تسلیت حزب توده ایران به هم‌میهنان و مردم عراق به مناسبت کشتار، ویرانی و آسیب‌های زمین لرزه در غرب کشور

منتشر شده در – آبان 22, 1396
به گزارش رسانه های کشور در ساعت ۲۱ و ۴۸ دقیقه یک شنبه شب زلزله شدیدی به قدرت ۷.۳ ریشتر استان های غربی ایران و مناطق همجوار در کردستان عراق را لرزاند. طبق آخرین گزارش‌های رسیده تعداد کشته شدگان زلزله تا بعداز ظهر امروز به 407 نفر و تعداد مصدومین به ۶۷۰۰ نفر رسیده است.

رسانه ها مرکز اصلی وقوع زمین‌لزره را در سلیمانیه، کردستان عراق گزارش داده اند. شدت این زلزله به حدی بوده است که به گزارش رسانه های بین المللی تکان های آن در دیگر کشورهای خاورمیانه و نیز استان های مرکزی و جنوب ایران احساس شده است. گزارش ها حاکی از ادامه پس لرزه ها در شهرهای استان کرمانشاه تا بعدازظهر امروز می باشد. عمده خرابی های ایجاد شده بر اثر این زلزله در روستا های استان کرمانشاه و از جمله دراطراف شهرهای سر پل ذهاب و گیلان غرب بوده است. بیمارستان سر پل ذهاب در اثر زلزله ویران شده است.

حزب توده ایران مراتب تسلیت صمیمانه خود را به خانواده همه قربانیان این فاجعه و ساکنان شهرها و روستاهای زلزله زده در استان کرمانشاه ابراز می دارد و خواستار بسیج همه امکانات ضرور پزشکی، رفاهی و اجتماعی برای کمک رسانی به همه آسیب‌دیدگان زمین‌لزره می باشد. ما همه مردم انساندوست میهن را فرا می خوانیم که همچون همیشه با بسیج و سازماندهی امدادهای مردمی همچون همیشه به سرعت کمک‌های لازم را برای بهبود وضعیت شهروندان این مناطق محروم میهن مان سازمان دهند. با توجه به سرد شدن هوا و احتمال باران و برف این ضروری است که در رابطه با رسیدگی به وضعیت بازماندگان و کسانی که به دلیل این فاجعه بی خانمان شده اند سریعاٌ عکس العمل موثر سازماندهی شود.

کمیته مرکزی حزب توده ایران

دوشنبه ۲۲ آبان ماه




هفده تضاد و پایان سرمایه داری
بخش اول: تضادهای اساسی سرمایه داری- تضادهای ۱ تا ۳

دوره جدید: مقاله شماره: ۷۶ (۲۳ آبان ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

باور نمى كنم كه در آن باغِ پُر بهار‎    چيزى به غير زاغ و به جز برگِ زرد نيست

باور نمى كنم كه در آن دشتِ مردخيز‎،            از بهر يك نبردِ دليرانه مرد نيست

باور نمیکنم که تباهی و تیرگی                    بهر ابد به تختِ خدائی نشسته است

صد بار اگر بگوئی باور نمى كنم                 باور نمی کنم که امید و نبرد نیست

شاعر توده ای ژاله اصفهانی

مقدمه

تفاوت چپ اصیل- انقلابی با “چپ” افراطی در این است که چپ اصیل- انقلابی سرسختی و سخت جانی سرمایه داری و استعداد آن را در حل موقتی بحران و سازگاری با شرایط جدید به رسمیت می شناسد. اگر سرنگونی سرمایه داری با سخن های درشت و شعارهای پر سرو صدا، ولی بی پشتوانه و توخالی شدنی بود، ما اکنون می بایست با استخوان های پوسیده سرمایه داری در زیر زمین روبرو می بودیم. مبارزه  علیه نظام سرمایه داری “پروسه ایست بسیار بغرنج، مرکب از قطب های متقابل مانند تعرض و عقب نشینی، نرمش و قاطعیت، سازش و سرسختی، جسارت و حزم، شکیب و شتاب، تدریج و تسریع، کار آشکار و کار پنهان، روش مسالمت آمیز و روش قهر آمیز، سریت و علنیت”(ا.ط)، واکاوی و جنبیدن، واقع بینی و پرواز اندیشه. اگر این مبارزه آن گونه که مارکسیست های مبتذل می گویند آسان می بود، مارکس بخش بزرگی از زندگی کوتاه و پربار خود را صرف موشکافی و واکاوی سرمایه در “سرمایه” نمی کرد. این مبارزه نیاز به اتحاد دیالکتیکی میان کسانی دارد که رنج می برند و می اندیشند با كساني كه در راه مبارزه چیزی به جز زنجیر بردگی از دست نمی دهند و از برای همین در راه نبرد پایدار و سازش ناپذیر هستند. ضرورت اتحاد با آن هایی که می اندیشند و رنج می برند و با چیره دستی در کاربرد روش های علمی به منظور واکاوی پایه های مادی سرمایه داری مي كوشند تا ناتوانی، بی باری، سترونی و ناباروری آن را به نمایش گذارنند، انكارناپذير است.

این اتحاد دیالکتیکی بدون سازماندهی و تشکیلات مبارزان در یک گردان پیشرو و منضبط به پیروزی نخواهد انجامید.

و در این منظر، چپ اصیل- انقلابی با “چپ” میانه نیز تفاوت دارد. چرا که به تحزب و تشکیلات برای برپایی و آفرینش جهانی برتر، دادگر، سبزتر و برابر باور دارد. ولی تحزب و تشکیلات با حصار کشیدن دور خود و ماندن در خانه های تیمی و خود را آقای مردم دانستن  فرق دارد.

نیروهای سوسیالیستی و کارگری نمی توانند یک تنه و بدون پشتیبانی مردم به جنگ اژدهای چند سر سرمایه بروند. بر دوش کشیدن چنین صلیب سنگینی که تاریخ به ما ارمغان داده است آسان نیست. این کار نه از خانه نشینان گنده گو و نه از سخنورزان پرگو بر می آید. برای جلب اعتماد مردم، ما هم به مغزی پر دانش و هم به دلی پر از عشق نیاز داریم. ما باید خوانا، دانا، توانا، کنجکاو، پژوهشگر، کوشا، پیگیر، مهربان، همدل، همکار و همراه باشیم.

سرمایه داری انسان را زار و خوار می کند. انسان در این نظام همیشه در پی  یک تکه نان است و فرصتی برای شکوفایی توانایی انسانی خود ندارد. تنگ دستان برای دستیابی به کار باید با هم بجنگند و گرگ هم دیگر شوند. داشتن سقفی بر سر برای خیلی ها آرزوی دست نیافتنی است.

آن هایی هم که بخت کارکردن می یابند، به از خود بیگانگی دچار می شوند. سرمایه داری  انسان را وادار به تولید کالایی می کند که هیچ کس به آن نیاز ندارد و خود تولیدگر با محصول تولید خود بیگانه است. سرمایه داری برای گرداوری سرمایه بیش تر انسان ها را به مصرف کننده تبدیل می کند.

هاروی می گوید که تضادها اساسی سرمایه در هر زمان و هر کجا با بی ثباتی و تغییرات دائمی همراه است. با این که دائمن ساختار اقتصادی جدید در حال تغيير شکل است، ولی بنیان اساسی سرمایه بدون تغییر می ماند.

بحران ها برای تکثیر و بازسازی سرمایه ضروری است و در جریان بحران سرمایه، سیستم با یک نسخه جدید از سرمایه داری دچار تغییر و تبدیل می شود.

بحران سرمایه به طور مداوم شرایط فیزیکی و شهرنشینی، نهاد های اجتماعی و همراه آن اندیشه ما را  تغییر داده است و می دهد.این دگرگونی ها بر ذهنیت سیاسی، تکنولوژی و سازماندهی، روابط اجتماعی و آداب و رسوم فرهنگی که بر زندگی روزمره ما چيره است، تاثیر گسترده به سزایی گذاشته است.

در سال ۱۹۷۰ ، در آمد سالانه سرمایه مالی جهان برابر با سطح تولید جهانی کالا و خدمات بود. اما در حال حاضر سرمایه مالی جهان به مبلغ نجومی ۲۷۰ تریلیون دلار در برابر درآمد اقتصاد واقعی ۷۳ تریلیون دلاری رسیده است. در طی ۳۰ سال گذشته سهم محصول اجتماعی کار و تولید در رابطه با سرمایه مالی مدام در حال کاهش بوده است .

روشن است که توسعه و افزایش سرمایه مالی که تنها بخش بسیار کمی از آن  در اقتصاد واقعی سرمایه گذاری می شود، منجر به بحران می شود.

تضاد آشتی ناپذیر تولید بورژوایی در بحران های بازار جهانی،  به وضوح خود را نشان می دهد. ولی سرمایه علاقه ای به پژوهش در مورد تضاد ها و دگرگونی آن ندارد.

مارکس در “نظریه ي ارزش اضافه” به درستی می گوید: به جای تحقیق درباره ماهیت عناصر متضاد که در این فاجعه رخ می نمايد، پوزش طلبان به انکار خود فاجعه خشنود هستند و در مواجهه با برگشت منظم و دوره ای [بحران] اصرار دارند که اگر تولید بر اساس کتاب های درسی انجام می شد، این بحران ها هرگز اتفاق نمی افتاد.

برای درک بهتر تئوری انباشت سرمایه مارکس، دیوید هاروی (David Harvey) با شناسایی ۱۷  تضاد اصلی در نظام سرمایه داری به روشنگری می پردازد و آن را در كتاب “هفده تضاد و پایان سرمایه داری” توضيح مي دهد.

هاروی با این واکاوی ریزکارانه سرمایه در مورد شیوه های ضد سرمایه داری به ما چه می گوید؟

مسلم است که او به طور واضح نمی تواند به ما دقیقن بگویید که در مبارزه سخت و همیشه پیچیده روزمره علیه سرمایه داری ما باید چه بکنیم. اما او به ما کمک می کند که مبارزه ضد سرمایه داری خود را در یک چارچوب سیاسی با پیشنهاد های مشخص قرار دهیم که برای مردم قابل درک و فهم باشد.

وقتی که ما می گوییم که راه رشد سرما یه داری نادرست است و زمین و آفریدگان آن را به نابودی می کشاند، باید بتوانیم که تصویر کلی ولی روشن به مردم از جهانی که ما برای سعادت بشر و نجات زمین برای تحقق آن مبارزه می کنیم بدهیم. ما باید یاد بگیریم که چگونه با پیشنهاد های خردمند استدلال های پوچ جاودانگی سرمایه را به کنار برانیم. هاروی می گوید که هرچند که بسیاری مدعی مواضع ضد سرمایه داری هستند، ولی روشن نیست که چه چیزی می خواهند.

هاروی به طور سیستماتیک بین مفاهیم سرمایه و سرمایه داری در این کتاب تمایز قایل می شود. برای مثال، او به طور استعاری سرمایه را یک نوع ماشین (دستگاه) مانند یک کشتی می داند و ما را برای بازرسی به اتاق موتور کشتی دعوت می کند.

هاروی در این کتاب با استادی یک جراح سرمایه را با تیغ قلم باز می کند و آنچه که به ظاهر دیدنی نیست را در جلوی چشمان ما قرار می دهد. او با مثال های فراوان نشان می دهد که چگونه سرمایه همیشه از یک بحرانی به بحران دیگر می رود. بنابراین، او همچنین در هر مورد چارچوب کلی آنچه که برای تغییر وضع لازم است را برای ما ترسیم می کند. مسلم است که مادی کردن این پیشنهاد ها در نظام سرمایه داری شدنی نیست و هر کدام از این ها در تناقص کامل با ذات سرمایه است و اجرای حتا یکی از این پیشنهاد ها بدون فروریختن ساختمان سرمایه و دگرگونی آن از بن و بنیان ممکن نیست. این پیشنهادها را باید به عنوان نخستین گام های راه رشدی دانست که می خواهد از نظام سرمایه داری دوری گزیند   ولی هنوز سوسیالیستی هم نیست.

جمهوری اسلامی با تنگنای اقتصادی و بحران ایدئولوژیک ژرفی در گریبان است. و صدای ریزش دیوارهای این زندان بزرگ که همه ایران را فراگرفته است هم اکنون به روشنی به گوش می رسد. از برای همین جدل ایدئولوژیک برای جایگزینی این حکومت سیاه قرون وسطایی میان نیروهای مخالف از براندازان تا اصلاح طلبان هر روز جدی تر و مهم تر می شود. گردان بورژوازی با مطلق کردن آزادی و محدود کردن آن به آزادی چند روزنامه نه تنها مضمون واقعی آن را از محتوا تهی می کنند، بلکه با زیرکی آن را در برابر عدالت اجتماعی قرار می دهد.

آن ها لازم و ملزومی آزادی و عدالت اجتماعی و ارتباط ارگانیک و دیالکتیکی این دو مقوله را تردستانه پنهان می کنند. ما باید با افشای این ترفند هم میهنان آزادی جو و تشنگان آزادی را از افتادن به این چاه مطلق گرایی نجات دهیم. ما باید توضیح دهیم که مبارز برای آزادی بدون مبارزه برای برابری اجتماعی راه به جایی نخواهد برد. مفهوم واقعی آزادی فراتر از درک بورژوازی از آن است. یک جامعه آزاد نمی تواند کارگران را برای دستیابی به تکه نانی تا مرز مرگ استثمار کند. یک جامعه آزاد نمی تواند چشم بر کودکان خیابانی و کلیه فروشان ببندد. ما باید با تاکید بر عدالت اجتماعی به افشای نابرابری ها، محرومیت ها و فاصله خونین طبقاتی بپردازیم. بدون عدالت اجتماعی سخن گفتن از دموکراسی عوام فریبانه است. برای برابری و عدالت اجتماعی ما نیاز به راه رشد دیگری جز سرمایه داری داریم. نقطه قوت مارکسیست ها و پاشنه آشیل بورژوازی در جدل ایدئولوژیک در باره اقتصاد سیاسی است.

و در اینجاست که کتاب “هفده تضاد و پایان سرمایه داری” با آشکار کردن تضادهای درونی سرمایه و نشان دادن آن به عنوان یک فرماسیون ضدانسانی و زیست محیطی ما را در جدل ایدئولوژیک با نیروهای طرفدار راه رشد سرمایه داری نیرومندتر می کند. ما با تکیه بر استدلال های موجود در کتاب می توانیم ناتوانی سرمایه داری در حل تضاد اصلی میهن برای توده گسترده مردم بیان کنیم و با استفاده خلاق از آن به توضیح راه رشد ملی- دموکراتیک بپردازم و شدنی بودن آنرا ثابت کنیم. قدرت کتاب نشان دادن تضادهای عام صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری است که دارای ریشه ی علی تکوینی و کارکردی هستند. نویسنده کوشیده است آن ها را در شرایط کنونی حاکم بر نظام نشان دهد و قابل فهم سازد. این یک درسنامه ی به روز شده است که جنبه عام بحث ما را درباره ی اقتصاد سیاسی این نظام و انتقاد به آن متبلور می سازد. برای وضع خاص ایران باید آن را به شرایط کشور انطباق داد.

برای نظر دادن در باره شکل جدید سرمایه ما باید نخست به تضادها و تناقض های موجود در آن بپردازیم وگرنه قادر نخواهیم شد آینده آن را پیش بینی کنیم. هاروی  به گواه تاریخ کاری خود، از آن دسته از انسان هایی است که می اندیشد و رنج می برد. ولی این رنج به گوشه نشینی و تسلیم طلبی دگرسانی نمی باید. بلکه او با کمان قلم و پیکان واژه ها دل برهان های جاودانگی سرمایه را نشانه می گیرد و با الهام از  آموزه های استاد خود مارکس، درک جهان پیچیده را برایمان آسان تر می کند. در این نوشتار نگارنده می کوشد که گزیده و چکیده و لپ کلام او را با برداشتی آزاد در پیش خوانندگان بگذارد. این نوشته در بخش های گوناگون در “توده ای ها” انتشار خواهد یافت و در پایان این بخش های جداگانه در یک کتابچه در دسترس علاقه مندان قرار می گیرد.

دوید هاروی تناقضات در نظام سرمایه داری را به سه دسته تقسیم می کند.

در اینجا بخش هایی از مطالب این کتاب با برداشتی آزاد ارائه می شود: قسمت ١:  تضادهای اساسی، ٢:  تضادهای متغیر، ٣:  تضادهای مرگبار

 

تضاد ١. تضادهای اساسی سرمایه داری

هفت تضاد زیر برای شناخت عملکرد سرمایه اساسی هستند. چرا که سرمایه بدون آن ها نمی تواند به درستی کار کند. علاوه بر این، همه این تضادها بگونه ای با هم آمیخته و تنیده هستند که دگرگونی مهم و یا حذف یکی از آن ها بدون تغییر جدی یا لغو دیگری شدنی نیست.

تضاداول  – ارزش مبادله در مقابل ارزش مصرف

طرح این مساله بسیار ساده است. ما نمی توانیم پول را بخوریم. ولی با پول در جیب به فروشگاه می رویم و با مبادله آن با برخی از اقلام مواد غذایی ما می توانم غذا بخوریم. بنابراین این غذا است که برای من به عنوان یک دستگاه مواد الی مفید است نه پول. ولی غذا به زودی به مصرف می رسد و از بین می رود، در حالی که پول همچنان به گردش خود ادامه می دهد و از دستی به دست دیگر سفر می کند.

در یک جامعه سرمایه داری میلیون ها نفر این گونه معاملات روزانه را انجام می دهند. کالاهایی همچون غذا، لباس و کفش می آیند و می روند (یعنی نابود می شوند)، در حالی که پول فقط از جیبی به جیب دیگر و یا از یک حساب بانکی به حساب دیگر می رود.

تمام کالاهایی که ما در جامعه سرمایه داری خریداري می کنیم، دارای یک ارزش مصرف و یک ارزش مبادله است. ارزش مصرف یک کالا برای انسان ها می تواند متفاوت باشد، اما ارزش مبادله آن به طور کیفی یکسان است.

تضاد بین ارزش مصرف و ارزش مبادله را با مثال زیر در باره مسکن در نظام سرمایه داری می توان باز و شفاف نمود.

خانه برای انسان ها یک ارزش مصرف برای محل زندگی دارد ولی همین خانه یک ارزش مبادله هم دارد که توسط عوامل مختلف: چگونگی محل، اندازه، شکل و مواد اولیه، چگونگی رابطه عرضه و تقاضا تعیین می شود.

در کشورهای سرمایه داری، اکثر خانه ها برای اهداف سوداگرانه ساخته می شود، زیرا کالاهایی هستند که حق بهره وری از آنها به افرادی سپرده می شود که قدرت مالی کافی برای خريد و يا اجاره این کالاها را دارند.

به علت کمبود مسکن در بیش از ١٠٠ سال پیش، نیروهای اجتماعی پر قدرتی ساخت شهرک های مسکونی عمومی را آغاز کرده و برای رفع نیازهای طبقه های پایین تر برای مسکن به آن ها عرضه کردند. مبارزه با این سوداگری دلیل اصلی ساختن خانه ها کم قیمت توسط دولت های رفاه در اروپا برای طبقه کارگر بود، که امروز مجددن با خصوصی سازی حق مصرف آن، به طبقه متوسط که می توانست ارزش مبادله آن را بپردازد واگذار شده است. این سیاستگذاری مسکن در دوران سوسیال دموکرات در دهه ٧٠ غالب بود. پس از آن، مسکن دوباره  با ساخت و ساز جدید و فروش ملک اجاره شده به سوداگریِ با منفعتی تبدیل شد.

فراهم ساختن مسکن تحت نظام سرمایه داری اگر چه در اوایل تا حدی برای پاسخ به نياز ارزش مصرف انجام می شد، ولی اندک اندک این ارزش مصرف جای خود را به سوداگری داد و این کار برای به دست آوری ارزش مبادله به دست بازار مسکن سپرده شد. از دهه ١٩٨٠ به بعد، ارزش مبادله، انگیزه اصلی برای ساخت و ساز مسکن شهری بوده است و امروزه در بازار خصوصی مسکن، سرمایه تا به آن اندازه غالب است که حتا مسکن های تعاونی، زیر فشار بازار خصوصی و افزایش اجاره روزانه تحت فشار هستند.

برای داشتن یک خانه، ما باید يا  ن را بخریم و یا اجاره کنیم و ارزش مبادله ای که می توانیم پرداخت کنیم، بسیار متفاوت است. اگر ما نمی توانیم ارزش مبادله ( پول) را پرداخت کنیم، باید در خیابان بخوابیم.

ارزش مبادله اصلی و واقعی  یک خانه با هزینه های مادی و دستمزدی که برای ساخت آن مورد نیاز است، تعیین می شود. اما در نظام سرمایه داری هزینه های دیگرهمچون خرید زمین، سود برای زمینداران، سود به وام دهندگان، توازن تقاضا و عرضه موجب آن شده است که در مسکن سازی نه نیاز مردم بلکه سوداگری هدف اول است.

با تمرکز سرمایه داری به ارزش مبادله و سوداگرانه مسکن سازی، مردم  به گروگان این سیستم تبدیل شده اند. روزانه افراد بیش تری جذب سرمایه گذاری در مسکن می شوند و  با قرض کردن پول به خرید خانه به عنوان یک سرمایه گزاری پر سود می پردازند و بدین ترتیب این تقاضای مصنوعی موجب افزایش قیمت بیش تر املاک و مستغلات می شود. در شهرهای بزرگ خانه های فراوانی به این منظور خریده می شود و با وجود انسان های بی مسکن، این خانه ها تا فروش دوباره خالی باقی می ماند. در واقع، مسکن در بسیاری از موارد به عنوان پس انداز یا ذخیره دوران بازنشستگی خریده می شود. اما ارزش مبادله آن ثابت نیست. بلکه دایمن در معرض اثرات خارجی از جمله همسایگی با معتادان، بیماران روانی، محله بد، نزدیکی به بزرگراه و بسیاری از عوامل دیگر قرار دارد و تغییر می کند.

شرکت کنندگان این  بازی سوداگرانه علاوه بر افراد خصوصی، صندوق های سرمایه گذاری خصوصی، صندوق های بازنشستگی و میلیاردرهای بزرگ خارجی، یعنی افرادی از طبقه سرمایه دار که سرمایه مالی خود را نه در چرخه تولید بلکه برای اهداف سوداگری به کار می برند هستند.

چه باید کرد؟

تامین و تهیه مستقیم ارزش های مصرف مناسب مانند مسکن، آموزش، غذا و غیره باید مهم تر از حداکثرسازی سود سیستم بازار باشد که ارزش های مبادله یی را در دستان بسیار کمی متمرکز می کند و کالاها را بر حسب قدرت مالی و نه نیاز مردم توزیع می کند.

شکارچیان ارزش مبادله خانه ها، ارزش مصرف مسکن را برای بخش بزرگی از مردم به شدت کاهش داده اند. بدون تغییرات بنیادی و لغو مالکیت خصوصی  بر شرکت های خانه سازی و محدود کردن خرید و فروش خانه نمی توان ارزش مصرف خانه را دوباره به زحمتکشان برگرداند.

تضاد ٢:  ارزش اجتماعی کار و بازتاب آن در پول

قیاس اندازه گیری ارزش یک کالا نسبت به دیگر کالاها در ارزش مبادله آن نهفته است و این مقیاس در نظام سرمایه داری پول است. پول بجای تبادل مستقیم کالاها به عنوان وسیله و واسطه برای گردش کالاها به کار برده می شود.

پول تنها معیار ارزش های اقتصادی در بازار و دارای یک شکل آسان برای ذخیره سازی نیز است.

عملکرد اجتماعی و سیاسی پول چیزی جز تصاحب کار اجتماعی دیگران و تملک کاری که دیگران برای تولید محصول یا خدمات انجام می دهند نیست.  در یک جامعه پیچیده سرمایه داری، همه به شدت به کار دیگران وابستگی دارند تا مواد مصرفی خود را تهیه کنند:  تهیه مسکن، غذا، استفاده از خدمات بر مبنای کار انسان عمل می کند ولی این ارزش اجتماعی و فعالیت های کاری در پول تبلور می یابد.

بنابراین ارزش، یک رابطه اجتماعی ایجاد شده توسط کارگران در سراسر جهان است و ارزش اجتماعی از تمام کارهایی تشکیل شده است که در محصول نهفته شده است. ولی این کار اجتماعی قابل لمس و مشهود نیست، و به همین دلیل در نظام سرمایه همیشه به پول ترجمه می شود. ارزش ناملموس و کار اجتماعی نهفته شده در کالا نیاز دارد که در یک شکل و تصویر قابل لمس جلوه یابد که این وظیفه به پول واگذار شده است.

ارزش واقعی کالا در پشت پرده مادی پول خود را پنهان می کند. بدین گونه پول جدا از کار اجتماعی نیست، با اینکه به کلی با ان متفاوت است.

از این رو پول، نمادی برجسته از ارزش اجتماعی نامشهود ایجاد شده در روابط میان کارکنان ارزش آفرین است، اما همانند بسیاری از اشکال دیگر نمادها، اغلب فاصله و درّهِ  ژرفی بین آن چه که به تصویر کشیده می شود و واقعیت اجتماعی وجود دارد.

پول هم ارزش نسبی اجتماعی را به تصویر می کشد و هم علاوه بر آن، تصویري قلابی از ارزش مبادله می دهد. شکاف میان این دو شکل تضاد اصلی دوم  سرمایه را تشکیل می دهد.

پیش از هر چیز پول به طور عمده ما  را  کور می کند و ما با رفتار خود در بازار باور به وجود چیزی را نشان می دهیم که در محتوا ی خود جعلی است. این به خاطر این واقعیت است که بدون مبادله یی که پول آنرا ممکن می کند، ارزش واقعی گریزان نمی تواند به عنوان رابطه ی اجتماعی غیر قابل لمس که آن را تشکیل می دهد، وجود داشته باشد.

ارزش واقعی نمی تواند بدون کمک مادی متمرکز شده در پول و مبادله کالاها شکل بگیرد و این رابطه بسته به این که پول چه شکلی به خود می گیرد، می تواند به طور کامل گمراه کننده و پر از تناقض باشد.

طلا و نقره دارای ویژگی های فیزیکی خاصی هستند، اما سکه ها، اسکناس ها و پول الکترونیکی، تنها نمادین هستند. علاوه بر آن ما با حساب های بانکی که از پول قابل لمس جدا است و به شدت نیاز به پول واقعی را کاهش می دهد نیز روبرو هستیم. این نوع پول که توسط طیف گسترده ای از شکل های اعتباری و وام بانکی مختلف پشتیبانی می شود، کاملن متفاوت است از پول نقد سنتی.

هنگامي كه پولی که  به عنوان معیار ارزش بوده است به شکل سرمایه مالی ظاهر می شود، خود به یک کالا نویی دگردیسی می کند. پول وسیله مناسبی برای ذخیره سازی است، اما وقتی که وارد گردش کالا در بازار می شود، قدرت آن در پرداخت خرید است نه در ذخیره سازی.

فرایندهای بازار (عرضه و تقاضا) معمولا قیمت ها را از ارزش واقعی جدا می کنند، اما بین قیمت ها و ارزش تفاوت کمی وجود دارد و سرمایه داران تنها به قیمت ها واکنش نشان می دهند و نه به ارزش ها، زیرا بازار تنها شامل قیمت ها هست.

بازار تجارت ارز، سرمایه وام و تجارت، مبادله سهام (پول خیالی سرمایه داری)، همه اینها بدون توجه به این که آیا توسط کار اجتماعی ایجاد می شوند یا خیر، به قیمت حساسیت نشان می دهند. به زبان دیگر در نظام سرمایه داری روی همه چیز می توان قیمت گذاشت؛ زمین، اعضای بدن انسان، مواد مخدر، و یا اسلحه همه چیز را می توان خرید.

علاوه بر این، افراد می توانند با تجارت ارز خارجی، وام دادن و سرمایه گذاری در سهام  ثروت هنگفتی کسب کنند که شرایط پولی در این معامله ها با تمام منطق کار اجتماعی متفاوت است.

پولی که برای نشان دادن ارزش اجتماعی کار خلاق طراحی شده بود، با در پیش گرفتن یک شکل فرضی- خیالی به جیب بانک ها، سهامداران و صاحبان اوراق قرضه ها می رود که هیچ ارتباطی با فعالیت های ارزش زا در جامعه ندارند.

امروزه حجم بزرگی از سرمایه فرضی- خیالی به بازار مسکن و به ساخت و ساز ها منتقل می شود. اعتبار بانکی آسان و با سود بالا کسب درآمد هنگفت را در این زمنیه آسان کرده است.

تمایل به استفاده از پول به عنوان ابزار قدرت، همیشه یکی از ویژگی های اصلی کارکردهای سرمایه داری بوده است و این عمل به خودی خود موجب نابودی روابط میان عرضه و تقاضای پول مي گردد که وظيفه ی آن تسهیل مبادلات است.

افزایش نابرابری و کژی توزیع ثروت  یک قدرت الیگارشی را ایجاد کرده است که به طور کلی همه ثروت و قدرت جهانی را کنترل و مدیریت می کند. این امرامروز، برخی از خطوط روشن در مبارزه طبقاتی را که برای آینده توده ها مهم است، ترسیم می کند.

شکلی که پول امروزه به خود گرفته است، یک تصویر انتزاعی از ارقام حفظ شده  در رایانه است و قدرت بالقوه پول را نامحدود می کند و موجب این توهم می شود که رشد بی حد و حصر سرمایه و پول هر دو هم ممکن و هم مطلوب است.

چه باید کرد؟

اندیشه و نگارگری (طراحی)  یک جایگزین برای سرمایه، نه تنها نیازمند بازنگری ریشه یی (رادیکال) از سازماندهی  بازرگانی کالاها است، بلکه باید درک ذهنی و ارزش های اخلاقی ما هم دگرگون شود.

باید یک وسیله جدید مبادله ای داشته باشیم که بتواند گردش کالا و خدمات را تضمین کند و همزمان مانع از این شود که افراد خصوصی بتوانند پول را به مثابه بیان قدرت اجتماعی گرداوری کنند.

ضروری است که ما برای درك نقش هدایت کننده ارزش مبادله در برابر ارزش مصرف مبارزه کنیم. بدین گونه نیاز به پول و تمایل به گرداوری ثروت می تواند محدود شود.

علاوه بر آن در کوتاه مدت ما مجبور به طراحی یک پول جدید برای مرحله انتقالی موقت هستیم که بتواند تبادل کالاها را ممکن کند، و در دراز مدت ضروری است که ما در باره یک جامعه بدون پول به عنوان وسیله مبادله نیز تفکر کنیم.

تمرکز اصلی جامعه باید بر روی ارزش های مصرف آفریده شده توسط کار اجتماعی باشد نه بر ارزش مبادله ای تعیین شده. بنابراین سازماندهی تولید در جامعه باید بر حسب چگونگی ارزش مصرف آن ها باشد، نه به هدف سودبری از ارزش مبادله آن ها.

 تضاد ٣ – مالکیت خصوصی و دولت سرمایه داری

نخست باید به یک سوءتفاهم معمولی پرداخت. بسیاری تفاوت بین تخصیص فردی و مالکیت خصوصی را نمی دانند. تخصیص فردی مربوط به حق مصرف به روی یک وسیله است. هر فردی لباس دارد، کفش دارد و یا دوچرخه برای رفتن به محل کار دارد، اجاق برای غذاپزی دارد. ولی مالکیت خصوصی مربوط به مالکیت انحصاری به روی یک وسیله یا یک فرایند است بدون توجه به اینکه ایا خود مالک آن را مصرف می کند یا نمی کند.

خریدار و فروشنده در بازار برای مبادله کالاها بر اساس پول ملاقات می کنند. هر کدام از آن ها دارای حقوق منحصر به فرد برای استفاده از کالاها و پول خود هستند. این سیستم حقوقی برای تامین شرایط بدون اصطکاک تبادل ارزش های معاملاتی گوناگون لازم و ضروری است.

پیش فرض مبادله کالاها این است که مالک کالا خود نیازی به کالایی که برای فروش می سازد ندارد. بدین ترتیب یک پیوند اجتماعی و حقوقی بین فرد مالک و کالایش مستلزم و پیش فرض مالکیت خصوصی است.

نه ارزش مبادله و نه پول می تواند بدون زیرساخت های حقوقی ارائه شده توسط نظام کار کند. تعاریف قانونی فرد و فرهنگ فردگرا یی در ارتباط با گسترش روابط تبادلی، شکل گیری پول و قدرت سياسی نظام سرمایه داری است كه در ساختار دولتی حاكميت آن تبلور می يابد. یک قدرت دولتی برای حمایت از حقوق و قوانین مالکیت لازم است و به همین دلیل دولت دارای یک انحصار قانونی در استفاده از قدرت و خشونت برای سرکوب مخالفت با مالکیت خصوصی است.

با این حال، مشکلات در حوزه بازار اغلب دولت را مجبور می کند تا نقش دیگری به جزء محافظ حق مالکیت ایفا کند. دستگاه های دولتی مختلف، به جای استفاده از قدرت اجباری و مستقیم در مبارزه با اعتراضات و مشکلات با یک نوع هماهنگی دقیق به نهادینه سازی فرآیندهای دموکراتیک و مکانیسم های حکومت دست زده اند. بنابراین دولت مجبور به مدیریت و ساختن زیرساخت های اقتصادی، اجتماعی و فیزیکی برای خنثی کردن خشمِ شهروندان ناراضی است.

این  سازه ها به اشتباه کسانی را به این باور می رساند که ارتباط مستقیمی بین دموکراسی و سرمایه داری وجود دارد. و بدینگونه ادعا می شود که دموکراسی و انباشت سرمایه پیش شرط  و لازم و ملزوم یکدیگرند.

واقعیت این است که دموکراسی بورژوایی برای کارکرد دولت های سرمایه داری بسیار موثر است، اما این به دلیل ارتقاء سرمایه به عنوان نیروی محرک اقتصادی در جامعه نیست، بلکه سرمایه داری با تجربه در کشورهای پیشرفته به این نتیجه رسیده است که نیاز به همکاری سیاسی گسترده برای اشکال جمعی حکومت گرایی وجود دارد که بتواند بین قدرت دولتی و میل توده ها برای آزادی های اجتماعی و فردی پل بزند.

دولت نیاز به کنترل و تنظیم بازار دارد. قدرت دولتی با مشکلات ناشی از شکست های بازار و اثرات جانبی تولید شیوه سرمایه داری مواجه است. آلودگی، مشکل مسکن، تامین حمل و نقل عمومی، زیرساخت ها موثر و غیره از جمله عواملی هستند که نیاز دخالت دولت را توجیه می کنند.

بنابراین اکثر مردم مشروعیت دولت را برای اقداماتی که شامل کنترل و تنظیم فعالیت های بازار می شود که به طور نامطلوب بر محیط زیست و انسان ها تاثیر می گذارد، تصدیق می کنند.

اما  تضاد واقعی بین ارزش مصرف و ارزش مبادله پیوسته بر رابطه  بین قدرت متمرکز دولتی و احترام به مالکیت خصوصی تأثیر می گذارد. و مسأله اصلی این است که تا چه حد دولت برای دفاع از حقوق جمعی در مقابل حق  مالکیت خصوصی اقدام خواهد کرد و یا تا چه اندازه امکان این را دارد که توده ها را به اجبار به تحکیم در برابر قدرت سرمایه وادارد.

فقط دولت می تواند از پول در مقابل متقلبان، معامله گران و سوداگران محافظت کند. این حقیقت که پول در جامعه سرمایه داری اجتناب ناپذیر است و این واقعیت که کنترل پول توسط دولت نیز ضروری است، به دولت قدرت نامحدود در برابر پول می دهد.

 

قدرت انحصاری دولتی بر روی پول و ارز

پول به دولت نیاز دارد، بدون دولت وجود پول امکان پذیر نیست؛ در حقیقت معرفی پول پایه و اساس تاریخی دولت است؛ پول قدرتمندترین و طبیعی ترین ملات چسبندگی ملت ها است.

انحصار استفاده “مشروع” از خشونت در دست دولت است. برای کامل کردن پایه های قدرت اما دولت باید دارای قدرت انحصاری بر روی پول و ارز هم باشد. با این حال، سیستم پولی جهانی یک نظام سلسله مراتبی (hierarchical) است که به مدت ٨٠ سال به دلار آمریکا گره خورده است، و بدین ترتیب  به ایالات متحده امکان کنترل امپریالیستی بر ارز ذخیره جهانی داده است.

هنگامی که یورو پديد آمد، مقامات دولتی اروپا  قدرت مرکزی و انحصاری را ترک کردند و این حق انحصاری که متعلق به دولت بود، اکنون می تواند از طریق مجوز بانک های مرکزی، به سرمایه داران مالی ارجاع داده شود.

این موسسات در خلاء ایجاد شده بین بانک های دولتی و خصوصی عمل می کنند، اما همراه با وزارت خانه های امور مالی یک مجتمع دولتی / مالی تشکیل می دهند که عصب مرکزی در تنظیم و حمایت از سرمایه است. عمل کرد آین گونه مجتمع ها معمولا پنهانی است و برای اولین بار در طول بحران اقتصادی سرمایه داری، ما با اسم هایی همچون با Lehmanns Brothers Crackدر سال ٢٠٠٠ آشنا می شویم.

تمرکز قدرت و ثروت در دست چند کس

دولت دارای وظایف ویژه ای است که عمدتن از بازتولید سرمایه حمایت می کند. توازن قدرت سیاسی می تواند این را تغییر دهد. همان طور که در عمل كرد دولت های سوسیال دموکرات پس از جنگ جهانی دوم مشاهده کردیم، بخش بزرگی از انباشت سرمایه از طریق اهداف اجتماعی دولت بدون نیاز به حداکثر رسانی سود، به دست آمده بود.

وضعیت اسفبار این است که دولت کنترل اعتبار و پول را به تعدادی از موسسات غیر دموکراتیک با مدیران بانکی انتخاب نشده تسلیم کرده است. این پولشویی بانکی و مالی،  قدرت و ثروت را در چندین دست متمرکز کرده است. ما با یک سیستم اقتصادی روبرو هستیم  که رشد را به هر قیمت تبلیغ می کند، هر چند که این رشد باعث تخریب محیط زیست و خراب ساختن ساختارهای اجتماعی می شود.

رابطه بین مالکیت خصوصی و دولتی

همیشه بین دولت و مالکیت خصوصی یک رابطه هماهنگ وجود ندارد، زیرا هنگامی که دولت می خواهد دموکراتیک باشد، باید دروازه های ارگان های سیاسی عمومی را بر روی مردم باز کند. به عنوان مثال چپ می تواند به اندازه ای قوی شود که همراه با اتحادیه های کارگری قوانینی را به تصویب برساند که سرمایه و حق مالکیت را تا حدی رام کند و یک محیط کار بهتر و با توزیع درآمد نسبی عادلانه تر به نفع مردم ایجاد کند. بدین ترتیب سرمایه باید در چارچوبی قوانینی که آزادی آن را تنظیم و محدود می کند، راهی برای ادامه کار پیدا کند.

تعادل  تضاد بین منافع خصوصی و آزادی های فردی و دولت در سال های اخیر به نفع دولت از بین رفته است و منجر به اجرای کنترل غیر دموکراتیک، استبدادی افراد توسط دولت ها زیر نام مبارزه با تروریسم شده است.

این بدان معنا نیست که قدرت غیرمتمرکز صاحبان سرمایه از بین رفته است، برعکس، برای حفاظت از سرمایه در برابر کارگران ناراضی و طرفداران محیط زیست این قدرت حتا  گسترش یافته است.

دولت های  سرمایه داری برای اینکه نرخ رشد در بازار املاک و مستغلات  را که می تواند انباشت سرمایه فعال و سودآور را تضمین کند تندتر کنند، به طور سیستماتیک از از خصوصی سازی بازار مسکن حمایت می کنند.

چه باید کرد؟

تضاد بین مالکیت خصوصی و قدرت دولتی باید با حق مالکیت عمومي- جمعی- دمكراتيک جایگزین شود. ایجاد، مدیریت و حفاظت ارگان های تصمیم گیری باید در دست انجمن های مردمی و تعاونی باشد.

مالکیت جمعی و مدیریت مناطق و خانه های مشترک باید به جای مالکیت خصوصی قرار گیرد  و حکومت دموکراتیک جدید باید جایگزین قدرت دولتی  شود.

برای مدیریت جمعی ثروت مشترک مردم کشورهای گوناگون باید نهادهای مردمی بین المللی  ایجاد شود.

جداسازی فعالیت های موسسات مالی از دستگاه دولتی برای تقویت و دموکراتیزه کردن حقوق مردم ضروری است. چنین سیاستی نیاز به انحلال تمام مؤسسات پولی بین المللی است که منجر به  ریشه کن کردن رنجی می شود که امروز  کشورهای در حال رشد از مداخلات صندوق بین المللی پول، بانک جهانی  و بانک مرکزی اروپا می برند.

اگر دولت سرمایه داری از انحصار امور پولی محروم شود، گزینه های او برای خشونت نظامی علیه یک جمعیت سرکش نیز لغو خواهد شد. انهدام انحصار امور پولی در نهایت منجر به تخریب قدرت دولتی سرمایه داری خواهد شد.

 

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4499




شکل های مستقل کارگری: محمود صالحی باید به فوریت آزاد شود!

نویدنو  20/08/139

 

تشکل های مستقل کارگری: محمود صالحی باید به فوریت آزاد شود!

 

 

 محمود صالحی فعال باسابقه کارگری که بیشتر عمر خود را در دفاع از حقوق کارگران و ستم‌کشان گذرانده، اکنون مدتی است به عنوان زندانی بر روی تخت بیمارستان در غل و زنجیر است، روشی غیرانسانی و به جامانده از سبعیت دوران بردگی؛ و طبق آخرین اخبار قرار است با همین وضعیت دوباره به زندان منتقل شود درحالی که پزشک قانونی خواهان انتقال وی به بیمارستانی مجهزتر برای ادامه درمان است.

او که در سال‌های گذشته تلاش خود را برای ایجاد تشکل های کارگری و دفاع از حقوق کارگران لحظه ای متوقف نکرده بود با جسمی رنجور مورد خشم و کینه سرمایه داری حاکم بر ایران قرار گرفته و در یک پرونده ساختگی ابتدا به ۹ سال زندان و سپس به یک سال محکوم شده است.

حکم این فعال باسابقه جنبش کارگری ایران در حالی به اجرا در آمده که وی مجبور است هفته ای دوبار دیالیز شود. کلیه های محمود بر اثر زندانی شدن‌های مکرر و عدم رسیدگی های درمانی لازم از کار افتاده و علاوه بر این دچار بیماری حاد قلبی نیز شده است.

سرمایه داری حاکم بر ایران گمان می کند با به زنجیر کشیدن محمود صالحی، زندانی کردن رضا شهابی، اسماعیل عبدی، محمود بهشتی، مختار اسدی و محسن عمرانی و … ، احضار برای اجرای حکم جعفر عظیم زاده، علی نجاتی، علیرضا ثقفی، حکم شلاق برای شاپور احسانی راد، احضار داوود رضوی، ابراهیم مددی برای حضور در دادگاه و … می‌تواند جلوی فعالیت های فعالان کارگری و اجتماعی را سد نماید و زحمتکشان را از مبارزه برای دست یابی به حقوق انسانی شان باز دارد.

اما بدون تردید تداوم چنین سیاست‌هایی، ما تشکل‌های مستقل کارگری و طبقه کارگر ایران را بیش از پیش به صحنه مبارزه علیه ستم و بی عدالتی خواهد کشاند.

آزادی فوری و بی قید و شرط محمود صالحی خواست فوری امضاکنندگان این بیانیه است و ما با هشدار نسبت به وضعیت وخیم جسمانی این فعال برجسته جنبش کارگری ایران، بدین وسیله عواقب ناشی از وارد شدن هرگونه لطمات جسمانی به او را متوجه بالاترین مقامات قضائی و اجرائی کشور می‌دانیم.

۱۹ آبان ۱٣۹۶

اتحادیه آزاد کارگران ایران
سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه
سندیکای نقاشان البرز
کانون مدافعان حقوق کارگر
کمیته پیگیری ایجاد تشکل های کارگری
کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری




معرفی دانشمند مارکسیست دیوید هاروی (David Harvey)

دوره جدید: مقاله شماره: ۷۵ (۲۱ آبان ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

دیوید هاروی در سال 1935 در انگلستان متولد شد، و کار علمی خود را در دانشگاه کمبریج آغاز کرد. در سال ۱۹۶۱ دکترای خود را در جغرافیا دریافت کرد. پس از آن زمان در چندین دانشگا معروف جهان به عنوان استاد شناخته در رشته ی انسان شناسی و جغرافیا تدریس کرده است.

آرام آرام علاقه هاروی به نظریه های تخصصی پدیده های جغرافیایی کمرنگ تر شد و مسیر علمی او به تجزیه و تحلیل مارکسیستی شهرسازی سرمایه داری تغییر یافت.

او خود می گوید که برای نوشتن کتاب “عدالت اجتماعی و شهر” (۱۹۷۳) (Social Justice and the City) که به شهرنشینی و چالش های پیرامون آن می پردازد نیاز به درک عمیق تر از پدیده ها داشت و این نقطه آغازی برای سفر دراز او از یک فرد مترقی به یک دانشمند مارکسیست بوده است. درک درست شهرنشینی او را به یادگیری اقتصاد، انسان شناسی و فلسفه واداشت که در نهایت با کاربرد خلاق تفکر مارکس برای واکاوی “عدالت اجتماعی و شهر”  انجامید. او بر نقش کلیدی “شهر” برای سازماندهی مبارزه طبقاتی برای یک جایگزین سوسیالیستی برای سرمایه داری تاکید ویژه یی دارد. برای هاروی شهرها با تمام ویژگی هایشان بیانگر تضاد و جلوه بیرونی سرمایه هستند.

پس از آن هاروی به طور جدی به یادگیری و مطالعه “سرمایه” پرداخت. و در کتاب “محدودیت سرمایه” (۱۹۸۲) (The Limits to Capital)، با تجزیه و تحلیل بحران ذاتی سرمایه داری و  بر اساس بحران دهه ۱۹۷۰ او به این نتیجه می رسد که علت اصلی بحران کنونی سرمایه داری انباشت سرمایه است که در آن ارزش افزوده تولید شده نمی تواند دوباره با سودآوری سرمایه گذاری شود. دیگر بحران ها مانند بحران های مالی، بحران تقاضا زیرمجموعه بحران انباشت هستند.

او اشاره می کند که تا حکومت سرمایه در جهان حرف اول را می زند، نباید انتظاری در تغییر سرنوشت اسف بار کنونی انسان داشت. سرمایه همیشه راه هایی برای زنده ماندن پیدا خواهد کرد ولی پرسش این است که تا کی انسان ها هزینه این زنده ماندن سرمایه را می توانند و می خواهند با مرگ و محرومیت خود بپردازند. او با الهام از آموزگار خود مارکس به تحلیل پدیده ها بسنده نمی کند و به روشنی تنها سوسیالیسم را راه نجات انسان از دوزخ سرمایه می داند.

در زمانی که تفکر پست مدرن در میان روشنفکران موضع برجسته ای داشت، هاروی کتاب “وضعیت پست مدرنیته” (۱۹۹۰) (of The Condition  Postmodernity) را می نویسد:

تفکر پست مدرن با تاکید بر جدایی، تقسیم بندی، تفاوت و تأکید بر دگرگرایی (otherness) به طور کلی تصاویر و افکار را با هم طوری مخلوط می کند که انگار انسجامی میان پدیده های جداگانه نیست و با این کار این ها نظم و حرکت تکاملی تاریخ را نیز منکر هستند.

هاروی در کتاب ” معمای سرمایه”،  (۲۰۱۰) (The Enigma of Capital ) به توضیح بحران مالی که توسط وال استریت در سال ۲۰۰۸ شروع شد می پردازد. او خطوط کلی بحران را این گونه می نماید که بدهی های خصوصی و دولتی، توسعه شهری و بازار ملک و مسکن، مالی شدن اقتصاد برای رشد روزافزون سرمایه نقش بسزایی داشته اند. ولی سرمایه هرروز برای پیدا کردن مکان های نویی برای سرمایه گذاری سود خود بیش تر با مشکل برخورد می کند. مشکل این است که سرمایه برای جلوگیری از بحران اقتصادی باید تقریبا ۲-۳ درصد در سال رشد کند. و این کار هر روز مشکل تر می شود.

هاروی یک دانشمند حرفه ای است که تجربه بسیار وسیعی در پژوهش علمی پیامد های سلطه سرمایه دارد. پژوهشی های او شامل نکات با ارزشی است که حتا احترام مخالفان مارکسیسم را به کارهای او بر انگیخته است. او کتاب های فراوان و مقالات بی شماری برای بازکردن گره های پیچیده درک سرمایه نوشته است که به زبان های بسیاری ترجمه شده است.

او امروز به عنوان یکی از دانشمندان و نویسندگان مهم جامعه شناختی معروف است. او از اندک دانشمندانی است که با کارهای خود تحول چند لایه ای سرمایه داری را با مطالعات تاریخی به زمان  معاصر ما پیوند داده است.

علاقه به کار دیوید هاروی در حال حاضر که ما با یک مجموعه دائمی از تضادهای عمیق، بحران های اقتصادی و محیط زیستی، و خود بیگانگی کار و عدم  شکوفایی انسانی مواجه هستیم دایمن در حال رشد است. بدون شک هاروی در به روز کردن محتوای “سرمایه” نقش بزرگی ایفا کرده است و در تربیت و آموزش مارکسیست های جوان بسیاری نقش انکار ناپذیری داشته است.

در هفته های آینده خوانندگان “توده ای ها”  می توانند با خواندن چکیده ای از کتاب با ارزش هاروی “هفده تضاد و پایان سرمایه داری” (۲۰۱۴) (Seventeen Contradictions and the End of Capitalism ) از محتوای آن برای برایی شمشیر کلام و برهان خود در مبارزه ضد سرمایه داری مشترک ما بهره برند. 

این کتاب به ما کمک می کند تا به درک بهتری از ذات سرمایه و روند انباشت سرمایه تحت سرمایه داری بسیار پیشرفته کنونی و مشکلات اجتماعی ناشی از آن داشته باشیم. هاروی در این کتاب با واکاوی های باارزش به توصیف و تکوین استراتژی های لازم و ضروری در مبارزه علیه سرمایه داری می پردازد. هاروی همچنین به شدت از رفرمیسم و خوش باوران انتقاد می کند و بر این باور است که سرمایه داری هنوز هم وحشی و هم بسیار جان سخت است و نمی توان آنرا با رفرم اصلاح کرد. سرمایه داری را تنها می توان با قدرت مردم از میان برداشت.

 

بخشی از کتابهای هاروی

(Explanation in Geography (1969

(Social Justice and the City (1973, ny udgave 2009

(Limits to Capital (1982, ny udgave 2006

(The Urbanization of Capital (1985

(The Condition of Postmodernity (1989

(The Urban Experience (1989

(Justice, Nature and the Geography of Difference (1996

(Spaces of Hope (2000

(Spaces of Capital: Towards a Critical Geography (2001

(The New Imperialism (2003

(Paris, Capital of Modernity (2003

(A Brief History of Neoliberalism (2005

(Spaces of Global Capitalism: Towards a Theory of Uneven Geographical Development (2006

(Cosmopolitanism and the Geographies of Freedom (2009

(A Companion to Marx’s Capital (2010

(The Enigma of Capital (2010

(Rebel Cities: From the Right to the City to the Urban Revolution (2012

(A Companion to Marx’s Capital, Volume 2 (2013

(Seventeen Contradictions and the End of Capitalism (2014

 

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4484

 

 




اینجا، پایتخت جمهوری اسلامی ایران است! 

منبع: روزنامه ی ایران

 

گندم‌های طلایی در کنار جاده‌ای فرعی که سطح پر دست انداز آن چیزی میان آسفالت و خاکی است، تکان تکان می‌خورند و بالای آن‌ها ابری تشکیل شده است. همه چیز در آن سوی گندم‌زار کوچک در هاله‌ای از غبار به چشم می‌آید. مردی سوار بر کمباین در میان گندم‌ها حرکت می‌کند و دروی محصول، ابر کوچکی را در نزدیکی شهری با زندگی‌های غبارآلود ایجاد کرده است. کمی جلوتر از آن، جاده به سمت خاکی شدن می‌پیچد و تا جایی پیش می‌رود که تا چشم کار می‌کند، خاک است و خاک و دخمه‌های آجری.

همین حوالی تهران، چند سال پیش مددکارها در کارگاهی را کوبیدند، مردی از کارگاه چوب‌بری بیرون آمد و گفت هیچ کس اینجا نیست، اما کمی بعد از آن ۴ دختربچه کمتر از ۱۰ سال با گریه و چهر‌ه‌هایی مستأصل به دو فرار کردند، بیرون آمدند و به مددکارها پناه بردند. آن طرف‌تر هم باغی است که پای دنیا دخترکی ۷ ساله را به خاطر تجاوز سرایدار به او به دادگاه باز کرد و پرونده‌اش را به دیوان عالی کشور رساند.

دختری که از ۴ تا ۶ سالگی به طور مستمر در همین باغ، به جسم نحیف و روح لطیفش تعرض می‌شده است. همین حوالی دختری زندگی می‌کند که پدرش افغان و مادر معتادش ایرانی است. ۱۰ ساله است اما شناسنامه ندارد. چند وقت پیش مادر او برای دریافت مواد تلاش می‌کرد تا کودکش را به مردی اجاره دهد، مردی که کارش همین و در محله‌های فقیرنشین معروف است. رویا هم حتی پیش از آنکه به سن بلوغ برسد به همین ترتیب، تجربه تجاوز را از سر می‌گذراند.

اینجــــا، فقر و اوضــــاع نابسامان اقتصادی، کارهای سخت انجام دادن و تجربه خشونت‌های جنسی و جسمی خاطره‌ای مشترک میان بچه‌هایی است که بعضی افغان هستند، بعضی ایرانی و بعضی‌ها نیز یکی از والدین‌شان ایرانی و دیگری افغان است. مدیرعامل سازمان خدمات اجتماعی شهرداری تهران به تازگی با اعلام نتایج یک پژوهش درباره ۴۰۰ کودک کار گفته است:«ثابت می‌کنیم که به ۹۰ درصد کودکان کار تجاوز می‌شود.»

تجاوز میان زباله‌ها

بالاتر از این منطقه، شهرکی از توابع جنوب تهران، در کنار کوره‌های آجرپزی بیغوله‌هایی ساخته شده و چند خانوار آنجا کنار هم زندگی می‌کنند. دختربچه‌های لاغراندام با پیراهن‌هایی بلند در میان خاک‌ها روزگار می‌گذرانند و به صاحب کوره «ارباب» می‌گویند. هوای عصر پاییز در این بیابان سرد است و آتشی روشن کرده‌اند. خاطره، دخترک ۷ ساله آجرهای کوچکی برمی دارد، روی منبع آتش پرت می‌کند تا آن را خاموش کند، با مهارت دست هایش را برای نشان دادن نحوه کارش تکان می‌دهد و می‌گوید:«ما هم آجر می‌زدیم. آجرها را برمی داشتیم اینجوری اینجوری، خانه به خانه کنار هم می‌چیدیم. سخت بود. سنگین بودند.» رکود ساختمانی دامن کودکان کار در کوره‌های آجرپزی را نیز گرفته است و کسب و کار دیگری در این جغرافیای بیابانی رونق گرفته است.

یکی از اعضای جمعیت امام علی می‌گوید:«قبلاً بچه‌ها در کوره‌ها یا واحدهای صنعتی کار می‌کردند، اما مثل تمام بخش‌های اقتصاد، این کار هم به رکود خورد. الان بچه‌ها زباله‌گردی می‌کنند و پول در می‌آورند.» حالا کوره‌ها به گاراژی از ضایعات که حکم پول را برای کودکی بچه‌ها دارد، تبدیل شده‌اند. بچه‌ها زباله‌ها را به کوره‌های متروک می‌آورند، آن‌ها را دپو و تفکیک می‌کنند و به پیمان کارهای بازیافت شهرداری می‌فروشند.

الهام فخاری، عضو شورای شهر تهران چند وقت پیش گفته بود:«سوءاستفاده جنسی بزرگ‌ترین آسیب برای بچه‌های زباله‌گرد است.»

اینجا، یکی از محله‌های حاشیه است که از دردِ فقر، همه نوع آسیبی در آن جریان دارد. هر بار که خبری از قتل، تجاوز، کودک آزاری و… منتشر می‌شود، موجی از درد را همراه خود می‌کشاند، چند وقت بعد فراموش می‌شود تا کار به حادثه بعدی برسد. اما در سکونتگاه‌های فقیرنشین درد روایت هر روزه آن هاست. بچه‌هایی که در میان خانواده‌هایی معتاد، کار می‌کنند و گاه نیز در کودکی بعد از تجربه‌های تجاوز کارشان به اعتیاد جنسی و تن‌فروشی می‌رسد.

کار میان اسید و سوزن صنعتی

رعنا، دختر ۱۹ ساله‌ای است که از نخستین سال‌های نوجوانی خود کار کرده است. نه دستفروشی، نه گل‌فروشی و نه پاک کردن شیشه‌های ماشین‌ها سر چهارراه، او روزهای ۱۱ تا ۱۵ سالگی‌اش را در کارگاه قطعه‌سازی خودرو گذرانده است. حالا سیمای او نه دختر جوان ۱۹ ساله، که زنی استخوان ترکانده با نگاهی رنج دیده است. او در این شهرک زندگی کرده، روستایی که تا چند وقت پیش حاشیه بوده و حالا بدون هیچ زیرساخت و تأسیساتی، به شهر تبدیل شده است. رعنا با حواس‌پرتی از روی زمان و سال‌ها می‌گذرد و کارش را چنین روایت می‌کند:«در یک کارخانه خیلی بزرگ کار می‌کردم. سوله ۷۰۰ متری بود. طاقچه و باکس ماشین می‌زدیم. برای همه جور ماشین‌هایی هم بود، پرشیا، ۲۰۶ و… خیلی سخت بود و خطر داشت. یکبار داشتم طاقچه‌ها را منگنه می‌زدم، دو تا انگشتم سوزن خورد و چسبید به‌هم.

دو ساعت فقط گریه می‌کردم. نمی‌دانستم باید چه کار کنم. دست یکی از همکارهایمان هم قطع شد. از آنجا بیرونم کردند، پولم را درست ندادند.» او بعد از آن سرِ کاری رفته که اسمش را «آبکاری» می‌گذارد:«این چیزهای فلزی را که از آن لیوان و ظرف آویزان می‌کنند، آبکاری می‌کردیم. در اسید می‌گذاشتیم که زنگ زدگی‌اش برود. خیلی وقت‌ها اسید می‌پاشید و صورتم را می‌سوزاند. خیلی سخت بود. شب‌ها هم که خانه می‌رفتم، نمی‌توانستم بخوابم.آدم است دیگر، می‌ترسد.» ترس او نه از زندگی فقیرانه در محله موادفروش‌ها، بلکه از پدرش بوده است. پدری معتاد که به دخترهایش دست درازی و تعرض می‌کرد.

تن فروشی در ۱۰ سالگی، برای ۵ هزار تومان

رعنا حالا در خانه علم جمعیت امام علی زندگی می‌کند و کارهای ساختمان را انجام می‌دهد، او می‌گوید:«الان خواهرم مشکلی دارد که نمی‌توانم بگذارم خانه بماند، بزرگ‌ترین خواسته‌ام این است که او را پیش خودم بیاورم.» دو تا از خواهرهایش در بهزیستی زندگی می‌کنند اما خواهر ۱٣ ساله دیگرش را از بهزیستی بیرون کرده‌اند. او ابا دارد از مشکل خواهرش بگوید، اما روایت مددکاران از فاطمه که در٨ سالگی تجربه تجاوز صاحبِ کارگاهی چوب‌بری را از سر گذرانده، روشن است.

مسعود، یکی از مددکاران این خانواده چنین روایت می‌کند:«پدر خانواده حتی قرص تقویتی می‌خورد که شب‌ها به بچه‌هایش تعرض کند. بچه‌ها از او می‌ترسیدند و به آدم‌های دیگر راحت اعتماد کردند. فاطمه در ٨ سالگی برای مدتی هر روز به بهانه بستنی و… به کارگاه چوب بری کشیده می‌شد و آنجا مورد تجاوز قرار می‌گرفت. کار به جایی رسید که او به این وضعیت عادت کرد. ۱۰ سالش بیشتر نبود اما حتی بلال فروش و کله‌پز محل نیز به او دست درازی کرده بودند و با دریافت‌های ۲ هزار تومانی و ۵ هزار تومانی، این کار هر روزش شده بود.» مسعود درباره وضعیتی که به آن اعتیاد جنسی می‌گویند، ادامه می‌دهد:«کار به جایی رسید که خودش آمد پیش ما و گفت از این وضعیت خسته شدم، از خودم بدم می‌آید.

او را بهزیستی بردیم، اما آنجا هم به خاطر مشکلات روان شناختی زیادی که برایش پیش آمده بود، اذیت می‌کرد و بعد از دو ماه خودشان او را به خانه برگرداندند. یکی از وقت‌هایی که پدرشان می‌خواست بچه‌ها را اذیت کند، دخترها با آجر به سر او زدند. ما با پلیس تماس گرفتیم، گفتند ساعت ۱۲ شب حکم ورود به منزل نداریم و مجبور شدیم با کمپ‌های ترک اعتیاد تماس بگیریم.» بعد از آن، دو ماه طول می‌کشد تا مددکارها بتوانند به کمک وکیل، با جرم پرداخت نکردن نفقه و کودک آزاری که خود پدر به آن اعتراف کرده بود، حدود دو سال مرد معتاد را به زندان بیندازند. مددکار این خانواده می‌گوید: «حالا نیز دوران حبسش تمام و آزاد شده است. اما در این مدت، مادر خانواده هم دیگر از همه چیز عبور کرد و آنقدر وضعیت شان با فقر همراه بود که خانه را به پاتوقی برای کارهای خودش تبدیل کرد.»

چهره فاطمه با وجود قامت کوتاهش، شباهتی به دخترکان نوجوان ندارد، کم حرف است و در نگاهش تشویش زنان رنج کشیده و میانسال می‌گذرد. زندگی در محله ای فقیرنشین، تنها کودکی و نوجوانی را از او دریغ نکرده است؛ درد روایت هر روز بچه‌هایی است که روزها و شب هایشان را با فاصله نیم ساعتی از پایتخت در محله‌های فراموش شده می‌گذرانند و در هیاهوهای رسانه‌ای نیز جایی ندارند.

زندگی در اوضاع بد اقتصادی کار را به جایی رسانده است که معضلات اجتماعی به روندعادی زندگی بچه‌ها تبدیل شده است. پسربچه‌ای ۷ ساله می‌گوید:«اینجا پسر بزرگ‌ها با ما کاری می‌کنند که ما همان‌ کارها را با دخترهای کوچک‌تر می‌کنیم.»




“تکان دادن خورشید” 
صدمین سال انقلاب اکتبر خجسته باد

 

امروز دیگر آزادی خواهی نمی ‏تواند جز با مبارزه علیه ستم و استثمار و بی ‏عدالتی خود را محقق کند

“توده ای ها”

فریبرز رنیس دانا

 

پنج‌شنبه  ۱٨ آبان ۱٣۹۶ –  ۹ نوامبر ۲۰۱۷

 

توضیح: دکتر فریبرز رئیس دانا، از جمله اندیشنمدانی بود که اخبار روز برای تهیه ی ویژه نامه ی یکصدسالگی اکتبر به ایشان مراجعه و درخواست مقاله کرد. مقاله ای از ایشان اکنون به دست ما رسیده است، که آن را در زیر می خوانید:

انقلاب اکتبر، که جهان را از اساس دگرگون کرد، را نمی ‏توان تنها و به سادگی با قدرت ایده‏ ها و بدتر از آن با این فکر که این ایده ‏ها را اقلیت ‏هایی کوچک و کاملاً اراده ‏گرا نمایندگی کردند توضیح داد. اما هم چنین انقلاب اکتبر محصول برداشت مکانیکی از اندیشه ‏ی مارکس، که از جمله در مقدمه ‏ی مشهور او بر کتاب شمه ‏ای بر اقتصاد سیاسی آمده است، نبود. این انقلاب اصلی ترین جوهره ‏ی مارکسیسم است و نه تطور مکانیکی و خود به خودی و نه اراده گرایی و ماجراجویی و نجات بخش پیامبر گونه ‏ی یک ایده. معمولاً و بیشتر اوقات این دشمنان سوسیالیسم انقلابی، اصلاح گرایان هراس زده‏ از سوسیالیسم، لیبرال ‏های پنهان و نا آشنایان با واقعیت‏ها و گرایش‏های نظری و تاریخ انقلاب روسیه ‏اند که چنین می‏ کنند. آنها در حالی که انقلاب را به کودتا و تمهید غیردموکراتیک و توطئه منتسب می ‏سازند خود را به جبهه ‏ی چپ و سوسیالیستی نیز می‏ چسبانند.

در کتاب یاد شده کارل مارکس یادآور می ‏شود که «یک صورت‏بندی اجتماعی هرگز بیش از آن که همه‏ ی نیروهای تولیدی، که دارای توان پیش رفت هستند، در درون آن [صورت‏بندی] رشد کنند، از بین نمی‏روند. هرگز روابط نوین جایگزین قدیمی‏ترها نمی ‏گردد مگر آن که شرایط وجود مادی این روابط در دنیای کهن شکوفا شده باشد. به همین جهت جامعه همیشه تکالیفی را در دستور کار خود قرار می‏دهد که قادر به حل آن باشد”. به زبان من معنی این گفته این است که باید شرایط اساسی برای حل مسائل فراهم باشد و البته نه این که خود آن شرایط، بی ‏مداخله ‏ی آگاهانه ‏ی انسان ها، کار تغییر و بهسازی را به اجرا درآورد. سابقه ‏ی برداشت مکانیکی از این نظر مارکس به اوایل قرن بیستم، حتا اواخر قرن نوزدهم برمی‏گردد و توسط جریان‏ ها و افراد غیرانقلابی کاملاً تسلیم ‏گرا و بیگانه با ذات مارکسیسم، اما مدعی، تکرار شده است و می ‏شود. در این برداشت گویا باید دست روی دست گذاشت تا اسباب تحول فراهم آید و خود به خود به کار افتد.

اما برداشت نادرست دیگر این که گویا قرار است مطلقاً به اصل ضرورت آمادگی‏ های تاریخی و اجتماعی تسلیم نشویم. پس در این صورت انقلاب هنر انقلابی ‏های حرفه ‏ای و ایده ‏های موجود نجات بخش آنان است و بس. انقلاب اکتبر، اما، نقطه ‏ی مقابل هر دوی این برداشت ‏ها بود.

جوامع را نمی‏توان در نظام‏ های بسته ذهنی و انتزاعی به طور جامع و نتیجه بخش تحلیل کرد و به این پاسخ رسید که آیا شرایط برای تغییر فراهم و آماده شده ‏اند یا خیر. اما جوامع فقط در کلیت خود به طور کامل قابل شناختند. جوامع پدیده ‏هایی پیچیده ‏اند و هم چنین ارتباط پویا و سیستمی، هم با کلیت جهانی و هم با تاریخ خود، دارند (مگر در برهه ‏هایی از تاریخ گذشته). به ویژه، صورت بندی‏ های اجتماعی کم توسعه و وابسته از کلیت نظام جهانی تبعیت می‏ کنند. جنبش ‏های مقطعی و دامنه ‏دار اجتماعی و موثر باید در همین ارتباط بررسی شوند. البته درست است که جنبش ‏های اجتماعی نمی ‏توانند و نباید به اراده ‏گرایی صرف کشانده شوند، اما به همان اندازه هم نمی ‏توانند به گونه ‏ای مکانیکی درگیر اصل نادرست “خود آماده بودن” بمانند و از کار بیفتند. شناخت شرایط اجتماعی و تدوین راهبرد حرکت و تحول و گام ‏های آن و علم به درجه ‏ی آماده بودن و نوع شرایط، در واقع بر بستر تاریخ و شرایط عینی و ذهنی، توسط جنبش‏ های پنهان و آشکار اجتماعی و نظریه پردازان آن میسر می‏شود. اکتبر، لنین و انقلاب روسیه در گسستن از تله ‏های مارکسیزم مکانیکی و نگرش اراده‏ گرایی صرف چنین بودند، گر چه بی ‏تردید گرایش‏ های انتقاد آمیز و در واقع غیرلنینی نیز در این انقلاب امکان بروز پیدا کرد. این انقلاب به طور کلی برداشتی پویا و درست از اندیشه‏ های مارکس و انگیزه رهایی بشر داشت.

لنین و یارانش، بلشویک ‏های انقلابی و فرزندان اکتبر برداشت ‏های متفاوت با برداشت ‏های قَدَرگرایانه و تسلیم پذیر در مارکسیسم انتزاعی و مکانیکی داشتند. آنها اتحاد شوروی را در جامعه ‏ای در حال گذار به سوسیالیسم می‏دانستند و برای این گذار بر پایه ‏ی نظریه ‏ی مارکسیستی – لنینیستی تلاش و تکاپو می‏کردند. آنها هدف انقلاب را سوسیالیستی می‏دانستند اما به مداومت گذار از دموکراتیسم باور داشتند. رهبران سیاسی ناگزیر برای استقرار روابط نوین در اتحاد شوروی، پیش از دستیابی به سوسیالیسم نهایی، تلاش و ناگزیر برای حفظ خود در برابر سرمایه داری پیشرفته دشمن خوی جهانی کار می‏ کردند.
اینها همه، اما، به معنای دلبستگی تام و تمام به سوسیالیسم آرزویی و کامل در یک کشور نبود. قرار آنها چنین بود که به رشد و توسعه دست یابند و بارآوری نیروی کار را بالا ببرند و فاصله ‏ی خود را با جهان پیش رفته‏ ی صنعتی کم کنند. قرار آنها چنین بود که دولت دموکراتیک بر برنامه ‏های توسعه ‏ی اقتصادی (و از جمله طرح نپ، که بنا به ضرورت و اقتضای داخلی و جهانی و نتایج جنگ داخلی مطرح شد) کنترل داشته باشد و البته نه این که این دولت مالکیت انحصاری ذاتاً سرمایه ‏دارانه ‏ی سراسری همه‏ ی اقتصاد را به چنگ آورد. مالکیت اجتماعی مدنظر بود. قرار بود تشکل ‏های دموکراتیک و شوراهای سراسری شکل بگیرند. قرار بود طبقه ‏ی کارگر مسئولیت رهبری و نجات بخشی خود را از راه‏ آزادی خود و جامعه بر عهده بگیرد. قرار نبود برنامه‏ ریزی دستوری و حکومت سرکوب در کار باشد. قرار بود وقتی انقلاب در اروپا، به ویژه در آلمان، که برای تحقق آرمان سوسیالیستی در روسیه ضروری بلکه حیاتی بود، شکل نگرفت نه ناامیدی نه سرکوب نه اراده گرایی یک سویه و نه روی گردانی از سوسیالیسم جانشین آن شود. قرار بود اشتباه ها، و اشتباه های تقریباً گریزناپذیر، شناخته، نقد و از آنها پرهیز شود. تدبیر لنینی، تدبیر مداومت انقلاب و عبور از گذرگاه های دموکراتیک و گام ‏های محکم سنجیده به سوی سوسیالیسم بود. آرمان لنین تشکیل کشور شوراها بود که عالی ترین شکل دموکراسی را بنا می‏کرد و نیز رد قاطعانه‏ ی حکومت مستبد و بوروکراتیک حزبی، حزب می‏بایست هم در اجرای اراده‏ ی انقلاب و هم پس از آن یار و مشاور کارگران، دولت و مردم ‏بوده باشد و نه حاکم، به ویژه حاکم مطلق و این صد البته به معنای نفی آنارشیستی دولت و حزب انقلابی نبود.

بی‏فایده و نادرست است که بیاییم تاریخ شوروی را به زیان همه تشکل‏ های سیاسی و اقتصادی بعدی، از جمله دولت با دوام استالین و بعد از آن، بلافاصله پس از مرگ لنین تعبیر کنیم، گر چه می ‏باید به زبان لنین از خود انتقاد کنیم – و انتقاد کنند. این به ویژه می‏بایست شامل چگونگی در پیش گرفتن مسیری منزوی به سمت سوسیالیسم دستوری و دولتی و تا حدی سرمایه‏ داری دولتی و اراده ‏گرایی و تحمیل قدرت فردی و حزبی باشد. به هر روی انقلاب اکتبر بر بنیاد ترکیب خرد، اراده، واقع بینی و درک توان های اجتماعی و تضادهای آن به پیروزی رسید. لیبرال ‏ها و شبه سوسیال دموکرات ‏های امروزی می ‏خواهند با معیارهای آزادی ‏خواهی سطحی لیبرالی و نولیبرالی رواج یافته ‏ی امروزی، لنین و انقلاب را ارزیابی کنند. آن ها به این حکم که در روسیه نه انقلاب بلکه کودتا و جابه جایی ضد کارگری قدرت اتفاق افتاده است می‏ رسند بی آن که تاریخ انقلاب را به خوبی و به درستی خوانده باشند یا بتوانند خود را از قید گونه ‏های مختلف ایدئولوژی بورژوایی و لیبرال مسلک امروزین برهانند.

باری، این انقلاب سرآغاز تحولات اجتماعی، صنعتی، فنی، اقتصادی، علمی و سیاسی و سرآغاز مقاومت‏ ها و اثرگذاری‏ های راه گشای اساسی و جهانی بود، که بی ‏تردید با نارسایی ‏ها و اشتباه‏ هایی هم همراه می ‏شد که تاکنون ابزار دست مبلغان نظام ویرانگر و ضدبشری سرمایه ‏داری شده است. با این وصف در شرایط سیاسی پس از درگذشت لنین، این تحولات توانستند به گونه ‏ای جدی و بازگشت ناپذیر همه ‏ی جهان – و نه تنها اتحاد شوروی – را به گونه ‏ای شگرف تحت تأثیر قرار دهند. مبانی مردمی– کارگری این انقلاب بود که توانست اراده و خواست و حقوق انسانی را در جهان بگستراند.

بگذارید این را نیز اضافه کنم که هم چنین نباید آموزه ‏های مارکس را در سیمای پیامبرانه ‏ای بشناسیم که حقایق جاودانه را بیان و موعظه می‏ کنند، آن چنان گویا هماره انسان‏ ها را از اشتباه‏ ها، تناقض ‏ها، کشمکش‏ ها و آلامی که در درازنای تاریخ و در گستره ‏ی جغرافیا آنان را احاطه کرده است در امان می‏دارد. این کاری است که شماری از روشنفکران کمال ‏گرای متکبر و منزوی انتظار دارند. بر عکس باید به تحول تاریخی، واقعیت ‏ها، خوب و بدها و پیوند آنها با روح و اراده ‏ی انقلاب پرداخت. در چنین راستا است که داوری درباره‏ ی اندیشه‏ پردازان بزرگ انقلاب، مارکس و انگلس، از سرگذشت موفقیت‏ ها و انقلاب ‏های بعدی، از ۱٨۴۰، کمون پاریس، اکتبر، چین و کوبا، مبارزات رهایی بخش ضد دیکتاتوری و ضدامپریالیستی، مبارزات و تحولات سیاسی آزادی خواهانه و عدالت جویانه‎‏ی جهان، به ویژه جهان تحت سلطه و دیگر جنبش‏های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی جدا ناشدنی می‏ شود.

من در اینجا فقط به انقلاب اکتبر می ‏پردازم که سرآغاز ره جویی عملی و مصممانه برای رهایی بشر، با الهام از اندیشه ‏ها و آرمان ‏های مارکس و انگلس و بر بنیاد ضرورت‏ ها و پویش ‏ها و تعارض‏ های اجتماعی، بود. در این بحث پیشاپیش لازم است توجه داشته باشیم که تفاوت بین برنامه ‏ها و آرمان ها و نتایج از ویژگی‏ های هر انقلاب به شمار می‏ آید. ژاکوبن ‏های فرانسوی، انقلابی‏ های آمریکا، تحول خواهان انقلاب صنعتی انگلستان، انقلاب مشروطه و خیزش انقلابی ضدسلطه در ایران و دیگر کشورها، همه و همه چنین بودند. من نیز همانند مارکس و انگلس نه از آگاهی ذهنی قهرمانان یا نظریه ‏پردازان انقلاب – که اتفاقاً وجود شایسته شان در همه‏ ی تاریخ برجسته و اثرگذار است – و نه از مکانیزم ‏های بی‏ روح و نادیالکتیکی ماتریالیستی، بلکه از بررسی تضادهای عینی برانگیزاننده و زیر و زبر شدن‏ های حوزه‏ های سیاسی و اجتماعی و شرایط ذهنی آغاز می ‏کنم. درباره ‏ی انقلاب اکتبر نیز باید چنین کنیم. هم چنین باید بر واقعیت و دلایل فاصله ‏ی طرح ‏های آرمانی و نتایج عملی و واقعی تأکید کنیم. ماتریالیسم تاریخی جز این نمی ‏خواهد.

شماری از آثار انقلاب اکتبر که آن را گرامی ‏ترین واقعه ‏ی تاریخی ساخته‏ اند چنین ‏اند:
انهدام استبداد و سلطه‏ ی خاندانی در روسیه و آلمان و چندین جامعه‏ ی دیگر؛ از بین رفتن وزنه ‏ی سیاسی و اجتماعی اشرافیت زمین دار در اروپای غربی؛ برآمد انتخابات عمومی که در فرانسه، انگلستان، آمریکا و چند کشور دیگر، که قبلاً با محدودیت‏ های ضدانسانی چون محدودیت مشارکت زنان، حداقل ثروت‏مندی لازم (مثلاً توان مالیات دهی)، محدودیت نژادی و حقوق سیاسی و جز آن همراه بود. ببینید فن هایک، این نماینده ‏ی تفکر محافظ کاری آمیخته با سرمایه‏ داری لیبرال، با چه حرارت شرم ‏آوری ابراز می‏ دارد که همه ‏ی این دستاوردهای دموکراتیک و اجتماعی در جهان در واقع پدیده‏ های شومی بوده ‏اند که از نفوذ انقلاب مارکسیستی روسیه برآمدند.
بر این دستاوردها، فراخوان بردگان مستعمرات و تشویق آنان به گسستن زنجیرها را نیز اضافه کنید. این بردگان پیش از آن جز نیرویی برای بیگاری و جز گوشت ‏های دم توپ نبودند. ببینید باز بی‏شرمی فلسفی کسانی چون اسوالد اشپنگلر را که می‏گوید این حرکت ‏ها، که از روسیه منشاء گرفتند، با بشریت سفید پوست بیگانه و متأسفانه بخشی از مجموعه‏ ی مردم رنگین پوست کره ‏ی زمین است و ننگی است به نام خیزش امواج مردم رنگین پوست.
استعمارگران و عاملان انباشت ‏های اولیه ‏ی سرمایه در اروپا – و سپس آمریکا – ستم دیدگان جهان مستعمره را طی چند سده زیر باور نکردنی ‏ترین آزار و کشتار و بیرحمی و غارت و ربایش میلیونی و سیستماتیک قرار دادند و جمعیت‏ های بومی را به میزان هولناکی پائین آوردند. هربرت کلارک هوور، رئیس جمهور وقت آمریکا ، که حیای کم‏تری نسبت به اخلاف خود نیکسون، ریگان بوش و ترامپ داشت، این ستم دیدگان صدها میلیونی آفریقا و آسیا را نژاد پست می‏ نامید. استعمارگران دولتی و خصوصی و کارگزارانشان مردم تحت انقیاد را چونان حیوانات تلقی می‏ کردند و آنان را با تکبر و تحقیر از هر نوع ابراز وجود انسانی و حق حیات و عزت نفس باز می‏داشتند. منابع طبیعی و انسانی به مقیاسی بیش از حد تصور در جوامع منتخب توسط استعمارگران غارت شد و می‏ شود. در آمریکا شکنجه و لینج و متله کردن و به بردگی کشاندن میلیون ها سیاه پوست ربوده شده شهره ‏ی بی ‏تردید تاریخ است سرخ پوستان سراسر قاره ‏ی آمریکا توسط اروپائیان به ویژه انگلیسی ‏ها و اسپانیایی‏ ها و آمریکایی شده‏ ها در جهان با گسترده‏ ترین پاک سازی‏ های نژادی منهدم شدند. به قول استووارد، روشنفکر سراسر غرب‏ گرای لیبرال، این مرتدان نژاد سفید بودند که در میان فلاکت زدگان زمین سطح توقعات بالاتر را القا می‏ کردند و آنان را به خواست رهایی می ‏کشاندند؛ این مرتدان، یعنی به ویژه انقلابی ‏های اکتبر و پیروان بعدی آنان. اشاره کنم که در ایران جنبش ملی کردن نفت به رهبری دکتر مصدق نیز مستقیم و نامستقیم از انقلاب اکتبر و روح آزادی خواهی رادیکال مایه گرفت.

فاشیسم و نازیسم با نکبت ضدبشری‏ ای که داشتند آنان بیش از ۶۰ میلیون نفر را در جریان جنگ جهانی دوم به کشتن داده و قوم کشی ضد یهود و غیر آریایی به راه انداختند. این مکتب در واقع و از جمله واکنشی بود به پیش رفت رقبای سرمایه داری و گسترش جنبش نجات بخش کمونیست ‏ها پس از انقلاب روسیه، در کشورهایی که دیر بر سر سفره‏ های استعمار رسیده بودند و طمع خود را هم در کشورگشایی و هم در کینه توزی با کمونیسم تعبیر می ‏کردند. آنچه با قربانی دادن ۲۰ میلیون نفر انسان رزمنده و فداکار و جان بر کف توانست جلو‏ی ویرانگری فاشیسم و نازیسم را بگیرد در واقع اتحاد شوروی، یعنی فرزند انقلاب اکتبر بود. مقاومت شوروی تحت رهبری استالین و دولت شوروی، همان که ضد کمونیست ‏ها نارسایی ‏ها و اشتباه ‏ها و خشونت‏ های آنها را دستمایه ‏ی مجوز سرکوب سوسیالیست‏ ها، کارگران و آزادی خواهان استقلال طلب کرده‏ اند، شکل گرفت و پیروز شد.

مقاومت‏ های پارتیزانی در اروپا، به ویژه فرانسه و یوگسلاوی؛ علیه فاشیسم در زمان جنگ دوم و جنبش ‏های آزادی ‏خواهی اسپانیا و آمریکای لاتین پیش از جنگ در واقع محتوایی داشتند که اساساً و جداً از آبشخور انقلاب اکتبر مایه می‏گرفت.

کیست که نداند مارکسیست‏ ها برای سالیان طولانی از اصلی‏ ترین مبارزان و مدافعان صلح خواهی، عدالت اجتماعی، برابری جنسیتی، حقوق قومیت‏ ها و ملیت ‏ها، محیط زیست، حق تشکل‏ ها و در رأس آن تشکل‏ ها و حقوق کارگری بوده ‏اند.

مبارزه برای کسب حقوق اجتماعی، رفاهی ، اقتصادی و ایمنی در برابر ستم کاری ‏های فی حد ذاته سیری ناپذیر سرمایه ‏داری در همه ‏ی جهان به پیشرفت ‏های مهمی دست یافته و سلطه ‏ی سرمایه داران را به عقب رانده است. در میان آنها به ویژه حقوق سندیکایی، بیمه ‏های اجتماعی برای بازنشستگی و بیکاری و از کار افتادگی و انسانی کردن ساعات کار و مرخصی‏ های استعلاجی و استحقاقی، با پشتوانه‏ ی انقلاب مارکسیستی اکتبر به حقوق ثبت شده‏ ی مردمی و کارگری تبدیل شده‏ اند. این‏ها همه نه مرحمتی بورژوازی که حاصل مبارزه ‏ی عمدتاً بر پایه ‏ی مارکسیسم و الهام گرفته از انقلاب اکتبر بوده است.

لغو امتیازهای استعماری و شبه استعماری، که حکومت تزاری بر کشورها و سرزمین‏ های همسایه تحمیل کرده بود، از سوی حکومت بعد از انقلاب، الهام بخش مبارزات ضداستعماری مردم جهان علیه امتیازهای انگلستان، فرانسه، هلند، پرتقال و اسپانیا شد. لغو این امتیازها از سوی لنین اعلام شد و ایران را نیز از یوغ این امتیازهای تزاری رهانید و سرآغاز مبارزه‏ ی ملی بر ضد استعمار انگلستان و جنبش ملی کردن نفت شد.
انقلاب‏ های رهایی بخش چین، کوبا، ویتنام، فلسطین و جنبش‏ های پارلمانتاریستی عدالت طلبان و آزادی خواهان ژرفاگر، جنبش‏ های سیاسی رادیکال آمریکای لاتین، احزاب کمونیست، سوسیالیست و کارگری سراسر جهان، جنبش ‏های ضدامپریالیستی در جهان تحت سلطه- و در خاور میانه که تا کنون ادامه دارد – راه ‏های نوینی را می ‏جویند، اما همگی در تجربه‏ ی اکتبر راه جویی کرده و به شکل‏ های مختلف بدان تکیه دارند.

باری اگر در عصر روشنفکری، انسان پس از دوره ‏ی تاریکی و تباهی و رکود دوباره کشف شد، اما از طریق لیبرالیسم اقتصادی مجدداً به زنجیر بسته شد. ولی با انقلاب اکتبر پیام مارکس برای پاره کردن زنجیرها تحقق یافت و انسان طراز نوین تحول خواه و انقلابی از نو کشف شد، انسانیت انکشاف یافت و انسان با ماهیت انسانیش علیه هر گونه تبعیض جمعیتی، طبقاتی، خانوادگی، اجتماعی، قومی و سیاسی بپا خاست که تاکنون ادامه یافته و بیدار مانده است. سوسیالیسم، آزادی و عدالت بر تارک تلاش‏ های انسانی، بر بستر تاریخ و ضرورت و بر بنیاد خرد و اراده ‏ی آدمیان مترقی نشسته است.

همه‏ ی این دستاوردهای دموکراتیک و عدالت جو، که فقط به جنبه ‏هایی از آن به اجمال اشاره کردم، از ثمره ‏های تکانه ‏های جهانی انقلاب اکتبر و رهبری رفیق ولادیمیر اولیانف لنین بود. و بر همین پایه است که امروز دیگر آزادی خواهی نمی ‏تواند جز با مبارزه علیه ستم و استثمار و بی ‏عدالتی خود را محقق کند و با اراده و خرد و مبتنی بر تحلیل شرایط و تضادهای اجتماعی، علیه همه ‏ی انواع خودکامگی، به کار افتد. سعی بی‏ عملان، اصلاح گرایان تسلیم طلب و لیبرال منش ‏ها برای بزرگ نمایی برخی اشتباه ‏ها و خلاف کاری‏ ها یا اشتباه‏ های گریزناپذیر، منزه طلبی مطلق و بی‏ عملانه در نگرش به انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، برچسب زدن ها به بلشویسم و ایلچ لنین بر مبنای اخلاق بورژوایی، ناشی از نادانی نسبت به تاریخ و زایش تاریخی انقلاب اکتبر و تردیدروایی بی ‏وقفه به سوسیالیسم است و در واقع دنباله و یادآور همان روش بورژوایی جدا کردن سیاست از اقتصاد، انقلاب از تاریخ تحول و آزادی از عدالت به شمار می‏ آید. گر چه قلم فرسایی‏ ها و تبلیغات رسانه ‏ای زرد ضد انقلابی سالها است ادامه دارد و چه بسیار موارد که به اختلال فکری و عملی نیز کمک کرده است اما بنا به تجربه ‏ی بشری و به گواهی تاریخ در اساس امری عبث و رسوا است. در ایران نیز این را دیده ‏ایم و در این روزها، به مناسبت صدمین سال پیروزی انقلاب اکتبر، بیشتر می ‏بینیم.

باری، انقلاب اکتبر، اندیشه ‏ی جاودانه و راه‏گشای مارکسیستی – لنینستی را به ارمغان آورد. این انقلاب ما را یار ابدی مردم و رفیق یکدیگر کرد. انقلاب اکتبر و رهبری لنین، چنان که اشتهار یافت، “خورشید را تکان داد”. هم رفقای جان باخته و در گذشته ‏ی ما و هم رفقای زنده و پرتلاش و امید بخشمان، بی ‏تردید، فرزندان برون آمده از این خورشیدند. گرامی باد طنین جهانی و ماندگار و راه گشای انقلاب اکتبر و جاودان باد نام و یاد انبوه شهیدان و تلاش‏گران تاریخ یک صد ساله و پیروز و پایدار باد مبارزه برای رهایی از همه‏ ی انواع سلطه و بی ‏عدالتی و خودکامگی.




چگونه می توان پيوند تئوری و پراتيك را برقرار نمود؟
آموزش از تجربه ی موفق سازمان انقلابی نويد!

دوره جدید: مقاله شماره: ۷۴ (۱۸ آبان ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

«صدای ديگری می خواند»!

 

زنده ياد احسان طبری در رساله ی “فن مبارزه ی اجتماعي” يافتن «تناسب ديالكتيكی ميان دو قطب متضاد و انتقال به موقع از يكی به ديگری را يكی از دشوارترين وظايف» حزب طبقه كارگر می داند. توضيحاتی در اين باره در ارتباط با شرايط كنونی ايران، وظيفه ی اين سطور است با اين اميد كه بتوان نمونه ای مشخص برای درك ژرف تر درسنامه آموزگار توده ای ها ارايه شود.

در نوشتار پيش نظر رفيق طبری را درباره ی جايگاه «تضاد و تناقضات»، توضيح داده شد. نشان داده شد كه با شناخت تضاد روز- عمده و اصلي- تاريخی در مرحله معين مورد بررسي، می توان به درك مرحله ی تاريخی فرازمندی جامعه دست يافت، و وظايف روز را به كمك برداشت ماترياليستی از تاريخ برای حل تضادها بيرون كشيد.

همين شيوه را می توان و بايد در بررسی نوشتارها و مقاله هايی به كار گرفت، كه شناخت ارزش علمی آن ها، و به سخنی ديگر،جايگاه آن ها در نبرد طبقاتی كارگران و مردم پراهميت است. نمونه ی نمونه وار مقاله ی “راه توده” كه به آن پرداخته شد كه در آن انواع “تضاد”ها ذكر شده است، همان طور كه نشان داده شد، برای درك شرايط مشخص حاكم بر ايران و وظايف روز كمكی همه جانبه، و به ويژه از ديدگاه ماركسيستي- توده ای نيست. ما با همين وضع در اغلب نوشتارها توسط جريان های انحرافی ديگر كه خود را توده ای می نامند، ولی همچنين نزد مخالفان حزب توده ايران از قبيل عليجانی ها، وثيق ها و ديگران روبرو هستيم. نظرات مهندس بهزاد نبوی كه به آن در مقاله “ذهنگرايی مهندس نبوی مستدل نيست” پرداخته شد، نمونه ای ديگر از ناتوانی برای شناخت وضع مشخص و راه خروج از آن است.

 

اكنون به بررسی اين پرسش بپردازيم كه چرا پيوند ميان تئوری و پراتيك، ميان نظر و كاركرد پراهميت است؟ و تناسب ديالكتيكی كه طبری از آن سخن می گويد، به چه معناست و چگونه می توان به آن دست يافت؟

 

ماركس- انگلس در “ايدئولوژی آلماني” درباره ی كمونيسم می گويند: «كمونيسم يك وضع تعريف شده نيست كه بايد واقعيت را با آن منطبق ساخت»!  همين مضمون را لنين پس از پيروزی انقلاب اكتبر بيان می كند. هنگامی كه او خود را در برابر شرايطی می يابد كه بايد از درون آن به جستجوی راه برپايی “سوسياليسم” بپردازد كه بنا به تعريف ماركس- انگلس بايد روزی گفته شود: “اين است كمونيسم!”، چگونه عمل می كند؟

لنين وضع را چنين برمی شمرد: «هيچ كتابی وجود ندارد كه در آن از “سرمايه داری دولتي” سخنی به ميان آمده باشد .. بايد از وابستگی به كتاب ها گذر كرد!» (١).

اين گذر همان يافتن «ديالكتيك» مورد نظر طبری است كه به معنای گذار به عملِ مبتنی بر تئوری است. عملی كه بايد «استراتژی و تاكتيك» و «عمده و غيرعمده» را در لحظه ی تاريخی مورد توجه قرار دهد.

حزب توده ايران در مبارزه ی ٧٦ ساله ی خود مصافت طولانی ای را در اين پراتيك كوبيده و برای عملِ موفقيت آميز توده ای ها در شرايط كنونی ايران هموار ساخته است. ارايه ی تعريف ملي- دمكراتيك برای مرحله انقلاب و فرازمندی جامعه ی ايرانی كه نتيجه گيری از سرشت انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ماست، در اين زمينه نقش تعيين كننده داراست كه به هيچ وجه نبايد از مد نظر دور داشت.

عدول از اين تعريف در تحليل، در پراتيك و روشنگری كتبی و شفاهی می تواند فاجعه آفرين باشد. اما پيش از آن كه اين رشته ی فكر را دنبال كنيم و اهميت آن را برای تجهيز زحمتكشان و همه ی مردم ميهن ما در شرايط كنونی نشان دهيم، ببينيم لنين چه تعريفی را برای گامی ارايه می دهد كه در برابر خود پس از انقلاب اكتبر ١٩١٧ می بيند و آن را با «گذار از كتاب ها» مشخص می سازد؟!

 

اسلوب لنين، پايبندی به تئوري، و توجه به كاركرد، به نتايج پراتيك است!  برای ايجاد رابطه ی ديالكتيكی ميان اين دو، لنين از «برنامه حداقل كارگري» صحبت می كند. در شرايط پس از انقلاب اكتبرمضمون «دمكراتيك و سوسياليستي» اين برنامه را او در عمل نشان می دهد. او در اكتبر ١٩١٧ و در بحث درباره ی اين ادعای بورژوازی كه گويا «طبقه ی كارگر قابليت برای گرداندن حاكميت را دارا نيست»، حل مساله ی «تقسيم مسكن» را برای خانواده های محروم و زير فشار، «دمكراسی انقلابي» می نامد. او خواستار « پايان دادن به وضع ممتاز ثروتمندان» شده و «اسكان دادن خانواده ای محروم و زير فشار و نيازمند» را در قصر و منازل ثروتمندان عين «دمكراسی انقلابي» ارزيابی می كند. (٢). گام ديگری كه او در ارتباط با وظيفه ی سوسياليستی بلشويك ها خاطرنشان می سازد، موضع او در بخش اقتصادی است كه در «تاريخ ١٩ اكتبر ١٩١٧»، و هنگام بررسی طرح برنامه جديد حزب آن را بيان می كند.

لنين برجسته می سازد كه «ما همه در اين امر توافق داريم كه ترس از گام گذاشتن برای برپايی سوسياليسم، بزرگ ترين بيچارگی و بزرگ ترين خيانت به منافع پرولتاريا است. ما همه بر سر اين نكته توافق داريم كه مهم ترين گام در اين جهت، اقداماتی بايد باشد مانند ملی كردن بانك ها و سنديكاها [سرمايه داران]. اين گام ها و گام های مشابهه ديگر را پشت سر بگذاريم، و آن وقت [با بررسی نتايج آن] درباره ی گام های بعدی بيانديشيم.» (٣).

 

زنده ياد جوانشير دو سوی «برنامه حداقل كارگري» را در “سيمای مردمی حزب توده ايران” با تكيه به اين موضع لنينی به طور همه جانبه توصيف و مضمون و سرشت آن را برپايه دو وظيفه ی دمكراتيك و سوسياليستی حزب برمی شمرد: «برنامه حداقل كارگری .. با آن كه شعارهای عام دمكراتيك [دارد] .. هرگز برنامه يك حزب و يا جريان بورژوائی و خرده بورژوائی [نيست]. برنامه حداقل كارگری برنامه ای بود [و هست] كه وظايف سوسياليستی و دمكراتيك را به طور گسست ناپذير  – آن طور كه لنين توصيه می كند – به هم پيوند می داد [می دهد] و جنبش دموكراتيك و ضد امپرياليستی عموم خلق را به جلو، به سوی نبرد با سرمايه داري، به سوی سمت گيری سوسياليستی هدايت می كرد [می كند]»!

همان طور كه بيان شد، حزب توده ايران ازجمله در ششمين كنگره ی خود در سال ١٣٩١ با درايت و هوشمندی خردمندانه اين گام را نيز طی كرده و راه را برای گام بعدی كه بايد امروز برداشت هموار نموده است. «پيوند» مبارزه ی دمكراتيك- صنفی و سياسي- طبقاتی كه مصوبه كنگره است، همان «ملی كردن بانك ها» است كه لنين به آن اشاره دارد كه زمينه انديشيدن بر روی «گام های بعدي» را ممكن می كند و آن ها را در دستور كار قرار می دهد!

انديشه ی لنين را بايد به معنای اسلوبی آن فهميد و درك كرد! بايد ديد كه در شرايط مشخص كنونی در ايران، كدام اقدام و كدام شعار چنين نقشی را ايفا می سازد؟

 

پيش از آن كه در اين رشته ی فكر، بررسی را ادامه دهيم، به نظر سودمند می رسد كه يك جنبه ی ديگر از انديشه ی لنينی را مورد توجه قرار دهيم كه مشخصه سياست حزب توده ايران است! اين سويه از خط مشی انقلابی حزب توده ايران «دفاع از منافع مردم» است كه در پيوند ميان «آزادی و عدالت اجتماعي» در نظر و برنامه ی حزب طبقه ی كارگر ايران متبلور می شود.

نكته ی پراهميتی كه در مقاله ی “سرهم بندی واژهء «چپ سنتي»، راهی برای گريز از واقعيت های انكارناپذير” در نامه مردم، ارگان مركزی حزب توده ايران برجسته می شود. (٤) در اين مقاله، »دفاع از “آزادی های دموكراتيك” و “عدالت خواهي” و پيوند ديالكتيكی اين دو مقوله» توصيف می شود. واقعيت سرشت مردمی حزب طبقه كارگر و دفاع آن از منافع مردم كه نظريه پرداز “اصلاح طلب”، رضا عليجانی نيز به آن معترف است، از زبان اين نظريه پرداز چنين ارايه می گردد: «”برای چپ سنتی مسئلهء عدالت (اقتصادي) اولويت نخست دارد.»

اين نظريه پرداز از طيف “چپِ” رنگارنگ نام كه از درك «رابطه ديالكتيكي» ميان اين دو مقوله ناتوان است، حزب طبقه كارگر ايران را متهم می سازد كه اين حزب كه برای رشد عدالت اجتماعی نسبی امروز و اكنون به نفع زحمتكشان و مردم، به سود «خانواده های محروم و زير فشار و نيازمند» (لنين) پای می فشارد، گويا به مساله “آزادي” بی توجه است! او از ناتوانی خود برای درك رابطه اين دو مقوله به اين نتيجه گيری اراده گرايانه و «مهمل»گونه (لنين) می رسد، بگويد و تراوش انديشه ی در سطح غلطيده ی خود را سياه روی سفيد چنين بنويسد: «بدين ترتيب [!در نظر «چپ سنتي»] دموكراسي، آزادی و حقوق بشر به طور محسوسی در رتبه های پايين تری [؟!] قرار می گيرد.»

مفهوم «دمكراسي، آزادی و حقوق بشر» كه نئوليبرال ها و طيف “چپ” رنگارنگ نام اكنون خود را نماينده دفاع از آن می نمايد، پيامد مسنقيم «پيروزی انقلاب اكتبر ١٩١٧ در روسيه» است. اين تز را فيلسوف ماركسيست ايتاليايی در مقاله ای اخير خود در ارتباط با صدمين سالگرد پيروزی انقلاب اكتبر مستدل می سازد. به اين نكته به طور مجزا پرداخته خواهد شد و نشان داده خواهد شد، كه «افسانه ی دمكراسی غربی .. حقوق عام سياسی آن، بدون انقلاب اكتبر هيچ گاه به واقعيت تبديل نمی شد»! لوزورده در مقاله ی خود اين واقعيت را با بررسی سه تبعيض وحشتناكِ تاريخی عليه زنان، عليه افراد بدون مالكيت و عليه بردگان افريقايی تبار در ايالات متحده آمريكا نشان می دهد.

آزادی به مثابه «حقوق عام سياسي» كه به پرچم انقلاب بزرگ فرانسه در پايان قرن هيجدهم بدل شد، اهرم پرتوان نبرد برای تحقق بخشيدن به “عدالت اجتماعي” است. شعار برقراری “برابري” در انقلاب كبير فرانسه هيچ مفهوم ديگری ندارد، جز برپايی عدالت اجتماعی در جامعه. عليجانی ها كه شناخت و دركی از اين رابطه ی تاريخی ندارند، عجيب هم نيست كه برداشت ديالكتيكی حزب توده ايران را به طور مكانيكی به “اول” و “دوم” تقسيم كنند. اين شيوه، نمونه ی نمونه واری است برای اسلوب “منطق” صوری كه تنها ظاهر پديده ها را می بينيد و گرفتار نظاره گری سطح پديده است، گرفتار نظاره گری “ژورناليستي” است، و آگاهانه و يا ناآگاهانه در خدمت حفظ شرايط موجود باقی می ماند!

 

لنين در تداوم مواضع ماركس- انگلس در مانيفست كمونيستي، موضع در كنار مردم بودن، «در مبارزهء آنان برای احراز برابری حقوق» شركت كردن و .. را ويژگی حزب طبقه كارگر می داند كه در “سيمای مردمی حزب توده ايران” با بيان زنده ياد جوانشير در بخش «پيوند حزب با توده ها» چنين ترسيم می شود:«يكی از مهم ترين مشخصات حزب طراز نوين طبقه كارگر پيوند آنست با توده ها». اين مشخصه حزب توده ايران را او نشان «جدا كردن» حزب طبقه كارگر «از انواع محافل روشنفكری جدا از توده ها، از انواع احزاب سازشكار .. و از انواع گروه های توطئه گر [می نامد كه] به آن [حزب توده ايران] خصلت خلقی می دهد»!

رابطه ديالكتيكی ميان “آزادی و عدالت اجتماعي” كه در مصوبه ديگر ششمين كنگره ی حزب توده ايران تثبيت شده است، محكی ذهنی و اراده گرايانه به منظور «جدايي» حزب طبقه كارگر از ديگر جريان ها نيست. نمونه ای است برای شناخت محك “عيني”- ماترياليستی برای درك ريشه ی علّی «جدايي»!

نمونه ی وقايع در يونان سه سال پيش و كاتالونيای امروز، تفاوت سرشت “عيني” شركت «در مبارزه» مردم و خلق ها و زحمتكشان را در نظر حزب توده ايران نشان می دهد و تفاوت آن را با سرشت “ذهني” و ارداه گرايانه ی نزد جريان های بورژوازی و خرده بورژوازی می شناساند. جريان هايی كه از منافع خرد گروه ها دفاع می كنند.

در يونان چند سال پيش، رئيس حزب سيريزا، …، همانند هم تای امروزی آن در كاتالونيا، آنجا هنگام مبارزه عليه برنامه “رياضت اقتصادي” ديكته شده ی توسط اتحاديه اروپا، و اينجا هنگام گويا دفاع از منافع “ملي” كاتالونيايی ها، جدايی از توده ها را به نمايش می گذارد. “نمايندگان” بورژوازی “دمكرات” به راحتی از واقعيت حضور مردم و رای آن ها در صحنه ی مبارزه گذشتند و دل به “مذاكره برای استحاله” حاكمان بستند.

 

برای جلب نيروهای صادق در ميان بورژوازی و خرده بورژوازی در مبارزه امروز مردم ايران نيز ايجاد «ديالكتيك ميان مقوله ی آزادی و عدالت اجتماعي» توسط حزب توده ايران تعيين كننده است. شناختِ حتی المقدور دقيق و عينی اين ديالكتيك كه طبری آن را امری «دشوار» ارزيابی می كند، بنا به گفته ی لنين، می تواند تنها از طريق پيوند ميان تئوری و پراتيك ممكن گردد. همان طور كه بيان شد، تعيين «تضاد و تناقضات» در لحظه كنونی در ايران، ستاره ی راهنما برای به ثمر رساند اين وظيفه ی «دشوار» است.

بدون ترديد ارايه راه حلی انقلابي، يعنی راه حلی كه در ارتباط و «در پيوند با مبارزه ی مردم» است، راهگشای اين «دشواري» است. به سخنی ديگر اين اسلوب شناخت ديالكتيكی را ممكن می سازد كه حل دو «تضاد» روز و اصلی جامعه ايرانی را به دنبال دارد. باز هم به سخنی ديگر با همين معنا، ديالكتيكی است كه تضاد ميان مردم و ديكتاتوری – شكل – و تضاد ميان مردم با اقتصاد سياسی نئوليبرال – مضمون تضاد- را “حل” می كند، همان طور كه در مقاله ی پيش گفته ی نامه مردم، ارگان مركزی حزب توده ايران در بحث با عليجانی مطرح و برجسته می شود.

اين ديالكتيك همزمان قادر است «تناقضي» را در جامعه ی ايرانی بر طرف سازد كه حاكميت نظام سرمايه داری و شكل اِعمال سلطه ديكتاتوری آن قادر به برطرف ساختن آن همانقدر نيست، كه تصورات و پندار ممكن بودن استحاله پذيری رژيم نزد “اصلاح طلبان” نمی تواند آن را “حل” كند!

تنها اسلوب يافتن «ديالكتيك دشوار»ی كه تلفيق تئوری علمی و پراتيك انقلابی در تجربه طولانی مبارزاتی حزب توده ايران پرچم آن را به دوش می كشد، می تواند اين وظيفه «دشوار» را به ثمر و سرانجام برساند. سخن لنين شفاف و صريح است: «ما همه در اين امر توافق داريم كه ترس از گام گذاشتن برای برپايی سوسياليسم، بزرگ ترين بيچارگی و بزرگ ترين خيانت به منافع پرولتاريا است. ما همه بر سر اين نكته توافق داريم كه مهم ترين گام در اين جهت، اقداماتی بايد باشد مانند ملی كردن بانك ها و سنديكاها [سرمايه داران]. اين گام ها و گام های مشابهه ديگر را پشت سر بگذاريم، و آن وقت [با بررسی نتايج آن] درباره ی گام های بعدی بيانديشيم.»

 

با چنين پرچمی در دست، می تواند حزب طبقه كارگر ايران، گرچه گردانی كوچك را تشكيل می دهد، به نقش تعيين كننده در مرحله ی انقلاب ملي- دمكراتيك دست يابد. تجربه سازمان انقلابی “نويد” در سال های ميانی ٥٠ در ميهن ما اين برداشت را مورد تاييد قرار می دهد. اين مبارزه، نشان موفقيت پيوند سياست حزب توده ايران با مبارزه ی سازمان انقلابی “نويد” و جانفشانی هشيارانه ی رهبران زنده ياد آن، رفيق عزيز رحمان هاتفی و ديگران است برای يافتن «ديالكتيك انديشه و عمل، ديالكتيك تئوری و پراتيك» مورد نظر رفيق طبري. موفقيتی كه بازتوليد آن امروز نيز با همين اسلوب ممكن می گردد.

موفقيت مواضع اعلام شده در نويد در آن سال ها كه با رشد توفانی تيراژ آن به واقعيتی ماترياليستی در تاريخ مبارزات حزب طبقه كارگر ايران تبديل شد، نشان می دهد كه اسلوب پيوند ميان تئوری و پراتيك، شيوه ای ذهنی و چپ گرايانه نيست، بلكه شيوه ای عينی و تنها اسلوب برای خروج از بن بستی است كه جنبش انقلابی در ايران در شرايط كنونی به آن نياز دارد.

بايد جايگزين اقتصاد سياسی مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب، يعنی جايگزين مبارزه برای احيای دستاوردهای مردمي- دمكراتيك و ملي- ضد امپرياليستی انقلاب بهمن را به اهرم پرتوان برای حل «تضاد و تناقضات» حاكم، به اهرم پرتوان برای جلب متحدادن نزديك و دور طبقه كارگر، و مهم تر از آن، به اهرم پرتوان تجهيز و سازماندهی مبارزه و جانفشانی زحمتكشان و ديگر نيروهای ملی و ميهن دوست تبديل كرد و به كار گرفت.

نوك نيزه ی مبارزه مردم در شرايط كنوني، مبارزه ی زندانيان سياسی است كه به عالی ترين شكل و بالاترين كيفيت دست يافته است: “قطره قطره مردن!” (سياوش كسرايي)

در ابرازنظری رفيق عزيزی بيان اين مواضع را “چپ روانه” ارزيابی نمود. بيان آن را اما در شرايط كنونی كه “راست روي” بالا دست دارد و همه گير شده است، «سودمند و حتی ضروري» دانست.

مبارزه ی جانفشانه ی زحمتكشان گرسنه در ايران كه پشت آن ها زير ضربه شلاق ارتجاع خونين است، و تظاهرات و اعتصاب های آن ها با سركوب خشن داعش گونه روبرو می شود، و همچنين اعتصاب های غذای فعالين آن ها كه تا مرز مرگ ادامه می يابد و انواع ديگر اين مبارزات عليه سلطه ی بلامنازع امنيتي- قضايی ارتجاع حاكم در ايران، اجازه می دهد، مضمون تراژيك سخنان پيش گفته لنين برای درك اهميت اسلوب نهفته در آن بهتر درك شود.

تراژدی خود سوزی آخوند بودائيست در ويتنام در سال های ٦٠ قرن پيش و تراژدی خودسوزی زحمتكش دست فروش در تونس در چند سال پيش، شايد “چپ روانه” بنمايد. با توجه به اسلوب لنينی برشمرده شده، تنها «تكانه» برای گذار از مرحله ی مبارزات اتفاقی و محدود به وسيع و توده ای است، همان طور كه طبری در “نوشته های فلسفی و اجتماعی (جلد اول) در مبارزه ميان «نيروی نو وكهن» برمی شمرد.

به اصطلاح “چپ روي” و خشونت ظاهری در سخنان لنين را بايد به مثابه اهرم قابل شناخت ساختن اسلوبی فهميد كه برای گذار از مرحله مبارزه به مرحله ديگر ضروری است. بايد آن را تبلور ديالكتيك “تاريخي- ضروري” فهميد!

لنين مطرح نساختن وظيفه ی سوسياليستی حزب، «ترس از گام گذاشتن برای برپايی سوسياليسم را بزرگ ترين بيچارگی و بزرگ ترين خيانت به منافع پرولتاريا» می داند. آيا “قطره قطره مردن” مبارزان در ايران، آيا خود سوزی ها در ويتنام، در تونس، و … نيز چنين مضمونی ندارد؟

تراژدی نهفته در سخنان لنين و در مبارزه های برشمرده شده، يك جهش كوانتونی است برای تبديل مبارزه ی اتفاقی به وسيع، مبارزه ی سازمان داده نشده به سازمان يافته، تجهيز نشده و به تجهيز شده، برای جلب متحدادن نزديك و دور، برای بر طرف ساختن دودلی نزد متحدان سرگردان و …!

اين تصور كه نبرد اتفاقی كارگران برای بهبود شرايط زندگی در طول زمان و به طور خود بخودی به نبرد كليت جامعه برای دستيابی به حقوق دمكراتيك بدل خواهد شد، به واقعيت تناسب قوا در جامعه ميان حاكمان و محكومان بی توجه است. چنين پنداشتي، نهايتاً باور به استحاله پذيری شرايط دارد، زيرا روند “خود بخودي” را در ايران كنونی مطلق می سازد، زيرا ديالكتيك اشكال مبارزه ی اصلاحي- انقلابی را نفی می كند!

اين پنداشت كه تصور می كند كه نبرد اتفاقی به نبرد كليت جامعه عليه ديكتاتوری از اين طريق بدل خواهد شد كه  اتفاق ها “روزي” پيوند خواهند يافت و آن را «بايای تاريخ» (اط) بنامد، نه تنها مضمون سخن آموزگار توده ای ها را درك نكرده است، بلكه مبارزه را از محتوای آگاهانه- ماترياليستی آن تخليه می كند.

برای گذار مبارزه از شكل اتفاقی به موج خروشان و يك پارچه، برای تغيير تناسب قوا در شرايط كنوني، برای آن كه امـكان تحقق «بايای تاريخ» به واقعيت تبديل گردد، مبارزه نياز به شعار و برنامه ای دارد كه حل تضاد روز- دمكراتيك را با سلطه ی ديكتاتوری برای توده های مبارزه همان قدر ملموس سازد، كه حل تضاد با شرايط اقتصادی حاكم را به آن ها نشان دهد.

احتمالاً ابرازنظر كننده با نام مستعار “ناظر” كه در دفاع از “راه توده” نوشت (٥)، سخنان پيش را «فلسفه بافي» می نامد. اما درعين حال می توان آن را كوششی برای درك «ديالكتيك مشخصي»ی ارزيابی نمود كه كمك است برای حل «وضع دشوار» مورد نظر احسان طبري!

رفيق عزيز سيامك كه مشغول به به سرانجام رساند كاری بزرگ است نيز پس از پايان كار، گفتنی در اين زمينه بسيار دارد.

 

شاعر و آوازخوان انقلابی ائوروگوئه، دانيل ويگليتي، دوشنبه گذشته (٣٠ اكتبر ٢٠١٧) به ابديت پيوست و جاودانی شد. او در شعری با عنوان “در پس صدای من”، طنين صدای ديگر را می شنود كه «می خواند»!

مضمون «وحی زميني» كه زنده ياد طبری در شعر زنده ياد سياوش كسرايی می شنود، شنيد طنين صدای ديگر است كه «می خواند»: «بنويس! .. اينك شعری گستاخ، شعری مهاجم، شعر دگرگون كنند، شعری چون رستاخيز .. بنويس!» و دانيل ويگليتی می نويسد:

 

در پس صدای من،

بشنو، بشنو،

صدای ديگر می خواند …

آن ها می گويند كه در صدای تو، در نگاه تو، در سخن تو زنده اند …

 

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4471

———-

١-  كليات، جلد ٣٣، ص ٢٦٤ – به نقل از ولاديميرو جياچي، “سرمايه داری دولتی لنين”، جهان جوان ١ نوامبر ٢٠١٧

٢-  “دولت، كارگران و آشپز” جهان جوان ٢١ اكتبر ٢٠١٧

٣-  از مرزها عبور كنيم، جهان جوان اول نوامبر ٢٠١٧

٤- نامه مردم  شماره ١٠٣٧، ٨ آبان ١٣٩٦

٥- نگاه شود به مقاله ی آیا انشعاب در حزب طبقه کارگر مجاز است؟ شماره ٩٦/٦٥، مهرماه ٩٦ https://tudehiha.org/fa/4313




درس هايی از وقايع كاتالونيا برای شرايط ايران!
كدام «تضاد»، كدام «تناقضات»؟!

دوره جدید: مقاله شماره: ۷۳ (۱۵ آبان ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

وظيفه سطور زير بررسی همه جانبه از وضع در كاتالونيا نيست. انگيزه ی نگارش، كوشش برای درك علت تاكيد زنده ياد رفيق احسان طبری است به اهميت توجه به «تضاد» در نبردهای اجتماعی و تشخيص «عمده از غيرعمده» در آن.

آموزگار توده ای ها «تكيه بر تضاد، افشاء تناقضات» را در رساله ی “سخنی چند دربارهء فن مبارزهء اجتماعي” برجسته می سازد كه اين هفته به نقل از سايت فرقه دمكرات آذربايجان در نويدنو بازانتشار يافت و باری ديگر خواندم و لذت بردم. تشكر از هر دو نشريه ی توده اي.

ناگفته نماند كه اهميت بازانتشار درسنامه ها، تنها آموختنِ سيستماتيك انديشه ی ماركسيستي- توده ای نيست كه وظيفه ای انكارناپذير برای هر توده ای است. تنها شكل زنده نگاه داشتن انديشه و نام آموزگاران توده ای ها نيست كه امتيازی است كه همه احزاب كارگری در جهان از آن متاسفانه برخوردار نيستند (١).

اهميت بازانتشار نوشتارهای كلاسيك و درسنامه ها در شرايط كنونی برای نسل جديد در مبارزه ی اجتماعي، ايجاد ارتباط و پل انديشه ميان اين آثار و وقايع جاری در نبرد اجتماعی است. انتقال ديالكتيك ماترياليستی به شرايط مشخص است. كوشش برای قابل درك ساختن “ديالكتيك مشخصِ” وقايع روز است به كمك اين آثار.

