مبارزه با پرخاشگری امپریالیسم!
ونزوئلا و ایران!

مقاله شماره: ۲۶ ( ۲ خرداد ۱٣۹۷  )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5919

 

استاد دانشگاه کانادا و سردبیر مجله تحقیقاتی و ضد امپریالیستی Global Research، میشل چوسودوفسکی، می گوید که جنگ  ایالات متحده علیه تروریسم اهرم  راهزنی امپریالیسم است.

او تأکید می کند که هدف امپریالیست  به دست آوردن سرزمین های جدید نیست بلکه هدف در هم شکستن قدرت دولتی  و باز کردن کشورها به سوی “بازار آزاد” و نئولیبرالیسم بی حد و حصر است.

سیاست نئولیبرالیسم بی حد و حصر دیگر مرز نمی شناسد و حتا در مورد کشورهایی مانند کامبوج نیز اعمال می شوند. هدف اولیه امپریالیسم بی ثباتی این کشورها و نابود کردن اقتصاد ملی آنها است. پیش شرط این استثمار شدید از بین رفتن زیرساخت های اقتصادی و اجتماعی اینگونه کشورها به هر  شیوه از جمله جنگ های فرسایشی طولانی است. پس از آن با وارد کردن برای نمونه کامبوج به توافقنامه تجارت آزاد  TPP، کامبوج به عنوان بخشی از حاشیه اقتصاد جهانی محسوب می شود. این کشور در ردیف اول استثمار نیروی کار ارزان توسط امپریالیسم قرار دارد که در آن دستمزد متوسط تنها سه دلار روزانه است. بدین گونه شرکتهای فراملی می توانند محصولات خود را با قیمتی کمتر از سه درصد دستمزد نیروی کار غربی در کامبوج تولید کنند. افزون بر این بیکاران گرسنه در کامبوج حداقل دستمزد سه دلار روزانه را از این سطح هم پایین تر می آورند و با موافقت نامه های تجارت آزاد، سطح دستمزد در کامبوج به طور مستقیم دستمزد کارگران در بوستون و برلین را کاهش می دهد.

هدف اصلی امپریالیسم وارد کردن همه کشور به “بازار رقابت آزاد” و “عرضه آزاد” نیروی کار ارزان است. بنابراین برای مبارزه با هدفهای شوم  امپریالیسم  اول باید اقتصاد ملی را تقویت کرد و پس از آن از هر بهانه ای برای رودررویی نظامی که به هدف بی ثباتی و در نهایت به زیر یوغ کشیدن اقتصاد کشور بکار برده می شود خودداری کرد.

با توجه به این موضوع دو خبر نظرها را به خود جلب می کند. یکی لحن آمرانه و دستوری وزیر امورخارجه امریکا است که در آن او خواست تبدیل میهن ما را به نو مستعمره ی آمریکا با صراحت به نظام سرمایه داری حاکم در ایران اعلام می کند. و دیگری پیروزی مادورو در انتخابات ریاست جمهوری ونزوئلا است.

 

ونزوئلا

 

انتخابات پارلمانی ۲,۵ سال پیش برای سوسیالیست های ونزوئلا فاجعه آمیز بود. پیروزی اپوزیسیون راست که دو سوم کرسی های مجلس ملی را در اختیار خود دارد موجب شد که رئیس جمهور نیکولا مادورو اکثریت خود را در پارلمان کشور از دست داد. ولی درسی که سوسیالیست ها و دیگر نیروهای چپ از آن گرفته اند این بود که در مقابل سیاست تهاجمی امپریالیسم نباید به راست رفت. این بار رئیس جمهور با اتحاد با حزب کمونیست  ونزوئلا و دیگر نیروهای مترقی جبهه متحد خلق را برپا کرد.

یکشنبه گذشته، ونزوئلا به استقبال انتخابات ریاست جمهوری رفت. این انتخابات در وضعیتی برگزار شد که ایالات متحده، اتحادیه اروپا، کانادا، و ۱۱ کشور آمریکای لاتین پیش از برگزاری انتخابات مشروعیت آن را زیر سوال برده بودند.

مبارزه بین نیکولا مادورو، رئیس جمهور و هنری فالکون، طرفدار سابق چاوز و نئولیبرال جدید بوده است. فالکون، وکیل نئولیبرال ۱,۸ میلیون رأی آورد. نیکلاس مادورو از (PSUV) حزب سوسیالیست  ۵,۸ میلیون رای و در نتیجه ۶۸ درصد آرا را در انتخابات ریاست جمهوری در ونزوئلا بدست آورد.  پیروزی ای که با انتخاب سیاست اقتصادی- اجتماعی روشن و قاطع تر به مورد اجرا گذاشته شده است. سیاستی که برای اولین بار گام درست برای برپایی جبهه متحد خلق در آن برداشته شده است و میان حزب کمونیست ونزوئلا و سوسالیست های در حاکمیت تبادل نظر و تصمیم گیری برای انتخابات ریاست جمهوری انجام شده و اکنون ثمره آغازین آن دیده می شود.

هنری فالکون برون رفت از چالش کنونی را اجرای سیاست های اقتصادی نئولیبرالی می دانست. یکی از نقشه های فالکون برای نجات کشور حذف ارز ملی ونزوئلا و جانشین کردن دلار بجای آن بود. پشتیبانهای فالکون در این انتخابات  از جمله نیروهای  راست گرا  و دموکرات های مسیحی بوده اند. فالکون رئیس جمهور مادورو را متهم کرد که از راه رشد سرمایه داری خارج شده است. او می خواست که شرکت های ملی شده را به صاحبان سابق بازگرداند و کنترل خرید و فروش ارز را از میان بردارد. و نقشه خصوصی سازی خدمات عمومی با حمایت و وام از صندوق بین المللی پول و بانک جهانی داشته است.

نیکلاس مادورو می خواهد که اقتصاد کشور را از تک محصولی و وابستگی به ذخایر نفتی نجات دهد، و به منظور کاهش واردات مواد غذایی می خواهد تعاونی های کشاورزی را گسترش دهد. او خواهان حفظ ارز کشور بولیوار است. برنامه های اجتماعی او دسترسی به آموزش عمومی، افزایش مراقبت های بهداشتی با یک شبکه توزیع دارو جدید و برنامه مسکن و ایجاد پنج میلیون خانه جدید برای فقرا است. جنبش های اجتماعی و  حزب کمونیست ونزوئلا از پشتیبانان نیکلاس مادورو بوده اند.

در دو سال گذشته شوراهای شهر تقویت شد و اکنون بسیاری از شوراهای شهر نبض انقلاب بولیوار در سرتاسر کشور هستند، و در آینده می توانند در پارلمان شهرداری جمع شوند و مبارزه را برای دفاع از دستاوردهای اجتماعی علیه حمله قریب الوقوع اکثریت دست راستی  در مجلس انجام دهند.

حقیقت این است که ونزوئلا نه تنها مواجهه با یک محاصره اقتصادی بلکه با یک محاصره رسانه ای نیز مواجه است. وضعیت در ونزوئلا جدی است. به خاطر محاصره اقتصادی طولانی مدت کمبود غذا و دارو وجود دارد ولی اینطور نیست آنگونه که رسانه های غربی ادعا می کنند مردم  از گرسنگی می میرند.  با این حال سرنوشت انقلاب بولیواری هنوز ناروشن است و بستگی به نیرومندی جبهه خلق و توانایی دولت در اجرای برنامه های اقتصادی غیرسرمایه داری دارد. انقلاب ونزوئلا نیز باید با صراحت و با برنامه ای دقیق و همه جانبه در جهت تغییرات بنیادین به پیش برده شود. این درسی است که نه تنها باید از سرنوشت انقلاب بهمن آموخت، بلکه همچنین از مبارزه ی  سال های اخیر و نتایج منفی آن در برزیل، آرژانتین، افریقای جنوبی و .. در غیر این صورت راه برای آقایی امپریالیسم و سیاست اقتصادی نئولیبرال آن گشوده خواهد ماند. باید رمق و امکان رشد شیوه ی تولید سرمایه داری را در کشورهای در حال رشد در دست پرتوان جبهه متحد خلق به اهرم ترقی اجتماعی و مبارزه ی ضد امپریالیستی- ضد سلطه ی سرمایه مالی در جان و ایران بدل نمود.

 

جمهوری اسلامی

 

مایک پمپئو، وزیر خارجه جدید آمریکا، می گوید که اگر حکومت ایران رفتار خود را عوض نکند فشار تحریم‌ها افزایش خواهد یافت. آقای پمپئو فشار این تحریم‌ها را برای تسلیم رژیم ایران لازم می داند چرا که این فشارها رژیم را مجبور به گزینش بین حفظ اقتصاد خود و یا حمایت از گروه‌های شورشی می کند. بطور خلاصه شرط تسلیم عدم دخالت ایران در منطقه است. همزمان آقای  پمپئو انقلاب مخملی را فراموش نکرده است و می گوید که “امید آمریکا این است که تلاش‌مان به سوی صلح و امنیت برای مردم ستمدیده ایران ثمربخش باشد”.

خط تسلیم جمهوری اسلامی با سخنان آقای ظریف در باره برجام و تصمیم دولت برای الحاق ایران به کنوانسیون تأمین مالی تروریسم مشخص شده است. آقای ظریف اعلام کرد که اروپایی‌ها تعهد داده‌اند که منافع ایران را تضمین کنند، ولی مایوسانه ادامه می دهد که اما مشخص نیست که اروپایی‌ها چقدر بتوانند در برابر تحریم‌های آمریکا مقاومت کنند، زیرا سهامداران شرکت‌های اروپایی، آمریکایی‌ها هستند.

نمایندگان مجلس شورای اسلامی از توضیحات وزیر امور خارجه در خصوص الحاق ایران به کنوانسیون تأمین مالی تروریسم قانع نشدند، زیرا می ترسند که در صورت پیوستن به این کنوانسیون آمریکا می‌تواند از ایران به دادگاه لاهه برای حمایت ایران از حزب‌الله شکایت کند.

امپریالیسم امریکا سالهاست که با قلدری بر علیه ایران و ونزوئلا به تحریم های اقتصادی دست زده است. در حالیکه دولت دموکراتیک- ملی ونزوئلا برای مبارزه با زورگوی های امریکا به تحکیم پایه های دموکراتیک نهادهای تصمیم گیری و شرکت مردم در نهادهای دموکراتیک پرداخته است و با تشکیل جبهه متحد خلق راه اقتصادی ضد نئولیبرالی و ملی را در پیش گرفته است. دولت ایران که نماینده بورژوازی انگلی تجاری و اداری است به راهی دیگر رفت.

در حالیکه دولت ونزوئلا با درک درست از سیاستهای امپریالیستی امریکا در منطقه خود و جهان با آن مبارزه می کند. رئیس جمهور مادورو بارها در سخنرانی ها گفته است که یکی از خصلت های امپریالیسم دزدیدن تولید خلق های دیگر به نفع شرکت های فراملی است. دولت مداران ایران به خاطر وابستگی طبقاتی خود به بورژوازی انگلی نه تنها امپریالیسم را نشناخته اند (رئیس دانا) بلکه برای نجات جان انگلی خود در سیاست داخلی با اجرای بی چون و چرای اوامر بانک جهانی پول و صندوق بین المللی پول مردم میهن ما را تا مرز گرسنگی کشاندند و افزون بر آن  نه تنها به نیروهای مردمی برای تجهیز علیه حمله احتمالی امپریالیستها میدان ندادند بلکه برای خفه کردن اعتراض های مردم به جان آمده از هیچ قساوتی پرهیز نکردند.

دولت مداران ایرانی نه تنها برای مبارزه با تهدیدهای امپریالیسم به رشد اقتصاد ملی و نهادهای دموکراسی و مردمی نپرداخته اند بلکه راه نجات خود را در ماجراجویی های منطقه ای دیده اند. ماجراجویی هایی که با ضعیف کردن توان اقتصادی کشور راه ورود سیاستهای نئولیبرالی امپریالیستها را در داخل کشور آسان تر کرده است. هزینه این ماجراجویی هایی می توانست صرف ایجاد یک اقتصاد ملی و قوی شود.

راه نجات ایران در عزایم داری برای فرجام نیست، بلکه راه یافتن استقلال اقتصادی- اجتماعی کشور است که از عهده ی این رزیم ارتجاعی و بریده از مردم بر نمی آید. ضرورت انتخاب راه انقلابی هر روز بیش تر به ثبوت می رسد. توضیح این نکته یکی از وظیفه های اصلی  حزب توده ایران است.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5919




یکپارچگی  توده ای ها شدنی است!

سخن روز شماره: ۲۳ (۳۱ اردیبهشت ۱٣۹۷ )

رفیق درویش از آشفتگی و نبود انسجام در گفتگوی میان توده ای ها نوشت که سخن بجایی است. حرکت کنونی وحدت گرایی ضرورت زمان است که با تعمیق جنبش انقلابی و فشار برون ماندگان حزبی برای همدوش شدن با رفقای درون حزبی در این مبارزه روزانه و تنگاتنگ پیوند ناگسستنی دارد.

این روند در آغاز خود تنیدگی احساس و خرد است. بیان دردی است که ریشه در پراکندگی دارد و نشان از عشق به حزب و آرمان های آن دارد که همچو کفتری در سینه زندانی شده است و مجال پرواز با جمع و فرصت شکوفایی نمی یابد. “دردمندی، آغاز عشق است و عشق آغاز اندیشیدن.”(ا.ط).

از سوی دیگر آزمودن یکپارچگی در پهنه عمل شاید آن گامی باشد که در حال حاضر ما را از بحث های بی سرانجام و تکراری نجات و به روند اعتمادسازی میان درون- و برون حزبی ها یاری می دهد. “جهان را در بوته ی عمل می گدازند و در انبیق عمل تقطیر می کنند.”(ا.ط )

ما در مرحله حساسی از زندگی حزب به سر می بریم که در ان هیچ تلاشی در راه یکپارچگی بیهوده نیست.

ولی آنچه که مسلم است پس از بازتاب نخستین سرخوردگی ها و  ته نشین شدن احساس درماندگی باید گفتگو را  همانگونه که رفیق درویش پیشنهاد می کنند در سه زمینه ایدئولوژیک، سازمانی و سیاسی متمرکز کرد.

“آه چه دشوار است از سرای سخن جنبیدن، از پل “عمل” گذشتن و کاری ارزنده را سِزَنده بودن!”(ا.ط)




وحدت با کی؟ برای چی؟

 

مقاله شماره: ۲۵ ( ۲۸ اردیبهشت ۱٣۹۷ )

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5869

 

بمان تا شب غم سراید همی    زمانه به نیکی گراید همی! (فردوسی)

 

از زبان عربی دو واژه “وحدت” (وحدة) و “اتحاد” به زبان فارسی  رسیده است که سوای معنای آن ها در زبان عربی زندگی جداگانه  خود را در زبان ما یافته اند. واژه نامه دهخدا “اتحاد”  را به یکی شدن، یگانگی داشتن و یگانگی کردن برگردان می کند. و همان واژه نامه  “وحدت” را یگانه شدن، یکتایی و یگانگی برگردان می کند. بنابراین این دو واژه در بررسی نخستین معنای بسیار نزدیک به هم دارند.

اما آنهایی که در جریان انقلاب با حزب توده ایران بوده اند و گوش به واکاوی های گوناگون در باره برخورد با سازمانهای دور و نزدیک داده اند می دانند که در فرهنگ آن زمان ما ناهمسانی معنای این دو واژه  از زمین تا آسمان بود. واژه “اتحاد” در باره ی آندسته از نیروهای سیاسی بکار برده می شد که ازبرای خصلت های طبقاتی خود بخشی از نیروهای جبهه متحد خلق بوده اند. این گروه ها را ما دموکرات های انقلابی می نامیدیم که هم در درون و هم در برون حکومت تازه به قدرت رسیده جمهوری اسلامی بوده اند.

اما تنها سازمانی را که ما برای وحدت زیر ذره بین داشته ایم سازمان چرک های فدایی خلق بود. نخست اینکه این سازمان ایدیولوژی مارکسیست- لنینیستی داشته است و دوم اینکه این سازمان آرام و پیوسته و هر روز بیشتر از روز گذشته به درستی سیاست حزب توده ایران  پی می برد و تشنگی شگفت انگیزی برای یادگیری اصول مارکسیست- لنینیست توسط دانشمندان توده ای از خود نشان می داد.

در این دوره سخن از وحدت با سازمان چرک های فدایی خلق (پس از اندک زمانی به نام “اکثریت” ) در پهنه های گوناگون از جمله وحدت ایدیولوژیک، وحدت نظری، وحدت سیاسی، وحدت عملی بود که می بایست در پایان روند پیروزمندانه خود به وحدت تشکیلاتی فرجام یابد.

مقایسه کردن آن روند وحدت که با وسواس و با مطالعه  و شکیبایی برنامه ریزی شده بود و با طی کردن روند نزدیکی بین حزب و سازمان  پاسخ ضروری به نیاز زمان بوده است با وحدت با ” حزب چپ ایران ” که گویا برخی از توده ای ها به آن گرایش دارند از ُبن متفاوت است. برخی از این رفیقان دلبسته به وحدت به دور از هرگونه واکاوی از برنامه و پایگاه ایدیولوژیک ” حزب چپ ایران ” حتا تا آنجا به پیش رفته اند که از آقای نعمت پور برای گناهان رهبری حزب توده ایران در رد درخواست وحدت طلب آمرزش می کنند.

اگر ما نوشته های برون آمده از ” حزب چپ ایران ” را بخوانیم به آسانی پی می بریم که از ُبن سخن از یک حزب مارکسیست- لنیینستی نیست و خود این دوستان نیز با افتخار مارکسیست را تنها بخشی از جعبه افزار واکاوی خود می دانند. بر کسی پنهان نیست که این حزب به عمد از رنگ ایدیولوژیک مارکسیستی خود کاهید و افزون بر زحمتکشان هدف آن جذب نیروهای اجتماعی بینابینی است تا به فراگیر شدن “حزب چپ” یاری دهد.

نگارنده از ته دل برای ” حزب چپ ایران ” در راه رسیدن به هدفهای والای خود آرزوی پیروزی دارد. “حزب چپ”  با جایگاه خود در سمت “چپ” سوسیال دموکراسی  شرایط عینی و ذهنی خوبی برای رشد دارد. این حزب در صورتی که پاگیر شود و جای خود را در جامعه ما باز کند بی رب تا زمان درازی به یکی از متحدان اصلی ما تبدیل خواهد شد.

ولی هدف والای حزب توده ایران حزب فراگیر شدن نیست. اگر این هدف برای حزب ما مهم می بود ما بیش از بیست سال پیش می توانستیم زیر فشار سوسیال دموکراتهای آنزمان درون حزب به دگرگونی ایدیولوژیک بپردازیم و اکنون به یقین مهمان هفتگی بنگاه های رسانه ای غربی همچون بی بی سی، رادیو امریکا، رادیو فردا ووو بوده ایم و “روزگار خوشی” را با تشویق آنها می گذراندیم.

 

برای حزب توده ایران هیچوقت فراگیر شدن به هر قیمتی هدف نبوده است. هدف پاکیزگی ایدیولوژیک و جانبداری طبقاتی ماست. هر هدف دیگری کژراهه است.

کسانی دانشمندانه می پرسند که چرا با دگرگونی جهان ما به دگرگونی ایدیولوژیک برای پاسخ گویی به نیازهای نو جامعه نمی پردازیم ؟ من پاسخ جامع به این پرسش را در نوشته دیگری به نام  “نوگرایی یا نفی گرایی؟ نوگرایی بر چه اساس؟” داده ام. در اینجا تنها کوتاه می گویم که هنوز جهان بینی جایگزینی درخور و شایسته ای برای مارکسیسم- لنینیسم که هم همه جانبه، انقلابی، سازمان گر و هم با روش واکاوی دیالکتیک مجهز باشد به وجود نیامده است.

ولی این به این معنی نیست که حزب توده ایران چون از ایدیولوژی انقلابی دست بر نمی دارد پس هرگز به یک حزب فراگیر و تاثیر گذار تبدیل نخواهد شد. تجربه انقلاب ملی- دموکراتیک ما نشان داد که این کار به آسانی برای حزب توده ایران  شدنی بوده است. ولی برخلاف دوستانی که تصور می کنند “راست گرایی” کلید رمز پیروزی است رهبران اندیشمند حزب توده ایران با دفاع جانانه از ایدیولوژی و جانبداری طبقاتی حزب به راه دیگری رفتند.

رمز پیروزی و فراگیر شدن حزب پس از انقلاب چه بود؟

پاسخ بسیار آسان است. حزب توده ایران نه با سازش ایدیولوژیک و خیانت به منافع زحمتکشان به آن جایگاه والا رسیده بود. حزب توده ایران با پایبندی ایدیولوژیک و وفاداری به زحمتکشان موفق شد که دیگر طبقه ها و قشرهای اجتماعی جامعه را به درستی برنامه حداقل کارگری حزب قانع کند. حزب موفق شده بود که دیگر نیروهای متحد را قانع کند که پیروزی انقلاب به ارتقا آن به دگرگونی های طبقاتی و پیشگیری راه اقتصادی ملی و غیرسرمایه داری به نفع زحمتکشان وابسته است.

حزب با کوشش های روشنگرانه شبانه روزی خود به نیروهای مترقی جامعه تفهیم کرد که اقتصاد سرمایه داری جز بدبختی، بیکاری و نداری برای هم میهنان ما دستاورد دیگری نخواهد داشت. حزب دفاع از منافع کشاورزان بی زمین را با عمومی کردن بند “ج” و “د” به بخشی از برنامه نیروهای مترقی بدل کرد. با کوشش حزب نظرهای واپسگرایانه “حجتیه” در متن جامعه تا آن اندازه قابل شناخت شد که برای دوره ای عضوهای آن برای ابراز عضویت خود شرم داشتند.

به سخنی دیگر حزب توده ایران برای فراگیر شدن خود به “راست” نرفت بلکه جامعه را به “چپ” کشاند. این مانند آفرینش یک اثر هنری بزرگ و برجسته ای است که تنها از هنرمندان با تجربه و پایبند به هدف مردمی هنر برای دگرگونی جامعه برمی آید. این تفاوت مهمی است که رفیقانی که آرزوی فراگیر شدن دوباره حزب را دارند به فراموشی می سپارند. فراگیر شدنی که حزب به آن دست یافته بود تنها با برنامه درست، کار اقناعی همیشگی، جلب اعتماد و پیشگامی و پیشاهنگی و تکیه بر سیاست مستقل حزب طبقه کارگر شدنی است نه با کرنش در برابر نیروهای “راست”. “راست روی” اگر چه ممکن است در کوتاه مدت موجب رشد ما شود ولی در دراز مدت با دور کردن ما از پایگاه طبقاتی ما، ما را بی ریشه و بی شناسنامه می کند.

پرسش پسین این است که اکنون که به درستی نباید با “حزب چپ” وحدت کرد پس چرا سخن از وحدت می کنیم؟

پاسخ روشن است. وحدتی که در  آینده نزدیک حزب توده ایران باید آن را به سر منزل مقصود برساند یک وحدت درونی است. مبارزه برای وحدت نظری و عملی  میان توده ای ها نیاز مبرم حزب توده ایران, در راستای منافع زحمتکشان و به سود جنبش ضددیکتاتوری و ضدسرمایه داری و ضدامپریالیستی است.

برخی ها می پرسند با این همه تفاوت نظری میان توده ای ها آیا سخن گفتن از وحدت به هذیان بیشتر نمی ماند تا به یک برنامه قابل اجرا؟

ارزیابی سیاسی گوناگون از پدیده ها و رویدادها همواره در میان توده ای ها وجود داشته است. چه در دوران پس از بنیانگزاری، پیش از کودتا ۲۸ مرداد، پس از کودتای ۲۸ مرداد، پیش از انقلاب، پس از انقلاب و پس از ضربه همواره بین رهبران کلیدی حزب ارزیابی های متفاوت وجود داشته است. این تفاوت در دوران های گوناگون موجب پویایی حزب شده است. هر چه ما واقعیت را از زاویه های گوناگون، در سطح های گوناگون و با چشم اندازهای گوناگون واکاوی کنیم تصویر گرده آوری شده ما از آن به واقعیت نزدیک تر می شود.

آنچه که در این روند مهم است نه توافق نظری کامل (که این در عمل نشدنی است) بلکه کاربرد روش شناخته شده ماتریالیستی- دیالکتیکی در واکاوی واقعیت است. آنچه که دل یک توده ای را از پشتیبانی “عدالت” از شارلاتانی مانند آقای احمدی نژاد بدرد می آورد نه تفاوت نظر با دیگر توده ای ها است. درد از آنجا سرچشمه می گیرد که این رفیقان با دانش در واکاوی رویدادها دیالکتیک مارکسیستی را در کتابخانه جا گذاشته اند و با نهادن هرم بر نوکه تیز آن همه چیز را وارونه دیدند. اگر این رفقا برای واکاوی پدیده ها و رویدادها از اقتصاد سیاسی شروع می کردند آنگاه به آسانی در می یافتند که دولت احمدی نژاد نه نماینده خرده بورژوازی رادیکال بلکه دارای شدیدترین سمتگیری سرمایه داری در تاریخ نوین ایران بوده است.

پس اگر هنگام نگرش به پدیده ها و رویدادها اسلوب تحلیلی دیالکتیکی رعایت شود تفاوت نظری نمی تواند به خودی خود مانع وحدت عملی شود. چه بسا در جریان عمل زاویه های دیگری از پدیده ها کشف شود که از قبل هیچ کدام از ما آن را ندیده بود. چه بسا روند رویدادها به سمتی برود که هیچ کدام از ما به آن از قبل نیاندیشیده بود.

بنابراین بگذارید آرام آرام پایه های همکاری عملی را بسازیم تا از این پل به سر منزل مقصود برسیم.

می خواهم این نوشته را با درخواست مسئولانه رفیق احسان به پایان ببرم (این درخواست را رفیق عاصمی برای من فرستاد. نگارنده آنرا تلخیص کرده است).

 

“رفقای رهبری!

با توجه به شرایط موجود ایران و تهدیدات خارجی کشورهای امپریالیستی و سرمایه داری،  و با توجه به دعوت مستمر شما از طبقات زحمتکش مزدبگیر،  گروه های سیاسی و اجتماعی فعال در درون و بیرون ایران به اتحاد ما از شما مصرانه می خواهیم که آغوش گرم تان را به سوی تمامی طرفداران قدیم و جدید و اعضای سابق حزب که مجدانه مايل اند تا با رهبری حزب در تماس تنگاتنگ باشند، بگشایید و همه ما را تحت هر نامی که خود صلاح می دانید سازماندهی و رهبری کنید تا بتوانیم قدمی هر چند کوچک برای سرافرازی مردم و سرزمین عزیزمان برداریم.

همان طور که هر بار در “نامه مردم” به درستی تاکید مصرانه می شود،  بدون سازماندهی و تشکیلات آشکار و پنهان نمی توان کوچکترین تغییری در  حاکمیت ولایی – که با سیاسیت اقتصادی نئولیبرالی و پیروی محض از سازمان های مالی فراملی همچون صندوق بین المللی پول و نیز با جلوگیری از توسعه های اجتماعی،  اقتصادی و سیاسی که زحمتکشان و کارگران و تمامی طبقات مزدبگیر را زیر فشارهای به غایت دشواری قرار داده است – ایجاد کرد، چرا که رژیم با ترفندهای مختلف آنها را به طرزی ناجوانمردانه و نابرابر سرکوب می کند.

همه ی توده ای ها به یک “سازماندهی” نوینی نیاز دارند که بتواند یک “وحدت نظری و سازمانی” ایجاد کند.

باشد که این خواسته و نیاز به حق ما در صورت امکان حزب برآورده شود.”

 

در این شب بنفش که ساحرِ هستی امواجی دیوانه رها می کند و بادهایی دگرگون و هراسان با آفریده هایی بالدار بر بام خانه می نشیند، تا بامداد چشم به راه یک زایش هستم. (ا.ط)

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5869




از کجا می آییم؟
به کجا باید برویم؟

مقاله شماره: ۲۴ ( ۲۴ اردیبهشت ۱٣۹۷ )

واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5813

 

پراکندگان را یگانه کنیم         همه تیرها یک نشانه کنیم

(فردوسی)

 

در چند روز گذشته بحث در باره دعوت حزب توده ایران از برون ماندگان برای برگشت بسیار داغ بوده است. به ویژه بحث میان رفیق آرش و رفیق عاصمی در باره ی چرایی عملی نشدن این دعوت نظر ها را به خود جلب می کند.

پاسخ رفیق آرش به تفسیر رفیق عاصمی در باره ی دعوت مشخص و جدید از بازماندگان با حافظه من همخوانی دارد.

پرسش غم انگیز اما این است که چگونه رفیقی که در موشکافی زبانزد است و “مو را از ماست می کشد” با عینک آرزوهای بر نیاورده خود در باره گفتگوی میان توده ای ها متن رفیق آرش را می خواند و تفسیر می کند.

پاسخ اما آسان است. سال هاست که قول داده می شود، سال هاست که دعوت می شود. پس حتا بر حسب علم احتمالات ممکن است یک روز این وعده ها واقعن عملی شوند. می گویند که عشق انسان را از دیدن واقعیت ها نزد معشوق باز می دارد. عشق رفیق عاصمی به یکپارچگی توده ای ها بی رب او را از دیدن واقعیت تلخ جدایی وا داشت.

تا به کی ما باید مانند غریقی برای نجات باور یکپارچگی به هر پر کاه شناور در سطح دریا چنگ بیاندازیم؟

رفقا! بیایید باور ما را به وعده ها ی خود دوباره زنده کنید. چه دردآور است اگر ما روزی مانند دوستان “چوپان دروغ گو” دیگر به هیچ سخنی از سوی شما باور نکنیم.

 

بگذریم. در این باره می توان “مثنوی هفتاد من” نوشت.

چرا باید برای گل های پژمرده شده آرزو گریست زمانی که شقایق های امید برای دیدن ما چشم به راه هستند.

باید با دلی گرم و سری سرد مسحور “تقلای اوباشانه مگس” نشویم و به شیرینی انگبینی بیاندیشیم که زنبور عسل ان را با دادن زندگی به نسل نوی گل ها توشه روزهای سرد زمستان خود می کند.

ما انسان های بی شناسنامه ای نیستیم. ما وارثان انقلابی گری حیدر عمو اقلی، اندیشمندی ارانی، شجاعت روزبه، درایت مهرگان و سیاستمداری کیانوری و فروتنی فیلسوف طبری هستیم. بگذارید همه ی درون- و برون حزبی ها در عمل نشان دهند  که شایستگی بودن در این گردان را دارند.

عمل، عمل و عمل.

بسیاری از رفیقان برون مانده از تک نوازی در خلوت شب های تنهایی خسته شده اند. آن ها می خواهند رود رونده و بخشی از سمفونی مبارزه در جریان باشند. چرا رفقای رهبری بر خلاف رهنمود خود حزب حق طبیعی “با جمع بودن” این رفقا را پایمال می کنند؟

عمل مشترک دشمن سوظن و سوتفاهم است. چرا همین هفته رفقای رهبری یک کمیته ویژه هماهنگی در همه کشورهای اروپاپی درست نمی کنند. وظیفه این کمیته در درجه اول سازماندهی کار عملی و تبلیغاتی حزب است. با تکیه بر امکانات دیجیتالی می توان برای هر مناسبت بزرگی نیروهای حزبی درون و برون را زیر یک پرچم گردهم آورد. برای نمونه می توان تظاهراتی برای صلح برقرار کرد و از همه توده ای های مقیم کشور مشخص خواست که برای سازماندهی و شرکت وارد عمل شوند. رفقای رهبری لطفن توضیح دهند که چه مانع امنیتی و یا سیاسی برای انجام این کار می بینند؟

در این میان اما خاموشی و بی عملی “۱۰-مهر” و “عدالت” در باره یکپارچگی توده ای ها نیز شگفت انگیز است. آیا این رفیقان با داشتن دکه ای کوچک در بازار مجازی واژه فروشان خوشنود شده اند؟

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5813




فرجام برجام!

سخن روز شماره: ۲۰ (۲۲ اردیبهشت ۱٣۹۷ )

نخست اینکه خیلی ها می پرسند که چطور ترامپ بدون در نظر گرفتن رای کنگره امریکا توانست امریکا را از برجام خارج کند. پاسخ این پرسش این است که از لحاظ حقوقی برجام یک توافق نامه است و نه یک قرارداد. بنابراین رییس جمهور وقت امریکا حق دارد که کشور خود را از هر توافق نامه ای خارج کند.

تردیدی نیست که امپریالیسم امریکا تا تسلیم کامل جمهوری اسلامی راضی نمی شود. بنابراین این احتمال که امریکا با همه سرسپردگی جمهوری اسلامی به سیاست های بانک جهانی و صندوق بین المللی پول می خواهد که جمهوری اسلامی به برده حلقه به گوش تبدیل شود وجود دارد.

دلیلی که ترامپ برای خروج از برجام می آورد این است که اگر ایران به سلاح هسته ای دست یابد خاورمیانه به میدان رقابت اتمی تبدیل خواهد شد. دلیلی مضحک تر از این وجود ندارد. این دلیل بی دلیل نشان از کبر قدرت مندان امپریالیسم امریکا دارد. امپریالیسم می داند که  با در دست داشتن اهرم های بزرگ جنگ افزاری، اقتصادی و مالی نیازی به دلیل ندارد. او همان می کند که منافع اش حکم می کند.

سه نکته اصلی توافق نامه برجام شامل نکته های زیر است. یک- اورانیوم ایران به مدت ۱۵ سال به اندازه ۹۸ درصد کاهش می یابد و در نهایت تنها ۳۰۰ کیلوگرم باقی می ماند. دو- ایران به آژانس بین المللی انرژی اتمی اجازه نظارت و بازرسی فوق العاده می دهد. سه- مجازات های شدید مالی که باعث نابودی اقتصاد ایران شد، به تدریج لغو خواهد شد.

بدین ترتیب احتمال اینکه ایران بتواند در آینده دور یا نزدیک قادر به تولید بمب اتمی شود اصلن وجود ندارد. در ثانی بازرسان آژانس بین المللی انرژی اتمی اعلام کرده اند که ایران بخش مربوط به خود در توافق هسته ای را اجرا کرده است. آژانس بین المللی انرژی اتمی نیز که مسئول کنترل ایران است در ۱۱ گزارش اظهار داشته است که ایران به طور کامل به تعهدات خود تا کنون عمل کرده است. در یک بیانیه ای آژانس بین المللی انرژی اتمی اعلام کرده است که: “بازرسان تأیید کرده اند که ایران تمام اقدامات لازم را که در این توافق نامه ذکر شده است است، اجرا کرده است و همچنان می کند.”

بیایید نخست ببینیم که پس از برون رفتن امریکا از توافق نامه برجام چه اتفاقی در آینده نزدیک خواهد افتاد.

پس از خروج امریکا از برجام در  ۳۰-۴۵ روز اول هیچ اتفاق ویژه ای نخواهد افتاد.

۱۲۰ روز بعدی صرف مذاکره مجدد خواهد شد. بیش تر ناظران سیاسی اروپا بر این نظر هستند که ترامپ در این دوره به طور کامل به ایران فشار خواهد آورد تا به میز مذاکره بیاید و شرایط جدید امریکا را  بپذیرد.

فراموش نشود که امضاء کنندگان برجام علاوه بر ایران و اتحادیه اروپا پنج عضو دائم شورای امنیت سازمان ملل متحد (ایالات متحده، بریتانیا، فرانسه، چین و روسیه) و آلمان  نیز هستند.

پس از این مدت اگر مذاکره به جایی نرسد زمان مذاکره در داخل امریکا و بیرون امریکا (بین امریکا،  اتحادیه اروپا،  روسیه و چین) برای اجرای تحریم های جدید فرا می رسد.

در این مذاکرات به ویژه نقش اتحادیه اروپا مهم است. اتحادیه ی اروپا باید به یک جمع بندی کلی برسد که بین ایران و امریکا کدام را انتخاب کند؟ از یک طرف اروپا منافع اقتصادی خوبی را در ایران  پس از برجام برقرار کرده است و همزمان نه تنها نیازی به هجوم جدید پناهندگان در صورت وقوع جنگ نمی بیند، بلکه می خواهد از آن پرهیز کند. از طرفی دیگر امریکا توان مجازات اقتصادی اروپا را خواهد داشت ولی این کاری نیست که بتوان با آسودگی خاطر انجام شود. با جهان چند قطبی کنونی چه بسا که اروپا به سمت ژاپن. چین و روسیه گرایش یابد.

به همین دلیل، فدریکا موگرینی وزیر امور خارجه اتحادیه اروپا پیش تر اعلام کرده است که اتحادیه اروپا به این توافقنامه هم چنان وفادار است. با این اعلان سریع وزیر امور خارجه اتحادیه اروپا اگر ایران مایل باشد می تواند به شکلی توافقنامه را نجات دهد.

منافع اقتصادی اروپا حکم می کند که دولت های اروپایی مواظب باشند که به شرکت های اروپایی آسیب نرسد و همکاری اقتصادی آغاز شده دوباره تشدید شود. اگر تهدید های لغو کلی توافق نامه از طرف ایران هم جدی شود، به سرمایه گذاری شرکت های اروپایی ضربه جدی خواهد خورد.

ایالات متحده به وضوح اظهار داشت که شرکت ها و بانک های اروپایی باید ظرف شش ماه از ایران خارج شوند؛ در غیر این صورت ممکن است تحت تاثیر تحریم های ثانوی قرار گیرند. رئیس کاخ سفید همچنین اعلام کرد که ایالات متحده به مجازات آن کشورهایی که به ایران کمک می کنند تا به سلاح هسته ای دست یابد نیز خواهد پرداخت. این جمله آخر نگرانی را بین سیاستمداران اروپایی زیادتر کرده است. چرا که امریکا می تواند هر گونه همکاری با ایران را کمک به دستیابی به سلاح هسته ای قلمداد کند.

اگر دستگاه قدرت امریکا بخواهد می تواند جهنمی برای شرکت های اروپایی که در ایران سرمایه گزاری می کنند ایجاد کند. تبادل  کالاها نیاز به پرداخت ارز دارد و  نظارت بر نقل و انتقال ارز در دست آمریکا است. افزون بر این با تحریم های اقتصادی و بانکی جدید درآمد ارزی ایران بسیار کاهش خواهد یافت و چون بخش بزرگ ذخیره ارزی دلار است همواره با نوسانات دلار و بحرانهای مالی در نوسان است.

با این وجود، اتحادیه اروپا، به خاطر تامین منافع اقتصادی خود در ایران به حفظ توافق هسته ای با ایران علاقه دارد و به این آسانی این بار تسلیم امریکا نخواهد شد.

اگر اتحادیه اروپا پس از بررسی  هزینه- سود (cost -benefit) همراه نشدن با امریکا با همکاری چین و روسیه به پایداری برجام ادامه دهد (که تاکنون شواهد بر این است) آنگاه اقتصاد ایران چندان ضربه یی نخواهد خورد. ایالات متحده برای اقتصاد ایران مهم نیست، چرا که هنوز هیچ سرمایه گذاری آمریکایی در ایران وجود ندارد، اما بسیاری از سرمایه گذاری های اروپایی ها در ایران در جریان است.

اما یک راه سوم نیز وجود دارد. آن این که با وجود آن که امریکا خود را از توافق نامه برجام کنار کشیده است ولی به تحریم های تازه ای دست نزند.

با این کار امریکا اروپایی ها را به میدان جنگ دیپلماتیک وارد  خواهد کرد، جایی که آن ها از طرف امریکا می توانند با ایران در باره ی  آزمایش موشک های بالستیک و عدم دخالت در خاورمیانه مذاکره بکنند.

بنابراین برای رژیم ایران امکان مانور زیادی برقرار نیست. رژیم یا باید با ترامپ وارد گفتگو شود؛ یا با اروپایی ها، روس ها و چینی ها همکاری کند و یا این که برنامه هسته ای خود را دوباره  احیا کند.

ولی تنها مذاکره با ترامپ می تواند برجام را نجات بدهد. امکانات دیگر ربطی به برجام ندارد و در صورت موفقیت توافق نامه دیگری خواهد شد.

چه باید کرد؟

تردیدی نیست که جمهوری اسلامی همه تلاش خود را می کند تا توده ها را زیر پرچم ناسیونالیستی- شیعوی گرد آورد و با سوار شدن به روی موج ضدامپریالیستی مردم ما کشتی در حال غرق شدن خود را به ساحل امن برساند. ولی نیروهای مترقی باید این ترفند را افشاء کنند و همزمان با افشاء هدف های شوم ترامپ در کنار دیکتاتورها قرار نگیرند. گفتن این که اگر امریکا حمله کند ما باید در کنار برادران سپاه با سربازان آمریکایی بجنگیم (با وجود بیان احساس زیبای میهن دوستی ما) برای سیاست روشنگری ما بسیار زیان بخش خواهد بود. همچین جمله هایی توده ها را به این باور می رساند که راه سومی بین ترامپ و خامنه ای وجود ندارد. نیروهای مترقی باید از بازگویی سخن های ساده و احساسی پرهیز کنند و با زبانی روشن پیچیدگی مشکل ایجاده شده و راه حل هایی را که ما را نه به دام امپریالیسم و نه به دام دیکتاتور می اندازد را برای آنها توضیح دهند.

خطر جنگ هر چند که جدی است به هیچ وجه فوری نیست. شرایط کنونی جهان به ویژه دراروپا آن چنان نیست که امپریالیسم بتواند با تحمیق دوباره توده های غرب و برای تامین هدف های نظامی و اقتصادی  خود به جنگ و اشغال کشور تازه ای بپردازد. واکنش اولیه رهبران اروپایی به روشنی نشان می دهد که ما با شرایط ایجاد جو مناسب اشغال عراق و لیبی سال ها فاصله داریم. و با آنکه تونی بلر در پارلمان انگلیس برای نقش خود در دروغ پردازی برای جوسازی و زمینه سازی اشغال عراق محکوم به زندان نشده است (تونی بلر نخست وزیر سابق بریتانیا برای زمینه چینی اشغال عراق مدعی شد که عراقی ها می تواند در عرض ۴۵ دقیقه لندن را با سلاح کشتار جمعی نابود کنند) ولی از لحاظ اخلاقی ابرو باخته است و نخست وزیر جدید بریتانیا به این راحتی نمی تواند با همراهی با ترامپ گام در همان راه بگذارد. اگر ترامپ تصمیم به حمله داشته باشد باید برای جلب نظر مردم خود و دولت های اروپا حداقل دو سال به طور دائم به تبلیغات سیاسی و انتشار دروغ بپردازد.

نقشه ترامپ به نظر من در وهله اول اصلن ایجاد جنگ نیست. مگر اینکه جمهوری اسلامی با دیوانه بازی به تحریکات بی مورد به یک خودکشی نظامی دست بزند که اینکار با عملگرایی که ما از سران جمهوری می شناسیم در تضاد است. طبقه های سلطه گر امریکا جنگ طلب و سلطه طلب هستند ولی احمق نیستند. برای جنگ شرایط ایجاد جو جنگ لازم است که دستگاه طبقاتی امریکا با ایجاد ان شرایط هنوز خیلی فاصله دارد. به نظر من نقشه طبقه های حاکم امریکا اول این است که با آشنایی به خصلت های عملگرایانه رژیم ولایت فقیه آنها را به تسلیم کامل وادارند (فراموش نشود که جمهوری اسلامی برای زنده ماندن حتا حق طبیعی میهن ما (مانند هر کشور دیگری) را برای بهره برداری صلح آمیز از انرژی هسته ای را فروخت.)  و اگر سلطه گران آمریکایی در این کار موفق نشده اند می خواهند آنقدر فشار اقتصادی وارد کنند که رژیم از درون بترکد و  کنترل اوضاع به دست نیروهای طرفدار امریکا در داخل جمهوری اسلامی و برون آن بیفتد.

تجربه جهانی نشان می دهد که مبارزه موفقیت آمیز با خطر تجاوز امپریالیست ها فقط در توان حکومت های ملی و دموکراتیک است. این حکومت ها با ایجاد یک اقتصاد ملی و  مردمی و دخالت دادن توده ها در نهادهای تصمیم گیری میهن خود را تا میزان زیادی در برابر حمله امپریالیست ها بیمه کرده اند. باید یادمان باشد که هم در عراق و هم در لیبی و هم در سوریه پیش زمینه های اشغال کامل از تجویز سیاست های نئولیبرالی شروع شده بود که هر سه رژیم پذیرفته  و در حال انجام کامل ان بوده اند.

سه تضاد در هم تنیده در جامعه امروز ایران حاکم است: تضاد خلق با دیکتاتوری؛ تضاد خلق با نظام اقتصاد نئولیبرالی و در پایان تضاد خلق با امپریالیسم ( خطر تجاوز امپریالیسم علیه تمامیت ارضی میهن) .

تنها شرایطی که می تواند این سه تضاد را به سود توده های زحمتکش،  خلق های محروم و بیشتر مردم ایران حل کند ایجاد یک اقتصاد سیاسی ملی– دمکراتیک بر پایه صلح, آزادی و عدالت اجتماعی است. برای طرفداران حزب طبقه کارگر و دیگر نیروهای مترقی راه دیگری به جز توضیح پی در پی و روزانه این حقیقت وجود ندارد.




تضاد بین جمهوری اسلامی  و دولت ترامپ تضاد میان خلق و امپریالیسم نیست!
نغمهَ خورشید را در مدارها بشنویم تا به بانگ قاشقک ها دل خوش نباشیم!

مقاله شماره: ۱۷ ( ۴ اردیبهشت ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5575

 

در هفته های گذشته در نشریه های درون و برون حزبی توده ای ها تمرکز ویژه ای بر خطر حمله نظامی امپریالیسم امریکا به ایران بوده است.

بزرگترین نقطه قوت این تمرکز این است که خطر جنگ را جدی می گیرد و بر میهن دوستی توده ای ها تاکید می کند.

اما آن چه مرا به نوشتن این چند خط وا داشته است طمع تلخی است که پس از شیرینی خواندن مقاله ”نامه مردم” و مصاحبه ”مهر” با پرفسور آبراهامیان در دهانم همچنان سنگینی می کند.

مقاله ”نامه مردم” در واکاوی علت علاقه دولت ترامپ به تهاجم با جمهوری اسلامی بیش از حد به عوامل روبنایی از جمله ناسیونالیسم و مذهب تکیه می کند و در نشان دادن منافع امپریالیستی این سیاست تهاجمی به گفتن “همراه با صاحبان صنایع اسلحه‌سازی ” بسنده می کند. مقاله همچنین با تکیه بیش از حد به خصلت های فردی برخی افراد کاخ سفید نشین از توضیح خصلت امپریالیستی برای سیاست خارجی امریکا باز می ماند.

مقاله در توضیح علت سیاست تهاجمی دولت امریکا به “شووینیسم اسلامی” رژیم ایران اشاره می کند که به نظر من کاملن یک چشمی است. شواهد زیادی وجود دارد که  امریکا با این “شووینیسم اسلامی” تا آنجا که به تحکیم قدرت هردو بیانجامد نه تنها هیچ مشکلی ندارد بلکه نشانه های همکاری در عراق و افغانستان بین این دو قدرت وجود داشته است و دارد.

علت اصلی این تهاجم را باید در تضعیف بنیان اقتصاد ملی ایران در سه دهه اخیر در جمهوری اسلامی دانست.

و امریکا می خواهد که جنبش مسالمت آمیز و بر حق مردم را علیه دیکتاتوری به خشونت‌ و جنگ داخلی بکشاند تا راه وابستگی را هموارتر کند. مقاله به وابستگی اقتصاد ملی‌ به دلار و تک‌محصولی و بن بست اقتصاد نئولیبرالی  کشور خوب اشاره می کند ولی چاره برون رفت از خطر جنگ را به شکل شگفت انگیزی در به عقل آمدن جمهوری اسلامی می جوید و می گوید “باید رژیم حاکم را وادار کرد سیاست‌های مبتنی بر “شووینیسم اسلامی” و رویکرد “صدور انقلاب اسلامی” و لاف‌زنی‌های غیرمسئولانه را متوقف کند” .

مقاله با ارزش ”نامه مردم” هم زمان به این توهم دامن می زند که می توان دوری از سیاست تحریک آمیز را به  رژیم تفهیم کرد. اگر این سخن درست باشد و امکان به عقل آوردن جمهوری اسلامی در سیاست خارجی وجود دارد باید از نویسنده محترم مقاله پرسید پس به چه دلیلی امکان به عقل آوردن جمهوری اسلامی در سیاست درونی و رودررویی با مردم وجود ندارد؟ چگونه کسانی که جمهوری اسلامی را اصلاح ناپذیر می دانند می پذیرند که استحاله پذیری رژیم ولایی در سیاست خارجی امکان پذیر است و امیدوارند که  جمهوری اسلامی با درایت در سیاست خارجی به حفاظت از تمامیت ارضی میهن و برپایی یک میهن واحد از خلقهای گوناگون ایران بپردازد؟

 

مقایسه خطر کنونی جنگ با اعلامیه خرمشهر حزب هم بدون مساله نیست. حزب به جمهوری اسلامی هشدار داده بود که به دام جنگ فرسایشی نیفتد چون که می دانست با ادامه جنگ انقلاب ملی- دموکراتیک به مرحله جابجایی طبقاتی و تحکیم اقتصادی- اجتماعی و پایه گزاری اقتصاد ملی و گسترش عدالت اجتماعی رشد نمی کند که اتفاقا همانطور که حزب هراس داشت این گونه شد. در آن شرایط حزب وظیفه دفاع از هدفهای انقلاب ملی- دموکراتیک را در برابر خود داشت و جنگ امپریالیستها را علیه هدفهای والای انقلاب می دانست. مقایسه مقاله با شرایط آنزمان این توهم را به وجود می آورد که پتانسیل ضدامپریالیستی که حکم حفاظت از آن هدف حزب توده ایران بود همچنان در جمهوری اسلامی وجود دارد. چنین پتانسیلی دیگر در جمهوری اسلامی وجود ندارد.

به نظر من مقاله در نشان دادن پیوند (مبارزه دموکراتیک)  مبارزه علیه رژیم ولایت فقیه و مبارزه ضدامپریالیستی بسیار ضعیف است.

مقاله روشن نمی گوید که خطر تجاوز نیروهای امپریالیسم به میهن نباید ما را از مبارزه علیه جمهوری اسلامی باز دارد.  مقاله محکم نمی گوید که باید آگاهانه و با شرکت در اعتراض ها و سازمان‌دهی مردم احتمال وقوع این خطر را کمتر کرد. ما باید با هشیاری و آگاهی توازن بین مبارزه با رژیم ولایت فقیه و مبارزه با تجزیه میهن را بیابیم. در مبارزه علیه جمهوری اسلامی مرز کشیدن در برابر تجزیه طلبان درست است. ولی مقاله می بایست آشکارا تاکید می کرد که در مبارزه علیه خطر جنگ امپریالیستی از هم جبهه شدن با رژیم ولایت نیز باید پرهیز کرد. ظرافت دیالکتیکی مبارزه آزادی خواهانه و حفظ یکپارچگی میهن را باید نشان داد که مقاله نشان نمی دهد. باید مبارزه علیه امپریالیسم را هم زمان به یورش علیه مواضع ارتجاع داخلی سوق داد، باید مبارزه رهایی بخش را به مبارزه انقلابی علیه ارتجاع داخلی بدل نمود.

مقاله به درستی می گوید “عمل برنامه ریزی‌ شدهٔ جبههٔ متحد نیروهای ملی و دموکراتیک کشور، در مسیر دفاع از صلح، دموکراسی و عدالت اجتماعی می‌تواند از سیر تحولات در چنین سمت و سوی ضد مردمی‌ای جلوگیری کند.” ولی همزمان هشدار می دهد که به علت نبودن جنبش مردمی سازمان یافته عنصرهای خطرناک می‌توانند جنبش را در  “جهت هدف‌های ضد مردمی‌شان کانالیزه کنند”. در این جمله آخر یک هراس از تشدید جنبش وجود دارد. یعنی عذر بدتر از گناه. تعبیر این جمله می تواند این باشد که “چون ما ضعفیم فعلن مبارزه عمیق نشود که روند کارها از دست ما در می رود”. این هشدار می توانست برعکس و بطور انقلابی فرموله شود. مثلن مقاله می توانست بنویسد که  “چون عنصرهای خطرناک می توانند جنبش مردمی را از راه درست خارج کنند پس وظیفه ما برای پیشاهنگی طبقه کارگر در جنبش سنگین تر از گذشته است و باید دست بکار شد”.

مقاله مذکور به درستی به نقش رژیم در تشدید خطر خارجی اشاره می کند. ولی این تشدید را در سطح روبنا و صادرات ایدیولوژیک شیعوی رژیم محدود می کند و به نقش مخرب اقتصاد سیاسی و پیامدهای آن به عنوان عنصر تشدید کننده ی بنیانی خطر خارجی اشاره نمی کند. و همچنین اشاره ای هم در مقاله به اینکه چه طبقه و یا طبقه هایی از صدور ایدیولوژیک شیعوی در جمهوری اسلامی سود می جویند نمی شود. و خواننده به این نتیجه می رسد که شاید این صدور واقعن برای رضایت خدا باشد (برداشتی که کمک است به پوشاندن هدف های طبقاتی ارتجاع حاکم). در مجموع  گذار از دیکتاتوری و گذار از سیاست اقتصادی به مثابه یک وحدت و اهرم مبارزه با خطر خارجی در مقاله طرح نمی شود.

تنها پادزهر مترقی علیه  تشدید تجاوز احتمالی امپریالیسم پایبندی به سیاست مستقل طبقاتی ما است. باید با واکاوی مشخص از شرایط کنونی و شناخت سطح نبرد طبقاتی با روشنی و پایداری برنامه اقتصاد ملی- دموکراتیک  جایگزین اقتصاد نئولیبرالی را مطرح ساخت. تنها راه مبارزه با خطر تجزیه ای که امپریالیستها برای ایران نقشه کشیده اند در دست گرفتن رهبری جنبش توسط “چپ ها ” است. تجربه نشان داده است که مردمی که می دانند اقتصاد نئولیبرالی را نمی خواهند و رهبران سیاسی آنان برنامه جایگزینی و اقتصاد ملی و مردمی را برای آنها توضیح داده اند گول رهبران امپریالیستی را نخواهند خورد. از این روست که باید پیشنهادهای مشخص برای ایجاد اتحادهای ضد دیکتاتوری را به میان مردم برد. پیشهادهایی که باید از مبارزه روز مردم بیرون کشیده و از آن ها آموخته شود. مبارزه ی کارگران، معلمان، زنان و .. باید در مبارزه ی افشاگرانه و تبلیغی انعکاس یابد.

بدین گونه توصیه های کلی پایان مقاله ها با همه لزوم آن ولی کافی نیست. با همه ی این ضعف ها  چون مقاله خطر جنگ را جدی می گیرد و بر میهن دوستی و حفظ تمامیت ارضی تاکید می کند در مجموع خوب است.

” سیمرغ را بال ها از پرواز است.” هم مقاله ”نامه مردم” و هم مصاحبه ”مهر” در سطح توصیف وضع باقی می مانند و هیچ کدام علاقه ای نشان نمی دهند که وظیفه مارکسیستی خود را جدی بگیرند و به ریشه های اقتصادی و طبقاتی خطر جنگ بپردازند.

هیچ کدام  به پرسش اصلی که تضاد اصلی بین جمهوری اسلامی و امپریالیسم بر سر چیست نمی پردازد؟ آیا گفتن اینکه دستگاه  دولتی ترامپ بر ایدیولوژی مسیحی و ایدیولوژی جمهوری اسلامی بر شووینیسم شیعوی استوار است برای یک جریان مارکسیستی کافی است؟ آیا این  ایدیولوژی ها بیانگر و حافظ منافع طبقاتی طبقه های ویژه ای در این دو کشور نیستند؟

پایگاه طبقاتی دستگاه دولتی ترامپ متشکل از شرکتهای نظامی، شرکت های نفتی و بدنام ترین شرکتهای مالی است. هدف مشترک همه این شرکتها کسب درآمدهای هنگفت با صرف کمترین انرژی و در کمترین مدت زمانی است.

بخشی از دولت و مشاورهای کنونی و پیشین ترامپ از جمله استیو موچین (Steve Mnuchin) و استیو بنون (Steve Bannon) عضوهای سابق رهبری یکی از بزرگترین بانک های سرمایه گزاری جهان گلدمن ساکس (Goldman Sachs) بوده اند. شیوه های پول سازی گلدمن ساکس تا آن اندازه قابل تردید است که داد و فریاد بانک های رقیب را نیز در آورده است. فعالیت های این بانک در عربستان سعودی در دوران کوتاه ترامپ به اوج رسیده است.

دولت و مشاوران آقای ترامپ با شرکت های نفتی فراملی نیز ارتباط بسیار نزدیکی دارند. از جمله آقای رکس تیلرسون (Rex Tillerson) وزیر خارجه پیشین مدیر عامل یکی از بزرگترین شرکت های نفتی جهان ExxonMobil بوده است.

ترامپ شخصن برای خوشنودی دوستان شرکتهای نظامی خود قرارداد 350 میلیارد دلاری فروش اسلحه به عربستان سعودی را رهبری کرده است. به گفته تحلیلگران، لاکهید مارتین (Lockheed Martin ) و رایتون (Raytheon)، دو شرکت نظامی بزرگ جهان از شرکت هایی هستند که در چندین سال آینده به دنبال افزایش فروش بین المللی اسلحه به درآمدهای هنگفتی دست خواهند یافت.

به دلیل طرح های حمایتی رئیس جمهور فروش اسلحه خارجی در حال افزایش است. فروش اسلحه به متحدان و سایر کشورهای دوست نیز به شرکت های آمریکایی اجازه داده است تا خط تولیدی خود را گسترش دهند.

دولت آقای ترامپ حتا قانون های تجملی بی شماری را که در ظاهر فروش اسلحه به کشورهای مستبد را سخت می کرده است از بین برده است. دولت ترامپ  بدون هیچ تعارفی یکی از هدفهای اصلی خود را افزایش فروش تجهیزات جنگی می داند.

ارتباط عضوهای دولت با شرکتهای اسلحه سازی تا به ان اندازه است که حتا گاردین (theguardian) دولت ترامپ را دولت ژنرالها و میلیاردرها می داند. طبق گزارش سازمان آژانس همکاری امنیتی، ایالات متحده آمریکا در سال 2017 نزدیک به 42 میلیارد دلار فروش نظامی خارجی داشته است (فروش نظامی خارجی در سال ۲۰۱۶  33.6 میلیارد دلار بوده است).

مصاحبه ”مهر” با دکتر آبراهامیان هیچ اطلاع جدیدی به خواننده نمی دهد و به شکل شگفت انگیزی در سطح پدیده شناور است.

”مهر” می پرسد آیا سیاست دولت ترامپ همان سیاست تغییر رژیم است؟ و دکتر آبراهامیان جواب می دهد که “غریزه ذاتی دولت ترامپ، اما، بازگشت به سیاست تغییر رژیم دولت بوش است”. پرسشگر محترم نمی پرسد که معنای “غریزه ذاتی” در سیاست چیست؟

پرسش ازبن چیز دیگری است. پرسشی که پرسیده نشده است اینست که چرا دولت ترامپ سیاست تغییر رژیم را تعقیب می کند؟ چه طبقه و یا چه طبقه های از این سیاست سود می جویند؟

این روند غیر کنجکاوانه همچنان ادامه دارد و هنگامی که رفیق آبراهامیان می گوید که “منافع حیاتی ایران حکم می‌کند که از اسد و حزب‌الله دفاع کند.” باز هم رفیق پرسشگر ”مهر” نمی پرسد که وقتی که از منافع حیاتی ایران سخن گفته می شود آیا این منافع غیرطبقاتی است و اگر نیست پس بطور مشخص از منافع کدام طبقه ها صحبت می شود؟ آیا جمهوری اسلامی برای تامین منافع طبقه کارگر ایران خود را ناگزیر به دفاع از اسد می بیند؟ اگر این گونه است چرا جمهوری اسلامی با شلاق پاسداران پشت کارگرانی را که خواهان دستمزد عقب افتاده هستند در میهن خود به خون می کشد ولی جان پاسداران دیگری را در سوریه برای حفاظت منافع همان کارگران به خطر می اندازد؟

بهترین پرسش ”مهر” در باره تضاد منافع اقتصادی بین شرکتهای آمریکایی و اروپایی در رابطه با ایران است که رفیق دکتر آبراهامیان جواب می دهد که به نظر ایشان منافع شرکت‌های آمریکایی مشابه منافع شرکت‌های اروپایی در ایران است چرا که ایران بازار خوبی برای سرمایه‌گذاری و تجارت است.

آنچه که در جواب اما فراموش می شود و پرسشگر ”مهر” نیز به آن نمی پردازد این است که اروپا که در حال حاضر از بحران اقتصادی خارج می شود به منافع اقتصادی درازمدت خود در ایران فکر می کند در حالیکه امریکا که هنوز دست به گریبان بحران است و از آن رهایی نیافته است به منافع اقتصادی کوتاه مدتی فکر می کند که در یک قرارداد فروش تجهیزات نظامی ملیاردها دلار تامین می کند. بنابراین برای امریکا محکم کردن پای خود در عربستان سعودی آسان تر از رقابت با شرکتهای اروپایی در بازار آزمایش نشده ایران خواهد بود.

رفیق آبراهامیان مانند هر پژوهشگر درست کار دیگر با تکیه به رقم و فکت سخن می گوید و بنابراین تاکید او بر این که مردم “اگر واقعاً به بودجه نگاه کنند خواهند دید” که “بودجه نظامی ایران در واقع بسیار معتدل است” درست است. ولی آنچه که از رقم می افتد ان است که بخش قابل توجه ای از فعالیتهای اقتصادی و نظامی کشور در بودجه های رسمی بازتاب نمی نماید و رفیق پرسشگر “مهر” نیز چیزی در این باره نه می گوید و نه می نویسد.

با این همه باید گفت که خطر وقوع جنگ جدی است ولی به گفته رفیق آبراهامیان فوری نیست. با این وجود پرسشگر “مهر”  نمی پرسد که آیا با توجه به این خطر باید از مبارزه علیه جمهوری اسلامی دست شست و بدتر از آن توده ها را به خانه ها برگرداند؟

پاسخ ما ولی روشن است. اول آنکه نباید تضاد بین امپریالیسم و جمهوری اسلامی را به تضاد بین امپریالیسم و خلق ارتقاء داد.  آیا تضاد بین امپریالیسم و جمهوری اسلامی در سطح تضاد بین امپریالیسم و خلق کوبا و یا خلق ونزوئلا است؟  جنگ امپریالیسم علیه دولتهای مردمی کوبا و ونزوئلا به خاطر در پیش گیری خط اقتصادی ملی- دموکراتیک با چشم انداز سوسیالیستی آنهاست نه به خاطر گنده گویی های بی پشتوانه.

و این دو جمهوری راه مبارزه با خطر تجاوز امپریالیسم را نیز به ما نشان داده اند. راهی که مردم خود را در تعیین سرنوشت خود شریک می داند و دولت با در پیش گیری اقتصادی مترقی به پشتیبانی توده های رنج در برابر دزدان کار و سرمایه ملی می پردازد. آنچه که به اقتصاد سیاسی در ایران برمی گردد نه تنها بین امپریالیسم و جمهوری اسلامی فرقی نیست بلکه جمهوری اسلامی بدون چون و چرا اجرا کننده دستورهای نهادهای مالی و اقتصادی امپریالیستی در درون کشور است و در این باره توافق کامل بین این دو وجود دارد.

خوشبختانه بیشتر ما در باره درهم تنیدگی سه تضاد کنونی (تضاد مردم با رژیم ولایت فقیه؛ تضاد کار و سرمایه؛ تضاد خلق و امپریالیسم) با هم همرای هستیم. باز هم خوشبختانه با هم همرای هستیم که عمده بودن یکی از این تضادها در مرحله ای به “این معنا نیست که از دو تضاد دیگر ولو به طور موقت چشم پوشی و از توجه و تلاش برای حل آنها صرفنظر کنیم”.

ولی هیچ نشانی از عمده بودن یکی از تضادها نیست. اگر حتا غیرعلمی هم عمل کنیم و تضاد بین امپریالیسم و جمهوری اسلامی را تا اندازه تضاد بین امپریالیسم و خلق ارتقاء دهیم باز هم به گفته رفیق آبراهامیان به این نتیجه می رسیم که خطر جنگ فوری نیست. و به زبان دیگر می توان گفت که خطر کشته شدن جوانان ما و خطر شکنجه زندانیان سیاسی ما و از بین رفتن آنها در اعتصاب غذا به مراتب بیشتر از خطر جنگ است، چرا که این خطر بخشی از مبارزه روزانه ما است. خطر مردن زحمتکشان ما از گرسنگی و خطر شلاق خوردن کارگران ما برای اعتصاب به مراتب بزرگتر و روزانه تر از خطر جنگ است. مرحله اول مبارزه با خطر جنگ سرنگونی هر چه سریع تر جمهوری اسلامی است و مرحله دوم آن پیش گیری یک راه اقتصادی ملی و دموکراتیک است تا توده ها را در برابر وسوسه های احتمالی تجزیه خواهان ایمن کند.

رفیق امید که معمولن دقیق و با حوصله است پس از خواندن مصاحبه “مهر” با رفیق دکتر آبراهامیان حتا با عجله و با قبول فوری این خطر و با ارتقاء آن به تضاد میان خلق و امپریالیسم به طریقی غیرمستقیم خواهان تعطیل مبارزه طبقاتی می شود و می نویسد “مساله دفاع از میهن اولویتِ تام و تمام و وظیفه خطیر و مداوم طبقه کارگر ایران خواهد بود” و ادامه میدهد که “به باور من طبقه کارگر نمیتواند مبارزات صنفی – طبقاتی خود را بدون توجه به واقعیت اشغال گوشه ای از میهن توسط متجاوزین، […] به پیش ببرد”.

باید افزود که خیزش های انقلابی چند ماه گذشته تنها واکنش های درست و به حق توده های ایران علیه  رژیم جمهوری اسلامی نیست بلکه بیانگر مبارزه طبقاتی بین توده های رنجبر و بیشتر جمعیت ایران و ولایت فقیه به عنوان نماینده و حافظ منافع سرمایه داران درونی و برونی  می باشد. جمهوری اسلامی با در پیش گرفتن سیاست ضدکارگری خود به سرمایه داران داخلی و خارجی میدان داده است تا با از بین بردن حقوق کارگران و توده های رنجبر شرایط زندگی آنها را بدتر کنند.

موسسه های مالی و بانکی مورد حمایت جمهوری اسلامی با دزدیدن هزاران میلیارد تومان از دارایی ها و سپرده های کارگران و زحمتکشان خانواده های آنها را به خاک سیاه نشانده و هستی آینده آنها را به نابودی کشانده اند. سیاست های اقتصادی جمهوری اسلامی موجب رشد قارچ گونه اینگونه موسسه های مالی که مورد تایید صندوق بین المللی پول و بانک جهانی نیز است شده است. این موسسه ها با در دست گرفتن اندوخته های به رنج دست آمده میلیون ها زحمتکش، این پول ها را در سرمایه گذاری های غیر تولیدی (طلا، مسکن، کاغذبازی) به کار می برند و بدون آنکه خود ریسکی بکنند به ثروت کلانی دست می یابند. بنابراین مبارزه طبقاتی از طرف نهادهای امپریالیستی و طبقه های انگلی وطنی به کارگران ما تحمیل می شود.

قرارداد برجام که به هر حال خطر جنگ را بدور کرده است بدون شک به نفع مردم ایران بوده است. ولی آنچه که موجب شگفتی است این است که گروههایی اصرار دارند که این قرارداد را پیروزی خردمندانه سیاست خارجی جمهوری اسلامی بنامند. گویا فراموش می شود که سران جمهوری اسلامی با بلندپروازیهای خود ایجاد کننده نخست این معضل بوده اند و میلیاردرها دلار از ثروتی را که می بایست صرف پایه گزاری یک اقتصاد ملی شود در این راه هدر داده اند.

در این شکی نیست که امپریالیسم با پشتیبانی نیروهای راست اپوزیسیون می خواهد جنبش را از مسیر ضددیکتاتوری و ضدسرمایه داری آن خارج کند و با فرستادن گروه های تروریستی به داخل مرزهای به درگیری‌های قومی دامن بزند. مدرک های فراوانی نشان دهنده این است که سعودی ها با همیاری پاکستانی ها در بلوچستان به تربیت تروریستها برای حمله به ایران می پردازند. تردیدی نیست که ترامپ و واپسگرایان عربستان سعودی می خواهند با بهره برداری از مبارزات خلق های ایران برای جنگ خود علیه  جمهوری اسلامی سربازگیری کنند. ولی زمینه مناسب تجزیه خوزستان و بستر جدایی را جمهوری اسلامی با سیاست ضد خلق عرب خود فراهم کرده است. زیر پای خوزستانی ها نفت جاری است ولی زحمتکشان  اهواز حتا از داشتن گاز محروم‌اند و زیر خط فقر زندگی می گذرانند.

نیروهای انقلابی بایستی ضمن مبارزه با توطئه امپریالیست‌ها برای تجزیه ایران به  افشای توطئه‌های جمهوری اسلامی و مقابله با آن بپردازند. مبارزه طبقاتی بین بهره کشان حاکم با توده های زیر ستم چندگانه بدون سازماندهی نمی تواند به سود توده ها تمام شود.

مانند همیشه باید هم سنگی احساس و خرد را در واکاوی هر رویداد و پدیده ای مراعات کرد. بخشی از اپوزیسیون راست با کمرنگ کردن عواقب خطرناک دخالت خارجی آشکارا  ترامپ برای حمله نظامی به ایران تشویق می کنند. این بخش از رادیکال شدن جنبش می ترسد و می خواهد با دخالت خارجی به جهت دهی مبارزه توده ها به سمت هدفهای خود بپردازد.

و بخش چپ افراطی با جنگ زرگری خواندن تناقض میان جمهوری اسلامی و دولت ترامپ به درستی ما را از به دامن جمهوری اسلامی افتادن هشدار می دهد ولی به نادرست حفظ تمامیت ارضی کشور را از مسوولیت جمهوری اسلامی می داند.

مسلم اما این است که جنگ زرگری خواندن تضاد بین ترامپ و ولایت فقیه همان اندازه نادرست است که این تضاد را نشان ضد امپریالیستی بودن رژیم دانستن.

تضاد بین  امپریالیست ها و دیکتاتورها چیز تازه ای نیست. باید آنرا شناخت، واکاوی کرد و بر پایه ان سیاست خود را برنامه ریزی کرد. این که هم ترامپ و هم جمهوری اسلامی به درگیری خارجی برای برون رفتن از مشکلهای درونی نیاز دارند شکی نیست.

همانگونه که بریتانیای دوران تاچر و دیکتاتورهای خوانتای نظامی آرژانتین در سال ۱۹۸۲ به ایجاد جنگ و دامن زدن شوونیسم و احساسات میهن پرستی و سوار شدن روی موج ملی گرایی برای توجیه گرفتاری های خود نیاز داشته اند. رفیق آبراهامیان به درستی به نیاز ترامپ به این درگیری اشاره می کند ولی متاسفانه چیزی از نیاز جمهوری اسلامی برای ایجاد درگیری نمی گوید و رفیق پرسشگر هم چیزی در اینباره نمی پرسد.

آنهایی که با قراردادن متافیزیکی امریکا و جمهوری اسلامی در برابر هم ما را مجاب به قرار گرفتن در کنار جمهوری اسلامی می کنند بازی با آتش می کنند که در پایان ما را همراه با سران جمهوری اسلامی در آتش خشم توده ها خواهند سوزاند. این دسته از یاد می برند که جمهوری اسلامی به مرز خودکشی نزدیک می شود و برای یک روز زنده ماندن حاضر است تمام ایران و ایرانیان را بفروشد.

راه درست این استکه ما با هشیاری با مبارزه با رژیم ولایت فقیه سرمایه داری ادامه دهیم بدون آنکه همگام و همساز تجزیه طلبان شویم و هم زمان ما باید به مبازره  با خطر جنگ ادامه دهیم بدون آن که با رژیم ولایت همسنگر شوییم. ما باید ظرافت دیالکتیک مبارزه آزادی خواهانه و حفظ یکپارچگی میهن را بشناسیم و آنرا در مبارزه روزانه بکار بریم.

“به دریا برویم تا ناچیزی استخر غوکان را دریابیم!”

“چنبرهَ غوغاگر زنبور بر گرد گل مینا” را ببینیم تا مسحور “تقلای اوباشانهَ خرمگسی بر جدار شیشه ها” نشویم.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5575

 

نوشته های ذکر شده

 

با پچپچه پائیز-احسان طبری ۱۳۶۱ جاپ چهارم۱۳۹۰

پیامدهای ویرانگر سیاست خارجیِ مبتنی بر «شووینیسم اسلامی»، و موقعیت خطرناک میهن‌مان

مصاحبه “مهر” با پرفسور  آبراهامیان

ابراز نظر رفیق امید بر:

سیاست، شکل بروز آگاهی اجتماعی بر کلیت هستی جامعه است (عینی- پایه و ذهنی- روبنایی)!

باسپاس از مقاله روشنگرانه رفیق فرهاد؛
درمورد تشخیص و درک سه تضاد برشمرده شده، اجازه می خواهم که اضافه کنم به صِرفِ درهم تنیدگی سه تضاد کنونی نمیتوان تفاوت تضاد عمده (ودرشرایط مخاطره آمیز کنونی تضاد خلق با امپریالیسم) با دو تضاد دیگر را نادیده گرفت و با همه برخورد یکسان داشت. برای تشبیه معقول به محسوس منظورم بقول طلبه ها، اگر درمقطع کنونی خطر تجاوز امپریالیستی از قوه به فعل دربیاید، سمت و سوی حل تضادهای دیگر خود به خود تابع حل تضاد عمده گشته و لازم خواهد بود که تاثیرگذاری متقابل ومعیّن و عینیِ آن دو تضاد دیگر بر روند تکامل جامعه و بر روند حرکت تضاد عمده یا روز بیشتر بررسی و مورد مداقه قرار گیرد. بدیهی است این حکم علمی که از بین سه یا چند تضاد موجود درجامعه، حتما یکی ازآنها “تضاد عمده” است، اصلا به این معنا نیست که از دو تضاد دیگر ولو به طور موقت چشم پوشی و از توجه وتلاش برای حل آنها صرفنظر کنیم.
رفیق فرهاد گرامی،
شما به درستی به موضع میهن دوستانه حزب توده ایران اشاره دارید که درشرایط تجاوز عریان و علنی امپریالیسم، مساله دفاع ازمیهن اولویتِ تام و تمام و وظیفه خطیر و مداوم طبقه کارگر ایران خواهد بود. اکنون که درآستانه خطر جدی تجاوز قریب الوقوع به میهن (که فاکت های کافی برای اثبات آن وجود دارد)* قرار داریم، لازم است درباره موضوع چگونگی حلِ توامانِ سه تضاد مورد اشاره و امکان پذیری آن درصحنه عمل بیشتر توضیح دهید چراکه به باور من طبقه کارگر نمیتواند مبارزات صنفی – طبقاتی خودرا بدون توجه به واقعیت اشغال گوشه ای از میهن توسط متجاوزین، یعنی چگونگی حل تضاد عمده و روز به پیش ببرد.




چگونگی یگانگی نظری میان توده ای ها!
تصور کن اگر حتا  تصور کردنش سخته!

مقاله شماره: ۱٣ ( ۲۶ فروردین ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5418

 

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
(حافظ)

نخست باید بگویم که از اتحاد هر دسته از نیروهای مترقی بدون توجه به آمادگی، پیش درآمد، و هماهنگی برنامه و سیاست باید خشنود بود و آنرا تقویت کرد. در مورد اتحادی که به نام حزب چپ (فداییان خلق)  به تازگی زاییده شده است می توان موردهای انتقادی زیادی از روند، شکل، محتوا، برنامه، تشکیلات ووو نوشت. ولی من با همه ی این یادآوری ها هر اتحادی را در صف نیروهای مترقی به نفع جنبش می دانم.

نیروهایی که در باره کلی ترین مسائل روز تقریبن یک جور فکر می کنند و از لحاظ تاریخی، فرهنگی به یک طیف معینی گرایش دارند می بایست زیر یک چتر جمع شوند تا تواناتر شوند.

به نظر من سیاست رسمی اعلام شده حزب توده ایران در باره این وحدت درست است. ما باید بتوانیم با نیروهای چپ همکاری بکنیم. آنها هم در مرحله براندازی رژیم ولایت فقیه و هم در پایه گزاری و سازندگی یک اقتصاد ملی- دموکراتیک از نزدیک ترین متحدان ما هستند. ولی این همکاری و همگامی تا زمانی که پایه ایدیولوژیک این دوستان کم و زیاد بر اندیشه های سوسیال دموکراسی استوار است به هیچ وجه نباید به وحدت حزب با آنها بیانجامد. این کار به خصلت طبقاتی حزب ضربه جدی خواهد زد و بنابراین باید با آن در هر شکلی مخالفت کرد.

به عنوان یک توده ای اما نمی توان به این وحدت غبطه نخورد. دسته های گوناگون توده ای ها بر خلاف آنچه که آقای فرخ نگهدار می گوید نه تنها اشتراک ایدیولوژیک با حزب تازه چپ ندارند بلکه به هم نزدیکتر هستند. آقای نگهدار باز هم با مسحور شدن شکل از دیدن مضمون پدیده باز می ماند. برای نمونه اندیشه های “توده ای ها”، “۱۰مهر”، “نویدنو”، “عدالت” وو رنگ غلیظ مارکسیست- لنینیستی دارد که به مراتب به تشکیلات حزب توده ایران نزدیک تر است تا  به برنامه سوسیال دموکراسی دیگر حزبهای قدیمی و جدید.

از بین بردن پراکندگی‌ و ایجاد یگانگی (در وهله اول نظری)  میان دسته های حزبی و گردآوردن و سازماندهی نیروهای گسیخته حول نظر واحد در یک حزب یگانه بهترین هدیه به زحمتکشان ما و بزرگترین ضربه به دشمن طبقاتی آنها است.

اما بهتر است که اکنون به جای گریه کردن برای فرصت های از دست رفته راهکاری برای برون رفت از این جو بی اعتمادی یافت. جای واقعی بیشتر رفیقان برون حزبی در کنار همرزمان درونی آنها در حزب است. نمی توان در حساس ترین لحظه تاریخی میهن مان توده های رنجبر را از چشیدن میوه شیرین یگانگی بی بهره کرد.

ولی برای چیدن هر میوه ای نخست باید درختی را کاشت و پروراند. بنابراین روند وحدت تشکیلاتی توده ای ها یک روند بسیار طولانی خواهد شد و برای موفقیت خود نیاز دارد که از پیش مرحله های گوناگونی بگذرد.

در زیر تلاش می شود که ان چه را که در ذهن خود در باره ی شیوه  و روند این وحدت دارم برای خوانندگان ترسیم کنم.

پیش مرحله نخست: این مرحله در حال حاضر با کوشش چند ساله رفیق عزیز عاصمی و با شرکت رفیق امید و رفیق آرش و با پشتیبانی رفیق محسن، رفیق ابی، رفیق احسان، رفیق ناهید و دیگر رفیقان ناشناس خوشبختانه هر چند ناپیوسته و شکننده  در حال جوانه زدن است. در این مرحله باید همه ی دسته های توده ای که به سرنوشت میهن و آینده زحمتکشان آن علاقه و عشق می ورزند شرکت کنند. موضوع گفتگو باید شامل مسائل اصلی جنبش باشد و چون این یک روند گفتگو برای وحدت است باید از تهمت زدن ها، شکوه کردن از گذشته، ناله کردن از ناعدالتی های وارد شده،  وو خودداری کرد و با یک انضباط توده ای به این جاده ای که به ناکجاآباد می انجامد گام نگذاشت و به طور سازنده و برازنده یک توده ای در این گفتگو شرکت جست.

موضوع اصلی مورد بحث استقلال طبقاتی و سیاسی حزب توده ایران است که شامل زیر مجموعه های مختلف در باره ی اقتصاد سیاسی از جمله بحث مرحله انقلاب بورژوا- دموکراتیک یا ملی- دموکراتیک؛ پیوند دیالکتیکی میان وظیفه دموکراتیک و وظیفه سوسیالیستی؛  پیوند دیالکتیکی میان آزادی و عدلت اجتماعی؛ جبهه های ضددیکتاتوری و جبهه متحدخلق ؛ و مبارزه ضدامپریالیستی می شود.

موضوع های دیگری همچون بررسی سیاست گذشته حزب در دوران انقلاب  موضوع اصلی روز نیست و باید تا آنجا مورد بحث قرار گیرد که به روشن کردن موضوع گفتگوی کنونی یاری برساند و چاره ساز باشد.

تصوری که در ذهن من است این است که نوشته رفیقانی که در بحث شرکت دارند همزمان در همه ی سایت هایی که آرزوی وحدت دارند و می خواهند از جاده پرگویی خارج و وارد باغ پُربارعملی شوند انتشار یابد.

بستگی به روند گفتگو، تعداد شرکت کنندگان، ووو این روند می تواند طولانی و یا کوتاه باشد. باید دید چه پیش خواهد آمد. این روند به یک “مبصر”  که مورد احترام اکثر ما هست نیز نیاز دارد تا در صورت خارج شدن از چارچوب بحث ما را دوباره به راه طرح شده بازگرداند.

پیش مرحله دوم: در این مرحله رفیقان فعال سایت های مختلف با شرکت در نشست هایی با موضوع هایی که از پیش تعیین شده است روبروی هم می نشینند؛ دست همدیگر را می فشارند؛ چشم در چشم هم می دوزند؛ با هم چای و قهوه می نوشند و به گفتگو می پردازند. سالهای زیادی گذشته است. بذر شک و تردید، تخم بی اعتمادی و مظنونیت از شرایط مناسبی برای رشد برخوردار بوده است و بی ریب دشمنان زحمتکشان نیز با آبیاری و کودپراکنی خود در دشت شبهه و بدگمانی نهال خصم را میان توده ای ها ضخیم و کلفت کرده اند. بنابراین ما به یک مرحله اعتمادسازی نیاز داریم تا دگر بار همدیگر را بشناسیم؛ با هم بخندیم و گُل همدلی و هم فکری بچینیم. این مرحله هم بستگی به شرایط رشد آن و احساس جراحت شرکت کنندگان می تواند طولانی و یا کوتاه باشد.

روند و شیوه این دو مرحله باید با احترام به عضوهای کنونی حزب انجام گیرد. بسیاری از این رفیقان از خود گذشته از زندگی خصوصی، زندگی اجتماعی، موقعیت تحصیلی و رشد کاری خود مایه گذاشته اند و با کوشش های بی دریغ و شبانه روزی خود موفق شده اند که پرچم حزب را برافراشته نگه دارند. نمی توان بدون احترام و درک احساس و جلب نظر این رفیقان ناگهان پس از سالها دوری وارد صف حزب شد و برای خود حق داشتن جایی را قائل شد. رفیقانی که به هر دلیل (بی مهری مسولان؛ خستگی از بحث های بی سرانجام؛  اولویت دادن مسائل خصوصی: برای رشد کاری و تحصیلی ووو) زمان درازی را در برون از صف حزب گذرانده اند نباید انتظار کف زدنها و هورا کشیدن برای تقاضای ورود دوباره خود به حزب از طرف عضوهای کنونی حزب داشته باشند. بلکه این رفیقان برون حزبی باید با تواضع، متانت، بردباری و کار و کوشش سخت جای دوباره خود را در صف حزب بیابند و باز کنند. باید احساس شک رفیقان درون حزبی را که در سالهای دشوار گسستگی،  فروپاشی، جدایی و ناامیدی در حزب مانده اند به رفیقان تازه نفس و پرنیرویی که در میدان اصلی مبارزه شرکت نداشته اند درک کرد.

و از طرف دیگر رفیقان درون حزبی باید مصالح بلند مدت حزب و منافع زحمتکشان را به احساس فردی خود غالب کنند و به این نکته توجه کنند که آیا نزدیکی دسته ای از توده ای ها به سود حزب و در راه مبارزه آینده ای آزاد و بدون استثمار هست یا نیست. قابل ذکر است که با رشد جنبش حجم کارها گسترش خواهد یافت و حزب ما برای شکوفایی افتخارآفرین و انجام نیکوتر وظیفه های طبقاتی خود نیاز به همکاری رفیق های باتجربه و جهان دیده خواهد داشت. حمل بارهای سنگین بر دوش های بیشتر آسان تر است و توان مغزهای بیشتر برای واکاوی پیچیدگی های جنبش کارا تر است.

در دو پیش مرحله یاد شده که تمرکز آن به وحدت نظری و اعتماد سازی است بدون شک ما تعدادی از شرکت کنندگان را از دست خواهیم  داد. تعدادی احتمالن توانایی و یا خواست اشتراک نظری با دیگران را ندارند و یا در خود نمی بینند و در همان مرحله نخست از روند جدا می شوند. به نظر من این آخرین شانس همه ی دسته ها برای دستیابی به وحدت نظری است و به سختی می توان تصور کرد که این دسته ها دوباره در زمانی دیگر به صف حزب برگردند. در مرحله اعتمادسازی هم ما احتمالن کسانی را از دست خواهیم داد. می توان تصور کرد که برخی از رفیقان به دسته ای دیگر از رفیقان آنچنان با سونیت و بی اعتمادی نگاه می کنند و نسبت به صداقت آنها شک دارند که ادامه روند را بی فایده ارزیابی می کنند و از دور مذاکره خارج می شوند.

بدین گونه همه ی ما در همه ی مرحله ها باید با جانبداری طبقاتی حتا اگر شد برای لحظه ای خود را فراموش کنیم و به طبقه هایی فکر کنیم که برای بهروزی آنها وارد مبارزه شده ایم و هم چنان هستیم. هیچ تردیدی نیست که روند یگانگی و پای گذاشتن در راه ناهموار و پرخار سازگاری و آشتی روندی است سخت، دردناک و پر تضاریس. ولی می توان با دلاوری سیاسی و شهامت اخلاقی این کار را به انجام رساند. “آنچه در کارنامه زندگی بشری شده، از شدنی ها حکایت دارد” و این بایای تاریخ است (ا.ط).

این “ذره ذره” گفتگوی روزانه ما “یک روز بی گمان” ما را یکپارچه و همبسته می کند.

از رفیق عاصمی، رفیق آرش، رفیق امید و دیگران رفیقان خواهش می کنم که با شرکت کردن فعال در این بحث نظر خود را در این باره با توده ای ها در میان بگذارند.

۲۲ فروردین

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5418




زنده باد گفتگو میان توده ای ها!
وظیفه سوسیالیستی ما 

مقاله شماره: ۸ ( ۲۰ فروردین ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5345

 

صبح است،
بر خیز!
ای شب آمده
غمگین غمگسار

کاین جامه سیاه غم آلوده بر دریم
وز خون آفتاب، سهمی به راه توشه
بر زندگان بریم!

(سیاوش کسرایی)

پیشگفتار

خیزش کنونی گرسنگان و آزادی خواهان برایند روی گردانی توده ها از نظام سرمایه داری اسلامی است. توده های مردم به روشنی نشان داده اند که دیگر به دام گزینش میان “بد و بدتر” نمی افتند. آنها اگر هم در گذشته به خاطر کمتر کردن هزینه مبارزه از اختلاف های درونی جناح ها برای اصلاح های هر چند ناچیز سود برده اند اکنون دیگر  دست رد بر سینه هر دو جناح حاکمیت زده اند.

در این میان افزون بر جناح های گوناگون رژیم بسیاری از اصلاح خواهان غیردینی برای ترس از انقلاب به اندیشه نجات نظام افتاده اند و چاره و راهکار برون رفت از چالش های کنونی را گذار مسالمت آمیز به یک دموکراسى سکولار پارلمانى که  با همه پرسی همگانی انجام می شود دانسته اند.

اما آن ها نمی توانند برای ما روشن کنند که چرا رژیمی که هنوز زیر فشار آنچنانی اعتصاب ها و شورش های مردمی نیست تن به چنین همه پرسی بدهد و زمینه های فروپاشی خود را با دست خود بچیند؟

خوشبختابه تعداد کسانی که به بی سرانجامی روند اصلاحی پی برده اند هرروز زیادتر می شود، ولی با این همه بسیاری از آن ها  همچنان می کوشند تا خرگوشی از کلاه شعبده بازان جمهوری اسلامی بیرون بیاورند و ما را شگفت انگیز کنند. غافل از این که این شعبده بازان شعبده های بسیاری را مصرف و بازمصرف کرده اند و دیگر کفگیرشان به ته دیگ خورده است و چیزی زیادی در چنته ریا کاری برای فریب دادن مردم ندارند.

سیاست های ضدمردمی و ضدملی جمهوری سرمایه داری اسلامی بیشتر مردم را در دریایی از سختی ها غرق کرده است و بی خانمانی و گرسنگی  تار و پود خانواده ها  را از هم می ریزد و می پاشند.

حزب طبقه کارگر و دیگر نیروهای کارگری و سوسیالیستی در افشاء ناکارایی اصلاح خواهی در ساختار کنونی جمهوری اسلامی و با توجه به توازن کنونی نیروها نقش برازنده داشته اند.

همه ی ما می دانیم که مبارزه علیه رژیم ولایت لازم و ضروری است ولی آیا کافی است؟ ما پیکار کارگرانی را می بینیم که آگاه تر, پیوسته تر, یگانه تر  و سازمان یافته تر از گذشته گام سنگینی در راه مبارزه طبقاتی گذاشته اند. خواست های این کارگران نه تنها رژیم ولایت فقیه که در پی آن نظام سرمایه داری اسلامی را به چالش می کشاند. واکنش ما نسبت به این خصلت ضدسرمایه داری جنبش کارگری چیست؟

اگر ما به وظیفه سوسیالیستی خود در حال حاضر عمل نکنیم و تنها به وظیفه دموکراتیک خود برای جلب اعتماد متحدان بپردازیم، پس از سرنگونی رژیم  با پشتیبانی چه نیروهایی می خواهیم و می توانیم عدالت اجتماعی را در برنامه روز قرار دهیم  و با دیگر نیروها دست پنجه نرم کنیم و برنامه طبقه کارگر را به پیش بریم؟

بگذارید ما نخست به بررسی تجربه تلخی بپردازیم که به خوبی نشان می دهد که تمرکز اغراق‌آمیز و یک سویه بر سرنگونی رژیم های دیکتاتور و دست کم گرفتن و یا نادیده گرفتن وظیفه سوسیالیستی نیروهای کارگری و مترقی چه سرنوشت غم انگیز برای تهیدستان به ارمغان می آورد.

تجربه آفریقای جنوبی

 

سرنگونی رژیم آپارتاید و پایان دادن به نژادپرستی حکومتی، دستاورد بزرگی بوده است. با این حال، تغییر رژیم در سال 1994 شکاف ساختاری بسیار بزرگی را که بین اکثریت محروم سیاه پوست و اقلیت ثروتمند  سفید پوست بوده است تغییر چندانی نداده است. در حقیقت، سیاست های نئولیبرالی تحمیل شده همه نوع های نابرابری را از طبقاتی، نژادی و جنسیتی تشدید کرده است. طبقه های بالایی با هم دستی دوستان امپریالیستی خود برای انتقال صلح آمیز قدرت، توافقنامه ای را تحمیل کرده اند که در آن طبقه های بالایی سفیدپوستان بتوانند مالکیت خود را بر بهترین زمین ها، معادن، کارخانه های تولیدی و موسسات مالی حفظ کنند و همزمان به دوستان هم طبقه سیاه پوست خود فرصت عرض اندام بدهند.

پس از سرنگونی آپارتاید تنها دو راه اساسی در برابر ANC وجود داشت. ANC می توانست به مبارزه ادامه بدهد و با بسیج مردم و با پشتیبانی از شور و شوق، نیرو و کار سخت آن ها، از طریق سرمایه گذاری های دولتی و مالیات های بالا بر درآمد طبقه های بالایی، اصلاحات ارضی ریشه ای, و توقف جریان خروج سرمایه، بازنگرداندن وام های زمان آپارتاید صنعتی ملی و اقتصادی نیرومند پایه گزاری کند. راه دیگر حکومت نو این بود که مسیر سرمایه داری نئولیبرالی را با اصلاحات کوچک و غیر مهم در اینجا یا آنجا ادامه و آن را با ژست سوسیال دموکراسی به خورد مردم دهد.

اولین اقدام دولت موقت، پذیرش وام 850 میلیون دلاری از صندوق بین المللی پول بود که ظاهرن برای کاهش خشکسالی بود، ولی  در واقع برای تحمیل شرایط مخفی اقتصاد نئولیبرالی تنظیم شده بود. این وام دولت را موظف کرده بود تا  تعرفه های واردات را پایین، هزینه های دولتی و دستمزدها را کاهش و بخش دولتی را کوچک کند. افزون بر این ها، میشل کامدسوس، مدیر عامل وقت صندوق بین المللی پول، فشارهای غیررسمی اما شدیدی بر ماندلا، رئیس جمهور جدید، آورد تا وزیر دارایی و رییس  بانک مرکزی دوران آپارتاید را، هر دو از حزب ملی، دوباره انتصاب کند.

یکی دیگر از نقاط عطف مهم در ماه ژوئن سال 1996 بود، زمانی که سیاست گذاران اصلی ANC یک استراتژی اقتصادی گسترده “برگشت ناپذیر” را بدون مشورت با متحدان خود در جنبش اتحادیه و حزب کمونیست آفریقای جنوبی (SACP) تصویب کردند. مهندسان این استراتژی دو اقتصاددان بانک جهانی بودند.

واقعیت این است که آفریقای جنوبی آپارتاید طبقاتی را جایگزین آپارتاید نژادی کرده است که در آن  اکثریت ستمدیده با شیوه های ساختاری اقتصادی، سیاسی، حقوقی و فرهنگی از دخالت در سرنوشت خود محروم شده اند و محکوم به فقر و ناداری.

ساختار طبقاتی پس از سرنگونی آپارتاید در سال 1994 تاکنون تغییری چندانی نکرده است و  فقر و نابرابری هم چنان پابرجاست. فقدان تغییرات عمده ساختاری، شگفت انگیز نیست: اقتصاد همچنان سرمایه داری است، بیکاری پایدار و بی سابقه، اصلاحات ارضی سطحی و ناچیز و توسعه کسب و کار کوچک کم حجم است.

آفریقای جنوبی در اوایل قرن بیست و یکم،  از لحاظ تاریخی با سطح بالایی از نابرابری اقتصادی، بیکاری بسیار بالا و اعتصاب کارگری گسترده و ناآرامی های شهری فراگیر درگیر است. پس از سال 2005 به بعد آفریقای جنوبی بالاترین درصد اعتصاب کارگری را در جهان داشته است. آفریقای جنوبی کشوری است که رکورد غم انگیز یکی از بالاترین سطح شورش های شهری  را در جهان دارا است. پلیس کشور در پنج سال بین 2004 تا 2009 بطور میانگین دو شورش خیابانی را روزانه ثبت کرده است.

این بی ثباتی نتیجه شکاف طبقاتی عمیق در جامعه است. بر طبق آمار ۲۰۱۷ یک درصد طبقه های بالایی ۴۲ درصد از ثروت کشور را دردست دارند.

قشرهای بالایی رشد کرده اند و سهم بیشتری از درآمد کل را به خود اختصاص داده اند، در حالی که لایه های میانی و طبقه کارگر تا حد زیادی کاهش یافته است. در زیر جدول مقایسه بین سال ۱۹۹۳ و ۲۰۰۸ را می بینیم.

سال ۲۰۰۸ سال ۲۰۰۸ سال ۱۹۹۳ سال ۱۹۹۳  
  درصد درآمد درصد جمعیت

 

درصد درآمد درصد جمعیت

 

 
  55 17 45 12 طبقه های بالایی
  35 46 45 48 طبقه های متوسط و کارگر
  10 36 10 41 طبقه های پایینی
           

برایند آن همه جان باختگی و شور و خروش انقلابی دوران مبارزه درخشان شکاف طبقاتی اندوهگین کنونی است. در پایان سال 2013، آفریقای جنوبی شش میلیاردر و تقریبا 50،000 میلیونر دلاری (بیش از 8،000 – از میلیونرهای دلاری آفریقای جنوبی سیاه پوست بوده اند)  داشت که در مجموع یک سوم کل ثروت کشور را در دست داشته اند. برخی از نخبگان اقتصادی سیاه پوست در مصرف گرایی دست بالا را گرفته اند و با اتومبیل های گران قیمت و لباس ها و جواهرات تجملی رفت و آمد می کنند و با نمایش بی وجدانه ثروت خود در برابر لایه های میانی و تهی دستان قیافه می گیرند.

این در حالی است که نرخ بیکاری در اوایل سال 2000 میلادی تا چهل درصد بوده است و در زمان انتخابات سال 2014 همچنان بیش از 25 درصد بوده است. نرخ کنونی بیکاری بسیار بالاتر از سال 1994 است. تعداد بیکاران در سال 1994 کمتر از 4 میلیون بوده است ولی در سه ماهه دوم سال 2014 تقریبا دو برابر شد و به  7.6 میلیون  نفر رسید.

 

ساختار اجتماعی در بخش کارگر نشین پایتخت Soweta به گونه زیر است. کمتر از 0.1 درصد از جمعیت سرمایه دار، 1 درصد از مدیران و سرپرستان، 6 درصد به عنوان خرده بورژوازی، بیست و چهار درصد کارگران ، 12 درصد دانش آموزان، 12 درصد بازنشستگان، 24 درصد بیکار بودند و 21 درصد دارای درآمد بخور و نمیر هستند.

تجربه آفریقای جنوبی متاسفانه به روشنی نشان می دهد که آن طور که رفیق امید با امیدواری می نویسد که “اما تردیدی نیست که با حذفِ دیکتاتوری، مانع و سدّ عمده برای ظهور و فعالیتِ سندیکاها و تشکل هایِ صنفی و سازمان یابیِ کارگران برداشته شده و با دمکراتیزه شدنِ فضایِ سیاسیِ جامعه و تغییر تناسبِ قوا، شرایط لازم برای به فرجام رساندنِ مبارزه طبقاتیِ زحمتکشان آماده تر خواهد شد”،  درست نیست. براندازی رژیم آپارتاید و تشکیل سازمان های صنفی و دمکراتیزه شدنِ فضایِ سیاسیِ نه تنها به زحمتکشان آفریقای جنوبی کمک چندانی نکرد بلکه در زمینه هایی آن ها را درمانده تر نیز کرده است.

و به نظر من دلیل بزرگ ناکامی جنبش ضدآپارتاید جداسازی مکانیکی و اغراق آمیز مبارزه علیه دیکتاتوری و انجام وظیفه سوسیالیستی و مبارزه طبقاتی بوده است.

بدین گونه پیروزی در سرنگونی آپارتاید حتا به آزادی های دموکراتیک گسترده بدل نشده است. با اینکه حزب های سیاسی، سندیکاهای کارگری و انجمن های دانشجویی آزاد هستند ولی به خاطر دموکراتیزه نشدن نهادهای دولتی و نبود شفافیت در تصمیم گیری عمومی آفریقای جنوبی همچنان یکی از فاسدترین کشورهای جهان است.

تضاد عمده روز و تضاد اصلی

 

به نظر نگارنده کاربرد “تضاد عمده” و “تضاد اصلی” کمی مشکل آفرین شده است. برخی از رفیق های توده ای به حق می پرسند اگر “تضاد عمده” عمده است پس “تضاد اصلی” تضادی غیرعمده است و بنابراین در درجه نخست الویت قرار ندارد؟ برخی دیگر از رفیق های توده ای باز هم به حق می پرسند اگر یک تضاد ویژه “تضاد اصلی” است پس باقی تضادها  تضادهای فرعی و بنابراین غیرعمده هستند و در درجه نخست الویت قرار ندارند؟

 

وقتی که به  لغت نامه ها و فرهنگ نامه های فارسی برای ترجمه لغت عربی “عمده” مراجعه می کنیم سردرگمی ما از این هم بیشتر می شود. لغت نامه دهخدا “عمده”  را به “بزرگ و کلان” , فرهنگ فارسی معین “عمده”  را به “برجسته و مهم” و فرهنگ فارسی عمید “عمده”  را از جمله به “اصلی” ترجمه می کند.  لغت نامه دهخدا ترجمه لغت عربی “(اصل+ی) اصلی” را به “بنیادی، واقعی، عمده” ترجمه می کند. فرهنگ فارسی معین “اصلی”  را به “حقیقی، اساسی، عمده” ترجمه می کند. پس می بینیم که لغت نامه ها و فرهنگ نامه های فارسی برای حل آشفتگی و گیجی در باره معنی واقعی دو واژه بسیار مصرف شده در ادبیات مارکسیستی به ما چندان  کمکی نمی کند.

شاید بتوان بر سر تعریف زیر تا حدی توافق ایجاد کرد. هر پدیده دارای تضادهای کوچک و بزرگ؛ اصلی و فرعی فراوانی است. با وجود تضادهای گوناگونی که در یک پدیده هست تنها یک تضاد است که با حل آن می توان ماهیت خود پدیده را تغییر داد.  آن تضادی که تضاد ماهوی یک پدیده است تضاد اصلی خوانده می شود. تضاد اصلی مربوط به تضاد داخلی پدیده هاست. به زبان دیگر پس از حل این تضاد، آن پدیده نیز از لحاظ ماهوی از بین می رود و به پدیده دیگری دگرگون می شود. برای نمونه می توان از تضاد اصلی کار و سرمایه در نظام  سرمایه داری سخن گفت که اگر این تضاد به نفع زحمتکشان حل شود ما به پدیده دیگری به نام سوسیالیسم فرارویی می کنیم.

تضاد عمده اما به یک تضاد غیراصلی گفته می شود که در لحظه معینی در زندگی آن پدیده چنان برجسته می شود که حل تضاد اصلی پدیده به حل این تضاد عمده وابسته می شود. به بیانی دیگر نمی توان بدون حل این تضاد عمده به طور جدی در راه حل تضاد اصلی گام برداشت.

شاید برخی از اختلاف های ما ریشه در درک گوناگون و گاهن متضاد ما  از این دو مقوله داشته باشد. گاهی برای نیفتادن به چاه بی ته بحث های بی سرانجام بهتر است که از بررسی تجریدی یک پدیده دوری جست و به بررسی مشخص آن پرداخت تا خود نامگذاری ویژگی های گوناگون یک پدیده برای ما هدف نشود بلکه هدف و تمرکز اصلی ما به روی کشف خود ویژگی ها باشد.

پس بهتر است به جای بحث در باره مفهوم واقعی مقوله های یاد شده ما به بررسی خود تضادها بپردازیم. فکر کنم همه ی نیروهای سوسیالیستی و کارگری از جمله توده ای ها موافق هستند که در شرایط کنونی میهن ما دو  تضاد برجسته وجود دارد. بنابراین اگر ما برای واکاوی تضادهای موجود در جامعه به جای کاربرد “تضاد عمده” و “تضاد اصلی ” سخن از تضاد رویی – روبنایی و  تضاد بنیادی- زیربنایی بورزیم، درک مطلب برای ما آسان تر خواهد شد.

تضاد بنیادی- زیربنایی تضاد بین کار و سرمایه است که تا برچیدن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید پابرجا خواهد ماند و اما تضاد رویی – روبنایی مربوط به تضاد حقوقی مردم با شکل سیاسی-حقوقی نظام سرمایه داری است که می تواند دیکتاتوری فاشیستی, دیکتاتوری دینی, دیکتاتوری شاهنشاهی باشد و این تضاد تا سرنگونی این حکومت ها باقی خواهد ماند.

با توجه به آنچه بیان شد، شناخت تضاد بنیادی- زیربنایی در جامعه بسیار با اهمیت است. مردم میهن ما همانند بیش تر کشورهای جهان،  زیر نظام سرمایه داری زندگی می کنند. آری این نظام بشکل ناقص در کشور ما پایه گزاری شده است. آری این نظام در کشور ما مانند همه ی کشورهای دیگر ویژگی های محلی خود را دارد. آری روبنای این رژیم مانند همه ی کشورهای سرمایه داری شکل تاریخی و محلی خود را دارد. ولی با همه ی این ویژگی ها نظام اقتصادی و اجتماعی حاکم یک نظام سرمایه داری است. بنابراین تضاد زیربنایی نهفته در این نظام تضاد کار و سرمایه است. مبارزه برای حل این تضاد بسود گردان کار همواره و بدون در نظر گرفتن شکل روبنایی آن  از وظیفه اصلی ما است. بنابراین نبرد ضدسرمایه داری بدون توجه به شیوه اداری، حقوقی، قضایی نظام بهره کشی همیشه بخشی از مبارزه ما است. ازبن (اصلن) زاییده شدن حزب کمونیست برای حل تضاد بنیادی- زیربنایی است و بدین گونه بخش های مبارزه که مربوط به این  وظیفه می شود، توقف ناپذیر است. آگاه سازی وسازماندهی کارگران برای حل تضاد میان کار و سرمایه به نفع گردان کار از وظیفه همیشگی و روزانه حزب طبقه کارگر است.

با این تعریف هر دو تضاد روبنایی و زیربنایی از تضادهای مهم و برجسته جامعه ما می شوند. با این تعریف نه می توان از کارگران خواست تا سرنگونی رژیم از مبارزه علیه نظام سرمایه داری دست بردارند و نه می توان از آزادی خواهان خواست که تا برچیدن مالکیت خصوصی بر افزار تولید دست از مبارزه برای دستیابی به حقوق دموکراتیک خود بکشند. درک تنیدگی این دو تضاد در شرایط کنونی بدین گونه آسان تر می شود.

بنابراین به نظر نگارنده، مبارزه با حکومت ولایت فقیه از مبارزه علیه اقتصاد سرمایه داری – نئولیبرالی آن جدا نیست.

تصور این که می توان دیکتاتوری ولایتی را به طور جدی تضعیف کرد و به آن ضربه ای کاری زد، بدون آن که ضربه ای به پایگاه طبقاتی آن زد که سود کلانی از اقتصاد سرمایه داری کسب می کند، تصوری بسیار در سطح و سهل انکارانه است.

اگر ما تنها به مبارزه برای حل تضاد روبنایی (تضاد دیکتاتوری ولایتی با حقوق مدنی توده ها) که لحظه ای است، قانع باشیم، در صورت پیروزی در این مبارزه، نه تنها  تضاد داخلی پدیده حل نشده است و کیفیت نوینی خلق نشده است، بلکه ما حتا از فراهم کردن شرایط ذهنی این کار سرباز زده ایم. شرایطی که می بایست با آگاهی طبقاتی طبقه کارگر و قانع کردن لایه های میانی به درستی خواست های بینابینی تبدیل به نیروی مادی ما در نبرد برای حل تضاد زیربنایی می شد. برایند این کاهلی ذهنی و ضعف عملی موقعیت شکننده ما در مذاکره با نیروهای دیگر برای پایه گذاری اقتصاد ملی و مستقل و گام گذاشتن در راه رشد غیر سرمایه داری می شود. و این کار همان تکرار جانگداز تجربه مردم آفریقای جنوبی است.

مبارزه دموکراتیک زحمتکشان دستی و اندیشه ای (یدی و فکری) و مبارزه زنان و خلق ها برای دستیابی به حقوق مدنی بـا مبارزه ضد بهره کشی علیه سرمایه داری پیوند ناگسستنی دارد. تنیدگی تضاد رویی- روبنایی و تضاد بنیادی-زیربنایی تا اندازه ای است که نمی توان تصور کرد که رژیم قادر و مایل به عقب نشینی در برابر خواست های مردم باشد. شخص ولایت فقیه در سخنرانی مشهد خود اعتراف کرده است که از برنامه ریزان و اجراکنندگان اقتصاد نئولیبرالی در کشور بوده است. به همین خاطر در جمهوری اسلامی ایران هرگونه مبارزه صنفی مبارزه علیه ولایت فقیه تلقی می شود و خودبه خود به یک مبارزه سیاسی و طبقاتی فرا می‌روید و دگرگونی می نماید. ضرورت حل هم زمان دو تضاد روبنایی (تضاد با شکل دیکتاتوری حاکمیت) (اصل ولایت‌فقیه در تضاد آشکار و  آشتی ناپذیر  با حاکمیت مردم است) و زیربنایی (تضاد با اقتصاد سیاسی نظام) انکارناپذیر است.

آن هایی که تنها حل تضاد روبنایی را در لحظه کنونی برجسته می کنند باید بتوانند به پرسش های زیر پاسخ دهند.

– چرا مبارزه طبقاتی را باید تا سرنگونی رژیم از دستور روز  برداشت؟

-آیا مستقل از ذهن ما مبارزه طبقاتی در جامعه وجود دارد یا نه؟ اگر مبارزه طبقاتی در جامعه وجود دارد که این حقیقتی است که حتا غیرمارکسیست ها هم به آن باور دارند، پس وظیفه ی ما به عنوان نیروهای سوسیالیستی و کارگری در برابر این مبارزه چیست؟

برخی ها بطور شفاف به این پرسشها پاسخ نمی دهند. بطور نمونه رفیق امید با تکیه بر ” (سند “فرازهایی از ۷۶سال…” بهمن۱۳۹۶)  می نویسد که “ولی می توان و باید درجه رویاروییِ مرحله ای نیروهایِ سیاسی در مبارزه طبقاتی را بنابر شرایطِ مشخصِ مقطعی و تضادِ اصلیِ جامعه در رژیمِ ولایی مدیریت کرد” (تکیه از نگارنده). ولی خواننده نمی تواند چیزی از معانی “مدیریت” و شکل انجام آن نه در سند و نه در نوشته رفیق امید دستگیر خود کند.

-آیا باید به کارگران بگوییم که برای حفظ اتحاد با نیروهای ضددیکتاتوری فعلن تا  فردای پس از سرنگونی ولایت فقیه از مبارزه طبقاتی دست بردارند و یا دست کم از شدت آن بکاهند؟ ولی زحمتکشان بر حسب چه اعتمادی و بر پایه چه امیدی باید منتظر بمانند؟ چه کسی تعهد می کند که برسر رنجبران میهن ما مانند زحمتکشان آفریقای جنوبی نیز کلاه گذاشته نشود؟

چگونه می توان مبارزه خود را برای حل تضاد روبنایی (تضاد مردم با شکل دیکتاتوری حاکمیت) با مبارزه دیگر نیروها متمایز کرد؟ آیا واقعیت این نیست که همه ی نیروهای “چپ” و “راست” از جنبش زنان, آزادی خواهی لایه های میانه و حتا اعتصاب های کارگری علیه رژیم حمایت می کنند؟ زحمتکشان با دیدن چه نشانه هایی در مبارزه ما علیه روبنای ولایت فقیهی رژیم می توانند سیاست ما را از سیاست دیگران تمیز دهند، آن را جانبدار منافع خود درک کنند و به صف ما بپیوندند؟ مهر و نشان ما چیست و کجاست؟ افزون بر این چگونه می توان به کارگران آگاهی طبقاتی داد و آنها را برای پیشاهنگی آماده کرد و هم زمان مبارزه طبقاتی را تا اطلاع ثانوی تعطیل کرد؟ آیا یکی از ویژگی های حزب طبقه کارگر که آن را نسبت به حزب و سازمانهای بورژوازی و خرده  بورژوازی متمایز می کند همین اعتقاد به مبارزه طبقاتی و سازماندهی (و نه مدیریت)  آن نیست؟

مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی

 

در زیر به بررسی شیوه های گوناگون برای حل تضاد روبنایی و زیربنایی می پردازیم. می توان دگرگونی حکومت های دیکتاتوری و سپس سمتگیری راه سیاسی- اقتصادی پس از آن را به چند دسته ی کلی زیر تقسیم کرد.

 

شیوه دگرگونی زیربنا شیوه دگرگونی روبنا
تغییر دستگاه اقتصادی حفظ دستگاه اقتصادی براندازی اصلاح
بلند مدت و ملی-دموکراتیک انقلابی-سوسیالیستی کمی اصلاحهای سطحی حفظ کامل براندازی انقلابی براندازی با پشتیبانی نیروهای امپریالیستی از درون و برون رژیم از درون  رژیم

شیوه دگرگونی روبنا

همان گونه که می دانیم شیوه های گوناگونی برای دگرگونی رژیم ولایت فقیه وجود دارد که حزب توده ایران با رد کردن مستدل امکان اصلاح از درون و برون رژیم به براندازی معتقد است، ولی این براندازی با سازماندهی نیروهای مردمی و انقلابی صورت خواهد گرفت نه با دخالت نظامی کشورهای امپریالیستی.

کسانی این طور وانمود می کنند که انقلاب یک گزینش است و نه یک ناچاری و ناگزیری که به تهی دستان و ستم دیدگان تحمیل می شود.  در هیچ جای دنیا انقلابی ها تنها برای “عشق ورزیدن به انقلاب” انقلاب نکرده اند این طبقه های بالایی بوده اند که راه گزار مسالمت آمیز را بستند و سرمست از شراب قدرت، خود را همیشگی پنداشتند.

بسیاری از انقلابی ها حتا از خون ریزی بیزار هستند ولی وجدان طبقاتی را به دنبال احساس و عاطفه فردی خود نمی کشند. همان گونه که رفیق طبری می نویسد: “این مولّف از خون ریزی بیـزار است و خود قادر به آزار موری نیست. ولی وجدان علمی خود را به دنبال خصیصه روحی خود نمی کشد.” و   ادامه می دهد که او باید ” تاریخ را چنان که هست ببیند.”

انقلابی ها همیشه از هر فرصتی هر چند کوته و گذرا استفاده کرده اند که تا شاید ستمگران را به عقل بیاورند و به میز گفتگو بکشانند.

آنها که از پیش انقلاب را به عنوان یک راه حل محکوم می کنند ناخواسته آب بر جوی دشمنان مردم می ریزند. نخست اینکه مسئولیت انقلاب را بر دوش ناداران و پیشاهنگان آنان می گذارند و اینگونه می نمایند که دشمن خواست و اراده واگذاری ابراز قدرت را دارد ولی انقلابی ها با یکدندگی و سرسختی آنرا رد می کنند. دوم آنکه وقتی نیروهای مقاومت مردمی انقلاب را از پیش گمراهی بخوانند، این چه نشانه ای به فرمانروایان ستم پیشه می فرستد. آیا این کار پیام تسلیم ما به رژیم نیست که “هر چه می خواهد دل تنگت بکن، خیالت آسوده باد، ما مرد گفتگو و نه جنگجو هستیم.”

خوشبختانه با خیزش های چند ماهه گذشته که توده ها آشکارا از مرز میان “بد و بدتر” گذشته اند و فتیله امید به استحاله را اگر کمی پایین بود کاملن خاموش کرده اند امید اصلاح خواهان غیر حکومتی نیز مانند شبنم روی برگ با تابیدن آفتاب بخار شده است. هرروز با ژرف شدن جنبش و گسترده شدن اعتراض ها و پیوند بخش های گوناگون جنبش از تعداد اصلاح خواهان نیز کاسته می شود.

شیوه دگرگونی زیربنا

شیوه دگرگونی زیربنا هم به صورت گوناگونی انجام می گیرد که برخی از آن ها در واقع اصلن دگرگونی نیست و می توان آنها را شیوه های غیرریشه ای انطباق زیربنا با روبنای جدید خواند و نه تغییر آن.

حزب توده ایران تنها نیروی سیاسی ایرانی است که در باره تغییر زیربنایی اقتصاد سیاسی نه دچار “راست روی”  و نه دچار “چپ روی” است.

تجربه جهانی نشان داده است که گریز از سمتگیری اقتصادی سرمایه داری و گام گذاشتن در راه اقتصادی سوسیالیستی به آن آسانی که پیش بینی می شد نیست. خوشبختانه ما در زمان خود دانشمندان فرزانه ای در حزب خود داشته ایم که با گرداوری این تجربه ها و مطالعه دقیق آن ها برنامه جدیدی را زیر نام ملی- دموکراتیک طراحی کردند. بدین گونه کار ما آسان تر از دیگران است. روند ملی- دموکراتیک یک روندی است دراز که تنها با برنامه دقیق و بردباری انقلابی و جنگ طبقاتی در هر لحظه آن شدنی است. و با همه این تلاش، نتیجه این نبرد از پیش معلوم نیست. نیروهای امپریالیستی و طبقه های درون مرزی همکار آن ها پیوسته برای دگرگون کردن و به انحراف کشیدن خط اقتصادی نقشه شومی در اجرا دارند و بدین گونه حتا در آخرین لحظه می توانند سمتگیری انقلابی اقتصادی را متوقف کنند.

چون هدف های والای انقلاب بهمن به سرانجام نرسیده است و پیروزی سیاسی در سرنگونی رژیم شاهنشاهی نتوانست به دگرگونی اقتصادی- اجتماعی و جابجایی طبقاتی فرا یابد انقلاب ملی- دموکراتیک بهمن شکست خورده است.  بااین وجود مرحله انقلاب هنوز ملی- دموکراتیک است بنابراین برنامه ما برای سمتگیری رشد غیرسرمایه داری تغییر نکرده است.

گفتن اینکه راه رشد غیرسرمایه داری مستلزم وجود یک اردوگاه قوی سوسیالیستی بوده است که دیگر وجود ندارد و بنابراین گام گذاشتن در این راه غلط است یک بی عملی و تسلیم گرایی کامل است که پیروان آن خود را پیش از آغاز مبارزه تسلیم دشمن می کنند. شرایط چند قطبی موجود جهان این اجازه را به همه نیروهای ملی-دموکراتیک می دهد که با مانور ترقی خواهانه و با احترام به منافع ملی  اقتصاد ملی- دموکراتیک را پایه گزاری کنند.

خواست های بینابینی

هنگامی که از پیوند مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی سخن گفته می شود، برخی آن را یاوه سرایی و برخی آن را از تراوش مغزهای خشک می دانند. اما زمان و تاریخ نشان داده است که اگر ما نخواهیم میوه درخت با آب چشم پرورده و با خون آزادی خواهان آبیاری شده مبارزه را با عرض  احترام و مودبانه دودستی به نیروهای بورژوازی تقدیم کنیم  باید این موضوع را جدی بگیریم.

باید هم از مطلق گرایی طرفداران بورژواز- دموکراتیک مرحله انقلاب برای برجسته ساختن نبرد آزادی خواهانه و اتحادهای گسترده اجتماعی برای تغییرات اجتماعى‏‏- سیاسى پرهیز کرد. و باید هم از مطلق گرایی طرفداران انقلاب سوسیالیستی برای برجسته ساختن مبارزه طبقاتی و اتحاد پرولتری  برای تغییرات اجتماعى‏‏- اقتصادى پرهیز کرد.

نباید مثل حزب کمونیست یونان و “چپگرایان” میهنی اتحاد با نیروها و لایه های اجتماعی را به فراموشی سپرد. و هم نباید برای ایجاد اتحاد ضددیکتاتوری از مبارزه طبقاتی دست برداشت. سخن نگفتن از مبارزه طبقاتی برای جلب نیروهای متحد از دو حالت خارج نیست. یا اینکه ما به مبارزه طبقاتی باور داریم ولی نمی خواهیم با تاکید بر آن متحدان خود را بترسانیم که این ریاکاری است. یا اینکه دیگر به مبارزه طبقاتی اعتقادی نداریم که در این صورت دچار بیماری سوسیال دموکراسی شده ایم. تبلیغات طبقات حاکم برای القای این هدف کار می کند.

در انجام وظیفه مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی نباید با مطلق گراي یکی را برتر از دیگری دانست و نباید هم با اندیشه مکانیکی تقدم و تدخر برای آن قائل شد.

باید ذهن را از تفکر متافیزیکی که حتمن یکی از این دو مبارزه جلوتر و مهم تر از دیگری است خلاص کرد و به هم تنیدگی و به هم پیوستگی این دو مبارزه را درک کرد.  بنابراین تضاد “عمده” و “اصلی” در شرایط مشخص کنونی ایران، به معنای پیوند دیالکتیکی تضاد رویی-روبنایی با تضاد بنیادی-زیربنایی است.

حال می توان به حق پرسید که اگر قرار باشد که پس از سرنگونی رژیم ولایت اقتصاد سیاسی ما با سمتگیری ملی- دموکراتیک شکل بگیرد پس وظیفه فعلی ما چیست؟ آیا اول بهتر نیست که به سرنگونی رژیم بپردازیم و پس از آزادی سندیکاها و دموکراتیزه شدن تصمیمات دولتی به اجرای پایه گزاری یک اقتصاد ملی- دموکراتیک بپردازم؟

تاکید بر پیوند دیالکتیکی میان مبارزه دموکراتیک- سوسیالیستی برای نشان دادن تسلط به ادبیات مارکسیستی نیست بلکه برای خارج شدن از گرداب مکانیکی الویت مبارزه ها است. انجام وظیفه ی سوسیالیستی به معنای انقلاب سوسیالیستی هم نیست که کسانی برای جداکردن وظیفه دموکراتیک و وظیفه سوسیالیستی ما از فراهم نبودن شرایط آن صحبت می کنند. حقیقت اینکه پایه گزاری یک اقتصاد ملی از لحاظ زمانی پس از سرنگونی رژیم انجام می گیرد دلیلی برای تعطیل ترویج، تبلیغ و روشنگری در باره برنامه های ما برای یک اقتصاد غیرسرمایه داری نیست. این درست است که پایه گزاری اقتصاد ملی- دموکراتیک پس از سرنگونی رژیم ولایت فقیه انجام خواهد گرفت، ولی این درست نیست که مبارزه برای تحقق بخشیدن به وظیفه سوسیالیستی را به فردای پس از سرنگونی جمهوری اسلامی واگذار کرد. وظیفه سوسیالیستی ما همزمان با وظیفه دموکراتیک ما می تواند و باید در دستور کار روزانه ما باشد.

سوال درست اما این است که چگونه می توان مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی را که دوگانگی آشکار دارد، به یک مبارزه یگانه  دگرگون کرد؟ چگونه وظیفه دموکراتیک و وظیفه سوسیالیستی را با هم تلفیق کنیم؟ آیا یک روز باید فریاد “مرگ بر سرمایه دار”  سر دهیم و  روز دیگر فریاد “مرگ بر ولایت فقیه”؟

حل آن در پیداکردن و توضیح حلقه ای است که این دو مبارزه را به هم پیوند می دهد.  آیا مبارزه طبقاتی وجود دارد؟ آیا مبارزه برای تغییر بنیادی بخشی از مبارزه ماست؟ اگر جواب به هر دو پرسش آری است، پس باید بجای الویت دادن به یک مبارزه حلقه پیوند آنرا پیدا کرد.

حلقه پیوند این دو مبارزه در بیان خواسته های بینابینیِ زحمتکشان و لایه های دیگر است. خواست هایی که توده ها را به تدریج به پیوند مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی آشنا می کند. برای نمونه افشاگری کارکرد ولایت فقیه برای حذف برنامه های اقتصادی مترقی قانون اساسی و اجرای برنامه ی اقتصادی نولیبرالی بخشی از مبارزه بينابيني است که توده ها را با سرشت پاسبانی ولایت فقیه برای سرمایه آشنا می سازد. یا افشای شلاق خوردن کارگرانی که برای دستمزد عقب افتاده خود اعتصاب می کنند به توده ها نشان می دهد که رژیم ولایت فقیه در دفاع از منافع سرمایه داران و نظام سرمایه با کسی شوخی ندارد. و یا آشکار کردن پیوند میان ستم طبقاتی و ستم جنسیتی به زنان نشان می دهد که زن ستیزی رژیم سرمایه داری اسلامی برای خشنودی خدا نیست. چراکه همین زن ستیزی در نظام های سرمایه داری مشابه با تکیه بر نهادهای دینی دیگری همچون هندو در هند، بودایی در سریلانکا و کاتولیک در فیلیپین دیده می شود.

نیروهای سوسیالیستی و کارگری با تکیه بر خواست های  بینابینی می توانند بدون ریاکاری در برابر لایه های اجتماعی و بدون تعطیل کردن مبارزه طبقاتی  به پیوند وظیفه دموکراتیک و سوسیالیستی در مبارزه عملی و روزانه بپردازند. با این کار برای نمونه جنبش زنان در می یابد که مبارزه صنفی- سیاسی طبقه کارگر علیه نظام سرمایه داری ولایی در راه آزادی خواهی این جنبش نیز هست.  جنبش زنان بدین گونه از مسیر سطحی و انحرافی مردستیزی خارج و در جاده درست مبارزه با مردسالاری نظام طبقاتی سرمایه داری گام خواهد گذاشت.

بیان خواست های بینابینی باید همراه با توضیح و قابل درک ساختن مضمون اقتصادی و سیاسی مرحله ملی- دموکراتیک برای نیروهای اجتماعی متحد باشد. برای انجام موفقیت آمیز این کار ما باید ابتکار عمل را در دست بگیریم و نه اینکه سیاست خود را با خواست های دیگران وقف بدهیم. به گفته رفیق جانباخته زنده یاد بهزادی از یک سوی حزب انقلابی طبقه کارگر مسئولیت اساسی انتخاب صحنه ی مبارزه و شیوه ی مبارزه را در برابر ضد انقلاب دارد  و باید این انتخاب را به وی تحمیل نماید و از سوی دیگر باید سایر نیروهای انقلابی را برای این انتخاب قانع و نظرشان را جلب کند.

اما اگر مبارزه دموکراتیک می تواند خود جوش و ناخودآگاه باشد، پیوند پیروزمندانه آن با مبارزه سوسیالیستی دیگر خودجوش و ناخودآگاه نیست. بلکه ارتباط مستقیم به کوشش و هشیاری نیروهای سوسیالیستی دارد تا هم با آگاهی سازی طبقاتی طبقه کارگر را به منافع خود آشنا کند و هم نیروهای متحد را متقاعد سازد که یک حکومت ملی- دموکراتیک تامین کننده منافع کوتاه و بلند مدت آن ها نیز هست.

ما می توانیم با ارائه یک برنامه علمی اقتصادی بر پایه دموکراتیزه کردن اداری و حقوقی بخش عمومی- دموکراتیک و بنیانگزاری یک اقتصاد ملی بر پایه اقتصادی عمومی، خصوصی و تعاونی نظر مناسب لایه های اجتماعی بینابینی را به برنامه خود جلب کنیم و آنها را  خشنود سازیم. بدین گونه می توان بین خواست های دموکراتیک زحمتکشان برای ایجاد سازمان های صنفی و خواست های جوانان و زنان برای آزادی اجتماعی و فردی با حذف حجاب و تحقق نسبي عدالت اجتماعي و اقتصادی  با تغییرات بنیادی پل زد.  وقتی آرزوی آزادی جوانان و زنان در یک چارچوب ملی- دموکراتیک توضیح داده شود، فهم آن  به مراتب آسان تر و پربارتر و برّاتر از افشاء ساده زن ستیزی و آزادی کشی رژیم ولایت فقیه است و در ثانی به افشاگری ما مهر و نشان سوسیالیستی می زند.

برای نمونه بیان خواست نظارت عمومی- دموکراتیک بر بازرگانی خارجی، هم  به کشاورزان امید می دهد که با توجه به کنترل واردات آنها توانایی فروش محصول خود را خواهند داشت و هم زمان به بورژوازی ملی ارزش افزا نشان می دهد که از تولید داخلی حمایت  و از ورود بی رویه محصولات خارجی جلوگیری خواهد شد.

در شرایط کنونی بورژوازی ملی از طرف بورژوازی انگلی اداری و تجاری سرکوب می شود و آن ها با ایجاد موانع اقتصادی و اداری از پیشرفت بورژوازی ملی نه تنها جلوگیری می کنند بلکه ان را دائمن به عقب بر می گردانند. بنابراین گذار از نظام سرمايه داري وابسته به سود باقی مانده طبقه بورژوازی ملی ارزش افزا نیز هست.

از نمونه دیگری که می توان یاد کرد نظارت عمومی- دموکراتیک بر سرمایه مالی و بانک ها است. با اینکار ما سرمایه را به کارهای تولیدی و مسکن سازی ارزان هدایت می کنیم و به لایه های میانی اجتماعی امید کسب و کار و توانایی پرداخت رهن و یا خرید مسکن می دهیم . و هم زمان به بخش خصوصی ارزش افزا و شغل آفرین امید می دهیم که از ابتکارها و سرمایه گزاری های آنها حمایت می کنیم.

حزب توده ایران تنها نیروی سیاسی است که دارای این برنامه بینابینی است که برای نمونه در زیر به گوشه ای از برنامه اقتصادی مرحله ملی- دموکراتیک از مصوب های کنگره ششم حزب توده ایران  اشاره می شود

دگرگون کردن ساختار فاسد اداری؛ ایجاد نظام اداری- دموکراتیک؛ شفاف سازی نهادهای مدنی و دولتی؛ مبارزه برای محو کامل سرمایه داری بوروکراتیک؛ گسترش فعالیت های اقتصادی و تولید کالاها؛ محو نقش محوری فعالیت های دلالی و واسطه گری غیرتولیدی ؛ محو نقش محوری سرمایه های مالی خصوصی؛ محدود کردنِ رشد سرمایه داری بزرگ؛ اجرای دقیق قانون کار مطابق موازین بین المللی؛ تأمین و تضمین قانونی حداقل دستمزد برای زحمتکشان؛ به رسمیت شناختن قراردادهای جمعی؛ باز تقسیمِ امکان های مادی و ثروت های انباشته شده؛ تنظیم و توزیع عادلانه درآمد ملی؛ تأمین حقوق بازنشستگی؛ نظام فراگیر تأمین اجتماعی؛ پرداخت کمک معاش به محرومان، زحمتکشان، و کارگران؛ تأمین نظام فراگیر و رایگان خدمات بهداشتی؛ نظام آموزش اجباری و رایگان؛ عدالت اجتماعی؛ نظام مالیاتی مترقی؛ نظارت بر بازرگانی خارجی؛ قانون های ارضی با سهیم کردن مستقیم دهقان در مالکیت و سود؛ حفظ محیط زیست ووو .

همانطور که می بینید برای انجام وظیفه سوسیالیستی نیازی به دادوفریاد “چپ گرایانه” نیست. کافی است که ما همراه با افشاگری رژیم ولایت به تبلیغ مصوب های اقتصادی- اجتماعی حزب میان توده ها بپردازم و تصویری را که حزب از یک آینده ملی- دموکراتیک در ذهن دارد به توده ها منتقل کنیم. این ها بیان خواست های بینابینی است که نه تنها به اتحاد گسترده ضددیکتاتوری ضربه نمی زند بلکه موجب تقویت اتحاد اجتماعی علیه رژیم اسلامی نیز می شود.

اگر گروه مذاکره ANC همراه به پایان دادن آپارتاید نژادی  به اندیشه پایان ستم طبقاتی نیز می بود، سرنوشت زحمتکشان آفریقای جنوبی امروز این همه دردناک و در مواردی بدتر از دوران آپارتاید نبود.

بنابراین نباید با اغراق به خصلت آزادی خواهی جنبش به خواست توده ها برای خلاص شدن از بند نظام بهره کشی سرمایه داری با اغماض نگاه کرد. این درست که با رهایی شدن از دیکتاتوری روشنفکران می توانند دوباره در باره ادبیات، جامعه شناسی، تاتر، شعر وووو آزادانه بنویسند و بگویند. این هم درست که زنان از بند اسارت حجاب رهایی می یابند. ولی پس از رهایی از دیکتاتوری چه چیزی نسیب زحمتکشان شهر و روستا که بیش تر به فکر سیرکردن شکم گرسنه کودکان خود هستند تا ادبیات و حجاب می شود؟ چطور می توان بدون قول کار، مسکن و نان آن ها را قانع کرد که برای آزادی چند روزنامه جان خود و فرزندان خود را به خطر بیاندازند و وارد میدان نبرد شوند؟

این ادعا غلو نیست که  بیش تر مردم ما  برای تحقق خواست های اقتصادی (کار, مسکن, نان ) خواستار سرنگونی رژیم  ديكتاتوري ولایت فقیهی هستند. نشانه های بارز آن نیز از محبوب نبودن اصلاح طلبان است که با آن که در دوران قدرت خود به نیازهای مدنی تا اندازه ی ناچیزی پاسخ دادند ولی چون که همان راه رشد اقتصادی نئولیبرالی را ادامه دادند از پشتیبانی قاطع زحمتکشان برخوردار نشدند. کارگران ما گسترش صنایع ملی می خواهند تا کارآفرین و ارزش افزا باشد . کشاورزان ما کنترل بازرگانی خارجی و واردات محصولات کشاورزی و حمایت حکومتی می خواهند تا بتوانند با کالاهای نامرغوب خارجی رقابت کنند. این خواست ها تنها با ایجاد يك اقتصاد سياسي مردمي و ملي برآورده خواهد شد.

بنابراین قانع شدن  به مبارزه برای  براندازی رژیم ولایت فقیه کافی نیست. حتا افشاگری علیه برنامه های نولیبرالی بدون یک چارچوب ضدسرمایه داری  همچنان که نگارنده در مقاله ی دیگری نشان داده است کافی نیست. با رسوایی اندیشه و برنامه عملی نئولیبرال ها منتقدان آن نیز زیاد شده اند و از جمله برخی از اقتصاددانان بزرگ بانک جهانی و صندوق بین المللی پول به دسته انتقاد گرایان نئولیبرآلیسم پیوستند. نظام سرمایه داری گنجایش انتقادپذیری از شیوه های اقتصادی گوناگون اجرای بهره کشی را دارد بنابراین باید هنگام افشاگری علیه سیاست های نئولیبرالی به پیوند ان با  نظام سرمایه داری که بر پایه ملکیت خصوصی بر ابزار تولید است تاکید کرد.

چند مقوله مهم درحکومت ملی و دموکراتیک

 

سخن گفتن از حکومت ملی و دموکراتیک بدون یادآوری  مقوله های “آزادی هاى دموكراتيك” و “عدالت اجتماعى” و “اقتصاد ملی” کامل نیست.

دو مقوله برای روشن کردن این تضادها به کار برده می شود. مقوله “آزادی هاى دموكراتيك” که با سرنگونی نیروهای مستبد و نهادینه کردن حقوق مدنی تضاد رویی-روبنایی را حل می کند و مقوله “عدالت اجتماعى” است که مبارزه برای آن تا حل کامل تضاد کار و سرمایه ادامه خواهد یافت.

پس از سرنگونی رژیم های ستمگر تضاد رویی- روبنایی کم و بیش از بین  می رود و تنها تضاد بنیادی-زیربنایی به عنوان تضاد “عمده ” و روز باقی می ماند.

انقلاب بهمن نتوانست با پایه گزاری یک اقتصاد ملی و مردمی در حل تضاد اصلی گام بردارد و فرارویید. برایند این غفلت و کژروی و راست روی قربانی کردن هم آزادی های دموکراتیک و هم عدالت اجتماعی بوده است. آن که گفت “آزادی میوه شیرین عدالت اجتماعی است” یاوه نگفته است. سردمداران ولایت فقیه برای تحکیم منافع بورژوازی اداری و تجاری و عدم اجرای عدالت اجتماعی  بود که سر آزادی، آزادی خواهی و آزادی خواهان را با شمشیر اسلام بریدند.

به همین گونه باید گفت که برای حزب توده ایران پس از سرنگونی رژیم شاهنشاهی و اجرای فاز نخست انقلاب ملی ـ  دموکراتیک  تضاد “عمده” و “اصلی” بر راستای حل تضاد کار و سرمایه بوده است که می توانست با اجرای اقتصاد سیاسی مناسب با مرحله انقلاب عدالت اجتماعی را گسترش دهد. (البته جای بحث دارد و می توان ادعا کرد که بخش اول تضاد رویی-روبنایی با توجه به این که انقلاب نتوانست حقوق دموکراتیک مردم را نهادینه کند حل نشده باقی ماند و هدف مرحله اول نیز هم شکست خورده بود).

بنابراین تجربه انقلاب ما و آفریقای جنوبی نشان می دهد که تضمین کننده آزادی های دموکراتیک و عدالت اجتماعی پیشاهنگی نیروهای کارگری در جنبش است. تنها طبقه کارگر است که به خاطر نداشتن منافع طبقاتی در پابرجایی ستم های گوناگون می تواند آزادی های دموکراتیک را نهادینه کند. و تنها این طبقه است که تضمین کننده اجرای کامل عدالت اجتماعی است. بنابراین پیشاهنگ و ضامن اجرای پیروزمندانه هدف ها والای انقلاب ملی- دموکراتیک طبقه کارگر است.

برخی ها با یاداوری “جهانی شدن” اقتصاد ازما می پرسند آیا واقعن جنبه ملی انقلاب و مبارزه ضدامپریالیستی معنایی دارد؟ دسته ای دیگر با اشاره به جنگ سخنی میان امپریالیسم و رژیم جمهوری اسلامی این دعوا و منازعه را تا سطح مبارزه ضدامپریالیستی ارتقاء می دهند . هر دوی این دسته ها از اندیشه مارکسیستی به دور هستند. واقعیت این است که نظام سرمایه داری ایران تا ریشه وابستـه به نظام اقتصادی جهانی امپریالیسم است.

سایت اقتصادی tradingeconomics.com واردات و صادرات ایران را در ۲۰۱۷ میلادی به شرح زیر اعلام می کند.

واردات اصلی ایران عبارت است از: ماشین آلات غیر الکتریکی (17 درصد کل واردات)، آهن و فولاد (14 درصد)، مواد شیمیایی و محصولات مرتبط (11 درصد)، وسایل نقلیه حمل و نقل (9 درصد)، ماشین آلات و ابزار الکتریکی، ).

شرکای اصلی واردات عبارتند از: امارات متحده عربی (31 درصد کل واردات) و چین (17 درصد). دیگران عبارتند از: کره جنوبی، ترکیه و آلمان.

نفت و گاز طبیعی مهمترین صادرات ایران است که 82 درصد از درآمد صادرات کشور را تشکیل می دهد. دیگر صادرات شامل مواد شیمیایی، پلاستیک، میوه ها، محصولات سرامیکی و فلزات است. شرکای اصلی صادرات ایران عبارتند از: چین (21 درصد کل صادرات)، ژاپن (9.2 درصد) و ترکیه (9 درصد). دیگران عبارتند از: کره جنوبی و ایتالیا.

اگر از سهم ناچیز جمهوری خلق چین ۱۷ درصد واردات و ۲۱ درصد صادرات؛ (در  ضمن چین تنها کشوری است که در سال گذشته موازنه تجاری مثبت به نفع ایران داشته است) بگذریم، متوجه می شویم که ۸۰ درصد از روابط اقتصادی کشور با کشورهای امپریالیستی و یا با کشورهای سرمایه داری ارتجاعی است. اگر این وابستگی اقتصادی به امپریالیسم وجود نداشت اهرمی هم برای کشورهای غربی و امریکا برای به مذاکره نشاندن جمهوری اسلامی در باره انرژی هسته ای نیز وجود نداشت. اگر این وابستگی اقتصادی به امپریالیسم وجود نداشت سران جمهوری اسلامی نیز بعد از امضاء قرارداد برجام به این اندازه به برداشتن تحریم ها اشاره نمی کردند و دولت آقای روحانی نیز خودش را پیروز این قرارداد قلمداد نمی کرد.

از اين روي نيز مبارزه براي اقتصاد ملي- دمكراتيك مبارزه افشاگرانه عليه رژيم ولایت فقیه و وابستگي اقتصادي آن به امپریالیسم نیز هست.

سرنگوني رژيم ولايت بدون ايجاد زيربناي اقتصاد ملي- دمكراتيك بی دورنما و بدون چشم انداز است.  نمی توان بدون ضربه زدن به زیربنای سرمایه داری رژیم ولایت به روبنایی که مناسب نظام بهره کشی در کشور است ضربه جدی زد . و همزمان ضربه زدن به ديكتاتوري ولایت یک مبارزه ضد سرمايه داري نیز هست. به سخنی دیگر تضاد روبنایی و زیربنایی با هم تنیده و آمیخته اند و هر دو از تضاد عمده کنونی هستند. می‌توان از انطباق دو تضاد در شرایط کنونی ایران صحبت نمود.

بنابراین تضاد واحد و  آشتی ناپذیر مردم ما با روبنای سیاسی ستمگرانه ولایی و با زیربنای اقتصادیِ ضد مردمی و ضد ملی نظام سرمایه داری حاکم است. تنها یک حکومت ملی- دموکراتیک انقلاب می تواند این تضاد را با تضمین آزادی های فردی و اجتماعی و دموکراتیزه کردن دستگاه دولتی و سیاسی و سمتگیری غیرسرمایه داری اقتصادی حل کند.

روشن است که در حالیکه حرکت از نظام سرمایه داری و پایه ریزی اقتصاد ملی-دموکراتیک از وظیفه ترویجی, تبلیغی و سازمانی ما است، ولی حرکت از  اقتصاد ملی- دموکراتیک به سوی یک اقتصاد سوسیالیستی بسته به توزان نیروهای این دوره دارد که می تواند همان طور که جمهوری خلق چین نشان می دهد یک دوره دراز و پر از پیش رفت و پس رفت باشد.

پایان سخن

 

این اندیشه که نمی توان در هر دو صحنه مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی همزمان حضور داشت یک اندیشه متافیزیکی است که پدیده ها را جدا از هم و یا حتا بدتر در برابر هم می بیند و برای پدیده ها اول و آخر قائل می شود. تمرکز به روی برداشتن دیکتاتور به عنوان قدم اول به چند دلیل یک سیاست یک چشمی است. این نظر مبارزه را به طور مکانیکی به مرحله اول و دوم تقسیم می کند و مبارزه ی هم زمان را علیه هر دو به دلیل های مبهمی ناممکن می داند.

آن هایی که فکر می کنند که شرکت در  مبارزه ی طبقاتی به اتحاد ما با نیروهای اجتماعی  زیان می زند باید بگویند که چرا؟

ما چه بخواهیم و چه نخواهیم بدون اراده ما مبارزه ضددیکتاتوری ولایی و مبارزه طبقاتی در سطح و عمق جامعه وجود دارد. ما یا می توانیم با شرکت فعال در مبارزه طبقاتی نکته های مشترک آن را با جنبش  ضددیکتاتوری بیابیم و آن ها را با هم پیوند بزنیم. یا می توانیم جنبش ضددیکتاتوری را به حال خود رها کنیم و تنها به مبارزه طبقاتی بپردازم. و یا می توانیم مبارزه طبقاتی را رها کنیم و تنها به مبارزه ضددیکتاتوری بسنده کنیم. راه دیگری وجود ندارد.

آیا می توان در این میان با کم رنگ کردن مبارزه طبقاتی و بالا بردن شعله فتیله ضددیکتاتوری  برای جلب نظر متحدان جای خوشی برای خود دست پا کرد؟ این کار بی ریب (بدون شک)  برای زمان کوتاهی و به قیمت از دست دادن پشتیبانی طبقه ای که ما خود را پیشاهنگ آن می دانیم شدنی است.

ولی آیا صادقانه تر نیست که ما بر خصلت طبقاتی خود پافشاری کنیم و در کنار زحمتکشان بمانیم و همزمان به متحدان توضیح دهیم که ما بدون یاری آنها نمی توانیم انقلاب  ملی- دموکراتیک را به ثمر برسانیم؟ آیا بهتر نیست که به نیروهای متحد توضیح دهیم که برنامه های ما برای جامعه آینده تامین کننده منافع آنها نیز هست؟ آیا بهتر نیست که به نیروهای متحد توضیح دهیم که طبقه کارگر تنها ضامن نهادینه شدن آزادی های دمکراتیک هست؟

سیاست پشت پا انداختن و تعویق مبارزه طبقاتی را ما در سی سال گذشته توسط سوسیال دموکرات های اروپایی دیدیم. سیاستی که ابتکار عمل را دودست به نیروهای نئولیبرالی هدیه کرده است. و با تضعیف “چپ” طبقه های زحمتکش بستوه آمده از سیستم نئولیبرالی نظام سرمایه داری را به سمت “راست افراطی” سوق داد. و حتا در میهن خودمان “راست ترین” دولت تاریخ دولت آقای احمدی نژاد با دزدیدن شعار “چپ”ها و سخن گفتن از عدالت اجتماعی بود که خود را کماکان زنده نگه داشته بود.

با پایبندی و شرکت در مبارزه طبقاتی ما اندیشه های خود را با در میان گذاشتن آنها با زحمتکشان به یک نیروی مادی بدل می کنیم که فراهم آورنده شرایط ذهنی انقلاب برای تغییرات بنیادین پس از سرنگونی نیز هست.

یادمان باشد که اصلاح خواهان درون و برون رژیم و “راه توده” با پشتیبانی از طبقه های حاکم نخست با هزار کلک کوشیدند که ما را با ولایت فقیه ای که حافظ منافع طبقه های حاکم است آشتی دهند. وقتی که در این کار موفق نشده اند و شعار “طرد رژیم ولایت فقیه” همگانی شد اکنون می کوشند که ما را از ضربه زدن به زیربنای اقتصادی- اجتماعی جمهوری سرمایه داری اسلامی باز دارند.

اصلاح خواهانی که می خواهند نظام سرمایه داری اسلامی را از زیر ضربه خارج کنند به ما وعده می دهند که اگر ما با آنها همگامی و همکاری کنیم بعدها اجازه خواهیم داشت که با تشکیل تشکلات صنفی از منافع زحمتکشان دفاع کنیم. ولی فعلن از این کار دست برداریم.

کسانی هستند که با آن که خود را توده ای می دانند، ولی تاکید حزب طبقه کارگر بر مبارزه طبقاتی را “چپ روی”  می خوانند و با درک ناکامل از سیاست قبل از انقلاب حزب توده ایران این طور وانمود می کنند که الویت حزب در آن زمان تنها مبارزه با دیکتاتوری شاه بوده است. پیشنهاد می شود که این رفیق ها دوباره کتاب باارزش رفیق جان باخته جوانشیر “سیمای مردمی حزب توده ی ایران” و  مقاله معروف رفیق جان باخته بهزادی درباره جبهه ی ضد دیکتاتوری با سرشت ضد امپریالیستی با عنوان “صحنه مبارزه و شیوه مبارزه ی حزب طبقه کارگر حزب باید انتخاب کند” را بخوانند.

سرچشمه

Class in Soweto; Peter Alexander

Class, Race, and Inequality in South Africa; Jeremy Seekings

صحنه مبارزه و شیوه مبارزه ی حزب طبقه کارگر را خود حزب باید انتخاب کند؛ منوچهر بهزادی

سیمای مردمی حزب توده ایران؛ جوانشیر

نوشته های ذکر شده

برنامه اقتصاد ملی؛ فرهاد عاصمی

موانع نظری و عملیِ تزِ “برپاییِ دو جبهه همزمان” ؛ امید 

ناکارایی افشا ترفندهای نئولیبرالیسم بدون ارائه چشم انداز سوسیالیستی!؛ سیامک

باز هم در باره راه رشد غیر سرمایه داری! ؛ سیامک

فرازهایی از هفتاد و شش سال سیر تکاملی دیدگاه‌ها و برنامه‌های حزب تودهٔ ایران در روند مبارزه برای تغییرهای بنیادین و دموکراتیک در ایران؛ حزب توده ایران

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5345