کودتای ۲۸ مرداد؛ هم‌کاری امپریالیسم با بورژوازی کُمپرادور صنعتی و بورژوازی تجاری سنتی بر ضد خواست توده ها!

image_printچاپ

بازانتشار

شاهنشاهی خواهان از بدبختی و بی چارگی کنونی مردم میهن ما، برای شستن گناه های دستگاه شکنجه و کُشتار بزرگ محمدرضا یهلوی و میهن فروشان کارمند او سود می جویند. هواداران شاهنشاهی از روسیاهی رژیم ولایت فقیه، برای سپید کردن روی سیاه ساواک و دستگاه ترسناکش بهره برداری می کنند. جوانان امروز، از آن روزهای تاریک و تلخ آگاهی ندارند و  دروغ های بزرگی بر یاد آن هایی که می بایست بهتر بدانند، سایه انداخته است. رسانه های گسترده شاه خواهان، با بی شرمی این چنین وانمود می کنند که کودتاچیان انسان های فرهیخته و میهن دوستی بودند که مردم ما به خاطر بی سوادی و پس ماندگی خود، هرگز ارزش واقعی آن ها را ندانستند. آن ها برای کشاندن جوانان به سوی خود، نه از نداری، نه از دستگاه آلوده دولتی و نه از زندان، شکنجه و ساواک محمدرضا سخن می گویند.

حقیقت ولی چیز دیگری است. آن ها با همه ی تلاشی که برای رنگ شب پاشیدن “بر ستاره ها” می کنند، نمی توانند چاکری شاه برای امپریالیسم را، زیر ابرهای سنگین دروغ و ریاکاری پنهان سازند.  محمدرضا تاج و تخت خود را وام دار امپریالیسم امریکا و بریتانیا و واپسگرایان دینی درون میهن است. 

واپس گرایان دینی برای نابودی کمونیسم، هیچ گاه از پشتیبانی محمدرضا دریغ نکردند. پس از گریز رسوایی آمیز محمدرضا از میهن ما در روز نهم اسفند۱۳۳۱، آیت‌الله سیدمحمد بهبهانی و شیح بهاءالدین نوری مردم را علیه مصدق شوراندند. در همان روز آیت‌الله کاشانی از محمدرضا پشتیبانی کرد و به نام رییس مجلس نوشت که مردم از سفر شاه شگفت زده و نگران هستند. 

جنبش ملی شدن صنعت نفت، به رهبری محمد مصدق توانست قانون” ملی شدن نفت ایران” را در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹  از مجلس بگذراند. امپریالیست ها می ترسیدند که کمونیست ها رهبری جنبش ضدامپریالیستی را به دست بگیرند و با بستن شیر لوله های نفت به غرب شیرازه آن را از هم بپاشند. آلن دبلیو دالس، رئیس سازمان سیا، در چهارم آپریل ۱۹۵۳ (۱۵ فروردین‌ماه ۱۳۳۲)، برای واژگونی دولت مصدق، کاربرد یک میلیون دلار هزینه را پذیرفت. کارمندان سیا در خانه‌ای در شمیران به دیدار آیت‌الله ‌کاشانی ‌رفتند. بدین گونه، ۵ ماه پس از قانون” ملی شدن نفت ایران” ، امپریالیسم آمریکا و انگلیس با پیاده کردن برنامه “آژاکس” دولت قانونی مصدق را سرنگون کردند.   

جاسوسان امپریالیسم در گزارش روز پیش از کودتا خود می نویسند که سربازان را برای پشتیبانی از شاه و سرکوب حزب توده ی ایران سازمان دهی کردند و در صبح روز کودتا در گزارش خود به واشنگتن می نویسند که بریتانیایی‌ها به شاه بگویند که به ارتش فرمان دهد تا از نخست‌وزیری زاهدی پشتیبانی کند و آیزنهاور نخست‌وزیری مصدق را غیر قانونی بداند. کاشانی دوباره سه هفته پس از کودتا گفت که مردم شاه را دوست دارند و بزرگ ترین کژروی مصدق جمهوری خواهی او بود. محمدرضا فریب کرانه کودتا را، که خود می دانست که با برنامه ریزی و پول سیا و ام ای سیکس، پیاده شده بود، را یک «رستاخیز ملی» خواند. 