ايجاد اين پل و ترسيم رابطه ميان ديالكتيك ماركسيستی و واقعيت امروز، آن وظيفه ای است كه زنده ياد طبری ضرورت آن را در “واژه ای چند از نگارنده” در پيشگفتار بر جلد اول “نوشته های فلسفی و اجتماعي” خاطر نشان می سازد. طبری با متانت و درعين حال با غرور از «مجموعهء ياداشت ها و نوشته های موجز و فشردهء فلسفی و اجتماعي» سخن می گويد كه «طی ده سال اخير (١٩٦٦-١٩٥٦) نگاشته ام. .. [كه] به گمان وي، .. تازگی هايی از جهت طرح يا احتجاج دارد و سزاوار توجه تئوريك است ..». اين مقدمه از سخن طبری از اين رو نقل شد، تا مفهوم سخن سطور بعدی او بتواند درك شود: «ضرورت كوشش برای اجتهاد در مسائل تئوری عمومی ماركسيستي- لنينيستی انكار ناپذير است و تئوری از هر سخنِ الكنی در اين زمنيه می تواند غنی تر شود. ..».

 

وقايع كاتالونيا كه تاريخی بيش از يك هزاره دارد، چيزی نيست، جز تضاد ميان خلق كوچك و بزرگ در يك سرزمين واحد. زنده ياد طبری در رساله ی پيش گفته، تضاد ميان قوم ها و ملت ها را در شرايط معيني، تضاد اصلی و «عمده» ارزيابی می كند. بيش از هفتصد سال، تضاد ميان خلق ايرلند و سلطه ی بريتانيا كه تضاد ميان سلطه فئودالی بر سرزمين ايرلندی ها بود، به تضاد ملی نيز تبديل شد، زيرا تا قرن هجدهم، اين خلق از مالكيت عمومی بر زمين دفاع و عليه تحميل مالكيت فئودالی بر زمين بر خود مقاومت نمود. در ايران نيز با ما با “تضاد ملي” آشنا هستيم.

در جريان تدارك جنگ های صليبی در قريب به هزار سال پيش، پاپ اعظم كاتوليك در رم از پادشاه كاتالونيا، اليزابت (؟) خواست، به جای شركت در اين جنگ ها، نيروی خود را برای دفع اعراب كه ديگر شهر مادريد (محل پر آب) را هم پايه ريخته بودند، به كار گيرد. موفقيت كاتالونياها در آن دوران، و برپايی جمهوری كاتالونيا در دهه سی قرن پيش كه با كودتای خونين فرانكو پايان يافت، زخم هايی كهنه و نو را برای تاريخ اين خلق تشكيل می دهد. اشاره به اين تاريخچه، با هدف بررسی و نظردهی درباره ی وقايع جاری در آنجا نيست. برای چنين ابرازنظري، مطالعه كافی و همه جانبه از وقايع كنونی ندارم. زنده ياد منوچهر بهزادي، در ديدارهای چند روزه در ليپزيك، به طور قطع گزارشی دقيق و ارزيابی ای همه جانيه در اين باره ارايه می كرد، همان طور كه به همه ی پرسش ها پاسخی اين چنانی می داد! يادش گرامی باد!

 

باوجود آن چه گفته شد، يك نكته را در تضاد ميان خلق كوچك و بزرگ در يك سرزمين می توان در وقايع كاتالونيا برجسته نمود كه پلی نيز است برای درك شرايط در ايران. اين نكته را زنده ياد طبری در همين رساله نيز برجسته می سازد. مساله، توجه به شرايط «جهاني- منطقه و محلي» وارتباط ميان آن ها است. بدون توجه به اين جنبه از «فن مبارزه اجتماعي»، انديشه نازا و كاركرد معلول از كار در می آيد. مطلب را بشكافيم:

 

وقايع كاتالونيا در چه شرايط تاريخی در اروپا پيش آمده است؟‌ در شرايطی كه يك جنگ اقتصادی چهل ساله، اروپا را در ظاهری “متحد”، به بخش مركزی و پيرامونی تقسيم نموده است! اين جنگ اقتصادی ميان سرمايه مالی كه سلطه ی مافيايی و سرطانی خود را تا مغز استخوان انسان و خلق ها فرو می كند و به پيش می برد تا همه نيرو و توان آن ها را بمكد، برايشان فقر و محروميت را ارزانی دارد، تنها ابزار حاكميت و سلطه ی سرمايه مالی امپرياليسم آلمان نيست كه توانسته به هدفی كه در دو جنگ جهانی دست نيافت، اكنون و به كمك اين جنگ اقتصادی دست يابد.

 

همين ابزار سلطه گری را می خواهد آن بخش از اسپانيا كه جمعيتی قريب به يك ششم كل اسپانيا دارد، ولی قريب به بيست درصد اقتصاد كل اسپانيا در آن متمركز شده است عليه بخش ديگر نيز به دست آرد! وقايع ناشی از اين «تضاد» ميان اقتصاد سياسی نئوليبرال و منافع مردم اسپانيا است كه به آن از طرف كاتالونياها لباسی از “ملی گرايي” پوشانده شده است كه از تاريخچه ای شايان توجه نيز برخوردار است!

اين «تضاد» در شرايط كنونی راه حل “ملي” ندارد كه اكنون آقای “راخو” و شاه اسپانيا برای آن سينه به تنور می چسابند! راه حل آن پايان بخشيدن به سياست تهاجمی اقتصاد سياسی نئوليبرال است كه تنها با گذار از نظام سرمايه داری ازجمله برای خلق های اسپانيا، از راه حلی ترقی خواهانه برخوردار خواهد شد!

درك اين نكته كه راه حل وضع اسپانيا برای خلق های آن، راه حلی “ملي” نيست، بلكه ترقی خواهانه است، به سخنی ديگر، راه حل برخوردها كه نمونه ی سركوبگرانه آن تنها در دوران فرانكو تجربه نشد، بلكه پليس ارسال شده توسط “راخو” و “شاه اسپانيا” نيز آن را دو هفته پيش به نمايش گذاشتند، از اين رو راه حلی ترقی خواهانه نيست، زيرا در راستای رشد جامعه اسپانيايی در روند “ماترياليسم تاريخي” قرار ندارد.

پايان بخشيدن به استثمار و سركوب و فقر نئوليبرال در اين كشور، چنين جهت گيری ترقی خواهانه است. از اين رو مبارزه برای گذار از نظم سرمايه دارانه كنوني، داشتن برنامه – ب – برای نيروهای ترقی خواه برای رشد نسبی “عدالت اجتماعي”، چنين جهت گيری ترقی خواهانه را تشكيل می دهد!

هنگامی كه رفيق احسان طبری در رساله پيش گفته از  «استراتژی و تاكتيك در فن مبارزه ی اجتماعي» سخن می راند، از ديدگاه انديشه ی ماركسيستي- توده اي، چنين استراتژی و تاكتيك را مورد نظر دارد و آن را «مبارزه ی ترقی خواهانه» می نامد و در برابر سياست «مبارزه ی ارتجاعي» قرار می دهد!

بحران حاكم بر اتحاديه اروپا، ازجمله ميان منافع هسته ی مركزی امپرياليستی آن و كشورهای پيرامونی زير فشار سلطه ی سرمايه مالی گروه نخست، درعين حال نشان بحران عمومی نظام حاكم در اين اتحاديه نيز است! نشان تعميق «تضاد اصلي» ميان كار و سرمايه در اين اتحاديه و در جهان زير سلطه سرمايه مالی امپرياليستی است!

وقايع در كردستان عراق نيز در سطحی ديگر، جز اين نيست. هدف بارزانی در عراق، يا هدفی كه بخش هايی از مبارزان كرد در سوريه دنبال می كنند، جايگزين ساختن “تضاد” غيرواقعی “ملي”، به جای «تضاد ترقی خواهانه» اجتماعی در راستای فرازمندی جامعه از بلندای انديشه ی “ماترياليسم تاريخي” است.

 

توجه ی نادرست و «عمده» ساختن “تضاد”ی كه از درون جريان روند “ماترياليسم تاريخي” در مبارزه ی اجتماعی قابل درك نيست، با اين خطر روبروست كه به ابزار «مبارزه ی ارتجاعي» بدل شود كه طبری در اين رساله برجسته می سازد.

 

«عمده ساختن» “تضاد”ی كه نمی توان آن را از درون جريان روند “ماترياليسم تاريخي” توضيح داد و ريشه علّی و كاركردی آن را قابل شناخت ساخت، نه تنها نزد بارزانی كه عنصری افشا شده است، بلكه همچنين نزد كردهای سوريه كه در نبرد عليه داعش با موفقيت های شايان توجهی روبرو شده اند و تغييرات شايان دقت اقتصادي- اجتماعی را در “كوبانه” و ديگر بخش های آزاد شده ايجاد كرده اند، هشدار دهند است.

اين مبارزه از اين رو با خطر تبديل شدن به «مبارزه ی ارتجاعي» روبروست، زيرا در جهت ايجاد وابستگی به امپرياليسم آمريكا و منافع آن جريان دارد. اين وابستگی نمی تواند با برداشت ماركسيستي- توده ای از “ماترياليسم تاريخي” توجيه گردد.

 

از آنچه بيان شد، در ارتباط با شرايط ايران دو نتيجه گيری ممكن است!

١- مساله ی ملی را در ايران بايد در چارچوب ايرانی آزاد و مستقل و ترقی خواهانه كه در آن حقوق ملی همه خلق ها تضمين شده و به طور عملی پابرجا و موثر است، حل نمود. انقلاب ملي- دمكراتيك بزرگ بهمن مردم ميهن ما، شرايط چنين حل ترقی خواهانه ی مساله ملی را در ايران ايجادساخته است. پيروزی ارتجاع و ضد انقلاب مانع تحقق آن است كه دفع آن دستور روز در برابر خلق های ايران است و بايد برطرف گردد.

پيشنهاد عبداله اوچالان در كتاب “وارثان گيلگامش” ايجاد جمهوری فدراتيو دمكراتيك است كه در آن، حق ملی خلق كرد كه هر كشوری كه در آن ساكن است، تامين گردد. او پيشنهاد خود را با واقعيت تاريخی كه خلق كرد نتوانسته است در طول تاريخ وحدت قبايل را ميان خود ايجاد سازد مستدل می سازد. به نظر او شرايط جهانی و منطقه ايجاد اين وحدت را امروز ممكن نمی سازد.

٢- از همه ی آن چه كه بيان شد، چه آموزشی می توان برای شرايط سلطه ی رژيم ديكتاتوری ولايی در ايران دريافت؟ ديكتاتوری ای كه ابزار حاكميت نظام سرمايه داری وابسته به اقتصاد امپرياليستی است؟

 

در واقع همه ی آن چه بيان شد مقدمه ای است، برای بحث و بررسی ای كه بايد در سطور زير مطرح گردد. به اين منظور می خواهم از “راه توده” كمك بگيريم كه در مقاله ی “جايگاه ضعيف ايران در سياست نوين آمريكا” (شماره ٦٢١)، نمونه ی نمونه وار يك ارزيابی غير ماركسيستی را ارايه می دهد كه به كمك آن می توان سياست درست ماركسيستي- توده ای را با شفافی شناخت و درك كرد.

در صفحه اول اين مقاله، تز «تغيير اولويت های دولت آمريكا .. در رابطه با ايران»  مطرح می شود. تغييری كه در مقاله به طور مستقل و مستقيم مستدل نمی گردد، بلكه آن را ناشی از تغيير «عمده بودن خطر روسيه» اعلام می شود. تغييری كه گويا هدف آن جلب روسيه توسط ترامپ برای اتحاد عليه اروپا است. توجه به واقعيت توسعه ی ناتو تا مرزهای روسيه و حتی ايجاد گردان “حمله ی سريع” مداوم در كشورهای بالتيك و لهستان و … كه بخش آمريكايی آن از ٤ هزار نفر تشكيل می شود، در اين استدلال جايی ندارد.بررسی اين بخش از مقاله، وظيفه ی اين سطور نيست.

در بخش دوم مقاله، “راه توده” با نتيجه گيری غيرمستدل از بخش اول، مدعی است كه «با تغيير سياست و اولويت های آمريكا، جايگاه ايران نيز در سياست جهانی آمريكا تغيير يافته است».

“راه توده” از اين نتيجه گيری خود، به نتيجه گيری دوم نايل می شود. اين نشريه كه خود را توده ای قلمداد می سازد، تزِ تبديل شدن «ايران به ضعيف ترين حلقه زنجير.. جنگ اقتصادی آمريكا با اروپا و چين» را مطرح و آن را به مثابه تز سوم خود برای خواننده توضيح می دهد – با اين اميد كه خواننده در اين بين امكان دنبال كردن خط استدلالی “راه توده” را به كلی گم كرده باشد -. “راه توده” از آنچه گفته، به نتيجه گيری بعدی می پردازد و «ضعيف ترين حلقه زنجير» بودن ايران را «ناشی از شرايط اقتصادی و سياسی ايران» می داند كه پيامد «وابستگی اقتصادی ايران به اقتصاد جهانی و عدم توجه و اعتقاد به ضرورت برقراری يك نظام توليد ملی برای رفع نيازهای ملی ..» است!

 

اعتراف و اذعان “راه توده” به «وابستگی ايران از هر جهت به اقتصاد جهانی .. [كه] كمترين توان ايستادگی در برابر فشارهای آن را ندارد»، شناخت جديد و نكته مثبت را در مقاله تشكيل می دهد كه بايد آن را برجسته ساخت.

“راه توده” اما اين درس جديد را، اين شناخت جديد را از “تضاد”، از درون روند “ماترياليسم تاريخي”، به سخنی ديگر در چارچوب «استراتژی و تاكتيك ترقی خواهانه» به كمك برداشت ماترياليسم ديالكتيك كه زنده ياد طبری در درسنامه ی پيش گفته توضيح می دهد، عملی نمی سازد. از اين رو نيز نتيجه گيری نهايی او، نه «ترقی خواهانه»، آن طور كه طبری طلب می كند، بلكه «ارتجاعي» از كار در می آيد، زيرا می خواهد شرايط حاكم را تنها با تغيير در لايه بندی حاكمان، به سود لايه ای ديگر از حاكمان كنوني، عملی سازد!

 

“راه توده” كليت اقتصاد سياسی نئوليبرال را مورد خطاب و انتقاد قرار نمی دهد. باز هم گرفتار در “خرده كاري”، با به ميان كشيدن پاي، بايد ديگر گفت “بيچاره” «دولت هشت ساله احمدی نژاد»، مساله را گويا حل می كند.اين نشريه كه خود را توده ای می نمايد، تبديل «ايران [را] به ضعيف ترين حلقه زنجير .. از نظر اقتصادی پيامدهای دولت هشت ساله احمدی نژاد ..» و نه پيامد سياست اقتصادی نئوليبرال می داند كه برنامه رسمی دولت حسن روحانی نيز است!

در روند ژرفش وابستگی نومستعمره ای ايران به سرمايه مالی امپرياليستي، دولت روحانی با امضای قرارداد با “توتال” گامی عميقاً ضد ملی به پيش برداشته است كه دست صد احمدی نژاد را هم از پشت می بندد!

 

“راه توده”«تكيه بر تضاد، افشاء تناقضات» را نه از درون روند فرازمندی ماترياليسم تاريخی برای ايران كه طبری در رساله ی خود به مثابه وظيفه ی ماركسيستي- توده ای خواستار می شود، عملی می سازد، بلكه از جايگاهِ حفظ منافع لايه ای از حاكمان در نظام سرمايه داری عليه لايه های ديگر!

 

از اين رو نيز عجيب نيست كه اين نشريه كه می خواهد گويا «مشی توده ي» را نمايندگی بكند، نمی تواند ضرورت خروج از چرخه اقتصاد سياسی نئوليبرال را كه به آن نام “اسلامي” داده اند، درك بكند و توضيح دهد. نمی تواند جايگزينی برای اين سياست اقتصادی ضد مردمی و ضد ملی ارايه دهد. نمی تواند اقتصاد سياسی مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب را مطرح سازد، از آن دفاع كند، آن را برای خواننده توضيح دهد و جايگزين ناپذيری آن را برای فرازمندی جامعه ايران، برای احيای دستاوردهای ترقی خواهانه و دمكراتيك انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما قابل شناخت سازد!

رفيق عزيز محسن محق است كه اين جريان خرده بورژوايی در حاشيه ی جنبش توده ای را بخشی از “سرنوشت” ما ارزيابی می كند. اما همان طور كه رفيق محسن نيز برجسته می سازد، وظيفه افشای آن برای هموار ساختن وحدت نظری و سياسی در حزب توده ايران و جنبش توده ای پراهميت همان قدر است، كه در مبارزه برای جلب متحدان دور و نزديك به منظور گذار از ديكتاتور ی و نظام سرمايه داری وابسته پراهميت است.

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4460

…..

١- زنده ياد جوانشير در گفتگويي، «وجود “افسران توده ای آزاد شده در جريان انقلاب” را در رهبری حزب توده ايران»، چنين امتيازی استثنايی می دانست. زنده ياد نورالدين كيانوری نيز در ارتباط با “بحث های تلويزيوني”، وجود احسان طبری را چنين امتيازی استثنايی برای حزب ما ناميد كه همه احزاب از آن برخوردار نيستند.