سودآوری زیان بخش بانک ها در ایران

فریبرز رئیس دانا

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه ۲۷ آذر ۱٣۹۶ – ۱٨ دسامبر ۲۰۱۷

نظریه های متعدد و پرشمار نوکلاسیکی در زمینه ها و شاخه های مختلف اقتصاد، از جمله اقتصاد پول و بانک داری، به دفعات بسیار زیاد ناتوانی خود را در بیان ریشه و راه حل مسایل نشان داده اند زیرا از اساس اشکال تجربی و پیش فرض ها و استدلال آنها قابل دفاع نیستند اما به درد توجیه نظام سلطه طبقاتی می خورند. در بحث پولی و بانکی مورد نظر ما نیز این نظریه ها به درد توجیه بقای بهره کشی پولی و دیکتاتوری پول می خورند و بس.

یک نظریه نوکلاسیکی در زمینه اقتصاد پولی که تایید جدی آن را از سوی شماری از نظریه پردازان و کارشناسان رسمی در ایران نیز دیده و شنیده ایم، نظریه مرسوم به «سازگاری سیکلی پول آفرینی» است. این نظریه نوکلاسیکی بر آن است که در دوران رکود، به تدریج اما نسبتا به سرعت توان ایجاد درآمد و بازدهی در اقتصاد افت می کند و این افت بر صاحبکاران اقتصادی پولی و مالی، شامل مدیران بانک ها آشکار می شود و آنها را به طور منطقی و عقلایی به تغییر رفتار اقتصادی می کشاند. این اثر چنین است که آنها تقریبا همگی و یک سره به ناتوانی در ایجاد بازدهی در فعالیت های اقتصادی و ناتوانی در باز پرداخت بدهی سرمایه گذاران و وام گیرندگان به بانک ها پی می برند و تقریبا به طور همگانی، گرچه نه یک سان، تمایل به وام دهی و تسهیلات سرمایه گذاری در آنان کاهش می یابد. وقتی چنین کاهشی گسترش یافت، میزان پول آفرینی کل بانک ها نیز به طور جدی و موثر کاهش می یابد. در این صورت بانک ها هر یک به طور انفرادی خود را تعدیل می کند (دست و پای خود را جمع می کند) و جلوی زیان دهی را می گیرد و پول آفرینی بانکی کاهش می یابد یا متوقف می شود. (و البته پس از آن نیز بالاخره مکانیزم معکوس شروع می شود و نوبت رونق می رسد.)

البته ایراد اساسی اینجاست که این نظریه نمی داند فراگیر شدن خودداری بانک ها از وام دهی و پول آفرینی می تواند باعث ادامه رکود در سطح کلان شود. چون این نظریه به سیاست گزاری و مسوولیت دولت در هدایت اقتصاد اعتقادی ندارد پس باید منتظر بماند تا در فضای رکود، چه در پایین ترین سطح و چه پیش از آن، بالاخره سرمایه گذاران هوشمند و زرنگی پیدا شوند و شروع به استفاده از فرصت های موجود (مثلا پایین بودن دستمزدهای واقعی یا احتمالا قیمت ها) کنند و خود را بالا بکشند و بر بقیه اقتصاد تاثیر مثبت بگذارند و موجب تبدیل جو کسادی به جو رونق و امید شوند. گویا بانک ها نیز همین تجربه مکانیکی را تکرار می کنند. یعنی پس از خویشتن داری تقریبا قطعی همگانی بالاخره راه های نجات را از روزنه تیزهوشی و زرنگی و نبوغ یک یا چند نفر از مدیران تیزهوش می یابند و پس از آن رکود بازار پول هم به رونق تبدیل می شود.

این نظریه شسته رفته که مدل های ریاضی فریبنده و تر و تمیزی نیز برای آن ساخته شده است در واقع هیچ هنری ندارد جز توجیه وضع سلطه آمیز موجود و هیچ خلاقیتی را نیز برای اراده و تدبیر مهار اختلال های پولی و مالی به دست نمی دهد. بارها در نظریه و تجربه حقیقت مربوط به خیالی و بی پایه بودن نظریه نوکلاسیکی را آزموده ایم (و خود من درباره آن بارها مقاله تحقیقی و عمومی نوشته و منتشر کرده ام). شماری از پرسش های اساسی درباره این نظریه، با اشاره و با مراجعه به واقعیت های موجود چنین اند:

پایه این پیش فرض های رفتاری که اقتصاد را هم علم رفتاری تلقی می کند، چیست؟
چه جایی برای تاثیرگذاری ساز و کارهای کلی و کلان اقتصاد و نیز ساخت اقتصاد سیاسی بر روندهای پولی در این نظریه وجود دارد. چرا تجربه های موجود در هر جا نشان داده اند که دولت ها و بانک های مرکزی به رغم دلبستگی شان به نظام اقتصادی بازار آزاد و انواع دیدگاه های نوکلاسیکی (و در عصر ما نولیبرالی) در اقتصاد برای مهار اختلال (و در بحث ما رکود) مداخله می کنند. چگونه است که تاثیر دیگر نهادها و از همه مهم تر ساخت طبقاتی و قدرت اقتصادی در این نظریه ها نادیده گرفته می شود.

در شرایطی که هم رکود و هم تورم به طور اساسی و ساختاری جان سختی می کنند، چرا این رفتارهای خود به خودی نتوانسته اند از پس این ترکیب ماندگار و بد نهاد برآیند. به عبارت دیگر وقتی بانک ها از پرداخت اعتبار و وام خودداری کرده اند و «پول در بازار» کم و «با ارزش» شده است و بنا به استدلال نوکلاسیکی این امر علت اصلی بالا رفتن نرخ بهره شده است، دیده ایم که گاه میل به وام گیری و امر وام دهی کاهش نیافته و گاه این امر آن گونه که انتظار می رفت، موجب مهار تورم و گاه کاهش نرخ تورم (به دلیل افزایش ارزش پول) نیز نشده است.
چرا در شرایطی مانند شرایط اقتصاد ایران (و حتی در کشورهای صنعتی پیشرفته اروپایی و آمریکایی و آسیایی) به تجربه شاهد ناکارکردی نظریه سازگاری سیکلی پول آفرینی یا اساسا به کار نیفتادن آن بوده ایم. در مورد ایران متاسفانه دولت های پی در پی، بانک مرکزی و سیاست گزاران و دولتمردان اقتصادی که دل در گروی نظریه های نوکلاسیکی ـ و نظریه پولی پول گرایان ـ دارند، این ساز و کارها به مشکل آفرینی خود ادامه داده اند. در زیر به ناسازگاری و ناکامی های اقتصاد پولی و آثار وخیم آن بر زندگی مردم می پردازم.

در ایران با وجود رکود سایه افکن و سنگین (که به ویژه رکود مستغلات و افت درآمد نفتی و افت نرخ رشد محصول ناخالص داخلی خود را نشان داده است) سیاست ها و کارکردهای پولی به گونه ای بوده اند که کماکان با رشد پول آفرینی رو به رو بوده ایم. این پول آفرینی هم از این حقیقت که مالکیت و تصاحب نقدینگی بسیار ناموزون و طبقاتی است ناشی می شود و هم بر آن تاثیر می گذارد. کماکان ۷۰٪ از نقدینگی کشور در اختیار ۵٪ از جامعه است. این بی عدالتی البته همراه با عوامل ساختاری دیگر موجب اختلال ها و ناسازگاری های ماندگار شده است وگرنه بی عدالتی، گرچه نه به این اندازه، در خیلی جاهای دیگر نیز وجود دارد.

به ارقام زیر توجه داشته باشیم:
مقدار نقدینگی از ۲٣۶ تریلیون تومان در سال ۱٣٨٨ به ۴۶۰ تریلیون تومان در سال ۱٣۹۱ و ۱۲۵٣ تریلیون تومان و بنا به پیش بینی به بیش از ۱۵۰۰ تریلیون تومان در سال ۱٣۹۶ رسیده است. برنامه ششم رشد متوسط سالانه ۱۷ درصد نقدینگی را پیشنهاد کرده است اما هیچ ساز و کار و سیاست مجریانه ای که نشان بدهد در واقعیت رشد نقدینگی بسیار بیشتر از هدف های سیاست و برنامه نخواهد بود وجود نداشته و ندارد. نسبت تولید ناخالص داخلی به قیمت بازار به مقدار نقدینگی که در سال ۱٣۹۱ معادل ۱.۵۵ (در چند سال پیش از آن بالاتر از ۲ و کمی دورتر نزدیک به ۳) بود در سال ۱٣۹۵ به ۱.۰۵ رسیده است. در اقتصاد پولی این یک روند مضر اختلال آفرین است که در این بیمهاری ها و اعتقادات بازارگرایانه کار را خراب تر می کند.

در ایران به دلیل آثار سمی پولی و بانکی (که البته در دولت دوازدهم غلبه بر آن در دستور کار است ولی من گمان ندارم عملا مهار شود) کار را به رقابت های کشنده،‌ به زیان اقتصاد و به زیان مردم و سپرده گذاران عادی می کشاند. با آن که قرار است نرخ بهره تا حد ۱۵ درصد کاهش یابد اما این کاهش پایدار نیست. به هر حال برای سال های متمادی پرداخت بهره به سپرده ها و نرخ تورم نیز افزایش یافت و بانک های خصوصی (شامل بانک تجارت و ملت و صادرات که اکثریت سهامشان به بخش خصوصی -البته بخش خصوصی «نظر کرده»- تعلق دارد) برای جذب سپرده و به کار انداختن «سودآور زیان بخش» آن در این افزایش فعال شدند. (سودآور برای مالکان و بهره برداران منابع پولی و سرمایه ای و زیان بخش برای مردم و اقتصاد)

بنابراین پول آفرینی بانک ها به رغم رکود ادامه یافت و این نیز فرو بستگی تورمی (یعنی چیزی ورای رکود تورمی) را در ایران گسترده تر کرد. بانک ها به منطق عقلایی فرضی نوکلاسیکی وفادار نبودند زیرا جایی که قدرت طبقاتی در وضع موجود و سود پولی در چشم انداز آینده آنها وجود دارد آن منطق حرف زیادی برای گفتن ندارد. البته توضیح بیشتری در این باره لازم است و خواهشمندم خیلی زود درباره مصداق آماری حرف من داوری نکنید.

بله درست است که کنترل هایی صورت گرفته است. به دلیل سیاست های ترمز کننده و انقباضی (کنترل پول پر قدرت) و برخی سازگاری های بانک ها نسبت بدهی بانک ها به سپرده های بانکی از ۰.۹۷ در سال ۱٣۹۱ به ۰.٨۹ در سال ۱٣۹۵ کاهش یافت. اما این نسبت در دوره قبل نیز که دولت به منابع بانک مرکزی دست اندازی کرده و گسترش پولی را موجب شده بود (یعنی برعکس سیاست دولت روحانی) باز کاهش یافت و از ۱.۱۴ در سال ۱٣٨۹ به ۰.۹۷ در سال ۱٣۹۵ رسید. بنابراین آن سیاست های نوکلاسیکی خوش باورانه در اقتصاد ایران کاربرد ندارد. در این جا سلطه مستقیم پولی است که حرف می زند. و باز درست است که به دلیل سیاست های ترمز کننده دولت یازدهم، نرخ تورم تا حدی مهار شد (ضمن آن که به هیچ وجه درستی آماری مربوط به این نرخ را تایید نمی کنم) و به قول رسمی از حدود ٣۵ درصد در سال ۱٣۹٣ به ۹ درصد در سال ۱٣۹۵ (و بنا به پیش بینی رسمی ۱۱.۵ درصد در سال ۱٣۹۶) رسید. اما نشانه های زیادی در دست است که نشان می دهد نرخ تورم بازگشت پذیر است و دولت در گیر و دار حلقه مسدود شده «یا تورم یا رکود» برای سیاست های ضد رکود خود در آینده ناگزیر به پذیرش نرخ های بالاتر از ۱۵ درصد در تورم خواهد شد. بدین سان فروبستگی تورمی باز جان سختی خواهد کرد.

وقتی دولت روحانی با پیشگامی وزرای اقتصادی خود بسته سیاست گزاری مقابله با رکود را مطرح کرد و وقتی وزرای اقتصادی او نامه سرگشاده گلایه آمیز برای رییس جمهور نوشتند، متوجه شدیم که تمام نگرانی آن دولت و راه حل هایش از گذرگاه دفاع از منافع بانک داران و فعالان بازارهای پولی و مالی می گذرد.

من در همین نشریه ماهنامه حمل و نقل در نقد آن سیاست ها نوشتم و هرج و مرج بیشتر پولی و ادامه فروبستگی تورمی را پیش بینی کردم (مراجعه کنید به «بادکنک ها برای ترکیدن چقدر گنجایش دارند». شماره ۲۹۷، اردیبهشت ٨۹، «با شیب ملایم به کدام وادی می روند»، شماره ٣٣۱، خرداد ۹٣ و «اعتدال در تسلیم به ساخت نابهنجار نیست»، شماره ٣۲۶، آبان ۹۲).
واقعا چرا چنین شده است. بر من به موجب بررسی هایم معلوم شده و البته برای چندمین بار به اثبات رسیده است که نحوه تملک پول، وجود روابط رانت جویانه در نظام بانکی، حاکمیت دیکتاتوری الیگارشی پولی در بازار پول و سرمایه و اعمال قدرت طبقاتی ابرمایه داران صاحب نفوذ در نظام بانکی موجب و مایه اصلی این بهم گسیختگی و نامهاری پولی و تورمی و رکودزدایی بوده است و خواهد بود. وام ها به طور کلی خیلی رک و راست و بی معطلی به «خودی ها» و امتیازدارها داده شده اند. بدهی ها به بانک ها به رغم کاهش نسبت آنها به سپرده ها به طور مطلق افزایش یافته اند. بدهی های معوق (و البته مشکوک الوصول) افزون شده است. بانک ها برای خریدهای جدید و هزینه کردن ها به سبک و سیاق خود تعهدات جدید فزاینده ای می دهند. ملاحظه کنید که بخش زیادی از مطالبات معوقه و مشکوک الوصول به خاطر اعمال نفوذ وام گیرندگان بزرگ و معرفی وثیقه های نامطمئن که بیش از اندازه واقعی توسط بانک ها ارزش گذاری شده، ایجاد شدهاند.

یک تضاد پولی در اینجا وجود دارد که باید از آن پرده برداری کنم. داستان یک بام و دو هوا است. سودبرها سودهای کلان از آن خود کرده اند، وام ها را به ارز و دارایی ها و مستغلاتی که قیمت آنها مدام بالا می رود تبدیل کرده اند. دارایی های ثابت بانک ها نیز افزون شده است که البته در حساب های جاری منعکس نیستند. اما در این میان بانک های زیادی با زیان دهی جدی رو به رو هستند. گفته شده است از اصطلاح و تعبیر ورشکستگی بانک ها استفاده نکنید چرا که بر بدبینی و هراس پولی می افزاید و کار را خراب می کند و این جرم است. اما من صرفا به عنوان یک کارشناس و به حکم وظیفه روشنگری می گویم که از حیث نظری برخی نسبت های مالی چنان اند که اصطلاحا به آن ورشکستگی می گویند. وقتی نسبت سرمایه به زیان کمتر از عدد ۲ می شود به آن ورشکستگی می گویند. ماده ۱۴۱ و ۱۱۴ قانون تجارت نیز بر این امر دلالت دارد: هفت بانک (صادرات، پارسیان، گردشگری، تجارت، اقتصاد نوین، سرمایه و دی) که مالکیت عمده سهام آنان به ممتازان پولی و بانکی کشور تعلق دارد، دارای زیان انباشته ای معادل ۹۱۴٨ میلیارد تومان هستند و در ۶ ماهه اول سال ۹۵ معادل۷٣۱۰ میلیارد تومان زیان داده اند. که چه بسا تا میانه سال ۱٣۹۶ ترمیم نشده بلکه زیاد هم شده است. در بانک آینده و انصار با روند رو به صفر شدن سود رو به رو هستند. بانک ملت نیز با کاهش جدی سود رو به رو شده است. اما در این میان ارزش دارایی ها و دارایی سهامداران عمده بالا می رود. یکی از بانک ها با ۵۷٨۰ میلیارد تومان سرمایه ۶۲٨۶ میلیارد تومان زیان داشته است پس نسبت سرمایه به زیان این بانک به ۱.۰٨ رسیده است. برای بانک دیگر نسبت معادل ۲.۰٣ و سه بانک نیز در نزدیکی مرز قرار دارند (رقمی بین ۲.٣ و ۲.۴).

گفته شده است تغییر روش حسابداری (که در روش جدید برخی مطالبات وصول نشده و برخی تعهدات و نیز درآمدهای غیربانکی حاصل از دارایی ها، وثیقه ها، سهامداری در ردیف درآمد محسوب نمی شوند) موجب شده است که درآمدها کم نشان داده شوند و به لحاظ دفتری بانک ها زیان ده نشان داده شوند. اما بررسی من نشان می دهد این تغییر نمی تواند جز بخش نه چندان بزرگی از زیان دهی دفتری را موجب ¬شود. با این وصف شاید به طور واقعی هنوز نمی توانیم از ورشکستگی صحبت کنیم هر چند در موردی مانند مجموعه بانکی کاسپین با هجوم سپردهگذاران و ناتوانی و نوبتبندی و سهمیه بندی بانک در پرداخت سپرده های مردم رو به رو باشیم.

چرا؟ دلیل این است که نمی توان یافته های بالا را عمومی کرد. اما از همه مهم تر این که بانک مرکزی به انحاء مختلف از بانک ها، همین بانک های متعلق به الیگارشی پولی، حمایت های پنهان می کند. درست مانند زمانی که صدها موسسه اعتباری غیرمجاز که به نظر من پیشاپیش مجوزشان را از ساخت قدرت اقتصادی دریافت کرده بودند، حمایت می کرد، بانک مرکزی از مالکان بانک ها و نه از سپرده گذاران حمایت می کند. این که اکنون دولت مصمم به اتخاذ تدابیری اطمینان بخش و انضباطی است نه وضع را چندان درست و محکم و روشن می کند و نه راه های تازه را برای میان بر زدن های بعدی الیگارشی پولی می بندد. این مردم عادی هستند که ارزش و حاصل کار و تلاش خود را پس از تحمل محرومیت ها و بهره کشی ها، در اینجا به نفع قدرت های پولی و مالی از دست می دهند.

نظر من این است که برای اصلاح نظام پولی و بانکی و تبدیل آن به نظامی در خدمت رفاه و رشد، حتی با قبول همین چارچوب شرایط فعلی، باید غول دیکتاتوری پولی را به طور جدی مهار کرد. شماری از کشورها این کار را کرده اند، گرچه این دیکتاتوری در نظام سرمایه داری و در نظم جهانی هنوز به نوعی جان سختی می کند. برای مهار و انتظام بخشی به سیاست های پیشنهادی دولت ها به طور اساسی وابسته به جناح های قدرت اقتصادی بوده است. این سیاست ها، به ویژه وقتی از منشاء منافع جناحی ـ دوران طبقاتی صادر می شوند، تقریبا همیشه ناکارآمد بوده اند، مگر در مواردی خاص و در مدتی محدود. سیاست کاهش نرخ بهره که اکنون پیشنهاد می شود سیاستی است تبعی که به دنبال کاهش نرخ تورم مطرح شده است. فرض بر این است که کاهش نرخ بهره می تواند رکود را مهار کند و موجب انتقال منابع به سمت فعالیت های مولد و اشتغال زا شود. اما واقعیت این است که تا زمانی که فعالیت های سودآور از یک سو و امکان کنترل منابع پولی از طرف قدرت های متمرکز پولی از دیگر سو وجود دارد سیاست نرخ بهره نه چندان بر کنترل تورم و نه بر رونق زایی عرصه واقعی موثر می افتد. سیاست نرخ بهره به عنوان حربه برنده باید در کنار سیاست های موثر کنترل و هدایت نقدینگی و اعمال اقتدار بانک مرکزی در پول آفرینی مناسب و جهت دهی آن به کار رود.

بانک مرکزی مستقل و شورای پول و اعتبار مستقل تر و توانمند و کاردان نیاز است. بانک مرکزی می باید وظایف رفاه، حفظ ارزش پول ملی، کنترل و تامین منابع مالی برای طرح های عمرانی، سیاست های اختلال زدا را در مقیاس های معین پولی به طور جامع و هم زمان هدایت کند. در واقع شورای پول و اعتبار و بانک مرکزی باید برابر برنامه ملی بداند که چه می کند و اختیار عمل ویژه خود را هم داشته باشد. هم اکنون در ایران ۵۵٪ منابع بانکی درآمدزا نیستند و زمین گیر شده اند و «دارایی مسموم» نامیده می شوند. چه نظامی این دارایی ها را تلنبار کرده است؟ این همه موسسات اعتباری و بانکی خودسر از کجا آمده اند؟ چرا نظام بیمه اعتباری وجود ندارد؟ و بانک های تخصصی چرا نقش رشدزای خود را در رشته های کشاورزی و صنعتی ایفا نمی کنند؟ من گمان نمی کنم در چارچوب سیاست های اعلام شده و آنچه در گرایش اساسی این دولت وجود دارد و آنچه به واقع در مجلس شورای اسلامی هم رای آورد همانا رای به اصلاح کامل پولی در جهت توسعه و رفاه و رشد عادلانه باشد.




تنهايی سخت، ولی زاينده است!
دروازهء شهرهای ناگشوده را بگشايم!

دوره جدید: مقاله شماره: ۸۷(۲۴ آذر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

رفيق عزيز Ali Zare

حق با شماست، تنها بودن سخت، ولی زاینده است و می تواند تکانه برای حركت پربار باشد. ارتجاع با علم به سختی تنهايي، حزب توده ایران را غیرقانونی کرده است تا صدای ما را در تنهايی در تنگنا قرار دهد. او می پندارد می تواند از اين طريق ما را از توده ها جدا و صدايمان را خفه سازد.

اما او نمی داند که تفاوت توده ای ها با مبارزان دیگر ضد دیکتاتوری، این تفاوت است که به توصیف وضع اکتفا نمی کنند و برای تغییر شرایط می کوشند. «دروازهء شهرهای ناگشوده را بگشايم!» (اط، با پچپچهء پاييز)

این کوشش نقطه ی اتكای توانایی ماست. توانایی که تنها نیست. تجربه و دانش مارکسیستی- توده ای را در چنته دارد و صبر انقلابی را در کوله بار. هستی پربار نبرد طبقاتی حزب توده ايران و پيش تازان آن و همچنين نبرد پربار رفقای گذشته و حال و آموزش هایشان ثروت و سرمایه ماست و توشه راه آینده.

پرسشی كه در برابر توده ای در تنهايی مطرح است، اين پرسش است كه از كجا بايد شروع نمود؟ راه پايان دادن به تنهايی كدامست؟ چگونه می توان و بايد نفرت از تنهايی را به عشق به تداوم پرشور مبارزه فراروياند، همان طور كه نفرت به ارتجاع را بايد به عشق به مبارزان زحمتكش و به رفيقان فرا روياند؛ نفرت از طبقات سركوبگر را به عشق و جانبداری از نبرد طبقاتی سخت كوشانه و خونين زحمتكشان فرا می روياند!

پاسخ كلی درباره ی چه بايد كرد، روشن و شفاف است كه ماركس می دهد: برای تغيير شرايط كوشيدن! اما چگونه، گام نخست كدامست؟

در حالی كه نسخه ای برای گام مشخصِ نخست برای هر رفيق و در هر شرايطی نمی توان پيچيد، می توان اين گام را نگرش تحليل گرانه و انتقادی به واقعيت ناميد. نگرشی كه وظيفه ی آن، يافتن دو متضاد در پديده پيش رو است كه واقعيت هستی پديده را شكل می بخشد و حركت و تغيير آن را باعث می گردد.

 

جای خونين ضربه ی شلاق بر پشت زحمتكش گرسنه ای كه حق خود را، دستمزد ناچيز عقب افتاده ی خود را طلب می كند – برای نمونه آن طور كه كارگران كارخانه شكر هفت تپه در خوزستان در تظاهرات در چهارمين روز اعتصاب خود امروز (بيستم آذر ٩٦) انجام می دهند كه در توده ای ها خوانديد -، چشمان پر از اشك كودك آدامس فروش كنار خيابان، دستان يخ زده ی شيشه ی ماشين پاك كن سر چراغ قرمز، تن نحيفِ معتاد بی خانمان در كنار خيابان و ..، احساس انسان دوستانه فرد را جريحه دار می سازد و برمی انگيزد، تضادِ فقر و ثروت را در برابر هم قرار می دهد، اما بی واسطه دو تضادی را ارايه نمی دهد كه بايد با شناخت آن مضمون شرايط حاكم كنونی را بر ايرانِ جمهوری اسلامی دريافت.

دريافتِ احساس درد و رنج محرومان بر روی گوشت و پوست ما، گام نخست برای درك دو متضاد اصلی است، اما هنوز كليت واقعيت هستی پديده ی در برابر ما را قابل شناخت و درك نمی سازد. ريشه ی پيامدهای جلوی چشم را عريان نمی كند.

بدون ديدن اين تضاد چشمگير در ظاهر پديده، يافتن تضادی كه مضمون واقعيت را تشكيل می دهد، ممكن نيست. بدون شناخت مضمون واقعيت، گشودن راه گذار انقلابی از آن ممكن نيست!

دفاعيات زنده ياد رفيق خسرو روزبه در بی دادگاه نظامی كه باری ديگر اين روزها مطالعه كردم، راهی را برمی شمرد كه بايد انديشه ی جستجوگر برای تغيير شرايط حاكم طی كند، تا از مرحله ی احساسی به مرحله ی آگاهی تعقلی در شناخت واقعيت و درك مضمون آن نايل شود.

«سخنان آتشين و پرشور» خسرو روزبه هنگامی كه از مرز «درك محدود مضمون زندگی به درك عميق آن، از استنباط تنگ مايه ی وظايف بشری به استنباط وسيع و پردامنه ي» آن نايل می شود، و او را «به مردی كه خواستار طوفان های عظيم اجتماعی و تحولات تاريخی ژرف تاريخي» مبدل می سازد، نقل سودمندی در اين سطور است. «رفيق روزبه در آخرين دفاع خود در دادگاه تجديد نظر توصيف جامعی از سير زندگی خويش .. و مشاهده ی مشقات و مصائب تلخ توده های زحمتكش ..» ارايه می دهد كه راه جانبدارانه ی نبرد او را در سنگر حزب توده ايران برای «ايجاد بنای نوين برای جامعه ايران ..» سنگفرش می كند. (از مقدمه ی “خسرو روزبه و بازپسين سخنانش”).

اين مواضع در صفحه ٣١ دفاعيات چنين تبلور می يابد: «فكر محدود خدمت های جزئی را به كنار گذاشتم و تصميم گرفتم كار را از ريشه و اساس اصلاح نمايم تا به بدبختی ميليون ها نفر از هم ميهنانم پايان بخشم.»

 

برای شناخت تضادی كه مضمون پديده را قابل دريافت می سازد، می توان از تظاهرات امروز كارگران شكر هفت تپه آموخت كه نشانی است از تعميق روزانه نبرد طبقاتی در ايران. در اين تظاهرات، كارگر زنی كه عليه سركوب چهره ی خود را پوشانده است، اعلام می كند كه ما خواستار بازگرداندن مالكيت كارخانه كه خصوصی سازی شده است، به مالكيت دولتی (عمومي) هستيم! با خصوصی سازي، فلاكت آغاز شد!

اين يك جمله ساده زحمتكش زير فشار دستگاه سركوب امنيتي- قضايی حاكميت سرمايه داری در ايران، كُنه مطلب را برمی شمرد، تضاد اصلی ميان كار و سرمايه از يك سو، و تضاد روز ميان حق دمكراتيك زحمتكشان در برخورداری از حقوق و آزادی های دمكراتيك قانونی و فشار دستگاه های سركوب ديكتاتوری را از سوی ديگر قابل شناخت می سازد.

بانوی مبارزه زحمتكش نكته ای را در سخن خود برجسته ساخت، كه نشان سطح آگاهی بالای طبقه كارگر از ضرورات نبرد طبقاتی در ايران است. ضروراتی كه در آن همبستگی كارگری ميان تك تك زحمتكشان و گروه ها در واحدهای متفاوت را برجسته می سازد. او در دفاع از همه كارگران، رسمي، قراردادي، موقت، اجاره ای و غيره اعلام نمود كه كارگران اعتصابی از منافع همه اين لايه های كارگری دفاع می كنند.

موضع دفاع از منافع همه ی كارگران، بيان نياز همه ی لايه های طبقه كارگر ايران در مبارزه ی مشترك عليه برنامه “آزاد سازی اقتصادي” است كه سويه ی ضد كارگري- ضد مردمی نسخه ی ديكته شده امپرياليسم را در كنار سويه ی ضدملی آن، يعنی برنامه “خصوصی سازي” به سود سرمايه سوداگر داخلی و خارجی افشا می سازد.

سخنران ديگر سويه ی ديگری از خواست كارگران را بيان نمود كه همين شناخت را از تضاد اصلی ميان كار و سرمايه تعميق و شفافيت می بخشد. او اعلام داشت كه اگر كارگری به علت تظاهرات و اعتصاب دستگير شود، اعتصاب تا آزادی دستگيرشده ادامه خواهد يافت.

برشمردن نكته های فوق از تجربه امروز طبقه كارگر ايران، برای بحث در اين سطور راهگشا است. بايد در جستجوی تضادها در پديده، آن سويه هايی را مورد توجه قرار داد كه نبرد طبقاتی را در لحظه ی تاريخی جريان آن قابل شناخت می سازد. از اين طريق حتی يك توده ای در تنهايی نيز می تواند به مثابه كار جمعی در حزب صحنه پيش رو را درك و توضيح دهد.

انديشه بايد، تكرار می شود، انديشه بايد از سطح پديده – سطح تظاهرات جانفشانانه زحمتكشان در هفت تپه كه جايگاه تبلور واقعيت را در لحظه تاريخی داراست -، به مضمون نبرد طبقاتی جاری دست يابد كه عليه استثمار نئوليبرالی و ابزار اِعمال آن، يعنی دستگاه سركوب امنيتي- قضايی حاكميت انجام می شود.

در غير اين صورت، ارزيابی در سطح می غلطد و از ويژگی ماركسيستي- توده ای برخوردار نمی شود. برای شناخت چنين ارزيابی غيرتوده اي، می توان به مقاله ی “پيشنهادها و نظرات راه توده برای عبور از بحران” نگريست كه در شماره ی ٦٢٦، ٩ آذر ٩٦ آن انتشار يافته.

در اين مقاله در نشريه ای كه می خواهد خود را توده ای قلمداد سازد، موضع خيال پردازانه و در تاييد شرايط حاكم (پوزيتويستي) به جای بررسی مبتنی بر اسلوب توده ای كه برشمرديم، حاكم است. اين موضع خيال پردازانه ناشی از مضمون پيشنهادها نيست كه می توان بر سر بسياری از آن ها با متحدان در جبهه ای به توافق رسيد. خيال پردازی خود افشاگرانه ناشی از پنداشتی است كه در پشت پيشنهادها نهفته است. اين پنداشت، باور به پيش شرط استحاله پذيری رژيم ديكتاتوری است. “باور”ی كه “راه توده” خود نيز به آن باور ندارد. از اين رو مخاطب در مقاله، متحدی نيست كه بايد در اتحاد با آن، برای اجرای پيشنهادها كوشيد. پيشنهادها را خجولانه و نصيحت و اندرزگويانه خطاب به حاكميت مطرح می سازد!

از آن جا كه “راه توده” به نبرد طبقاتی جاری و تعميق يابنده در ايران كه گوشه ای از آن به كمك تظاهرات و اعتصاب كارگران شكر هفت تپه نشان داده شد، بی توجه است، درك نمی كند كه پيش شرط برای اجرای پيشنهادهايش گذار انقلابی از ديكتاتوری و قد علم كردن عليه اقتصاد سياسی امپرياليستی است. گذاری كه با گام ها استوار توسط طبقه كارگر ايران تدارك ديده می شود.

ارزيابی مقاله از اين رو به سطح ارزيابی يك توده ای در تنهايی نيز رشد نمی كند، چه رسد به آن كه بخواهد خط مشی انقلابی حزب توده ايران را نمايندگی كند!

رفيق عزيز رضا، با توجه به همه ی موازين امنيتی برای حفظ خود و ديگر مبارزان، با توجه به امكان های موجود، به نگرش موشكافانه خود و توضيح روشنگرانه آن در ايران ادامه دهيد. آن چه را كه می بينيد و درمی يابيد، با توجه به اصل های پيش برای بازتوليد ارسال داريد. سخنان مبارزان را بازگو كنيد! مطالعه ی آثار فرهنگ غنی توده ای پشتوانه فعاليت پربار شما و ديگر رفقای و هواداران حزب توده ايران است. هر توده ای بايد به طور مداوم چند كتاب در دست مطالعه داشته باشد. تنهايی را می توان با كوشش انقلابی پربار نمود. اين تجربه ای عينی است كه بسياری از آن بهره برده اند و با وجود شرايط سخت و عليرغم نامهربانی نيمه رفيقان راه خود را يافته اند.

 

نشانی اینترنتی این مقاله :https://tudehiha.org/fa/4644




هفده تضاد و پایان سرمایه داری

هفده تضاد و پایان سرمایه داری




هفده تضاد و پایان سرمایه داری 
تضادهای خطرناک ۱۵ تا ۱۷

دوره جدید: مقاله شماره: ۸۶(۲۳ آذر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

تضاد ۱۵- رشد بی نهایت تصاعدی

هدف اصلی و همیشگی سرمایه رشد تصاعدی است. این خصلتِ بسیار خطرناک سرمایه است که باید آن را در ارتباط با علم ریاضیات نرخ رشد ترکیبی بررسی کرد.

نرخ معمولی بهره یک چیز ساده و قابل فهم است، ولی وقتی صحبت از نرخ ترکیبی می شود، ما باید با محاسبه نرخ بهره جدید از نرخ بهره، آن را هم به بهره اضافه کنیم. وقتی ما چندین بار به این کار دست بزنیم در می یابیم که نرخ بهره در کل به شکل وحشتناکی شتاب می یابد.

بهره ترکیبیِ بدهی های در حال افزایش اقتصاد جهانی زندگی بسیاری از انسان ها را تهدید می کند.

در نمودار زیر با شروع  یک وام ۱۰۰ تومانی با بهره ۵ درصدی سالانه می توان تفاوت رشد میان  وام با  بهره معمولی و وام با رشد بهره مرکب را در طول ۲۵ سال دید. همان گونه که می بینید وام ۱۰۰ تومانی پس از ۲۵ سال به حدود ۱۱۰۰ تومان می رسد!

در همه جا دولت ها با اشاره به بدهی های دولتی بسیار بزرگ، کاهش بودجه شدید آموزش و پرورش، تامین اجتماعی و مراقبت های بهداشتی را مشروعیت می دهند. خود این امر  درک رابطه بین تعهدات بدهی و رشد تصاعدی  انباشت سرمایه را دشوار می سازد.

در تاریخ سرمایه داری همواره یک رابطه بین ثروت و بدهی برقرار بوده است، اما امروزه انباشت ثروت به طور مستقیم با بدهی های دولتی و بدهی های خصوصی در خانواده ها و شرکت ها ارتباط دارد. بنابراین پیش شرط انباشت بدهی نیز پیش شرط انباشت سرمایه است. مثال زیر شاید بتواند درک رشد فاجعه آمیز بهره مرکب  را راحت کند. سرمایه معمولن به نرخ رشد اقتصادی 3 درصدی راضی است و با در نظر گرفتن این نرخ رشد سرمایه باید فرصت های سرمایه گذاری سودآوری ایجاد کند که منجر به افزایش سود 2000 میلیارددلاری شود. در سال ١٩٧٠ سود سالیانه تنها 6 میلیارد دلار بود. اگر سرمایه داری فقط به رشد 3 درصدی سالانه راضی است علم ریاضیات به ما نشان می دهد، که تا سال 2030 (یعنی تا ۱۳ سال دیگر) سود به 96000 میلیارد دلار خواهد رسید. یعنی سرمایه بافرض اینکه به رشد ۳ درصدی قانع باشد، در طول ۶۰ سال از ۶ (شش ) به ۹۶۰۰۰ (نود و شش هزار) میلیارد رشد می کند. از این سال به بعد رقم ها بیش تر و بیش تر نجومی خواهد شد.

رشد جمعيت و انباشت سرمايه

از قرن 17 میلادی پیش بینی شده بود که با رشد تصاعدی جمعیت و رشد معمولی تولید مواد غذایی مرگ و میر، گرسنگی، جنگ و بیماری تنها عامل محدود کننده رشد جمعیت هستند (نظریه مالتوس). ولی این پیش بینی درست در نیامد، چرا که آموزش انسانی رشد تولیدمثل را کند کرد و هم تکنولوژی و ماشین آلات کشاورزی بهره وری از زمین را افزایش داد.

آیا این امکان هم برای سرمایه به وجود می آید که به طریقی با تطبیق خلاق خود با شرایط باز دارنده و محدود کننده رشد تصاعدی سرمایه همچنان به رشد تصاعدی انباشت سرمایه  ادامه بدهد؟

نیروی کار جهان بین سال های 1980 و 2009، 1.2 میلیارد افزایش یافت، تقریبا نیمی از این رشد متعلق به هند و چین بود. ولی تکرار این گونه رشد نیروی کار دیگر بعید است. پیش از این، رشد جمعیت سریع و ارتش ذخیره بیکاران در غرب موجب تسریع انباشت سرمایه می شده است، اما امروز بسیاری از این کشورها رشد منفی جمعیت دارند. نیروی کار کمتری باید آنقدر ارزش تولید کند که بتواند به پرداخت حقوق بازنشستگی  جمعیت در حال افزایش سالمندان کمک کند. در ژاپن و بسیاری از کشورهای اروپا امکان مانور جمعیتی (demographic) در داخل مرزها برای حفظ رشد تصاعدی سرمایه هر روز کمتر و کمتر می شود. و این سرمایه را مجبور می کند که برای حفظ سطح رشد گذشته به مناکن جدید هجرت کند.

علاوه بر آن توسعه تکنولوژیک جمعیت های بیشتری را زائد می کند، و درّه میان کارگران ماهر و ارتش ذخیره  بیکاران نیز عمیق ترمی شود.

آیا با این همه مشکلات که در راه تحقق رشد تصاعدی سرمایه وجود دارد می توان تصور کرد که انباشت سرمایه از  رشد تصاعدی٢٠٠ ساله خود صرف نظر کند و به رشد صفری بسنده کند؟ پاسخ این پرسش محکم و  آشکارا “نه” است!

توضیح جواب هم بسیار ساده است، سرمایه داری و سرمایه همیشه به دنبال رشد سود هستند و یک اقتصاد سرمایه داری رشد صفری،یک تناقض منطقی و منحصر به فرد است.

انباشت بدون محدودیت سرمایه – با گذاشتن صفرهای بیشتر بر روی کامپیوتر

با وجود تمام بحران هایی که ما در 40 سال گذشته شاهد آن بوده ایم، چطور سرمایه می تواند به رشد 3 درصد ادامه دهد؟

برای جواب دادن به این سوال ما باید از خودمان بپرسیم که چگونه سرمایه می تواند با شرایط جدید خود را سازگار کند؟ چگونه سازگاری رفتاری می تواند پویایی و دینامیک سرمایه را طوری تغییر دهد که نرخ رشد کنونی حفظ شود؟

سرمایه می توانند با به کارگیری شکل رشدی پولی- مجازی که دیگر به هیچ عامل فیزیکی مانند پول واقعی و طلا وابسته نیست به انباشت خود بدون محدودیت ادامه بدهد. این شکل پول بدون محدودیت از طریق ادغام فعالیت های خصوصی و مداخلات سیاست پولی و وزارتخانه های مالی و بانک های مرکزی ایجاد می شود. سرمایه در زمان کوتاهی می تواند به اندازه ی دلخواه  نقدینگی ایجاد کند،برای اینکار فقط کافی است که در سیستم دیجیتالی چند صفر اضافه کند. احتمال این که این نوع  بازتولید سرمایه به یک فاجعه  پایان یابد اما زیاد است.

در اینجا، تخریب خلاقانه، با کاهش سازی  دارایی ها و استهلاک خوانی سرمایه و تجهیزات (کاهش حسابداری ارزش یک کالا یا دارایی فیزیکی که هنوز کاملن فرسوده نشده اند (write-down;write-off) نقش بزرگی ایفا می کند.

توزیع  جغرافیایی ثروت میان ثروتمندان و فقرا

مشکلات ناشی از توسعه نابرابر و کاهش سازی ارزش ها موجب مبارزات ژئوپولیتیک برای پرداخت هزینۀ اینگونه ضررها و اختلالات می شود. این اختلافات اغلب منجر به ناآرامی اجتماعی و بی ثباتی سیاسی می شود که بر تمرکز جغرافیایی احساسات ضدسرمایه داری تأثیر می گذارد. به همین دلیل پرداخت هزینه اشتباهات سرمایه اروپا توسط یونان و جنوب اروپا یک مسئله جغرافیایی توزیع  ثروت بین ثروتمندان و فقرا است.

خصوصی سازی اموال عمومی، آموزش و پرورش، بهداشت و حتی جنگ، تملک خصوصی هوا، خاک، آب و دریا، و نیز مالکیت تولید معنوی و عقلی، عملیات آزاد سرمایه را گسترش داده است. ایجاد بازار برای تجارت کربن دی اکسید (CO2) و ثبت اختراع مواد ژنتیکی امروز قدرت ورود سرمایه را به حوزه های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی که قبلا بسته بوده است، به مراتب افزایش داده است و به رشد تصاعدی سرمایه کمک کرده است .

اما زمانی که روی همه چیز قیمت گذاشته می شود و همه چیز را می توان پولی و کالایی کرد، دیری نخواهد پایید تا مقاومت هم بیدار می شود. به هر حال باید رشد تصاعدی مصرف و نقد کردن کالا هم روزی به مرز نهایت رشد خود برسد . نهایتن امکان فروش کالاهای سرگرمی، نمایش ها، حوادث، رسانه ها و گردشگری و کالا های سریع- مصرف- زود- دور- ریز (shortly used up and consumed away)، نیز محدود می شود.

رابطه بین سرمایه و مصرف کنندگان بوسیله علم ارتباطات تنظیم می شود

امروز بنگاه های تبلیغاتی برخی از بزرگ ترین بخش های اقتصادی را تشکیل می دهد که به افزایش نرخ مصرف  اختصاص دارند.علاوه بر این، سرمایه مصرف کنندگان را از طریق یوتیوب، فیس بوک و توییتر هم بسیج می کند، جایی که در آن مردم هم زمان هم تولید کننده و هم مصرف کننده هستند.

سرمایه در تولید فضای مجازی خود چندان  سرمایه گذاری نمی کند، ولی بعد از محبوبیت این گونه فراورده های دیجیتالی  با خرید حق امتیاز از کاربران برای استفاده از اطلاعات، نرم افزار و شبکه ها  پول دریافت می کند و یا آنان را وامی دارد که داوطلبانه اطلاعات شخصی و مصرفی خود را برای بازاریابی در اختیار آن ها قرار دهند. در این جاست که ما شاهد این هستیم که آینده رشد سرمایه و ادامه حیات سرمایه داری بیش تر در دست رانت خواران است تا سرمایه داران صنعتی.

بنابراین می توان نتیجه گرفت که رابطه میان سرمایه و مصرف کنندگان از طریق علم ارتباطات با تنظیم اطلاعات، تصاویر، بازاریابی نمادهایی که خودشناسی افراد را هدف دارد انجام می شود و هیچ چیز به دست اتفاق رها نمی شود.

ظهور «جامعه اطلاعاتی» و توسعه سرمایه داری دانش- بنیان (knowledge-based)، بحث های عمومی را درباره چگونگی تغییر چهره سرمایه داری به راه انداخت. برخی معتقدند که ما امروز با یک نظام جدید سرمایه داری مواجه هستیم که دانش، فرهنگ و اطلاعات بیولوژیک محصولات مجازی و اصلی آن هستند.با این حال این یک اشتباه بزرگ است که باور کنیم این روند نقض روند گذشته است و ایده رشد چشمگیر تصاعدی برای سرمایه دیگر یک هدف نیست.

شکل فعلی مالی سازی (financialization) چندان با آنچه در قرن نوزدهم بوده متفاوت نیست، اما مصرف رویدادها، تصاویر،اطلاعات و دانش از لحاظ کیفی با مصرف مواد اولیه خام متفاوت است و ما باید این موضوع را درک کنیم، که گسترش سریع این گونه فعالیت های مجازی تلاش سرمایه برای رهاسازی فیزیکی خود برای تحقق رشد تصاعدی است.

چه باید کرد:

اقتصاد رو به رشد صفر (با امکان تحول جغرافیایی نامتقارن) در جهانی که در آن تکامل نیرو ها و توانایی های فردی و جمعی انسان و جستجو دائمی برای ناشناخته ها ارزش های جایگزین بیماری شیفتگی رشد  دائمی می شود.

تضاد  ۱۶ – رابطه سرمایه با طبیعت

سرمایه داری با ایجاد یک بحران زیست محیطی تهدید کننده به تناقض مرگبار خود رسیده است. این امر عمدتن به خاطر اثرات انباشت سالیان دراز تخریب محیطی است که به دلیل رشد تصاعدی سرمایه انجام شده است.

ولی گفتن اینکه سرمایه داری با مواجه با این تناقض به مرگ خود نزدیک می شود به 4 دلیل اغراق آمیز است .

  • سرمایه قبلن با تجزیه زیستگاه ها، آلودگی، از بین بردن تنوع زیستی، کاهش کیفیت آب و خاک، موفق به حل مشکلات زیست محیطی خود شده بود.
  • تئوری رومانتیک “سلطه طبیعت” درست نیست. طبیعت بخشی از ماده است که نمی تواند نابود شود ولی از شکلی به شکلی دیگر تبدیل می شود، اما این درست است که ترکیب آن می تواند به طور اساسی تغییر کند.

از طریق شهر سازی، تغییر روش های کشت، ایجاد کارخانه ها و شرکت ها در فضای باز، اکوسیستم های جدید ظهور می کنند. خیلی از این تغییرات محیط زیستی برای انسان مفید است و در نتیجه این گونه تغییرات زمین جای بسیار امن تری برای زندگی انسان ها شده است.

“سلطه طبیعت”  یک فکر اشتباه دکارتی است که سرمایه و طبیعت را به عنوان دو نهاد جداگانه ترسیم می کند و آن ها را در یک رابطه علت- معلولي می بیند. طبيعت بخشی از گردش سرمايه و با آن تنیده شده است. با این حال، سرمایه و طبیعت، با هم یک اکوسیستم متضاد تشکیل می دهند، که مانند تناقض بین ارزش مصرف  و ارزش مبادله است. تناقض ها سبب می شود که طبیعت به طور فعالانه وبه طور مداوم از طریق فعالیت های سرمایه، از طریق پالایش، مهندسی مولکولی و ژنتیکی، و غیره تغییر کند که هم پیامد مثبت و هم پیامد منفی دارد. بسیاری از ارگانیسم ها به طور طبیعی به تولید شرایط مناسب باز تولید خود می پردازند و انسان ها هم جزوی از این ارگانیسم ها هستند. سرمایه، به عنوان یک شکل خاص از فعالیت انسانی، نیز به فکر بازتولید خود است، مساله اصلی اما این است که این باز تولید سرمایه با منافع اکثریت مردم در تضاد قرار دارد چرا که هدف اصلی سرمایه رشد خود است نه خوشبختی بشریت.

  • رشد تصاعدی سرمایه هدف اصلی سرمایه است. و به همین دلیل برای مواجه با مشکلات زیست محیطی که خود سرمایه ایجاد کرده است سرمایه یک بازار رشد خوبی برای خود پیدا کرده است و با اختراعات فن آوری زیست محیطی به عنوان یک فعالیت اقتصادی جدید و مستقل خود طبیعت به یک استراتژی جدید برای انباشت سرمایه تبدیل شده است. این تکنولوژی محیط زیستی برای پاسخ گویی به نیازهای موجود به نوبه خود نیازمندی های تازه ای را دوباره ایجاد می کند (به عنوان مثال. مانند صنعت داروسازی که برای بازاریابی داروهای جدید به تکامل علم تشخیص بیماری جدید (medical diagnosis industry) می پردازد. فن آوری زیست محیطی نیز مشکلات جدیدی را ایجاد می کند که نیازمند فن آوری های جدید است. و بدین ترتیب این دوره باطل رشد ادامه می یابد.
  • سرمایه تلاش می کند که دیالکتیک تغییر را بپذیرد و حمایت مردمی از شرکت ها و پروژه های محیط زیستی هم برای سرمایه و هم برای محیط زیست (هر چند نمادین) مفید است. نباید از یاد برد که هدف همچنان رشد سرمایه است. به طور مثال: هدیه ای بزرگ الگور (Al Gore ) برای جنبش محیط زیست ایجاد یک بازار جدید تجارت کربن است که منبع اصلی  سودآوری صندوق‌های پوششی بازنشستگی (Hedge Fund) شد بدون آنکه براي جلوگيري انتشار کلی کربن در جهان کاری کرده باشد.

آیا سرمایه می تواند به انباشت خود در هیاهوی فاجعه زیست محیطی ادامه دهد؟ بله البته، سرمایه حتا فاجعه را به یک صنعت پر سود و در حال رشد بدل کرده است و مرگ و میر ناشی از گرسنگی و ویرانی زیستگاه ها با سم و زباله، سرمایه به هیچ وجه مزاحم انباشت سرمایه نیست. بخش بزرگی از جمعیت برای سرمایه بی ارزش هستند و سرمایه از تخریب زندگی و رفاه مردم برای دستیابی به سود خودداری نمی کند. نمونه های زیادی از تخریب را در کارخانه ها، معادن، کشاورزی و غیره وجود دارد. (ما هنوز تراژدی فاجعه بار  آتش سوزی و سقوط ساختمان های کارخانه نساجی بنگلادش که موجب مرگ بیش از هزار کارگر شد را بیاد داریم). ما در سراسر جهان شاهد توزیع ناعادلانه ای هستیم که هنوز الهام بخش جنبش های اجتماعی خطرناک نشده است.

سرمایه اکوسیستم خود را ایجاد می کند

سوال اصلی این است: چه وقت این مشکلات می توانند  برای سرمایه خطرناک شوند؟ برای درک کامل این سوال، لازم است که شما ٧تضاد اساسی را مدنظر داشته باشید. برای سرمایه طبیعت یک کالای دارای پتانسیل قابل مصرف است، و در نتیجه یک فرآیند و چیزی است که می تواند به عنوان کالا و ارزش مبادله تحقق یابد. ارزش مصرف طبیعت قیمت گزاری، سرمایه ای و تجاری می شود و سپس مانند هر کالایی قابل مبادله در بازار عرضه می شود. این بخش ذاتی منطق سرمایه است که به جهان تحمیل شده است. برای رویت این منطق، طبیعت باید به مالکیت خصوصی و به مناطق گسترده کوچک و بزرگ حصار شده تبدیل شود، که حق این مالکیت توسط دولت تضمین می شود. در سراسر جهان ما شاهد خصوصی سازی کوه ها، جنگل ها و خاک هایی هستیم که متعلق به جوامع های محلی بوده است. دولت با فراهم کردن امکان “حصار سازی” دور هوا، رودخانه ها، باغ ها، به این نوع فعالیت ها کمک می کند. هرچیزی بدون توجه به این که آیا در ایجاد آن کار اجتماعی مورد استفاده قرار گرفته است یا نه قیمت گزاری می شود، و سرمایه بدین گونه اکوسیستم خود را ایجاد می کند.

طبقه رانت خوار، صاحبان زمین و املاک همه انسان ها را تهدید می کنند

خصوصی سازی ثروت اجتماعی کالا را از آن بیرون می کشد، و طبیعت هم به صورت ثروت پولی کالایی و سرمایه ای  می شود، واین سرمایه سازی (capitalization) زمین پایه های آفرینش یک طبقه قدرتمند رانت خوار متشکل از صاحبان زمین و املاک را بنیاد گذاشت. شیوه ی رانت اقتصادی بر پایه حق اختصاصی دسترسی و استفاده انحصاری دارایی ( فیزیکی، مالی، فکری و غیره) به طبقه رانت خوار برای سودورزی استوار است. امروز این طبقه توانایی سوداگری و دستکاری این را دارد که در تمام منابع زیر کنترل خود از جمله دارایی ها مالی بانکی، نفت، زمین، مسکن و غذا در صورت لزوم کمبود و یا فراوانی ایجاد کند. مشکل محدودیت تولید مواد غذایی، تولید و استخراج مواد معدنی وجود ندارد. تقریبا تمام قحطی 200 سال گذشته مهندسی شده بود و نه یک مشکل طبیعی. این کار”زمین دزدان” است که در سرتاسر جهان زنجیره غذایی و منابع را انحصار می کنند و به سودورزی می پردازند.

درک کالایی سرمایه از طبیعت و مبارزه محیط زیستی

درک کالایی سرمایه از طبیعت قابل قبول همگان نیست، سوءاستفاده سرمایه از درک و استفاده بیشتر مردمان جهان از طبیعت به کلی متفاوت است. این که طبیعت دارای ارزش منفرد به فرد خود است، به طور کلی بر خلاف منطق حداکثرسازی سود سرمایه است.

جنبش های زیست محیطی نمی توانند بدون شناخت محیط زیستی که سرمایه برای خود ایجاد می کند، چیزی را تغییر دهند. حفاظت از طبیعت و زیستگاه ها و ممنوعیت شکار برای باز تولید سرمایه ناکارآمدی نمی آفریند، زیرا سرمایه بار و مال خود را به دوش می گیرد و به جای دیگری هجرت می کند.

با این حال، سرمایه ناگزیر به منظور مشروعیت بخشیدن به سیاست خود، لازم دید که زیر پوشش محیط زیستی  فعالیت های خود را تنظیم کند تا بتواند با مدیریت تضاد بین سرمایه و طبیعت به نفع خود اساس  سودورزی خود را حفظ کند.

متابولیسم تاریخی و متنوع سرمایه با طبیعت

رابطه سرمایه با طبیعت در دوره های تاریخی تغییر کرده است اما اساسن مدیریت  مسائل قبلی توسط سرمایه هم موفق آمیز و هم سودآور بوده است. اما برای هر مرحله تاریخی، راه حل های سرمایه متفاوت است. آسیب فعالیت های تخریبی سرمایه به ارث نسل های بعدی رسیده است و ترمیم ناپذیر است. جنگل ها، مناطق گیاهی و چرا، زیستگاه های طبیعی ناپدید شده اند و دیگر هرگز بر نمی گردند.حاشیه ها و گوشه های شهرها هر روز وسیع تر می شود و مناطق سرسبز و طبیعت هر روز باریک تر می شود. حاشیه نشینی یک شیوه زندگی سخت و غم انگیز است که تنها با مصرف ویرانگر زمین، هوا و آب غیر مرغوب و مصرف انرژی بالا می تواند حفظ شود.

تضاد میان شهرنشینی، سرمایه داری و طبیعت

فشار زیادی بر روی سیاره ما به دلیل تغییر آب و هوا، از دست دادن گیاهان، حیوانات و زیستگاه جانوران وجود دارد، علاوه بر آن توانایی ما برای ایجاد ثبات مواد غذایی و جلوگیری از بروز بیماری های جدید  ناپایدار و ناشیانه است. این ها نشانه های قوی گسترش یک هسته سرطانی و تجزیه اکوسیستم سرمایه داری است که تا حد زیادی با شهرنشینی مرتبط است. شهرنشینی یک شیوه زندگی، یک فرهنگ است که مصرف بیش از حد کالاهای مادی، و فرد گرایی خصلت  اصلی آن است.

هرچقدر نفوذ ماشین اقتصادی سرمایه در جامعه بیشتر شود، قوانین بیشتری در جامعه باید متابولیسم سرمایه با طبیعت را  با منافع سرمایه سازگار کند. متاسفانه، این یک واقعیت است که غالب گفتمان عمومی، سیاست زیست محیطی و ابزارهای سیاست زیست محیطی زیر تاثیر منافع سرمایه شکل می گیرد.

سرمایه جهانی مشکلات آلودگی را جا بجا می کند

فروپاشی فاجعه بار محلی را سرمایه خوب رهبری می کند، صنعت فاجعه به تندی وارد عمل می شود و فاجعه ها بدین گونه برای سرمایه داری به فضای انباشت سرمایه جدید مبدل می شود، اما سرمایه روبرویی با وخامت آهسته و کاهنده سرطانی رشد آمادگی لازم را ندارد.

مقیاس های جغرافیایی و تاریخی سرمایه داری از محلی به جهانی تغییر کرده اند.  شرایط محلی بعضی از نقاط بهبود یافته است، اما درکل، وضعیت رو به وخامت است و عواقب ناشی از تغییرات آب و هوا، از دست دادن تنوع زیستی و ترکیبات شیمیایی مصنوعی اثرات ناشناخته در طبیعت دارد.

حل تناقضات کنونی بین طبیعت و سرمایه داری از توان ابزارهای سنتی شناخته شده خارج است. اکنون آلودگی های محلی و منطق ای به نقاط مختلف جهان انتقال می یابد و میزان مواد خطرناک در هوا و آب رشد تصاعدی دارد.

گاهی اوقات، از طریق موافقتنامه های بین المللی،  کشورها موفق به انجام کاری می شوند، اما هیچ یک از این بهبودی های کوچک اصول اكولوژیک جهانی سرمایه را حل نمی كند؛ سرمایه نه می تواند و نه می خواهد که این مشکلات را حل کند.

دلیل این امر را باید تا حدودی در منطق ذاتی اقتصادی سرمایه داری جستجو کرد که برنامه و چارچوب سیاسی، ایدئولوژیک و سازمانی حل این مشکل را غیر ممکن می کند. مشکل این نیست که ما نمی دانیم چه باید بکنیم، مشکل درافتادن با منافع قدرت جناح های سرمایه و در دستگاه دولتی سرمایه داری است.

یک سرمایه داری  خوش خیم تر با ادعای رشد تحمل پذیر و پایدار (sustainability) تلاش می کند با رعایت مقررات زیست محیطی مناسب در بخش کشاورزی به حداکثرسازی سود خود بپردازد، ولی در واقع متشکل از یک صنایع غذایی مدرنی است که با سرمایه قوی و مصرف بالای انرژی و با استفاده زیادی از کود، آفت کش، دارو و مواد شیمیایی مشغول تولید است.

پیش بینی های روز قیامتی (Doomsday Prophecies)؟

وقوع اکوسیستم مخرب در جایی، به این معنا نیست که چیزی مشابه در جاهای دیگر هم اتفاق می افتد.

ما فاقد دانش و ابزار کافی برای اندازه گیری مزایای احتمالی جهانی ناپدید شدن صنایع در جایی و ظهور آن در  جای دیگری هستیم. اما با قاطعیت می توانیم بگوییم که مشکلات آلودگی حل نمی شود، بلکه از جایی به جای دیگر انتقال می یابد، این را هم می دانیم که توزیع نابرابر همیشه به نفع ثروتمندان و قدرت تمام می شود و با این کار هر چند طبقه متوسط جدیدی از مصرف کنندگان نیز به وجود می آید، ولی آسیب پذیری فقرا و ناداران و تهی دستان را از قبل بدتر می کند.

از آنجایی که ارزیابی چگونگی عملکرد کلی اکوسیستم سرمایه دشوار است، ما همچنین نمی دانیم که تخریب محیط زیستی تا چه اندازه می تواند برای گسترش مداوم سرمایه مرگبار باشد. اما ما می دانیم که:

– شاخص های مکانی و زمانی مرتبط با مسائل زیست محیطی به طور اساسی تغییر کرده اند و امکان کنترل و فن آوری دولت ها برای اندازه گیری ویرانی ها بشدت عقب افتاده است.

– حتی اگر اراده سیاسی برای پیشگیری فاجعه ها وجود داشته باشد، زمان طراحی و پیاده سازی اقدامات لازم در برابر بلایای بسیار طولانی است. این بلایای به اصطلاح طبیعی طبیعی نیستند بلکه نتیجه فعالیت مخرب بشر است که می تواند به راحتی کنترل شود و از بین رود. با این حال، نباید انتظار داشت که سرمایه بدون مبارزه به بهبود خراب کاری های خود بپردازد. انتظار بهبودی زمانی منطقی است که مبارزه میان جناح های متضاد درون سرمایه و میان سرمایه و آسیب دیدگان سیاست مخرب محیط زیستی سرمایه هر دو به نفع طرفداران محیط زیست پایان یابد.

– ما به کمبود منبع  انرژی دچار نخواهیم شد. در واقع  خاک و آب کافی برای تغذیه همه ما، حتا در صورت رشد تصاعدی جمعیت وجود دارد. ما به اندازه کافی هوشمند هستیم و فن آوری ما تا ان حد پیشرفته است که جایگزین منابع گوناگون سخت نیست. مشکل جنگ و قحطی و گرسنگی هیچ کدام از این ها به واسطه عوامل طبیعی دیکته نشده است، این خطای سیستم  انسانی است که موجب فقر و گرسنگی می شود که نشان از رفتار غیر اخلاقی و احمقانه برخی ها برای گردآوری پول است.

تهدیدات و تناقضات مرگبار

دو عامل در متابولیسم متضاد بین سرمایه و طبیعت واقعن برای آینده سرمایه تهدیدآمیز است:

١- وقتی که سرمایه مالی در تولید سرمایه گزاری نمی کند، این کار مي تواند منجر به نرخ سود صفری سرمایه شود. مالکیت زمین و املاک و کمبود طبیعی فضا- مکان به این طبقه اجازه می دهد که بر زیان سرمایه تولیدی سود انحصاری کسب کند. این کار در نهایت نرخ سود سرمایه گذاری در بخش تولیدی را کاهش می دهد. موقعیت کلیدی طبقه رانت خوار در اکوسیستم سرمایه می تواند موجب خفه شدن سرمایه تولیدی شود.

٢- بیگانگی انسان. با توجه به این واقعیت که تمام جنبه های طبیعت و انسان تجاری می شوند، ايجاد مي شود. دلایل کشنده بودن این تناقض در خصلت اجتماعی انسانی، خود بیگانگی است که سرمایه به آن تحمیل می کند.

اکوسیستم سرمایه به طور فزاینده خودکار و روباتیک است که با سرمایه قوی و مصرف انرژی بالا تمایل، و استفاده از نیروی کار را به حداقل ممکن می رساند. سرمایه یک اکوسیستم ایجاد کرده است که کارکردگرا، تکنوکراتیک، خصوصی، تجاری و برای پول سازی است و به جهت  حداکثر رساندن ارزش مبادلات از طریق تخصیص و تولید ارزش مصرف بنا شده است. سرمایه نحوه ارتباط ما با طبیعت را تنظیم می کند و فعالیت هایی را که با منطق اقتصادی سرمایه سازگار نیست بیهوده می شمارد.

رابطه سرمایه با طبیعت و مردم

طبیعت بارور و بالقوه خود بازساز است ولی سرمایه برای به دست آوردن منافع اقتصادی آن را تکه تکه می کند  و سپس با کمک فناوری دوباره آن را جمع می کند. سرمایه دارای یک نقش مکنده و خشکاننده از تنوع طبیعت دارد.  و بازدارنده شکوفایی بالقوه انسان است که از توسعه قابلیت ها و توانایی های آزادانه آن خودداری  می کند.

سرمایه در ذات  خود برای طبیعت خراب کاری و برای انسان خود بیگانگی می آفریند، چرا که به دلیل ماهیت ذاتی خود نمی تواند کاری به جز  خصوصی سازی، مالی سازی، کالا سازی و تجاری سازی تمام جنبه های زندگی انسان و طبیعت به کار دیگری دست بزند. درجه نفوذ کالایی کردن ذهن و زندگی ما به اندازه ای است که خصلت های انسانی ما را از بین می برد. سرمایه از ما می خواهد که به شکلی انسان باشیم که به سودورزی او کمک می کند.

یک مقاومت انسانی در برابر کاسبکاری سرد سرمایه

در بخش مارکسیستی، دانشکده فرانکفورت در دهه ١٩٦٠، تحلیل های ضد سرمایه داری جدیدی شکل گرفت، که با اشاره به توانایی طبیعت انسانی برای شورش و مبارزه علیه آن، از انسان بی روح و خشکیده ای که سرمایه می خواهد از ما بسازد، گذشت و سخن رهایی بخشی گفت. در این ایده ها، موقعیت های سیاسی به وجود آورد که بذر مقاومت انسانی را علیه شرایط غیر انسانی و کالایی کردن انسان ها کاشت.

بیگانگی در ارتباط با طبیعت، بیگانگی با گنجایش انسانی انسان ها نیز است؛ انسان ها دارای احساسات مانند شأن، احترام، مراقبت،عشق و همدلی هستند و ارزش های زندگی مانند حقیقت و زیبایی دارند که باید جایگزین کسب کاری سرد و منطق سودورزی سرمایه شود.

چه باید کرد:

کسب و تولید نیروهای طبیعی باید با حداکثر توجه به حفاظت از اکوسیستم های خاک انجام شود. حداکثر توجه به بازیافت و بازمصرف مواد مغذی، انرژی و مواد. احترام دوباره به طبیعتی که خودمان بخشی از آن هستیم.

تضاد ۱۷ – طبیعت انسانی و بیگانگی جهانی

سرمایه با وجود تناقضاتش با پرداخت هزینه های زیاد می تواند زنده بماند؛ به عنوان مثال. اگر نخبگان الیگارشی به قدرت برسند و جمعیت های بیشماری را از بین ببرند، و بقیه را در محیط های مصنوعی همان طور که در بسیاری از داستان ها ی تخیلی تصویر شده است به حال برده نگه دارند.

با این حال، چنین نظم اجتماعی تنها می تواند بر اساس یک کنترل ذهنی فاشیستی و با نظارت پلیس و خشونت بر پا گردد. و شکی نیست که سرمايه برای زنده ماندن به راحتی به این کار می تواند دست بزند، اما نگرانی سرمایه واکنش توده ها است. تا چه اندازه می توان توده ها را استثمار کرد؟

اما قبل از یک فروپاشی کامل زیست محیطی که تهی دستان را  به مبارزات مسلحانه علیه ثروتمندان و طبقات   ممتاز می کشاند و درگیری های مرگ بار در درون سرمایه نیز بی امان در جریان می افتد، ما باید امیدوار باشیم که جنبش های اجتماعی و سیاسی برای متوقف ساختن این پسرفت قوی شوند.

این کار اما نیاز به یک شیوه نوی از زندگی دارد که در آن ما با هماهنگی زندگی و باز تولید می کنیم.  ما نیاز داریم که انرژی و ایده های خود را برای ایجاد سیستم اقتصادی دیگری به جز ماشین اقتصادی و منطق غیر معقول عقلانیت اقتصادی سرمایه بکار بریم .

امروزه بسیاری از جنبش های اجتماعی خواستار برقراری روابط زیست محیطی سالم تر و عدالت اجتماعی بیش تر و حکومت دموکراتیک هستند. بدین ترتیب می توان جنبش همه گیر صلح آمیز و غیر خشونت آمیز ضد سرمایه داری برای تغییرات اجتماعی را به وجود آورد.

بیایید تصور کنیم جهانی را که تسلط تجارت و رفتارهای پول سازی کاهش یابد و تخصیص خصوصی کار اجتماعی محدود شود و خودبیگانگی و نابرابری اقتصادی و اختلاف با طبیعت کاهش یافته است. این امر دنیا را بیش تر انسانی می کند و  با کاهش سطح نابرابری و درگیری های اجتماعی،  فساد و ستم نیز کاهش می یابد.

این رویکرد گام به گام باید با اتحاد و تشکل جنبش های متعدد اجتماعی مخالف وضع کنونی در یک صاف واحد به یک جنبش متحد علیه سرمایه بدل شود. ممکن است این جنبش راه حلی برای همه تناقض های درونی سرمایه در یک چارچوب ارگانیک واحد نداشته باشد. ولی یک جنبش سياسی جمعی و گسترده باید بتواند در مورد برخی مفاهیم اساسی در مورد نحوه شکل گیری یک سیستم اقتصادی جایگزینی برنامه ای ارایه دهد.

بنابراین، ما نیاز عاجل به یک دستگاه مقوله- مفهوم سازی برای تجزیه و تحلیل شیوه تولید سرمایه داری داریم که بتواند راه کرد اقدام های سیاسی شود. بدون این دستگاه، سرمایه نه می تواند رانده و نه نابود شود.

خود بیگانگی از طریق مصرف

کارگر حق استفاده از نیروی کار خود را برای مدت زمان محدودی و در برابر حقوق و دستمزد به سرمایه دار می دهد و سرمایه دار از او توجه و وفاداری کامل طلب می کند. اما کارگر نسبت به محصول تولیدی خود بیگانه می شود، همچنین در ارتباط با دیگر همکاران کارگران احساس بیگانگی می کند، با طبیعت و تمام جنبه های دیگر زندگی اجتماعی در طول زمان کار بیگانه می شود. چه اتفاقی برای کسانی که از کار خود نفرت دارند می افتد؟ نتایج روحی و جسمی این نفرت چیست؟ چه اتفاقی برای کسانی که به کارهایی مشغول هستند که به باروری و شکوفایی آنها نه تنها کمک نمی کند، بلکه حتا انجام کارشان برای شان بی معنا است؟ نتایج روحی و جسمی بی معنایی کار برای کارکنان چیست؟ رفتار غیر معقول اغلب ناشی از فقدان فرصت های زندگی است که دیگران با سلطه طبقاتی از فرد سلب میکنند. کسب سود خصوصی سرمایه داری از نیروی کار کارگر به او احساس شخصی غم و اندوه می دهد که منجر به خشم و سرخوردگی می شود که فراتر از محل کار به چارچوب خانواده، دوستان و همسایگان نیز سرایت می کند.

عواقب بیش تری خود بیگانگی این است که افراد نه تنها در محل کار خود، بلکه در زمان مصرف هم خود بیگانه می شوند.

با مصرف گرایی ایده یک زندگی پایدار با برآوری نیازهای ضروری انسان جای خود را به اشتیاق بی نظیر برای کسب پول بیش تر برای خریدن کالاهای مصرفی بیشتر داده است.

فناوری سرمایه از پویایی توسعه تکنولوژیکی برای به یوغ کشیدن و کاهش نفوذ کارگران استفاده کرده است و می کند. سرمایه ایده قدیمی آزادی و استقلال را با درگیر کردن انسان ها در بازی بازار از بین برده است. فن آوری سرمایه با قرار دادن خود میان ما و طبیعت و میان ما و دیگر هم نوعان و میان ما و محصول مان امکان  ارتباط مستقیم حسی ما را با جهان پیرامون مان را از ما گرفته است و نتیجه این تجاوز یک فرهنگ افراطی وحشیانه و خشونت است که تمام عرصه های جامعه را فرا گرفته است.

فناوری وقت- کار- کم- کن زمانی به درد انسان ها می خورد که بتواند ما را از انجام کارهای سخت برهاند و با آزاد کردن بخشی از زمان کاری ما شرایط را برای شکوفایی ابعاد انسانی ما فراهم کند.

علاوه بر این، بحران بیکاری، فقدان امنیت شغلی و به حاشیه راندگی انسان ها (Marginalization) در جامعه ای که دوران طولانی مبتنی بر کار بوده است، به این معنی است که ما باید هویت خود را در جاهای دیگری سوا از کار پیدا و دنبال کنیم.

سرمایه به مصرف گرایی بی نظیر نیاز دارد

جامعه مجبور به انتخاب است؛ یا حوزه اقتصادی انباشت سرمایه باید محدود شود تا امکان توسعه آزادانه ظرفیت انسانی بدون استبداد بازار و کار دستمزدی فراهم شود. یا این که عقلانیت اقتصادی سرمایه باید ادامه یابد تا نیاز مصرف مصرف کنندگان را با افزایش تولید کالاها و خدمات  به طور فزاینده ای افزایش دهد.

به طور خلاصه، راه دوم ایجاد نیازهای جدید مصرف و تقاضای بیش تری برای کالاهای مصرفی است که هیچ ارتباطی با برآوردن نیازهای اساسی و معمولی انسان ها ندارد.

به همین دلیل سرمایه نیاز به خود بیگانگی مصرفی دارد تا معضل کل تقاضا را حل کند. ولی کاهش دستمزدها و بیکاری ساختاری قدرت خرید را کاهش می دهد، و کارگران به خاطر نداشتن درآمد کافی براي مصرف عادي زندگي  مجبور به کار بیش تر و یا انجام کارهای متفاوت می شوند. اینگونه شغل ها که دستمزدهاي محدود دارد و فاقد پشتوانه براي بازنشسگي است معضل فقر در زمان پيري کارگران است. و این به نوبه خود دوباره از وقتی که کارگران برای شکوفایی و رشد میبایست داشته باشند کم می کند. علاوه بر آن سرمایه اجازه رشد به جنبش های ضد مصرفی نمی دهد مگر اینکه این جنبش های نوعی از مصرف را با نوعی دیگری آن جانشین کنند. ما می بینیم که تاکتیک خوش قلبان در برابر مصرف گرایی مصرف غذای ارگانیک و یا سفر رفتن  است.

خواست کاهش زمان کار، شدت کار، هماهنگی کار با طبیعت، اگر به مصرف کالاهای جدید نیانجامد یک خواست ریشه ای است که میتواند مردم را به این باور برساند که همه ارزش ها پولی نیستند.

درخواست از جنبش ضد سرمایه داری

کاتالیزور سیاسی که ما نیاز داریم، این است که ما بتوانیم بسیاری از انواع بیگانگی را که از ماشین اقتصادی سرمایه ناشی می شود شناسایی و با آن مقابله کنیم. برای انجام این کار ما باید تمام انرژی، خشم و ناامیدی خود را در یک کاریز ضد سرمایه داری هدایت کنیم.امروز ما باید به طور جمعی با اشکال مختلف بیگانگی ایجاد شده توسط سرمایه مبارزه کنیم، و به بسیج مبارزه علیه نظام اقتصادی سرمایه داری که از بحرانی به بحرانی با عواقب فاجعه آمیز می پرد بپردازم.

برای درک علل مشکلات و ارائه راه حل برای یک زندگی بهتر بدون خود بیگانگی و هماهنگ با طبیعت، لازم است که ما تناقضات سرمایه را به عنوان منبع خود بیگانگی درک کنیم.

چه باید کرد:

ظهور انسان های بیگانه نشده با شخصیت های خلاق و با حس اعتماد به نفس جدید به خود و به جمع، زاییده شده تجربیات همکاری آزاد با روابط اجتماعی قوی که همه با هم برابرند. احترام به اختلاف نظر ها در مورد چگونگی یک زندگی خوب.یک دنیای اجتماعی که به طور پیوسته از طریق انقلاب های دائمی توانایی ها و نیروهای انسانی را  در جستجوی دائمی ناشناخته ها تکامل می دهد.

 

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4620




صدای ما کارگران باشید 
گزارش خبرنگاران اعزامی اعتماد از هفت تپه

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
پنج‌شنبه  ۲٣ آذر ۱٣۹۶ –  ۱۴ دسامبر ۲۰۱۷

 


اخبار روز: شش روز بعد از اعتصاب همگانی زنان و مردان کارگر شرکت هفته تپه، در حالی که همه ی مردم خطه ی خوزستان و جامعه ی کارگری ایران از این اعتصاب حرف می زند، روزنامه های رسمی – اصلاح طلب و معتدل و اصولگرا – با سکوت و بی اعتنایی خود از کنار این اعتصاب کارگری کم نظیر گذشته اند. روزنامه ی اعتماد، با اعزام خبرنگاران خود به میان کارگران، این سکوت خبری جامعه ی مطبوعاتی رسمی کشور را شکسته است. گزارش اسماعیل محمدولی و زهرا چوپانکاره خبرنگاران اعتماد را از سه روز اول اعتصاب کارگران بخوانید:

«خانم! آقا! من مرده‌ام. نگاه نکن که دارم حرف می‌زنم.» در میان جمعیتی که از خوف دوربین‌های مداربسته محوطه کارخانه نیشکر هفت‌تپه، چهره‌های‌شان را با چفیه بسته‌اند، مرد ٥٠ ساله با صورت باز و صدای بلند می‌گوید که مرده است، هم او و هم کسانی که فقط چشم‌های‌شان پیداست در انتظار ٥ ماه حقوق معوق مانده‌اند. انتظار حالا با خشم همراه شده، انتظار خودش را به مزارع وسیع نیشکر رسانده و آن را از جمعیت نی‌بُران خالی کرده، ماشین‌های حمل بار را خوابانده و کارخانه را به تعطیلی کشانده. در هفت‌تپه، حوالی شهر شوش در استان خوزستان، همه‌چیز با «شِکر» شروع و تمام می‌شود. شکر برای مردان منطقه یعنی کار، برای خانواده‌ها یعنی نان و حالا در تجمع کارگران دست از کار کشیده یعنی حق زندگی. برای جمعیتی که در روستاها و شهرهای حوالی شرکت نیشکر هفت‌تپه زندگی می‌کنند، زمین‌ها و کارخانه مساوی کلمه اقتصاد است، از هر خانواده دست کم یک نفر کارگر همین‌جاست و همین شده که عقب افتادن حقوق‌ها، تمامی جمعیت شهری و روستایی را درگیر خودش کرده. روز‌های یکشنبه و دوشنبه، یعنی روز دوم و سوم تجمع، «اعتماد» به میان کارگران معترض رفت تا داستان شکر را از نزدیک دنبال کند. در پس چهره‌های پوشیده در چفیه، کارگران ساده‌ای هستند که می‌گفتند: «هشت سال خوزستان نگذاشت که پای دشمن به تهران برسد، حالا شما از تهران آمده‌اید صدای خوزستان شوید.»

قبل از اینکه به کارخانه برسیم رابط‌های خبری‌‌مان در بین کارگران هشدار داده بودند به جمع معترضان وارد نشویم. می‌گفتند کارگران آنقدر بدبین‌ هستند که هر آدم غریبه‌ای را به چشم جاسوس و «آدم‌کارفرما» می‌بینند. می‌گفتند چنان عصبانی‌اند که به شما فرصت حرف زدن نمی‌دهند. پیشنهادشان این بود که تجمع کارگران را از دور تماشا کنیم و بعد که پراکنده شدند به صورت فردی سراغ‌شان برویم. این رابط‌های خبری، گروه ما را مهمان خود می‌دانستند و نگران بی‌احترامی به ما بودند. اوضاع به این بدی‌ها که گفته بودند پیش نرفت. ده دقیقه بعد از رسیدن به کارخانه، تا به خودمان آمدیم بالای سکویی ایستاده بودیم و حدود سیصد کارگر دورمان حلقه زده بودند.

روز اول:
ماجرا این‌طور شروع شد که ساعت نه و نیم صبح روز یکشنبه ١٩ آذر؛ در دومین روز متوالی از دور جدید اعتراضات صنفی کارگران مجتمع کشت‌وصنعت هفت‌تپه، ما دورتر از در اصلی کارخانه ایستاده بودیم و تجمع کارگران که تازه در حال شکل‌گیری بود را تماشا می‌کردیم. پنج- شش زن که صورت‌های‌شان را با روسری پوشانده بودند در مقابل در ورودی کارخانه جمع شده بودند و با صدای بلند با کارگرانی که قصد ورود به کارخانه را داشتند حرف می‌زدند. با احتیاط، کمی‌نزدیک‌تر شدیم و چند کلمه اول که بین‌مان رد و بدل شد، ناگهان در وسط حلقه‌هایی متراکم از ده‌ها کارگر قرار گرفتیم. کنجکاو بودند بدانند از کجا و برای چه کاری آمده‌ایم. کارت‌های خبرنگاری‌مان را دیدند و شروع به حرف زدن کردند. تازه از راه رسیده بودیم و حجم اطلاعاتی که از حلقه‌های مختلفی که دورمان شکل گرفته بود چنان زیاد بود که گیج شده بودیم که کارگران برای ورود زنی راه باز کردند. اصرار داشتند که با او حرف بزنیم. زنی چادری در آخرین سال‌های جوانی، با صورتی که با ماسک پزشکی پوشانده بود حرف‌هایش را اینطور شروع کرد:
«من بیمار سرطانی‌ام. شوهرم پنج ماه است حقوق نگرفته‌. پول داروهای شیمی درمانی‌ام را با بدبختی جور می‌کنم. پول دستی از این آن می‌گیریم. همسایه‌ها پول می‌گذارند روی هم. شوهر من در مجموع ١٥ میلیون تومان از کارخانه طلبکار است. صدای‌مان به هیچ جا نمی‌رسد. خیلی‌ها را خریده‌اند. به مدیر کارخانه گفتم سرطانی‌ام، این هم پرونده پزشکی‌ام. پول شیمی درمانی ندارم. می‌گوید برو وام بگیر. چه وامی بگیرم؟ منکه نمی‌توانم خرج نانم را بدهم چطور قسط بدهم؟ کی به من وام می‌دهد. بانک‌های اینجا ضمانت کارگران هفت‌تپه را قبول نمی‌کنند. بیمه‌مان چند ماه است قطع شده. ماه پیش داروهای شیمی درمانی‌ام را آزاد گرفتم. بالای یک میلیون تومان. هفته دیگر، ٢٨ آذر شیمی‌درمانی دارم. باز نمی‌دانم چه‌کار کنم. ما عضو صندوق بیمه تکمیلی کارخانه هستیم. یک سال است مطالبات کارگران از بیمه تکمیلی پرداخت نشده. بیمه تامین اجتماعی هم پنج ماه است قطع شده. من با چه امیدی درمانم را ادامه بدهم؟ چرا باید انقدر فلاکت بکشم؟ بابت چی؟»
در زمانی که این زن حرف می‌زد، ما بیرون از کارخانه ایستاده بودیم و زمزمه‌هایی درباره خبردار شدن سایر کارگران و قصدشان برای خروج از کارخانه و پیوستن به ما در فضا پیچیده بود. خروج کارگران معترض از کارخانه به نفع هیچ‌کدام‌مان نبود. یکی از سردسته‌های کارگری به آنها پیام فرستاد که از کارخانه خارج نشوند. هرچند چند نفر از ماموران حراست کارخانه مخالف حضور ما بودند و با لحن‌های متنوع سعی داشتند ما را از ورود منصرف کنند، با حلقه‌ای که کارگران دور گروه ما تشکیل دادند وارد شدیم. جمعیت ما را به سمت سکویی در گوشه‌ای از حیاط پهناور کارخانه هدایت کردند. ما برای شنیدن صدای کارگران بالای سکو قرار گرفتیم و حدود دویست کارگر دور سکو جمع شدند.
یکی از نمایندگان کارگری هم بالای سکو بود و سعی داشت اعتماد کارگران را به گروه ما جلب کند. هنوز چند کلمه‌ای نگفته بود که صدای همهمه‌ای از دورتر بلند شد. گروهی صد نفره از کارگران با خشم و فریاد به سمت ما می‌دویدند. چندین نفر از کارگرانی که دور ما ایستاده بودند برای آرام کردن‌شان به طرف آنها رفتند اما کارگران جدید همچنان با عصبانیت و فریاد به سمت ما می‌آمدند. کارگران دیگری که قبل از این در بیرون از کارخانه شاهد قضایا بودند سعی می‌کردند علت حضور ما را به آنها توضیح بدهند. همزمان کارگرانی که دور سکو ایستاده بودند سعی می‌کردند به ما اطمینان دهند که آنها دچار سوءتفاهم شده‌اند. به ما می‌گفتند «نترسید. اینها هم کارگرند. کاری با شما ندارند.» جمعیت صد نفره تازه‌وارد کمی ‌آرام‌تر از قبل، به جمع دویست کارگری که دورمان حلقه زده بودند پیوستند. اما جو همچنان ملتهب بود و اوضاع خارج از کنترل به نظر می‌رسید. نماینده کارگران شروع به صحبت کرد. هنوز چند کلمه نگفته بود که ناگهان سنگی از طرف جمع به سمت ما پرتاب شد. کارگران به سرعت کسی که سنگ را پرتاب کرده بود از جمع جدا کردند و با او درگیر شدند.
یکی از کارگران به ما که ترسیده بودیم توضیح داد: «کارگرها برای این عصبانی‌اند که قبل از این یک روزنامه‌ محلی از ما گزارش تهیه کرد و دروغ نوشت. چرت و پرتای الکی نوشت. نوشت کارگرها حقوق گرفتند. برای همین بچه‌ها اینجوری اعصاب‌شان خرد شده.»
با ادامه سخنرانی نماینده کارگران جو کمی آرام‌تر شد. کارگران می‌خواستند کارت خبرنگاری ما را ببینند تا مطمئن شوند از طرف آن روزنامه محلی نیامده‌ایم. کارت را نشان دادیم و فضا برای گفت‌وگو با کارگران آماده شد.

روز دوم:
دوشنبه ٢٠ آذر، در سومین روز اعتراض بدون مشکلی با همراهی کارگران به کارخانه وارد شدیم و در بالای سکو، جای دیروزی‌مان قرار گرفتیم. کارگران بیشتری آمده بودند. حدود پانصد نفر یا بیشتر. زنی با صورت پوشیده هم از سکو بالا آمد. برای نخستین بار در جامعه‌ای سنتی زنی با صدای محکم و کلمات قاطع چند کلمه‌ای خطاب به پانصد کارگر حرف زد. بعد از هر جمله او کارگرانی با قومیت‌های مختلف که همگی در تعصب اشتراک داشتند، جملات این زن را با شعارهای حمایتی همراهی می‌کردند. به گفته کارگران این نخستین بار بود که زنی برای جمع کارگران معترض سخنرانی می‌کرد. بعد از پایان این سخنرانی و سخنرانی یکی از مردان نماینده صنفی، گروه ما در کناره‌های سکو شروع به گفت‌وگو با کارگران کردند. کارگران پراکنده حرف می‌زدند و در این گزارش، سخنان آنان را به همان شیوه‌ای که بیان شده می‌آوریم:
«یک سال و خرده‌ای است کارخانه را دادند بخش خصوصی. اینها آمدند نان‌مان را بریدند. با حقوق‌ دادن بین ما تفرقه انداخته‌اند. به یکی می‌دهند به ده‌تا نمی‌دهند. بین عرب و عجم تفرقه انداخته‌اند. می‌گوییم آقا حقوق بده. می‌گوید ده روز دیگر. دروغ. حضرت عباسی دروغ. من بچه‌هام مریضند. نمی‌دانند این دروغ‌ها چه بلایی سرما می‌آورد.»
«از دو سال پیش دو ماه ازش طلب داریم. اسفند و بهمن ٩٤ را ندادند. حالا هم پنج ماه است حقوق نداده‌اند. به کارفرما می‌گوییم حقوق بده می‌گوید باید حکم دادستانی بگیریم. حکم دادستان به چه درد من می‌خورد. من برای این کارخونه کار کردم اینجا باید حقوقم را بدهند.»
«حقوق من همش یک و پانصد است. شش ماه حقوق ما برای این آقایان پول خرد است. اضافه‌کاری را کم می‌کنند، ده درصد از عیدی می‌زنند، اضافه کارمان را قطع کردند. چند ماه است بیمه نداریم.»
«الان، پنج، شش، هفت، هشت، نه… پنج شش ماه است حقوقی نگرفته‌ایم. ما چی باید بخوریم؟ شما به جای ما. حق بیمه را هم نمی‌دهد. تامین‌اجتماعی بیمه‌مان را قطع کرده. هر چه می‌گویم بچه‌‌ام مریض است. هرجا برویم بدون بیمه پول خون از ما می‌گیرند. یک آمپول دارم می‌گیرم یک و دویست. می‌گوید به ما مربوط نیست. برای مساعده اقدام می‌کنیم می‌گویند نداریم. شرکت ورشکسته است. شما برو زمین‌های کارخانه را ببین. حتی اگر فقط بخواهد کرایه‌شان بدهد می‌تواند پول همه کارگران را بدهد. اینجا خاکش طلاست.»
«این آقا هر چه بگوییم جوابگو نیست. دیروز آمدیم دفترش سیگار روشن کرده و ما را آدم حساب نمی‌کند. رفته شیخ‌المشایخ را آورده که وساطت کند. می‌خواهد دوتا قبیله را به جان هم بندازد. شیخ هم دید کسی حرفش را گوش نمی‌دهد گذاشت و رفت.»
«نه حق سرویس می‌دهد، نه لباس کار می‌دهد، بن نمی‌دهد… جمعه‌کاری که همیشه بوده را حذف کرده و بیمه‌مان پنج ماه عقب است. از برج یک تاحالا هیچ حق بیمه‌ای نداده است. الان هم بدون بیمه‌ایم.»
«کجای قانون کار گفته کسی که می‌خواهد بازنشسته شود باید تعهد دهد که سنوات خدمتش را نمی‌خواهد؟ مدیرعامل از من که طبق قانون تقاضای بازنشستگی دارم تعهد می‌گیرد تا دو سال حق سنواتم را پیگیری نکنم. سنوات کارگر باید طبق قانون هر وقت که می‌خواهد بازنشسته شود توی جیبش باشد. من ٢٥ سال کار کردم به امید این سنوات. حساب کردیم روی این پول. عروسی بچه‌ها و عمل جراحی و خرج‌های ضروری را گذاشته بودیم وقت گرفتن پول سنوات. حالا تعهد می‌گیرد که دو سال باید صبر کنیم. ما که امضا کنیم و برویم از کجا معلوم تا دوسال دیگر اینها اینجا باشند؟ اگر مدیر بعدی زیر بار نرفت چه؟ مگر اینها زیر بار تعهدات مدیر قبلی رفته بودند که مدیر بعدی تعهدات اینها را قبول کند؟»

شهر قسطی
«نان نسیه نمی‌دهیم. » خیلی از کارگران این عکس را روی گوشی‌های‌شان دارند، تصویر یک برگه و نوشته رویش که بر ورودی یکی از نانوایی‌های هفت‌تپه چسبیده تا دست رد به سینه مشتریانی بزند که تقریبا همه مایحتاج زندگی‌شان را با قسط و قرض و نسیه می‌گیرند. این زندگی قسطی سر از تمامی شهر و روستاهای اطراف هم درآورده، هر جا پای کارگران هفت‌تپه در میان باشد، مغازه‌داران و فروشندگان هم باید برای خودشان دفترهای حساب و کتاب داشته باشند تا دانه به دانه نان‌ها، روغن‌ها، میوه‌ها و حتی نخ‌های سیگاری که ازشان به نسیه می‌برند را یادداشت کنند. وقتی کارخانه حقوق بدهد این حساب‌ها نصفه و نیمه و آرام‌آرام تسویه می‌شوند، اگر وضعیت مثل چند ماه گذشته وخیم باشد حساب‌ها روی هم تلنبار می‌شوند تا برخی از کسبه برای ادامه کارشان قانون و مقررات بگذارند و برای فروش‌های قسطی‌شان سقف بگذارند.
شهر کوچک «حُر»، نزدیک به یکی از بسیار زمین‌های غرق در ساقه‌های بلند نیشکر است. از آن شهرهایی که زندگی‌اش با کارخانه تعریف شده و بخشی از کارگران شرکت هم ساکنان همین شهرند. در «حُر» دیگر خبری از چهره‌های پوشیده در میان دستارها و چفیه‌ها نیست. «شما را امروز توی کارخانه دیدم. ببخشید اگر سخت گذشت، ما همیشه این طوری نیستیم، خیلی مهمان‌نوازیم.» یکی از صورت‌هایی که از پشت نقاب درآمده جوان خوش‌رویی است ساکن حُر که دانه به دانه مغازه‌هایی که دفتر حساب‌وکتاب دارند را نشان می‌دهد؛ خواروبارفروشی، نجاری، نانوایی. صاحبان این مغازه‌ها نسیه می‌دهند و خودشان هم تبدیل می‌شوند به خریدار نسیه از کارخانه‌ها و شرکت‌ها. سه برادر صاحب یکی از سوپرمارکت‌های شهر هستند، زندگی‌شان مستقیم و غیرمستقیم با نام نیشکر گره خورده. خواهرشان همسر یکی از آبیاران شرکت است و به دلیل معوق ماندن حقوق، خواهرزاده‌شان از مهدکودک رفتن بازمانده چون در این شرایط تا قبل از رسیدن به سن مدرسه، هر کاری به نظر خرج اضافی می‌آید. خودشان هم برای هر کدام از اجناس‌شان دفترهای قطوری دارند با لیست بلندبالایی از بدهکاران: «قبلا هر ماه لیست جنس می‌آوردند پیشیمان که مثلا ٣ کیلو نخود، ٣ کیلو لوبیا بده، الان می‌گویند قد دو هزار تومان لوبیا و یک هزار و ٥٠٠ تومان نخود بده، قبلا هر ماه که حقوق می‌دادند، حساب‌شان را صفر می‌کردند و حالا مثلا از ٦٠٠ هزارتومان بدهی گاهی می‌آیند ١٠٠ هزار تومانش را می‌دهند و می‌روند. اینجا همه آشنا هستند، همه فامیل هم هستند. ما هم نمی‌توانیم بگوییم نمی‌دهیم. زنگ هم نمی‌زنیم که الان هم یک سال شده و هنوز بدهکاری.» آن سمت خیابان حال و روز شاطر شهر هم مشابه است، اما صاحب نانوایی برای نان‌های لواش ١٨٥ تومانی سقف نسیه تعیین کرده: «حقیقتش قرار شده دیگر بالاتر از ٥٠ هزار تومان بدهی را از کسی قبول نکنیم.» می‌گوید که گاهی وقتی حساب یکی از سقف ٥٠ هزار تومان بالاتر می‌زند خودش باقی پول را می‌گذارد تا بعد از دریافت حقوق‌ پولش را از خانواده‌ها بگیرد: «با همین اوضاع هم مشتریان نان خیلی کم شده‌اند، گاهی خمیری که درست می‌کنیم را باید بگذاریم برای روز بعد. اینجا همه برای شرکت کار می‌کنند، وقتی حقوق ندهند مردم نان هم کمتر می‌گیرند، دیروز یک زنی آمد و از اول گفت اگر نان قرضی می‌دهی، برم وگرنه که هیچ.»
«ما فقیر نیستیم، پول نداریم.» این جمله را یکی از کارگران معترض گفته بود، نشانه‌اش را در همین شهر حر می‌توان دید. شهر کوچک مغازه دارد، خرید و فروش در جریان است، فقط در این میان به ندرت پول ردوبدل می‌شود. قومیت و رابطه خانوادگی و همدردی در این شهر جای «ریال» را گرفته است. از بزرگ تا کوچک در جریان وضعیت کارخانه و کارگران نیشکر هستند. از هر بچه در حال بازی هم که بپرسی حرف از حقوق معوق کارگران می‌زند. بچه‌ها یا خودشان در خانواده این کارگرانند یا همکلاسی‌های‌شان. این داستان تا شهر شوش هم کشیده است. راننده خطی اهواز، پسری که روی دوچرخه‌اش در پیاده‌روی شهر نشسته و بساط سبزی‌فروشی را می‌پاید، همه تا اسم هفت‌تپه را می‌شنوند نام رمز ٥ ماه را تکرار می‌کنند. در منطقه‌ای که سکونتگاه لرها و عرب‌ها است، نام نیشکر به گونه‌ای وحدت‌آفرین است. در میان گلایه‌ها و اعتراضات، گهگاه صحبت‌های قومیتی به میان می‌آید: عرب‌ها این‌طورند، لرها آن‌طورند. اما این حرف‌ها خیلی زود پشت نام کارخانه گم می‌شوند. جوان خوش‌روی عرب که در تمام شهر همراه بود تا ساکنان حر به «اعتماد» اعتماد کنند و حرف بزنند خیلی سریع در مورد تفاوت‌هایی که در کارخانه یا در شهرهای دورتر از هفت‌تپه در میان عرب‌ها و غیرعرب‌ها قائل می‌شوند، توضیحاتی داد و بعد گفت که همه این حرف‌های عرب و عجم را باید کنار گذاشت: «ما با نمازمان زنده‌ایم، با وجدان‌مان زنده‌ایم. دوست ندارم اصلا از این حرف‌ها بزنم. اما ما در خوزستان به همین اتحاد زنده‌ایم و باید حفظش کنیم. وقتی می‌رویم سر کار باید طوری کار کنیم که نان‌مان حلال باشد، برای همین باید همه روی موضوع شرکت تمرکز کنیم.»




هفت تپه، اعتصاب متحدانه کارگران ادامه دارد 

• کارگران شرکت نیشکر هفت تپه وارد چهارمین روز اعتصاب متحدانه و یک پارچه ی خود با خواست دریافت حقوق و برگردان شرکت به دولت، شده اند. نقش زنان کارگر در این اعتصاب چشمگیر است + فیلم …

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۲۰ آذر ۱٣۹۶ –  ۱۱ دسامبر ۲۰۱۷

 

اعتصاب کارگران شرکت نیشکر هفت تپه، متحدانه تر از روزهای پیش وارد چهارمین روز خود شده است. بنا بر گزارشهای ارسالی به اتحادیه آزاد کارگران ایران، اعتصاب متحدانه کارگران شرکت نیشکر هفت تپه با وجود بکار بردن شگردهای گوناگون از سوی مدیریت برای شکستن اعتصاب که از بعد از ظهر دیروز آغاز و تا پاسی از شب ادامه داشت به روز چهارم کشیده شد.

بنا بر این گزارش، کارگران هم اکنون در مقابل ورودی محوطه صنعتی شرکت دست به تجمع زده اند و در همین حال تعدادی از آنان نیز در مقابل مدیریت و بخشی نیز در انبار شکر تجمع کرده اند.
در چهارمین روز اعتصاب متحدانه کارگران شرکت نیشکر هفت تپه، امروز کارگران کارخانه خوراک دام نیز علیرغم ممانعت های فراوان به اعتصاب پیوسته اند.

در پی چهارمین روز اعتصاب از سوی کارگران شرکت نیشکر هفت تپه، امروز هیچیک از مدیران و روسای شرکت در محل کارخانه حضور ندارند و کارگران اعتصابی اعلام کرده اند هر گونه توافقی برای تحقق خواستهایشان باید بصورت مکتوب و با حضور نماینده های کارگران، مسئولین استانی و نهادهای مسئول در شهر شوش انجام گیرد.

بنا بر آخرین گزارشهای رسیده به اتحادیه آزاد کارگران ایران تعدادی از نماینده های کارگران نیز عازم فرمانداری شوش شده اند.

روز سوم اعتصاب

اتحادیه آزاد کارگران ایران: امروز ۲۰ آذر ماه ۹۶ کارگران شرکت نیشکر هفت تپه بطور متحدانه تر و یکپارچه تری اعتصاب خود را ادامه دادند و سومین روز اعتراض و اعتصاب را پشت سر گذاشتند.

بنا بر گزارشهای ارسالی از سوی کارگران نیشکر هفت تپه به اتحادیه آزاد کارگران ایران، از ساعات اولیه صبح امروز علاوه بر کارگران رسمی و روزمزد کارخانه و کارگران کشاورزی، کارمندان شرکت و بازنشسته ها و نی برها نیز بطور یکپارچه ای به اعتصاب پیوستند و پس از تجمع در مقابل دفتر اصلی مدیریت شرکت اقدام به سخنرانی و اعلام ادامه اعتصاب تا دستیابی به خواسته های خود کردند.

در این تجمع پس از معرفی خبرنگاران حاضر در محل، ابتدا یکی از زنان کارگر طی سخنانی جسورانه و پرشور اعلام کرد: ما تا الان خواستمون طلب حقوقمون بوده، ۵ ماه حقوق نگرفتیم مائی که رسمی بودیم، اونایی که قراردادی بودند خیلی بیشتر، اونایی که روزمزد بودند خیلی بیشتر، اونایی که پیمانی بودند خیلی بیشتر. از حالا به بعد حقوق نمیخواهیم از حالا به بعد حرف ما رفتن افشار و واگذاری شرکت از بخش خصوصی به بخش دولتی است.

او در ادامه سخنرانی خود با قاطعیت گفت: تا زمانیکه کسی پاسخگوی کارگران هفت تپه و خانواده هایشان نباشد کار تعلیقه و از فردا اعتصاب و اعتراض را به مقابل فرمانداری منتقل خواهیم کرد. این زن جسور در پایان سخنرانی خود با اشاره به نقش زنان در بستن جاده منتهی به شرکت، همه کارگران را به حمایت از اقدامات قاطعانه زنان کارگر کارخانه فرا خواند.

در ادامه این تجمع که بطور مرتب با کف زدن و اعتراض کارگران به مسئولین شرکت توام بود یکی دیگر از کارگران طی سخنان شجاعانه ای گفت: خبرنگار شرفش به قلمش است، کسی که کانال تلگرامی هفت تپه را مدیریت میکنی، سردبیر “صدای کرخه” شرفت را فروختی بی شرف.

سپس این کارگر جسور با تمرکز فریاد خشم خود به سوی دفتر مدیریت شرکت گفت: آقای افشار صدامو می شنوی، اقای اسد بیگی صدامو می شنوی، دو ساله اومدی تعداد دروغها و وعده هات رو شمردی، گفتین دو ماه صبر کنید، صداقت به خرج دادیم ۵ ماه صبر کردیم، دروغ گفتی، بی صداقتی، گفتی بهره برداری شروع میشه همه مطالبات را میدیم دروغ گفتی، (کف زدن و دروغ گفتی دروغ گفتی کارگران).

وی سپس در میان شعارهای کارگران که یکصدا فریاد میزدند، افشار حیا کن هفت تپه را رها کن، گفت: آقای افشار نتوستی مدیریت کنی و در همین حین یکی از کارگران حاضر در تجمع فریاد زد: مدیریت شرکت را کارگران بلدند، ما داریم شرکت را اداره میکنیم و همه کاراشو میکنیم و باقی کارگران فریاد زدند اینا دزدند.

او در ادامه سخنرانی خود با تاکید بر اینکه از اون بالا تا این پایین بدونن کارگران هفت تپه تا مطالبات شان را دریافت نکنند اعتصاب ادامه دارد، افزود: شورای کارگری و سندیکای کارگری هفت تپه باید آزاد باشد و در پایان که با کف زدن ممتد کارگران مواجه شد گفت: از اون بالا تا این پایینش اعلام میکنیم نه از اخراج میترسیم و نه از زندان. اگر یک نفر اخراج بشه یا زندان بشه، ولو اینکه تمام مطالبات مان را بدین اعتصاب ادامه خواهد داشت.

بنا بر آخرین گزارشهای رسیده به اتحادیه آزاد کارگران، پس از پایان این تجمع، به جز بروز خشم کارگران اعتصابی نسبت به برخی از عوامل جاسوسی مدیریت در میان کارگران، اتفاق خاص دیگری نیافتاد و آنان با تصمیم به کشاندن اعتراض خود به مقابل فرمانداری شوش با اتمام وقت اداری عازم منازل خود شدند. همچنین با توجه به حضور جهانگیری معاون ریاست جمهوری در استان خوزستان، کارگران نیشکر هفت تپه اعلام کرده اند فردا دست به تجمع در مقابل فرمانداری خواهند زد. بنا بر برخی خبرهای تایید نشده قرار است امشب امید اسد بیگی مالک شرکت نیز به هفت تپه بیاید.

کارگران هفت تپه اظهار میدارند: چگونه میشود به وعده های کارفرمائی در مورد بروزرسانی حقوقها اعتماد کرد که پس از نزدیک به ده روز کشمکش و دو روز درگیری سنگین در درون کارخانه و سه روز اعتصاب پیاپی، خودش اذعان میکند که هنوز حقوق مرداد ماه همه کارگران را پرداخت نکرده و اعلام میدارد طی ۴٨ ساعت آینده حقوق مرداد ماه ۲۰ درصد باقی مانده کارگران را پرداخت خواهد کرد.




«سوسيال دمكرات راديكال» و مالكيت سرمايه داري!
اقتصاد ملي در مرحله ملي- دمكراتيك!

دوره جدید: مقاله شماره: ۸۵(۱۹ آذر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

مقاله ي “سوسيال دمكرات راديكال – فاز گذار به سوسياليسم دموكراتيك”را بنا به توصيه نويسنده ي آن آقاي سعيد رهنما گرامي مطالعه نمودم (١).

لینک به اصل مقاله آقای سعید رهنما: http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=81142

رساله را مي توان از ديد من به دو بخش تقسيم نمود:

اول- بخشي كه براي تنظيم يك برنامه اقتصاد ملي براي ايران در مرحله ملي- دمكراتيك انقلابكمك جدي است كه آقاي رهنما آن را «مرحله ي .. حرکت در جهت نزدیک‌تر شدن به فاز اول پساسرمایه‌داری ..، فاز سوسیال دموکراسی رادیکال» مي نامد. مرحله اي كه «در دوران سرمايه داري رخ» مي دهد. (ص ٨)

دوم- اسلوب به كار گرفته شده

اسلوب استدلالي براي تاييد مضمون و شكل پديده ها يك سان نيست، عمدتاً التقاطي و كاركردي- پراگماتيستي است. ارايه “تعريف” از پديده در آغاز پژوهش جاي ندارد.

 

رساله اي كه مطالعه آن توصيه شد، وظيفه توصيف شرايط اقتصادي- اجتماعي را در جامعه اي در برابر خود قرار داده كه داراي سرشت سرمايه داري است و مرحله ي «سوسيال دمكرات راديكال» ناميده مي شود. اين مرحله به عنوان مرحله «حركت در جهت نزديك تر شدن به فاز اول پساسرمايه داري» ارزيابي مي گردد، كه به نوبه ي خود، «فاز» نخست جامعه ي «سوسياليسم دمكراتيك» را تشكيل مي دهد.

با توجه به تجربه ي گذشته ي ساختمان سوسياليسم، انقلابي و هم اصلاح طلب، برقرار بودن شرايط توامان در «چهار عرصه» براي فرازمندي جامعه ضروري اعلام مي شود كه عبارت است از: «رشد اقتصادي، عدالت اجتماعي، دمكراسي سياسي، و تعادل زيست محيطي».

رساله در پايان نوشتار، «فاز گذار به پساسرمايه داري [را] فرايندي بسيار طولاني، مشكل، و پر مساله .. » ارزيابي مي كند كه «حتي مي تواند تخيلي و اتوپيك به نظر رسد. اما .. در مقايسه با .. [تجربه ي ناموفق گذشته] انقلاب سياسي و يا .. اصلاحات ..، يك اتوپياي عملي است ..».

عصاره ي آن چه كه مي توان از رساله براي تنظيم برنامه اقتصاد ملي براي مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب بهره گرفت، در صفحات ٤ و ٥ رساله طرح شده است. حين بررسي اين پيشنهادات، نگارنده با اين مشگل روبرو شد كه ارزيابي از آن ها به علت اسلوب به كار گرفته شده براي تعيين مضمون آن ها، با كمبودي اصولي روبروست كه پيش تر بايد شكافته شده و تا آن جا كه ممكن است شفاف گردد. بعد از اين گام، مي توان به مضمون مورد نظر نويسنده راه يافت و آن را درك نمود.

مشكل اصولي در تنظيم پيشنهادهاي طرح شده، اين مشكل است كه گرچه در رساله «فاز سوسيال دموكراسي راديكال» به عنوان فاز «حركت در جهت نزديك تر شدن به فاز اول پساسرمايه داري» تعريف مي شود، مضمون اين تعريف مبهم و ناروشن باقي مي ماند. تنها در صفحه ٨ رساله، براي خواننده به طور ضمني و در جمله اي اضافي توضيح داده مي شود كه اين فاز «در دوران سرمايه داري بايد رخ دهد»! استدلالي براي درستي اين تز در هيچ جاي ارايه نمي شود!

ناروشني مضمونِ «فاز» به نوبه ي خود باعث مي شود كه پيشنهادها از درون شرايط اقتصادي- اجتماعي حاكم در اين «فاز»، از درون نظام سرمايه داري استنتاج نشود – براي نمونه از شرايط حاكم بر ايران و .. -، بلكه با به كار گرفتن يك اسلوب كمكي توصيف گردد. آن را مي توان اسلوب كاركردي- پراگماتيستي ناميد.

وظيفه ي اين اسلوب كه سرشتي التقاطي دارد، آموزش از تجربه «انقلابي» و «اصلاح طلبانه» گذشته در جنبش كمونيستي- سوسياليستي است كه هر دو ناموفق بوده است. به طور مشخص آموزش از تجربه گذشته در اتحاد شوروي و چين اسلوب كمكي را تشكيل مي دهد. انگار تجربه هاي گذشته در اين دو كشور، همه جا و براي هميشه تنها الگوي ممكن را در سطح “وحي منزل” تشكيل داده كه با نفي ساده ي آن، انسان به “راه حل موعود” دست مي يابد. انسانِ خوب بودن در انديشه ي مذهبي نيز پيش شرط رسيدن به “بهشت” پنداشته مي شود. بدين ترتيب ميان خوب و بد، ميان شب و روز، رابطه اي منقطع، و نه ديالكتيكي برقرار است. هيچ سايه روشني وجود ندارد. از اين رو نيز گويا ضروري نيست كه در كنار اشتباه ها، دستاوردهاي تجربه ي گذشته جستجو و ارايه و براي تجربه ي آينده از آن آموخته به كار گرفته شود.

شيوه ي كمكي به كار گرفته شده كه بود شب را از طريق نفي بود روز به اصطلاح مستدل مي سازد، اين برداشت را تداعي مي كند كه گويا مي توان هنگام بررسي يك پديده از ضرورت ارايه ي تشخيص مستقل از مضمون «فاز» مورد بررسي  و طرح “تعريف” همه جانبه ي شرايط حاكم بر اين «فاز» صرفنظر نمود. در هيچ سطري يك تعريف Definition از «فاز» مورد نظر وجود ندارد. براي نمونه، توضيح داده و به طريق اولي مستدل نمي شود كه آيا انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما يك انقلاب بورژوا- دمكراتيك و يا ملي- دمكراتيك است؟!  سرشت سرمايه دارانه مرحله ي توصيف شده در رساله را مي توان تنها با دقت موشكافانه از درون سخنان در پايان رساله دريافت.

شيوه ي كمكي انتخاب شده مي تواند براي تعيين حدود و ثغور و توصيف وضع و شرايط حاكم بر پديده ي توصيف شده كمك باشد، نمي تواند اما به عنوان اسلوب براي ارايه تعريف و «فاز» مورد نظر، راهكاري موفق درك شود. متاسفانه اين اسلوب كمكي براي پروراندن كليه ي نظرات مطرح شده در رساله، چنين نقش پرسش برانگيز را در يك بررسي علمي ايفا مي كند. سرشت التقاطي حاكم بر انديشه ي رساله از اين ريشه سيرآب مي شود.

به عنوان يك پزشگ پاتولوژيست مي دانم كه هنگامي كه شناخت دقيق از يك بافت زير ميكروسكپ به طور مستقيم ممكن نيست، مي توان با نفي آن بيماري هايي كه به طور قطع با بافت زير ميكروسكپ هم خواني ندارد، طيف ممكن تشخيص بيماري را محدود نمود. تشخيص نهايي اما بايد، ازجمله با به كمك گرفتن آزمايش ها و شيوه هاي ديگر، از درون “كليت شرايط” حاكم بر بافت تعيين و اعلام گردد.

محدود نمودن طيف بيماري ها، نمي تواند جايگزين شيوه علمي تعيين هويت بيماري و اعلام تشخيص متكي بر واقعيت از “كليت شرايط” حاكم بر آن بشود. چنين شيوه اي نهايتاً كمك نيست و نشاني است از سردرگمي در يافتن بيماري و اعلام مستدل تشخيص آن.

 اسلوب نارسا

در رساله ي پيش گفته كه در آن مي توان پيشنهادهاي شايان توجهي را براي برنامه اقتصاد ملي در مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه در ايران يافت كه به آن پرداخته خواهد شد، همان طور كه اشاره شد، تعيين ضوابط به منظور بيان “مضمون” «فاز» مورد نظر، از طريق نفي ضوابطي عملي شده است كه مي توان در تجربه هاي گذشته گويا يافت.گرچه اين شيوه جوانبي از واقعيت را قابل شناخت مي سازد، نارسا است.

اين نارسايي ناشي از دو پديده است. اول- آن كه به بررسي شرايطي كه مردود اعلام مي گردد، يا اصلاً پرداخته نمي شود؛ و يا با كلي گويي برخورد مي گردد. نادرستي تجربه انقلابي و رفرميستيِ گذشته از درون «واقعيت شكستِ» آن استنتاج مي شود. اين شيوه ي پوزيتويستي – كه ازجمله توطئه هاي امپرياليستي را در «واقعيت شكست» منظور نمي دارد -، آموزش از علل شكست را ممكن نمي سازد.  براي نمونه نمي توان درباره ي نارسايي تاريخي توان و تجربه ي نيروي نو براي برپايي جهاني نشناخته سخني در رساله يافت.  آموزش از تجربه ي مثبت گذشته توسط نيروي نو در هيچ سطري بازتاب  نمي يابد. انتقاد به تجربه ي گذشته، انتقادي مطلق گرا و نه ديالكتيكي است؛

دوم- پيشنهادها در سطح عام و انتزاعي و در خلاي آزمايشگاهي مطرح مي گردد. انديشه و يا سخني درباره ي واكنش “راست” نسبت به پيشنهادها در رساله ديده نمي شود. به واقعيتِ كاركردِ ماترياليستيِ طبقات حاكم در جامعه سرمايه داري كم تر توجه مي شود. برداشتي كه به اين امر مي انجامد كه روند ترقي خواهي اجتماعي به مثابه يك “نبرد طبقاتي” درك نشده، بلكه نبردي فرهنگي- مدني- و .. درك شود و از واقعيت ماترياليستي برخورد طبقات حاكم تخليه گردد. رساله خود اما اين واقعيت ماترياليستي نبرد طبقاتي را پيش تر توصيف كرده است: «مداخله دولت هاي سرمايه داري» كه وظيفه ي آن «جست و جوي بي رحمانه و بي وقفه منفعت هرچه بيشتر، و ويراني فزاينده طبيعت و اجتماع» است (ص ٢).

چنين برداشت به تز اول ماركس درباره ي فويرباخ، بي توجه است كه در آن، «واقعيتِ» هستي انسان ناشي از «فعاليت حسي انساني، يعني پراتيكِ» انسان توضيح داده و مستدل مي گردد. به عبارت ديگر «واقعيتِ» هستي، روندي فعال است، «سوبژكت» تاريخي را تشكيل مي دهد كه «واقعيت» را مي سازد و شكل مي دهد. با چنين برداشتِ غيرماترياليستي از «واقعيت»،  عجيب نيست كه انتزاع تعريف نشده «بهينه سازي»، به  عنوان راهكار در  پيشنهاد ارايه مي شود. راهكاري كه در آن «راديكال» و «اوانتوريسم» از محتواي مشخص تاريخي تهي مي شود: «در صورتي كه حركت هاي راديكال سنجيده نباشد [؟!]، حاصلي جز شكست نخواهد داشت»!؟

«واقعيت» كاركرد اجتماعي سرمايه داران، توطئه ها و سركوب ها و “مهندسي انتخاباتي” و …، به سخني ديگر “نبرد طبقاتي از بالا” براي تنظيم پيشنهادها منظور نمي شود و يا از جايگاهي بسيار كمرنگ و غيرعمده برخوردار است. با چنين برداشتي، پراتيك واقعي هستي اجتماعي يك سويه به كنار گذاشته و عملاً نفي مي شود و در ارزيابي جايي نمي يابد. بدين ترتيب نظرات طرح شده در رساله در سطح “خوانش جديد ماركس” باقي مي ماند كه هدف آن حذف موضع انقلابي از ماركسيسم و تبديل آن به “ماركس آكادميسين” است.

بر چنين پايه ي نظري است كه در رساله برخورد به تجربه ي گذشته نيروي ترقي خواه در سطح “نفي مطلق” آن ها باقي مي ماند. آموزش از تجربه گذشته در هيچ سطري ارايه نمي شود. حتي آن هنگام كه برداشت هاي مثبت ذكر مي شود. مانند «تحير آميز» ارزيابي كردن موفقيت هاي اقتصادي- اجتماعي- فرهنگي- مدني در تجربه ي كنوني در جمهوري خلق چين كه مورد تاييد سعيد رهنما است (٢).  بحث در رساله در سطح تبليغي منجمد مي گردد.

از نفي مطلق تجربه ي گذشته چگونه مي توان براي شرايط ايران آموخت؟ پرسشي كه نه طرح مي شود و نه پاسخي به آن داده مي شود. انگار كوشش «سوسيال دمكرات راديكالِ» ايراني، كوششي براي پاسخ به بحران اقتصادي- اجتماعي حاكم بر ايران نيست، تا آموزش از تجربه هاي مشابه به كارش آيد. انگار وظيفه ي ديگري را در برابر خود نهاده است.

ما با اين شيوه كلي گويي و ترسيم انتزاع نشناخته و مبهم كه ماركس آن را “توخالي” مي نامد، ازجمله در نوشته هاي شيدان وثيق نيز روبرو هستيم. به نظر نمي رسد كه نظرهاي “چپ” ايراني تا آن هنگام كه در ارتباط با شرايط مشخص حاكم بر ايران كنوني جمهوري اسلامي مطرح نگردد، نقش روشنگرانه و تجهيز كننده ي پيگير دارا باشد.

يك نمونه

براي دريافت نارسايي اسلوب به كار گرفته شده در رساله، يك نمونه را مورد توجه قرار دهيم:

در «حركت در جهت نزديك تر شدن به فاز اول پساسرمايه داري»، مساله ي “مالكيت” به طور مشخص مطرح نمي شود و پاسخي دقيق و شفاف نمي يابد. در آنجا مي خوانيم: به «مساله ي “مالكيت عموميِ وسايل توليد” و به تبع آن درجات مختلف اجتماعي يا اشتراكي كردن ها و تعيين سرنوشت مالكيت خصوصي» بايد توجه نمود. اما اين توجه به سطح طرح “تعريف” مضمون مشخص «درجه اجتماعي يا اشتراكي» كردن در مرحله «فاز اول» ارتقا نمي يابد و بيان در سطح «بهينه سازي» كه بياني كلي و “توخالي” است، منجمد مي شود. هر انسان مي تواند از آن درك خود را داشته باشد. آيا «بهينه سازي» را احمدي نژاد و روحاني وظيفه خود براي بهبود شرايط هستي مردم ميهن ما اعلام نكرده اند؟ آيا ترامپ در آمريكا و خانم مركل در آلمان همين ادعاها را هنگام انتخابات مطرح نساختند؟

نارسايي بيان كلي و عام در رساله از ديدگاه اسلوب بررسي و پژوهش از اين رو تشديد مي شود، زيرا پيش تر و در هيچ سطر ديگري هم “مضمون تاريخي” «فاز» تعريف و مستدل نشده است. اين در حالي است كه حتي در “منطق صوري” نيز ارايه “تعريف” از پديده يا تز و .. گام نخستِ انديشه پژوهشگر را تشكيل مي دهد. براي نمونه در ايران كدام «فاز»، مضمون تاريخي هستي اقتصادي- اجتماعي كنوني جامعه را تشكيل مي دهد؟ آيا مي توان آن را«فاز» تعميق نئوليبراليستي وابستگي اقتصادي- اجتماعي فرهنگي ايران به اقتصاد سياسي امپرياليستي ناميد؟

در همه ي رشته هاي علوم، بيان “تعريف” Definition، گام نخست است. بدون تعريف “التهاب” در علم آسيب شناسي عام، تعيين نوع خاصِ التهاب در اين يا آن بيماري ممكن نيست. تعريفي  كه استفاده ي «بهينه» (اپتيمال) را از دارو و درمان ممكن مي سازد!

در رساله به پرسش درباره ي تعريف پديده و پرسش هاي ديگر تنها از طريق تقليل گرايانه نفي تجربه ي گذشته در اتحاد شوروي و چين و .. پاسخ داده مي شود، كه با توجه به آن چه بيان شد، نارسا و غيرعلمي است. اسلوبي التقاطي- پوزيتويستي در تاييد پيروزي ضد انقلاب و تحليل شرايط سلطه آن به جهان است. به اين نكته باز مي گردم.

مرحله انقلاب ايران، “مرحله ملي- دمكراتيك”!

به منظور پاسخ به پرسش هاي پيش در ارتباط بي واسطه با شرايط ايران، به سخني ديگر پاسخي مشخص و شفاف و صريح – در برابر راهكار «بهينه سازي» مبهم و كشدار -، حزب توده ايران از بررسي تاريخي (ماترياليسم تاريخي) براي تعيين مرحله فرازمندي جامعه ي ايراني بهره گرفته و آن را “مرحله ملي- دمكراتيك” مي نامد.

مرحله اي كه در آن بايد، اول- مساله دمكراسي و حقوق و آزادي هاي دمكراتيك فردي و اجتماعي پس از دوران طولاني استبداد ارتجاع سلطنتي و مذهب ارتجاعي پاسخ تاريخي خود را بيابد؛ و همچنين در آن

دوم- مساله دفاع از حق حاكميت ملي در برابر تجاوزات گذشته و حال امپرياليسم تثبيت گردد.

تجاوزاتي كه در مرحله ي كنوني با تحميل برنامه نئوليبرال “خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي”، داراي دو جنبه است: جنبه طرح “مالكيت” بر ثروت ها ملي و متعلق به مردم ميهن ما و نسل هاي آينده كشور توسط سرمايه سوداگر داخلي و خارجي؛ و

جنبه ي تشديد استثمار نيروي كار زحمتكشان از طريق حذف و نابودي همه ي قوانين “ملي” در دفاع از منافع طبقه كارگر.

بدون بود اين شرايط، حفظ و گسترش مستمر عدالت اجتماعي نسبي در جامعه ممكن نيست. بي جهت نيست كه بايد خبر امروز را مبني بر حذف موضوع اضطراري و جدي بودن پرونده ي ايران در كميته ي آزادي سازمان جهاني كار، ناشي از بند و بست پشت پرده ج ا و اين سازمان جهاني عليه عدالت اجتماعي در ايران و نشان تشديد نئوليبرالي استثمار زحمتكشان ارزيابي نمود (١٦ آذر ١٣٩٦، ٧ دسامبر ٢٠١٧). به مساله انطباق منافع طبقه كارگر ايران و كل مردم ميهن ما ديرتر پرداخته مي شود..

 

نتيجه گيري منطقي از تعريف مرحله، كه سرشت علمي و تاريخي تعريف را تعيين مي كند، يافتن چگونگي بود  شرايطِ ضروري براي “مضمونِ” «فاز» ممكن مي گردد. امري كه گامي ماترياليستي و نه ذهني است، و “انتزاعي توخالي” را از شرايط مشخص حاكم بر ميهن همه ي ايرانيان تشكيل نمي دهد. درك اين منطق براي هر انسان ممكن است.

اقتصاد سياسي مرحله ي ملي- دمكراتيك، اقتصاد سياسي يك نظام سرمايه داري نيست. اقتصاد سياسي سوسياليستي نيز نيست. لذا مي توان مضمون آن را با همان بيان «فاز سوسيال دمكرات راديكال» هم بيان كرد كه رساله مي نامد. اما بر خلاف شيوه ي رساله مورد بررسي، بايد با صراحت اعلام نمود كه اين مرحله يا «فاز»، «در دوران سرمايه داري رخ» نمي دهد!

مساله جدايي كاركرد “شيوه ي توليد” و “مدنيت سوسياليستي” در مقاله ي ترس از سوسياليسم پايان يافته! (٢)

توضيح داده شده است كه كمي كوتاه شده دراخبار روز نيز انتشار يافت (٢٨ آبان ٩٦، ١٩ نوامبر ١٧).

 

بايد اين مرحله را مرحله اي خاص و تام و تمام ارزيابي نمود كه در آن، منافع طبقه كارگر و بورژوازي ملي و ميهن دوست به وحدت رسيده است. وحدتي با سرشت ملي- ضد امپرياليستي و دمكراتيك- مردمي. سرشتي كه دستاورد پامال شده ي انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن در آن تبلور يافته و مبارزه براي احياي آن، وظيفه ي تاريخي پيش رو است!

برنامه ي انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما، تنها دفع ديكتاتوري سلطنتي نبود. لذا اين انقلاب، سرشت بورژوا- دمكراتيك نداشت. قانون اساسي بيرون آمده از دل انقلاب بهمن به پرسش هايي فراتر از مرحله بورژوا- دمكراتيك پاسخ مثبت داد. دستاوردي كه توسط حاكميت سرمايه داري كنوني پامال شده است. سرشت ارتجاعي حاكميت كنوني در نابود ساختن دستاورد ترقي خواهانه ي اقتصادي- اجتماعي در ايران انقلابي، در پامان شدن اين دستاورد تبلور مي يابد و به اثبات مي رسد. سرشتي كه ابزار تحميل اقتصاد نئوليبرالي امپرياليستي به مردم ميهن ما را تشكيل مي دهد. بدون ديكتاتوري داعش گونه، اجراي برنامه امپرياليسم در ايران ممكن نيست!

از اين رو بايد پذيرفتن مرحله ي بورژوا- دمكراتيك را به معناي نفي دستاورد انقلاب بزرگ مردم ميهن ما و پذيرش سركوب ضد انقلابي جنبش ترقي خواهي توسط ارتجاع ولايي ارزيابي نمود. بايد آن را گامي پوزيتويستي ارزيابي كرد كه در تاييد شرايط حاكم بر ايران است.

به سركوب زحمتكشان و ديگر نيروهاي ميهن دوست، اعدام ها، زجركش كردن زندانيان سياسي و نهايتاً بي حرمتي نسبت به پشت خونين زحمتكشان و يا به “قطره قطره مردن” زندانيان سياسي چه پاسخي بايد داد؟ برداشت غيرمستدل پذيرش مرحله بورژوا- دمكراتيك انقلاب، مبارزه ي به منظور گذار از ديكتاتوري ولايي را به پنداشت درباره ي امكان استحاله پذيري حاكميت منحرف مي سازد.

همان طور كه قابل شناخت است، ارزيابي هاي عام و غيرمشخص از «واقعيت»، كه به هستي ماترياليستي زندگي بي توجه مي ماند، بازگشت غيرمجاز فلسفي به پيش از زمان ماركس است، به ماترياليسم فويرباخ است!

از آن جا كه در شرايط حاكم در جهان، اقتصاد سياسي امپرياليستي سايه شوم سلطه ي خود را گسترده است – كه در رساله، سعيد رهنما بر وجود آن تصريح دارد -، امكان رشد مستقل سرمايه داري براي هيچ كشوري در جهان وجود ندارد. يا بايد به وابستگي به سلطه ي ايدئولوژي نئوليبرال و اقتصاد سياسي ديكته شده آن گردن نهاد و به آن مانند حاكميتِ ايرانِ جمهوري اسلامي و دولت هاي آن تن داد؛ و يا بايد با اتخاذ اقتصاد سياسي مرحله ي ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه، عليه بندهاي نواستعماري و عليه حراج ثروت هاي ملي و متعلق به مردم ميهن ما و عليه تشديد استثمار نئوليبرالي نيروي كار زحمتكشان ايران رزميد.

خبر آموزنده اي كه ديروز در رسانه ها انتشار يافت، كمك است براي درك سرشت نواستعماري استثمار نئوليبرالي در جهان. امري كه همزمان ناممكن بودن رشد بورژوا- دمكراتيك را در هر كشور در جهان به اثبات مي رساند. در آتن، مركز كشور يونان، يكي از كشورهاي پيراموني در اتحاديه اروپايي، مالكين خانه ها و كارفرمايان آن ها مشتركن به تظاهرات پرداخته و به “دادگاهي” حمله بردند كه مي بايست حكم به اخراج مالكين از خانه ها را صادر كند (جهان جوان، ٤ دسامبر ٢٠١٧). شركت دستجمعي مالكان خانه ها و صاحبان كارخانه ها كه به كارمندان خود اعتبار براي خريد خانه داده بودند، و اكنون با فروپاشي توليد در يونان قادر به ادامه پرداخت تعهدات خود نيستند، در تظاهرت و حمله به “دادگاه”، پديدهِ جديدي است كه مدافعان مرحله ي “بورژوا- دمكراتيك” انقلاب ايران بايد مزه مزه كنند و سخن گويند.

برگزاري  “دادگاه” در يونان از اين رو به مساله ي روز بدل شده است، زيرا اتحاديه اروپا، حل مساله “مالكيت” خانه هايي كه پرداخت قروض آن فطع شده است را پيش شرط براي پرداخت بخش جديد از قروض اين اتحاديه به دولت يونان اعلام نموده است! بايد پذيرفت كه خريدار اين خانه ها، سرمايه سوداگر نئوليبرال داخلي و خارجي در يونان است. چنين است «رنگ دوران ما»! (ا ط)

 وظيفه ي اين سطور پرداختن به بخش نخست، يعني پرداختن به پيشنهاد مشخص براي برنامه ي اقتصاد ملي- دمكراتيك در رساله است. در اين زمينه خوشبختانه رساله ي آقاي سعيد رهنما كمك و راهگشاست. با وجود اين برخي از استدلال هاي طرح شده و نتيجه گيري هاي ناشي از آن، از ديدگاه نگارنده، نياز به تدقيق و تكميل دارد. اين نظرات به مثابه ي موضوع بحث در زير مطرح مي گردد.

***

 نكاتي از رساله ي مورد بحث به مثابه زمينه انديشه و كاركرد براي تنظيم برنامه اقتصاد ملي

اول- ساختار و تركيب برنامه مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه

رساله ي مورد بحث به درستي وجود بحران حاكم بر نظام سرمايه داري را در كشورهاي جهان پيامد اقتصاد سياسي نئوليبرال ارزيابي مي كند كه با «”ده فرمان!” جديد»، برنامه ي خود را «بر كل جهان تحميل كرده» است (ص ٢).

مي دانيم كه اين نسخه ي امپرياليستي در ايران نيز ريشه ي اصلي بحران تعميق يابنده ي اقتصادي- اجتماعي- فرهنگي- مدني را تشكيل مي دهد. بدون ترديد مي توان از ديدگاه “چپ”، شرايط خاص حاكم بر ايران را نيز ناشي از سرشت عام اين نسخه ي امپرياليستي ارزيابي و به عنوان واقعيت حاكم كه بايد تغيير يابد، پذيرفت.

دوم- در رساله با صراحت ضرورت وجود «بديل (آلترناتيو) سياسي» براي گذار از سرمايه داري مورد تاييد قرار مي گيرد، زيرا در غير اين صورت، «نظام سرمايه داري هر بار اين بحران ها را با مكانيسم هاي مختلف و عمدتاً با مداخله دولت هاي سرمايه داري پشت سر گذاشته» و مي گذارد. و همانجا به درستي اضافه مي شود: «سرمايه داري زماني از بين مي رود كه يك ضد هژموني و بديل (آلترناتيو) سياسي بتواند نظامي برتر را جايگزين آن كند.»

سعيد رهنما اين پرسش به جا را مطرح مي سازد كه «مساله ي اساسي در پيش روي چپِ سوسياليستي كماكان اين است كه با اين هيولاي قدرتمند چه گونه مقابله كند»؟ (همه جا ص ٢)

با اين مقدمه كوتاه شده به پيشنهاد مشخص براي برنامه اقتصاد ملي جايگزين يا «آلترناتيو» پرداخته مي شود. سعيد رهنما ارايه ي چنين پيشنهادي را به شروطي مربوط مي سازد كه عبارت است از:

يك- او نظرات طرح شده را «تنها كليات بسيار وسيع» مي نامد كه «.. علاوه بر تعيين مسير حركت، توسعه زير ساخت ها، ارتباطات، حمل و نقل، آموزش، بهداشت عمومي و نظام رفاهي ..، كنترل نظام بانكي و سياست هاي پولي و مالي .. نظارت بر اجراي مقررات زيست محيطي ..» را در بر مي گيرد.

دو- «تضمين مديريت مشاركتي سوسياليستي [بخوان مرحله ي ملي- دمكراتيك است كه] بر پايه شبكه اي از نمايندگان شوراهاي كار در سازمان هاي مختلف و در مناطق مختلف ..»، ساختار دولت مورد نظر را تشكيل مي دهد (ص ٥).

سه- رساله ي مورد بررسي، در تاييد برنامه ي پيش گفته ي مورد نظر خود، در ص ٩ بر اهميت درك روند رشد اقتصادي- اجتماعي به مثابه ي يك «شبكه ي به هم پيوسته» اشاره دارد. بهم تنيدگي اي كه موفقيت برنامه را براي «فاز تداركاتي» تضمين مي كند: «تحولات گذار در سه حوزه ي فرهنگي، سياسي، و اقتصادي .. يك توالي منطقي را طي مي كند. ..».

به منظور حفاظت از برنامه و تضمين موفقيت آن، رساله «تكيه ي اوليه بر تحولات فرهنگي» را پيشنهاد مي كند. ضرورت اين برداشت مستدل نمي گردد. مضمون استدلال كمكي كه در اين مورد نيز به كار گرفته مي شود، متناقض است: «..هدفِ كسب قدرت، نه “خرد كردن ماشين دولتي”، بلكه اصلاح نظام سياسي، ايجاد تغييرات لازم در سيستم انتخاباتي و متحول كردن آن به قول ماركس از “وسيله ي فريب، به وسيله ي رهايي” است. .. [كه] در صورت لزوم، به قول اتو باور [بايد] از “خشونت دفاعي” از جمله اعتصابات و مقابله به مثل [براي حفظ آن] .. استفاده»  كرد.

در استدلال كمكي، نكات مبهم و تعريف نشده بسياري وجود دارد. ابهاماتي كه سخنان را به برداشتي ذهني و خارج از واقعيت ماترياليستي از منافع و مصالح طبقات حاكم و محكوم بدل مي سازد كه پيش تر به آن اشاره شد. براي نمونه، «”خرد نكردن ماشين دولتي”» به چه معناست؟ آيا مي تواند دستگاه سركوبگر سازمان هاي امنيتي- زندان- قضايي و .. دست نخورده باقي بماند؟ آيا مي توان عناصري از قبيل سرلشگر شاهنشاهي و هم كلاس شاه را از رهبري ساواك به سازمان امنيت جديد منتقل نمود؟

آيا «اصلاح سيستم انتخاباتي» به معناي حذف عملي قدرت دخالت “رهبر”، “شوراي نگهبان” و .. در “مهندسي انتخابات” است؟ آيا براي اين تحول نبايد پيش تر، دست دستگاه هاي فشار پيش گفته و انواع “لباس شخصي”ها قطع شود؟

 بانيان سوسياليسم علمي روند ماترياليستي «تصاحب قدرت» سياسي را برش انقلابي با شرايط حاكم مي داند. نبايد سنگ روي سنگ “ماشين دولتي” باقي بماند. “تلطيف” اين موضع جانبدار ترقي اجتماعي كه مضمون برداشت رساله از سخن ماركس را تشكيل مي دهد، تلطيفي ذهني و اراده گرايانه و غيرمجاز است. نفي سرشت انقلابي برداشت ماركس و جانشين ساخت آن با برداشت “آكادميك” بورژوامآبانه از موضع ماركس است. آيا جز با اين برش انقلابي، شرايط ايجاد شدن بهم تنيدگي «تحولات گذار در سه حوزه ي فرهنگي، سياسي، و اقتصادي ..» به وجود خواهد آمد و اولويت هاي محيط زيست حفظ و تضمين خواهد شد، تا «توالي منطقي را طي كند. ..»؟!

همان طور كه اشاره شد، رساله پايبند به اسلوب قابل بازتوليد نيست. اسلوبي كه براي ارزيابي مشخص از وضع و ارايه پيشنهادبيرون كشيده شدن از تحليل شرايط مشخص حاكم كمك باشد. كمبودِ “تعريف” از «فاز» در رساله، نظم سيستماتيك بررسي علمي را از آن ساقط ساخته است. از اين رو پاسخ به پرسش هاي متفاوت، در روند رشد بيانِ منطقِ نتيجه گيري از يكي براي ديگري طرح نمي شود. سيستم و زير سيستم ها در «توالي منطقي» قرار نمي گيرد.

همه ي اين شرايط نارسا موجب مي شود كه بيرون كشيدن تصورات طرح شده درباره ي مضمون برنامه اقتصاد ملي از درون نوشتار به سهولت ممكن نگردد. باوجود اين مي توان نكته هاي شايان توجه زير را از رساله بيرون كشيد و به طور سيستماتيك مطرح ساخت:

١- در رساله ضرورت برنامه براي اقتصاد ملي مورد تاييد قرار مي گيرد كه بايد داراي ابعادي مشخص باشد؛

٢- كنترل نظام بانكي و سياست هاي پولي و مالي به درستي جزو اولين وظايف نيروي نو ارزيابي مي شود؛

٣- دوري كردن از «دولتي كردن تمامي شركت ها و بنگاه هاي اقتصاد بزرگ و متوسط و كوچك» (ص٤)، با نبود پيشنهاد مشخص براي تنظيم آن، در ابهام مي ماند؛

٤- «دوري كردن از برنامه ريزي ملي/ مركزي/ سراسري تمامي بخش هاي اقتصادي، اجتماعي، و فرهنگي كه امري از نظر فني ناممكن و با خطاهاي محاسباتي اجتناب ناپذير همراه» است (ص ٤)، با برداشت ضرورت وجود برنامه براي اقتصاد ملي كه با آن در ص ٢ موافقت شده است، در تضاد است. انگار برنامه متمركز فاقد هر گونه دستاورد است. روشن نمي شود كه تفاوت كاركرد برنامه متمركز در مرحله رشد زيربناي اقتصاد كشور، يعني در مرحله رشد اقتصاد در سطح، با مرحله ي رشد در عمق چيست؟ برنامه مركزي در اين دو مرحله چه نقشي ايفا مي سازد؟ شناخت اين تفاوت ها در تجربه ي گذشته در اتحاد شوروي، زمينه برنامه متمركز كنوني در جمهوري خلق چين است. آغاز اين تصحيح، برنامه “نپ” لنيني است كه در رساله به آن اشاره مي شود.

در رساله، مضمون برنامه ريزي و چگونگي كنترل كاركرد آن از يكديگر تفكيك نشده است. كدام بخش نياز به تصحيح دارد؟ اتخاذ چه نكته هايي از تجربه گذشته براي تصحيح اشتباه ها ممكن و ضروري است؟ به مساله ي برنامه ريزي متمركز در سطور زير پرداخته خواهد شد.

اضافه بر آن، نفي ضرورت تنظيم برنامه ي متمركز در برداشتي عام و كلي، ابهام برانگيز است. انتزاعي توخالي است! روشن نيست كه بدون برنامه ي متمركز، چگونه بايد «ضرورت هاي رشد اقتصادي و امكانات عدالت اجتماعي .. اصلاح نظام بانكي و پولي همراه با اجتماعي كردن كليه ي بانك ها ..  [براي اجراي] سياست صنعتي و كشاورزي .. كنترل عمومي صنايع، معادن و كشت وصنعت هاي بسيار بزرگ و استراتژيك، و اجازه ي فعاليت هاي بخش خصوصي كوچك و متوسط [چرا بزرگ نه؟!] در قالب نظارت هاي دمكراتيك ..» عملي گردد؟ (ص ٩) چگونه مي توان بدون يك برنامه ي متمركز براي اقتصاد ملي همه ي اين وظايف را عملي ساخت؟

٥- «حفظ درجاتي از مالكيت خصوصي» به چه معناست؟ (ص ٥).

حفظ اين «درجات» كدام هدف را بايد دنبال كند؟ آيا مي توان بدون پاسخ به اين پرسش كه “چگونه مي خواهيم زندگي كنيم”، دست سرمايه داران خصوصي داخلي و خارجي را در ايارن براي انباشت سود و سرمايه باز گذاشت؟ آيا سرمايه هاي كوچك و متوسط بدون حمايت ملي و مردمي قادر به دفاع در برابر تجاوزات اقتصادي اقتصاد سياسي امپرياليستي خواهد بود؟‌ تجربه ي كنوني در چين در دفاع از تجاوزات اقتصادي امپرياليستي به كار تنظيم برنامه در ايران مي خورد؟

٦- حفظ وظايف در ارتباط با نيازهاي اوليه و عمومي به عنوان وظيفه ي كليت جامعه كه رساله مورد تاييد قرار مي دهد، به چه معناست؟ اين وظيفه در «توسعه زير ساخت ها، ارتباطات، حمل و نقل، آموزش، بهداشت عمومي و نظام رفاهي» در بخش عمومي- دمكراتيك (ص ٤) كه يكي از عمده ترين بخش هاي اقتصاد ملي را تشكيل مي دهد، بايد از چه شرايطي  برخوردار باشد؟ جايگاه آن در اقتصاد ملي چيست؟ مساله ي مالكيت و كنترل عمومي- دمكراتيك آن به طور مشخص به چه معناست؟

٧- دستورِ امپراتيو كه به دوري كردن از «تعاوني كردن و اشتراكي كردن .. در كشاورزي» (ص ٤) حكم مي دهد، با ده ها پرسش روبرو است. هم درباره ي نقش و كاركرد چنين دستوري در برنامه اقتصاد ملي، هم با هدف تامين نيازهاي خوراك جامعه. آيا تامين اين نياز ها با يك برنامه متمركز در ارتباط نيست؟ برنامه اي كه بايد از خطرات احتمالي نيز جلوگيري كند؟ مي دانيم كه آتش سوزي هاي چند سال اخير در پرتغال ناشي از ايجاد جنگل هايي است كه به دستور و با “كمك هاي” اتحاديه اروپا در اين كشور ايجاد شده اند، زيرا براي صنايع كاغذ سازي كه بخش بزرگي از آن براي تبليغات سرمايه داران مصرف مي شود، به درخت اوكاليپتوس نياز است كه رشدي سريع دارد!

اضافه بر آن، حل مساله ي مالكيت عمومي بر زمين كه در ايران با سنت “وقف كردن” و دولتي بودن همراه است، از اين رو نيز پراهميت است، زيرا امكان تصاحب سرمايه خارجي را بر خاك كشور قطع مي كند. يكي از شيوه هاي غصب زمين فلسطيني ها توسط دولت اسرائيل، خريدن زمين ها است!

٨-  «نظارت بر اجراي مقررات زيست محيطي ..» (ص ٥)، تنها كافي نيست. سازماندهي بهينه براي حفظ و توسعه آن در چارچوب اقتصاد ملي وظيفه ي اصلي را تشكيل مي دهد. با وجود شرايط مساعد، چراتوليد انرژي خورشيدي و بادي در ايران پا نمي گيرد؟

٩- «مساله ي “مالكيت عمومي وسايل توليد” و به تبع آن درجات مختلف اجتماعي يا اشتراكي كردن ها و تعيين سرنوشت مالكيت خصوصي» كه در ص ٤ و ٥ رساله مطرح مي گردد، نيز نياز به تدقيق همه جانبه دارد. در مرحله ملي- دمكراتيك انواع مالكيت ها ممكن است. اما بايد مساله ي “مالكيت” از منظر نياز اقتصاد ملي و برنامه تنظيم شده براي آن، حل و فصل گردد.

اسلوب به كار گرفته شده در رساله، به حل مشخص «مالكيت عمومي وسايل توليد» نمي پردازد. مواضع اعلام شده از “اشتباه هاي گذشته” نتيجه گيري مي شود. نتيجه گيري اي كه به موفقيت ها و پيروزي هاي تجربه ي گذشته بي توجه است و آموزش از اشتياه ها را منظور نمي دارد.

طرح پيشنهاد «كنترل عمومي» به جاي «مالكيت عمومي» از قول ماركسيست روس ديويد اپشتاين، پيشنهاد مبهمي است، زيرا به مساله ي “مالكيت” كه در راس برنامه نئوليبرال امپرياليستي قرار دارد، بي توجه است (ص ٤- ٥)، اين پيشنهاد با قراردادن دو مقوله مالكيت و كنترل آن در برابر هم، و جايگزين اعلام نمودن آن ها، پاسخگوي حل مشخص درجه و كيفيت مساله مالكيت نه در نظام سوسياليستي است و نه به ويژه در ايران امروز. به اين نكته در زير پرداخته مي شود.

١٠- «براي مدتي، نظام مزدگيري و پاداش كار ادامه مي يابد، البته با ويژگي هاي خاص، از جمله تفاوت هاي محدود و تنظيم عادلانه و مشاركتي» (ص ٥). اين نكته درست است. بايد اما شرايط عام را شفاف و مشخص ساخت. مساله رشد روزافزون عدالت اجتماعي نسبي، محور اين شرايط را تشكيل مي دهد كه بايد از صلابت كامل نظري و كاركردي برخوردار باشد.

به نظر حزب توده ايران مساله ي وحدت “آزادي و عدالت اجتماعي” ترديدي ناپذير است. صراحت در پذيرش اين وحدت، سرشت مرحله ي ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه را تشكيل مي دهد. لذا بايد به آن به طور مشخص و با شفافيت پرداخت.

١١- «ساختار دولتي در سطح ملي، منطقه اي، و محلي ..» نكته ي پراهميت ديگري را در رساله تشكيل مي دهد كه نمي توان از بحث مشخص در اطراف آن صرفه جويي نمود. صرفه جويي از طريق به كار گرفتن اسلوب نارساي «برعكس دولت متمركز از نوع شوروي و چين»، كه در رساله پيشنهاد مي شود. چگونه مي توان از بحث مشخص درباره ي علل تبديل شدن اقتصاد سياسي حاكم بر جمهوري خلق چين در طول سه دهه به اقتصاد سياسي جايگزين براي نئوليبراليسم صرفنظر نمود و تنها با نفي «دولت متمركز از نوع شوروي و چين» الگوي سازي كرد؟

١٢- همچنين شناخت و توافق بر سر «بينش (ويزيون) استراتژيك» براي ساختار اداري جامعه، بدون پاسخ به پرسش پيش كه “چگونه مي خواهيم زندگي كنيم” ناممكن است. اين نكته اما مورد تاييد است كه «ساختار غيرمتمركز، دمكراتيك، مشاركتي، با سلسله مراتب محدود ..» بايد محور بررسي باشد.  (همه ص ٥)

***

 مساله “مالكيت” و “كنترل” عمومي- دمكراتيك، و برنامه ريزي متمركز

اضافه بر آن چه از رساله در سطور پيش استنتاج و نقل شد، بايد به چند نكته زير نيز پاسخي همه جانبه و مشخص ارايه شود. اين نكته ها در ارتباط مضموني با يكديگر قرار دارند.

 ١- برنامه ريزي متمركز و كنترل دمكراتيك عمومي؛ – مساله ي “مالكيت”

در رساله «برنامه ي متمركز»، به عنوان شيوه ي «غيرعملي» ارزيابي و به مثابه يكي از علل اشتباه در تجربه سوسياليستي گذشته اعلام مي شود. اشاره شد كه ارزيابي، يك ارزيابي كلي و عام و لذا غيردقيق است.

در ارتباط با مساله ضرورت برنامه ريزي متمركز و چگونگي كنترل دمكراتيك مضمون و كاركرد آن سودمند است سخني كوتاه در باره ي آن داشت. مساله ي “حق تعيين سرنوشت” در مضمون حق كنترل دمكراتيك توده ها، ازجمله زحمتكشان در پروسه ي كار و شغل نيز در همين مقوله جاي دارد.

در اين زمينه برخي از اقتصاددانان و شاغلان در رشته هاي صنعتي و برنامه ريزي و … در آلمان دمكراتيك نكته هاي شايان توجهي در سال هاي اخير ارايه كرده اند. “اكنون ما سخن مي گويم” (Jetzt reden wir) عنوان كتابي است كه مجموعه اي از نوشتارهاي برخي از مسئولان واحدهاي صنعتي در آلمان دمكراتيك درباره ي تجارب متفاوت انتشار يافته. ليبرمان و ديگران نيز در مجموعه اي با عنوان “رفرهاي البريشت” (Ulbrichts Reformen)‌ رساله هايي را درباره “سيستم اقتصادي نوين” در اين كشور منتشر كرده اند. يورگن روسلئر با عنوان “تاريخ آلمان دمكراتيك” (Die Geschichte der DDR) نيز ازجمله مساله ي كنترل كارگران و ارگان هاي آن را در آلمان دمكراتيك توصيف مي كند. با عنوان “آينده ي سوسياليستي” (Die sozialistische Zukunft)، كلاوس بلسينگ نيز ازجمله به اين مساله مي پردازد. مانفورد زون در بخش خاصي از كتاب “سر آغاز انقلابي دوران” (Am Epochenbruch)، همين مساله را مورد بررسي قرار داده است. نهايتاً، كه تنها پايان فهرست كتاب هايي است كه نگارنده در اين باره مي شناسد، هاري نيك در كتاب “بحث هاي اقتصادي در آلمان دمكراتيك” (Ökonomisdebatten in der DDR) به مساله سرشت برنامه ريزي مركزي و مساله كنترل دمكراتيك آن در مراكز توليد و در جامعه مي پردازد.

از جمع بندي نظرات طرح شده در اين باره مي توان دو زمينه را كه به كار بررسي كنوني مي خورد مطرح نمود.

يكي مساله ي ضرورت وجود يك برنامه مركزي و زمان دار براي اقتصاد ملي است؛ و

ديگري مساله ي ضرورت كنترل دمكراتيك آن است كه بايد در دو سطح انجام شود. يكي سطح سياسي؛ و ديگري سطح كاركردي.

در حالي كه سطح سياسي، كنترل دمكراتيكي در سطح جامعه است كه طبقه كارگر، كارشناسان، سازمان هاي دمكراتيك صنفي- مدني – سياسي و .. در آن شركت دارند، كنترل كاركردي اجراي برنامه، چند لايه تر است. در اين كنترل نقش كارشناسي- سياسي عمده تر است. اِعمال بي خدشه ي كنترل كاركنان شركت ها و مراكز توليدي و همچنين سازمان هاي ديگر اجتماعي ضروري و پراهميت است، كه عمدتاً به كنترل كاركرد اجراي برنامه مي پردازد.

همه ي نظريه پردازان، مضمون كنترل عمومي را تنها بر پايه تصميم گيري از طريق راي گيري از توده ها و كاركنان درك نمي كنند. آن را به معناي دمكراسي پايه كه براي نمونه در سويس متداول است، نمي دانند. كنترل دموكراتيك عمومي را در ارتباط با پرسش “چگونه مي خواهيم زندگي كنيم” قرار مي دهند كه دورنماي فرازمندي ترقي خواهانه جامعه را تشكيل مي دهد. هدفي كه جستجوي آن با كنترل دمكراتيك مداوم سياست اقتصادي- اجتماعي در كليت جامعه عملي مي گردد. هدفي كه همچنين در ارتباط قرار دارد با رشد و آگاهي فرهنگي- تمدني كليت جامعه كه سعيد رهنما نيز به آن اشاره دارد.

گرچه رساله بر توامان بودنِ رشد اقتصادي- عدالت اجتماعي- سياسي- فرهنگي .. در «ماتريس» مورد نظر خود تاكيد دارد كه «چهار پايه عرصه هاي اصلي» را تشكيل مي دهد، به صورت غيرمستدل بر اولويت رشد فرهنگي در جامعه تكيه مي كند (ص ٩). اين برداشت جديد نيست و با برداشت “سوسياليسم اتريشي” از آغاز قرن بيستم مطابقت دارد (آن را سوسياليسم ٥/٢ مي نامند).

شايد بتوان به طور مجزا به مساله برنامه ي متمركز زمانبندي شده براي مرحله ي رشد اقتصادي در سطح و هم در عمق، و همچنين به اهميت روشنگري اجتماعي در اطراف آن و كنترل كاركردي اجراي آن پرداخت.

در اين زمينه در برخي از مقالات در كتاب “اقتصاد سياسي” در توده اي ها پرداخته شده است.

٢- مساله “مالكيت عمومي دمكراتيك” و “كنترل عمومي” دمكراتيك

در ابرازنظري به بخش دوم از مقاله ي ترس از سوسياليسم پايان يافته (٤)، سعيد رهنما، مي نويسد: «.. مدل توسعه مورد نظر من بر یک چهار پایه رشد اقتصادی، عدالت اجتماعی، تعادل زیست محیطی، و دموکراسی سیاسی بطور توام و مرتبط و بهینه (اپتیمیزه) شده استوار است ..». در اين بيان مساله ي شكل و مضمون “مالكيت” در مرحله ي تاريخي فرازمندي جامعه، يا همان «فاز» مورد نظر، طرح نمي شود. بدين ترتيب، رساله با سكوت در اين زمينه، مساله ي اصلي، يعني مساله ي مالكيت را به سود شكل و مضمون “مالكيت” سرمايه دارانه حل مي كند.

استدلالي درباره ي ضرورت پذيرش اين راه حل همان قدر مطرح نمي شود، كه درباره ي پيامدهاي احتمالي آن در رساله سخني نمي توان يافت. بدين ترتيب، كليت مساله ي پراهميت و عمده ي “مالكيت” براي شناخت سرشتِ «فاز» اعلام شده در ابهام مي ماند.

همان طور كه اشاره شد، رساله به استدلال درباره ي ضرورت حفظ “مالكيت” با مضمون نظام سرمايه داري نمي پردازد. كوشش مي شود اين كمبود با يك شيوه كمكي ديگر جبران شود. همانجا سعيد رهنما با خشنودي از آشنايي اخير خود با مفهومي صحبت مي كند كه در صحبت با فيلسوف روسي دريافته است. او اين مفهوم را «كنترل عمومي» مي نامد و آن را جايگزيني براي «مالكيت عمومي» ارزيابي مي كند. به نظر او، به كمك كنترل عمومي مي توان از «برچیدن بلافاصله و کاملِ مالکیت خصوصی در کشاورزی و صنعت و خدمات، و اجتماعی کردن‌های وسیع» چشم پوشيد و پيامدهاي آن را كه «بحران اقتصادی و کمبود تولید» است، از روند رشد اجتماعي حذف نمود. ارزش «کنترل عمومی» به مثابه جايگزين براي «مالكيت عمومي»، كه رساله خواستار مي شود، از اين رو گويا ارزشي كيفي است، زيرا مالكيت عمومي، «سلطه‌ی طبقاتی را تداوم می‌بخشد»!(همانجا)

در رساله جايگزين ارزيابي نمودن «كنترل عمومي» و «مالكيت عمومي» مستدل نمي گردد. كاركرد اين دو مقوله به طور بل بداله با كيفيتي مشابه ارزيابي و اعلام مي شود. به اين پرسش پاسخ داده نمي شود كه چرا بايد اين دو را جايگزين يكديگر پنداشت؟

جايگزين ساختن «كنترل عمومي» به جاي «مالكيت عمومي» براي بخش نيازهاي اوليه مانند فرهنگ و آموزش و .. كه سعيد رهنما آن را واقع بينانه وظيفه ي عمومي- اجتماعي ارزيابي مي كند، به چه معناست؟ وضع كنوني اين نيازهاي اجتماعي در ايران چيست؟‌ در حالي كه رساله به درستي نادرستي «عمومي سازي» وسيع كه همه ي عرصه هاي اقتصاد جامعه را در بر مي گيرد، براي مرحله ي ملي- دمكراتيك مورد انتقاد قرار مي دهد، كه آن را «فاز سوسيال دمكراسي راديكال» مي نامد، براي اين فاز چه پيشنهاد مشخصي ارايه مي دهد؟ مساله نيازهاي اوليه را مي خواهد به شرايط سلطه ي «دوران سرمايه داري» واگذار كند كه گويا بايد سرشت «فاز سوسيال دمكراسي راديكال» را تشكيل دهد؟ و آيا در ايران ما با وضع ديگري روبرو هستيم؟ پرسش هاي بسيار ديگر!

«كنترل عمومي» يا دقيق تر كنترل دمكراتيك عمومي، همان طور كه اشاره شد، سويه هاي متعددي دارد كه پيش تر به طور گذرايي به آن ها اشاره شد. تكرار غيرضروري است. باوجود اين نمي توان مضمون «كنترل عمومي» را در نظر «ماركسيست روس» انتزاعي “توخالي” ارزيابي نكرد، مضموني درك نشده و غيردقيق!

«مفهوم بسیار مفید و بدیعی» كه در رساله از آن صحبت به ميان مي آيد، متعلق است به «ديدويد اپشتاين، ماركسيست برجسته ي روس» كه رهنما با آن در «سفر اخير براي كنفرانس صد سالگي نظريه امپرياليسم لنين به مسكو» آشنا شده است.

اپشتاين «به‌جای “مالکیت عمومی” وسایل تولید، مفهوم “کنترل عمومی” این وسایل را طرح ‌کرده است». «از طریق این کنترل در جامعه‌ی سوسیالیستی، در مراحل اولیه، درجاتی از مالکیت خصوصی ادامه می‌یابد، اما تحت کنترل و نظارت دموکراتیک.»

بي ترديد هسته ي مركزي سخن درست است. شيوه ي حذف مالكيت در كل در تجربه ي گذشته، آن هنگام كه نيروي نو براي اولين بار با مسئوليت باز و نوسازي اقتصادي- اجتماعي پس از انقلاب اكتبر (و همچنين پس از پيروزي انقلاب چين) وارد صحنه پراتيك انقلابي شد، نادرستي و ناكارآمدي خود را نشان داده است. سياست “نپ” لنيني واكنشي است در برابر اين شناخت و نتايج نادرست اين تجربه.

آن چه لنين در روزهاي آغاز به عنوان گام هاي نخست مطرح مي سازد، تبديل بانك ها به بانك هاي در مالكيت دمكراتيك عمومي است: «مهم ترين گام در اين جهت، اقداماتي بايد باشد مانند ملي كردن بانك ها و سنديكاها [سرمايه داران]. اين گام ها و گام هاي مشابهه ديگر را پشت سر بگذاريم، و آن وقت [با بررسي نتايج آن] درباره ي گام هاي بعدي بيانديشيم» (لنين). (٥) رهنما نيز ملي كردن بانك ها را در مقاله ي خود مورد تاييد و تاكيد قرار مي دهد.

بدين ترتيب انتقاد به خواست برقراري «كنترل عمومي» بر مالكيت كه «ديدويد اپشتاين، ماركسيست برجسته ي روس» طرح مي كند، مطرح نيست. بي ترديد بدون «كنترل عمومي» با سرشتي دمكراتيك، يعني با سرشتي شفاف، و سازماندهي شده توسط ساختارهاي دمكراتيك- مدني و احزاب طبقاتي و مطبوعات آزاد، وظيفه ي اِعمال كاركردي دمكراسي در جامعه در مرحله ملي- دمكراتيك و سوسياليستي ناممكن است.

انتقاد بر مي گردد به در برابر هم قرار دادن «مالكيت عمومي» و «كنترل عمومي» توسط «ماركسيست روس»، اگر چنين گفته است! اين در برابر هم قرار دادن، ريشه در برداشت انديشه ي غيرديالكتيكي دارد. هنگامي كه ضرورت «چهار پایه رشد اقتصادی، عدالت اجتماعی، تعادل زیست محیطی، و دموکراسی سیاسی بطور توام و مرتبط و بهینه (اپتیمیزه) شده» ضروري است، آن طور كه سعيد رهنما به درستي مورد تاكيد قرار مي دهد و اين رابطه را رابطه اي ارزيابي مي كند كه «به طور توام و مرتبط و بهينه» تنيده شده است، مي تواند مالكيت عمومي بر بانك ها و ابزار توليد كلان ثروت هاي ملي (نفت و ..) با كنترل دمكراتيك- عمومي آن بدون بهم تنيدگي عملي گردد؟ به سخني ديگر، از رابطه ي ديالكتيكي تفكيك ناپذير ميان آن دو برخوردار نباشد؟

لذا برداشتِ در برابر هم قرار دادن مساله مالكيت و كنترل آن در جامعه، برداشتي غيرديالكتيكي است. برداشتي مبتني بر منطق صوري است كه تنها ظاهر پديده ها را مي بيند، هاج و واج به اين سو و آن سو مي نگردد، و ارزيابي خود را بدون در نظر گرفتن مضمون دو پديده و رابطه ديالكتيكي ميان آن ها ارايه مي دهد.

در طول تاريخِ ده تا دوازده هزار ساله ي جامعه بشري پس از پايان كمونيسم كهن و جامعه مادرسالاري، “مالكيت” و “كنترل” آن، به مثابه ي يك پديده ي واحد كانون نبرد طبقاتي را در جامعه تشكيل داده است.

كنترل مالكيت برده دارانه، فئودالي و .. توسط سلب مالكيت كنندگان از توده ها، همانقدر با كشتار و سركوب و شلاق توسط برده داران و مالكان فئودال همراه است، كه امروز نيز در جامعه سرمايه داري، با اشكال تلطيف شده و همچنين اشكال سلطه ي داعش گونه تضمين مي گردد، ازجمله در ايران. شلاق بر پشت كارگراني كه دستمزد ناچيز عقب افتاده خود را خواستارند، شيوه ي ملموس و ماترياليستي اِعمال “كنترل مالكيت” سرمايه دارانه در ميهن ماست!

تنها با پايان دادن به ساختار طبقاتي جامعه بشري كه در آن مالكيت بر زمين و ابزار بزرگ توليدي محو مي شود، مضمون كنترل عمومي نيز در جامعه به مضمون عادت و سنتي بديهي، در سطحي والاتر بدل خواهد شد كه در جامعه كمونيسم كهن برقرار بود.

آري ما با يك اشتباه شناختي روبرو هستيم. چنين اشتباهي را نمي توان از يك ماركسيست روس هم پذيرفت!

موضع انتقادي به تجربه ي گذشته از ديد ديگري نيز داراي كمبودي است كه بايد به آن لااقل اشاره اي به عمل آيد.

ديد انتقادي در رساله به نكته هاي ضعف و نادرستي تجربه ي گذشته مي نگردد، اما دستاوردها و پيروزي هاي تجربه را مطرح نمي سازد. ناپيگيري و يك سويه نگري، انتقاد را نارسا، و آموزش از آن را محدود مي سازد. اين انتقاد كه همچنان ناشي از اسلوب غيرديالكتيكي ارزيابي است، از انتقاد، يك انتقاد نابود كننده و نه انتقادي مي سازد كه قادر است نكته هاي مثبت را بيرون كشيده و آن را براي آينده و كاركرد در سطحي عالي تر به كار گيرد. زنده ياد محمد پورهرمزان براي بيان مضمون “انتقاد ديالكتيكي نفي در نفي”، تركيب «از ميان برداشتن» را در ترجمه كتاب لودويگ فويرباخ و پايان فلسفهء آلماني” به كارمي برد. هدف «از ميان برداشتن» عنصر ميرنده و ارتقاي عنصر بالنده ي نو در پديده است!

٣- ضرورت تصاحب قدرت سياسي با مضموني در خدمت شرايط حاكم سرمايه داري

در رساله نكته ي ديگري نيز طرح شده است كه بررسي آن براي تنظيم برنامه اقتصاد ملي براي ايران پراهميت است.

اين نكته برمي گردد به مساله «تصاحب قدرت سياسي» در جامعه. به سخني ديگر برمي گردد به اين پرسش كه با چه هدفي بايد كوشيد قدرت سياسي را به دست آورد؟ برقراري هژموني كدام منافع عمومي- ملي بايد هدف «تصاحب قدرت سياسي» باشد؟

بررسي مساله شكل «تصاحب قدرت»، سخن را به درازا مي كشاند و بايد به طور مجزا به آن پرداخت. در اين سطور تنها كافي است اشاره شود كه شكل گذار قهرآمير و يا مسالمت آميز انقلاب، ناشي از پيامد كاركرد طبقات حاكم است. مطلق نمودن يك شكل، ذهن گرايي است. به دام آن نبايد افتاد. طبقه كارگر و متحدان آن خواستار شكل مسالمت آميز هستند. حاكميت جمهوري اسلامي اين راه را مسدود ساخته است.

در طول تاريخ همه طبقات حاكم خود را مدافع منافع كل جامعه عنوان نموده اند. در دوران برده داري- فئوداليسم آن ها رسالت خود را از “خدا” و “آسمان” دريافت مي كردند و در سرمايه داري از “آزادي” مالكيت! بديهي است كه نمي توان موضع مدعيان ياوه گو را پذيرفت. بايد آن عنصر عيني و ماترياليستي را جستجو كرد كه به كمك آن مي توان رسالت اين يا طبقه اجتماعي را براي نمايندگي عيني و ذهني منافع كل جامعه دريافت و نشان داد. تنها با پاسخ به اين پرسش مي توان نيروي تاريخي اي را در جامعه بازشناخت كه رسالت حفظ منافع عمومي- ملي را به عهده دارد!؟ رسالتي كه مانند نماينده حافظ آن، رسالتي تاريخي، و لذا گذرايي است!

طبقه ي كارگر ايران از منافع كل مردم ميهن دفاع مي كند!

به منظور پاسخ به پرسش پيش نگاهي به وضع ايران كنوني كمك و سودمند است و سخن را از كلي گويي به صحنه بررسي مشخص «واقعيت» منتقل مي سازد. اولين قرباني اجراي برنامه اقتصاد سياسي امپرياليستي در ايران، يعني نسخه ي نئوليبرال “خصوصي سازي و آزادي سازي اقتصادي”، طبقه كارگر ايران است. به سخني ديگر، زحمتكشان يدي و فكري، در شهر و روستا هستند كه زنان به عنوان ضعيف ترين گروه، قربانيان نخست را در آن تشكيل مي دهند.

لذا مبارزه ي زحمتكشان ايران، در كليت طيف و تركيب «ناهمگون» (رساله) امروزي آن، مبارزه اي است كه خود ناشي از اجراي اين سياست امپرياليستي است. اين مبارزه عليه دو هدف “خصوصي سازي” و “آزادي سازي اقتصادي” انجام مي شود. اين مبارزه،مبارزه به سود منافع طبقه كارگر و همه زحمتكشان ميهن مشترك ما ايرانيان است، كه بي واسطه، به معناي دفاع از منافع كل مردم ميهن ما و حق حاكميت ملي نيز است!

بدين ترتيب، به طور عيني در شرايط كنوني حاكم بر ايران، منافع طبقه كارگر ايران در انطباق كامل با منافع كل مردم ميهن ما قرار دارد. وحدتي انكارناپذير ميان اين دو برقرار است!

 فروش و به حراج گذاشتن ثروت هاي ملي و متعلق به نسل كنوني و آيندگان به سرمايه ي سوداگر داخلي و خارجي، كه فروش “آينه و شمعندان عروس” است كه مي تواند تنها يك بار به فروش رسد، پامال شدن منافع كل مردم ميهن ما، ازجمله سرمايه داري ملي و ميهن دوست و خرده بورژوازي زير فشار نيست؟

نابود سازي قوانين ملي، به معناي نابودي حق حاكميت ملي كل مردم ميهن ما نيست؟

هژموني انديشه وحدت منافع طبقه كارگر و ديگر نيروهاي ملي و ميهن دوست، هژموني دوران ما نيست؟

براي شفاف تر شدن پرسش درباره ي رابطه ي نسخه ي امپرياليستي نئوليبرال با حق حاكميت ملي، خبري كه امروز انتشار يافت (جهان جوان، ٦ دسامبر ٢٠١٧) و سرنوشت مردم يونان را رقم مي زند كه در بند نواستعماري اتحاديه اروپا گرفتارند، كمك است. خبر چنين است: شركت آلماني “فراپورت” كه در جريان خصوصي سازي ثروت هاي يونان در دو سال پيش ١٤ فرودگاه اين كشور را خريد، ادعاي خسارتي بالغ بر ٧٠ ميليون يورو عليه دولت يونان طرح كرده است. علت ادعاي خسارت را اين شركت «كمبودهايي در وضع فرودگاه ها اعلام نموده»! بايد ديد شركت “توتال” كه اكثريت سهام را از شركت ملي نفت ايران با “سرمايه گذاري” خود دريافت كرده است، كدام كمبودها را در صنعت نفت ايران بهانه براي طرح ادعاي خسارت خواهد كرد و امضا كنندگان ايراني قرارداد چه سخني براي گفتن خواهند داشت؟!

پرداختن به مساله ي «ناهمگون» بودن طبقه كارگر كه در رساله در چند صفحه به وسعت به آن پرداخته شده است در اين سطور، سخن را به درازا مي كشاند. تنها اشاره به اين نكته مفيد است كه مبارزه با وضع «ناهمگون» ايجاد شده براي طبقه كارگر، درعين حال مبارزه اي براي دفاع از منافع مردم ميهن ما نيز است. زيرا مبارزه اي عليه سياست نئوليبرال امپرياليستي را تشكيل مي دهد.

مبارزه ي ضروري عليه نابودي قانون كار، عليه قراردادهاي اجاره اي، موقت، سفيد امضا و ..، و عليه غارت ثروت بيمه هاي كارگري براي دوران بازنشستگي، بيماري، بيكاري و ..، سوي ديگر را در دفاع از منافع دمكراتيك و ملي كل مردم ايران و دفاع از حق حاكميت آن ها را تشكيل مي دهد! از اين روست كه دفاع از منافع طبقه كارگر ايران، وظيفه ي همه مردم ميهن دوست بوده و به معناي دفاع از منافع مردم ايران مي باشد.

تغيير در واقعيت عيني جايگاه طبقه كارگر ايران، بخشي از واقعيت را تشكيل مي دهد. بخش ديگر واقعيت، ضرورت دفاع از حق برخورداري زحمتكشان از عدالت اجتماعي نسبي و رشد روزافزون آن در روند توسعه اقتصاد- اجتماعي ايران است. تاييد سعيد رهنما در دفاع از اين حق، جايگاه پراهميت در رساله ي او داراست.

تركيب «ناهمگون» طبقه ي كارگر ايران، يك مساله است. جايگاه تاريخي آن در دفاع از دمكراسي و عدالت اجتماعي و منافع ملي ايران، مساله اي ديگر! مساله اي كه توجه به اهميت هژموني نظري و كاركردي طبقه كارگر و ديگر زحمتكشان را براي دوران كنوني ازجمله در ايران مستدل مي سازد.

 هدف «تصاحب قدرت»؟

در رساله ضرورت «تصاحب قدرت» مورد تاييد قرار مي گيرد (ص ٩): «.. سوسیالیسم بر خلاف دید آنارشیستی، به یک ساختار دولتی در سطوح ملی، منطقه‌ای، و محلی نیاز دارد.»

نكته دوم، وظيفه اي است كه رساله در برابر اين دولت قرار مي دهد: «وظیفه‌ی اصلی این دولت تدارک و هدایتِ یک بینشِ (ویزیون) استراتژیک برای تعیین جهت حرکت تحولی جامعه است.» (ص ٨) ديرتر اين وظيفه دقيق تر توضيح داده مي شود. نكاتي به منظور شفاف شدن مضمون مشخص تاريخي «بينش استراژيك» در رساله سودمند است كه ديرتر به آن پرداخته مي شود. در رساله مي خوانيم: «.. با کسب قدرت سیاسی، امکان اِعمال سیاست‌های اقتصادی و زیست‌محیطی مهیا می‌شود. تحولات اقتصادی ترکیبی از سیاست‌های سوسیالیستی و اقتصاد بازار [مرحله ي ملي- دمكراتيك در چين!] و با توجه به امکانات واقعی جامعه و برخورد اپتیمم به ضرورت‌های رشد اقتصادی و امکانات عدالت اجتماعی خواهد بود. اصلاح نظام بانکی و پولی همراه با اجتماعی‌کردن کلیه‌ی بانک‌ها همراه خواهد بود [لنين!]. سیاست صنعتی و کشاورزی برپایه‌ی اجتماعی‌کردن نظام بانکی و مالی، کنترل عمومی صنایع، معادن و کشت و صنعت‌های بسیار بزرگ و استراتژیک، و اجازه‌ی فعالیت‌های بخش خصوصی کوچک و متوسط در قالب نظارت‌های دموکراتیک مبتنی است. ..».

 ٤- دمكراسي، مقوله اي تاريخي

رساله در ص ٤، مساله «دمكراسي سياسي» و رابطه آن را با «عرصه»هاي سه گانه ي اصلي ديگر در هستي جامعه در چارچوب يك «ماتريس» بهم پيوسته توضيح مي دهد و آن را كيفيت «توسعه ي اجتماعي» اعلام مي كند. اين چهار عرصه عبارتند از: «رشد اقتصادي، عدالت اجتماعي، دمكراسي سياسي، و تعادل زيست محيطي».

تاييد بر بهم پيوستگي و بهم تنيدگي چهار عرصه در رساله كه در درستي آن جاي ترديدي نيست، از اهميت ويژه برخوردار است. ويژگي اي كه سرشت و كيفيت تاريخي- انساندوستانه ي مفهوم «توسعه اجتماعي» را در ابعاد متفاوت آن قابل شناخت مي سازد.

در اين كيفيت، همان طور كه رساله تاكيد دارد، «دمكراسي سياسي» جايگاه خاصي داراست كه درك آن تنها از طريق شناخت سرشت تاريخي رشد و مفهوم و تعريف “دمكراسي” تفهيم مي شود. به سخني ديگر، «دمكراسي سياسي»، مفهومي طبقاتي است در خدمت طبقات حاكم.

«دمكراسي سياسي» در يونان و رم قديم در خدمت برده داران، در دوران قرون وسطي در خدمت حاكميت فئودال با ايدئولوژي مذهبي، در دوران سرمايه داري، در خدمت مالكان سرمايه. مي دانيم كه در دو مجلس اول و دوم پس از انقلاب بزرگ فرانسه، تنها صاحبان مالكيت، ازجمله اشراف فئودال، از حق انتخاب كردن و شدن برخوردار بودند. “عامه مردمِ” فاقد مالكيت، از حق انتخاب محروم بودند، زيرا گويا به علت وابستگي خود به اشراف فئودال، راي خود را به سود آن ها به صندوق ها مي ريزند.

مفهوم «دمكراسي سياسي»، آن طور كه امروز درك مي شود و در رساله بازتاب يافته، پيامد پيروزي انقلاب اكتبر است. اين پيروزي در سال ١٩١٧ براي نمونه بلافاصله به زنان حق راي در انتخابات را داد، در حالي كه در كشورهاي سرمايه داري- امپرياليستي، براي نمونه در سويس، اين حق در سال ١٩٨٤ به زنان تفويض شد. ايالات متحده ي آمريكا و كشورهاي ديگر اروپايي، چنان كه ايران، استثنايي را در اين زمينه تشكيل نمي دهد. به اين نكته به طور مجزا در نوشتار ديگر پرداخته خواهد شد.

اهميت «دمكراسي سياسي» براي بررسي حاضر، رابطه ي تنگاتنگ آن با عدالت اجتماعي است كه سعيد رهنما نيز بر آن تاكيد دارد. «دمكراسي سياسي» به معناي حق ابرازنظر و بيان آزاد انديشه، حق برخورداري از حق انتخاب و انتخاب شدن، حق اجتماعات و تشكيل احزاب و سنديكا است .. كه مضمون “آزادي هاي بورژوايي” را تشكيل مي دهد كه دستاورد تاريخي نبرد انسان براي ترقي اجتماعي و برخورداري از حقوق متساوي در جامعه است.

اين توضيح به ويژه از اين رو ضروري شد، زيرا بيان و فرمول «دمكراسي سياسي» مضمون گفته را همه جانبه توصيف نمي كند و مي تواند تنها مفهوم “انتخابات آزاد” را تداعي نمايد و در مواقعي مورد سواستفاده قرار گيرد. آيا ريز و درشت در ايرانِ جمهوري اسلامي، واقعيت برگزاري “انتخابات” را در اين كشور نشانه اي براي اثبات ادعاي خود كه گويا در ايران «آزادي انتخاب» وجود دارد، مورد سواستفاده قرار نمي دهند؟

بي ترديد بي توجهي به حق ابرازنظر آزاد در اتحاد شوروي و .. علت مركزي ناتواني اين كشورهاي اروپايي براي انجام اصلاحات اقتصادي- اجتماعي ضروري است كه شرايط پيروزي ضد انقلاب را در اين كشور ايجاد نمود.

لذا، همان طور كه سعيد رهنما نيز به درستي خاطرنشان مي سازد، بدون «دمكراسي سياسي»، «عدالت اجتماعي» تحقق نمي يابد. در شرايط كنوني در ايرانِ جمهوري اسلامي پامال نمودن خشن «دمكراسي سياسي» يكي از عمده ترين ابزارهاي سير قهقرايي «عدالت اجتماعي» را تشكيل مي دهد.

در مرحله ملي- دمكراتيك فرازمندي جامعه، وحدت مقوله ي آزادي و عدالت اجتماعي نسبي از اهميت درجه اول از اين رو برخوردار است، زيرا تنها با حفظ اين وحدت، سرشت گذار از نظام سرمايه داري در هستي اجتماعي پا قرص مي كند، «رشد اقتصادي» در هماهنگي با «تعادل زيست محيطي» ممكن مي گردد. اين واقعيت كه در جمهوري خلق چين «اميد زندگي» در سه دهه اخير به بيش از ٧٥ در صد رشد كرده است كه سعيد رهنما در رساله ي خود براي كنفرانس هاي بين المللي پكن و مسكو  به آن اشاره دارد (٦)، تبلور وحدت ميان اين دو مقوله است.

در اين مرحله آزادي هاي بورژوايي با حقوق فردي و جمعي اجتماعي به وحدت مي رسد و سرشت ترقي خواهانه اقتصاد سياسي مرحله را كه ديگر سرمايه دارانه نيست، اما هنوز هم سرشت سوسياليستي نيافته است، تشكيل مي دهد. سعيد رهنما آن را «سوسيال دمكرات راديكال» مي نامد. (ص ٨)

٥- ماركس، يك “سوسيال دمكرات راديكال”؟

رساله در ص ٨ و ٩ به طور ضمني به طرح دو موضع بهم تنيده مي پردازد كه ناروشن و فاقد صراحت است، و نياز به تدقيق دارد.

اول- توجيه نظري مرحله ي بورژوا- دمكراتيك فرازمندي جامعه

اين توجيه در ص ٨ رساله از ساختار بغرنجي برخوردار است. در ابتدا «فاز سوسيال دمكراتيك راديكال» ترسيم مي شود. به اين منظور از ماركس نقل قولي بدون ذكر ماخذ ارايه مي گردد كه «پاره اي از جنبه هاي اقتصادي، اخلاقي، و فكري جامعه ي كهن در جامعه نوين تداوم مي يابد». به عبارت ديگر برداشت ديالكتيكي “قانون نفي در نفيِ” ماركسيستي بدون ترسيم زمينه ي بيان مشخص آن نزد ماركس با ذكر ماخذ، بيان مي گردد.

سپس رساله راساً به تفسير برداشت ديالكتيكي نظر ماركس مي پردازد كه بازتوليد آن براي خواننده، به علت مسكوت گذاشته شدن ماخذ بيان ماركس، ناممكن است. ذكر ماخذا تعيين كننده است. اگر توضيح ماركس جنبه ي “عام” قانون ديالكتيكي “نفي در نفي” را برمي شمرد، انتقال آن به منظور توضيح و ترسيم وضع “خاص”، بايد مشخص باشد تا بتوان آن را به عنوان نظر ماركس در مورد “خاص” پذيرفت. در غير اين صورت، نظر، برداشت خاص خود را از تعريف “عام” از قانون ديالكتيكي، به جاي برداشت ماركس در مورد خاص مورد نظر خود مطرح مي سازد. اين اسلوب يكي از ويژگي ها “خوانش جديد ماركس” است براي حذف موضع انقلابي و ماترياليستي انديشه ي بانيان سوسياليسم علمي!

رساله برداشت خود را از نقل قول از ماركس چنين بيان مي كند: «منطقاً .. پاره اي از همين جنبه هاي اقتصادي، اخلاقي، و فكري قاعدتاً بايد در جامعه كهن شكل بگيرند. به عبارت ديگر، عناصري از سوسياليسم بايد در جامعه ي سرمايه داري شكل گيرد»! سخني كه در كليت آن به جاست!

رساله سپس از بيان نظر عام ماركس به نتيجه گيري بعدي پرداخته و اين «فاز» جامعه ي سرمايه داري را كه در آن عناصري از سوسياليسم پا مي گيرد، «سوسيال دمكراسي راديكال» اعلام مي كند. يعني “عام” مورد نظر ماركس را به “خاص” مورد نظر خود منتقل مي سازد. در زبان آلماني اين شيوه را unvermittelt مي نامند، كه مي توان آن را درك نشده، تفهيم نشده و امثال آن ناميد. اين نتيجه گيري منطقي از سخن ماركس نيست. شايد امكان تبادل نظر مشخص در اين زمينه با ارايه ماخذ مشخص سخن ماركس براي روشن شدن «واقعيت» كمك باشد.

ناهمواري انديشه و نظر، هنوز به پايان راه خود نرسيده است. براي دسترسي به اين هدف، بايد صغرا و كبراها در ارتباط با «فاز» مورد نظر رساله قرار داده شود. به نظر رساله ضرورتي كه «يك فاز تداركاتي در جامعه سرمايه داري بايد پايه ريزي شود»!! به سخني ديگر، درستي و ضرورت “تز” طرح شده در رساله مستدل نمي شود، اما بلافاصله «فاز» مورد نظر خود را از گفته هاي ناهموار بيرون كشيده و چنين مطرح مي كند: «فازي [كه در آن] پيگيرانه در جهت تغييرات اقتصادي، اخلاقي و فكري مبارزه شود. هدف اين فاز تلاش در جهت تقويت موضع كار در قبال سرمايه، تقويت برابري جسيتي و نژادي، بهبود شرايط محيط زيست، و به طور كل حركت در جهت نزديك تر شدن به فاز اول پساسرمايه داري است»!

با اين مقدمات كه رساله اميدوار است براي خواننده تفهيم شده باشد و با توافق ذهن و تشديد ضربان قلب او همراه شده است، هنگامه ي زمان را براي طرح توجيه بودِ مرحله بورژوا- دمكراتيك انقلاب فرا رسيده ارزيابي مي شود، ازجمله براي ايران: «من اين فاز را سوسيال دمكراسي راديكال ناميده ام .. [كه] در دوران سرمايه داري بايد رخ دهد»!

كتاب “چنين كنند بزرگان” كه اين روز در دست خواندن دارم، كه با ظرافتِ بيان يك “لفاظ و لُغزگو” (ويل كاپي) نگاشته شده، و با ترجمه ماهرانه ي نجف دريابندي به قله اي از استقلال بيان طنزآميز دست يافته است، مي گويد «عجب بساطي بوده است» و ما اصلاً از آن خبر نداشتيم!

داستان بر مي گردد به  ساختن هرم توسط فرعون هاي مصري. ازجمله از فرعون «خوفو» چنين تعريف مي كند: «مثل اين كه اين خوفو ما مردم را هم خوب مي شناخته است؛ مي دانسته است كه اگر بزرگترين هرم دنيا را بسازد، از وسط بيابان به طرف آن جاده اي كشيده خواهد شد و مردم از هرم بالا خواهند رفت و از آن بالا به بيابان نگاه خواهند كرد (هر چند هيچ چيز مهمي نخواهند ديد) و بعد از آن پائين خواهند آمد و سوار اتوبوس خواهند شد و به هتل هايشان خواهند رفت؛ و بعد براي همسايشان تعريف خواهند كرد. و اين كار را نسلاً بعد نسل ادامه خواهند داد. ..

همچنين خوفو اجازه داده بود كه فلاحين .. نه آن طور ادعا شده است بردگان! .. در كوخه هاي گلي قشنگي كه فاقد تهويهء مطبوع بود در نزديكي هاي محل كارشان زندگي كنند .. و در سه ماهي كه رود نيل طغيان مي كرد و آب همه جا را فرا مي گرفت، فلاحين را به كار مي گرفت .. و من يقين دارم كه عدهء زيادي از فلاحين از اين بابت به جان فرعون دعا مي كردند. .. غذايشان هم ترب و پياز و سير بود؛ و مقدار زيادي هم روغن كرچك در اختيارشان مي گذاشتند تا بدنشان را چرب كنند. .. كارگران مصري به جاي شست و شو تنشان را با روغن كرچك چرب مي كردند و مردم اعيان با روغن زيتون. همه چرب و چيلي بودند؛ عحب بساطي بوده است» و ما اصلاً از آن خبر نداشتيم!

بدين ترتيب توجيه تبديل مرحله انقلاب ملي- دمكراتيك بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما به هدف تعيين شده دست مي يابد: كه ما گويا با يك انقلاب بورژوا- دمكراتيك روبرو هستيم! تاريخ هستي مردم ميهن ما از اين رو بازنويسي مي شود، و با سخناني پيچيده و ناهموار به دگرديسي و “استحاله” واداشته مي شود، تا گويا مستدل گردد كه «فاز سوسيال دمكراسي راديكال .. در دوران سرمايه داري بايد رخ دهد»! زيرا «”سوسياليسم دمكراتيك”، هدف گذار است» و با آن تفاوت دارد!

دوم- سرشت تدريجي گذار

تعيين اراده گرايانه سرشت تدريجي براي گذار از سرمايه داري به سوسياليسم كه آن را رساله «سوسياليسم دمكراتيك» مي نامد در ص ٩ رساله توصيف مي شود. براي مستدل ساختن مضمون اصلاحي- استحاله اي گذار، مانند نكته هاي ديگر كه به آن اشاره شد، از اسلوب كمكي نارسايي بهره گرفته مي شود. بي جهت هم نيست كه براي به اصطلاح مستدل ساختن «توالي منطقي .. تحولات گذار»، رساله در صفحه هاي متعددي به هدفي نيش مي زند كه اثبات مثبت آن ناممكن و ذهن گرايانه است. هدف، نفي ديالكتيك رشد پديده است كه داراي دو سوي “تدريجي و انقلابي” است.

در رساله ازجمله در ص ٩ مي خوانيم: «كليت مدل عمل سياسي فاز تداركاتي [سوسيال دمكراسي راديكال] را من در يك ماتريس و شبكه ي به هم پيوسته نشان داده ام. .. تحولات گذار در سه حوزه ي فرهنگي، سياسي، واقتصادي ضمن آن كه جنبه هايي از هر يك به شكل هم زمان مورد توجه است، در واقع يك توالي منطقي را طي مي كنند.»

در اين سخن درباره ي كاركرد عملي انسان تاريخي يا «عمل سياسي»- ماترياليستي او، به درستي بر «شبكه ي بهم پيوسته .. سه حوزه ي فرهنگي، سياسي، اقتصادي» اشاره مي شود. لنين آن را “سه جزء ماركسيسم، تئوري، سياست و اقتصاد” مي نامد.،

اما رساله بلافاصله با مطلق سازي عنصر «آگاهانه» و قرار دادن آن در برابر عنصر “خود به خودي” در ديالكتيك تغيير و رشد پديده ها، نظر بانيان سوسياليسم علمي را درباره ي ضرورت انتقال آگاهي طبقاتي به دورن طبقه كارگر به نادرست مورد استفاده قرار مي دهد.

انتقال “آكاهي طبقاتي” براي روند تغيير پديده، ضرورتي كاركردي را در برابر انسان تاريخي، در برابر سوبژكت تاريخي قرار مي دهد. عنصر تكميل كننده براي عنصر “خود به خودي” است! به نسبت شرايط حاكم مي تواند اين انتقال دوران طولاني اي را در بر بگيرد. براي نمونه غيرقانوني كردن حزب توده ايران توسط ارتجاع سلطنتي و ولايي و سانسور نظرات آن به بهانه تبليغ براي حزب توده ايران حتي توسط برخي از “چپ” ها كه ازجمله با ناميدن آن به عنوان “چپ سنتي” و “چپ راديكال” و غيره انجام مي شود، نمونه اي براي شرايطي است كه مي تواند انتقال آگاهي طبقاتي را به درون طبقه كارگر با مشكلات روبرو ساخته و طولاني كند.

اين طولاني شدن انتقال آگاهي را اما نمي توان به عنوان استدلال براي نفي عنصر انقلابي در تغيير پديده ارزيابي نمود و پنداشت و بر پايه اين برداشت، «تحولات فرهنگي» را در جامعه گام نخست «در توالي منطقي» پيش گفته اعلام نمود و از آن «فرايند تدريجي» بودن تغييرات را در پديده نتيجه گيري كرد. و آن طور كه در ص ٨ رساله ذكر شده است: «اين فرايند [را] يك فرايند تدريجي» اعلام نمود!

بيرون كشيدن راه ناهموار و پيچيده ي فكر در رساله كه مي كوشد ديالكتيك عنصر “خود به خودي و آگاهانه” را نفي كند، ممكن است. اما براي جلوگيري از طول سخن و ايجاد كم حوصلگي نزد خواننده ي صبور از انجام آن دوري مي شود و به فرصتي ديگر محول مي گردد. مبادا خواننده ي صوبر در ذهن خود سخن “پرحوصله” را بهانه كرده و به گفته صادق هدايت بپرسد «چرا گوشت تلخي مي كني»!؟

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4604

١-  اخبار روز ٣١ تير ٩٦، ٢٢ ژوئيه ٢٠١٧

٢- نگاه شود به مقاله ي اقتصاد سياسي ملي- دمكراتيك و حاكميت ملي دستاوردهاي برنامه اقتصاد ملي- دمكراتيك در چين اخبار روز ٢٨ آبان ١٣٩٦ – ١٩ نوامبر ٢٠١٧ و در توده اي ها https://tudehiha.org/fa/4516

٣- ttps://tudehiha.org/wp-content/uploads/2017/04/eghtesad.pdf

٤- نگاه شود به مقاله ي ترس از سوسياليسم پايان يافته https://tudehiha.org/fa/4516

٥-  از مرزها عبور كنيم، جهان جوان اول نوامبر ٢٠١٧ در مقاله ي ٩٦/٧٤، آبان ماه، چگونه مي توان پيوند تئوري و پراتيك را برقرار نمود؟ در مقاله ي  https://tudehiha.org/fa/4471. در توده اي ها مساله توضيح داده شده است.

٦- اخبار روز٢٤ آبان ١٣٩٦، ١٥ نوامبر ٢٠١٧




انقلاب اکتبر و «سوسیالیسم» خرده بورژوایی
پاسخ به مصاحبه ی دکتر محمد مالجو با اخبار روز

 

نویدنو  17/09/139

از سایت های دیگر


دکتر ناصر زرافشان

 

دوست ما، آقای دکتر محمد مالجو اخیراً با سایت اخبار روز گفتگویی درباره ی انقلاب اکتبر روسیه و پیامدهای آن کرده که زیر عنوان «انقلاب اکتبر، یک گام به پیش دو گام به پس» منتشر شده است. او در این مصاحبه با اتکاء بر تجارب و درس های انقلاب روسیه، پیرامون «گذار از حاکمیت غیر دموکراتیک» نیز اظهارنظرهایی کرده و ضمن توصیه بر «تعهد شورمندانه به آرمان های انسانی انقلاب اکتبر و تحرز هوشمندانه از روش های سیاسی اش»، «گذار دموکراتیک مسالمت آمیز با تکیه بر نقش آفرینی نخبگان طبقه ی سیاسی حاکم» و «گذار از حاکمیت غیردموکراتیک با اتکاء بر نیروی مداخله ی مستقیم خارجی» و همچنین «گذار قهرآمیز از حاکمیت غیر دموکراتیک»، هر سه را مردود دانسته و «بهترین شیوه ی گذار از وضعیت غیر دموکراتیک را تلاش برای گذار دموکراتیکِ حتی المقدور مسالمت آمیز با تکیه بر تقویت جنبش های مردمی و ائتلاف شان با یکدیگر و نیم نگاهی به فرصت های سیاسی حاصل از شکاف در طبقه ی سیاسی حاکم» توصیف کرده است.

من در اینجا با گزینه های گوناگونی که دکتر مالجو در زمینه ی «گذار از حاکمیت غیر دموکراتیک» و «رابطه ی احزاب و جنبش های چپ ما با انقلاب اکتبر» مطرح ساخته است کاری ندارم ، اگر چه در نسخه ی تجویزی او جای تأمل و بحث بسیار هست و مثلاً می توان پرسید وقتی او از تقویت جنبش های مردمی و ائتلاف شان با یکدیگر گفتگو می کند، منظور او از این «تقویت» چیست؟ جنبش اجتماعی را که با آمپول تقویتی نمی توان تقویت کرد، پس شکل های مشخص تقویت جنبش های مردمی و مضمون اجتماعی – طبقاتی این تقویت چیست؟ این جنبش های مردمی با چه عاملی، به چه روش هایی تقویت می شوند و این تقویت وقتی به معنای مشخص و اجتماعی آن تعریف شود با چه مسائل و وظایفی رو به رو است؟ و آنان چگونه می توانند با هم ائتلاف کنند؟ اگر وارد جزئیات مشخص این توصیه های مجرد و مبهم شویم، آنگاه رفته رفته اصل این نسخه رنگ می بازد و از معنای واقعی تهی می شود.

اما چون اصل این گفتگو پیرامون انقلاب اکتبر است و آقای مالجو درباره ی این انقلاب و ماهیت و پیامدهای آن هم اظهار نظر کرده است، هدف من از نگارش این سطور انجام یک گفتگوی برادرانه با او در این باره است. مالجو در این مصاحبه انقلاب اکتبر را کودتایی بر ضد دولت گرنسکی توصیف کرده که بلشویک ها به روسیه تحمیل کرده اند و علاوه بر آن طی همین مصاحبه ی چند دقیقه ای بر همه ی دستاوردهای صد سال تلاش و جستجوی همه اندیشه ورزان اجتماعی هم خط بطلان کشیده است؛ زیرا تلویحاً طبقات اجتماعی و مبارزه ی آنها، مواضع متفاوت این طبقات اجتماعی به علت منافع متفاوت آنان، نظریه ی انقلاب اجتماعی و نقش قهر در تاریخ را هم زیر سوال برده است. او می گوید: «… تصور می کنم شکست نهایی انقلاب اکتبر به ما نشان می دهد که بهترین شیوه ی گذار از وضعیت غیردموکراتیک در منظر چپ عبارت باشد از تلاش برای گذار دموکراتیک حتی المقدور مسالمت آمیز با تکیه بر تقویت جنبش های مردمی و ائتلاف شان با یکدیگر و نیم نگاهی به فرصت های سیاسی حاصل از شکاف در طبقه ی سیاسی حاکم».

این ها مسائل ریشه دار و مفصلی است که نمی توان در یک مصاحبه ی چند دقیقه ای و بدون تحلیل و استدلال و بدون بررسی تجارب عملی و نظریه هایی که در عرصه ی اندیشه ی اجتماعی و تاریخ در پس آن ها قرار دارد، درباره ی آنها «فتوا» داد و از این رو نمی توان در این فرصت مختصر هم راجع به همه آنها بحث کرد. از این رو من خواهم کوشید اینجا در حد ممکن راجع به «کودتای بلشویک ها» و روابط طبقات در انقلاب روسیه چند نکته را مطرح کنم.

از کودتا شروع کنیم: بهتر است ابتدا با مسائل شکلی آغاز کنیم. بعداً به ماهیت موضوع هم خواهیم پرداخت؛ زیرا به هر حال زبان ، وسیله ی تبادل فکر و تفهیم و تفاهم ما است. کلمات محول بر معانی عرفی مشخصی هستند و کار علم، دقیق تر ساختن معانی عرفی این کلمات و اصطلاحات و فراهم ساختن تعاریف حتی الامکان مشخص تری برای آنها است. از این رو گمان می کنم ابتدا باید پنداشتمان را از واژه ی کودتا روشن کنیم. کودتا از مفاهیمی است که در عصر انقلاب فرانسه ساخته و پرداخته شده است. شاید این اصطلاح اولین بار در مورد کودتای ۱٨ برومر ۱۷۹۹ ناپلئون بناپارت به کار رفته باشد؛ رویدادی که هوگو درباره ی آن گفته است «کودتا زره پوش و آسیب ناپذیر و جمهوری لخت و آسیب پذیر بود». به ساده ترین و کلی ترین بیان کودتا حرکتی ناگهانی از سوی بخشی یا جناحی از خود دستگاه قدرت علیه بخش یا جناح دیگر آن برای قبضه کردن قدرت از طرق و با وسایل غیرقانونی است و به این ترتیب دست کم سه ویژگی دارد:

۱-    اقدامی ناگهانی و فاقد آن زمینه های تدریجی و اجتماعی و اقتصادی قبلی است که در بطن جامعه برای یک دگرگونی اجتماعی فراهم و طی زمان انباشته می شود،

۲-    صرفاً دست به دست شدن قدرت است و از این رو فاقد آن آثار با آن دامنه و عمق تغییراتی است که یک انقلاب اجتماعی پس از پیروزی در روابط تولید و ساختار طبقاتی جامعه در برنامه خود دارد و معمولاً دنبال می کند؛

٣-    این جا به جایی قدرت در بالا صورت می گیرد، حرکتی از پایین وجود ندارد و توده مردم در آن دخالتی ندارند و مردم معمولاً پس از یک کودتا غافلگیر می شوند.

آیا انقلاب اکتبر مصداق چنین مفهومی است؟

اما به ماهیت موضوع بپردازیم: شخصاً گمان نمی کنم برای هیچ تحول اجتماعی در تاریخ بشر، تدارک عملی و نظری ریشه دارتر و طولانی تری از تدارک نظری و عملی انقلاب اکتبر صورت گرفته باشد: از لحاظ عملی دست کم از چهل سال پیش از این انقلاب، یعنی از زمان تشکیل اولین محافل و گروه های مارکسیستی در روسیه مقدمات عملی برای سرنگونی رژیم تزاری و مبارزه در راه سوسیالیسم در این کشور آغاز شده بود.

اتحادیه ی کارگران روسیه جنوبی در سال ۱٨۷۵ در اودسا، و اتحادیه ی کارگران شمال روسیه در سال ۱٨۷٨ در پترزبورگ تشکیل شد. پلخانوف گروه آزادی کار را در سال ۱٨٨٣ بنیان گذاری کرد و لنین خود در سال های نیمه دوم دهه ی ۱٨٨۰ فعالیت در دانشگاه غازان را آغاز کرد که کار به اخراج او از دانشگاه کشید. آنگاه فعالیت خود را در محفل مارکسیستی فدوسیف در غازان دنبال و سپس با آمدنش به سامارا ، محفل های مارکسیستی سامارا به دور او جمع شدند. آنگاه در سال ۱٨۹٣ با آمدن به پترزبورگ محفل های مارکسیستی فعال در این شهر را به دور هم جمع کرد و اتحادیه ی مبارزه برای آزادی طبقه ی کارگر را به وجود آورد که برای بهبود شرایط کار و تهییج سیاسی در میان توده های وسیع کارگری حول مسائل روزانه فعالیت می کرد. آنگاه به زندان افتاد که در آنجا نیز دست از مبارزه بر نداشت و همرزمان خویش را در بیرون از زندان راهنمایی می کرد. مقاله «درباره ی اعتصاب» و بیانیه «خطاب به حکومت تزاری» را در زندان نوشت و به خارج فرستاد و همچنین «طرح برنامه ی حزب» که آن را با شیر در بین سطرهای یک کتاب پزشکی نوشته و مخفیانه به خارج فرستاده بود از آثار این دوره ی زندان او است. سپس دوره ی تلاش های اتحادیه های مبارزه پترزبورگ، مسکو، کیف، یکاترینوسلاو برای تشکیل حزب واحد و تشکیل نخستین کنگره ی حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه می رسد. مبارزه علیه اکونومیست ها و انتشار «ایسکرا»، اعتصاب در کارخانه نظامی ابوخوف در ۱۹۰۱ و برخورد با پلیس تزاری و دستگیری و زندان و تبعید حدود ٨۰۰ کارگر این کارخانه، اعتصابات در باتوم و روستوف به رهبری سوسیال دموکرات ها در ۱۹۰۲، اعتصابات سال ۱۹۰٣ ماوراء قفقاز (باتوم، باکو، تفلیس) و در اکراین (اودسا، کیف، یکاترینوسلاو) و مبارزات دهقانی در اوکراین و نواحی ولگا، تشکیل کنگره دوم حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه در سال ۱۹۰٣ و مبارزه درون حزب با اکونومیست ها و اپورتونیست های دیگر و تصویب برنامه و آیین نامه حزب، اعتصابات پترزبورگ و تظاهرات کارگران در برابر کاخ زمستانی (۹ ژانویه ۱۹۰۵)، شورش در رزمنا و پوتیمکین، اعتصاب سیاسی سراسری روسیه در اکتبر ۱۹۰۵ و تأسیس شوراهای نمایندگان کارگران به عنوان دستاورد آن، قیام مسلحانه دسامبر که در هم شکسته شد، مبارزات حزب بلشویک با تجدیدنظر طلبی شایع در دوران ارتجاع استولی پین، رونق دوباره و تشدید فعالیت جنبش در سال های ۱۹۰۲ تا ۱۹۱۴ و تأسیس روزنامه ی پراودا، مبارزات بلشویک ها و لنین با اپورتونیسم بین الملل دوم که در جریان جنگ جهانی اول با امپریالیست ها همراهی و همکاری می کردند و برافراشتن پرچم صلح، انقلاب فوریه، در هم شکستن توطئه ژنرال کورنیلوف بر ضد انقلاب، و بالاخره قیام اکتبر و تشکیل حکومت شوروی فهرست فشرده ای از مبارزات چهل ساله طبقه ی کارگر روسیه و حزب آن همراه با دهقانان فقیر این کشور است که به انقلاب اکتبر ختم می شود. آیا اینها همه تاریخچه ی یک کودتا است؟ منظور از کودتایی که بر ضد دولت موقت صورت گرفته همین مبارزات چهل ساله است؟

برای این که روشن تر ببینیم و درک کنیم که لنین و بلشویک ها فقط در سال ۱۹۱۷ از خواب بیدار نشده بودند تا کودتا کنند و جنبشی که با انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ به پیروزی سیاسی می رسد از دهه ها پیش این هدف را در برابر خود قرار داده و در زمینه های نظری و عملی در راه رسیدن به آن مبارزه کرده است، بجا است فرازی از کتاب «چه باید کرد؟» لنین را که پانزده سال پیش از آن یعنی در سال ۱۹۰۲ نوشته شده است با هم بخوانیم: «ما باید به خاطر داشته باشیم که مبارزه با حکومت برای درخواست های جدا جدا و به دست آوردن امتیازات مجزا، تنها زد و خوردهای کوچک با دشمن و جنگ و گریزهای کوچکی است که در صفوف جلودار انجام می شود، ولی پیکار قطعی هنوز در پیش است. در مقابل ما دژ دشمن با تمام نیرویش قرار گرفته و از آنجا بارانی از خمپاره و گلوله بر ما فرو می ریزد که بهترین رزمندگان ما را از بین می برد. ما باید این دژ را تسخیر کنیم و هر گاه همه ی قوای پرولتاریای بیدار شده را با تمام قوای انقلابیون روس در یک حزب گرد آوریم که عناصر زنده و پاکدامن روسیه به سوی آن روی آور شوند، این دژ را تسخیر هم خواهیم کرد؛ و فقط آن زمان است که پیشگویی بزرگ پتر الکسیف، کارگر انقلابی روس تحقق می یابد: بازوی ورزیده ی میلیون ها مردم کارگر بلند خواهد شد و یوغ استبداد را که با سر نیزه ی سربازان محافظت می شود در هم خواهد شکست!»

به ترتیبی که گفته شد این میدانی بود که از چهل سال پیش کارگران و دهقانان روسیه در آن مبارزه کرده بودند و اکنون که مبارزات این چند دهه به ثمر می رسید، فرصت طلبان و لیبرال ها سر برداشته بودند و ضمن زد و بند با برخی عناصر رژیم تزاری می خواستند بر امواج خروشان مردم سوار شده و قدرت سیاسی را قبضه کنند. در این شرایط لنین و بلشویک ها چه باید می کردند؟ ترس لیبرال ها و فرصت طلبانی که اکنون با برخی عناصر رژیم تزاری همراه شده و دولت موقت تشکیل داده بودند از جنبش انقلابی و قدرت یافتن آن بیشتر از مخالفت آنان با زیاده روی های رژیم تزاری بود.

منشویک ها و اس ار هایی که اکنون در دولت موقت جمع شده بودند، نمایندگان همان گرایش های فرصت طلب به خرده بورژوایی بودند که لنین و بلشویک ها از بیست سال پیش مستمراً سرگرم مبارزه با آنان بودند. این مبارزه از سال ۱۹۱۷ آغاز نشده بود. در این مقطع آنان فرصت طلبانه می خواستند بر امواج خروشان طغیان مردم سوار شوند و پس از تحکیم قدرت خود بلشویک ها را سرکوب کنند. اما طبقه ی کارگر روسیه و حزب آن – حزب کمونیستی که لنین بنیان گذاری کرد – آن ها را خوب می شناختند. زیرا این حزب طی دهه های متمادی در مبارزه ای سخت و بی امان در دو جبهه رشد یافته و آب دیده شده بود: یکی مبارزه با اپورتونیسم راست، تجدید نظر طلبی و انحلال طلبی و دیگری مبارزه با اپورتونیسم چپ، جزم اندیشی و فرقه گرایی. اندیشه ی چپ نمی توانست بدون غلبه بر این موانع در مسیر تاریخی خود پیش برود، زیرا اگر هر یک از این دو غلبه می یافتند اندیشه ی اجتماعی و امر انقلاب را به بن بست می کشاندند. اما پرورژه ی اکتبر با این «سوسیالیسم های» خرده بورژوایی و «شوخی» های احزاب سوسیالیست خرده بورژوایی که در همین زمان در کشورهای اروپایی شاهد عملکرد آنها هستیم تفاوت ماهیتی داشت.

بازی لیبرال ها و فرصت طلبان در مقطع سرنگونی رژیم های استبدادی و جبار غالباً شبیه هم است. آنان از موضع نیم بند خود با استبداد مخالفت و با مردم همدلی نشان می دهند، اما ترسشان از قدرت یابی انقلابیون بیشتر است و معمولاً یا در همان مراحل اولیه از قطار پیاده می شوند و به قدرت حاکم می پیوندند، یا اگر شرایط و موازنه ی نیروها به آنان اجازه دهد برای متوقف ساختن و جلوگیری از گسترش و رادیکال تر شدن جنبش و طرح خواسته های بنیادی مردم، ضمن سازش با بخش هایی از رژیم گذشته نوعی دولت «دلال» تشکیل می دهند. و در هر حال بازی آنها در بالا، پشت درهای بسته، دور از چشم مردم جریان می یابد.

اما اتفاقاً نقش نیروهای انقلابی هم در این مقطع غالباً شبیه یکدیگر است. بازی آنها از پایین در جلو چشم مردم، در خیابان ها و میدان های مبارزه عملی با نیروهای رژیم خودکامه انجام می شود. در این گونه مقاطع اگر نیروهای مردمی فاقد سازمان و رهبری قابل و کارکشته باشند، سازشکاران پس از آنکه از نیروی آنان برای سرنگونی استبداد و به قدرت رسیدن خود استفاده کردند، آنان را نیز قلع و قمع خواهند کرد (مانند آنچه در خیزش های موسوم به بهار عربی اتفاق افتاد). اما اگر نیروهای انقلابی بلوغ سیاسی داشته باشند، اگر سازمان و رهبری آگاه و هشیار داشته باشند، مراقب اینگونه هم پیمانان نیمه راه و غیر صادق هستند و مانع فرصت طلبی و توطئه آنها می شوند.

«… هنگامی که بلشویک ها مبارزه ی مستقیم توده ی مردم را در خیابان ها رهبری می کردند، احزاب سازش کار یعنی منشویک ها و اس ار ها در شوراها کرسی های وکالت را اشغال می کردند و در آنجا اکثریت خود را تشکیل می دادند. چیزی که به این کار تا اندازه ای کمک می کرد، این بود که بیشتر لیدرهای حزب بلشویک در زندان ها یا در تبعیدگاه ها بودند (لنین در مهاجرت بود، استالین و اسوردلوف در سیبری تبعید بودند)، حال آنکه منشویک ها و اس ارها آزادانه در خیابان های پتروگراد گردش می کردند … ۲۷ فوریه (۱۲ مارس) سال ۱۹۱۷ نمایندگان لیبرال دومای دولتی با لیدرهای اس اری و منشویکی در پس پرده بند و بست کرده، کمیته ی موقتی دومای دولتی را به ریاست رودزیانکو رئیس دومای چهارم دولتی که یک نفر ملاک سلطنت طلب بود تشکیل دادند و پس از چند روز کمیته ی موقتی دومای دولتی و لیدرهای اس ار و منشویک کمیته ی اجرائیه ی شورای نمایندگان کارگران و سربازان، پنهانی از بلشویک ها درباره ی تشکیل حکومت جدید روسیه، یعنی حکومت موقتی بورژوازی به ریاست شاهزاده لوف که تزار نیکلای دوم پیش از تغییر رژیم ماه فوریه، او را برای نخست وزیری حکومت خود در نظر گرفته بود، با هم توافق حاصل کردند. میلیوکوف رئیس کادت ها، گوچکوف رئیس اکتوبریست ها و نمایندگان معروف دیگر طبقه ی سرمایه داران در حکومت موقتی داخل شدند و گرنسکی اس ار هم به عنوان نماینده ی «دموکراسی» وارد آن شد.

نتیجه این شد که لیدرهای اس ار و منشویک کمیته ی اجرائیه ی شورا، حاکمیت را به بورژوازی واگذار کردند و شورای نمایندگان کارگران و سربازان که بعداً از این موضوع خبردار شد، با وجود اعتراض بلشویک ها، با اکثریت خود عملیات لیدرهای اس ار و منشویک را تصویب کرد.

بدین منوال در روسیه دولت نوینی تشکیل شد که بنا به گفته ی لنین مرکب بود از نمایندگان «بورژوازی و ملاکین بورژوا شده». (۱)

آیا دکتر مالجو می داند که دولت موقت در روز دوم مارس ۱۹۱۷ محرمانه گوچکوف و شولگین را نزد تزار فرستاده بود و بورژوازی می خواست قدرت را به برادر تزار، یعنی به میخائیل رومانوف واگذار کند، اما وقتی که گوچکوف در میتینگ کارگران راه آهن نطق خود را با شعار «زنده باد امپراتور میخائیل» پایان داد، کارگران خواستار بازداشت و بازجویی گوچکوف شدند و با خشم شعار دادند «سگ زرد برادر شغال است»؟ (۲) دولت موقت که با وعده ی صلح به مردم بر سر کار آمده بود، جنگ خانمان برانداز امپریالیست ها با یکدیگر را ادامه داد و از همان آغاز نشان داد که مردم را فریب داده است. دکتر مالجو نمی داند یا فراموش کرده است که این حکومت موقت بود که ابتدا تظاهرات ماه ژوئیه کارگران، دهقانان و سربازان علیه ادامه ی جنگ را به خاک و خون کشید. منشویک ها و اس ارها بودند که همراه با ژنرال های گارد سفید به حزب بلشویک هجوم آوردند، ساختمان روزنامه ی پراودا را ویران و روزنامه های انقلابی را توقیف کردند. آیا می داند ابتدا این دولت موقت بود که دست به بازداشت وسیع بلشویک ها زد و روز هفتم ژوئیه دستور بازداشت لنین را هم صادر کرد؟ آیا او می داند آن کس که در مجلس مشورتی دولتی – که در ماه اوت از طرف دولت موقت برای بسیج نیروی بورژوازی و مالکین دعوت شده بود – فریاد می زد هرگونه اقدام انقلابی و از جمله اقدام دهقانان برای تصرف املاک مالکین را با «آهن و خون» در هم خواهم کوبید، گرنسکی اس ار، رئیس دولت موقت بود؟ آیا دکتر مالجو می داند ژنرال کورنیلوف برای سرکوب انقلاب با دولت موقت کنار آمده بود و آنان که توطئه کورنیلوف را برای راه انداختن حمام خون از کارگران، دهقانان و سربازان خنثی کردند همان بلشویک ها بودند؟ اما کسی که کورنیلوف و دنیکین را – که پس از خنثی شدن توطئه شان در بازداشت بودند – آزاد کرد، گرنسکی رئیس دولت موقت بود؟ آیا می داند فقط بلشویک ها و لنین نبودند که به زد و بندها و سازشکاریهای اس ارها و منشویک ها معترض بودند و این سیاست ها موجب تشتث در خود این احزاب و به وجود آمدن جناح چپی در صفوف خود آنها هم شده بود که با این سیاست ها مخالف بودند؟ مردم، نان، زمین و صلح می خواستند و دولت موقت برایشان جنگ و کشتار و سرکوب ارمغان آورده بود. آیا همین دولت موقت و «وعده ی مجلس موسسان» آن است که به تصور دکتر مالجو «به یمن نقش آفرینی توانمندانه تر اما محتاطانه تر آن اصول سوسیالیسم به ثمر می نشست»؟

آنچه گفته شد فهرست فشرده ای از مبارزات عملی و تدارک چهل ساله ای بود که برای انقلاب اکتبر صورت گرفته بود. اما سابقه ی تدارک نظری برای انقلاب سوسیالیستی – جریان اندیشه ای که لنین و بلشویک ها ادامه ی طبیعی و اصلی آن بودند – از این هم طولانی تر و ریشه دارتر است، زیرا این فعالیت نظری با روسیه یا لنین آغاز نشده است.

این پیشینه ی نظری از سده ی نوزدهم و با انتشار مانیفست کمونیست در سال ۱٨۴٨ در اروپا آغاز می شود. بدیهی است عدالت اجتماعی آرزوی دیرینه ی بشر بوده است. از هزاره ها و سده های پیش اندیشمندان برجسته ی بسیاری راجع به بی عدالتی های اجتماعی و استثمار انسان از انسان غور و تأمل کرده، این بی عدالتی ها را در سطح اخلاقی محکوم و طرح ها و توصیه هایی هم برای مبارزه با آنها پیشنهاد کرده اند. اما این به ویژه در دوره ی انحطاط و سقوط فئودالیسم و پیدایش نظام سرمایه داری است که بررسی پیرامون جامعه و کم و کیف تحولات آن دامنه و رونق بیشتری پیدا و به طور محسوس پیشرفت می کند. به ویژه از سده ی هژدهم میلادی به بعد، با رشد سرمایه داری، فریادهای عدالت خواهانه هم هر روز بلندتر و بحث ها در این باره داغ تر می شود. برخوردهای شدید اجتماعی و طبقاتی، شورش ها و انقلابات خونین، اندیشمندان اجتماعی را وا می دارد که به جامعه، منافع متضاد و بی عدالتی های موجود در آن، چگونگی تغییرات جامعه و نیرویی که در پشت حرکت و تحولات آن وجود دارد بیشتر بیندیشند. پرسش ها و مسائل بسیاری مطرح می شود اما هنوز پاسخ علمی یا راه حل اساسی و درستی برای آنها پیدا نشده است.

مثلاً آثار ماتریالیست های سده ی هژدهم، در پیشبرد مبارزه ی بورژوازی آن روزگار – که به عنوان یک نیروی بالنده ی تاریخی علیه نظام فئودالی و ارتجاع کلیسا مبارزه می کرد – و در رشد و تکامل اندیشه اجتماعی و مبارزه با خرافات قرون وسطایی، نقش اساسی داشت. لنین می نویسد: «در تمامی طول تاریخ جدید اروپا و به ویژه در پایان سده ی هژدهم در فرانسه، که در آنجا مبارزه ی مصممانه و قاطعی در نهادها و اندیشه ها، علیه همه ی انواع مهملات قرون وسطائئ و علیه زمین بردگی به انجام رسید، ماتریالیسم نشان داد تنها فلسفه ای است که از انسجام درونی و همسازی اجزاء خود با یکدیگر برخوردار و با همه ی آموزه های علوم طبیعی صادقانه همراه، و با خرافات، لفاظی های ریاکارانه و امثال اینها دشمن است.» (٣) با این حال، همین ماتریالیسم تنها در برخورد با پدیده های طبیعی ماتریالیست بود، اما برخورد آن با پدیده های اجتماعی هنوز ایدآلیستی بود و حاکمیت خرد و پیشرفت آن را مبنای پیشرفت جامعه می پنداشت.

یا در بریتانیا، اندیشمندان اقتصادی این کشور – ویلیام پتی، آدام اسمیت و دیوید ریکاردو- توجه خود را بر مطالعه ی فعالیت های مادی و تولیدی افراد جامعه متمرکز ساخته و در شناخت نظام سرمایه داری پیشرفت های مهمی حاصل کرده بودند. پتی در ۱۶۶۲ اعلام کرد که ارزش کالاها از روی کاری که صرف تولید آنها شده تعیین می شود، اسمیت سود را حاصل کار پرداخت نشده ی کارگران مزد بگیر اعلام کرد و ریکاردو نظریه ی ارزش ویلیام پتی را گسترش داد اما، این اقتصاددانان نظرات خود را در شرایطی مطرح ساخته و بر روی آنها کار کرده بودند که هنوز راجع به جریان های طبقاتی که بر جامعه ی سرمایه داری استیلا دارند آگاهی جدی و واقعی وجود نداشت. ریکاردو همانگونه که مارکس می نویسد: «تضاد بین منافع طبقاتی مختلف، یعنی تضاد بین دستمزد و سود و تضاد بین سود و رانت ارضی را نقطه ی آغاز بررسی های خود قرار داد. لیکن با ساده لوحی تمام، این تضادها را یک قانون اجتماعی ناشی از طبیعت تصور کرد. و نتیجه این شد که دانش اقتصاد بورژوائی با اتخاذ این پنداشت به عنوان نقطه ی عزیمت خود، به مرزهایی رسید که دیگر فراتر از آنها نمی توانست برود.»(۴)

این اقتصاددانان هم مانند دیگر اندیشمندان پیش از مارکس هر جا در مسیر بررسی های خود به مانع بر می خوردند و قادر نبودند در تحلیل جلوتر بروند، وضع موجود را نتیجه ی قوانین طبیعی، ذاتی و غیر قابل تغییر اعلام کرده و آن را ناشی از سرشت انسان می دانستند و متوقف می شدند.

در زمینه ای دیگر، مورخان فرانسوی دوره ی بازگشت سلطنت در فرانسه، مین یه، تیِری وگیزو با تأمل در نبردهای بزرگ عصر انقلاب فرانسه، به وجود طبقات اجتماعی مختلف در جامعه و مبارزه ی آنان با یکدیگر پی برده بودند و نشان دادند رویدادهای تاریخی آن دوره نتیجه ی مبارزات طبقات اجتماعی با یکدیگر است، اما می گفتند که با استقرار نظام بورژوایی جدید، مبارزه ی طبقاتی به پایان رسیده است. آنان وجود و جریان مبارزه ی طبقاتی را تشخیص داده بودند، اما در همان نقطه متوقف شده و تصور می کردند با پیروزی بورژوازی بر نظام کهن این جریان پایان یافته است و آنچه پس از این پیروزی پدید آمده وضعیت طبیعی امور است. بورژوازی در همه ی زمینه ها مدعی بود که نظام سرمایه داری با «اقتضائات خرد ازلی و ابدی» و با «فطرت انسانی» سازگار و منطبق و بنابراین نظام طبیعی و پایان تاریخ است.

یا از سویی دیگر، سوسیالیست های تخیلی وجود فواصل طبقاتی و بهره کشی اقلیتی از اکثریت جامعه را می شناختند و آن را نقد می کردند، اما به این دریافت نرسیده بودند که اساس و مبنای تکامل اجتماعی تولید است و دلایل آن را باید در این عرصه جستجو کرد. آنها تصور می کردند نهایتاً آن سازمان اجتماعی که برای رشد و شکوفایی همه ی استعدادهای انسانی مطلوبترین و مناسب ترین است وسن سیمون آن را عصر طلایی می نامید، نهایتاً با اعتلای خرد انسانی پدید خواهد آمد. شعار «از هر کس به اندازه ی توانایی اش، و به هر کس به اندازه ی کارش» را پیروان سن سیمون در توصیف جامعه ی آرمانی خود طرح کردند. فوریه می گفت ضروری است نظامی که در آن ثروت و خوشبختی عده ای در گرو فقر و فلاکت دیگران است، از بین برود؛ او از تمدن بورژوائی و تناقضات آن انتقاد می کرد، اما چون این سوسیالیست ها نظام سرمایه داری را کالبد شکافی و تحلیل نکرده بودند، علل این تفاوت ها و تناقضات را نمی شناختند و نمی توانستند روش و برنامه ی مشخص و قابل قبولی را برای تحقق جامعه ی آرمانی خود ارائه کنند و تصور می کردند می توان از طریق ترویج اندیشه های سوسیالیستی طبقات اجتماعی را با هم آشتی داد و سوسیالیسم آنها بدون هیچ گونه مبارزه ی سیاسی در بطن نظام سرمایه داری تکوین و تکامل خواهد یافت. مارکس و انگلس در مانیفیست اعلام می کنند «نظام های تخیلی مطرح شده به وسیله ی سن سیمون، فوریه، اون و دیگران، تصویری تخیلی از جامعه ی آینده بود».

باز هم از سویی دیگر تفکر فلسفی در آلمان، هگل و فوئر باخ و پیروان آنها، هم به طور جدی با مسئله ی چگونگی تحول و تکامل جامعه درگیر بودند. هگل با نقد جدی نظرات پپشینیانی که تکامل را یک روند خطی و مستقیم تصور می کردند و با پروراندن مفهوم تکامل و روش دیالکتیک، در راه ساخت و پرداخت نظریه ی تکامل اجتماعی گام های اساسی به پیش برداشت. فوریه قبلاً در این زمینه تلاشی کرده بود اما به نتیجه نرسیده بود. هگل با جمع بندی بسیاری از اندیشه های متفکرین برجسته ی گذشته، مفاهیم حرکت درونی پدیده ها در نتیجه ی تضاد، پدید آمدن نو و از میان رفتن کهنه، و روند صعود از پایین تر به بالاتر و بغرنج تر را تشریح کرد و تکامل بخشید. با این حال اما او هم تحلیل خود را نه در عرصه ی جامعه و برای جامعه، بلکه فقط در عرصه ی ذهن و بر اساس انگاره ی «روح مطلق» ارائه کرده بود که هیچ توضیح عینی و واقعی راجع به روابط جاری جامعه ی سرمایه داری موجود به دست نمی داد. او از منشاء این حرکت خود-تکاملی در جامعه، یعنی تولید و رشد بی وقفه ی آن و تأثیر آن بر سایر جنبه های روبنایی زندگی اجتماعی غافل بود و مفهوم «روح مطلق» را جایگزین محرک عینی و زمینی حرکت جامعه و تاریخ کرده بود.

پیش از مارکس و انگلس از سوی هگلی های چپ مانند روگه و هس نیز کوشش های متعددی برای تلفیق سوسیالیسم تخیلی فرانسه با فلسفه ی هگل – به امید به وجود آمدن یک جهان بینی تازه، جامع و کارآمد – به عمل آمده بود. روگه معتقد بود که فلسفه ی آلمان «تا زمانی که در پاریس به عمل در نیاید و با روحیه ی فرانسوی در نیامیزد، تبدیل به یک نیروی درخور نخواهد شد». (۵) اما التقاط مکانیکی این دو کاملاً بی ثمر بود.

به ترتیبی که بیان شد تلاش های جداگانه و متعددی که برای شناخت چند و چون جنبه های گوناگون حرکت و تکامل جامعه و تدوین یک نظریه علمی تکامل اجتماعی تا آن زمان به عمل آمده بود، به دلیل غلبه ی نگرش ایدآلیستی گذشته و فقدان شناخت کافی از نظام اقتصادی و زیربنایی جامعه، در نیمه راه گرفتار توهماتی چون «رشد تدریجی و تحول خود بخودی جامعه»، «روح مطلق»، «خرد ازلی و ابدی»، «اقتضای قوانین طبیعت»، «فطرت انسانی» و مانند این ها شده و نتوانسته بود تحلیل خود را جلوتر ببرد و غالباً عقیم مانده با توسل به این دستاویز های گنگ و کشدار نقطه ی پایانی بر کار خود گذارده بود.

مارکس و انگلس که عمیق ترین شناخت را از دستاوردهای پیشرفته ترین اندیشه ورزان اجتماعی پیش از خود و زمان خود – تفکر فلسفی و سیاسی آلمان و فرانسه، اندیشه ی اقتصادی بریتانیا – داشتند، این میراث را نقادانه بررسی، نقاط ضعف آنها را افشا کرده و با عبور از موانع و حل مسائل پیشینیان، یافته های خود را با تجارب عملی مبارزات طبقات انقلابی فرانسه، بریتانیا و آلمان (کشورهای اصلی و عمده ی سرمایه داری آن زمان) محک زدند و نتیجه گیری های خود را به شکلی نو به ضابطه در آوردند. لنین می نویسد: «نبوغ مارکس دقیقاً در این است که او پاسخ پرسش هایی را که تا آن زمان از سوی پیشرفته ترین ذهن های بشریت مطرح شده بود، یافته و ارائه کرده است.» (۶)

اما همزمان با این تلاش های نظری، اکنون در عرصه ی واقعی و عملی هم طبقه ی کارگر به تدریج بیدار می شد، در صحنه تاریخ سر بلند می کرد و با آگاه شدن از موجودیت خود به عنوان طبقه ای که در آستانه ی یک مبارزه ی قطعی در شرایط تاریخی پیچیده ای قرار گرفته است، در جستجوی راه رهایی خود بود و با تشکیل اتحادیه ی ملی چارتیست های انگلستان در ۱٨۴۰، تشکیل انجمن های مخفی گوناگون برانداز در فرانسه که ادامه ی سنت تاریخی جنبش «توطئه برابری خواهان» بابوف بود، تشکیل «اتحادیه عدالت» که عمدتاً از آلمانی ها تشکیل می شد و شبکه ی پیچیده و شاخه هایی در بقیه ی کشورهای اروپایی داشت و تشکل های دیگری از همین گونه و همچنین با طوفان هایی که از نیمه ی اول سده ی نوزدهم آغاز شده بود، قیام کارگران پاریس در ۱٨۴٨، اعتصابات و نبردهای گوناگون طبقاتی و بر پا ساختن باریکادهای خیابانی، از پیدایش و حضور عینی خود در عرصه ی تاریخ خبر می داد. بورژوازی متوجه این خطر شده بود که اگر نیروی اجتماعی عظیم زحمتکشان که بیدار شده بود، صاحب یک نظریه ی انقلابی مستقل شود، اگر سازماندهی و رهبری شود، چه نیروی بنیان کنی است. از این رو چه در عرصه ی نظری و چه در زمینه ی سازماندهی و رهبری، مقابله با این جنبش را آغاز کرد. انواع و اقسام «شبه نظریه» ها را در زمینه های مختلف فلسفی، سیاسی و اقتصادی در بوق کردند، انواع و اقسام پیامبران قلابی را در این زمینه ها تراشیدند و همه ی امکانات خود را برای مطرح کردن آنها به کار گرفتند. در زمینه ی سازمانی نیز همه تلاش خود را برای تحلیل بردن طبقه کارگر در مقوله ی عمومی «مردم» و نفی ضرورت تشکیل یک حزب مستقل و ویژه ی طبقه ی کارگر به کار بردند. بورژوا لیبرال ها که به دنبال گسترش نفوذ و حفظ سلطه ی خود بر طبقه ی کارگر و رام کردن آن بودند و گرایش های گوناگون خرده بورژوائی که به دنبال تحلیل بردن طبقه ی کارگر در توده ی «مردم» بودند، انواع و اقسام نسخه ها را برای آن می پیچیدند و تلاش داشتند با سراب های فریبنده ی گوناگون، طبقه ی کارگر را به دام اندازند و آن را از وحدت و مبارزه ی اصولی منحرف و منصرف کنند. توجه به این زمینه ها برای شناخت ماهیت گرایش های لیبرالی و اپورتونیسم خرده بورژوایی که بعداً در جریان انقلاب روسیه آفتابی می شود، ضروری است.

گرایش های خرده بورژوائی عمدتاً در دو جهت حرکت می کند، اصلاح طلبی و انقلابی گری. اما اصلاح طلبی و انقلابی گری خرده بورژوائی، هر دو از جهت درونی همجنس یکدیگرند و این موضوع در جنبش طبقه ی کارگر در نقاط عطف تاریخ آن روشن تر از همیشه دیده می شود. لنین می نویسد: «هر چرخش مشخصی در تاریخ موجب تغییری در شکل تردید و تذبذب خرده بورژوائی می شود که همیشه در جوار طبقه ی کارگر جریان دارد و به درجات متفاوت در میان کارگران نفوذ می کند. این تذبذب در دو «خط اصلی» جریان می یابد: یکی رفورمیسم خرده بورژوائی، یعنی فرومایگی و چاکر منشی در برابر بورژوازی که در پوششی از لفاظی های احساساتی دموکراتیک و ‹سوسیال› دموکراتیک و آرزوهای احمقانه پوشانده شده است؛ دیگری انقلابی گری خرده بورژوائی – که در حرف تهدید، هوچی گری و لاف زنی، اما در عمل صرفاً یک حباب تو خالی از تفرقه، تجزیه، تخریب و بی عقلی است – این تذبذب به طور اجتناب ناپذیر تا زمانی که ریشه ی اصلی سرمایه داری کنده نشده است، وجود خواهد داشت.» (۷)

خطر نفوذ این هر دو جریان در جنبش طبقه ی کارگر همیشه وجود دارد و یکی از دلایل اصلی این که طبقه ی کارگر به یک سازمان سیاسی و حزب فراگیر کارگری مستقل و ویژه خود نیاز دارد، مقابله با همین خطر است. از طرف دیگر دلیل اصلی این که اپورتونیست ها هم رسیدن به سوسیالیسم بدون نیاز به حزب را تبلیغ می کنند، همین است.

این تلاش های بورژوازی لیبرال و اپورتونیست های خرده بورژوائی در دوره ای به توفیق نسبی هم رسید. در فاصله ی بین سرکوب خونین کمون پاریس در ۱٨۷۱ و انقلاب ۱۹۰۵ روسیه، و به ویژه در فاصله ی بین خاموشی فردریک انگلس و انقلاب ۱۹۰۵ روسیه، جنبش انقلابی دچار یک افول نسبی است و بازار شبه نظریه های لیبرالی و اپورتونیستی داغ می شود. ورنر زومبارت، استاد بورژوائی دانشگاه در آلمان، با خرسندی خاطر، وضعیت اندیشه ی اجتماعی و جنبش اجتماعی را در سال های آخر سده ی نوزدهم و آغاز سده ی بیستم به این شرح توصیف می کند: «جنبش اجتماعی، بالاتر از هر چیز، اگر بخواهیم محض رعایت اختصار یک بار دیگر یک اصطلاح خیلی معروف را به کار برم، باید بگویم اِ ولوسیونیست (پیرو تکامل تدریجی) شده است: – و من فکر می کنم این نکته مهمترین و معنی دارترین جنبه ی تمامی این دگرگونی است – انقلابی گری، یعنی این اندیشه که انقلاب را می توان عملی ساخت، و تا این زمان حاکمیت بلامعارض داشته بود، اصولاً کنار گذارده شده بود. اکنون که وابستگی جنبش اجتماعی به رشد و تکامل اقتصادی، و در نتیجه وابستگی اقتصادی هر گونه انقلابی درک شده بود، یقیناً توده های مردم تسلیم و تسخیر حس اعتمادی می شدند حاکی از این که ‹رهایی› آنان باید به صورت یک ‹ضرورت طبیعی› از راه برسد، اما از سوی دیگر با توجه به این تحول، هر گونه اصرار بر رسیدن به رهایی از طریق شورش و نبردهای خیابانی سرکوب شده بود.» (٨) زومبارت اضافه می کند که گرایش انقلابی فقط در بین آنارشیست ها و «پوچیست ها» باقی مانده است… و البته بسیاری از نظریه پردازان بین الملل دوم هم با این استاد دانشگاه بورژوائی همدل و هم عقیده بودند.

این وضع دو نتیجه در دو جهت متفاوت داشت: از یک سو مطلق کردن نظریه ی «رشد تدریجی» سرمایه داری و جریان خود به خود تکامل تاریخ، به معنای نفی اهمیت و نقش فعالیت آگاهانه ی انسان و خاموش کردن و به تعطیل کشاندن فعالیت انقلابی و تحول اجتماعی بود و از سوی دیگر با منفعل شدن بدنه ی اصلی و موثر نیروهای انقلابی، آنارشیست ها و ماجراجویانی مدعی انحصاری فعالیت انقلابی می شدند که هدف مشخص و برنامه ی بلند مدتی نداشتند و به این ترتیب با تجزیه ی نیروهای انقلابی عملاً موجبات هرز رفتن و خنثی شدن کل نیروی آنان فراهم می شد. آسیب هر دوی این کلیشه ها، به ویژه در زمانی که نیروی اجتماعی عظیم طبقه کارگر در روسیه داشت بیدار می شد و حرکت خود را برای در هم شکستن نظام کهن و ایجاد یک نظام تازه آغاز می کرد، از هر زمان دیگری بیشتر بود. اما انقلاب ۱۹۰۵ روسیه چشم ها را باز کرد و بر موهومات اپورتونیستی که دهه ها بود در سطح جنبش بین المللی طبقه ی کارگر رواج یافته بود، داغ باطل زد.

بین دو جریان خرده بورژوائی که در بالا به آن ها اشاره شد، اپورتونیست های بین الملل دوم دست بالا را داشتند. از اینان برخی با تکرار موهومات سوسیالیست های تخیلی گذشته مدعی بودند که سوسیالیسم آنها بدون مبارزه ی سیاسی درون نظام سرمایه دای رشد و تکامل خواهد یافت و برخی دیگر با دنباله روی از امثال لوئی بلان با حرارت از آشتی میان بورژوازی و طبقه ی کارگر دفاع می کردند.

سن سیمون و فوریه، علی رغم آرمان های انسانی شان دچار این توهم بودند که سرانجام ثروتمندان متقاعد خواهند شد که ثروت های خود را برای ایجاد یک نظام تازه ی سوسیالیستی که به سود همگان باشد، هبه کنند؛ اما پیروانشان از این هم فراتر رفته و آشتی طبقات را برای حفظ وضع موجود پیش کشیدند. نام لویی بلان، سوسیالیست تخیلی نیمه ی سده ی نوزدهم فرانسه در تاریخ به عنوان مدافع پر حرارت آشتی بین بورژوازی و پرولتاریا ثبت شده است. سال ها بعد لنین ضمن حمله به منشویک های روسیه آنها را مدافعان «آیین لویی بلان» می نامید. اظهارات دکتر مالجو انسان را بی اختیار به یاد مرحوم «لویی بلان» می اندازد.

به هر حال، مباحث نظری جنبش بین المللی طبقه ی کارگر در سال های دهه ی هشتاد سده ی نوزدهم به روسیه می رسد و انبوهی از متفکرین روس به اشاعه ی آموزش های انقلابی مارکس و انگلس می پردازند. همانطور که پیش تر اشاره شد، در سال های پایانی سده ی نوزدهم و آغاز سده ی بیستم، پس از مرگ فردریک انگلس و تا پیش از انقلاب ۱۹۰۵ روسیه، بین الملل دوم در نتیجه ی نفوذ کلیشه های بورژوائی و نفوذ ایدئولوژیک بورژوازی به سراشیب اپورتونیسم و تجدیدنظر طلبی غلطیده بود که در واقع ریشه ی اصلی بسیاری از گرایش های بورژوائی یا اپورتونیستی که بعداً در جریان انقلاب روسیه آفتابی شد و بخش قابل توجهی از نیرو و تلاش بلشویک ها هم صرف مبارزه با آنها شد هم به همین دوره بر می گردد.

مبارزات لنین و بلشویک ها علیه نظرات نارودنیک ها، اکونومیست ها، اس ارها و «مارکسیست» های علنی یعنی روشنفکران بورژوایی و خرده بورژوائی که در لباس مارکسیسم درآمده و با استفاده از امکانات علنی تزاری، به اسم مارکسیسم تبعیت از بورژوازی را تبلیغ می کردند و همه ی اپورتونیست های دیگر چپ و راست که شرح آنها مثنوی هفتاد من کاغذ می شود هم دنباله و آخرین بخش تدارک نظری انقلاب اکتبر است. کافی است فقط از اخلال آثار مکتوب لنین که مجموعه ی آن بالغ بر ۴۵ جلد است کسی این تاریخچه را پیگیری کند تا تصویری از تلاش عظیم نظری که او و بلشویک ها در تدارک انقلاب اکتبر به عمل آورده اند به دست آورد و بفهمد که قرار دادن یک چنین انقلابی بزرگی و یک چنین جنبش ریشه داری در تراز امثال گرنسکی و شرکای او در دولت موقت چه کار سخیفی است.

دکتر مالجو می گوید اگر گرنسکی و حکومت موقت بر سر کار مانده بودند چه بسا چنین و چنان می کردند «تا اصول سوسیالیستی به ثمر بنشیند». من می گویم این نیازی به کشف و شهود ندارد که بفهمیم اگر آنان مانده بودند چه می کردند. اگر گرنسکی و دولت موقت او از میان رفته است، برادران اروپایی آنها باقی مانده اند و امروز کارنامه شان پیش روی ما است. گرنسکی و دولت موقت هم اگر مانده بودند مالاً از آنها چیزی نظیر حزب سوسیالیست فرانسه یا حزب کارگر بریتانیا از کار در می آمد، همانطوری که این ها «اصول سوسیالیستی را به ثمر نشانده اند!». آیا دکتر مالجو جداً فکر می کند گرنسکی و دولت موقت او واقعاً توانایی هدایت کشتی طوفان زده ی روسیه را در آن شرایط داشتند؟ او خود در جای دیگری از این مصاحبه می گوید: «…با این حال روسیه ی زمان انقلاب نیز خاک حاصلخیزی بود برای به وجود آمدن این نوع قدرت غیردموکراتیک. روسیه ی وقت انگار آتش فشان فعالی از انواع بغض ها و نفرت ها و کینه هایی بود که از بطن و متن اجتماع بر می خاست. این آتش فشان را بلشویک ها شکل نداده بودند. اما بلشویک ها بودند که آن را در خدمت تسخیر انحصارطلبانه ی قدرت قرار دادند…». از لحن و زبان و موضع منفی مالجو نسبت به موضوع که بگذریم، در این پاراگراف واقعیتی هست: این آتش فشان فعالِ انواع بغض ها و نفرت ها و کینه ها را رژیم تزاری طی گذشته ای طولانی ایجاد کرده بود. بله، بلشویک ها این آتش فشان را شکل نداده بودند، بلشویک ها بخشی از خود این آتش فشان بودند و از این رو آن را می شناختند و قادر به مهار آن بودند. رژیم تزاری باد کاشته بود و اکنون طوفان درو می کرد. اکنون دیگر گوشی بدهکار گرنسکی و اصلاح طلبان و آشتی جویان دیگر نبود. آنها دهه ها دیر از خواب بیدار شده بودند، دهه ها پیش باید دولت موقت تشکیل می دادند و درصدد «اصلاحات دموکراتیک» بر می آمدند. مالجو در جای دیگری در این مصاحبه از «قانون شکنی های کمیته ی انقلابی نظامی» و بلشویک ها صحبت می کند! گویی هنوز نمی داند انقلاب، درهم شکستن نظمی است که طبقات صاحب امتیاز در قالب همین قانون ها به مردم تحمیل کرده اند.

طبقات گوناگون اجتماعی، در برابر یک نظام اجتماعی و سیاسی واحد مواضع و نگاه های متفاوت دارند. این امری طبیعی است، زیرا منافع متفاوتی دارند و این نیز طبیعی است که هر طبقه ی اجتماعی به دنبال تأمین و حفظ منافع خود باشد و رهبران سیاسی و سخنگویان احزاب و جریان های سیاسی مختلف هم هر یک نماینده ی یکی از این طبقات اجتماعی یا بخش هایی از آن و مدافع و بیان کننده ی منافع و مواضع آنها باشند. اینها از بدیهی ترین واقعیات جامعه شناسی سیاسی است. ادامه ی منطقی این واقعیات هم این است که هر طبقه ی اجتماعی برای حفظ و تأمین منافع خود به دنبال تحمیل سیاست های خود و سرکردگی خود بر طبقات دیگر باشد. تا این نکته ی بدیهی اما مهم را به خوبی درنیابیم، به ماهیت و دلایل مواضع متفاوت احزاب گوناگون و مبارزات آنها با یکدیگر در جریان تحولات اجتماعی پی نخواهیم برد. در یک جامعه طبقاتی سیاست واحدی وجود ندارد که تأمین کننده ی منافع همه ی طبقات باشد. این یک فریب کهنه و سوخته است.

اما لنین و بلشویک ها در برابر سرمایه داری که خواهان سلطه ی خود بود و کارگران و دهقانان را سرکوب می کرد و در برابر خرده بورژوازی که حالا بخش های بالایی آن دست در دست سرمایه داران گذارده و دولت موقت را تشکیل داده بودند به نظر شما چه باید می کردند؟ آیا باید می ایستادند تا مثل ۱۹۰۵ (اما این بار نه حکومت تزاری، بلکه دولت موقت) از آنان حمام خون به راه اندازد؟ آقای مالجو باید به یاد داشته باشد که دولت موقت که وعده ی مجلس موسسان داده بود، این وعده را هم داده بود که «هرگونه اقدام انقلابی و از جمله هر گونه اقدام دهقانان برای تصرف املاک ملاکان را با ‹ آهن و خون› در هم بکوبد»، و مردم با توجه به پیشینه ی این دولت موقت در سرکوبی های ماه ژوئیه، وعده ی دوم آن را بیشتر باور می کردند!

اما لنین و حزب بلشویک هم مرد این میدان بودند. درست بر خلاف آنچه دکتر مالجو می گوید، لنین در همان حساس ترین روزها اعلام کرد اگر ما بلشویک ها در تشخیص آن لحظه ی حساس و تعیین کننده ی تاریخی که باید وارد عمل شد به وظیفه ی انقلابی خود عمل نکنیم، همه ی امکانات پیروزی مردم از دست خواهد رفت و تاریخ در آینده ما را نخواهد بخشید.

اما شاهکار منطق و استدلال مالجو در این مصاحبه آنجایی است که او همه ی رویدادهای بزرگی که طی یک دوره ی هفتاد ساله پس از انقلاب اکتبر روی داده و در شکل گیری تاریخ سده ی بیستم جهان و از جمله اتحاد شوروی تأثیر قاطع داشته (آنتانت، جنگ جهانی دوم، بحران های اقتصادی جهان، و حکومت شوروی پس از لنین و…) همه را نادیده می گیرد و با یک پرش بلند هفتاد ساله فروپاشی شوروی را مستقیماً به دوره ی کوتاه چند ساله ای وصله می زند که لنین پس از انقلاب در عرصه ی سیاست شوروی فعال بود. او می گوید: «عملکرد بلشویک ها در سپهر سیاسی طی حد فاصل انقلاب اکتبر و خروج نسبی لنین از عرصه ی سیاست» شرط کافی برای ناکارایی اقتصادی و نهایتاً فروپاشی سیاسی بود. نتیجه ی منطقی که از این گفته به دست می آید این است که ناکارایی اقتصادی که از همان ابتدای انقلاب اکتبر شروع شده، ادامه یافته و بی وقفه تشدید شده تا در نهایت به فروپاشی اتحاد شوروی انجامیده باشد! به این ترتیب همه ی دستاوردهای اقتصادی اتحاد شوروی پس از انقلاب اکتبر و پیش از فروپاشی آن هم خواب و خیال بوده است.

صرف نظر از نتیجه گیری که او در پایان بحث خود می کند، مگر می توان آن همه دستاوردهای اقتصادی این هفتاد ساله – یعنی ایجاد آن شالوده ی صنعتی اتحاد شوروی، ترمیم خرابی ها و آسیب های دو جنگ جهانی، مقاومت قهرمانانه ی این کشور در جنگ دوم که علاوه بر خود شوروی اروپای «دموکراتیک» و ذلیل آن روزها را هم که امروز این قضاوت ها از آنجا صادر می شود، از اسارت نازیسم رهایی بخشید – را نادیده گرفت؟

من در عجبم چگونه مالجو حاضر شده است حیثیت علمی خود را خرج چنین اظهارات سست و سخیفی کند. مثل این است که جنایات ایالات متحده در ویتنام یا قتل عام این کشور در اندونزی را مستقیماً به توماس جفرسون یا جرج واشنگتن نسبت دهیم یا روسو، دانتون و روبسپیر را مسئول استعمار فرانسه در افریقا قلمداد کنیم.

و کلام آخر اینکه آرمان تابناک اکتبر شکست نخورده و امروز ضرورت آن بیشتر و نیرومندتر از هر زمان دیگری احساس می شود و فروپاشی اتحاد شوروی به عنوان اولین تجربه ی بشریت در راه دستیابی به خواسته ی دیرینه ی خود، به معنای تعطیل مبارزه برای رسیدن به جامعه ای نیست که در آن انسان ها آزاد و برابر و فارغ از استثمار در کنار یکدیگر زندگی کنند.

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است.

ناصر زرافشان
۱۶ آذر ۱٣۹۶

پی‌نوشتها:

۱: تاریخ حزب کمونیست اتحاد شوروی صص ۲۹۱-۲۹۰

۲: تاریخ حزب کمونیست اتحاد شوروی ص ۲۹۶

٣: V.I. Lenin, Collected Works, Vol.۱۹,p.۲۴

در مقاله ی سه منبع و سه جزء مارکسیسم

۴:   مارکس، سرمایه، جلد ۱،صفحه ۱۷ (انگلیسی) پی گفتار برای چاپ دوم

۵: Auguste cornu, Karl Marx and Friedrich Engels, Leben und Werk,Erster Band, ۱٨۱٨- ۱٨۴۴. Aufbau- verlag, Berlin,۱۹۵۴ .S .۴۵۵

به نقل از فرانتسوف، جامعه شناسی و فلسفه. ص ۹٨ (انگلیسی)

۶: V,I.Lenin.Collected Works .vol ۱۹.p.۲۷
در مقاله و سه منبع و سه جزء مارکسیسم

۷: VILenin. Collected Works .Vol ٣٣.p.۲۱
در مقاله ی اوقات جدید و خطاهای قدیم در پوششی تازه

٨: Werner Sombart, Friedrich Engels (۱٨۲۰-۱٨۹۵). Ein Blatt zur Entwickungsgeschichte des Sozialismus, Berlin, ۱٨۹۵. S. ۲۶-۲۷.

سرچشمه: سایت شخصی دکتر ناصر زرافشان