«سوسیال‌رفرمیسم متأخر» و شیفتگی برخی «توده‌ای‌ها»!

تارنگاشت عدالت
۵ آذر ۱۳۹۶

 

 

در ایالات متحده آمریکا «چپ ضدکمونیست» یا «چپ ضدکمونیسم حزبی» همچنان بر گفتمان روشنفکری مسلط است. این چپ به دلايل گوناگون- اپورتونیسم، دنبال کردن شغل، انکار آگاهانه (یا نشناختن) قانون‌مندی‌های حقیقی سرمایه‌داری و امپریالیسم، راحتی و آرامش نقد «مجاز»- تز یازدهم مارکس را که می‌گوید «فلاسفه فقط به شیوه‌های گوناگون جهان را تعبیرکرده اند، اما سخن بر سر تغییر آن است» واژگون ساخته و با لفاظی‌ها و قلم‌فرسایی‌های روشنفکرانه خود می‌گوید «انقلابیون فقط به شیوه‌های گوناگون جهان را تغییر داده اند، اما سخن بر سر تعبیر آن است!»

«چپ ضدکمونیست» در سنگرهای استادی دانشگاه‌ها و جبهه‌های نقد «مُجاز» قهرمانان خود را دارد: جیوانی آریگی، جاناتان شل، آنتونیو نگری، جاش لوین، دیوید هاروی، روبین بلاک‌برن، ایستوان مزاروش، جان بلامی فاستر، ارنست مندل، آندره گورز، میشل لووی، امانوئل والرشتاین و غیره.

مایکل پارنتی در کتاب «سیاه‌‌جامگان و سرخ‌ها: فاشیسم منطقی و سرنگونی کمونیسم» ضمن بررسی پدیده چپ ضدکمونیست از جمله چنین می‌گوید:
«در ایالات متحده، طی بیش از صد سال، منافع حاکم به طور خستگی‌ناپذیری کمونیست‌‌ستیزی را در میان جمعیت اشاعه داده‌ است. تا جایی که کمونیست‌‌ستیزی بیش‌تر به یک آیین مذهبی شبیه است تا به یک تحلیل سیاسی. در جریان جنگ سرد، چهارچوب ایدئولوژیک کمونیست‌‌ستیزی می‌توانست هر داده‌ای را درباره جوامع کمونیستی واقعاً موجود به یک مدرک خصمانه مبدل نماید. اگر شوروی‌ها در یک نقطه از مذاکره امتناع می‌کردند، آن‌ها آشتی‌ناپذیر و ستیزگر بودند؛ اگر آن‌ها آماده امتیاز دادن به نظر می‌رسیدند، این چیزی نبود مگر یک توطئه ماهرانه برای این‌که ما گارد خود را پایین بیاوریم. آن‌ها با مخالفت با محدودیت‌های تسلیحاتی، نیت تجاوزگرانه خود را نشان می‌دادند؛ اما زمانی‌که حقیقتاً از اکثر پیمان‌های خلع‌سلاح حمایت می‌کردند این به دلیل دروغگویی و تحریک‌گری آن‌ها بود. اگر در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی کلیساها خالی بود، این نشان می‌داد که مذهب سرکوب می‌شود؛ اما اگر کلیساها پُر بود این بدین معنی بود که مردم ایدئولوژی آته‌ایستی رژیم را رد می‌کردند. اگر کارگران دست به اعتصاب می‌زدند (همان‌طور که در موارد پراکنده‌ای اتقاق افتاد)، این گواه از خودبیگانگی آن‌ها از نظام اشتراکی بود؛ اگر آن‌ها اعتصاب نمی‌کردند، بدین علت بود که مرعوب بودند و آزادی نداشتند. کمبود کالاهای مصرفی نشانگر شکست نظام اقتصادی بود؛ بهبود در عرضه کالاهای مصرفی فقط بدین معنی بود که رهبران سعی می‌کردند جمعیت ناراضی را آرام ساخته و کنترل بر آن‌ها را شدیدتر نمایند.»

«اگر کمونیست‌ها در ایالات متحده نقش مهمی در مبارزره برای حقوق کارگران، فقرا، سیاهان، زنان، و دیگران ایفاء می‌کردند این فقط شیوه مکارانه آن‌ها برای گردآوری حمایت در میان گروه‌های محروم و به دست آوردن قدرت برای خودشان بود. این‌که چگونه شخص با نبرد برای حقوق گروه‌های فاقد قدرت، قدرت به دست می‌آورد، هرگز توضیح داده نمی‌شد.»

«برای دهه‌ها، نویسندگان و سخنرانان متمایل به چپ بسیاری در ایالات متحده احساس تعهد می‌کردند با درگیر ‌شدن در کمونیست‌ستیزی و تعظیم‌های شوروی‌ستیزانه برای خود اعتبار دست‌و‌پا کنند، و ظاهراً قادر نبودند بدون تزریق قدری چاشنی ضدسرخ حرفی بزنند یا مقاله یا بررسی کتاب در باره هر موضوعی بنویسند. قصد این بود، و هنوز هست، که از چپ مارکسیست-لنینیست فاصله بگیرند.»

«مالامال از آیین کمونیست‌ستیزی، اکثر چپ‌های ایالات متحده به نوعی مک‌کارتیسم چپ علیه کسانی که چیز مثبتی برای گفتن درباره کمونیسم دارند متوسل شده اند، آن‌ها را از شرکت در کنفرانس‌ها، هیأت‌های امناء، تأییدات سیاسی، و انتشارات چپ حذف کرده اند. چپ ضدکمونیست، مانند محافظه‌کاران، به غیر از محکوم ساختن همه‌جانبه اتحاد شوروی به مثابه یک هیولای استالینیستی و اختلال‌های اخلاقی لنین هیچ چیز دیگری را تحمل نمی‌کند.»۱

سایت «توده‌ای‌ها» اخبراً به انتشار ترجمه کتاب «هفده تضاد و پایان سرمایه‌‌داری»۲ به قلم دیوید هاروی و معرفی وی اقدام کرده است.۳ بیش از سه سال پیش نشریه «نامه مردم» با انتشار اقتباسی از یک مقاله در «مورنینگ استار» اقدام به معرفی دیوید هاروی و کتاب «هفده تضاد و پایان سرمایه‌داری»۴ او  کرد.

علاوه بر توصیف پارنتی از امثال دیوید هاروی‌ها، در مقاله «مورنینگ استار» چند نکته کلیدی در معرفی «هفده تضاد و پایان سرمایه‌داری» وجود دارد که علل شیفتگی برخی‌ها را به این‌گونه نوشته‌ها نشان می‌دهد:
«در یک فصل جالب درباره موضوعیت داشتن “دوزخیان زمین” فرانتس فانون در نظم پسااستعماری، او یک شورش اومانیستی جهانی را علیه از خودبیگانگی سرمایه‌داری پییش‌بینی می‌کند-انسان‌ها نمی‌خواهند در یک مرکز خرید غول‌آسا که با راه‌‌های ماشین‌رو مرتبط است، زندگی کنند.»
«که مرا به چیزی می‌رساند که به نظر می‌رسد بزرگ‌ترین اهمال اثر بسیار خواندنی و فکر‌برانگیز هاروی باشد. در آن دشوار بتوان یک اشاره، یا مطمئتاً یک تحلیل سیستماتیک از امپریالیسم دید.»
«او می‌گوید الگوی لنینیستی پیشاهنگ ثابت کرد برای انقلاب علیه یک‌سری دشمنان عالی است اما به تولید سلطه و نه آزادی منجر شد. آن سیاست‌ها هم‌چنین در “به دست آوردن تخیل معنوی و ذهنی» میلیون‌ها در شورش علیه سرمایه‌داری شکست خورد، شاید در اینجا اشاره به جنگ نافرجام کمونیسم علیه مذهب باشد، که در سراسر جهان فضای تخلیه شده از سوسیالسم را اشغال کرده است.»
«هاروی در پایان اومانیسم انقلابی را، در تقابل ماتریالیسم خشک و تکنوکراتیکی که سوسیالیسم قرن بیستم را ناکام ساخت طرح می‌کند، و برای یک نوع شورش جهانی علیه تجاوز سرمایه‌داری به هر ذره فضای باز و هر گوشه از حیات آگانه ما امید دارد.»۵

هاروی که به قول «نامه مردم» «در دانشکدهٔ محل کارش در نیویورک، در کام اژدها کار و زندگی می‌کند»(!!) و رؤیای یک «قیام اومانیستی جهانی علیه از خودبیگانگی سرمایه‌داری» را در سر می‌پروراند، منطقاً خود را با مبارزه در آن عرصه‌های مبارزاتی که در تحلیل «تضادهای ناگزیر»۶ به آن‌ها اشاره شده است، آلوده نمی‌سازد.
…………..

—————————————-
۱- مایکل پارنتی، «سیاه‌جامگان و سرخ‌ها: فاشیسم منطقی و سرنگونی کمونیسم»، ۱۹۹۷، انتشارات سیتی‌لایتس، سان‌فرانسیسکو، ص. ۴۸-۴۱.

 

۲- «هفده تضاد و پایان سرمایه داری»

https://tudehiha.org/fa/4499

۳- «معرفی دانشمند مارکسیست دیوید هاروی»

https://tudehiha.org/fa/4484

۴- «نگاهی به کتاب “۱۷ تضاد و پایان سرمایه‌داری” نوشتهٔ دیوید هاروی»، نامه مردم، شماره ۹۵۳، ۲۰ مردادماه ۱۳۹۴.

http://www.tudehpartyiran.org/2013-11-28-19-45-55/2597-2014-08-11-10-10-03

۵- «بررسی کتاب: “هفده تضاد و پایان تاریخ” نوشتۀ دیوید هاروی، جو گیل، مورنینگ استار، ۳۰ ژوئیه ۲۰۱۴.

http://www.morningstaronline.co.uk/a-840d-Book-review-17-Contradictions-and-the-End-of-Capitalism-by-David-Harvey

۶- «تضادهای ناگزیر»

http://www.edalat.org/sys/content/view/11805/1/

– برای نقد مشروح نظرات دیوید هاروی نگاه کنید به «نقد سوسیال رفرمیسم متأخر»

http://www.simayesocialism.com/wp-content/uploads/2017/08/critique-of-new-social-reformism-.pdf




سنگرهای ایستادگی در برابر حمله به نیروهای کار 

در نشست نقد و بررسی طرح کارورزی به بحث گذاشته شد 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
آدينه  ٣ آذر ۱٣۹۶ –  ۲۴ نوامبر ۲۰۱۷

 


میدان – مرضیه ی امیری: در نشست نقد و بررسی طرح کارورزی، پرویز صداقت، محمد مالجو، مرادفرهادپور و کاظم فرج‌اللهی از زوایای متفاوتی به‌بهانه طرح کارورزی، سیاست‌های اشتغالی دولت را نقد و راهکارهایی برای حل بحران بیکاری ارائه کردند.
«آن‌ها در پیش‌بردِ پروژه ی خویش راسخ‏ اند و جدّی، ما چرا ایستادن در برابرشان را جدی نگیریم؟ آن‌ها در حمله‌ی خود استوارند و ثابت‌قدم، ما چرا دست به ایجاد سنگری استوار نزنیم؟ مسیری که برای ما از مبارزه برای لغو طرح کارورزی آغاز شد، شاید گشایش راهی باشد برای مبارزات و نقش‌آفرینیِ هرچه بیش‌ترِ طبقات فرودست، به هرسان که دست‌های رنجور و سرهای پرشورشان طلب می‌کند.» این جملاتی است که در بیانیه کوشندگان کارزار لغو کارورزی در ابتدای نشست نقد و بررسی این طرح خوانده شد. در این نشست پرویز صداقت، محمد مالجو، مرادفرهادپور و کاظم فرج‌اللهی از زوایای متفاوتی به‌بهانه طرح کارورزی، انتقاداتی بر سیاست‌های اشتغالی دولت و راهکارهای آن برای حل بحران بیکاری وارد کردند. پرویز صداقت و کاظم فرج‌الهی معتقد بودند، طرح کارورزی در ادامه پروژه سیاسی بزرگ ارزان‌سازی نیروی کار است و مقاومت در برابر هجوم مستمر به نیروهای کار جز با پیگیری یک پروژه طبقاتی میسر نیست. اما در مقابل محمد مالجو با تاکید بر اینکه این طرح نیز یکی دیگر از برنامه‌های دولت درجهت تضعیف نیروی کار است، از لزوم یک پیشنهاد ایجابی از سوی منتقدان برای نه حل بحران بیکاری بلکه مهار آن سخن گفت. پیشنهاد مشخص خود او، پای‌گیری «تعاونی‌های نیروی کار» است و مخاطب آن را هم نیروهای اجتماعی (از جمله نیروهای دانشجویی و کارگری) عنوان می‌کند. عاملیت‌هایی که با زبان و اقدام مشترک به‌صورت فشار بر دولت برای برآوردن این مطالبه (مهار بحران بیکاری به‌مدد تعاونی‌های نیروی کار) می‌توانند سازمان‌دهی می‌کند. مراد فرهادپور نیز در این نشست با تمرکز بر امکان و عدم امکان نقد نئولیبرالیسم، تحلیل کرد که حذف موضع چپ به‌شکل تاریخی در ایران چگونه شرط برساخته شدن وضعیتی است که تا امروز تکرار شده است. در وضعیتی که از استثناهای تاریخی به‌عنوان یک امر ویژه ایران نمی‌توانیم سخن بگوییم، امکان نقد سرمایه داری نیز ناممکن است.

پرویز صداقت: کارورزی یک پروژه طبقاتی است

طرح کارورزی، یک طرح اتفاقی نیست بلکه در استمرار مجموعه سیاست‌ها، برنامه‌ها و مقررات‌زدایی است که در چهار دهه گذشته برای حذف نیروهای کار در ایران تقریبا به‌طور بی‌وقفه جریان داشته است. ما از ابتدای پیروزی انقلاب، برخلاف شعارهای اجتماعی اولیه، جریانی کم‌وبیش پیوسته در حمله به حقوق نیروهای کار را شاهد بوده‌ایم. نخستین حمله به نیروهای کار از طرف سنت‌گرایانی صورت پذیرفت که با اتکا به فقه سنتی می‌خواستند رابطه کارگر و کارفرما را به موضوعی در باب اجاره تقلیل دهند. حتی تلاش کردند نام کارگر و کارفرما را تغییر دهند، گویی با تغییر نام رابطه استثمار هم متفاوت خواهد شد. اما این تلاش‌ها با توجه به فضایی که در سال‌های ابتدای انقلاب و جریان محکم عدالت‌خواهی وجود داشت، نتوانست موفق شود اما پس از یک‌دهه و با آغاز برنامه توسعه اقتصادی در ایران، محور اقتصادی برمبنای اقتصاد نئولیبرالی متمرکز شد. حداقل مداخله در بازارها و شعارهای فریبنده‌ای مانند افزایش بازدهی اقتصادی که ماهیتی کاملا طبقاتی در جهت تضعیف فرودستان و به‌طور مشخص مزدبگیر را دارد، در سطوح کلان سیاست‌گذاری پیگیری شد.

در ادامه به‌ویژه در یک دهه اخیر میان جریان نئولیبرالیسم و جریان سنت‌گرای متکی بر فقه ماقبل عصر مدرن به رغم واگرای‌های آنها در دو دهه اول انقلاب، همگرایی ظریفی شکل گرفت، آن هم در جهت تضعیف حقوق کارگر. اگر نشریه نئولیبرال‌ها را هم مرور کنیم، می‌بینیم در عوض بحث‌هایی در رابطه با روشنفکری دین، بحث‌های ستایشی در فقه سنتی صفحات آنها را پر کرده است. چون این فقه هیچ ممانعتی در برابر آزادسازی استثمار قائل نیست و می‌تواند با بردن قرارداهای کاری در قالب قرارداد اجاره، روابط کارگر و کارفرمایی را پنهان کند و چهره دیگری به آن دهد.

برنامه‌های توسعه نیز از تحولات ساختاری دهه اول انقلاب درباره افزایش شدید جمعیت نهایت بهره را برد تا اضافه عرضه نیروی کار در جامعه موجب تضعیف هرچه بیشتر قدرت چانه‌زنی و جایگاه طبقه کارگر در مبادلات سیاسی بشود. به این ترتیب بر حجم بیکاران دائما افزوده شد و از طرف دیگر بخش عمده قراردادهای کاری به موقتی تبدیل شدند. اگر در آن زمان حدود ۹۰ درصد قراردادهای کاری دائم بودند، اکنون این عدد به کمتر از ۱۰درصد رسیده است. این بدین معناست که بی‌ثبات‌کاری در اقتصاد ایران به‌طور فزاینده‌ای تعمیق شده و نیروی کار با تهدیدی همیشگی اخراج در بنگاه‌های اقتصادی مواجه‌اند.

از جانب سوم، دامنه شمول قانون کار هم طی سه‌دهه گذشته تنگ‌تر شده است. در مقطعی مناطق آزاد را از شمول قانون کار خارج کردند، در مقطع دیگری کارگاه‌های کمتر از ۵کارکن و بالاخره هم کمتر از ۱۰کارکن. بدین ترتیب طبقه کارمزد ما در معرض تهاجم سرمایه و تهاجم طبقاتی از سمت فرادست قرار گرفتند.

با این توضیحات، طرح کارورزی را نیز باید در چارچوب کلی پروژه نئولیبرالی که از سنت‌گراها هم بهره می‌برد، جای دهیم. این طرح را با این مبنا توجیه می‌کنند که دانشگاه ما رابطه‌ای با صنعت ندارد و دانشجویان ما بدین ترتیب با فضای کار آشنا می‌شوند. در ظاهر امر این استدلال منطقی به نظر می‌رسد اما درواقع یک پوشش فریبنده است برای تضعیف هرچه بیشتر شاغلان و فارغ التحصیلان. عدم ارتباط دانشجوها با صنعت در ایران یک مساله ساختاری است که از بدو تاسیس نظام دانشگاهی جدید وجود داشته و علتش این بوده که هر دوی این بخش‌ها به صورت مستقل از یکدیگر توسعه پیدا کرده اند و در سال های اخیر بعد از بازگشایی دانشگاه‌ها در دهه ۶۰ تا به امروز توسعه کمی دانشگاه‌ها بی اعتنا به هرچیز دیگری در محور سیاست‌گذاری قرار گرفته است تا چندسالی دیرتر جوان‌ها را روانه بازار کار کند.

اما اجرای این طرح درکنار اجرای سایر طرح‌ها و قوانین تصویب‌شده سه چهار دهه اخیر، چه پیامدها و چه نتایجی خواهد داشت؟ این نتایج را ما امروز می‌توانیم با گوشت و پوستمان درک کنیم؛ راندن گروه‌ها به زیرخط فقر و به حاشیه راندن جامعه. گوشه کوچکی از این فاجعه را در اتفاق هفته گذشته در زلزله کرمانشاه و فروریختن ساختمان‌های مسکن مهر شاهد بودیم. زمانی‌که سیاست رسمی در حوزه مسکن ترویج انبوه سازی (نام مستعار حمایت از بورژوازی مستغلات) است، نتیجه آن خواهد شد که در دوره‌ای پول‌هایی جابه‌جا شده، انباشت سرمایه ایجاد شده، ولی موتور بخش مسکن به بهای از بین رفتن جان آدم‌ها روشن مانده است.

در پایان معتقدم طرح کارورزی طرحی نبوده که اشتباهی تدوین شده باشد بلکه نتیجه مستقیم طرح‌هایی است که کاهش یا محدود کردن امکان افزایش دستمزد را پیگیری می‌کند. من فکر می‌کنم طرح کارورزی یک پروژه طبقاتی است، بنابراین مقاومت در برابر آن نیز باید در قالب یک پروژه طبقاتی پیگیری شود.

محمد مالجو: پیشنهاد یک راه‌حل برای «مهار» بحران بیکاری

طرح کارورزی یکی از برنامه‌های تهاجم‌ به نیروی کار است که در ماه‌های اخیر فعالان کارگری، دانشجویان و منتقدان به‌شکل گسترده‌ای آن را مورد نقد قرار دادند که از این حیث اسباب خوشحالی است. بی‌ برو برگرد طرح کارورزی یک طرح مطلقا غیرقانونی است و در تقابل با مغایرنامه‌های بین‌المللی است که ایران امضا کرده است و از طرف دیگر مغایر با برنامه توسعه و همچنین در تضاد تمام‌عیار با قانون کار. این طرح ظرفیت اشتغال‌زدایی ندارد البته ماهیت اشتغال‌زایی هم ندارد. سومین ایراد به این طرح این است که ظرفیت محسوس برای مهارت‌آموزی و اشتغال‌پذیری فارغ‌التحصیلان و دانش‌آموختگان نیز ندارد و سبب‌ساز ارزان‌تر سازی نیروی کار در ایران است. از نظر منتقدان که به‌هیچ‌وجه کم‌شمار هم نیستند و در ماه‌های اخیر با فعالیت مستمر خوش درخشیدند، طرح کارورزی به‌تمامی یک طرح مردود است. استنباط من از مجموع صحبت‌هایی که در نقد کارورزی شنیدم و خواندم، گویی است با صدای بلند فریاد می‌زنند، هرچه سریع‌تر دولت باید رسما این طرح را متوقف کند. طرح کارورزی و سایر طرح‌های اشتغال‌زایی دولت اشتغال‌زدا نیستند ولی اشتغال‌زایی هم ندارند. پیشنهاد ایجابی منتقدان در همین چارچوب موجود برای ایجاد اشتغال چه می‌تواند باشد؟ چگونه می‌توان بحران هردم فزاینده بیکاری را تاحدی مهار کرد؟

ادولت و سیاست‌گذاران برای اشتغال‌زایی تکیه خود را نه بر نهاد دولتی بلکه بخش خصوصی نهاده‌اند. بخش خصوصی هم میل برای تخصیص منابع محدود به سمت سود بیشتر و فعالیت‌های نامولد و تحت تاثیر شرایط و محیط یعنی آماده‌نبودن فضای کسب‌وکار ناتوان از اشتغال‌زایی است. اگر دولت مستقیما اشتغال‌زایی نمی‌کند و اگر بخش خصوصی هم ناتوان در این زمینه است، چه راه‌حل دیگری نه برای حل عمیق بحران بیکاری بلکه برای مهار نسبی آن می‌توان مطرح کرد؟ پیشنهادی که قابلیت طرح دارد، تمهید، تاسیس، توسیع و تسهیلی تعاونی نیروهای کار است. اینجا از تعاونی-تولیدکننده، تعاونی مسکن، تعاونی مالی و اعتباری، تعاونی خدمات و توزیع حرف نمی‌زنم، از تعاونی مشخصا نیروی کار صحبت می‌کنم که اگر شکل بگیرد واجد خصوصیاتی است که عرض می‌کنم. اولا مالکیت واحد مربوطه از آن نیروهای کار این واحد و سایر گروه‌های ذی‌نفع مرتبط است. دوما میزان مالکیت و ‌سهم‌بری نیروی‌های کار براساس سهم مشارکت و عضویت دموکراتیک این تعاونی‌هاست. سومین اصل استقلال از دخالت مستقیم دولت و سایر نهادها مانند بخش خصوصی است. چهارمین اصل تکیه بر همکاری با سایر تعاونی‌ها و پنجیمن اصل مبتنی بر حفاظت از محیط‌زیست و مشارکت دموکراتیک برای دست‌یابی به توسعه پایدار است.

