراتی که او آن را «تحلیل طبقاتی» مورد نظر خود می‌نامد پاسخی دقیق داده شود.

سه جزء مورد نظر لنین در ویژگی نخست دیالکتیک، با ارایه ٬٬تعریف٬٬ از «چیز» آغاز می‌شود که مبتنی است بر ساختار و کارکرد «چیز». ساختار و کارکردی که در روندی جریان دارد، تغییر می‌یابد – شدنی در جریان. سویه دوم نظر لنین نشان دادن تکانه ی تغییر و رشد «چیز» است که در تضادهای درونی آن ریشه دارد. سویه ی سوم را لنین پدیدار شدن «سنتزی» در هستی «چیز» اعلام می‌کند که به معنای نفی مردنی و حفظ بخش قابل رشد در «چیز» است که در قانون دیالکتیکی نفی در نفی بیان می‌شود که همراه است با پدیدار شدن کیفیت نوین در «چیز».

بدین ترتیب، لنین تنها آن اندیشه و تظاهر آن را در سخن، اندیشه‌ای دیالکتیکی ارزیابی می‌کند که هر سه سوی هستی «چیز» را در بر می گیرد. توصیف گری از ظاهر پدیده که در بهترین حالت تنها به سویه ی ٬٬تعریفِ٬٬ «چیز» بسنده می کند، اسلوب دیالکتیکی بررسی نیست، بلکه شیوه کارکرد ماتریالیسم قدیمی- فویرباخی است که مارکس- انگلس آن را در تزهای فویرباخ مورد انتقاد قرار می‌دهند و لنین درستی موضع مارکسیستی را با نظرات خود به اثبات می رساند.

«دنیای آرزوها» و طرح آن به عنوان «سنتز» در نبرد طبقاتی در جریان در ایران که در سخن پیش گفته ی زحمتکش عضو بازنشسته سندیکای نیشکر هفت تپه برشمرده می شود، نمونه وار است برای کارکرد اندیشه ی دیالکتیکی در هر سخن و نوشتار.

سخنِ کوتاه ولی پرمضمون این رفیق را باید با خط طلایی نگاشت و آن را به مثابه ی الگو و محک برای بررسی نظر ها و مقاله نویسی به ذهن سپرد.

لنین ویژگی اصلی دیالکتیک را (مچر، همانجا ص۱۸۲) در سه نکته متمرکز می داند.

۱- ارایه تعریف از «خود چیز» یا پدیده با توجه به «ارتباط ها و رشد آن». تعریف از «خود چیز» به این معناست «که چیز باید با توجه به رابطه‌ها و رشد آن مورد توجه قرار گیرد»؛

۲- تعریف باید با توجه به «متضادها و گرایش ها در هر شکل تظاهر آن» در چیز (یا پدیده) ارایه گردد. به سخنی دیگر، ارایه تعریف از «چیز» بر پایه نبرد «متضادها در چیز». این، به معنای توجه به «نیروهای متضاد و گرایش ناشی از نبرد میان آن‌ ها در کلیه شکل‌های بروز آن»  در چیز است. مضمون نبرد طبقاتی در سرمایه داری، آنطور که مورد نظر اندیشه ی مارکسیستی- لنینیستی است، با ترسیم و توضیح «نیروهای متضاد و گرایش ناشی از آن» در روند مبارزات اجتماعی عملی می گردد. برشمردن و توصیف لایه‌های کارگران، روشنفکران و و و، ویا لایه بوروکرات وغیره در نیروها در نبرد طبقاتی، تنها طرح ظاهرامر، طرح شکل ساختار «چیز» است؛

۳- نشان دادن «وحدت میان تحلیل [از چیز] و سنتزِ»ی که کیفیت نوین را در «چیز»  تشکیل می‌دهد، گام پایانی را در بررسی مورد نظر لنین تشکیل می دهد.

تحقیقات جدید این ویژگی اصلی اسلوب دیالکتیکی را به منظور شناخت «حقیقت»، «هستی شناسی فلسفیِ» هر پدیده می‌نامد که شیوه ای «اسلوبی- منطقی» را تشکیل می دهد. ارایه توضیح وسیع تر در اینجا، چارچوب نوشتار را می شکند. هدف در اینجا توضیح هر سه سویه مورد نظر در «ویژگی اصلی دیالکتیک» مورد نظر لنین است به منظور نشان دادن مرز میان اندیشه ی پوزیتویستی و دیالکتیکی و تفاوت ماهوی و محتوایی آن ها.

مچر برداشت لنین را از دیالکتیک هگل چنین توضیح می‌دهد که «حقیقت (پدیده- چیز) در تحلیل نهایی دارای مضمونی دیالکتیکی» است؛ مضمون دیالکتیکی به این معناست که «حقیقت مبتنی بر تضاد درونی در حرکت (تغییر)» قرار دارد، یا دارای توانایی برای رشد (تغییر) است: رشد در این رابطه به معنای حرکت نیروهای درونی و گرایش درونی برای رشد درک می شود. «حرکت، رشد، تغییر، گذشته، حال و آینده، به مثابه ی کاتگوری زمان برای حرکت» وارد صحنه می شود. به گفته ی لنین: «حرکت درونی، سرچشمه ی فعالیت، رشدِ هستی و روح [ذهنیت]، انطباق مفهوم سوبژکت (انسان) با واقعیت» را تشکیل می دهد.

بدین ترتیب در ارزیابی لنین از دیالکتیک هگل، برداشت ثبات گونه از واقعیت، به مثابه ی برداشتی غیردیالکتیکی نفی می شود. قناعت به توصیف ظاهرامر، به مثابه ی اسلوب پوزیتویستی بر ملا می گردد!

اعلامیه ی «راه کارگر» بمناسبت اول ماه مه

با این مقدمه می‌توان اکنون چند نمونه از تحلیل‌های انتشار یافته را  مورد بررسی قرار داد به منظور نشان دادن جایگاه اندیشه حاکم بر آن‌ها در ارتباط با برداشت لنین از دیالکتیک. برداشتی که انطباق اسلوب بررسی دیالکتیکی را با مضمون «چیز» به اثبات می رساند.

اولین سند، اعلامیه هیئت اجرائی سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر) است که بمناسبت اول ماه مه انتشار یافته و امروز مطالعه کردم. «اعلامیه» در توصیف وضع در ایران و جهان در شرایط کنونی دقیق و مستدل است. با جمله ی «بحران کرونا» به عنوان «بحران سرمایه داری در همه عرصه ها» حتی کوششی برای طرح «متضادها» در جامعه برمی دارد.

باوجود این، تحلیل از سطح توصیف نسبتاً پر سویه از واقعیت فراتر نمی رود: «بحران کرونا هرج و مرج سیاسی و اقتصادی در ایران را وارد مرحله حساسی کرده است.»

توصیف تضادها در ایران در ادامه سخن چنین برشمرده می شود: «در ایرانِ گرفتار ویروس مرگبار جمهوری اسلامی، فلج کننده ترین مصیبت ها، فقر، نابرابری طبقاتی، بیکاری و محرومیت از بدیهی‌ترین امکانات زندگی است.» در ادامه، با ذکر اشکال ضد کارگری قراردادهای موقت و امثال آن، وضع نابسامان «بخش اعظم کارگران و زحمتکشان ایران» توصیف می شود، از رشد «حاشیه نشینان، بی خانمانان، دستفروشان، کودکان کار» ووو، شدت درجه ی «آسیب های اجتماعی» توضیح داده و توصیف می شود. با ذکر پامال کردن حتی «قوانین نمایشی دستگاه حاکم» توسط دیکتاتوری ولایی، سقوط اخلاقی و فرهنگی و ایدئولوژیکِ اسلام ارتجاعی توصیف و به نمایش گذاشته می شود.

با همین شیوه ی توصیفی «نابرابری های طبقاتی عظیم» نیز برشمرده می‌شود و «کنترل همه منابع و امکانات قدرت و سرمایه در دست اقلیت ناچیز» ذکر می شود. به «سیاست‌های منطقه ای جمهوری اسلامی» پرداخته می‌شود و اعلامیه آن را به مثابه ی «تهدید مستقیمی علیه منافع کارگران ایران» می‌نامد و افشا می کند. کارکرد ضد مردمی رژیم دیکتاتوری که علیه «معیشت، سلامت و جان کارگران و زحمتکشان ایران» متوجه است برشمرده و سرشت ضد انسانی آن برملا می‌گردد و ذکر می‌شود که «از یک نظام غیرانسانی انتظار» دیگری نادرست است.

توصیف «واقعیت امر» در آخرین یک سوم «اعلامیه» نیز با سویه های دیگری از حاکمیت سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی ادامه می یابد. ولی انتقال آن برای نگارنده و بی تردید مطالعه ی آن برای خواننده هشیار ملال انگیز شده است. به نگرش آن سویه بپردازیم که برای لنین بخش دوم را در تحلیل دیالکتیکی تشکیل می دهد. شناخت تضاد ها و نیروهای متضادی که با نبرد درونی در پدیده، راه ایجاد شدن «سنتز» را از وضع کنونی نشان می‌دهند و راه پدیدار شدن کیفیت نوین را می گشایند.

در «اعلامیه» با در برابر هم قرار دادن «واقعیت تلخ و سخت زندگی برای اکثریت و نسخه های سیاسی و اقتصادی اقلیت حاکم»، صحنه ی نبرد طبقاتی میان «فرصت برای تمرکز قدرت» حاکم (نبرد طبقاتی از بالا) و «جنبش های اجتماعی و در صدر آن‌ها فعالان جنبش کارگری» (نبرد طبقاتی ار پایین) توصیف می‌شود که در برابر «محدودیت ها و کنترل» حاکمان «دوباره .. به صحنه» وارد می شوند. خبر «دوباره .. به صحنه» وارد شدن نیروهای نبرد طبقاتی از پایین که از رسانه‌های نقل شده است، انگیزه و تکانه برای تحلیل شرایط تغییر یافته و تئوریزه کردن آن نیست. تنها ظاهر خبر در «اعلامیه» به اطلاع رسانده می شود. برگ انجیری برای ستر عورت!

برخلاف «راه کارگر»، هدف چپ انقلابی از نقد مناسبات سرکوبگرانه و استثمارگرانه اجتماعی در نظام سرمایه داری، تغییر و نفی این مناسبات است. توصیف وضع از این رو نقشی در تغییر ندارد، زیرا دورنما را ترسیم نمی‌کند «شهر آرزو» را قابل شناخت نمی سازد. و از این طریق راه تبدیل شدن اندیشه را به نیروی مادی برای تغییر می بندد!

نقل خبرِ «دوباره .. به صحنه» وارد شدن نیروهای نبرد طبقاتی از پایین برای برپا داشتن کدام «سنتز»، در جستجوی کدام جایگزین؟ پاسخ «اعلامیه» در عین مبهم بودن آن، صراحت دارد. در آنجا با صراحت خواست های درست مطالباتی علیه اقتصاد سیاسی حاکم که توسط زحمتکشان طرح می شود، برشمرده می‌شود و به عنوان «تدوین و تدقیق آلترناتیوهای سوسیالیستی برای خروج از بحران» ذکر و توصیف می‌شود از قبیل: «ملی کردن شرکت های دارویی، اشتراکی کردن مالکیت بیمارستان ها و مراکز پزشکی، حداقل درآمد همگانی برای بیکاران و ..». «اعلامیه» آن‌ها را «آلترناتیوهای سوسیالیستی برای مقابله با بحران کرونا» می نامد!

به سخنی دیگر «سنتزی» پوزیتویستی در چارچوب ادامه ی حاکمیت نظام ضد مردمی و ضد ملی سرمایه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی، جایگزین و یا «آلترناتیوی» است که «اعلامیه»‌ به منظور تغییر و بهبود و دگردیسی شرایط حاکم مطرح می کند! صحبت از کیفیت نوینی که باید در نبرد طبقاتی جاری زاییده و پدیدار شود، با هیچ کلمه‌ای مطرح نمی شود!

در این «آلترناتیو سوسیالیستی» جایی برای «رسیدن به دنیای شاد و آزاد و برابر، دنیای آرزو ها، دنیای بدور از فقر و فلاکت و استثمار» که «خواب و خیال نیست»، بلکه با تکیه بر ارزیابی لنین، حکمی دستورگونه است «برای رسیدن به دنیای آرزو هایمان، برای رهایی از رنج و تحقیر و نداری»، وجود ندارد! «سنتزی» که «حکم»ی است به مثابه ی یک ٬٬امکان٬٬ که می‌تواند و باید «با حضور نیروی طبقه ما یعنی طبقه کارگر» برپا داشته شود. تحقق بخشیدن به «این حکم امکان پذیر است»! تنها نیازمند آن هستیم که «در کنار هم قرار گیریم، چرا که ما در درد مشترکیم»!

آیا مرز اسلوب و کارکرد اندیشه ی سوسیال دمکرات و انقلابی قابل شناخت شده است؟ باید امیدوار بود که چنین باشد.

«آلترناتیوهای سوسیالیستی» که در «اعلامیه راه کارگر بمناسبت اول ماه مه» مطرح می شود، به مثابه ی انتزاعی توخالی و درک نشده طرح می‌گردد. مضمون آن در بحث‌های دیگر رفقای «راه کارگر» توضیح داده می‌شود. برداشت‌ها همگی مبتنی هستند بر برداشتی که می پندارد «سرمایه داری خوب»، «سرمایه داری بازار اجتماعی»، «سرمایه داری با سیمای انسانی» و انواع دیگر آن‌ها «آلترناتیوهای سوسیالیستی» هستند که قابل تحقق بخشیدن در نظام سرمایه داری هستند، زیرا سرمایه داری را استحاله می کنند. تنها باید «دمکراسی خواهی» را به روند اصلیِ مبارزه در جامعه بدل ساخت! موضعی که رفیق گرامی محمد شالگونی در نامه‌ای به نگارنده برجسته می‌سازد.

در این اندیشه رابطه ی دیالکتیکی میان ساختار شرایط حاکم و کارکرد آن از مد نظر دور می‌شود. سهل انگارانه  برای ساختار به غایت ضد مردمی و استثمارگر سرمایه داری حاکم و در شرایط تشدید داعش گونه ی نبرد طبقاتی از بالا، کارکردی انتزاعی و پندارگونه پذیرفته می‌شود. نظریه پرداز پیش گفته همت قلاوند و نظرات او در نوشتارش یکی از نمونه‌های نمونه وار چنین برداشت‌های غیرواقع بینانه است.

سوسیالیسم را تنها با گذار انقلابی از سرمایه داری می‌توان برپا داشت. هیچ «آلترناتیو» دیگری برای ایجاد شرایط برپایی آن وجود ندارد.

نوشتار دیگری به مناسبت اول ماه مه

ولی برای آن که بررسی کنونی تنها به نظرات «راه کارگر» محدود نباشد، بلکه بتواند پاسخی نیز به انتقاد رفیق عزیز باشد که «تناقص» میان ارزیابی نگارنده از نبرد طبقاتی با «تحلیل طبقاتی»ای ذکر می‌کند که به حزب توده ایران نسبت می دهد، به بررسی تحلیلیِ نوشتار مشابهی بپردازیم که در نامهٔ مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران ۸ اردی‌بهشت ۱۳۹۹ به مناسبت اول ماه مه، روز جهانی کارگر انتشار یافته است. عنوان آن تحول های سیاسی، چالش ها، و راهکارهای جنبش کارگری- سندیکایی در مرحله کنونی است.

این اعلامیه و یا بیانیه و یا نوشتار نه تنها هیچ چیز در توصیف وضع حاکم بر جامعه ایران در نظام سرمایه داری وابسته کنونی و بحران اقتصادی- اجتماعی حاکم بر آن که در جریان پاندمی کرونا تشدید نیز شده است، نسبت به اعلامیه «راه کارگر» کم ندارد، بلکه در بخش مبارزات سندیکایی جاری، وظیفه ها و هدف آن از صراحتی بمراتب بیش تر و همه جانبه تر برخوردار است.

زیرعنوان ها در نوشتار گویای این توصیف توانمند و موفق هستند: «خواست های کارگران و پیوند آن با مبارزه علیه استبداد مذهبی و برنامه‌های اقتصادی- اجتماعی»، «اهمیت تقویت بنیهٔ جنبش کارگری و سندیکایی» و یا «تحول های صحنه سیاسی، ضرورتِ تشدید مبارزه و ارتقای سطح سازماندهی و همبستگی» نشان جایگاه به مراتب دقیق‌تر در موضع ترقی خواهانه در این نوشتار است نسبت به اعلامیه «راه کارگر».

برای نمونه و به درستی از «لزوم احیای حقوق سندیکایی و برپایی سازمان های مستقل سندیکایی» سخن می‌رود و آن را به جا  به عنوان «الویت های مبارزات کارگران میهن ما» تعریف می کند. این موضع مبارزه جویانه، پیوند میان مبارزه ی صنفی- مطالباتی را با مبارزات سیاسی برجسته می‌سازد و «تاکید می کند» و می نویسد: «جنبش سندیکایی در صحنهٔ سیاسی هرگز بی‌طرف و منفعل نبوده و از جانبداری طبقاتی برخوردار است»!

موضع انقلابیِ حزب توده ایران در ارتباط با مبارزه با «تشکل های زرد حکومتی» توضیح داده می‌شود که در عین «افشا کردن .. سرشت ضد سندیکایی و ضد کارگری» آن ها، کشاندن نبرد به درون آن‌ها نیز به مثابه ی وظیفه‌ای مبرم توضیج داده می‌شود که هدف آن «افشا و منزوی کردن رهبری تشکل های زرد .. و ایجاد فاصله و شکاف میان بدنه با گردانندگان [است]، به سود منافع جنبش کارگری- سندیکایی» مستقل کارگران.

پیوند مبارزه ی سندیکایی با جنبش خواستار«خواسته های عام دمکراتیک، یعنی تأمین آزادی فعالیتِ انجمن ها، حزب ها و دیگر آزادی‌ها مانند آزادی بیان، اندیشه، قلم، مطبوعات و اجتماعات» در نوشتار برجسته و مورد تأکید قرار داده می‌شود و خاطرنشان می‌گردد که «میزان تشکل یابی، درجهٔ آگاهی و تواناییِ سازمان های سندیکایی در مبارزه با استبدادِ مذهبی برای گذار به مرحلهٔ ملی- دمکراتیک واجدِ اهمیت درجه اول است.»

بدین ترتیب می‌توان پذیرفت که تز پیش گفته ی نگارنده تزی واقع‌بینانه است که مدعی است که در نوشتار انتشار یافته در نامه مردم، ارگان مرکزی حزب توده ایران، توصیف وضع در جامعه کنونی ایران وسیع‌تر و دقیق‌تر و همه جانبه تر از در اعلامیه «راه کارگر» انجام شده است. درستی تز با نکته‌های نقل شده به اثبات می رسد.

در این نوشتار در نامه مردم نه تنها ارایه «تعریف» از پدیده با توجه به ساختار و کارکرد درونی آن عملی می‌شود که بند ۱- را در ارزیابی لنین تشکیل می دهد، بلکه با توصیف «متضادها» و نبرد میان آن‌ها در جامعه، نقش «تکانه»ی ایجاد تغییرات، آنطور که دربند ۲- نظرات لنین برشمرده می شود، توضیح داده می شود.

ولی بند ۳- مورد نظر لنین، یعنی بندی که در آن سرشت «سنتزی» که باید از نبرد «متضادها» نتیجه شود، در نوشتار نامه مردم در چه وضعی قرار دارد و در مقایسه با اعلامیه «راه کارگر» از چه کیفیتی برخوردار است؟ آیا «سنتز»، برداشتی پوزیتویستی را تشکیل می‌دهد، آن طور که سرشت برداشت نزد «راه کارگر» است؟ پوزیتویسم هولناک و ارتجاعی ای که  در پندار امکان  ایجاد «سوسیالیسم دمکراتیک» در روند گام به گام دگردیسی سرمایه داری منجمد شده است و «سوسیالیسم دمکراتیک» را یک امکان ممکن تحت شرایط سلطه ی نظام سرمایه داری ارزیابی می کند؟ که باید گویا بدون گذار انقلابی از سرمایه داری تحقق یابد؟

«خروج از حالتِ تدافعی» نکته ی گرهی را در برداشت در نوشتار نامه ی مردم در ارتباط با بند ۳- مورد نظر لنین تشکیل می‌دهد.

«خروج از حالتِ تدافعی» نکته ی گرهی را در برداشت در نوشتار نامه ی مردم برای پاسخ به پرسش درباره ی سرشت «سنتز» در بند ۳- نظر لنین تشکیل می دهد.

«خروج از حالتِ تدافعی» نکته ی گرهی را در برداشت در نوشتار نامه ی مردم برای پاسخ به پرسش درباره ی جایگاه و موضعِ نوشتار در نبرد طبقاتی جاری در ایران تشکیل می‌دهد.

«خروج از حالتِ تدافعی» همچنین نکته ی گرهی را تشکیل می دهد برای درک مضمون «تناقص» و یا تضادی که رفیق عزیز پیش گفته میان ارزیابی نگارنده با آنچه که او به عنوان «تحلیل طبقاتی حزب (توده ایران)» می‌نامد مطرح می سازد!

استراتژی و تاکتیک

نکته ی گرهی «خروج از حالت تدافعی» در این برداشت، در این امر متمرکز می‌شود که آیا باید «خروج از حالتِ تدافعی» را به مثابه تاکتیک و یا به مثابه ی هدفی استراتژیک درک نمود و برای آن برنامه‌ریزی کرد؟

 چنانچه که «خروج از حالت تدافعی» به مثابه ی یک هدف تاکتیکی در شرایط حاکم کنونی طرح شود، هیچ معنای دیگری نمی‌توان برای آن از دیدگاه برداشت لنین از دیالکتیک پذیرفت، جز آن که باید «سنتز» را در شرایط حاکم جستجو نمود.

لذا باید نبرد طبقاتی را محدود به مبارزه ی دمکراتیک- مطالباتی- صنفی نمود. به سخنی دیگر «سنتز»، سنتزی پوزیتویستی از کار در می آید! دست دو اعلامیه «راه کارگر» و نامه مردم به هم می رسد!

به سخنی دیگر تمام صحبت‌های پیش  در نوشتار نامه مردم درباره ی ضرورت «پیوند» میان مبارزه ی صنفی و سیاسی که یکی از مصوبه های کلیدی ششمین کنگره ی حزب توده ایران نیز است، سخنانی درک نشده از کار درمی آید.

درک نشده به این معنا که ٬٬تئوری در خدمت سیاست٬٬ی قرار داده شده است که سالیان طولانی است که به مورد اجرا گذاشته می شود. زیرا لنین و بند ۳- نظر او از «سنتز»ی صحبت می‌کند که هدف آن تغییر کیفیت پدیده است.

موضع انقلابی لنین در سرشت «سنتز»ی تبلور می‌یابد و شناخته می‌شود که هدف آن «تغییر شرایط» در کلیت آن و نه «توصیف جهان» است. وظیفه ای که مارکس در تز پایانی فویرباخ به عنوان وظیفه ی اندیشه انقلابی یک فیلسوف برمی شمرد.

اشاره شد، هدف چپ انقلابی از نقد مناسبات سرکوبگرانه و استثمارگرانه در جامعه سرمایه داری، تغییر با هدف نفی این مناسبات است. بر این پایه است که بند ۳- مضمون مورد نظر لنین را باید به مثابه ی «سنتز»ی با کیفیت نوین درک نمود!

برداشت تاکتیکی برای تغییر مناسباتِ اجتماعی که مضمون مبارزه ی دمکراتیک- مطالباتی را برای بهبود شرایط در نظام سرمایه داری تشکیل می دهد، بدون ایجاد رابطه میان مبارزه دمکراتیک و سوسیالیستی که در نفی در نفی شرایط حاکم قابل شناخت می شود، در سطح مبارزه‌ای پوزیتویستی و با هدف ثبات وضع باقی می ماند.

موضع انقلابی لنین، هیچگاه هدف استراتژیک را به خاطر مبارزه ی روز کنار نمی زند!

وحدت مبارزه ی پیگیرِ دمکراتیک- مطالباتی و سیاسی- سوسیالیستی که در برنامه حداقل کارگری حزب توده ایران توسط زنده یاد جوانشیر توضیح داده می‌شود و ضرورت و یک پارچگی دو مبارزه در صحنه ی نبرد طبقاتی را مستدل می کند، بیان منطق مادی- ماتریالیستی استقلال سیاست طبقاتی حزب توده ایران است که پایبندی به آن در همین نوشتار نامه مردم ذکر و مقاله حتی در بیان خواستار آن می شود!

پذیرش زبانی و بی توجهی عملی به مضمون نظر لنین، تضادی است که به درستی احساس ناخشنودی را نزد رفیق عزیز پیش گفته ایجاد کرده است! او ولی علت احساس ناخشنودی خود را در «تناقض» میان موضع نگارنده و آن چیزی می‌داند که او آن را سهل انگارانه موضع حزب توده ایران می پندارد. موضعی که در شرایط نامساعد به حزب توده ایران تحمیل شده است!

این رفیق عزیز توجه ندارد که تنها هنگامی یک موضع، می‌تواند موضع حزب توده ایران تلقی گردد که اول- از اسلوب منطق دیالتیک ماتریالیستی پیروی کند، و دوم- درستی منطق خود را، یعنی انطباق مضمون و اسلوب را به ثبوت برساند.

چگونگی انطباق مضمون واسلوب دیالکتیکی بررسی در بحث‌های دیگر توضیح داده شده است، ازجمله در ارتباط با درس‌هایی از کتاب تاریخ و دیالکتیک. اینجا تنها اشاره شود که هنگام بررسی یک پدیده با پایبندی به اسلوب دیالکتیکی، ذهن پژوهشگر ساختار پدیده را سویه به سویه طی می‌کند به منظور شناخت جایگاه و کارکرد هر کدام.

در پایان بالا رفتن از این پله ی خاص که یک نبردبان ساده نیست، اندیشه مضمون پدیده را درک می کند، کرده است و دریافته و دریافته است که میان اسلوب و مضمون پدیده وحدت بر قرار است!

تضاد آشکاری که میان موضع انقلابی حزب توده ایران با پذیرش و محدود کردن «خروج از حالت دفاعی» به مثابه یک مبارزه ی تاکتیکی، به مثابه ی تنها وظیفه در برابر حزب طبقه ی کارگر ایران به چشم می خورد، مضمون برداشت نگارنده را از نبرد طبقاتی جاری در ایران در برابر اندیشه سوسیال دمکرات تشکیل می دهد. نباید این تضاد را میان ارزیابی من و موضعِ انقلابی حزب توده ایران پنداشت!

بدون برداشت توضیح داده شده ی در مورد سرشت انقلابی سیاست طبقاتی و مستقل حزب توده ایران در سخن در سطور پیش، همه ی گفته‌ها درباره ی «پیوند» میان مبارزه صنفی و سیاسی در نوشتار نامه مردم، بیان ظواهری هستند به منظور پوشاندن راز سربمهر موضع پوزیتویستی. در نوشتار در نامه مردم، توصیف «ارتقای سطح سازماندهی، همبستگی و حرکتِ به سمت خروج از حالتِ تدافعی» در نبرد طبقاتی جاری، سرشتی «رهایی بخش» دارا نیست. وظیفه ی آن بهبود شرایط حاکم است. بهبودی با پذیرش ضرورت حفظ شرایط حاکم. سرشتی پوزیتویستی! «سوزن دوزی بی انتها»! (اط)

این سرشت پوزیتویستی ولی با توصیف در مقاله از شرایط حاکم بر ایران در تضاد آشکار قرار دارد! آنجا به درستی گفته می‌شود که «خشم و نارضایتی مردم از سویی و ژرفش بحران از دیگرسو، مجموعاً اوضاعی را پدید آورده که تشدید مبارزه همراه با استقلال عمل طبقاتی، تلفیق کار سیاسی و صنفی و اتحاد عمل فراگیر ..» را به وظیفه ی روز بدل ساخته است.

این توصیف در نوشتار به درستی دورنمای استراتژیک را برمی شمرد! دورنمای مورد نظر لنین را برای پدیدار شدن کیفیت نوین برمی شمرد!

تعریف مورد نظر لنین از شرایط حاکم بر ایران ولی در مقاله بمناسبت اول ماه مه به طور مصنوعی و در تضاد با موازین دیالکتیک ماتریالیستی و لذا در تضاد با خلاق مارکسیستی، یعنی با قرار دادن تئوری در خدمت توجیه سیاستِ اعِمال شده ی روز و سیاست غیرمستدل برخی از رفقا در سالیان طولانی، در خدمت توجیه وظیفه ی تاکتیکی قرار داده می شود.

کوشش می‌شود محدود ساختن یک سویه و مطلق گرانه ی وظیفه ی روز را به مثابه ی وظیفه‌ای تاکتیکی، از این طریق کمی تعدیل گردد که آن را حتی در «صدر» در «وظایفِ جنبش کارگری و سندیکایی» قرار داده شود.

تعریف تئوریک در مقاله نامه ی مردم درباره ی نیاز به تغییر استراتژیک، در خدمت هدف تاکتیکی- پوزیتویستی قرار می گیرد. عجیب هم نیست که حتی یک بار هم واژه سوسیالیسم در نوشتار نامه ی مردم بمناسبت اول ماه مه ظاهر و بیان نمی‌شود و جایی در آن ندارد!

فرار این رفقا از بحث مشخص میان موضع انقلابی حزب توده ایران و موضعی که می‌خواهد آن را به ابزار بده و بستان سیاسی با لایه‌هایی از حاکمیت قرار دهد، تا شاید از «حق» مبارزه ی علنی در رژیم دیکتاتوری بر خوردار شود، از این رو دارای واقع‌بینی نسبی است، زیرا با برنامه ارتجاع داخلی و خارجی هم نوایی دارد. برنامه‌ای که با یورش به حزب توده ایران آغاز و با قتل عام رهبران و کادرهای و دانشمندان آن ادامه یافت، و اکنون باید با ایجاد جریان سوسیال دمکراتی به نام حزب توده ایران به ثمر رسانده شود.

«واقع‌بینی نسبی»، مقوله ای است که نیاز به توضیح بیش تر دارد. حزب توده ایران به درستی و با حقانیت قانونی و مدنی خواستار فعالیت علنی در ایران است. جنایت یورش و سرکوب توده‌ای ها و دیگر میهن دوستان را در سال ۶۷ «فاجعه ملی» ارزیابی و تعریف کرده است، فعالیت علنی را حق قانونی زحمتکشان و سازمان های صنفی و سیاسی آن می داند.

ارتجاع حاکم، در شکل مذهبی و سکولار گذشته آن در زمان سلطنت این حق را به رسمیت نمی شناسد. ولی درعین حال می‌داند که حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران «پژمردنی» نیست، «عشق ما نپژمردنی» است (اط)! حل این تضاد از دیدگاه ارتجاع داخل و خارج، تن دادن به فعالیت بی خطری برای کلیت هستی حاکمان توسط حزب توده ایران است. توصیه برای بسنده کردن به مبارزه ی دمکراتیک که «راه کارگر» نیز آن را مطرح می سازد، پذیرش «واقع بینی نسبی» برای چنین «سازش» را تشکیل می دهد! سازش بر سر «سوسیالیسم ارتجاعی» از نوع بیسمارک گونه ی ۱۸۸۱ در آلمان.

اشتباه نشود. نگارنده بر این باور نیست که هر شکل ممکن برای فعالیت آزاد و علنی حزب توده ایران در شرایط کنونی، گامی ضد انقلابی است و نباید از آن بهره برد. نگارنده هر شکل ممکن را گامی به پیش ارزیابی می کند. صحبت بر سر اسلوب دسترسی به آن است!

اسلوب دسترسی به آن با «وسایل شریف» که زنده یاد احسان طبری در دربارهٔ انسان و جامعهٔ انسانی (ص۱۳۸) توضیح می‌دهد که در هم خوانی با مواضع مارکس و اخلاق مارکسیستی قرار دارد و در مقاله ی «همهٔ ابعاد واژگون شوند. خوار شدگان بالا بیفزایند» برشمرده شده است، با قرار دادن تئوری مارکسیست- لنینیستی در خدمت سیاست «آشتی طبقاتی»، با ایجاد شرایط وابستگی تام و تبدیل شدن حزب توده های زحمت به زائده‌ای در بند دستورهای ارتجاع داخلی و خارجی، با کشاندن حزب توده ایران به یک «همکاری تاکتیکی» با ارتجاع در تضاد آشکار است. این اسلوبی غیرمجاز است!

این اسلوب نادرست نمی‌تواند به وظیفه ی بهبود شرایط در ایران دست یابد، زیرا نابسامانی های اقتصادی- اجتماعی و بحران حاکم بر هستی جامعه ی ایرانی ریشه ی علّـی- ژنتیکی دیگری دارد. ریشه‌ای که تنها با گذار انقلابی از سرمایه داری بر طرف خواهد شد. این اسلوب، اسلوب کارکرد حقیر شدگانی است که می‌خواهند با سیلی صورت خود را سرخ نگه دارند!

اندیشه‌ای که راه حل نابسامانی ها را در یک «سوسیالیسم ارتجاعی» قابل دسترسی می داند، اندیشه مرتدی است که لنین در برخورد به نظرات برنشتین و به ویژه کاتوتسکی که روزی شاگرد انگلس بود برمی شمرد! برداشتی که نهایتاً به تصویب بودجه جنگ دوم جهانی به سود سرمایه داری خود رأی مثبت داد در برابر تنها رأی منفی کارل لیبکنشت!

باور به «سوسیالیسم ارتجاعی» به مثابه ی گامی مثبت در شرایط کنونی که نظام سرمایه داری در ایران و جهان با بحرانی عمیق روبروست، ناشی از یک «آگاهی کاذب» است.

آگاهی کاذبی که می پندارد که باور به جامعه سوسیالیستی، باور به «شهر آرزو در پس این پیچ» (اط)، یک آرمان ناب و غیرتاریخی است!

آگاهی کاذبی که زمینه ی مادی- ماتریالیستیِ جامعه سوسیالیستی- کمونیستی را نفی می کند.

آگاهی کاذبی که زنده بودن شهر آرزو را در پس پیچ از زمینه ی مادی- ماتریالیستی آن تهی می سازد.

آگاهی کاذب امکان قابل دسترسی را به بازیچه ی محاسبات روز بدل می‌سازد و بر باد می دهد.

آگاهی کاذب، اندیشه ی انقلابی را به خرده کاری و «سوزن دوزی بی‌انتها» وامی دارد. انقلابیون را «در دکانچهٔ نزول خواری .. دست فروشان بازارهای تنگ» فرود می‌آورد به جای وظیفه ی «دروازهٔ های ناگشوده را بگشایم» (اط) .

دیالکتیک نبرد علنی و انقلابی در شرایط کنونی

بدل نمودن مبارزه به منظور «خروج از حالت تدافعی» از برنامه‌ای استراتژیکی به برنامه ای تاکتیکی، در خدمت تحقق بخشیدن به سیاست پندارگونه و غیرواقع بینانه ی ایجاد «سوسیالیسم ارتجاعی» قرار دارد.

چنین سیاستی می‌توانست تنها در شرایطی به عنوان یک برداشت مبارزه جویانه و واقع‌بین ارزیابی شود که پایبند به مضمون مادی- ماتریالیستی نبرد طبقاتی باشد که نظر بانیان سوسیالیسم علمی را تشکیل می دهد.

این پایبندی می‌تواند در شرایط کنونی تنها با یافتن و عمل به دیالکتیک نبرد در داخل و خارج از ایران تحقق یابد.

تنها با ایجاد شرایط تبلور و تظاهر بی بند سیاست انقلابی حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران در خارج از دستبرد سهل ارتجاع، می‌تواند شکلی از اشکال «سازش» را در ایران، به عنوان تجربه‌ای قابل درک و توجیه پذیر تصور شود.

نه پنداشت «سوسیالیسم دمکراتیک» و نه «سوسیالیسم ارتجاعی» راه حل برای بحران اقتصادی- اجتماعی در ایران نیستند.

پایبندی به سیاست انقلابی حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران، طرح مواضع نظری و سیاسی مبتنی بر اندیشه ی مارکسیست- لنینیستی و مستدل ساختن آن در روند ژرفش یابنده در نبرد طبقاتی در ایران، اکنون از هر زمان بیش تر از اهمیت مبرم و انکارناپذیر برخوردار است.

منافع مادی- ماتریالیستی جریان سوسیال دمکرات، مانع اصلی است برای آن که بتواند و یا تمایلی داشته باشد برای ایجاد فضا برای طرح برداشت انقلابی حزب توده ایران. بستن درّ حزب طبقه ی کارگر بر روی اندیشه انقلابی، که در اشکال متفاوت خود را در گذشته و حال نشان می دهد، نشانه های این ناتوانی و عدم تمایل است.

پرچم اندیشه ی مارکسیست- لنینیستی و انقلابی را باید همراه و همگام با رشد و ژرفش نبرد طبقه ی کارگر ایران بالا نگه داشت!

بر این پایه است که «تحلیل طبقاتی» در نوشتار به مناسب اول ماه مه در نامه ی مردم به سطح تحلیل مارکسیستی- لنینیستی که تحلیل طبقاتی حزب توده ایران را تشکیل می‌دهد فرانمی روید، گرچه در همین مقاله نیز ساختار لایه‌های حاکمیت در جمهوری اسلامی برشمرده شده است: «نظام بروکراتیک و جرگه سالار (الیگارشی) و سرمایه داری تجارت و بازار محور»! و این پنداشت نزد برخی از رفقا حاکم است که باید آن را به عنوان «تحلیل طبقاتی» حزب توده ایران پذیرفت!؟

تنها با طرح برنامه برای «خروج از حالتِ تدافعی» به مثابه ی یک هدف استراتژیک است که دست یابی به «سنتز» مورد نظر لنین ممکن می گردد، مضمون آن درک می‌شود. تنها با درک استراتژیک از «خروج از حال تدافعی»، امکان ارایه ی تحلیل طبقاتی از نبرد طبقاتی جاری در ایران ممکن می گردد که در آن سرشت «رهایی بخش» نبرد دمکراتیک- تاکتیکی قابل شناخت می شود و می‌تواند به عنوان ستاره ی راهنما راه ناهموار نبرد را برای مبارزان شفاف و روشن سازد.

تنها با ارایه سنتز کیفی جایگزین، برنامه‌ی جایگزینی که باید تحقق یابد به منظور برپایی «شهر آرزو»، عینیت مادی- ماتریالیستی نبرد طبقاتی و وظیفه های در برابر آن در شرایط کنونی شفاف و قابل درک می گردد. تنها با چنین شفافیتی، مصوبه پراهمیت ششمین کنگره ی حزب توده ایران در تأکید بر ضرورت «پیوند» میان مبارزه ی دمکراتیک- مطالباتی- صنفی و سیاسی- سوسیالیستی از بند انتزاعی توخالی آزاد خواهد شد، مضمون آن درک خواهد شد و به نیروی مادی بدل خواهد شد!

اندیشه کارگر عضو بازنشسته ی سندیکای آزاد کارگران در نیشکر هفت تپه در بند «مبارزه ی گام به گام»، در بند «سوزن دوزی بی انتها» گرفتار نیست که مبارزه را به مبارزه‌ای پوزیتویستی و در خدمت حفظ سرمایه داری بدل می‌سازد که سوسیال دمکراسی ضد انقلابی و خادم منافع طبقات حاکم لااقل از سال ۱۹۱۴ با تصویب بودجه جنگ دوم جهانی به سود سرمایه داری «خودی» آلمان خواستار آن است. آن‌ها نیز نبرد استراتژیک طبقاتی را برای رهایی از بند سرمایه داری، فدای «همکاری تاکتیکی» با طبقات حاکم نمودند، همانطور که مبارزان کرد در سوریه اکنون همکاری با امپریالیسم آمریکا را «همکاری تاکتیکی» می پندارند و خود را به زائده ی سیاست امپریالیسم آمریکا بدل ساخته اند!

 تفاوت درک طبقاتی به مثابه ی استراتژی و یا تاکتیک، مرز میان اندیشه انقلابی و اندیشه اپورتونیستی- رویزیونیستیی سوسیال دمکراتیک را تشکیل می دهد!

این درست است که مبارزه ی سندیکایی، مبارزه‌ای مطالباتی- صنفی و دمکراتیک در جامعه ی سرمایه داری است. انتظار بیش از مبارزه ی دمکراتیک از سندیکاها در شرایط عادی در جامعه سرمایه داری داشتن، چپ روی و تازاندن انقلاب است. نپذیرفتن اصل «سازش» است آن طور که لنین آن را در بیماری کودکی چپ روی برمی شمرد. این یک مساله است!

در ایران ولی دیگر «شرایط عادی» حکمفرما نیست. ژرفش نبرد طبقاتی مبارزه ی دمکراتیک- مطالباتی- صنفی را به سطح مبارزه سیاسی و رهایی بخش فرارویانده است! طرح «شهر آرزو در پس پیچ» (اط) نشان آن است!

مساله دیگر، مضمون نبرد طبقاتی در سرمایه داری است که نمی‌توان آن را با این بهانه که اکنون مبارزه ی سندیکایی و سازماندهی سندیکایی زحمتکشان «عمده» است، و یا به گفته ی رفیق محمد رضا شالگونی که به مطلق سازی می‌پردازد و می گوید «مبارزه دمکراتیک اکنون عمده است»، مضمون نبرد طبقاتی را در سرمایه داری بر باد داد! سرشت انقلابی و رهایی بخش آن را از مد نظر دور داشت. با آن به بازی سیاسی و بده و بستان سیاسی پرداخت. نبرد طبقاتی و وظیفه های آن را به خاطر دستیابی به هدف‌های تاکتیکی که چیزی جز «آشتی طبقاتی» نیست، بر باد داد! «سوزن دوزی بی انتها»!

نوشتار در نامه مردم که به درستی خطرات ناشی از توطئه ی دشمن طبقاتی را گوشزد می‌کند که می‌خواهد نبرد را به طور «زودرس» به صحنه علن بکشاند و نابود کند، سویه ی این خطر را برجسته و توضیح می دهد. ولی ارزیابی از خطرات تنها هنگامی ارزیابی دیالکتیکی و متناسبی می بود، هنگامی که همزمان شکل های متفاوت و چه بسا خام مبارزه ی زحمتکشان را به عنوان نشانه‌های «شکاف در سیستم قدیم» درک می‌کرد و گوشزد می‌نمود که مارکس توضیح می دهد.

عمده بودن مبارزه ی دمکراتیک که رفیق شالگونی و «راه کارکر» آن را بهانه برای طفره رفتن از طرح «آرمان مشخص» طبقه ی کارگر برای گذار انقلابی از سرمایه داری به خدمت می‌گیرد که بیان نفی دورنمای رهایی بخش نبرد طبقاتی در عمل است، همانقدر برداشتی پوزیتویستی است که جایگزین نمودن مبارزه تاکتیکی- دمکراتیک  به جای استراتژی گذار از سرمایه داری در نوشتار در نامه مردم موضعی پوزیتویستی است. مبارزه نظری- تئوریک و سیاسی با هر دو برداشت سوسیال دمکراتیک ضروری است.

«آرمان مشخص» که در مقاله هنر جانبدار و استه تیک نبرد رهایی بخش توضیح داده شده است که به عبث برای انتشار در ارژنک ارسال گشت، آن دورنمای استراتژیکی است که آن را رفیق بازنشسته ی سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه «دنیای آرزوها» می نامد. «دنیای آرزوها»، استه تیک «آلترناتیو سوسیالیستی» را طرح می‌کند و قابل درک می‌سازد و اندیشه را به نیروی مادی بدل می کند: «رسیدن به دنیای شاد و آزاد و برابر، دنیای آرزو ها، دنیای بدور از فقر و فلاکت و استثمار» که «خواب و خیال نیست»، بلکه با تکیه بر ارزیابی لنین، حکمی دستورگونه است «برای رسیدن به دنیای آرزو هایمان، برای رهایی از رنج و تحقیر و نداری»! «همهٔ ابعاد واژگون شوند. خوار شدگان بالا بیفزایند»!

تنها با طرح و مستدل ساختن استراتژی گذار از سرمایه داری، شناخت و درک «آرمان مشخص» برای توده های زحمت قابل دسترسی می گردد. آن را به عنوان «سنتزی» که «حکم»ی است به مثابه ی یک ٬٬امکان٬٬ که می‌تواند و باید «با حضور نیروی طبقه ما یعنی طبقه کارگر» برپا داشته شود، درک می شود.

تحقق بخشیدن به «این حکم امکان پذیر است»! تنها نیازمند آن هستیم که «در کنار هم قرار گیریم، چرا که ما در درد مشترکیم»!

«سیمرغ را بال از پرواز است»!

تنها بیان مادی- ماتریالیستی اندیشه ی انقلابی و رهایی بخش در نبرد طبقاتی در جامعه ی سرمایه داری در جایگاه  نبردی استراتژیک، قادر است به نیروی مادی نزد زحمتکشان بدل گردد به منظور تغییر انقلابی شرایط که مارکس- انگلس در تزهای فویرباخ مطرح می سازند و لنین آن را در پراتیک انقلابی به کار گرفته است!