منافع ملی ایران و سیاست متضاد خارجی رژیم ولایی

سخن
روز ۶۵
/۹۸

۱۶
دی ۱۳۹۸ ۶ ژانویه ۲۰۲۰

مانور
مشترک دریایی چین، روسیه و ایران در دریایی
عمان هنوز پایان نیافته است که امپریالیسم
آمریکا ناخشنودی خود را نسبت به این مانور
که علیه کوشش اوست برای ایجاد برتری نظامی
در خلیج فارس، نشان داد
.
توطئه
ی تروریستی امپریالیسم آمریکا این بار
هم منافع ملی ایران و دیگر کشورهای منطقه
را هدف قرار داده است.
هدف
امپریالیسم آمریکا دامن زدن به تشنج و
بهره گیری از آن برای حفظ حضور خود در
منطقه خاورمیانه
و
پاره پاره کردن کشورهای آن، ازجمله ایران

است
.

ایران
باری دیگر با وضع خاصی
روبروست که پس از پیروزی و آزادی خرمشهر
از دست تجاوزگران خارجی و متحدان آن روبرو
بوده است
.

در
آن تاریخ حزب توده ایران با اعلام موضع
میهن دوستانه خود مبنی بر ضرورت پایان
دادن به جنگ پس از آزادی خرمشهر، ارزیابی
میهن دوستانه خود را با شفافیت و قاطعیت
مطرح نمود
.
حزب
توده ایران ارزیابی خود را تنها بر پایه
ی
حفظ
منافع
ملی ایران

قرار داد و می بایستی قرار می داد
.
اکنون
نیز باید از همین شیوه ی علمی و مردمی و
ضد امپریالیستی پیروی نمود
.

سیاست
استعمارگرانه ی امپریالیسم از دیر باز
به اهمیت دامن زدن به اختلاف‌های مذهبی
و قومی برای پیشبرد مقاصد خود پی برده است
و این سیاست ضد مردمی و ضد منافع خلق ها
را به سیاست عمومی خود بدل ساخته است
.
نباید
به دام آن افتاد.

رژیم
ضد مردمی و ضد دمکراتیک ج ا نیز سالیان
طولانی است که در اجرای سیاست دامن زدن
به اختلاف‌های مذهبی و قومی
به
متحد طبیعی سیاست امپریالیستی بدل شده
است
.
تفاوت
ظاهری میان دو سیاست شیعوی رژیم ولایی و
نواستعماری امپریالیسم نباید به
ابزار
پوشش
برای
رابطه
ماهوی میان دو سیاست ضد مردمی، ضد دمکراتیک
و تجاوزگرانه

بدل گردد
.
شرکت
ج ا در پاره پاره کردن یوگسلاوی، همکاری
با امپریالیسم آمریکا برای نابودی استقلال
افغانستان و نمونه‌های دیگر این رابطه
ی را نشان می‌دهد و پیامدهای فاجعه آمیز
آن را برای استقلال و تمامیت ارضی کشورها
به ثبوت می رساند
.

چنین
سیاستی در تضاد قرار دارد با سیاست
واقع‌بینانه همکاری میان جمهوری خلق
چین، جمهوری
فدراتیو
روسیه
و ایران که در مانور اخیر مشترک در دریای
عمان برگزار شد
.
رژیم
ولایی باید میان این دو سیاست جایگاه خود
را
با
صراحت

روشن سازد
.
ادامه
سیاست شیعوی به عنوان گویا ٬٬صدور انقلاب
اسلامی٬٬ سیاستی ارتجاعی و ضد انقلابی
است.

سیاستی
است تجاورگرانه
و علیه منافع خلق ها و به ویژه علیه منافع
ملی ایران
.

نباید
فراموش نمود که ولادیمیر پوتین اخیراً و
در ارتباط با حمله ی موشکی به صنایع نفتی
عربستان که امپریالیسم آمریکا آن را به
ایران نسبت داد، با صراحت بیان نمود که
روسیه
«نیروی
آتش نشانی نیست»!
نباید
فراموش کرد که سال هاست که ایران عضو ناظر
در گروه شانگهای است، بدون آنکه بتواند
به طور رسمی به عضویت آن
درآید.

باید
به سیاست به نعل و به میخ زدن پایان داد
.
سیاست
خارجی صلح آمیز حکم می‌کند که ایران
نیروهای خود را
در
کشورهای دیگر
به
کشور بازگرداند
.
بازگشت
نیروهای ایران از سوریه، بازگشتی ظفرنمون
است،

زیرا در جهت خنثی سازی سیاست استعمارگرانه
امپریالیستی برای پاره پاره کردن کشور
عربی سوریه مؤثر
بوده است
.

مردم
میهن ما برای تحقق بخشیدن به خواست خود
برای دستیابی به
«نان،
کار، آزادی»
عزمی
راسخ دارند.
رژیم
ولایی که سرکوبگر جنبش مردمی و دمکراتیک
در ایران است، بر پای
ه
ای

لرزان قرار دارد
.
مردم
میهن ما مبارزه برای گذار از دیکتاتوری
را دالان تاریخی مبارزه علیه تجاوزگری
امپریالیسم می‌دانند و از موضع انقلابی
خود عدول نخواهند کرد
.




حزب تودهٔ ایران و مبارزه در راه دمکراسی

نویسنده: 
ملکه محمدی
۱۰مهر
برگرفته از : 
ویژه‌نامه «دنیا»، ۳۵ سال حزب تودهٔ ایران، مرداد ۱۳۵۵

«اپورتونیست‌های چپ» چنان خود را در برابر بود و نبود آزادی‌های سیاسی بی‌تفاوت نشان می‌دهند که گویی اشکال متفاوت دیکتاتوری بورژوازی برای‌شان یکسان است.
اما در سال‌هایی که فاشیسم در اروپا سربلند کرده بود، گئورگی دیمیتروف، رهبر زحمتکشان بلغارستان در کنگره هفتم بین‌الملل کمونیستی کسانی را که در چنین موضع نادرستی بودند آنارشیست خواند.
 
حزب تودهٔ ایران ـ حزب طبقه کارگر ایران ـ از نخستین دم حیات با تکیه بر بینش علمی مارکسیسم ـ لنینیسم، مبارزه در راه دمکراسی را یکی از حلقه‌های اصلی مبارزه طبقه کارگر در راه انقلاب اجتماعی قرار داد.
روشن است که مسأله دموکراسی با طبقات اجتماعی و خصلت دولت پیوند دارد و در سراسر تاریخ بشری انواع دموکراسی پدید شده مانند دموکراسی برده‌داران در یونان، دموکراسی نظامی، دموکراسی قبیله‌ای وغیره.
در دوران اخیر تاریخ بشر بیش از دو نوع دموکراسی وجود نداشته وندارد:
دموکراسی بورژوایی که حقوق و آزادی‌های دموکراتیک را در چارچوب سیستم بهره‌کشی سرمایه‌داران و سلطه اقتصادی و سیاسی یک اقلیت ستمکار واستثمارگر محدود می‌کند. لذا سطحی، تنگ، مسخ شده و سالوسانه باقی می‌ماند.
دموکراسی سوسیالیستی که عالی‌ترین شکل دموکراسی در سراسر تاریخ بشری است. یعنی دموکراسی اصیل و واقعی برای اکثریت مردم و برای کلیه زحمتکشان است. شرکت وسیع آنان را در تصمیم‌گیری وحل مسائل اقتصادی و سیاسی ساختمان جامعه سوسیالیستی تأمین می‌کند، به حل اصولی مسأله آزادی و برابری زنان و حل اصولی مسئله ملی و نژادی توفیق می‌یابد، تضادهای طبقاتی را از میان برمی‌دارد و شرایط مادی تحقق حق همه مردم را به کار، فرهنگ، آموزش، بهداشت تأمین می‌کند.
اما در شرایط کشورهایی نظیر کشور ما روشن است که راه حصول به دموکراسی سوسیالیستی بلاواسطه و فوری نیست. باید نخست مراحل معینی از مبارزه علیه امپریالیسم و ارتجاع را به‌پایان رساند که در شرایط کشورهایی نظیر کشور ما این مبارزه الزاماً شعار دفاع از دموکراسی بورژوایی را نیز در بر می‌گیرد و وجود آزادی‌های سیاسی را برای تشکل و مبارزه زحمتکشان امری ضرور برمی‌شمرد.
حزب ما در مبارزه خود برای آزادی‌های سیاسی هرگز دچاز پندار نبود، بلکه بر تحلیل علمی لنین از دموکراسی بورژوایی تکیه داشت که از یکسو به افشای خصلت طبقاتی، محدود و سطحی آن می‌پردازد و از سوی دیگر بر ضرورت مبارزه در راه آن به‌منظور تسهیل سازماندهی و تربیت سیاسی و مبارزه توده‌ها تکیه می‌کند.
برای ما شعار مبارزه در راه دموکراسی از آغاز امری اساسی بود تا بتوان با استفاده از امکانات علنی مبارزه، رشته‌های پیوند خود را با توده‌ها در سراسر کشور تقویت کرد، آگاهی سیاسی توده‌ها را اعتلاء بخشید، آنان را در صفوف خود متشکل ساخت، به عرصه مبارزه علیه امپریالیسم و ارتجاع گسیل داشت و برای دگرگونی‌های بنیادی جامعه آماده کرد.
حزب ما از آغاز با ارزیابی صحیح وضع اقتصادی ـ اجتماعی کشور و تشخیص درست مراحل انقلاب این اصل لنینی را رهنمود عمل قرار داد که: «…مادام که مبارزه طبقه کارگر برای تصرف قدرت در دستور روز نیست، بدون تردید باید از اشکال دموکراسی بورژوایی استفاده کنیم». (کلیات آثار لنین، به زبان آلمانی، جلد ۲۸، صفحه ۴۲۶، تکیه از ماست)
حزب ما از آغاز ضمن آنکه مبارزه کارگران و سایر اقشار زحمتکش را علیه طبقات بهره‌کش سازمان می‌داد و رهبری می‌کرد با افشای اقدامات اختناق‌آمیز رژیم و با توضیح زیان‌های جبران‌ناپذیر شیوه‌های استبدادی حکومت، آنان را به عرصه مبارزه در راه حفظ آزادی و ضرورت گسترش و تحکیم دموکراسی سوق می‌داد.
حزب تودهٔ ایران میان انجام وظایف سوسیالیستی حزب طبقه کارگر و وظایف عمومی دموکراتیک آن پیوند عمیق قائل بود و این رهنمود لنین را آویزه گوش داشت که: «مبارزه کامیابانه در راه امر طبقه کارگر بدون نیل به آزادی سیاسی و اجتماعی و دموکراتیزه کردن نظام سیاسی میسر نخواهد بود.» (لنین، وظایف سوسیال دموکرات‌های روسیه، صفحه ۱۰)
حزب تودهٔ ایران اعتقاد راسخ داشت که وجود آزادی‌های دموکراتیک و سازماندهی علنی طبقه کارگر و سایر قشرهای محروم در راه خواست‌های صنفی و سیاسی شانس پیروزی زحمتکشان را در مبارزه تسهیل خواهد نمود، هر پیروزی، پیروزی دیگر را به‌دنبال خواهد داشت، شوق مبارزه را در قشرها و طبقات محروم جامعه اعتلاء خواهد بخشید، آنان را در عرصه‌های گوناگون مبارزه آبدیده خواهد کرد و برای مرحله قطعی و نهایی مبارزه علیه دشمن آماده خواهد ساخت.
ارتجاع و امپریالیسم، دو دشمن عمده خلق‌های میهن ما درست از همین می‌ترسیدند. هنگامی که با پیدایش شرایط کم و بیش مساعد پس از شهریور ماه سال ۱۳۲۰ توده‌های مردم که تشنه دموکراسی، آزادی و استقلال بودند، پیرامون حزب ما گرد آمدند وحزب تودهٔ ایران با تکیه بر آنان به سازمان سیاسی نیرومندی بدل شد، ارتجاع و امپریالیسم به وحشت افتادند.
جاذبهٔ حزب ما که بیانگر آرمان‌های طبقه کارگر و دیگر قشرهای زحمتکش بود، آنان را نگران ساخت. با آنکه کاخ دیکتاتوری رضاشاه فرو ریخته بود، ولی ابزار وعمال دیکتاتوری دست نخورده باقی بود. آن‌ها در دربار، دولت و مجلس همه اختیارات را در کف داشتند و هرچند با سقوط رضاشاه ناگزیر گام‌هایی پس نشسته بودند، اما گسترش جنبش دموکراتیک و ضداستعماری میهن ما زیر درفش حزب طبقه کارگر آنان را بیمناک می‌ساخت. از این‌رو در همان نخستین سال‌های تأسیس حزب تودهٔ ایران توطئه‌های گوناگون علیه حزب ما آغاز شد.ددر این جا ما قصد بازگو کردن تاریخ حزب را نداریم، ولی ضرورت ایجاب می‌کند که به برخی حوادث آنروز که می‌تواند تجربه‌آموز مبارزان امروزی باشد به اشاره یاد کنیم. به‌ویژه در شرایط کنونی که حزب ما بار دیگر مبتکر تشکیل جبههٔ ضد دیکتاتوری شده است.
جبهه آزادی (سال ۱۳۲۳)
حزب ما هنور در آغاز حیات بود که با حمایت امپریالیسم، گروه‌های ضد ملی چندی با نیت مبارزه علیه حزب ما پدید آمدند. هواداران بازگشت به دیکتاتوری در دربار، دولت و مجلس به‌دست ماموران انتظامی و چاقوکشان گروه‌های ضد ملی، یورش گسترده‌ای به سازمان‌ها و اعضای حزب ما به‌ویژه در شهرستان‌ها آغاز کردند. یورش به حزب ما در واقع یورش به دموکراسی، یورش به همه نیروهای ضد دیکتاتوری بود که اگرچه این نیروها متشکل نبودند ولی به‌صورت گروه‌های کوچک، عناصر مجزا، روزنامه‌نگار و نماینده مجلس وجود داشتند و بیانگر خواست‌های قشرهای معینی از جامعه بودند.
حزب ما که زیر فشار قرار گرفته بود، زنگ خطر را بصدا درآورد و کوشید توجه همه کسانی را که مخالف بازگشت به دیکتاتوری هستند به وخامت وضع جلب کند. حزب در این زمان به اقدامات گسترده‌ای دست زد. از یکسو مردم را علیه کسانی که خواب دیکتاتوری می‌دیدند بسیج نمود و از سوی دیگر کوشید تا مخالفان دیکتاتوری را در یک جبهه گرد آورد ونیروهای پراکنده را متحد سازد.
حزب با آموزش از این رهنمود لنین که طبقه کارگر در مبارزه دموکراتیک یعنی سیاسی تنها نیست، زیرا تمام آن عناصری که در اپوزیسیون سیاسی هستند یعنی قشرها و طبقاتی که از سلطنت مطلقه بیزارند و به شکلی از اشکال علیه آن مبارزه می‌کنند، در کنار آن قرار دارند (جزوه وظایف سوسیال دموکرات‌های روسیه، صفحه ۱۰) ، ابتکار تشکیل جبهه‌ای که کلیه عناصر مختلف دیکتاتوری را در خود گرد آورد بدست گرفت.
تلاش‌های پیگیر حزب ما در این راه منجر به تشکیل جبهه‌ای به نام «جبهه آزادی» شد (سال ۱۳۲۳).
ماده ۲ برنامه عمل جبهه، «مبارزه شدید برای برقراری حکومت ملی بر اساس قانون اساسی و رژیم دموکراسی» را تأکید می‌کرد. این جبهه در آغاز فقط با شرکت ۱۲ مدیر روزنامه تشکیل شد، ولی پس از یک سال ۴۴ مدیر و روزنامه‌نگار از سراسر کشور که در واقع نیمی از مجموع روزنامه‌ها ومجلات منتشره در آن زمان بودند و مواضع سیاسی به‌کلی گوناگونی داشتند به عضویت «جبهه آزادی» در آمدند. (نظری به جنبش کارگری و کمونیستی در ایران، عبد الصمد کامبخش، صفحه ۹۹)
جبهه، مبارزه مشترکی را علیه اقدامات اختناق‌آمیز دولت آغاز کرد. این نخستین وحدت عمل نیروهای ضد دیکتاتوری در برابر هواداران بازگشت به دیکتاتوری بود که جا دارد برای مبارزان امروزی پندآموز باشد. با آنکه دشمن هیچ فرصتی را برای تفرقه‌افکنی در صفوف نیروهای ضد دیکتاتوری از دست نمی‌داد و این نخستین تجربه وحدت عمل، به علل گوناگون خالی از نقص نبود، ولی نمونه اقدامات «جبهه آزادی» را باید از جمله:
مخالفت با نخست وزیری صدرالاشراف، بازپرس آزادی‌خواهان جنبش مشروطه، مبارزه علیه تمدید مجلس چهاردهم و نیز مبارزه علیه اقدامات ضد دموکراتیک دولت دانست.
جبهه مطبوعات ضد دیکتاتوری (سال ۱۳۲۷)
دومین تجربه اتحاد نیروهای ضد دیکتاتوری در سال ۱۳۲۷ بود. رژیم شاه پس از آنکه با دستیاری امپریالیست‌ها موفق شد جنبش دموکراتیک خلق‌های آذربایجان و کردستان را که مورد پشتیبانی کامل حزب ما و سایر نیروهای مترقی بودند سرکوب کند و دستاوردهای گرانقدر این دو جنبش را پایمال سازد، حزب ما را که به‌مثابه پرچمدار مبارزه علیه امپریالیسم و ارتجاع و مدافع پیگیر حقوق خلق‌های ستمدیده ایران در صحنه بود آماج یورش‌های بعدی خود قرار داد.
حزب که بار دیگر احساس خطر می‌کرد، ضمن افشاگری پردامنه از اقدامات ضد دموکراتیک رژیم تصمیم گرفت به همه نیروهای ملی ومترقی هشدار دهد و از آنان بخواهد که نیروی خود را یکی سازند و مبارزه مشترکی را علیه دشمن مشترک یعنی هواداران دیکتاتوری آغاز کنند.
هیأت اجرائیه کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران در این هنگام اعلامیه‌ای انتشار داد که در آن پس از جلب توجه مردم به اقدامات تضییقی رژیم و نقشه‌های پلید پنهانی آن گفته می‌شد:
«… توطئه ارتجاع فقط بر ضد مجاهدین حزب ما چیده نشده، بلکه هدف آن وسیع و عمومی است. هدف آن برقراری حکومت مطلق‌العنانی و سلب هر گونه شخصیت از افراد ملت است.
(نامه مردم، ۲۵ فروردین سال ۱۳۲۷)
در این اعلامیه به‌منظور جلوگیری از خودسری رژیم حاکم، صیانت آزادی و دفاع از مشروطیت و قانون اساسی از مطبوعات، نمایندگان مجلس و رجال اجتماعی دعوت شده بودند تا با حزب تودهٔ ایران همصدا شوند. دعوت حزب تودهٔ ایران همراه با تلاش شبانه‌روزی اعضای آن برای جلب توجه افکارعمومی، سازمان‌ها و رجال سیاسی سرانجام منجر به تشکیل جبهه‌ای به‌نام « جبهه مطبوعات ضد دیکتاتوری» شد (اردیبهشت سال ۱۳۲۷).
شعار جبهه عبارت بود از :« همه با هم برای دفاع از مشروطیت وقانون اساسی».
در « جبهه مطبوعات ضد دیکتاتوری» ۷۴ نفر از مدیران و سردبیران روزنامه‌ها و مجلات منتشره در تهران وشهرستان‌ها گرد آمدند و موجودیت خود را با انتشار اعلامیه‌ای اعلام داشتند. اعلامیه « جبهه مطبوعات ضد دیکتاتوری» نشان می‌داد که شرکت کنندگان جبهه چگونه بدرستی خطر را دریافته، عمده را از غیر عمده باز شناخته و علیرغم اختلاف عقیده سیاسی به ضرورت وحدت عمل در برابر دشمن مشترک پی برده‌اند.
در اعلامیه گفته می‌شد: «… حملات استبداد و دیکتاتوری متوجه روزنامه خاص و مسلک مخصوصی نیست، بلکه هر کسی ابراز وجود کند و شخصیتی برای خود قائل باشد و نخواهد در شمار نوکران همرنگ و متشکل دیکتاتور درآید، دارای هر عقیده و مسلکی باشد با حکم خاتمه خدمت و با مشت و سیلی و با گلوله طپانچه از او استقبال خواهند کرد … مطبوعات که رکن چهارم مشروطیت و یکی از پایه‌های سدید دموکراسی است نیز مستقلاً در معرض این خطر است و چنانکه می‌بینیم صاحبان قلم دارای هر عقیده ومسلکی که هستند از طرف مزدوران جنایتکار دیکتاتوری مورد حمله مرگبار قرار می‌گیرند.
از این جهت ما امضاکنندگان، ارباب جراید و سردبیران با حفظ عقاید و مسالک متفاوت خویش به‌منظور جلوگیری از ظهور دیکتاتوری و به‌منظور حفظ مزایای قانون اساسی و حفظ آزادی‌های فردی از قبیل آزادی قلم، آزادی بیان، آزادی مسکن و آزادی اجتماعات با اتکای به روح منشور ملل متفق که در مجلس شورای ملی ایران نیز به‌تصویب رسیده است، یک جبهه مطبوعاتی به نام «جبهه مطبوعات ضد دیکتاتوری» بوجود آورده ایم.» (نامه مردم، ۲۹ اردیبهشت ۱۳۲۷)
در این جبهه روزنامه‌های وابسته به حزب تودهٔ ایران، روزنامه‌های وابسته به حزب دموکرات و نیز روزنامه‌های آتش، خدنگ، وظیفه، قیام ایران، آزادگان، علی بابا، آتشبار، الفبا، اقدام، اختر شمال، مجله محیط، روزنامه ستاره، کشور، ایران نو و ده‌ها روزنامه ومجله دیگر با مواضع سیاسی گوناگون عضویت داشتند. عده‌ای از نمایندگان مجلس مانند حائری‌زاده و علی اقبال و برخی دیگر عضویت جبهه را پذیرفته بودند.
«جبهه مطبوعات ضد دیکتاتوری» دو اصل زیرین را پایه فعالیت خود قرار داد.
۱ـ بررسی علل پیدایش دیکتاتوری و عوامل ایجاد آن
۲ـ افشای اقدامات ضد دموکراتیک دولت.
تشکیل جبهه ضد دیکتاتوری هشداری به هواداران دیکتاتوری بود. آن‌ها که قصد داشتند به توقیف وسیع روزنامه‌ها و بازداشت و تبعید مخالفان دست زنند مجبور شدند ولو به‌طور موقت عقب بنشینند. روزنامه آتش از قول یک مقام آگاه نوشت:
«تأثیر اتحاد مطبوعات ایران به پایه‌ای بود که در عرض دو هفته اخیر از یک تحول بزرگی که منظور اصلی آن توقیف جراید و تبعید بعضی افراد و شخصیت‌های سیاسی و دگرگون ساختن اوضاع بود جلوگیری کرد و فعلاً این نقشه را تا مدتی به تعویق انداخت. (نامه مردم، ۷ اردیبهشت ۱۳۲۷)
روزنامه خدنگ نوشت:
«غداره‌ها غلاف شد ولی نبرد ما علیه دیکتاتوری با شدت ادامه دارد.» (نامه مردم، ۷ اردیبهشت ۱۳۲۷)
جبهه مطبوعات ضد دیکتاتوری که می‌توانست آغازی برای تشکیل جبهه وسیع همه نیروهای ضد استبداد باشد متأسفانه با صحنه‌سازی ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ نتوانست به حیات خود ادامه دهد. حزب ما غیر قانونی اعلام شد و ارتجاع و امپریالیسم یورش گسترده‌ای را به نیروهای مخالف آغاز کردند.
حزب تودهٔ ایران در شرایط مخفی مبارزه هم که تا امروز ادامه دارد، لحظه‌ای از مبارزه برای احیای آزادی‌های مصرحه در قانون اساسی و اعلامیه حقوق بشر بازنایستاده است.
مبارزات حزب ما علیه دستبردهای مکرر شاه به قانون اساسی، برای تأمین فعالیت علنی احزاب و سازمان‌های مترقی برای آزادی فعالیت سندیکایی، برای دفاع از حقوق خلق‌های محروم ایران و رفع ستم ملی، برای برابری حقوق زنان، برای آزادی مطبوعات و آزادی بیان، علیه خودسری نظامیان، برای برچیدن دادگاه‌های نظامی و واگذاری مجدد اختیارات قوه قضائیه به مراجع دادگستری، علیه سازمان جاسوسی و آدمکشی ساواک، علیه ترور و شکنجه مخالفان و برای آزادی زندانیان سیاسی همه و همه بخشی از مبارزه حزب ما در راه آزادی‌های دموکراتیک است.
مبارزه حزب ما در راه آزادی‌های سیاسی، هم از طرف «اپورتونیست‌های چپ» و هم از طرف جناح افراطی هیأت حاکمه بسرکردگی شاه تخطئه شده است. اپورتونیست‌های چپ بر مبارزه حزب ما در راه احیای آزادی‌های دموکراتیک یکباره قلم بطلان می‌کشند و آن‌را بسخره می‌گیرند. هواداران حکوت مطلقه و در رأس آن خودٍ دیکتاتور به این بهانه که دموکراسی بورژوایی «الگوی غربی» است و با «ویژگی‌های» ایران تطبیق نمی‌کند، تمام حقوق و آزادی‌های اساسی مردم مردم را پایمال ساخته است.
به این هر دو سفسطه پاسخ می‌دهیم.
«اپورتونیست‌های چپ » و مخالفت آنان با شعار مبارزه برای آزادی‌های دموکراتیک
«اپورتونیست‌های چپ» مبارزه حزب ما را در راه دموکراسی و آزادی‌های مصرحه در قانون اساسی و اعلامیه حقوق بشر «سازشکارانه» و به «آرزوی مقامات حساس» و «در انتظار عنایات شاه برای استتقرار دموکراسی» و «اپورتونیسم» تعبیر کرده‌اند.
همانطور که در آغاز یادآور شدیم، حزب ما بی آنکه درباره خصلت دموکراسی بورژوایی دچار پندار نادرست باشد، همین دموکراسی را به‌رغم نارسائی‌های آن چون روزنه‌ای برای تنفس آزاد توده‌ها، آگاهی و تجهیز و تشکل آنان ضرور می‌داند.
لنین می‌آموزد: «در شرایطی که حکومت مطلقه پلیس تمام اجتماعات، روزنامه‌های کارگری و انتخاب نمایندگان کارگران را ممنوع ساخته، کارگران نمی‌توانند با هم متحد شوند. برای آنکه این اتحاد تحقق پذیرد باید حق تشکیل اتحادیه‌های دلخواه را داشت، باید از آزادی‌های سیاسی برخوردار بود.» (لنین، جلد ۶، صفحه ۳۶۷)
کسانی از «چپ» برای تخطئه مبارزه حزب ما در راه دموکراسی چنین استدلال می‌کنند:
«اصولا طرح خواست‌های دموکراتیک و مبارزه در راه آن برای رسیدن به دو هدف مرحله‌ای صورت می‌گیرد: هدف اول بالا بردن سطح آمادگی توده‌ها و آماده نمون آن‌ها برای قیام قطعی و نهایی است و هدف دوم ایجاد شرایط مناسب برای فعالیت علنی و وسیع در بین توده‌ها و متشکل نمودن آن‌هاست. ولی ترور و خفقانی که مدت قریب به ۱۸ سال است سراسر کشور را فرا گرفته و روزبروز بر شدت و دامنه آن افزوده می‌شود و شدت عملی که رژیم در منکوب کردن مخالفین خود به خرج می‌دهد و به گلوله بستن هر تظاهراتی ولو ابتدایی‌ترین خواست‌ها، نشاندهنده این واقعیت است که اکثریت خلق از ماهیت رژیم شناخت صحیحی داشته است.» (ایران آزاد، شماره ۷۴، مهر و آبان ۱۳۴۹)
و بدین سان مبارزه در راه دموکراسی را امری عبث وغیر ضرور قلمداد می‌کنند و عامل ترور و اختناق را غیر مستقیم حلال مسأله آگاهی و تجهیز زحمتکشان می‌دانند.
اولاً میان «فعالیت علنی و وسیع در بین توده‌ها» و «بالا بردن سطح آگاهی توده‌ها و آماده نمودن آن‌ها برای قیام قطعی و نهایی» پیوند ارگانیک وجود دارد و اولی باید مآلا هدف دوم را تأمین کند.
ثانیاً میان شناخت صحیح اکثریت خلق از ماهیت یک رژیم سیاسی و آمادگی او برای تشکل و مبارزه با آن رژیم سیاسی تفاوت وجود دارد.
حزب ما آزادی‌های سیاسی را قبل از همه برای تبدیل شناخت زحمتکشان از رژیم به مبارزه عملی علیه رژیم ضرور می‌داند.
«اپورتونیست‌های چپ» چنان خود را در برابر بود و نبود آزادی‌های سیاسی بی تفاوت نشان می‌دهند که گویی اشکال متفاوت دیکتاتوری بورژوازی برایشان یکسان است.
اما در سال‌هایی که فاشیسم در اروپا سربلند کرده بود، گئورگی دیمیتروف، رهبر زحمتکشان بلغارستان در کنگره هفتم بین‌الملل کمونیستی کسانی را که در چنین موضع نادرستی بودند آنارشیست خواند.
او گفت:«ما آنارشیست نیستیم و نمی‌توانیم در برابر این امر که چه رژیم سیاسی در یک کشور مشخص حاکم است بی‌تفاوت باشیم: یک دیکتاتوری بورژوازی به‌شکل دموکراسی بورژوایی، هر چند که حقوق و آزادی‌های دموکراتیک را محدود کرده باشد، یا یک دیکتاتوری بورژوازی به شکل فاشیسم آشکار. (گئورگی دیمیتروف، آثار منتخب، جلد ۲، صفحه ۴۵ـ۶۴۴)
«اپورتونیست‌های چپ» مبارزه در راه دموکراسی را با مبارزه طبقاتی در تضاد می‌بینند. در حالی که حزب طبقه کارگر معتقد است مبارزه برای آزادی‌های سیاسی نه تنها مبارزه طبقاتی را نفی نمی‌کند، بلکه برعکس مبارزه طبقاتی را آگاهانه‌تر و گسترده‌تر می‌سازد، عقب‌مانده‌ترین اقشار مردم را به مبارزه جلب می‌کند و به آنان می‌آموزد که چگونه از منافع خود دفاع کنند.
دموکراسی بورژوائی از نظر تاریخی در قیاس با استبداد قرون وسطایی، حکومت فردی و سلطنت مطلقه پیشرفت بزرگی است و در شرایط مشخص کشور ما آزادی‌های مصرحه در قانون اساسی ثمره جانبازی‌های مردم در انقلاب مشروطیت علیه شاهان مستبد قاجار و دستاورد مبارزات مردم در مرحله معینی از روند انقلاب اجتماعی میهن ماست.
طبقه کارگر باید بتواند از هر وجب از دستاورد‌های دموکراتیک مردم که طی سالیان دراز مبارزه بدست آورده‌اند دفاع کند و برای گسترش آن مبارزه نماید، نه آنکه فقط به افشای دیکتاتوری بپردازد.
حزب ما از آن جهت به استفاده از دموکراسی بورژوایی علاقمند است که آن‌را بخشی از روند تدارک انقلاب ملی و دموکراتیک و سپس سوسیالیستی می‌داند.
لنین می‌آموزد: «دموکراسی برای جنبش رهایی‌بخش طبقه کارگر علیه سرمایه‌داران دارای اهمیت عظیمی است. اما دموکراسی مرز مطلقاً غیر قابل عبور نیست، بلکه تنها مرحله‌ای از گذار فئودالیسم به سرمایه‌داری و سرمایه‌داری به کمونیسم است.» (لنین، جلد ۲۵، صفحه ۴۸۶)
«اپورتونیست‌های چپ» که مبارزه حزب ما را در راه دموکراسی به «اپورتونیسم» تعبیر می‌کنند خوب است پاسخ خود را از زبان لنین بزرگ بشنوند که می‌گوید: «انقلابیون بی تجربه غالبا می‌پندارند که کاربست شیوه‌های علنی مبارزه جنبه اپورتونیستی دارد و فقط کاربست شیوه‌های غیر علنی مبارزه اقدام انقلابی است … اما چنین تصوری نادرست است.» (بیماری کودکی «چپ‌گرایی در کمونیسم، صفحه ۵۶)
سفسطه رژیم درباره دموکراسی
پس از کودتای ۲۸ مرداد، رژیم شاه تلاش کرد تا به صحنه آوردن احزاب درباری «مردم» و «ملیون» وسپس «مردم» و «ایران نوین» به نام احزاب اقلیت واکثریت و با تشکیل مجالس فرمایشی، با انتشار روزنامه‌های مجاز، یک الگوی تقلبی از دموکراسی بورژوایی را در معرض تماشای افکار عمومی کشور و جهان بگذارد.
اما این حیله نگرفت و کسی بدان باور نکرد. در شرایطی که امکان هیچگونه فعالیت علنی برای احزاب و سازمان‌های ملی ومترقی، اتحادیه‌ها وسندیکاهای واقعی کارگری وجود نداشت، از آزادی بیان و اجتماعات خبری نبود و با دستبردهای شاه به قانون اساسی، اختیارات قوه مقننه ومجریه و قضائیه بیش از پیش در دست او تمرکز می‌یافت، دعوی دموکراسی مسخره بود.
شاه که به‌ویژه در برابر افکار عمومی جهان مجبور به پاسخگویی درباره شیوه حکومت فردی خود می‌شد و در پاسخ در می‌ماند، دست به تئوری‌بافی زد. از آن پس بود که مردم را به «فقدان رشد اجتماعی» متهم کرد، مردمی را که ۷۰ سال پیش در برابر استبداد شاهان قاجار قد علم کرده بودند و به بهای خون خود قانون اساسی را دستور کشورمداری قرار دادند.
شاه که اجرای آزادی‌های مصرحه در قانون اساسی را پایان حکومت مطلقه خود می‌داند، نسخه «دموکراسی ارشادی»، «دموکراسی منسجم»، «دموکراسی سالم» برای مردم نوشت که محتوی همه آن‌ها اعمال دیکتاتوری فردی اوست. حتی سیستم دو حزبی من درآوردی هم به مذاقش خوش نیامد، آنرا برچید و تک حزب درباری رستاخیز را بر جایش نشاند. او که تا دیروز در محاسن «سیستم دو حزبی» داد سخن می‌داد، به توصیف سیستم تک حزبی خود پرداخت.
«دموکراسی غربی» را نه تنها برای کشور ما، بلکه برای کشورهای اروپای غربی هم زیان‌بخش خواند و «الگوی ایرانی» دموکراسی را برای مردم تجویز کرد که به قول او بر بنیان اتحادیه‌های کارگری، شرکت‌های تعاونی روستایی، انجمن‌های شهر و ده  و خانه‌های انصاف استوار است.
شاه می‌خواهد شرکت اجباری و یا ناگزیر کارگران و دهقانان را در این مجامع ساواک زده و فرمایشی دلیل وجود دموکراسی قلمداد کند، به خیال خود زحمتکشان را بفریبد واز مبارزه برای تأمین حقوق دموکراتیک خود باز دارد.
اما به گفته لنین: «بدون آزادی‌های سیاسی تمام اشکال شرکت کارگران یک فریب دردناک است و پرولتاریا بدون نور وهوا، بدون میدان مانوری که برای مبارزه به‌خاطر رهایی قطعی خود بدان نیاز دارد، در زندان می‌ماند.» (لنین، جلد ۶، صفحه ۵۱۶)
طبقه کارگر ایران پیشاپیش سایر مردم زحمتکش هرگز شیوه فاشیستی حکومت را به‌عنوان «دموکراسی ویژه شرایط ایران» نپذیرفته و با تمام نیرو علیه آن مبارزه کرده است.
رژیم شاه با تشدید وابستگی خود به امپریالیسم در همه جهات آن بیش از پیش به شیوه‌های فاشیستی حکومت توسل می‌جوید تا این سیاست ضد ملی را آسان‌تر ادامه دهد. اگر روزگاری فقط توده‌ای‌ها آماج یورش‌های وحشیانه رژیم بودند، امروز هر مخالف رژیمی از نظر دیکتاتور یک «مارکسیست» است و هر مارکسیستی سزاوار اعدام و تیرباران، تا آنجا که از «احمد آرامش» هفتاد ساله و « گلی خانم»، زن سالخورده‌ای که این اواخر بیرحمانه هدف گلوله ماموران ساواک قرار گرفت، سیمای چریک تصویر می‌کند. مردم را بی آنکه هویتشان معلوم باشد به رگبار مسلسل می‌بندند وخود را پاسخگوی هیچ مرجع و قانونی نمی‌داند. در واقع یک مشت آدمکش به رهبری بزرگ فرمانده آدمکشان بر مردم حکومت می‌کنند.
ضرورت تشکیل جبهه واحد ضد دیکتاتوری
در شرایطی که شیوه‌های فاشیستی حکومت آنچنان گسترش یافته که نه تنها توده‌های مردم بلکه برخی از عناصر بالایی جامعه را نیز در برگرفته و امنیت وآزادی اکثریت ملعبه دست سازمان آدمکش شاه است، تشکیل جبهه ضد دیکتاتوری به ضرورت مبرم بدل شده است.
کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران با تشخیص به‌موقع این نیاز مبرم جامعه ما و مسئولیت تاریخی خود از همه نیروهای مخالف دیکتاتوری دعوت کرده است تا در جبهه‌ای برای سرنگونی رژیم استبدادی شاه متحد شوند.
اگر بیش از دو دهه پیش که نیروهای مترقی هنوز به بلوغ سیاسی دست نیافته بودند، ضرورت تشکیل جبهه واحد برای جلوگیری از بازگشت دیکتاتوری را درک کردند و دست به‌عمل زدند، امروز که گروه‌های ملی ومترقی مراحل معینی از مبارزه را پشت سر گذاشته و گنجینه گرانبهایی از تجربه در دست دارند، وظیفه‌مندند با احساس مسئولیت عمیق به‌خاطر منافع خلق‌های ایران به دعوت ما پاسخ گویند.
پایداری نیروهای گوناگون در برابر رژیم مطلقه به‌طور جدا جدا موجب شده است که نه تنها دیکتاتور بر جای خود نشسته است، بلکه به آسانی قادر به سرکوب نیروهای ضد دیکتاتوری است. با چنین رژیمی باید بدون تردید و تعلل با نیروی متحد روبرو شد و حکومت مطلقه‌ای را که سد راه پیشرفت اجتماعی میهن ماست، از میان برداشت.




اطلاعیه: سواستفاده بابک امیر خسروی به بهانه ی پیوستن زنده یاد رفیق بانو ملکه محمدی به ابدیت .

سخن روز شماره ۶۲/۹۸
۹ دی ۱۳۹۸ – ۳۰ دسامبر۲۰۱۹

در اطلاعیه ی کمیته ی مرکزی حزب توده ایران کلیه سویه های زندگی مبارزه جویانه بانوی توده‌ای برشمرده شده است و نباید چیزی به آن اضافه نمود مگر تصحیح یک اشتباه.

رفیق ملکه محمدی در بهمن ماه 1361 ، در جریان یورش نخست به حزب توده ایران دستگیر شده بود. اما در اطلاعیه کمیته مرکزی، به اشتباه آمده است که رفیق ملکه در یورش دوم به حزب، یعنی در اردیبهشت ماه 62 دستگیر شده است.

انگیزه ی نگارش این سطور، چگونگی برخورد بابک امیر خسروی پس از درگذشت رفیق توده‌ای است. او برخی ارتباط ها را بهانه کرده است برای وارد کردن زخم دیگری بر پیکر  حزب توده ایران، حزب طبقه ی کارگر ایران. شاید احساس نوستالژیک نیز نقشی در این میان ایفا کند، اما هدف عمده بابک امیر خسروی دامن زدن به تشتت در جنبش توده‌ای و ادامه  توده ای ستیزی اوست.

او رویدادی را با آب و تاب و پس از مرگ رفیق زنده یاد تعریف می‌کند تا به خیال تو به توده ستیزی دامن بزند. این در حالی است که نکته تازه ای را آشکار نمی کند. رویدادی  که نشان از مقاومت و ادامه ی نبرد حزب توده ایران پس از پیروزی کودتای ۲۸ مرداد است.

بی خبرانی که با ارتجاع ساخته اند، این سویه مغرورانه و سرافرازانه هستی حزب توده ایران را برجسته نمی کنند، ولی با حدس و گمان و اما و اگر ها می خواهند به اختلاف دامن زنند. برای نمونه تذکر رفیق کامبخش را از محتوای آموزشی آن تهی می سازند.

تذکر رفیق زنده یاد کامبخش هیچ معنای دیگری ندارد جز تاکید  بر این نکته که در مبارزه می باید همه ی جانب ها را دید و بر پایه آن عمل کرد. این درسی است که می توان از سخن یک رهبر حزبی دریافت که افسر نظامی نیز است. لذا باید سخن رفیق کامبخش را درس آموزی برای آینده و نه به مثابه ی موضعی انتقادی درک نمود.

تا آنجا که من سرگذشت را در گفت و شنفنی از رفیق کیانوری شنیده ام، هنگامی که او با گردش به سوی ماموران پشت سر به تیراندازی از درون جیب پالتو آغاز می کند،  ماموران که یکی شان تیر خورده و افتاده است آنچنان سراسیمه و از حرکت غیرمترقبه  یکه زده شده اند که اقدام فوری به تیراندازی نیز نکرده اند. تیراندازی به طرف رفیق کیانوری با فاصله نسبتا زیاد انجام شد. 

بابک امیر خسروی بی تردید با احساس های متفاوتی این سطور را در پایان راهی نوشته است که در زیک زاک طی نموده است. او، مانند بسیاری نتوانست توانایی خود را به درستی بشناسد. او در طول سال ها فعالیت خود در حزب توده ایران، بیش از آن نمود که بود و در توان داشت.

من به طور مشخص به ماموریت های او به جنوب (اهواز- خرمشهر) و کوشش برای همکاری با زنده یاد عسگر دانش و دیگران فکر می کنم . به ماموریت او به تبریز که همراه زنده یاد حمید صفری برای رسیدگی رفتند و مانند سفر به اهواز که با دعوا و اوقات تلخی بازگشتند. صحنه ی گفتگو در خانه حزب در شانزدهم آذر در جلسه ی معروف به «شهرستان» که من یکی از اعضای آن بودم، در خاطرم است. نارضایی زنده یاد جوانشیر و همچنین زنده یاد شلتوکی نسبت به چگونگی کارکرد بابک امیر خسروی چشم گیر بود.

مورد دیگری که به  چگونگی توانایی بابک امیرخسروی می اندیشم اقدام او برای سپردن جایگاه سازمان جوانان توده ایران در سازمان جهانی جوانان دمکرات به سران کنفدراسیون است که زنده یاد منوچهر بهزادی بارها به این مورد برای نشان دادن ویژگی شخصیت بابک امیر خسروی  در دیدارها در لیپزیک استناد نمود. امیر خسروی بلافاصله پس از انجام این امر به غرب رفت. گویا دریافت ویزا و اقامت در فرانسه شرط انجام آن می بوده است.

من همچنین به دو مورد دیگر نیز فکر می کنم . او در جریان پلنوم هیجدهم کوشید تا با ایجاد دسته بندی حزب را پاره کند و موردی که چندی بعد و در جریان سفر من به پاریس پیش آمد.  من هنوز مسئولیت سازمان های حزبی را به رفیق صفری تحویل نداده بودم. هنوز راه توده (دوره اول) تحت نظر من در آلمان انتشار می یافت. او و رفیقی از افسران حزبی که نامش را الان به خاطر ندارم، در خانه بابک  امیرخسروی در پاریس از من خواستند که سازمان های حزبی و امکانات مالی حزب را تحویل ندهم.  من را برای پاره پاره کردن حزب تشویق کردند.

پیامد این تلاش های تفرقه افکنانه و  ضد توده ای بابک امیرخسروی را می توان درچگونگی مواضع کنونی او نسبت به  تاریخ مبارزات حزب توده ایران و ایدئولوژی حزب دید.  این پیامد عیان تر از آن است که نیازی به توضیح بیش تر باشد.

او اکنون نیز می خواهد با سوء استفاده از نام و خاطره ی رفیق زنده یاد حزبی بانو ملکه محمدی، برای سر خود  نمدی دست و پا کند. کوششی عبث و ناموفق .

 زنده یاد ملکه محمدی تا به آخر یک توده‌ای «پایبند به تعهد و امضای خود در زیر آنکت عضویت در حزب توده ایران» (خسروی روزبه، دفاعیات) باقی ماند.

انتشار این نامه ولی به خودی خود، حاوی نکته پر ارزشی است که نباید از مد نظر دور داشت، زیرا همان طور که اشاره شد، تیراندازی زنده یاد کیانوری به مامورانی که قصد دستگیری او را داشتند و مقاومت در برابر آنان، گوشه ای از نبرد و مبارزه ی حزب توده ایران را در گذشته تشکیل می دهد.




اعتراض ادامه دارد؛ تجمع بازنشستگان در برابر مجلس، تحصن معلمان در مدارس

امروز گروهی از بازنشستگان کشور در مقابل مجلس شورای اسلامی تجمع کرده و خواهان رسیدگی به خواست های خود شدند. بنابر فراخوان شورای صنفی فرهنگیان کشور، معلمین نیز در دفاتر مدارس تحصن کردند
تجمع بازنشستگان در برابر مجلس

امروز گروهی از بازنشستگان کشور در مقابل مجلس شورای اسلامی تجمع کرده و خواهان رسیدگی به خواست های خود شدند. فراخوان این تجمع از مدتی پیش توسط گروه ها و تشکل های بازنشستگان کشور در شبکه های اجتماعی منتشر شده بود.

علاوه بر فراخوان های جداگانه، گروه اتحاد بازنشستگان، چالش صنفی معلمان ایران، انجمن صنفی برق و فلزکار کرمانشاه، شورای بازنشستگان ایران، بخشی از بازنشستگان فولاد، اتحاد بازنشستگان ایران و گروه ١٩ اسفند در بیانیه ای مشترک بازنشستگان را به حضور در این تجمع فرا خوانده بودند.

در این فراخوان مشترک از جمله آمده بود: در مقابلِ سیاست بی تفاوتی دولت، نسبت به سرنوشت میلیون ها بازنشسته و مزدبگیر که هر ساله برایمان رقم زده می شود، راهی جز ادامه اعتراض و تجمع ومقابله با تبعیض و نابرابری، برای ما باقی نمی گذارد.

در تجمع امروز بازنشستگان در برابر مجلس، علاوه بر مطالبات و شعارهایی که بر رسیدگی به وضعیت معیشتی بازنشستگان تاکید می کرد، همچنین شعارهایی در جهت آزادی زندانیان سیاسی، محکومیت سرکوب خشونت بار اعتراضات آبان ماه گذشته و تاکید بر همبستگی میان اقشار مختلف مردم ایران، از جمله کارگران، معلمان و دانشجویان سر داده شد.

بازنشتگان شعار می دادند:
▪️ معیشت، منزلت، سلامت، حق مسلم ماست
▪️ فریاد فریاد از این همه بیداد
▪️ نان، درمان، معیشت، حق مسلم ماست
▪️ فقر، فلاکت، اعتراض، اعتراض
▪️ سراسر ایران زحمتکشان در زندان
▪️ تاحق خود نگیریم، از پای نمی نشینیم
▪️ اینهمه بیعدالتی، هرگز ندیده ملتی.
▪️ معلم زندانی آزاد باید گردد
▪️ زندانی سیاسی آزاد باید گردد
▪️ کارگر زندانی آزاد باید گردد
▪️ دانشجوی زندانی آزاد باید گردد

بنابر گزارش های منتشره در شبکه های اجتماعی این تجمع بدون درگیری با نیروهای امنیتی و پلیس برگزار شده است.

تحصن معلمان

تحصن معلمان در مدارس

همزمان با تجمع بازنشستگان، معلمان بنا بر فراخوان شورای صنفی فرهنگیان کشور به مدت یک ساعت دست به تحصن در دفاتر مدارس خود زدند. بنا بر گزارش ها و تصاویری که در شبکه های اجتماعی منتشر شده، معلمان در ده ها شهر کشور و تعداد زیادی از مدارس به این فراخوان پاسخ داده اند و حتی با تحصن های یک نفره اعتراض خود را به وضعیت معیشتی و صنفی معلمین و همچنین اوضاع کشور اعلام کرده اند.

یکی از اهداف تحصن امروز معلمان در مدارس، حمایت از تجمع بازنشستگان در برابر مجلس اعلام شده بود. شورای صنفی فرهنگیان سراسر کشور در فراخوان خود خاطرنشان کرده بود:
«شورای هماهنگی تشکل های صنفی فرهنگیان ایران بنا بر وظیفه ذاتی تشکل های عضو شورا، ضمن حمایت از فراخوان تجمع بازنشستگان و دعوت از تمام فرهنگیان بازنشسته برای شرکت در تجمع مقابل مجلس، همزمان در مدارس اعلام تحصن می نماید.»

در تحصن امروز فرهنگیان، شعارها و نوشته هایی در دست معلمان به چشم می خورد که در آن ها حمایت فرهنگیان کشور از تجمع و خواست های بازنشستگان اعلام شده بود.

 



۱۶ آذر ۹۸ و جهت‌گیری درست جنبش دانشجویی

اگر در دوره کوتاهی در سال های ابتدایی انقلاب متأثر از شرایط پیچیده‌ و توازن قوا و روند تحولات اجتماعی و سیاسی، جنبش ریشه دار چپ در تحلیل مشخص از شرایط مشخص جامعه ی ایران به انحراف کم توجهی به وجه دموکراتیک جنبش در برابر وجه ملی و ضدامپریالیستی آن دچار شد، امروز قرار نیست به اشتباه عکس آن دچار شده و با تمرکز بر مطالبات دموکراتیک عام، وجه عدالت‌خواهانه، ملی، ضد امپریالیستی و ضد نئولیبرالی جنبش را مورد کم توجهی قرار دهد

چند دهه پیاده‌سازی نئولیبرالیسم، فساد و انسداد سیاسی همراه با تحمیل الگوهای خاصی متأثر از ارزش‌های مذهبی بر حوزه های مختلف زندگی اجتماعی و فرهنگی و شخصی مردم ، منجر به دامنه‌ی گسترده و عمق قابل‌توجهی از نارضایتی انباشته طی سالیان گردیده که زمینه‌ی آن را فراهم کرده است تا در چنین جامعه‌ای همواره بتوان بر مبنای پیش‌بینی‌های جامعه‌شناختی، منتظر فوران آتشفشان اعتراضات اجتماعی بود. هراز‌چندگاه به بهانه‌ای این اعتراضات به شکل‌های مختلف رخ داده است و این بار افزایش قیمت بنزین از ۱۰۰۰ به ۳۰۰۰ تومان با برآمد اعتراضات گسترده‌ی اجتماعی در پیامد این اقدام، کاملا قابل پیش‌بینی بود و از همین رو تدارک و اقدام برای کنترل، مهار و سرکوب آن و آنچه در آبان ماه در کشور گذشت نیز، قابل پیش بینی .

جنبش دانشجویی در تاریخ ایران به عنوان یک جنبش اجتماعی، به دلیل ماهیت اجتماعی خود حامل مجموعه‌ی گسترده‌ای از مطالبات اجتماعی شامل آزادی، دموکراسی، عدالت اجتماعی، برابری زنان، سکولاریسم و …بوده و  و به همین دلیل نیز همواره در معرض سرکوب قرار داشته است. دانشجویان عمدتاَ به عنوان فرزندان توده‌های کار و زحمت در تحولات سیاسی و اجتماعی تاریخ معاصر ایران نقش پررنگی داشته و  حامل نوعی شور و انرژی کنشگرانه و رادیکالیسم اجتماعی، سیاسی و فرهنگی بوده‌اند و جنبش دانشجویی به اعتبار ماهیت اجتماعی خود که از یک سو توده های جوانان را در بر می‌گیرد و از سوی دیگر نهادهای آموزش عالی و آموزشی و… را درگیر می‌کند، از جمله زمینه های اجتماعی است که علی رغم اجرای برنامه‌های نئولیبرالی خصوصی‌سازی، برون‌سپاری، کالایی‌سازی و تجاری‌سازی آموزش که ضربات سنگینی بر انسجام اجتماعی این قشر اجتماعی زده است، به‌دلیل وجود مطالبات مشترک وسیع در بین این نیروی اجتماعی و تمرکز مکانی آن در محلی به نام دانشگاه، همواره از پتانسیل سازمان‌یافتگی و سازمان‌دهی قابل‌توجهی برخوردار‌بوده است. گردش به‌راست حاکمیت برآمده از انقلاب در سال‌های ابتدایی انقلاب با حمله به دانشگاه‌ها و به‌اصطلاح “انقلاب فرهنگی” آغاز شد. حاکمیت برآمده از انقلاب در ایران که خیلی زود به اهداف دموکراتیک و عدالتخواهانه انقلاب پشت کرده و مسیر نقض حقوق دموکراتیک توده‌های مردم‌، پیاده‌سازی دستور کار نئولیبرالی و انسداد سیاسی را در پیش گرفت، به درستی می‌دانست که در این مسیر ناگزیر از سرکوب جنبش دانشجویی به عنوان نماد بیدار و شجاع جامعه است. با اعمال سیاست‌های گزینش دانشجو، ستاره‌دار کردن، تعلیق، اخراج، سرکوب و بازداشت و زندان و … کوشید تا هزینه‌ های سنگینی را به جنبش دانشجویی تحمیل کرده و مانع از کارکرد اجتماعی و سیاسی مستقل آن شود. امروز، چهار دهه پس از انقلاب فرهنگی و تصرف خونین دانشگاه‌ها در سال ۵۹ دیگر آشکار شده است که این پروژه فقط برای اسلامی‌کردن دانشگاه‌ها نبوده است،  بلکه در پس این ادعای حاکم کردن ارزش‌های اسلامی بر دانشگاه‌ها، ممانعت از کارکرد دموکراتیک، عدالت‌خواهانه و سکولار این جنبش از طریق سرکوب و انحراف آن از مسیر تاریخی خود نیز بوده است. طی بیش از سه دهه و پس از حذف خونین نیروهای چپ از حیات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی کشور که اتفاقا با فروپاشی و تخریب و نابودی اتحاد شوروی نیز همراه بود، مدافعان لیبرالیسم و در واقع نئولیبرالیسم دانشگاه را عرصه ترکتازی نظری خود قرار دادند و همراه با نهادهای پژوهشی چون مرکز پژوهش های مجلس و رسانه ها و …،  آموزه‌ها و فرهنگ نئولیبرالی را در سطحی آنچنان وسیع ترویج کردند که دفاع از اندیشه‌های عدالت اجتماعی و چپ در برابر آن را نوعی عقب‌ماندگی فکری و نظری معرفی کرده و مورد تمسخر قرار می‌دادند. با سرکوب تشکل های اجتماعی مستقل دانشجویی و چپ در دانشگاه‌ها در دهه‌ی اول انقلاب که با همکاری نهادهای دانشجویی حکومتی چون دفتر تحکیم وحدت همراه بود و به ممانعت از حضور دانشجویان و اساتید دگراندیش ترقی‌خواه و چپ در فضای دانشگاه‌ها همراه شد، زمینه برای انحراف جنبش دانشجویی فراهم شد و برای چند دهه عملا جنبش دانشجویی تحت تاثیر اندیشه‌های لیبرالی و اصلاح طلبانه قرار گرفت. رهبران اصلاحات همواره کوشیدند تا رادیکالیسم جنبش دانشجویی و مطالبات دموکراتیک و عدالت‌خواهانه آن را به انحراف کشانده و انرژی و پتانسیل اجتماعی و سیاسی  آن را فقط برای به قدرت رسیدن خود مورد بهره‌برداری قرار دهند. اما پس از کسب قدرت در نهاد ریاست جمهوری، مجلس و شورای شهر، بار دیگر شاهد سرکوب خشن جنبش دانشجویی در سال ۷۸ در دوران اوج حضور نیروهای اصلاح‌طلب در نهادهای حاکمیت هستیم. بیش از دو دهه تجربه ناموفق پروژه اصلاح طلبی و اصلاحات نه تنها گفتمان اصلاح طلبی  را در ایران در نزد توده‌های مردم بی‌اعتبار کرد بلکه اعتبار لیبرال دموکراسی و حاکمیت بلامنازع نئولیبرالیسم بر فضاهای علمی و آکادمیک را نیز به چالش کشید. نسل جدیدی از دانشجویانی که متاثر از تحولات اجتماعی دهه‌های اخیر و گسترش شبکه‌های اجتماعی و … و با مشاهده‌ی پیامدهای ویرانگر نئولیبرالیسم در سراسر جهان، از زیر نفوذ فکری و فرهنگی اندیشه‌های اصلاح طلبانه که دارای جهت‌گیری لیبرالی (و  اساساَ نئولیبرالی) بودند، خارج شده و با گفتمان جدیدی در نقد این فضای فکری و فرهنگی نئولیبرالی مسلط از طریق مطالعه‌ی مقالات و کتاب‌هایی که توسط برخی از دانشگاهیان و نویسندگان و مترجمان آشنا شدند که در کنار تجربه سیاسی ناموفق دهه‌های اخیر این جنبش در ارتباط با پروژه اصلاحات، بر هدایت این نیروی اجتماعی نقش تاثیرگذار بر جای گذاشت. در واقع اعتبار نظر مارکس در باره‌ی اهمیت و تبدیل شدن تئوری به نیرویی مادی وقتی که توده‌ها آن را فراگیرند، با برآمد جدید جنبش دانشجویی بار دیگر در پراتیک اجتماعی مورد تایید قرار گرفت. از این منظر، برآمد جنبش دانشجویی در قامت و کیفیتی متفاوت و خارج از هژمونی نظری گفتمان اصلاح طلبی، لیبرالیسم و نئولیبرالیسم را باید به صورت جدی یک نقطه‌ی عطف نه‌تنها در جنبش دانشجویی ایران بلکه در جنبش ملی دموکراتیک کنونی جامعه‌ی ایران به حساب آورد. این نشان می‌دهد که گفتمان چپ انقلابی در جامعه‌ی ما علی رغم سرکوب خونین و فاجعه‌ی‌ ملی سال ۶۷ و افزایش هزینه‌ی کنش اجتماعی و سیاسی و حتی زندگی برای آن طی دهه‌های گذشته، به قول اندیشمند فرزانه، زنده یاد احسان طبری مانند سمندر رستاخیز کرده است. البته جهت‌گیری ضد نئولیبرالی جنبش دانشجویی یک پدیده‌ی منحصر به فرد و بدیع در جنبش اجتماعی و سیاسی جامعه ی ایران نیز نیست. پیش‌تر پیشروان جنبش کارگری نیز با جهت‌گیری بر علیه خصوصی‌سازی، مقررات‌زدایی و… نیز آن را در کنش اجتماعی خود و البته بدون شعار مشخص علیه “نئولیبرالیسم” به صورت خاص، نشان داده‌اند. حرکت ۱۶ آذر دانشجویان در دانشگاه تهران نشان داد که علی رغم تلاش گسترده حاکمیت و مدافعان نئولیبرالیسم، گفتمان چپ در جامعه‌ی ما حضوری جدی دارد، نفس می‌کشد و از قدرت سازماندهی و کنش اجتماعی و سیاسی و آن هم در شرایط پس از سرکوب خونین جنبش اعتراضی آبان ماه برخوردار است. ۱۶ آذر سال ۹۸ را باید به مثابه ی نقطه‌ی عطفی برای برآمد جنبش چپ دانست. مدتهاست که تجربه‌ی سیاسی و اجتماعی توده‌های مردم به آنها می‌گوید که راه پیش روی آن‌ها برخلاف آنچه اصلاح‌طلبان و چپ رفورمیست می‌گویند و القا می‌کنند، دفاع از این یا آن نامزد برای ریاست جمهوری و نمایندگی مجلس و… نیست. جامعه‌ی ما نیاز به یک جنبش اجتماعی مستقل آزادی‌خواه، دموکراسی خواه، عدالت طلب، سکولار و البته ملی دارد که بتواند در یک پروسه از وزن اجتماعی و مآلاَ سیاسی قابل‌توجهی برخوردار گردیده و با برهم زدن توازن قوای اجتماعی- سیاسی و نظری موجود، خود را به عنوان آلترناتیو انسداد سیاسی، فساد و نئولیبرالیسم مطرح کند. مدافعان نئولیبرالیسم در ایران سعی می‌کنند خود را لیبرال معرفی کنند، غافل از آنکه در عصر نئولیبرالیسم و جهانی‌سازی که با برآمد و رشد نئوفاشیسم در کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه داری همراه است، کارکرد تاریخی و  اجتماعی- سیاسی  لیبرال دموکراسی به عنوان یک گفتمان مترقی پایان یافته است. آنچه منتقدین شعارهای ضد نئولیبرالی جنبش دانشجویی در ۱۶ آذر ۹۸ را آشفته کرده است، همین حقیقت است که دانشجویان مترقی به‌خوبی آن را درک می‌کنند. گفتمان چپ به درجه‌ای از انسجام نظری و سیاسی و اعتماد به نفس در ایران رسیده است که به صورت علنی ابراز وجود می‌کند و میتینگ و تظاهرات، آن هم در روزهای پس از رویدادهای آبان ماه برگزار می‌کند. مجموعه‌ی دست‌اندرکاران حاکمیت، اصلاح‌طلبی ورشکسته، مدافعان سلطنت و نظریه‌پردازان و مدافعان نئولیبرالیسم حق دارند نگران شوند.

تظاهرات دانشجویی ضد نئولیبرالی  ۱۶ آذر امسال، پس از اعتراضات کارگری هفت تپه، فولاد اهواز، هپکوی اراک و…. با جهت‌گیری ضدخصوصی‌سازی و در واقع ضدنئولیبرالیسم، حضور فعال جوانان متعلق به زحمتکشان چون سپیده قلیان، عسل محمدی در اعتراض‌های کارگری، بی شک می تواند منحرفین و… چون مسیح علی‌نژادها را از سکه بیاندازد و توجه توده های مردم را به فرزندان راستین خود جلب کند. ۱۶ آذر امسال را باید نقطه‌ی عطفی برای شکل‌گیری و برآمد یک آلترناتیو ملی، دموکراتیک، عدالت‌خواه و سکولار در برابر انواع نیروهای سیاسی و اجتماعی مرتجع دانست. آلترناتیوی که به سبب دامنه وسیع مطالبات خود، از این پتانسیل برخوردار است تا نظر توده‌های وسیع مردم را جلب کند. کنش هایی از این نوع  می‌تواند بر افزایش وزن چپ در تحولات سیاسی و اجتماعی پیش رو  بسیار تاثیرگذار باشد. 

بی شک تمرکز بر عدالت‌ اجتماعی و شعار مبارزه با نئولیبرالیسم به معنای کم بها دادن به دموکراسی و آزادی از سوی سازمان دهندگان جنبش دانشجویی نیست. موضوع این است که دانشجویان مترقی مبارزه برای آزادی و دموکراسی را جدا از مبارزه با نئولیبرالیسم نمی‌دانند. ادعای جنبش دانشجویی این است که مدافعان نئولیبرالیسم نمی توانند مدافع دموکراسی و آزادی باشند و نباید در درستی این باور نردید کرد. 

اینکه این جوانان پرشور در فاصله کوتاهی پس از اعتراضات عمومی آبان ماه که به شورش کشانده شده و سرکوب گردید، به صورتی مدنی و با شعارهای دموکراتیک و ضدنئولیبرالی اقدام به برپایی تظاهرات می‌کنند، گامی مهم در تقویت وجه ملی و ضدامپریالیستی جنبش کنونی جامعه‌ی ماست. این نشان دهنده‌ی درس آموزی جنبش دانشجویی از تجارب بسیار گران بهای جنبش چپ در گذشته است. اگر در دوره کوتاهی در سال های ابتدایی انقلاب متأثر از شرایط پیچیده‌ و توازن قوا و  روند تحولات اجتماعی و سیاسی، جنبش ریشه دار چپ در تحلیل مشخص از شرایط مشخص جامعه ی ایران به انحراف کم توجهی به وجه دموکراتیک جنبش در برابر وجه ملی و ضدامپریالیستی آن دچار شد، امروز قرار نیست به اشتباه عکس آن دچار شده و با تمرکز بر مطالبات دموکراتیک عام، وجه عدالت‌خواهانه، ملی، ضد امپریالیستی و ضد نئولیبرالی جنبش را مورد کم توجهی قرار دهد. زیان این انحراف اگر بیشتر از انحراف سال های ابتدایی انقلاب نباشد، قطعا کمتر از آن نیز نخواهد بود. به نظر می‌رسد گسست تحمیل شده بر جنبش چپ در نتیجه ی سرکوب‌های خونین که همواره با سرکوب، زندان ،تبعید و  اعدام و … همراه بوده است، نتوانسته است نسل جدید جنبش دانشجویی و جنبش کارگری امروز کشور را از تجارب انباشته‌ی یک قرن جنبش کارگری و کمونیستی ایران محروم کند. و البته تردیدی در این نیست که برای دستیابی به مطالبات عمومی جنبش دموکراتیک و عدالت خواهانه‌ی جامعه اعم از جنبش دانشجویی، کارگری ، زنان و… تغییرات اساسی در ساختار سیاسی کشور اجتناب ناپذیر است. اما این تغییر اگر اهداف عدالت‌خواهانه توده های کار و زحمت را که اساساَ جهت‌گیری طبقاتی و ضد سرمایه داری و ضد نئولیبرالی دارند، مد نظر قرار ندهد، در تأمین اهداف دموکراتیک نیز ناتوان خواهد بود. زیرا در عصر جهانی‌سازی و نئولیبرالیسم، مطالبات دموکراتیک برای توده‌های عظیم کارگران و زحمتکشان در دفاع از دستاوردهای مبارزاتی شان، در دفاع از حق تشکل صنفی و سیاسی و در برابر مقررات زدایی و … جهت‌گیری ضدنئولیبرالی می‌یابد. جنبش دانشجویی پیشگام ایران به درستی این حقیقت را تشخیص داده و آن را راهنمای عمل خود قرار داده است.

جنبش دانشجویی می‌آموزد که گسست تحمیل شده بین نسل‌های مختلف جنبش دانشجویی و جنبش کارگری و کمونیستی به منظور ممانعت از انباشت دانش و تجربه بین نسلی در این جنبش صورت گرفته‌ است. به همین دلیل ضمن درس‌آموزی از کاستی‌ها و اشتباهات گذشته،  به تلاش‌ها، فداکاری‌ها و  دستاوردهای آن ارج گذاشته و از آن می‌آموزد. همانگونه که آیندگان نیز با تلاش‌های امروز آن ها برخورد خواهند کرد. و این دیالکتیک رشد و تکامل است.

رابطه بین جنبش چپ با جنبش های اجتماعی چون جنبش کارگری و جنبش دانشجویی، جنبش زنان و… یک رابطه مبتنی بر تأثیر متقابل است. شکل گیری میتینگ و تظاهرات اعتراضی ۱۶ آذر دانشگاه تهران با کیفیتی که مشاهده شد، نیازمند برنامه ریزی، سازماند‌دهی و هماهنگی بین فعالان چپ جنبش دانشجویی پیرامون اهداف مشخصی است که با موفقیت به پیش رفته است. بی شک همه حاضران در این کنش اجتماعی و سیاسی، در مورد همه‌ی مسائل یکسان نمی‌اندیشند. اما مهم آن است که توانستند با وجود اختلاف نظر در برخی زمینه‌ها ، تجربه موفقی از همگامی و اتحاد عمل پیرامون اهداف مشترک را به نمایش بگذارند. پیش‌تر در جنبش کارگری و اعتراضات کارگران نیشکر هفت‌تپه نیز درس‌هایی از این نوع را برجای گذاشته است. بخش‌های مختلف جنبش چپ نیز اگر نتواند از این تجارب بیاموزد و همچنان بر سکتاریسم مزمن و نهادینه شده در این جنبش پای بفشارد، ناتوان از ایفای نقش تاریخی و اجتماعی خود در هدایت مبارزات توده‌های مردم خواهد بود.

جنبش دانشجویی در تلاش است تا به عنوان بخشی از جنبش ملی و دموکراتیک نوین جامعه‌ی ایران جایگاه شایسته خود را در پیوند با جنبش کارگری، جنبش عمومی دموکراتیک، جنبش زنان و… بازیابد.  این مجموعه می تواند به شکل گیری یک آلتر ناتیو دموکراتیک و ملی کمک کرده و چشم‌انداز امید بخشی را در برابر جامعه بگشاید. شک نباید کرد که نیروهای امپریالیسم و وابستگان آن‌ها در داخل و خارج کشور و در رسانه‌ها و … نیز از افزایش وزن و اعتبار این نیروی اجتماعی مستقل خرسند نیستند و آن‌ها نیز خواهند کوشید تا مانع از افزایش وزن و اعتبار سیاسی و اجتماعی این نیرو شوند. افزایش انسجام این نیروی اجتماعی می‌تواند در جهت تقویت و تعمیق مبارزه‌ی طبقاتی در کنار مبارزه‌ی دموکراتیک تاثیرات چشمگیر برجای‌گذارد و در واقع نیز همین نیروست که جهت‌گیری انقلاب ملی و دموکراتیک را به سوی اهداف اجتماعی (سوسیالیستی) رهنمون می‌شود.

 رهبران و سازمان‌دهندگان جنبش دانشجویی می‌دانند که در کنار گردهمایی‌ها و میتینگ‌های اعتراضی به مناسبت‌های مختلف در نقد نئولیبرالیسم، باید با به‌روزکردن و مسلح‌کردن خود به سلاح علمی در حوزه‌های مختلف علوم اجتماعی چون اقتصاد سیاسی، اقتصاد توسعه، جامعه‌شناسی سیاسی و… و به طور کلی آگاهی طبقاتی، مدافعان نئولیبرالیسم را که سعی می‌کنند خود را مدافع “علم اقتصاد” نشان دهند، در کلاس‌های درس، محاقل بحث و گفتگو، با برگزاری مناظره های علمی و نیز در فضای مجازی به چالش بکشند.

حرکت ۱۶ آذر دانشجویان علیه نئولیبرالیسم نشان می‌دهد، آنچه سبب نارضایتی عمیق و اعتراض گسترده‌ی مردم است، تنها تضییع حقوق عمومی دموکراتیک و شهروندی آنها نیست بلکه سهم مطالبات مشخص طبقاتی کارگران و توده های کار و زحمت روزبه‌روز در این مبارزه پررنگ تر می‌شود و وزن بیشتری می‌یابد. این ها همان مطالباتی است که رهبران و پیروان آلترناتیوهای ارتجاعی چون اصلاح طلبی ورشکسته، سلطنت طلبان و … که همگی آن‌ها نیز هیچ برنامه‌ی دیگری بجز دستور کار نئولیبرالی  برای مدیریت اقتصادی و اجتماعی کشور ندارند. آن‌ها این مطالبات عدالتخواهانه و ضدنئولیبرالی را خطری برای خود احساس می‌کنند و با استدلال‌های مختلف در صدد تخطئه و طرد آن برآمده‌اند.

حاکمیت نیز علاقمند است تا دانشجو یا بسیجی باشد، یا سرش به درس و مشقش باشد. اصلاح‌طلبی ورشکسته و مدافعان امپریالیسم و سرمایه‌داری نیز دانشجو و استاد و دانشگاه و سیستم آموزش عالی و همه چیز را فقط برای بسترسازی و ترویج و توجیه فرهنگ کالایی‌سازی، مالی‌سازی، خصوصی‌سازی، مقررات‌زدایی و … و فرهنگ و  ارزش‌ها و دستور کار نئولیبرالی می‌خواهند.

مدافعان آشکار و پنهان نئولیبرالیسم در در داخل و خارج از کشور با ژست علمی  ادعا می‌کنند که آنچه در ایران وضعیت اقتصادی کشور را به فلاکت کشانده است، نه نئولیبرالیسم بلکه به دیکتاتوری، سیاست‌های منطقه‌ای، رانت و فساد محدود است. آن‌ها معتقدند که به دلیل حضور فعال و پررنگ نهادهای نظامی چون سپاه پاسداران در حوزه فعالیت‌های اقتصادی، نئولیبرالیسم به معنای آزادسازی اقتصادی در کشور پیاده‌سازی نشده است.  آن‌ها پاسخی برای این پرسش که علت بحران‌های اقتصادی موجود در عراق، لبنان ، تونس، یونان، فرانسه، بولیوی و بسیاری دیگر از  نقاط مختلف جهان را که نمی‌توان آن‌ها را به سپاه پاسداران و قرارگاه خاتم‌الانبیا و سایر نهادهای حاکمیتی در ایران منتسب نمود، چیست؟

مدافعان نئولیبرالیسم فریبکارانه اعلام می‌کنند که آنچه در ایران انجام شده است و به صنعت‌زدایی، تعطیلی واحدهای تولیدی، بیکاری گسترده، نابودی اقتصاد ملی، فلاکت اقتصادی، افزایش وحشتناک فاصله طبقاتی و … در کشور انجامیده است، نه اجرای دستور کار نئولیبرالی بلکه “اجرای ناقص” آن است. معنای روشن این سخن آن است که آن‌ها هیچ برنامه‌ای بجز “اجرای کامل” دستور کار نئولیبرالی برای کشور ندارند. آن‌ها راه حل مشکلات اقتصادی کشور را در اجرای واقعی و تمام و کمال دستور کار نئولیبرالی شامل تجاری‌سازی، آزادسازی بازارها از جمله بازار کار یعنی حذف دستاوردهای مبارزاتی طبقه‌ی کارگر، کالایی‌سازی، خصوصی‌سازی، مقررات‌زدایی، حذف تعرفه ها بر واردات، حذف سوبسیدها و… دنبال می‌کنند. این در حالی است که تجارب پیاده‌سازی این پکیج تحت عناوینی چون تعدیل اقتصادی، اصلاح ساختارها و… در نقاط مختلف جهان با افزایش چشمگیر نابرابری و فاصله‌ی طبقاتی و پیامدهای گسترده و ویرانگر اقتصادی و اجتماعی همراه بوده است. حتی در کشورهای غرب اروپا نیز به نابودی دولت رفاه و اعتراضات گسترده‌ی اجتماعی انجامیده که جنبش نیرومند جلیقه‌زردها تنها یکی از نمونه‌های آن است.  ضرورتی به مرور شواهد متعدد در این مورد در اینجا احساس نمی‌شود. اما در مورد ادعای مدافعان نئولیبرالیسم مبنی بر اینکه “خصوصی‌سازی واقعی” و سایر موارد دستور کار  نئولیبرالی به حل مشکلات اقتصادی می‌انجامد و  معرفی این مجموعه اقدامات به عنوان “علم اقتصاد” ، برای اطلاع مدافعان نئولیبرالیسم بد نیست در اینجا به یک فراپژوهش یا فراتحلیل (Meta Analysis ) اشاره شود که به تازگی از سوی واحد پژوهش بین‌المللی خدمات عمومی (PSIRU) Public Services International Research Unit اتحادیه‌ی اروپایی خدمات عمومی The European Public Service Unions (EPSU) در ۹ حوزه‌ی خدمات عمومی شامل برق، مراقبت‌های بهداشتی و اجتماعی، مدیریت پسماند، آب، زندان‌ها، اتوبوسرانی، بنادر و فرودگاه‌ها، راه آهن و مخابرات انجام شده است. در این فراتحلیل اطلاعات پژوهشی صد مرجع معتبر پژوهشی که هر یک از آن ها نیز ده‌ها کشور را مطالعه کرده‌اند، مورد استفاده قرار گرفته و  به‌روشنی و با درجه‌ی اطمینان بسیار بالایی نشان داده شده است که برخلاف ادعاهای مدافعان نئولیبرالیسم در محافل علمی و آکادمیک، نهادهای آموزشی،  مراکز تصمیم‌گیری، مطبوعات و رسانه‌ها و….، شرکت‌های واگذار شده به بخش خصوصی و فعالیت‌های برون‌سپاری‌شده به‌هیچ‌وجه ضرورتاَ از کارایی، اثربخشی و بهره‌وری بالاتری نسبت به بخش دولتی برخوردار نیست. و مهم است که در قلمروی مکانی این پژوهش نیز اساساَ به هیچ وجه با ساختار سیاسی مشابه ایران مواجه نیستیم. این فرا پژوهش دروغ‌ بودن و غیرعلمی‌بودن ادعاهای مدافعان نئولیبرالیسم را به‌روشنی نشان می‌دهد. اگر چنین است یعنی براساس مطالعات گسترده، خصوصی‌سازی و واگذاری دارایی‌های ملی به بخش خصوصی هیچ تأثیری بر افزایش کارایی و اثربخشی کل و بهره وری نداشته است، دلیل اصرار بر تداوم این واگذاری‌ها آیا جز این است که بخشی از الیت برخوردار صاحبان قدرت (اقتصادی، سیاسی، مالی، حقوقی، فرهنگی، رسانه‌ای، نظامی و…) به منافع عظیمی از این واگذاری‌ها دست‌می‌یابند؟ در واقع علت دفاع آن‌ها از خصوصی سازی و سایر موارد دستورکار نئولیبرالی را باید در منافع طبقاتی خودخواهانه و تنگ‌نظرانه‌ی این به‌اصطلاح مدافعان “علم اقتصاد” جست. چنین است که با وجود مشاهده‌ی همه‌ی پیامدهای ویرانگر و فلاکت‌بار نئولیبرالیسم، همچنان از آن دفاع می‌کنند. گزارش کامل این پژوهش توسط نگارنده ترجمه شده و به زودی منتشر خواهد شد.

جنبش دانشجویی در کنار کنش‌های اجتماعی و سیاسی مترقی خود، می تواند ادعاهای ضدعلمی مدافعان نئولیبرالیسم را به چالش کشیده و آنها را افشا و رسوا کند. تجربه‌ی نگارنده هم در دوران دانشجویی در چالش با اساتید مدافع نئولیبرالیسم و هم در دوران تدریس گواه آن است که چنانچه این گونه چالش‌ها با مستندات و داده‌ها و اطلاعات علمی و پژوهشی همراه باشد، از اثربخشی قابل توجهی برخوردار خواهد بود. هنوز آوای استاد نئولیبرالی که در تلاش برای تزریق آموزه‌های نئولیبرالی در زمینه‌ی خصوصی‌سازی و… با نقد چالش‌گرانه‌ی من مواجه شد و در جلسه بعد قبل از شروع کلاس به اعتبار شرافت علمی خود اعتراف کرد که “در ارتباط با بحث هفته گذشته باید به این حقیقت اعتراف کنم که چپ به گردن بشریت حق دارد، چپ دندان زهرآگین سرمایه‌داری را کشید، چپ با نقد استثمار بی‌رحمانه سیستم سرمایه‌داری در قرن گذشته، مدیران سیاسی و اجتماعی را به انجام اصلاحاتی به نفع کارگران و توده های مردم وادار کرد…”، در گوشم طنینی نیرومند دارد. او به اعتبار شرافت علمی خود نتوانست در برابر استدلال‌ها و فکت‌های فراوان برگرفته شده‌ی من از پژوهش‌های علمی مقاومت کند و ناگزیر به اعتراف در برابر سایر دانشجویان گردید که با تعجب و تحسین دانشجویان یک دوره آموزشی دکتری  مواجه گردید که همگی آن‌ها در جلسه‌ی قبل در مقابل من و در طرف استاد قرار داشتند.   

بدین ترتیب مدافعان نئولیبرالیسم اگر بنا باشد نه با فرضیات، بلکه با شواهد علمی در دفاع از آموزه‌های نئولیبرالی سخن بگویند، حرفی برای گفتن ندارند و خیلی زود پاشنه ی آشیل آن‌ها آشکار می‌شود. اگر صادق باشند، ناگزیر به بازاندیشی باورهای خود می‌شوند و در غیر این صورت مجبور خواهند بود تا به رویه‌های پیچیده‌تر و دروغ‌های بیشتر و مهندسی‌شده‌تری برای فریب مخاطبان خود متوسل شوند.

۲۳ آذر

 




مشکل هنگام اندیشیدن آغاز می شود، برای موسی غنی نژاد هم!

سخن روز شماره ۵۹/۹۸

  ۲۱آذر ۱۳۹۸ -۱۲دسامبر ۲۰۱۹

موسی غنی نژاد استاد دانشگاه و جزیی از حلقه مشاوران غیر رسمی اقتصادی روحانی، رئیس جمهور است. او استادی دانشگاه را مدیون توده‌ای و کمونیست ستیزی خود نیست. این، جنس اوست. برخی ها چنین اند و برخی دیگر چنان!

وظیفه ی سطور کنونی افشاکردن جنس توده‌ای ستیزانه ی آقای غنی نژاد نیست که در مقاله ی او با عنوان نئولیبرالیسم، کلید واژه‌ای برای نیندیشیدن، بیرون می زند. افشاگری، نتیجه ی جنبی سخن خواهد بود و باید به آن به طور مجزا پرداخت.

همان طور هم داوری میان نظرات غنی نژاد و اکبر گنجی وظیفه ی اصلی این سطور نیست که فرد مورد هجوم او است در نوشتار پیش گفته که در رسانه‌ها انتشار یافته است.

در این نوشتار آقای موسی غنی نژاد سخن را با حمله به حزب توده ایران آغاز می‌کند و در دفاع از برنامه ی دیکته شده ی سازمان های مالی امپریالیستی، پستان به تنور می چسباند. درد او آن است که امروز هم در شعارهای دانشجویان به مناسبت بزرگداشت 16 آذر 1332، آن شعاری به گوش می‌خورد که نشان برداشت درست حزب توده ایران در محکوم کردن اقتصاد سیاسی امپریالیستی است که غنی نژاد مهره ای در دستگاه اجرای آن می باشد.

شعاری که در تأیید خواست توده های میلیونی مبارز در میهن است که پایان دادن به این سیاست ضد مردمی و ضد ملی را خواستار هستند! آری، شعاری که پایان دادن به اقتصاد سیاسی امپریالیستی در دانشگاه‌های ایران و در سراسر ایران به گوش می‌خورد دردی است که غنی نژادها حس می کنند، شعار مبارزان دانشجو: «ایران، فرانسه، عراق، لبنان و شیلی، مبارزه یکی است: سرنگونی نئولیبرالیسم!»

بیش از نیمی از مردم فرانسه مدافع خواست میلیون‌ها تظاهر کننده در شهرهای این کشور در روزهای اخیر هستند و علیه اقتصاد سیاسی امپریالیستی فریاد می زنند!

بدین ترتیب، درد غنی نژادها و علت پناه بردنشان به حربه ی ارتجاعیِ قدیمیِ توده‌ای ستیزی که غنی نژاد حتی با آن نوشتار پیش گفته ی خود را  کلید می زند، همان‌طور که اعتراف می‌کند این واقعیت است که «حزب [توده ایران] به لحاظ ایدئولوژیک توفیق یافت»!

او درواقع به این امر اعتراف می‌کند که سیاست حزب توده ایران از حقانیت تاریخی برخوردار بوده و اکنون نیز است!

انقلاب بزرگ بهمن 57 مردم میهن ما انقلاب ملی- دمکراتیک تاریخ میهن ماست که به معنای انقلاب برای حل دو آماج تاریخی، آزادی- دمکراسی به سوده توده های محروم، و برقراری و تحکیم استقلال اقتصادی- سیاسی- فرهنگی ایران علیه نفوذ استعمارگرانه و نواستعماری امپریالیسم است.

ارتجاع داخلی و خارجی توانست پیروزی انقلاب بزرگ مردم را برای دورانی برباد دهد، ولی پیروز نهایی مردم خواهند بود. درد آقای موسی غنی نژادها، این دورنماست که او در برابر چشمان حیرت زده اش دارد و ناباورانه به آن می نگرد! حمله ی او به اکبر گنجی ناشی از این درد و شناخت ناباورانه است!

ولی خب، آقای موسی غنی نژاد استاد دانشگاه است و از مشاوران غیر رسمی اقتصادی رئیس جمهور حسن روحانی. او حتی در عنوان نوشتارش هم «اندیشیدن» را توصیه می کند. او با چنین واژه ی پرطمطراق و با صلابت مقام های خود سخن می گوید. ولی، همان‌طور که در سطور زیر نشان داده خواهد شد، استاد موسی غنی نژاد درست آن هنگام که آغاز به اندیشیدن می کند، با مشکلی روبرو می‌شود که اندیشه ی درغلطیده در سطح – بی‌تفاوت از مقام و رتبه ی آن -، همیشه با آن دست بگریبان است!

برخلاف اندیشه ی دیالکتیکی، اندیشه ی غیردیالکتیکی رابطه میان شکل و مضمون را درنمی یابد. یکی از مشکل ها هنگام اندیشیدن، درست همینجا شروع می شود که گردن گیر استاد اقتصاد ما نیز شده است.

مشاور غیر رسمی اقتصادی رئیس جمهور در پاراگرف ماقبل پایانی سخنانش و پس از آنکه می پندارد هر آنچه گفتی درباره ی قدرت اقتصاد سیاسی نئولیبرال گفتی است، گفته است و حالا باید به قول معروف «به خال» بزند، با طنازی صدا ظریف شده می پرسد: «به راستی، سیاست‌های اقتصادی چین کمونیست .. در کجای نئولیبرالیسم قرار دارد؟ چرا رفقای چپ در این خصوص سکوت پیشه کرده اند؟» او برای آن که  قدرت «نئولیبرالیسم» را به رخِ «رفقای چپ» بکشد که گویا سکوت کرده اند، به این نکته اعتراف می‌کند که «چین کمونیست با روی آوردن به نظام بازار توانسته صدها میلیون نفر را از فقر مطلق رها سازد ..»!

بر این نکته چشم می‌بندیم که استاد اقتصاد دچار بی‌خبری ناشی از کم خوانی نظرات «رفقای چپ» است.

این، البته کمبودی فلج کننده هست، ولی، همان‌طور که خواهیم دید، علیه موضع پرطمطراق و خواست دهن پر کن «اندیشیدن» نیز است که موسی غنی نژاد آن را در عنوان نوشتارش وارد می‌کند تا آن را بر سر اکبر گنجی بکوبد.

ناگفته نماند که «به راستی» باید همینجا بگویم که با خواندن جمله ی پیش استاد درباره ی دستاورد جمهوری خلق چین، که در آن کمبود درک رابطه میان شکل و مضمون پدیده بازتاب یافته و نمایان است. در سایت “توده ای ها”  دو مقاله در همین باره نوشته و انتشار یافته است. در این مقاله ها نشان داده شده است که بر خلاف آنچه که ایشان ادعا می کند “هر گردی گردو” نیست.

برای اندیشه ی اندیشمندانه ی استاد اقتصاد و مشاور غیر رسمی اقتصادی رئیس جمهور روحانی این پدیده غیرقابل درک و پرسش برانگیز است که «آخر این نئولیبرالیسم چگونه پدیده‌ای است که هم در برگیرنده سیاست‌های اقتصادی دونالد ترامپ، جهانی شدن ..  این چه پدیده‌ای است که برخاسته از اجماع واشینگتنی، بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول .. [و] سیاست اقتصادی چین کمونیست که .. توانسته صدها میلیون نفر را از فقر مطلق رها سازد ..» است؟

“رفیقِ“ «رفقای چپ» که نئولیبرالیسم را در عنوان مقاله اش به عنوان «کلید واژه‌ای برای نیندیشیدن» اعلام می کند، حتی لحظه‌ای هم به این فکر نمی‌افتد از خودش و یا از «رفقای چپ» دم دستش بپرسد که این «چگونه پدیده‌ای است» که در همه ی کشورهای سرمایه داری فقر توده ها را باعث می شود، و در جمهوری خلق چین «صد میلیون نفر را از فقر مطلق رهای می سازد؟» فقط برای مثال بین سال ۲۰۰۹ و ۲۰۱۸ حقوق متوسط چینی ها ۲,۵ برابر شده است. هیچ کشور دیگری نمی تواند با این رشد حقوق رقابت کند.

استاد شیفته ی ظاهرامر، رابطه ی «شکل و مضمون» را درک نمی‌کند و درنیافته است و اکنون با نگاه به این سو و آن سو حیران باقی‌مانده است که چه پاسخی به رئیس جمهور خود بدهد!؟

درواقع هم اندیشه عقل سلیم روزانه نمی‌تواند درک کند که میان شکل و مضمون رابطه‌ای برقرار است که در آن مضمون نقش تعیین کننده داراست. شکل، ظرف و غالبی را تشکیل می‌دهد که مضمون برای بروز و پویایی خود تحت تأثیر شرایط مشخص حاکم به آن نیاز دارد.

اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک که یکی از آماج های تاریخی انقلاب بزرگ مردم میهن ما در بهمن 57 بود، می‌توانست در دست نیروهای انقلابی و فرهیخته به دستاوردی که امروز جمهوری خلق چین به آن دست یافته است، نایل گردد. ولی ارتجاع مانع آن شد. استاد ما در نوشتارش با لذت غیرقابل انکار ممانعت ارتجاع را توصیف می‌کند. قتل عام مزدک گونه ی توده‌ای ها را، «متلاشی» کردن آن‌ها می نامد. و انگار مانند کفتاری که جیغ زنان پوستش را در آن «غسل» می دهد، واژه ی «متلاشی» کردن را مزه مزه می کند. او با طهارت خود در خاطره ی «متلاشی» کردن توده‌ای ها به ارتجاع حامی خود نشان دهد که برخلاف «تقریبا همه انقلابیون مخالف شاه در سال 1357 در دام آن [حزب توده ایران]» نیافتاده است، پرچم توده‌ای ستیزی را بلند می‌کند و بر دوش خمیده خود می کشد.

آنچه در جمهوری خلق چین توانسته است در کوتاه مدت ترین زمان و بدون برخوردهای اجتماعی کلان به سود توسعه ی عدالت اجتماعی برای توده های میلیونی به واقعیت بدل گردد، اقتصاد نئولیبرال و بازار آزاد نیست. تنها بی خبرانی که میان شکل و مضمون رابطه‌ای را نمی بینند و درک نمی کنند، دچار این پنداشت ذهنگرایانه می شوند. در چین، همه ی فعالان در بخش ملی و میهن دوست اقتصاد در چارچوب برنامه ی اقتصاد ملی- دمکراتیکی می کوشند و توان خود را به کارگرفته اند که مضمون کوشش جمعی همه ی خلق را تشکیل می دهد.

وحدت منافع همه ی لایه ها در این کوشش مشترک سرشت توانمندی آن است. بدون تردید طبقه کارگرِ چین و دیگر زحمتکشانِ این کشور کثیرالملله – زن و مرد – در تحقق یافتن این روند انقلابی نقشی تعیین کننده به عهده داشته و دارند و بار اصلی فشار کار و زحمت را به دوش کشیده اند. ولی برنامه اقتصاد ملی سوسیالیستی، محور اصلی است که حرکت کل جامعه را به جلو می راند و گذار از فقر و فلاکت را تأمین کرده است.

نقش کارکرد برنامه اقتصاد ملی- دمکراتیک در چین که آن را «سوسیالیسم چینی» می نامند، شرایط را در نبرد طبقاتی در جهان تغییر داده است. امپریالیسم چاره‌ای ندارد اعتراف کند که «ذخیره ی سلاح اقتصادی چین کم اهمیت نیست»! در آن نقش شرکت های خصوصی که در چارچوب برنامه ی «ساخت چین 2025» عمل می‌کنند، نقشی تعیین کننده است. دشمن طبقاتی از «جنگ اقتصادی» صحبت می‌کند (کورنلیوس اس ست، 14 مه 2019). «دولت ترامپ از مصاف تعیین کننده برای رهبری جهان» سخن می راند (روبرت دآلی، رئیس انستیتوی کیسینجر در گفتگو با روزنامه ی آلمانی اف آ ست، روزنامه سرمایه بزرگ آلمان 22 مه 2019) (به نقل از اوراق مارکسیستی 6/2019، ص 57).

هنگامی که امپریالیسم آمریکا شرکت هوآوای چین را به عنوان «خطر برای امنیت ملی» آمریکا ارزیابی می‌کند و می نامد، بازتاب این توانایی است. تنها بی خبرانی که هنگام اندیشیدن با مشکل روبرو هستند، آنچه را که در چین می‌گذرد «نئولیالیسم و بازار آزاد» می پندارند که استاد اقتصاد و مشاور اقتصادی رئیس جمهور حسن روحانی یکی از آن‌ها است!

این مضمون اقتصاد سیاسی ملی- دمکراتیک است که از همه ی اشکال ضرور برای ایجاد زیربنای اقتصادی- اجتماعی سوسیالیسم بهره می‌گیرد که با نرمش ”لنینی” توسط دن سیائو پینگ در جمهور خلق چین به در «رفقای» توده‌ای ها به ثمر رسیده است.

16 آذر 1398 – 8 دسامبر 2019

 

ادامه شوک درمانی بعد از کشتار

کمیته عمل سازمانده کارگری – ۱۴ آذر ۹۸

طرح «تعدیل ساختاری» که از شهریور با حذف تدریجی یارانه‌های نقدی کلید خورد و در مهرماه به پولی‌کردن بیمۀ سلامت رسید و در آبان به گرانی بنزین ختم شد، هنوز در آغاز راه است و قرارست با حلقه‌های دیگر از جمله حذف یارانۀ گازوئیل، تداوم حذف یارانه‌های کالایی، افزایش مالیات بر دستمزد و ارزش افزوده، حمله به حقوق بازنشستگی و تأمین اجتماعی و…

تکمیل شود.

لینک ها

چرا کمونیست ها باید به دستاوردهای جمهوری خلق چین ببالند!
دوران گذار و «پروژه ی چینی»
http://www.iran-emrooz.net/index.php/politic2/81662/

به دنبال پیاده سازی نئولیبرالیسم «ژنرال پینوشه» در ایران

 




دشوار سرافراز ماندن در زندان!
به بهانه گزارش ایستادگی زنان توده ای درزندان

مقاله شماره ۳۲
۱۹ آذر ۱۳۹۸–۱۰ دسامبر

درد و رنج تازیانه چند روزی بیش نیست رازدار خلق اگر باشی همیشه زنده ای (کیوان، شاعر و رزمنده جانباخته توده ای)

پیش گفتار

از نخستین یورش ناجوانمردانه رژیم به نیروهای پیشرو نزدیک به چهل سال می گذرد و بدبختانه هنوز در میهن ما نه تنها زندانی سیاسی است بلکه هنوز هم زندانی سیاسی زیر بدترین شکنجه تنی و روانی باید میان «بودن و یا نبودن» یکی را برگزیند.

نهادهای دینی پیوسته و همواره در همه ی فرماسیون های اقتصادی- اجتماعی در همه ی جهان نگهبان جامعه طبقاتی و پشتیبان فرمانروایان بهره کش و زورگو بوده اند.

گاهی حتا مانند جمهوری اسلامی، نهادهای مذهبی با دستگاه فرمانروایی به گونه ای در آمیخته می شود که دیگر جدا کردن ان ها از هم دشوار است. ولی هر دو نهاد، پاسدار دستگاه بهره کشی بوده اند و هستند.  زمانی که ترس از دوزخ و دسترسی به بهشت آسمانی توده های رنجبر را از شورش باز نمی داشت، نهادهای مذهبی همراه با گزمگان برای به “راه راست” کشاندن توده ها از زندان و شکنجه سود می جستند. روند ستم کاری در جمهوری اسلامی هنوز هم بر پایه این درهم آمیختگی سوار است.  

فرمانروایان از همان آغاز جامعه طبقاتی، شکنجه شورشیان را همچون تیغی برّنده و برگ برنده ای برای شکست شورش بکار برده اند.

پرسش این است که چرا هنگامی که دو سوی میدان نبرد این همه نابرابر است، باید جنگید؟ چرا هنگامی که دشمن این همه پرزور، نیرنگ باز و فریبکار است باید پای به میدان نبرد گذاشت؟

چرا باید رزمید؟

پاسخ آن را باید از زبان مارکس یافت، مارکس می گوید، پیکارگران یا از رنجبران اندیشمند هستند و یا از اندیشمندان رنجبر. رنجبران اندیشمند چاره ای جز نبرد ندارند چرا که جز زنجیر بردگی بر پا چیزی را در این پیکار از دست نمی دهند، و اندیشمندان رنجبرنمی توانند نابرابری ها و نادادگری ها را ببینند و چشم بر آن ببندند. “زمانى كه تفاوت آشكار است، …، چگونه مى توان بى تفاوت زيست؟”

شکاف طبقاتی هرروز ژرف تر و تهی دستان هرروز تنگدست تر می شوند. داروغگان خودکام با خواندن آیه های آسمانی در خیابان ها جان می گیرند و بر سرنوشت مردم کارکن چیره اند.

اگر انسان آزاده نابرابری و ستم را نمی پسندد، پس آنگاه پذیرفتن آن بسیار دشوار می شود. اگر رفتار چنین انسانی هماهنگ و هم سوی  پندار او نباشد، درّه ای که میان رفتار و کردار از یک سو و پندار از سوی دیگر پدید می اید (cognitive dissonance)، او را بدبخت خواهد کرد. او اگر خرسند از سدای غوکان در برکه نیست باید همچون ماهی سیاه کوچولو راهی دریا شود. او اگر می خواهد که “در عصاره ی خود با عشق به تبار انسانی” بجوشد، چاره ای جز کوشش برای گشودن “دروازه های شهرهای ناگشوده” ندارد.

چنین انسانی به دنبال “خوشبختی خوک‌منشانه” نیست بلکه زندگی، کامیابی، شادی، نان، کار وسرپناه را برای همه می خواهد. او نمی تواند که با چشم های بسته از کنار این همه کومه های بدبختی و گرسنگی گذر کند و در کوشک تنهایی خود خوشبخت باشد.

آن هایی که خوشبختی خود را در گروه خوشبختی دیگران می بینند، در برابر آن هایی ایستاده اند که “برای بودن خود، حتّا نبودن تمام جهان را هم تصویب می‌کنند” و “جمع را منکرند”. ان هایی که سرمایه و گنجینه میهن را برای همگان می خواهند، در برابر آن های ایستاده اند که  “از پشیزِ گدایِ روستایی” می دزدند “تا بر میلیاردهای خود بیفزایند”، و “به خاطرِ اشیاء، اشخاص را نابود” می کنند. 

بنابراین خوشبختی خردمندی که دلش برای رنجبران می زند، تنها با گام گذاشتن در راه نبرد شدنی است. ولی پای گذاشتن در این راه آسان نیست. دشمن در هر گوشه ای برای شکار او کمین کرده است. پیکارگر باید در شب های  تاریک از کوچه های باریک؛ و از کویر پرخار و کوه های پر از مار بگذرد.

جورپیشگان همیشه کسانی را که در راه آزادی و برابری گام می گذارند به بند کشیده اند و شکنجه داده اند. در فرهنگ این ها، “خورشید انکار مى شود، ماه وجودى زائد تلقى مى گردد”. تلاش همیشگی بازجویان این است که زندانی را تنها و اندیشه اش در باره جهانی بهتر و “فرازستانِ معطرِ بزرگواریِ انسانی” را “پندارهای پوچ خیال‌پرستان دیوانه” بنمایانند. ولی زندانی می داند که این پادوهای “نظام گرگانۀ بهره‌کشی” می خواهند که او در “گندآب خودمحوری” فرو رود.

با این همه، یک رزمنده راه آزادی و برابری با همه ی آمادگی های روانی و تنی، از توان خود در برابر شکنجه گران آگاه نیست. تا پیش از زندانی شدن، یک پیکارگر خود را آماده می داند ولی تنها در برخورد با بازجویان و شکنجه گران است که آزمایش آمادگی او آغاز می شود.  

اززندانیانی که همکاران بازجویان و شکنجه گران شده بودند و می شوند که بگذریم، دو گونه زندانیِ ارجمند در زندان است؛ زندانی دلاور و زندانی پاک. زندانی دلاور، دوران آزمایش را، مانند فردین از آغاز تا پایان با ایستادگی، گستاخی، دلیری و با سرافراشتگی به پایان می رساند و زندانی پاک با پیرامون خود می سازد و اندیشه خود را پنهان می کند و به یک سازشی تن در می دهد تا دنباله نبرد را در جایی دیگر و زمانی دگر آغاز کند.

زندانیان دلاور

در درازنای تاریخ همیشه پیکارگرانی بوده اند که در برابر ستمگران از جان خود گذشتند، تا پرچم آزادی و برابری افراشته بماند. اما آن چه  که جمهوری اسلامی را از دیگران جدا می سازد، این است که این پلیدان و ریاکاران نه تنها جان آزادی خواهان که حتا اندیشه را از آن ها می ربایند.

آن ها چون واپسگرا هستند از هر نادانی که “اندیشه”اش “از پر مگس فراتر” نمی رود، کمک می گیرند تا با زور تازیانه آراستگی (نظم) دستگاه هرمی را نگه دارند. آن ها نابخردانه می پندارند که با این کار می توانند در برابر روند پویای تاریخ بایستند ولی بی هوده است تلاششان.    

ان ها سرها را تهی از اندیشه می خواهند. پیکار میان تاریک اندیشان و روشن اندیشان، پیکار میان خدای نسخه پیچی شده با خداوند آزادی است؛ پیکار میان انسانِ انسانی با انسانِ گرگ انسان شده، است. گزمگان بر این باور بودند و هستند که  با کوبه  تازیانه بر پشت نرم زنان جوان، می توان خدا را به رگ های آنان روان ساخت. بی ریب خدایشان هم از رفتار و کردار این ناکسان شرمگین است و برای چهره زشتی که اینان از او آفریده اند اشک می ریزد. 

ستم گران کوشیده اند و هم چنان می کوشند که با شکنجه و آزار، زندانیان را به اندازه آخوند تهی مغز پایین بیاورند. اما نمی دانند که “ﺑﺮﻣﺮداب ﺗﻦ ﻧﻴﻠﻮﻓﺮ اﻧﺪﻳﺸﻪ ﻣﻰ روید”! این بازجویان اگرچه با تازیانه به دست، ستبر و بلند بالا می نمایانند ولی در برابراندیشه پیشرو، خُرد و ناتوان هستند.  

فرمان فرمانان برای نگه داشت آن چه که دارند، پاسداران “شب پرست” را برمی گزینند  که “اوج عظمت را در شکوه حشرات می بینید” و همیشه نه از روشن اندیشان و آزادی خواهان که از سایه خود هم می ترسند. این گونه است که رزمنده با همه ی درد و رنج نمی گذارند که “زخم های”ش “بساط عیش” “بدسگالان مردمی آزار” شود و مزه “پیروزی” در دهان آن ها را به تلخی شکست دگرگون می کنند.

همه ی یاخته های تن ما شور زندگی دارند و برای آن می رزمند. همه ی دستگاه عصبی ما برای پیام رسانی درد و رنج به مغز زاده شده اند. زنده ماندن و زنده بودن سازکاری است که از وامانده های تک یاخته ها در ما است. شناخت و دریافت درد از وامانده های جانوران پیش از ما در ماست. این سازکارها آن چنان در ما نهادینه شده است که بخشی از زمینی بودن و ریشه داشتن در هستی زمینی انسان است.  

چگونه می توان با نیروی روان و باور به اندیشه خود در باره ی جهانی بهتر این سازکارهای تن انسان را به کناری زد و بر آن ها پیروز شد؟ چگونه می توان برای بهروزی رنجبران بر این همه ویژگی هایی که انسان را انسان کرده است، پیروز شد؟

سرچشمه ایستادگی و پایداری زندانی سیاسی از کوه به آسمان افراشته باور او به پیروزی روشنی بر تاریکی، برمی خیزد. هر چند یاخته زندان سرد، نمناک، تنگ، تاریک و خاموش است ولی دل او از پرتو عشق به توده ها گرم و روشن است. ایستادگی، نیرویی می خواهد که تا پرنده رویا را از درد و رنج امروز به فردای روشن آزادی پرواز دهد. فردایی که حتا اگر زندانی دیگر زنده نباشد ولی می داند که به گفته طبری بر روی گور او، کودکانی آزاد و شاد پایکوبی می کنند.  

احمت التان (Ahmet Altan)  نویسنده و زندانی سیاسی ترک می گوید که زندانبانان بال های پرواز رویای یک زندانی سیاسی را نادیده می گیرند. احمت التان با  بازگفت زنون (Zenon) می گوید که «یک شی در جنبش، نه در جایی هست که هست و نه در جایی که نیست». او می گوید که اگر چه در زندان بودن زندانی سیاسی حقیقت دارد اما این همه ی حقیقت نیست. شاید دیگران توان زندانی کردن زندانی را داشته باشند، اما هیچکس نیروی نگه داشتن زندانی در زندان را ندارد.   

به زبان دیگر، نیروی باور زندانی سیاسی به آینده، رویا او را به پرواز در می آورد و او دیگر در بند چهار گوشه دیوار زندان نیست اگر چه که در زندان است. احمت التان می افزاید که «در صبح های تابستان زمانی که اولین اشعه خورشید از طریق پنجره های برهنه برافراشته می شود و بالش هایم را چون نیزه ای درخشان می شکافد، من آهنگ های پرشور پرنده های مهاجری را که در لبه بام حیاط زندان لانه دارند را می شنوم. من می توانم از از درون دیوارها به آسانی بگذرم.»

همین سخن را طبری به زبانی دیگر در شعرهای زندان خود بر زبان می آورد. “من هر شب، با خیش نگاهم، زمینِ آسمانِ شب زده را شخم مى زنم، تا بشکفد گل اختران،
شب، نورشان را با چشم هایم مى بویم.”

گزمگان بدین گونه “وعده ی دیدار” هر شب زندانی “با ستارگان” را نادیده می گیرند. طبری اوج پرواز روان آزاد یک زندانی سیاسی را با واژه های شورانگيز همچون مرواریدهای درخشان در کنار هم می چیند:

“پرنده ای زيبا، كه نشانی آشنا دارد، يكه و تنها، در آسمان بر فراز سرم، موج می زند چون

دريا …

…. از زادگاهم، پرگشاده است بسوی من، از سواحل سبز آبی شمال”

“ناکسانِ سرمست از باده فتح، ابلهانه مى پندارند که جاویدند”، با آن که “شب تیره است، سکوت چیره است، زنجره ها حاکمیت شب را جار مى زنند”، ولی این دلاوران زندانی خاموشی تاریک شب را که بی پایان می نماید با فریاد زیر شکنجه خود هر چند برای دمی می شکنند.

آن ها از ماتریالیسم تاریخی آموخته اند که “تاریخ فاتحانه در را خواهد گشود، و خورشید با لبخندى گرم، انحناىِ آسمان را عاشقانه خواهد پیمود”.

با استواری شیرزنان توده ای همچون فردین، در هوای سنگین میهن بادی تازه دمید و خاموشی مرگبار آن با آواز ایستادگی شکست. فریاد “نه” این زندانیان گستاخ، دانه امید در دل یخ زده ی ما کاشت. این رزمندگان با دلاوری خود هر روز کمی از دُم شب قیچی کردند، و از روزنه های تنگ زندان با سرودهای زیبای آزادی یاد آفتاب را زنده نگه داشتند.

از گرمی تن های شکنجه دیده شان، یخ جانسوز زمستان کمی آب شد. باور خورشیدی این شیرزنان با پرواز جادویی خود به برون زندان، دمیدن سپیده دمان را در میهن شب زده کمی نزدیک تر کرد. آن ها به گفته شاعر توده ای، کسرایی «قطره قطره آب شدند تا شب جمع را به سحر آورند». سرفراز آنی است که با تن شکنجه دیده، چابکی اندیشه را نگه داشته است و دلی بی باک همچون سهراب و دشت باوری سیراب داشته است.

زندانیان پاک   

زمانی که به داوری، در باره ی آنهایی که به گونه ای دگر خود را در زندان زنده نگه داشته اند، می نشینم به جا است که به یاد داشته باشیم که ما از زمانی سخن می گوییم که بسیار بدتر از امروز بود، زمانی که “ﺁواى هزاران ﭼﻤﻦ، ﻣﺤﻮﺷﺪه بود در زوزﻩ وﺣﺸﺖ زاى ﺟﻼدان”، و سردمداران “پر از تعصب و جهل خرافی” در خیابان ها آشکارا به شکار روشن اندیشان آزاداندیش می رفتند. پس از دستگیری آنها را به زور تازیانه به دورویی، چاپلوسی و فریبکاری وا می داشتند. برخی ها به ناگزیر با پیرامون خود به سازش می پرداختند و چندش خود را از شنیدن پیوسته آیه های قران را پنهان می کردند.

ژاژخايان یاوه سرا به تن رویدادها و پدیده ها رخت دروغ می پوشانند ؛ حقیقت را سیاه رنگ می کنند و دروغ را سپیدپوش. زندانی تنها است، نه دستش و نه اندیشه اش به کاری بند است. روزها همانند هم و با گام لاک پشتی می گذرند. زندانی در این هنگام با دریافت پیام های گوناگون و ناهمسان دگر حتا به حس خود باور ندارد. در چارچوب تنگ زندان، شب برای این گونه زندانی سیاسی بی پایان و راه بسیار مه آلود و دراز می نماید. برای دیوانه نشدن چاره ای جز سازش نیست. گاهی همه ی دنیا چنین زندانی، بازجوی اوست و او آرام آرام دنیا را با  چشم بازجو می بیند (stockholm syndrome).

اما همین زندانی در درون خود از این زورگویان بیزار است و روان نازک و اندیشه دادگرانه او با خوی این جانوران نمی سازد. بدین گونه به هنگامی که “از ﺗﺒﻌﻴﺪ اﻧﺪﻳﺸﻪ” بازمی گردد، پشت به این تبهکاران می کند و جای خود را دوباره در گردان آزادی خواهان می یابد.

پایان سخن

برای نگه داشتن نظام طبقاتی و در دست داشتن دستگاه فرمانروایی، زورگویان به گفته گرامشی باید فرهنگ خود را فرهنگ برتر جامعه کنند. طبقه فرمانروا دانشمندان بسیاری و پیکارگران بی شماری همچون جوردانو برونو و اسپارتاکوس را برای جا انداختن فرهنگ بهره کشان از بین برده است. این ها در هر سنگر فرهنگی می رزمند تا هژمونی طبقاتی خود را نگه دارند. سنگدل هستند و به آسانی برای “اشیا اشخاص” را نابود می کنند.  

دزدانی که خود را سایه خدا در زمین می نامند، سده هاست که بر تهی دستان و تنگ دستان و رنجبران فرمان رانده ا ند و برای انباشت سرمایه خود از دارایی اندک آن ها دزدیده اند. این درندگان همواره فرزندان اندیشمند و زادگان کار را به چاه نیستی فرستاده اند و یا به دار کشیده اند. زندانبان می اندیشد که اگر بیشتر آزار دهد و بیشتر بکشد، جاودانی بودن او استوارتر می شود. ولی او در نمی یابد که جاودانگی در کشتن نیست؛ جاودانگی همراهی به آن سویی است که رود تاریخ به آن روان است. آن ها انگار از سرنوشت نرو، سزار، هیتلر، موسولینی، فرانکو، پینوشه و دیگران هیچ نیاموخته اند.

اما اگرچه تاریک اندیشان کوشیدند تا خورشید را از ویر (حافظه) مردمان پاک سازند ولی دلاوران توده ها با خون خود، دشت شقایق را آبیاری داده اند تا بلبلان خوش آواز آمدن بهار را بخوانند. با همه ی این کشتن ها، نه زمین از گردش به دور خورشید وایستاد و نه فرماسیون کهنه از فرارویی به فرماسیون نوین بازماند.  

یورش به حزب توده ی ایران و شکنجه رهبران بزرگ و کوچک آن در تاریخ دراز انسانی رویداد کوچکی است ولی اگر آن را در پیوند با تاریخ نوین میهن مان بررسی کنیم باید بگوییم که با این یورش طبقه های انگلی بورژوازی در ایران برنامه شکست فرارویی انقلاب ملی- دموکراتیک از سیاسی به جابجایی طبقاتی با دگرگونی اقتصادی- اجتماعی را فراهم کردند. 

بازگویی درد و رنج و ایستادگی دلاورانه رهبران و عضوهای حزب توده ایران اگر با برنامه بورژوازی انگلی برای شکست انقلاب پیوند نخورد، از بررسی عاطفی رویدادها به کاوش ژرف چرایی ان فرا نمی روید.

یادداشت

دانشمند و جان باخته راه آزادی و برابری، رفیق طبری آفریننده همه ی واژه های درون این گونه گیومه  (” “) است.

 




“راه توده” ، کیانوری و توجیه دفاع از ارتجاع

سخن روز شماره ۵۸/۹۸

۱۸ آذر ۱۳۹۸ ۹ دسامبر ۲۰۱۹

به نقل از نویدنو ۱۷ آذر ۱۳۹۸

نویدنو

   درآمد

نشریه‌ ی «راه توده» در شماره ی 715 (آبان ماه سال 1398)،  به مناسبت بیستمین سالگرد درگذشت دبیر کل فقید حزب توده ی ایران، مقاله  ای را به نام «ماهیت انقلاب 57 همان بود و هست که کیانوری گفت»[1] منتشر کرد. نویسنده / نویسندگان این مقاله کوشیده  اند تا با استفاده از اعتبار و نام زنده  یاد رفیق کیانوری، عملکرد خود را در دفاع از ارتجاع توجیه نمایند و در این زمینه و برای پیش برد این هدف از هیچ کژی و نا راستی دریغ نورزیده اند.

  در مقاله ی پیش گفته، ابتدا شرحی از زندگی و مبارزات رفیق کیانوری به دست داده می شود که در پاره ای از موارد غیر دقیق و در برخی موضوعات بسیار مبالغه آمیز است و در حقیقت کوشش می شود تا تاریخ حزب در وی تقطیر شود و زنده یاد رفیق کیانوری  تا سطح نماد و اسطوره ی حزب بر کشیده شود و سپس بر پایه ی این تصویر به دست داده شده از وی، تلاش می شود تا برداشت و تحلیل های «راه توده» از جمهوری اسلامی،  منطبق بر دیدگاه های وی نمایانده  و سیاست های رهبری کنونی حزب به زیر تیغ کشیده شوند. البته این نخستین بار نیست که گردانندگان این نشریه تلاش کرده اند با سو ء استفاده از نام و اعتبار رهبران پیشین حزب، برای سیاست های ور شکسته  ی خود توجیهی ارائه نمایند و به بیان دقیق تر باید گفت که اینان سال هاست از طریق چسباندن خود به رهبران جانباخته  ی حزبی و از محتوی تهی کردن  عبارت « مشی توده  ای»، سیاست های ارتجاعی خود را به نام توده  ی تبلیغ می کنند اما چندی است که این نشریه و هوا دارانِ آن، در فضای مجازی حجم حمله  ها و افتراهای خود را به حزب توده  ی ایران افزایش داده اند و البته  نغمه  های ناکوکی نیز مبنی بر تلاش برای پیشبرد سناریوی فعالیت سازمان یافته  ی این جریان ضد توده ای تحت نام حزب در داخل کشور به گوش می رسد، لذا لازم است تا برخی از ادعاهای این نشریه در مقاله ی مذکور  بررسی و صحت و سقم آن ها محک زده شوند.

 دروغ پردازی و بزرگ نمایی پیرامون نقش رفیق کیانوری

  در این حقیقت که رفیق زنده یاد دکتر کیانوری یکی از چهره های درخشان حزبی و از افتخارات جنبش کمونیستی میهن ماست هیچ تردیدی نیست اما برای تقدیر و بزرگداشت وی نباید به دروغ پردازی دست یازید و مهم تر از آن نقش سایر رفقای حزبی را کم رنگ نمود؛ همان گونه که نمی توان و نباید برای اشتباهات و خطاهای انجام شده تنها دبیرکل فقید حزب را مقصر قلمداد کرد، موفقیت ها را نیز نباید تنها به پای رفیق کیانوری نوشت؛ چنین شیوه ای نه تنها از مروت و انسانیت به دور است، بلکه نوعی توهین به سایر رهبران و رفقای جان باخته ی حزبی محسوب می شود که گویا همگی مسلوب الاراده و منتظر دستور دبیر کل حزب بوده اند و با “اطاعت کورکورانه” از وی، هیچ نقشی در بد و خوب آنچه که گذشت نداشته  اند. اما برای جریانی که هدف دیگری را از اغراق درباره ی رفیق کیانوری دنبال می کند، این نکات اهمیتی نداشته و ندارد!

  مقاله‌ درباره ی زنده یاد کیانوری چنین می نویسد:« کیانوری از معدود رهبران و شاید یگانه رهبرحزب توده ایران بود، که در سرنوشت سازترین رویدادهای تاریخ معاصر ایران حضور و نقش مستقیم داشت. سیاستمداری تیزبین و تحلیلگری کم نظیر بود، که با سلاح دانش، تجربه و واقع بینی علمی به استقبال رویدادها می رفت و از دل رویدادها اندیشه های سیاسی و تشکیلاتی را بیرون می کشید.

با همین تیزبینی و در عمل، از قیام ناکام افسران خراسان بسیار آموخت و در جریان حکومت خود مختار و ناکام آذربایجان این تجربه را کامل کرد.

فرار تاریخی جمعی از رهبران حزب توده ایران از زندان قصر تهران را پیش از کودتای 28 مرداد رهبری کرد. در دادگاه رهبران حزب توده ایران در رژیم شاهنشاهی از حزب و آرمان های آن دفاع کرد. آنچه را برای مقابله با کودتای 28 مرداد ضروری می دانست، در آخرین و دشوارترین لحظات با دکترمحمد مصدق در میان گذاشت و روز 28 مرداد از او خواست تا فرمان مقاومت مردمی را صادرکرده و از رادیو پخش کند.» (تاکیدها از نوید نو است)

 خوانندگان توجه دارند که نویسنده/ نویسندگان مقاله چگونه نقش یکه و یگانه  ای به رفیق کیانوری می دهند؟  لازم است یادآوری شود که اولا بنا به مندرجات خاطرات منتسب به رفیق کیانوری، که «راه توده» بارها خواندن آن را توصیه کرده است، وی نقشی در فرار از زندان قصر نداشت بلکه این فرار توسط هیئت دبیران سازمان افسری ترتیب داده شده بود و مسئولیت سرپرستی آن سازمان نیز در رهبری حزب به عهده ی زنده یاد رفیق دکتر فروتن بود و رفیق کیانوری به هیچ وجه و برخلاف ادعای طرح شده در مقاله، رهبری فرار از زندان را به عهده نداشت!(خاطرات کیانوری:195) [2]

  مورد دیگر مربوط به تماس‌ های تلفنی با منزل دکتر مصدق بود که به آنها اشاره شده است؛ این تماس ها به واسطه ی نسبت خویشاوندی زنده یادان دکتر مصدق و رفیق مریم فیروز مُیسر شده بود و ابتکار یا تصمیم شخصی دکترکیانوری نبود؛ بلکه وی مطابق تصمیم حزب عمل می کرد و اطلاعات دریافتی از سازمان نظامی درباره  ی کودتا و … را در اختیار دکتر مصدق می گذاشت.

    مقاله در بخش دیگری از قهرمان  سازی های خود، درباره ی رفیق کیانوری چنین می نویسد:« در مهاجرت از انواع دام‌هائی که ساواک شاهنشاهی برای ترور و یا ربودنش ترتیب داده بود، گریخت.» دست کم می توان ادعا کرد که خود رفیق کیانوری هرگز چنین ادعایی را طرح نکرده است و اگر حضرات «راه توده»ای مدارکی در این زمینه دارند بهتر است به صورت مستند در این زمینه اطلاع رسانی کنند؛ در همان کتاب خاطرات منتسب به کیانوری در صفحات مختلفی از جمله صفحه ی 451 به این مسئله اشاره شده که ساواک چندین بار و به واسطه ی عباسعلی شهریاری قصد فریب رفیق رادمنش و کشاندن وی به مرز قصر شیرین و ربودن وی را داشته است و البته از سوی ساواک پیشنهاد شده بود که رفقا کیانوری، بهزادی و آشوت شهبازیان نیز به ایران اعزام شوند.

   در جای دیگری از مقاله می خوانیم که:« با انتشار نخستین طرح برنامه جدید حزب توده ایران در سال 1350 و پایان یافتن یک دوره 10- 15 ساله آشفتگی نظری و تشکیلاتی در رهبری حزب توده ایران و در نبود جبران ‌ناپذیر زنده ‌یاد “کامبخش” مسئولیت تشکیلات داخل کشور را برعهده گرفت و هسته ‌های مستقل حزبی را در دهه ‌ی 50 و تا آستانه پیروزی انقلاب 57 در داخل کشور سازمان داد.»

در اینجا نیز باز با بی دقتی در روایت تاریخ مواجهیم؛ در سال 1348 و در جریان پلنوم سیزدهم کمیته ی مرکزی، از رفیق رادمنش سلب مسئولیت شد و مسئولیت کار ایران به کمیسیونی شامل رفقا اسکندری، کامبخش و کیانوری واگذار شد. (خاطرات کیانوری:459) از سوی دیگر، اگر چه مسئول شعبه ی تشکیلات رفیق کیانوری بود اما رفیق کامبخش تا زمان حیاتش، به عنوان دبیر دوم حزب، مسئولیت کلیه‌ ی کارهای تشکیلاتی را به عهده داشت، اما نکته  ی مهم آن که مقاله  ی مورد بحث، مطلب را به گونه ای روایت می کند که گویا پس از مرگ رفیق کامبخش، هسته  های مستقل حزبی و تشکیلات داخل کشور همگی توسط رفیق کیانوری سازمان داده شده بودند ، حال آن که بر اساس کتاب خاطرات منتسب به کیانوری، چهار نفر از رفقا در شعبه  ی تشکیلات حضور داشتند؛ کاظم ندیم به عنوان مسئول فنی، منوچهر بهزادی مسئول تشکیلات خارج از کشور، انوشیروان ابراهیمی مسئول قسمتی از تشکیلات داخل کشور و به ویژه آذربایجان، رفیق کیانوری مسئول تهران و سایر شهرستان ها؛ این تقسیم کار به آن علت بود تا هر کدام از افراد از تمام کارها مطلع نباشند،(خاطرات کیانوری:471-472) لذا علاوه بر کیانوری، زنده یاد رفیق انوشیروان ابراهیمی نیز در تشکیلات داخل کشور مسئولیت داشته است لذا مطلب مقاله در این زمینه دقیق نیست. همچنین ادعای دیگر مقاله مبنی بر نقش رفیق کیانوری در دهه  ی 50 و 60 میلادی در دوران مهاجرت هم چندان دقیق نیست: « در سخت ترین شرایط حاکم بر مهاجرت دهه ‌ي 50 و 60 میلادی، برجسته ترین کادرهای حزبی را از گرداب رخوت، ناامیدی و تندروی نجات داد و به کار آهسته، اما پیوسته در رادیو “پیک ایران” و در ارتباط با داخل کشور فراخواند.»  مستند به کتاب خاطرات، در بین سال های 40 الی 48 شمسی، برابر با دهه ی 60 میلادی، رفیق کیانوری از کارهای حزبی به کل برکنار بوده است(خاطرات کیانوری:397)  و نمی توانسته «برجسته ترین کادرهای حزبی را از گرداب رخوت، ناامیدی و تندروی نجات» داده باشد!

  اگر هرآنچه را که تا کنون گفته شد، ناشی از بی دقتی نگارنده/ نگارندگان مقاله بدانیم، اما اوج هنرنمایی مقاله جایی است که پس از یادآوری پیشینه ی خانوادگی زنده یاد کیانوری، نظرات وی درباره ی قشربندی روحانیت را الهام بخش مبارزان آمریکای لاتین دانسته اند! نویسنده/ نویسندگان مقاله می نویسند:« بعدها، درامریکای لاتین و تحت عنوان “الهیات رهائی بخش”، بسیاری ازنقطه نظرات او[کیانوری] درباره نیروهای آرمان ‌گرای مذهبی در اشکال جدیدی بروز و ظهور پیدا کرد» محض اطلاع نگارندگان مقاله، یادآور می شویم که اولا رابطه  ی میان مذهب و مبارزات فرودستان بسیار پیش از اینها و در آثار کسانی همچون انگلس، کائوتسکی، لنین و … نیز مورد بررسی و تدقیق قرار گرفته بود مضافا یزدان‌ شناسی آزادی بخش یا چنانکه در مقاله آمده است، الهیات رهائی بخش در آمریکای لاتین پیشینه ای به مراتب دیرینه  تر دارد و شاید با مرگ کامیلیو تورز، کشیش و چریک کلمبیایی بود که توجه عمومی به این پدیده جلب شد، افزون بر این یزدان ‌شناسی آزادی بخش بیشتر متأثر از آرای مارکسیست‌ های غربی و به ویژه ارنست بلوخ است و نه مارکسیست – لنینیست‌ها و به خصوص رفیق کیانوری!

 «راه توده»، انقلاب 57 و جمهوری اسلامی

  چنان که ذکر شد،  عنوان مقاله چنین است: ماهیت انقلاب 57 همان بود و هست که کیانوری گفت! ما نیز موافقیم که ماهیت «انقلاب 57» همان بود و هست که کیانوری گفت ، اما اختلاف بر سر چیز دیگری است؛ «راه توده» سعی دارد تا انقلاب 57 را با سیستم برآمده از آن یکی بگیرد؛ جمهوری اسلامی، انقلاب 57 نیست؛ شکست آن است! جمهوری اسلامی حکومتی ملی- دموکراتیک نیست؛ اتفاقا در این جا ما بر خلاف نویسنده/ نویسندگان مقاله ، با زنده ‌یاد کیانوری توافق کامل داریم که « این حکومت اوباش است»!

  مشکل «راه توده»  این نیست که نمی خواهد یا نمی تواند بپذیرد که نبرد«که بر که» مدت  هاست به سود ارتجاع خاتمه یافته است بلکه این نشریه می کوشد با کنار گذاشتن اسلوب علمی تحلیل مارکسیستی – لنینیستی، مانند متکلمین و راویان حدیث، پاره  هایی از این یا آن سخن فلان رهبر حزبی را خارج از کانتکست و بی  توجه به شرایط مشخص، نقل  کند تا  با استناد به آنها سیاست خویش را در حمایت از بخشی از جمهوری اسلامی- امروزه تمام آن- توجیه نماید.

 در مقاله  به درستی ذکر شده که:« دست های مشکوکی که در ارگان ‌های امنیتی و سیاسی حاکمیت جمهوری اسلامی فعال بودند و اکنون به ‌تدریج فاش شده که شبکه ‌‌های بسیار مخفی اسرائیل و ساواک بودند، بی ‌وقفه در تدارک توطئه ‌ای برای یورش به حزب توده ایران بودند. در آخرین سال فعالیت قانونی و علنی حزب توده ایران، “محمدغرضی” وزیر وقت پست و تلگراف بارها رهبران جمهوری اسلامی را تشویق کرده بود: “اگر امروز حزب توده را سرکوب نکنیم، فردا حریف آن نخواهیم شد”» بد نیست که «راه توده»  بگوید که آیا امروزه این دست  های «مشکوک» در جمهوری اسلامی تضعیف شده اند یا به صورت فعال مایشاء عمل می کنند؟ غرضی، مادرشاهی، ازغندی پور و سایر دژخیمانِ رهبران حزب تراز نوین طبقه  ی کارگر در کجای ساختار جمهوری اسلامی ایستاده ‌اند؟ آیا این مجید انصاری اصلاح طلب نبود که در زندان با رفیق کیانوری آن رفتار ناشایست را انجام داد؟ نقش خلخالیِ خط امامی و موسوی تبریزیِ اصلاح طلب و … در این حکومت چه بوده است؟ این دست ‌های مشکوک چه نسبتی با بلوک طبقاتی حاکم دارند و نماینده ی منافع کدام نیروهای اجتماعی هستند؟ واکنش سایر بخش های حاکمیت به حذف و سرکوب حزب توده ی ایران چه بوده است؟ آیا دیگر بخش های حاکمیت که به زعم «راه توده»  کماکان پیش برنده  ی نبرد «که بر که» هستند، سرکوب نیروهای مترقی نظیر حزب توده ی ایران را محکوم می ‌کنند یا نهایتاَ ریشه ی مشترک بلوک طبقاتی حاکم، در زمان بحران ها، باعث می شود تا تمام حاکمیت به صورت یکپارچه و در نقش مشت آهنین ظاهر شود؟ (نگاهی به موضع گیری های نیروهای مختلف حاکمیت در این روز های خشم و خون و جنون سرکوب نیروهای جان به لب رسیده مردم خود به اندازه کافی گویاست.)«راه توده»  می نویسد :« کیانوری، درنده ‌خوئی اوباش حاکم بر جان انقلابیون را آنگونه که بعداَ شاهد شد، حدس نزده بود، اما در باره‌ ی روند رویدادها، یکی از تاریخی ‌ترین ارزیابی ‌ها و تحلیل ‌ها را در این گفتگو ارائه داد و خطرات را پیش ‌بینی کرد. وقتی به نظرات امروز نیروهای مذهبی دقت می‌ شود، صحت این ارزیابی بیش از هر زمان دیگری خود را نشان می‌ دهد. امثال عبدالله نوری‌ ها، جلائی‌ پورها، عبدی ‌ها، آغاجری ‌ها، بهزاد نبوی ‌ها، آیت ‌الله‌ صانعی ‌ها، آیت ‌الله منتظری ‌ها و ده ‌ها و صدها روحانی و غیر روحانی مذهبی که امروز در برابر جنتی ‌ها، مصباح یزدی ‌ها، شیخ محمد یزدی ‌ها و ده ‌ها و صدها روحانی و غیر روحانی مذهبی نظیر آن‌ ها ایستاده ‌اند، به آن گفتگو و عنوان به ‌یاد‌ ماندنی “حکم تاریخ به ‌پیش می ‌رود”  بیش از هر زمان دیگری معنا و مفهوم می ‌بخشد.» خالی از لطف نیست که «راه توده»  نظر امثال جلائی  پورها را درباره ی معترضین دی ‌ماه 96 به خاطر بیاورد که آنان را «کرکس» خوانده بود!

   ما با «راه توده»  همدلی داریم که نبرد «که بر که» ادامه دارد؛ این بار به شکل کاملاَ عریانِ طبقاتی و میان تمامیت بلوک حاکمیت از یک سو و رنجبران و زحمتکشانی که سهمی در حاکمیت ندارند، از سوی دیگر!

  «راه توده»  و درک نادرست از مفهوم بلوک حاکمیت

  درک و سیاست کلی حزب توده ی ایران در خطوط اصلی خود، درباره  ی انقلاب بهمن 57 و بلوک طبقاتی حاکم و مختصات آن، علی ‌رغم انتقاداتی که در شیوه  ی اجرا به آن وارد است، درست و اصولی بود، اما «راه توده»  با نگاهی ایستا گمان می کند که امروزه نیز منافع کلیت بلوک طبقاتی حاکم بر کشور همان است که بود؛ اینان متوجه تغییر توازن قوای جهانی و در نتیجه همسویی روز افزون لایه  های مختلف بورژوازی با سیاست  های نئولیبرالی نیستند و مسائل را تنها در سطح تعارضات این بخش از بلوک طبقاتی حاکم با بخش دیگر ارزیابی می کنند. در بخشی از مقاله‌ و در ارتباط با سیاست حزب در ابتدای انقلاب می خوانیم:« در همین دوران رهبری حزب توده ایران پیوسته نگران نوسان ‌های بزرگ در میان نیروهای مذهبی طرفدار انقلاب بود، همچنان که نگران چپ‌ روی در میان سازمان ‌های سیاسی مانند فدائیان خلق و مجاهدین خلق بود. این تلاش توام با نگرانی سرانجام نتوانست موجب تغییری در تصورات نیروهای مذهبی طرفدار انقلاب درحاکمیت و سازمان ‌هائی نظیر سازمان مجاهدین خلق و بخشی از فدائیان خلق شود.» نگارنده مطلب،  متوجه نیست که بحث بر سر تصورات نیروهای مذهبی حاکمیت نبوده و نیست؛  بحث بر سر منافع مشخص طبقاتی است اتفاقاَ همان بخشی که از مصاحبه  ی زنده‌ یاد کیانوری با نشریه  ی کار ذکر شده نمایان گر ریشه  های مشترک تمام بخش  های حاکمیت است؛ رفیق کیانوری در این مصاحبه چنین می گوید:« … سه سال است که ما مدام صداقت نشان می ‌دهیم ولی آنها می‌ زنند توی گوش ما، آنها دست ما را لای در می ‌گذارند، امکانات را از ما می‌ گیرند. ما می ‌گوييم که این یک روند تاریخی است و ما نمی ‌توانیم با خواست خودمان، با بی ‌حوصلگی خودمان آن را تغییر بدهیم. این تجربه ‌ی تاریخی لازم دارد… این تجربه ‌اندوزی همرزمان مذهبی ما می ‌تواند گاهی اوقات برای ما مبارزان راستین پیرو مارکسیسم- لنینیسم با روش ‌های درناک توأم شود و برای خود تجربه ‌اندوزان شکست ‌های درد ‌آور به ‌بارآورد.» در اینجا رفیق کیانوری فقط به بخش ارتجاع مذهبی اشاره ندارد بلکه آن بخش از نیروهای مذهبیِ موسوم به دموکرات انقلابی را نیز باعث سرکوب و فشار معرفی می کند.

  اوج شاهکار مقاله در تحریف واقعیات موجود جامعه را اما، می ‌توان در بند دیگری از مقاله مشاهده کرد؛ همان ‌جایی که اصلاح طلبان را حامی«اسلام محرومان» در برابر «اسلام سرمایه  داری» و نماینده  ی« اسلام انقلابی» در برابر «اسلام آمریکایی» معرفی می ‌کند:« آنچه که به ‌عنوان جنبش اصلاحات در میهن ما جریان یافت و جریان دارد،  بازتاب دیگری از همین ارزیابی و واقعیت است. اعلام دو نوع اسلام، دو قرائت از اسلام و وجود دو اسلام “اسلام سرمایه ‌داری” و “اسلام محرومان”، “اسلام نواندیش” و “اسلام ارتجاعی”، “اسلام امریکائی” در برابر “اسلام انقلابی”، که بحث پیرامون آن همچنان در جمهوری اسلامی ادامه دارد، بازتاب دیگری است ازهمین شناخت و تحلیل. او یک قرائت از اسلام را متحد تاریخی مارکسیست ‌ها می‌ دانست و قرائت دیگر را دشمن خونی مارکسیست ‌ها[3]. پایه ‌های این اتحاد و دشمنی را نیز در ریشه ‌های طبقاتی آن‌ ها جستجو می ‌کرد. اسلامی که پرچم آن در دست سرمایه‌ داری غارتگراست و اسلامی که بی ‌چیزان و محرومان زیر پرچم آن جمع می‌شوند.» واقعاَ بد نیست که «راه توده» نمونه  هایی هم از این هواداری از محرومان را در نزد اصلاح طلبان نشان می داد؛ چه کسانی و از چه زمانی سیاست های نئولیبرالیِ دیکته شده از سوی صندوق بین المللی پول را در کشور به اجرا گذاشتند؟ این دولت هاشمی رفسنجانی نبود که سیاست  های تعدیل را در کشور اجرا کرد؟ این دولت خاتمی نبود که مقررات ‌زدایی از بازار کار را با خارج کردن کارگاه  های کوچک از شمول قانون کار اجرا نمود؟ خصوصی ‌سازی در دوران حسن روحانی چه میزان بوده است؟ کدام یک از سازمان  ها و احزاب اصلاح طلب مخالف خصوصی ‌سازی، مقررات ‌زدایی، جهانی ‌سازی و در یک کلام، پیشبرد سیاست های شدیداَ طبقاتی نئولیبرالی هستند؟ اگر هم بحث بر سر آمریکاستیزی و قرائت «انقلابی» در برابر خوانش« آمریکایی» از اسلام است، به نظر می رسد جناح خامنه  ای به مراتب «انقلابی» تر از جناح حسن روحانی باشد!

  «راه توده» با مغفول گذاشتن ماهیت عمیقاَ طبقاتی سیاست های اقتصادیِ که اتفاقاَ تمام جناح  های حاکم در کلیت آنها توافق دارند، خاک در چشم مخاطبانش می  پاشد و می کوشد تا این یا آن تعارض منافع و یا اختلاف نظر در بین حاکمیت را به جای نبرد «که بر که» جا بزند و حتی کار به جایی رسید که در یکی دیگراز مقالات خود روحانی را دستِ مردم نامید و در مقاله  ی دیگری اعلام کرد که حسن روحانی از جنس رهبر و احمدی  نژاد و شریعتمداری و قوه  ی قضاییه نیست و با آنها دستش در یک کاسه نیست (سرمقاله ‌ی «راه توده»  شماره 626)[4].

  بخش دیگری از مقاله و در زیر عنوان «در آستانه  ی قتل عام» پس از ذکر ارزیابی حزب از فاجعه ‌بار بودن تداوم جنگ به این مسئله اشاره می شود که رفیق کیانوری خطر قتل ‌عام زندانیان سیاسی را در صورت شکست در جبهه  ها و پایان جنگ پیش ‌بینی کرده بود و چنین می نویسد:« … او یقین پیدا کرده بود که بعد ازشکست سیاست خانمان برانداز ادامه‌ ی جنگ با عراق، رهبران و هدایت ‌کنندگان این جنگ درحاکمیت جمهوری اسلامی، اکنون و با کارنامه ‌ی یک هزار میلیارد دلارخسارت جنگی، به سراغ کسانی خواهند آمد که در سال 1361 و با جسارتی تاریخی با ادامه ‌ی جنگ مخالفت کرده و آن را عمیقاَ به زیان ایران، انقلاب و مردم ایران ارزیابی و رسماَ اعلام کرده بودند. یگانه حزبی که با جسارت، این نظر را بارها اعلام کرده و تا آستانه‌ ی یورش به حزب برآن پا فشاری کرده بود، اکنون درمعرض خطرجدی و جانی بود.» و سپس با بیان هشدار رفیق کیانوری[بخوانید حزب] درباره ی آن که تداوم جنگ تله ی امپریالیسم آمریکا برای نابودی منابع دو کشور ایران و عراق بوده ، چنین می نویسد:« این سخنان میهن ‌دوستانه و عمیقاَ ملی، زمانی مطرح شده بود که در داخل حاکمیت بر طبل فتح کربلا می‌کوبیدند و درخارج از کشور نیز اپوزیسیون سلطنت ‌طلب منتظر فرصت ناشی از شکست ایران در جنگ با عراق بود! همان ‌ها که حزب توده ایران را حزبی غیرملی معرفی می ‌کنند و خود را مجسمه‌ ی تمام ‌نمای وطن ‌دوستی و سمبل ایران کهن می ‌دانند!» بد نیست «راه توده»  برای مخاطبان خود مشخص کند شعار فتح کربلا و جنگ، جنگ تا پیروزی را چه کسانی به جز آیت ‌الله خمینی و اطرافیانش طرح کردند و چه کسانی پس از فتح خرمشهر با خاتمه ی جنگ مخالفت کردند؟ آیا  هاشمی رفسنجانی یکی از تاثیرگذارترین اشخاص در ادامه  ی جنگ نبود؟ اگر چنین است آن بخش، به زعم «راه توده»، انقلابی حاکمیت در این ارتباط چه موضعی اتخاذ کردند؟ آیا از «نعمت الهی جنگ» برای سرکوب مخالفین خود بهره نبردند؟

  اگر کسی به تحلیل حزب و نیز رفیق کیانوری از انقلاب مراجعه کند و پنج خصلت دموکرات های انقلابی را مورد بررسی دوباره قرار دهد ، به‌ هیچ‌ وجه نمی ‌تواند در درون لایه  های حاکمیت نشانه ای از آن خصلت ها بیابد و اگر زمانی حزب به درستی بر ملی کردن صنایع و بانک ‌ها و کوچک ‌کردن بخش خصوصی به ‌عنوان یکی از مهم ترین دستاوردهای انقلاب انگشت می گذاشت و آن را نشانه  ی سوگیری مترقی انقلاب اعلام می کرد، امروزه با گسترش و تعمیق خصوصی‌ سازی و تاراج اموال عمومی باید تأکید کرد که جمهوری اسلامی در جهتی کاملا برعکس حرکت می کند. این عملکرد جمهوری اسلامی مبتنی بر منافع طبقاتی حاکمان و بر اساس تفسیر غیر قانونی و دلبخواه از اصل 44 قانون اساسی انجام شده است که البته هیچ کدام از جناح  های حاکمیت مشکلی با آن ندارند و محض اطلاع حضرات یادآوری این مسئله نیز به ‌جاست که یکی از مهم  ترین بخش های اصلاح ‌طلبان، یعنی کارگزاران سازندگی در اسناد رسمی خود به صراحت بیان‌ کرده‌اند که مخالف کنترل دولتی بر بازرگانی خارجی هستند.

 ارتباط زنده یاد کیانوری با «راه توده»

  «راه توده» همواره مدعی بوده که در زمان بازداشت خانگی رفیق کیانوری با وی در ارتباط بوده و ایشان مطالب و برخی مقالات و دیدگاه‌ های خود را برای این نشریه ارسال می کرده است؛ ما نیز در این مورد کوچک ترین تشکیکی نمی کنیم و تنها یادآور می شویم که رفیق کیانوری پس از خروج از زندان، به هیچ وجه زندگی آزادانه  ای نداشت و کاملاَ تحت کنترل نیروهای امنیتی رژیم بود و همانطور هم که «راه توده» در مقاله تصریح کرده، شرط انتقال وی به خانه ی میدان سنایی، پرهیز از هر نوع ملاقات و عمل تشکیلاتی بوده است و لذا اگر یادداشت یا تحلیلی از طریق وی به این نشریه رسیده است، می توان با احتمالی قابل قبول گفت که این مطالب مطابق نظر مراکز امنیتی رژیم بوده و «راه توده»  نیز به بازنشر آن ‌ها اقدام نموده است. مقاله شرح جالبی از حضور کیانوری در صف انتخابات خاتمی می  دهد که در آنجا خطاب به مردم گفته است:« من با دست چپ به خاتمی رای می دهم» و این همان دست عزیز و گرانقدری بود که در جریان شکنجه  اش توسط «حکومت اوباش» نیمه ‌فلج شده بود و «راه توده» از این گفته نتیجه می گیرد که وی خالصانه و صادقانه رای داده است البته شاید تعبیر منطقی ‌تر این باشد که ببینیم آیا با توجه به شرایط امنیتی حاکم بر محیط اطرافش می توانست رای ندهد؟ آیا نمی ‌توان ارزیابی دیگری از ماجرا ارائه داد که اشاره به دست چپ نیمه ‌فلجش، اشاره ‌ای به تحت فشار بودن داشته است؟ آیا بعدها همین اعلام مشارکت در انتخابات باعث نشد تا رهبر جمهوری اسلامی در جریان کشمکش‌ های جناحی، رقیبانش را متهم نماید که توده ‌ای ‌ها از آن ‌ها حمایت کرده اند؟ به هر حال «راه توده» به دستاویزی برای توجیه تلاشش برای انتخاب میان شکنجه  گر دلسوز، غارتگر منصف و قاتل اصلح نیاز دارد و چه دستاویزی بهتر از رای دادن رفیق کیا در سال‌ های پایان عمرش و در شرایط امنیتی حاکم برمحیط!

  سخن پایانی و درس هایی از رفیق کیانوری برای «راه توده»

   ویژگی برجسته ‌ي رفیق کیانوری تحلیل مشخص از وضعیت مشخص بود و تاسی به رفیق کیانوری باید با تحلیل مشخص از شرایط مشخص امروز جامعه ‌ی ایران همراه باشد که فساد، دیکتاتوری نهادینه‌شده در رژیم ولایت فقیه و نئولیبرالیسم جامعه را به این روز سیاه انداخته است؛ هنر رهبران درگذشته  ی حزب و از جمله دبیر کل فقید آن، در کاربست خلاقانه  ی اسلوب تحلیلی مارکسیستی – لنینیستی بر شرایط مشخص بود و نه ارجاعی آیه گونه و اسکولاستیک به این یا آن حکم صادر شده از سوی فلان رهبر یا ایدئولوگ انقلابی؛ این نوع گرامی ‌داشت در واقع تخریب رفیق کیانوری است؛ درک حزب و مبنای عمل آن همواره بر اساس تامین منافع گسترده ترین بخش توده ها بوده است؛ امری که امروزه و در شرایط فعلی با مبارزه ی بی امان با پیشبرد سیاست های نئولیبرالی مترادف است و نه حمایت از این جناحِ حاکمیت در برابر بخش دیگر آن.

  گیریم که درک درست حزب در سال ‌های ابتدایی انقلاب از ماهیت حاکمیت و چالش نبرد «که بر که» منحصراَ محصول خرد و ذهن رفیق کیا بود، چرا نباید به این وجه از مسئله توجه داشت که این جهت گیری با منافع عمومی توده ‌های مردم همراستا و مورد پشتیبانی گسترده ‌ی آن‌ ها نیز بود، اما جهت ‌گیری جناح های مختلف حاکمیت در شرایط امروز آیا چیزی جز نارضایتی توأم با خشم و نفرت توده ‌های وسیع مردم چیز دیگری را هم به‌دنبال دارد؟ چگونه می ‌توان فساد و دیکتاتوری نهادینه شده در حاکمیت و پیاده سازی سه دهه دستورکار نئولیبرالی را که به صنعت ‌زدایی، بیکاری، تورم افسارگسیخته و فقر و فلاکت عمومی انجامیده است، با جهت ‌گیری ‌های اقتصادی و اجتماعی دهه ‌ی اول پس از انقلاب که صنایع کشور در شرایط جنگ با ظرفیت قابل قبولی کار می‌کردند و در برخی صنایع چون نساجی از صادرات قابل توجهی هم برخوردار بودند و شاخص ‌های اقتصادی و اجتماعی بویژه شاخص توزیع درآمد با ضریب جینی  به‌ هیچ‌ وجه قابل مقایسه با شرایط امروز نبود، یکسان تصور کرد و با همان عینک چهار دهه قبل به رویدادهای سیاسی و اجتماعی کشور نگریست و مدعی مارکسیسم لنینیسم و توده ‌ای بودن هم بود؟ توده ‌های مردم در واقع در کجای این نگاه می‌ توانند جای داشته باشند؟

 رفیق کیانوری با آن که در سال‌ های دهه ی 40 شمسی از کار حزبی کنار گذاشته شده بود، هرگز بر خلاف نظر اکثریت حزب رفتار نکرد و در بسیاری موارد به علت پایبندی به سانترالیسم دموکراتیک، در محیط‌ های عمومی از نظر رسمی حزب  که خود مخالف آن بود دفاع نمود؛ وی هیچ ‌گاه به ساختار شکنی و تحریک افراد بر ضد حزب نپرداخت.

  حضرات «راه توده»که مدعی پیروی از مشی توده‌ ای هستند، بد نیست یک بار دیگر آن نمایشات مشمئز کننده ی تلویزیونی را مشاهده‌ کنند تا به ‌یاد ‌بیاورند که تمامی رهبران شکنجه دیده  ی حزب – به جز دو تن؛ پرتوی و قائم پناه- حتی زمانی که به اجبار و تحت فشار شکنجه  های قرونِ ‌وسطایی حزب را به این یا آن گناه ناکرده متهم می کردند، همواره نام حزب توده ی ایران را به صورت کامل ادا می ‌نمودند و این آخرین سنگری بود که در پشت آن، این پیام را به مخاطبان مَحرم می ‌دادند که بر پیمان خویش استوارند؛ مدعیان هواداری از «مشی توده ای» در محیط آزاد اروپا، بهتر است دست  کم به این ادب متعارف در بین هواداران گوناگون حزب تن‌ در دهند و هنگام نام‌ بردن از حزب طبقه ی کارگر ایران، آن را به نام کامل بخوانند و به‌یاد داشته باشند که نامه ی مردم، نام ارگان رسمی حزب است که توسط رهبری برآمده از بالاترین مرجع صلاحیت ‌دار حزبی، اداره می شود و نه نام تشکیلات حزب توده ی ایران!

    

 

 

 

 

 

[1]http://www.rahetudeh.com/rahetude/2019/novamr/715/salgard.html

[2] – غلاقمندان به این کتاب می توانند آن را در این آدرس بخوانند:

https://www.iran-archive.com/start/1509

[3] – لازم به یاد آوری است که ریشه اسلام سیاسی رهبران جمهوری اسلامی به اخوان المسلمین وارتجاع اسلامی منطقه در یک صد سال گذشته بر می گردد. علاقمندان می توانند برای اطلاع بیشتر به کتاب اسلام سیاسی که مجموعه مقالاتی است که در نامه مردم ارگان حزب توده ایران منتشر شده است در این آدرس مراجعه کنند:

http://rahman-hatefi.net/navidenou-959-97-167-970510Political%20Islam%20%20.pdf

[4]http://www.rahetudeh.com/rahetude/2017/novamr/626/sar626.html

توجه به موضع گیری های آقای روحانی در جریان اعتراضات مردمی آبان ماه و بعد از آن به روشنی نشان می دهد که چقدر روحانی دستِ مردم ! در حاکمیت است .