شاهنشاهی خواهان با دروغ گویی و با کمک پژوهش گران پشیمان شده “چپ”، گناه شکست جنبش ملی کردن صنعت نفت را بر دوش مصدق می گذارند و می گویند که زیاده خواهی او و درک نکردن هم سنگی نیروهای جهانی مایه شکست این جنبش شد!

ولی راستش این است که مصدق با همه ی هوشیاری سیاسی خود در برابر امپریالیسم امریکا به ساده نگری دچار شد. مصدق امپریالیسم بریتانیا را خوب می شناخت، ولی به سخنان «هندرسون» سفیر آمریکا گوش می داد و او می خواست در برابر دروغ گویان، فریب کاران و آدم کُشان دربار، با پشتیبانی قانون بایستد. یک روز پیش از کودتا هندرسون در گزارش خود به واشنگتن در باره ی مصدق می نویسد که او و دولتش نمی خواهند که آمریکایی‌ها از ایران بروند. نبرد با امپریالیسم امریکا و بریتانیا و دست نشاندگان درباری آن ها نیاز به فراخواندن توده ها به خیابان ها داشت که شوربختانه او این کار را نکرد. جبهه ملی هم که پشت مصدق را تهی کرد و با زرنگی ویژه ای گناه پیروزی کودتا را بر دوش حزب توده ی ایران گذاشت. پیش آمدی نیست که رژیم کودتا تنها دکتر فاطمی جنگ جو را از جبهه ملی کُشت و دیگران را زنده نگه داشت. 

امپریالیسم امریکا و بریتانیا به بورژوازی کُمپرادور به رهبری محمدرضا و بورژوازی تجاری سنتی به رهبری آیت الله های واپسگرای دینی کمک کردند، تا به نابودی دشمن مشترک بپردازند. آن ها از هم آهنگی جنبش کارگری و سازمان های دهقانی با شاعران، نویسندگان، هنرمندان و افسران کمونیست می ترسیدند.   

امپریالیسم با دست های محمدرضا، نه تنها دموکراسی را نابود کرد، بل که واپس گرایی دینی را نیز پایه ریزی کرد. می بینیم که ۷۰ سال پیش چگونه امپریالیسم امریکا با یاری محمدرضا کمونیست های سکولار را سرکوب کرد و دانه های واپس گرایی دینی را در میهن ما کاشت! کودتای ۲۸ مرداد یکی از نخستین آزمایش های برون مرزی امپریالیسم آمریکا برای سرکوب خواست توده ها و واژگونی دولت آن ها به سود خود بود. امپریالیسم با برگماری محمدرضا  یک رژیم دیکتاتوری وابسته و ضد مردمی را با زور شمشیر ۲۵ سال در میهن ما زنده نگه داشت.

محمدرضا نمی دانست و یا نمی خواست که بپذیرد که دستگاه بزرگ و گسترده شکنجه و زندان، هیچ گاه نخواهد توانست که جلوی روند پیش روی تاریخ را بگیرد و فریاد آزادی خواهی را برای همیشه فرو نشاند. محمدرضا بورژوازی وابسته را بر جان و ناموس مردم چیره کرد. خانواده و افسران او، زمین های خوب، شرکت های سودآور، مردان و زنان زیبا را بخشی از دارایی بی کران خود کردند. محمدرضا طبقه های بهره کش چاکر را برای دزدی آزاد گذاشت و تهی دستان برهنه و گرسنه را در بدبختی رها کرد.

دست گماشتگان محمدرضا درخت آرزوهای خجسته توده ها را از ریشه کندند و ستاره آزادی را پشت ابرهای سیاه ستم سال ها خاموش کردند. افسردگی و غم، دل ها را در سینه کُشت. شب ها آن چنان تاریک شد که چهره ستارگان از یادها زدوده شد. نه تنها دهان های فریاد کن، بل که سینه های نالان، خانه سرب آتشین شد. محمدرضا برای پایداری خود دانش مندان، میهن دوستان و مردم دوستان را به زندان ها فرستاد و دستگاه فرمان دهی را به کاسه لیسان بی مغز و چاکران مزدور سپرد. محمدرضا که مانند شغالی از سفیر امریکا و انگلیس می ترسید، در برابر مردم خود را سایه خدا در زمین می دانست و همه ی میهن پهناور ما را از آن خود می دانست. 

شعله ی کم سوی آزادی که با جنبش ملی کردن نفت افروخته شده بود، اندک اندک به خاموشی گرایید. ستم مانند قارچ در همه ی پهنه های زندگی مردم ریشه دواند و ترس در درون خانه ها رخنه کرد. آرزوهای بلند مردم زیر غبار سنگین ستم و سرمایه پنهان شدند. محمدرضا خودپرستی را در رگ جامعه بیمار روان کرد و به هر گونه هم اندیشی، هم کاری و هم گرایی با سرب کینه پاسخ داد. در زمان اندکی سرسپردگانش محمدرضا جای گاه “اشیاء” را والاتر از “اشخاص” کردند. دسته دسته جان شیفتگان و فرهیختگان این میهن را به دار کشیدند و یا به تیر بستند.  کینه به فرزندان رنج بران به آن اندازه بود که شکنجه گران برای کشیدن ناخن و سوزاندن تن از محمدرضا برگه آزادی “کار” گرفتند. 

پس از کودتا، محمدرضا با پشتیبانی امپریالیسم امریکا و بریتانیا سگ های کارمند خود را برای شکار آزادی خواهان در خیابان ها و کوه ها رها کرد. در این سال ها سیامک، وکیلی، کیوان، وارطان، فاطمی، روزبه و ووو تیرباران و یا زیر شکنجه کُشته شدند.

ژیانان تبه کار خواستند که کارگر جوان، وارطان توده ای را زیر شکنجه بشکنند، تا رفیقان خود را لو بدهد. ولی

“وارطان” سخن نگفت.

چو خورشيد

از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت. . .

“وارطان” سخن نگفت

“وارتان” ستاره بود

يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت. . .

“وارطان” سخن نگفت

“وارطان” بنفشه بود

گل داد و

مژده داد: «زمستان شکست!» و

رفت. . .(شاملو)

شب پرستان مردم آزار با شکنجه های فراوان خواستند که وکیلی و سیامک را به پذیرش جاسوسی برای اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی وادارند. آن ها ولی با ترانه ی “مرا ببوس” در یاد تاریخی جامعه ما جاودان شدند.

در …میان توفان هم پیمان با قایقران‌ها

گذشته از جان باید بگذشت از توفان‌ها

به نیمه شب‌ها دارم با یارم پیمان‌ها

که بر فروزم آتش‌ها در کوهستان‌ها

که من از این پس دل در راه دیگر دارم

به راه دیگر شوری دیگر در سر دارم

به صبح روشن باید از آن دل بردارم، که عهد خونین با صبحی

روشن‌تر دارم

این گزمگان ددخو حتا شاعر و نویسنده توده ها، مرتضی کیوان را کُشتند. او هنگام نوشتن واپسین بدرود به همسر خود، بی لرزش دستی از نگرانی خود در باره ی سرنوشت هم میهنان خود می نویسد. کیوان راز دل به کسی نگفت و و با سرفرازی مُرد. به روی دیوار زندان نوشت: درد و رنج و تازیانه چند روزی بیش نیست راز دار خلق اگر باشی همیشه زنده ای 

برای همین است که

کیوان ستاره شد

تا بر فراز این شب غمناک

امید روشنی را

با ما نگاه دارد.

کیوان ستاره شد

تا شب‌گرفتگان

راه سپید را بشناسند.(سایه)

پس از کودتا، ترس جای امید را گرفته بود. برخی ها ترسیدند؛ برخی ها با دشمنان ما هم راه شدند؛ برخی ها  از آرمان های دیرین خود دست شستند. برخی ها به ناچار از میهن رخت بر بستند؛ برخی ها در خاموشی خانه از ایستادگی سخن گفتند؛ برخی ها با باوری استوار ماندند؛ برخی ها آرام آرام دوباره رخت رزم بر تن پوشیدند.

ترسی بود و بال‌های مرگ؛

کس نمی‌جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ

سنگر آزادگان خاموش؛

خیمه‌گاه دشمنان پرجوش (کسرایی)

با این همه شکنجه گران نتوانستند جامعه را از اندیشیدن بازدارند؛ پس از کودتا روز روشن شب می نمود و زمین زیر پای آزادی خواهان لرزان شد، ولی محمدرضا نمی دانست که با تازیانه و شکنجه نمی توان عشق به آزادی را در سینه ها کُشت. روزبه هنوز زنده بود و هم چون باغبان دل سوزی در زمین مُرده جنبش بنفشه های امید می کاشت.

پنج سال پس از کودتا دژخویان تیره اندیش محمدرضا توانستند روزبه، این خار در چشم محمدرضا و امپریالیسم، را به بند کشند. او را ۹ ماه زیر شکنجه روزانه نگه داشتند.  می گویند که محمدرضا به مزدور خود آزموده دستور داده بود که به هر گونه که شد روزبه را بشکند، تا از او درخواست بخشش کند. ولی روزبه با سربلندی گفت “اگر عاشق و شیفته سوسیالیسم هستم با تمام عقل و شعور منطق و درایت خود برتری اصول آن را به سایر رژیم ها احساس کردم”. هنگام مرگ گفت: “جوخه گوش به فرمان من! و فریاد کشید: مرگ بر شاه”.

روزبه با مرگ خود از مرز ترس گذشت و اسطوره شد.

منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

اینک آماده

که تن بی عیب و جان پاک است

نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛

نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است (کسرایی)

پس از مرگ دلیرانه قهرمان ملی ما، دوباره چند سالی “سرها در گریبان” بود، “نگه جز پیش پا را ” نمی دید، “ره تاریک و لغزان” و “سرما سخت سوزان” بود، ولی تاریخ هم چنان در پیش روی همیشگی خود روان بود. به ناگهان از آتش نبرد سمندر دوباره جان گرفت. نزدیک به دو دهه پس از کودتا، جوانانی که باور به مارکسیسم-لنینیسم داشتند، بر روی آرزوهای برباد رفته، کومه امید ساختند. آن ها با دلی پرشور و سرشار از عشق انسانی، پای به میدان نبردی نابرابر گذاشتند.

  بد سگالان پلید اگر چه که توانستند که گرمای سوزان آن جان های دلیر را سرد کنند، ولی نتوانستند عشق را، شور آزادی را، هم دوستی و هم یاری را در مردم بکُشند. مانند آتش زیر خاکستری عشق به توده ها در سینه ی کودکانی که به نوجوانی و جوانی رسیده بودند شعله ور شد و گردان نوین دیگری، با بی باکی و بی ترس از  شکنجه های رژیم پای به میدان نبرد گذاشت.  

کمونیست های جوان از همان روز نخست، با حس ضدامپریالیستی و انترناسیونالیستی، در فلسطین، یمن و ظفار برای کمک به خلق های عرب به جنگ امپریالیسم رفتند.  این بار هم بورژوازی وابسته به رهبری شاه، به سرکوب توده ها و کُشتار فرزندان خلق پرداخت. در این سال ها جزنی، کتیرایی، مهرنوش ابراهیمی، احمدزاده ها، گلسرخی، حکمت جو، رضایی، حنیف نژاد، تیزابی، پویان جوان، حمید اشرف پهلوان وووو، یا در زیر شکنجه و یا در تپه ها به رگبار بسته و یا در خیابان ها با آتش سنگین ساواکی های آموزش دیده امپریالیسم در خیابان ها  کُشته شدند. در این دوران ما “محو دلاوری گردان نوجوانی [می شویم] که شب چراغ قلب بر کف، وارد نبرد نابرابر با اژدهای هفت سر می شوند” (احسان طبری).

 دشمن بی هوده می اندیشید که سرکشی و انقلابی گری را برای همیشه نابود کرد. رزم علیه دیکتاتوری محمدرضا،هم چون سمندری  با زایش دوباره از درون آتش به زندگی پرتپش باز گشت. در این سال ها محمدرضا و گزمگانش  بزدلانه سینه جوانان پرشور را برای “کتاب خواندن”، با گلوله سُربین نشانه می گرفتند. هر شکنجه گر بی وجدان و بی خردی آزاد بود که خردمندان مردم دوست را در یاخته تنهایی زندان بکُشد، بی آن که پاسخ گوی کسی باشد. 

همایون کتیرایی زیر شکنجه‌های ددمنشانه دژخیمان ساواک حتا آرزوی شنیدن ناله خود را بر دل مزدوران ناکام گذاشت. کتیرایی با دلیری و ایستادگی خود در زندان آرش دیگری آفرید.

مجوییدم نسب،

فرزند رنج و کار؛

گریزان چون شهاب از شب ،

چو صبح آماده‌ی دیدار (کسرایی)

چند سالی پس از آن گزمگان محمدرضا، خسرو گلسرخی شاعر، روزنامه‌نگار و نویسنده را تنها برای کتاب های مارکسیستی خواندن کُشتند. محمدرضا آرزو داشت که خسرو پس از شکنجه های فراوان “خردمند” شود و اگر به دست بوسی شاه نمی رود، دست کم به دنبال زندگی خود برود. ولی گلسرخی فریاد می زند که «من که یک مارکسیست- لنینیست هستم.» و “در این دادگاه برای جانم چانه نمی زنم”.

وقتی که آمدی:

بی آشتی پلنگ

وقتی که چشم های تو می گردید

با آشنا به مهربانی و بیگانه را به خشم

وقتی استوار نشستی و پر غرور

هم چون عقاب قله نظر دوخته به دور. (کسرایی)

محمدرضا، این ضحاک خون خوار برای زنده ماندن، نیاز به خوردن مغزهای زنان و مردان جوان ما داشت. مهرنوش ابراهیمی، این شیر زن بی باک، نخستین چریک زن میهن، در نبردی نابرابر، جان خود را برای بهروزی هم میهنان ما و در راه نبرد با دیکتاتوری محمدرضا از دست داد.     

اینک بگو به ما

تا با کدام اشک، رشادت را

ما شست و شو کنیم!؟

چونان ترا کجا

ما جستجو کنیم!؟ (کسرایی)

نه! این قافله را سر ایستادن نیست. محمدرضا ۲۵ سال پادشاهی کرد، ولی هر روزش برای او پر از دلهره و ترس بود.

حمید اشرف با بی پروایی، چابکی و زرنگی خود ساواک را به ستوه آورده بود. می گویند که محمدرضا بزدل، چنان از حمید اشرف می ترسید که در هر نشستی با رییس ساواک از دستگیری این کمونیست بی باک پرس و جویی می کرد. او زیر باران گلوله های تفنگ ساواکی ها مرگ را پذیرا شد.

مادر بگو! که در تک این خانه ی خراب

گلهای آتشین

در باغ دامن تو چسان رشد می کنند؟

این خواهر و برادر من، آیا

شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند؟(کسرایی)

این رزمندگان پاک برای خوش بختی انسان در برابر نظام چرکین پوسیده ایستادند. آن ها پیش آهنگانی بودند که به گفته طبری ” آن بخشی از جامعه، که به سبب وضع اجتماعی خود” به یاری “نو” گام در راه نبرد بسیار دشوار و پر مخاطره گذاشتند. آن ها با بزرگ واری به خوش بختی فردی خود پشت کردند و به گفته طبری به دنبال “ارضاء وجدان اجتماعی از راه مبارزه در راه سعادت بشر و علیه بی سعادتی او” رفتند.

چرا کمونیست ها برای “جان خود چانه” نزدند؟ چرا آن ها مانند انوشه، با لبخند به پیش واز مرگ رفتند؟ این چیستان اگر چه تا پایان مرگ رازی سربسته برای محمدرضا ماند و او در  شگفت بود که چرا این شورشیان با این بی پروایی به زندگی، به خوراک و نوشاب خوب، خانه و هم سر زیبا، نه می گویند، ولی گشودن این راز برای ما آسان است. 

کمونیست ها می خواهند که از سازندگان تاریخ انسان باشند، اگر چه که می دانند که خداوند تکامل نوشداروی خود را در کاسه سر جان دادگان می نوشد. 

در ره ِ یک آرزو مردانه مردن !

وندر امید ِ بزرگ ِ خویش

با سرود ِ زندگی بر لب

جان سپردن (کسرایی)

کمونیست ها با این که  از مرگ بیزارند و با این که در آرزوی رسیدن به بهشت نیستند، ولی خواهان زندگی برده وارانه نیز نیستند. آن ها در نبرد میان بورژوازی و طبقه کارگر، خود را در کومه ی تنهایی خود پنهان نمی کنند.

دلم از مرگ بیزار است؛

که مرگ اهرمن خو، آدمی خوار است

ولی، آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است؛

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است

همان بایسته‌ی آزادگی این است (کسرایی)

کمونیست ها از پیوند دیالکتیکی خُرد و کلان آگاه هستند و به خوبی می دانند که اگر چه هر کدامشان بیش از یک شمع کم نور در شب قیرآلود ستم نیستند، ولی با هم ، دریایی خروشان هستند که کشتی زروگویان را با خیزابی در خود فرو می برد. آن ها می دانند که

این ذره ذره گرمی خاموش وار ما

یک روز بی گمان

سر می زند جایی و خورشید می شود (کسرایی)

راهی که آن ها می خواستند بپیمایند از کویر پر از سنگ ریزه و خار گذر می کرد که در آن سوی آن دشت سرسبز آزادی بود که در آن سفره بزرگی از نان برای همگان پهن شده بود. روزبه و اشرف و رفیقانشان هم چون تیر شهابی، روشنی بر گذرگاه تنگ و تاریک انداختند و با دلی فراخ خاموش شدند. رزمندگان دلاور ما رنج تن را با لبخند پذیرفتند، تا “شب جمع” را شاید به سحر برسانند و با خوشبینی در آرزوی فردایی بهتر بودند.

گزمگان محمدرضا در ۲۵ سال اندیشمندان و عاشقان کمونیستی را کُشتند که همسنگ آن ها در آن زمان در جامعه ما کم بودند. وظیفه ما است تا آن چه را که بر مردم ما و قهرمانان آن گذشت به جوانان بیاموزانیم، تا آن ها به دلیل کینه ای که به حق از جمهوری اسلامی بر دل دارند، در آغوش دوستان پهلوی نیافتند. زبان انسان برای گزارش رنج و غمی که مردم ما در ۲۵ سال آزگار پس از ۲۸ مرداد کشیدند، کوتاه می آورد. چگونه می توان دردی که بر وارطان هنگام کشیدن ناخن رفته است را بر زبان آورد؟ چگونه می توان آوای سوزناک، ولی برنیامده از دهان، کتیرایی را زیر شکنجه در واژه ها بازتاب داد؟    

در این روز هر میهن دوست و ملی گرایی، باید با زنگ و آهنگی از خشم و خروشِ، با امپریالیسم و بازماندگان کودتاچیان سخن گوید. روز ننگینی که آغاز هفتاد سال ستمی است که بر  توده های رنج بر، خلق ستم دیده و آزادی خواهان رفته است و می رود. این پررویان بی وجدان، از بی آبرویی و ددمنشی جمهوری اسلامی و زمان درازی که غبار فراموشی بر یاد مردم ما پوشانده است، سود می جویند، تا آدم کُشی خود را، برابر با دموکراسی و تمدن بنمایانند. بدین سان، آن ها با واژه های زیبا، جامه ای رنگین بر روی پیکر هنوز زخمگین جامعه ما می پوشانند، تا ددمنشی و آدم کُشی خود را پنهان کنند. 

 نیرو و توانایی امروز شاه خواهان، ریشه در پراکندگی کمونیست ها دارد. پراکندگی ما به آن ها نیرو می دهد، تا با مترسک دموکراسی، شعار مرگ بر کمونیست بدهند. کمونیست ها اگر منافع طبقه کارگر و دیگر رنج بران و خلق های ستم دیده را کانون نبرد خود کنند، بدان گاه می توانند با هم اندیشی و هم کاری خود، به روشن گری در باره ی چهره دروغین شاه خواهان بپردازند. 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *