“اقتصاد ملى”، شرط دست يابى به عدالت اجتماعى

۰۶/۱۰/۲۰۰۵

بارى ديگر بحث درباره انتخابات رياست جمهورى در ابران و علل نتيجه بدست آمده در دوره نهم آن به موضوع روز روزنامه هاى داخلى و خارجى و همچنين در محافل سياسى تبديل شده است. بحثى كه با باقى ماندن در سطح، با انواع “حدثيات” بين صاحب نظران و همچنين دولتمداران و مخالفانشان جريان د ارد. نكته عمده و علت اصلى “حادثه” را بايد اما در عمق شرايط اقتصادى-اجتماعى كشور جستجو كرد.

اجراى سياست “جهانى سازى” در زير پرچم انديشه نئوليبراليسم سرمايه مالى امپرياليستى در دو دهه و نيم اخير، كه در خدمت حفظ منافع تعدادى از كنسرن هاى فرامليتى به مورد اجرا گذاشته شده است، آنطور كه گفته مى شود، جهان را به “دهكده اى” تبديل ساخته است. ماركس مى كويد كه {رشديافته ترين سطح نيروهاى مولده، به سطح عمومى} تبديل مى شود. اين حكمى است، كه درباره همه شرايط اجتماعى-اقتصادى صادق است. ازاين رو تعجب برانگيز هم نيست، كه مشكلات و معضلات هستى اجتماعى خلق هاى متفاوت در سراسر جهان، هم در متروپل ها و هم در كشورهاى پيرامونى، يك سان و مشابه باشد.

خصوصى سازى بى بندوبار، كه تنها نسخه سياست جهانى سازى امپرياليستى است، و در واقع هيچ چيز ديگرى را تشكيل نمى دهد، بجز به حراج گذاشتن ثروت هاى ملى خلق ها از طريق “خريد” اين ثروت ها در بورس، و يا سرمايه گذارى در خدمات اوليه اجتماعى، مثلا در آماده- تصويه سازى آب آشاميدنى براى مردم و يا در خدمات بهداشتى و درمانى، آرى اين نسخه امپرياليستى تنها به اين معناست، كه سرمايه مالى كنسرن هاى فرامليتى بتوانند بدون هرنوع قيدوشرط، بدون هر گونه مانع و قانون ملى كشورى در جهان، در هر رشته “سودآور”، چه توليدى و چه خدماتى، و در هر كشور جهان سرمايه گذارى كنند. اعمال شرايط “قانون سرمايه گذارى”، كه پذيرش آن شرط سرازير شدن سرمايه خارجى به كشورها است، شرايط برقرارى وضع نئوكلونياليستى جديدى را به جهان تحميل مى كند. طبق اين قانون اساسى دست صاحبان سرمايه براى خروج سود و اصل سرمايه به ارز در هر لحظه اى كه بخواهند و به نفع خود تشخيص دهند، باز است. اقدامى كه در چند سال پيش با ورشكستگى يك سرى از كشورهاى جنوب شرقى آسيا همراه بود. يكى از خطراتى كه اقتصاد چين را تهديد مى كند، امكان بستن ناگهان راه بر روى صادرات اين كشور به كشورهاى صادر كننده سرمايه است، به منظور شكستن كمر اقتصادى كشورهاى توليد كننده. اين اهرم ها خصلا نئوكلونياليستى سياست جهانىسازى را برملا مى سازد.

اين نسخه مشترك براى سراسر جهان، كشورها را در هر ه قاره با نتايج مشابهى روبرو ساخته است: فقدان ثبات اجتماعى؛ نگرانى از آينده؛ بى باورى به امكان بهبود زندگى تحت شرايط حاكم!

درعين حال اين شرايط از سويى ديگر باعث طرح پرسش درباره راه خروج از تنگناى شرايط تحميل شده و جستجوى راه جايگزين براى اين شرايط را مطرح ساخته است و به موتور قدرتمند تغييرات آينده تبديل مى شود.

“قناعت فكرى” اى كه نئوليبراليسم از طريق انديشه و ايدئولوژى خود، يعنى به كمك نظريات “پسامدرنيستى” توصيه و تبليغ مى كند، نه تنها ديگر نزد روشنفكران و انديشمندان چپ رنگ و رو مى بازد، بلكه بطور روزافزون نزد زحمتكشان همه كشورها بى آبروتر و برملاتر مى شود. جستجوى راه خروج و جايگزين براى بحران و بىثباتى اجتماعى به مسئله مبرم و روز ميلياردها انسان در جهان مى شود.

در كشورهاى امريكاى جنوبى-مركزى-منطقه كارائيب، با تكيه به انديشه انقلابى بزرگ اين منطقه در قرن…، بـوليـوار، جريان قدرتمندى عليه نتايج سياست امپرياليستى جهانى سازٍ در جريان است و هر روز بيشتر روند وحدت كشورهاى اين خطه را به پيش مى راند. توافق و ايجاد اتحاد “پترو كاريبه” Petro Caribe ، بدنبال “پترو زور” Petro Sur كه پايه گذاران آن سه كشور ونزوئلا، برزيل و ارژانتين بودند، و اكنون در تابستان 2005 با 15 كشور جديد، ازجمله با شركت كوبا، توسعه يافته است، به موتور وحدت، انتگراسيون Integration اين كشورها تبديل مى شود و شرايط خروج آن ها را از زير يوغ سياست جهانى سازى امپرياليستى، و به ويژه امكان دفاع در برابر هجوم سرمايه مالى امپرياليسم امريكا را ايجاد مى سازد.

وضع در كشورهاى مترويل سرمايه د ارى نيز در همين جهت در جريان است. مردم اين كشورها، كه زير فشار “خصوصى سازى” و “آزادسازى” قرار دارند، كه همان آزادسازى حاكميت سرمايه مالى است بر سرنوشت زحمتكشان در اين كشورها است، موضع سرخورده تسليم و رضا را ترك مى كنند. پاسخ منفى به “قانون اساسى اتحاديه اروپائى”، كه اتحادى در خدمت سرمايه بزرگ است، توسط مردم كشورهاى فرانسه و هلند، و متعاقب آن صرفنظر كردن بلير، نخست وزير انگلستان از برگزارى رفراندوم در اين كشور، همانقدر نشان چنين تغيير وضع است، كه پاگرفتن سريع يك جريان “چپ” در آلمان. حزب جديد، طبق نظرخواهى از مردم، هم اكنون، يعنى پيش از آنكه به طور رسمى تشكيل شده باشد، به نيروى سوم در پارلمان آينده اين كشور تبديل خواهد شد. زير فشار چنين وضعى است، كه حزب سوسيال دمكرات آلمان، كه در 7 سال گذشته دردناك ترين تغييرات ارتجاعى را عليه منافع زحمتكشان و اقشار پائينى، بىكاران، بازنشستگان و آنانى كه در معرض خطر بي كار شدن هستند، و حتى عليه منافع اقشار وسيعى از رده هاى ميانى مردم آلمان و به سود سرمايه بزرگ عملى ساخته است، زير همين فشار خود را مجبور مى بيند در برنامه انتخاباتى خود دوباره نكاتى را از خواست هاى مردم وارد سازد و برخى از نتايج سياست ضدمردمى خود را بازپس بگيرد.

نتايج اعمال سياست امپرياليستى جهانى سازى در ايران، كه سياست “تعديل اقتصادى” ناميده و معروف شده است، در انطباق كامل است با نتايج اين سياست در كشورهاى ديگر. در مقاله “ميزگرد” در شماره 6 (ارديبهشت-خرداد 84) نشريه “نقدنو” درباره وضع “جنبش كارگرى …” نتايج اعمال سياست تعديل اقتصادى در  ايران (صفحه 6-7 )  چنين برشمرده مى شود: {بعد از اتمام جنگ ايران و عراق، برنامه ى تعديل اقتصادى به اجرا گذاشتنه شد و خصوصى سازىها شروع شد.  خصوصى سازىها در ابتدا با تعديل نيروى گسترده در كارخانه ها همراه بود. شيوه پيشبرد طرح تعديل نيرو در كارخانه ها در سال هاي ابتدائى دهه ى 70، اين گونه بود: بازخريد كردن – اخراج مستقيم – عدم تمديد قرارداد كارگران قراردادى – و در بعضى كارخانه ها، دادن يعضى از محصولات كارخانه به جاى پرداخت مبلغ بازخريدى. در كارخانه هاى خصوصى سازى شده هم، [با] بالابردن سرعت دستگاه ها، كنتراتى كردن كارها، استخداد كارگران قراردادى و حذف نيروهاى كار ثابت رسمى، افزايش ساعت كار، جريمه و اخراج و كاهش مزاياى رفاهى، روش هايى بود، كه از جانب كارفرمايان براى سودآورى بيشتر، به كار گرفته شد. ولى الان چند سالى است، كه ما با تعطيلى كارخانه ها مواجه هستيم و كلا تهاجم سرمايه به نيروى كار شدت گرفته. هر روز بخشى از كارگران را از شمول قانون كار بيرون مى آورند. شركت هاى پيمانكارى بيداد مى كنند. قراردادهاى موقت كار دارا كارگران را از هستى ساقط مى كند. تا وقتى قراردادهاى موقت و سفيدامضا وجود دارد و مقرراتى بيم كارگر و كارفرما به رسميت شناخته نمى شود و امنيت شغلى وجود ندارد، هيچ حقى براى كارگر متصور نيست. امروز كارگران از حداقل هاى زندگى محروم هستند. …}.

آنچه كه در سطور فوق نقل شده است، سرنوشتى است كه نه تنها مى توان آن را به مثابه سرنوشت زحمتكشان ديگر كشورهاى پيرامونى “دهكده جهانى” برشمرد، بلكه همچنين سرنوشت متعلق به زحمتكشان كشورهاى متروپل نيز است. “ورنر زپمان” Werner Seppmann ، متخصص علوم اجتماعى در آلمان، در اثر خود تحت عنوان “حاشيه نشين ساختن و استثمار” (نشر نويه امپولز 2005)، كه در آن به بررسى وضع اقتصادى آلمان پرداخته و نشان داده است، كه در اين كشور ثروتمند، در جريان و ناشى از سياست جهانىسازى دو قطب ثروت و فقر از رشد بىسابقه اى برخوردار شده اند. باوجود بالاترين سطح بازده كار، باوجود بزرگ ترين انباشت سرمايه و ثروت در اين كشور، كه تنها در اختيار جمع كوچكى از {نخبگان} قرار دارد، بيكارى، فقر، بى خانمانى، ترس از بيكار شدن و فقدان ثبات اجتماعى نسيب قطب بزرگ مقابل است، كه در آن به تعداد شاغلين رشته هاى پيشرفته صنعتى و علمى و ديگر اقشار ميانه جامعه نيز به طور روزافزون بيشتر اضافه مى شوند. او ازجمله مى نويسد: {بعد از مرحله سرمايه دارى تحت كنترل دولتى-اجتماعى، كه تحت تاثير آن  – لااقل در كشورهاى مركزى اروپا غربى –  عاجل ترين مسائل اجتماعى به نظر حل و برطرف شده مى آمد، اكنون تضادهاى اجتماعى دوباره به اشكالى ظهور مى كنند، كه تصور مى شد براى هميشه محو و به ذباله دان تاريخ سپرده شده بودند. تغييرات “نئوليبرالى” اثرات دهشتناكى را در صحنه اجتماعى ايجاد ساخته اند. توسعه و ازدياد ثروت در يك سو و فقر و نياز در سوى ديگر، ناهنجارترين نظاهر اين واقعيت هستند، كه يك گروه كوچك از “نخبگان” Elite مى كوشد بدون كوجكترين توجهى به نتايج اجتماعى و تمدنى ناشى از عملكرد خود، نه تنها منافع سوداگرانه خود را بدست آورد، بلكه همچنين مهر خواست هاى خود را بر كل جامعه بزند. … دستاوردهاى سازمان هاى سنديكايى كارگرى مورد پرسش و بازبينى مجدد قرار داده مى شوند و از كارگران خواسته مى شود از حقوق بدست آورده چشم بپوشند. از طريق زير فشار قرار دادن و شانتاژ كه “حفظ محل كار” تنها در قبال چشم پوشى كردن از درآمد و تن دادن به طولانى شدن زمان كار ممكن است، سودبرى سرمايه توسعه داده مى شود. … تشديد استثمار همراه است با توسعه تعداد آنانى، كه از نظر “عقل” سرمايه دارى، براى اقتصاد “بى فايده هستند”. سطح بالاى بيكاران تثبيت يافته است و تعداد انسان هاى كه براى توليد سرمايه ارى مورد نياز هستند، كم و كمتر مىشود. آن ها كه ديگر بكار نمى آيند، به حاشيه، به بخش هاى فاقد امنيت اجتماعى رانده مى شوند.} (صفحه 5)

سرنوشت برشمرده در سطور بالا در مورد زحمتكشان كشورهاى مستعمره و نيمه مستعمره سابق و همچنين در شرايط نوين نئوكلونياليستى را مىتوان دقيقاً بطور مشابه در مورد زحمتكشان ازجمله كشور خودمان برشمرد. در همان مقاله فوق الذكر نشريه نقدنو (صفحه 9) اين سرنوشت چنين برشمرده مى شود: {امروز [تنها خير]، بلكه در قرن پيش سرمايه دارى جهانى كارش اين بوده كه بيايد، با بيرون كشيدن منابع يك كشور در حال توسعه، با مكانيزم تجارت نابرابر، منافع اين ملت ها را ببرد و به منافع خودش تبديل بكند. امروز هم در قالب جهانى شدن دارد اين كار را مى كند. اين چيز تازه اى نيست از در گذشته … }. بيان اين نكته در اينجا، كه تنها زحمتكشان فروشنده نيروى كار خود، آنانى نيستند، كه زير فشار روند جهانى شدن قرار دارند، بلكه اقشار و طبقات ميانى و حتى سرمايه داران “ملى” نيز در كشورهاى پيرامونى دچار چنين وضعى هستند، بيان تازه و راز سر به مهر نيست. در ادامه مطلب همين مقاله نقل شده درباره وضع سرمايه داران “ملى” در ايران در زير فشار جهانى شدن به روشنى برشمرده شده است: {… كسانى هستند، كه با ما هستند، حتا ممكن است كارفرما باشند. [آن ها هم] مورد اين هجوم [هجوم غارت استعمارى جهانىشدن] قرار مى گيرند. كما اين كه الان دارد اين قضيه اتفاق مى افتد، كه بخشى از صاحبان سرمايه هاى خرد دارند ورشكسته مى شوند. بخش اعظمى از اين نيروها در واقع صحبت مى كنند. ملى مذهبى ها تفكر سرمايه دارى دارند … ولى چرا از اين شرايط مى نالند، چرا نسبت به اين كه سياست جهانى شدن مى آيد چترش را روى مملكت گسترده كند، احساس وحشت مى كنند. چرا از حضور خيلى از نيروهاى امپرياليستى در منطقه برمى آشوبند؟ تحليل مى دهند، سعى مى كنند، كه مردم را آگاه كنند …}.

با اين مقدمه مى توان به بحث اوليه درباره انتخابات دوره نهم رياست جمهورى و علل نتيجه بدست امده بازگشت.

اين نكته اصلى نيست، كه آيا آقاى احمدى نژاد واقعا مايل است “توليد داخلى” را رشد دهد، “كارخانه ها را فعال” كند، مانع “واردات” بى بندوبار بشود، آنطور كه در گفتگوى تلويزيونى دو-سه روز پيش از انتخابات بيان داشت. اين نكته از اهميت تعيين كننده برخوردار نيست، كه آيا او اصلا قادر است چنين برنامه اى را به مورد اجرا بگذارد يا خير. نكته پراهميت نكته اى بكلى ديگر است.

ضرورت شناخت نكته عمده حادثه اى كه يك بار ديگر بعد از “دوم خرداد” دهان “دوست و دشمن” را بازنگه داشته است، از اين امر ناشى مى شود، كه با شناخت آن مى توان نه تنها طبيعى بودن اين حادثه را درك كرد، بلكه مى توان  از اين طريق نقطه گره اى و تضاد اصلى اى در هستى اجتماعى-اقتصادى ايران امروز بازشناخت، كه بدون شناختن آن راه آينده ناروشن باقى مى ماند.

مى توان در بحث براى توضيح و يا توجيه وضع پيش آمده انواع احتمالات و حتى واقعيات قطعى را نيز برشمرد، كه حكايت از تدارك همه جانبه و ولخرجى و خاصه خرجى هاى متعدد براى دسترسى به هدف مى كنند. نكته اى كه درضمن كم و بيش مشابه درباره رقيب هم مى توان برشمرد. اما بايد بطور قطع براى وعده هايى را كه در بالا نقل شد و به صورتى كه آقاى احمدى نژاد مطرح ساخت، كس ديگرى مطرح نكرد، نقش تعيين كننده اى در تجهيز مردم قائل شد. در حالى كه مثلا آقاى هاشمى نيز وعده “توسعه اقتصادى” كم نداد، اما فقدان خصلت “ملى” براى توسعه اقتصادى مورد نظر وى، براى مردم تداوام خطى را تداعى مى كرد، كه اكنون ديگر خوب مى شناسند و بر روى پوست و گوشت خود سال هاست كه تجربه كرده اند.

البته حق با منتقدان است، كه آقاى اجمدى نژاد صحبتى از “اقتصاد ملى” نكرده است، چه رسد به آنكه بخواهد و يا بتواند چنين برنامه اى را عملى سازد. اين نكته پراهميتى نيست، پراهميت اين نكته است، كه تفاوت عمده در وعده هاي او در برابر وعده هاى رقيب تنها در خصلت ناگفته و يا حتى ناخواسته اهدافى بود، كه بيان داشت. اهدافى كه توده هاى ميليونى مردم ميهن ما به مثابه نيازهاى اقتصادى هستى اجتماعى خود با شم سياسى سالم خود احساس و درك مى  كنند. و اين آن پيامى است، كه بايد انديشمند هشيار چپ از حادثه انتخابات دوره نهم رياست جمهورى درك و استخراج كند و در خدمت مبارزات آينده قرار دهد.

هم سو بودن محتواى اين خواست مردم ميهن ما با جهتى كه خواست خلق هاى ديگر كشورهاى پيرامونى و همچنين مردم كشورهاى متروپل سرمايه دارى نيز است، يعنى خواست پايان دادن به سياست نئوليبرالى جهانى سازى در خدمت منافع سرمايه مالى امپرياليستى، مى تواند و بايد محور تجميع نيروها قرار گيرد، نيروهايى كه طيف آن را در كشور ما از يك سو زحمتكشان شهر و ده و از سوى ديگر آن بخش از سرمايه دارى ملى در بر مى گيرد، كه بخاطر منافع خود، به متحدان طبيعى يكديگر تبديل شده اند.

مبارزات اجتماعى، مبارزه بر سر “قواعد بازى مدنى” نيستند. اين قواعد نتيجه و ناشى از اين مبارزات هستند. جريان “دوم خرداد” با فداكارى و با جان باختگى “نخبگانش” بى نتيجه ماند، زيرا ظرافت نكته فوق، ديالكتيك بين مبارزات اجتماعى و قواعد مدنى را وارونه درك كرد. نه سرمايه داران ملى و نه زحمتكشان فروشنده نيروى كار خود نمى توانند به سازماندهى خود دست يابند، تا درنيابند، كه كدام محور ناشى از تضاد اصلى جامعه، محورى است، كه در مرحله كنونى مىتوان نيروهاى فعال و مبارزان هشيار را بدور آن جمع نمود. كشف تضاد اصلى و استخراج شعار عمده بيان كننده آن، راه برپا شدن سازمان هاى ضرورى سياسى-طبقاتى و سنديكايى و دمكراتيك را خواهد گشود، كه البته در شرايط فقدان حقوق قانونى، راهى پرسنگلاخ و دردناكى است.

در مورد ايران، نياز به برنامه “اقتصاد ملى”، به مثابه برنامه اى در خدمت شكوفائى اقتصاد مستقل در برابر سياست نئوليبراليستى سرمايه مالى امپرياليستى، با توجه به امكانات داخلى هم برنامه اى ممكن و عملى است، و هم مورد تائيد وسيع ترين اقشار مردم و برخوردار از پشتيبانى ضرورى آنان.

چنين برنامه اى ملى تداوم هدف استقلال جويانه انقلاب بهمن 57 است، كه اكنون در سطحى ديگر مطرح شده است. مبارزه براى تحقق اين خواست ملى در عين حال راه برقرارى آزادىهاى قانونى و ازجمله ايجاد شرايط ضرورى براى آزادى انتخابات نيز خواهد بود.




شکست انقلاب بهمن، شاه را روسپید و شیخ را جاودان نمی کند!

سخن روز شماره ۱۰
۲۱ بهمن ۱۴۰۰، ۱۰ فوریه

به روز نویسی “زنده باد انقلاب”.

روند رنج آمیز روزگار مردم در چهل سال گذشته، برخی ها را به فراموشی دچار کرده است. لکه های تاریکی اندک اندک در ویر (حافظه) تاریخی خانه کرده است و راستی روی دادهای تلخ دوران شاهنشاهی را با پرده سیاه دروغ می پوشاند. هواداران شاهنشاهی هم برای سپید کردن روی سیاه خود “مشت مشت بر ستاره ها، رنگ شب مي پاشند”. ولی راستی چاکری شاه برای امپریالیسم را، نمی توان زیر ابرهای سنگین آدم کشی و تبه کاری جمهوری اسلامی پنهان ساخت.

کشتار سنگ دلانه آزادی خواهان در ۲۸ مرداد، درخت آرزوهای توده را از بُن برید و اخگر آزادی را برای ۲۵ سال خاموش کرد.

پس از ۲۸ مرداد تیرگی و غم سراسر میهن را فرا گرفت. شب پس از ۲۸ مرداد تا به آن اندازه تاریک بود که حتا ستارگان بزرگ در پشتش رنگ می باختند. پاسخ نازکترین نوای آزادی سرب آتشین در دهان بود. در این سال ها کیوان، وارطان، فاطمی، روزبه، وکیلی ووو تیرباران و یا زیر شکنجه کشته شدند. زندان ها پر از جوانان پردانش و کنجکاو بودند و دستگاه دولتی پر از کاسه لیسان تهی مغز. شاه، شاهنشاه و سایه خدا در روی زمین بود و نخست وزیر، وزیران دولت، سرلشکران ارتش و نمایندگان مجلس، نه از رای زنان او، که همه از چاکران او بودند. بسیاری گرسنه بودند و شمار اندکی میلیاردها دلار به جیب می زدند.

ولی سمندر رزم در خاکستر ۲۸ مرداد آرام آرام به خود آمد و دوباره جان گرفت. این بار هم بورژوازی وابسته به رهبری شاه، چاره ای فرای سرکوب خواست توده ها و کشتار فرزندان خلق ندید. در این سال ها جزنی، کتیرایی، حکمت جو، رضایی، حنیف نژاد، تیزابی ووو در زیر شکنجه کشته و یا در تپه ها به رگبار بسته شدند. در این سال ها پویان جوان، مهرنوش ابراهیمی از شیرزنان، حمید اشرف پهلوان ووو در خیابان ها با آتش سنگین ساواکی های آموزش دیده امپریالیسم در خیابان ها  کشته شدند. در این سال ها شاه و چاکرانش، گُل سرخی را از گل ستان بزرگ و پربار آزادی خواهی بریدند و بزدلانه تنها برای “کتاب خواندن”، گلوله سُربین به دل انقلابی گُلسرخی نشاندند.   

با این همه، بورژوازی وابسته و دربار شاه، با همه ی دستگاه های بزرگ و گسترده شکنجه و زندان، نتوانستند روند تاریخ را ایست دهند و آییژ (شراره) آزادی خواهی را برای همیشه فرو نشانند.  

بهمن آمد. فریاد تندر آسای توده ها خواب را از چشم سپید جامگان بهره کش و خوش پوشان ستم کار پراند. روزگار ستم سپری و آسمان میهن بار دیگر آفتابی شد. سپیده دمید؛ درخت پر شکوه آزادی در ماه زمستان بهمن شکوفه کرد. دنیایی پر شکوه، در پرتو روشنی سپیده دم درخشید. انقلاب شمع آرزوها را در دل ها روشن کرده بود. امید بود که زندگی از لجنزارهای دوران شاه به فراز انسانی آن بالا رود. امید بود که کویر پر از آب شود؛ شکم های گرسنه سیر شوند؛ خرد جانشین نادانی شود؛ امید بود که شکوه و زیبایی زندگی در این باغ پربار شکوفه کند. امید بود که هرگز دیگر دگراندیشی برای اندیشه خود در زندان نباشد. امید بود که هرگز دیگر کودکی گرسنه نخوابد. امید بود که هرگز دیگر زنی، تن را برای سیر کردن شکم کودکانش نفروشد.       

از همان آغاز، انقلاب با نبردی درنده خویانه میان لایه های گوناگون بورژوازی و رنج بران هم راه بود.

برخی ها کمر بر نابودی هدف های انقلاب بسته بودند. پهنه سیاسی کشور دستخوش نیروهای سرکش و ناشناخته شد. انقلاب ما بازیچه ناتوان نیروهای گنگی شد که کمتر کسی می دانست که که بوده اند و از کجا آمده اند. آن ها انسان دوستی ساختگی را به نمایش می گذاشتند و خام‌ترین اندیشه را بی پروایانه خردمندانه وامی نمودند. آن ها خیلی زود خواستند که توده ها را رمه ی چوپان فقیه سازند و سایه رهبر همچون بختکی بر سینه ما سنگینی کرد و همه را به تنگی نفس دچار ساخت. آن هایی که سودای رسیدن به سرمایه و کاخ داشتند، بزودی بردگی دیگران را روا داشتند. رهبر، راستی را با داستان گویی و افسانه سازی در می آمیخت و خرفه جای دانش را گرفت. آدم و حوا، جانشین تئوری تکامل درون دانشگاه ها شد.

برخی از آن ها اگر چه دلی مهربان و سری خردمند داشته اند، ولی در تاریکی دست و پا می زدند و راه را از چاه نمی یافتند. خواست درستی اگر داشتند، ولی کارهایشان برای رسیدن به آن هیچ شالوده استواری نداشت. آن ها خاک ریز به خاک ریز و سنگر به سنگر در برابر بورژوازی بازار پس نشستند و در برابر کشتار دوستان انقلاب خاموشی برگزیدند. 

“چپ” آرمان هایی پرخون، زبانی نیش دار، ولی نیرویی اندک داشت . زورآزمایی میان طبقه های فرودست و فرادست بود. باری بر دوش ما بود که سنگین تر از توان ما بود. از همان آغاز شکاف ژرف میان آرزوهای پاک ما برای خوشبختی زمینی انسان و وعده های بهشت آخرت رهبران اسلامی بوده است. ما انسان بهره ده را آزاد نمی دانستیم، ولی آن ها جامعه طبقاتی را اسلامی می دانستند.

ما درگیر نوسان های نبرد بودیم و جاه جویان و زراندوزان برای بدست آوردن جایی در زیر آفتاب، رنجبران را زیر پای خود له می کردند. ما رستگاری انسان ها در این دنیا را برتر از جای بی دردوسر بهشت دانستیم. برای ما جان کندن برای بهروزی انسان ها، بر بهشت پس از مرگ می چربید. در راه های سنگ لاخی و خشک گام گذاشتیم. ما رهنوردانی بودیم که از برف و بوران و باد وباران نترسیدیم. تن آسایی کار ما نبود، رخت رزم پوشیدیم و گام به دنیای ناشناخته گذاشته ایم. رفیقان ما از کوچ اجباری و زندان با سرهای پر از اندیشه و دل های آکنده از عشق به رنجبران میهن بر گشتند و دانه های دانش خود را با شکیبایی و توانایی در زمین تشنه کاشتند و در زمان کوتاهی عشقش در دل رنجبران شکوفه زد.   

ما کوشیدیم که چشم اندازهای نوینی در برابر انسان ها بگشاییم. تردیدی نیست که کار ما دشوار بود، مانند آب کردن یخ های چند سد ساله بورژوازی و کژباوری با آتش دل های سوزان. پیروزی بر خوی کهنه و ریشه دار برجای مانده از نظام گذشته کاری آسان  نبود، اما ما از نارسایی و ناکارایی سرمایه داری گفتیم و با به بی راهه کشاندن انقلاب نبرد کردیم. تلاش ما برای ایستادگی در برابر پیش آمدها و رویدادهای ناگوار نه تنها یک وظیفه طبقاتی بلکه یک نیاز اخلاقی بود.

ولی افسوس که نشد و سیاهی بر روشنی چیره شد.

کلاف درهم بافته ی پندارهای اسلامی آنها در برخورد با زندگی بی رنگ شد. خیزش شهاب گونه توده ها برای دست یافتن به آزادی و برابری به زودی رام شد. ناخوشی واگیردار در یاخته های انقلاب رخنه کرد و آرام آرام چون موریانه ای آن را از درون تهی نمود.

طبقه های بهره کش به دنبال گردآوری پول رفتند و تهی دستان برهنه و گرسنه در پس درهای این زراندوزان آزمند جان دادند. بورژوازی بازار خوراک خود را انگل وار از پیکر باریک و نزار توده ها مکید. آن ها می خواستند که رفاه را با پند به بورژوازی انگلی برای مردم به ارمغان آوردند. آن ها رنجبران را به آزادی از بهره کشی نرساندند، بلکه یک زندگی توان فرسا و بر دوش کشیدن سختی ها کشنده را به آن ها ارمغان دادند.  

شعله ی کم سوی آزادی اندک اندک به خاموشی گرایید. ستم در همه ی پهنه های زندگی مردم ریشه دواند. آرزوهای بلند ما همچون امید آینده ی ما، در غبار تیره ستم و سرمایه فرو رفتند. خودپرستی همچون اسیدی سوزنده شور همگرایی را از میان برداشت. “اشیاء” مهمتر از “اشخاص” شد. انقلاب از گوشت و خونش تهی شد.

آن ها نه تنها انسان را بلکه امید و آرزوهای ما را یکی یکی سر بریدند. آنها هر چه را که مردم به ان عشق می ورزیدند کشتند؛ موسیقی را، پایکوبی را، شادی را، لبخند را، جشن را. گیرایی زنده و پرخون تن انقلاب و شادابی چهره اندک اندک زدوده شد. کاروان پرشور انقلاب را به بیابان خار آلود کشاندند. جادوگران ریاکار عبا به دوش با هزاران دروغ و نیرنگ مردم را به سوی خود کشاندند و گزمگانشان راه جویان راه داد و آزادی را به گلوله بستند. آن ها آسمان پاک انقلاب را با ابرهای تیره ستم تاریک ساختند. آرام آرام دستاوردها و اندوخته های والای انقلاب را بر باد دادند. آرام آرام مردم ما در تارهای چسبان نومیدی گیر کردند. آرزوهای که در دل آنها زبانه می کشید، کم کم خاموش شد.  بخشی از این جمهوری اسلامی، دروازه ها را بروی باورهای ناباب و خرد گریزی گشود. رنجبران در چنگال ویرانگر مردان بی خرد گرفتار شدند. برآیند این همه کارها، بردگی نوینی با پوشش اسلامی بود.    

اندیشه سوسیالیستی در سال های آغازین انقلاب، آرامش از طبقه های بهره کش زدوده بود و آسایش نیروهای واپس گرا را ربوده بود. اما آن ها هم دست روی دست نگذاشتند و پاسخ رزم طبقاتی ما را با دل سنگی و خون سردی دادند. واپس گرایان درها و پنجره ها را برویمان یکی پس از دیگری بستند. سرانجام به هر کس که دهانش بوی آزادی می داد و دلش برای رنجبران می تپید و سرش راه رهایی می جویید  یورش بردند و بهترین جوانان و بزرگترین اندیشمندان میهن را ناجوانمردانه در زندان کشتند.    

آن ها با کشتن آن رهبران هر چند توانستند که گرمای سوزان آن جان ها را  ته کش کند، ولی نتوانستند خورشید را برای همیشه از تابش بازدارند. عشق به توده ها چنان آتشی در سینه عاشق شعله ور کرد که حتا شکنجه های رژیم نتوانست آن را خاموش کند.

چرا کار به اینجا کشیده است؟ این چیستان هنوز هم رازی است سربسته و شگفت انگیز.

پیمودن راه پر از سنگ ریزه و خار دشوار تر از ان بود که ما می پنداشتیم، ولی ما از کوشش نایستادیم. از گذرگاه تنگ رویدادها، با دلی فراخ گذشتیم. رزمندگان دلاور ما در هر کجا با شمشیر سخن پوسته تاریک شب را بر کندند، تا ستارگان درخشان را نمایان کنند. رنج ھای تنانی و روانی بسیار در راه فرارویی هدف های سیاسی انقلاب به دگرگونی های ژرف اقتصادی- اجتماعی کشیدیم. هر روز، ما با خوشبینی در آرزوی فردایی بهتر ماندیم.

ما تلاش کرده بودیم که میان رنج و ستم امروز و به روزی فردا پلی بسازیم. اگر در چنگال واقعیت روز گرفتار شوی همواره در بند چارچوب های داده شده دشمن می مانی. اگر تنها درگیر چشم انداز آینده شوی از واقعیت روز  بدور می مانی و فرسنگ ها از توده ها  پیشتر می دوی.

 پس از چهل و سه سال، اندوخته هایی که در روند پرشتاب زندگی ما به دست آمده، هم اکنون چشم انداز دیگری را روبری ما می گشاید. اما باید به یاد داشت که در آن  دوره که هر روزش سرشار از پیکار با بی خردی و طبقه های بهره کش بود، آشکار کردن آن چه که در پس پرده ها و روبندها بوده و امروز نمایان شده است، کار آسانی نبود. دریای توفانی رویدادها  بی امان بر کرانه ی همسنگی نیروها می کوبید و آن را دگرگون می کرد. راستی را از دروغ و نیکی را از بدی باز شناختن، کاری بود توان فرسا. در آن بیابان مه آلود و پرگردوخاک، می بایست الماس ها را از شن ها جدا کرد و  حقیقت را از خاک روبه خار و خاشاک بیرون کشید؛ در رمزھا و چیستان ھای انقلاب باریک شد.

در آن زمان، ما نمی توانستیم که پرده ها را از سیمای دنیای فردا برگیریم و سیاست خود را بر پایه پیمان هایی که نمی شناختیم، برنامه ریزی کنیم. بی تردید لغزش داشتیم و نادرست ها انجام دادیم، ولی از جنبش نایستادیم. در زمین کال کار کردیم، ولی آرزوهای بلند آسمانی داشته ایم و شب میهن را  پر ستاره می خواستیم. همواره در اندیشه ی راهی برای دگرگون کردن شرایط به سود توده ها بوده ایم. ما می خواستیم که تازیانه بر پیکر اسب تندرو انقلاب بزنیم و آن را پیش از رسیدن دشمن به شهر آرمانی برسانیم.  

در گذشته نباید ماند و گذشته را نباید هم دور ریخت. باید گذشته را دوباره شناخت تا دیکتاتوری از نو پا نگیرد؛ باید گذشته را با دانشی نو شناخت تا آینده را بهتر پیش بینی کرد.   

تاریخ نوشداروی خود را از کاسه سر جان دادگان راه آزادی می نوشد. پیروزمندان دیروز، امروز شکست خورده، ازکارافتاده و فرسوده شده اند و شکست خوردگان دیروز در آستانه تاریخ نوین پیروزمندانه لبخند می زنند.

پس از یورش، برخی ها به ما پند می دادند که روان را به کار نبرد رنجه مداریم و  به جای سازمان دهی دوباره، گلیم خود از آب بیرون کشیم. بدبختی گریبان گیر ما شد. حتا در دل آن چند تن انگشت شماری که باور به دروغ نداشتند،  بیم جای امید را گرفته بود. برخی ها  از آرمان های دیرین خود دست شستند و برخی ها از میهن رخت بر بستند. برخی ها با باوری استوار ماندند.   

جمهوری اسلامی هیچ گاه نخواهند توانست که لکه ننگ را از دامن خود بزداید. اندیشمندان و دانشمندان و دل دادگانی را کشتند که همسنگ آن ها امروز در میان ما پیدا نمی شود. اما عشق انسانی ما برگی از درخت بی خزان جاودانگی است که هرگز از درخت توده ها جدا و رها نمی شود. آتش دل ما از جنگل پهناور توده ها هیزم تهیه می کند و همیشه زنده و جاوید است. گریستن نیز کار ما نیست، ما پرورده مردانی بزرگ هستیم. آری! بسیاری از رفیقان ما آتشی در جهان سرد فردای انقلاب بودند که به زودی در خشم جمهوری اسلامی خاکستر شدند، ولی اندیشه انسانی همچون سمندری  با زایش دوباره از درون آتش به زندگی پرتپش باز گشت.    

شکنجه گران نتوانستند اندیشیدن را از ما بازدارند؛ هر چه که می تواند به اندیشه در آید، می تواند دوباره زنده شود. ما پس از یورش زمین را زیر پای خود لرزان می دیدیم، ولی ما می دانستیم که ستم گذرا است و عشق جاودان و جوان می ماند، برای همین در جستجوی یافتن راهی پایدار بودیم.   

ما هم اکنون می خواهیم که بر ویرانه های امیدهای به خاک نشسته و آرزوهای برباد رفته، جامعه ای انسانی پی ریزی کنیم. ما با اندیشه ای سازنده، جستجوگر و دلی پرشور و  سرشار از عشق انسانی، پای به میدان نبرد می گذاریم. زندگی پیوسته در روند دگرگونی است و ما هم دگرگون شده ایم. دیری است که از زخم ها رها یافته ایم و در روند تلخ و شیرین روزگار، هم اکنون خود را نیرومند می یابیم. در این رزمگاه، ما دیگر افتان و خیزان راه نمی رویم، بلکه با سری افراشته و پایی استوار در این راه گام می گذاریم. دشمن به عبث می کوشد که اندیشه سرکش و انقلابی ما را به خشکی کشاند و ما را رام سازد. اما ما با رهنوشه و توشه ای نو، زره و جوشن رزم بر تن، برای نبرد آماده ایم. 

توده ها دریافتند که برای خوشبختی و عشق، برای نان و آب، برای کار و خانه، برای صلح و آزادی، به ناگزیر باید غزل خداحافظی جمهوری اسلامی را بخوانند. دور نیست آن روزیی که شرایط ذهنی انقلاب با کوشش هم گام و یگانه “چپ” آماده شود و توده ها را زیر پرچم آزادی خواهی، ضدسرمایه داری و ضدامپریالیستی سوسیالیست های انقلابی گرد هم آورد. 

آخرین شکرخنده از آن تکامل است.




یاران کاوه آهن گر یا از سپاهیان ضحاک ستم گر!

سخن روز شماره ۹
۱ بهمن ۱۴۰۰، ۲۱ ژانویه ۲۰۲۲

در سوگ آبتین!

من در تفاوت تولد يافتم، در تفاوت زيستم، در تفاوت گريستم و بى شك در تفاوت نيز خواهم
مرد، پس چگونه بى تفاوت بزيم؟ (از شعرهای زندان طبری)

بگذارید این نوشته را با زنگ و آهنگی از خشم و خروشِ بنگارم که بر آیند دلی غمین و شورش جان نگارنده در برابر ستمی است که بر  پای به زنجیر بستگان رفته است و می رود. بسیارى از سخنانی که در زندان دل مانده است، باید راهی به برون یابد و فریاد شود، وگرنه فشار غم از درون انسان را می ترکاند. بدین سان، با واژه های خود گُلی سازم نهم بر روی پیکر بی جان آبتین و شمشیری برای دریدن دل ستم گران در دست آزادی خواهان. در این گزارش رنج و غم ، چه بسا که زبان کوتاه آورد، چرا که درد را می توان حس کرد و به سختی به زبان آورد. در زبان من اگر چه که آوایی سوزناک شنیده خواهد شد، ولی از فریاد خشم پاک نیست.  

جهان ما سرشار است از بی دادگری ها و نابرابری های گوناگون. انسان چند سالی پس از زاییده شدن این حقیقت دردناک را در می یابد. پس از آن دیگر سخت است که بتوان با وجدانی آسوده در نبرد میان توان گران و تهی دستان به نقش تماشاگری بسنده کرد.

رزمندگان برای خوش بختی انسان با سپاهیان “نو” در برابر نظام رفتنی کهن می ایستند. تاریخ برای پیش رفت خود به این پیش آهنگان آگاه نیاز دارد. طبری می گوید که “نو، یعنی آن پدیده ای که دنبالهٔ تکاملی یک روند است” و”عامل آگاه رشد مبارزه نو را علیه کهن تسریع می کند”. بدین گونه یک پیکارگر از همان روز نخست می داند که به گفته طبری ” آن بخشی از جامعه، که به سبب وضع اجتماعی خود به یاری “نو” می شتابد، البته از آغاز در راهی بسیار دشوار و پر مخاطره گام می گذارد”. هنگامی  که چشمتان برای کودک گرسنه ای یک بار گریست و شما می دانید که جهان می تواند این گونه نباشد، پس از آن دیگر دشوار است که بی نبرد خوش بخت بود.

کسی که گام در راه نبرد گذشته است، خوش بختی را به گونه ای دیگر می بیند. مارکس می گوید که خوش بختی با نبرد برابر است. طبری با زبان دیگری می گوید “عالی ترین شکل سعادت در عصر ما یعنی ارضاء وجدان اجتماعی از راه مبارزه در راه سعادت بشر و علیه بی سعادتی او. سعادت یعنی نبرد”.   اگر کسی می خواهد که “در عصاره ی خود با عشق به تبار انسانی” بجوشد، چاره ای جز کوشش برای گشودن “دروازه های شهرهای ناگشوده” ندارد.

رزمندگان همگان یک سان نیستند. برخی ها با شمشیر، برخی ها با قلم و برخی ها با هنر به جنگ جور می روند. برخی ها پندگو و برخی جنگ جو هستند. ولی نادرست دانستن شرایط و تلاش برای به بودی آن، از ویژگی های یک سان آن ها است.

آرزوی آزادی در دل جنگ جویان این دسته زبانه می کشد و جان را به آتش می زند. پس از گذشتن از آزمایش عشق، ذره پولادین رزم می پوشند. به دلیری از میان هم گنانشان بازشناخته می شوند و در جان بازی پر آوازه. زورآزمایی و دست و پنجه نرم کردن با ستم گر دَرِ مرگ را می گشاید. ولی آن ها به جای سر فرود آوردن، گردن خود را افراشته نگه می دارند و با لب خند به پیش باز مرگ می روند.

گنج بزرگ زندگي رزمندگان، سرشت خوشبين و پايداری و شكيبايی آن ها در نبرد دراز است.  

زندانی سیاسی هنرمند هم چون آبتین، نکته به نکته از کارهای ناشایسته بالادستان خُرده می گیرد. او می کوشد تا آن چه را که در پس پرده ها نهان است، آشکار سازد. در پرویزن (غربال) هنر خود راستی را از دروغ و نیکی را از بدی جدا می سازد، تا دیدن سره از ناسره آسان شود.

هنرمند پای بند، زبان زمان خویش است، ولی آفرینش خود را برای دگرگونی همین زمان می آفریند. به گفته لنین: » ما زمانی می توانیم [هدف های آگاهانه را] اداره کنیم که آنچه را که مردم درک می کنند به درستی بیان داریم».

چنین هنرمندی، از ورای زندگی سراسر بدبختی مردم، می تواند آن آینده ی روشنی را که گمان می زند، برای مردم به انگار در آورد. بی چاره گی ها و نگون بختی ها از نگاه موشکاف هنرمند مردمی فرو نخواهد افتاد. او هم واره در اندیشه ی راهی برای دگرگونی آن چه که هست، به آن چه که می بایست باشد هست. او اندیشه ی شوریده ای را که در سر دارد برای دگرگونی بزرگی در زندگی انسان و “انسانی” کردن انسان بکار می بندد.   

چنین هنرمندی می داند که چگونه می توان انسان ناامیدی را که در تیرگی فرورفته است به بالا کشید و باور او به زمین سبز و آسمان روشن را دوباره زنده کرد. سایه سنگین ستم با گذشت زمان خزه در ویر (حافظه) مردم می رویاند و آن ها از یاد می برند که پشت ابرهای سیاه و کلفت، خورشید ژیانی در غرش است. چنین هنرمندی نیشتر شکافنده دید را هر چه بیش تر در ژرفای کژاندیشی فرو می برد و چرک درون آن را به همگان نشان می دهد.

در این چرخش گاهِ تاریخی، این گونه هنرمندان با خون خود راه رسیدن به آزادی را گُل گون می کنند. هنر آن ها پرده از چهره سرکوب گر بر می درَد و زشتی آن را به همگان نشان می دهد. آن ها رازگشایان خانه های تو در توی ستم هستند و پرچم داران فردای آزادی. رنج را می پذیرند تا با اندوه تابناک(پوشکین) خود روشنی بر تیرگی بیندازند. واژه های زیبا را از باغ اندیشه می چینند، تا بیابان سرخوردگی را با گُل های امید سنگ فرش کنند و بیارایند.    

آن ها می کوشند تا فانوس کم سوی امید را با گشودن چشم اندازهای نوین روشن نگه دارند. آن ها یک سانی و قانون مندی روی دادهای درهم برهم و بسیار آشفته را در هنر خود بازتاب می دهند. هنرمند راستین مردمی هم واره توده ها را از میان خاربوته های کوه ها می رهنماید، تا از بلندی سر کوه و از فراز ابرها خورشید روشن فردا را به او نشان دهد.  

هنرمندی که می ایستد در میان دیگران یگانه می شود. هنرمندان پیکارجو اگر از نورستگان طبقه رنج بر نباشند، بی ریب از آن دسته اندیشمند رنج کش هستند که ستم بر دیگران را بر نمی تابند. آن ها از خودستایان پرگویی که هم چو کف در آب سرگردانند نمی گویند بل که روند زیرین رودخانه ی روی دادها، یعنی خشم خاموش توده ها را بازتاب می دهند. آن ها در تلاش پی افکندن دیدگاهی نوین و رزمنده در هنر هستند که زیبایی درونی کارهایشان را با نبرد آزادی بخش مردم جوش می دهد. آن ها بر ویرانه های امیدهای بربادرفته و رویاهای شکسته، انگاری از فردای خورشیدی می کشند. ولی این گستاخی از جورپیشگان هزارچشم پنهان نمی ماند. 

دیوهای زره دار و گزمگان نیزه به دست، او را از دامن گرم خانواده می ربایند و در تنهایی سرد یاخته زندان رها می سازند. زندانی دست تنها در جهانی فرود می آید که تنها با آماج خُرد کردن او ساخته شده است. زندان جولان گاه خوی اهریمنی و ددمنشی لگام گسیخته شکنجه گر است. برای شکستن زندانی، شکنجه گر واژه های ناخوش و نیاراسته بر زبان می آورد. شکنجه گر دل عاشق او را زیر پا می گذارد و آرمان هایش را خوار می کند و به ریش خند می گیرد. این پُرگزند بدکار تازیانه بر پیکر ناتوان زندانی زدن را نشانه نیرومندی خود می داند و از این که می تواند زندگی او را در هر آنی از او بگیرد خرمست می شود.       

ناله های گوش خراش زندانی از چاردیواری زندان بیرون نمی رود و شونده‌ای نمی یابد. ولی ایستادگی هم راه با درد او، به همان اندازه که برای رزمنده نوش است، برای دژخیم نیش است. نیشی که شکنجه گر از “نه” گفتن زندانی می خورد، دردناک تر از تازیانه ای است که او بر پشت زندانی می نوازد. هر چند تنش در مرداب گندیده زندان فرو رفته است، ولی با روانش در جستجوی چشم انداز نیلوفری آینده می گردد. این زندانی اگر چه از درد به کف می نشیند، ولی خاک نشین نمی شود و ناله ای برای درد تن سر نمی دهد بل که درد دل را فریاد می کند.  روان چنین زندانی از شیشه نیست، از هم جوشی سخت ترین فلزهایی است که در درازای زمان در جان ریخته شد.  

اگر گزمه شب به اندازه زندانی فره مند و خردمند می بود، در می یافت بی هودگی نوازش تازیانه و اگر فرجادی آلوده نداشت، از ستم گران می رمید و به دامن توده ها پناه می برد. ولی زورگویان در درازای تاریخ، همیشه شکنجه گران خود را از میان پلیدترین و نادان ترین مردمان برگزیدند.     

پس از کشته شدن این زندانی بهادر، بدکاران، بدنامان، پاسداران تیرگی با رهبر خودکامه خود آن چنان رفتار می کنند که گویا حتا ککی هم آن ها را نگزیده است. پس آیا زندانی جان خود را بی هوده داده است؟ طبری می گوید که ” تلاش یک فرد ناچیز است ولی از آن قندیل حوادث تاریخی ساخته می شود.”

مرگ چنین هنرمندی به گفته طبری ” جوانه ایست که از آن نهالی و سپس درختی کشن برخواهد رست”. جای او در دشت گُل گون شقایق در کوه های بلند و  پرستیغ است. جان گرفتگان او، هیچ گاه نخواهند توانست که لکه ننگ را از دامن خود بزدایند.

انسان از هنگام زاده شدن هم زاد نیستی است، با این همه همه ی یاخته های او از مرگ گریزان هستند و برای زندگی می رزمند. ولی هنرمند جنگ جو، مرگ آزادانه را به از زندگی برده وارانه می داند.

سرچشمه این دلیری و پوزخند به مرگ زدن از کجاست؟ بی باکی هنرمند مردمی، نشان از دل بستگی بی کران او به توده ها است. مست عشق مردم است و جام رنج را تا ته سر می کشد. مرگ نا به هنگام، ولی پیش بینی شده را با آرامش می پذیرد، ولی آن چنان تندری با “نه” خود برپا می سازد که پوست شب را می شکافد و شب خفتگان را بیدار می کند. او خون خود را در رگ آرمان های کم خون ما روان می کند. از تابش تن بی جان زندانی، شهری روشنایی می گیرد.

” آن کسانی که در سمت آینده و مترقی با همهٔ نیروی مغز و قلب و بازو می رزمند فرزندان شایسته این مام سر سپیدند و تنها آن زندگی که بدین سان بگذرد از جوهر تاریخ انباشته است”. پس آمدگان ما در می یابند که در این نبردگاه خون آلود خوبی و بدی “من و تو در این سیر عظیم تاریخ از یاران کاوه آهنگر بودیم یا از سپاهیان ضحاک ستمگر.”(ا.ط)

بگذارید این نوشته را با یکی دیگر از گفتاوردهایى از اندیشمندترین، رزمنده ترین و فروتن ترین کمونیست میهن ما، احسان طبری به پایان بریم.

بگذار کوته بین ھا به فتح خونین و ننگین خود شادی کنند ولی آخرین شکرخنده از آن تکامل است که نوشداروی خود را در کاسه سر شھیدان می نوشد.




شرایط انقلابی در قزاقستان!

سخن روز شماره ۸
۲۳ دی ۱۴۰۰، ۱۳ ژانویه ۲۰۲۲

پیش گفتار

در قزاقستان هم اکنون یک خیزش مردمی راستین به دنیا آمده است و از همان آغاز این شورش سرشت اجتماعی و طبقاتی داشت. آنچه در جمهوری آسیای مرکزی قزاقستان با خبزش مردمی علیه افزایش قیمت گاز آغاز شده بود، در چند روز به یک جنبش همگانی دگرگون  شده است که هم پیامدهای درونی و هم پیامدهای برون مرزی داشته است. جنبش به تندی گسترش یافت و کارگران خواسته های خود را در روند نبرد ریشه ای تر (رادیکال تر) کردند و خواهان افزایش صد درصدی دستمزدها، از میان بردن سیاست های نئولیبرالیستی، به بود شرایط کاری و آزادی سازمان دهی در سندیکا و اتحادیه های کارگری شدند. پویایی و گستردگی این جنبش نشان دهنده این است که این جنبش پایه های مردمی یک خیزش اجتماعی را داشته است و هنوز هم دارد.

بگذارید با هم نگاهی کوتاه به روی دادهای دو هفته گذشته داشته باشیم و پس از آن ریشه های این جنبش و نقش ”چپ” در آن را بررسی کنیم. در پایان گذاری به انقلاب مخملی و چشم انداز آینده جنبش خواهیم داشت.    

روند روی دادها

سال ۲۰۲۲ در قزاقستان با اعتصاب کارگران در منگیستاو آغاز  شد و از سال نو، مردم رنج بر دو شهر در غرب قزاقستان که دو برابر شدن هزینه گاز کاسه صبر آن ها را لبریز کرده بود به خیابان ها آمدند. هزاران کارگر بی آن که از سرکوب رژیم پلیسی ترسی داشته باشند به خیابان ها ریختند و خواستار افزایش دست مزدها و پایین آوردن هزینه های زندگی شدند.

از آنجایی که سردمداران به خیزش های کارگران واکنشی نشان ندادند، تنها در چند روز اعتصاب همه ی شهرها را فرا گرفت و سپس به ناآرامی های انجامید. دیگر لایه های شهری پشتیبان کارگران شدند، سپس در هم بستگی با برادران طبقاتی، کارگران بسیاری از دیگر شهرهای قزاقستان دست به اعتصاب زدند. در ۴ ژانویه کارگران شرکت های نفتی تنگیزچورتیل دست به اعتصاب زدند که  سهم شرکت های آمریکایی در آن به ۷۵ درصد می رسد. در آنجا بود که ۴۰ هزار کارگر در دسامبر گذشته کنار گذاشته شدند و یک سری بیرون رانی های (اخراج) تازه نیز برنامه ریزی شده بود. کارگران شرکت های نفتی تنگیزچورتیل از سوی کارگران نفتی آکتوبه و قزاقستان غربی و کیزیلوردا پشتیبانی شدند. همچنین در همان روز اعتصاب معدن چیان شرکت آرملورمیتتال تیمرتو در کاراگاندا و ذوب کنندگان مس و معدن چیان شرکت قزاقمیس آغاز شد که از پیش می توان آن را اعتصاب همگانی در سراسر صنعت معدن کشور خواند.  

در خیزش ها در آلماتی (Almaty) جوانان بیکار و کوچ گران درون مرزی پیرامون کلان شهرها که کارهای گذرا دارند نیز بودند. پس از همه این ها، خیزش در ژانوزن (Zhanaozen) به سرکردگی کارگران نفت آغاز شد که به گونه ای پای گاه فرمان دهی سیاسی جنبش مردمی کنونی شد. در ژانوزن، کارگران در گردهم ایی خود خواسته های نویی را به پیش روی گذاشته اند- برکناری رییس جمهور کنونی و همه ی دوستان رییس جمهور پیشین نظربایف، بازسازی قانون اساسی سال ۱۹۹۳ و آزادی حزب ها، اتحادیه های کارگری، آزادی زندانیان سیاسی و پایان دادن به سرکوب.   

رییس جمهور توکایف با نوید (وعده) کاهش بهای گاز، تلاشی بی جان برای آرام کردن جنبش انجام داد. توکایف کمیسیونی را برای بررسی این چالش راه اندازی کرد و در پی آن در ۴ ژانویه دولت به ناگزیر خواسته های مردمی را برآورده کرد و بهای گاز را پایین آورد. توکایف پس از آن دولت و رییس سازمان امنیت را هم برکنار کرد. اما شورش به شهرهای بزرگ در سراسر کشور گسترش یافت و به ویژه در آلماتی پایتخت، درگیری های خیابانی میان پلیس و شورشیان تفنگ به دست  در گرفت. برای چند ساعت شورشیان کنترل فرودگاه شهر را در دست گرفتند و پای گاه پلیس امنیتی را هم گرفتند.  توکایف به تندی چند شهر را به زیر وضعیت اضطراری انداخت. در ۴ و ۵ ژانویه تیراندازی هایی میان شورشیان و پلیس انجام گرفت که در پی آن از هر دو سو بيش از ۲۰ تن کشته شدند.  

این نخستین بار نیست که شورش اجتماعی در قزاقستان، بزرگترین کشور آسیای میانه انجام می گیرد. در سال ۲۰۱۱ در شهر ژانوزن در غرب قزاقستان خیزشی رخ داد که کارگران نفت با خواست افزایش دستمزد دست به اعتصاب هفت ماهه زدند که نظربایف ددمنشانه آن را سرکوب کرد و  ۱۵ تا ۶۴ کارگر را کشت و برخی از شورشیان تیرباران شدند. صدها کارگر دستگیر و زندانی شدند. شگفت انگیز نیست که ان نبرد سخت طبقاتی کارگران ژانوزن، هم اکنون به یک رستاخیز طبقاتی علیه سرمایه داران دگرگون شده است. باید به یاد داشت که بورژوازی قزاقستان از سال ۲۰۱۱ از خط آرام گذر کرده و به کارگران ژانوزن تیراندازی کرده بود.

در سال ۲۰۱۹ پس از انتخابات ریاست جمهوری شورش گسترده ای دیگری علیه نیرنگ (تقلب) در انتخابات انجام گرفت که آن هم سرکوب شد.

ریشه یابی خیزش ها

بوریس کاگارلیتسکی (Boris Kagarlitsky) پژوهش گر مارکسیست روسی، می نویسد که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، امید بر این بود که قزاقستان – یک جمهوری بزرگ آسیایی که از رودخانه ولگا تا چین گسترده است – یکی از خوش بخت ترین بخش های اتحاد جماهیر شوروی پیشین خواهد شد. این کشور سرشار از سرچشمه های طبیعی هم چون نفت، گاز و مس هست و پایه های مادی یک پیش رفت اقتصادی و به بودی زندگی اجتماعی مردم فراهم بوده است. ولی همان گونه که می دانیم این چنین نشد. نظربایف این کمونیست پیشین با زور دارودسته ی خود و با دست یازی به سرمایه ملی توده ها، طبقه ی نوین بورژوازی را پایه گزاری کرد. این طبقه نورسیده برای دزدیدن بی دردسر و بهره کشی برده گونه طبقه کارگر و دیگر رنج بران، چاره ای سوای سازمان دهی یک دستگاه ترسناک و سنگ دل امنیتی برای سرکوب مردم ندید.  

خیزش گسترده کارگران و دیگر نیروهای مردمی در قزاقستان علیه افزایش بها، بیکاری، نداری و بدبختی روزافزون اجتماعی است که نظام سرمایه داری سی سال پس از پیروزی گذرای ضدانقلاب در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی میلیون ها تن را به پیامدهای ناگوار آن گرفتار کرده است.

توده هاعلیه چپاول سرچشمه های انرژی کشور خود از سوی انحصار ها با هم دستی بورژوازی کشور برپا خاستند. این شورش ایستادگی در برابر سیاستی است که در سال های گذشته کارگران را کشته است، ده ها سندیکا کارگری را بسته است و  تلاش کارگران برای پایه گذاری جنبش اتحادیه های کارگری را سرکوب و حزب کمونیست را غیرقانونی کرده است. فرمان روایی سی ساله سرمایه داری در قزاقستان مایه ژرف شدن شکاف طبقاتی شده است. شکاف میان بورژوازی نوکیسه با زندگی برازنده و زیبنده و طبقه کارگر بهره کشی شده و توده های رنج تنگ دست، تضاد طبقاتی را افزایش داده است. مردم به ویژه از دیدن زندگی با شکوه دسته نظربایف، دبیر پیشین کمیته مرکزی حزب کمونیست قزاقستان و بهره کش کنونی و افزایش تنگ دستی خود به جان آمده اند.   

به گفته کاگارلیتسکی، شورش کنونی در قزاقستان  پاسخ مردم به نابرابری اجتماعی، به سیاست انرژی و فساد گسترده ای است که ریشه در بحران جهانی سرمایه داری نئولیبرال دارد. کاگارلیتسکی می نویسد که هم جلیقه زرد ها در فرانسه سه سال پیش و هم خیزش کنونی در قزاقستان به دلیل بالا رفتن بهای انرژی آغاز شده بود. ولی رژیم ها در فرانسه و قزاقستان یکسان نیستند. در فرانسه دولت نیرومندی است که نرمش در برابر خیزش اجتماعی و بحران های سیاسی دارد، در کشورهای پیرامون جهانی مانند روسیه و قزاقستان که فراهم کننده مواد اولیه هستند، دولت ها سفت و سخت در برابر طبقه سازمان نیافته کارگر و نیروهای پراکنده دیگر رنج بران می ایستند.

بحران سیاسی کنونی در قزاقستان به روشنی ریشه های اجتماعی دارد، ولی هم زمان یک رویارویی با یک رژیم ستم گر نیز هست. خواسته های اعتصاب کنندگان نخست اقتصادی – برای کاهش بهای گاز، دستمزد بالاتر و شرایط کاری به تر بود ولی به تندی سیاسی هم شود.

پس از فرود آمدن نظربایف از اریکه فرمان روایی، توکاجیف که یک دیپلمات باهوش و آزموده در سازمان ملل بود رییس جمهور شد و اخگر امید را در دل ها بیفروخت و بسیاری دل به دگرگونی های ژرف بسته بودند. در سال های گذشته رییس جمهور کنونی توکایف با سیاست شلاق و هویج توانست که جنبش اجتماعی را کمی رام کند. او برخی از خواست های شورشیان را برای «دولت پاسخگو» پذیرفت که «پیشنهادهای سازنده شهروندان » نامیده شد. توکایف خواست های بنیان گزاری حزب، سندیکا، اتحادیه و نشست آرام مسالمت آمیز را پذیرفت، ولی هیچ گاه آرزوی شورشیان را برآروده نکرد. بدین گونه، رژیم ستم گر پایدار ماند و نظربایف ۸۱ ساله در سایه توکایف سیاست دوست بازی و دزدی را دنبال کرد و می کند.   

نقش ”چپ”

رسانه ها می نویسند که جنبش ها و سازمان های گوناگون در خیزش های کنونی دست دارند. جنبش جوانان اجتماعی «بیدار شو، قزاقستان»  که سال گذشته با خواست ارج مندی حقوق بشر و دموکراسی پایه گزاری شده بود نقش پررنگی در این خیزش ها داشته است. چند تن از هم وندهای این جنبش هم اکنون دستگیر شده اند.

این رژیم دو بازیکن کلیدی در ”چپ” – حزب کمونیست و جنبش سوسیالیستی قزاقستان را از کنش بازداشته است (ممنوع کرده است). هم زمان این رژیم تلاش کرده است که یک حزب کمونیست دست آموز در سال ۲۰۱۴ به نام  حزب مردمی بسازد که در انتخابات گذشته کرسی هایی در پارلمان به آن داده شد.

از سوی دیگر، یک اپوزیسیون حرفه ای نیرومند ”چپ” است هر چند که بسیاری از رهبران آن یا در زندان و یا در کوچ هستند، ولی ”چپ” توانست پایه ی نیرومندی برای ایستادگی میان مردم بسازد. فرهنگ همبستگی گسترده ای در قزاقستان میان مردم پدیدار شده است که حتا از روسیه نیرومندتر است. اگر چه هنوز آگاهی طبقاتی نیست.

انقلاب مخملی

رییس جمهوری توکایف شامگاه چهارشنبه این شورش را یک کنش تروریستی دانست که برای درست انگاری درخواست پشتیبانی نظامی از روسیه به کار برده شده است. پادرمیانی روسیه در قزاقستان به سود لایه ای از بورژوازی است که  سرکوب خونین افکنی مردم در اکتبر ۱۹۹۳ را به یاد می آورد.

سردمداران قزاقستان و بورژواي فدراسيون روسيه هم صدا ارزيابي شان از جنبش مردمی را به انقلاب مخملی کاهش داده اند. انقلاب مخملی نیاز به جنب و جوش لایه های گوناگون بورژوازی در درون کشور دارد، ولی نیروهای هوادار سرمایه داری بیرون از دستگاه فرمان روایی در قزاقستان، نه تنها کم توان هستند بلکه سازمان یافته هم نیستند. در درون  جنبش بی تردید، آشوبگران و ملی گرایان هم اکنون نقش برجسته دارند. آشوب سازی از سوی اوباشان یک تاکتیک از دیرباز شناخته شده بورژوازی برای از راه بدر بردن رویدادها و تهی کردن آن ها از سرشت طبقاتی است. کمونیست ها پیش از این از رویدادهای اوکراین یاد گرفته اند و هشدار داده اند که حتا اگر انقلاب مخملی نباشد، بی گمان بورژوازی خود آن را می سازد که برایش بسیار سودمند است. 

با این همه، این یک راز سربسته نیست که سال هاست که سازمان های غیردولتی گوناگون از سوی سرمایه با پشتیبانی پولی کشورهای امپریالیستی سازماندهی شده و می شوند، در خاک جمهوری های شوروی پیشین برای آموزش آغازکنندگان انقلاب مخملی میلیون ها دلار هزینه می شود.

به گزارش تاس (tass) ، میخائیل پوگربینسکی تحلیل گر برجسته اوکراینی می گوید که درگیری های کنونی می تواند به سه دلیل به سود آمریکا باشد: ۱) این درگیری نیروی روسیه را در برخورد با ناتو در دونباس کم توان می کند ۲) امید امپریالیسم به بالا بردن تضاد منافع میان مسکو و پکن برای آغاز درگیری بیش تر می شود ؛ زیرا این دو به سختی منافع یکسانی در قزاقستان دارند. در پایان 3) امپریالیسم به این بهانه تحریم های بین المللی بیشتر علیه مسکو را افزایش خواهد داد.

قزاقستان کشوری با سرچشمه های طبیعی بسیار بزرگ است که کشش بسیاری برای آمریکا دارد. به گزارش رسانه ها، سوئیس، هلند و آمریکا بزرگترین سرمایه گذاران هستند (نه روسیه و چین). نگاهی به آمار سال ۲۰۱۸ نشان می دهد که سرمایه گذاری آمریکا در قزاقستان ۹۱ درصد به معدن کاری و چهار درصد به بخش مالی رفته است و تنها ۱.۶ درصد برای پژوهش و  فنی آوری.

دو سوم سرمایه گذاری های سوئیس در تولید مونتاژ، ۱۰ درصد در بازرگانی و تعمیر خودرو، ۹ درصد در ارتباطات بوده است. سرمایه گذاری روسیه ۲۵ درصد در صنعت، ۲۱ درصد در معدن کاری و ۱۶ درصد در بازرگانی است. به سخنی دیگر، سرمایه گذاری آمریکا نشان از  بهره برداری استعماری کلاسیک از مواد اولیه این کشور دارد. فروش کالا آمریکا به قزاقستان ۲۰ برابر خرید کالا از این کشور بوده است.  

در سال های گذشته آمریکا شمار سیاست مداران خود را در بزرگترین شهرهای این کشور افزایش داده است. کارشناسان می گویند که  این افزایش به دلیل دوست داشتن پیوند فرهنگی و گسترش گردش گری در چنین کشور دورافتاده ای نیست. آمریکا برای رودررویی با نزدیکی روسیه و چین در چارچوب اتحادیه اقتصادی اوراسیا ( (EAEU)) و پروژه بزرگ چینی “جاده ابریشم” (A Belt & a Road) تلاش می کند. به گزارش Pricom.kz امریکا زیر نام  ‘پشتیبانی از دموکراسی و برای رسانه های آزاد’ سالانه  ۴۲۴ میلیون دلار برای پاسبانی از منافع خود به این انجمن های هوادار خود کمک می کند.

آینده جنبش

بورژوازی و نمایندگان ستم گر سیاسی آن ها سربازان را به شهرهای بزرگ آوردند و سپس توده های شورشی را که  خواسته های سیاسی برای برکناری دولت و کناره گیری دسته نظربایف داشته اند را سرکوب کردند. سردمداران آمادگی خود را برای دادن امتياز نشان دادند. با این همه نبرد را نباید پایان یافته دانست. کارگران و مردم از این پس نشینی خرسند نبودند و نیستند. دست اندرکاران از هر رویدادی برای پس گیری امتیاز داده شده بهره خواهند گرفت، سرکوب مردم دوباره با همان خشم طبقاتی باز خواهد گشت.

برای همین آرام گرفتن و جشن گرفتن پیروزی هنوز زود است. دستگاه فرمان دهی کشور هنوز در دست سرمایه های بزرگ است. سربازان به پادگان های خود بازگردانده نشده اند. نهادهای برجسته سیاسی، قضایی و اقتصادی هنوز در دست بورژوازی هستند. سرمایه بی بهره کشی نمی تواند زنده بماند. بنابراین کارگران نباید برای بیرون راندن یک دسته دزد خشنود باشند و برزمند بل که آن ها باید خود را در سازمان های طبقاتی سازماندهی کنند و برای سرکردگی طبقه کارگربجنگند.  

کمونیست ها می دانند که این خیزش نیاز به همکاری با دسته ها و لایه های دیگر سرمایه داری ضد خانواده نظربایف دارد. لایه بورژوازی رقیب می خواهد که خود را جای گزین دسته فرمان روا کنونی کند و کارگران را پس از آن به خانه ها برگرداند. بورژوازی رقیب با هم کاران امپریالیستی خود می خواهد خود را بر سر کار بیاورد و به نیروهای برون مرزی ضدروسی نیز کمک کند.    

نمو خودآگاهی طبقه کارگر، اندوخته های ارزشمند پیکار پیروزمندانه بسیار شایسته است، ولی جنبش با سازماندهی طبقه کارگر با آگاهی از هم بستگی طبقاتی با دیگر لایه های رنج بر، باید با گذار از خواست اقتصادی و سیاسی به دنبال خواست طبقاتی برای سرنگونی بورژوازی و سراسر نظام سرمایه داری باشد. می بینیم که شرایط عینی انقلاب آماده شده است، ولی شرایط ذهنی انقلاب هنوز آماده نیست؛ هم اکنون کارگران قزاقستان نه سازمانی دارند و نه به آگاهی ویژه کمونیستی دست یافته اند و نه دست رسی آسان به حزب پیش آهنگ خود دارند. اما آنها در نبرد خود گامی به جلو برداشته اند و این گام باید برای آزادی حزب پیش آهنگ آغاز شود. ما می دانیم که هر گام در نبرد طبقاتی یک گام به جلو است. امروز کارگران یاد خواهند گرفت که خواست های کوچک را در میان بگذارند، توانایی نیروی خود را دریابند، به کاهش بهای گاز و دیگر کالاها و برکناری دولت دست یابند، فردا، آن ها باید هم راه با حزب خود شرایط ذهنی انقلابی را آماده می کنند و به دنبال سوسیالیسم روند.

جنبش سوسیالیستی قزاقستان که با حزب کمونیست هم کاری و هم اندیشی نزدیکی دارد خواهان

برون رفتن سربازان از شهرها! کوتاه کردن دست خانواده از دستگاه اقتصادی- اجتماعی و سیاسی قضایی کشور و برکناری  رییس جمهور توکایف!آزادی همه زندانیان سیاسی و بازداشت شدگان! قانونی شدن حزب کمونیست قزاقستان و جنبش سوسیالیستی قزاقستان! ملی کردن صنعت معدن و صنعت بزرگ کشور! است. پشتیبانی از این خواست ها، بزرگ ترین کمک جنبش کمونیستی جهانی به رفیقان رزمنده کارگر و کمونیست ما در قزاقستان است.

پایان سخن

جنبش کنونی قزاقستان هم سانی ها فراوانی با جنبش میهن ما دارد. سیاست های اقتصادی نئولیبرالیستی رنج بران را در هر دو کشور بدبخت کرده است و به مرز نداری رانده است. در هر دو کشور طبقه کارگر در خیابان ها رهبری جنبش را به دست گرفته است و هم اکنون تکانه جنبش است. در هر دو کشور شرایط عینی انقلاب پا برجاست، ولی پای شرایط ذهنی هنوز می لنگد. در هر دو کشور ستم طبقاتی با ستم سیاسی در آمیخته شده است و نبرد علیه زیربنای سرمایه داری با نبرد علیه فرمان روایان ستم گر در روبنای رژیم به هم گره خورده است.    

برای چوب انداختن به لای چرخ انقلاب و کند کردن شرایط ذهنی، رژیم ولایت فقیه هم مانند رژیم قزاقستان در تلاش است که با ساختن یک حزب کمونیست (حزب توده ی ایران) رام و آرام، آن را در باغ وحش سیاست خود، مانند شیر بی یال و کوپال  برای شادی تماشاگران بازی دهد.        

اگرچه که راست گرایان در میهن ما سازمان یافته تر هستند، ولی ”چپ” ها در هر دو کشور باید در دو پیشان (جبهه) بجنگند؛ هم علیه رژیم ستم گر و نظام طبقاتی سرمایه داری و هم علیه نیرنگ امپریالیسم برای به انجام رساندن یک انقلاب مخملی و سوار شدن بر خیزاب جنبش به رهبری هواداران سرمایه داری. 

سر چشمه های کمکی

http://skpkpss.ru

https://tass.com

http://rabkor.ru

http://www.cpsu.by

https://inter.kke.gr




رفیق ابی: چپ نباید میدان نبرد را به سلطنت طلبان واپس گرا واگذار کند!

سخن روز شماره ۷
۱۳ آذر ۱۴۰۰، ۴ دسامبر ۲۰۲۱

متاسفانه باید اذعان کنم که ما در مبارزه ضد دیکتاتوری و دمکراتیک گرفتار کم کاری و درجا زدن هستیم، اقشار متوسط جامعه پس از انفعال اصلاح طلبان عملن دچار سر در گمی و عدم خوراک روحی روانی گردیدند و در این موقع بود که جریان سلطنت طلب به شدت شروع به فعالیت کرده وسعی دارند که جای خالی اصلاح طلبان را پر کنند و در این امر تا حدود زیادی موفق بوده اند.

آنان با تبلیغات آبکی خود توانسته اند برخی از جوانان و اقشار کم سواد و بی اطلاع از تاریخ گذشته را بفریبند. ایشان درتبلیغاتشان نه از فقر می گویند و نه از دمکراسی سخنی به میان می آورند، آنان سعی بر این دارند که نظام پهلوی را تطهیر کرده و دست اندرکاران آن را انسان های شریف ومیهن پرستی جلوه دهند که در نهایت قربانی مشتی مردم مرتجع و عقب مانده با شکمی سیر گردیدند.

درتبلیغاتشان چنان آگاهانه و روان شناسانه عمل می کنند که در آینده با مردمی غیر رادیکال در امر اقتصادی و سیاسی طرف باشند، آنان با عمده کردن آزادی های اجتماعی وغیره سیاسی در زمان پهلوی سعی در تقلیل و کانالیزه کردن خواسته های مردم دارند.

به عنوان نمونه دوتا خانم نسبتا مسن در پارکی در حال گفتگو از وضعیت جوانان بودند یکی از آنها می گفت جوانان خیلی بیچاره اند نه سرگرمی دارند نه تفریحی نه دانسینگی نه کاباره ای…. خلاصه آقایان سلطنت طلب مشغول رنگ کردن گنجشک هستند تا به جای قناری به مردم غالب کنند.

به نظر من آنان به هیچ عنوان به نتیجه دلخواهشان نخواهند رسید، ولی حرف من این است چرا ما این چنین میدان را خالی در اختیار آنان قرار داده ایم که هرچه دلشان می خواهد انجام می دهند.

گروه‌های توده ای و دیگر جریانات چپ مارکسیست و چپ غیر مارکسیست و ملی را در نظر بگیرید، اینان افراد فهیم، باسواد و تحلیل گر کم ندارند چطور شده که تعدادی سلطنت طلب گوی سبقت را از آنان ربوده اند.

متاسفانه این جریانات ملی تمام تلاش خود را صرف مبارزه ایدئولوژیک بی ثمر با جریانات همسنگر خود نموده واز روشنگری و کار توده ای غافل مانده اند. لازم به ذکر است که مبارزه ایدئولوژیک برای رسیدن به وحدت لازم وضروری است ولی وظایف اصلی نیاید فراموش گردد.

به نظر من زمان آن رسیده که این گروه های ملی به کمیت سازمانی خود بیشتر اهمیت دهند و طوری حرکت نمایند که بتوانند نظر اقشار وگروههای اجتماعی و مردمی را به برنامه های خود جلب نمایند تا در آینده بتوانند از این حالت روشنفکری ومحفلی خارج شده و به جریان‌های مردمی وصنفی طبقاطی تبدیل شوند.

به امید آنروز.




نظر “توده ای ها” در مورد “افشای” نقشه های عمویی و “ده مهر” توسط حزب توده ی ایران!

سخن روز شماره ۶
۲۳ آبان ۱۴۰۰، ۱۴ نوامبر ۲۰۲۱

آه چه دشوار است از سرای سخن جنبیدن، از پل “عمل” گذشتن و کاری ارزنده را سِزَنده بودن!”(ا.ط)

اخیرا “نامه مردم” در چند شماره به افشای بعضی از گروه هایی که خود را توده ای می خوانند پرداخته است و نامه سه سال پیش رفیق عمویی به رفیق خاوری را از نقشه های حزب سازی رژیم معرفی کرده است. رفقای بسیاری نظر ما را در این مورد جویا شده اند.”افشاگری” نامه مردم شامل دو بخش می شود. بخشی مربوط به نامه رفیق عمویی به رفیق خاوری می باشد و بخشی هم مربوط به رفقای “ده مهر” است.

از همین آغاز بگوییم که “توده ای ها” هر نوع حزب توده سازی را به شدت محکوم می کند، حتا اگر با حسن نیت انجام شود. این نوع نقشه ها ضربه بزرگی به اتحاد توده ای ها خواهد زد و در خدمت اهداف رژیم خواهد بود.

ولی موضوع چیست؟

تا آن جا که ما اطلاع داریم ادعای “نامه مردم” در مورد این که یکی از رفقای “ده مهر” به علت تخلفات تشکیلاتی در کنگره چهارهم اخراج شد و دیگری خودش استعفا داد صحیح است. بر خلاف آن رفتاری که در ارتباط با کنگره سوم با رفیق عاصمی شده بود، این رفقا با رعایت اساسنامه حزب اخراج شدند و استعفا دادند. لازم به یادآوری است که رفقای “ده مهر” شرکت فعالی در کنگره سوم حزب داشته اند و در بی مهری به رفیق عاصمی شریک جرم بعضی از رهبران فعلی حزب هستند. جدا از این نکته منفی، این رفقا در کنگره سوم در مقابل تغییر ایدیولوژیک حزب خوب مقاومت کردند. 

تا آن جا که ما اطلاع داریم، این هم صحیح است که این رفقا به علت شرایط خاص آن زمان  خواستار قوی کردن مرکزیت حزب بودند. در مورد رفیق سهند این هم صحیح است که ایشان به ایران رفت و آمد می کرد (ما هیچ اطلاعی از این نداریم که آیا هنوز هم رفت و آمد می کند یا نه) . این خبر از طریق رفقای داخل به شادروان رفیق عاصمی رسیده بود. اما باید اضافه کرد که اگر رفتن به ایران جرم حساب شود، باید برای همه جرم باشد، ولی به ما خبر رسیده است که برخی از اعضای خانواده بعضی از رهبران حزب نیز به ایران رفت و آمد می کنند! و بعضی از رهبران حزب به کشورهایی مسافرت می کنند که کم خطرتر از سوریه نیست!

آن چه که به نامه رفیق عمویی به رفیق خاوری بر می گردد، ما از متن مطلب، از آن جایی که هیچ کدام از این دو طرف نامه را منتشر نکرده اند، خبر نداریم.

(گویا سایت “ده مهر” این نامه را منتشر کرده است که باید به جای خود به آن پرداخت).

بنابراین، آن چه که نامه مردم در این مورد نوشته است، می تواند تعبیر و برداشت از نامه باشد که مانند هر تعبیری می تواند جنبه های نگفته و ندیده داشته باشد. رفیق عمویی در اعلامیه در باره درگذشت رفیق خاوری روایت دیگر از نامه ارائه می دهد. ایشان می نویسد:

“با توجه به مسائلی که در یکپارچگی حزب توده ایران در سال های اخیر پدید آمده بود نامه ای  به رهبری حزب توده ایران ارسال کردم و در آن  خواستار تلاش برای به هم پیوستن بخش های مختلف حزب توده ایران که با نام های گوناگون به فعالیت توده ای ادامه می دادند شدم. امید داشتم و هم چنان امیدوار هستم که این پراکندگی تشکیلاتی منجر به یگانگی شود. “

در این مورد باید صبر کرد تا دید، آیا رفیق عمویی جوابی به اطلاعیه حزب توده ایران خواهد داد یا نه! بهترین کاری که حزب توده ی ایران باید در این شرایط انجام دهد انتشار این نامه هست تا همه توده ای ها با خواندن آن در مورد آن قضاوت کنند. ولی اگر فرض را بر این بگذاریم که تعبیر رفقای کمیته مرکزی از نامه صحیح است، پس باید طرح این مساله را بدون شک کار اطلاعات رژیم دانست.

برای “توده ای ها” بسیار واضح است که عضویت حزبی تمام اعضای سابق کمیته مرکزی زندان رفته، از آن جایی که بنا بر مصوبات حزب لغو نشده است هم چنان اعتبار دارد. ولی تمام اعضای زنده مقیم داخل باید بدانند که آنها مهره های سوخته ای هستند و باید بسیار مواظب باشند که از آنها برای حزب سازی و بر علیه حزب سواستفاده نشود. رفیق شادروان عاصمی به خاطر شرایط خاص پیش از ۱۵ خرداد، نامه رفیق کیانوری را در این مورد استثنا می دانست، ولی در این مورد هیچ وقت در هیات تحریریه “توده ای ها” اتفاق نظر وجود نداشت.

اما به آن چه که به رفیق عمویی بر می گردد، نظر “توده ای ها” تا قبل از انتشار “صبر تلخ” به این رفیق منفی بود. همین جا یادآوری شود که این نظر منفی به خاطر جریانات زندان نبود، بلکه به خاطر نقش بیرون از زندان این رفیق بوده است. در زیر این موضوع بیشتر شکافته می شود. 

پس از ضربه به حزب، ملاقات اول و آخر حضوری رفیق عاصمی با رفیق عمویی در خانه معروف رفیق عاصمی در زولینگن آلمان انجام شد. در آن دیدار، رفیق عاصمی از رفیق عمویی خواست که به ایران برنگردد و گزارش کاملی از آن چه که در زندان گذشته است را در ملاقاتی با رفیق خاوری به حزب تحویل دهد. جواب رفیق عمویی به همه ی این خواست ها این بود که “نمی شود”.     

نتیجه رفیق عاصمی  از  آن ملاقات این بود که دست رفیق عمویی “زیر ساطور” هست و در این باره نمی شود روی او حساب باز کرد و نباید هم باز کرد. رفیق عاصمی در مورد رد صحبت های همسر رفیق جوانشیر در مورد خدایی توسط عمویی با عصبانیت می گفت که این حرف ها هیچ اعتباری ندارد، چرا که “دست عمویی زیر ساطور” است. رفیق عاصمی در نامه ای از رفیق عمویی خواست که فقط در مورد دفاع از تاریخ حزب صحبت کند.     

پس از ان ملاقات حضوری، دوباره هنگامی که رفیق عاصمی در حال تحقیق در مورد شعرهای زندان رفیق طبری بود، مبادلات و مکاتباتی بین این دو رفیق انجام شد. هنگام تحقیق در مورد شعرهای زندان رفیق طبری، رفیق عاصمی مطمئن شد که عمویی در زیر فشار شدیدی از طرف رژیم است، تا این شعرها را مال رفیق طبری نداند. عمویی که بار اول با خواندن بعضی از شعرهای زندان تاکید کرده بود که حتما باید تحقیق شود که چگونه این شعرها گفته و به بیرون از زندان آورده شد، به ناگهان “مانند ریگی در دریا” شاعر آن شعرها را پیدا کرد. پس از تحقیقات معلوم شد که شاعر پیدا شده توسط عمویی یک فرد اصفهانی است، ولی شاعر شعرهای زندان از زادگاه خود شمال می گوید. در مقابل این مدرک، رفیق عمویی به رفیق عاصمی گفت که از تحقیقات در این مورد دست بردارد، چرا که او (عمویی) شاعر اصلی را حتما پیدا خواهد کرد!!  

پس از چند وقت، به طور اتفاقی عمویی در سفری به مازندران مهمان کسی بود که معلوم شد شاعر شعرهای زندان است!!!!

در تاریخ ۱/۱/۲۰۰۶ رفیق عاصمی در نامه خود به رفیق خاوری در مورد نقش عمویی در پیدا کردن شاعر شعرهای زندان طبری می نویسد:  

“در سفرى با دو تن از دوستانش به شمال در منزلى اقامت داشته، اما صاحبخانه را نمى شناخته است. موقع بازگشت، آقاى عموئى به هم سفرانش مى گويد، «اسم اين آقاى صاحبخانه چيست، تا من از او براى پذيرايى تشكر و خداحافظى كنم». همراه مى گويد [اسم حذف شد]. عموئى تعريف كرد، كه از صاحبخانه پرسيدم «[فلانی] جان تو شعرى نگفته ‏اى به اسم “بگذار زمان بگذرد“؟ گفت چرا. گفتم تو آيا براى شمال هم شعرى گفته‏ اى. گفت، بله.» عموئى گفت، «با اين حرف من صورتش را بوسيدم و به او گفتم، يك كسى شعر ترا در نوار خوانده برايت مى فرستم و فردا از تهران نوار را برايش پست كردم.» “

عمویی برای اثبات این حرف دو دفترچه شعر این شاعر را برای رفیق عاصمی فرستاد. هر سه دفتر شعر به دست دو تن از محققان و منتقدان و شعردانان ماهر برای قضاوت داده شد که هر دوی آنها به صراحت گفتند که شاعر دفتر سوم با شاعر دو دفتر دیگر فرق می کند.

در تاریخ ۸/۴/۲۰۰۵ رفیق عاصمی به رفیق عمویی می نویسد:

“اما در مورد اشعار، كه دو كتابچه آن را برايتان بازپس فرستادم، و براى زحمتى كه كشيده بوديد [….] تشكر مى كنم، بايد بگويم، كه نتايج تحقيقات نشان مى دهد، كه شاعر خوش قريحه سراينده آن بخش از اشعار نيست، [….]. نظر استادان مسلم معاصر در شعر فارسى ترديدى در وجود دو سراينده با دو كيفيت و سطح مختلف محتوايى، مضمونى و توانايى بيان شاعرانه باقى نمى گذارد. ”  

رفیق عاصمی در تاریخ ۱۶/۰۹/۲۰۰۵ به رفیق خاوری در این مورد می نویسد:

“عموئى اعلام داشت اين فرد بدون هر ترديدى سراينده اشعار مورد نظر است.[…].

هر دو مرجع […] صراحتاٌ گفتند، كه […] احتمال تعلق اشعار سروده شده در زندان به شاعر “كشف شده“ به كلى منتفى و وصله ‏اى ناموزون است. “

علاوه بر این بعدها معلوم شد که دومین شاعر مدعی پیدا شده توسط عمویی می بایست هنگام سرودن این شعرها ۲۴-۲۵ ساله باشد (متولد سال ۱۳۳۸ – زندانی سال۱۳۶۲ ). این در حالی است که رفیق عاصمی در کتاب خود تفکر فلسفی و رشته تاریخی اصطلاحات به کار برده شد در شعرهای زندان را در شعرها و نوشته های قبل از زندان رفیق طبری یافته است و ثابت کرده است که این شعرها به خاطر بار عمیق فلسفی و شیوه ویژه نگارش «ترانهء خوابگونه» سروده هیچ کس دیگری جز طبری و یا “همزاد” او نیست.

در این موقع برای رفیق عاصمی هیچ شکی نبود که رفیق عمویی زیر فشار عظیمی از طرف رژیم است تا این دفترچه را منسوب به طبری نداند. حتا وقتی رفیق عاصمی برای ایشان نوشت که یکی از هم زندانیان طبری این موضوع را تایید کرده است، رفیق عمویی همچون یک دستور حزبی به رفیق عاصمی دستور توقف تحقیقات در مورد شعر را داد.

رفیق عاصمی در تاریخ ۷/۵/۲۰۰۵ به عمویی می نویسد:

“نحوه اعلام نظرتان، […]، در اين جملات خلاصه مى شود: “من چنين تشخيص داده ام… تحقيقات بيشترى را ضرورى نمى دانم… سراينده اشعار فقط شخص …. است“، [این] تحقيقات نيست، بلكه اعلام يك تصميم سياسى است. “

رفیق عاصمی در تاریخ ۹/۱۲/ ۲۰۰۵در این مورد به رفیق خاوری می نویسد:

“تصميم شبانه ‏اى كه بنا به همه شواهد، بر او [عمویی] ديكته شده است. ”  

لازم به توجه است که “راه توده” هم در مقالات متعددی این طور شبهه می کند که گویا طبری از سیاست بی زار بود و اصلا سیاسی نبود (یعنی تایید صحبت های رژیم).

بنا به دلایل پیش گفته نظر “توده ای ها” به عمل کرد خارج از زندان رفیق عمویی در مجموع منفی بود. اما پس از انتشار “صبر تلخ” همه ی اعضای گروه تحریریه “توده ای ها” آن را خواندند (حتا رفیق عاصمی با وجود مریضی شدید خود). نظر همه این رفقا این بود که رفیق عمویی با این کار حداقل وظیفه گزارش دهی خود از آن چه که در زندان گذشته است را به نحو احسن انجام داده است. در این مورد به رفیق سیامک وظیفه داده شد تا در دو مقاله به آن بپردازد که با نظرهای اصلاحی رفیق عاصمی انجام شد و انتشار یافت.

بنابراین “توده ای ها” انتشار “صبر تلخ” را به نفع حزب توده ی ایران می داند و هم زمان آن را سندی می داند که بسیاری از شک و تردیدها را در مورد فعالیت پس از زندان عمویی را می تواند پاک کند و از بین ببرد.

آیا رفیق عمویی و “ده مهر” در حال ساختن حزب توده ی جدیدی هستند؟ آن چه که به رفیق عمویی بر می گردد بهتر است که او به سفارش رفیق عاصمی گوش دهد و وارد این مباحث نشود. در مورد “ده مهر” باید گفت که آن چه که از نوشته های رفیق عاصمی در مورد این گروه در دست ما است (که امید است روزی انتشار یابد) نشان بر این دارد که این رفقا در مذاکره با “توده  ای ها” تاکید داشتند که در فکر راه اندازی یک حزب توده ی جدیدی نیستند بلکه خواهان یگانگی و نزدیکی توده ای ها هستند. علاوه بر این رفیق عاصمی در این شکی نداشت که “ده مهر” هم چنان ارتباطات گسترده ای با “راه توده” دارد.

آیا رژیم از پراکندگی گردان توده ای برای توهم استفاده می کند؟ آیا رژیم از افراد خود بزرگ بین برای حزب سازی استفاده خواهد کرد؟ نظر “توده  ای ها” همواره چنین بوده است که حتما چنین است. رفیق عاصمی در چندین نامه اعلام خطر رفیق خاوری در این مورد را به جا دانسته بود.

رفیق عاصمی در تاریخ ۱۷/۱۱/۲۰۰۸ در نامه خود به رفیق خاوری می نویسد: 

“واقعيت تلخ آنست كه به علل تاريخى‏‏ معين، كه بررسى‏‏ آن موضوع اين سطور نيست، جنبش توده‏اى‏‏ اكنون از انسجام نظرى‏‏ و سازمانى‏‏ ضرور برخوردار نمى‏باشد. اين امر اما به معناى‏‏ نفى‏‏ “توده ‏اى‏‏“ بودن و به “جنبش توده ‏اى‏‏“ تعلق داشتن تك تك توده ‏اى ‏‏ها نبوده و همچنين مسئوليت هر توده‏اى‏‏ را براى‏‏ پايان بخشيدن به اين وضع نفى‏‏ نمى‏‏ كند! اين مسئوليتى‏‏ است كه همه توده‏اى‏‏ ها به آن پايبند و براى‏‏ تحقق بخشيدن به آن مصممند، بى‏‏تفاوت از آنكه، در كدام بخش از جنبش توده‏اى‏‏ قرار دارند و مبارزه مى‏‏كنند.

تعلق داشتن به جنبش توده ‏اى‏‏ و مسئوليت داشتن در برابر سرنوشت جنبش و وظايف ناشى‏‏ از اين جانبدارى‏‏، ادعايى‏‏ بى‏‏ پايه و اساس و يا تنها احساسى‏‏ نيست، بلكه داراى‏‏ زمينه‏ اى‏‏ عينى‏‏، قابل شناخت و كنترل است.به ‏نظر مى‏ رسد مى ‏توان  كوشش براى‏‏ ساماندهى‏‏ وحدت انديشه جنبش توده ‏اى‏‏ و پشت سر گذاشتن تشتت سازمانى‏‏ و تحكيم مستمر يك‏پارچگى‏‏ حزب توده ايران را از يك‏سو و پايبندى‏‏ به اسلوب و متدولوژى‏‏ علمى‏‏ شناخته شده حزب توده ايران براى‏‏ تجزيه و تحليل شرايط اجتماعى‏‏ و نبرد طبقاتى‏‏ جارى‏‏ و از اين طريق استخراج رهنمود‏هاى‏‏ ضرورى‏‏ براى‏‏ عمل و پراتيك جنبش توده ‏اى‏‏ تحت رهبرى‏‏ حزب را ازسويى ‏ديگر، زمينه عينى‏ و قابل كنترل و محك شناخت سره از ناسره و تعلق داشتن به جنبش توده‏اى‏ و حزب آن ارزيابى‏ نمود.

تجربه تاريخى‏‏ نشان داده است كه يكى‏‏ از شيوه ‏هاى‏‏ موفق ارتجاع در كشورهاى‏‏ مختلف براى‏‏ دستيابى‏‏ به اهداف خود، در اين روش خلاصه شده است، كه با سعى‏ در نابودى‏‏ فيزيكى‏‏ جنبش‏هاى‏‏ انقلابى‏‏، امكان تداوم مبارزه منسجم و متشكل آن‏ها را در آينده محدود و يا حتى‏‏ براى‏‏ دوران‏هايى‏‏ غيرممكن سازد. جا انداختن جايگزين‏هاى‏‏ انحرافى‏‏، روى‏‏ ديگر شيوه سركوب فيزيكى‏‏ را تشكيل مى‏‏دهد.

حزب توده ايران هر دوى‏ اين شيوه ‏هاى‏ جنايتكارانه و محيلانه ارتجاع را بر تن و جان خود تجربه كرده است. “

با توجه به آن چه که رفیق عاصمی به رفیق خاوری نوشته است‏‏، می توان چنین نتیجه گیری کرد. آن چه که مسلم است این است که در مقابل خط رسمی حزب توده ی ایران، حداقل دو خط دیگر که خود را مخالف خط رسمی حزب توده ی ایران می دانند وجود دارد.

یک- “ده مهر” و “عدالت”؛ اگر “ده مهر” و “عدالت” را با وجود بعضی از اختلاف ها در یک گروه می گذاریم برای این است که هر دو به ضدامپریالیست بودن یک جناح جمهوری اسلامی که هم اکنون حاکم است باور دارند و با نصیحت خواهان تغییر سیاست به نفع مردم از این جناح هستند.

دو- طرفداران “راه توده” هستند که در کنار جناح بورژوازی بوروکرات در مقابل ولایت فقیه ایستاده اند. 

حزب توده ی ایران بر عکس این گروه ها روی هیچ جناح جمهوری اسلامی سرمایه گزاری نمی کند و معتقد به اصلاح رژیم نیست و خواهان سرنگونی ولایت فقیه است و برای همین بزرگترین وظیفه خود را در حال حاضر وظیفه دموکراتیک و نزدیکی به احزاب و گروه هایی می داند که در این راه قدم گذاشته اند.

خط “توده ای ها” در این مورد مشخص است. ما (“توده ای ها”) به هیچ وجه اعتقادی به استحاله رژیم نداریم و در این مورد در کنار حزب توده ی ایران ایستاده ایم. ولی بر خلاف حزب توده ی ایران ما هم زمان وظیفه خود می دانیم که تا ان جا که در توان داریم بار وظیفه سوسیالیستی را بر دوش کشیم.  

اما با وجود اختلاف های بسیار شدیدی که ما با اندیشه های “انحرافی” “ده مهر”، “عدالت” و “راه توده” داریم، ما معتقد به امنیتی کردن اختلافات نیستیم.  

تجربه های سه دهه گذشته ما به خوبی نشان می دهد که برخوردهای امنیتی با دیدگاه های دیگر گروه هایی که خود را توده ای می دانند  راه به جایی نمی برد. هر گروهی برای خود دیدگاهی دارد که طرفداران خود را دور آن جمع کرده است. اگر حتا موسسان این گروه ها “جاسوس” یا “وابسته” باشند باز نمی توان به این دلیل از برخورد با دیدگاه های آن ها امتناع کرد. این دیدگاه ها بازتاب دهنده منافع لایه ها و طبقات خاصی در نبرد طبقاتی جاری در جامعه است، و بنابراین نمی توان این روند کمابیش قانون مند را  به زور متوقف کرد.

تنها راه صحیح برخورد ایدیولوژیک با این دیدگاه ها است.

مقاله های ذکر شده:

حماسهء نبرد انسان: دیالکتیک شعرهای زندان احسان طبری

نگاه رفیق عمویی به رفیق کیا!

نگاهی به آقای خمینی با چشمان رفیق عمویی!

حزب تودۀ ایران از مشی سیاسی-تشکیلاتی اصولی و مبارزۀ انقلابی خود منحرف نخواهد شد!

اطلاعیۀ دبیرخانۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران درباره انتشار نامهٔ محمد علی عمویی به رفیق علی خاوری




رفیق عاصمی در باره ی آقای علی خدایی چه می گوید؟

سخن روز شماره ۵
۱۵ آبان ۱۴۰۰، ۶ نوامبر ۲۰۲۱

مقدمه “توده ای ها”

هیئت تحریریه “توده ای ها” تصمیم گرفته است که بعضی از نامه ها، دست نوشته ها و مصاحبه های منتشر نشده از رفیق شادروان عاصمی را به خاطر اهمیت تاریخی آنها به انتشار برساند. به جز تصحیح غلط های املایی هیچ تغییری دیگری در متن اصلی داده نشده است.
“توده ای ها”

*****

در باره ی همکاری با خدایی در راه توده

یک- آنچه كه مربوط به ”راه توده“ مى شود، بايد بگويم كه او از ابتداء مخالف انتشار آن بود. شماره نخست روزنامه بدون شركت او منتشر شد. آنوقت كه او ديد قطار بدون او بحركت درآمده، بر روى ركاپ پريد. سند اين وضع آنست كه شماره اول دوباره چاپ شد با سرو وضعى ديگر. بدين‏ترتيب دو نسخه متفاوت از شماره اول راه توده دوره دوم وجود دارد.

دو- انتشار راه توده دوره اول و همچنين نشريه پيشين آن تحت عنوان ”ايران انقلابى“ بنا به دستور حزبى توسط من انتشار يافت. دستورى كه رفيق كيانورى و به طور سازمانى رفيق جوانشير پيش از انتقال من، به عنوان مسئول حزبى به اروپا براى سازماندهى سازمان‏هاى حزب در خارج از كشور، به من ابلاغ كردند.

انتشار دوره دوم راه توده نيز با اطلاع و موافقت رفيق كيانورى در شرايط تاريخى اى انجام شد، كه عمدتاً مبارزه تئوريك در پس از فروپاشى اتحاد شوروى به مسئله پراهميتى تبديل شده بود. من براى جمع ‏آورى و جلب رفقاى هيئت تحريريه دوره اول راه توده كوشيدم، بدون آنكه موفقيتى حاصل شود. پس از پلنوم سال ٦٩ در برلن غربى كه زير فشار ازجمله من و با كمك محمد كاظمى، و برخى از رفقاى عزيزى كه اكنون ديگر با جنبش توده‏اى نيستند، سازمان دادم، تدارك انتشار دوره دوم راه توده ديده شد.

على خدايى كه يك سال بود گم شده بود، درحالى كه چندين ماه پيش از برگزارى پلنوم سال ٦٩ در برلين با من ديدارى داشت و حتى در حضور او من نامه به رفيق خاورى نوشتم درباره ضرورت برگزارى پلنوم، دوباره پيدا شد. او از پراگ و بدنبال فروپاشى جمهورى چكسلواكى به جايى رفته بود و از آنجا به اتريش منتقل شده بود و اكنون دوباره با نامه نوشتن، تماس برقرار ساخت.

من او را كه در دهى در اتريش به كار كشاورزى گمارده شده بود و خانواده ‏اش را به زولينگن منتقل كردم، شرايط اوليه زندگى را براى آنان آماده ساختم. كوشش براى يافتن زمينه مشترك با برخى از رفقايى كه برلن و شهرهاى ديگر اقامت داشتن بمنظور ايجاد مركز مطبوعاتى به نتيجه نرسيد. على خدايى مايل بود نشريه‏ اى «همانند ”كيهان لندن“، اما از چپ» براه انداخته شود. وظيفه‏ اى كه حزب به من محول كرده بود اما وظيفه ‏اى ديگر بود. بهرجهت انتشار دوره دوم راه توده عملى شد كه در آن ”جز على و حوضش“ چيز ديگرى وجود نداشت.

زمانى كه من به ملاقات رفيق خاورى رفتم و خواستم با موافقت قبلى او به انتشار مجدد راه توده با كمك على خدايى بپردازم، رفيق خاورى به من هشدار داد و گفت اينكار را نكنم، زيرا روزى از همكارى با خدايى پشيمان خواهم شد. متاسفانه رفيق علتى براى سخنش ذكر نكرد و من آن را حمل بر مخالفت او با شخص على بخاطر تجربه دوران همكارى در افغانستان گذاشتم. از شرايط مشخص آنجا رفيق خاورى به من چيزى نگفت. و من كه جز على خدايى كسى را در اختيار نداشتم، همكارى با او را بلامانع ديدم.

آشنايى من با على از آنجا آغاز شد كه رفيق خاورى در دوران پيش از برگزارى كنفرانس ملى از من خواست، مسئوليت رفقاى آسيا را كه من در سفر خود هفته پيش از يورش اول به هند در آنجا و پاكستان سازمان داده‏ بودم، به على واگذار كنم. اولين ديدار در جريان پلنوم هيجدهم بود كه او و من در همكارى با رفيق صفرى مامور تنظيم اسناد شده بوديم. در جريان كنفرانس ملى و ديدار بعدى نيز در كابل بود. ما در ارتباط نامه ‏اى بوديم، تا او به پراگ منتقل شد. ديدار آخر در برلن چندين ما پيش از برگزارى پلنوم سال ٦٩ بود كه پيش‏تر به آن اشاره كردم.

سه- على خدايى با تدارك طولانى و درحالى كه در ظاهر رابطه خود را با من حفظ كرده بود، شرايطى را بوجود آورد كه به جدايى ما انجاميد. او به دو پرسش من در اين رابطه هيچ‏گاه پاسخى نداد. پرسش اول چگونگى سفر قريب به يك سال او به آمريكا و بازگشتش به اتريش بود و دوم آنكه، علت آنكه او قرار مشترك را درباره انتشار راه توده دوره دوم بوجود آمده بود، يك طرفه نقض كرد. اقدامى كه در ارتباط با ”كيانى“ انجام شد كه پيش‏تر اشاره ‏اى به او و گروهش شد. على خدايى كه خود به اين ارزيابى رسيده بود كه ارتباط اين گروه از طريق دستگاه اطلاعات سازمان‏ داده شده است، در هفته‏ هاى پس از سمينار اجرا شده در برلين درباره اقتصاد ملى، آنچنان عمل كرد كه من را مجبور نمود او را از خانه ‏ام اخراج كنم. او لااقل به شخص من رفتارى نشان داد كه جز نام ”خيانت“ نمى توان به آن اطلاق كرد.

درباره علل جدا شدن من از راه توده بايد بگويم طول مدت بيمارى، درمان‏هاى پياپى و تراكم كار پزشكى كه ناچار به انجام و ادامه آن بودم، به طور تدريجى و عملاً مرا از حضور فعال در راه توده بازداشته بود و خدايى با استفاده از اين موقعيت توانست فعاليت راه توده را از مسير قبلى كه پافشارى بر حفظ و تقويت دستاوردهاى قانون اساسى و دفاع از اصول و آرمان‏هاى انقلاب بهمن بود، منحرف نموده و به مسيرهاى ديگرى كه شبيه ”كيهان لندن“ بود، سوق دهد.

مصاحبه‏ هاى او با راديوهاى خارجى، ازجمله چندبار مصاحبه با راديوهاى مقيم آمريكا و ارتباط با عناصرى از محافل تبليغاتى در آمريكا مانند راديو پژواك (راديو ٢٤ ساعته فارسى زبان در آمريكا) كه بدون كوچكترين اطلاع من انجام شده بود، و از نظر محتوايى مورد قبول من نبود، ازاين جمله است.  

اين نوع عملكردهاى خدايى با توجه به اطلاع جديدى كه در اين مقطع از سفر سال ٧٠- ٦٩ او و خانواده ‏اش به آمريكا يافتم، زنگ خطرى بود كه در ذهن من نواخته شد و زمينه و ضرورت جدا شدن از او را قطعى ساخت. اقدامات بعدى او در دزديدن آرشيو نشريه و انتشار مخفيانه آن در شهرى ديگر صحت ضرورت قطع رابطه با او را اثبات نمود.

بعدها من از انتشار ”سايت“ جديدى توسط او به نام ”پيك ‏نت“ مطلع شدم.

از شرايط فعاليت اين شخص، همكاران و امكانات او كوچكترين اطلاعى نداشته و علاقه‏ اى نيز به داشتن هيچ نوع اطلاعى درباره اين شخص ندارم.

در باره ی “خاطرات” خدایی

یک- علت خاطرات را بايد در وحله نخست آن دانست كه براى او امكان بازگشت به ايران به احتمال تبديل شده است. با داستانسراي هاى موجود او براى خود و گروهى كه براه افتاده، به جمع ‏آورى سرمايه مشغول است.

اين نكته از اين نظر شايسته توجه است، زيرا او، با توجه به شرايطى كه در اختيار دارد و در زير به آن اشاره خواهم كرد، احتمالاً بسيار زود به ايران خواهد رفت و خواهد كوشيد براى خود جا باز كند. امكاناتى كه در اختيار دارد، به ‏ويژه گروهى كه در جريان رابطه كيانورى با راه توده مربوط شدند، زمينه اصلى را تشكيل مى دهند. اينكه او اعلام مى كند هنوز ارتباط با رفقايى را در ايران حفظ كرده‏ است، كه به معناى لو دادن وجود چنين ارتباطاتى نيز مى باشد، امرى كه از فردى همانند او بسيار بعيد است، احتمالاً براى جا انداختن بخشى از گروهى، اسمش را بگذاريم “كيانى“، مى باشد.

دو- داستانسرايى هاى او در آنچه انتشار يافته، توانايى او را نشان مى دهد كه با هسته ‏اى از واقعيت، موضوعى را چنان بربشمرد و شاخ و برگى به آن بدهد كه گويا سندى را مطرح مى سازد. اين قابليت نزد او كه از توانايش براى رومان نويسى و به قول خودش ”آب و رنگ“ دادن به مسائل ناشى مى شود، يكى از ابزارهاى مقاله نويسى او نيز است.

براى مثال، من او را به خانه قبلى خودم بردم و گاراژى را نشان دادم كه با ابعادى بزرگ‏تر از معمول ساخته بودم، تا در آن ”كاراوان“ها را براى رفتن به ايران آماده كنم و نشريات را در آن‏ها جا سازى كنم. او كه از من شنيده بود، كيانورى بعد از سال ٥٣ به سراغ ما به آلمان غربى آمده بود، با ”آب و رنگ“ تعريف مى كند كه كيانورى گفت، سقف گاراژ را بالا ببر، ديوارها را چنين و چنان كن و … . اين در حالى است كه كيانورى لااقل سه سال قبل از آنكه من اصلاً آن خانه ‏اى را ساخته باشم كه به على نشان دادم، به آلمان غربى آمد.

همين قصه را مى توان درباره كار محمد كاضمى گفت. در همان خانه كه صحبتش در بالا بود، كاراژ معمولى ديگرى من داشتم كه در آن محمد كاضمى اولين ماشينى كه به ايران رفت را جا سازى كرد. اين ماشين نه پژو، بلكه يك پاسات بود كه با آن مادر و پدر من به ايران بازگشتند. زنده ‏ياد عسگر دانش آن‏ها را تا مرز بازرگان همراهى كرد. اين اولين و تنها اتومبيلى بود كه كاضمى در گاراژ خانه جاسازى كرد. نوشته او اما با آنچنان آب و تابى مطرح شده است كه گويا شخص او، اگر در آن شركت نداشته است، اما لااقل تمامى اسناد مربوطه را در اختيار دارد و بر مبناى آن صحبت مى كند.

از اين نمونه‏ ها، مي توان باز هم برشمرد، مثلاً درباره تعداد و نوع اتومبيل ‏هاى ارسال شده و …، هدف از بيان اين نكات اما چيزى ديگر است.

اما پيش از پرداختن به اين امر، لازم به گوشزد است كه محمد كاظمى چند سال پيش به ايران رفت و تا آنجا كه مى دانم در ايران زندگى مى كند. لو دادن كارهاى مخفى او در آلمان، نه تنها كارى نارفيقانه و ضدحزبى است، بلكه قوياً بايد آن را اقدامى پليسى ارزيابى كرد. اگر على خدايى به اين كار دست مى زند، از روى ندانم ‏كارى نيست. در اين مورد ديرتر در ارتباط با شاهد گرفتن از عمويى و پرتويى و .. توضيح خواهم داد.

سه- براى نگارنده، ارزيابى انواع ريزه ‏كارىها كه او در مطالبش مطرح مى سازد، وجود ندارد، تا بتوان هسته واقعيت را در داستان‏هاى او كشف و توضيح داد. اما اگر بتوان از نكاتى كه اشاره كردم درباره جاسازى اتومبيل‏ ها براى كليه داستان‏ها نتيجه‏ گيرى عام كرد، امرى كه يكى از شيوه ‏هاى ارزيابى علمى نيز است. يعنى استفاده از امكان  Deduktion و يا استنتاج و نتيجه‏ گيرى. خود على از طبرى نقل مى كرد كه بايد به نكات ظريف، كوچك و به ظاهر كم اهميت توجه خاص داشت، زيرا مى توان از آن به نتايج عمده ‏اى رسيد. اين مطلب مضمون صحبتى است كه طبرى با او و ديگرانى در يك باغ در كرج داشته است، آنطور كه خود او تعريف مى كرد.

بدين ‏ترتيب مى توان اين نتيجه ‏گيرى را ممكن دانست كه تعريف‏ هاى با آب و تاب او و بيان موضع آنچنان كه او در احاطه كامل بر موضوع و پديده سخن مى راند، مى تواند درباره كليه مطالب ديگرى هم صدق كند كه او بيان كرده است.

اين نكته به‏ ويژه از آن‏رو قابل پذيرش است كه او هيج منبعى  – بجز چند شاهدت گرفتن از اين و آن –  براى سخنانش ارايه نمى دهد. مثلاً او در ارتباط با پدر من نمى گويد كه از راويى شنيد كه پدر من در محله از چه حرمتى برخوردار بوده است و …، بلكه آن را آنچنان مطرح مى سازد كه خواننده بايد تصور كند كه شخص على خود شاهد وقايع بوده است. البته اين امر هسته خود بزرگ بينى اى دارد كه در او بسيار قوى است، شايد در هر فرد ديگر هم، اهميت برجسته ساختن آن و جلب توجه به آن در اينجا، نه برخورد شخصى به على و نشان دادن نقاط ضعف او است، كه هيچكس فاقد آن نيست، ازجمله خود من، بلكه اهميت اين امر از آنجا ناشى مى شود كه على خدايى با اين حرف‏ها تدارك شرايط سياسى اى را مى بيند كه عليه منافع حزب توده ايران و جنبش توده‏ اى بوده و نمى توان در برابر آن سكوت كرد.

چهار- على خدايى مى داندكه دست على عمويى كه در ايران زندگى مى كند، زير ساطور است. پس برشمردن او به‏ عنوان شاهد براى حرف‏هاى خدايى، طلب كمك از كسى كردن است كه قاعدتاً به سكوت محكوم است. سكوت او، همان چيزى ار كار درمى آيد كه خدايى مى خواهد. تائيد حرف‏هاى او. اما ممكن است كه عمويى سكوت را بشكند. اين شكستن نيز علتى ندارد، جز دستى كه زير ساطور است. اگر شكستن سكوت با تائيد حرف‏هاى خدايى همراه باشد، درست آن هدفى است كه براى آن اين صحبت‏ها اكنون مطرح شده ‏اند و با آب و تاب و همانند داستان‏هاى هزارو يك شب و برنامه‏ هاى تلويزيونى سريال منتشر مى شوند.

پنج- به نظر من، ناميدن رفقايى كه به اين يا آن سو دستشان زير ساطور است، به عنوان شاهد، از اين‏رو نمايى است از برنامه بزرگ تدارك اعتبار براى بازگشت به ايران، زيرا اصلاً طرح اين مسائل در شرايط كنونى هيچ علت ديگرى ندارد. در شرايط كنونى در ايران نبرد طبقاتى اى در جريان است كه شناخت و توضيح آن وظيفه توده ‏اى ها مى باشد با هدف دستيابى به وحدت نظر و ايجاد شرايط مبارزاتى موفق در ايران در چهارچوب حزبى واحد، خدايى برعكس در اين زمينه نه تنها حرفى براى گفتن ندارد، بلكه كوچكترين تمايل و نيازى هم به آن ندارد.




نامه رفیق عاصمی به رفیق خاوری: طرح تنها مسئله ”آزادى ها“ کافی نیست!

سخن روز شماره ۴
۴ آبان ۱۴۰۰، ۲۶ اکتبر ۲۰۲۱

مقدمه “توده ای ها”

هیئت تحریریه “توده ای ها” تصمیم گرفته است که بعضی از نامه ها، دست نوشته ها و مصاحبه های منتشر نشده از رفیق شادروان عاصمی را به خاطر اهمیت تاریخی آنها به انتشار برساند. به جز تصحیح غلط های املایی هیچ تغییری دیگری در متن اصلی داده نشده است.
“توده ای ها”

*****

9 مه 2009

رفيق عزيز خاورى

بدنبال صحبت تلفنى ٧ ماه مه، تصميم گرفتم از انتشار نوشتار آماده شده در شرايط كنونى صرفنظر كنم.

شايد در اين بين، نوشتار درباره ”راه توده“ را در ”توده‏اى ها“ مطالعه كرده باشيد. بى تفاوت از آنچه ميان ما موضوع گفتگو است، مبارزه عليه برنامه ارتجاع براى سازمان سازى و رهبرتراشى براى حزب، برنامه گذشته و حال من هست و به آن عمل خواهم كرد. در تائيد برداشت شما، اخيراً هم شواهدى پديد آمده ‏اند كه ناگفته نخواهم گذاشت. ازجمله درباره تارنگاشت‏ هاى ديگر. طرح مسائل از ديدگاه و از جايگاه حزب مى توانست نقشى بسيار پراهميت‏ تر بيابد.

متاسفانه امكان توضيح نكته دومى كه به نظر من در ميان گذاشتن آن از اهميت برجسته‏ اى برخوردار است، در صحبت تلفنى پديد نيامد. لذا نكاتى در مورد آن برايتان مى نويسم.

در شرايط كنونى بايد مضمون و درونمايه ”جبهه ضدديكتاتورى“ را توسعه داد. هنگامى كه ميرحسين موسوى نيز مجبور است درباره اصل‏هاى ٤٣ و ٤٤ قانون اساسى صحبت كرده و آن را به موضوع تبليغات انتخاباتى خود تبديل نمايد، اعترافى است به ژرفش تضاد اصلى در جامعه. تضادى كه حاكميت سرمايه ‏دارى باوجود يكدست شدنش بعد از انتخاب احمدى نژاد در چهار سال پيش، قادر به حل آن نشده است.

پاسخ حزب به اين وضع، مى تواند و به نظر من بايد موضعگيرى صريح و روشن درباره وضع اقتصادى كشور باشد. اين تنها به معناى برشمردن گرانى، كمبودها، تخريب‏ توليد داخلى، واردات بى رويه و … نيست. نكته اساسى موضع‏گيرى براى دورنماى رشد اقتصادى كشور، راه رشد اقتصادى است. راه رشدى كه مسلما بند نخست آن، بايد نفى قاطع و صريح و روشن اجراى برنامه امپرياليستى ”خصوصى و آزادسازى اقتصادى“ باشد.

مبارزه خلق ونزوئلا و شخص چاوز در ده سال اخير، در تائيد بى چون و چراى درستى موضع‏ گيرى عليه نسخه نوليبرال سرمايه‏ دارى است، كه اكنون و با پيروزى اخير او در همه ‏پرسى ماه فوريه، سيماى روشن‏تر و دقيق‏تر مى يابد و جهت‏ گيرى سوسياليستى را با صراحت بيش‏تر با مردم در ميان مى گذارد.

طرح تنها مسئله ”آزادى ها“ در چارچوب ”جبهه ضدديكتاتورى“، بازگشت و عقب‏ نشينى از اهداف انقلاب بهمن است، كه با اصل‏هاى زيربنايى و اقتصادى خود، راه رشد غيرسرمايه‏ دارى را براى آينده گشوده بود. در ميان گذاشتن تنها آماج آزادى به مثابه هدف مبارزات كنونى، بازگرداندن انقلاب به سطح انقلاب بورژوازى است.

فروپاشى كشورهاى سوسياليستى سابق، از راه طرح همين يك شعار ”ژورناليستى“ ممكن شد. دستاوردهاى اجتماعى- سوسياليستى، سطح فرهنگ پيش‏رفته، آموزش، برخوردارى از درمان رايگان، تامين شغل و تامين خدمات در دوران پيرى با همين شعار ”آزادى“ در اين كشورها پايمال شد. بازسازى سرمايه ‏دارى در اين كشورها، بازگشتى ضدانقلابى بود.

طرح روشن و صريح نكته بالا، نكته پراهميتى در بروز سرشت انقلابى حزب است. مرز ضرورى را بين حزب و جريان‏هاى بورژوازيى، صرف نظر از فراكسيون‏هاى آن در حاكميت كنونى و يا در اپوزيسيون راست خارج از كشور، پديد مى آورد. به اتحادهاى اجتماعى، درونمايه مردمى و انقلابى مى دهد. نقش راهبردى حزب را در مبارزه براى آزادى و ترقى اجتماعى برجسته مى سازد. خواست زحمتكشان، خواست طبقه كارگر كه از منافع كل اجتماع دفاع مى كند را جايگزين خواست لايه‏ هاى خرده‏ بورژوازى و نيروهاى واپسگرا و همچنين نيروهاى راست در درون و بيرون از كشور مى سازد. اين به معناى برافراشتن پرچم حزب توده ايران، حزب طبقه كارگر ايران بر فراز نبردهاى اجتماعى- طبقاتى خواهد بود.

به نظر نگارنده، يكى از نكته ‏هاى پراهميتى كه مى تواند و بايد به موضوع گفتگوى صميمانه درون حزب تبديل گردد، اين نكته پراهميت پيش گفته است. آماجى كه با ژرفش تضاد اصلى در جامعه، از مبرميت خاص برخوردار شده است.

رفيق عزيز، شرايط حاكم بر رابطه ميان ما، بيست سال است كه به پايمال شدن حق نگارنده براى انجام وظايف حزبىش انجاميده. بدون ترديد، اين نامهربانى و سهل ‏انگارى در برابر حق يك رفيق توده ‏اى، يكى از علل عمده نادرستىها و اشتباه ‏هاى در گذشته بوده است، كه مى توانسته پيش نيايد. مى توان گذشته را گذاشت و از آن گذشت، اگر بتوان آينده را در خدمت حفظ منافع و مصالح حزب و حق مسلم هر توده‏اى صادق و دلسوزى سازمان داد، كه شركت در سرنوشت حزب را به‏ مثابه نياز درونى و انسانى خود حس مى كند و آماده دفاع از آن و مبارزه براى دسترسى به آن مى باشد.