در جمهوری اسلامی بهار همواره بدون نان و آزادی است!
تنها گُل اتحاد و مبارزه باغ آینده را بهار سازد!

دوره جدید: مقاله شماره: ۳ ( ۷ فروردین ۱٣۹۷ )
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 امسال هم بهار
 با قامت کشیده و با عطر آشنا
بیهوده در محله ما پرسه می زند
 در پشت این دریچه خاموش هر سحر
 بیهوده می کشاند شاخ اقاقیا
بر او بنال بلبل غمگین که سالهاست
شادی
 آن دختر ملوس ازاین خانه رفته است

(سیاوش کسرایی)

 

بهار به دل سرد زمستان تیری رها می کند و با پرتو درخشان خود جهان تاريک را تابناک می سازد. بهار ما را از سنگینی لایه های تودرتوی تن پوش زمستانی می رهاند و بوسه های آتشین خورشید را به روی پوست می نشاند. بهار نازنین هر روز کمی از دُم شب قیچی می کند و به درازای روز می افزاید، و بدینگونه با افزایش نور روان ما را شاد تر و تن را سبک تر می کند.

با رسیدن بهار پرندگان مهاجر که از سردی جانسوز زمستان به جان آمده و رخت سفر بسته بودند دوباره به لانه هایشان باز می گردند و باز سپیده دمان بیرون پنجره ها با سرودهای زیبایشان گوش ما را قلقلک می دهند و ما را از تابیدن آفتاب با خبر می سازند. طبیعت بی جان زمستان پَرِ پرواز رویا را می چیند و دختران و پسران جوان را شوری برای شبگردی در کوچه های سرد و تاریک نیست. بهار اما فصل عاشقان هست. نیاکان ما گُل و بُلبُل را در پیوند ناگسستنی با دلداگی می دانستند و بهار با گستردن فرش های رنگارنگ ما را به طبیعت مهمان نواز فرا می خواند و دَروازه دل های زنگزده عاشقان را به سوی مهر می گشاید.

با باز کردن پنجره ها بهار بوی گلها را جانشین هوای سنگین خانه می کند و  خاموشی مرگبار  آنرا با آواز پرندگان پُر می کند. بهار با روشنی و گرمی خود ما را با طبیعت پیرامون دوباره آشتی می دهد. گل های آبی و زرد و سرخ و درختان برگ سبز و سپیدگُل دانه امید در دل یخ زده ی ما می کارند. در بهار نطفه ی میوه های شیرینی را که حس چشایی ما را نوازش و دهان را مطبوع  می کند کاشته می شود. سبزیجات تازه و ترد دوباره زینت بخش سفره های شام می شوند.

حتا جانوران دوباره به چرخش همیشگی زمین به دور خود باور می کنند و قوهای سپید در دریاچه های آبی با رقص گردان های افراشته خود با تخم گزاری نسل نو به فرارسیدن بهار خوش آمد می گویند.

با این همه دگرگونی های دلکش و دلنواز ولی ما هنوز آنگونه که باید شاد نیستیم. تا زمانی که ارمغان های دل انگیز بهار پیشکش همه ی مردمان ما نشود ما نمی توانیم آن گونه که شایسته بهار است به پیشوازش رویم.

سفره مردمان کار نه از میوه و آجیل که از نان خالی است. با افزایش گرانی فرودستان نادارتر می شوند. بسیاری از هم میهنان ما زیر فشار سنگین گرانی و ناتوانی کمر شکسته اند و خانواده هایشان در حال متلاشی شدن است. بسیاری از هم میهنان ما برای زنده ماندن ناگزیر به فروش تن و یا اندام های بدن در “بازار آزاد” سرمایه می شوند. کشاورزان ما زیر فشار واردات میوه و حبوبات  ارزان به ناگزیر از ده ها می گریزند و در حلبی آبادهای شهرهای بزرگ جای “ناخوش” می کنند. کودکان خیابانی ما برای سیرکردن شکم حتا یک تکه نان خشک ندارند. شکاف طبقاتی هرروز ژرف تر و تهی دستان هرروز تنگدست تر می شوند. رانت خواران و بانک داران ولی هرروز فربه تر و پروارتر می شوند.

موهای زنان دلاور ما زیر روسری چو گُل آفتابگردان نور ندیده پژمرده می شود. جوانان اعتراضگر در خیابان ها دزدیده می شوند و در تاریک خانه های امنیتی خودسرانه بازداشت و مورد تجاوز قرار می گیرند. زندانیان سیاسی ما در چنگال دژخیمان خون آشام شکنجه می شوند. گروه کوچک خودکامی بر سرنوشت مردم کارکن چیره است. آزادی بیان و اندیشه زیر شمشیر تاریک اندیشی سربریده است. قلم به دستان آزاده در زندان قطره قطره می میرند و داروغگانی که جار تقدس آیه های آسمانی می کشند در خیابان ها فرمان می رانند.

حتا جانوران بی زبان نیز از آزار و گزند ولایت فقیه در امان نمانده اند. پرنده، جونده، درنده و شکار شونده همه در دام نظام جمهوری اسلامی گرفتار شده اند و روی به نابودی دارند. جمهوری سرمایه داری اسلامی به جنگل های کشور چون کارخانه پول سازی می نگرد و درختان کهن چند سدساله را  که به پاکسازی هوای آلوده شهرهای دوروبر و تازگی تن و روان خسته شهرنشینان یاری می رسانند را به چوب های بی ارزش ولی گران قیمت دگرگون می کند.

ما نمی توانیم با چشم بستن به روی این همه بدبختی ها و گرفتاری ها در پیله ی پُرشکوه خود خوشبخت باشیم. ما خوشبخت نیستیم چراکه در میهن ما “تنها يک خوشبختی ممکن است و آن خوشبختی خوک‌منشانه است”.

سیاست واپسگرایانه ولایتی با سمت گیری اقتصادی سرمایه داری- نئولیبرالی مردم را به ستوه آورده است. سیاست خانمان برانداز، مردم کُش و میهن فروش نئولیبرالی که به فرمان صندوق بین المللی پول و بانک جهانی به اجرا درآمده است راه چپاولگران برونی و رانت خواران درونی را برای دزدیدن سرمایه ملی باز کرده است.

در این زمان خوشبختی تنها با گام گذاشتن در راه مبارزه علیه آنچه که انسانی نیست شدنی است. ما برای خوشبخت شدن خود “باید سراپای جامعه  را انسانی ” کنیم.

با این همه درد و رنج، گرسنگی و بدبختی باز باید به آینده خوش بین و امیدوار بود. نشانه های فرارسیدن بهار زحمتکشان و بهار آزادی فراوان است.

اين همه می گويدم هر شب
اين همه می گويدم هر روز
باز می آيد بهار رفته از خانه
باز می آيد بهار زندگی افروز

(سیاوش کسرایی)

خوشبختانه گردان کسانی که در راه آزادی و خوشبختی فرودستان و ستمدیدگان می رزمند هرروز بزرگ تر می شود و میدان نبرد هرروز پهناورتر.

مردمانی که کارد به استخوان رسیده هستند در مبارزه چیزی جز زنجیر بردگی از دست نخواهند داد. خیزش های آزادی خواهانه کنونی زنان و جوانان و اعتصاب گسترده کارگران علیه سیاست کلان اقتصادی که با پیامد بیکاری، گرانی، همراه است دارای ویژگی های رهایی بخش و برابرخواهانه نیرومندی است.

بی ریب (بی شک) در آینده ای نزدیک خرمن خشم توده ها با جرقه ای شعله ور خواهد شد و کاخ سرمایه داران بازرگانی و اداری و جانماز شیخان نیرنگ باز و دورو را به آنی به آتش خواهد کشید. توده ها دیگر از دایره باطل “گزینش میان بد و بدتر”  گذشته اند و چاکران ولایت فقیه را همراه با پندگویان ولایت فقیه به کار خود رها کرده اند. توده ها به روشنی راه مبارزه را به ما نشان داده اند. مردم ما دست رد به نظام سرمایه داری ولایت فقیهی زده اند. آن ها نه ژاژخایان و یاوه سرایان دینی و نه بهره کشان و رانت خواران ریش آراسته می خواهند. بدینگونه میدان نبرد برای ورود سنگین و پیشاهنگی نیروهای کارگری و سوسیالیستی آماده است.

در این جنگ دوگانه و همزمان علیه تاریک اندیشی و بهره کشی نئولیبرالی این گونه به نظر می رسد که وظیفه توده ای ها از همه سنگین تر است. بدبختانه “چپ نوین” حتا سخن گفتن در باره پیوند میان مبارزه دموکراتیک و سوسیالیستی را بایسته نمی داند و آنرا شاید ازبن (اصلن)  درنیابد.

دسته های پراکنده توده ای اگر چه با هم همرای نایستند ولی دست کم بایستگی گفتگو در این باره را می دانند. هنوز توده ای ها با همه پراکندگی نظری و تشکیلاتی به خاطر گنجینه فرهنگی باارزشی که از حزب خود به ارث برده اند همه جانبه تر می اندیشند و همسنگی(توازن) خرد و احساس را در واکاوی پدیده های پیچیده نگه می دارند (حفظ می کنند).در مجموع واقع گرا هستند بدون آنکه تسلیم واقعیت شوند؛ انقلابی هستند بدون آنکه ماجراجو باشند.

ولی افسوس و دریغ که با همه ی این ویژگی‌های برازنده بسیاری نتوانستند که بر خودمداری، خودستایی، ترحم به خود، انتقام جویی، انحصارطلبی، خودسری و یکدندگی پیروز شوند و با دوری از فرقه گرایی و با پیروی از جانبداری طبقاتی، منافع زحمتکشان را بالاتر از خود قرار دهند.

همگان می دانیم که نیرومندی ما در یگانگی ماست. این را هم می دانیم که همه ی ما برای تضمین این یگانگی باید در برخی از موارد کوتاه بیاییم. اگر وحدت تشکیلاتی نه، دست کم در آینده ای نزدیک وحدت نظری در باره کلی ترین مسائل روز بین توده ای ها باید شدنی باشد.

همراه شو رفیق!

تنها نمان به درد       کین درد مشترک
هرگز جدا جدا         درمان نمی شود
دشوار زندگی          هرگز برای ما
بی رزم مشترک      آسان نمی شود

 

نگذاریم زمان باارزش آن قدر بگذرد که توده ها با سیلی جنبش ما را از سستی سنگین زمستانی خودتنیدگی به خود آورند. آن ها که در حساس ترین لحظه زندگی از یاری ما بی بهره می مانند، هرگز ما را نخواهند بخشید. با درنیافتن وظیفه سنگینی که بر دوش داریم نفرین همیشگی فرودستان  بر ما نثار خواهد شد. “خوارشدگان [میهن] حق دارند به ما موجودات ازخودراضی” که در پیله ی خودمداری خود “چشم را بر رنج ديگران” می‌بنديم لعنت بفرستند.

ای توده ای! بیدار شو، هشیار شو!

چاره رنجبران وحدت و تشکیلات است و تو خود اینرا بهتر از هر کسی می دانی.

وحدت نظری توده ای ها در باره تضاد عمده و اصلی آن گُلی است که باغ ما را بهار خواهد کرد.

نگار من
امید نوبهار من
لبی به خنده باز کن
ببین چگونه از گُلی
خزان باغ ما بهار می‌شود

(سیاوش کسرایی)

 

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5251




گفتگو بر پایه مواضع نظری مشخص و برای پراتیک انقلابی!
بیایید سال نو را با گفتگوی سازنده آغاز کنیم!

 

وقتی نوشته رفیق امید را خواندم خوشحال شدم. شادمان از اینکه حزب توده ی ایران هنوز فرزندانی دارد که دقیق و باریک بین هستند و به ویژگی‌های زیباشناختی یک نوشته توجه دارند و به یادآوری ناگفته ها و نانوشته ها می پردازند. وقتی که پاسخ رفیقان “نوید نو” را خواندم باز دلشاد شدم از اینکه انتقاد جدی گرفته شد و تلاش شد که با برهان و حفظ حرمت کلام و با لحنی دوستانه جواب پرسشها داده شود.

آنچه که مرا بیش از هر چیز دیگر خشنود کرد باز شدن فضای گفتگو است. ولی آنچه که مایه نگرانی من شده است نگاه به پس موضوع گفتگو است. امید من این بود که  موضوع گفتگو پیوندی به مسائل درگیر روز داشته باشد. امیدم این بود که نگاه شرکت کنندگان در گفتگو به جلو باشد.

میهن ما در آب غرق می شود و در آتش می سوزد. ولی رفیقان عزیز به بحثی درگیرند که اگرچه به جای خود می تواند سودمند باشد ولی گزینش زمان ان بسیار بد است. برای نخستین بار جنبش اجتماعی و جنبش اقتصادی دارد به هم پیوند می خورد. برای نخستین بار زنان با برداشتن روسری به خیابانها می ریزند و کارگران اعتصاب گسترده می کنند. شرایط عینی انقلاب مدت هاست که به وجود آمده است و شرایط ذهنی در حال شکل گیری است. ولی بدون نقش تعیین کننده ما در این جنبشهای جداگانه شرایط ذهنی آنگونه که ما می خواهیم شکل نخواهد گرفت.

تضادهای اقتصادی اجتماعی کشور و تضاد های درونی حاکمیت هر روز شدت می گیرد. همه ما از این تضادها سخن می گوییم و از آنها به عنوان آوان مرگ نیرویهای میرنده سخن می رانیم ولی کمتر از برنامه های جایگزینی چیزی می گوییم. انتقاد از ساختار میرنده بدون پایه گزاری ساختار بالنده نو به چه درد می خورد؟

وقتی بخش غیرمارکسیست اپوزیسیون از کمبودها و کاستی ها می گوید در اندیشه ریشه یابی آنها در نظام سرمایه نیست و همیشه آنها را در سطح روبنای ولایت متوقف می سازد. اگر ما بنا است که توده ها را از بند زنجیر سرمایه و تازیانه ولی فقیه نجات بدهیم باید به آنها بگوییم که جایگزینی ما برای این همه بدبختی، نداری، بیکاری، نبود آب و نان، آلودگی هوا چیست.

نقطه حرکت گفتگوی میان توده ها باید از اینجا آغاز شود. وگرنه گفتگویی که هزاران فرسنگ از دردها و رنج های مردم بدور است چه بدرد توده ها می خورد؟

رفیقان درگیر گفتگوی ما باید به توده ها بگویند که چه گره ای از گره های پیچیده جنبش را با گفتن اینکه رفیق صفری می خواست که “رفیق کیانوری و طبری خائن اعلام شوند” حل می شود؟ آیا طرح این موضوع مسله اصلی روز است؟ بی ریب (شک) روزی خواهد آمد که گروهی متخصص به بررسی همه جانبه رویدادهای حمله به حزب و آنچه که در زندان بر سر رفیقان ما گذشت خواهد پرداخت. ولی آیا این درست است که نیروی اندک خود را در حساس ترین لحظه پس از انقلاب به جای کاربرد برای به دست گرفتن رهبری جنبش مصروف نامه بیش از ۲۰سال پیش منسوب به رفیق کیانوری بکنیم؟

آن گفتگویی سازنده است که به مشی سیاسی ای که برای راه حل تضادهای گوناگون جامعه ارائه می شود بپردازد و به کارایی سازمانی و افزایش دانش سیاسی عضوها و هواداران حزب بیانجامد.

همه ما می دانیم که مثلن کاوش، جست و جو و گفتگو در باره نقش حزب در دوران انقلاب هر چند که می تواند سودمند باشد ولی با گرسنگی و بی آیندگی که مردم ما در حال حاضر به ان درگیر هستند و از ما چشم داشت راهنمایی دارند فرسنگها فاصله دارد.

نباید به بهانه انتقاد به سردرگمی و شکست روحی عضوها و هواداران دامن زد. نباید با هم جبهه شدن با دشمن طبقاتی تیشه بر ریشه خصلتهای طبقاتی حزب زد. دشمنان طبقاتی که همیشه در کمین هستند هنگامه شکست به میدان می آیند و سره را با ناسره می آمیزند تا ما را از تلاش برای دگرگونی های مورد نیاز جامعه باز دارند.

این نباید به معنای انتقاد نکردن تعبیر شود. باید روزی به بررسی همه این انتقادها و پرسشها  پرداخت ولی آنروز امروز نیست. امروز ما درگیر چالشهای بزرگتری هستیم که به آینده تمامیت ارضی کشور و راه رشد اقتصادی آن پیوند دارد که راه حل آن تعیین کننده سرنوشت میلیونها هم میهن است. اگر ما به این چالش نپردازیم  بجای رهبری رویدادها به پیروی از آنها دچار می شویم. آنوقت اگر حتا موفق به ویران کردن  بنیان ولایت شویم ولی ارمغانی برای زحمتکشان نداریم.

گرانیگاه گفتگوی ما (نقطه ثقل بحث) باید چگونگی پیوند میان مبارزه ی دمکراتیک و سوسیالیستی ما باشد. اکنون که راه گفتگو باز شده است باید از این هدیه ای نوروزی که به ما پیشکش شده است بیشترین سود را برد. بهتر است که رفیق امید و رفیقان ما در “نوید نو” مرکز بحث را در پیوند مبارزه صنفی و سیاسی قرار دهند و دایره گفتگو را محدود کنند. در حال حاضر در متن جامعه جنبش آزادی خواهانه  زنان، مبارزه صنفی کارگران و مبارزه سیاسی جریان دارد. چگونه می توان هژمونی اندیشه ی مارکسیستی را  در مبارزه علیه دیکتاتوری برقرار کرد؟ چه نوع اندیشه ها و سخنهای تهییجی و تبلیغاتی در انجام اینکار مفید است؟ چه نوع سازماندهی در شرایط کنونی مبارزه سودمند است و کاربرد دارد؟ با چه نیروهای اجتماعی و در چه مورد می توان وارد گفتگو شد؟ چه کسی و چگونه باید آغازگر این گفتگو باشد؟

بیایید سال نو را با بحث و گفتگوی سازنده آغاز کنیم. از طرح مساله هایی که برای پیشبرد نزدیکی نظری و سازمانی در جنبش توده ای کمک نیست، خودداری کنیم.

در وحله ی نخست نظرات خود را درباره مضمون سیاست مستقل حزب توده ایران در شرایط پیچیده کنونی انتشار دهیم.




زنان ننگ دین و زخم چرکین ولایت فقیه!
وظیفه ما در برابر جنبش زنان

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۱۱ (۲۶ اسفند ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

اگر مرا بر دار كردند، ترا خوار كردند.

اگر لبخند را از لبانم گرفتند، ترا هرگز لبخند نياموختند.

اگر بال هاى مرا شكستند، ترا هرگز پرنده نخواستند. (از شعرهای زندان طبری)

پیشگفتار

هنوز طنین سیلی پدربزرگ که نوازش گوش مادربزرگ فرزانه و خردمند شد در گوشم زنگ می زند. یادم هست که پدر بزرگ مهربان من دریچه دل پر عشق خود را بروی نوه های دختری که به سن ده سالگی رسیده بودند برای همیشه بست و هرگز دیگر این دختران دلنواز را به آغوش نگرفت. یادم هست که مادرم خواهرم را که برای نخستین بار خونریزی ماهانه داشت “ناپاک”خواند. هرگز فراموش نخواهم کرد که چگونه دختر ۱۳ ساله همسایه که با کفش دوز همسر مرده ای ازدواج کرده بود شب حجله برای باکره نبودن زیر ضربه های وحشی او جان باخت. دختر بی گناه گویا در پیشامد ناگواری و نه در بستر با “نا محرمی”  باکرگی را از دست داده بود.

هنوز پس از گذشت زمانی دراز از آن سال ها روزنامه ها از مردان هوسبازی می نویسند که برای خاموش کردن آتش شهوت به دختران بی گناه تجاوز می کنند. هنوز کودکان دختر را عروس پیرمردان هوس باز می کنند. دخترانی که به جز مرواریدهای اشک جواهری دیگر ندارند و دست شان از حنای آب خونین چشم رنگین شده است. هنوز می خوانیم که زنان بی شماری هنگام زاییدن جان می دهند. هنوز می بینیم که داس آزمندی سرمایه رشته جان کارگر را می برد و همسر  دست به حنا بسته او در سپیده دم زندگی مشترک لباس‌ سیاه‌ بیوه‌گی‌ بر‌ تن‌ می کند.

حقوق باروری و جنسی زنان با تهاجم نیرو های تاریک اندیش در لهستان، آمریکا و بسیاری از کشورهای دیگر دائمن در حال کاهش است. آمریکا به عنوان سرکرده  “جنبش رهایی زنان شرقی” زنان خود را از حق اختیار بدن خود محروم می کند. و با ریاکاری بسیاری از زنان را از حق سقط جنین باز می دارد. و بسیاری از کلینیک های کورتاژ را می بندد و زنان باردار را به ناگزیر زیر چاقوی قصابان محلی می اندازد تا با به خطر انداختن جان خود از بارداری ناخواسته خودداری کنند.

امپریالیسم به بهانه دفاع از حقوق زنان در افغانستان و عراق شوهرانشان را می کشد و آن ها را در جوانی بیوه می کند. انسانگرایی بورژوازی این گونه می نماید که برای رهایی زنان دربند طالبان ناگزیر به جنگ در افغانستان  تن درداده است. ولی شگفتا که زنان عربستان سعودی که از هیچ حقوق انسانی برخوردار نیستند از این کمک های “انسانی ” امپریالیسم بی بهره می مانند.

شرکت های زیرزمینی امپریالیستی از بدن زنان ” جهان سوم ” برای تولید فرزند برای قشر متوسط زنان ” غربی ” استفاده می کنند که یا به دلیل نازایی و یا با انتخاب دورنمای شغلی وقت بارداری ندارند. سازمان های فمینیستی گاهن صادقانه تلاش می کنند که برای آزاد کردن خواهرهای ” شرقی ” خود از زیر ستم مردان ” شرقی ” این زنان را پای به زنجیر ارزش های نئولیبرالی کنند. بدین گونه این سازمان های رهایی زنان به زن بنگلادشی یاری می رسانند تا از شلاق شوهر رها شود و با برده گری در کارخانه های نساجی به عنوان نیروی کار ارزان شلاق کارفرما را دوازده ساعت روزانه بر پشت خود حس کند.

خشونت خانگی در همه کشورهای ” جهان سوم ” با وجود پنهان سازی در حال افزایش است. تبعیض جنسیتی در بسیاری از کشورهای اسلامی بخشی از قانون “مدنی” است. پارلمان مصر حق مرد را برای همخوابگی با همسر مرده اش تصویب می کند. روحانیان دینی افغانستان به ریش سفیدان جواز ازدواج با دختران نه ساله می دهند. آنچه اما زنان شرقی به ان نیاز دارند، سخن های توخالی بنگاه های امپریالیستی نیست. آن ها به حقوق دموکراتیکی نیاز دارند که حق و موقعیت کار کردن با دستمزد برابر با مردان برای آن ها بیافریند، مهد کودک و کودکستان بسازد، چتر حمایتی  اجتماعی به آن ها بدهد، امکان آموزش برای آن ها فراهم کند ووو.

در کشورهای سرمایه داری پیشرفته هر چند که بیش از صد سال از حق رای دادن و انتخاب شدن زنان می گذرد. هنوز نزدیک به ۲۰ درصد تفاوت دستمزد برای انجام کار مشابه بین مردان و زنان وجود دارد. حتا در کشورهای اسکاندیناوی با این که میزان تحصیلات زنان به طور متوسط از مردان بالاتر است، ولی باز صد سال طول خواهد کشید تا سطح دستمزد برابر شود. پیش تر اگر مبارزه برای برابری یک مبارزه همگانی و اجتماعی بود بورژوازی حتا این مبارزه را فردی کرده است و به میزان زیادی به عهده تک تک زنان گذاشته است تا با برنامه ریزی دورنمای شغلی خود بپردازند و بدین گونه زحمتکشان مرد از همکاری با خواهران طبقاتی خود بی بهره می مانند. هر چند که زنان نیمی از جمعیت جهان را تشکل می دهند، ولی نفوذ سیاسی و اقتصادی آنان برابر با این وزن نیست. چیزی که اما فراموش می شود نیمی دیگر جهان که از مردان تشکیل شده است نیز به اندازه وزن خود نفوذ سیاسی و اقتصادی در سرنوشت خود و جهان ندارند.

می توان به توصیف چگونگی زندگی دردآور زنان به ویژه زنان زحمتکش و زنان “جهان سوم ” مثنوی هفتاد من نوشت و به آن بسنده کرد ولی کار مارکسیست ها توصیف پدیده ها برای دگرگونی آن هاست. باید زیر نمای آشکار پدیده ها بنیان های پنهانی آن را دید و برای ریشه کندن آن چاره ای جست.

نخست ما نگاهی کوتاه به جنبش کنونی زنان ایران و وظیفه ما در برابر آن خواهیم داشت. سپس به بررسی کوتاه نقش مارکسیست ها در تاریخ جنبش زنان جهان و ایران می پردازیم. در پایان با بازتاب دادن نظرات گروه های گوناگون فمینیستی مستدل می کنیم که چرا نظریه های فمینیستی سوسیالیستی و مارکسیستی بهترین واکاوی ستم چندگانه بر زنان را بازنمود می کنند.

مبارزه کنونی زنان ایران

بار دیگر زنان مبارز و آگاه ایران، علیه رژیم ستم‌پیشه ولایت فقیه با دلیری برخاستند.  هزاران زن آزادی خواه و  سرفراز در خروشی بنیادبرانداز دستگاه زن ستیز ولایت فقیه را به عقب نشینی وا داشتند.

جنبش “روسری برانداز” که نمادی از مبارزه زنان علیه ستم های گوناگون شده است روزانه گسترش می یابد و فراگیر می شود. زنان ایران زیر ستم‌های چندگونه نقش پیشاهنگ جنبش اجتماعی را عهده دار هستند. آن ها بر ضد زن ستیزی قرون‌وسطایی رژیم ولایت فقیه و برای دستیابی به حقوق انسانی خود می رزمند.

وقتی که از دید واپسگرایانه جمهوری اسلامی در باره زنان سخن می گویم باید روشن کنیم که آیا روبنای زن ستیز ولایت فقیه تنها برای خشنودی خدا و پیامبر است یا اینکه این روبنا پوششی برای تضمین منافع طبقاتی و مادی طبقه ی حاکم و برای پنهان کردن هدف واقعی بهره کشی است.

ما مارکسیست ها می دانیم که باورها و مذهب ها بازتاب دهنده واقعیت مادی و بر پایه منافع طبقاتی خاصی شکل می گیرند. سرزنش کردن شکل روبنایی زن ستیزی رژیم هر چند مفید و لازم  ولی کافی نیست و ما را در سطح پدیده ها نگه می دارد. بنابراین ما باید به بررسی پایه های مادی پنهان شده این نظرها بپردازیم و منافع طبقاتی را که این دید ارتجاعی حفظ می کند برای توده ها آشکار سازیم.

واقعیت این است که نظام سرمایه داری ایران مانند دیگر کشورهای سرمایه داری دچار بحران و رکود اقتصادی است. روزانه کارخانه های کوچک و بزرگ و مرکزهای تولیدی گوناگون در کشور ورشکسته و بسته می شوند و کارکنان آنها به صف دراز بیکاری می پیوندند. برای کنترل روند در حال افزایش بیکاری رژیم نیاز به برجسته کردن نقش “مقدس” زن در خانه دارد.

در نظام سرمایه داری کنونی کشور که دچار بحران اقتصادی، رکود و بیکاری است حتا تصور یک سیاست زن دوست و حقوق برابر  با مردان توسط جمهوری اسلامی نادرست است. تصور کنید اگر جای زنان در خانه ها نباشد آنوقت آنها برای استقلال اقتصادی خود خواهان موقعیت های شغلی می شوند. آیا دولتی که از حفظ محل های کار کنونی عاجز است توانایی ایجاد کردن مراکز تولیدی جدید با دوبرابر گنجایش فعلی را دارد؟

افزون بر این وقتی ایدیولوژی زن ستیز رژیم با کمک آیه و حدیث سنگ در راه وارد شدن زنان به بازار کار می گذارد بهره کشی از نیروی کار زنانی که با همه این موانع برای زنده ماندن مجبور به کار هستند آسان می شود. و باید اندیشید که چه کسانی از این بهره کشی سود می ورزند؟ موسسه های دولتی و خصوصی این نیروی کار را ارزان می خرند و برای این سخاوت خود منت بر سر زنان نیز می گذارند. و زنان نیز برای نگه داشتن کار نان آور دهان می بندند و خاموش و سر بزیر به کار خود می پردازند.

توجیهات ایدئولوژیکی زن ستیزی برای حفظ منافع طبقاتی گروه های خاص مختص جمهوری سرمایه داری اسلامی نیست. تاریخ کشورهای سرمایه داری غربی نشان می دهد  که در زمان بحرانهای اقتصادی دلایل ایدئولوژیک فرستادن زن به آشپزخانه برجسته می شود و در زمان جنگ که مردان در جبهه های جنگ هستند دلایل دیگر ایدئولوژیک از جمله میهن دوستی و دفاع از میهن همان زنان را وارد بازار کار می کند. همانگونه که سیاست زن ستیزی، ضدخارجی و ضدمحیط زیستی رییس جمهور ترامپ با اینکه رنگ سیاه واپسگرایانه مسیحی دارد ولی در واقع این سیاست برای تامین منافع گروه های ممتاز خاصی در جامعه امریکا شکل گرفته است نه برای رضایت مسیح.

مبارزه دختران جوان ما در سرزمینی که توسط واپسگرایان اشغال ایدیولوژیک شده است مهم است. در جنبش زنان نیرویی خفته است که روزی همچو پیکانی از کمان رها می شود و خواب از چشم زن ستیزان می راند. جناح ولایت فقیه از جنبش زنان ترس دارد و در پس سرکوب کم هزینه آن است و اصلاح طلبان می کوشند که روسری پیش ساخته نظام را با کمی دگرگونی دوباره بر سر زنان بیاندازند و در تلاش هستند که تا این جنبش با جنبش اقتصادی و سیاسی زحمتکشان پیوند نخورد.

بزرگترین وظیفه ای که نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی با سرکردگی نیروهای تاریک اندیش ولایت برای زنان قائل میشود وظیفه همسری و مادری است و تا رفع خطر کامل وحشی گری بنیادگرایانی که در حفظ نظام بهره کشی می کوشند روزهای تیره‌تری در انتظار زنان ما است.

وظیفه ما در برابر جنبش آزادی خواهی زنان

زنان ما خواهان آزادی پوشش، حقوق مدنی و قانونی برابر با مردان (ارث، طلاق، سرپرستی،  مسافرت) هستند. آزادی کشی و نابرابری زنان نه توسط مردان ایرانی بلکه توسط رژیم ولایت فقیه که شامل زنان تاریک اندیش نیز هست انجام و نهادینه می شود. جنبش زنان ایران در ذات خود برابری خواهانه است. ما باید از خصلتهای عدالت خواهی این جنبش برای پیوند آن با مبارزه علیه ستم طبقاتی بکوشیم.

شرکت نکردن در جنبش زنان به بهانه داشتن ویژگی های غیر پرولتری یک درک نادرست و تقلیل گرایانه مکانیکی از مارکسیسم است.

دفاع از جنبش آزادی خواهانه زنان بخشی از وظایف دموکراتیک کمونیست ها از جمله حزب توده ایران است. به گفته زنده یاد رفیق جوانشیر وظیفه ی سوسیالیستی ما برانداختن نظام طبقاتی و پی ریزی جامعه سوسیالیستی است که پیوند ناگسستنی با وظیفه ی دموکراتیک مبارزه برای آزادی سیاسی از جمله آزادی زنان دارد. وظیفه دوگانه مارکسیست های انقلابی حکم می کند که آن ها نه تنها برای رهایی طبقه کارگر از زنجیر بهره کشی بکوشند. بلکه باید پیشگام مبارزه علیه هر نوع  ستم و تبعیض در تمام جامعه باشند. طبقه کارگر برای هدایت جامعه به نفع همه ی قشرهای جامعه تلاش می کند. به همین خاطر ما باید از جنبش های اجتماعی حتا در آن جا که رنگ مارکسیستی ندارد و مسائل طبقاتی را نمی فهمد دفاع کنیم چرا که مارکسیست ها علیه هر گونه ستم مبارزه می کند.

ولی این دفاع ما را از انجام وظیفه سوسیالیستی که همانا طرح مضمون جایگزینی رژیم سرمایه داری است معاف نمی کند. همان گونه که حزب توده ایران در کنگره ششم خود می نویسد “نظام سرمایه داری در هر شکل سیاسی آن، در کشور ما نمی تواند معضل هایی همچون عقب ماندگی و بی عدالتی” از جمله نابرابری جنسیتی را  حل کند.

مبارزه برای هژمونی ایدیولوژیک زحمتکشان و اندیشه مارکسیستی تنهـا راهکرد درست پیشبرد جنبش مردمی و اجتماعی مانند جنبش زنان است چراکه طبقه کارگر به سبب نقش خود در حیات اقتصادی از پی گیرترین  نیروی ترقی خواه و تحول طلبِ جامعه است.

پیوند دادن جنبش زنان با جنبش کارگری و هماهنگ کردن مبارزه با حکومت سرمایه داری ولایت فقیه ای در دو جبهه جدائی ناپذیر اقتصادی -سیاسی و آزادی خواهی دموکراتیک از وظیفه های اصلی ما است. ما باید با فعالیت روشنگری خود میان زنان به پیوند جنبش دموکراتیک با اهداف اقتصادی-سیاسی ملی- دمکراتیک کمک کنیم. سیاست روشنگرانه ما با انتقال آگاهی طبقاتی و سوسیالیستی در میان زنان شکل می گیرد.

نیروهای سلطنتی و امپریالیستی و هواداران نئولیبرالیستی سرمایه داری در تلاشند تا به زنان بپذیرانند که سرمایه داری تنها راه رهایی زنان است.

برای مبارزه با ترفندهای گردان بورژوازی برای به انحراف کشاندن جنبش زنان ما باید به تاریخ خود مسلط باشیم و به زنان نشان دهیم که نیروهای سوسیالیستی و کارگری تنها مبارز راه رهایی زنان در تاریخ معاصر جهان و ایران بوده اند. ما باید این واقعیت را که نابرابری جنسیتی جلوه آشکار ستم طبقاتی است به زنان توضیح دهیم. برای این کار ما باید این ادعا را مستدل کنیم. برای این هدف در زیر تلاش می شود که نابرابری جنسیتی از دید فمینیست های سوسیالیست و مارکسیست بررسی شود.

تاریخ مبارزه زنان جهان و ایران

در جامعه های عقب افتاده اروپا در سال ۱۸۷۱، تنها مارکس و انگلس با ایجاد بخش زنان در انترناسیونال اول در اندیشه زنان بودند. کلارا زتکین (Clara Zetkin) یکی از رهبران حزب کمونیست آلمان از برجسته ترین رهبران جنبش زنان سوسیالیست بوده است که نزدیک به ۱۳۰ سال پیش جنبش رهایی زنان را بخشی از مبارزه طبقاتی خواند و اعلام کرد که آزادی زنان وابسته به استقلال اقتصادی آن هاست و به همین دلیل آزادی واقعی زن  پیش از برقراری سوسیالیسم شدنی نیست.

در سال ۱۹۰۸ فدراسیون باشگاه های زنان سوسیالیست شیکاگو ابتکار عمل را برای تشکیل یک روز زن آغاز کردند. و سال بعد اولین سال ملی زنان توسط حزب سوسیالیست آمریکای شمالی با شعار “حق رای و لغو برده داری جنسی” تصویب شد.

در اتحاد جماهیر شوروی  سوسیالیستی الکساندرا کلونتی (Alexandra Kollontai) نخستین زن وزیر در تاریخ جهان بوده است. اینسا آرمند (INESSA ARMAND)، اولین رهبر زنان انقلابی روسیه در سال ۱۹۱۷ گفت: “اگر آزادی زنان بدون کمونیسم غیر قابل تصور است، کمونیسم هم بدون آزادی زنان امکان پذیر نخواهد بود.” در اتحاد جماهیر شوروی  سوسیالیستی زنان برای نخستین بار به صورت قانونی به برابری حقوقی دست یافته بودند. حق رای زنان اتحاد جماهیر شوروی بلافاصله پس از انقلاب به تصویب رسید. انقلاب روسیه در ماه اکتبر حقوق کامل سیاسی زنان را تضمین کرد.  زنان شوروی نه تنها به حق رای دادن بلکه به حق انتخاب شدن دست یافتند. زندگی اجباری زنان با شوهران خود از بین رفت و زنان از حقوق برابر در برابر کار برابر برخوردار شدند. حق سرپرستی خانواده بین زن و مرد تقسیم شد. کار زنان باردار ممنوع شد. تصمیم سقط جنین به در سال ۱۹۲۰ به عهده خود زنان گذاشته شد.طلاق گرفتن زنان آسان شد. مفهوم فرزندان نامشروع نیز حذف شد.

لازم به یادآوری است که زنان ایتالیا و فرانسه در سال ۱۹۴۵، زنان سوئیس در سال ۱۹۷۱ و زنان لیختن اشتاین در سال ۱۹۸۴ حق رای بدست آورده اند.

۶۰ درصد از دانشجویان، ۶۵ درصد از فارغ تحصیلان دانشگاهی، ۴۸ درصد از عضوهای پارلمان، ۴۴ درصد از نیروی کار و ۲۴ درصد از وزیران کوبای سوسیالیستی را زنان تشکیل می دهند.

سازمان های کارگری مارکسیستی در ایران از پیشروترین و پیگیرترین مدافعان حقوق زنان بوده اند. در کشور عقب مانده ای مانند ایران سالهای ۲۰  فرقه دموکرات آذربایجان پس از انقلاب خلق آذربایجان نه تنها حق رأی زنان را به رسمیت شناخت بلکه  دستمزد برابر با مردان را نیز تصویب کرد.

زنان مترقی هوادار حزب توده ایران در سال ۱۳۲۱ تشکیلات زنان ایران را سازماندهی کردند. در سال ۱۳۲۵ اتحادیه‌ی زنان زحمتکش که همسو با شورای متحده‌ی مرکزی تشکیل شده بود، به تشکیلات زنان ایران پیوست. این تشکیلات برای آگاه سازی نشریه “بیداری ما” را پایه گزاری کرد و تا آغاز کودتای امپریالیستی علیه دولت قانونی و ملی دکتر مصدق به انتشار نشریات مختلف در باره مشکلات زنان پرداخت. تشکیلات زنان “یک چشم” نبود و تضمین حقوق زنان را در ارتباط با رفع استثمار زنان کارگر و بهبود شرایط زندگی آنان و لغو قوانبن ارتجاعی  می دید. تشکیلات زنان، زنان را هم در جبهه فرهنگی و هم در جبهه طبقاتی مجهز به آگاهی کرد؛ هم به آن ها سواد یاد می داد و هم آن ها را در تشکل های صنفی سازماندهی می کرد.

فعالان تشکیلات شیرزنانی مانند زهرا اسکندری، مهرانگیز اسکندری، شاه زنان علوی، جمیله صدیقی و فروهید کباری بهترین سال‌های عمر خود را در راه دگرگونی شرایط زندگی زنان صرف کردند و یگانه راه درست عملی کردن آن را در مبارزه علیه فاشیسم و دستگاه ستم طبقاتی یافتند. آن ها می دانستند که بدون یک مبارزه پایدار متحد و تشکیلاتی نمی‌توان زنجیرهای ناداری و بردگی  را پاره کرد.  زمانی که نام رسمی زنان “ضعیفه” بود و نه همسر  این زنان دلیر بذری در زمین تازه و شخم نخورده فرهنگ کشور کاشته بودند که پس از اندکی به درخت تنومندی از زنان آگاه دگردیسی کرد. مبارزه آن ها برای تحقق حقوق زن به مردستیزی کور آلوده نبود. آن ها با مردم‌دوستی و عشق به  محروم‌ترین قشر جامعه زنان و مردان هم طبقه را در یک سنگر علیه هر گونه تبعیض سازماندهی می کردند.

این تشکیلات حتا پس از کودتا در سطح جهانی به مبارزه علیه استثمار و تبعیض زنان ایرانی ادامه داد.

تشکیلات زنان پس از انقلاب هم بر خلاف آنچه که ادعا می شود تا آن جا که جو حاکم اجازه می داد تلاش کرد زنان را علیه قوانین  سنتی  و ارتجاعی زن ستیز متشکل کند. ولی گاهی یک سازمان سیاسی بر پایه ارزیابی نیروی خود و توازن نیروهای اجتماعی ناگزیر به گزینش می شود. البته این حقیقت نباید بهانه توجیه دست کم گرفتن مبارزه زنان بر ضد حجاب اجباری در سال های نخست انقلاب شود.

پیوند ستم جنسیتی با ستم طبقاتی

برخی از دانشمندان اجتماعی واپسگرا  شخصیت را مختص به خواص بدنی جنسیت ها قرار می دهند و بر اساس آن نابرابری جنسیتی را توضیح می دهند و توجیه می کنند. در حالیکه به باور روانشناسان مارکسیستی انسان شخصیت زاده نمی شود بلکه شخصیت او با کنش او در جامعه (شرایط مشخص اقتصادی-اجتماعی و تاریخی) و در ارتباط با دگران شکل می گیرد.

بررسی مشکلات زنان به عنوان یک گروه همگن ما را از دیدن گوناگونی آن ها باز می دارد. بورژوازی موفق شده است که با شستشوی مغزی بسیاری از زنان غربی را از دیدن ستم طبقاتی بازدارد. بسیاری از این زنان زیر بمباران تبلیغاتی  به این نتیجه رسیده اند که فرزندان خود را برای رهایی زنان “در بند شرقی” هزاران فرسنگ دورتر از خانه های خود به جنگ بفرستند.

هنگام گفتگو در باره نابرابری جنسیتی شاید هیچ واژه ای به اندازه واژه فمینیست گمراه کننده و تهی از مفهوم مشخص نباشد. فمینیست ها در گروه های گوناگون و با اهداف گوناگون متشکل شده اند که گاهن با هم بطور جدی در تضاد هستند. جنبش فمینیستی زنان را می توان به طور کلی به پنج گروه بزرگ تقسیم کرد:

گروه اول: فمینیسم  لیبرالی که برای دستیابی به برابری اقتصادی و سیاسی در چارچوب نظام سرمایه داری مبارزه می کند. و نسبت به ستم طبقاتی به خواهران جنسیتی خود کاملن بی تفاوت است.

گروه دوم: فمینیسم رادیکال که مردها و مردسالاری را عامل اصلی ظلم و ستم زنان می داند. و علاقه ای به بررسی نقش مسائل کلان اقتصادی و شیوه تولید و ستم طبقاتی در نابرابری میان مرد و زن ندارد.

گروه سوم: فمینیسم پست مدرن  بر “ماهیت مشروط و گفتمانی هر هویت” تأکید دارد و به نظر آن هیچ مقوله جهانی “زن” یا “مرد”وجود ندارد. فمینیسم پست مدرن با تمرکز به فرایندهای خرد (micro process) به کاوش جوهر روان انسانی از طریق گفتمان های فرهنگی ( cultural discourse) می پردازد و  زبان را بازتاب دهنده دقیق واقعیت برونی نمی داند، بلکه زبان را سازنده واقعیت می داند. به نظر آن ها مقوله انسان در اندیشه و زبان غربی خنثا نیست بلکه استاندارد انسان دارای نشان و صفتهای(attributes) مردانه است که گونه های دیگر انسان ها (زنان) به عنوان انحرافی با آن مقایسه می شوند.

گروه چهارم: فمینیسم سوسیالیستی تلاش می کند که تا مبارزه برای آزادی زنان را با مبارزه علیه سایر سیستم های سرکوبگر براساس وضعیت نژادی، طبقاتی و اقتصادی همگام کند. ولی  فمینیست های سوسیالیستی، گفته مارکس را که بعد از غلبه بر ستم طبقاتی ستم جنسیتی نیز از بین خواهد رفت را رد می کنند و به طبقات و  مبارزه طبقاتی به عنوان جنبه های تعیین کننده تاریخ و تکامل اقتصادی باور ندارند. فمینیسم سوسیالیستی پدرسالاری را جدا از  شیوه تولیدی بررسی می کند و بدین ترتیب غیرتاریخی است. آن ها نقش کلیدی تولید – از جمله تولید خانوادگی – را در تعیین شرایطی که منجر به ستم بر زنان می شود فراموش می کنند.

از فمینیسم سوسیالیستی گروهی به اسم اکوفمینیسم سوسیالیستی تکامل پیدا کرده است که راه خود را از آن ها جدا کرده است. در زیر به بازتاب نظرات این گروه می پردازیم.

تمرکز این گروه به پیوند ستم جنسیتی با استعمار و استثمار و نبود سازگاری بین نظام سرمایه داری و محیط زیست است. همان گونه که وندانا شیوا (Vandana Shiva) اکوفمینیست (Ecofeminist )فیلسوف هندی می گوید سیستم جهانی و نظام مردسالارانه سرمایه داری خود را از طریق استعمار زنان ایجاد و حفظ می کند. اکوفمینیسم سوسیالیستی از مردسالاری سرمایه داری انتقاد می کند و بر دیالکتیک بین تولید و بازتولید و بین تولید و محیط زیست تاکید می کند. جامعه شناس و اکوفمینیست آلمانی، کریستا ویچتریچت (Christa Wichtericht) می گوید که ادامه گردش چرخ سودورزی سرمایه داری تنها با بهره  کشی از کار رایگان بازتولیدی زنان شدنی است.

اکوفمینیسم سوسیالیستی تعریف مارکسیستی بازتولید را می پذیرد. از نظر مارکس بازتولید فرآیندی است که در آن جامعه خود را از لحاظ مادی و اجتماعی بازسازی می کند. برای سرمایه دار بازسازی شرایط لازم برای زنده نگه داشتن کارگر (بازتولید) برای فعالیت اقتصادی او (تولید) مهم است. کار بازتولید شامل فعالیت هایی است که به تولید نیروی کار می پردازد – فعالیت هایی که مواد اولیه و کالاهایی را که با دستمزد کارگر خریداری می شود صرف حفظ زندگی روزانه و تربیت نیروی کار آینده از طریق تغذیه، لباس، مراقبت، آموزش، و تربیت کودکان می کند. این فعالیت ها معمولن بدون دستمزد و توسط زنان انجام می شود که برخی از آن ها همزمان به کار تولیدی در بیرون از خانه می پردازند.

نظام سرمایه داری توسط مردان میان سال سفیدپوستی تکامل یافته است که سلطه، کنترل و مهار زنان و طبیعت را از پیش نیاز رشد این نظام می دانستند. مرد در برون و فراتر از طبیعت قرار دارد. مکانیزم های مهار زن و طبیعت برای سرکوب و بهره برداری مشابه است. کار رایگان بازتولید زنان به همان شیوه ای که طبیعت برای ایجاد ارزش افزوده برای نظام مردسالارانه سرمایه داری استفاده می شود مورد بهره برداری قرار می گیرد.

میان مردسالاری نظام سرمایه داری و ستم بر زن و زن ستیزی پیوند ناگسستنی وجود دارد. انتظار رشد مداوم و متوالی انباشت و سود زمین و هوا را به نابودی کشانده است و ارتباطات انسانی میان انسان ها را زیر یوغ روابط بازاری کشانده است. خلال در روند طبیعی محیط زیست توسط شرکت های چند ملیتی پایه و بنیان زنان برزگر آفریقایی و شرقی را با ایجاد سیل و خشکسالی از بین می برد.

اکوفمینیست سوسیالیستی، ستم و بهره کشی جنسیتی، طبقه ای، نژادی در جامعه را بیان نظام مالکیتی می داند که بر دوگانگی های ایدئولوژیک طبقه های بهره کش پایه گزاری شده است که سفید را بهتر از سیاه، مرد را بهتر از زن، فکر را برتر از احساس وووو می داند و یگانگی و پیوند دیالکتیکی آن ها را نمی بیند.

اکوفمینیسم سوسیالیستی طبیعت و انسان را مقابل هم نمی بیند و بر این باور است که هم انسان و هم طبیعت از لحاظ اجتماعی و تاریخی با کار انسان دگرگون شده اند. طبیعت یک شیء منفعل نیست که باید زیر سلطه سرمایه قرار گیرد، طبیعت یک رابطه دیالکتیکی با انسان دارد و نظام های اقتصادی اجتماعی انسان باید یک رابطه پایدار با آن ایجاد کنند.

سرمایه داری با درک نکردن این پیوند دیالکتیکی با روش های فنی مداخله گر و همچنین آلودگی‌های شیمیایی و هسته ای در خاک، آب و هوا (آفت کش ها، علف هرز کش ها، مواد شیمیایی سمی و اشعه هسته ای) تعادل را به هم زده است و این آزمندی در پایان به نابودی انسان خواهد کشید.

در نهایت عامل تعیین کننده در تاریخ، ، تولید و بازتولید بلاواسطه زندگی است. در یک سو، تولید معیشت روزانه و در سوی دیگر بازتولید انسان ها قرار دارد. در تولید و بازتولید زندگی، انسان با طبیعت غیر انسانی ارتباط برقرار می کند، یا با احترام به محیط زیست محلی و جهانی آنرا حفظ می کند یا با آزمندی و سودورزی آنرا از بین می برد. انگلس می گوید که هیچ “کنشی در طبیعت بدون واکنش نیست” و به انسان ها هشدار می دهد که اگر ما عواقب تعاملات با طبیعت را نادیده بگیریم طبیعت از “ما انتقام” می گیرد.

زنان در فرهنگ های قبیله ای و سنتی بیش از قرن ها تعامل بسیار زیادی با محیط زیست داشته اند. به عنوان مثال جمع آوری مواد غذایی و نگهداری غذا، سوخت، و گیاهان دارویی، سازندگی پوشاک، کندن علف های هرز و برداشت محصول باغبانی، تولید گوشت مرغ و تخم مرغ ، و نگهداری کودکان و نوجوانان به عهده زن بوده است. زنان با دانش خود در باره طبیعت به حفظ زندگی انسان ها و زیستگاه های انسانی کمک کرده است.

ولی در جوامع استعماری و سرمایه داری، تعاملات مستقیم زنان با طبیعت محدود شده است. نقش سنتی آن ها در تولید مواد غذایی و لباس،  باغبانی و پرورش مرغ، مربی گری کودکان، از آن ها گرفته شده و به مردان اختصاص داده شده است. وقتی که کشاورزی تخصصی و مکانیزه شد، تولید در مزرعه ها به عهده مردان قرار گرفت، در حالی که زنان و مردان مهاجر برده وار، به کارهای کسل آور و خسته کننده در مزرعه ها پرداختند.

اندک اندک در نظام سرمایه داری، مردان مسئولیت تولید کالاهای قابل مبادله و تسلط بر آن ها را به عهده گرفتند، در حالی که زنان مسئولیت بازتولید نیروی کار و روابط اجتماعی را تحمل می کنند. مسئولیت زنان در زمینه بازتولید هم شامل بازتولید بیولوژیک(بازتولید نسل نو ) و هم بازتولید نسل نیروی کار از طریق کار رایگان در خانه است.

از آن جا که پایه های منطق سرمایه داری بر سودورزی اقتصادی و رقابت استوار است سرمایه داری با ترویج مصرفگرایی و برای بیش سازی سود طبیعت را قربانی می کند. ولی منطق یک نظام سوسیالیسم  بر پایه نیازهای مردم و نه حرص و طمع آن ها استوار است. سوسیالیسم از آن جا که رشد اقتصادی برای رهایی و باروری انسان انجام می شود دارای روابط پایدار با طبیعت است. (اگر چه کشورهای سوسیالیستی با تاکید بر رشد صنعتی به آلودگی کم بها داده بودند) ولی سوسیالیسم می تواند رشد اقتصادی و فرهنگی انسان را با پایداری طبیعت سازگار کند.

سازگاری تکامل طبیعت با اقتصاد انسانی که بتواند نیازهای مردم را برآورده کند، می تواند بر اساس دو روابط دیالکتیکی بین تولید و محیط زیست و بین تولید و بازتولید برقرار شود.

در نظریه های موجود توسعه سرمایه داری، بازتولید و محیط زیست به عنوان زیر مجموعه و تابع رشد اقتصادی مورد سوءاستفاده قرار می گیرند ولی نظام محیط زیستی سوسیالیستی، اولویت های سرمایه داری را تغییر می دهد و تولید را تابع بازتولید و محیط زیست می کند. نظام  محیط زیستی سوسیالیستی آینده به جای این که مانند نظام های سرمایه داری کنونی که به باروری زنان به عنوان تولیدکنندگان نیروی کار می نگرد و برای رشد از هیچ تجاوزی به حق زمین ابایی ندارد تا آن جا تولید می کند که به نیاز پایه ای انسان ها پاسخ بدهد و زمین زمان بازسازی معادن خود را داشته باشد.

در شیوه تولید سرمایه داری به خاطر نبود کمک های اجتماعی بسیاری خانواده ها به جمعیت خود می افزایند تا هم به نیاز سرمایه داری به نیروی کار پاسخ دهند و هم پیری خود را با کمک فرزندان تضمین کنند. ولی نظام محیط زیستی سوسیالیستی این نیاز خانواده ها را کاهش می دهد و زنان را از “ماشین جوجه کشی” شدن آزاد می کند.

گروه پنجم: جنبش گوناگون فمینیسم مارکسیستی که به دنبال گسترش پتانسیل نظریه مارکسیستی برای درک منابع سرکوبگرانه زنان است.

بسیاری از جامعه شناسان غیر مارکسیست و ضد مارکسیست مارکس و مارکسیست ها را متهم می کنند که به خاطر تمرکز تقلیل گرایانه بر شیوه تولید و مبارزه طبقاتی ستم جنسیتی را نادیده می گیرند و  تجزیه و تحلیل عمیقی از ستم بر زنان ندارند. اندیشه غیر مارکسیستی همیشه می کوشد که هرم پدیده ها را به روی باریک آن سوار کند ولی مارکسیست ها با تسلط بر ذره بین دیالکتیک ماتریالیستی ویژگی ها و سرشت پنهان شده پدیده ها را می بینند . گرچه مارکس به طور خاص و طولانی در مورد ستم بر زنان چیزی زیادی ننوشته است، کارهای نوشتاری او سرچشمه پربار روش شناختی و بینش های نظری لازم برای واکاوی ظلم و ستم بر زنان است.

فمینیستهای مارکسیستی، به ویژه پرفسور بازنشسته جامعه شناسی خانم گیمنز (Gimenez)، به بررسی نقش شیوه تولید (خانوادگی و عمومی) در ستم جنسیتی و بهره کشی زنان می پردازند. در زیر به بازتاب و بررسی دیدگاه  این جامعه شناس مارکسیست در باره ستم به زنان می پردازیم.

زن خانه دار شوهرش را در شرایط خوبی نگه می دارد تا نیروی کاری او برای فروش به سرمایه دار مفید باشد؛ لباس های او را تمیز می کند، کارهای او را انجام می دهد، تا مرد بتواند کار دستمزدی خود را به خوبی انجام دهد. کار رایگان زنان (کار در خانه، مراقبت از کودکان و غیره) برای نظام سرمایه داری بسیار سودمند است. اگر کار خانوادگی زنان با حداقل دستمزد پرداخته می شد، آنوقت کار توزیع  عادلانه ثروت در جامعه آسان تر می شد.

مارکس از انتزاع  و تعمیم عمومی ساده به خاطر عمومی کردن پدیده هایی که از لحاظ تاریخی در یک شیوه تولید خاص ظهور می کند انتقاد می کند. مارکس هشدار می دهد که از گذشته و یا از خصلت های عمومی بشر برای توصیف صفات انسان های موجود استفاده نکنیم. روابط تاریخی در حال تغییر بین کار انسان و طبیعت و بین انسان ها با یکدیگر در جریان تولید رفتار و کردار انسانی را در دوره های مختلف تاریخی متفاوت می سازند. در هر زمانی، مردم به عنوان مجموعه ای از  روابط اجتماعی، به شیوه ای عمل می کنند که منعکس کننده ارتباطات ساختارهای خاص تاریخی است که زندگی شان را شکل می دهند، از جمله ساختار تولید و بازتولید. انسان های کمون نخستین با انسان های دوره فئودالی و با انسان های دوره سرمایه داری با هم به کلی تفاوت دارند؛ به عنوان مثال، حس رقابت در انسان ها محصول یک دوره تاریخی خاص است که جامعه بورژوایی نام دارد.

در تجزیه و تحلیل نابرابری های اجتماعی و استثمار، از جمله روابط سلطه مانند نژادپرستی و جنسیت مارکسیسم به روابط اجتماعی کار در شیوه های مختلف اقتصادی تولید نظر دارد. به همین ترتیب، ما باید به بررسی شرایط تاریخی که در آن تولید و بازتولید روابط اجتماعی نابرابر فعلی را شکل میدهد بپردازیم. واکاوی شرایطی که منجر به پدیده های گوناگون ستم بر زنان می شود بدون بررسی شرایط زیرساختاری سرمایه داری شدنی نیست. آن جنبه های واقعیت اجتماعی که به نظر ما مشخص ترین و واضح ترین و نقطه شروع تحقیقات ما می آید، کمترین اطلاعات را به ما می دهند چرا که آن ها  بروی پیش فرضهای شرایط ممکن تاریخی متعددی استوار هستند که بدون تجزیه و تحلیل نظری و تاریخی بیشتر قابل درک نیست. برای نمونه ما از نابرابری بین مردان و زنان از طریق شکل های قابل مشاهده آن آگاه می شویم: دستمزد نابرابر، آموزش و فرصت های ترقی نابرابر، خشونت خانگی، مسئولیت خانگی زنان و غیره. ولی تنها تکیه بر این مشاهدات نباید پایه تحقیقات علمی ما را تشکیل بدهد. ما برای واکاوی درست باید این مشاهدات را  در چارچوب تاریخی ان ببینیم. مردان مستقل از روابط اجتماعی از امتیاز خاص در تاریخ برخوردار نیستند. مردان، مانند زنان، موجودات اجتماعی هستند که خصوصیات فردی آن ها بازتابی از جایگاه اجتماعی آن هاست. ما نمی توانیم بدون در نظر گرفتن کارکرد کنشگران (عاملان) عمده اجتماعی عملکردهای ستمگرانه را در یک نهاد به طور کامل توضیح دهیم؛ این خواست ها، نگرش ها، باورها و شیوه های عمل عاملان باید با توجه به شرایط ساختاری که آن ها را ممکن ساخته است، توضیح داده شود.

تبعیض و نابرابری مردسالارانه امروز در نظام سرمایه ‏دارى ریشه در مالکیت خصوصی گذشته مردسالارى در نظام برده ‏دارى و فئودالی دارد. این نابرابری با نهادینه شدن در نهادهای فرهنگی خود از جمله اداب و رسوم سنتی و اعتقادات مذهبى  به نوبه خود بر پایه اقتصادی سرمایه داری تاثیر می گذارد و نابرابری جنسیتی را توجیه مى کند.

انسان به مفهوم عام آن، در روند کار و تولید اجتماعى شرکت دارد و براى تامین نیازهاى خود به تولید و بازتولید مى پردازد..انسان عام از نظر جنسی  خنثى است. زن در دوران “همبود نخستین”(ا.ط) (کمون اولیه) که مالکیت دسته جمعی وجود داشته است از جایگاه برجسته ای برخوردار بوده است که در تاریخ به  دوران مادرسالاری ثبت شده است. در دوران “همبود نخستین” نقش زن در رابطه با طبیعت تنها از طریق شرکت او در کار تولیدى اجتماعى تعیین مى شد. تا زمانی که کار انسانی به تولید کالا برای مبادله نپرداخته بود کار اجتماعی زن برابر با کار اجتماعی مرد بود. اگر کار رایگان زن در خانه در محاسبات اقتصادی در نظام سرمایه داری قابل ارزش نیست به خاطر این است که که محصول این کار در “بازار” قابل مبادله نیست.

بر طبق تحليل معروف انگلس زنان در دوران پیش از مالکیت خصوصی قدرتی برابر یا بیشتر از مردان در توليد اجتماعی با سازماندهی مادرسالاری داشته اند ولی زنان هنگامی که مالکیت خصوصی به عنوان یک شیوه تولید به وجود می آید، قدرت را از دست می دهند. مالکیت خصوصی مردان و توانایی آن ها در مازاد تولید، شکل خانواده را به شکل مردسالاری تغییر می دهد که در آن زنان اغلب بردگان و در مالکیت پدر و شوهر هستند. جایگاه پایین زن نتیجه تکامل زیستی (بیولوژیک) او نیست بلکه نتیجه روابط اجتماعی است و تلاش های مردان برای دستیابی به خواسته های خود برای کنترل کار زنان و خوشنودی جنسی به تدریج در هسته ی خانواده نهادینه شده است. با ظهور سرمایه داری، و جدایی تولید خانواده گی از تولید کالایی و وابستگی اقتصادی زنان به مردان،  برتری مردان نسبت به زنان در خانواده بیشتر شد. در این تردیدی نیست که سرمایه داری همزمان با ایجاد شغل های کم درآمد با استثمار زنان شرایط استقلال اقتصادی آنان را نیز فراهم کرد ولی همان طور که انگلس اشاره کرد به خاطر کار رایگان زنان در خانه (یک وظیفه خصوصی اختصاص یافته به زنان که با تقسیم جنسی کار سرمایه داری ایجاد شده است) تا برقراری سوسیالیسم شرایط مادی آزادی  کامل زنان برقرار نخواهد شد. نظام سوسیالیستی بطور خودکار ستم بر زنان را از بین نمی برد ولی شرایط مادی ایجاد می کند که برآوردگی این آرزوی دیرینه آسان تر می شود.

فمینیسم مارکسیستی به بررسی شرایط مادی که بر اساس آن توافقات اجتماعی، از جمله سلسله مراتب جنسيت، شکل می گیرند، می پردازد. فمینیسم مارکسیستی (سلسله مراتب جنسيتی) را به عنوان یک عامل منحصر به فرد مردسالاری نمی بیند، بلکه به جای آن یک شبکه تودرتوی اجتماعی  و روحی می بیند که در یک لحظه مادی و تاریخی شکل می گیرد و بر این باور است که شرایط مادی نقش حیاتی در تولید اجتماعی تعریف جنسیت بازی می کند و نابرابری زن و مرد ریشه در تقسیم کار اجتماعى دارد. به بیان دیگر شرایط تاریخی خاص سرمایه داری منجر به نابرابری اجتماعی و اقتصادی قابل مشاهده بین مردان و زنان می شود. مارکس می گوید که انسان مجموعه ای از روابط اجتماعی است و ما در تقاطع بسیاری از روابط اجتماعی نابرابر بر اساس ساختارهای سلسله مراتب زندگی می کنیم که با هم، معرف مشخصه تاریخی شیوه سرمایه داری تولید و بازتولید است.

فمینیسم مارکسیستی به واکاوی سرکوب زنان در چارچوب شیوه تولید سرمایه داری به طور کلی، و به بررسی این که چگونه سازماندهی سرمایه داری تولید، ارتباط بین تولید و بازتولید، ایدئولوژی، دولت، نظام حقوقی و غیره روابط نابرابر مردان و زنان را در درون و برون از حوزه خانواده  تحت تاثیر قرار می دهد می پردازد.

در سیستم سرمایه داری، دو نوع کار وجود دارد، کار مولد که در آن نیروی کار برای تولید کالاها یا خدماتی که در نظام سرمايه داری ارزش پولی دارند به کار برده می شود، و صاحبان نیروی کار از صاحبان ابزار تولید دستمزد دریافت می کنند. شکل دوم کار بازتولیدی است که در حوزه خصوصی انجام می شود و شامل خدماتی است که مردم بدون دستمزد برای بازسازی نیروی بدنی و تندرستی روان خودشان انجام می دهند (مانند تمیز کردن، پخت و پز، نگهداری فرزند) . در سرمایه داری، شیوه تولید، شیوه بازتولید را تعیین می کند و در نتیجه، برای درک روابط نابرابر قابل مشاهده بین مردان و زنان، شناخت شبکه پیچیده ای از اثرات کلان اقتصادی بر روابط زن و مرد ضروری است.

زنان به حوزه کار خانگی اختصاص دارند که در آن کار بازتولیدی انجام می شود و بنابراین در یک سیستم سرمایه داری به عنوان نیروی کار غیرقابل قبول و غیرقابل شناخت است. انجام کار خانگی به طور انحصاری توسط زنان بقیه اعضای خانواده را از کار بازتولید لازم خود آزاد می کند. فمینیست های مارکسیستی استدلال می کنند که خروج زنان از کار مولد به کنترل مرد در حوزه های خصوصی و عمومی منجر می شود.

انگلس استدلال می کند که نقش “زن پرولتری” به این معنی است که “زن به عنوان سرپرست … به خدمتکار اصلی خانواده اش تبدیل می شود؛ او از چرخه تولید عمومی بدور می ماند و قادر به کسب درآمد نیست. و اگر او بخواهد در تولید عمومی شرکت کند و مستقل شود، نمی تواند به وظایف خانوادگی خود عمل کرد. باید افزود که روند کارها به همان جایی رسید که انگلس با نگرانی از آن یاد می کرد. دستمزد غیر کافی مردان زحمتکش زنان این خانواده  ها را نیز به بازار کار کشانده است و این در حالی است که این زنان هنوز وظیفه بازتولید نسل آینده نیروی کار و آماده سازی شوهران خود برای کار را بر دوش می کشند. البته این وظیفه دوگانه زن به نفع نهادهای دولتی و خصوصی است که از کار زنان به عنوان نیروی کار ارزان و سرچشمه سود بیشتر بهره می برند.

بنابراین سرکوب زن و جایگاه نابرابر او در درون خانواده از نقش او در خانواده به عنوان بازتولید کننده نیروی کار برای سرمایه داری سرچشمه می گیرد. در حالی که خانواده های طبقه حاکم از لحاظ تاریخی از طریق انتقال ارث به نسل های آتی به بازتولید خود می پردازند، خانواده طبقه کارگر پرداخت هزینه های مربوط به باز تولید (تولید و عرضه نیروی کار را برای کارکرد سیستم سرمایه داری) را خود به عهده می گیرد. این راهبری تقریبن تمام هزینه های مالی تولید نیروی کار آینده جامعه را بر روی شانه های خانواده طبقه کارگر قرار می دهد. و چون هنوز حتا در کشورهای پیشرفته سرمایه داری دستمزد زنان از مردان کمتر است کار تربیت کودکان در خانواده های زحمتکش ناگزیر به عهده زنان قرار می گیرد تا زیان اقتصادی وظیفه بازتولید کمتر شود.

در حالی که زن طبقه کارگر برای حفظ نسل کارگران امروز و فردا در خانواده خود، به تولید نیروی کار برای سیستم، کار می کند نقش بازتولیدی زنان طبقه های بالا به تولید فرزندان برای به ارث بردن ثروت خانواده محدود می شود. (با توجه و تکیه به فنی گرایی بیولوژیک حتا نقش بارداری برخی از این زنان به زنان زحمتکش هندوستان و بنگلادش ووو واگذار می شود). در کشورهای پیشرفته سرمایه داری به راحتی می توان زنان بیشماری از طبقه فوقانی متوسط و بالا یافت که با دستمزدهای هنگفت خود نیازی به در خانه ماندن و مشغول کار “خسته کننده” بچه داری ندارند و زنان مهاجر را برای این کار استخدام می کنند. جالب توجه است که در بسیاری از این کشورها به علت قوانین سخت مهاجرت به خانواده های پناهندگان و کارگران مهاجر بیمار حق دیدار داده نمی شود ولی ویزای “بچه نگه داران ” (babysitters) زنان طبقه بالا همیشه آماده است. بنابراین زنان طبقه های فوقانی با زنان زحمتکش نه مشکل مشترک و نه نقش مشترک در جامعه خود دارند.

به منظور حمایت از خانواده، ایدئولوژی طبقۀ حاکم، زنان و مردان را مجبور به پیروی از نقش های جنسیتی خشک – از جمله نقش”زندانی” کردن زنان در خانه و نقش نان اوری برای مردان کرده  است. از سال های ۷۰ میلادی به بعد زنان بخش بزرگی از نیروی کار و نان اوران را تشکیل داده اند ولی هنوز هژمونیک ایدیولوژیک بورژوازی در باره اندیشه ارتجاعی این که جای زنان در خانه و وظیفه مهم شان پروش کودک است زنده است. هنوز هم در تمام کشورهای سرمایه داری وقتی که بحران اقتصادی حاکم می شود زنان از اولین کسانی هستند که به دیگ های آشپزی خانه ها فرستاده می شوند.

اصل اساسی تجزیه و تحلیل مارکس این است که در شکل های اجتماعی که سرمایه داری شیوه قالب تولید است، عملکرد این شیوه تولید، تعیین کننده سازمانهای اجتماعی (محدودیت های تاریخی برای تغییرپذیری آن) و پایه اقتصادی بازتولید انسان یا روش بازتولید است. روش بازتولید، در چارچوب این تحلیل، ترکیب تاریخی نیروی کار و شرایط و وسایل بازتولید (پایه مادی – بیولوژیکی و اقتصادی – برای انجام وظایف تولید مثل) در زمینه روابط میان عاملان آن است. هیچ نام تاریخی دیگری برای شیوه بازتولید بجز نام معمولی و مفهوم غیر تاریخی “خانواده” که بیشترین شکل های قابل مشاهده آن را نشان می دهد وجود ندارد.

انگلس می گوید که از پیدایش خانواده “مرد نیز در خانه فرمانروایی کرد؛ زن به یک خدمتکار تقلیل یافت. او به عنوان برده شهوت و صرفا وسیله برای تولید کودکان تبدیل شد … به منظور اطمینان از وفاداری زن و در نتیجه پدری فرزندان خود، زن بدون قید و شرط زیر فرمان شوهر در آمد؛ اگر مرد زن خود را بکشد، او تنها از حقوق فرمانروایی خود استفاده کرده است.”

برای درک روابط خانوادگی و “خانواده”، مفاهیم شیوه بازتولید و عاملان بازتولید مهم هستند زیرا آن ها توجه را از “خانواده” و شکل های متفاوت یا “انحرافی” آن به یک پدیده نظری و تحقیقی می کشانند. تولید تعیین کننده بازتولید است چراکه شرایط ممکن مادی آنرا در مرزهای ساختاری باریکی مشخص می کند . این به این معنی است که برخی از شکل های بازتولید اصلا پا نمی گیرد و برخی دیگر شرایط ممکن شکوفایی پیدا می کنند. بطور مثال شکل های زندگی دست جمعی (کلکتیوی) برای تربیت مشترک فرزندان و انجام مشترک کارهای خانه در نظام سرمایه داری که بر اساس مالکیت فردی و ترغیب کننده فردگرایی است اگر غیر ممکن نباشد ولی خیلی سخت است. به این ترتیب، زندگی مشترک یا گروهی هر چند اگر بطور استثنا پابرجا شود نظم اجتماعی را به طور قابل ملاحظه ای به چالش نمی کشد؛ چرا که مردم، در حالی که مایل به اشتراک غذاپزی و مراقبت از کودکان هستند، بعید به نظر می رسد تا دارایی های اقتصادی خود را به اشتراک بگذارند .

برای مثال، در میان فقرا تماس جنسی و زایمان ادامه دارد، اما بازتولید نیروی کار (که مستلزم بازتولید مهارت های اجتماعی و کارایی است) تامین مالی نمی شود. وابستگی بازتولید به تولید به این معنی است که نیازها انسان ها و نیازهای نسل های آینده کارگران وابسته به فراز و نشیب اقتصادی نظام سرمایه داری  و تصمیمات کسب و کاری آن با هدف حداکثر سازی سود است. فقر، بیکاری، تفاوت های طبقاتی در باروری، مرگ و میر و بیماری؛ مبارزات بی پایان برای دستمزدها و غیره این ها نشانگر برخی از جلوه های وابستگی بازتولید به سودآوری هستند. تولید از طریق محدود کردن انتخاب زنان و مردان زحمتکش  (کسانی که از مالک ابزار تولید نیستند  و باید برای زندگی نیروی کار خود را به فروش برسانند) بازتولید را تعیین می کند. آن ها زمانی قادر به حفظ خود و ایجاد روابط بازتولیدی پایدار هستند که شرایط مادی لازم برای زنده ماندن داشته باشند، شرایطی که در نهایت در فرایندهای پیچیده فراتر از کنترل آن ها تعیین می شود. در حالی که وابستگی بازتولید به تولید یک ویژگی شیوه تولید سرمایه داری و بنابراین رایج در تمام جوامع سرمایه داری است جلوه های قابل مشاهده آن با توجه به شرایط تاریخی و زیست محیطی و موقعیت اجتماعی-اقتصادی  متفاوت است.

پایه گذار به اصطلاح “زنانگی فقر” روابط  تولیدی سرمایه داری است که به طور سیستماتیک دسترسی به مشاغل پر درآمد را به میزان قابل توجهی از جمعیت زحمتکش، چه مرد و چه زن منع می کند، به طوری که توانایی آن ها برای بازتولید خود و تولید نسل آینده به طور جدی مختل می شود. اگر از این دیدگاه بنگریم، فقر زنان یکی از جنبه های پدیده وسیع تری است که حذف یک بخش بزرگی از جمعیت کم درآمد، مرد و زن، از دسترسی به حداقل شرایط لازم برای بازتولید است. بنابراین، نابرابری جنسیتی به عنوان یک ویژگی ساختاری سرمایه داری را نمی توان به میکروارگانیسم ها کاهش داد؛ به عنوان مثال، نمی توان این پدیده را بر اساس قصد و خواست مردان و زنان، زیست شناسی، روانشناسی، و غیره توضیح داد. به خاطر این که این پدیده نتیجه یک ساختاری پیچیده از شبکه فرآیندهای کلان است که از طریق آن تولید و بازتولید به طور جداناپذیری به هم متصل هستند.

پایان سخن

همه ما می دانیم که جامعه های سرمایه داری کم و بیش با نابرابری سامان مند (سیستمیک) زنده هستند. مارکسیسم این نابرابری را نتیجه فرآیندهای متضاد سرمایه داری به عنوان یک نظام اقتصادی می داند که در آن ابزار تولید دردست اندکی از مردم است.

اگر چه در سطح ظاهری پدیده ها این طور به نظر می رسد که تفاوت های جنسیتی و نابرابری جنسیتی در دوران درازی از تاریخ بشری وجود داشته است ولی روش واکاوی مارکسیستی نشان می دهد که این تفاوت در شرایط تاریخی سرمایه داری از ویژگی‌های دگری برخوردار است.

شیوه تولید سرمایه داری مستلزم تقسیم طبقاتی است که منجر به تفاوت های وضعیت اجتماعی-اقتصادی زنان و تضاد بین منافع زنان طبقه سرمایه دار و زنان زحمتکش می شود؛ هر چند شرایط فرا طبقاتی مشترکی زمینه همبستگی زنان دور منافع مشترک را ایجاد می کند ولی باید به یاد داشت که حتا شرایط بازتولید فرا طبقاتی مشترکی بین زنان طبقه های گوناگون وجود ندارد. و استفاده از زنان کارگر خانگی توسط زنان طبقه های حاکم نشان می دهد که چگونه ستم بر زنان مختص مردان نیست. پیشرفت واقعی زنان طبقه متوسط و طبقه سرمایه دار در برابری حقوقی با مردان بدون وجود یک قشر خدمتکار با نیروی کار ارزان، که از لایه های کمتر ماهر طبقه کارگر، از جمله زنان مهاجران هستند امکان پذیر نبوده است.

صرف نظر از این که نظریه پردازان بورژوازی در باره تجزیه و تحلیل طبقاتی چه فکر می کنند، نمی توان انکار کرد که شیوه تولید ارزش اضافی و تقسیم جامعه به طبقه شرایط زندگی و تکامل انسان های زحمتکش از جمله زنان را محدود می کند. تغییرات کیفی شرایط زندگی زنان با بودن تقسیم طبقاتی در جامعه محدود می شود. شکل فمینیستی مبارزه برای حقوق زنان، هرچند منجر به پیشرفت های قابل توجه در کیفیت زندگی بسیاری از زنان شده است، نمی تواند اساسن وضعیت همه زنان را تغییر دهد.

دستیابی برخی از زنان به حقوق برابر اقتصادی، سیاسی و مدنی با مردان شرایط مادی ایجاد کننده تبعیض جنسیتی را تغییر نمی دهد. لغو موانع جنسیتی برای آموزش، اشتغال، پیشرفت حرفه ای، مشارکت سیاسی و غیره جنبه ضروری و کلیدی مبارزه علیه ستم بر زنان است. اما همان طور که مارکس می گوید، دستیابی به حقوق سیاسی و حقوق مدنی دستاورد های محدود و برگشت پذیر هستند، چراکه روابط اجتماعی که مبنای این تمایزهاست لغو نمی شود.

دست یابی برخی زنان تحصیلکرده و  متخصص به موقعیت های سیاسی و اجتماعی مناسب تغییر قابل ملاحظه ای در شرایط زندگی اکثر زنان که زحمتکش هستند نخواهد داشت، همان طور که وجود بیش از حد مردان در پستهای کلیدی سیاسی و  رهبری جامعه تغییری در  نابرابری های سیاسی، طبقاتی و اجتماعی در میان مردان ایجاد نمی کند. در واقع، نابرابری های اقتصادی میان مردان در بیست سال گذشته عمیق تر شده است؛ در ایالات متحده، به عنوان مثال، کاهش اختلاف درآمد بین مردان و زنان به خاطر افزایش دستمزد زنان نیست بلکه به دلیل کاهش دستمزد واقعی مردان است که به سطح دستمزد زنان نزدیک می شود. از لحاظ تاریخی دستمزد کارگران مرد و فرصت های شغلی آن ها با پرولتریایی کردن زنان و کودکان کاهش می یابد.

افزون بر تفاوت های غیرقابل انكار و مهم تاریخی، فرهنگی و سیاسی كه در میان زنان وجود دارد، حقیقت این است كه اکثریت قریب به اتفاق زنان در جهان از زحمتکشان هستند و برای زندگی  کردن با شیوه های مشابه بهره برداری و سرکوب روبرو می شوند. تا زمانی که سرمايه داری حاکم است، زنان زحمتکش همچنان زیر ستم و سرکوب خواهند بود زيرا  توانايی بيشتر مردان و زنان برای برآورده ساختن نيازهای خود، معیشت زندگی و  بازتولید نسل آینده آن ها همچنان تابع نيازهای متغير انباشت سرمايه است.

سرمایه برای زنده ماندن خون انسان های گرسنه‌ را می مکد و برخی از فرودستان را برای زنده ماندن به هر کاری وامی دارد. مبارزه طبقاتی تنها راه مبارزه علیه  برده سازی زنان و از جمله برده سازی جنسی کودکان دختر است. با آزادسازی پدران و مادران این دختران از زنجیر ستم سرمایه داری آن ها دیگر برای ادامه زندگی ناگزیر به فروش دختران خردسال خود  نخواهند شد. خواهد رسید روزی که از خاكستر آرزوهای سوخته‌ی‌ این كودكان سمندر خشم بر خواهد خاست. از جویبار خون‌ پرده دریده بکارت شان سیلی ستم شوی جاری خواهد شد. روزی خواهد آمد که کودکان دختر آینده  با برق نگاه‌ غمین و تیز خود پرده سیاه شب‌ را می درند، زنجیرها از پا می گسلند و درهای‌ بسته‌ی‌ برده گی را می گشایند. و بجای فریادهای‌ دردآلود نیمه‌‌شب ها ترانه آزادی آواز می کنند و خود را با رختی تمیز و روانی شاداب و تنی بی درد برای سلام به صبح آماده می کنند.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/5171

سرچشمه

Theory of the Origins of Patriarchy; Friedrich Engels

The Impoverishment of the Environment; Vandana Shiva

Ecofeminism; Maria Mies & Vandana Shiva

The Future We Want – A Feminist Perspective; Heinrich Böll Foundation; Vol. 21; Christa Wichtericht

Radical Ecology: The Search for a Livable World; Carolyn Merchant

what’s material about materialist feminism? a marxist feminist critique; Martha E. Gimenez

Capitalism and the Oppression of Women: Marx Revisited; Martha E. Gimenez




ای بسا هندو و ترک همزبان
اتحاد و انتقاد تنها راه نجات!

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۰۵ (۲۹ بهمن ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

بیا که نوبت صلح است و دوستی و وفاق
که با تو نیست مرا جنگ و ماجرا (حافظ)

 

پیشگفتار

نخست نیاز به یادآوری است که نگارنده برای رفیق آرش احترام زیادی قائل است. ایشان همراه با دیگر رفیقان “نوید نو” هنگامی که سیاهی شب فراگیر شده بود و سوسوی هر ستاره ی دوردستی را پنهان می کرد، شمع روشنی شده بودند برای راه گم نکردن ما.

باز باید افزود که حزب توده ایران هنوز از واقع بینانه ترین، آگاه ترین، ریشه دارترین، و مطمئن ترین خانه زحمتکشان ایران است و رهبری کنونی حزب توده ایران از برگزیده ترین، یکدست ترین، پرکارترین رهبری پس از ضربه بوده است. کسانی که این حقیقت را انکار می کنند یا از مغرضان و یا از دشمنان هستند.

به ویژه گروه “چپ” این رهبری در مقابله با “بلیر”سازی حزب توده ایران و دگرگونی آن به یک حزب “چپ” فراگیر و “نوین” نقش بزرگی ایفا کرده است و در پاک نگاه داشتن خط و خصلت طبقاتی حزب در برابر “بازنگران” مارکسی خوب ایستاده است و به اندازه زیادی در این کار پیروز بوده است.

چرا نباید خاموش بود؟

اگر ما کارمندان و مدیران یک شرکت خصوصی می بودیم، سرمایه داری همه ی ما را بدون تعارف اخراج می کرد. فکرش را بکنید که اگر اپل( Apple )در حال توسعه دو ویژگی های نو برای تلفن آیفون خود بوده است، ولی در دقیقه نود هوآوی (Huawei) تلفن آیفون خود را با همان ویژگی ها به بازار عرضه کرده است. مطمئن باشید که هیئت رییسه و هیئت مدیره اپل قصابی می شد.

خیزش دی ماه از دو ویژگی های ممتازی برخوردار بوده است که “چپ” امید تحقق آن را داشته است. این خیزش از “جناح های درونی” نظام برید و از مرز گزینش میان “بد و بدتر” گذر کرد؛ این خیزش خواسته های آزادی خواهی را با خواسته های اقتصادی پیوند داده است. تماشگر برونی رویدادها، با دیدن این ویژگی های خیزش به این نتیجه می رسد که رهبری خیزش به دست “چپ”ها بوده است. ولی بدبختانه واقعیت این است که ما در این خیزش نقش تعیین کننده نداشته ایم.

وقتی ما روند جوشش خیزش را نمی شناسیم و در رهبری آن نقش تعیین کننده نداریم، از آینده خیزش بی خبر می مانیم. از شناخت آینده ی خیزش عقب می مانیم، زیرا تنها امكان تماشای وقایع اتفاق افتاده را داریم. زمانی که از آینده خیزش بی خبر می مانیم، ترس در ما رخنه می کند که مبادا دستاویز تجزیه طلبان شویم و وقتی این ترس بر ما چیره شد، ما ”خانه نشین“ می شویم و با خانه نشینی نقش ما در خیزش بازهم کمتر می شود و این دور باطل همچنان ادامه می یابد. ”خانه نشینی“ هیچ چیز نیست جز بر باد دادن سرشت انقلابی، سرشت مبارزه برای دگرگونی های بنیادین.

با وجود محدودیت های عملی، پخش بودن رهبری، نبود امکان گسترده، کمبود مالی، پیچیدگی سیاسی، و شتاب رویدادها درون کشور نباید رهبری حزب ها و سازمان های “چپ” را از انتقاد و امکان بهتر شدن بی بهره و بی کام کرد. انتقاد اگر سازنده، در روند تحکیم  خصلت طبقاتی “چپ” و دوستانه باشد، چون که از دل برخیزد بر دل نشیند.

پس البته باید از دستاوردهای خود انتقاد کنیم. باید بی رحمانه انتقاد کنیم. ما باید با واکاوی همه سمت ها، پیشامدها، پسامدها به چرایی آن پی ببریم. ولی اگر نباید از کلمه “باید” بهره گرفت پس چه فعل دیگر را می توان به کار برد؟ همه ما که از شدنی بودن این کارها و امکان وقوع آن آگاه هستیم، پس اگر “بایسته”ها را انجام نداده ایم، چگونه کنش برای جبران این کمبود را به زبان آوریم؟ مگر نه اینست که “باید” برای تحقق بخشیدن به “بایسته”ها بکوشیم؟

بدبختانه هنوز فرهنگ درست انتقاد در “چپ” جا نیافتاده است.

بخشی از”چپ”ها با خودزنی و پوزش خواهی از گذشته به خودکشی سیاسی دست زده اند. (جالب آن که آن هایی که “انتقاد از خود” را بد فهمیدند و با کرنش در برابر دشمنان طبقاتی برابر دانستند، پس از آن که امام زاده ی مقدس نوی به نام “چپ نوین” یافتند، مانند گذشته به حریفان و منتقدان می تازند و با انگ “چپ سنتی” انتقادهای آن ها را پس می زنند).

بخش دیگر “چپ” همچون لاک پوشتی سر به لاک خود فرو می برد و یا مانند کبکی سر در برف پنهان می کند تا انتقادها را نبیند و نشنود.

“چپ” باید نخست یاد بگیرد که با جانبداری طبقاتی انتقاد از خود کند و سپس باید یاد بگیرد که انتقاد دوستان همسنگر دشمنی نیست بلکه ارائه بازخوردی (feedback) است درباره آنچه که انجام شده است و یا می بایست انجام می شد ولی نشده است. بدین گونه یک سازمان سیاسی مورد انتقاد فرصتی می یابد برای یادگیری از اشتباهات و کمبود کارهای خود. اگر ما مرکزیت سازمان های “چپ” را از بازخوردهای خود محروم کنیم، آن ها چگونه مطمئن شوند که سیاست گزاری آن ها با وضعیت روز جامعه همخوانی دارد؟ شنیدن و عمل کردن به پیشنهادهای درست، مرکزیت را توانا و نیرومند می کند نه ناتوان.

آیا نگارنده یا کسان مانند من که “بیرون گود نشسته اند و می گویند لنگش کن!”، خود کار بهتری انجام می دهند؟ شاید نه! ولی این دلیل بر بستن دهان و سخن نگشودن نیست. هیچ منتقد ادبی نمی تواند مانند گوته شعر بگوید و مانند تولستوی داستان بنویسد. ولی با این که این منتقدان جایزه نوبل ادبیات ندارند به وظیفه ادبیاتی خود عمل می کنند و جایزه نوبل گیران را  به نقد می کشند.

فلسفه “گر تو بهتر می زنی بستان بزن” پاسخ درستی به انتقادها نیست. گزارشگران ورزشی (هر چند که در عمرشان شاید یک بار هم پای به روی تشک کشتی نگذاشته باشند) بدون در نظر گرفتن سختی های گوناگون که مربی با آن روبرو است از او مدال می خواهند. مسولیت پذیری بدون پاسخ گویی دگر شدنی نیست. این را حتا جمهوری اسلامی هم دریافته است و گاه گاهی مسولان را برای پاسخ گویی به تلویزیون می آورد.  به ویژه وقتی که زمان میان دو کنگره تا این اندازه دراز می شود، جواب گویی مسولان در برابر توده های حزبی مهم تر می شود. بنابراین به گفته اروپاییان به دنبال پا نباید رفت. هدف گرفتن توپ از حریف است.  باید سخن را با الماس برهان و نشانوند (مباحثه) پاسخ داد.

آیا انتقاد برای قهرمان شدن است؟

قهرمانی مقوله دیگری است.

دوگونه قهرمانان در تاریخ وجود دارند. قهرمانان واقعی که به توده ها در عمل نشان می دهند که به آنچه که می گویند نه تنها باور دارند، بلکه برای تحقق آن مرگ را با آغوش باز می پذیرند و گاهی “قطره قطره می میرند تا شمع جمع را به سحر برسانند”. این دسته از قهرمانان که عشق زحمتکشان به دل و شور آزادی آن ها را از ستم طبقاتی به سر دارند به تنها چیزی که هرگز نمی اندیشند  قهرمانی است. آن ها تنها به انجام وظیفه تاریخی آنچه را که خود حس و فکر می کنند که درست است می پردازند. داوری را به نسل های پس از خود وا می گذارند. نه خسرو روزبه، نه خسرو گلسرخی، نه مهرنوش قبادی، نه همایون کتیرایی، نه حیدر مهرگان و نه سیمین فردین در فکر قهرمانی بوده اند. بلکه لبخند آن ها به مرگ برای این بود که آن ها در پشت جوخه های مرگ فریاد آزادی را می شنیدند و جهان بدون ستم طبقاتی را می دیدند.

گونه دیگر قهرمانان، قهرمانان تقلبی هستند که در نبود آزادی آفریده می شوند. برای این دسته هر چه آزادی کمتر باشد فضا برای پرگویی ها و گنده گویی هایشان مناسب تر است. این دسته با شم شگفت انگیزی می دانند که چگونه با موج همسان شوند و از نیروی آن برای بالا بردن خود سود برند. این ها چاپلوس، چرب زبان، همواره همراه برندگان هستند تا شاید از شکار شیر استخوانی نیز نسیب آن ها شود.

خوشبختانه زمان همیشه ایستا و جنبش همیشه آرام نیست. و این دسته، زمانی که وقت عمل می رسد و ایثار و جانفشانی بخشی از مبارزه می شود، به دلخواه جایگاه “قهرمانی” خود را رها می کنند و به سوی کشتزارهای بی خطر دیگری می گریزند. ولی برخی ها نیز جای امنی را می یابند و مارمانند خود را در سوراخی پنهان می کنند تا پس از آرام گیری توفان به حق خواهی زحمت های خود برای جنبش بپردازند.

اما بیش تر رهنوردان راه آزادی و برابری میان این دو گروه قرار دارند. نه دلیری و بی باکی قهرمانان واقعی را دارند و نه پستی، جاطلبی، بلندپروازی، خودستایی قهرمانان تقلبی را دارند. آنان عاشق هستند و عاشقانه گام در این راه گذاشته اند و “…جام عشق را لاجرعه نوشیدند، … ” (از شعرهای زندان طبری)

اگر سخنی می گویند از سر وظیفه است. انگیزه، قهرمان شدن نیست. از خود نمی گویم. ولی اگر کسی که برای زنده ماندن روزانه پنجه در پنجه با مرگ در نبرد  است و گرمای نفس مرگ را بر پشت گردن خود حس می کند. ولی هنوز می نویسد این برای حس وظیفه است. هر چند که نوشتن آسان بنماید، گر عشقی در دل و یا شوری در سر نباشد قلم از تراوش حتا یک واژه درمی ماند. این دل تپنده است که واژه های جویده شده در مغز را قطره قطره در پهنه سپید کاغذ می چکاند. قلمزن بی هدف به جای حرص و جوش می تواند با آرامش خاطر و با آسودگی خیال چند ماه، و یا چند سال باقی مانده عمر را در سفرهای کوهستانی و ساحلی گذراند. بنابراین سخن گفتن از روی وظیفه برای قهرمان شدن نیست.

آنچه مرا نگران می کند این است که اگر ما نسل رفیق محسن و رفیق ابی را از دست بدهیم، دیگر کسی از مردم نامی از ما ندانند و نشانی از ما نگیرند. ما توان آنرا نداشته ایم که نسل نویی را پرورش و آموزش بدهیم و پرچم مبارزه را پس از خستگی و مرگ با آسایش روان و فراغ بال به دست آن ها بسپاریم. ترسم از این است که با رفتن نسل ما حزب ما نیز از حافظه تاریخی مردم حذف شود.

خانم هنرمند و جوان چهل ساله یی را ملاقات کردم که در خیزش ها نقش برجسته یی داشته است و “چپ” سوسیالیست و فمینیست مترقی  است ولی از “تشکیلات دمکراتیک زنان ایران” چیزی نشنیده بود. شیرزنانی چون زهرا اسکندری، مهرانگیز اسکندری و بدری علوی را نمی شناخت. رفیق مریم فیروز را تنها به عنوان “آن هایی که خمینی را سرکار آوردند” می شناخت. راه کارگر را اصلن نمی شناخت، از سازمان اکثریت تنها از “تاجر بودن” آقای نگهدار چیزی شنیده بود. ولی همه فرزندان شاه را به نام می شناخت.

اگر ما نتوانستیم که کسی را که پرکار، اندیشمند و آگاه است دست کم با نام خود آشنا کنیم، آیا این ناجوانمردانه است که از کم کاری خود انتقاد کنیم؟

من برای کنجکاوی و دریافتن حال و مزاج جوانان، عضو چند تا از گروه های اجتماعی هستم که برخی ها بیش از صد نفر عضو دارند. آنچه که می خوانم، آنچه که می بینم، آنچه که می شنوم مرا به شگفتی می اندازد. بارها با دلی خونین و چشمان پر اشک دیده ام که جوانان ما برای نجات از واپسگرایان مذهبی به واپسگرایان شاهنشاهی پناه می آورند. آیا واکاوی ریشه های این کنش جوانان برای “چپ” ارزشمند نیست؟ آیا ما نباید بدانیم که چرا کار به اینجا کشیده است؟

آیا کلی گویی یاوه گویی است؟

از خُرد کلان برخیزد و از کلان خُرد (ا.ط)

جامعه شناس “خُرد بین” اغلب موقعیت های اجتماعی را از نظر حضور فوری و لحظه ای آن ها در یک محیط خاص می بیند. بدین گونه نظریه مشخص گرایی “خُرد بینی” “micro-level ” در برابر نظریه “کلان بینی” “macro-level” قرار دارد.

همان گونه که می دانیم نظریه های اجتماعی و روش شناسی نمی تواند تنها به بررسی روند مشخص روزمره و طبقه بندی آن ها بسنده کند. نمی توان بدون داشتن نظرهای کلی از چگونگی کنش های اجتماعی به تحلیل ریز و مشخص لحظه ای آن پرداخت.

تجربه زندگی به ما نشان می دهد که “خُرد بینی” و “کلان بینی” دو پدیده جداگانه ای نیستند. با هم پیوند دارند.

کلان جامعه شناختی درک و مطالعه سطح کلان جامعه، مؤسسات اجتماعی و تغییرات اجتماعی و فرهنگی در آن است. یک رویکرد کلان جامعه شناختی می تواند هم از مفاهیم نظری در سطح سیستم و هم از داده های جمع آوری شده در سطح خُرد برای واکاوی و  مشخص کردن گرایش عمومی پدیده های اجتماعی بهره گیری کند.

همانگونه که مارکس اشاره می کند: استراتژی کلی دانش علمی که در هر دوره مشخص تکامل می یابد، به میزان قابل ملاحظه ای با توجه خاص به دسته بندی اجزا و کل و تفسیر مشخص اجزا در پیوند با کلیت مربوط به آن تعیین می شود.

هم از لحاظ نظری، و هم از لحاظ داده های آزمایشی (تجربی) ثابت شده است که کل را نمی توان به جمع ریاضی اجزای آن کاهش داد. جزییات، به عنوان بخش های جدا شده از کل، تنها می توانند از طریق آگاهی ما در باره کلیت آن ها درک شوند.

کل از کیفیت و ویژگی های جدید مشخص برخوردار است که در هیچ کدام از اجزای آن نمود نمی کند، بلکه با کنش های اجزا با هم در یک سیستم خاص از ارتباطات ظاهر می شود. کل بدون و یا قبل از اجزای خود هم غیر قابل تصور است. از سوی دیگر، جزء خارج از کل، دیگر جزء نیست، بلکه یک شیء دیگر است؛ نمونه ای را که رفیق طبری از آن یاد می کند برای روشن شدن بحث کل- اجزا بسیار سودمند است. او می گوید هر چند که دریا از قطره های آب شکل گرفته است، ولی دریا جمع ریاضی این قطره ها نیست. چرا که در دریا می توان شنا کرد ولی در قطره ها نه. قانون گذار از تغییرات کمی به تحولات کیفی دریا را دارای کیفیت و ویژه گی هایی کرده است که در قطره نیست.

بررسی جزییات بدون پیوند با کلیتی که آن را در بر می گیرد روش تازه ای نیست. برای نمونه می توان به روش همیشگی “راه توده” اشاره کرد که جزییات ویژه ای از جمهوری اسلامی را با جدا کردن از کلیت اقتصاد سیاسی آن با بوق و کرنا به گوش ما می رساند تا ما را “مجاب” (آماده پذیرش) به دفاع از اصلاح طلبان کند.

بنابراین کلی گویی یاوه گرایی نیست بلکه در چارچوب قرار دادن بحث های مشخص است. تحلیل مشخص از اوضاع مشخص در زمان مشخص بدون در نظر گرفتن کلیت اجزای به ظاهر جدا از هم ممکن نیست. برای نمونه برای یافتن متحدان برای دگرگونی جامعه به نفع زحمتکشان ما نمی توانیم بدون یک تصویر کلی از موقعیت اجتماعی و اقتصادی کشور، واکاوی شرایط عینی و ذهنی، تعیین مرحله انقلاب  یک راست وارد جزییات شویم و در دریایی از گروه ها، کسان، سازمان ها به دنبال قطره های نامشخص آب بگردیم. آشنایی با چارچوب کلی به ما کمک می کند که محیط جستجو برای دوست را محدود کنیم، خصلت های یک دوست را بشناسیم تا بتوانیم او را هنگام برخورد شناسایی کنیم.

ولی این هم درست است که کلی گویی بدون پیوند با جزییات مشخص به تجرد می رسد و به فهم مطلب کمک نمی کند.

بنابراین نوشته پیشین نگارنده را باید در پیوند با دیگر نوشته ها خواند که در مجموعه خود بین تحلیل مشخص و تعریف کل حرکت می کند. برای نمونه در نوشته اصلاح طلبی و حزب طبقه کارگر!(1,2) می توان دید که چگونه سازمان ها و حزب ها پس از قرار گیری در جدول ضددیکتاتوری- ضدنئولیبرالی دسته بندی می شوند و بر حسب نگاه و واکاوی ما از اوضاع گرو های متحد مشخص می شوند.

وظیفه روشن فکر

این پرسش را می توان از دو سو بررسی کرد؛ نقش گردان روشنفکران و نقش مشخص یک فرد روشنفکر.

۱– نقش گردان روشنفکران

در این مورد تعریف های فراوان وجود دارد که هر کدام بخشی از وظیفه روشنفکر در جامعه را برجسته می کند. ولی من هنوز معتقدم که بهترین تعریف از نقش روشنفکر توسط “گرامشی” انجام شده است.

روشنفکران ارگانیک به تولید و انتشار گفتمان سیاسی طبقه خود برای اقناع کردن دیگر طبقه ها و قشرها می پردازند. روشنفکر ارگانیک به طبقه خود یکپارچگی ایدئولوژیک می دهد و به آن در باره عملکرد خود در زمینه اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آگاهی می دهد.

بنابراین روشنفکران ارگانیک آن هایی هستند که به سبب دلبستگی، وابستگی به طبقه‌ی خود به انجام التزام های ویژه ای برای هژمونی این طبقه می پردازند. وظیفه روشنفکران ارگانیک آفرینش نظرات علمی و تنظیم جهان‌بینی منسجم، تکوین نظریات سیاسی و تعیین چارچوب‌های اجتماعی و معیارهای فرهنگی برای اقناع طبقه های دیگر است.

بورژوازی هم روشنفکران ارگانیک خود را دارد که برای هژمونی او تلاش می کنند.”گرامشی” درباره ی این روشنفکران می گوید که طبقه سلطه گر ارتشی از روشنفکران طرفدار خود تربیت می کند تا هنجارها و ارزش های خود را به توده ها بقبولاند و با طرفداران ایدیولوژیک دیگر طبقه ها مجادله کند.

در برابر این دسته می توان وظیفه روشنفکران ارگانیک طبقه کارگر را پادزهر ساختن علیه زهر کشنده نئولیبرالی و خنثا کردن ترفندهای آن برای اقناع توده ها به پیروی از هنجارها و قوانینی که توسط طبقه حاکمه ایجاد شده است دانست.  این کار منجر به یک مبارزه ایدیولوژیک می شود که فرایند آن ”زدودن عناصر ایدئولوژیک بورژوازی و ساختن عناصر ایدیولوژیک مترقی” است. جنگ همه جانبه ای در تمام سطح های اخلاقی و ارزشی بین این دو گردان روشنفکران ارگانیک برای هژمونی وجود دارد.

۲- نقش مشخص روشنفكر

تک تک روشنفکرانی که برای برپایی سوسیالیسم و در راه جهانی بدون ستم طبقاتی گام می گذارند بخشی از گردان روشنفکران ارگانیک طبقه کارگر هستند. در این میان بین نقش نگارنده و برای نمونه نقش “هیئت تحریریه محترم” “نوید نو” تفاوتی نیست. هر کدام از ما بنابر توانایی خود و الویت مسائل مطروحه انگشت بر روی برخی از آن ها می گذاریم و آن ها را برجسته می کنیم تا درک آن ها آسان شود. من هم از آزمودگی اندوخته (تجربه) و دانسته های خود آنچه را که فکر می کنم که دانستن آن به درد توده ها به ویژه جوانان کارگر می خورد در اختیار آن ها قرار می دهم. برآمد این کار می تواند گاهی همه جانبه، روشن گر، آگاهی بخش و یگانه  نباشد. ولی، در باره خود، در وجود خواست و انگیزه پاک برای این کار تردیدی نیست. تنها راه برون رفت از این کمبودها برخورد سازنده با این نظر ها است تا  تیغی الماس سخن به صیقل اندیشه یاری دهد.

چالش های درونی که “چپ” با آن درگیر است بُعدهای گوناگونی دارد

در زیر به دو چالش بزرگ و کلان آن می پردازم.

بُعد درون کشور- برون کشور

بسیاری علاقه دارند (و شاید دست هایی آگاهانه کمک می کنند) که ما را به بحث مکانیکی درباره تضاد میان بخش “درون کشور” و بخش “برون کشور” درگیر کنند. ولی تجربه همه جنبش های کارگری و آزادی بخش نشان می دهد که این، یک بحث انحرافی است. مهم کیفیت پیوند این دو بخش جنبش است نه حقیقت وجود آن. تجربه سوسیال دموکراسی روسیه نشان می دهد که لنین با نوآوری روش های گوناگونی برای پیوند تنگاتنگ این دو بخش پیدا کرده بود. تجربه تازه تر آن تجربه پیش از انقلاب حزب توده ایران است که با خلاقیت شگفت انگیزی بین رفیقان درون کشور و رهبری برون کشور نه تنها پیوند تشکیللاتی، بلکه حس مشترک حزبی ایجاد کرده بود.

رفیقان درون پیوسته داده های کار روزانه عملی در میان توده ها را در اختیار رهبری می گذاشتند و رهبری حزب بر پایه آن داده ها رهنمود عمل می داد. رفیقان درون کشور رهبری را “خوش نشینان رود راین” نمی دانستند و رهبری برون کشور گروه های مخفی  درون کشور را “بی سواد و عقب افتاده” و “ماجراجو” نمی خواند. کار فکری  خلاق و تولید نوشته های با ارزش مارکسیستی رهبری حزب در دوران مهاجرت پیش از انقلاب از تولید فکری مجموعه مدعیان داخلی و خارجی پس از انقلاب هنوز بیش تر است.

میوه ی این پیوند مشترک فکری و عاطفی بین “درون و برون” واکاوی دقیق وقایع انقلاب بود که موجب توده ای و فراگیر شدن شتابنده حزب توده ایران پس از انقلاب شد.

پس از این اندیشه زیان بخش که  “برون مرزی ها” چیزی از رویدادهای خیابان های تهران نمی دانند و “درون مرزی ها” نمی دانند که در جهان چه می گذرد، باید دوری کرد. می شناسم “برون مرزی ها”ی بسیاری را که از صبح تا شب به جاروزنی خبرهای ایران می پردازند و بسیاری از تهرانی های مقیم تهران را از خبرهای مهم تهران با خبر می کنند و می شناسم “درون مرزی ها”ی بسیاری را که از واپسین تحولات “چپ” در جهان با خبر هستند. ما باید به جای تمرکز بر شکاف میان “برون و درون” در فکر تحول و تکامل کیفیت پیوند “برون و درون” باشیم. هیچ کبوتری نمی تواند با یک بال به پرواز بپردازد.

بُعد حزب – عضو

موفقیت یک حزب نه تنها به درستی سیاست آن بستگی دارد، بلکه بسته به این هم است که تا چه اندازه یک سیاست درست میان توده ها برده شود و سپس در آن ها نهادینه شود. در اینجا است که نقش هواداران و عضوهای حزب برجسته می شود.

بالاترین مقام حزب کنگره است که از نمایندگان بخش های مختلف حزبی تشکیل می شود. در سازمان های مارکسیست- لنینیستی رابطه عضوها با رهبران و مسؤلان انتخاب شده بر پایه مرکزیت دموکراتیک است. شعار اصلی لنین در “چه باید کرد؟ “”آزادی بحث، وحدت در عمل” بود.  اعضا آزاد هستند تا در مورد تناقضات و مسائل داخلی در حزب بحث کنند، و همزمان در برابر دشمن طبقاتی در  یک جبهه مشترک با هم باشند.

جنبه دموکراتیک شامل تصمیم گیری جمعی، بحث آزاد درباره پرسش های کلیدی سیاسی، رعایت کامل دیدگاه های اقلیت، حق انتقاد سیاسی، سازمانی، و نظری، بازبینی دوره ای از تصمیمات، ووو است.

مرکزیت ضامن وحدت عمل در اجرای تصمیمات حزب است، مرکزیت وظیفه اجرای روزانه استراتژی و تاکتیک های تصویب شده کنگره را دارد. مرکزیت با جمع آوری ایده ها و تجارب عضوها چارچوب راهی را که در کوتاه و بلندمدت باید رفت ترسیم و تنظیم می کند. مرکزیت مسول روابط خارجی، کارهای تبلیغاتی، کارهای تئوریک و تشکیلاتی حزب میان دو کنگره است.

با این وجود، پیوند میان دموکراسی و مرکزیت تاکید بر این است که بدون دموکراسی و گزارش دهی عضوها، رهبری اطلاعات دقیق در مورد بازتاب واقعی مبارزه طبقاتی و به ویژه در مورد نیازها و توانایی های انقلابی توده ها ندارد. دموکراسی درون حزبی و حتا مشارکت دادن هواداران با بهره برداری خلاق از خرد جمعی و تجربه توده ایی به رهبری کمک می کند تا تئوری را با وضعیت روز بسنجد. بنابراین دموکراسی موجب آن می شود که حزب به متفکری عملگرا و عملگرایی متفکر بدل شود. اگر راه گفتگوی آزاد بسته شود، رهبری برای جبران این کمبود ناگزیر با تکیه بر  نظریه عمومی مارکسیستی دیدگاه مشخص خود را از وضعیت سیاسی لحظه تنظیم می کند و بدین گونه وضعیت را با تئوری همخوان می کند.

از سوی دیگر، بدون یک مرکزیت مصمم که نشان دهنده راه و هماهنگ کننده گام های پراکنده باشد، اعضای حزب و توده ها  قادر نخواهند بود که دانش و تجربه ی  پراکنده خود را بدون یگانگی و هماهنگی به یک نیروی مادی دگرگون ساز تبدیل کنند. دموکراسی و مرکزیت بدین گونه لازم و ملزوم هم هستند.

بنابراین یک عضو می تواند عامل اجرایی تصمیمات کوتاه و بلند مدت سیاسی حزب در میان توده ها باشد (کوشش او در این باره وابسته به آن است که تا چه اندازه خود را در این تصمیم گیری ها شریک بداند و گرنه این کار با دستور و فرمان انجام نمی شود.) ولی کار تدوین راه، برنامه استراتژی و تاکتیک، کوشش برای اتحاد در میان “چپ”ها،  کوشش برای اتحاد با متحدان دیگر این مرحله انقلاب عمدتن وظیفه مرکزیت است.

کارهای بجا مانده

بگذارید پس از این “کلی”گویی ها سخن را در چارچوب چه می بایست کرد و چه باید کرد محدود کنیم. در این بخش به ناگزیر باید وظیفه های طیف وسیع “چپ” را محدود به وظیفه حزب توده ی ایران بکنیم تا مشخص سخن گفته باشیم.

مردم ما زیر ستم دوگانه ای قرار دارند که در آن حاکمیت ستمگر ولایت فقیه برای خوش آمد گویی و خشنود کردن سرمایه ای که ایران را مکّه بهره کشی می داند، کارگران را همچون بَرّه ای زیر پای آن ها قربانی می کند. وحدت تضاد روز و اصلی وظیفه دمکراتیک و سوسیالیستی حزب توده ی ایران را روشن می کند.  برای انجام این وظیفه چه گام های مشخصی می توان برداشت؟ همان گونه که می دانیم شرایط عینی انقلاب (توده ها نمی خواهند مانند گذشته زندگی کنند؛ حاکمیت نمی تواند مانند گذشته حکومت کند) وجود دارد.
بنابراین بخش بزرگی از کامیابی جمهوری اسلامی در دست داشتن قدرت از نبود برنامه جایگزینی پیشرو و به ویژه از پراکندگی “چپ” سر چشمه می گیرد.
برای آماده کردن شرایط ذهنی انقلاب ما به گردآوری نیروها در سطح کلان و “نبرد سنگر به سنگر” در سطح جامعه نیاز داریم. وظیفه اصلی گردآوری نیروها به عهده رهبری حزب است.  هر چند که عضوها و هواداران حزب مسول اجرای عملی “نبرد سنگر به سنگر” در سطح جامعه هستند. ولی نشان دادن راه، هماهنگی عملی نیروها به عهده ی رهبری است.

کارهای نشده ای که “باید” انجام شود

۱- اتحاد همه توده ای ها

هم اکنون گرو های گوناگون توده ای به کنش های جداگانه و مستقل از هم مشغول هستند. نگارنده چارچوب کلی اتحاد بزرگ توده ای ها را پیشتر در نوشته پیش بسوی آشتی سراسری حزبی بررسی کرده است. در این نوشته مشخص به روی برخی از این گروه ها انگشت می گذارم.

۱- گروه عدالت: این گروه خصلت عمیق ضدامپریالیستی و ضد نئولیبرالی دارد. و هر چند که تولید داخلی ندارد و یا کم دارد ولی کار بازتاب نظرات رفیقان آمریکای شمالی را خوب انجام می دهد. هر چند که این گروه در دوره ای به دام عوامفریبی های آقای احمدی نژاد افتاد. ولی استحقاق جدی گرفتن و وارد شدن به بحث در باره چگونگی آینده جنبش توده ای را دارد.

۲- گروه ۱۰مهر: این گروه که از بخشی از عضوهای کمیته مرکزی سابق حزب تشکیل شده است به تاریخ حزب وفادار است. خود را کمونیست می داند و خواهان وحدت در حزب است. آشکارا با “سوسیال دموکراسی”سازی حزب مخالف است.

۳- گروه راه توده: این گروه اگر چه هنوز در بند “نبرد که بر که” گرفتاراست و نتوانسته است که با پاره کردن پیله سال های ۵۷-۵۸ پروانه اندیشه را آزاد کند. ولی نشانه هایی از بازنگری به این ارزیابی، هر چند ناپایدار و ناگهانی و جسته و گریخته در آن دیده می شود. باید دست دوستی به سوی آن بخشی که مسائل امنیتی ندارند و هم نمی خواهند که حزب توده ایران به بخش مارکسیستی اصلاح طلبان تبدیل شود دراز کرد و آن ها را به همکاری فراخواند.

۴- گروه توده ای ها: این گروه وظیفه خود را مبارزه با “سوسیال دمکراسی” سازی اندیشه توده ای می داند و با این گرایش در هر کجا که ریشه بگیرد مبارزه می کند. دست کم بخش “چپ” حزب توده ایران باید سپاسگزار این گروه باشد.

شاید در شرایط کنونی ادغام همه ی این گروه ها در حزب توده ایران غیر واقع بینانه و نابخردانه باشد. ولی با کمی دلیری سیاسی و کنار گذاشتن “من”بازی ها می توان جلسه های منظم ماهانه برای تبادل نظر و گفتگو برگزار کرد. تا با این کار به توده های حزبی امیدواری و حس تعلق داشتن به گردانی بزرگ داد. بخش بزرگی از این گروه ها به راحتی می توانند در مورد امپریالیسم  و سیاست خانمان برانداز اقتصاد نئولیبرالی نظام با حزب توده ایران همکاری کنند. اما همان گونه که گفته شده است پیروزی در این کار به برتری اندیشه جانبداری طبقاتی و ترد فکر فرقه ای در نزد همه ی ما نیاز دارد. هر توده ای که هنوز دلش برای زحمتکشان می تپد و در سر شور دنیای بدون ستم می پروراند می تواند در این راه با دیگر توده ای ها همگام شود.

۲- اتحاد میان “چپ”ها

وقتی من به “چپ” فکر می کنم در درجه اول به حزب توده ایران می اندیشم و پس از آن به سازمان اکثریت به خاطر گذشته اش و نقش غیرقابل انکار آن در تحولات انقلاب. و در پایان به سازمان راه کارگر فکر می کنم که با این که در جامعه ما ریشه ندوانده است، ولی تنها سازمانی است که همراه با حزب توده ایران هنوز خود را کمونیست می داند و کارهای فکری قابل توجه ای داشته است. گروه هایی با همین نام و وابستگی های روحی- نظری در ایران هم هستند. گروه های محلی “چپ” هم هستند مانند حزب دموکرات کردستان و مجموعه کوموله یی ها که با نام های گوناگون در کردستان فعالیت می کنند.

گروه های “چپ” نامبرده هرچند که رهبری و کارهای تبلیغاتی در “قاره” اروپا دارند، ولی تمرکز فعالیت های آن ها در ایران است. “چپ”های دیگری وجود ندارد و اگر باشند دارای چنان وزن اجتماعی و پرکاری فکری برخوردار نیستند که به حساب گرفته شوند. ما باید با همین “چپ” ها، ایران را دگرگون کنیم. آن هم نه هر دگرگونی. بلکه دگرگونی با سمت گیری ضد نئولیبرالی و با چشم انداز سوسیالیستی.   

سازمان اکثریت

ما ریزش کوه های سر به آسمان کشیده آرمان های سوسیالیستی را در برابر رخنه و رسوخ موریانه های ضد اانسانی نئولیبرالی در تراوش مغزی بسیاری از نیروهای اکثریت می بینیم. برخی از این “تحلیل گران سیاسی” مانند بیشه ی بی ریشه هستند که به هر سویی که باد می وزد جنبش می کنند و همیشه در کنار برندگان ایستاده اند. این دسته با تهی کردن عدالت اجتماعی و آزادی از مفهوم طبقاتی آن به دستکش سفید پوشان  سرمایه برای شستن لکه های ناپاک آن یاری می کنند.

برخی از دوستان و رفیقان رهبری اکثریت که ادعا می کنند که اندیشه های “سوسیال دموکراسی”  خود را در یک روند آزاد درون سازمانی و با مطالعه ژرف تجربه های جنبش کارگری به دست آورده اند، از نشان دادن حتا یک سند سازمانی در این باره عاجز هستند. کسی نمی داند که در کجا و در چه زمان و در چه حوزه هایی و چگونه بحث های درون سازمانی، رهبری اکثریت به رد سوسیالیسم علمی رسیده است؟ این درس گیری در کجا و با خواندن چه کتاب هایی به انجام رسیده است؟

با این همه سیاست اتحاد و انتقاد با هواداران این دسته بخشی از مبارزه ایدیولوژیک ما است. به ویژه رفیقان اکثریت درون ایران گرایش رادیکال قوی دارند و و بارها وفاداری خود را به سوسیالیسم علمی نشان داده اند. نمی توان از یک اتحاد بزرگ “چپ” بدون شرکت سازمان اکثریت سخن گفت.

سازمان راه کارگر

این سازمان بدبختانه با همه کوچکی خود نتوانسته است بر اختلافات داخلی چیره شود و دو تیکه شده است. هر چند برای برخی ها حتا در درون “چپ” این رویداد خوشی بوده است، برای نگارنده غم انگیز بوده است. با هر انشعابی در “چپ” ما بی ثمرتر و بی اثرتر می شویم و غرق در مسائل درون سازمانی، دشمن طبقاتی را از نظر دور می داریم. و این از برّایی سخن و کارایی عمل ما می کاهد و ما را عقیم و ناکارآمد می کند.

با این حال از نزدیکی ایدیولوژیک با راه کارگر باید بهره گرفت و آن ها را به همکاری فراخواند و این اتحادی شکوفا خواهد بود که به رشد فکری “چپ” ایران کمک خواهد کرد.

برگزیدگان این سازمانهای “چپ” می توانند با جلسه های ماهانه به تبادل نظر پرداخته، از چالش های “چپ” سخن گویند، و زبان مشترک یابند. جلسه های رودررو و مشترک معمولن به احترام به یکدیگر می انجامد. نمی توان چشم در چشم کسی دوخت و نگرانی های او را در باره آینده کشور و مردم ستم دیده شنید و همزمان او را دشمن دانست. با جلسه های منظم، تندیس های یخین بی اعتمادی آب می شود و به روانی گفتگو یاری می رساند. این را هم می دانیم که دو سازمان نامبرده از تجربه کارهای اتحادی و بالش سیاسی به اندازه حزب توده ایران برخوردار نیستند. بنابراین بار سنگین این کار بر دوش حزب توده ایران است. باید به طور علنی آن ها را به گفتگو منظم ماهانه دعوت کرد و اگر دعوت را رد کرده اند، باید شیوه شان را افشا کرد و خواستار پاسخگویی شد، تا توده های سازمانی شان با فشار به آن ها از پایین، آن ها را به میز مذاکره و نشست و گفتگو بکشانند.

۳- اتحاد با دیگر گروه ها

واقعیت این است که هواداران شاهنشاهی بهتر از ما برای پیدا کردن و پیوند با متحدان خود عمل می کنند (نگاه کنید به نوشته آقای تبرزی در باره هم جبهه بودن با آقای رضا پهلوی).

در نوشته اصلاح طلبی و حزب طبقه کارگر!(1,2) نشان داده ام که اتحاد با گروه های دوروبر آقای موسوی و کروبی شدنی و سودمند است. آن ها در عمل نشان داده اند که با دیکتاتوری ولایت فقیه مخالف هستند و همزمان مسحور سیاست های اقتصادی نئولیبرالی آقای روحانی نیز نشده اند.
سازمانهایی مانند جنبش مسلمانان مبارز که دکتر پیمان رهبری می کند نیز به خاطر برنامه های ضد استبدادی و ضدنئولیبرالی آنها از متحدان ما در این مرحله هستند. افزون بر این رفیق عاصمی با کار تحقیقی پر ارزش خود به روی کتاب آقای فرشاد مومنی نشان داده است که ایشان و دوستان اطراف ایشان آزادی و عدالت اجتماعی را در پیوند ناگسستنی با هم می بینند. آقای حمید آصفی هم به نمایندگی ملی- مذهبی ها ابراز علاقه کرده است که می خواهد نظرهای ما را در باره اقتصاد ملی- دموکراتیک بشنود. گفتگوی مشترك علیرضا رجایی با علیرضا علوی تبار و محد عمومیی و انتشار آن در ”ایران فردا“ نمونه ی دیگر در این سو است. بنابراین امکان و شرایط کار فراهم است.
در انتظار نشستن بیهوده است. آن ها به خاطر بدبینی تاریخی و حس قوی رقابتی با گام های استوار و منظم به سمت ما نمی آیند. این ما هستیم که باید ابتکار عمل را به دست گیریم و توجه آن ها را به برنامه های خود جلب کنیم و آن ها را پیوسته به همکاری فراخوانیم.

“نبرد سنگر به سنگر”

بگذارید برای شدنی بودن این کار نمونه ای بیاورم.

ما پیش از انقلاب یک گروه چهاره نفره ای داشتیم که هیچ تماس رودررو با رهبری حزب نداشت. ما رهنمودهای خود را تا آن زمان که رادیو “پیک ایران” پابرجا بود از آن می گرفتیم و پس از آن هم با خواندن جسته و گریخته نشریه های به دست آمده و گوش دادن به رادیو “ملی”، ما تصویر به جایی از آنچه که می بایست بکنیم در سر داشتیم. ما در هر کارخانه دوروبر خود دست کم با یک کارگر رابطه داشتیم و از جنبش کارگری و مبارزه های صنفی با آن ها سخن می گفتیم. در بیش تر مجتمع های ساختمانی دوروبر خود کارگرانی را می شناختیم و آنچه که خود می دانستیم به آن ها می آموختیم. بیش تر دانشجویانی را که تمایل سیاسی داشتند می شناختیم و روی آن ها کار می کردیم. دانشجویان و دانش آموزان هوادار دیگر گروه ها را می شناختیم. گروه کوچک ما وقتی که هواداران دکتر شریعتی زیاد شده بودند همه ی کتاب های در دسترس ایشان را خواند و به اندازه درک خود روی آن ها نقد نوشت و با آن ها بحث می کرد. ما درک آن ها را راجع به سرمایه داری به چالش می کشاندیم.

در محل های مسکونی خود به دانش آموزانی که از خانواده های زحمتکش بودند درس می دادیم و هنگام درس دادن این دانش آموزان را با ادبیات و شعرهای مقاومتی آشنا می کردیم. گروه کوه و گروه پیاده روی، گروه شعر داشتیم.

و در عزا و عروسی مردم محل شرکت می کردیم. و وقتی که انقلاب شروع شد بسیاری از این مردم به درک و واکاوی ما از اوضاع اعتماد و باور داشتند.

گفتن این نمونه ها برای این است که به نسل جوان نشان داد که می توان در بدترین شرایط استبدادی کارهای باارزش انجام داد و زمینه ذهنی انقلاب را پایه ریزی کرد.  اگر قرار است که ما در یک اعتصاب کارگری نقش تعیین کننده داشته باشیم، باید کارگری را بشناسیم که به ما بگوید درد آن ها چیست؟ خواست های آن ها کدامند؟ اگر قرار است که ما در یک تظاهرات دانشجویی نقش تعیین کننده داشته باشیم، باید بدانیم که چه کسانی معترض هستند؛ چه کسانی به خط ما گرایش دارند؟ ووو

آیا کسی است که ادعا کند اگر رهبری حزب بدون زیر خطر بردن جان هواداران خود و با احترام به اصل “عدم تمرکز”  به آ نها رهنمود انجام چنین کارهایی را بدهد، آن ها از انجام آن سرباز می زنند؟ آیا کسی است که ادعا کند که انجام چنین کارهای دیگر ممکن نیست؟  آیا کسی است که ادعا کند که انجام چنین کارهای دیگر سودمند نیست؟

پایان سخن

در راه پرفراز و نشیب مبارزه باید همواره و همیشه به  آرمان های انسانی سوسیالیسم برای آزادی انسان ها از ستم طبقاتی و برای پایداری آزادی اندیشه و سخن پایبند بود. با این باور، ما باید با هر زمین خوردنی چون سمندر از خاکستر خویش بر خیزیم و وارد کار شویم. در راه مبارزه برای رهایی توده های زحمتکش از ستمهای چند گونه تاخت و تازی بین رهروان نیست. هر کس به اندازه توان خود یاری کند تا ما این بار سنگین بر دوش را به سر منزل مقصد برسانیم. تنها همبستگی، همکاری و یگانگی ما نوید بخش سپیده دم آزادی است.

این ذره ذره گرمی خاموش وار ما

یک روز بی گمان

سر می زند جایی و خورشید می شود  (کسرایی)

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4926




خوش بینی سیاسی بر دوش سخت کوشی عملی!
مُهره و نشان “چپ” در خیزش؟!

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۰۲ (۱٩ بهمن ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

در نوشته پیشین کوشش شد که با کاربرد مقوله های از گرامشی، دلیل ندیدن نقش تعیین کننده “چپ” در مبارزات اجتماعی روشن گردد، با این هدف که بحث درباره ی مساله اصلی، یعنی تحکیم نقش “چپ” آغاز گردد! این جای خالی را چگونه می توان پر کرد؟
در اینجا جا دارد که نگرانی نگارنده کمی باز و روشن گفته شود. به نظر نگارنده “چپ” مقوله پیشاهنگی را جدی نگرفته است و این گونه به نظر می رسد که از سنگینی بار بر دوش بی خبر است. من از بی عملی “چپ” گله دارم و نگرانی من این است که این بی عملی ریشه ایدیولوژیک دارد.
این نگرش به این باور دارد که جامعه ی بشری به ناگزیر دیر و یا زود به سوسیالیسم می رسد. و ما باید با آسودگی خاطر و با سیگاری بر لب آرام و آسوده در ایستگاه چشم براه رسیدن قطار سوسیالیسم باشیم.  بنابراین این نگرش نقشی برای یک گردان انقلابی متشکل برای واکاوی شرایط عینی و فراهم کردن شرایط ذهنی انقلاب قائل نیست.
این دسته نقش آگاهی دهی، سازماندهی پیشاهنگ را به‌ بهانه این که حرکت تاریخی و تکاملی فرماسیون ها اجتناب ناپذیر است، فراموش می کند و به کناری می اندازد و یا آن را جدی نمی گیرد. بی عملی کنونی که “چپ” به آن دچار شده است به هر دلیل برابر است با چنین نگرش منفی به نقش عوامل ذهنی در تکامل پدیده های اجتماعی. عوامل ذهنی همچون آگاهی رسانی، مبارزه ایدئولوژیک، تجهیز و سازماندهی نه تنها شتاب دهنده قوانین ماتریالیسم تاریخی هستند، بلکه تنها تضمین کننده برآیند مترقی این روند نیز هستند. زیرا برقراری سوسیالیسم یک امکان است.
نگرش متافیزیکی و مکانیکی به ماتریالیسم تاریخی که به آگاهی خود به خودی کارگران تکیه می کند، بر درک مکانیکی استوار است که فکر می کند تنها قرارداشتن در هسته مرکزی شیوه تولیدی سرمایه داری و دیدن و حس کردن بهره کشی برای آگاهی طبقاتی طبقه کارگر کافی است. در حالیکه طبقه کارگر بدون کمک پیشاهنگ خود نمی تواند با درک مجرد از سرمایه داری، درک حسی خود را به آگاهی طبقاتی رشد دهد. به خاطر همین آموزش سیاسی و رشد آگاهی طبقاتی طبقه کارگر از وظیفه اصلی حزب طبقه کارگر است.
هواداران نگرش متافیزیکی و مکانیکی به ماتریالیسم تاریخی از مضمون وظیفه ی پیشاهنگی چیزی نمی دانند و ویژه گی های که برای پیشاهنگی لازم است را دست کم می گیرند.
پیشاهنگ یعنی در همه زمینه ها پیشرو بودن.  برای به دست آوردن اعتماد مردم پیش‌آهنگ می بایست درستكار و پرکار، راستگو و امانت دار، دقیق و موشکاف، نوآور و خلاق، متفکرِ عمل گرا و عمل کننده ی متفکر باشد. باید از آن زشتی هایی که در نظام سرمایه نمی پسندد خود پاک باشد. باید خود از خوبی‌ها و نیكی‌هایی که از خصلت های انسان تراز نوین است برخوردار باشد. باید برای پاکی تن، خرد و روان خود بکوشد. پیشاهنگی یک مالکیت خصوصی نیست که با قوانین حقوقی تضمین شود و  پیشاهنگی مانند یک هدیه هم نیست که به حزبی داده شود.  پیشاهنگی با زحمت، با کار سخت، با وفاداری، با نوآوری، با آگاهی دادن، با در کنار مردم بودن، با کسب اعتماد جلب کردن، با دلیری سیاسی، و با پاکی اخلاقی در یک روند دراز مبارزاتی به دست می آید. و حتا پس از رسیدن به این جایگاه والا نمی توان آسوده خاطر جا خوش کرد و این جایگاه را همیشگی خواند. باید آن را با کار مداوم فکری و عملی پایدار نگاه داشت. پیش‌آهنگی برخاسته از نبرد روزانه اندیشه ها در همه عرصه ها و در بطن جامعه به دست می آید.. سکوت متکبرانه در آن نقش منفی دارد.
طبقه کارگر آگاهی طبقاتی خود را خود به خودی و در روند مناسبات تولیدی به دست نمی آورد. این آگاهی باید از برون و با برنامه دقیق و پایدار توسط پیشاهنگان این طبقه به کارگران انتقال داده شود. حتا در میان کارگران بودن و در مبارزه روزانه آن ها شرکت کردن کافی نیست. برای پیشاهنگ بودن ما به جلب رضایت دیگر طبقه ها و قشرهای متحد برای پیروی از برنامه های طبقه کارگر نیاز داریم.
برای جلب اعتماد دیگر طبقه و قشر باید به وظایف عمومی و دموکراتیک خود عمل کنیم. مبارزۀ سیاسی باید همه جانبه و دربرگیرنده همه قشرهایی ضد ولایت فقیه باشد تا گسترده گردد. “قاعده اساسی و طلایی  در هر مبارزه عبارت است از نیل به تجمع حد اکثر نیرو علیه دشمن و منفرد کردن هرچه بیشتر آن” (ا.ط). همان طور که تنها تکیه به طبقه کارگر بدنه جنبش را باریک می کند. مبارزه دموکراتیک نیز نباید به قیمت دست کشیدن از مبارزه برای تحقق حداقل برنامه کارگری انجام شود. یکی چپ روی است و دیگری راست روی. باید توازن دیالکتیکی میان این دو حفظ شود.

با هم رک و راست گفتگو کنیم. ببینیم آیا “چپ”ها به این وظیفه های مهم عمل کرده اند؟

نخست این که توده ها چگونه و کجا با برنامه های جایگزینی ما آشنا شده اند؟ برای جا انداختن راه رشد اقتصادی ملی- دموکراتیک پس از تصویب شایسته ی مرحله ملی- دمکراتیک انقلاب در ششمین کنگره ی حزب توده ایران، کدام گام را برداشتیم؟ کدام گام را برای روشن کردن برنامه جایگزین به جای اقتصاد نئولیبرالی ارایه دادیم؟ در این باره “چپ” تا کنون چند تا سمینار برگزار کرده است؟ “چپ” تا کنون چند تا کتاب نوشته است؟ “چپ” تا کنون چند تا مقاله نوشته است؟ ما در کجا و چگونه نشان داده ایم که می توان روابط انسانی را به جای روابط بازاری و کالایی میان انسان ها برقرار کرد؟ برای نشان دادن امکان روابط انسانی غیر کالایی شده، “چپ” تا کنون چند تا تعاونی ساخته است؟ تا کنون چند تا کتاب نوشته است؟ تا کنون چند تا مقاله نوشته است؟
بخشی از جامعه ترفند رژیم را در باره ی ایرانستان شدن میهن پس از جمهوری اسلامی پذیرفته است و از ترس تجزیه کشور خانه نشین و منفعل شده است و بخشی هم اصلن نقشه امپریالیست ها را برای تجزیه ایران جدی نمی گیرد. و حتا نیروهای راست اپوزیسیون به ترغیب دخالت این نیروها می پردازد. برای مبارزه با اوفاق ایجاد شده توسط دستگاه ایدیولوژیک جمهوری اسلامی مبنی بر این که ایران پس از جمهوری اسلامی ایرانستان می شود، “چپ” تا کنون چند تا سمینار برگزار کرده است؟ “چپ” تا کنون چند تا کتاب در این مورد نوشته است؟ “چپ” تا کنون چند تا مقاله در باره دیالکتیک میهن دوستی و آزادی خواهی نوشته است؟

در نوشته پیشین نوشته ام که ما باید بکوشیم که درٌ بدبینی را ببندیم بدون آن که پنجره خوش خیالی را باز کنیم. نگارنده همیشه خوش بین هست. خوش بین به این که در پایان این جنگ دراز پیروزی با توده ها است. ستم، زورگویی، گشنگی دادن خلق، همه و همه، روزی زیر آوار خروشان توده ها از پای برافکنده خواهد شد و نابود. این آشکار است که جنبش ادامه دارد،  چراکه تا ستم هست،  تا بهره کشی هست، جنبش مقاومتی نیز هست. این امری است بدیهی. ” اين جنبش را اگر هزاران بار نيز در خون مدفون [سازند]، مانند سمندر رستاخيز می‌کند و [نخواهند] توانست سرانجام نابود [کنند] (ا.ط) ” .

ولی جنگ برای آزادی و رهایی از ستم طبقاتی یک مبارزه طولانی است که سال ها و گاهن دهه ها ادامه دارد. این جنگ  در درازنای خود شامل نبردهای (battles)گوناگون است که می تواند سخت و یا نرم، آتشفشانی و یا آرام باشد. شکست خوردن انقلابی ها در یک نبرد را نباید با باختن جنگ طبقاتی تعبیر کرد. برنده پایانی جنگ طبقاتی به شهادت تاریخ نیروهای بالنده ی زمان هستند که دیر و یا زود وقتی که شرایط عینی و ذهنی مناسب فراهم شده است به پیروزی خواهند رسید. دانستن این امر یک خوشبینی علمی و تاریخی است که باور به آن به انقلابی ها نیرو می دهد تا پس از شکست در یک نبرد با واکاوی جنبه های مثبت و منفی،  توازن قدرت و بررسی نکته های ضعف و قدرت دوباره به بازسازی نیروها برای آماده شدن در نبردی نو بپردازند. بنابراین نباید دوران درس گیری از شکست در یک نبرد را دوران بی عملی دانست، “دوران ترصد نیز دورانی است پر از عمل. (ا.ط) ”
جنبش ضد دیکتاتوری و ضد سرمایه داری در جاده یی ناهموار و کژ و معوج گام می گذارد. گاهی ییش‌رَوی دارد و گاهی پس روی. ولی جمع دیالکتیکی آن همواره به جلو است. نتیجه هر نبردی گاهی پیروزمند و شادی آفرین و گاهی شکست آمیز و غمناک است. می توان با درس گیری از شکست ها از آن ها ریسمانی برای بالا رفتن از قله پیروزی در نبرد آینده بهره گرفت. “مبارزه اجتماعی مبارزه ایست مرکب از کامیابی و نا کامی، شکست و فتح، توقف و تعرض، پیشروی و عقب نشینی، باید تجارب لازم مثبت و منفی را برای کسب قدرت بیشتر در مرحله آتی نبرد گرد آورد و از این تجارب بهره برداری نمود (ا.ط) “.  بنابراین شکست خیزش به عنوان یک نبرد به این معنا نیست که خیزش دیگری با ویژه گی های دیگر و شاید با خواسته های ژرف تر و با سازماندهی بهتر در راه نیست. حکم عملی شدن این امر را بدون تردید و محکم می توان داد، همان گونه که ما با همه درازی شب می دانیم که خورشید پرده سیاه شب را می درد و به درخشش در می آید.

ولی خوش خیالی روی دیگر سکه بدبینی است. همان طور که ما از خوش خیالی درباره ی استحاله پذیری رژیم انتقاد می کنیم. همان طور که ما نگه داشتن ابدی توده های گرسنه ی خسته شده از سیاست نئولیبرالی در خانه ها را با ترس دادن از تجزیه میهن، خوش خیالی می دانیم.  خوش بینی بدون پشتوانه عملی “چپ” و نقش کم رنگ آن در خیزش ها یک خوش خیالی است و ما را از توده ها جدا می کند. “چپ” نمی تواند از انجام وظیفه های سیاسی و اجتماعی خود در برابر توده ها کم کاری کند و همزمان به این امید باشد که توده ها در یک روز آفتابی با دسته گلی به سراغش خواهند آمد و پرچم رهبری انقلاب را به دستش خواهند داد. این خوش خیالی مانند بوته بزرگ بی ریشه است که زیر باد حوادث با کمترین وزش از جا کنده می شود.
خوش بینی سیاسی در نبرد روزانه باید بر روی دوش سخت کوشی عملی سوار باشد. زمانی می توان خوش بین بود که ما به وظیفه تاریخی خود در همه عرصه های مبارزه عمل کرده باشیم و میوه پرکاری خود را در خیزش ها ببینیم و به خاطر همین با خوشبینی به نتیجه نبرد بنگریم.

ولی حتا یک خیزش شکست خورده دارای دستاوردهایی است که باید از آن یاد کرد. از دستاوردهای بزرگ این خیزش (همان گونه که نگارنده در نوشته چند وقت پیش نوشته است) گذر از چارچوب حکومتی گزینش میان” بد و بدتر” است. دستاورد دیگر این خیزش همان طور که نوشته ام، هماهنگی بخش سیاسی و آزادی خواهی جنبش با بخش طبقاتی و خواسته های اقتصادی (به زبانی دیگر اتحاد طبقه ها و قشرهای پوینده در این مرحله انقلاب) است. بزرگترین ضعف خیزش که به شکست آن انجامید، نبود نقش تعیین کننده “چپ ” در این جنبش است. این را باید دریافت و با واکاوی به راه چاره اندیشید.

بخشی از چرایی نبود نقش تعیین کننده “چپ” در خیزش این استکه “چپ” هم از جمهوری اسلامی و هم در سطح جهانی با پیروزی ضد انقلاب در کشورهای سوسیالیستی ضربه خورده است. ولی باید خاطر  نشان ساخت که هر دوی این ضربه ها باری را که ما باید بر دوش بکشیم بیش تر و سنگین تر می کند. باید از ضربه ها آموخت، درس گرفت و به مبارزه ادامه داد. با همه ناسازگاری روزگار وضعیت  ما در همه عرصه ها از شرایطی که مبارزان گذشته تجربه کرده بودند بهتر است.
پیشاهنگی طبقه کارگر و جلب حمایت دیگر طبقه ها و قشرها کار ساده ای نیست و تنها با پیوند دیالکتیکی تئوری و عمل؛ با یگانگی گفتار، کردار و رفتار شدنی است.
در گفتار خواستار برچیدن نظام سرمایه داری بودن و در رفتار و کردار سازگاری با ضد ارزش های آن کردن کافی نیست.
یگانگی میان گفتار، کردار، رفتار به این معنی نیست که انسان پیشاهنگ خود را از گرسنگی نجات ندهد و برای بهبودی زندگی فردی خود تلاش نکند و از استعداد خود در این زمینه استفاده نکند. به این معنی هم نیست که انسان پیشاهنگی که بضاعت مالی خوبی دارد  به عمد خود را به گشنگی وادارد و با جامه و پاپوشی ژنده زندگی کند.

به این معنا است که ما با کردار و رفتار خود می توانیم به توده ها نشان دهیم که می توان روابط انسانی را بر پایه ارزش های انسانی برقرار کرد و می توان در جامعه سرمایه داری زیست، ولی با تکیه بر ایدیولوژی خود پاک ماند و کمر را برای قوانین بازار حاکم بر جامعه خم نکرد. بخش قابل توجه ایی از “چپ” اروپا شیوه های گوناگون زندگی کردن متفاوت را آزمایش و تجربه می کنند و با توجه به “نبرد سنگر به سنگر” به توده ها در عمل نشان می دهند که می توان حتا در این جامعه ها اندیشه های دیگری جزء ایدیولوژی بورژوازی را به هژمونی رساند. اندیشه جدا کردن زباله های طبیعی و غیرطبیعی از “چپ”ها و سبزها شروع شده بود. ولی اکنون به اوفاق عمومی رسیده است. بسیاری از “چپ”های اروپا در تعاونی های بزرگ و کوچک زندگی و کار می کنند که در آن مکانیزم بازار تضعیف شده است. هرچند که برخی از این گروه ها با نادیده گرفتن مبارزه سیاسی و اقتصادی تنها به مبارزه در زمینه هژمونیک ایدیولوژی در متن جامعه بسنده می کنند، ولی همین این که آنها درعمل به توده ها شدنی بودن شیوه های دیگر زندگی را نشان می دهند، کاری است ارزشمند.

“چپ” ایران باید پیشاهنگی خود و نقش عوامل ذهنی در جنبش را جدی بگیرد. “چپ” باید وظیفه فراهم کردن شرایط ذهنی انقلاب را با آگاهی سازی و سازماندهی طبقه کارگر و جلب اعتماد دیگر طبقه ها بر دوش خود بگیرد. “چپ” باید با نبرد ایدیولوژیک “سنگر به سنگر” در همه زمینه ها مواضع از دست داده را پس بگیرد. برای این کار “چپ” افزون بر باور به توانایی تندباد ستم برافکن توده ها به دانش گسترده، به عمل فعال، دلیری سیاسی و پاکی اخلاقی؛ به یگانگی گفتار، کردار و رفتار نیاز دارد.

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4871

 

 




پادزهر بدبینی، واکاوی و درس گیری از شکست است  
آتش خشم و دود ناامیدی

دوره جدید: مقاله شماره: ۱۰۰ (۱۰ بهمن ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

بدبینی کنونی در ارتباط نزدیک با وضعیتی است که کشور ما در آن قرار دارد. وضعیت کنونی تا اندازه ای توضیح گر این بدبینی  است، اما توجیه گر آن نیست. لازم است با شدت در برابر بدبینی بعضی از گروه ها در حزب ما واکنش نشان دهیم، حتی اگر بعضی از آنها معتبرترین و ماهرترین ها در بین ما باشند. بدبینی در حال حاضر بزرگترین خطری است که در شرایط جدید کشور ایجاد شده است. (گرامشی: علیه بدبینی)

پیشگفتار

باز آتشفشان خشم توده ها به خاموشی گرایید و دوباره دود سمی ناامیدی فضای مبارزه کشور را آلوده کرده است. بار دیگر رژیم در مهار خیزش خروشان مردم چیره دست بوده است و بار دیگر مبارزان راه آزادی و برابری فتیله شعله امید را در دل های شکسته خود پایین آوردند و به خانه ها برگشتند.
دو راه چاره متضاد در برابر مبارزان مترقی نمودار است. یا باید شکست را پذیرفت و سر در گریبان فرو برد تا گل های یخ یاس در روان شان نمو کند و در دلشان جوانه زند. به سخنی دیگر تسلیم ”سرنوشت” شد و با نفی دیالکتیک ”خود بخودی و آگاهانه” در انتظار روز موعود رسیدن قطار را به ایستگاه مورد نظر انتظار کشید. و یا باید با گرمی عشق زحمتکشان آگاهانه دانه ی امید را در دل بپرورانند و با سرافرازی و سربلندی مانند جانباختگان مبارز  پیش از خود به مبارزه ادامه دهند. راه سومی نیست. آنچه که ما از خودمان مبارزان توده ای راه زحمتکشان انتظار داریم گام گذاشتن در راه دوم است.
بدترین دوران زندگی یک انقلابی دورانی است که دشمن سرمست از پیروزی گذرای خود با پرگویی و گستاخی خود را همیشگی می پندارد و پرنده های امید را یکی یکی به خون می کشد و گل های آرزو را پرپر می کند. با این که کار مبارزان آنی از حرکت جوشان خود وا نمی ایستند و مبارزان همیشه در حال سازماندهی و آگاهی دهی هستند، ولی تردیدی نیست که ابرهای سیاه سنگینی که آسمان میهن را تاریک کرده اند مبارزان را هم از پرتوی گرمابخش خورشید  بی بهره می کنند. در این زمان جا دارد که با دلی گرم و سری سرد به واکاوی رویدادها پرداخت تا به نا کرده هایی که انجام نشد و کرده هایی که نمی بایست انجام می شد پی برد. ضعف و قدرت خود و دشمن را شناخت.
در زمانی که جنبش گذرا فروکش می کند، رفرمیست ها (اصلاح طلبان) و سازشکاران به جای مسئولیت پذیری و پرتاب پیکان کمان مبارزه بسوی دیکتاتوری به سوی مبارزان مترقی حمله می آورند و با تندرو خواندن آن ها از زیاده خواهی انتقاد می کنند و می خواهند سطح خواسته های جنبش را از این هم که هست پایین تر بیاورند. ولی خوشبختانه در جعبه ایدیولوژیک مارکسیست ها به اندازه کافی افزار مناسب برای واکاوی چرایی عقب نشینی جنبش وجود دارد که ما با کاربرد درست آن ها می توانیم درٌ بدبینی را ببندیم بدون آن که پنجره خوش خیالی را بگشاییم.

چگونگی وضعیت کشور

مجموعه جمهوری سرمایه داری اسلامی با تسلیم شدن در برابر خواست های اقتصادی نئولیبرالی بانک جهانی و صندوق بین المللی، سیاستی را برگزید که ضد کارگران و ضد منافع زحمتکشان و ضد منافع ملی ایران است. رژیم با پیروی از این سیاست کشور را به روز سیاه نشانده است، دستمزد کارگران را نپرداخته است، افزایش بی رویه قیمت کالاها را آزاد گذاشته است، و بدین گونه کمر کم داران و تهی دستان را زیر بار تنگی و سختی زندگی شکسته است.
خصوصی سازی و آزاد سازی بازار در همه عرصه های زندگی اجتماعی رخنه کرده است، از جمله می توان از کالا سازی آموزش و پرورش با ایجاد مدرسه ها و دانشگاه های خصوصی و عرضه آن ها در  بازار مبادله به فرزندان از مابهتران نام برد. موسسات، کارخانه ها و نهادهای عمومی- دموکراتیک همچون شرکت های خصوصی برای سودآوری و نه خدمت به مردم رهبری می شوند. دولت با ادغام  مرکزهای محلی تصمیم گیری و تمرکز آن ها در واحدهای بزرگ به تولید خدمات استاندارد کالایی شده می پردازد، بدون آن که  به نیازهای محلی توجهی داشته باشد. دولت با عدم اعتماد به کارگران و کارمندان به افزایش لایه مدیران میانی برای کنترل کارکنان و اطمینان سطح بالای بهره کشی می پردازد و با ایجاد ابزارهای جدید کنترل، بهره وری از کارگران و کارمندان شرکت های دولتی را افزایش می دهد.
دولت نیرومند و با مشت آهنین در برابر خواست های توده های رنجبر می ایستد  و همان دولت ضعیف و حرف گوش کن در برابر رانت خواران درون کشور و بازیگران فراملی با خواری کرنش می کند. دولت کنترل مرکزی قوی بر نهادهای دولتی و اجتماعی دارد و به محدود کردن اختیارات و آزادی عمل مستقل آن ها می پردازد. ولی در برابر نهادهای قضایی، پاسداریِ ولایت فقیه زبون است.
میان دره فقر و کوه سرمایه هزاران فرسنگ فاصله است. لشکر گرسنگان، فلاکت شدگان، گورخوابان، زباله‌گردانان، کلیه فروشان، کودکان خیابانی، دختران فراری، کارگران بی کار، کشاورزان بی زمین و آب هر روز بزرگ تر می شود.
گرسنگان، بیکاران، استثمارشدگان دیگر نمی‌خواهند در این وضعیت خفقان‌آور زیر یوغ دین‌ مقدس سازان بی دین زندگی کنند. زحمتکشان شرافتمند و جوانان سرفراز میهن با خروش بنیاد ستم برانداز خود ندای آزادی خواهی خود را به گوش های کرِ آزمندان زورگو رسانده اند. مردم مبارز و آگاه ما بار دیگر علیه رژیم ستم‌ گر ”ولایت فقیه” با جان به کف برخاستند و لرزه بر اندام دژخیمان انداخته اند. زنان ما که زیر ستم‌های چندلایه ای سرمایه و دین ددمنشانه سرکوب می شوند، دلیرانه بارها با رها کردن نیروی رزمی خفته خود آغازگر و الهامبخش خیزش های مردمی بوده اند. جوانان که آینده جوانی خود را در صف بیکاران و خواندن دعا کمیل می بینند، با آگاهی در برابر زروگویان سینه سپرکرده اند. به زبان دیگر جمهوری سرمایه داری اسلامی دیگر نمی تواند آن گونه که می خواهد فرمانروایی کند و توده ها هم دیگر نمی خواهند به این گونه زندگی کنند.
از سوی دیگر جنبش هنوز از نداشتن سازماندهی پیشرو و یک دست رنج می برد. جنبشی که بدون رهبری انقلابی باشد مانند آتشفشانی می خروشد ولی پس از مدتی خآموش می شود. اگر هم درخت جنبش میوه ای بر دهد بدون یک رهبری انقلابی این میوه در نیمه‌ راه توسط راهزنان واپسگرا دزدیده خواهد شد و هرگز به بلندای پیروزی و تامین سعادت نیازمندان صعود نخواهد کرد.
هر چند که خون آزادی خواهان از پنجه های شکنجه‌گران همچنان روان است و رهبری پیشرو “چپ” در جنبش هنوز به نقش تعیین کننده دست نیافته است. با همه این ها باید به یاد داشت که رژیمی که مانند سیب گندیده ای از درون پوسیده است نمی تواند تنها به زور سرکوب و تفنگ و واژه های عوامفریبش به زندگی ننگین‌ خود ادامه دهد. باید سازه های دیگری در جامعه او را برای همچنان در دست داشتن سکان کشتی قدرت همراهی کنند و گرنه تاکنون می بایست هزاران بار به زباله‌دان تاریخ پرتاب شده باشد.

نگرش ”گرامشی” به قدرت

”گرامشی” یکی از نخستین کسانی بود که مقوله “قدرت نامرئی” را به عنوان یک قدرت فراگیر ایدئولوژی، ارزش ها و باورها در بازتولید روابط طبقاتی و پنهان کردن تناقض ها مطرح کرده است. البته مارکس خود به این نتیجه رسیده بود که استثمار اقتصادی به تنهایی راننده سرمایه داری نیست و پایه های این نظام همچنین با تسلط ایده ها و ارزش های طبقه حاکم بر توده های ناکام و بی بهره  استوار است. پس از آن انگلس با کاربرد واژه ویژه ”آگاهی دروغین” به این اشاره کرده بود که با پذیرش ”آگاهی دروغین” رد کردن ایدئولوژی حاکم  و سازماندهی مبارزه علیه بهره کشی برای طبقه کارگر سخت می شود.
اندک اندک آگاهی دروغین در ارتباط با قدرت نامرئی خود به یک نظریه مارکسیستی در باره قدرت تبدیل شده است. لنین استدلال می کرد که قدرت ”ایدئولوژی بورژوایی” به حدی است که پرولتاریا را به پذیرش ممکن بودن بهبود زندگی خود در چارچوب نظام سرمایه داری و بسنده کردن به مبارزه صنفی در اتحادیه های کارگری وامی دارد. بدین ترتیب کارگران با دست گدایی دراز کردن به سوی بورژوازی خشنود می شوند و از حق خود برای به دست گرفتن مالکیت ابزار تولید دست بر می دارند.
قبل از ”گرامشی” بسیاری از مارکسیست ها، با درک نادرست مواضع مارکس و انگلس، با درک مکانیکی از ساختار روبنایی ایدئولوژیک، آن را زیرمجموعه زیربنای اقتصادی می دانستند که هیچ نقشی در زندگی اقتصادی جامعه یا تغییرات انقلابی نداشته است. این دسته از کسان به مضمون نظر بانیان سوسیالیسم علمی بی توجه ماندند، آن طور که فردریش انگلس در نامه به ژوزف بلوخ ۲۱ سپتامبر ۱۸۹۰ تذکر می دهد: ”بر پایهء درک ماتریالیستی تاریخ [توسط مارکس و من]، تولید و بازتولید [نیازهای اولیهء] نهایتاً مسالهء اصلی در تاریخ است. هیچ گاه نه مارکس و نه من بیش از این مدعایی داشته ایم. .. بخش اقتصادی جامعه، پایه و اساس زیربنای را تشکیل می دهد، اما مسائل متعددی از روبنا، بر اشکال سیاسی نبرد طبقاتی و نتایج آن تاثیر می گذارد .. نظریه های سیاسی، حقوقی، فلسفی، نظریات مذهبی و آموزش های جزم گرانه ناشی از آن ها [که ایدئولوژی حاکم را می سازند] .. تاثیرات خود را اِعمال می کنند؛ بر نیروهای اجتماعی موثر واقع می شود و شرایط و اشکال نبرد را تعیین می کند. ..”.
این دسته کسان باور داشتند که جامعه کاپیتالیستی ناگزیر به خاطر تضادهای درونی اقتصادی خود از بین خواهد رفت. از این رو، تفسیر آن ها از قدرت دولتی بر این بود که طبقه حاکم با اعمال خشونت و زور بر قشرها و دیگر طبقه ها بدون جلب رضایت آن ها حکومت می کند. این دسته با تفسیر تقلیل گرایانه از مفهوم ایدئولوژی بر این ادعا بود که ایدئولوژی به عنوان روبنا الزامن دارای یک خصلت خالص طبقاتی و بازتاب دهنده ناکنش ور (غیر فعال) آن هست. بدین گونه طبقه های موجود در ساختار اقتصادی و تولیدی در سطح ایدئولوژیک بازتاب کپی مانند داشته است. و ایدئولوژی یک خصلت خالص طبقاتی گرفت و تاثیر دیالکتیکی خود را بر زیربنا و در دینامیک اجتماعی و انقلابی جامعه از دست داد.
مفهوم ایدئولوژی ”گرامشی” جامع تر است. ”گرامشی” ایدئولوژی را مجموعه و “زمینه” شیوه ها، اصول و مفاهیمی می داند که در نهادهای اجتماعی و جغرافیایی ماهیت مادی می گیرد و ظاهر می شود و به طور نادیده شده، بر رفتار و کردار کسان تاثیر می گذارد و این شیوه ها و اصول را در فرد “درونی” و نهادینه می کند (internalisation). روندی که “بیگانه شدن از خود” ایجاد می سازد که شرایط سلطه ی حاکمیت “دیجیتالی” امپریالیسم به تعمیق از خود بیگانگی انسان انجامیده است. انسان ها خود را وابسته به کالا، به “ایپیاد” می پندارند!
از آنجا که ایدئولوژی رفتار و کردار شخص ها را شکل می دهد، به نوبه خود به عنوان یک عامل تاثیر گذار اجتماعی در جامعه در حوزه  اقتصادی و تولیدی نیز نقش مهمی ایفا می کند. مفهوم ”گرامشی” از ایدئولوژی بر تقلیل گرایی طبقاتی غلبه می کند، و تاکید می کند که درک روبنا تنها به عنوان بازتاب دهنده منفعل  کنش های طبقاتی در زیربنا نادرست است.
در انديشه‌ی ”گرامشی” روبنا از اهميّت بسياری برخوردار است. از نظر او علاوه بر ستم طبقاتی و اقتصادی سرمایه داری از  ابزارهای ذهنی همچون فرهنگی و ارزشی نیز برای تسلط بر توده ها استفاده می کند. به نظر ”گرامشی” ایدئولوژی و روابط اجتماعی جامعه مدنی باید به صورت عینی همراه با تحلیل روابط اقتصادی مورد توجه قرار گیرد.
”گرامشی” با آفریدن مقوله های نو جایگاه مبارزه ایدیولوژیک و فرهنگی را همراه با مبارزه طبقاتی- اقتصادی و سیاسی به عنوان یک بخش جداناپذیر مبارزه ضدسرمایه داری تقویت کرد. ”گرامشی” با آفرینش خلاق این مقوله ها بر غنای دانش و قدرت تفسیر مارکسیسم از سلطه نظام سرمایه داری افزود. و بدین گونه “گرامشی” بر درهم تنیدگی و رابطه دیالکتیکی و عینی جامعه مدنی و نظام اقتصادی- سیاسی تاکید کرد و به تعریف ماهیت قدرت طبقاتی در جامعه سرمایه داری از طریق تعریف روابط دیالکتیکی بین زیربنا و روبنا پرداخت. و او با مشخص کردن اهداف استراتژی انقلابی درست که به ماهیت پیچیده قدرت طبقاتی و هژمونی مربوط می شود کمک بزرگی به انقلابی ها کرده است.
اگر لنین بر اهمیت رهبری سیاسی طبقه کارگر در مبارزه طبقاتی تأکید کرد، ”گرامشی” بر رهبری اخلاقی و فکری و اهمیت روابط غیر اقتصادی میان طبقات نیز تأکید داشت. به این ترتیب، ”گرامشی” نقش بزرگ مبارزه ایدئولوژیک در کل مبارزۀ طبقاتی، از جمله مبارزه اقتصادی و سیاسی را روشن کرد.
از این رو، با باور ”گرامشی” قدرت یک طبقه صرفن در سطح اقتصادی و ضبط ساده و غلبه بر دستگاه دولتی ریشه نمی گیرد، بلکه این قدرت بسیار وابسته به مشروعیت گرفتن از طرف دیگر طبقه های اجتماعی است که در یک جامعه مدنی از طریق مبارزه ایدئولوژیک مؤثر به دست می آید.
“گرامشی” با واکاوی شکست جنبش‌های انقلابی در اروپای غربی پس از جنگ به این نتیجه رسید که موفقیت حاکمیت سرمایه‌داری پارلمانی تنها با خشونت ممکن نیست، بلكه این حکومت‌ها با تکیه بر جامعه مدنی به تشکیل اوفاق عمومی می پردازند. مادی کردن سلطه طبقه حاکم با اعمال رهبری مستقیم توسط دستگاه دولتی و حقوقی دیگر کافی نیست و دولت نیاز به پشتیبانی نهادهای مدنی برای جا انداختن هنجارها و ارزش های معینی در جامعه دارد که به وسیله زور شدنی نیست. دستگاه سلطه به توافق های سازمان‌یافته و نسبتن پایدار در میان همه قشرهای جامعه در باره مساله های کلیدی نیاز دارد.
بدین ترتیب، قدرت بر دو پای اجبار و اجماع استوار است. حکومت سیاسی یا حکومت هژمونیک توسط یک طبقه به گونه ای تعریف شده است که در آن توافق بیش از اجبار به وجود می آید. طبق نظر “گرامشی”، هژمونی شرایطی است که در آن یک طبقه نقش رهبری سیاسی، معنوی و اخلاقی  را در یک سیستم هژمونیک یا  “ایدئولوژی ارگانیک” به دست می آورد. به زبانی دیگر، طبقه‌ی حاکم توانسته است که دیگر قشرها و طبقه های جامعه را به پذيرفتن ارزش‌های اخلاقي، سياسی و فرهنگی خود ترغيب کند. به باور ”گرامشی” هژمونی صرفن یک سلطه نيست، بلکه فرايند و نتیجه نبرد اندیشه ها در جامعه است و در صحنه جدل اندیشه ها میان گروه‌های اجتماعی گوناگون ”عقل سليم” عمومی شکل می گیرد. . توده ها بدین ترتیب چارچوب درک بورژوازی از جهان پیرامون خود را به عنوان  “عقل سليم” می پذیرند. این نظر با نظر “هاروی” نیز تطبیق دارد که دولت ها را برده حلقه به گوش طبقه سلطه گر نمی داند، بلکه آن ها برای فرمانروایی کردن ناگزیرند که  به نوعی تعامل با توده ها تن در دهند. به باور ”گرامشی” در نظام های سرمایه داری حکومت نمی تواند بدون ایجاد توافق عمومی در مورد مسئله های مطرح شده در جامعه به سادگی بر توده‌ها حاکمیت کند.
هژمونی با اقناع توده ها برای پیروی، از طريق اوفاق عمومی و اجماع فرهنگی انجام می گیرد. هژمونی برای ”گرامشی” به عنوان نماد اصلی رهبری سیاسی و اخلاقی بورژوایی در رابطه با گروه ها / طبقه های دیگر ظاهر می شود.

هژمونی فرهنگی- ایدئولوژیک و فشار و زور طبقاتی در خدمت یک هدف هستند، اما ابزارهای متفاوتی هستند. از نظر او سلطه و هژمونی دست در دست هم برای تامین منافع طبقه های حاکم به کار برده می شود.

جهت و سو دادن به افکار عمومی به شکل رهنمود دهی فکری و اخلاقی به منظور اين استيلای اندیشه ای و فرهنگی بورژوازی توسط روشنفکران بورژوازی انجام می گیرد که هژمونی طبقه های استثمارگر را بر طبقه های زحمتکش تامین می کند. به باور ”گرامشی” در جامعه‌ی مدنی متشکل از نهادهای اجتماعی و دولتی، ايدئولوژی به شيوه‌ای در اشکال عمومی زندگی مردم تجلّی مي‌يابد و برخی از نظرات و اندیشه ها را به يک حس عمومی مشترک و بديهی تبديل می کند. منطق ذاتی هر نوع سازمان و نهاد در بخش عمومی به گونه ای سازماندهی شده است که  رفتار كاركنان را شکل دهد و درك آن ها را از چگونگی مشكلات و راه حل های آن تحت تاثیر قرار دهد.
اما گاهی تجربه های روزانه زندگی توده ها در مواجهه با مشکل های اجتماعي- اقتصادی  به اندازه ای با دروغ های طبقه حاکم فاصله دارد که  اوفاق عمومی حکومت شکت می خورد. در این صورت حاکمیت مشروعیت خود و در نتیجه هژمونی ایدیولوژیک خود را از دست می دهد. بدین گونه هرچند که نهادهای دولتی و اجتماعی با کمک روشنفکران ارگانیک بورژوازی دست بالا را در شکل گیری عقل سلیم عمومی دارند، ولی گروه های مخالف سرمایه داری به بهره برداری از امکان های مختلف می توانند در برخی از عرصه ها فضای حاکم را به چالش بکشانند و یا حتا آنرا دگرگون کنند.
برخی از سوسیال دموکرات ها و “چپٍ” نوین تفسیر سازشگرانه ای از مقوله های خلاق ”گرامشی” می کنند و آنرا دلیلی برای تعطیل کردن مبارزه طبقاتی و تمرکز تلاش خود بر بهبودی و گسترش نهادهای مدنی می دانند. اما ”گرامشی” که خود قربانی سرکوب نظام فاشیستی سرمایه داری بوده است، درک می کرد که طبقه کارگر و نمایندگان آن نمی توانند تنها به مبارزه مدنی بسنده کنند و با در درست گرفتن نهادهای مدنی نظام بهره کشی را از بین ببرند. ”گرامشی” با این مقوله ها دلیل پایداری و عدم سرنگونی سرمایه داری در نظام های پارلمانی را به روشنی نشان می دهد و می گوید که سلطه به تنهایی کارساز نیست، بلکه چارچوب کلی حرکت جامعه و ارزش ها و هنجارهای آن به اوفاق عمومی نیز دارد.

هژمونی
بورژوازی متوجه شده است که شیوه زور و سرکوب دوام چندانی ندارد و دیر یا زود به پایان می رسد. ولی می توان با شیوه اقناع کردن توده ها با شستشویی مغزی و با سازه های پیچیده، به هژمونیک فکری دست یافت که به کنترل سیاسی جامعه با رضایت طبقه های دیگر می انجامد. این یک سازوکاری (مکانیزمی) است که اندیشه ی پایه ای بیش سازی سود سرمایه را با تجربه و نیاز روزانه طبقه های دیگر تطبیق و هماهنگ می کند. این نوع تسلط طبقاتی با یک دیکتاتوری نظامی متفاوت است. چراکه قدرتمندان برای دردست داشتن سلطه خود از ایدئولوژی و فرهنگ برای اقناع توده ها استفاده می کنند.
”گرامشی” متوجه شد که نظام سرمایه داری علاوه بر تسلط طبقاتی بورژوازی و بهره برداری از کارگران به روی شیوه کارها و ساختارهای دیگری نیز استوار است. هر چند که مارکس و انگلس از نقش مهمی که ايدئولوژی در بازتوليد نظام اقتصادی و ساختار اجتماعی بازی می کند آگاه بودند، اما ”گرامشی” این نقش را با مقوله “هژمونی” روشن کرد و ساختار و قدرت ایدئولوژی را برای بازتولید ساختار اجتماعی از طریق مؤسسات مانند دین و آموزش آشکار کرد.
به دیدگاه ”گرامشی” بخش بزرگی از در دست داشتن قدرت نه با زور و سرنیزه بلکه در قلمرو ایده ها و دانش ها، و با ایجاد و هدایت افکار عمومی و جلب رضایت با قانع کردن توده ها به پذیرش افکار و اصول خود به عنوان اصول معتبر انجام می گیرد.

”گرامشی” دولت را در همکاری و همیاری دیالکتیکی جامعه سیاسی و جامعۀ مدنی می دید.  ”گرامشی” معتقد بود که دولت سرمایه داری قدرت خود را از دو حوزه همپوش جامعه سیاسی (نیروی قانونی) و جامعه مدنی (رضایت عمومی) می گیرد. ”گرامشی” جامعه مدنی را به عنوان عرصۀ عمومی در نظر می گرفت که در آن اتحادیه های کارگری و احزاب سیاسی از دولت بورژوایی امتیاز می گیرند. “هژمونی” بورژوایی در زندگی فرهنگی توسط روشنفکران ارگانیک در نهادهای جامعه مدنی مثل از طریق رسانه ها، دانشگاه ها و موسسات مذهبی و از طریق “تولید رضایت” و مشروعیت عمومی در میان توده ها شکل می گیرد.
می توان از تعریف “هژمونی” ”گرامشی” به این رسید که جامعه مدنی نیز یک عرصه عمومی مبارزه سیاسی است و باید برای قانع کردن توده ها برای پذیرش ایده ها و سیاست های ما مبارزه کرد. بنابراین، هدف “تقویت جامعه مدنی” در سیاست به نظر ”گرامشی” ایجاد ظرفیت های مدنی برای تفکرهایی که متفاوت و مخالف ایدئولوژی حاکم است باید باشد. نهادها و مؤسسات اجتماعی توده ها را تربیت می کنند که به هنجارها، ارزش ها و باورهای گروه اجتماعی حاکم احترام بگذارند و آنها را رعایت کنند. بدین ترتیب اگر قشری یا طبقه ای از جامعه کنترل نهادها و موسسات اجتماعی را بدست گیرد می تواند از آن طریق به سلطه طبقاتی خود پوشش مشروعیت اجتماعی و توده ای بدهد.
”گرامشی” مفهوم هژمونی فرهنگی را در مقابل آن هایی که باور داشتند که بیماری مرگ زای نظام اقتصادی سرمایه داری در رگ های خود نظام نهفته است و باید منتظر آن زمانی بود که این بیماری با گسترش در تاروپود نظام ان را از درون منفجر کنند مطرح کرده بود.
مارکس گفته بود که که ایدئولوژی غالب جامعه بازتاب دهنده باورها، ارزش ها و منافع طبقه حاکم است، و ”گرامشی” با مقوله هژمونی فرهنگی این نظر مارکس را توسعه داد. هژمونی فرهنگی مربوط به سلطه به دست آمده از طریق روش های ایدئولوژیک و فرهنگی است. این اصطلاح به توانایی گروهی از مردم در دست داشتن قدرت بر نهادهای اجتماعی اشاره می کند، قدرتی که برای تسلط بر ارزش ها، هنجارها، ایده ها، انتظارات، جهان بینی و رفتار سایر اقشار جامعه تاثیر می گذارد. هژمونی فرهنگی با به دست آوردن رضایت توده ها برای رعایت هنجارهای اجتماعی و قوانین ایجاد شده توسط جهان بینی طبقۀ حاکم ایجاد می شود و برای نگه داشتن تسلط اجتماعی و اقتصادی مورد بهره برداری قرار می گیرد.
قدرت هژمونی فرهنگی در آنست که گروه های غالب حکومتی مردم را به این باور می رساند که شرایط اقتصادی و اجتماعی جامعه آنها طبیعی و اجتناب ناپذیر است و هیچ ارتباطی با تامین منافع گروه خاصی ندارد. در “آموزش فلسفه” ”گرامشی” در مورد نقش “عقل سلیم” (“common sense”) در تولید هژمونی فرهنگی سخن می گوید. به طور خلاصه، هژمونی فرهنگی یا توافق ضمنی در فرایند آموزشی نهفته شده در نهادهای و موسسات اجتماعی انجام می شود، و روبرویی روزانه و تجربیات ما با نهادهای اجتماعی، قرار گرفتن ما در معرض روایت های فرهنگی و تصویری این روند را پشتیبانی و نیرومند (تقویت) می کند.

روشنفکران ارگانیک
”روشنفکران” ”گرامشی” شامل نه تنها محققان و هنرمندان و ”سازمان دهندگان فرهنگ” می شود، بلکه مدیران دولتی،  مدیران مدرسه، استادان دانشگاه، کارکنان ”فنی” یا ”اداری” و پزشکی و .. که دستورکار جامعه را تنظیم می کنند را نیز دربر می گیرد.
”گرامشی” روشنفکران را در دو بعد طبقه بندی می کند: افقی و عمودی. در بعد عمودی ما متخصصان و مدیران صنعتی را  که کارمندان مستقیم سرمایه داران هستند، که کارهای کوتاه و بلند زمان را از طرف آن ها و برای تامین منافع آن ها سازماندهی می کنند. به زبان دیگری آن ها در پیوند زدن جامعه مدنی با زیرساخت اقتصادی یا سطح تولیدی نقش دارند.
در بعد افقی، ”گرامشی” روشنفکران را به دو دسته روشنفکران سنتی و روشنفکران ارگانیک تقسیم بندی می کند. روشنفکران سنتی کسانی هستند که به طور مستقیم با ساختار اقتصادی جامعه خاص خود در ارتباط نیستند و خود را نمایندگان هیچ طبقه اجتماعی  نمی دانند. روشنفکران ارگانیک ولی به طور مستقیم با ساختار اقتصادی جامعه خود پیوند دارند  و به تولید و انتشار گفتمان سیاسی طبقه خود برای اقناع کردن دیگر طبقه ها و قشرها می پردازند. روشنفکر ارگانیک به طبقه خود یکپارچگی ایدئولوژیک می دهد و به آن در باره عملکرد خود در زمینه اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آگاهی می دهد.
بنابراین روشنفکران ارگانيک آن هایی هستند که به سبب دلبستگی، وابستگی به طبقه‌ی خود به انجام التزام های ویژه ای برای هژمونی این طبقه می پردازند. وظیفه روشنفکران ارگانيک آفرینش نظرات علمی و تنظیم جهان‌بينی منسجم، تکوين نظريّات سياسی و تعيين چارچوب‌های اجتماعی و معيارهای فرهنگی برای اقناع و تربيت طبقه های زیر فرمان است.
”گرامشی” درباره ی ”روشنفکران ارگانیک” می گوید که طبقه سلطه گر ارتشی از روشنفکران طرفدار خود تربیت می کند تا هنجارها و ارزش های خود را به توده ها بقبولاند و با طرفداران ایدیولوژیک دیگر طبقه ها مجادله کند. او استدلال می کرد که روشنفکران جامعه، اغلب به عنوان ناظران بی طرف زندگی اجتماعی از اعتبار ویژه ای در جامعه برخوردار می شوند. ولی در واقع همچون “نمایندگان” طبقه حاکم عمل می کنند، و  توده ها را به پیروی از هنجارها و قوانینی که توسط طبقه حاکمه ایجاد شده است تشویق می کنند. این روشنفکران این طور وانمود می کنند که نظام اقتصادی، نظام سیاسی و  جامعۀ طبقاتی مشروعیت دارد و بدین گونه به فرمانروایی طبقه مسلط پوشش اخلاقی و مردمی می دهند.
فرایند تربیت توده ها برای پیروی از هنجارها و ارزش های بورژوازی در سیستم  آموزش در کودکستان ها و مدرسه ها با آموزش چگونگی  پیروی از قوانین، اطاعت از شخصیت های حکومتی آغاز و پا می گیرد. ”گرامشی” در مورد نقش سیستم آموزش و پرورش در روند دستیابی به رضایتمندی عمومی و یا هژمونی فرهنگی در مقاله خود، “در باره آموزش و پرورش” توضیح داد.

جنگ سنگر به سنگر
وقتی ”گرامشی” از “جنگ سنگر به سنگر” برای دستیابی به هژمونی صحبت می کند، منظورش نبرد اندیشه ها در سطح جامعه مدنی است.
در واقع، زمانی که پرولتاریا به آگاهی طبقاتی دست می یابد، می تواند و باید شروع به نقش رهبری سیاسی، اخلاقی و فکری در مقابل سایر طبقه های اجتماعی کند تا به تدریج وفاداری آن ها را به دست آورد.
این نقش رهبری باید به مبارزه علیه نظام هژمونیک موجود اختصاص یابد و مبارزه بر روی هر سه سطح اساسی جامعه انجام شود: (۱) اقتصادی، (۲) سیاسی و (۳) فرهنگی.
مبارزه اقتصادی کارگران و زحمتکشان برای زندگی بهتر و شرایط کار راحت تر، دستمزد بهتر، ساعات کاری کوتاه تر، طبقه کارگر را در اتحادیه های کارگری سازماندهی می کند، اما این کار هرچند که لازم است برای تضعیف نظام هژمونیک بورژوازی کافی نیست.
با این حال در زمانی که هژمونیک بورژوازی با چالش روبرو می شود، و مبارزه طبقاتی ژرف تر می شود، مبارزه اقتصادی باید با همراهی یک مبارزه شدید سیاسی انجام شود. اما برای فرارویدن مبارزه طبقه کارگر از مبارزه اقتصادی ساده و پیروزی در حوزه مبارزات پیچیده سیاسی، مبارزه باید با ”جنگ سنگر به سنگر” در جبهه فرهنگی به عنوان بخشی از مبارزه ایدئولوژیک ادامه یابد.
این مبارزه ایدئولوژیک شامل یک فرایند ”زدودن عناصر ایدئولوژیک بورژوازی و ساختن عناصر ایدئولوژیک مترقی” است. جنگ همه جانبه ای در تمام سطح های اخلاقی و ارزشی بین این دو گردان روشنفکران ارگانیک برای هژمونی وجود دارد.
”جنگ سنگر به سنگر” برای پرولتاریا در کشورهای پیشرفته سرمایه داری تنها یک مرحله در مبارزه کلی طبقاتی علیه بورژوازی است. با این وجود، این مرحله قاطع ترین مرحله در این مبارزه است؛ چرا که به باور ”گرامشی”، در سیاست، هنگامی که جنگ ” سنگر به سنگر”  برنده شد، پیروزی مبارزه نزدیک و قطعی است.
طبقه‌ی کارگر برای موفّقیت به گردان فکری،  فرهنگی  و اخلاقی نیاز دارد که بتواند برای رسیدن به اهدافش با اقناع و برتری ایدولوژیک پشتيبانی ساير طبقه ها و قشر ها را در باره برنامه خود جلب کند.
با تکیه به این مفاهیم سیاسی و عملی ”گرامشی” به این نتیجه رسید که مبارزه مستقیم و انقلابی برای به دست گرفتن ابزار تولید کافی نیست. بلکه این استراتژی انقلابی تنها موقعی موفقیت آمیز است که نیروهای پرولتری با “جنگ موقعیتی” “war of position” ایده ها و باورها خود را برای مردم قابل پذیرش سازند و یک “هژمونی” جدید و جایگزینی بسازند. مبارزه بر ضد هژمونی طبقه حاکم با چالش کشیدن ایده های حاکم و با  توضیح ایده های جایگزینی موفقیت آمیز شدنی است. باید همراه با مبارزه اقتصادی و سیاسی با تکیه بر ایدولوژی طبقه کارگر برای توده ها روشن کرد که آن چه را که بورژوازی برای آن ها قانون خدایی و تغییر ناپذیر می نمایاند، تقلبی بیش برای پوشش دادن به چهره کریه استثمار نیست و همه نهادهای سرمایه داری نهادهای برآمده و ساخته شده برای تامین نظام سرمایه داری هستند. و چون این ها نهادهای انسان ساخته هستند، قابل تغییر هستند. و با تغییر آن ها دنیا به آخر نمی رسد و آسمان به زمین نمی آید.
نیروهای ترقی خواه در جنگ “سنگر به سنگر” در جامعه مدنی مواضع نوی را گام به گام  به دست می آورند. تصور این که بدون تفاهم آگاهانه اکثریت مردم و پشتیبانی و اقناع دیگر طبقه ها و قشرهای اجتماعی می توان به سوسیالیسم رسید تصوری نادرست است. سوسیالیسم سربازخانه ای و پولپوتی با سوسیالیسم مارکس فرسنگ ها فاصله دارد.

نبرد هژمونی اندیشه ها در کشور ما
با کاربرد مقوله های ”گرامشی” برای واکاوی شرایط کنونی کشور در می یابیم  که چرایی (علت)  پایداری نظام ولایت سرمایه داری تنها زور و سرکوب نیست بلکه رژیم سالها با هژمونی ایدیولوژیک خود کوشیده است در زمینه های کلیدی کارکردها و نظرات خود را به عنوان “عقل سلیم” به بخشهای گسترده ای از جامعه بپذیراند و با ایجاد یک نوع اوفاق عمومی یک “حس مشترک” در آنها ایجاد کند.

روحانیون که در گذشته به گفته ”گرامشی” بخشی از روشنفکران سنتی بوده اند، با الغام خود در دستگاه حکومتی و با تبلیغ ارزش ها،  هنجارها و اندیشه های واپسگرا به روشنفکران ارگانیک رژیم پیوستند که با کارهای فکری و روضه خوانی خود به هژمونی ایدیولوژیک طبقه های غارتگر کمک می کنند. در کنار آن ها ما انبوهی از روشنفکران دینی، مدیران دولتی، استادان دانشگاه ها، مهندسان، پزشکانی را می بینم که در مجموع به هژمونی ایدیولوژیک نیولیبرال ها یاری می رسانند.
وقتی ما به کشور خود نگاه می کنیم در سه زمینه اقناع مردم برای تشکیل اوفاق عمومی روزانه انجام می گیرد. زمینه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی- اخلاقی.
روزانه رسانه ها به اقناع توده ها به این که اقتصاد نئولیبرالی تنها راه نجات درماندگی کشور است در حال کارند. روشنفکران ارگانیک دینی “ولایت فقیه” همیشه به اقناع این که سعادت دنیوی و آخرت انسان ها با پیروی از تفسیر روشنفکران روحانی و دینی از اسلام شدنی است مشغولند. روشنفکران ارگانیک سیاسی مردم را به اقناع این که راه گریز از بحران کنونی تنها با تکیه به یکی از جناح های حکومت شدنی است می نویسند و می گویند. همین دسته روزانه مردم را به این باور می رسانند که پس از جمهوری اسلامی میهن با تجزیه شدن به ایرانستان دگرسانی خواهد کرد.
در زیر به باز کردن این شیوه ها می پردازیم.

اقتصادی
به نظر من به خاطر عدم تمرکز اپوزیسیون مترقی برروی اقتصاد ملی اوفاق عمومی نئولیبرالی در مورد اقتصاد حتا در میان توده زحمتکش به شکل گسترده ای وجود دارد. هنوز بسیاری بر این باور هستند که رقابت خوب است، ثروت با تلاش سخت به دست می آید، هر کسی آقای خودش است، خریدوفروش نیروی کار مانند کالا است، یارانه گداپروری است، اعتماد بنفس کلید موفقیت است، رشد اقتصادی در برابر عدالت اجتماعی است، دولت کوچک خوب است، دخالت دولت بد است، مالکیت خصوصی خوب است، مهندسی بهتر از کارگری است، سرمایه کار ایجاد می کند، خصوصی سازی شرکت های دولتی را پرکارتر و بهره وری را بیشتر می کند ووو. روزنامه ها و دیگر رسانه های اجتماعی پر است از نمونه های تشکیل اوفاق عمومی در باره ضروری بودن ریاضت کشی، انعطاف و کالاسازی و موقتی‌سازی نیروی کار،  بازاری کردن عرصه عمومی، ایمان و باور به نیروی خود، رقابت گرایی و فردگرایی،  ثروتمندی از طریق کار سخت، بد بودن دخالت دولت در بخش خصوصی، و غیره است.
به عنوان مثال، ایده پذیرفته شده  “بالا رفتن از نردبان ترقی ” ایده غالب مؤثر بورژوازی برای توجیه سیستم نابرابر و طبقاتی سرمایه داری است. اگر ما به این باور برسیم که تنها  تلاش، کار سخت ما برای موفقیت ما در جامعه کافی است، همزمان باور به این که نظام سرمایه داری و ساختار اجتماعی که در اطراف آن سازماندهی شده است، درست و معتبر است تقویت می شود.
این ایده غالب باور به این که گوبا موفقیت و ترقی یک مسئولیت فردی است را تقویت می کند و چشم را به دیدن نابرابری های واقعی طبقاتی، نژادی و جنسیتی در نظام سرمایه داری کور می کند. برای تلقین این دروغ روزنامه و رسانه های بورژوازی پر است از مصاحبه با کسان موفقی که با “کار سخت” خود در زیرزمین خانه به ناگهان و با باور به موفقیت و توانایی خود میلیاردر شده اند. بدین گونه این طور تلقین می شود که کسانی که از لحاظ اقتصادی موفق هستند ثروت خود را به نحو منصفانه و با کار سخت به دست آورده اند و کسانی که تنبل هستند و خلاقیت ندارند به ناچار فقیر و نادار می شوند. این گونه تلقین می شود که نظام سرمایه داری شرایط برابر برای ترقی به هر دو گروه داده است ولی گروه دوم از این فرصت مناسب استفاده نکرده است.

سیاسی
در زمینه سیاسی بویژه در دو جبهه جمهوری سرمایه داری اسلامی تا مدت ها موفق به ایجاد اوفاق ملی شده است. تا زمان خیزش ماه گذشته بخش بیشتر مردم به این باور رسیده بودند که باید بین “بد و بدتر” یکی را برگزید و راه سومی وجود ندارد. پیوند دادن مبارزه ضداستبدادی مردم با خطر تجزیه میهن نیز یکی دیگر از این اوفاق ملی بوده است که بسیاری از میهن دوستان را به این باور رساند که مبارزه برای حذف دیکتاتوری، جایگزین دیگری به جز تجزیه میهن وجود ندارد. رژیم هنوز بر شانه‌های زخمی مردم می ایستد و فریاد مبارزه با امپریالیسم سر می دهد تا توده ها را از خطر حمله امپریالیسم بترساند و منفعل کند. این امر که نمی توان هم علیه جمهوری سرمایه داری اسلامی جنگید و هم میهن دوست بود، به عنوان “عقل سلیم” پذیرفته شد و موجب یک “حس مشترک” در بخش های وسیع جامعه شده است. برای نمونه آقای تاجرزاده با آسمان و ریسمان بافتن های خود و با درهم آمیختن واژه های ”خشونت‌های داخلی و دخالت‌های خارجی” اینگونه می نماید که خیزش مردم جاده صاف کن حمله امپریالیسم است. روشنفکران سیاسی-دینی ارگانیک رژیم می خواهند با این ترفندها توده های گرسنه را در خانه ها زندانی کنند.

فرهنگی
در حالیکه نظام “ولایت فقیه” بخاطر مبارزات زنان و جوانان دارد مشروعیت عمومی و موفقیت در تشکل اوفاق عمومی در باره مسائل اخلاقی و دینی خود را از دست می دهد. و هرچند که هژمونی دینی نظام “ولایت فقیه” در زن ستیزی، موسیقی زدایی و گریه گرایی تا اندازه ای از بین رفته است، ولی رژیم با الهام گیری از دوستان بورژوازی غربی خود به تزریق خرافات در تن و روان جامعه پرداخته است. می توان برای نمونه به رواج برخی از این خرافات در جامعه اشاره کرد: شکستن آیینه، دیدن گربه سیاه در صبح، عطسه کردن، نذرکردن، سفره گذاشتن، بره قربانی کردن، جمعه سیزدهم ماه، خارش کف دست، راه رفتن از بین نردبان، پیدا کردن نعل اسب، باز کردن چتر در داخل خانه، ریختن نمک روی شانه، چشم زخمی. اسپند دود کردن، فال بد زدن، بدشانسی، گره زدن نخ به ضریح ها و حرم ها، فال بینی و فال گیری، سرکتاب بازکردن و رمالی، کف بینی، آیینه بینی ووو… هنوز وظیفه مردها دفاع از ناموس زنان خانواده است. همه این خرافات در رسانه های اجتماعی حضور چشم گیری دارند.

چه باید کرد

دو صد گفته چون نیم کردار نیست (فردوسی)

با یک نگاه کوتاه به عرصه هایی که در آن نظام “ولایت فقیه”  تلاش می کند که به هژمونی فرهنگی برسد و جاها را “سنگر به سنگر” تسخیر کند ما به اهمیت روشنگری در باره اقتصاد نئولیبرالی و توضیح اقتصاد جایگزینی ملی و دموکراتیک پی می بریم. در این حال باید به اهمیت افشاء خرافات اسلامی و فرهنگ شادی ستیزی، زن ستیزی، ضدهنر و ضد ورزش نیز آگاه بود. و می توان با درایت و هوشیاری مبارزه با جمهوری سرمایه داری اسلامی را با میهن دوستی پیوند زد و از حق تعیین سرنوشت مردم توسط خود توده ها دفاع کرد.

می توان به جرات گفت که در میان نیروهای مخالف جمهوری سرمایه داری اسلامی تنها روشنفکران “چپ” به ویژه توده ای ها با هژمونی فرهنگی جمهوری سرمایه داری اسلامی در زمینه های نامبرده تا اندازه ای مبارزه کرده اند و برای هژمونی ایدیولوژیک ترقی خواهان کوشیدند.
کار روشنفکر “چپ” بسیار سنگین و مسئولیت دار است چراکه همراه با افشاء حقه های بورژوازی برای تحمیق مردم باید به تبلیغ ایدیولوژی انسانی خود بپردازد و با تکیه به عادات، فرهنگ و رفتار هنوز آلوده نشده توده ها و با نمونه آوری از تجربه های ملموس جهانی اندیشه های جایگزینی مترقی را در توده ها نهادینه کند.

می توان تا اندازه ای کوتاهی “چپ” را در مبارزه اقتصادی و سیاسی به خاطر استبداد و نبودن آزادی سیاسی و سازمان های کارگری بخشید. ولی کوتاهی “چپ” در نبرد روزانه “سنگر به سنگر” برای دستیابی به هژمونی فرهنگی را در متن جامعه (در درون کارخانه، در دانشگاه ها، میان دوستان و در خانواده) نمی توان بخشید. بخشی از ناتوانایی هژمونی نظرات “چپ” در درون جامعه از این حقیقت سرچشمه می گیرد که روشنفکران ارگانیک “چپ” ارزش های انسانی و اصول اخلاقی را بیشتر در گفتار و کمتر با رفتار و کردار خود ارائه داده اند. نمی توان عضو گردان  روشنفکران ارگانیک “چپ” بود ولی همزمان رفتار و کردار حاکم بر جامعه را در خود بازتاب داد. این ناهمخوانی گفته ها با عمل روزانه اعتبار اخلاقی و سیاسی “چپ” را در جامعه ضعیف کرده است. رفیق کارگر بازنشسته ای با تاسف سخن از پیروان و هواداران “چپی” می کرد که به خرید و فروش زمین، مسکن و ارز مشغول هستند. مسلم است که مردمی که این به اصطلاح روشنفکر “چپ” را در عمل برده “پول” و انجام دهنده وحشیانه ترین و بربری ترین کارکردهای نئولیبرالی می بینند گوش به حرف های قلمبه و سلمبه ولی واهی آن ها نمی دهند.
بسیاری از ما انجام کار انگلی و زالویی را در دستگاه بورژوازی اداری (بوروکرات) را بهتر از کارگر بودن می دانیم. کارگر شریف توده ای را می شناسم که می گفت به فرزندانش پند داده است که درس بخوانند تا مانند او کارگر نشوند. در اینجا سخن از حق کسان برای بهبودی زندگی فرزندان نمی کنم که به جاست. ولی ما حتا در درون خود موفق نشدیم که جایگاه والای کارگر را به عنوان بخشی از طبقه تولیدگر جامعه و توسعه دهنده میهن نهادینه کنیم و به آن افتخار کنیم.
در بسیاری از زمینه ها “چپ” بدون درک نقش تحمیق گر خرافات به عنوان عامل ذهنی بهره کشی زحمتکشان “خرافات ماتریالیستی” را جایگزین خرافات اسلامی- بورژوازی کرده است. هنوز رفیق های “چپ” را می شناسم که به جای استخاره قران در جشن ها برای جشن گزاران فال حافظ می گیرند. تردیدی نیست که شعر اصیل و با مفهوم حافظ به زبانی که مردم آنرا می فهمند بهتر از جمله های عربی غیر قابل فهم است. ولی با اینکار عمل واپسگرایانه و تحمیقی فال گیری نهادینه می شود.
این ها نمونه های کوتاهی هستند که برای روشن کردن ناتوانی “چپ” برای دستیابی به هژمونی فرهنگی به کار برده شده اند.

“چپ” باید از گذشته پر افتخار خود درس بگیرد.
در گذشته سلامتی اقتصادی مبارزان توده ای زبان زد مردم بود. رفیق های هوادار مشی چریکی در دانشگاه ها ساده لباس می پوشیدند، ساده زندگی می کردند، قماربازی و ولگردی نمی کردند، در فصلهای تعطیل دانشگاه ها همچون کارگر کار می کردند. هرچند گاهی این رفتار مصنوعی و چپگرایی بود، ولی در ذهن مردم بین گفتار و کردار “چپ” یگانگی ایجاد می کرد و اعتبار “چپ” ها را بالا می برد. توده ها می دانستند که روشنفکران “چپ” رشوه نمی گیرند، فاسد نیستند، اختلاس نمی کنند، زمین فروشی نمی کنند.
“چپ” ها در گذشته در دوران شاه در هر زمنیه ای هژمونی فرهنگی شاهنشاهی را به چالش می کشیدند. تئاتر، فیلم، موسیقی می ساختند. کتاب می نوشتند و شعر می گفتند. آریانپور جامعه شناسی بورژوازی را به چالش می کشاند. اسکویی، سلطانپور، ساعدی نمایشنامه می نوشتند و به اجرا می آوردند. شاملو و کسرایی شعر می گفتند. سایه موسیقی آگاهی بخش می ساخت. به آذین رمان های اجتماعی را به فارسی بر می گرداند و رمان های جنایی را به چالش می کشاند. صمد، درویشیان و یاقوتی کتاب کودک می نوشتند. در همه عرصه های فرهنگی روشنفکران ارگانیک “چپ” “سنگر به سنگر” هژمونی فرهنگی شاه را به عقب نشینی می کشاندند. همه این کارها موجب ان شد که وقتی توده ها نخواستند مانند گذشته زندگی کنند و رژیم شاه نمی توانست مانند گذشته حکومت کند به خاطر این که هژمونی فرهنگی آن از مدت ها پیش از بین رفته بود سرنگونی آن آسانتر شد.

دوستان و رفیق ها! کار ناشده بسیار است. ما وقتی برای غرق شدن در چاه بدبینی و ناامیدی نداریم. باید “چپ” آستین ها را بالا بزند و با دلیری سیاسی و پاکی اخلاقی در همه سنگرهای فرهنگی بجنگد تا هژمونی ایدیولوژیک زحمتکشان را فراهم کند.
و این کار را می توان و باید با پیروزی در سنگر نگاه جامعه به اقتصاد نئولیبرلی آغاز کرد. پیامد اوفاق عمومی در باره راه رشد اقتصادی در بین همه گروه های موجود در جمهوری سرمایه داری اسلامی آن بوده است که نئولیبرال های میهنی با پشتیبانی ولایت فقیه بندهای مترقی قانون اساسی را به طور غیرقانونی حذف کردند و باز هم با یاری آقای خامنه ای به اجرای شگردهای ضدمردمی احمدی نژاد برای از بین بردن یارانه ها دست زدند. و همه این کارکردهای کارگر و رنجبرکُش را به عنوان سیاست ضروری برای توسعه اقتصادی به طبقه ها و قشرهای دیگر جامعه فروختند و دست کم اقناع آرام و خاموش آنها را فراهم کرده اند.

“چپ” باید با گفتار، کردار و رفتار خود به طبقه ها و قشرهای دیگر بیاموزد که راه اقتصادی نئولیبرالی راه به ناکجا آباد است و همیاری و همکاری با طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان برای سرنگونی نظام دوگانه ولایی و سرمایه داری تنها راه نجات از بدبختی کنونی است. بدون مبارزه برای جایگزینی زیربنای اقتصادی نئولیبرالی سرمایه داری سرنگونی روبنای “ولایت فقیه”ای جمهوری اسلامی بی دورنما و بدون چشم انداز است.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4848

منابع
Gramsci, Antonio (1924) Against Pessimism

Gramsci, Antonio (1971) Selections from the Prison Notebooks of Antonio Gramsci
Valeriano Ramos, Jr. (1982) The Concepts of Ideology, Hegemony, and Organic Intellectuals in Gramsci’s Marxism

Heywood, Andrew (1994) Political Ideas and Concepts: An Introduction




پیوند هوشیارانه آزادی خواهی با میهن دوستی!
دریغ است ایران که ویران شود!

دوره جدید: مقاله شماره: ۹۶ (۲۶ دی ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

بشکف چو گردباد و گُلِ رستخیز باش
با صد هزار شاخهٔ فریاد سر برآر
مرغ بلندبال!
توفانِ در قفس!

سیاوش کسرایی

 

پیشگفتار

هر چند که اینگونه به نظر می رسد که رژیم موفق به مهار خیزش شده است ولی به خاطر عدم حل مشکلهای مطرح شده و ندادن پاسخ به خواسته های مردم خطر شورش همچنان همچون شمشیر داموکلس بر فراز سر جمهوری اسلامی آویزان است و هر لحظه می تواند بیافتد و گردن ولایت فقیه را ببرد. بنابراین ما می دانیم که “اين جنبش را اگر هزاران بار نيز در خون مدفون [سازند]، مانند سمندر رستاخيز می‌کند و [نخواهند] توانست سرانجام نابود [کنند]” (ا.ط ) .

 

در گذشته، رژیم اسلامی همواره بسیار عملگرایانه عمل می کرد. رژیم بخشی از درآمد نفتی را با سوبسید غذایی و انرژی به مردم می داد. و این کمک های مالی برای پرداخت هزینه های هزینه های کمرشکن زندگی برای مردم بسیار حیاتی بوده است و انگیزه آنها را برای پیوستن به جنبش سیاسی و اجتماعی کمتر می کرد.

اما با سیاست نئولیبرالیسم، رژیم پرده از چهره برداشته است و با سیاستهای اقتصادی خود کمر به نابودی تهی دستان بسته است. افزون براین انتظارات مردم برای بهبود شرایط اقتصادی بعد از توافق هسته ای بسیار بالا بوده است، اما مردم از این معامله چیزی نصیبشان نشده است و همین امر توده های بیکار و گرسنه را این بار به خیابان ها کشاند.

اعتراضهای پیشین همیشه با تقاضای آزادی از سوی کارآزمودگان و کوشایان  (فعالان) سیاسی و دانشجویان بیشتر انگیزه سیاسی داشتند. اما برای اولین بار ارتباط چشمگیر و با چشم اندازی میان خواستهای سیاسی فعالان سیاسی و خواستهای اقتصادی جمعیت وسیع زحمتکشان و گرسنگان برقرار شد.

ویژه گی دیگر این جنبش این است که برای اولین بار اعتراضات پس از دهه شست توسط هیچ جناح در داخل و یا در حاشیه رژیم سازماندهی نشده است. بدین ترتیب برای رژیم سخت است که تظاهرات را برای همیشه و بطور کامل متوقف کند. برای نیروهای نظامی شناسایی و دستگیری و زندانی کردن سازماندهندگان خیزش بدین گونه دشوار است.

 

آیا خارج از کشور (کشورهای امپریالیستی و ارتجاعی) دستی در این شورش ها دارند؟ بدون شک نشانه های بسیاری وجود دارد که نشان می دهد عربستان، اسرائیل و ایالات متحده بر آتش شورش بنزین می پاشند. اما هیچ کس نمی تواند بدون هیزم آتش بسازد. هیزم آتش خشم توده ها از ناباوری آنها به اراده و توانایی رژیم ولایت برای حل مشکلات اقتصادی شان برمی خیزد نه از برانگیختن (تحریک) خارجی.

آیا باید نگران بود؟ بلی، نگارنده نگران آینده کشور است. نگران اینکه گروهای ارتجاعی ضد رژیم در نهایت روی موج جنبش سوار شوند و نیروهای خارجی را برای “پشتیبانی” از جنبش به دخالت نظامی دعوت کنند. نگرانی نگارنده از این حقیقت ریشه می گیرد که رهبری و سازمانگری جنبش در دست “چپ ها” نیست و حتا مانند دوران انقلاب “چپ” از یک پشتیبانی معنوی قابل توجه ای نیز برخوردار نیست.

در این نوشته تلاش می شود که بدون یک چشمی خطرهای پیش رو و چشم انداز امیدوارانه جنبش بررسی شود.

واکاوی اوضاع

سیاسی

هرچند که خواستهای اقتصادی و فشار گرانی جرقه نخستین و آشکار خیزش  بوده است اما آنچه که خواست یک زندگی بخورونمیر را به یک نارضایی گسترده تمام کشوری بدل ساخته است نبود ابتدایی ترین حقوق مدنی و سیاسی شهروندی است.

شرکت مردم در انتخابات تنها درچارچوب مشروعیت دادن و به عنوان ژست مردم‌سالاری بکار برده می شود. اعمال نظارت استصوابی با شورای نگهبان، مجلس خبرگان، شورای مصلحت نظام … بطور کامل حق مردم را به دور می اندازد. ریشه های اجتماعی رژیم در حال خشک شدن است و بدنه رژیم با عدم تحمل مخالف هر روز لاغرتر می شود.

زندانیان سیاسی در زندان های رژیم ولایت فقیه با ددمنشی زیر فشار روحی و جسمی برای تسلیم شدن قرار می گیرند. رژیم که با بیش از ۳۵ سال سابقه در این کار به مهارت ویژه ای دست یافته است با تردستی با شکستن زندانی های سیاسی روحیه مبارزاتی مردم را  می شکند. ‏ در حکومت ملوک الطوایفی اسلامی پدران و مادران و همسران و فرزندان زندانیان دلیر نمی دانند که به چه ارگانی برای دریافت خبر در مورد عزیزانشان مراجعه کنند. هر گروهی و هر دسته ای از سازمان های سرکوب از وزارت اطلاعات دولت روحانی، سازمان اطلاعات سپاه،  قوه قضائیه، نیروی انتظامی و بیت رهبری بازجویان و زندان های ویژه خود را دارند. بدین گونه به حق خواست آزادی زندانی های سیاسی یکی از بزرگترین و اصلی ترین خواست سیاسی است.

نبود آزادی بیان، نبود آزادی روزنامه ها، نبود حق تشکیلات، نبود حزب های مستقل نشانگر یک سیستم دیکتاتوری است.

اقتصادی

وضعیت اقتصادی کشور در دهه های گذشته هر روز رکود و به سوی عقب رفته است. سپرده‌گذاران زحمتکش  با ورشکستگی مؤسسات مالی و اعتباری نه تنها مال‌باخته بلکه جان باخته شده اند. چرا رژیمی که جان مردم را بدون بازخواهی و تعقیب قانونی می گیرد نمی تواند پول دزدیده شده مردم را از دست دزدان مالی و بانکی  پس بگیرد؟

۲۰ درصد از ارزش چک‌های صادرشده مردم برگشت خورده است. تورم‌  بالای ۴۰ درصدی -موجب کاهش ارزش پول و بدین ترتیب کاهش قدرت خرید زحمتکشان شده است. می گویند که ۴۰ میلیون نفر در سراسر کشور برای زندگی بخور و نمیر نیازمند دریافت یارانه نقدی و یا کمک‌های اجتماعی هستند. سالانه بیش از یک میلیون نفر برای زنده ماندن وارد بازار کار می‌شوند و با همه تقلبها و ایجاد کارهای کاذب برای فرزندان ازمابهتران معلوم نیست که دولت سالانه چند تا شغل اصلی و واقعی ایجاد می کند.

در حالی که سرمایه داخلی توسط سرمایه مالی و بانکی از کشور خارج می شود و در بانکهای اروپایی ذخیره می شود دولت برای جذب سرمایه خارجی با سرسپردگی به دستورکار و شیوه نامه های بانک جهانی و صندوق بین المللی پول فقط به خصوصی سازی و فروش صنعت های ملی تمرکز کرده است.

فساد و اختلاس انقدر رشد کرده است که ما بخش کوچکی از ان را در افشا دولتیان علیه دیگران و در افشا دیگران علیه دولتیان می بینیم.

اقتصاد موازی و سازماندهی شده قاچاق (۲۵ میلیارد دلار سالانه) که بدون حمایت دستگاه دولتی غیر ممکن است هر روز در افزایش است. مقدار  سیگار و الکل  قاچاق که زهر جان و روان جوانان است در جامعه بالا می رود. در جمهوری اسلامی که الکل بطور رسمی حرام است ولی تجارت ان با پرداخت “خمس و زکات ” آزاد به اندازه ایی است که در بسیاری از شهرها بطور رسمی کلینیک های قارچی ترک الکل برای سودسازی رشد کرده است.  برای جمهوری اسلامی مانند همه نظامهای سرمایه استوار مهم اینست که امکان ایجاد تجارت و کسب سود ایجاد شود. جمهوری اسلامی دست دوستان قاچاقچی خود را برای از بین بردن اقتصاد آزاد گذاشته است ولی به سوی دل زخمی و  پردرد  کولبران که برای سیرکردن شکم فرزندان به ناگزیر چند شلوار و گوشت قاچاق می کنند گلوله می فرستد.

لایحه بودجه ۱۳۹۷ برای درامدافزایی دولت افزایش قیمت حامل‌های انرژی و نرخ و بنزین و حذف بخش بزرگی از پرداخت یارانه مستقیم را پیشنهاد کرده است. این دو عمل عمق تنفر بورژوازی از زحمتکشان را نشان می دهد و بازتاب دهنده نگرش طبقه های زالویی در باره ناداران و تهی دستان است.

سیاست‌های اقتصادی رژیم طبقه متوسط را بدبخت کرده است و بخش بزرگی از این طبقه به دهک‌های محروم جامعه پیوسته اند و یا در حال پیوستن هستند. ناداران از گرسنگی می میرند، تهی دستان به مرز ناداری می رسند،  بخشی از طبقه متوسط روزانه  تهی دست می شوند ولی دارایان پولدارتر می شوند. نمونه هایی است که فرزندان پولداران برای تفنن و تفریح تنباکو را در اسکناس های هزار تومانی می پیچند و مانند سیگار می کشند.

وقتی از قشرهای اجتماعی صحبت می کنیم وضع جوانان از همه بدتر است. آن دسته از جوانان که با وام گیری پدرومادر خود به تحصیل دانشگاهی پرداخته اند پس از تحصیلات با ناامیدی متوجه می شوند که در هرم شغلی کشور جایی ندارند، بدین ترتیب کینه و نفرت شان بالا می رود و بسیاری به هجرت فکر می کنند. صف های طولانی جلوی سفارت های خارجی نشانگر اینستکه تا چه حد این جوانان تحقیر شده اند و بازهم ترجیح میدهند که از طریق کارمندان سفارتها تحقیر شوند تا توسط جمهوری اسلامی. برخی از جوانان نیز از یاس به مواد مخدر روی آورده اند.

سودورزی بدون چشم انداز و نبود نظارت بر انجام کارهای اداری موجب رشد فاجعه آمیز رشوه شده است. کار بجایی رسیده که ادارات دولتی خود را ارباب مردم و نه خدمت گزار آنها می دانند. بنابراین حتا مردم برای به تحقق رسیدن کارهایی که حق طبیعی انهاست باید رشوه بدهند.

قراردادهای  موقتی‌ شامل بیش از ۹۰ درصد از قراردادهای کاری است. امنیت شغلی بدین ترتیب از بین رفته است. حتا کارهای فصلی و پروژه ای به شدت کاهش یافته است که موجب تهی دستی بیشتر زحمتکشان شده است. کارگران دیگر از هیچ حقوقی در برابر بهره وری برده وار کارفرمایان برخوردار نیستند و تهی دستان هر روز تنگ دست تر می شوند. زمین، مسکن و پس انداز بسیاری از مردم توسط دزدان مالی دزدیده شده است. رکود و تعطیلی صنایع و بیکار شدن بسیاری از کارگران و عدم پرداخت حقوق به کارگران بازمانده که خشم کارگران به ویژه در شرکت‌های هپکو و آذرآب اراک را برانگیخته است هنوز ادامه دارد.

ضربه های جانگداز و مرگبار رژیم ولایت فقط به تن زحمتکشان وارد نشده است بلکه در این میان حیوان ها و گیاهان نیز جان خود را به خاطر آزمندی نظام وحشی سرمایه در ایران از دست داده اند. بسیاری از  تالاب‌ها و دریاچه‌ها خشک شده اند، وسعت جنگلهای ایران هر روز کمتر می شود. گویا یکی از فرزندان یزدی که به خاطر رقابت سخت از جانب دیگر برادران مکتبی خود ناگزیر وارد چوب دزدی شده است بدون هیچ مراقبت دولتی به جان جنگلها افتاده است. بنزین غیر مرغوب، خودروهای آلوده گر مردم شهرهای  ما را دارد خفه می کند و تعداد بیماران ریوی هر روز افزایش می یابد.

جنبش

اگر مایه زندگی بندگی است           دو صد بار مردن به از زندگی است (فردوسی)

از برجستگی های جنبش کنونی می توان از سه ویژگی نام برد.

۱- پیوند مبارزه صنفی با مبارزه سیاسی

۲- گذر مردم از چالش گزینش بین “بد و بدتر”

۳- نقش کم رنگ “چپ” در این جنبش

– پیوند مبارزه صنفی با مبارزه سیاسی

نارضايتی از وضعیت اقتصادی و سیاسی عامل اصلی جنبش است. گراني، بيكاري، فساد، بي‌عدالتی اجتماعی و نبود آزادی مردم را کلافه کرد است. مبارزه صنفی و اقتصادی در یک رژیم دیکتاتوری همچون ایران به تندی رنگ سیاسی می گیرد. این خیزش بازتاب دهنده تضاد طبقاتی بزرگ در جامعه و رشد آگاهی زحمتکشان است ولی خوشبختانه با جنبش غیرطبقاتی گذشته بویژه با جنبش زنان پیوند خورده است.
برای نخستین بار در جنبش پایگاه طبقاتی  بخش بزرگ از شرکت کنندگان از طبقه های پایینی جامعه است. این جنبش از تشکل‌ و سازمان‌‌دهی ویژه و کارآمدی برخوردار نیست.

ما باید بکوشیم که  جنبش سراسری زحمتکشان و گرسنگان با آزادی خواهان طبقه متوسط و زنان و با جنبش خلق های کرد، آذری، عرب و بلوچ و غیره  پیوند بخورد. جنبشی که یک چشم باشد و متمرکز به خواست بخشی از جامعه شکننده است.

خوشبختانه در این جنبش خواست‌های اقتصادی با  خواسته‌های سياسی و اجتماعی تا حدی پیوند خورده است. مردم می بینند که مجموعه رژیم از کنترل گرانی، تامین نیازهای اولیه مردم، ایجاد فرصتهای شغلی، مبارزه با فساد و تبعیض نه تنها عاجز است بلکه خود دامن زننده بسیاری از این بلایای اجتمایی است که بر سر مردم فرو ریخته است. خواست‌های صنفی و مطالبات برحق كارگران با شلاق، رهایی زنان از زندان حجاب با اسید، و آزادی خواهی روشن‌فكران و دانشجويان با زندان جواب داده شده است. تبعیض علیه سنی مذهبان، عرب زبانان و کردان دامنه بسیار گسترده ای به خود گرفته است. دستمزدها ی رسمی کارگران و کارمندان پایه پایین دولتی زير خط ‌فقر تعيين شده‌اند. بسیاری از زحمتکشان پس‌انداز و حاصل يك عمر تلاش خود را به دزدان مالی و بانکی باخته اند. مسلم است که حاكميت به بهانه جاسوسی ، تخريب اموال عمومی و قانون‌شكنی با برخورد نظامی و زبان گلوله با مردم برخورد می کند.

سرکوب گسترده نشان داده است که ادعای جمهوری اسلامی در مورد آزادترین بودن کشور جهان یک شوخی بی مزه ای بیش نیست. حاكميت با کورچشمی و کری گوش همه خواستهای مردم را نادیده و ناشنیده گرفته است و به مراقبت و تامین منافع دوستان طبقاتی خود بسنده کرده است. رژیم اگر قادر می بود نگاه خود را به درون خود راه دهد، آن وقت درمی یافت که باید ریشه ی اصلی بحران و اعتراض ها و اعتصاب های رشد یابنده کارگری و محرومان ریشه در مشکلات اقتصادی، نبود آزادی، تبعیض مذهبی، ملی، ایدولوژیک و فساد و ناعدالتی جستجو کند.

– گذر مردم از چالش گزینش بین “بد و بدتر”

آنچه که این خیزش نشان داده است اینستکه هیکل بلند و بالای جنبش دیگر برای لباسی که جناح های حکومتی اصولگرا و اصلاح طلب برای ان دوخته اند بسیار کوتاه شده است. برای اولین بار مردم به گونه آشکار از معضل انتخاب بد در برابر بدتر گذشته اند.

اصلاح طلبان اول خیزش را توطئه اصول گرایان علیه دولت روحانی خواندند. تحلیل اصلاح طالبان از خیزش در اوایل ناشی از این بود که گروه‌های اصولگرای مخالف دولت با سوق دادن اعتراضات اجتماعی علیه وضعیت اقتصادی می خواهند  با  اعمال فشار علیه دولت روحانی از ان امتیاز سیاسی بگیرند. و بعد که جنبش پا گرفت به خاطر اینکه زیر رهبری انها نبود به مردم هشدار دادند که مواظب باشند که ایران به سوریه بدل نشود. حال که شدت و گستردگی جنبش کمتر از گذشته است و رژیم با کشتن و زندان آهنگ رشد جنبش را آهسته و تا حدی مهار کرده است آنها دوباره ابراز وجود کرده اند و زبان گشوده اند. بی عدالتی نیست اگر ما شک کنیم که اصلاح طلبان با کاسبکاری های سیاسی منتظر نتیجه مبارزه میان مردم و رژیم بوده اند تا به امتیازگیری از جناح مقابل پرداخته و آنان را نه برای در بر گرفتن خط اقتصادی نئولیبرالی و نبود آزادیهای سیاسی بلکه برای گوش نکردن به نصیحت های خود سرزنش کنند. آنها با سرزنش انحصارگرایی اینطور وانمود می کنند که اگر انها در قدرت شرکت داشته بوده اند کار به اینجاها نمی رسید. و بدین ترتیب مانعی که موجب عدم ایستادن اصلاح طلبان در کنار مردم در گذشته بوده است هنوز برقرار است. آنان هنوز بیشتر برای زنده ماندن نظام نگرانند تا مردن مردم از گرسنگی.

اصلاح طلبان بارها از پرهیز خشونت در تظاهرات هشدار داده اند ولی به نوعی مقابله با خشونت توسط رژیم را در چارچوب “قانون ” مجاز دانسته اند.

از حق اعتراض شهروندان در صورتی که مسالمت آمیز باشد دفاع می کنند. در این راه تا آنجا پیش می روند که از دولت روحانی بطور زمانی پشتیبانی میکنند و به جناح  انحصارگر هشدار می دهند که “در این شرایط جناح تندروی مخالف دولت […]، مستمراً یأس و ناامیدی نسبت […] به جامعه تزریق کرد. غافل از آنکه موج ناامیدی و بی‌اعتمادی تنها به نهاد دولت محدود نشده و نه تنها همه ارکان و نهادهای دیگر حکومت، بلکه حتی میراث مدنی، دینی و تمدنی ایران را هم در بر می‌گیرد”.
حتا یک کلمه از سهم دولت در بدبختی مردم سخن گفته نمی شود. حتا یک کلمه از خط اقتصادی نئولیبرالی دولت که موجب گرسنگی مردم و ورشکستگی مرکزهای تولیدی شده است نوشته نمی شود. بیانیه این اصلاح طلبان نشان می دهد که انها هنوز در چارچوب نظام و زیر چتر ولایت فقیه می خواهند کار کنند. اصلاح طلبان تلاش می کنند اینگونه بنمایند که ریشه جنبش کنونی را باید در سیاستهای دولت آقای احمدی نژاد جستجو کرد. در حالیکه همه دولتهای پس از سال ۶۰ با اغاز دولت “سازندگی” آقای رفسنجانی پایگزار این بدبختی امروز مردم بوده اند. شیفتگی سران جمهوری اسلامی به اقتصاد نئولیبرالی از دولت رفسنجانی شروع شده بود و در تمام دولتهای پس از آن ادامه یافت.
بطور تلویحی گوش نکردن به خواستها و دردهای مردم را به عهده انحصارگرایان میگذارند و حتا یک کلمه در باره مسئولیت دولت روحانی برای ایجاد شغل و کاهش تورم صحبت نمی کنند و وقتی صحبت از سرکوب مردم می شود سخنی در باره ی وزارت دادگستری و مسئولیت دولت در برابر دستگیرها و شکنجه نمی کنند و دولت را معاف و بری می کنند. اعتراض های مردمی  تقریبن دو ماه بعد از انتخاب دوباره‌ی روحانی با تظاهرات کارگران در اراک شروع شده بود. نمی توان به عنوان روشن‌فکر اسلامی به مردم گفت که گشنگی بکشید و آرام آرام بمیرد ولی اعتراض نکنید تا ایران سوریه نشود.

جای شگفتی در این است که اصلاح طلبان از ترس شلاق و زندان اینبار حتا برای بالا بردن قدرت چانه زنی خود با جناح رقیب حاضر نشده اند که بدون شرط و اما از جنبش حمایت کنند.

– نقش کم رنگ “چپ” در این جنبش

اعتراضات مردم علیه جمهوری اسلامی با وجود سرکوب و شرایط شبه حکومت نظامی در کشور همه گیر شده است. رژیم به کشتار ۲۲ تن و دستگیری نزدیک به ۳۰۰۰ نفر اعتراف کرده است.

نبودن “چپ” در رهبری و ستاد سازمان دهندگان جنبش و مطرح شدن شعارهای  انحرافی در برخی تظاهرات بطور جدی پرسش برانگیز است. در این میان حتا ان دسته از “چپ” که در هر زمان هر شورش و خیزش اجتماعی را با آب و تاب زیر رهبری خود می انگارد اکنون آرام و بی صدا سر در لاک خود فرو برده است. برخی دیگر از “چپ ها” برای جبران بی عملی خود مانند همیشه به “چپگرایی” روی می آورند و از هم اکنون سخن از مبارزه پارتیزانی می کنند (بطور مثال اخبارروز: ۷ ژانويه ۲۰۱٨ ماشین انقلاب ….: علی عبدالرضایی).

با توجه به اینکه شکل آینده جنبش را نمی توان از قبل تعیین کرد و باید با تحلیل مشخص از لحظه مشخص با آن برخورد کرد. و با احترام به حق ملت زیر ستم ما برای استفاده از تمام اشکال مبارزه  برای آزادی به ویژه وقتی که راه اعتراضات مسالمت آمیز مدنی بسته است و با گلوله جواب داده میشود، ولی باید توجه داشت که مبارزه مسلحانه خلقی در بلوغ جنبش و با سازمان دهی بالای اجتماعی و با پشتیبانی وسیع توده ای و زمانی که نیروهای سیاسی و نظامی رژیم به دلایل مختلف در حال ریزش و غرق در اختلافات داخلی هستند می تواند موفق باشد. همانگونه که انقلاب بهمن نشان داده است جنگ مسلحانه زمانی کارساز شد که توده های ملیونی هر روز در خیابانها “مرگ بر شاه” می گفتند، کارگران در همه عرصه ها در اعتصاب بودند، سربازان فرار می کردند و سران ارتش در چگونگی سرکوب با هم در اختلاف بودند. شرایط جنگ پارتیزانی به گستردگی اعتراضها و پشتیبانی مردمی و شکاف در میان حکومتگران و پیوستن نظامیان به جنبش نیاز دارد در زمانی که جنبش هنوز در مرحله ابتدایی و در حال اوج گیری خود است، نباید با خشونت گرایی کار نیروهای سرکوب گر رژیم را برای از بین بردن جنبش آسانتر کرد. دشمن تا دندان مسلح است و فرستادن جوانان با کارد و چاقو علیه این خونخواران  در بهترین حالت بی مسئولیتی است. هنوز جنبش از تمام شکل های مبارزاتی از جمله اعتصابهای گسترده معلمان، کارگران و غیره استفاده نکرده است. شرایط به دوران پس از سالهای ۴۰ در میهن می ماند. آنزمان هم نیروهای چریکی موفقیتی نداشته اند.

جمهوری اسلامی برای توجیه سرکوب نیاز دارد که حرکت مسالمت آمیز ولی پیوسته و گسترده مردم را به خشونت کشاند. هیچ  بعید نیست که رژیم با کاشتن ماموران خود میان تظاهرات به عمد به تخریب اماکن عمومی بپردازد تا خود بتواند با خشونت بربرمنشانه  تظاهرکنندگان را به قتل برساند. جنبش توده ای در حال شکل گیری نخستین خود است و باید با عدم خشونت بهانه ای به نیروهای رژیم برای سرکوب نداد و به همین خاطر هزینه شرکت در اعتراضات را کمتر کرد تا جنبش بتواند گسترده تر شود. باید درجه مبارزه جویی جنبش در حال حاضر تا حدی باشد که هزینه مبارزه مردم برای کار، نان، مسکن و آزادی کشته شدن و شکنجه و تجاوز نباشد. این را هم می دانم که تحقق اینکار در دست مردم نیست ولی سازمانگران می توانند با ایزوله کردن افراد مشکوک بهانه را از دست نیروهای گوناگون رژیم بگیرند.

با بستن همه راه های رایج اعتراض و از بین بردن  آزادی بيان و حق سازمانده آزادانه صنفی خطر به خشونت کشیدن تظاهرات مسالمت‌آميز همواره وجود دارد. حتا اگر چند تا از مردم تحقیر شده، گرسنه و به ستوه آمده چند تا شیشه بانک شکسته باشند هزینه ان در مقابل پول دزدیده شده توسط رانت خواران و زمین دزدان پشیزی بیش نیست.

خطر تجزیه

دریغ است ایران که ویران شود (فردوسی)

بخشی از اپوزیسیون راست مردم فروش امید بسته  به دخالت خارجی و سوار جنبش شده است تا به اهداف شوم خود برسد. نباید نقش تخریبی و شعارهای انحرافی و تشویق  آشکار  ترامپ برای دخالت و جهت دهی مبارزه توده ها را دست کم گرفت.

گفتن اینکه “سیاست ضد مردمی- ضد کارگری و ضد ملیٍ اقتصادی- اجتماعی حاکمیت نظام سرمایه داری در جمهوری اسلامی بزرگ ترین خطر را برای ایجاد شدن شرایط تجزیه ایران در بر دارد” (توده ای ها: فرهاد عاصمی مقاله شماره: ۹۲) از وظیفه کمونیستها برای حفظ تمامیت ارضی کشور خود چیزی کم نمی کند. ما از جمهوری اسلامی انتظار مردم- و میهن دوستی نداریم.

جنگ زرگری خواندن تضاد بین ترامپ و ولایت فقیه همان اندازه نادرست است که این تضاد را نشان ضد امپریالیستی بودن رژیم دانستن. تضاد بین  امپریالیست ها و دیکتاتور ها چیز تازه و نوی نیست. باید آنرا شناخت، واکاوی کرد و بر پایه ان سیاست خود را برنامه ریزی کرد. مگر ما جنگ بین امپریالیسم بریتانیا به رهبری تاچر و دیکتاتورهای خوانتای نظامی آرژانتین برای دستیابی به جزیره فالکلند در سال ۱۹۸۲ را فراموش کرده ایم. هم تاچر و هم دیکتاتورهای نظامی برای تقویت پایه های لرزان حکومتی خود به ایجاد این جنگ و دامن زدن به شوونیسم و احساسات میهن پرستی میان مردم نیاز داشتند و فرزندان کشور خود را در این راه قربانی کردند. هر چند که نظامیان آرژانتینی جنگ را باختند ولی به هدف خود برای سوار شدن روی موج ملی گرایی مردم دست یافته بودند.

ترامپ راست‌گرای افراطی بسیار علاقه دارد که کار جمهوری اسلامی را یک بار برای همیشه یکسره کند. ترامپ ضد قرارداد برجام مایل است تا مردم ما را با تحریم اقتصادی به گرسنگی بکشاند. در حالی که معاهده هسته ای به شرکت ها و کشورهای غیر آمریکایی اجازه روابط تجاری با ایران را می دهد، تحریم های ایالات متحده عمدتن پابرجاست. همانطور که تحلیل ها و آمار نشان می دهد این تحریم ها نه شامل کالاهای تجملی بلکه شامل دارو و دیگر کالاهای مورد نیاز مردم است.

«جان بولتون»، نماینده سابق آمریکا در سازمان ملل متحد «ترامپ»، را برای لغو توافق هسته‌ای با ایران تشویق می کند. و او راه‌اندازی جنگ داخلی را یک امر شدنی می داند. بولتون همان کسی است که جنگ فاجعه‌بار در عراق را طراحی کرده است. او معتقد استکه آمریکا می تواند مخفیانه با همکاری کشورهای منطقه برای تأمین مالی گروه‌های تروریستی و راه‌اندازی جنگ داخلی در ایران وارد عمل شود. بردن پرونده ایران به شورای امنیت توسط آمریکا برای حمایت از جنبش آزادی خواهانه مردم ما نبوده است بلکه در بهترین حالت امتحانی بوده است برای آزمایش حمایت جهانی برای حمله امریکا به ایران.

۴۵ کارشناس امنیت ملی آمریکا  از  ترامپ  خواستند که براساس طرح بولتون از توافق هسته ای با ایران، برجام، خارج شود. امضا کنندگان  تصریح کرده اند، که موفقیت این کار وابسته به ائتلافی گسترده از کشورهایی مانند اسرائیل و دیگر همپیمانان عرب آمریکا در خلیج فارس می باشد.

ترامپ به طور مرتب قرار دادم برجام را به عنوان “فاجعه” محکوم می کند و گفت: “ایران با آتش بازی می کند”. از میان اولویت های سیاست خارجی دولت ترامپ تقویت روابط با متحدان سنتی خاورمیانه آمریکا یعنی اسرائیل و عربستان سعودی علیه ایران است. ایالات متحده و ایران در بسیاری از اختلافات نظامی و سیاسی منطقه ای از جمله در سوریه، یمن، لبنان، اسرائیل-فلسطین، بحرین و اخیرا افغانستان با هم درگیر هستند. روزنامه های مترقی افغانستان از افزایش نفوذ ایران در افغانستان و همکاری با نیروهای طالبانی صحبت می کنند.

نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل، ایران را “تهدید موجودیت” کشور خود می داند. به یاد داشته باشیم که ایالات متحده و اسرائیل هنوز حزب الله طرفدار ایران در لبنان را بزرگترین تهدید علیه ارتش آمریکا و موجودیت اسرائیل می داند. نتانیاهو نخست‌وزیر نژادپرست و راست‌گرای اسرائیل نه با جمهوری اسلامی بلکه با تاریخ ایران و ملت ایران دشمنی دارد (از جمله در دیدار با پوتین ایرانیان را از لحاظ تاریخی ضد یهود خواند).  نتانیاهو همه امکانات خود را به کار خواهد برد تا ایران تجزیه شود.

تنش‌های سنگین میان ایران و عربستان به‌ عنوان نمایندگان شیعه و سنی و جنگهای نیابتی این دو قدرت منطقه‌ای در سوریه، یمن و بحرین موجب خشم عربستان شده است و  ملک سلمان باسابقه ضد ایرانی خود هیچ ابایی برای جدا سازی مناطق عرب زبان از میهن ما ندارد. هر کسی که مثلث توطئه امریکا،  عربستان و اسرائیل را علیه ایران نبیند باید دوباره قرارداد ۱۱۰ میلیارد دلاری فروش سلاح به عربستان و تهدید‌های اسرائیل علیه ایران را مطالعه و بررسی کند.

سناریو سوریه، لیبی، اوکراین نشان می دهد که امپریالیسم با پشتیبانی نیروهای راست اپوزیسیون و طراحی و مداخله خارجی می تواند جنبش مسالمت آمیز و بر حق مردم را علیه دیکتاتوری به خشونت‌ و جنگ داخلی بکشاند. گروه های تروریستی را به داخل مرزهای می فرستد، به درگیری‌های قومی دامن می زند، و تجزیه‌طلبی را تشویق می کند و در نهایت با کمک دوستان خود در سازمان ملل و یا ناتو اجازه می گیرد که برای حفاظت از “جان مردم بی سلاح علیه دیکتاتور خون آشام” با نیروهای نظامی وارد کشور شود. ادامه و پایان ناپذیری این داستان غم انگیز را می توان در رویدادهای لیبی و سوریه و اکراین دید.

نشانه های نقشه تجزیه ایران با دخالت نظامی از خارج زیاد است. وزیر خارجه ترکیه با انتقاد از امریکا و اسرائیل گفت که آنکارا مخالف دخالت خارجی در ایران است. برخی از روزنامه های عربی صحبت از توافق محرمانه برای بی ثبات کردن ایران میان آمریکا و اسرائیل می کنند. روزنامه آمریکایی The Atlantic  وقوع جنگ امریکا با ایران را محتمل می داند.

حفاظت از تمامیت ارضی میهن و برپایی یک میهن واحد از خلقهای گوناگون ایران وظیفه جمهوری اسلامی نیست. ما جمهوری اسلامی را ضد خلق و ضد ایران و تاریخ کشور می دانیم و نمی توانیم  وظیفه دفاع از میهن را به ان واگذار کنیم. جمهوری اسلامی به مرز جنون و خودکشی نزدیک می شود و برای حفظ خود هیچ هراسی از برباد دادن مردم و میهن ندارد.  یادمان باشد که آقای منتظری گفته بود که می شد که با خردورزی از جنگ با عراق پرهیز کرد ولی سران جمهوری اسلامی بخاطر خصومت های شخصی با رهبران بعثی عراق فرزندان زحمتکشان را در میدان های جنگ نابود کردند و کشور را بیش از سی سال به عقب برگرداند. سران امروزی جمهوری اسلامی از همان جنس و خون هستند و بدون هیچ شکی می توانند دخالت خارجی در کشور را  برای نجات خود تحریک کنند.

مداخله‌ی نیروهای امپریالیستی و رژیم های ارتجاعی منطقه و دولت نژاد پرست اسرائیل در كشور ما كاملن قابل انتظار است و این خطر جدی و واقعی است. هیچ نیروی مردم دوست و مهین دوست نمی تواند نسبت به این خطر بی تفاوت باشد.

جناح راست اپوزیسیون با زیرکی خطر تجزیه ایران را در صورت دخالت خارجی پنهان می کند و با گفتن اینکه سوریه و عراق با وجود جمهوری اسلامی به این بدبختی ها رسیده اند گناهان امپریالیسم  را می شوید و اینطور وانمود می کند که چونکه اینبار خود ایران هدف تجاوز نیروهای امپریالیسم است جمهوری اسلامی دیگری وجود ندارد که با دخالت (همانطور که جمهوری اسلامی در سوریه می کند) ایران را تجزیه کند.

اما خطر تجاوز نیروهای امپریالیسم به میهن نبايد ما را از مبارزه علیه جمهوری اسلامی باز دارد.  باید آگاهانه و با شرکت در اعتراض ها و سازمان‌دهی مردم احتمال وقوع این خطر را کمتر کرد. باید با نسل جوان که به خاطر از دست دادن حافظه تاریخی ملت ما به دام سلطنت طلبان موافق مداخله خارجی می افتد توضیح داد که ساختمان رژیم ولایت فقیه بر  پایه های آزادمردکشی و گرسنگی رنجبران حکومت شاه استوار است.

باید به جوانان گفت که سلطنت طلبانی که نیروهای نظامی امپریالیستی را دعوت به مداخله در ایران می کنند نمی توانند میهن دوست باشند چراکه با وجود نیروهای نظامی خارجی در خاک کشور “سپاه اندر ایران پراکنده  زن و مرد و کودک همه بنده ” شوند (فردوسی). اگر ایران با یاری سلطنت طلبان “کنام پلنگان و شیران شود” ننگ تاریخی آن برای نسل ما برای همیشه باقی خواهد ماند و “نخوانند بر ما کسی آفرین  چو ویران بود بوم ایران زمین”.

چه باید کرد؟

چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟    خرد را فکندیم این سان ز کار (فردوسی)

مانند همیشه اینبار هم  واکاوی های غیرواقعی خوش بینانه از وضعیت و هم تلاش برای نگه داشتن توده ها در خانه ها و دل سرد کردن آنها در میان تحلیل های گروه های گوناگون وجود دارد. کمتر کسی با سری سرد و دلی پرشور به تحلیل خیزش می پردازد. پرشوری دل انسان را از دیدن خطرهای کوچک و بزرگی که پای پیش جنبش است و یا برای یکپارچگی میهن زیان دارد باز می دارد. و سردی سر انسان را ناامید می کند و همه چیز را بخشی از دسیسه داخلی و خارجی می داند. باید توزان را حفظ کرد و به آینده جنبش امیدوار بود بدون آنکه خطرها را دست کم و یا نادیده گرفت. شناخت واقعی از خطرها در راه تاکتیک و استراتژی جنبش را قوی می کند و هوشیاری طبقاتی را با حس میهن دوستی در می آمیزد.

حال که ما می دانیم که خطر تجزیه میهن جدی است آیا برای حفظ تمامیت ارضی باید توده ها را به خانه ها برگردانیم؟

نه، به هیچ وجه. آگاهی از احتمال تجزیه ایران توسط امپریالیستها و ارتجاع منطقه باید ما را در گزینش راه مبارزه یاری کند.

ما باید با هشیاری و آگاهی توازن بین مبارزه با رژیم ولایت فقیه و مبارزه با تجزیه میهن را بیابیم. به هیچ وجه برای مبارزه با جمهوری اسلامی ما نباید همگام و همساز تجزیه طلبان شویم و همزمان ما به هیچ وجه برای مبازره  با تجزیه طلبان نباید از مبارزه با رژیم ولایت دست بشوییم. ما باید ظرافت دیالکتیک مبارزه آزادی خواهانه و حفظ یکپارچگی میهن را بشناسیم و آنرا در مبارزه روزانه بکار بریم. گفتن اینکار آسان است ولی در دریای جوشان مبارزه که هر کسی را بدون قطب نما به جایی پرتاب می کند دانستن اینکه ما در کجا ایستاده ایم گاهی سخت است.

با درک این امر ما باید یاد بگیریم که کجا و چگونه نرمش کنیم. چه خواستهایی را مطرح کنیم که مورد سوءاستفاده تجزیه طلبان قرار نگیرد و چگونه حرکتهای اعتراضی را سازماندهی کنیم که به رژیم برای سرکوب و امپریالیستها برای مداخله بهانه ندهد. متحدان میهن دوست داخلی خود را بشناسیم و دشمنان استقلال و یکپارچگی میهن را  افشاء کنیم.

طبقه کارگر ایران و دیگر زحمتکشان بزرگترین قربانیان سیاست ضدکارگری و ضدملی نئولیبرالی دولت بوده و هستند. با درک این موضوع کارگران با  مبارزات اعتصابی خود از اراک تا خوزستان خواستار پایان خصوصی سازی شده اند. مبارزه برای حق کارگران برای داشتن سازمان های مستقل صنفی یک خواست سیاسی است. کارگران خواهان لغو قراردادهای موقت، اجاره ای و سفید امضا و برقراری دوباره قراردادهای رسمی هستند. پیوند مبارزه ی صنفی و سیاسی که مصوبه ششمین کنگره ی حزب توده ایران را در سال ۱۳۹۱ تشکیل می دهد، به طور عملی به دستور مبارزه ی روزانه طبقه کارگر تبدیل شده است.

همانطور که رفیق عزیزم عاصمی گفته اند تنها پادزهر مترقی علیه خطر تجزیه پایبندی به سیاست مستقل طبقاتی است که از جمله وظیفه حزب توده ایران است.

باید با واکاوی مشخص از شرایط کنونی و شناخت سطح نبرد طبقاتی با روشنی و پایداری برنامه اقتصاد ملی- دموکراتیک  جایگزین اقتصاد نئولیبرالی را مطرح ساخت. تنها راه مبارزه با خطر تجزیه ای که امپریالیستها برای ایران نقشه کشیده اند در دست گرفتن رهبری جنبش توسط “چپ ها ” است. تجربه نشان داده است که مردمی که می دانند اقتصاد نئولیبرالی را نمی خواهند و رهبران سیاسی آنان برنامه جایگزینی و اقتصاد ملی و مردمی را برای آنها توضیح داده اند گول رهبران امپریالیستی را نخواهند خورد.

برای تفهیم پای گذاشتن در راه یک اقتصاد ملی و دموکراتیک می بایست چارچوب کلی آن را با اشاره به نمونه های مشخص برای مردم ملموس شود. به نظر من اینکار را آقای مالجو در مصاحبه آخرش با «اعتماد» (13.01.2018)  به خوبی انجام می دهد. می توان پیشنهادهای ایشان را  به نکته های برجسته زیر کوتاه کرد.

توقف سازوکارهای سلب‌مالکیت از توده‌ها، توقف خصوصی‌سازی، حرکت به سمت ملی‌سازی بانک‌ها و سایر نهادهای پولی، مبارزه با فساد اقتصادی، تغییر الگوی وام بانکی به نفع نیروهای مولد، تغییر الگوی مالیاتی با مالیات بر ثروت و درآمد،  کاهش  فرار مالیاتی، تغییر الگوی توزیع مخارج دولت، توقف انواع زمین‌خواری‌ها، صیانت از محیط‌زیست، کالایی‌زدایی از خدمات اجتماعی، بازگشت خصوصی سازی ها و انتقال مالکیت ثروت های متعلق به مردم به بخش عمومی- دمکراتیک.

دگرگونی‌ در بازار کار با دایمی‌سازی قراردادهای کاری، انحلال شرکت‌های پیمانکاری، شمولیت مجدد قانون کار برای تمام نیروهای کار، اشتغال‌زایی دولت برای مردم، حرکت به سمت تعاونی‌های نیروهای کار، حق ایجاد تشکیلات صنفی.

بسط مالکیت تعاونی‌. تغییر توازن قوا میان نیروهای مولد و نامولد در محل کار به زیان دومی‌ها، تضعیف سرمایه تجاری به نفع تولیدکنندگان داخلی و تقویت تعاونی‌های مصرف، تضعیف سرمایه‌برداران از اقتصاد ملی و کاهش درجه‌ تحرک سرمایه‌های کلان.

می توان به لیست بالا خواستهای سیاسی زیر را افزود: آزادی احزاب از جمله آزادی حزب توده ایران،  آزادی زندانیان سیاسی از جمله آزادی رهبران کارگر در حال اعتصاب غذا، حق اعتصاب، برداشتن حجاب اجباری و غیره.

همه نکته های بالا بخشی از دستاوردهای مهم انقلاب ملی-دموکراتیک ما بوده است که جمهوری اسلامی با نقص قانون اساسی خودش آنها را لغو کرده است. ما باید با یادآوری این دستاوردهای مترقی به توده ها توضیح دهیم که تحقق این اهداف با خط اقتصادی نئولیبرالی غیر ممکن است و حل مشکلات اقتصادی توده ها با پیروزی سلطنت طلبان شدنی نیست چراکه خط اقتصادی نئولیبرالی جمهوری اسلامی با خط اقتصادی نئولیبرالی سلطنت طلبان یکسان است. تنها راه نجات میهن و بهبودی زندگی زحمتکشان گام گذاشتن در راه و در پیش گرفتن یک خط اقتصادی ملی-دموکراتیک است که نشانه های روشن دوری از سیاستهای نئولیبرالستی دارد.

پایان سخن

دولت آقای روحانی به عنوان نماینده سیاسی بورژوازی تجاری و بوروکراتیک به دنبال اجرای یک سیاست اقتصادی نئولیبرال رفت. دولت یارانه را از بسیاری از کالاهای معمول روزانه که مردم عادی به آن وابسته بودند را حذف کرد. دولت خواست درآمد را از طریق مالیات افزایش دهد، اما بازپرداخت مالیات تنها از کارکنان دولتی، کارکنان و صاحبان کارخانه های کوچک انجام گرفت. بخش مالی اقتصاد بدون کنترل کامل و با توجه به قوانین خود بدون دادن مالیات به کار خود ادامه می دهد. پول نقدی در گردش در سال ۱۳۹۶ به میزان   ۱۵۰۰ تریلیون تومان رسیده است. بیش از ۷۰٪ نقدینگی کشور در دست ۵٪ ازمابهتران است. تورم حتا با کاهش خود به ۳۰ درصد رسیده است!

حزبهای مستقل سیاسی و تشکیلات صنفی ممنوع است. آزادی بیان، نوشتار و تجمع و گردآمدن ممنوع است. حجاب زنان اجباری است. دانشجویان زیر فشار هستند. شیوه زندگی اسلامی به جوانان تحمیل می شود. زندانها پر از زندانیان سیاسی است.

اصلاح طلبان از ترس ریشه ای شدن جنبش به پند و نصیحت جناح مقابل و به دفاع از دولت ننولیبرال روحانی پرداخته اند.

خواستهای اقتصادی زحمتکشان برای نخستین بار با خواستهای سیاسی طبقه متوسط و دیگر قشرهای اجتماعی پیوند خورده است.

به زبانی دیگر رژیم نمی تواند مانند گذشته حکومت کند و مردم نیز نمی خواهند دیگر تن به گرسنگی و خواری بدهند. همه شرایط برای رشد “چپ” آماده است. پس چرا اینگونه نشده است؟

به گمان نگارنده دو عامل در کمرنگی نقش “چپ” در جنبش  تاثیر داشته است.

عامل نخست بلای دیرینه فرقه گرایی در “چپ”. حتا با پای گرفتن جنبش و تعمیق خواستهای توده ها “چپ ها” موفق نشده اند که در یک صف واحد قرار گیرند و موقعیت خود را به بدینگونه در جنبش نیرومند کنند.

عامل دوم که همیشه در تاریخ موجب رشد “چپ” و از نقطه های قوت ما بوده است روشنگری و تاکید ما بر اقتصاد سیاسی است. در مجموع “چپ” اینکار را دست کم گرفت. ارتباط ارگانیک و دیالکتیک بین عدالت اجتماعی و آزادی را بدرستی درک نکرد. همراه با افشای زیانهای اقتصادی نئولیبرالی برای زحمتکشان از برنامه های جایگزینی یا سخن نگفت، یا سخن کم گفت و یا سخن روشن نگفت. چگونه می شود از مردمی که تصویر روشنی از برنامه های اقتصادی ما ندارند انتظار داشت تا زیر پرچم ما همراه با ما بر ضد دیکتاتوری و سرمایه داری نئولیبرالی بجنگند؟ حزب ما، حزب توده ایران، سالهاست که اهمیت این موضوع را درک کرده است (نگاه شود به کنگره ششم حزب توده ایران)  ولی ما نتوانستیم که اهمیت این درک را دست کم در “چپ” گسترش بدهیم و همگانی کنیم. از نمونه های دست کم گرفتن آگاهی  سازی در مورد برنامه های جایگزینی اقتصاد سیاسی را می توان از خودداری پی در پی “اخبارروز” از درج اینگونه مقاله ها به بهانه تکراری بودن آنها نام برد.

ایستادن در صفی واحد و روشنگری درباره اقتصاد ملی-دمکراتیک جایگزینی درسی است که “چپ”  باید از این خیزش بگیرد. وگرنه در آینده ما بار دگر بجای در دست گرفتن سکان کشتی جنبش در گردباد حوادث غرق می شویم.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4753

 




با دشمنان بی مروت با دوستان مدارا!
نوک تیز پیکان مبارزه به سوی سینه سرمایه داری نئولیبرالی!

دوره جدید: مقاله شماره: ۸۹ (۹ دی ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

پیشگفتار

نظام سرمایه پر از تضادهای گوناگون است که هر کدام در شرایط خاص خود می توانستند موجب مرگ سرمایه برای همیشه شوند.ولی سرمایه با نرمش و سرسختی شگفت انگیزی توانست از این تیرهای مرگباری که به سوی او شلیک شده بود و می شود جان سالم به در برد.

سرمایه انقلاب انفرماتیک علم را به نیروی مولده بدل ساخته است. تکامل علمی که  می بایست در خدمت رفع نیازهای بهینه ی انسان قرار گیرد، در بند مناسبات تولیدی سرمایه داری گرفتار است و به انباشت سرمایه یاری می رساند. سرمایه برای پنهان داشتن تضادها می کوشد تا نابرابری و ناعدالتی اجتماعی  را به مثابه ی “الزامات جهانی سازی” القا کند. سرمایه هم چنین به منظور دسترسی به هدف عینی حل موقت تضادهای خود  ذهنیت انسان را مورد دستبرد قرار می دهد و تصاحب می کند. باید انسان به این باور رسد که زائده‌ای است از محصول کار خود. به سخنی دیگر سرمایه از خود بیگانگی انسان را تعمیق می بخشد.

صف طولانی در برابر مغازه ی اپل برای خریدن تلفن‌های همراه جدید، نشانی است از این وابستگی انسان به محصول کار خود و تعمیق از خودبیگانگی انسان در روند تولید در شیوه ی تولید سرمایه داری. این ذهنیت کاذب بایستی به ایدئولوژی حاکم بدل گردد. در این زمینه سرمایه با موفقیت‌های گذرایی دست یافته است.

تانی، خیره سری و چاره جویی خلاق و غیر اخلاقی سرمایه بخش عینی موفقیت نظام سرمایه بوده است. مانند بسیاری از پدیده های سیاسی و اجتماعی عوامل عینی بدون همراهی عوامل ذهنی نمی توانند تا این اندازه تاثیرگزار باشند. یکی از عواملی ذهنی که موجب موفقیت سرمایه در اجرای برنامه های ریاضت کشی و بربریت شده است، نبود اعتراض گسترده  اجتماعی متحد و یکپارچه و خیانت بخش بزرگی از سوسیال دموکرات ها است.

از این رو مبارزه ی ایدئولوژیک- نظری-شناختی نیز در این دوران اهمیت فزاینده ای دارد. ضرورت تشدید مبارزه‌ای برای افشای ترفندهای سرمایه و ارتقای آگاهی طبقاتی نزد انسان زحمتکش از این شرایط نشات می گیرد.

باید با طرح پرسش درباره ی “چگونه می‌خواهیم زندگی کنیم”، ضرورت گذار از شیوه تولید در خدمت انباشت سود و سرمایه در دست استثمارگران و ضرورت سلب مالکیت از سلب مالکیت کنندگان تفهیم گردد.

در دوران های برش میان شیوه‌های تولید قدیم و جدید که با تلاطمات و تعمیق نبرد طبقاتی همراه است، همزمان توان شناخت تضادها نزد توده ها تعمیق می یابد. شناخت از سرشت ضدانسانی شیوه تولید سرمایه داری در فاز نئولیبرال آن به طور روزانه نه تنها در ایران، بلکه در کشورهای امپریالیستی نیز افزایش می یابد.

ولی گردان ضدسرمایه داری فرصت های بی شماری را برای اتحاد از دست داده است. بجای گفتگو برای یافتن یک پلاتفرم مشترک که مخرج مشترک همه نیروهای ضد سرمایه داری است این نیروها به بحث های بی سرانجام و تهمت زدن های متقابل بسنده کرده اند و میدان عمل و ابتکار مبارزه را به نیروهای سرمایه سپرده اند.

تمام تاریخ جنبش ضد سرمایه داری نشان می دهد که این جنبش دو مطلب را درست درک نکرده است. این طور به نظر می رسد که مبارزه ایدئولوژیک در درون جنبش با تلاش برای یگانه و یکسان کردن صف مبارزه علیه دشمن با هم درآمیخته است و مرز یافتن چگونگی لحن گفتگو با دوست و افشاگری در باره دشمن و آگاهی سازی در باره حیله های او آشفته شده است.

برای تعمیق جنبش می توان و باید با نیروهای مترقی غیرمارکسیستی و مارکسیستی غیر انقلابی جدل ایدئولوژیک کرد. به جاست که ما غیرمارکسیست ها را با کارسازهای سرمایه آشنا کنیم و نشدن انسانی کردن سرمایه را به آن ها نشان دهیم. به جاست که ما به مارکسیست های غیر انقلابی گوشزد کنیم که روش های انقلابی در مبارزه با سرمایه یک گزینش نیست بلکه یک ناگزیری ست که سرمایه با احترام نگذاشتن به رای مردم و دموکراسی واقعی ما را ناخواسته به آن راه می راند. اگر نیروهای مترقی غیرکمونیستی هم در جدل ما را خشک، ناشکیبا، و یا شاید “چپ گرا” خوانند نباید به دل گرفت. همه این سخن ها اگر در یک فضای دوستانه و با انشا و واژه های مهربانانه گفته شود برای راه یابی جنبش درست و سودمند است.

ولی مشکل در اینجاست که ما به تندی مرز دوست و دشمن را مختل می کنیم و با دوست با لحنی که باید با دشمن سخن گفت بهره می گیریم. و درگیری های درونی ما نه تنها سرمایه را خشنود می کند، بلکه به عمر انگلی او نیز می افزاید و سرمایه با در دست داشتن ابزارهای گوناگون، این تضادهای آشتی پذیر در جنبش را به سطح دشمنی ها رشد می دهد. و به نوبه خود از بخشی از ما علیه بخش دیگر ما سوءاستفاده می کند.

شرایط کنونی چنان حساس و خطری که انسان ها و جانوران و گیاهان را تهدید می کند چنان بزرگ است که هیچ کدام از نیروهای ضدسرمایه نمی توانند به تنهایی با این اژدهای چندسر مبارزه کنند. باید تمام نیروهایی را که به هر دلیلی ادعای ضدسرمایه بودن دارند و آن را جدی می گیرند در یک صف واحد متشکل کرد و این کار بزرگ تنها از نیروهای سوسیالیستی بر می اید که از زمان کمون پاریس تا امروز از تجربه ایجاد جبهه متحد برخوردار است. چنین جبهه جهانی شامل مذهبی های ضدسرمایه که ارتجایی نیستند، جنبش های گوناگون سبز و محیط زیستی، جنبش های ضداستثماری و انواع و اقسام جنبش های ضدبانکی، جنبش های ۹۹ درصدی و دیگران خواهد شد. این درست است که باید تلاش کنیم که رهبری این جنبش را به دست گیریم تا موفقیت جنبش برای رسیدن به هدف هایش آسان تر شود. ولی راه این کار نه در تفرقه که در کار اقناعی، شجاعت عملی و آگاهی علمی ما وابسته است.ما باید با هوشیاری هواداران نئولیبرالیسم را در هر شکل حتا به لباس سوسیال دموکراسی افشا و منزوی و گردان ضد سرمایه را گسترده تر و همه گیر تر کنیم .

برای انجام اینکار ما باید متحدان نزدیک خود را با تمام خصلت های خوب و بد و با همه سماجت و ناپیگیری ها بشناسیم.مطلب زیر کوششی برای بررسی دیدگاه‌های برجسته متحدان سنگین وزن ما در ایران و جهان است.

ایران

برای بررسی شرایط و وضعیت کنونی ایران می توان به لایحه بودجه دولت نگاهی انداخت. این لایحه به روشنی خط اقتصادی دولت را نشان می دهد. برای پیدا کردن فصل مشترک با گروه ها و دسته های متحد ما در نبرد برای ساختن آینده بهتر باید به واکاوی نگرش آن ها به این لایحه پرداخت. نخست بازگویی کلی از خط های اصلی این لایحه مطلب ما را روشن تر و درک آن را ساده تر خواهد کرد.

بیشتر کارشناسان اقتصادی غیر دولتی لایحه بودجه‌ی ۹۷ را بودجه ریاضتی می نامند.

لایحه تلاشی است برای کاهش هزینه های دولت و تامین نقدینگی ولی این صرفه جویی هزینه نه با از بین بردن هزینه های هنگفت نهادی نظامی و فقهی بلکه از طریق کاهش خدمات عمومی انجام می شود و تامین درآمد اضافی نیز تنها  دستمزدبگیران و فرودستان را زیر ضربه قرار می دهد و  فرادستان و رانت خواران می توانند همچنان به چپاول خود ادامه دهند و نهادهای ازمابهتران حتا از انبساط بودجه بر خوردار می شوند. این لایحه دقیقن طبقاتی طراحی شده است که از یک سو هزینه‌های بهداشت و آموزش و  عمرانی را کاهش می دهد و از سوی دیگر  برخی نهادهای خاص از لطف حاتم طایی گونه دولت بهره می برند.

و از سوی دیگر زیر نام پر طمطراق درامدافزایی به افزایش قیمت‌ حامل‌های انرژی و فروش دارایی‌های دولت به بخش خصوصی‌ رانت خوار می پردازند. با تصویب این لایحه دولت می کوشد که پروژه‌های عمرانی و سهام کارخانجات دولتی را به دست دوستان رانت خوار خود در بخش خصوصی‌ بسپارد. همانگونه که تجربه اینگونه خصوصی سازی در همه جهان از جمله در کشورهای اروپای شرق نشان داده است، سرمایه تنها به دنبال تصاحب بخش سودزای دولتی است و بدون هیچ تردیدی می توان انتظار داشت که سرمایه پس از دستیابی به این چشمه های طلایی به برونکردن کارگران دست زند تا سود را بیش از پیش کند. کارگران با قرارداد دائم برونکرد می شوند تا اگر نیاز به نیروی کار آن ها بوده است دوباره با قراردادهای فصلی، پروژه ای و موقت به استخدام برسند. و پس از تهی کردن کارخانه ها از ارزش های تولیدی و علمی و پس از بهره گرفتن از وام ارزان به بهانه گسترش سازی این دشمنان کارگران و منافع ملی پول ها را به جیب می زنند و کارخانه ها را با بی شرمی یکی پس از دیگری می بندند. و دولت هم پس از آن وارد معرکه خواهد شد و با طرفداری از دوستان دزد خود قوانین نیمه بند بازار کار را دلیل اصلی بستن کارخانه ها و فرار سرمایه معرفی خواهد کرد. درست به همین گونه کارخانه قدیمی ارج، کارخانه چیت ری و روغن قو را به خاک کشاندند. این سناریوی تکراری و ملال آور نئولیبرالیسم در همه کشورها است که با حیله ی رشد اقتصادی ثروتمند را غنی تر و تهی دستان را فقیر تر می کند.

یکی دیگر از شاهکارهای اقتصادی دولت کاهش نرخ بهره است. دولت می گوید که با کاهش نرخ بهره می تواند رکود کنونی را مهار کند و سرمایه گزاری در بخش مولد را تشویق کند. اما همه می دانند که سرمایه برای بیش سازی سود همواره آسان ترین راه را می گزیند. و بورژوازی بوروکراتیک تلاش می کند که وام های کم بهره را نه به بخش صنعتی بلکه به دوستان خود دولت پرداخته کند تا این دوستان وام ها را به تندی به ارز تبدیل و یا در زمین و مسکن سرمایه گزاری کنند و با این کار به میلیاردهای خود بیافزایند. اگر سیاست دستکاری بهره در کشورهای غربی گاه گاهی مفید بوده و است برای این است که یک دولت نیرومند پول ها را به بخش اشتغال آفرینی گرایش می دهد و روان می کند. در هیچ جای دنیا تا زمانی که سودهای بادآورده در بخش های انگلی شدنی است یک سرمایه دار به عنوان بخشی از طبقه خود داوطلبانه سرمایه خود را در بخش دردسرزای صنعتی  به کار نمی اندازد.

به گفته آقای رییس دانا اقتصاد دان، سوداگران سودجو به سودهای کلانی رسیده اند. دارایی های ثابت بانک ها نیز افزایش روزانه دارد. بانک مرکزی از بانک های متعلق به الیگارشی پولی، و نه از سپرده گذاران حمایت می کند. مردم در این نظام بانکی ارزش و حاصل کار خود را به نفع قدرت های پولی و مالی از دست می دهند. تمام نگرانی دولت اما تامین منافع بانک داران و دست اندرکاران بازارهای پولی و مالی است.

رییس دانا به عنوان یک اقتصاد دان مردمی با یاداوری این که  ۵۵٪ منابع بانکی درآمدزا نیستند و زمین گیر شده اند می پرسد:.چه نظامی این دارایی ها را تلنبار کرده است؟ این همه موسسات اعتباری و بانکی خودسر از کجا آمده اند؟ چرا نظام بیمه اعتباری وجود ندارد؟ و بانک های تخصصی چرا نقش رشدزای خود را در رشته های کشاورزی و صنعتی ایفا نمی کنند؟  (اخبار روز – ۱۷ آبان ۱۳۹۶ )

این تحلیل یک اقتصاددان دلسوز زحمتکشان از وضعیت کنونی است. در مقابل این تحلیل جانبدارانه طبقاتی ما به بررسی نظرات یکی از مترقی ترین اقتصاددان اسلامی در باره لایحه بودجه و وضعیت اقتصادی می پردازیم.

فرشاد مومنی اقتصاددان اصلاح طلب و طرفدار دولت با انتقاد شدید از دوران آقای احمدی نژاد بسیاری از حرکت های دولت‌ آقای روحانی را به خاطر این که دولت میراث دار یکی از بی‌سابقه‌ترین ناکارآمدی و فساد در دولت قبلی بوده است توجیه می کند. اقتصاددانی که خود را  هوادار “عدالت اجتماعی، آزادی و توسعه در ایران امروز” می داند، معتقد است که دولت فعلی اقدامات مخرب انجام نداده است و تلاش‌‌ برای اصلاح امور کرده است( ایلنا-  ۷ آبان ۱۳۹۵). (من در این نوشته کوتاه به بررسی کلیات نظرات اقتصادی ایشان نمی پردازم چراکه می دانم رفیق عزیز عاصمی در حال نگارش مقاله بلندی در این باره است.)

آقای مومنی که در سطح نظری دارای نظرات مترقی از جمله هوادار قوی کردن بنیاد تولیدی و اشتغال زای کشور است و به درستی واردات کالاهای لوکس و تجملی را که تحریم‌ها هرگز مشمول آن ها نشده است را برای اقتصاد کشور زیان آور می داند، وقتی به دولت آقای روحانی می رسد با نقطه کوری شگفت انگیزی برنامه های ضد ملی را نمی بیند.

او با خرد اقتصادی خود درمیابد که نوسانات کنونی قیمت دلار ربطی به عامل های بیرونی ندارد و کارکرد  گروه‌های غیرمولد و رانت‌جو است. با این حال براین باور است که دولت به خواسته‌های رانت‌جوها، رباخوارها تن درنداده است. آقای مومنی بحران در بخش‌های تولیدی و رکود عمیق‌ را می پذیرند. ولی درامدافزایی دولت را به شیوه مالیات‌گیری از مزدبگیران و تولیدکننده‌ها را به طور ضمنی قبول دارند چراکه به نظر ایشان گرفتن مالیات از گروهای غیرمولد از برای استعداد فرار مالیاتی شان بسیار سخت است(مشرق-  ۲۰ آبان ۱۳۹۶).

نیازی به تسلط گسترده بر علم اقتصاد نیست تا دریابیم که اگر قرار بر تقویت تولید داخلی است باید بار مالیاتی تولیدگران را کمتر کرد تا توانایی  رقابت شان بهبود یابد و مالیات افزایی بر دستمزد زحمتکشان نیز تقاضا برای محصولات داخلی را کمتر می کند و بدین ترتیب به تولید داخلی ضربه می زند. درست این می بود که مالیات را بر سودهای غیرمولد و رانتی و بادآورده و ثروت های کلان افزود ولی آقای مومنی بدبختانه ضعف دولت را در این مورد که ریشه در خصلت طبقاتی آ آن دارد با گفتن این که رانت خواران بسیار انعطاف پذیر هستند توجیه می کند.

ما می بینیم که با آن که اقتصاد واقعی دچار رکود است ولی توسعه بخش غیرمولد و رانتی موجب رشد نقدینگی بزرگی شده است که یکی از پیامدهای ان  تورم است. ولی ایشان به نصیحت این که دولت “اعتنا و اهتمام بیشتری به خلق فرصت‌های شغلی مولد و تقویت بنیه تولید ملی کند و کمتر، امتیازهای غیرعادی به غیرمولدها اعم از رانت‌جوها، رباخوارها، دلال‌ها و واردکننده‌ها دهد”بسنده می کنند (مشرق- ۲۰ آبان ۱۳۹۶).  به زبان دیگر آنچنان سقف انتظارات ایشان از دولت کوتاه است که ایشان به دادن امتیاز کمتر غیر عادی از طرف دولت به رانت خواران خشنود است. و حتا از گفته های ایشان می توان نتیجه گرفت که دادن امتیازهای عادی به رباخواران و زمین دزدان مجاز است. ایشان کلمه ای برای تحلیل این که چه التزام های طبقاتی موجب سرافکندگی و گوش شنوی دولت در برابر طبقه های انگلی می شود نمی گوید و نمی نویسد.

متاسفانه این طور به نظر می رسد که اصلاح طلبان به خاطر سرکوب شدید دوران احمدی نژاد با عصا  و لنگان راه می روند و تمام تخم مرغ های خود را در سبد دولت آقای روحانی ریخته اند. این مساله در مورد نظرات آقای آصفی نیز صادق است که با گفتن حرف درست این که باید از بخش صنعتی در برابر بخش رانتی اقتصاد دفاع کرد، برای تحقق این امر راه نادرست دفاع از دولت نئولیبرال روحانی را به ما نشان می دهند و توصیه می کنند.

بدین گونه پیدا کردن متحد در میان نیروهای اسلامی وزن دار بسیار سخت شده است. بنابراین در برخورد با این نیروها باید با شکیبایی و تایید کارها و نظرات درست از نظرهای سازشگرایانه آن ها انتقاد کرد تا آن ها جرات و شهامت رودررویی با نئولیبرالیسم با هر تن پوشی را در خود بیابند و از برنامه های اقتصادی نئولیبرالی به دلایل موهومی حمایت نکنند.

در مقابل این گروه ها نظرهای “چپ نوین” به ما بسیار نزدیک تر است و  “چپ نوین” از جمله سازمان اکثریت و یا افرادی همچون آقای رهنما، مالجو، و .. با تمام نظرهای تخلیط و مخلوط خود از متحدان طبیعی ما هستند و به همین خاطر نیز همانطور که می خوانیم لحن کلام رفیق زرافشان، امیدی و عاصمی با این دسته دوستانه و در سطح جدل ایدئولوژیک است و نه در سطح مبارزه آشتی ناپذیر.

جهان

در بخش جهان می خواهم که سخنرانی اخیر آقای کوربن رهبر حزب کارگر بریتانیا را برجسته کنم که رسانه های راستگرا با زرنگی خاصی از آن گذشتند (مورنینگ ستار- ۸ دسامبر ۲۰۱۷). ولی نمی دانم به چه دلیل رسانه های اندک چپگرا نیز چندان به آن نپرداختند. به نظر نگارنده سخنرانی آقای کوربن یکی از ریشه ای ترین و چپ ترین سخنی است که بنده در دوران جولان نئولیبرالیست ها از یک رهبر سوسیال دموکرات شنیده ام. سخنرانی آقای کوربن با به تصویر کشیدن چهار چالش بزرگ جامعه جهانی به حدی آشکار و همه گیر است که به نظر من علاوه بر توصیف وضعیت اسف بار جهان کنونی می تواند به عنوان  پلات فرم مبارزه همه نیروهای چپ و مترقی در کشورهای پیشرفته سرمایه داری به کار گرفته شود.

البته پیش از دست زدن ها و هورا کشیدن ها برای آقای کوربن من لازم می بینم که با ذکر نمونه ای به مایوس شدن تاریخی توده ها از سخن های دلپذیر  سوسیال دموکراسی اشاره کنم.

البته تجربه های انجام شده از قول های سوسیال دموکرات ها نرسیده به قدرت را در دوران مختلف را نباید فراموش کرد. سوسیال دموکرات ها بارها در تاریخ معاصر اروپا نشان داده اند که به محض رسیدن به قدرت وعده های انتخاباتی را فراموش می کنند و در را به روی همان پاشنه می چرخانند. آن هایی که سیاست در اروپا را تعقیب می کنند می دانند و به یاد دارند که چگونه رئیس جمهور پیشین فرانسه آقای اولاند (Hollande ) پیش از انتخابات موجی از خوشبینی و امید برای تغییر بین زحمتکشان و روشنفکران مترقی برانگیخت. او در تجزیه و تحلیل گرفتاری های جامعه مانند یک فیلسوف چپگرا و نه یک سیاستمدار سوسیال دموکرات صحبت می کرد.

آقای اولاند وعده داده بود که نمودار بیکاری را شکست دهد و هزاران شغل جدید به ویژه برای جوانان ایجاد کند. پنج سال بعد، فرانسه همچنان با بیکاری عظیم 10 درصدی مواجه است و بیکاری در میان جوانان تا 25 درصد است. او می خواست که تا پایان سال 2012 نیروهای فرانسوی در افغانستان را به کشور برگرداند. در باره ساخت 500000 خانه سالانه، از جمله 150000 هزار برای گروهای کم درآمد اجتماعی سخن می گفت.

برای حمایت از محیط زیست و جلوگیری از فاجعه هسته ای از کاهش 75 درصدی سهم انرژی هسته ای در تولید برق حمایت می کرد. از بازنشستگی در سن 60 سالگی برای افرادی که بیش از چهل سال کارکرده بودند سخن می گفت.

از  جدایی کار های وام دهی و سرمایه گذاری بانک ها سخن می گفت و به اجرای مالیات رابین هودی (از دارا بگیر به نادار بده)باور داشت. اولاند می خواست که مالیات بردرآمد ثروتمندان را  تا 75 درصد افزایش دهد. اما پس از اعتراضات سرمایه داران، برنامه مالیاتی را در صندوقی در کاخ ریاست جمهوری پنهان کرد. با همه این واژه های زیبا و وعده های فریبا ولی کارنامه او پر است از ادامه کارهای نئولیبرالی و برنامه های ضدمهاجری.

در عوض کار درست حق ازدواج همجنس گرایان را با وجود اعتراضات بی شمار با پی گیری به انجام رساند. بدین ترتیب اولاند بار دیگر ثابت کرد که زمامداران دولتی می توانند به کارهای بزرگ فرهنگی و اجتماعی که به منافع طبقه حاکم ضربه نمی زند دست بزنند، ولی نظم اقتصادی و طبقاتی را نباید بهم زنند.

بر پایه چنین تجربه های تلخ جنبش کارگری و سوسیالیستی از حرف های بی پشتیبانه سوسیال دموکرات ها باید منتظر بود که آقای کوربن به هنگام در دست داشتن کلید اتاق فرمان کشور چه خواهد کرد و تا به چه اندازه به وعده های خود وفادار است. برخی از رسانه های چپ او را ساده لوح خوانده اند و با خواندن سخنان او این برچسب تا حدی محق به نظر می رسد. ایشان برای تحقق پیشنهادهای خود سخنی از براندازی نظام سرمایه نمی زند و شاید بر این باور است که طبقه های حاکم به او اجازه مادی کردن این پیشنهادهای مترقی را خواهند داد و شاید هم  این گونه باشد که ایشان می دانند در میان تضادهای گوناگون سرمایه (همانگونه که هاروی می گوید تضاد بین سرمایه که به طور ذاتی بی وطن است و دولت که در مرز جغرافیایی خود زندانی است) امکان مانور برای تامین منافع زحمتکشان و خلق های دربند وجود دارد. آینده داوری خواهد کرد.

کوربن رهبر حزب کارگر بریتانیا در سخنرانی خود در ستاد سازمان ملل متحد در ژنو نوید  چشم انداز یک نظم بین المللی عادلانه تر و یک سیاست خارجی جدید و مستقل برای بریتانیا را داد.

سخنان ایشان یک پلات فرم مهم برای صداهای حاشیه ای که به دنبال عدالت اجتماعی و تغییر وضع کنونی مبارزه می کنند است.ایشان می خواهند که عدالت اجتماعی را در مرکز برنامه های سیاسی خود قرار دهند و وعده داده اند که “برای برقراری صلح، آزادی، دموکراسی، امنیت اقتصادی و حفاظت از محیط زیست برای همه” کار کنند.

ایشان می خواهند که بر اساس بهترین سنت های بین المللی جنبش کارگری و کشور خود برای بهبودی چهار چالش عاجل و مهم (نابرابری اجتماعی، محیط زیست، پناهندگان و نظامی گری) تلاش کنند.

اول، تمرکز روزافزون ثروت و قدرت در دستان یک گروه نخبه کوچک، که نئولیبرالیسم ایجاد کرده است، که نابرابری، حاشیه سازی، ناامیدی و خشم در سراسر جهان را به شدت افزایش داده است.

ایشان معتقد است که سیستم اقتصادی غالب جهانی ورشکسته شده است. این سیستم جهانی  را تولید کرده است که در آن ثروتمندان اندکی کنترل 90 درصد منابع جهانی را در دست دارند.

آقای کوربن شرایط جهان را اینگونه توصیف می کند.

در حالیکه ناامنی های رو به رشد و نابرابری در داخل و بین کشورها هر روز بیشتر می شود بیش از 100 میلیارد دلار در سال که می توانست برای کشورهای در حال توسعه خرج شود با  اجتناب مالیات دهی شرکت های فراملی از بین می رود و به جیب بدون ته این شرکت ها وارد می شود. بیش از  $ 1 تریلیون دلار در سال از طریق جریان مالی غیرقانونی از کشورهای کمتر توسعه یافته  و کشورهای جنوبی  جهان (Global South) خارج می شود.

کوربن اضافه می کند که اما 44 سال بعد از کودتا شرکت های فراملی بر آلنده ، در سراسر جهان مردم ایستاده و  به قدرت غیرقابل نفوذ شرکت های چند ملیتی برای ندادن مالیات، گرفتن زمین و منابع ارزان می شورند. قدرتمندترین شرکت های فراملی  نباید بتوانند که همچنان نحوه اداره جهان را به سیاست مداران  دیکته کنند. این سیستم اقتصادی ورشکسته و بی نظمی اجتماعی، به مردم جهان یک فرصت تاریخی داده است که  تا یک اجماع اقتصادی و اجتماعی جدید ایجاد کنیم که منافع اکثریت را اولویت بندی کند.

ایشان خواهان مجازات برای شرکت هایی که حقوق بشر را نقض می کنند یا محیط زیست ما را خراب می کنند هستند.به نظر ایشان مسئولیت پذیری واقعی شرکت های فراملی باید به تمام فعالیت های شرکت های تابعه و تامین کنندگان مواد اولیه آن ها نیز اعمال شود.

ایشان می گوید که برای مدت طولانی آن گونه تصور می شد که حل این مشکلات در دست بازارهای آزاد و شرکت های چندملیتی است. ما می خواهیم نه تنها برای از بین بردن فقر کوشش کنیم بلکه به کاهش نابرابری در سراسر جهان نیز فکر می کنیم. برای رسیدن به این هدف ما باید علیه مالیات ندهی شرکت های فراملی و سرقت منابع کشورهای در حال توسعه و تخلیه منابع خدمات عمومی خودمان عمل کنیم. کشورهای غربی به شکل های گوناگون ۳۰ میلیارد دلار به طبقه های فوقانی آفریقا کمک میکنند ولی شرکت های فراملی از پرداخت 35 میلیارد دلار مالیات به این کشورها سرباز می زنند. و نزدیک به 50 میلیارد نیز مشغول فعالیت های  غیرقانونی هستند.

اقتصاد جهان باید بتواند برای منافع عمومی و اکثریت مردم آن تحقق یابد. در بریتانیا، در طول دهه گذشته دستمزد بیشتر مردم کاهش یافته است، در حالیکه شرکت ها و ثروتمندان با ندادن مالیات میلیاردها دلار به دست آورده اند. اما اجرای این کار به تغییرات ساختاری واقعی و بنیادین در سطح بین المللی نیاز دارد. کوربن تعهد می کند که دولت حزب کارگر  در بریتانیا به طور فعال از تلاش های شورای حقوق بشر سازمان ملل برای ایجاد قوانین برای تنظیم و نظارت بر فعالیت های شرکت های فراملی تحت قانون بین المللی حقوق بشر حمایت کند.

با این که ایشان با گفتن “سیستم جهانی کنونی” واژه درست نظام سرمایه داری را از قلم می اندازند و بدین ترتیب خصلت اقتصادی و طبقاتی این ” سیستم جهانی” پوشیده می ماند ولی انگشت بروی مساله حساس و مهم گذاشته است و راه حل های کلی ایشان نیز به اندازه کافی ریشه ای است که مورد حمایت کمونیست ها در یک جبهه مشترک قرار گیرد.

 

دوم، تغییرات اقلیمی که موجب ایجاد بی ثباتی، تعارض در سراسر جهان و تهدید آینده ما است.

به نظر کوربن تغییرات آب و هوایی دومین تهدید بزرگ برای بشر است. سیاره ما در معرض خطر است. گرمایش جهانی غیر قابل انکار است؛ تعداد بلایای طبیعی از سال 1970 به چهار برابر افزایش یافته است. ایشان برخلاف آقای ترامپ با صراحت  می گوید که  آب و هوایی که دریاها را گرم می کند، عمدتن ناشی از انتشار گازهای گلخانه ای کشورهای ثروتمند جهان است.

جامعه بین المللی باید منابع را بسیج کند و هزینه پاکسازی جهان را به دوش بزرگترین آلوده کنندگان آن بگذارد. جامعه بین المللی باید تلاش کند که هزینه بحران های آب و هوایی را بر دوش خود بگیرد و به گردن آن کشورهایی که این مشکلات را ایجاد نکرده اند نیاندازد. هزینه های مبارزه برای کاهش تخریب محیط زیست باید بودجه گزاری شود. همه باید از پیمان های تاریخی آب و هوا پشتیبانی کنند. . جامعه بین المللی باید با گسترش ظرفیت خود برای پاسخ به بلایای طبیعی در سراسر جهان آماده باشد. نیروهای مسلح که از بهترین متخصصین در جهان هستند، باید مجاز به استفاده از تجربه خود برای پاسخگویی به شرایط اضطراری بشردوستانه باشند. باید از آن ها در مورد ضروری استفاده کرد.

با اینکه ایشان با کاربرد  “جامعه بین المللی” نامی از کشورهای سرمایه داری نمی برند ولی با این حال بر این باور هستند که تغییرات جوی بشرساخته است و برای مبارزه با ان باید بودجه گذاشت و از ظرفیت ارتش به طور مثبت بهره گرفت.

سوم، تعداد بی شماری از مردم در حال فرار از درگیری، آزار و اذیت، سوء استفاده از حقوق بشر، تجزیه نظام اجتماعی و بلایای طبیعی هستند.

در  این بخش کوربن تاکید می کند که بحران آب و هوایی در حال رشد، تعداد افرادی در حال فرار از مناقشات و ناامیدی را افزایش می دهد.

او اضافه می کند که در حال حاضر بیش از دوران جنگ جهانی دوم، پناهنده و آواره در سراسر جهان وجود دارند. کوربن برخلاف جریان معمول سوسیال دموکراسی اروپا که برای رقابت با راست افراطی به خارجی ستیزی روی آورده اند می گوید که پناهندگان مانند ما هستند اما بر خلاف ما، آن ها به خاطر خشونت، آزار و اذیت و هرج و مرج آب و هوایی مجبور شده اند از خانه هایشان فرار کنند. او با اشاره به کنوانسیون پناهندگان سال 1951 یکی از بزرگترین آزمایش های اخلاقی مردمان اروپا  را وفاداری و احترام به اصل این کنوانسیون در محافظت از پناهندگان  می داند.

او می گوید که ده کشور، که تنها 2.5 درصد از اقتصاد جهانی را تشکیل می دهند، بیش از نیمی از پناهندگان جهان را در اختیار دارند. به روشنی و رک اعلام می کند که کشورهای اروپایی می توانند و باید بیشتر به پناهندگان توجه کنند . او با اشاره به افزایش نرخ مرگ و میر مهاجران و پناهندگانی که از مدیترانه عبور می کنند  پاسخ مناسب بلندمدت برای این مساله را همکاری واقعی بین المللی بر اساس حقوق بشر می داند که باید به ریشه های درگیری، آزار و اذیت و نابرابری توجه کند.

کوربن با نقل و قولی از توماس سناکارا، رئیس جمهور بورکینا فاسو که توسط ارتجاع در سال 1987 ترور شده است بدهی های سنگین کشورهای در حال رشد به نهادهای مالی جهانی را یکی از دلایل اصلی مهاجرت دسته جمعی می نامد. سناکارا در زمان خود گفت:

“بدهی ها را نمی توان بازپرداخت، اگر ما به بازپرداخت بدهی نپردازیم وام دهندگان نخواهند مرد. اما اگر وام ها را بازپرداخت کنیم، مرگ ما حتمی است”.

و در نهایت، استفاده از اقدامات یکجانبه نظامی و مداخله، به جای دیپلماسی و مذاکره، برای حل اختلافات و تغییر دولت ها به کاربرده می شود.

کوربن معتقد است که باید تنش ها را با مذاکره حل کرد نه با نیروهای نظامی. او با ذکر هم دردی مردم بریتانیا با رنج دیگران می گوید که مردم از تاثیر ضرب و شتم جنگ های بی رحمانه ای که کشور ما در ان شرکت دارد آگاه هستند.

او با انتقاد از سیاسی دخالت نظامی می گوید که تغییرات رژیم ها توسط جنگ و اشغال، تهاجم، مداخلات از جمله اشغال عراق، افغانستان و لیبی و سومالی کشور و منطقه را ویران کرده است و انگلیس و جهان را به مکان خطرناکی تبدیل کرده است. به نظر او در سیاست خارجی اول بمبآران کردن و بعدا فکر و صحبت کردن باید کنار گذاشته شود.

به نظر او دولت به طور آگاهانه به نقض گسترده حقوق بشر در یمن توجه و اعتراض نمی کند چراکه فروش اسلحه به عربستان سعودی به ارزش میلیاردها پوند در حال افزایش است. به همین دلیل او معتقد است که دولت انگلیس چشم خود را برای دیدن کور و گوش خود را برای شنیدن کر می کند و بدین گونه اعتماد مردم را در مقابله با نقض حقوق بشر تضعیف می کند. او پیشنهاد می کند که زمانی که یک خطر مشخص برای  نقض حقوق بشر وجود دارد نباید هیچ مجوز صادرات اسلحه ای صادر شود. استانداردهای دوگانه در سیاست خارجی باید از بین برود.

او می گوید که مجموع کمک های دولت بریتانیا به یمن در سال گذشته کمتر از 150 میلیون پوند بود – بسیار کمتر از سودی که شرکت های سلاح های بریتانیا با فروش سلاح های خود به عربستان سعودی کسب کرده اند. نقش آمریکا در نابودی یمن، از جمله حمایت از حمله هواپیما های ائتلافی تحت رهبری سعودی، نشان دادن محل بمباران به آن ها مخرب است. یمن یک فاجعه انسانی ناامید کننده با بدترین شیوع وبا در تاریخ است. بریتانیا یکی از بزرگترین صادرکنندگان اسلحه در جهان است، بنابراین باید به  تعهدات بین المللی خود عمل کند، همزمان او می خواهد که امکان روش های تبدیل صنعت نظامی به سایر صنایع اجتماعی مفید، با تکنولوژی بالا را بررسی کند.

آقای کوربن به روشنی در باره یکی دیگر از معضل های جهانی می گوید که 70 سال است که مجمع عمومی سازمان ملل متحد برای ایجاد یک دولت فلسطینی رای داده است ، و دولت انگلیس  باید با حمایت از طرفداران صلح اسرائیلی مانند Gush Shalom و Peace Now به پایان دادن نقض حقوق بشر فلسطینی ها کمک کند. به نظر او اشغال مستمر و سکونتگاه های غیرقانونی، نقض قوانین بین المللی و مانع صلح هستند.

او از طرف حزب کارگر متعهد می شود که در توانایی های دیپلماتیک و خدمات کنسولی خود سرمایه گذاری کند و مشاوران حقوق بشر را در سفارتخانه های در سراسر جهان دوباره معرفی کند. او می گوید که حقوق بشر و عدالت در قلب سیاست خارجی همراه با تعهد به حمایت از سازمان ملل متحد باید قرار گیرد. سیاست خارجی آینده ایشان استوار بر همکاری و همبستگی بین المللی و  اقدام جمعی برای زندگی در یک جهان صلح آمیز است. به نظر ایشان تمایل به ایجاد یک زندگی بهتر برای همه ما یک خواست درونی است.

او برون رفتن انگلیس از اتحادیه اروپا را دلیل خارجی ستیزی نمی داند و می گوید:

بعضی ها می خواهند از Brexit برای انزوا و درون گرایی انگلیس استفاده کنند، دنیای فرا مرزهای بریتانیا را رد کنند و کشورهای دیگر  را به عنوان یک رقیب ترسناک مشاهده کنند. کسانی دیگر می خواهند از Brexit استفاده کنند تا نابرابری و ناامنیتی سیستم اقتصادی فعلی را ادامه دهند و انگلستان را به یک پناهگاه  مالیات گریزان تبدیل کنند و با دستمزد کم، حقوق محدود و خدمات عمومی معیوب کشور ما را  به جزیره بهشتی سرمایه  تبدیل کنند.

ما می خواهیم روابط نزدیک و همکاری با همسایگان اروپایی خود، خارج از اتحادیه اروپا، بر اساس همبستگی و همچنین سود متقابل و تجارت منصفانه، داشته باشیم. بنابراین حزب ما  با همکاری شورای اروپا و دیگر کشورهای اروپایی و احزاب و جنبش های پیشرفته ادامه خواهد داد تا کشورمان و دیگران از تعهدات بین المللی خود حمایت کنند.

با این که آقای کوربن اشاره ای به اهمیت اسرائیل برای امپریالیست ها نمی کند و فروش اسلحه را به تمایل سرمایه برای بیش سازی  سود پیوند نمی دهد و بدین ترتیب دلیلی طبقاتی برای برتری زبان آتش به زبان صلح در سیاست امپریالیسم ارائه نمی دهد ولی انتقاد های او به عنوان نخست وزیر احتمالی آینده بسیار به جا و برجسته است.

ایشان می خواهند که با ارزش ها ی انسانی و  با استفاده از دیپلماسی برای گسترش یک نظام بین المللی مبتنی بر قوانین پیشرو، که عدالت و امنیت را برای همه فراهم می کند، مبارزه کنند. به نظر او دولت ها، جامعه مدنی، جنبش های اجتماعی و سازمان های بین المللی می توانند در راه رسیدن به این اهداف کمک کنند. همه باید تلاش های خود را برای ایجاد یک نظام مبتنی بر قوانین جهانی که برای همه است بیشتر کنند.

او می گوید که با همبستگی، رهبری آرام و همکاری. ما با هم می‌توانیم سیستم اجتماعی و اقتصادی جدیدی را با حقوق بشر و عدالت بسازیم. به تحقق عدالت اقلیمی و راه بهتر برای زندگی با هم در این سیاره کمک کنیم. پناهندگان را به عنوان بشر بخوانیم و امنيت آن ها را تنظیم کنیم. کار برای صلح، امنیت و هم درکی را افزایش دهیم.

سخنان پایانی

به نظر می رسد که برای تحقق اتحاد و ایجاد جبهه مشترک در میهن ما هنوز راه درازی در پیش است. چنین جبهه ای نمی تواند بدون عضویت جناح رادیکال اصلاح طلب با ایدئولوژی اسلامی موفق باشد.  ولی این طور به نظر می رسد که این جناح حتا در آنجا که به صورت نظری مترقی است، هنوز نتوانسته است نقش برجسته و خرابکارانه خط اقتصادی نئولیبرالی را در میهن ما درک کند و در برابر آن موضع بگیرد.  خط اقتصادی کشور مهم تر از آنستکه بتوان با کژدارمریزی و با انتقاد کنایه ای به آن پرداخت. اصلاح طلبان رادیکال باید بدون تعارف و با صراحت از مجموعه خط اقتصادی دولت انتقاد کنند و از آن فاصله بگیرند. علاوه بر آن این اقتصاددانان اسلامی که بنابر شرکت طولانی خود در حکومت اسلامی به گوشه های پنهان جعبه پاندورا ( به روایت افسانه‌های یونانی جعبه ایی در بسته که محتوای درونش ناشناخته است) این رژیم آشنا هستند باید بتوانند یک برنامه مدون اقتصادی که در نقطه های اصلی خود نشانگر ادامه انقلاب ملی و دموکراتیک ما است برای جایگزینی نئولیبرالیسم کنونی ارایه دهند. اما هنوز اصلاح طلبان حیات سیاسی خودشان و شاید زندگی خود را مدیون لطف آقای روحانی می دانند و با این احساس وفاداری به خط اقتصادی دولت با اغماض می نگرند. بخش بزرگی از اصلاح طلبان حتا در ان جا که از عدالت اجتماعی سخن می گویند پیوند آن را با راه رشد غیرسرمایه داری نمی بینند و درکشان در سطح رومانتیک اسلامی باقی می ماند. ولی چاره ای جز مدارا و گفتگو با این گروه نیست. این گروه دارای نیروی بالقوه ای است که به تندی می تواند در شرایط انقلابی انقلابی شود و حذف کردن از پیش آن ها از جبهه مشترک اشتباه است.

در سطح جهانی این طور به نظر می رسد که نئولیبرالیسم قدرت اقناع و تحمیق خود را از دست داده است. هر روز برای نئولیبرالیسم توجیه اعمال خود سخت تر می شود و آن را کاملن به موضع دفاعی کشانده است. جنبش های دوروبر ساندرز و کوربن امید نوینی را در دل های انسان های فراوانی که از  دگرگونی های انقلابی به خاطر پیامدهای نادانسته آن هراس دارند ولی از وضعیت کنونی هم به شدت تنفر دارند و به دنبال تغییر آرام هستند بر انگیخته است. به نظر نگارنده در چارچوب نظرات مطرح شده از سوی آقای کوربن کمونیست ها می توانند و باید به ایجاد جبهه مشترک ضد نئولیبرالیستی کمک کنند. چنین جبهه ای می تواند همه گیر و نیرومند شود.

 

نشانی اینترنتی این مقاله: https://tudehiha.org/fa/4676