ابرهای سیاهِ شکست و روزنه‌ی امید: نیازمندیِ برپاییِ شرایطِ ذهنیِ انقلاب با اتحادهای گسترده

image_printچاپ

مقاله ۴۳/۱۴۰۴
۴ بهمن ۱۴۰۴، ۲۴ ژانویه ۲۰۲۶

صد بار زهرِ یأس مرا می‌کُشت، گر پادزهرِ من نشدی امید (احسان طبری)

پیش‌گفتار

بار دیگر آتشفشانِ خشمِ توده‌ها به خاموشی گراییده است. ابرهای سنگینِ نومیدی، فضای سیاسیِ کشور را می‌پوشانند و رژیمِ ولایتِ فقیه، سرمست از پیروزیِ گذرایِ خود، پایداریِ همیشگیِ خویش را فریاد می‌زند. در این دوره‌ی خاموشی و پس‌نشینی، رزمندگانِ راهِ آزادی و برابری، بار دیگر با دلی شکسته و امیدی کم‌نور، به پناهگاهِ خانه‌های خود بازگشته‌اند.

پرسش اما این است که چرا خیزش‌های دی ماه شکست خورده‌اند؟

برخی از گروه‌های «چپ»، به جای آن‌که به درون بازگردند و با نگاهی انتقادی بی‌کنشی و گوشه‌نشینیِ خود را به پرسش بگیرند، این اعتراض‌های مردمی را کاهش‌گرایانه و یکسره به دستگاه‌های امنیتی آمریکایی ـ اسرائیلی پیوند می‌دهند و حتا شکست آن‌ها را با شادمانی و خرسندی دنبال می‌کنند. برای نمونه، مجله «جنوب جهانی» می‌نویسد: «دولت ایران نشان داده توان بازسازیِ سریعِ اجماع داخلی را دارد.» (الستر کروک درباره ایران، آشوب‌های داخلی و راهبرد غرب: ترجمه و تدوین: مجله «جنوب جهانی») آن‌ها به جای آن‌که در پی یافتن چراییِ شکست خیزش‌هایی باشند که هزاران کشته داده‌است، از تواناییِ رژیم در «بازسازیِ سریعِ اجماع داخلی» سخن می‌رانند!

راستش اما این‌است‌که این بار نیز شکست، برآیندِ نبودِ «شرایطِ ذهنیِ» شایسته برای دگرگونیِ خیزش به انقلاب بوده است. بدون شکل‌گیریِ یک «اراده‌ی همگانیِ آگاه» و رهبریِ یک گردانِ یک‌دستِ پیشرو، شورِ خودانگیخته به‌تنهایی نمی‌تواند بر دستگاهِ سرکوب و هژمونیِ پیچیده‌ی رژیم چیره شود.

در این «سرایِ بی‌کسی»، رزمندگان در برابرِ دو راهِ ناهمساز ایستاده‌اند:

راهِ نخست: سر فرود آوردن در برابرِ شرایطِ کنونی. این راه، تن دادن به شکست است؛ وانهادنِ پیکار با ستم‌های چندگانه و لغزیدن به بی‌کنشی و چشم‌دوختن به آسمان. پس از هر شکستِ سنگین، گویی زمین زیر پایِ رزمندگان تهی می‌شود و روزگار رنگِ تیره به خود می‌گیرد؛ دل‌ها خسته و چشم‌ها کم‌سو می‌شوند و بسیاری می‌پندارند که راه به بن‌بست رسیده است. در چنین هنگامی، امید آرام‌آرام می‌میرد و شورِ نبرد هم‌چون یادگاری خاموش در دل‌های شکسته ته‌نشین می‌شود.

راهِ دوم: بازسازیِ آگاهانه برای نبردِ آینده است. این راهِ ایستادگی و برداشتنِ پرچمِ رزمِ افتاده بر زمین است که با گرمایِ عشق به آزادی و بهروزیِ رنجبران و با سرفرودآوری در برابرِ جان‌دادگانِ راهِ آزادی و برابری، دانه‌ی امید را در دل می‌پروراند و سنگرهای تازه می‌سازد. این راه، شاهراهِ پیروزیِ شتاب‌زده نیست؛ راهِ دگرگون کردنِ شکستِ امروز به تخمِ پیروزیِ فرداست. این، گزینشی است میانِ به‌فراموشی‌سپاری و تاریخ‌سازی.

روشن است که راهِ پیکارگرانِ ضددیکتاتوری، راهِ دوم است. در دلِ همین ویرانی، آرام و بی‌صدا، نیرویی زاده خواهد شد که با سری پراندیشه و دلی پُرشور، در برابرِ ضحاکانِ زمانِ ما به خیزش و شورش خواهد پرداخت. ما آموختیم که زمین خوردن پایانِ راه نیست، بل فرصتی است برای دیدنِ توانِ نهفته در خویش. باید امید داشت که این زخم‌های زبان‌گشوده، ما را به هم نزدیک‌تر سازد، دست‌ها دوباره در دستِ هم افتد و گام‌ها، هرچند لرزان، ولی هم‌آهنگ رو به پیش روند. شکست به ما یاد داد که فردای روشن را کسی پیشکش نمی‌کند و باید آن را با رنج و پافشاری بر یگانگی، هم‌اندیشگی و هم‌کاری ساخت. هر بامداد، حتا بی‌نان و بی‌آواز، نشانی از رویش در خود نهفته دارد و به ما می‌گوید که تاریکی جاودانه نیست. امیدی که زاده می‌شود، ساده و زمینی است، ریشه‌دار در رنجِ مشترک و پیوندِ میانِ آدمیان دارد. و چنین است که از دلِ همین شکستِ بزرگ، راهی تازه گشوده خواهد شد و نگاهِ ما بار دیگر رو به فردایی روشن خواهد چرخید.