اما این نهادها برای شکل‌گیری و پای‌گذاری از کجا باید تامین مالی شوند؟ پیشنهاد من مشخصا سه‌منبع مالی اصلی است:

۱- مالیات‌های سازمان‌های عمومی غیردولتی که حدود ۴۰تا ۶۰درصد تولیدناخالص داخلی را در اختیار دارند. از امکانات ملی و محلی استفاده می‌کنند اما نه فقط غالبا مالیات نمی‌پردازند بلکه غالبا از بودجه‌گیران عمومی نیز هستند. براساس اعلام بورس حدود ۱۹هزار به این معنا شرکت، بنگاه دولتی و شبه دولتی داریم که فقط ۱۰۰شرکت آنها صورت‌ حساب‌های خود را ارائه می‌کنند. پرداخت مالیات این مجموعه‌ها مهم‌ترین منبع پای‌گیری تعاونی‌های نیروی کار می‌تواند باشد. مجموعه‌هایی که از اصلی‌ترین ذی‌نفع در استمرار نظم سیاسی موجود هستند و بیکاری بزرگ‌ترین تهدید برای حفظ این نظم است. اصلی‌ترین ذی‌نفعان نظام سیاسی برای مهار اصلی‌ترین تهدید نظام سیاسی اگر هزینه نکنند، این تهدید در سطح تهدید باقی نخواهد ماند و بی‌تردید وضعیت سیاسی ایران را دگرگون خواهد کرد.

۲-تسهیلات بانکی.

۳-پرداخت اقساط ساختن و بناکردن تعاونی‌ها از درآمدهای آتی آن.

به سمت تعاونی نیروی کار حرکت کردن اگرچه بحران بیکاری را حل نمی‌کند اما ظرفیت مهار آن را دارد. اولا عوامل تحمل ناپذیرکننده‌تر شدن معضل بیکاری را برای جامعه مهار می‌کند. مشخصا این جمله را اگر بخواهم باز کنم تعاونی‌های نیروی کار «به سهم خودشان» در ۶ بحران اقتصاد سیاسی ایران که تمامی بحران‌های دیگر محصول این ۶ بحران است، می‌توانند نقش‌افرین باشند. اولین آن، بحران نابرابری‌های در ثروت، مصرف و درآمد میان خانوارهای ایرانی است که به مدد سلب مالکیت از توده‌ها شکل گرفته است. دومین بحران کلیدی، بحران اختلال در بازتولید اجتماعی نیروی کار است که معلول کاهش توان چانه‌زنی فردی و جمعی نیروی کار است. زمانی‌که تعاونی‌های نیروی کار شکل بگیرند، موقتی‌سازی قرارداهای کار تاحدی مهار خواهد شد، چون همان کسی که باید قراردادها را موقتی کند، کسی است که قرار است قراردادش موقتی شود. همچنین خارج‌بودن از دایره شمول قانون کار خودبه‌خود در این تعاونی‌ها حل می‌شود. سوما شرکت‌های پیمانکاری تامین نیروی انسانی که عامل دیگر کاهش توان چانه‌زنی فردی نیروی کار هستند، از بازی کنار گذاشته می‌شوند. مساله تشکل‌ستیزی نیز که عامل اصلی کاهش توان چانه‌زنی جمعی و اختلال بازتولید اجتماعی نیروی کار است، می‌تواند با ایجاد تعاونی‌ها به این اعتبار مهار شود. چراکه عوامل موجوده کاهش توان چانه‌زنی فردی و جمعی خودبه‌خود نمی‌توانند در آنجا باشند.

نقش سوم تعاونی‌ها، مهار بحران تخریب فزاینده محیط زیست است. به گمان من این تخریب بی‌سابقه محصول گسترش سه‌نوع حقوق مالکیت از ظرفیت‌های محیط‌زیست است. حقوق مالکیت خصوصی متناسب با انگیزه سود مالکان و تراژدی کارابودن محیط‌زیست را به‌رخ ما می‌کشد. حق تصرف دولتی در جایی که قوانین صیانت محیط‌زیست و جامعه محیط‌زیست‌اگاه وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد نظارت از بالا به پایین و محدود به فعالیت‌های دولتی است. سومین علت تخریب محیط‌زیست مالکیت‌های وقفی هستند، اینها هم انگیزه سودآوری را دارند و هم قدرت دولت روی آنها کارگر نیست. راه‌حل گسترش مالکیت‌های تعاونی است که افراد به‌دنبال سود شخصیشان نیستند، به‌دنبال استمرار فعالیتشان هستند.

چهارمین بحرانی که این راه‌حل(تعاونی‌ها) می‌تواند مهار آن را دنبال کند، بحران تولید کالا و خدمات است. بخش خصوصی «عاقل» است و منابع خود را به سمت فعالیت‌های نامولد اما زودبازده هدایت می‌کند. بخش دولتی ما این عقلانیت را ندارد اما نیاز به امنیت و .. دارد و دم‌به‌دم سازوکارهای ایدئولوژیک خود را گسترش می‌دهد. بنابریان منابع اقتصادی خود را به‌سمت فعالیت‌های نامولد که به کار همه ما می‌اید، سوق می‌دهد. درمقابل تعاونی‌ها هویت اصلی خود را از استمرار اجتماعی می‌گیرد.

بحران پنجم، بحران کمبود تقاضای موثر است که این تعاونی‌ها می‌توانند خریدار کالاهای یکدیگر در داخل کشور باشند. همچنین می‌توانند برحسب تصمیم‌های دموکراتیک و شرایط اقتصادی روز، بخشی از دستمزدها را به‌صورت کالاهای یکدیگر پرداخت کنند. بحران ششم بحران فرار سرمایه است که در واقع چهار کارگزار اصلی در آن نقش‌آفرینی می‌کنند. صاحبان کسب‌وکار، اعضای طبقه متوسط، تکنوکرات‌ها و هسته‌های اصلی قدرت نظام سیاسی.

درنهایت باید بگویم دولت نمی‌تواند مخاطب پیشنهاد من باشد. دولت دست‌کم در ساخت کنونی نماینده تمام قد اقلیت جامعه است، مخاطب این بحث نیروهای اجتماعی(از جمله نیروهای دانشجویی و کارگری) هستند که عاملیت مخرب امروزه‌ را که ستیز دولت علیه مردم، مردم علیه مردم، نخبگان علیه زیردستان و جنگ همه علیه همه شده، این عاملیت‌ها را با زبان و اقدام مشترک به‌صورت فشار بر دولت برای برآوردن این مطالبه(مهار بحران بیکاری به‌مدد تعاونی‌های نیروی کار) می‌تواند سازمان‌دهی می‌کند.

مراد فرهادپور: حذف جریان چپ و ساخته‌شدن وضعیت سرکوب

من در بحث اصلی امروز خود بر شرایط امکان و عدم امکان پرداختن نقد سرمایه و نقد نئولیبرالیسم تکیه می‌کنم و توضیح می‌دهم با سرکوب و حذف یک موضع خاص چرا پاسخ به سوال «سرمایه‌داری در ایران از چه موضع و جایگاهی نقد می‌شود» اهمیت دارد. آنچه ما امروز در ایران شاهدش هستیم، این است که نقد و طرح حمله به نئولیبرالیسم در عمل انسان را در موضع روزنامه کیهان و جبهه پایداری قرار می‌دهد؛ نقدی انتزاعی، کلی، بی‌معنا و عمدتا سخن از «استکبار». در این معنا می‌رسیم، به توجیه دست‌راستی از نظام حاکم، یک ارتجاع ضدآمریکایی. اگر سعی کنم از شرایط امکان این بحث آغاز کنم، در درجه اول مساله موضع و جایی که از آن نقد نئولیبرالیسم مطرح می‌شود، مهم است. شکلی از بیان آن می‌تواند تفاوت نفی انضمامی و نفی انتزاعی باشد که هگل مطرح می‌کند و شکل دیگر آن را به‌راحتی اگر وصل کنیم به حقیقت، می‌فهمیم در مقام معرفت و آنچه به‌عنوان حقیقت گفته می‌شود، انواع تحلیل‌هایی است از شرایط خاص؛ شرایطی که همه می‌دانند و بخش‌های ناگفته آن را هم همه می‌دانند. بنابراین مساله اصلی این است که از چه موضعی و با چه بیانی این نقد مطرح می‌شود. اعلام این نقد باید از جایگاه خاصی گفته شود و بحث‌های موجود به شکل ساختاری براساس حذف و سرکوب این جایگاه مطرح ‌شوند، جایگاهی که تحلیل آن بدون درنظرگرفتن خاستگاه‌های تاریخی‌اش ممکن نیست. حذف این موضع در ساحت سیاسی-اجتماعی همان‌طور که فروید به ما یاد داده است، همواره به ما برخواهد گشت، سرکوب اولیه هیچ‌گاه تمام نمی‌شود و تکرار می‌شود. تکرار امر سرکوب‌شده واقعیت موجود را می‌سازد. وقتی برگردیم به ریشه های تاریخی این بحث برای من کاملا روشن است، حذف آن موضع که اسم کلیش را می‌گذاریم «چپ»، شرط برساخته شدن وضعیتی است که تا امروز تکرار شده است. حذف چپ در ابتدای انقلاب آن استثناهای تاریخی وضعیت است که امکان تکرار حذف‌های بعدی و ساخته شدن وضعیت سرکوب را امکان می‌بخشد. ردشدن از کنار این مساله به خاطر شرایط و ناتوانی از اسم بردن که خود من هم دخیلش هستم، ما را به این فکر می اندازد که به این شکل نقد(نقد نئولیبرالیسم) شک کنیم. چون نمی‌توانیم سابقه تاریخی سرکوب این جایگاه را بیان کنیم. این آن جایی است که من از عدم امکان نقد سرمایه‌داری به این معنا حرف می‌زنم، چراکه خیلی سریع شما را در جبهه پایداری قرار می‌دهد، حالا با واژگان مدرن‌تر. آنها می‌گویند استکبار ما می‌گوییم سرمایه‌داری جهانی.

اگر این مساله عدم امکان را جدی بگیریم، در ادامه بحث به این نتیجه می‌رسم که عملا از چه دیدگاهی می‌شود، دوباره این بحث را توجیه کرد و آن چیزی را که ضروری و واضح است به میان کشید. تاریخ، سیاست و نقد اقتصاد سیاسی یعنی نقد سیاسی اقتصاد، یعنی درگیری با تاریخ. اگر قرار باشد به عنوان افق همه این بحث‌ها را مطرح کنیم، شرایط خاص کنونی را چگونه می‌توان به این افق وصل کرد. مباحثی که امروز مطرح شد، به‌درستی به راست گرا بودن تمام دولت ها بعد از انقلاب اشاره کرد که در حذف گزینه چپ ریشه دارد که اجازه داد انواع و اقسام راست‌گرایی و در نهایت جناح افراطی اصولگرا تحقق پیدا کند. عملا مجموع راست‌گراها؛ اصلاحات، اعتدال و دولت سازندگی همه در راستای ادغام ایران با نظام جهانی سرمایه عمل می‌کردند. ایران به عنوان وارد کننده کالاهای مصرفی و صاردکننده مواد اولیه در خدمت سرمایه جهانی درمی‌آید و در شکل‌های جدیدتر امروزی ادغام ادامه می‌یابد. کلیت راست‌گرایی به شکلی نمود همان حذف اولیه است که در تداوم خود مدام یادآوری می کند، موضع چپ حذف شده است. دولت نهایتا اجازه می‌دهد در گوشه‌ای، در دانشکده‌ای نشستی در دفاع از حقوق نیروی کار برگزار شود اما در نهایت می‌گوید چپ از ابتدا حذف شده است، حتی در نقدهای خود نمی‌تواند با نام‌بردن چپ از سرمایه‌داری یا «استکبار» حرف بزنید. نادیده گرفتن وضعیت سیاسی و در زاویه اقتصاد حرکت‌کردن شکل معکوس وضعی که برای جنبش اصلاحات رخ داد که در آغاز یک مبنای چپ داشت اما در نهایت تبدیل به سخنگوی لیبرالیسم شد و قافیه را به پوپولیست‌های دست راستی احمدی نژادی باخت.

حال برای نقد نئولیبرالیسم در شکل فرمال شکلی از بازی دیالکتیک جز و کل است. ما در برخورد با سرمایه‌داری ایران اگر از جزء شروع کنیم، باید به استثنایی بودن ایران اشاره کنیم. نبود عقلانیت، بلاهت دست‌اندرکاران و فساد برخی از خصیصه‌های آن است. براین اساس روشن است با جز استثنایی شروع کردیم و نهایتا آنچه از دلش بیرون می‌آید، تایید کل قاعده‌مند ویرانی است. چنین حرکتی نتیجه ای ندارد جز تایید یک پل میان سرمایه‌داری که نمی‌شود به آن دست زد و محتواهای خاصی مانند هویت ناسیونالیستی که در مورد ما هویت دینی هم به آن اضافه شده به آن کل بی محتوای سرمایه‌داری جهانی. ولی در عمل چیزی نیست جز شبه فاشیزم که نهایتا کل نظام سرمایه‌داری جهانی را تایید می کند و جا می اندازد و شکل های اولیه مقاومت در برابرش را ناممکن می‌کند.. روش برعکس هم این است که ما در رابطه جز و کل بخواهیم از کل شروع کنیم. سرمایه داری همیشه جهانی بوده و نتیجه اش این است که نهایتا خاص بودن و ویژه بودن را ندیده می‌گیریم. از این جهت دوباره به دام نقد انتزاعی و غیرانضمامی می‌ا‌فتیم. ضمن اینکه به‌دلایلی که برای همه روشن است حتی به امرهای ویژه‌ای مانند روحانیت و فقه در شکل‌گیری سرمایه‌داری در ایران نمی‌توانیم ورود کنیم. تمامی اینها ما را در شرایط مبهمی قرار داده است. من هم بهتر است صادق باشم و با همین ابهام سخنانم را تمام کنم.

فرج‌اللهی: تشکل‌ستیزی و کارگران بی‌دفاع

طرح کارورزی، بخشی از یک پروژه بزرگ خدمت به سرمایه‌گذارن داخلی و خارجی است؛ پروژه‌ای که سال ۶۷ آغاز و به‌شکل رسمی در سال ۷۴ کلید خورد. این طرح را باید به‌مثابه یک طرح بلندمدت در راستای ارزان‌سازی نیروی کار باید دید و با همین استراتژی نیز به مقابله با آن برخاست. ظاهرا هدف این طرح برداشتن موانع اشتغال دانشجویان و فارغ‌التحصیلان است اما دانشجویان به‌خوبی آگاه هستند در شرایط بازار کار فعلی و باتوجه به روند حاکم بر اقتصاد و شمول ۲٫۵میلیونی بیکاران هیچ فرصت شغلی خالی وجود ندارد که خروجی‌های طرح کارورزی بتوانند در آن مشغول شوند. طرح‌های اشتغال‌زایی بی‌شماری در دولت‌های مختلف اجرا شد و هرگز هیچ آماری ارائه نشد که این طرح‌ها تاچه حد موفقیت‌آمیز بوده است. کارگران با قراردادهای موقت کاملا بی‌دفاع شدند و کارفرمایان قراردادهای کوتاه‌مدت در کارهای دائمی را به‌طور نامحدود می‌توانند به ‌کار گیرند و به‌تدریج این نوع قرارداد جایگزین رسمی در مشاغل دائمی شدند. دفاع گروهی و دفاع جمعی از منافع کارگری را نیز طی فصل ششم قانون کار به‌شکل قانونی کاملا اخته کردند. تنها ۳شکل از تشکل به رسمیت شناخته می‌شود؛ شوراهای اسلامی کار، انجمن‌های صنفی و نمایندگان کارگران واحدهای تولیدی. این سه‌نوع هم در پیچ‌وتاب قانونی و مصوبه‌های هیات وزیران وابسته به کارفرما و تحت نفوذ دولت و وزارت کار کاملا ناکارآمد شده است. در سایه بیکاری نیز سرکوب همه‌جانبه دستمزدها و اعتراضات کارگری در جریان است. بیکاری و بی‌ثباتی هم مانعی بر سر شکل‌گیری تشکل‌هاست و هم مایه سرکوب دستمزدها.




هفده تضاد و پایان سرمایه داری
بخش اول: تضادهای اساسی سرمایه داری- تضادهای اساسی ۴ تا ۷

دوره جدید: مقاله شماره: ۷۹(۴ آذر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

من‌ خود از کید عدو باک‌ ندارم‌ لیکن‌       کژدم‌ از خبث‌ طبیعت‌ بزند سنگ‌ به‌ نیش (سعدی‌)

 

 تضاد ٤ – کسب تخصیص خصوصی و  ثروت عمومی

شکل سرمایه داری اقتصاد بر اساس محرومیت پديدار می شود

ثروت مشترک عمومی که توسط کار اجتماعی ایجاد می شود، تنوع نامحدودی از ارزش مصرف های مختلف را به خود می گیرد. ولی در نظام سرمایه داری این ثروت انبوه در دست اندکی انباشته می شود. به دست آوردن ثروت خصوصی  از ارزشهای تولید شده همگانی و اموال عمومی غالبن به دو طریق متفاوت انجام می شود: از یک سو فعالیت های غیرقانونی در قالب سرقت، تقلب، خشونت و اعمال زور، و بخشی از فعالیت های اقتصادی مانند بازی های هرمی، پولشویی، تجارت اسلحه و بویژه انحصارهای قانونی و دستکاری نرخ بهره.

از دیگر سو افراد خصوصی و صندوق های سرمایه، گروه ها و سازمان های بزرگ مالی، به گرداوری ثروت از طریق مبادله معتبر قانونی در بازار های آزاد می پردازند. انباشت خصوصی ثروتی که توسط کار اجتماعی ایجاد می شود در این نظام کاملا قانونی است.

 اساس سرمایه بر این است که هر زمانی که دستمزد بالاتر از طریق مبارزات کار و طبقاتی ممکن می شود، بلافاصله این اضافه دستمزد توسط معامله گران، دلالان مالی، صاحبخانه ها، شرکت های کارت اعتباری و بانک ها دزدیده می شود.

پول وسیله انباشت ثروتی است که افراد خصوصی (و موسسات مالی و غیره) می توانند بدون محدودیت و بدون دردسر تا آن حد گرداوری کنند که این پول به ابزار مخفی برای در دست گرفتن قدرت اجتماعی تبدیل می شود. بنابراین انباشت و تمرکز پول فردی برای نهادینه کردن حرص و طمع و تشکیل قدرت یک طبقه کم و بیش یکپارچه سرمایه دار  ضروری است.

چنگ اندازی خصوصی بروی ثروت مشترک عمومی، خطرات بسیار زیادی را برای جامعه ایجاد می کند، و  تخصیص های بی رحمانه و بورس بازی های وحشیانه عواقب جدی محیطی و اجتماعی دارد که حتا بازتولید خود سرمایه را هم تهدید می کند.

کار، زمین و پول به وضوح کالاها نیست …

جان سختی و دوام طولانی سرمایه داری بدون موفقیت این نظام در کالایی کردن نیروی کار، زمین و پول شدنی نبود. کارل پولانی مجارستانی (Karl Polanyi) در سال ١٩٤٤ خاطر نشان کرد که بازار کار، زمین و پول برای کارکرد و ایجاد ارزش سرمایه ضروری است، او این پدیده را به شرح زیر توصیف می کند:

کار تنها یک نام دیگر برای فعالیت انسانی است. کار برای فروش تولید نمی شود و همچنین نمی توان این فعالیت را از بقیه فعالیت انسانی جدا کرد. جدا کردن کار از زندگی انسانی و قرار دادن آن زیر قوانین بازار، مانند جدا کردن اتم ها از بدن انسان است. کار را نمی توان مانند یک کالا ذخیره کرد. نیروی کار یک کالا نیست که به دلخواه بتوان آن را به دور انداخت؛ دور انداختن این “کالا” یعنی دور انداختن انسان با تمام خصوصیات جسمی، روحی،  اخلاقی و فرهنگی آن.

تاریخ زمین نشان دهنده این است که طبیعت ملیاردها سال قبل از پیدایش دسته اول انسانها وجود داشته است. زمین تنها نام دیگری برای طبیعت است که توسط انسان تولید نمی شود. طبیعت و زمین محصول کار اجتماعی نیستند، بلکه نشانگر روند تاریخی مالکیت خصوصی هستند که سرمایه داری توانست از طریق تقسیم، فتح و خصوصی سازی آن را به کالاها تبدیل کند. بنابراین، بازار زمین در طول سالیان تبدیل به وسیله انباشت سرمایه و توانمندی زمین دزدان شده است.

به نظر می رسد که “کالایی” کردن طبیعت محدودیت هایی دارد. به طور مثال نمی توان جو زمین و دریاها را کالا کرد، اما همان طور که امروز ما شاهد آن هستیم، دولت های سرمایه داری حق ماهیگیری در دریاها را به افراد و شرکت های خصوصی می فروشند و جو زمین هم برای افزایش میزان تولید کربن دی اکسید CO2 کشورهای سرمایه داری به فروش می رسد.

پول واقعی، در نهایت صرفن نشانگر قدرت خرید است که تولید نمی شود. و تنها از طریق مکانیسم بانکداری یا امور مالی دولتی وجود دارد.

تقسیم زمین به املاک، مزرعه ها و قطعه ها مسکونی و تغییر در کار از طریق گسترش تقسیم اجتماعی کار، همراه با تبدیل پول به عنوان کالا پایه های قانونی یک سیستم مبتنی بر مالکیت خصوصی را تشکیل می دهد، که پایه و اساس عملیات سرمایه است. کار، زمین و پول هیچ یک از اینها برای فروش تولید نمی شود. کالا خواندن کار، زمین و پول کاملا فریب کارانه و رویایی است. تخیل ویروسی کالا خواندن کار، زمین و پول باعث سقوط جوامع انسانی شده است. در نهایت این تخیل ويروسی به کمبود مواد اساسی و انباشت پول بی مصرف در جامعه کمک می کند و مانند زمین لرزه، سیل و خشکسالی، دارای سرشتی فاجعه بار برای زندگی انسانها است.

ما برایند ناگزیر وجود نظام سرمایه و اثرات هیولایی این نظام را در اقدامات نئولیبرالیست ها در طول سال های اخیر می بینیم، که بسیاری از دستاوردهای حاصل شده از ده ها سال مبارزه زحمتکشان را از بین برد ه است، و به طور فزاینده ای زمین سرسبز را به کویری خشک بدل کرده است.

هیچ جامعه ای بدون مبارزه با این ویروس و بدون پیروزی در تلاش خود برای نگهداری از خصلت انسانی و طبیعی خود و همچنین توزیع نسبی عادلانه درآمد نمی تواند در مقابل چنین سیستمی هیولایی زنده بماند.

بیگانگی جهانی

با جدا کردن کار، زمین و پول از زندگی اجتماعی و فرهنگی انسان، پیش نیازهای حقوقی سیستم فعلی برای حفاظت از مالکیت خصوصی توسط دولت تضمین شده است.   مارکس از لحاظ تاریخی توضیح داده است که چگونه کار، زمین و پول “کالایی” شده اند. بستر این تحولات بر اساس خشونت، سوءاستفاده، سرقت زمین های دهقانان و  تقسیم آن به عنوان مالکیت خصوصی انجام شده است، و طلا و نقره ای که به عنوان پول اصلی در گذشته مصرف می شد از خلق های محروم سرقت شده بود.

دهقانانی که از زمين های کشآورزی به زور خارج شده بودند، به مزدبگیران تبدیل شده اند. در مصر فراعنه، روند سرقت زمين و برده نمودن دهقانان از روندی برخوردار است كه با افسانه ای، در تاريخ ثبت شده است. “خدا به فرعون گفت، در اين سال های وفور كه هفت سال طول می كشد، غله را انبار كند. در هفت سال بعد كه با خشكسالی روبرو شد، فرعون محصول كار دهقانان را با زمين آن ها تعويض كرد و يا با آن ها در مالكيت زمين سهيم شد”.

روی همه چیز می توان قیمت گذاشت

در دنیای “کالایی” شده، همه چیز جهان باید پولی و خصوصی سازی شود. این امر در مورد مسکن، آموزش و پرورش، خدمات بهداشتی و خدمات عمومی صادق است، و امروزه حتا ژن های مردم و مجوزهای آلودگی هوا خرید و فروش می شود. در فرانسه حتا مهربانی را به فروش می گذارند. شهروندان می توانند به اداره پست پول دهند تا پستچی از پدر و مادر پیرشان چند دقیقه دیدار و به آنها محبت کند.

این ادراک در دیدگاه بورژوایی قرار دارد که قوانین وحشیانه- سنگدلانه ی کسب و کار بازار می تواند بر همه چیز غلبه کند. از جمله فعالیت های اجتماعی و فرهنگی باید بخشی از زیر مجموعه بازار باشند. سرقت و سلب مالکیت هنوز مشخصه روش سرمایه داری تولید است، که بار دیگر خود را در بحران اقتصادی  ایالات متحده نشان داد، که منجر به از دست دادن مسکن، پس انداز بازنشستگی، بهداشت و آموزش و پرورش بسیاری از تهی دستان شد.

حقوق و قانون کاپیتالیستی بر اساس دروغ است

چه کسی می تواند تضمین کند که شرکت ها، صندوق های سرمایه گذاری و بانک ها و موسسات مالی که به غارت ثروت مشترک و جمعی مشغولند، می توانند با احترام به منافع جمع به تولید همگانی کمک کنند؟

شرکت های خصوصی معمولا با تمرکز به منافع کوتاه مدت و شخصی خود عمل می کنند که غالبن با منافع درازمدت جمعی در تضاد است.

موسسات بزرگ کشاورزی زمین را از مواد معدنی خالی و آن را آلوده می کنند و کارفرمایان شرکت های بزرگ کارگران خود را به حدی استثمار می کنند که تا از خستگی، تنش بدنی و روانی و درد و سایش بمیرند. همین امر در مورد تخریب فاجعه آمیز زیست محیطی و استخراج نفت و مواد خام از طریق دریا و زمین نیز صادق است. دید سوداگرانه به زمین و جانوران آن موجب نابودی ۷۵ درصد از حشرات موجود آلمان در طول ۳۰ سال گذشته شده است. این شرکت ها چه انگیزه یی برای رفتار خوب در بازار می توانند داشته باشند؟ وقتی که سود هنگفت و آنی از طریق تخریب،  فعالیت های غیر قانونی، تقلب، سرقت بدست می آید، این کارهای غیر انسانی حتا با پرداخت جریمه احتمالی همچنان برای این سودورزان جذابیت دارد.

بنابراین، بسیار مهم است که ما درک کنیم که تبادل کالایی، که از طریق گردش پول و با استفاده از کالایی کردن و خصوصی سازی زمین، کار و سرمایه انجام می شود، با استفاده از زور و اجبار حفظ می شود. این اجبار با پوشش های قانونی خارجی، پایه ریاکاری نظام سرمایه داری لیبرال را تشکیل می دهد.

همین امر در مورد موسسات مالی نیز صادق است که با معاملات سهامی و بورس بازی و پولشویی غیرقانونی به حیات خود ادامه می دهند. با توجه به بازار مالی و بازار مسکن در سال های اخیر می توان گفت که حق و حقوق قانونی در سرمایه داری بر اساس دروغ است و یک داستان خیالی بیش نیست.

ماهیت دروغ ها از آن جا آشکار می شود که بحران اقتصادی کنونی و حل مشکل بزرگ انباشت مداوم سرمایه از طریق استثمار، صرفن به موضوع تنظیم بهتر مناسبات در بازار تقلیل می یابد. و حال بحران با ریاضت کشی مردم، بیکار کردن کارگران و گرسنگی دادن زحمتکشان زیر نام پر طمطراق اصلاحات و با پوسته هوشمندانه سیاست های صرفه جویی در ایالات متحده و اروپا انجام می شود.

ما به وضوح می بینیم که چگونه قانون اساسی و قوانین تکمیلی امکان توجیه سودورزی “غیرقانونی” را به عنوان بخشی از پایه گذاری دولت سرمایه داری فراهم می کند. واقعیت این است که این پوششهای تخیلی به طور سیستماتیک به نفع آزمندان و برای تحکیم یک طبقه سرمایه شکل می گیرد و این امر به هیچ وجه تصادفی نیست. پیوند درونی میان طبقه سرمايه دار و پوشش های “قانونی” خیالی آن را می توان در “کالایی” کردن انسان به عنوان نیروی کار، گردش پول و خصوصی سازی زمین به روشنی دید.

چه باید کرد؟

باید از تلاش برای بهبودی زندگی نیروی کار در برابر تهاجمات نئولیبرالیستی پشتیبانی کرد. ارزش مصرف در این نظام برده وار همواره از ارزش مبادله حاکم فرمان برده است. تخصیص خصوصی اشخاص بر ثروت عمومی نه تنها باید با موانع اقتصادی و اجتماعی محدود شود، بلکه این نظام استثماری به طور کلی باید به عنوان یک انحراف بیمارگونه از استاندارد اجتماعی و انسانی مورد توجه و واکاوی قرار گیرد.

 

تضاد ٥ –   سرمایه و کار

پس از سير جامعه انسانی از کمون نخستین، طبقه هایی به وجود آمدند که با بهره برداری از نیروی کار دیگران به زندگی پرداختند. سپس تمدن های جدید با روش های تولید و روابط اجتماعی نو ظهور بردگی و قاچاق زنان و کودکان را ایجاد کردند. در ٥٠٠٠- ٤ سال پیش تشکل های جامعه تئوکراتیک ایجاد شد که با زور مردمان را برای ساخت معابد، اهرام، قلعه ها و کلیساها، و خدمت برای پادشاهان، شاهزادگان، امپراتوران و اربابان فئودال  وادار ساخت.

پس از آن زمان نوبت به دوران فئودالیسم رسید که حق زندگی زمین کاران را با کشت زمین اربابان پیوند زد. بدین ترتیب  نظام فئودالی، به یکی از راه هایی بدل شد که طبقه کوچکی از زمین داران با بهره گیری از کار و رنج و تولید دیگران به  پول و قدرت سیاسی اجتماعی خود افزود. اما چیزی که سرمایه داری را از دیگر انواع تولیدی متمایز می سازد این است که نیروی کار کارگر همچون یک کالا در یک بازار به اصطلاح آزاد فروخته می شود.

سرمایه با استفاده سیستماتیک و مداوم از نیروی کار، ارزش اضافی به عنوان سود نقدی ایجاد می کند. سرمایه داری خود این عمل را دزدی از کار دیگران نمی داند، زیرا کارگران با قیمت “منصفانه” بازار برای نیروی کار خود پول دریافت می کنند. “منصفانه” به این منظور که کارگر به عنوان مالک می تواند نیروی کار خود را  آزادانه به هر کسی که می خواهد بفروشد.

به این ترتیب بر خلاف زمان های قبل، دسترسی به زمین و وسایل تولیدی نیز آزاد شد.

کارگران با کارشان ارزش بیشتری را نسبت به ارزش نیروی کار خود در  بازار که به عنوان حقوق و دستمزد دریافت می کنند، تولید می کنند. سرمایه دار برای رشد و تکثیر سرمایه به کارگر دستمزد بسیار پایین تری از ارزش مبادله کالا در بازار پرداخت می کند. این ارزش افزوده را سرمایه دار به عنوان سود متمرکز شده در قدرت پولی به ارمغان می برد.

در یک سیستم بازاری که به درستی بدون تقلب، سرقت و اجبار کار می کند، مبادله کالاها باید بر مبنای یک اصل برابر یعنی میزان کار نهفته شده در کالا باشد، که در آن افراد بر پایه ارزش مصرف به مبادله کالا می پردازند.

کار از خود بیگانه شده

تمام سرمایه داران باید سود خود را از محصول تولید شده توسط کارگران کسب کنند. بنابراین ما باید بفهمیم که ارزش افزوده که پیش شرط تحصیل سود است چیست؟ وقتی که کالای “نیروی کار” قادر به تولید ارزش بیش تری از هزینه خود باشد، کار اجتماعی که کارگر برای سرمایه دار انجام می دهد به کار خود بیگانه شده تبدیل می شود، زیرا که ارزش افزوده تولیده شده به جیب سرمایه دار می رود.

علاوه بر این، تنها کار است که تولیدگر و سازمان دهنده  ارزش های مبادله ای ایجاد شده یی است که در نهایت پولی را که سرمایه از آن برای تثبیت قدرت اجتماعی خود استفاده می کند، تولید می کند.

قدرت اجتماعی سرمایه بدین معنی است که کارگران با کار خود شرایط استثمار خود را ایجاد می کنند. چرا که رابطه کارگر و سرمایه دار، یک رابطه قراردادی است که نیروی کار به عنوان مالکیت خصوصی در نظر گرفته می شود.

واضح است که مثل همه مالکیت خصوصی در بازار کار و در فرآیند کاری تضادی بین سرمایه و کار وجود دارد، که حل آن نیاز به دخالت دولت و قانون دارد. بنابراین یک  تضاد نظام مند بین مالکیت خصوصی فردی و قدرت دولتی وجود دارد. در کشورهای پیشرفته سرمایه داری هیچ کس نمی تواند کارگران را از مبارزه برای بالا بردن دستمزد باز دارد و نظام هم نمی خواهد تلاش های سرمایه دار را برای پرداخت دستمزد کم تر، یا کاهش ارزش نیروی کار، متوقف کند. سرمایه و کار هر دو برای حق خود مبارزه می کنند، اما همان طور که مارکس گفت؛ “وقتی که مخالفان حقوق برابر دارند، این توازن قدرت است که نتیجه مبارزه را تعیین می کند”.

توازن قدرت بین سرمایه و کار مدت هاست که در تعیین ضرورت مبارزات انقلابی و اصلاح طلب نقش دارد. برای مارکسیست ها، کار و سرمایه، یک تضاد عمده را نشان می دهند، وقتی کارگران قدرت خود را افزایش می دهند، می توانند سطح دستمزد را به نقطه ای برسانند که سود سرمايه را کاهش می دهد. همان طور که در دهه های ٦٠ و ٧٠ مشاهده کردیم.

از سال ٢٠٠٨ به بعد، که سرمایه با بحرانی جهانی روبرو شد و در معرض مشکل قرار گرفت، سرمایه تولیدی توانسته است که ارزش واقعی نیروی کار را با تهدیدات برون سپاری و انتقال مرکزهای تولیدی پایین بیاورد.

تضاد  کار و سرمایه در نظام سرمایه داری نقش محوری دارد، اما در هم تنیدگی این تضاد با تضاد اجتماعی دیگر مانند نژاد، جنسیت، مذهب، قومیت و طبقه و تبعیض،  تا حد زیادی مبارزه سیاسی فعلی را پیچیده کرده است.

حتی با یک اراده سیاسی برای از بین بردن تضاد  بین کار و سرمایه، و امکان ایجاد کار از خود بیگانه نشده، چنین هدفی را نمی توان بدون در نظر گرفتن گردش پول و دست اندازی خصوصی به کار و ثروت عمومی جامعه انجام داد.

چه باید کرد؟

وظیفه جنبش ضد سرمایه داری اینست که توازن قدرت را دگرگون کند تا بار دیگر امکان تغییرات رادیکال در رابطه بین سرمایه و کار عملی گردد.

بنابراین راه حل این امر، نیاز به یک اراده سیاسی مشخص برای جایگزینی تسلط سرمایه به نفع اشکال سازمانی جدید دارد. سازماندهی جدیدی که در آن کارگران مجتمع های تعاونی با هماهنگی با برنامه کلان اقتصادی جامعه خود زمان کار، فرایندهای تولید و توزیع کالاهای آفریده شده را کنترل می کنند. این سازماندهی نو از خود بیگانگی کار را حذف می کند، اما حاصل کار اجتماعی را در خدمت همگان می گذارد.

تضاد بین سرمایه و کار باید بر اساس تصمیمات آزاد سازندگان و تولیدگران متعهد در مورد آن چه که باید تولید و در چه زمانی و چگونه تولید شود، حل شود. تصمیم آزادی که با همکاری انجمن ها و تعاونی های دیگر برای رفع نیازهای عمومی و در راه تامین منافع مردم گرفته می شود.

 

 تضاد ٦ – سرمایه به عنوان فرآیند یا شی

سرمایه می تواند هم به عنوان یک شی و هم  به عنوان فرایند درک شود؛ این دوگانگی، یک موجودیت متناقض را تشکیل می دهد که در آن واحد سرمایه به طور مداوم به عنوان یک فرآیند گردش می کند و  می تواند اشکال مختلف به خود بگیرد، اما عمدتن شکل پول، مواد اولیه تولید و یا کالا به خود می گیرد.

نکته اصلی این است که سرمایه هم یک فرآیند است و هم می تواند از یک شکل مادی به شکل دیگری تغییر کند.  سرمایه یک زمان به شکل پول است، یک زمان در ابزار تولید و زمانی دیگر در کارگران جلوه می نماید.

در یک کارخانه، سرمایه درگیر تولید کالایی است که قیمت آن هنوز در ارزش اجتماعی و ارزش افزوده شده به دست نیامده است. فقط زمانی که کالا به فروش می رسد، سرمایه به شکل پول به سرمایه دار باز می گردد، و در این جریان دوگانگی سرمایه بین فرایند و شی دائمن در حال تغییر است.

یک سرمایه دار “صادقِ” سنتی با ذخیره پولی خود با خرید وسیله تولید، زمین، ساختمان ها، ماشین آلات و مواد اولیه، سرمایه گذاری خود را شروع می کند. سپس او به استخدام کارگران و کارمندان می پردازد. خرید وسیله های  تولید قبل از فرایند تولید انجام می شود، اما دستمزد کارگر پس از پایان فرایند تولیدی که شرایط آن را سرمایه دار تعیین می کند پرداخت می شود.

نتیجه این سرمایه گزاری کالایی است که در بازار با قیمتی عرضه می شود که به نیازهای سرمایه شرکت، هزینه تولید و سود سرمایه دار هم خوانی دارد. این میزان سود است که اشتیاق ادامه تولید را به سرمایه دار می دهد. بخشی از سود، به دلایل رقابت و یا به منظور کسب سود بیش تر برای افزایش تولید دوباره در چرخه تولید سرمایه گزاری می شود.

 

به منظور افزایش سود، سرمایه دار ممکن است که مقررات شرایط کاری، شرایط اشتغال و حقوق و دستمزد را اجرا نکند و محیط کاری آسیب زا تامین کند و یا در بازار، محصولات معیوب و سمی و یا قلابی به فروش برساند.

در رابطه با این گونه نقص قانون توسط سرمایه دار، قدرت دولتی تلاش می کند که با الزامات زیست محیطی، نظارت محیط کار، الزامات ایمنی در محل کار و ممنوعیت مواد مضر و غیره آن را تنظیم کند، اما اغلب بدون موفقیت زیرا در نهایت هم قدرت اجتماعی و هم پول در دست طبقه سرمایه دار است.

در سرتاسر جهان سرمایه داری، ما شاهد اقدامات غیرقانونی گسترده در تولید صنعتی و کشاورزی هستیم و تعریف این که چه نوع سودورزی قانونی و یا غیر قانونی است، به نظر می رسد که تا حد زیادی توسط خود تولید کننده های غیر قانونی تعریف می شود. برای نمونه می توان به بحث های اخیر در باره کیفیت روغن زیتون فروخته شده در اروپا اشاره کرد که با وجود اینکه کیفیت بیش از ۹۰ در صد از اینگونه روغن ها از بزرگترین آزمایشگاه های اروپایی نمره مردودی گرفته اند ولی همچنان به همان قیمت در همه جای اروپا به فروش می رسند.

بنابراین، دوگانگی بین اشیا و فرایندها در نظام سرمایه نقش بزرگی ایفا می کند و سرمایه داری بدون نقش حفاظتی دولت سرمایه داری غیر قابل تصور است، اما چگونگی  مداخله دولت، بستگی به توازن نیرو در دستگاه دولتی دارد.

دوگانگی سرمایه جهانی است

سرمايه با رويکردی دوجانبه با دوگانگی روبرو می شود. سرمایه باید به طور مداوم به منظور جلوگیری از رکود در گردش باشد و سرعت این گردش برای دستیابی به مزایای رقابتی مهم است.

با این حال، انتقال فوری سرمایه از جایی به جای دیگر، بدون مشکل نیست. زیرا انتقال پول برای خرید کالاهای مورد نیاز برای تولید، اغلب با موانع بالقوه ای مواجه می شود که موجب عدم کاربرد پول می گردد. زمان از دست رفته برابر است با اختلال در گردش سرمایه و تنها زمانی سرمایه دوباره می تواند به چرخه تولید باز گردد که این موانع برطرف شود. زمان تولید نیز هم گاهی مشکلی برای سرمایه است، صرف نظر از نوآوری های تکنولوژیکی، موانع فیزیکی می تواند در جریان تولید رخ دهد، و یا کارگران دست به اعتصاب بزنند.

سرمایه دار علاقه دارد که کالا پس از تولید هر چه زودتر به فروش برسد و خریدار هر چه زودتر از لذت مصرف آن سیر شود تا کالای مشابه با مد جدیدی بخرد و یا اینکه کالا طوری طراحی شود که بعد از مدتی خود به خود از بین رود.

سرمایه ثابت و درگردش در مقابل یکدیگر است

استراتژی های اجتماعی برای حفظ تداوم گردش سرمایه، یک شمشیر دو تیغه است.

سرمایه گذاری فیزیکی در سرمایه ثابت دارای سختی هایی است که هرچند که می تواند در زمان و مکان آزادانه گردش کند اما نیاز به زیرساخت های فیزیکی و محیط های از پیش ساخته شده از جمله پل ها، جاده ها، ساختمان ها، کشتی ها، کامیون ها و راه آهن، و همچنین وسایل ضروری مانند تجهیزات اداری دارد.

مشکل دیگری که از  تضاد بین سرمایه ثابت و درگردش برمی خیزد به پیوند فیزیکی سرمایه با زمین مربوط است که  مالکان زمین به عنوان بهره زمین تسخیر می کنند.

این بخش سرمایه باعث افزایش نرخ بهره از زمین و تأثیرگذاری در سرمایه گذاری در زمین و املاک و مستغلات می شود. زمین به شکل سرمایه ی خیالی تبدیل شده است، که مالکیت و درآمد اجاره آینده آن نیز در سطح بین المللی معامله می شود. منافع رانت خواران و زمین خواران در فعالیت اقتصادی روی زمین به یک تهدید بزرگ تبدیل شده است. به خصوص موسسات مالی قدرتمند با خرید و فروش زمین به افزایش نرخ بهره و قیمت زمین و املاک و مستغلات کمک می کنند.

در همه جا ما شاهد هستیم که قیمت مسکن به حد انفجار رسیده است و زمین بازان از طریق گرفتن زمین از محرومان محلی دسترسی آن ها را به حق طبیعی و تاریخی خود برای مسکن سلب می كنند. همين سلب حق طبيعی را می توان برای ماهيگيران در منطقه زندگی آن ها و يا کشت آزاد در زمين های مزروعی مشاهده كرد. ماهيگيری با كشتی های “كارخانه” ای و شيوه های “جارو كردن دريا” و يا تحميل كاشت تنها با دانه هايی كه به طور ژنتيكی تغيير يافته و غيرقابل بازتوليد شده است، از چنين نمونه ها هستند. مؤسسات مالی، صندوق های سرمایه و افراد آزمند پول بادآورده خود را از طریق مالکیت زمین و منابع طبیعت تضمین می کنند. این کار موجب کمبود زمین مسکن و کشت برای تهی دستان می شود. این یک روند خطرناکی است که مبنی بر قدرت انحصاری و رانتی است.

سوال بزرگ این است که چه وقت این تنش بین سرمایه ثابت و در گردش و بین سرمایه فرآیند و سرمایه شیء شده  که توسط رانت خواران ایجاد شده است به یک بحران تبدیل می شود؟

تاریخ سرمایه همیشه پر از نمونه هایی از پدیده “رونق و رکود” است که بیانگر  تضاد میان خصلت ثابت و درگردش سرمایه است که به صورت دوره ای و در مناطق جغرافیایی خاص به یک بحران مطلق تبدیل می شود.

ما قبلا دیده ایم که چگونه صنعتی زدایی در غرب و انتقال صنعت به جای دیگر از جمله به آمریکای لاتین و جنوب شرقی آسیا، شهرها و زمین های كشاورزی غرب را از بین برده است و مردم  این کشورها را از فعالیت های گذشته خود محروم کرده است. قیمت صنعت زدایی در غرب و افزایش بی رویه قیمت ملک و زمین را میلیون ها نفر از مردم عادی غرب پرداخت می کنند.

ما نمونه های بسیاری از چگونگی کارکرد نابودکننده سرمایه در دور و بر خود می بینیم.

چه باید کرد؟

چه سیاست جایگزین ما می توانیم از این تجزیه و تحلیل برگزینیم؟

یک هدف فوری لغو مالکیت زمین است.

زمین و مسكن، بايد به مثابه ی منابع جامعه به طور دسته جمعی و با احترام به حق آن هایی که از ان  استفاده می کنند و به آن متکی هستند، اداره شود. بايد بجای بساز و بفروش ها سوداگرانه اماكن عمومی-اجتماعی به مسکن سازی برای مصرف كنندگان و نیازمندان واقعی مسکن بدل گردد.

مردم به طور کلی از افزایش قیمت زمین و مسکن هیچ مزیتی نمی برند. بايد ارتباط بین سوداگری مالی و سرمایه گذاری در زیرساخت های فیزیکی و سایر اشکال سرمايه ثابت حذف شود. بايد شرايطی برقرار گردد که دیگر ملاحظات اقتصادی و سودآوری، نتواند انگیزه دارندگان سرمايه برای استفاده از زیرساخت های فیزیکی به منظور سودورزی باشد. از اين رو بايد اين ساختارها به ثروت مشترک انسان ها بدل گردد.

ارزش مصرف باید در اولویت قرار گیرد. و این کار لزوم به یک نظم اجتماعی دارد که در آن برنامه ریزی عقلانی از جانب اجتماعات سیاسی و برگزیده تضمین می کند که ارزش های فیزیکی لازم جامعه تولید و حفظ شود.

یک زندگی روزمره با اضطراب کم تر باعث می شود که زمان فعالیت های آزادانه و خلاق برای شکوفایی انسان و ایجاد محیط های پایدار و پربار  گسترش یابد. فقط به این گونه ما می توانیم  روابط پیچیده بین فرآیند و چیزها و بین ثبات و حرکت را به نفع منافع مشترک همه مردم سازمان دهیم، و به بهره برداری از انباشت بی پایان سرمایه  پایان دهیم.

 

 تضاد ٧ – تضاد بین تولید و فروش کالا

افزایش کمّی سرمایه به شکل سود در فرایند خود کار و تولید ثبت می شود، ولی این ارزش افزوده تا زمانی که کالا در بازار فروخته نشود، در آن نهفته باقی می ماند.

گردش مداوم سرمایه بستگی دارد به رابطه میان فرایند کار و تولید و فروش کالا که با نرخ سود اندازه گیری می شود. بین این دو رابطه یک تضاد قابل توجه وجود دارد.

مارکس با فرض توازن بین عرضه و تقاضا و با نادیده گرفتن بازار فروش کالا تجزیه و تحلیل خود را برای یافتن  چگونگی افرینش ارزش افزوده به عنوان مبنایی برای سود متمرکز کرد.

به هر حال، سرمایه داری می خواهد بیش ترین نیروی کار را با کم ترین مبلغ بخرد، و همچنین کارگران را به نظم و انضباط عادت دهد، در حد امکان سازماندهی زندگی روزانه و بازتولید نیروی مولده آینده را به خود کارگران واگذار کند، و در نهایت سعی کند که با ایجاد موانع سازماندهی جمعی کارگران را سخت و ناممکن کند.

یک ابزار مفید و ترفند بزرگ سرمایه داری به وجود آوردن یک ارتش ذخیره بیکاران است. مارکس نتیجه گرفت که برایند پایانی چنین عملی افزایش ثروت برای سرمایه داران و فقر و محرومیت برای کارگران است.

از یک زاویه دیگر، مارکس بدون توجه به روند تولید به فروش کالا می پردازد؛ زیرا سرمایه طوری عمل می کند که عرضه کالا به مراتب بیش تر از تقاضای کآلا می شود، چرا که بسیاری از کارگران به خاطر دستمزد ناکافی نمی توانند به خرید کالاها و خدمات در بازار بپردازند.

در نتیجه،  تضاد این است که کارگران برای خرید کالا در بازار مهم هستند، و سرمایه دار به عنوان فروشنده کالا، میل دارد که هر چه یشتر کالا بفروشد. ولی فروش کالا، برگشت سرمايه نهفته در کالا و ارزش افزوده در جامعه یی که بسياری از مردم آن تهی دست هستند مشکل آفرین است و مانع ادامه انباشت سرمايه می شود.

تنظیم  کینزی تقاضا  به عنوان یک راه حل برای عدم توازن عرضه و تقاضا

سرمایه داری به طور دائمی گرفتار تضاد بین تولید و فروش کالا است. یا می تواند با بهره گیری وحشیانه میزان ارزش افزوده را در فرایند کار و تولید افزایش دهد، در نتیجه فروش کالا در بازار سخت می شود. و یا  می تواند شرایط زندگی طبقه کارگر را تقویت کند، که در این صورت ایجاد ارزش افزوده در تولید محدود می شود. سرمایه داری برای حل این تضاد از تاکتیک های گوناگونی بر حسب شرایط و توازن قدرت  بهره می گیرد. بنابراین، ما ببینیم که سرمایه چگونه می تواند در مواجه با بحران های گوناگون گاهی قدرت خرید کارگران در بازار را و گاهی ارزش افزوده در روند کار و تولید را افزایش دهد.

آخرین بار ما شاهد (تنظیم کینزی تقاضا) در سالهای ١٩٧٠- ١٩٤٥ بوده ایم، که با جولان دوره نئولیبرالی سال های  ١٩٨٠  و تصمیم سرمایه به افزایش ارزش افزوده در تولید پایان یافت.

سرمایه همچنین می تواند با افزایش نیروی کار و ایجاد یک طبقه بالایی و متوسط با قدرت خرید قابل توجه، تقاضا به  مصرف کالاهای خود را افزایش دهد. علاوه بر این، سرمایه با ایجاد فرصت های اعتباری بانکی و وام های کوتاه و درازمدت می تواند بخش بزرگی از مردم را به مصرف نسیه یی خوی دهد.

ورود سیستم اعتباری کمک بزرگی به انباشت سرمایه بوده است. در نتیجه،  تضاد بین تولید و فروش به حاشیه افتاد و  به عنوان بخشی از  تضاد بین پول و دارایی ها جلوه گر شده است. سیستم اعتباری بانکی پوششی است برای نهان کردن  تضاد بین تولید و فروش کالا که می تواند گردش پایدار سرمایه را حفظ کند.

ولی محدود کردن حیطه کاری سیستم اعتباری موجب تشدید تضاد می شود و افسارگسیختگی آن نیز از طرف دیگر به  فعالیت های سودآوری نامحدود و غیراخلاقی و ضدارزشی دامن می زند. به هر حال نظام سرمایه نمی تواند  تضاد اساسی را حذف کند.

ارزش افزوده در روند تولید اتفاق می افتد

بدون تردید ارزش افزوده در روند تولید آفریده می شود. اما سرمایه دار تولید کننده  لزومن این ارزش افزوده ی نهفته شده در کالا را با فروش کالا تمامن به سرمایه جدید تبدیل نمی کند.

سرمایه دار تولیدگر برای سرمایه کردن ارزش افزوده نهفته در کالا خود به بورژوازی انگلی نیز نياز دارد. و بدین گونه ناگزیر است که بخشی از ارزش افزوده را به این زالوان بسپارد. با ورود سرمایه داران تجاری، بانکداران و سرمایه داران مالی، مالکان ساختمان ها، زمینداران و مقامات مالیاتی به این روند، امکان و راه گوناگونی برای سرمایه کردن ارزش افزوده نهفته در كالا ايجاد می شود.

مدل دیگری برای مقابله با  تضاد بین تولید و فروش این است که برای مثال، سهمی از ارزش افزوده را که کارگران با مبارزه به آن دست یافته اند، سرمایه مالی و بانکی با احتساب نرخ های گزاف اداری، مالیات های غیر مستقیم کاهش می دهد. هم زمان سرمایه می تواند با یک برنامه سیاسی برای انباشت بیش تر از طریق دستکاری دستمزد واقعی، اختلال در حقوق بازنشستگی، آموزش و بهداشت و دیگر مزایای اساسی که با مبارزه به دست آمده است از سهم کارگران از ارزش افزوده ای که خود تولید کردنده اند بکاهد.

هزینه بالای مسکن ، هزینه های اداری، جریمه ها و خصوصی سازی، این ها تمامن هزینه های مالی اعمال شده بر بخش آسیب پذیر جامعه است.

گاهی زمین دزدان با پیشنهادهای مالی اغوا کننده زمین و مسکن را از تهی دستان می خرند و آنها را مجبور به مهاجرت از محل زادگاه خود می کنند تا با ساختن ساختمان های گران و مدرن آنها را با قیمت چندین هزار برابر به فروش رسانند. آواره سازی و اخراج زحمتکشان از محله های پیشین شان زیر نام بازسازی شهری در طول تاریخ سرمایه داری بهانه یی بوده است برای ساختمان سازی گران برای برآوردن نیاز طبقه متوسط و بالا که خواهان زندگی در مراکز شهرها هستند(Gentrificering).

با نگاهی به بازار مسکن در شهرها، متوجه می شویم که رانت خوران و زمین خوران و شرکت های مسکن در تضاد با سایر بخش های دیگر سرمایه قرار می گیرند. برای مثال استخدام کارمندان و کارگران در شهرهای بزرگ برای بورژوازی صنعتی سخت شده است چرا که طبقه زحمتکش دیگر توان پرداخت هزینه مسکن در شهرها را ندارد.

چه باید کرد؟

تعاونی های گوناگون به طور مشترک در مورد نیازهای جامعه  بحث و بررسی کنند و برای تولید برنامه ریزی کنند.

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4535

بخش اول: تضادهای اساسی سرمایه داری- تضادهای ۱ تا ۳

 




ترس از سوسياليسم پايان يافته! (٢)
اقتصاد سياسی ملی- دمكراتيك و حاكميت ملي!

دوره جدید: مقاله شماره: ۷۸ (۱ آذر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

دستاوردهای برنامه اقتصاد ملی برای مرحله ملی-  دمكراتيك در چين!

 

در بخش نخست نوشتار سويه هايی از رابطه ميان اقتصاد سياسی ملی- دمكراتيك و مساله ی حاكميت ملی مورد توجه قرار گرفت (١). همان طور كه نشان داده شد، اقتصاد سياسی ملی- دمكراتيك بنا بر سرشت خاص خود به عنوان مرحله ی ويژه و تام تمامی از روند فرازمندی تاريخی جامعه، جانبدار پيگير منافع ملی است و تحكيم روزافزون استقلال ملی را تامين می كند.

وظيفه در بخش دوم نوشتار، نشان دادن رابطه ی اقتصاد سياسی ملی- دمكراتيك با رشد و شكوفايی روزافزون اقتصادی- اجتماعی است. به سخنی ديگر، جستجوی پـديـده ای كه موفقيت اين روند را در مرحله ی ملی- دمكراتيك انقلاب باعث می شود و متفاوت است با در كشورهايی كه راه رشد سرمايه داری را دنبال می كنند. و در طول زمان به وابسته ی اقتصادی به اقتصاد سياسی امپرياليستی بدل می شوند؟ روندی كه همان طور كه در ارتباط با وابستگی روزافزون اقتصادی آمريكا و حتی آلمان امپرياليستی به اقتصاد چين نشان داده شد، محدود به كشورهای پيرامونی نيست. رئيس اطاق كارفرمايان صنايع آلمان، ديتر كمپف خواستار قطع نفوذ «حزب» كمونيست چين در تصميم گيری سرمايه گذارها در اين كشور است.  او چند روز پيش در روزنامه سخنگوی اقتصادی سرمايه داران، “هاندلزبلات” نوشت: «حق سرمايه گذاران جهانی بايد به رسميت شناخته شود. آن ها بايد كلام آخر را در سياست كاركردی سرمايه گذاری ها داشته باشند»! (جهان جوان ١٧ نوامبر ٢٠١٧) او اما نفوذ «حزب» كمونيست چين را در تعيين سياست اين سرمايه گذاری ها به مثابه ی دستاويز برای پايان دادن به اين فعاليت های اقتصادی سرمايه داران آلمانی مطرح نمی سازد!

 

بررسی چنين پرسش “ظريفي” درباره ی پـديـده ی پيش گفته كه علت علّی پديدار شدن وضع جديد را در جهان تشكيل و توانمندی روزافزون آن را نويد می دهد، عبث نيست، روشنگرانه و آموزنده است برای درك وظايف پيش روی ما در ايران.

در عين حال اين بررسی ظريف، بدون داشتن موضع جانبدارانه و ترقی خواهانه برای روند تاريخی رشد جامعه بشري، بسيار بغرنج بوده و درك آن دشوار است. بدون پاسخ به پرسش در اين باره كه“چگونه می خواهيم زندگی كنيم؟”، نمی توان سرشت ترقی خواهانه ی تاريخی بررسی “ظريفي” شناخته و دريافته شود كه پرداختن به آن وظيفه اين سطور است.

بی جهت هم نيست كه برای نمونه آقای سعيد رهنما، استاد علوم سياسی در دانشگاه يورك كانادا كه اخيراً در كنفرانس بين المللی پكن به مناسب صدمين سالگرد انقلاب اكتبر شركت و در كنفرانس رساله ای را با عنوان «درس های انقلاب های دوم: بازخوانی انقلاب های روسيه، آلمان، چين و ويتنام» ارايه داشته، برای پاسخ به اين پرسش ظريف هنگام «تحليل جامعه ی كنونی چين»، دريافت علت علّی شرايط ايجاد شده را مشكل و «بسيار پيچيده» ارزيابی كند، آن طور كه در مقاله ی “كنفرانس های بين المللی پكن و مسكو” در اخبار روز می نگارد (٢٤ آبان ٩٦، ١٥ نوامبر ٢٠١٧).

سعيد رهنما همانجا به رشد روزافزون اقتصادی- اجتماعی در چين با خرسندی اشاره دارد، و آن را «حيرت آور» نیز ارزيابی می كند، اما با این پرسش روبروست که علت چنین توانمندی رشد كمّی و كيفی در اين كشور چیست؟

 

دريافت تضاد حاكم در روند رشد اقتصاد ملی در مرحله ملی- دمكراتيك (در نمونه ی چين)، و از اين طريق دريافت علت علّی و كاركردی «حيرت انگيز» اقتصاد سياسی در چين تنها با توجه به نظر ماركس ممكن است. ماركس از “صورتبندی اقتصادی- اجتماعي” برای تعريفِ مضمون و ساختار يك نظام تاريخی صحبت می كند. می توان آن را تضاد ميان “شيوه ی توليد” (برای نمونه سرمايه دارانه) و سطح تاريخی رشد “اجتماعي” در يك نظام  – كه ماركس آن را از اين زاويه “فرماسيون” می نامد -، ناميد كه بغرنجی ظريف را تشكيل می دهد و بايد همه جانبه شناخته و درك شود. به يخنی ديگر كه همين معنا را می رساند، بايد اين نكته متناقص در شرايط حاكم بر جامعه برای بررسی و تحليل مرحله ی ملی- دمكراتيك فرازمندی جامعه، ازجمله به منظور «تحليل جامعه كنونی چين» مورد توجه قرار گيرد تا «حيرت» پايان يابد و شرايط حاكم ديگر انتزاعی “توخالي” (ماركس) نبوده، بلكه شرايطی درك شده باشد. تنها با چنين شناخت ماترياليسم تاريخی می توان از شرايط در چين برای ايران آموخت.  مطلب را بشكافيم.

 

در چين ما از ديدگاه تمدنی- مدنی – zivilisatorisch  با شرايط اجتماعی ای روبرو هستيم كه با وجود آن كه به طور عمده شيوه ی توليد سرمايه داری بر اقتصاد كشور حاكم است، ديگر چين يك جامعه سرمايه داری نيست.

در آن “اقتصاد سياسي” مرحله ی ملی- دمكراتيك انقلاب حاكم است، كه گرچه هنوز سوسياليستی نيست، اما ديگر سرمايه دارانه نيز نيست. اقتصاد سياسی در مرحله ی مستقل و خاصی از رشد جامعه بشری  بر جامعه ی چين حاكم است با ويژگی های خاص خود كه اين مرحله را به مرحله ی تام و تمامی بدل می سازد.

 

نكته تعيين كننده در اين اقتصاد سياسي، پيوند ميان آزادی و عدالت اجتماعی است!

بديهی است كه آن ها كه می خواهند آزادی را تنها “آزادی مالكيت سرمايه دارانه” بر ابزار توليد درك كنند، نتواند رابطه تاريخی- مدنی- تمدنی ميان آزادی سوسياليستی و مالكيت عمومی- دمكراتيك توده ها را در مرحله ی ملی- دمكراتيك فرازمندی جامعه دريابند. در ايران شناخت از اين رابطه به دنبال پيروزی ضد انقلاب و نابودی دستاوردهای انقلاب بهمن در سطح وسيعی ميان مبارزان و توده ها از بين رفته است. شناخت از اين رابطه برای رشد ترقی خواهانه و انسانی جامعه ی ايران از بين رفته و كوشش انقلابی توده ها بر باد رفته است. تداوم نابودی اين وضع اما پايدار نيست.

سخنان اخير فرشاد مومنی در زمينه رابطه ميان آزادی و عدالت اجتماعی كه در ايران با پامال شدن اصل های حقوق ملت در قانون اساسی بيرون آمده از دل انقلاب بهمن نابود شده است، نشانی از تغيير وضع در ايران و رشد بی ثباتی سلطه ی نظام سرمايه داری وابسته ی حاكم در ايرانِ جمهوری اسلامی است و اميدوار كننده است.

اميدوار كننده است، زيرا ديگر حزب توده ايران تنها حزب و جريان تاريخی- سياسی در ايران نيست كه از پيوند ميان “آزادی و عدالت اجتماعي” دفاع می كند. دفاع از حق مالكيت عمومی- دمكراتيك توده ها كه دستاورد بزرگ انقلاب ٥٧ مردم ميهن ماست، مبارزه ی كه اكنون سرشت مبارزه ی اجتماعی مردم در ايرانِ جمهوری اسلامی را متبلور می سازد و با والاترين شكل مبارزه ی “قطره قطره مردن” توسط مبارزان فداكار به پيش برده می شود، مبارزه عليه مالكيت سركوبگرانه ی سلب مالكيت كنندگان از توده ها است!

 

در جمهوری خلق چين، شيوه ی توليد هنوز عمدتاً شيوه ی توليد سرمايه دارانه است. اين نكته را سعيد رهنما با شفافيت بازشناخته و تكرار می كند. مبتنی بر شرايط ايجاد شده به دنبال انقلاب ملی- دمكراتيك در چين در سال ١٩٤٩  – و برخلاف وضع در ايران بعد از انقلاب ملی- دمكراتيك بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما -، اين شيوه ی توليدی به طور عمده در جهت رشد مداوم و روزافزون عدالت اجتماعی در چين قرار دارد.

با شناخت اين تناقص ميان شيوه ی توليد و سرشت انساندوستانه انقلاب ملی- دمكراتيك كه مدافع منافع ملی چين نيز است، توجه دادن به سرشت «شگفت انگيز» بودن اين پديده در نوشتار رهنما كه با روشنی بر می شمرد، ديگر عجيب نمی نمايد: «توسعه ی شگفت انگيز اقتصادی- اجتماعی .. حيرت آور است كه كشوری با حدود يك ميليارد و چهارصد ميليون نفر ظرف سه دهه ی اخير شاخص اميد زندگی را به دو برابر برساند. اميد زندگی در چين هم اكنون بيش از ٧٥ سال و نيم است (اين رقم برای كشور ثروتمند و كوچكتر ايران ٧١ سال است) …».

 

بدين ترتيب می توان ريشه ی علّی تفاوت اصلی را ميان رشد اقتصادی- اجتماعی در كره ی جنوبي، تركيه و ديگران كه در بخش نخست به سرشت ضد ملی آن پرداخته شد، نسبت به رشد در چين، ناشی از سرشت ملی- دمكراتيك انقلاب آن ارزيابی نمود كه آن را در چين «سوسياليسم چيني» می نامند.

رهنما همانجا برجسته می سازد كه «ميزان باسوادی بيش از ٩٦ در صد است. پكن شهری با ١٤ ميليون جمعيت، وضعيتی مشابه يك كشور اروپايی يا آمريكای شمالی را دارد، با اين تفاوت كه تميزتر، منظم تر، امن تر و مجهزتر است، و شانگهای با ٢٤ ميليون از آن هم پيش رفته تر است. سرعت رشد اقتصادی به گونه ای است كه ده سال پيش سهم توليد ناخالص ملی چين در توليد ناخالص جهانی كمی بيش از چهار در صد بود، و اين رقم ظرف ده سال به بيش از ١٤ در صد رسيد [قريب به ٢٠٠ در صد رشد!]، و طبق برنامه ی فعلی قرار است كه در سال ٢٠٢٠ اين رقم دو برابر شود [قريب به ٤٠٠ در صد در يك دهه و نيم!]. در برنامه ها به تحولات بنيادی در صدمين سال انقلاب چين (٢٠٤٩) اشاره می شود. از نظر معيار توليد ناخالص ملی بر مبنای برابری قدرت خريد (ppp) چين هم اكنون كشور اول جهان و از آمريكا هم جلوتر است. ترديدی نيست كه نظام چين يك نظام سرمايه داری خشن [؟] است، اما ويژگی های خاصی دارد كه تحليل ظرايف آن را مشكل می كند.»

 

پاسخ به اين «ظرايف» تنها هنگامی ممكن است، هنگامی كه به اين نكته توجه شود كه در جمهوری خلق چين به اين پرسش پاسخ داده شده است كه پيش تر به آن اشاره شد: “چگونه می خواهيم زندگی كنيم؟”

انسان به سازماندهی كيفی نوينی برای حفظ شرايط ادامه ی زندگی بر روی «كره ی آبی رنگ زمين» نياز دارد! برای ممانعت از تبديل آن به «كره ی سياه»ی كه مبارزان در تظاهرات در بن به مناسبت “كنفرانس محيط زيست” چند روز پيش با شعارهای خود نسبت به خطر آن هشدار دادند. بنا به گفته سازمان “آتاك” در آلمان، بايد «مصرف انرژی برای توليد و انتقال مواد و توليدات و اياب و ذهاب خودرو و هواپيما و توليد گوشت مبتنی بر شيوه ی صنعتی بلافاصله و به طور تعيين كننده محدود گردد. در يك اقتصاد كه موتور آن سودورزی است، چنين هدفی غيرقابل دسترسی است. سرمايه داری و جبر برای رشد روزافزون، و كليت مدل جامعه صنعتی بايد مورد پرسش و ترديد قرار گيرد»!

 

شايد برای شناخت مضمون مورد نظر ماركس در تعريف از “نظام” كه به آن اشاره شد، خبری كه امروز در نشريه جهان جوان انتشار يافته (١٦ نوامبر ٢٠١٧) سودمند باشد. سودمندی ای كه می تواند برای درك مضمون مرحله ی ملی- دمكراتيك انقلاب در ايران (همچنين در چين) كمك باشد.

می دانيم كه گرامشی مفهوم «نبرد در سنگر» را در جامعه، نبردی برای تحكيم مواضع مدنی- روبنايی- ايدئولوژيك نيروی نو عليه مواضع نيروی كهن ارزيابی می كند. مبارزه برای حفظ و نجات محيط زيست امروزه يكی از اين صحنه های نبرد است. در حالی كه اقتصاد سياسی سرمايه داری به قاتل محيط زيست تبديل و شيوه ی توليد مبتنی بر مالكيت خصوصی بر ابزار توليد با انگيزه ی اشتهای بی كران خود برای سودورزی به موتور نابودی و قتل شرايط هستی بر روی زمين بدل شده است، كوشش مبارزه جويانه ی نيروی نو به مثابه ی «تكانه»ی پرتوان برای حفظ محيط زيست، به يكی از اهرم های تعيين كننده برای تغيير تناسب قوا عليه نظام سرمايه داری و بند زدن به دست و پای آن بدل شده است.

خبری كه از آن سخن رفت، انتشار گزارش “بنياد اخلاقيات و اقتصاد، ائتكون” در آلمان است كه «با قاطعيت هدف سودورزی اقتصاد را محكوم می كند كه به تنها محك برای هستی اجتماعی و برخورد به محيط زيست» در جامعه سرمايه داری تبديل شده است. اوا مورالس، زير پا گذاشتن حق «مادر زمين» را با همين استدلال محكوم می كند.

در چانه زدن ها در آلمان برای تشكيل يك كابينه ی دست راستي، خواست پايان دادن به سوخت ذغال سنگ كه در كنفرانس محيط زيست در بن به طور شورانگيز توسط شركت كنندگان و تظاهر كنندگان مطرح شد و بی جواب ماند، نقشی ايفا نمی كند. احزاب دست راستی تنها نگران موقعيت ممتاز اقتصادی امپرياليسم آلمان هستند. از اين رو نيز خانم مركل در اين كنفرانس حاضر نشد به خواست پايان بخشيدن به مصرف ذغال سنگ برای توليد انرژی پاسخ مثبت دهد.

در جمهوری خلق چين با اقتصاد سياسی ملی- دمكراتيك وضع اما چنين نيست. وسيع ترين سرمايه گذاری ها برای توليد انرژی خورشيدی و بادی عملی می گردد. فروش حداقل ٢٠ در صد خودرو الكتريكی از سال ٢٠١٨ به تصويب رسيده است و انواع تصميمات مشابه. به نحوی كه چين را به پرچمدار مبارزه برای حفظ محيط زيست بدل كرده است. بدون ترديد در آينده ی نزديك محك وضع حقوق اجتماعی زحمتكشان در چين، به الگوی مبارزات صنفی طبقه كارگر در كشورهای سرمايه داری بدل خواهد شد. سطح زندگی و «اميد زندگي» در جمهوری خلق چين كه از در ايالات متحده ی آمريكا فزونی گرفته، به محك و الگوی مبارزات كارگران در كشورهای سرمايه داری بدل خواهد شد. بدين ترتيب شرايط دوران بود اتحاد شوروی و … دوباره به پا و تعيين كننده خواهد شد!

 

همان طور كه ديده می شود، “شيوه ی توليد سرمايه داري” كه سعيد رهنما آن را در چين «خشن» ارزيابی می كند كه با «شديدترين استثمار طبقه كارگر همراه ..» است، از آنجا كه در خدمت رشد روزافزون عدالت اجتماعی قرار دارد و به رشد چشمگير «اميد زندگي»، به برقراری «با سوادی بيش از ٩٦ در صد» و … می انجامد، نمی تواند با اين غلظت «خشن» باشد و نيازمند يك «نظام پليسی سركوبگر» در كشوری باشد كه «تفاوت شهرهای آن با شهر های اروپايی و آمريكای شمالی تميزتر، منظم تر، امن تر و مجهر نر» بودن آن ها است، آن طور كه او همانجا ذكر می كند.

 

“شيوه ی توليد سرمايه داري” در چهارچوب رشد ملی- دمكراتيك و يا سوسياليستي، گامی تاريخی- كيفی در جهت رشد مدنی جامعه انسانی است، در حالی كه همين شيوه ی توليد در چنگال سودورزی در نظام سرمايه داری گامی قهقرايی و ضد تاريخی است. شيوه ای ضد منافع گونه ی انسان را تشكيل می دهد.

 

هنگامی كه ماركس درباره ی تتمه توان شيوه ی توليد كهن سخن می راند كه تا پايان نيابد، رسالت تاريخی شيوه ی توليدی كهن پايان نمی يابد، با تجربه در جريان در چين مضمون عميق خود را نشان می دهد. وجود تتمه ی توان شيوه ی كهن به معنای ضرورت بقای شرايط مدنی- تمدنی نظام سرمايه داری نيست!

می توان و بايد برای گذار از نظام سرمايه داری مبارزه نمود، و آن جا كه ضروری است، از تتمه ی توان شيوه ی توليد سرمايه دارانه برای پيشبرد ترقی خواهانه ی جامعه بهره گرفت.  اين برنامه ی ترقی خواهانه كه با “نپ” لنينی و تز “سرمايه داری دولتي” او آغاز شد، در صدمين سالگرد انقلاب بزرك اكتبر روسيه، به الگوی مبارزه ی انسان دوستانه برای تغيير شرايط هستی گونه انسانی بدل شده است. اين الگو می تواند با انطباق هشيارانه و مدبرانه و واقع بينانه بر شرايط ميهن ما، برای ايران نيز آموزنده باشد!

 

موضع جانبدارانه ی ماركسيستی- توده ای در دفاع از اقتصاد سياسی ملی- دمكراتيك از چنين ريشه ی انسان دوستانه ای برخوردار است. موضعی كه حقانيت آن با به خدمت گرفتن علم ماترياليسم تاريخی قابل شناخت می گردد و به سردرگمی و «حيرت» انسان علاقمند نيز پايان می بخشد.

 

نكته ای كه بحث همه جانبه درباره ی آن در اين سطور سخن را به درازا می كشاند، اشاره ای است كه رفيقی در ابرازنظری درباره ی “شيوه توليد كمونيستي” مطرح ساخت. رفيق رضا پ امكان برنامه ريزی برای اقتصاد ملی را كه مبتنی بر برنامه ديژيتالی است مطرح نمود كه سرشت “شيوه ی توليد كمونيستي” را قابل شناخت می سازد. بايد اميدوار بود كه اين رفيق و ديگر نظريه پردازانِ با اطلاع با شركت خود در بحث ها، به رشد و غنای اين سويه ی پراهميت در برنامه ريزی برای اقتصاد ملی كمك كنند. پيش تر نيز در کتاب اقتصاد سیاسی – برنامه اقتصاد ملی (٢) نكته هايی در اين زمينه انتشار يافته است.

 

داده های روشنگرانه سعيد رهنما در نوشتار پيش گفته در اخبار روز درباره ی وضع رشد يابنده و ترقی خواهانه ی اقتصادی- اجتماعی در جمهوری خلق چين برای دستيابی به توضيح وظيفه ای كه اين نوشتار برای خود تعيين كردهاست، كافی به نظر می رسد برای درك شرايط فرازمندی جامعه و توانايی اقتصاد سياسی اين كشور در مرحله ی ملی- دمكراتيك كه به آن در چين «سوسياليسم چيني» می گويند. از اين رو می توان ارايه داده های ديگر اقتصادی درباره ی رشد روزافزون توسعه ی كمّی و كيفی اقتصاد و فرهنگ و … در چين صرفنظر نمود. تنها اشاره شود كه اين كشور به يكی از صادر كنندگان تكنولوژی پيشرفته ديجيتالی و نوآورانه در جهان تبديل شده است.

 

وظيفه ی نوشتار حاضر ترسيم اين موفقيت های اقتصادی- اجتماعی در ريزه كاری های مشخص آن در چين نيست، بلكه نشان دادن كيفيت نوين و انسان دوستانه اقتصاد سياسی ملی- دمكراتيك است كه می تواند و بايد برای فرازمندی جامعه ايرانی نيز به خدمت گرفته شود. از اين روست كه مبارزه برای پايان بخشيدن به رژيم ديكتاتوری ولايی كه ابزاری ضد مردمی و ضد ملی است در خدمت حفظ منافع سرمايه داران، حفظ منافع “يك در صدي”ها در جامعه ايرانی عليه منافع “نود و نه در صدي”ها، ضرورتی تاريخی را تشكيل می دهد.

 

جبهه وسيع ضد ديكتاتوري

اكنون كه اشتراك انديشه ميان مدافعان منافع مردم در جامعه ايرانی بر سر اين نكته ايجاد می شود كه بدون پيوند “آزادی و عدالت اجتماعي” راه فرازمندی جامعه ايرانی گشوده نخواهد شد، سودمند و ضروری است بحث و گفتگوی مشخص را درباره ی اقتصاد سياسی ملی- دمكراتيك بگشايم كه همان بازگشت به اصول اقتصادی قانون اساسی بيرون آمده از دل انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ماست كه پامال شده است، و بايد احيا و به روز گردد.

برگزاری يك سمينار علمی در اين باره می تواند نقش پراهميتی ايفا سازد. حزب توده ايران در اين راه می تواند نقش پيشگام را ايفا كند.

 

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4532

 

———

١-  https://tudehiha.org/fa/4516

٢- مجموعه ای از مقاله ها در ارتباط با اقتصاد سياسی مرحله ی ملی دموكراتيك انقلاب با دورنمای سوسياليستي

https://tudehiha.org/wp-content/uploads/2017/04/eghtesad.pdf

 




سخنزانی نمایندۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران در اجلاس پرشکوه احزاب کارگری و کمونیستی جهان به مناسبت یکصدمین سالگرد انقلاب اکتبر!

به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۳۸، ۲۲ آبان ماه ۱۳۹۶

رفقای گرامی،
پیش از هر چیز، از طرف کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران درودهای انقلابی خود را به این گردهمایی بین‌المللی مهم و برجستهٔ حزب‌های کمونیست و کارگری تقدیم می‌کنم که هم‌زمان با بزرگداشت صدمین سالگرد پیروزی انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر برگزار می‌شود. به‌علاوه، سپاس و درودهای رفیقانهٔ خود را به میزبان این گردهمایی، حزب لنین، حزب کمونیست فدراسیون روسیه تقدیم می‌کنم.
رفقا،
ما اینجا گرد آمده‌ایم تا یکی از ارزشمندترین و بزرگ‌ترین رخدادهای سدهٔ بیستم و توسعهٔ اجتماعی و تاریخی بشر، یعنی انقلاب سوسیالیستی اکتبر را تجلیل و در عین حال بررسی کنیم. انقلاب اکتبر در دوران برتری و سلطهٔ سرمایه‌داری، در زمانی که جنگ
فاجعه‌بار جهانی اوّل میان کشورهای امپریالیستی بر سر تقسیم جهان و ثروت‌ها و منابع آن در جریان بود، در دورهٔ سرکوب اندیشه‌های ترقی‌خواهانه، و در زمانی رخ داد که به بیان مانیفست کمونیست، ”شبح کمونیسم “خواب رهبران دنیای سرمایه‌داری را مختل کرده بود.
هدفِ انقلاب اکتبر، گشودن راه بشر به سوی جامعه‌ای فارغ از جنگ، خشونت، و سرکوب، در یکی از بزرگ‌ترین و در عین حال توسعه‌نیافته‌ترین کشورهای اروپا بود. پیروزی انقلاب اکتبر بر ضد تزاریسم روس به هدایت و رهبری ولادیمیر ایلیچ لنین و بلشویک‌ها، پایانی تاریخی بر نظرگاه ابدی بودن جهان سرمایه‌داری بود. این انقلاب به مردم ستم‌دیدهٔ جهان نشان داد که جهانِ دیگری امکان‌پذیر است. پیروزی انقلاب اکتبر همچنین تأکیدی بود بر اهمیت این گفتهٔ تاریخی کارل مارکس که: ”تا امروز، فیلسوف‌ها فقط جهان را به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرده‌اند. امّا مهم، تغییر دادن آن است.»
پیروزی انقلاب اکتبر را نمی‌توان از شالودهٔ اندیشهٔ مارکسیستی-لنینیستی آن جدا دانست. لنین، ادامهٔ دهندهٔ خلّاق و مبتکر اندیشه‌های مارکس و انگلس، با بررسی عمیق و دقیق ماهیت اقتصادی-سیاسی امپریالیسم، به قانون ”رشد ناموزون “کشورهای سرمایه‌داری در مرحلهٔ امپریالیسم رسید. این قانون یکی از مهم‌ترین کشف‌های لنین بود و نقشی بنیادی در تحوّل و تکامل مارکسیسم داشت. آثار نظری خلاقانهٔ لنین عرصه‌های گوناگونی را در بر می‌گیرد. به‌راستی که تجربه‌ها و دستاوردهای انقلاب اکتبر، علاوه بر مارکسیسم به طور کلی، متأثر از این شالودهٔ نظری سازنده و دقیق نیز بود. البته این برخلاف ادعاهای کسانی است که با دستاویز قرار دادن فروپاشی سوسیالیسم در اتحاد شوروی و اروپای شرقی می‌خواهند و می‌کوشند که لنینیسم را در نقطهٔ مقابل مارکسیسم قرار دهند. مارکسیسم-لنینیسم، پرچم اندیشه‌ها و آرمان‌های انقلاب اکتبر در عام‌ترین مشخصه‌های آن، از جمله تعریف و توضیحِ سرشت امپریالیسم، بحران اقتصادی ذاتی نظام سرمایه‌داری، رشد اقتصادی ناموزون در دوران امپریالیسم، و نظریهٔ انقلاب سوسیالیستی، اهمیت و عملی بودن و موضوعیت خود را همچنان حفظ کرده است.
رفقای گرامی،
انقلاب اکتبر در کشور همسایهٔ ایران- میهن ما- رخ داد. در نتیجهٔ این انقلاب، اتحاد جمهوری‌های سوسیالیستی شوروی جایگزین روسیهٔ تزاری شد. پیروزی انقلاب اکتبر خطر فروپاشی، استعمار، و از دست دادن استقلال و حاکمیت ملّی ایران را از سر کشور ما رفع کرد. مردم ایران اتحاد شوروی را بهترین پشتیبان و مدافع استقلال و آزادی خود می‌دیدند. بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اکتبر، دولت شوروی قرارد اسارتبار ۱۹۰۷ را که کشور ایران را به مناطق نفوذ بریتانیا و روسیه تقسیم کرده بود، لغو کرد. لنین خودش در بیانیهٔ ۱۴ دسامبر ۱۹۱۷ [۲۳ آذر ۱۲۹۶] اعلام کرد که قرارداد اوت ۱۹۰۷ میان بریتانیا و روسیه تزاری، شامل همهٔ پیوست‌های آن دربارهٔ تقسیم ایران به دو منطقهٔ زیر نفوذ و یک منطقهٔ بی‌طرف، باطل و ملغیٰ است. او تأکید کرد که هر پیمانی که با استقلال ملّی و یکپارچگی ایران، و آزادی مردم ایران تناقض داشته باشد، بی‌اعتبار است و باید دور ریخته شود تا دیگر نتوان به آنها ارجاع و استناد کرد.
دولت انقلابی شوروی همچنین همهٔ ادعاهای مالی و امتیازهای استعماری دولت تزاری روسیه در ایران را فسخ کرد. از آن گذشته، قانون ”کاپیتولاسیون “(مصونیّت در برابر پیگرد قانونی) در امر مسائل حقوقی و قضایی روس‌های ساکن ایران نیز توسط دولت تازهٔ شوروی لغو شد. در این زمینه، دولت شوروی بیانیهٔ ۲۶ ژوئن ۱۹۱۹ را صادر کرد که در آن به همهٔ امتیازها و مزایایی که روسیهٔ تزاری در ایران داشت به طور کامل پایان داده شد. در این بیانیه آمده است: ”مردم روسیه ایمان دارند که خلق پانزده میلیونی ایران نابود نخواهد شد زیرا دارای سابقه‌ای افتخارآمیز و سرشار از قهرمانی است، و شخصیت‌های بسیاری دارد که دنیای متمدن به‌راستی به آنها احترام می‌گذارد و به آنها افتخار می‌کند. چنان ملّتی می‌خروشد و بیدار می‌شود و زنجیرهایی را که سرکوبگران شریر بر آن تحمیل کرده‌اند از هم می‌درد، و در مسیر برادرانهٔ ملّت‌های آزاد و مترقی به سوی جامعهٔ بشری نوین، امیدبخش، خلّاق، و شکوفا و مرفّهی گام برخواهد داشت.»
تحت تأثیر انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر، جنبش‌های رهایی‌بخش ملّی در ایران که برای ایجاد تغییر در ایران مبارزه می‌کردند، رشد کردند و گسترده‌تر شدند. برخی از رهبران این جنبش‌ها از قبل هم با بلشویک‌ها در تماس بودند و در رساندن پنهانی جزوه‌هایی که لنین و رهبریِ در تبعید برای بلشویک‌ها می‌فرستاد، کمک می‌کردند. این جنبش‌های رهایی‌بخش به خیزش‌های مسلّحانه در استان‌های آذربایجان، گیلان، و خراسان منجر شد. توده‌های عظیم کارگران و دهقانان، بورژوازی متوسط، و بورژوازی تجاری در این خیزش‌های مردمی شرکت داشتند. از میان همین جنبش‌های اجتماعی مردمی و زیر رهبری شخصیت‌های انقلابی بزرگ آن دوره مثل حیدر عمواوغلی- یکی از رهبران جنبش مشروطیت در ایران- ”حزب کمونیست ایران “در سال ۱۳۳۰/۱۲۹۹ شکل گرفت. حزب کمونیست ایران مبارزهٔ پیچیده‌ای را در راه تحقق تغییرهای اجتماعی، اقتصادی، و سیاسی به پیش برد، ولی مورد یورش و سرکوب رژیم سلطنتی قرار گرفت و فعالیت آن غیرقانونی و ممنوع اعلام شد. رهبران حزبی را دستگیر و زندانی کردند و رهبر بزرگ آن دکتر تقی ارانی در فوریه ۱۹۴۰ [بهمن ۱۳۱۸] در زندان کشته شد.
هفتاد و شش سال پیش، در پی آغاز جنگ جهانی دوّم، سقوط رژیم استبدادی رضاشاه، و رهایی زندانیان کمونیست، حزب تودهٔ ایران به مثابه وارث انقلابی و دموکراتیک حزب کمونیست ایران تشکیل، و در مدّتی کوتاه به مرکز جنبش اجتماعی توده‌های خواهان دگرگونی‌های بنیادی تبدیل شد. به یاری فعالیتِ تشکیلات کارآی حزب تودهٔ‌ ایران در سراسر کشور، جنبش‌های دموکراتیک در ایران گسترده شد و به استقرار دولت‌های خودمختار منطقه‌یی در استان‌های کردستان و آذربایجان منجر شد. در نتیجهٔ مبارزهٔ گستردهٔ مردم ایران در دورهٔ نخست‌وزیری محمد مصدّق، صنعت نفتِ ایران ملّی شد. در جریان کودتای ۱۹ اوت ۱۹۵۳ [۲۸ مرداد ۱۳۳۲] که توسط سازمان‌های اطلاعاتی ”سیا»ی آمریکا و اِم‌آی۶ بریتانیا اجرا شد، جنبش مردمی به خشن‌ترین وجه سرکوب شد، و ایران زیر سلطهٔ رژیم پلیسی سرکوبگر محمدرضاشاه و اربابان امپریالیستی آن قرار گرفت. حقانیّت تاریخی جنبش ما و پیوند ناگسستنی آن با اندیشه‌ها و آرمان‌های انقلاب اکتبر، همراه با ریشه‌های عمیق جنبش کارگری در میهن ما، تأثیر چشمگیری بر پیکار فزایندهٔ جنبش انقلابی علیه رژیم استبدادی شاه، و در نهایت پیروزی انقلاب ایران در فوریه ۱۹۷۹ [بهمن ۱۳۵۷] داشت. اهمیت حضور اتحاد جمهوری‌های شوروی سوسیالیستی- فرزند و پرچم‌دار انقلاب اکتبر- در مرزهای شمالی کشور ما، و نقش بازدارندهٔ آن در برابر تهدید‌های امپریالیست‌ها به مداخله در امور داخلی ایران و برضد انقلاب شکوهمند مردم ایران، انکارناپذیر است.
اکنون، نزدیک به ۳۹ سال پس از پیروزی انقلاب ملّی-دموکراتیک در ایران، یک حکومت دیکتاتوری مذهبی قرون‌وسطایی بر مردم ما حکومت می‌کند که به آرمان‌های انقلاب ما خیانت کرده است. سرکوب وحشیانهٔ حقوق و آزادی‌های دموکراتیک مردم، همراه با اجرای سیاست‌های اقتصادی نولیبرالی توسط رژیم حاکم منجر به زندگی زیر خط فقر میلیون‌ها نفر از مردم ایران، وجود بیکاری فزاینده و گسترده، و وجود فقری بی‌سابقه در تاریخ اخیر ایران شده است. همچنین، ذکر این نکته اهمیت دارد که در ۳۹ سال گذشته ما شاهد تصویب و به اجرا گذاشتن شماری از ارتجاعی‌ترین و غیرانسانی‌ترین قوانین بر ضد جنبش‌های کارگری و سندیکایی، زنان، و جوانان در کشورمان بوده‌ایم. جنبش زنان ایران یکی از مبتکرترین و دلاورترین بخش‌های جنبش مردمی بوده است که دیکتاتوری مذهبی (ولایی) حاکم را به چالش کشیده است. باید به این نکته توجه داشت که فعالیت سازمان‌های کمونیست، و نیروهای چپ به طور کلی، در ایران ممنوع است و سرکوب می‌شود. رژیم اسلام‌گرای ایران به‌شدت و با تمام وجود ضدسوسیالیستی است و مارکسیسم را ارتداد و کفر قلمداد می‌کند. به‌رغم هیاهوی ضدآمریکایی رژیم ایران، سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران در منطقه و در سراسر جهان چیزی نبوده است جز سیاستی ماجراجویانه که حاکمیت و استقلال ایران را تهدید می‌کند و فقط به نیروهای اسلام‌گرای ارتجاعی یاری می‌رساند. به‌علاوه، به‌رغم این هیاهوی پوچ رژیم ایران، و تلاش‌های بی‌پرده و دائمی آن برای تقویت اعتبارش در این راه، باید گفت که جمهوری اسلامی ایران در هر یک از نقاط عطف و حسّاس در امور کشور ما و در منطقه، بازیچهٔ دست امپریالیسم شده است. آنچه مسلّم است این است که پس از فروریزی اتحاد شوروی، رژیم ایران وزنهٔ تعادل واقعی در
برابر نقشه‌های امپریالیسم و متحدان منطقه‌یی آن نبوده است.

رفقای گرامی،
ما صدمین سالگرد پیروزی انقلاب اکتبر را در زمانی جشن می‌گیریم که سرمایه‌داری جهانی در بحران اقتصادی عمیق و همه‌جانبه‌ای فرو رفته است. دنیای سرمایه‌داری انحصاری در این دوّمین دههٔ سدهٔ بیست‌ویکم دنیایی است غرق در نابرابری غیرانسانی و ژرفنده‌ای که در آن صدها میلیون نفر از بنیادی‌ترین حقوق انسانی و دموکراتیک محرومند، و فقر تکان‌دهندهٔ صدها میلیون انسان، محرومیت آنها، و نیز جنگ، و ویران کردن بی‌وقفهٔ محیط‌زیست، آیندهٔ بشر را به طور جدّی تهدید می‌کند. ظهور دوبارهٔ تعصّب‌های نژادی و برتری‌طلبانه در اروپا و آمریکا- جریانی که در سدهٔ بیستم منجر به دو جنگ جهانی و کشته شدن ده‌ها میلیون نفر شد- و به قدرت رسیدن دولت‌هایی مثل دولت دونالد ترامپ که آشکارا نژادپرستی و سلطهٔ امپریالیسم بر جهان را تبلیغ و ترویج می‌کند، باید زنگ هشداری جدّی برای ترقی‌خواهان جهان باشد.
مبارزه با تهدید جنگ در خاورمیانه، و با سیاست‌های تجاوزکارانه و نقشه‌های برتری‌جویانهٔ ”ناتو “و امپریالیسم آمریکا نیز همچنان چالشی اساسی در برابر نیروهای صلح‌دوست در سراسر جهان است. لنین که از خواست جدّی و حیاتی مردم برای پایان دادن به جنگ فاجعه‌بار جهانی اوّل به‌خوبی آگاه بود، چند روز پس از پیروزی انقلاب، فرمان صلح و پایان دادن به شرکت روسیه در آن جنگ را صادر کرد، زیرا او خوب می‌دانست که مبارزه در راه انقلاب سوسیالیستی بدون تعهد قاطع به پیکار استراتژیک در راه برقراری و حفظ صلح موفق نخواهد شد. صد سال پس از پیروزی انقلاب سوسیالیستی روسیه، ضرورت ادامهٔ مبارزه در راه صلح و بر ضد جنگ هنوز یکی از اصول مرامی اکتبر کبیر است که در مبارزهٔ بشر در سدهٔ بیست‌ویکم به طور قطع همچنان موضوعیت دارد. به این ترتیب، کارزار دفاع از صلح بخشی مهم و جدایی‌ناپذیر از استراتژی حزب ما در راه تحقق آینده‌ای بهتر برای زحمتکشان ایران است.
رفقا،
وجود طبقات و جامعهٔ طبقاتی اختراع کمونیست‌ها نیست؛ امّا واقعیتی دهشتناک است. بحران کنونی نظام طبقاتی سرمایه‌داری جهانی نتیجهٔ مستقیم سیاست‌های نولیبرالی‌ای است که در دهه‌های اخیر اجرا شده است. دیوید هاروی، اندیشمند مارکسیست و استاد برجستهٔ دانشگاه ”سیتی “در نیویورک به این نتیجه رسید که سرمایهٔ مالیِ قماری در دههٔ هفتاد میلادی [دههٔ ۱۳۵۰] سرانجام دست بالا را بر سرمایهٔ صنعتی پیدا کرد، به طوری که هدفِ فعالیت اقتصادی، شد بهایِ سهام در بازار بورس و نه تولید. منافع مالی، و به بیان لنین ”قدرت حسابداران به‌جای مهندسان»، بین طبقات و نخبگان حاکم رواج یافت و غالب شد. نولیبرالیسم تغییر مفهوم ”وضعیت اجتماعی “را موجب شده است. همهٔ آنچه را که از دموکراسی و حقوق بشر به‌جا مانده، کنار گذاشته است. با سماجت و بی‌وقفه از برتری طبقاتی و حتّی نوعی جدید از نظام ”کاست “در جهان سخن می‌گوید و دفاع می‌کند.
انقلاب اکتبر نور امید- امید به آزادی، برابری، عدالت اجتماعی، صلح، و سوسیالیسم- را در قلب صدها میلیون تن از زحمتکشان و محرومان در سراسر جهان برافروخت
. امروزه تراست‌های غول‌آسای رسانه‌های مُبلّغ نظام سرمایه‌داری، حمله‌های تبلیغاتی بی‌امان و آکنده از دروغی را بر ضد سوسیالیسم، انقلاب اکتبر، و به طورکلی هر خیزش انقلابی در سراسر جهان می‌پراکنند. این تراست‌های رسانه‌یی، انقلاب اکتبر و به‌خصوص نقش لنین در رهبری این انقلاب را اشتباهی تاریخی می‌نمایانند و آن را درعمل به زیان طبقهٔ کارگر و مبارزهٔ جهانی کارگران معرفی می‌کنند. با وجود همهٔ دستاوردهای اتحاد شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی در ساختمان سوسیالیسم، امروزه دیگر روشن است که روند ساختمان سوسیالیسم با ضعف‌ها و کاستی‌هایی روبه‌رو بوده است که سرانجام همراه با فشار خردکنندهٔ عظیم و سازمان‌یافتهٔ امپریالیسم جهانی، در نهایت در سال‌های پایانی سدهٔ بیستم به فروپاشی نظام سوسیالیستی در آن کشورها منجر شد. برخورد نقادانه، علمی، و دور از جزم‌گرایی ما به این تجربهٔ تاریخی مهم، تنها راه جنبش کارگری و کمونیستی و نیروهای مترقی و پیشروِ جهان به منظور ترسیم نقشهٔ راهی برای ساختمان جامعهٔ آیندهٔ بشری است. چشم بستن بر کاستی‌ها و ساختارهای دیوان‌سالارانه در این کشورها که در طول زمان جای خلاقیت و برخورد علمی با پدیده‌ها را گرفت و از ویژگی انقلابی حزب‌های حاکم در آن کشورها کاست، نمی‌تواند سلاح کارایی در مبارزهٔ ما و پیکار طبقهٔ کارگر جهانی و متحدانش با سرمایه‌داری انحصاری باشد.
سرشت غیرانسانی و ناپایدار سرمایه‌داری جهانی در سدهٔ بیست‌ویکم برای همهٔ ما آشکار است، و بشر امروزی جایگزین بهتری را آرزو دارد. برخلاف مدعیان و مجیزگویان این نظام ضدانسانی که آن را ”پایان تاریخ “بشریت می‌خوانند و می‌دانند، ظهور اتحاد شوروی و پیروزی انقلاب اکتبر نشان داد که جهانی دیگر ممکن است و می‌توان بر ویرانه‌های نظام سرمایه‌داری، جهان دیگری را با معیارهایی انسانی بر شالودهٔ برابری، عدالت اجتماعی، و صلح برپا کرد. جوهر اکتبر ۱۹۱۷ همین است و ما نباید آن را از یاد ببریم. تجربهٔ هزاره‌های تاریخ مدوّن بشر نشان داده است که راه برپایی این دنیای نو، نه آسان است و نه از ضرورت انجام تلاش‌هایی سترگ و فداکاری‌هایی عظیم بی نیاز است. آنچه روشن است این است که بحران فزاینده و حل‌ناشدنی سرمایه‌داری جهانی و ماهیت ضدانسانی آن ضرورت تاریخی برپایی نظامی نو را طلب می‌کند.
ما، وفادار به اندیشه‌ها و آرمان‌های اکتبر کبیر، در کنار اکثریت قاطع جامعهٔ بشری برای برپایی این نظام، یعنی جامعهٔ نو سوسیالیستی، با فراگیری از تجربه‌های گذشته و درک دقیق ضرورت‌های عینی و ذهنی سدهٔ بیست‌ویکم در کشورمان، همچنان به مبارزه‌مان ادامه می‌دهیم.
زنده باید انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر!
زنده باد سوسیالیسم!
پاینده باد وحدت بین المللی کمونیست‌ها!




انقلاب بهمن و روایت غم انگیز آقای احمد پورمندی

نویدنو 27/08/1396

مطلب دریافتی

پرویز بصیر
مقدمه:
آقای احمد پورمندی مقاله ای در سایت « ایران امروز » منتشر نموده و در آن به بهانه کالبد شکافی انقلاب بهمن و تاکید بر قابل اصلاح بودن رژیم شاه بشرط توجه به توسعه سیاسی، از گذشته انقلابی خویش اظهار پشیمانی نموده اند. وی دراین نوشته حزب توده ایران را مسئول استقرار حاکمیت انحصاری خمینی و متحدان بازاری و لمپنش می داند. نکاتی از موارد مندرج در این مقاله مورد توجه راقم این سطور است.
معیار بررسی های تاریخی:
بررسی تاریخ جنبش رهایی بخش ملی و در درون آن جنبش چپ در میهن ما در هر دوران وقتی اعتبار علمی و جامع به دست می آورد که مبتنی بر بررسی مستند و بی غرضانه سیر این جنبش در چارچوب مشخصات زمانی و مکانی آن باشد!
این بررسی بایستی مبتنی بر عوامل عینی از جمله مختصات تاریخی تکامل جامعه دردو سده اخیر، نقش امپریالیسم و عمال آن، ترکیب طبقاتی جامعه ایران، موقعیت طبقه کارگر، سطح اندیشه مدنی و فرهنگی جامعه، روحیات و سنن سازمانی، موازین رهبری، شیوه های رزم و پیکار و سایر عوامل، بدون دشمنی و غرض ورزی کین توزانه با رقبای سیاسی خویش باشد. لذا هر تلاشی در این زمینه اگر در سمت درست و عملی آن انجام شود ستودنی است و در غیر این صورت کوششی است بی ثمر .
علت العلل فروپاشی رژیم شاهنشاهی:
آقای پورمندی در بخشی از مقاله خود می نویسند: «مشکل حکومت شاه، نه در سیاست خارجی و نه در کم توجهی به توسعه اقتصادی و مدرنیزه کردن حیات اجتماعی، بلکه بی توجهی مطلق به توسعه سیاسی بود که همین هم رفرمهای اقتصادی و اجتماعی را از توازن خارج کرد و نهایتا استبداد فردی شاه که به «ساواکیزه» شدن جامعه و زمینه سازی برای اشاعه دروغهای شاخداری مثل ۱۵۰ هزار زندانی سیاسی، شهادت شریعتی و صمد بهرنگی شده بود، به گورکن حکومت تبدیل شد.»
ظاهرا آقای پورمندی فراموش کرده اند که محمدرضا پهلوی شاه مشروطه بود و مطابق اصول ۴۳ و ۴۴ متمم قانون اساسی مشروطیت مسئولیت اجرایی نداشت ولی کمتر موردی را می توان سراغ داشت که او در آن مداخله نداشته باشد. او بر راس الیگارشی سلطنت پهلوی قرار داشت که حد نصاب دزدی فساد و عیاشی و قاچاق و پا اندازی را در دوران خود شکانده بود. کلان دزدان تهی مغز و فاسدی مانند ولیان، طوفانیان ، هژبر یزدانی اویسی، القانیان، میر اشرافی و دهها و دهها امثال اینها پرورده نعمت این خاندان بودند. این الیگارشی طلایی در زیر چتر حمایت تمام عیار « بزرگترین دمکراسی جهان» و «نیرومند ترین حامی حقوق بشر» یعنی آمریکا قرار داشت. در این دوران آقای ریچارد هلمز رئیس سیا، صاف و ساده سفیر و مشاور مستقیم «خدایگان بزرگ ارتشتاران، شاهنشاه آریا مهر» بود. سیاست خارجی شاه همسویی تمام عیار با امپریالیسم آمریکا و انگلیس داشت و مفتخر به عضویت در « سازمان نظامی سنتو » بود. حضور بیش از ۴۰ هزار مستشار و کارگزار آمریکایی در ارتش و صنایع نظامی کشور مظاهری از سیاستهای « مستقل و ملی»! شاه بودند. حضور ژنرال هایزر در آخرین روزهای حکومت شاه و دستور او به عدم مداخله ارتش و واگذاری قدرت به خمینی و یارانش نشانه دیگری از مداخله آمریکا در امور داخلی ایران است.
حتما آقای پورمندی بخاطر می آورند که دراثر سیاست های ضدملی شاه و اصلاحات ارضی نیم بند، اقتصاد کشاورزی کشور لطمه سنگین دید و بر اثر این سیاست ها قشرهای وسیعی از کشاورزان خرده پا و متوسط ورشکست گردیدند و سیل عظیم دهقانان گرسنه و بیکار به سوی شهر ها سرازیر شدند. همین دهقانان به شهر آمده که به تعداد صد ها هزار در گودالها وزاغه ها وکلبه های گلی در حلبی آبادها و زورآبادها و یا در زیر چادر با دردناک ترین شرایط فقر و محرومیت بسر می بردند و اکثرا با توسل به اشتغالات فصلی نانی بدست می آوردند، بخش بزرگی از ارتش انقلاب را تشکیل دادند.
سیاست نظامی گری و تسلیحاتی عنان گسیخته و ایفای نقش ژاندارم منطقه با توسل به روش های استیلا جویانه و مداخله گرانه علیه جنبش های رهایی بخش منطقه تشدید می گردید .در این شرائط بطور طبیعی جنبش اعتراضی قشرهای گوناگون مردم شدت میگرفت. رژیم شاه با توسل به اختناق سیاسی بدست ساواک حتی هر اعتصاب کارگری ساده را وهر جریان مطالباتی کارمندان را وحشیانه و با بربریت تبهکارانه ای سرکوب میکرد و در بسیاری از موارد هر گونه مقاومت را بخون میکشید. بدتر شدن شرائط زندگی اقشار پائینی جامعه، تشدید روز افزون ترور و اختناق سیاسی ، بر ملا شدن یغما گری عنان گسیخته عوامل وابسته به سرمایه داری انحصاری امپریالیستی که با سرازیر کردن ده ها هزار زالوی خون آشام به نام مستشار و کار شناس شیره حیاتی کشور را می مکیدند و همچنین چپاول بی بند و بار شاه و خانواده اش همراه با تاثیرات بحران سرمایه داری وابسته در کشور ما همه و همه شرایط را برای آن که ناخشنودی عمومی به سرحد انفجار برسد فراهم ساخت و وضع انقلابی در کشور بوجود آمد. این استدلال که رژیم شاه «در سیاست خارجی و در توسعه اقتصادی و مدرنیزه کردن حیات اجتماعی توفیق داشت و فقط دیکتاتور بود پایی در واقعیت ندارد. آقای پورمندی پیکان اتهام را متوجه اپوزیسیون رژیم شاه می نماید که با اشاعه دروغ های شاخداری مثل ۱۵۰هزار زندانی سیاسی و… » تعداد زندانیان سیاسی زندان شاه را بیش از حد نشان داده است.
شکست انقلاب و معرفی مقصر آن:
آقای پورمندی به جای بررسی و تحلیل دقیق از وقایع و اتفاقاتی چون «جنگ فرسایشی هشت ساله» ،«اشغال سفارت آمریکا»، «کودتای نوژه»، «اقدامات افراطی جناح راست حاکمیت و عملیات غیر مسئولانه مجاهدین خلق»،« انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و کشتن رییس جمهور و نخست وزیر وقت» و دهها پارامتر دیگر که می تواند در رفتار حاکمیت نوپا تاثیر بگذارد و بجای اظهار نظر متکی بر نظرات علمی و شواهد متقن به دنبال مقصر می گردد تا آنچه را حاکمیت جمهوری اسلامی و عوامل خارجی در طی این سالها بر سر مردم ایران آورده اند به گردن آنان بیاندازد.نامبرده تنها افراد دم دستی را که پیدا میکند تعدادی از اعضاء کهن سال رهبری حزبند که برای تجدید سازمان حزبی به ایران آمده اند. آقای پورمندی می نویسند:
«در این دوره سرنوشت ساز، روسها و حزب توده ایران، نقش بسیار مخربی در به شکست کشاندن رفرمیسم، تولید و تقویت گفتمان انقلاب، غرب ستیزی و استقرار حاکمیت انحصاری خمینی و متحدان بازاری و لمپنش بازی کردند. ودر بخش دیگری از مقاله که او مایل است «بخش غم انگیزتر داستان» بنامد می نویسد: «روسها به این نتیجه رسیدند که باید با جریان خمینی کنار بیابند و به عنوان کسی که در آینده سهم اصلی قدرت را در اختیار خواهد داشت، با او آن کار کنند و خمیره اجنبی ستیزی او را در جهت غرب ستیزی ورز دهند. اولین نتیجه این تصمیم مسکو، کنار گذاشتن اسکندری و سپردن سکان حزب به کیانوری بود. اسکندری در مجموع معتقد بود که در جبهه اصلی مبارزه، تقابل استبداد و آزادی سهم برجسته ای دارد و طبعا نمیتوانست «ضد امپریالیسم» مورد نیاز مسکو را نمایندگی کند، اما کیانوری میتوانست»
برای چنین اتهامی آقای پورمندی دلیلی ارایه نمی کنند. شاید ایشان دسترسی به اسنادی دارند که در اختیار همه نیست و فقط خود خبر دارند. ایشان که خود سالها در صفوف مردم ایران وبرای بهروزی آنان تلاش کرده، اما امروز واقعیت های تاریخ معاصر زحمتکشان میهن ما را قلب نموده و شور بختانه با دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی هم صداست که در کتاب حزب توده از شکل گیری تا فروپاشی-منتشره توسط موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی وابسته به وزارت اطلاعات صفحه ۲۲۷ می نویسد: «در واقع ایرج اسکندری بعنوان نماینده مشی لیبرالی در رهبری حزب توده، با دیپلماسی اتحاد شوروی در قبال رژیم شاه-امریکا مبنی بر پذیرش این رژیم بعنوان ((واقعیت تثبیت شده)) و((حوزه دست نیافتنی غرب)) و گسترش سیاست حسن همجواری و همزیستی مسالمت آمیز و داد وستد های اقتصادی و دیپلماتیک، انطباق کامل داشت. تغییر شرائط، بروز انقلاب اسلامی و سقوط شاه، حذف اسکندری و جایگزینی اسکندری را ضروری می ساخت. همان گونه که ملاحظه می شود، این دگرگونی رهبری حزب توده، یک تغییر مشی و تحول ایدئولوزیک یا سیاسی نیست. بلکه مطلقا ناشی از کارکرد حزب توده بعنوان یک اهرم سیاسی-تشکیلاتی وابسته به بیگانه است.»
جهت اطلاع آقای پورمندی، زنده یاد ایرج اسکندری با طلوع انقلاب آن را باور کرد و در نامه ای به کمیته مرکزی حزب در تاریخ هشتم ژانویه ۱۹۷۹ تحت عنوان « تزهایی در باره تحول اوضاع کشور، دور نمای جنبش ملی و دموکراتیک خلق ایران و وظایف حزب ما در لحظه کنونی» و قبل از سقوط دولت بختیار نوشت: «امپریالیسم آمریکا که به منظور حفظ منافع غارتگرانه خود در ایران کوشش های فراوانی برای نگهداری تاج و تخت شاه نموده و می نماید، به کمک فرستادگان و ماموران مخفی و آشکار خویش می کوشد تا مگر در درون سازمانهای اپوزیسیون رخنه کرده و با ایجاد شکاف در میان عناصر تشکیل دهنده آن، هم جنبش را ضعیف کند و هم کسانی را بیابد که حاضر باشند با انجام برخی تغییرات سطحی در اسلوب حکومت، رژیم سلطنت و مشخصات اصلی رژیم را همچنان حفظ نموده و منافع امپریالیسم را از خطر نجات دهد. تشکیل دولت شاهپور بختیار نتیجه مستقیم این کوشش ها است. اعلام رفتن شاه، تشکیل نیابت سلطنت و ادعا های لیبرالی و حتی سوسیال دمکراتیک بختیار همه، عناصر تشکیل دهنده این نقشه عوام فریبانه امپریالیستی به منظور فرونشاندن نهضت و حفظ رژیم است».
روایت دیگری که آقای پورمندی بر آن پافشاری میکند و به زعم خود آنرا سند حزبی میداند آنست که تحلیل حزب توده ایران از انقلاب و رفتار آن ملهم از نظرات مسکو است و آن را در قالب جملاتی چون « اسکندری در مجموع معتقد بود که در جبهه اصلی مبارزه، تقابل استبداد و آزادی سهم برجسته ای دارد و طبعا نمیتوانست «ضد امپریالیسم» مورد نیاز مسکو را نمایندگی کند، اما کیانوری میتوانست » فرمول بندی کرده اند نیز عاری از حقیقت است. همرزم سابق ایشان آقای نقی حمیدیان از رهبران سابق سازمان فداییان اکثریت در کتاب «بر بالهای آرزو» از سفر رهبری سازمان در سال ۱۳۶۰ به اتحاد شوروی خبر میدهد و مینویسد:
«به گفته امیرمومبینی، در روزهای عید سال۶۰، او و مجید عبدالرحیم پور به عنوان هیئت نمایندگی سازمان طبق قرار تنظیمی مخفیانه به شوروی میروند و مدت یک هفته در باکو با نمایندگان حزب کمونیست شوروی به گفتگو می پردازند . مسئولیت اصلی سیاسی از سوی شورویها را دکتر آقایف پژوهشگر شناخته شده مسایل ایران برعهده داشت. قرار بود پروفسور اولیانفسکی، یکی از تئوریسینهای مشهور راه رشد غیرسرمایه داری که مسئولیت شعبه ایران کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی را بر عهده داشت حضور یابد اما به دلایلی نتوانست. هیئت نمایندگی سازمان بعد از یک هفته به ایران باز گشت. در گزارشی که امیر مومبینی از سفر تهیه و در اختیار هیئت سیاسی گذاشت، ذکر شده بود که نظر حزب کمونیست شوروی نسبت به رژیم جمهوری اسلامی به عکس آنچه که حزب توده می گوید خوب نیست. دکتر آقایف به نمایندگان سازمان گفته بود که ماه عسل حزب توده و جمهوری اسلامی به درازا نخواهد کشید. او تأکید کرده بود که حزبی ها متوجه این موضوع نیستند.» (ص۴۶۴)
داستان ۲۸ مرداد و شکست سیاسی اخلاقی
آقای پورمندی به ژاژ خائی های فوق بسنده نمی کنند واین بار داستان ۲۸ مرداد و شکست سیاسی اخلاقی حزب توده ایران را پیش می کشند و با واژگانی کهن سال ترین سازمان سیاسی ایران را مورد خطاب قرار می دهند که هر انسان شریفی شرمنده می شود، او می نویسد:
« روسها در انقلاب بهمن مرگبارترین ضربات را به جنبش دموکراسی خواهی در ایران وارد کردند. آنها حزبی را که هنوز نتوانسته بود از چنگ روانشناسی ترس ناشی از شکست سیاسی و اخلاقی در جنبش ملی خلاص شود، به انحراف کشاندند. من هر بار که چهره رنجکشیده کیانوری را بر صفحه تلویزیون به خاطر میآورم که با اندوهی عمیق، چسبندگی به روسها را عامل بیچارگی حزب نامید، به سختی میتوانم احساس رنج، تاسف و تأثرم را مهار کنم.»
به سختی می توان باور کرد انسان شریفی به اعترافاتی که زیر شلاق و دستبند قپانی بر زبان آورده شده اعتبار حقوقی داده و بر محتوای این سخنان صحه گذارد و از آن باور نکردنی تر اینکه همین آدم روزی در صفوف سازمانی فعالیت میکرده که دفاع از زحمت کشان و محرومان را وظیفه خود می دانسته است. این بخش از نوشته ایشان آدمی را یاد اعلامیه نهضت آزادی می اندازد که پس از پخش اعترافات زیر شکنجه رهبران حزب منتشر گردید که هر انسان شرافتمندی از خواندن آن شرم می کند.(بیانیه نهضت آزادی ایران پیرامون دستگیری رهبران حزب توده ایران ) مورخ بیستم اردیبهشت ۱۳۶۲.
آقای پورمندی آیا هیچگاه از خود پرسیده اند که این سیل اتهامات رذیلانه که حتی سالها بعد از فروپاشی اتحاد شوروی ادامه دارد با چه هدفی تکرار می شود. ایشان بهتر است نشانه ها و نمونه هایی از شکست سیاسی اخلاقی حزب توده ایران در جریان ملی شدن صنایع نفت غیر از سیاست های چپ روانه اولیه که در قیام ۳۰ تیر اصلاح شد را نام ببرند تا حداقل نسل جوان امروزه نیز بدانند وآگاه شوند. خوشبختانه امروز اسناد آن کودتای ننگین آزاد شده و جزئیات آن بر ملا شده است و این حنا ها دیگر رنگی ندارد. اگر زنده یادان حمید مومنی ،حسن ضیا ظریفی و بیژن جزنی به سبب عدم دسترسی به اسناد قضاوت غیر منصفانه ای در مورد حزب توده ایران و علل پیروزی کودتای ۲۸ مرداد داشته اند امروزه با دسترسی به این اسناد بسیاری از قضاوت های غیر مستند رنگ می بازد.
طرفه آن است که آقای پورمندی در دفاع از رهبری همان جریان خط «امام ضد امپریالیست» که امروز «اصلاح طلب» نامیده می شوند و در صدر آرزوهایشان بازگشت به دوران« امام »است وتحت نام جنبش سبز ظاهر گردیده اند سر از پا نمی شناسد. او در این مورد می نویسد: « جنبش سبز تجربه ای عظیم بود که راه آزاد کردن انرژی اجتماعی در فراخترین میدانهای قابل تصور را نشان داد. جامعه ایرانی از ثمرات این تجربه ملی دست نخواهد کشید.» از اقای پورمندی باید پرسید رهبری جنبش سبز آیا برنامه ای خارج از قلمرو اندیشه و فکر جمهوری اسلامی ایران داشت، آیا بنیاد های فکر و اندیشه آقایان کروبی و موسوی تغییر اساسی کرده است؟ آیا این آقایان شعارشان اجرای بی تنازل قانون اساسی جمهوری اسلامی نبود و آیا آنان نقدی بر افکار و رفتار آقای خمینی دارند؟ مگر سیاست مسلط راهبردی جنبش سبز «اتحاد و انتقاد» نبود. اعتراضاتی که در سیمای جنبش سبز بر آمد کرد ، محصول مخالفت های خفته ای بود که در اثر خیانت رهبران رژیم ولایت فقیه به انقلاب بهمن ۱۳۵۷. این ثمره مبارزات ۳۰ ساله مردمی که در قالب یک جنبش اجتماعی از سوی توده های جان به لب آمده سر بر آورد و بکلی مطالبات متفاوتی با اصلاح طلبان موجود در صحنه سیاست را درپیش رو داشت. نگارنده بر این باور سخت اعتقاد دارد که در نقد سازنده و مسئولانه اندیشه ها بارور می شوند ولی اگر غرض ورزی و سوء نیت درآن باشد از آن نتیجه ای بدست نمی آید. راقم این سطوردر نوشته آقای پورمندی جز قضاوتهای مغرضانه و بی پشتوانه چیز دیگری نیافت.
اگر دیروز در ادبیات فدایی، حزب توده ایران کاریکاتوری از یک حزب مارکسیست لنینیست بود که با اولین حمله ارتجاع بکلی تار و مار گردیده و لشگریانش شکست خوردند و یا نابود شدند، یا تسلیم شدند و یا راه فرار را در پیش گرفتند و از حزب توده چیزی بجز یک سازمان سیاسی خارج از کشور، عده ای انقلابی باز نشسته چیزی باقی نماند، امروز از زبان آقای پورمندی به آن متهم است که چرا انقلابی است و چرا با استعمار ، امپریالسم مخالف است و چرا در برابر استثمار ایستاده وازحق و حقوق زحمتکشان دفاع می کند . بنظر می رسد این حزب هر کاری بکند محکوم است . علاوه برآن آقای پور مندی تصویر مبهم و شبح الودی از مفهوم انقلاب ارائه می نماید و همه انقلابات را محکوم بشکست میداند. وی بر این باور است که:
«انقلاب با خصلت های “ویرانگری” و “قدرت طلبی” شناخته می شود و برای آن که بماند و رشد کند، ویرانگر ها و قدرت طلب ها را جذب و سازندگان و قدرت گریزان را حذف می کنند و هنگامی که در ویرانگری و قدرت طلبی در محدوده مرزهای ملی کم بیاورد، از مرزها میگذرد و خود را صادر میکند. و سرانجام ترکیب ویرانگری و قدرت طلبی ، فساد و تباهی را دامنگیر انقلاب میکند و گور آن را میکند.»
باید به ایشان و همفکرانشان یاد آور شد که انقلاب یک تحول کیفی و بنیادی ، یک چرخش عظیم و اساسی در حیات جامعه است. انقلاب عبارتست از سرنگونی یک نظام اجتماعی کهنه و فرسوده حکومت طبقه و طبقات میرنده و ارتجاعی و جایگزین کردن آن با نظام اجتماعی نو و مترقی و حکومت طبقات مترقی و پیشرو. انقلاب اجتماعی به اقتضای اوضاع می تواند از راههای مسالمت آمیز و یا از طریق اشکال گونا گون به پیروزی برسد و بر پایه تعریف علمی، رفرم به اقداماتی می گویند که برای تغییر و تعویض برخی جنبه های حیات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی صورت میگیرد، بدون آن که بنیاد جامعه را دگرگون سازد. از این قبیل است رفرم ارضی، رفرم اداری ، رفرم آموزشی، رفرم بازرگانی، رفرم انتخاباتی. رفرم آنچنان تغییراتی است که از چارجوب نظام اجتماعی معین فرا نمی رود، و تناسب قوای سیاسی لحظه موجود را کما بیش منعکس می نماید.
رفیق شهید دکتر فرج الله میزانی (جوانشیر) در پاسخ به افرادی چون آقای پورمندی سخن صائبی دارد:
« گذشته نهضت های زحمتکشان ایران از زمان مزدک تا به امروز از فراز و نشیب های فراوان گذشته و در آن تلخ و شیرین به هم آمیخته، ناپختگی با درایت و ضعف با قهرمانی – ولو با نسبت های گوناگون – در کنار هم بوده اند. ولی تاریخ مبارزات زحمتکشان هر چه هست همین است. زحمتکشان ایران تاریخ دیگری ندارند و هر کس بخواهد بخاطر اشتباهات مزدک از نهضت مزدکی فاصله بگیرد و این نهضت را به لجن بکشد، دانسته یا ندانسته در سنگر ستمکاران قرار دارد. در کنارتاریخ حزب توده ایران و جدا از این تاریخ طبقه کارگر و توده زحمت ایران معاصر تاریخ دیگری ندارد. فاصله گرفتن از این تاریخ، به هر بهانه ای باشد، فاصله گرفتن از طبقه کارگر است. خوشبختانه تاریخ حزب توده ایران درخشانترین صفحه تاریخ معاصر ایران و اوج تجلی خلاقیت، فداکاری و صداقت زحمتکشان ایران است. خدماتی که حزب توده ایران به جامعه ایران و بویژه طبقه کارگر ان کرده، در تاریخ سایر احزاب کارگری هم کم سابقه است. مجموعه شرایط داخلی و خارجی حزب ما را در مقامی قرار داد که توانست بهترین و سالم ترین انرژی های جامعه را در کوتاه ترین مدت تجهیز کند و در خدمت تکامل و ترقی بگذارد. این تاریخ خوشایند طبقات ستمگر نیست. سرمایه داری ایران که تاریخش مالامال از ضعف، زبونی، تسلیم و خیانت به امر توده مردم است (و در عین حال می کوشد حتما رهبر مردم باشد) نسبت به طبقه کارگر ایران رقیب تاریخی خود – کینه حیوانی دارد. روشنفکران بورژوا می کوشند تاریخ طبقه کارگر را به لجن بکشند تا شاید گناهان کبیره سرمایه داری ایران و جنایت های باورنکردنی سرمایه داری انحصاری بین المللی در ایران، دور از دیده ها بماند و یا لااقل کمرنگ شود. اینان بطور سیستماتیک و با حساب دقیق و با استقاده از همه وسایل تبلیغات جهنمی امپریالیسم جهانی، تاریخ نهضت کارگری ایران را تحریف می کنند تا نسل جوان را نسبت به گذشته نهضت کارگری بدبین کرده، به سنگر سرمایه داری جلب کنند. آنها می دانند که حد وسطی نیست. کسی که از طبقه کارگر جدا شود با تمام ادعاهای پر جنجال که ممکن است داشته باشد در سنگر بورژوازی قرار خواهد گرفت. » سیمای مردمی حزب توده ایران – تالیف ف. م. جوانشیر – صفحات ۷۸-۷۹




واقعا می خواهید رازی از این زلزله را بدانید؟

نویدنو 27/08/1396

یاداشتی از فریبرز زئیس دانا

خیلی پیچیده و سر به مهر نیست. زلزله از بد آمدهای طبیعی و در موارد نسبتا زیادی کم چاره پذیر است. من متخصص زمین شناسی و زلزله نیستم اما از زمان زلزله ی بوئین زهرا که در ولایتمان اتفاق افتاد این پدیده را بررسی و پیگیری کرده ام . در سال های اخیر درپی وارد شدن به اقدام عملی امدادی گسترده و همکارانه با گروه سیب(ستاد یاری بم) در زلزله ی بم و بد آمد های بعدی فعال شدیم. و تجربه آموختیم و ایفای نقش کردیم که تا حد زیادی موثر و مثبت بود.در کنار همه ی این کنش ها و تجربه ها جریانی اتفاق افتاده است که می تواند چونان تجربه ای بسیار گران بها – ومتاسفانه منفی- در مورد این بد آمد در سرزمین زلزله خیز ما مطرح و آموزنده باشد.
در سال 1386 در مهندسین مشاور شارستان به عضویت تیم کارشناسی و پژوهشی در آمدم تا در طرح موسوم به مروری بر صنعت ساختمان و مسکن محلی در چهار استان شمال غربی( که جزئی از پروژه توانمند سازی ساخت و ساز ومدیریت در مقابل زلزله بود) کار کنم. این چهار استان عبارت بودند از قزوین،زنجان، همدان و کرمانشاه .کار من در حیطه ی اقتصاد ساخت و ساز و تولید مصالح و شرایط اجتماعی اقتصادی آن بود. سعی وافر به کار بردیم و آمار و اطلاعات را به دست آوردیم یا خودمان برداشت و بررسی کردیم. مدل های لازم را نیز ساختم و بررسی را به اتمام رساندم. بحث ما این بود که در دنیای مدرن و در شرایط ایران و این استان ها می توان با تدابیر و اقدام هائی پیشگیرانه جلوی خسارت های زلزله را گرفت و آن را به حد اقل کاهش داد. تدابیر و سیاست ها به طور مشخص در زمینه ساخت و ساز و مدیریت و اقتصاد ساختمان مشخص و پیش نهاد شدند. می ماند عزم سیاسی ، الویت دادن، اعتنا به سرنوشت و جان و مال مردم کم توش و توان در این استان ها و به کار انداختن منابع، که موجود بودند، و نیاز به الویت بخشی در مقابل هزینه ها و سرمایه گذاری های بی ثمر یا حتا زیان بخش و نا الویت دار دیگر داشتند.
کار ما تمام شد. مسئولیت پروژ ه با خانم مهندس آزیتا افسرده بود و طرح در چهار چوب قرار داد مهندسین مشاور شارستان انجام میشد که ما را به استخدام در آورده بودو کار فرمای آن طرح هم وزارت کشور بود. این طرح از سوی بانک جهانی به وزارت کشور پیشنهاد شده بود و بودجه ی آن را نیز به صورت ارزی و به مقدار کافی از سوی این بانک تامین می شد- وتامین کرد. کار ما تمام شد و به توشه ای از راه حل های عملیو مفید و موثر رسیدیم و کار را تحویل دادیم.اما دریغ و درد.
این طرح به فراموشی سپرده شد و رفت تا مثل بقیه ی موارد خاک غریبی بخورد- و خورد. نتیجه آن که ده سال یعد استان کرمانشاه که در زون بسیار خطرناک هم قرار نداشت( ونسبتا خطرناک تشخیص داده شده بود و پس از تاثیر پذیری از زلزله های بوئین زهرا در1341 ئ آوج در1381 در دستور کار بررسی قرار گرفت) زلزله را تجربه کرد و این بد آمد به قیمت هستی و جان هم میهنان ماتمام شد و همه را داغدار ومردم را بر افروخته کرد و همت و عاطفه ی انسانی مردم باز گسیل شد اما در نهایت باز بابی تدبیری و کم اعتنائی و نا مسئولیتی مسئولان رو به رو شد. رئیس جمهور وقت را غنیمت شمرد تا رقیب را در متن طرح مسکن مهر بکوبد و سرمایه گذاری خصوصی را نجات بخش بخواند چرا که وابستگی طبقاتی اش چنین اقتضا می کرد. این دنباله ی همان بی اعتنائی به طرحی بود که دهها کارشناس در مهندسین مشاور شارستان به مسئولیت مهندس فریور صدری ماهها بر روی آن کار کردند(به جز مشاورین دریا خاک پی که کار های عملی مانند گمانه زنی و خاک شناسی را انجام می داد).
قابل توجه است که بدانید در این طرح ارزشمند که با رویگردانی تردید برانگیز مسئولان رو به رو شد حتا حق الزحمه ی ما نیز پرداخت نشد و ما ، از جمله من، در نهایت نیاز مندی با پاسخ های سر بالا و پرت و پلا رو به رو شدیم. و شرافتمندانه به شما قول می دهم نگرانی من – وما- بیشتر به خاطر نادیده گرفتن نتایج تحقیق و مخاطرات احتمالی آن بود. و بالاخره شد آن چه شد و نباید میشد و آن نابودی بخشی از مردم فقیر و نیازمند و در رنج ما بود. من این گلایه بلکه انتقاد را از مهندسین مشاور شارستان و مسئولیت مهندس بهرام فریور صدری پایان نمی دهم زیرا آنها را به نوعی شریک در پی آمدهای این بد آمد می دانم از این رو که بااحساس مسئولیت حرفه ای و انسانی با آن بر خورد نکردند و مانند موارد بسیار زیاد دیگر چشم به دست و نظردولت صاحب قدرت و اشتباه کار دوختند. با این وصف با تاکید می گویم که مسئولیت اصلیاین فاجعه ی بدآمد استان کرمانشاه، تا آنجا که به نادیده گرفتن بررسی و هشدار ها ی ما مربوط می شود، متوجه وزارت کشور است که بازهم باز هیچ باز خواستی نمی شود. غم قدرتیان کم اگر این سان مردمان پر پر می شوند
نکته ی طنز این که وزارت کشور بودجه ی اختصاص یافته از سوی بانک جهانی را دریافت کرد ولی آنرا به کارکنان و کارگران فکری و فرهنگی مشغول در این طرح نداد. بهانه این بود که موضوع به تحریم ها بر خورده است. باران آمد تلکه به هم خورد. اما واقعیت آن است که این وزارت تمام و کمال بودجه ی اعطائی و داده شده از سوی بانک را دریافت کرد و کار مطالعاتی هم کامل شد اما معلوم نشد آن پول کجا رفت و آن تحقیق چه شد. از ما گذشت ، اما رنج مردممان را در ظل بی توجهی ها و بی تدبیری ها و سوء استفاده ها از یاد نمی بریم. شاید بدین شکل بتوانیم با طرح اعتراض ها به یاری مردم و جامعه برویم، و نه فقط پس از فرو ریزی خروار ها آوار بر سر هر خانوادهِ فقیر.
برگرفته از فیس بوک




ترس از سوسياليسم پايان يافته! (۱)
اقتصاد سياسی ملی- دمكراتيك و حاكميت ملی!

 

دوره جدید: مقاله شماره: ۷۷ (۲۷ آبان ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

دستاوردهای برنامه اقتصاد ملی برای مرحله ملی- دمكراتيك در چين!

وضع مبارزاتی كارگران اعتصابی در ايران که اخیراً در مقاله ای در توده‌ای ها از آن نقل شد، با جمله “ترس جامعه از سركوب رژيم پايان يافته” ترسيم می شود. همين مضمون را ديتمار دات در مقاله ای درباره ی “سوسياليسم” مطرح می سازد و می نويسد: «ترس ازسوسياليسم پايان يافته است!»

او اين مقاله را در ارتباط با بررسی افشاگرانه نظر و كاركرد تاريخ «صد ساله ی چپ ضد بلشويك» به كار می برد كه به مناسبت صدمين سالگرد انقلاب اكتبر شنبه گذشته (٤ نوامبر ٢٠١٧) در جهان جوان انتشار داده است. وظيفه سطور كنونی بازتاب مضمون اين بررسی نيست كه ادعانامه ای عليه “چپ” رنگارنگ نام ايرانی نيز است. شايد فرصت باشد به آن به طورمجزا پرداخته شود.

وظيفه ی اين سطور كوشش برای نشان دادن اهميت برنامه اقتصاد ملی مبتنی بر اقتصاد سياسی مرحله ی ملي- دمكراتيك انقلاب ايران است.

روشنگری در اين باره ی دو سو دارد: اول- جهت ملی اين برنامه و دوم- سرشت دمكراتيك آن.

بدين ترتيب، وظيفه ی سطور حاضر  نشان دادن اين نكته است كه بدون تحقق بخشيدن به اين برنامه، پايان بخشيدن به بحراناقتصادي- اجتماعي- فرهنگی و .. حاكم بر ايران ممكن نيست. وظيفه، نشان دادن اين نكته است كه پيشنهادهای “چپِ” رنگارنگ نامايراني، آن جا هم كه پاره پاره سخنانی در مقاله ها و نوشتارهای گروه‌های این جريانِ  درباره ی آن بيان می شود، برای نمونه توسط نظريه پرداز حميد آصفی و يا رضا عليجانی و بانو مرجان توحيدی (١) و ديگران از انسجام درونی برخوردار نيست.دست و پا شكسته است. سرگردان است و از روی ناچاری در سطح از يك شاخه به شاخه ديگر فرج است، قرار دارد.

بحث های جديد و بسيار اميدوار كننده كه با انتشار كتاب “بازگشت از بهشتي، و بازگشت به بهشتي” به قلم سروش محلاتی ميان مسلمانان مبارز مطرح شده است كه در توده ای ها به آن پرداخته شد (2)، موجب خشنودی است. كتابی با عنوان “عدالت اجتماعی و آزادی و توسعه در ايران امروز” كه اقتصاددان فرشاد مومنی برای روزهای آينده در مصاحبه خود با “عصر اقتصاد” (3) وعده ی انتشار آن را داده است، بدون تردید شرايط مناسب تری را برای ادامه این بحث سازنده ايجاد خواهد نمود.

خوشحالی توده ای ها از به جريان افتادن اين بحث درباره ی ضرورت پيوند ميان “آزادی و عدالت اجتماعي” و به ويژه در اين بارهكه تنها در چنين پيوندي، امكان يك «توسعه»ی دمكراتيك و ملی در ايران ممكن است، به ويژه از اين رو بزرگ است، زيرا ديگرارزیابیِ حزب توده ايران از علت «بحران اقتصادی در كشور» در جامعه اریابی ای تنها  نيست. این برداشت كه ميان اقتصاد سياسي سرمایه دارانه ی نئوليبرالیِ حاكم در ايران و «بحران اقتصادي» كنونی بر كشور رابطه ی مستقيم و علت و معلولی وجود دارد، همه گیر می شود. بحران اقتصادی ای كه همراه است با بحران اجتماعي- فرهنگي- مدنی و .. بحرانی كه شالوده جامعه ايرانی را با خطربزرگی روبرو ساخته است.

زیرا بحران اقتصادي- اجتماعی تعميق يابنده ای كه علت علی تعمیق وابستگی نواستعماری كشور به اقتصاد سياسی امپرياليستی است، با پيامد ضد ملی تشدید خطر برای منافع و استقلال ملی کشور همراه است!

فرشاد مومنی آن را «بی سابقه ترين فاجعه ها و بحران های انسانی و اجتماعی و محيط زيستي» می نامد كه «به كشور تحميل شدهاست».

شناخت مشترك از خطری كه منافع و استقلال ملی ايران را تهديد می كند، شناختی است که علت بحران ناشی از پامال شدن «آزاديهای شهروندی مصرح در قانون اساسي» بيرون آمده از دل انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما می داند، همچنین مورد تاييد فرشاد مومني است. او اين پديده ی ضد مردمی را ناشی از عدول از «انديشه های شهيد بهشتي» می داند. به سخنی ديگر عدول از برنامه اقتصادسياسی ای ارزيابی می كند كه دستاوردهای ملي- دمكراتيك انقلاب بهمن مردم ميهن ما را تشكيل می دهد و پامال شده است.

مبارزه برای برطرف ساختن «بحران اقتصادي- اجتماعی و ..» كه بر ايران حاكم است، زمينه مشترك بحث و مبارزه را ميان ميهن دوستان انقلابی مسلمان و لائيك تشكيل می دهد. لذا بحث مشخص درباره ی مضمون و شرايط مبارزه و هدف های استراتژيك، می‌تواند وباید كارپايه بحث های جديد و مشترك را تشكيل دهد. در سطور زير چنین کوششی ارایه می شود.

اول- اقتصاد سياسی ملي- دمكراتيك و حاكميت ملي!

در بخش نخست حاضر اين نوشتار، مساله ی ارتباط ديالكتيكی ميان اقتصاد سياسی ملي- دمكراتيك ومساله حق حاكميت ملی مورد توجه قرار داده شده است. جنبه هايی از موضوع به كمك شرايط حاکم بركشورهايی كه مانند ايران تن به اجرای ديكته ی سازمان های مالی امپرياليستی برای اِعمال اقتصاد سياسی نئوليبرال سرمايه دارانه داده اند، و تفاوت آن با شرایط حاکم بر جمهوری خلق چين به بحث گذاشته و از آن نتيجه گيری می شود.

نمونه ی برنامه اقتصاد ملی در جمهوری خلق چين و تجربه ی پايان نيافته آن از ساختار و مضمونی به شدت متفاوت از پيشهادهاي پراكنده ای برخوردار است که برای نمونه “چپ” رنگارنگ نام ایرانی برای کشور ما مطرح می سازد. این ساختار ومضمون نشان ميدهد كه پيش تر از آن به عنوان نظرات “چپ” رنگارنگ نام طرح شد. نمونه هايی از قبيل كره ی جنوبي، فيليپين، تركيه و .. كه توسط”چپ” پيش گفته مطرح می شود، به واقعيت وابستگی اين اقتصادهای ملی به سرمايه مالی امپرياليستی به طور كلی بی توجه است. به سخنی ديگر سرشت “نواستعماري” اقتصاد سياسی آن ها را سهل انگارانه به فراموشی مي سپارد. 

تظاهرات هزاران نفر ديروز در سئول علیه وابستگی نومستعمره ای اين كشور و مردم آن به اقتصاد جهانی شده ی امپرياليستی انجام شد. هدف تظاهرات مردم در سئول عليه ترامپ، نشان دادن سرشت نواستعماری رابطه کشورشان با امپریالیسم آمریکا است، كه توسط ترامپ به منظور حفظ سلطه ی خود بر طبل جنگ در شبه جزيره ی كره می كوبد. مردم خواستار صلح در شبه جزیره ی کره هستند. آن‌ها هیچ نفعی برای جنگ در سرزمین خود ندارند که امپریالیسم آمریکا برای دستیابی به سود و حفظ موقعیت استراتژیک خود در جهان به آن دامن می زند. مبارزه ی مردم علیه وابستگی نومستعمره ای اين كشور و مردم آن به اقتصاد جهانی شده ی امپرياليستي است كه پيامد اقتصاد سياسی حاكم بر كره ی جنوبی است!

وابستگی اقتصاد تركيه و سرنوشت اردوغان “مغرور”، به اين مو وابسته است كه آيا می تواند سالانه به ٢٠٠ ميليون يورو سرمايه جديد خارجی دست يابد؟ به چه قيمت دست بايد؟ اين وابستگي، نمونه ی ديگری از همين مضمون وابستگی “نواستعماري” را قابل شناخت می سازد كه ازجمله در شرايط قرارداد نواستعماری با “توتال” وجود دارد كه دولت روحانی تن به آن داد!

چرا در جمهوری خلق چين وضع چنين نيست و برعكس است؟ چرا در چين كه بر اقتصاد ملی آن هنوز به طور عمده “شيوه ی توليد سرمايه داري” حاكم است، وضع چنين نيست كه هيچ، وابستگی اقتصادی امپرياليسم آمریکا  –  حتی آلمان امپرياليستی نيز – به اقتصاد چین به طور مداوم  تشديد می شود؟! و صدای روزنامه سرمايه بزرگ آلمان ازقبيل فرانگفورته آلگمينه، دی ولت و .. و وزير خارجه ی سوسيال دمكرات آن را بلند كرده است كه از آن اخیراً در نوشتاری در توده‌ای ها نقل شد!؟چرا روند «توسعه» در چین به اقتصاد ملی این کشور توانی داده است که چین را در کوتاه ترین مدت به رقیب امپریالیسم آمریکا در جهان بدل سازد؟

 

تا سال ٢٠١٥، شركت های چينی – كه در همه آن ها سهم سرمايه ی عمومي- دمكراتيك لااقل ٣٠ درصد است – بالغ بر ١٥ ميليارديورو در بريتانيای كبير سرمايه گذاری كرده اند. اين سرمايه گذاری در ايتاليا ١١، در فرانسه ٥/٩ و در آلمان قريب به ٨ ميليارد يورو بالغ می شود. (4).

همكاری های اقتصادی چين با ١٦ كشور اتحاديه اروپايی كه تاكنون در كنفرانس «١+١٦» سالانه در ورشو (٢٠١٢)، بوخارست(٢٠١٣)، بلگراد (٢٠١٤) و در شهر سوزهو در چين (٢٠١٥) برگزار شد و امسال در نوامبر در بوداپست برگزار خواهد شد، براي اتحاديه اروپا آن چنان نگران كننده شده است كه مسئولان این اتحادیه مدعی اند كه «پكن می خواهد اتحاديه اروپا را پاره پاره كند،» (همانجا) وضع چنان است كه وزارت خارجه آلمان پكن را متهم به اجرای سياست «تقسيم و حكومت كن» می سازد. اتحاديه ی اروپا كه يونان را زير فشار مالی به زانو درآورد و آن را به “نومستعمره”ی سرمايه مالی عمدتاً آلمانی بدل ساخت، بسيار مخالف سرمايه گذاری شركت چينی كوسكو در بندر پيروس است كه اين بندر را دوباره زنده كرده است. ١٠٠٠ محل اشتغال جديد ايجاد نموده، مقدارباراندازی را دو برابر بالا برده است و اين بندر را به يكی از مراكز دريايی “جاده ی ابريشم” بدل ساخته است. آیا ایران با انعقاد قرارداد ضد ملی با توتال توانسته است گامی در این سو بردارد؟

برای شناخت سرشت نواستعماری وابستگی كشورهايی از قبيل كره جنوبی به اقتصاد سياسی ديكته شده توسط امپرياليسم كه نمونه يبارز آن در ايران همان انعقاد قرارداد ضد ملی با “توتال” است، نگاه به سفر ترامپ به اين كشور كه از آن پيش تر صبحت شد، كمك است.

ترامپ ديروز با هواپيمای “فورس وان” به كره ی جنوبی وارد شد. ورود او اما به فرودگاه سئول، مركز اين كشور انجام نشد. هواپيمای “فورس وان” در فرودگاه «پايگاه نظامی آمريكا، اوسان» در نزديكی شهر سئول فرود آمد!

با اين فرود آمدن در فرودگاه پايگاه نظامی خود، ترامپ نقض حق حاكميت كشور كره ی جنوبی و مردم آن را توسط امپرياليسم آمريكابه نمايش می گذارد و حاكميت و استقلال ملی كره ی جنوبی را به سخره می گيرد. امپرياليسم آمريكا به عنوان نيروی اشغالگر اين كشور، حاكم اصلی است. تظاهر كنندگان عليه ترامپ كه سر راه گذار او و استقبال كنندگان شعار می دادند، خطر جنگی را كهن می خواهند، ولی ترامپ به آن دامن می زند فرياد می زدند.

آن ها عليه وابستگی نواستعماری ميهن فرياد ميزدند!سرمايه مالی آمريكايی در كره جنوبی با توطئه خروج شبانه از كشور در سال ١٩٩٧، شركت هايی را كه با سرمايه گذاری خارجي ايجاد شده بود، به ورشكستگی كشاند و سهام دار اصلی شركت های اين كشور شد. همان طور كه اكثريت سهام شركت مختلط “توتال”با ايران بدون چنين توطئه ای متعلق به توتال است! شركت “هند شرقي” نيز هندوستان، اين كشور شبه قارّه را با همين ابزار اقتصادي به مستعمره ی خود بدل ساخت.

بی جهت نیست که سرمایه‌گذاران خارجی در چین از نبود امکان خروج شبانه و بی بندوبار سود و سرمایه خود از این کشور، از نبود امکان خریدن  – خصوصی سازی! – زمین در این کشور می نالند و ناراضی است. آن‌ها این امر را نشان فقدان “آزادی” در چین قلمداد می کنند.

 

بدون ترديد وضع خاص تاريخي- اجتماعی و فرهنگی در جمهوری خلق چين و شرايط اقليمي- جغرافيايی و جمعيت ميلياردی آن درامر موفقيت سياست حزب كمونيست چين در چند دهه ی اخير نقش بزرگی ايفا ساخته است. انسامبل اين شرايط نقش كمكی داشت براي دفع خطر وابستگی اقتصادي- اجتماعی اين كشور به اقتصاد امپرياليستی با وجود گشودن درها بر روی سرمايه خارجی و همچنين به منظور جلب تكنولوژی مدرن از كشورهای سرمايه داري.

باید نقش این انسامبل شرایط را در ایران مورد بررسی و برای حفظ حاکمیت ملی مورد توجه قرار داد.

حضور سرمایه های عمومی- دمکراتیک در تمام شرکت ها با حضور سرمایه‌گذاران خارجی و ممنوعیت آزادی عمل بی بندوبار توسط آن ها، و به ویژه غیرقابل خرید بودن زمین در چین، نقش عمده‌ای را در موفقیت اقتصاد ملی در مرحله ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه ایفا می سازد.

شناخت و پايداری پيگير حزب كمونيست اين كشور بر برپايی اقتصاد ملی در مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب، به سخنی دیگر، زمينه ينظري- كاركردی اين موفقيت ريشه در انديشه ی لنينی “سرمايه داری دولتي” دارد كه متاسفانه با مرگ زودرس لنين در اتحاد شوروي پس از انقلاب اكتبر دوام نيافت. برنامه «نپ» لنینی نتوانست  رشد یافته و شکوفا گردد که اکنون در جمهوری خلق چین به ثمر و سرانجام می رسد.

ارتباط ميان اقتصاد مرحله ی ملي- دمكراتيك انقلاب و حفظ و توسعه ی استقلال اقتصادي- سياسي- فرهنگی-  مدني- نظامی و ..، به سخنی ديگر استقلال ملی در مرحله رشد كنوني، ترديد ناپذير است.

اين موفقيت است كه اجازه می دهد زمان «ترس از سوسياليسم» را پايان يافته بدانيم و دوران را دوران گذار از سرمايه داری به سوسياليسم ارزيابی نمايم.

نظريه پردازان پيش گفته ی “چپ” و “ملي” و “جديد” و .. كلمه ای درباره ی خطر وابستگی اقتصاد سیاسی سرمایه دارانه که پیشنهاد می‌کنند و برباد ده استقلال ملی ايران است ابراز نمی دارند. آن‌ها رابطه و پیوند دیالکتیکی میان استقلال ملی و رشد روزانه ی عدالت اجتماعی نسبی را در نظرات خود مورد توجه قرار نمی دهند. آن ها سخنی برای گفتن ندارند! كجا چيزی در اين باره گفته اند؟ چه چيزی برای گفتن دارند؟

حزب توده ايران مخالف سرمايه گذاری خارجی در اقتصاد ايران نيست. اما يقين دارد كه اگر اين سرمايه گذاری بدون شفافيتِ مضمون و هدف های تعريف شده ی برای برنامه اقتصاد ملی عملی گردد، پيامدی جز آن ندارد كه در سطور پیش گوشه‌هایی از آن نشان داده شد. شفافيت برای برنامه اقتصاد ملی بدون امكان دمكراتيك ابرازنظر سازمان های مدني- صنفی و احزاب سياسي- طبقاتی در كشورايجاد نخواهد شد.

فرشاد مؤمنی نیز در کتاب پیش گفته خود مساله ی «آزادی های شهروندی مطرح در قانون اساسی» را که «اندیشه های شهید بهشتی» می نامد، برای موفقیت اقتصادی در جامعه عمده ارزیابی می کند.

شرايط كنونی حاکم بر ایران عبارت است از نظم “لوبيسم” طبقاتي، عبارت است از نظم طبقات حاكمه كه خواست و برنامه ی خود را به زور شلاق و زندان و شكنجه و اعدام به مردم ميهن ما تحمیل كرده اند. عبارت است از “نبرد طبقاتی از بالا” كه با چماق ديكتاتوری ولايی به زحمتكشان و همه ی مردم ميهن ما تحميل شده است! 

تنها با برقراری حقوق دمكراتيك مردم ميهن ما كه يكی از عمده ترين دستاوردهای انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما را تشكيل ميدهد، امكان احيای برنامه ی اقتصاد ملی مبتنی بر حاكميت خلق در مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب ممكن می گردد. اهرم پرتوانی كه ميتواند برای ايران نيز شرايط اقتصاد سياسی مشابهی را ممكن سازد كه نوع چينی آن با موفقيت های اقتصادي- اجتماي- فرهنگي- نظامي روزافزون به كانون توجه در سراسر جهان تبديل شده است.

٢- دستاوردهای برنامه اقتصاد ملی برای مرحله ملي- دمكراتيك در چين!

در بخش دوم نوشتار به آن پرداخته می شود. بخش دوم مقاله در دست تنظیم است.

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4516

١- راه حل های “چپ ميانه جديد”، مهندسی اجتماعی، مقاله ی ٩٦/٥٦ شهريورماه https://tudehiha.org/fa/4460.

2- نگاه شود به مقاله ی «مردم كوچه و بازار هم می گفتند برنامه ارايه دهيد» ..، مقاله ی ٩٦/٣٦ مرداد ماه ٩٦ HYPERLINK “https://tudehiha.org/fa/3935″https://tudehiha.org/fa/3935

3- كلمه، ١٩ آبان ١٣٩٦، ١٠ نوامبر ٢٠١٧

4- جهان جوان 19 اکتبر 2017