راهِ دوم، نه با شعار، بل‌که با کنشی دشوار شدنی است: ساختن از دلِ ویرانی‌ها. اما گام نهادن در این راه، نیازمندِ واکاویِ ژرفِ ریشه‌های شکست و نگارشِ استراتژیِ نوین است. این راه، نیازمندِ نگاهی بی‌پروا به کاستی‌های خود، واکاویِ نقشِ کم‌رنگِ «چپ» در ساختنِ هژمونیِ آلترناتیو، و سازمان‌دهیِ خستگی‌ناپذیر بر پایه‌ی درس‌های این شکست است.

باید پرسید: چرا هم‌زمان با گفتمانِ آزادی‌خواهی، گفتمانِ دادخواهیِ اجتماعی آن‌گونه که باید، در تار و پودِ جامعه‌ای که گرسنه است، نان، برنج و تخ‌مرغ ندارد، نهادینه نشده است؟ چگونه می‌توان در فضایِ گلوگیر، سنگرهای تازه‌ی برای نبرد تشنگان آزادی، گرسنگان و درماندگان برپا کرد؟ چگونه می‌توان سه شکافِ بزرگِ جنبش—پراکندگیِ جبهه‌ی ضدِدیکتاتوری، چنددستگیِ درونِ «چپ»، و ناتوانیِ هم‌کنشی میانِ «چپ» انقلابی—را پُر کرد؟

بررسیِ سرشتِ رژیم و دلیل ماندگاری و جان‌سختی آن

جمهوریِ اسلامی، با گردن نهادن به دستورکارِ نئولیبرالی، به «جمهوریِ سرمایه‌داریِ اسلامی» دگرگون شده است؛ رژیمی که نه‌تنها بر بنیادِ بهره‌کشی اقتصادی، که بر شالوده‌ی ستمِ دینی نیز استوار است. این رژیم دو رویه‌ی ناسازوار دارد: رویه‌ای درنده و سرکوب‌گر در برابرِ مردم (کارگران، رنجبران، دگراندیشان، دگرباشان، زنان، خلق‌های گوناگون زیر ستم، سنی‌مذهبان و بهاییان)، و رویه‌ای زبون و کرنش‌گر در برابرِ روحانی های رنگارنگ، پاسداران بلندپایه، رانت‌خوارانِ درون‌مرزی و بازیگرانِ فرامرزی. برآیندِ این دوگانگی، فاجعه‌ای همگانی است که در آن ستمِ طبقاتی و ستمِ دینی در هم تنیده‌اند: انبوهی از گرسنگان، زباله‌کاوان، کودکانِ کار، بی‌کاران، زندانیانِ اندیشه، زنانِ سرکوب‌شده و زمین‌گیرشدگانی که هر روز شمارشان فزونی می‌گیرد.

نقشِ سازه‌های بیرونی، چون تحریم‌ها و فشارهای جهانی، در تندتر شدنِ بحرانِ کنونیِ ایران را نمی‌توان نادیده گرفت. بااین‌همه، ریشه‌ی اصلیِ بحران‌های ژرفِ اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی نه در این فشارهای بیرونی، بل‌که در پیاده‌سازیِ ساختاری و دهه‌ها سیاست‌های نئولیبرالی به‌دستِ خودِ حاکمیت و درهم‌تنیدگیِ آن با حکومتِ دینی نهفته است. این سیاست‌ها، همراه با تبعیضِ سامان‌مند دینی و سرکوبِ آزادی‌های فردی و همگانی و دربرگیرنده‌ی فروشِ تک‌کالایی بوده است؛ روندی که هم اقتصاد را لرزان و وابسته کرده و هم جامعه را به سوی ستم چندگانه، نبود آزادی، شکاف، نابرابری و بی‌عدالتی ژرف‌تر رانده است.

بااین‌همه، پرسشِ پایه‌ای این است: فرمانروایی‌ای که از درون با چنین اندازه‌ای از بحرانِ پذیرفتاری، ویرانیِ اقتصادی، فورانِ ناخرسندی همگانی و فسادِ سامان‌مند دست‌وپنجه نرم می‌کند، چگونه توانسته است نه‌تنها فرو نریزد، بل‌که در کوتاه‌زمان، خیزش‌های بزرگِ مردمی را نیز رام کند؟

برخی‌ها از سرکوب ددمنشانه رژیم سخن می‌گویند، ولی این پاسخِ ساده‌انگارانه—یعنی چشم دوختنِ یک‌سره به «سرکوب» و «ددمنشی دستگاه‌های امنیتی»—گرچه پاره‌ای از حقیقت را بازمی‌نماید، اما برای روشن کردنِ پایداریِ این سامانه بسنده نیست. مردمی که هر سال برای آزادی و عدالت اجتماعی هزاران کشته می دهند، دیگر ترسی از سرکوب ندارند. پاسخ را باید در نبود شرایط ذهنی انقلاب جست‌وجو کرد. به زبان دیگر، دلیل جان‌سختی جمهوری اسلامی در نیرومندی آن نیست، بل‌که در کم‌توانی و پراکندگی نیروهای ضد آن است. از آن‌جا که این جنبش طبقه‌ها و لایه‌های گوناگون—از کارگران و رنجبران تا لایه‌های میانی را در بر می‌گیرد، رهبریِ آن نیز باید دربرگیرنده‌ی گردانی یگانه باشد که بازتاب‌دهنده‌ی خواست‌های همه‌ی این طبقه‌ها و لایه‌هاست.

برای همین، تمرکزِ یک‌سویه بر دگرگونی‌های سطحیِ سیاسی—مانندِ جابه‌جاییِ حکومت یا پیرایش‌های درون‌حکومتی—و چشم بستن بر شالوده‌ی اقتصادی، ره به جایی نمی‌برد. آن‌هایی که از «شورای رهبری نوین» زیر پرچم ناطق نوری، و یا از سرنگونی «دیکتاتوری علی خامنه‌ای» سخن می‌گویند، همانند کبکی‌اند که سر در برف فرو برده است؛ نه فریاد خیزش‌گران را می‌شنوند و نه خون جان‌دادگان را بر زمین می‌بینند.

گره‌گشایی از بحران، نیازمندِ پذیرشِ این واقعیت است که نبردِ طبقاتی در ایران تیز و آشکار شده و جنبشِ کنونی نه‌تنها جنبشی آزادی‌خواهانه، که هم‌زمان جنبشی طبقاتی است. برآورده شدن خواسته‌های کارگران، آموزگاران، بازنشستگان و دیگر رنجبران دیگر در چارچوبِ این سامانه‌ی اقتصادیِ نئولیبرالِ وابسته شدنی نیست. درست از همین‌رو، پیوندِ این دو پهنه جنبش—آزادی و دادگریِ اجتماعی—برجسته و سرنوشت‌ساز است، زیرا جداییِ آن‌ها به ازهم‌گسیختگیِ نیروها و بی‌فرجامیِ خیزش می‌انجامد.

ریشه‌های شکست — نبودِ «شرایطِ ذهنیِ انقلاب»

تردیدی نیست که شکستِ تازه‌ی جنبشِ مردمی، ریشه در نبودِ «شرایطِ ذهنیِ انقلاب» دارد. خونِ پاکِ آزادی‌خواهان، هرچند چرخِ تاریخ را به جنبش درآورد، اما در نبودِ سامان‌دهیِ پیشرو، یک‌دست و هم‌دست که با یک برنامه روشن، راه را به خیزش‌گران نشان دهد و بازتاب‌دهنده‌ی خواست‌های آزادی‌خواهانه و عدالت اجتماعی‌جویانه‌ی خیزش‌گران باشد، به بار ننشست.

در دلِ این روزگارِ تلخ و زمستانی، رنجبران و طبقه‌ی کارگر همچنان زیر فشارِ بهره‌کشی و ستم جان می‌دهند، اما در میانِ دل‌هایشان هنوز شراره‌ای از امید و خشم نهفته است. آنان از تنگ‌دستی و درماندگی خسته‌اند و از هر روزنه‌ای برای ایستادگی و نبرد با این دستگاهِ دینی و سرمایه‌سالار سود می‌جویند. ولی این خشم و شور، بی‌راهبری و بی‌برنامه، نه به بار می‌نشیند و نه توانِ آن را دارد که در میدانِ نبرد پایداری کند.

طبقه‌ی کارگر و دیگر رنجبران، هنگامی که می‌بینند که کسانی که خودسرانه و با کمک رسانه‌های غربی خود را رهبر خیزش‌ها می‌دانند، خواهان یورشِ امپریالیسمِ امریکا و صهیونیسمِ اسرائیل به میهنِ ما هستند، خواست‌های آن‌ها را با هدف‌های خود بیگانه می‌بینند و برای همین اعتصاب نمی‌کنند و برای راهپیمایی به خیابان‌ها نمی‌روند. رنجبران هنگامی که رهبریِ جنبش را در دست چپ‌گرایانِ میهن‌دوست نمی‌بینند، دچار ترس از چندپارگی و ویرانیِ میهن در یک جنگِ خانمان‌سوز می‌شوند. آن‌ها نمی‌خواهند که کشورشان به سرنوشتِ لیبی، افغانستان، عراق یا سوریه دچار شود. آنان می‌دانند که رزم بدون برنامه و استراتژیِ سیاسی، تنها به فاجعه می‌انجامد. و به همین دلیل، امید و شورِ خود را بی‌راهبری هرزگسار نمی‌کنند (هدر نمی‌دهند)، بل‌که به دنبال راهی هستند که هم عدالت اجتماعی و آزادی را به ارمغان بیاورد و هم میهن را ویران نسازد.

این واقعیت نشان می‌دهد که پیکارِ واقعی، تنها با آگاهی، برنامه و اتحاد می‌تواند به بار بنشیند. رنجبران خواستار یک رهبریِ راستین، برنامه‌ی روشن و همبستگیِ واقعی هستند، تا شعله‌ی امید در دلِ تنگ‌دستان را روشن سازد و بهارِ آزادی و عدالت انسانیِ پایدار بر سرزمینی شکوفا، یک‌پارچه و مستقل ببارد.

آن‌هایی که در رویدادهای دیِ ما در کشتارگاهِ میهن بوده‌اند می‌گویند که مردم از فشار و سختیِ روزگار به ستوه آمده‌اند، ولی تنها با اتحاد می‌توانند در میدانِ نبرد ایستادگی کنند. اگر حزب‌ها و گروه‌های همسو کنارِ هم نباشند و برای برنامه‌ای روشن همکاری نکنند، جانِ مردم به خطر می‌افتد و تلاش‌هایشان به ناکامی می‌انجامد. بدون همبستگی، خطرِ جایگزینیِ یک دستگاهِ ستمگر با دیگری، یا دست‌یازیِ بیگانگان به میهن بسیار بزرگ است. (گروه خرداد هوادار سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) – داخل بیست و هفتم دی ماه ۱۴۰۱: اخبارروز)

در واکاویِ پیکرِ این شکست، نبودِ سه هم‌بستگیِ راهبردی چون زخمی باز رخ می‌نماید:

۱. هم‌بستگیِ نیروهای ملی، میهن‌دوست و ضدِ ولایت فقیه در یک جبهه‌ی ضدِدیکتاتوری

نخستین و بنیادی‌ترین حلقه‌ی گمشده در جنبشِ اعتراضیِ کنونی، نبودِ یک هم‌بستگیِ راهبردی و فراگیر میانِ همه‌ی نیروهای ملی، میهن‌دوست و ضدِ ولایت فقیه است؛ نیروهایی که با همه‌ی گوناگونیِ دیدگاه‌ها، در دشمنی با خودکامگیِ درونی و دست‌اندازیِ بیگانگان به کارِ ایران هم‌داستان‌اند. این جبهه‌ی می‌تواند از دلِ ناخشنودیِ ژرف و گسترده‌ی همگانی در برابر به سیاست‌های ویران‌گرِ اقتصادی، سرکوبِ سیاسی و فروپاشیِ اخلاقیِ فرمانروایان سر برآورد.

بااین‌همه، نبودِ یک بسترِ حداقلیِ همگانی، کمبودِ سازوکارهای اعتمادسازیِ دوسویه، و حتا چیرگیِ ناسازگاری‌های خرد و سودهای گروهی بر هدف‌های کلان، همچون دیواری ستبر در برابرِ شکل‌گیریِ این همگراییِ برجسته ایستاده است. برای برپاییِ این هم‌بستگی، نیازمندِ شناساییِ روشنِ کمینه‌های مردم‌سالارانه هستیم. این بستر می‌تواند پیرامونِ محورهایی چون پاسداری از حقِ فرمانرواییِ ملی در برابرِ دست‌اندازیِ بیگانگان، نگهداشتِ یکپارچگیِ میهنِ ما، ایستادگی در برابرِ تبعیضِ های چندگانه، و باور به حقِ مردمِ ایران برای به دست‌گیریِ سرنوشتِ خویش در فضایی آزاد و مردم‌سالارانه، جداییِ سراسریِ دین از دستگاهِ سیاسی، شکل بگیرد. تمرکز بر این پایه‌های همگانی می‌تواند نیروهای گوناگونی را که هر یک به‌گونه‌ای درگیرِ جنبشِ مردمی‌اند، زیرِ یک سایه‌بانِ فراخ گرد آورد.

باید دریافت که سستیِ ساختاریِ رژیم از درون، بیش از هر زمانِ دیگر، زمینه‌ی چنین همگرایی‌ای را فراهم کرده است. فرمانروایی‌ای که با سیاست‌های نئولیبرالیِ رانتی، بنیان‌های اقتصادِ ملی را فرسوده و ویران کرده، با سرکوبِ سیاسی راهِ نفسِ جامعه را بسته، و با فسادِ سامان‌مند هرگونه باور و پذیرشِ همگانی را از دست داده است، اکنون به دشمنی مشترک برای دامنه‌ای پهناور و گوناگون از نیروهای اجتماعی دگرگون شده است.

شکل‌گیریِ این جبهه‌ی هم‌بسته، نه‌تنها یک نیازِ تاکتیکی، بل‌که نیازی راهبردی است. از یک‌سو، جنبش را از تنهایی بیرون می‌آورد و پایگاهِ اجتماعیِ آن را به‌گونه‌ای فزاینده گسترش می‌دهد و از سوی دیگر، نمی‌گذارد رژیم با برچسب‌زنی‌های آشنای خود (چون «وابستگی به بیگانه») جنبش را درهم بکوبد. این هم‌بستگی، نه به‌معنای پاک کردنِ ناسازگاری ها یا چشم‌پوشی از آرمان‌های درازمدت، بل‌که به‌معنای بازشناسیِ یک میدانِ پیکارِ همگانی در یک برهه‌ی تاریخیِ معین است.

۲. هم‌بستگیِ ”چپ” پیرامونِ آزادی‌خواهی، دادگریِ اجتماعی و ضدنئولیبرالیستی در جبهه‌ی متحدِ خلق

دومین پیوندِ سرنوشت‌سازی که نبودِ آن به‌روشنی حس می‌شود، هم‌کنشیِ همه‌ی گرایش‌ها و سازمان‌های ”چپ”—از انقلابی تا رفرمیست و سوسیال‌دموکرات— پیرامونِ آزادی‌، پیکار با اقتصادِ نئولیبرالی و برپاییِ دادگریِ اجتماعی است. رژیمِ جمهوریِ اسلامی با پیاده‌سازیِ دستورهای بانکِ جهانی و صندوقِ بین‌المللیِ پول، جامعه‌ی ایران را به یکی از نابرابرترین کشورهای پیرامونی دگرگون کرده است. واگذاری‌های گسترده و افسارگسیخته، از میان رفتنِ سامانه‌ی بهداشت و درمانِ همگانی، کالایی‌سازیِ آموزش، و غارتِ دارایی‌های ملی به بهانه‌ی «بهره‌وری»، زندگیِ میلیون‌ها ایرانی را به تنگ‌دستی کشانده و شکافِ طبقاتی را به ژرفایی رسانده است که هر روز خبرهایی از تن‌فروشیِ زنان، خودسوزیِ کارگران، رنج کودکانِ کار و فروشِ اندام‌های بدنِ تهی‌دستان، وجدانِ همگان را می‌خراشد.

این شرایطِ بحرانی، زمینه‌ی هم‌پوشانیِ پیکارآمیزِ بی‌همانندی را برای همه‌ی سازمان‌های ”چپ” پدید آورده است. خواستِ پس‌گیریِ واگذاری‌های ویران‌گر، زنده‌سازیِ خدماتِ همگانیِ رایگان، تصویبِ قانون کارِ دادگرانه، بازپخشِ دارایی، و رام کردنِ ددمنشیِ سرمایه‌ی انباشته و رانتی، نقطه‌ی پیوندی است که می‌تواند بخشِ پهناوری از این نیروها را کنارِ هم بنشاند. این هم‌بستگی نباید به‌معنای یک‌دست‌سازیِ دیدگاه‌ها یا پنهان کردنِ ناسازگاری‌ها بر سرِ راهِ چاره (رفرمیستی یا انقلابی) باشد، بل‌که باید به‌معنای همکاریِ عملی و هم‌آوایی در میدانِ پیکارهای صنفی و اجتماعی خواست‌محور درک شود. برپاییِ کمیته‌های هم‌کاری، سامان‌دهیِ کارزارهای سراسری علیه گرانی و خصوصی‌سازی‌های رانتی، و پیش‌نهادِ برنامه‌های اقتصادیِ جایگزینِ همگانی، می‌تواند نمودِ عینیِ این هم‌کنشی باشد.

اگر ”چپ” به خود نیاید و نیروهای خود را یگانه و هم‌گام نکند، همان‌گونه که در خیزش‌های دی ماه دیده‌ایم، بی‌تردید، میدانِ عمل را به نیروهای راستِ هوادارِ امپریالیسم واگذار خواهد کرد. فرقه‌گرایی یکی از دلیل‌های اصلی نبودِ همکاریِ راستین میانِ حزب‌ها و سازمان‌های ”چپ” است. حزب‌های بورژوازی، با همه‌ی ناسازگاری‌های درونی خود، هنگامی که منافعِ طبقه‌ی خود را در خطر می‌بینند، متحد و هم‌زمان وارد میدان می‌شوند و جامعه را با اقتصاد و اندیشه‌ی نئولیبرالی نابود می‌کنند. لایه‌های گوناگونِ بورژوازیِ انگلی در فرمانرواییِ رژیم نیز هنگامی که منافعِ مشترکشان در خطر است، متحد و هم‌گام دورِ ولایتِ فقیه گرد می‌آیند و کشور را به کژراهه‌ی اقتصادی و اخلاقی می‌کشانند. ولی سازمان‌ها و گروه‌های ”چپ” که گرفتارِ فرقه‌گرایی‌اند، هنوز دست به عملِ مشترک و تأثیرگذار نزده‌اند.

چگونه روشن‌اندیشانِ شایسته و درست‌کار، در نمی‌یابند که باور به برنامه‌ها و هدف‌های خود در تضاد با همکاری با ”چپ”‌های دیگری دورِ برنامه‌های مشخصِ اتحادی برای نبرد با رژیم و راست هوادارِ امپریالیسم نیست؟ چگونه می‌توان با نپذیرفتنِ اتحاد، از منافعِ توده‌ها و طبقه‌ی کارگر که نیازمندِ گردانی متحد و رزمنده‌ی پیشاهنگ است، چشم‌پوشاند؟ چگونه می‌توان باور داشت که به‌تنهایی و تنها با باور به برنامه‌های خود می‌توان رژیمِ دینی-سرمایه‌داری را سرنگون کرد؟

یک ”چپ‌گرا”، چه رفرمیست و چه انقلابی، باید به آرمان‌های توده‌ها وفادار باشد، نه به نام و نشانِ خود؛ حزب برای یک ”چپ‌گرا” باید ابزاری باشد برای رهاییِ رنجبران از ستم‌های چندگانه، نه هدفی مقدس برای خویش. این سخنان به معنای شست‌وشوی ناسازگاری‌های میان ”چپ” انقلابی و ”چپ” رفرمیست نیست، زیرا این ناهمگونی‌ها ریشه‌ی طبقاتی و در نگاه‌ها و راه‌های گوناگون دارند. با این همه، همه‌ی گونه‌های ”چپ” باید درکِ روشنی از کارهای مهم پیشِ رو داشته باشند و بدانند که امروز، هم‌گرایی در کنش و هم‌صدایی در خواسته‌های پایه‌ای، بر پافشاری بر مرزبندی‌های فرساینده پیشی دارد.

وظیفه‌ی زمانه، ساختنِ نیرویی هم‌پیوند است که بتواند هم‌زمان آزادی و دادگریِ اجتماعی را پیش ببرد و امید را در دلِ توده‌های رنج‌کشیده زنده نگه دارد. این همگرایی، نه‌تنها توانِ ”چپ” را چندین برابر می‌کند، بل‌که پیامی نیرومند به جامعه می‌فرستد: راهِ دیگری هست. نشان می‌دهد که جایگزینِ راستین در برابرِ اقتصادِ نئولیبرالیِ ویران‌گر، نه «بازگشت به گذشته» و نه «پیرایشِ سامانه‌ی کنونی»، بل‌که دگرگونی‌ای ساختاری به‌سویِ دادگریِ اجتماعی است. در نبودِ این هم‌بستگی، جنبشِ ”چپ” پراکنده و ناتوان می‌ماند و نمی‌تواند در بزنگاه‌های نبرد، به نیرویی سرنوشت‌ساز در برآیندهای سیاسی دگرگون شود.

۳. هم‌بستگیِ ”چپ” انقلابی پیرامونِ سیاست ضدسرمایه‌داری و ضدامپریالیستی در یک جبهه‌ی کمونیستی

سومین—و شاید حساس‌ترین—پیوند، که نبودِ آن بیش از دیگران آسیب‌زا بوده است، هم‌بستگیِ درونی و یکپارچگیِ کنشیِ نیروهای ”چپ” انقلابی است؛ نیروهایی که آرمان‌های ضدسرمایه‌داری و ضدامپریالیستی را نه به‌سانِ شعار، بل‌که هم‌چون محورِ راهبردِ دگرگونیِ ریشه‌ایِ اجتماعی دنبال می‌کنند. هدف بنیادین این جبهه، فراهم‌کردنِ شرایطی شایسته است تا طبقه‌ی کارگر بتواند رهبریِ جنبش را به دست گیرد.

چپ” انقلابی برای به‌دوش کشیدنِ نقشِ تاریخیِ خود، نیازمندِ انجامِ دو کارِ هم‌زمان است. این دو وظیفه‌ی بزرگ، اگرچه در نگاهِ ساده‌انگارانه ناسازگار به چشم می‌آیند، در حقیقت دو سوی یک روند یگانه‌اند و تنها در پیوندی دیالکتیکی معنا می‌یابند. انجامِ وظیفه‌ی دموکراتیک و وظیفه‌ی سوسیالیستی از هم جدایی‌پذیر نیست و نمی‌توان با پیش‌بردنِ یکی، دیگری را به فراموشی سپرد. یک‌چشمی و تمرکزِ تنها بر کار دموکراتیک و آزادی‌خواهانه، ”چپ” انقلابی را آرام‌آرام به راست‌روی می‌کشاند و آن را از ریشه‌های طبقاتی‌اش دور می‌کند. از سوی دیگر، فراموشیِ کار دموکراتیک و فروکاستنِ نبرد به کار سوسیالیستیِ ناب، ”چپ” انقلابی را به ”چپ‌روی”، جداافتادگی از توده‌ها و ناتوانی در پیوند با خواسته‌های زنده‌ی مردم دچار می‌سازد. تنها با نگاهِ دوچشمی و پیش‌بردِ هم‌زمانِ آزادی و دادگری اجتماعی است که ”چپ” انقلابی می‌تواند هم در میدانِ امروز بایستد و هم راهِ فردا را برای سوسیالیسم بگشاید.

هم‌بستگیِ درونیِ ”چپ” انقلابی، نیازمندِ انجامِ کاری سنگینِ دیدگاهی و سازمانی است: ریختنِ راهبردیِ انقلابی هم‌خوان با شرایطِ مشخصِ ایران، بازسازی و نیرومند کردنِ نهادهای مستقلِ کارگری و مردمی، و پرورشِ کادرهایی که هم از دیدِ تئوریک پرتوان باشند و هم از دیدِ کنشی، ریشه در پیکارهای طبقاتی داشته باشند. تنها با یکپارچگی‌ای است که ”چپ” انقلابی می‌تواند هم در برابرِ فشارهای رفرمیستی پای بفشارد، هم پروژه‌ی سیاسیِ مستقلِ خود را با توان پیش ببرد، و هم در میان توده‌های رنج، به ویژه طبقه‌ی کارگر، چون یک آلترناتیوِ باورپذیر و سامان‌یافته پذیرفته شود.

در ژرفایِ نیاز به هم‌بستگیِ درونیِ ”چپ” انقلابی، پرسشی بنیادین و تلخ رخ می‌نماید: چرا آموزش‌های کلاسیکِ مارکسیستی درباره‌ی نقشِ بی‌جایگزینِ طبقه‌ی کارگر، هم‌چون کنشگر تاریخیِ دگرگونیِ ریشه‌ای، برجستگیِ شرایطِ ذهنی و بالندگیِ ایدئولوژیک و چشم‌اندازِ یک اقتصادِ غیرسرمایه‌داری و سوسیالیستی، در گفتارِ بخش‌هایی از ”چپ” انقلابی کم‌رنگ یا حتا به کناره رانده شده است؟

مارکسیسم به ما آموخته است که طبقه‌ی کارگر، به دلیل جایگاهش در روندِ تولیدِ سرمایه‌داری، تنها طبقه‌ای است که سودِ رهایی‌بخشِ آن در نابودیِ سراسری این سامانه و گذار به جامعه‌ای بی‌طبقه نهفته است. از سوی دیگر، آموزه‌ی لنینی درباره‌ی شرایطِ ذهنیِ انقلاب—یعنی نیازمندی «آگاهیِ سوسیالیستی» که از بیرون به درونِ طبقه‌ی کارگر برده می‌شود و برجستگیِ یک سازمانِ پیشاهنگ—امروز گاه با امیدواریِ سرد به «خودانگیختگی»ِ توده‌ها جایگزین می‌شود. این نگاه، پیکارِ ایدئولوژیک و کارِ فرهنگیِ فرساینده برای ساختنِ هژمونیِ آلترناتیو را نادیده می‌گیرد.

و شاید از همه مهم‌تر، فروکشِ گفتارِ اقتصادِ سوسیالیستی هم‌چون برنامه‌ای روشن برای ایرانِ آینده است. این پرهیز یا پس‌نشینیِ دیدگاهی، بخشی از ”چپ” انقلابی را از پیش‌نهادنِ یک آلترناتیوِ روشن و گستاخانه —که بتواند آرمان‌های سوسیالیستی و برابری‌خواهانه را در پهنه‌ی اقتصادی پیکرینه کند—بازمی‌دارد. بدون زنده‌سازیِ این آموزه‌ها و دگرگون کردنِ آن‌ها به برنامه‌ای آموزشی و تبلیغیِ زنده، هم‌بستگیِ درونیِ ”چپ” انقلابی می‌تواند به گردهم‌آیی‌ای بی‌قطب‌نمای تئوریک نیرومند و بی‌چشم‌اندازی فراتر از دگرگونیِ روبنای سیاسی فروکاسته شود.

ازاین‌رو، بخشِ جدایی‌ناپذیرِ نیرومند کردنِ این هم‌بستگی، بازخوانیِ، روزآمدسازی و کاربردِ “خلاق” بنیان‌های مارکسیستی-لنینیستی است؛ بنیان‌هایی که هم مرز با رفرمیست را روشن می‌کند و هم چشم‌اندازی انقلابی پیشِ رویِ طبقه‌ی کارگر و همه‌ی رنجبران می‌گشاید.

چپ” انقلابی برای شکست سرکوب و برنامه‌های نئولیبرالی رژیم، باید نبردِ طبقاتی را هم‌زمان در سه جبهه‌ی اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک-فرهنگی علیه بورژوازی و فرمانروایانِ انگلی و نیروهای سیاسی آن‌ها  به پیش برد.

جبهه‌ی اقتصادی:

هدف، بهبودِ زندگیِ رنجبران با کمک به آن‌ها برای برپاییِ سازمان‌های مستقلِ صنفی خود و آماده کردنِ آنان برای نبردِ اقتصادی است. اتحادیه‌ها و سندیکاهای کارگری نیرومند باید خواستِ صنفی طبقه‌ی کارگر را سازمان‌دهی کنند و با جنبش‌های پیشرو پیوند داشته باشند. آن‌ها باید کارگران را برای نبرد با سیاست‌های نئولیبرالیِ رانتی و خصوصی‌سازی آماده کنند.

جبهه‌ی سیاسی:

”چپ” انقلابی باید با بازتابِ روشنِ خواست‌های اقتصادی و سیاسیِ کوتاه‌ و بلندمدتِ طبقه‌ی کارگر در برنامه‌ی خود، پیوندِ ارگانیکِ خود را با جنبشِ کارگری آن‌چنان ژرف و گسترده کند که طبقه‌ی کارگر آن را پیشاهنگِ واقعیِ خود بداند. ”چپ” انقلابی باید هسته‌ی رهبری سیاسی طبقه‌ی کارگر باشد، فرقه‌گرایی را کنار بگذارد و نخست هم‌گامی میان گردانِ انقلابی را برپا سازد و پس از آن اتحادِ نیروهای پیشرو و عدالت‌خواه را نیرومند کند. تنها با هم‌بستگیِ سیاسی و تمرکز بر منافع رنجبران، می‌توان هژمونیِ فکری و قدرتِ اجتماعی را به نفعِ توده‌ها شکل داد و راهِ دگرگونیِ کشور را باز کرد. بدین‌گونه، ”چپ” انقلابی می‌تواند با برنامه‌ای روشن و جبهه‌ای متحد با دیگر ”چپ”ها گام به جبههٔ ضددیکتاتوری گذارد و جایگاه خود را در این جبهه نیرومند سازد.

جبهه‌ی ایدئولوژیک-فرهنگی:

”چپ” انقلابی نباید زیرِ فشارِ گفتارِ چیره‌ی ضدکمونیستی—از مارکسیسم-لنینیسم—چشم بپوشد و تحلیلِ طبقاتیِ جامعه و دریافتِ ماتریالیستی-دیالکتیکیِ تاریخ را رها سازد. برپا کردنِ بیشینه‌ی یکپارچگیِ کنشی با دیگر ”چپ”ها، به معنای فراموشی پاسداری از روشنیِ ایدئولوژیک و مرزبندیِ انتقادی با رفرمیسم و سوسیال‌دموکراسیِ راست‌گرا نیست. مارکسیسم-لنینیسم، درست همان ابزار و چارچوبِ تحلیلی است که به درکِ ژرفای بحرانِ کنونی، ریشه‌های طبقاتیِ رژیم و راهِ شدنیِ پیکار کمک می‌کند.

روشن‌اندیشانِ ”چپ” انقلابی باید درباره‌ی فریب‌ها و دروغ‌های رژیم (نئولیبرالیسم ویرانگر، خرافاتِ زن‌ستیز، میهن‌فروشی) روشنگری کنند و هم‌زمان جایگزینی پیشرو، عدالت‌خواه و سوسیالیستی را به پیش بگذارند. این هم‌زمانیِ نقد و آموزش، پایه‌ی آمادگیِ ذهنی برای انقلاب و پیروزیِ طبقه‌ی کارگر را می‌سازد. جنبشِ کارگری و پیشرو باید در برابرِ اندیشه‌پردازانِ طبقه‌ی فرمانروا نوآور باشد. با وفاداری به منافعِ طبقه‌ی کارگر و رنجبران، باید از هر نوآوری علمی برای نشان دادنِ حقانیتِ اندیشه‌ی سوسیالیستی بهره بگیرد. در برابر خودخواهی و فردگراییِ جهان‌بینیِ سرمایه‌داری، باید ارزش‌های انسانی مانند هم‌گن‌دوستی، همکاری، منافع جمعی، همبستگیِ طبقاتیِ جهانی، آزادیِ واقعی و عدالت اجتماعی را تبلیغ کند. پیکار با خرافاتِ دینی و غیردینی، گسترشِ فرهنگِ شادمانی و آزادی، هنر متعهد و میهن‌دوستیِ حقیقی که با سرنوشت مردم گره خورده است، باید محور کار روشن‌اندیشانِ ”چپ” انقلابی باشد.

ما ولی می‌دانیم که در شرایطِ سرکوبِ سراسری و دیکتاتوریِ ددمنشانه‌ی فرمانروا، ”چپ” انقلابی برای کنش در هر سه جبهه با دشواری‌ها و چالش‌های فراوانی روبه‌روست؛ از پراکندگیِ نیروها و بستنِ راه‌های سازمان‌یابی گرفته تا سرکوبِ پیوسته و همیشگی اندیشه و کنشِ جمعی. با این همه، این کار شدنی است. تاریخ نشان داده است که حتی در تیره‌ترین دوره‌ها، اگر ”چپ” انقلابی یک‌پارچه، هم‌آهنگ و با درکی روشن از وظیفه‌های خود گام به میدان نبرد بگذارد، می‌تواند هم‌زمان در این سه جبهه پیشروی کند. تنها با کنشِ هم‌زمان و پیوندیافته در این سه میدان است که می‌توان نبردِ طبقاتی را به پیروزی نزدیک کرد و راهِ رهاییِ رنجبران را، هرچند دشوار و پرسنگلاخ، هموار ساخت.

”چپ” انقلابی، با پاسبانی از استقلال ایدئولوژیک و طبقاتی خود، می‌تواند با روشنی برنامه، برای انجام وظیفه های بالا، پیشنهاددهنده و تکانه اتحادها با دیگر نیروها باشد. همکاری با دیگر سازمان‌های ضددیکتاتوری پیرامون حداقل‌های دموکراتیک و همکاری با دیگر گرایش‌های ”چپ” پیرامون خواست‌های اجتماعی عدالت‌خواهانه، می‌تواند بلوک تاریخی تازه‌ای علیه جمهوری سرمایه‌داری اسلامی شکل دهد و راه پیشرفت انقلاب اجتماعی را هموار سازد.

پایان سخن

دورانِ تاریکی و خاموشی، اگرچه فرساینده و سنگین است، اما جاودانه نیست. رژیمِ فرمانروا، با همه‌ی دستگاهِ سرکوب و نمایشِ قدرت، در بحرانی ژرف از هژمونی و پذیرش همگانی دست‌وپا می‌زند. اعتراض‌های پی‌درپی، فرسایشِ مشروعیت، و پوسیدگیِ ساختاریِ درونِ حاکمیت، نشانه‌های روشنِ این بن‌بست تاریخی‌اند. در چنین بزنگاهی، وظیفه‌ی نیروهای آگاه و پیشرو، نه پناه بردن به نومیدی، بل‌که فراهم کردن شرایط شایسته ذهنی انقلاب است.

فراهم کردن شرایط ذهنی انقلاب، یک پیکارِ درازنفس و آگاهانه در سه میدانِ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ـ ایدئولوژیک است؛ پیکاری که بر پایه‌ی اتحادِ سه‌گانه‌ی در سه سطح گوناگون ضددیکتاتوری، ضدِ اقتصادِ نئولیبرالیستی و ضدِ سرمایه‌داریِ وابسته و امپریالیستی استوار است.

این اتحادِ سه‌گانه، نه یک اتحادِ یک‌لایه و یک‌دست، بل‌که برآمده از سه سطحِ جداگانه و درهم‌تنیده است که هر یک دامنه، وظیفه و نیروی اجتماعیِ ویژه‌ی خود را دارد. با این همه، نقطه‌های هم‌ساز و پیونددهنده‌ی این اتحادها روشن و گریزناپذیرند: نبردِ با رژیمِ ولایت فقیه، و ناسازگاریِ آشکار با هرگونه یورش، دست‌یازی نیروهای بیگانه بر سرنوشتِ میهن.

در سطحِ نخست، اتحادِ ضددیکتاتوری؛ اتحادی گسترده میانِ همه‌ی نیروها، سازمان‌ها و لایه‌هایی است که رژیمِ ولایت فقیه را نمی‌خواهند و خواهانِ دگرگونیِ این فرمانروایی به‌دستِ خودِ مردم‌اند، نه با یورش جنگی نیروهای بیگانه هستند. این اتحاد، با همه‌ی گوناگونیِ طبقاتی، دیدگاهی و سیاسیِ درونیِ خود، بر حقِ حاکمیتِ ملی، استقلالِ میهن و سرنگونیِ دیکتاتوری دینی از راهِ کنشِ مردمی استوار است.

در سطحِ دوم، اتحادِ ضدِنئولیبرالیستی؛ اتحادی میانِ همه‌ی نیروهای ”چپ” و عدالت‌خواهی است که افزون بر ایستادگی در برابرِ رژیمِ ولایت فقیه، با اقتصادِ نئولیبرالیِ رانتی، خصوصی‌سازی‌های غارت‌گرانه، و سیاست‌هایی که زندگیِ رنجبران را به ویرانی کشانده‌اند، ناسازگارند. این سطح از اتحاد، بر محورِ دادگریِ اجتماعی، پشتیبانی از منافعِ رنجبران، و دوری از نسخه‌های اقتصادیِ نئولیبرالیستی وبال گردن شده از سوی نهادهای مالیِ جهانی استوار است.

در سطحِ سوم، اتحادِ ضدِسرمایه‌داری و ضدامپریالیستی؛ اتحادی میانِ نیروها و سازمان‌هایی است که چشم‌انداز رهایی را نه در پیرایشِ سامانه‌ی کنونی، بل‌که در برپاییِ سوسیالیسم و گذارِ انقلابی از سرمایه‌داریِ وابسته می‌بینند. این اتحاد، آشکارا با هر دو سویِ سکه‌ی ستم—یعنی سرمایه‌داریِ درونی و امپریالیسمِ بیرونی—در ستیز است و چشم‌اندازِ جامعه‌ای سوسیالیستی، مستقل و رها از بهره‌کشی را پیش می‌نهد.

اتحادها در این سه سطح، هم‌زمانیِ کنش‌ها و هم‌افزاییِ نیروها، زمینه‌های پیروزیِ آینده را می‌سازند. تنها با برپاییِ هم‌زمان و هماهنگِ این سه سطحِ اتحاد است که می‌توان شرایطِ شایسته‌ی ذهنیِ انقلاب—یعنی آگاهی، سازمان‌یافتگی و اراده‌ی جمعی—را پدید آورد و خیزش‌های پراکنده و ناپایدار را به انقلابی آگاهانه، ریشه‌دار و پیروزمندانه دگرگون ساخت. این راه، بی‌تردید دشوار، پرسنگلاخ و آکنده از هزینه است، اما شدنی است. تاریخ بارها نشان داده است که هیچ قدرتی، هرچند سرکوب‌گر، در برابرِ اراده‌ی آگاهانه و سازمان‌یافته‌ی جمعی پایدار نمانده است، به‌ویژه هنگامی که این اراده در چارچوبِ اتحادِهای گوناگون با هدف‌های روشن به کنش درآید.

بیاییم این بار، با درس‌گیری از شکست‌ها، فراتر رفتن از پراکندگی‌ها، و کنار نهادنِ فرقه‌گرایی، یگانگی، همکاری و هم‌گامی را در همه‌ی پهنه‌ها نیرومند کنیم، و اتحادها را به ستونِ راهبردیِ پیکارِ پیشِ رو دگرگون سازیم. تاریخ با نومیدی ساخته نمی‌شود؛ با کنشِ آگاهانه‌ی جمعی ساخته می‌شود. اگر چنین کنیم، خورشیدِ پیروزی، دیر یا زود، از پسِ ابرهای سنگینِ امروز سر برخواهد آورد و چشم‌اندازی روشن از آزادی و دادگری اجتماعی را پیشِ رویِ ما خواهد گشود.

بهار را می‌بینم / که می‌آید
با سبزه‌های تازه / و بادهای نو
(سهراب سپهری)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *