هفده تضاد و پایان سرمایه داری
بخش اول: تضادهای اساسی سرمایه داری- تضادهای اساسی ۴ تا ۷

دوره جدید: مقاله شماره: ۷۹(۴ آذر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

من‌ خود از کید عدو باک‌ ندارم‌ لیکن‌       کژدم‌ از خبث‌ طبیعت‌ بزند سنگ‌ به‌ نیش (سعدی‌)

 

 تضاد ٤ – کسب تخصیص خصوصی و  ثروت عمومی

شکل سرمایه داری اقتصاد بر اساس محرومیت پديدار می شود

ثروت مشترک عمومی که توسط کار اجتماعی ایجاد می شود، تنوع نامحدودی از ارزش مصرف های مختلف را به خود می گیرد. ولی در نظام سرمایه داری این ثروت انبوه در دست اندکی انباشته می شود. به دست آوردن ثروت خصوصی  از ارزشهای تولید شده همگانی و اموال عمومی غالبن به دو طریق متفاوت انجام می شود: از یک سو فعالیت های غیرقانونی در قالب سرقت، تقلب، خشونت و اعمال زور، و بخشی از فعالیت های اقتصادی مانند بازی های هرمی، پولشویی، تجارت اسلحه و بویژه انحصارهای قانونی و دستکاری نرخ بهره.

از دیگر سو افراد خصوصی و صندوق های سرمایه، گروه ها و سازمان های بزرگ مالی، به گرداوری ثروت از طریق مبادله معتبر قانونی در بازار های آزاد می پردازند. انباشت خصوصی ثروتی که توسط کار اجتماعی ایجاد می شود در این نظام کاملا قانونی است.

 اساس سرمایه بر این است که هر زمانی که دستمزد بالاتر از طریق مبارزات کار و طبقاتی ممکن می شود، بلافاصله این اضافه دستمزد توسط معامله گران، دلالان مالی، صاحبخانه ها، شرکت های کارت اعتباری و بانک ها دزدیده می شود.

پول وسیله انباشت ثروتی است که افراد خصوصی (و موسسات مالی و غیره) می توانند بدون محدودیت و بدون دردسر تا آن حد گرداوری کنند که این پول به ابزار مخفی برای در دست گرفتن قدرت اجتماعی تبدیل می شود. بنابراین انباشت و تمرکز پول فردی برای نهادینه کردن حرص و طمع و تشکیل قدرت یک طبقه کم و بیش یکپارچه سرمایه دار  ضروری است.

چنگ اندازی خصوصی بروی ثروت مشترک عمومی، خطرات بسیار زیادی را برای جامعه ایجاد می کند، و  تخصیص های بی رحمانه و بورس بازی های وحشیانه عواقب جدی محیطی و اجتماعی دارد که حتا بازتولید خود سرمایه را هم تهدید می کند.

کار، زمین و پول به وضوح کالاها نیست …

جان سختی و دوام طولانی سرمایه داری بدون موفقیت این نظام در کالایی کردن نیروی کار، زمین و پول شدنی نبود. کارل پولانی مجارستانی (Karl Polanyi) در سال ١٩٤٤ خاطر نشان کرد که بازار کار، زمین و پول برای کارکرد و ایجاد ارزش سرمایه ضروری است، او این پدیده را به شرح زیر توصیف می کند:

کار تنها یک نام دیگر برای فعالیت انسانی است. کار برای فروش تولید نمی شود و همچنین نمی توان این فعالیت را از بقیه فعالیت انسانی جدا کرد. جدا کردن کار از زندگی انسانی و قرار دادن آن زیر قوانین بازار، مانند جدا کردن اتم ها از بدن انسان است. کار را نمی توان مانند یک کالا ذخیره کرد. نیروی کار یک کالا نیست که به دلخواه بتوان آن را به دور انداخت؛ دور انداختن این “کالا” یعنی دور انداختن انسان با تمام خصوصیات جسمی، روحی،  اخلاقی و فرهنگی آن.

تاریخ زمین نشان دهنده این است که طبیعت ملیاردها سال قبل از پیدایش دسته اول انسانها وجود داشته است. زمین تنها نام دیگری برای طبیعت است که توسط انسان تولید نمی شود. طبیعت و زمین محصول کار اجتماعی نیستند، بلکه نشانگر روند تاریخی مالکیت خصوصی هستند که سرمایه داری توانست از طریق تقسیم، فتح و خصوصی سازی آن را به کالاها تبدیل کند. بنابراین، بازار زمین در طول سالیان تبدیل به وسیله انباشت سرمایه و توانمندی زمین دزدان شده است.

به نظر می رسد که “کالایی” کردن طبیعت محدودیت هایی دارد. به طور مثال نمی توان جو زمین و دریاها را کالا کرد، اما همان طور که امروز ما شاهد آن هستیم، دولت های سرمایه داری حق ماهیگیری در دریاها را به افراد و شرکت های خصوصی می فروشند و جو زمین هم برای افزایش میزان تولید کربن دی اکسید CO2 کشورهای سرمایه داری به فروش می رسد.

پول واقعی، در نهایت صرفن نشانگر قدرت خرید است که تولید نمی شود. و تنها از طریق مکانیسم بانکداری یا امور مالی دولتی وجود دارد.

تقسیم زمین به املاک، مزرعه ها و قطعه ها مسکونی و تغییر در کار از طریق گسترش تقسیم اجتماعی کار، همراه با تبدیل پول به عنوان کالا پایه های قانونی یک سیستم مبتنی بر مالکیت خصوصی را تشکیل می دهد، که پایه و اساس عملیات سرمایه است. کار، زمین و پول هیچ یک از اینها برای فروش تولید نمی شود. کالا خواندن کار، زمین و پول کاملا فریب کارانه و رویایی است. تخیل ویروسی کالا خواندن کار، زمین و پول باعث سقوط جوامع انسانی شده است. در نهایت این تخیل ويروسی به کمبود مواد اساسی و انباشت پول بی مصرف در جامعه کمک می کند و مانند زمین لرزه، سیل و خشکسالی، دارای سرشتی فاجعه بار برای زندگی انسانها است.

ما برایند ناگزیر وجود نظام سرمایه و اثرات هیولایی این نظام را در اقدامات نئولیبرالیست ها در طول سال های اخیر می بینیم، که بسیاری از دستاوردهای حاصل شده از ده ها سال مبارزه زحمتکشان را از بین برد ه است، و به طور فزاینده ای زمین سرسبز را به کویری خشک بدل کرده است.

هیچ جامعه ای بدون مبارزه با این ویروس و بدون پیروزی در تلاش خود برای نگهداری از خصلت انسانی و طبیعی خود و همچنین توزیع نسبی عادلانه درآمد نمی تواند در مقابل چنین سیستمی هیولایی زنده بماند.

بیگانگی جهانی

با جدا کردن کار، زمین و پول از زندگی اجتماعی و فرهنگی انسان، پیش نیازهای حقوقی سیستم فعلی برای حفاظت از مالکیت خصوصی توسط دولت تضمین شده است.   مارکس از لحاظ تاریخی توضیح داده است که چگونه کار، زمین و پول “کالایی” شده اند. بستر این تحولات بر اساس خشونت، سوءاستفاده، سرقت زمین های دهقانان و  تقسیم آن به عنوان مالکیت خصوصی انجام شده است، و طلا و نقره ای که به عنوان پول اصلی در گذشته مصرف می شد از خلق های محروم سرقت شده بود.

دهقانانی که از زمين های کشآورزی به زور خارج شده بودند، به مزدبگیران تبدیل شده اند. در مصر فراعنه، روند سرقت زمين و برده نمودن دهقانان از روندی برخوردار است كه با افسانه ای، در تاريخ ثبت شده است. “خدا به فرعون گفت، در اين سال های وفور كه هفت سال طول می كشد، غله را انبار كند. در هفت سال بعد كه با خشكسالی روبرو شد، فرعون محصول كار دهقانان را با زمين آن ها تعويض كرد و يا با آن ها در مالكيت زمين سهيم شد”.

روی همه چیز می توان قیمت گذاشت

در دنیای “کالایی” شده، همه چیز جهان باید پولی و خصوصی سازی شود. این امر در مورد مسکن، آموزش و پرورش، خدمات بهداشتی و خدمات عمومی صادق است، و امروزه حتا ژن های مردم و مجوزهای آلودگی هوا خرید و فروش می شود. در فرانسه حتا مهربانی را به فروش می گذارند. شهروندان می توانند به اداره پست پول دهند تا پستچی از پدر و مادر پیرشان چند دقیقه دیدار و به آنها محبت کند.

این ادراک در دیدگاه بورژوایی قرار دارد که قوانین وحشیانه- سنگدلانه ی کسب و کار بازار می تواند بر همه چیز غلبه کند. از جمله فعالیت های اجتماعی و فرهنگی باید بخشی از زیر مجموعه بازار باشند. سرقت و سلب مالکیت هنوز مشخصه روش سرمایه داری تولید است، که بار دیگر خود را در بحران اقتصادی  ایالات متحده نشان داد، که منجر به از دست دادن مسکن، پس انداز بازنشستگی، بهداشت و آموزش و پرورش بسیاری از تهی دستان شد.

حقوق و قانون کاپیتالیستی بر اساس دروغ است

چه کسی می تواند تضمین کند که شرکت ها، صندوق های سرمایه گذاری و بانک ها و موسسات مالی که به غارت ثروت مشترک و جمعی مشغولند، می توانند با احترام به منافع جمع به تولید همگانی کمک کنند؟

شرکت های خصوصی معمولا با تمرکز به منافع کوتاه مدت و شخصی خود عمل می کنند که غالبن با منافع درازمدت جمعی در تضاد است.

موسسات بزرگ کشاورزی زمین را از مواد معدنی خالی و آن را آلوده می کنند و کارفرمایان شرکت های بزرگ کارگران خود را به حدی استثمار می کنند که تا از خستگی، تنش بدنی و روانی و درد و سایش بمیرند. همین امر در مورد تخریب فاجعه آمیز زیست محیطی و استخراج نفت و مواد خام از طریق دریا و زمین نیز صادق است. دید سوداگرانه به زمین و جانوران آن موجب نابودی ۷۵ درصد از حشرات موجود آلمان در طول ۳۰ سال گذشته شده است. این شرکت ها چه انگیزه یی برای رفتار خوب در بازار می توانند داشته باشند؟ وقتی که سود هنگفت و آنی از طریق تخریب،  فعالیت های غیر قانونی، تقلب، سرقت بدست می آید، این کارهای غیر انسانی حتا با پرداخت جریمه احتمالی همچنان برای این سودورزان جذابیت دارد.

بنابراین، بسیار مهم است که ما درک کنیم که تبادل کالایی، که از طریق گردش پول و با استفاده از کالایی کردن و خصوصی سازی زمین، کار و سرمایه انجام می شود، با استفاده از زور و اجبار حفظ می شود. این اجبار با پوشش های قانونی خارجی، پایه ریاکاری نظام سرمایه داری لیبرال را تشکیل می دهد.

همین امر در مورد موسسات مالی نیز صادق است که با معاملات سهامی و بورس بازی و پولشویی غیرقانونی به حیات خود ادامه می دهند. با توجه به بازار مالی و بازار مسکن در سال های اخیر می توان گفت که حق و حقوق قانونی در سرمایه داری بر اساس دروغ است و یک داستان خیالی بیش نیست.

ماهیت دروغ ها از آن جا آشکار می شود که بحران اقتصادی کنونی و حل مشکل بزرگ انباشت مداوم سرمایه از طریق استثمار، صرفن به موضوع تنظیم بهتر مناسبات در بازار تقلیل می یابد. و حال بحران با ریاضت کشی مردم، بیکار کردن کارگران و گرسنگی دادن زحمتکشان زیر نام پر طمطراق اصلاحات و با پوسته هوشمندانه سیاست های صرفه جویی در ایالات متحده و اروپا انجام می شود.

ما به وضوح می بینیم که چگونه قانون اساسی و قوانین تکمیلی امکان توجیه سودورزی “غیرقانونی” را به عنوان بخشی از پایه گذاری دولت سرمایه داری فراهم می کند. واقعیت این است که این پوششهای تخیلی به طور سیستماتیک به نفع آزمندان و برای تحکیم یک طبقه سرمایه شکل می گیرد و این امر به هیچ وجه تصادفی نیست. پیوند درونی میان طبقه سرمايه دار و پوشش های “قانونی” خیالی آن را می توان در “کالایی” کردن انسان به عنوان نیروی کار، گردش پول و خصوصی سازی زمین به روشنی دید.

چه باید کرد؟

باید از تلاش برای بهبودی زندگی نیروی کار در برابر تهاجمات نئولیبرالیستی پشتیبانی کرد. ارزش مصرف در این نظام برده وار همواره از ارزش مبادله حاکم فرمان برده است. تخصیص خصوصی اشخاص بر ثروت عمومی نه تنها باید با موانع اقتصادی و اجتماعی محدود شود، بلکه این نظام استثماری به طور کلی باید به عنوان یک انحراف بیمارگونه از استاندارد اجتماعی و انسانی مورد توجه و واکاوی قرار گیرد.

 

تضاد ٥ –   سرمایه و کار

پس از سير جامعه انسانی از کمون نخستین، طبقه هایی به وجود آمدند که با بهره برداری از نیروی کار دیگران به زندگی پرداختند. سپس تمدن های جدید با روش های تولید و روابط اجتماعی نو ظهور بردگی و قاچاق زنان و کودکان را ایجاد کردند. در ٥٠٠٠- ٤ سال پیش تشکل های جامعه تئوکراتیک ایجاد شد که با زور مردمان را برای ساخت معابد، اهرام، قلعه ها و کلیساها، و خدمت برای پادشاهان، شاهزادگان، امپراتوران و اربابان فئودال  وادار ساخت.

پس از آن زمان نوبت به دوران فئودالیسم رسید که حق زندگی زمین کاران را با کشت زمین اربابان پیوند زد. بدین ترتیب  نظام فئودالی، به یکی از راه هایی بدل شد که طبقه کوچکی از زمین داران با بهره گیری از کار و رنج و تولید دیگران به  پول و قدرت سیاسی اجتماعی خود افزود. اما چیزی که سرمایه داری را از دیگر انواع تولیدی متمایز می سازد این است که نیروی کار کارگر همچون یک کالا در یک بازار به اصطلاح آزاد فروخته می شود.

سرمایه با استفاده سیستماتیک و مداوم از نیروی کار، ارزش اضافی به عنوان سود نقدی ایجاد می کند. سرمایه داری خود این عمل را دزدی از کار دیگران نمی داند، زیرا کارگران با قیمت “منصفانه” بازار برای نیروی کار خود پول دریافت می کنند. “منصفانه” به این منظور که کارگر به عنوان مالک می تواند نیروی کار خود را  آزادانه به هر کسی که می خواهد بفروشد.

به این ترتیب بر خلاف زمان های قبل، دسترسی به زمین و وسایل تولیدی نیز آزاد شد.

کارگران با کارشان ارزش بیشتری را نسبت به ارزش نیروی کار خود در  بازار که به عنوان حقوق و دستمزد دریافت می کنند، تولید می کنند. سرمایه دار برای رشد و تکثیر سرمایه به کارگر دستمزد بسیار پایین تری از ارزش مبادله کالا در بازار پرداخت می کند. این ارزش افزوده را سرمایه دار به عنوان سود متمرکز شده در قدرت پولی به ارمغان می برد.

در یک سیستم بازاری که به درستی بدون تقلب، سرقت و اجبار کار می کند، مبادله کالاها باید بر مبنای یک اصل برابر یعنی میزان کار نهفته شده در کالا باشد، که در آن افراد بر پایه ارزش مصرف به مبادله کالا می پردازند.

کار از خود بیگانه شده

تمام سرمایه داران باید سود خود را از محصول تولید شده توسط کارگران کسب کنند. بنابراین ما باید بفهمیم که ارزش افزوده که پیش شرط تحصیل سود است چیست؟ وقتی که کالای “نیروی کار” قادر به تولید ارزش بیش تری از هزینه خود باشد، کار اجتماعی که کارگر برای سرمایه دار انجام می دهد به کار خود بیگانه شده تبدیل می شود، زیرا که ارزش افزوده تولیده شده به جیب سرمایه دار می رود.

علاوه بر این، تنها کار است که تولیدگر و سازمان دهنده  ارزش های مبادله ای ایجاد شده یی است که در نهایت پولی را که سرمایه از آن برای تثبیت قدرت اجتماعی خود استفاده می کند، تولید می کند.

قدرت اجتماعی سرمایه بدین معنی است که کارگران با کار خود شرایط استثمار خود را ایجاد می کنند. چرا که رابطه کارگر و سرمایه دار، یک رابطه قراردادی است که نیروی کار به عنوان مالکیت خصوصی در نظر گرفته می شود.

واضح است که مثل همه مالکیت خصوصی در بازار کار و در فرآیند کاری تضادی بین سرمایه و کار وجود دارد، که حل آن نیاز به دخالت دولت و قانون دارد. بنابراین یک  تضاد نظام مند بین مالکیت خصوصی فردی و قدرت دولتی وجود دارد. در کشورهای پیشرفته سرمایه داری هیچ کس نمی تواند کارگران را از مبارزه برای بالا بردن دستمزد باز دارد و نظام هم نمی خواهد تلاش های سرمایه دار را برای پرداخت دستمزد کم تر، یا کاهش ارزش نیروی کار، متوقف کند. سرمایه و کار هر دو برای حق خود مبارزه می کنند، اما همان طور که مارکس گفت؛ “وقتی که مخالفان حقوق برابر دارند، این توازن قدرت است که نتیجه مبارزه را تعیین می کند”.

توازن قدرت بین سرمایه و کار مدت هاست که در تعیین ضرورت مبارزات انقلابی و اصلاح طلب نقش دارد. برای مارکسیست ها، کار و سرمایه، یک تضاد عمده را نشان می دهند، وقتی کارگران قدرت خود را افزایش می دهند، می توانند سطح دستمزد را به نقطه ای برسانند که سود سرمايه را کاهش می دهد. همان طور که در دهه های ٦٠ و ٧٠ مشاهده کردیم.

از سال ٢٠٠٨ به بعد، که سرمایه با بحرانی جهانی روبرو شد و در معرض مشکل قرار گرفت، سرمایه تولیدی توانسته است که ارزش واقعی نیروی کار را با تهدیدات برون سپاری و انتقال مرکزهای تولیدی پایین بیاورد.

تضاد  کار و سرمایه در نظام سرمایه داری نقش محوری دارد، اما در هم تنیدگی این تضاد با تضاد اجتماعی دیگر مانند نژاد، جنسیت، مذهب، قومیت و طبقه و تبعیض،  تا حد زیادی مبارزه سیاسی فعلی را پیچیده کرده است.

حتی با یک اراده سیاسی برای از بین بردن تضاد  بین کار و سرمایه، و امکان ایجاد کار از خود بیگانه نشده، چنین هدفی را نمی توان بدون در نظر گرفتن گردش پول و دست اندازی خصوصی به کار و ثروت عمومی جامعه انجام داد.

چه باید کرد؟

وظیفه جنبش ضد سرمایه داری اینست که توازن قدرت را دگرگون کند تا بار دیگر امکان تغییرات رادیکال در رابطه بین سرمایه و کار عملی گردد.

بنابراین راه حل این امر، نیاز به یک اراده سیاسی مشخص برای جایگزینی تسلط سرمایه به نفع اشکال سازمانی جدید دارد. سازماندهی جدیدی که در آن کارگران مجتمع های تعاونی با هماهنگی با برنامه کلان اقتصادی جامعه خود زمان کار، فرایندهای تولید و توزیع کالاهای آفریده شده را کنترل می کنند. این سازماندهی نو از خود بیگانگی کار را حذف می کند، اما حاصل کار اجتماعی را در خدمت همگان می گذارد.

تضاد بین سرمایه و کار باید بر اساس تصمیمات آزاد سازندگان و تولیدگران متعهد در مورد آن چه که باید تولید و در چه زمانی و چگونه تولید شود، حل شود. تصمیم آزادی که با همکاری انجمن ها و تعاونی های دیگر برای رفع نیازهای عمومی و در راه تامین منافع مردم گرفته می شود.

 

 تضاد ٦ – سرمایه به عنوان فرآیند یا شی

سرمایه می تواند هم به عنوان یک شی و هم  به عنوان فرایند درک شود؛ این دوگانگی، یک موجودیت متناقض را تشکیل می دهد که در آن واحد سرمایه به طور مداوم به عنوان یک فرآیند گردش می کند و  می تواند اشکال مختلف به خود بگیرد، اما عمدتن شکل پول، مواد اولیه تولید و یا کالا به خود می گیرد.

نکته اصلی این است که سرمایه هم یک فرآیند است و هم می تواند از یک شکل مادی به شکل دیگری تغییر کند.  سرمایه یک زمان به شکل پول است، یک زمان در ابزار تولید و زمانی دیگر در کارگران جلوه می نماید.

در یک کارخانه، سرمایه درگیر تولید کالایی است که قیمت آن هنوز در ارزش اجتماعی و ارزش افزوده شده به دست نیامده است. فقط زمانی که کالا به فروش می رسد، سرمایه به شکل پول به سرمایه دار باز می گردد، و در این جریان دوگانگی سرمایه بین فرایند و شی دائمن در حال تغییر است.

یک سرمایه دار “صادقِ” سنتی با ذخیره پولی خود با خرید وسیله تولید، زمین، ساختمان ها، ماشین آلات و مواد اولیه، سرمایه گذاری خود را شروع می کند. سپس او به استخدام کارگران و کارمندان می پردازد. خرید وسیله های  تولید قبل از فرایند تولید انجام می شود، اما دستمزد کارگر پس از پایان فرایند تولیدی که شرایط آن را سرمایه دار تعیین می کند پرداخت می شود.

نتیجه این سرمایه گزاری کالایی است که در بازار با قیمتی عرضه می شود که به نیازهای سرمایه شرکت، هزینه تولید و سود سرمایه دار هم خوانی دارد. این میزان سود است که اشتیاق ادامه تولید را به سرمایه دار می دهد. بخشی از سود، به دلایل رقابت و یا به منظور کسب سود بیش تر برای افزایش تولید دوباره در چرخه تولید سرمایه گزاری می شود.

 

به منظور افزایش سود، سرمایه دار ممکن است که مقررات شرایط کاری، شرایط اشتغال و حقوق و دستمزد را اجرا نکند و محیط کاری آسیب زا تامین کند و یا در بازار، محصولات معیوب و سمی و یا قلابی به فروش برساند.

در رابطه با این گونه نقص قانون توسط سرمایه دار، قدرت دولتی تلاش می کند که با الزامات زیست محیطی، نظارت محیط کار، الزامات ایمنی در محل کار و ممنوعیت مواد مضر و غیره آن را تنظیم کند، اما اغلب بدون موفقیت زیرا در نهایت هم قدرت اجتماعی و هم پول در دست طبقه سرمایه دار است.

در سرتاسر جهان سرمایه داری، ما شاهد اقدامات غیرقانونی گسترده در تولید صنعتی و کشاورزی هستیم و تعریف این که چه نوع سودورزی قانونی و یا غیر قانونی است، به نظر می رسد که تا حد زیادی توسط خود تولید کننده های غیر قانونی تعریف می شود. برای نمونه می توان به بحث های اخیر در باره کیفیت روغن زیتون فروخته شده در اروپا اشاره کرد که با وجود اینکه کیفیت بیش از ۹۰ در صد از اینگونه روغن ها از بزرگترین آزمایشگاه های اروپایی نمره مردودی گرفته اند ولی همچنان به همان قیمت در همه جای اروپا به فروش می رسند.

بنابراین، دوگانگی بین اشیا و فرایندها در نظام سرمایه نقش بزرگی ایفا می کند و سرمایه داری بدون نقش حفاظتی دولت سرمایه داری غیر قابل تصور است، اما چگونگی  مداخله دولت، بستگی به توازن نیرو در دستگاه دولتی دارد.

دوگانگی سرمایه جهانی است

سرمايه با رويکردی دوجانبه با دوگانگی روبرو می شود. سرمایه باید به طور مداوم به منظور جلوگیری از رکود در گردش باشد و سرعت این گردش برای دستیابی به مزایای رقابتی مهم است.

با این حال، انتقال فوری سرمایه از جایی به جای دیگر، بدون مشکل نیست. زیرا انتقال پول برای خرید کالاهای مورد نیاز برای تولید، اغلب با موانع بالقوه ای مواجه می شود که موجب عدم کاربرد پول می گردد. زمان از دست رفته برابر است با اختلال در گردش سرمایه و تنها زمانی سرمایه دوباره می تواند به چرخه تولید باز گردد که این موانع برطرف شود. زمان تولید نیز هم گاهی مشکلی برای سرمایه است، صرف نظر از نوآوری های تکنولوژیکی، موانع فیزیکی می تواند در جریان تولید رخ دهد، و یا کارگران دست به اعتصاب بزنند.

سرمایه دار علاقه دارد که کالا پس از تولید هر چه زودتر به فروش برسد و خریدار هر چه زودتر از لذت مصرف آن سیر شود تا کالای مشابه با مد جدیدی بخرد و یا اینکه کالا طوری طراحی شود که بعد از مدتی خود به خود از بین رود.

سرمایه ثابت و درگردش در مقابل یکدیگر است

استراتژی های اجتماعی برای حفظ تداوم گردش سرمایه، یک شمشیر دو تیغه است.

سرمایه گذاری فیزیکی در سرمایه ثابت دارای سختی هایی است که هرچند که می تواند در زمان و مکان آزادانه گردش کند اما نیاز به زیرساخت های فیزیکی و محیط های از پیش ساخته شده از جمله پل ها، جاده ها، ساختمان ها، کشتی ها، کامیون ها و راه آهن، و همچنین وسایل ضروری مانند تجهیزات اداری دارد.

مشکل دیگری که از  تضاد بین سرمایه ثابت و درگردش برمی خیزد به پیوند فیزیکی سرمایه با زمین مربوط است که  مالکان زمین به عنوان بهره زمین تسخیر می کنند.

این بخش سرمایه باعث افزایش نرخ بهره از زمین و تأثیرگذاری در سرمایه گذاری در زمین و املاک و مستغلات می شود. زمین به شکل سرمایه ی خیالی تبدیل شده است، که مالکیت و درآمد اجاره آینده آن نیز در سطح بین المللی معامله می شود. منافع رانت خواران و زمین خواران در فعالیت اقتصادی روی زمین به یک تهدید بزرگ تبدیل شده است. به خصوص موسسات مالی قدرتمند با خرید و فروش زمین به افزایش نرخ بهره و قیمت زمین و املاک و مستغلات کمک می کنند.

در همه جا ما شاهد هستیم که قیمت مسکن به حد انفجار رسیده است و زمین بازان از طریق گرفتن زمین از محرومان محلی دسترسی آن ها را به حق طبیعی و تاریخی خود برای مسکن سلب می كنند. همين سلب حق طبيعی را می توان برای ماهيگيران در منطقه زندگی آن ها و يا کشت آزاد در زمين های مزروعی مشاهده كرد. ماهيگيری با كشتی های “كارخانه” ای و شيوه های “جارو كردن دريا” و يا تحميل كاشت تنها با دانه هايی كه به طور ژنتيكی تغيير يافته و غيرقابل بازتوليد شده است، از چنين نمونه ها هستند. مؤسسات مالی، صندوق های سرمایه و افراد آزمند پول بادآورده خود را از طریق مالکیت زمین و منابع طبیعت تضمین می کنند. این کار موجب کمبود زمین مسکن و کشت برای تهی دستان می شود. این یک روند خطرناکی است که مبنی بر قدرت انحصاری و رانتی است.

سوال بزرگ این است که چه وقت این تنش بین سرمایه ثابت و در گردش و بین سرمایه فرآیند و سرمایه شیء شده  که توسط رانت خواران ایجاد شده است به یک بحران تبدیل می شود؟

تاریخ سرمایه همیشه پر از نمونه هایی از پدیده “رونق و رکود” است که بیانگر  تضاد میان خصلت ثابت و درگردش سرمایه است که به صورت دوره ای و در مناطق جغرافیایی خاص به یک بحران مطلق تبدیل می شود.

ما قبلا دیده ایم که چگونه صنعتی زدایی در غرب و انتقال صنعت به جای دیگر از جمله به آمریکای لاتین و جنوب شرقی آسیا، شهرها و زمین های كشاورزی غرب را از بین برده است و مردم  این کشورها را از فعالیت های گذشته خود محروم کرده است. قیمت صنعت زدایی در غرب و افزایش بی رویه قیمت ملک و زمین را میلیون ها نفر از مردم عادی غرب پرداخت می کنند.

ما نمونه های بسیاری از چگونگی کارکرد نابودکننده سرمایه در دور و بر خود می بینیم.

چه باید کرد؟

چه سیاست جایگزین ما می توانیم از این تجزیه و تحلیل برگزینیم؟

یک هدف فوری لغو مالکیت زمین است.

زمین و مسكن، بايد به مثابه ی منابع جامعه به طور دسته جمعی و با احترام به حق آن هایی که از ان  استفاده می کنند و به آن متکی هستند، اداره شود. بايد بجای بساز و بفروش ها سوداگرانه اماكن عمومی-اجتماعی به مسکن سازی برای مصرف كنندگان و نیازمندان واقعی مسکن بدل گردد.

مردم به طور کلی از افزایش قیمت زمین و مسکن هیچ مزیتی نمی برند. بايد ارتباط بین سوداگری مالی و سرمایه گذاری در زیرساخت های فیزیکی و سایر اشکال سرمايه ثابت حذف شود. بايد شرايطی برقرار گردد که دیگر ملاحظات اقتصادی و سودآوری، نتواند انگیزه دارندگان سرمايه برای استفاده از زیرساخت های فیزیکی به منظور سودورزی باشد. از اين رو بايد اين ساختارها به ثروت مشترک انسان ها بدل گردد.

ارزش مصرف باید در اولویت قرار گیرد. و این کار لزوم به یک نظم اجتماعی دارد که در آن برنامه ریزی عقلانی از جانب اجتماعات سیاسی و برگزیده تضمین می کند که ارزش های فیزیکی لازم جامعه تولید و حفظ شود.

یک زندگی روزمره با اضطراب کم تر باعث می شود که زمان فعالیت های آزادانه و خلاق برای شکوفایی انسان و ایجاد محیط های پایدار و پربار  گسترش یابد. فقط به این گونه ما می توانیم  روابط پیچیده بین فرآیند و چیزها و بین ثبات و حرکت را به نفع منافع مشترک همه مردم سازمان دهیم، و به بهره برداری از انباشت بی پایان سرمایه  پایان دهیم.

 

 تضاد ٧ – تضاد بین تولید و فروش کالا

افزایش کمّی سرمایه به شکل سود در فرایند خود کار و تولید ثبت می شود، ولی این ارزش افزوده تا زمانی که کالا در بازار فروخته نشود، در آن نهفته باقی می ماند.

گردش مداوم سرمایه بستگی دارد به رابطه میان فرایند کار و تولید و فروش کالا که با نرخ سود اندازه گیری می شود. بین این دو رابطه یک تضاد قابل توجه وجود دارد.

مارکس با فرض توازن بین عرضه و تقاضا و با نادیده گرفتن بازار فروش کالا تجزیه و تحلیل خود را برای یافتن  چگونگی افرینش ارزش افزوده به عنوان مبنایی برای سود متمرکز کرد.

به هر حال، سرمایه داری می خواهد بیش ترین نیروی کار را با کم ترین مبلغ بخرد، و همچنین کارگران را به نظم و انضباط عادت دهد، در حد امکان سازماندهی زندگی روزانه و بازتولید نیروی مولده آینده را به خود کارگران واگذار کند، و در نهایت سعی کند که با ایجاد موانع سازماندهی جمعی کارگران را سخت و ناممکن کند.

یک ابزار مفید و ترفند بزرگ سرمایه داری به وجود آوردن یک ارتش ذخیره بیکاران است. مارکس نتیجه گرفت که برایند پایانی چنین عملی افزایش ثروت برای سرمایه داران و فقر و محرومیت برای کارگران است.

از یک زاویه دیگر، مارکس بدون توجه به روند تولید به فروش کالا می پردازد؛ زیرا سرمایه طوری عمل می کند که عرضه کالا به مراتب بیش تر از تقاضای کآلا می شود، چرا که بسیاری از کارگران به خاطر دستمزد ناکافی نمی توانند به خرید کالاها و خدمات در بازار بپردازند.

در نتیجه،  تضاد این است که کارگران برای خرید کالا در بازار مهم هستند، و سرمایه دار به عنوان فروشنده کالا، میل دارد که هر چه یشتر کالا بفروشد. ولی فروش کالا، برگشت سرمايه نهفته در کالا و ارزش افزوده در جامعه یی که بسياری از مردم آن تهی دست هستند مشکل آفرین است و مانع ادامه انباشت سرمايه می شود.

تنظیم  کینزی تقاضا  به عنوان یک راه حل برای عدم توازن عرضه و تقاضا

سرمایه داری به طور دائمی گرفتار تضاد بین تولید و فروش کالا است. یا می تواند با بهره گیری وحشیانه میزان ارزش افزوده را در فرایند کار و تولید افزایش دهد، در نتیجه فروش کالا در بازار سخت می شود. و یا  می تواند شرایط زندگی طبقه کارگر را تقویت کند، که در این صورت ایجاد ارزش افزوده در تولید محدود می شود. سرمایه داری برای حل این تضاد از تاکتیک های گوناگونی بر حسب شرایط و توازن قدرت  بهره می گیرد. بنابراین، ما ببینیم که سرمایه چگونه می تواند در مواجه با بحران های گوناگون گاهی قدرت خرید کارگران در بازار را و گاهی ارزش افزوده در روند کار و تولید را افزایش دهد.

آخرین بار ما شاهد (تنظیم کینزی تقاضا) در سالهای ١٩٧٠- ١٩٤٥ بوده ایم، که با جولان دوره نئولیبرالی سال های  ١٩٨٠  و تصمیم سرمایه به افزایش ارزش افزوده در تولید پایان یافت.

سرمایه همچنین می تواند با افزایش نیروی کار و ایجاد یک طبقه بالایی و متوسط با قدرت خرید قابل توجه، تقاضا به  مصرف کالاهای خود را افزایش دهد. علاوه بر این، سرمایه با ایجاد فرصت های اعتباری بانکی و وام های کوتاه و درازمدت می تواند بخش بزرگی از مردم را به مصرف نسیه یی خوی دهد.

ورود سیستم اعتباری کمک بزرگی به انباشت سرمایه بوده است. در نتیجه،  تضاد بین تولید و فروش به حاشیه افتاد و  به عنوان بخشی از  تضاد بین پول و دارایی ها جلوه گر شده است. سیستم اعتباری بانکی پوششی است برای نهان کردن  تضاد بین تولید و فروش کالا که می تواند گردش پایدار سرمایه را حفظ کند.

ولی محدود کردن حیطه کاری سیستم اعتباری موجب تشدید تضاد می شود و افسارگسیختگی آن نیز از طرف دیگر به  فعالیت های سودآوری نامحدود و غیراخلاقی و ضدارزشی دامن می زند. به هر حال نظام سرمایه نمی تواند  تضاد اساسی را حذف کند.

ارزش افزوده در روند تولید اتفاق می افتد

بدون تردید ارزش افزوده در روند تولید آفریده می شود. اما سرمایه دار تولید کننده  لزومن این ارزش افزوده ی نهفته شده در کالا را با فروش کالا تمامن به سرمایه جدید تبدیل نمی کند.

سرمایه دار تولیدگر برای سرمایه کردن ارزش افزوده نهفته در کالا خود به بورژوازی انگلی نیز نياز دارد. و بدین گونه ناگزیر است که بخشی از ارزش افزوده را به این زالوان بسپارد. با ورود سرمایه داران تجاری، بانکداران و سرمایه داران مالی، مالکان ساختمان ها، زمینداران و مقامات مالیاتی به این روند، امکان و راه گوناگونی برای سرمایه کردن ارزش افزوده نهفته در كالا ايجاد می شود.

مدل دیگری برای مقابله با  تضاد بین تولید و فروش این است که برای مثال، سهمی از ارزش افزوده را که کارگران با مبارزه به آن دست یافته اند، سرمایه مالی و بانکی با احتساب نرخ های گزاف اداری، مالیات های غیر مستقیم کاهش می دهد. هم زمان سرمایه می تواند با یک برنامه سیاسی برای انباشت بیش تر از طریق دستکاری دستمزد واقعی، اختلال در حقوق بازنشستگی، آموزش و بهداشت و دیگر مزایای اساسی که با مبارزه به دست آمده است از سهم کارگران از ارزش افزوده ای که خود تولید کردنده اند بکاهد.

هزینه بالای مسکن ، هزینه های اداری، جریمه ها و خصوصی سازی، این ها تمامن هزینه های مالی اعمال شده بر بخش آسیب پذیر جامعه است.

گاهی زمین دزدان با پیشنهادهای مالی اغوا کننده زمین و مسکن را از تهی دستان می خرند و آنها را مجبور به مهاجرت از محل زادگاه خود می کنند تا با ساختن ساختمان های گران و مدرن آنها را با قیمت چندین هزار برابر به فروش رسانند. آواره سازی و اخراج زحمتکشان از محله های پیشین شان زیر نام بازسازی شهری در طول تاریخ سرمایه داری بهانه یی بوده است برای ساختمان سازی گران برای برآوردن نیاز طبقه متوسط و بالا که خواهان زندگی در مراکز شهرها هستند(Gentrificering).

با نگاهی به بازار مسکن در شهرها، متوجه می شویم که رانت خوران و زمین خوران و شرکت های مسکن در تضاد با سایر بخش های دیگر سرمایه قرار می گیرند. برای مثال استخدام کارمندان و کارگران در شهرهای بزرگ برای بورژوازی صنعتی سخت شده است چرا که طبقه زحمتکش دیگر توان پرداخت هزینه مسکن در شهرها را ندارد.

چه باید کرد؟

تعاونی های گوناگون به طور مشترک در مورد نیازهای جامعه  بحث و بررسی کنند و برای تولید برنامه ریزی کنند.

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4535

بخش اول: تضادهای اساسی سرمایه داری- تضادهای ۱ تا ۳

 




ترس از سوسياليسم پايان يافته! (٢)
اقتصاد سياسی ملی- دمكراتيك و حاكميت ملي!

دوره جدید: مقاله شماره: ۷۸ (۱ آذر ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

دستاوردهای برنامه اقتصاد ملی برای مرحله ملی-  دمكراتيك در چين!

 

در بخش نخست نوشتار سويه هايی از رابطه ميان اقتصاد سياسی ملی- دمكراتيك و مساله ی حاكميت ملی مورد توجه قرار گرفت (١). همان طور كه نشان داده شد، اقتصاد سياسی ملی- دمكراتيك بنا بر سرشت خاص خود به عنوان مرحله ی ويژه و تام تمامی از روند فرازمندی تاريخی جامعه، جانبدار پيگير منافع ملی است و تحكيم روزافزون استقلال ملی را تامين می كند.

وظيفه در بخش دوم نوشتار، نشان دادن رابطه ی اقتصاد سياسی ملی- دمكراتيك با رشد و شكوفايی روزافزون اقتصادی- اجتماعی است. به سخنی ديگر، جستجوی پـديـده ای كه موفقيت اين روند را در مرحله ی ملی- دمكراتيك انقلاب باعث می شود و متفاوت است با در كشورهايی كه راه رشد سرمايه داری را دنبال می كنند. و در طول زمان به وابسته ی اقتصادی به اقتصاد سياسی امپرياليستی بدل می شوند؟ روندی كه همان طور كه در ارتباط با وابستگی روزافزون اقتصادی آمريكا و حتی آلمان امپرياليستی به اقتصاد چين نشان داده شد، محدود به كشورهای پيرامونی نيست. رئيس اطاق كارفرمايان صنايع آلمان، ديتر كمپف خواستار قطع نفوذ «حزب» كمونيست چين در تصميم گيری سرمايه گذارها در اين كشور است.  او چند روز پيش در روزنامه سخنگوی اقتصادی سرمايه داران، “هاندلزبلات” نوشت: «حق سرمايه گذاران جهانی بايد به رسميت شناخته شود. آن ها بايد كلام آخر را در سياست كاركردی سرمايه گذاری ها داشته باشند»! (جهان جوان ١٧ نوامبر ٢٠١٧) او اما نفوذ «حزب» كمونيست چين را در تعيين سياست اين سرمايه گذاری ها به مثابه ی دستاويز برای پايان دادن به اين فعاليت های اقتصادی سرمايه داران آلمانی مطرح نمی سازد!

 

بررسی چنين پرسش “ظريفي” درباره ی پـديـده ی پيش گفته كه علت علّی پديدار شدن وضع جديد را در جهان تشكيل و توانمندی روزافزون آن را نويد می دهد، عبث نيست، روشنگرانه و آموزنده است برای درك وظايف پيش روی ما در ايران.

در عين حال اين بررسی ظريف، بدون داشتن موضع جانبدارانه و ترقی خواهانه برای روند تاريخی رشد جامعه بشري، بسيار بغرنج بوده و درك آن دشوار است. بدون پاسخ به پرسش در اين باره كه“چگونه می خواهيم زندگی كنيم؟”، نمی توان سرشت ترقی خواهانه ی تاريخی بررسی “ظريفي” شناخته و دريافته شود كه پرداختن به آن وظيفه اين سطور است.

بی جهت هم نيست كه برای نمونه آقای سعيد رهنما، استاد علوم سياسی در دانشگاه يورك كانادا كه اخيراً در كنفرانس بين المللی پكن به مناسب صدمين سالگرد انقلاب اكتبر شركت و در كنفرانس رساله ای را با عنوان «درس های انقلاب های دوم: بازخوانی انقلاب های روسيه، آلمان، چين و ويتنام» ارايه داشته، برای پاسخ به اين پرسش ظريف هنگام «تحليل جامعه ی كنونی چين»، دريافت علت علّی شرايط ايجاد شده را مشكل و «بسيار پيچيده» ارزيابی كند، آن طور كه در مقاله ی “كنفرانس های بين المللی پكن و مسكو” در اخبار روز می نگارد (٢٤ آبان ٩٦، ١٥ نوامبر ٢٠١٧).

سعيد رهنما همانجا به رشد روزافزون اقتصادی- اجتماعی در چين با خرسندی اشاره دارد، و آن را «حيرت آور» نیز ارزيابی می كند، اما با این پرسش روبروست که علت چنین توانمندی رشد كمّی و كيفی در اين كشور چیست؟

 

دريافت تضاد حاكم در روند رشد اقتصاد ملی در مرحله ملی- دمكراتيك (در نمونه ی چين)، و از اين طريق دريافت علت علّی و كاركردی «حيرت انگيز» اقتصاد سياسی در چين تنها با توجه به نظر ماركس ممكن است. ماركس از “صورتبندی اقتصادی- اجتماعي” برای تعريفِ مضمون و ساختار يك نظام تاريخی صحبت می كند. می توان آن را تضاد ميان “شيوه ی توليد” (برای نمونه سرمايه دارانه) و سطح تاريخی رشد “اجتماعي” در يك نظام  – كه ماركس آن را از اين زاويه “فرماسيون” می نامد -، ناميد كه بغرنجی ظريف را تشكيل می دهد و بايد همه جانبه شناخته و درك شود. به يخنی ديگر كه همين معنا را می رساند، بايد اين نكته متناقص در شرايط حاكم بر جامعه برای بررسی و تحليل مرحله ی ملی- دمكراتيك فرازمندی جامعه، ازجمله به منظور «تحليل جامعه كنونی چين» مورد توجه قرار گيرد تا «حيرت» پايان يابد و شرايط حاكم ديگر انتزاعی “توخالي” (ماركس) نبوده، بلكه شرايطی درك شده باشد. تنها با چنين شناخت ماترياليسم تاريخی می توان از شرايط در چين برای ايران آموخت.  مطلب را بشكافيم.

 

در چين ما از ديدگاه تمدنی- مدنی – zivilisatorisch  با شرايط اجتماعی ای روبرو هستيم كه با وجود آن كه به طور عمده شيوه ی توليد سرمايه داری بر اقتصاد كشور حاكم است، ديگر چين يك جامعه سرمايه داری نيست.

در آن “اقتصاد سياسي” مرحله ی ملی- دمكراتيك انقلاب حاكم است، كه گرچه هنوز سوسياليستی نيست، اما ديگر سرمايه دارانه نيز نيست. اقتصاد سياسی در مرحله ی مستقل و خاصی از رشد جامعه بشری  بر جامعه ی چين حاكم است با ويژگی های خاص خود كه اين مرحله را به مرحله ی تام و تمامی بدل می سازد.

 

نكته تعيين كننده در اين اقتصاد سياسي، پيوند ميان آزادی و عدالت اجتماعی است!

بديهی است كه آن ها كه می خواهند آزادی را تنها “آزادی مالكيت سرمايه دارانه” بر ابزار توليد درك كنند، نتواند رابطه تاريخی- مدنی- تمدنی ميان آزادی سوسياليستی و مالكيت عمومی- دمكراتيك توده ها را در مرحله ی ملی- دمكراتيك فرازمندی جامعه دريابند. در ايران شناخت از اين رابطه به دنبال پيروزی ضد انقلاب و نابودی دستاوردهای انقلاب بهمن در سطح وسيعی ميان مبارزان و توده ها از بين رفته است. شناخت از اين رابطه برای رشد ترقی خواهانه و انسانی جامعه ی ايران از بين رفته و كوشش انقلابی توده ها بر باد رفته است. تداوم نابودی اين وضع اما پايدار نيست.

سخنان اخير فرشاد مومنی در زمينه رابطه ميان آزادی و عدالت اجتماعی كه در ايران با پامال شدن اصل های حقوق ملت در قانون اساسی بيرون آمده از دل انقلاب بهمن نابود شده است، نشانی از تغيير وضع در ايران و رشد بی ثباتی سلطه ی نظام سرمايه داری وابسته ی حاكم در ايرانِ جمهوری اسلامی است و اميدوار كننده است.

اميدوار كننده است، زيرا ديگر حزب توده ايران تنها حزب و جريان تاريخی- سياسی در ايران نيست كه از پيوند ميان “آزادی و عدالت اجتماعي” دفاع می كند. دفاع از حق مالكيت عمومی- دمكراتيك توده ها كه دستاورد بزرگ انقلاب ٥٧ مردم ميهن ماست، مبارزه ی كه اكنون سرشت مبارزه ی اجتماعی مردم در ايرانِ جمهوری اسلامی را متبلور می سازد و با والاترين شكل مبارزه ی “قطره قطره مردن” توسط مبارزان فداكار به پيش برده می شود، مبارزه عليه مالكيت سركوبگرانه ی سلب مالكيت كنندگان از توده ها است!

 

در جمهوری خلق چين، شيوه ی توليد هنوز عمدتاً شيوه ی توليد سرمايه دارانه است. اين نكته را سعيد رهنما با شفافيت بازشناخته و تكرار می كند. مبتنی بر شرايط ايجاد شده به دنبال انقلاب ملی- دمكراتيك در چين در سال ١٩٤٩  – و برخلاف وضع در ايران بعد از انقلاب ملی- دمكراتيك بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما -، اين شيوه ی توليدی به طور عمده در جهت رشد مداوم و روزافزون عدالت اجتماعی در چين قرار دارد.

با شناخت اين تناقص ميان شيوه ی توليد و سرشت انساندوستانه انقلاب ملی- دمكراتيك كه مدافع منافع ملی چين نيز است، توجه دادن به سرشت «شگفت انگيز» بودن اين پديده در نوشتار رهنما كه با روشنی بر می شمرد، ديگر عجيب نمی نمايد: «توسعه ی شگفت انگيز اقتصادی- اجتماعی .. حيرت آور است كه كشوری با حدود يك ميليارد و چهارصد ميليون نفر ظرف سه دهه ی اخير شاخص اميد زندگی را به دو برابر برساند. اميد زندگی در چين هم اكنون بيش از ٧٥ سال و نيم است (اين رقم برای كشور ثروتمند و كوچكتر ايران ٧١ سال است) …».

 

بدين ترتيب می توان ريشه ی علّی تفاوت اصلی را ميان رشد اقتصادی- اجتماعی در كره ی جنوبي، تركيه و ديگران كه در بخش نخست به سرشت ضد ملی آن پرداخته شد، نسبت به رشد در چين، ناشی از سرشت ملی- دمكراتيك انقلاب آن ارزيابی نمود كه آن را در چين «سوسياليسم چيني» می نامند.

رهنما همانجا برجسته می سازد كه «ميزان باسوادی بيش از ٩٦ در صد است. پكن شهری با ١٤ ميليون جمعيت، وضعيتی مشابه يك كشور اروپايی يا آمريكای شمالی را دارد، با اين تفاوت كه تميزتر، منظم تر، امن تر و مجهزتر است، و شانگهای با ٢٤ ميليون از آن هم پيش رفته تر است. سرعت رشد اقتصادی به گونه ای است كه ده سال پيش سهم توليد ناخالص ملی چين در توليد ناخالص جهانی كمی بيش از چهار در صد بود، و اين رقم ظرف ده سال به بيش از ١٤ در صد رسيد [قريب به ٢٠٠ در صد رشد!]، و طبق برنامه ی فعلی قرار است كه در سال ٢٠٢٠ اين رقم دو برابر شود [قريب به ٤٠٠ در صد در يك دهه و نيم!]. در برنامه ها به تحولات بنيادی در صدمين سال انقلاب چين (٢٠٤٩) اشاره می شود. از نظر معيار توليد ناخالص ملی بر مبنای برابری قدرت خريد (ppp) چين هم اكنون كشور اول جهان و از آمريكا هم جلوتر است. ترديدی نيست كه نظام چين يك نظام سرمايه داری خشن [؟] است، اما ويژگی های خاصی دارد كه تحليل ظرايف آن را مشكل می كند.»

 

پاسخ به اين «ظرايف» تنها هنگامی ممكن است، هنگامی كه به اين نكته توجه شود كه در جمهوری خلق چين به اين پرسش پاسخ داده شده است كه پيش تر به آن اشاره شد: “چگونه می خواهيم زندگی كنيم؟”

انسان به سازماندهی كيفی نوينی برای حفظ شرايط ادامه ی زندگی بر روی «كره ی آبی رنگ زمين» نياز دارد! برای ممانعت از تبديل آن به «كره ی سياه»ی كه مبارزان در تظاهرات در بن به مناسبت “كنفرانس محيط زيست” چند روز پيش با شعارهای خود نسبت به خطر آن هشدار دادند. بنا به گفته سازمان “آتاك” در آلمان، بايد «مصرف انرژی برای توليد و انتقال مواد و توليدات و اياب و ذهاب خودرو و هواپيما و توليد گوشت مبتنی بر شيوه ی صنعتی بلافاصله و به طور تعيين كننده محدود گردد. در يك اقتصاد كه موتور آن سودورزی است، چنين هدفی غيرقابل دسترسی است. سرمايه داری و جبر برای رشد روزافزون، و كليت مدل جامعه صنعتی بايد مورد پرسش و ترديد قرار گيرد»!

 

شايد برای شناخت مضمون مورد نظر ماركس در تعريف از “نظام” كه به آن اشاره شد، خبری كه امروز در نشريه جهان جوان انتشار يافته (١٦ نوامبر ٢٠١٧) سودمند باشد. سودمندی ای كه می تواند برای درك مضمون مرحله ی ملی- دمكراتيك انقلاب در ايران (همچنين در چين) كمك باشد.

می دانيم كه گرامشی مفهوم «نبرد در سنگر» را در جامعه، نبردی برای تحكيم مواضع مدنی- روبنايی- ايدئولوژيك نيروی نو عليه مواضع نيروی كهن ارزيابی می كند. مبارزه برای حفظ و نجات محيط زيست امروزه يكی از اين صحنه های نبرد است. در حالی كه اقتصاد سياسی سرمايه داری به قاتل محيط زيست تبديل و شيوه ی توليد مبتنی بر مالكيت خصوصی بر ابزار توليد با انگيزه ی اشتهای بی كران خود برای سودورزی به موتور نابودی و قتل شرايط هستی بر روی زمين بدل شده است، كوشش مبارزه جويانه ی نيروی نو به مثابه ی «تكانه»ی پرتوان برای حفظ محيط زيست، به يكی از اهرم های تعيين كننده برای تغيير تناسب قوا عليه نظام سرمايه داری و بند زدن به دست و پای آن بدل شده است.

خبری كه از آن سخن رفت، انتشار گزارش “بنياد اخلاقيات و اقتصاد، ائتكون” در آلمان است كه «با قاطعيت هدف سودورزی اقتصاد را محكوم می كند كه به تنها محك برای هستی اجتماعی و برخورد به محيط زيست» در جامعه سرمايه داری تبديل شده است. اوا مورالس، زير پا گذاشتن حق «مادر زمين» را با همين استدلال محكوم می كند.

در چانه زدن ها در آلمان برای تشكيل يك كابينه ی دست راستي، خواست پايان دادن به سوخت ذغال سنگ كه در كنفرانس محيط زيست در بن به طور شورانگيز توسط شركت كنندگان و تظاهر كنندگان مطرح شد و بی جواب ماند، نقشی ايفا نمی كند. احزاب دست راستی تنها نگران موقعيت ممتاز اقتصادی امپرياليسم آلمان هستند. از اين رو نيز خانم مركل در اين كنفرانس حاضر نشد به خواست پايان بخشيدن به مصرف ذغال سنگ برای توليد انرژی پاسخ مثبت دهد.

در جمهوری خلق چين با اقتصاد سياسی ملی- دمكراتيك وضع اما چنين نيست. وسيع ترين سرمايه گذاری ها برای توليد انرژی خورشيدی و بادی عملی می گردد. فروش حداقل ٢٠ در صد خودرو الكتريكی از سال ٢٠١٨ به تصويب رسيده است و انواع تصميمات مشابه. به نحوی كه چين را به پرچمدار مبارزه برای حفظ محيط زيست بدل كرده است. بدون ترديد در آينده ی نزديك محك وضع حقوق اجتماعی زحمتكشان در چين، به الگوی مبارزات صنفی طبقه كارگر در كشورهای سرمايه داری بدل خواهد شد. سطح زندگی و «اميد زندگي» در جمهوری خلق چين كه از در ايالات متحده ی آمريكا فزونی گرفته، به محك و الگوی مبارزات كارگران در كشورهای سرمايه داری بدل خواهد شد. بدين ترتيب شرايط دوران بود اتحاد شوروی و … دوباره به پا و تعيين كننده خواهد شد!

 

همان طور كه ديده می شود، “شيوه ی توليد سرمايه داري” كه سعيد رهنما آن را در چين «خشن» ارزيابی می كند كه با «شديدترين استثمار طبقه كارگر همراه ..» است، از آنجا كه در خدمت رشد روزافزون عدالت اجتماعی قرار دارد و به رشد چشمگير «اميد زندگي»، به برقراری «با سوادی بيش از ٩٦ در صد» و … می انجامد، نمی تواند با اين غلظت «خشن» باشد و نيازمند يك «نظام پليسی سركوبگر» در كشوری باشد كه «تفاوت شهرهای آن با شهر های اروپايی و آمريكای شمالی تميزتر، منظم تر، امن تر و مجهر نر» بودن آن ها است، آن طور كه او همانجا ذكر می كند.

 

“شيوه ی توليد سرمايه داري” در چهارچوب رشد ملی- دمكراتيك و يا سوسياليستي، گامی تاريخی- كيفی در جهت رشد مدنی جامعه انسانی است، در حالی كه همين شيوه ی توليد در چنگال سودورزی در نظام سرمايه داری گامی قهقرايی و ضد تاريخی است. شيوه ای ضد منافع گونه ی انسان را تشكيل می دهد.

 

هنگامی كه ماركس درباره ی تتمه توان شيوه ی توليد كهن سخن می راند كه تا پايان نيابد، رسالت تاريخی شيوه ی توليدی كهن پايان نمی يابد، با تجربه در جريان در چين مضمون عميق خود را نشان می دهد. وجود تتمه ی توان شيوه ی كهن به معنای ضرورت بقای شرايط مدنی- تمدنی نظام سرمايه داری نيست!

می توان و بايد برای گذار از نظام سرمايه داری مبارزه نمود، و آن جا كه ضروری است، از تتمه ی توان شيوه ی توليد سرمايه دارانه برای پيشبرد ترقی خواهانه ی جامعه بهره گرفت.  اين برنامه ی ترقی خواهانه كه با “نپ” لنينی و تز “سرمايه داری دولتي” او آغاز شد، در صدمين سالگرد انقلاب بزرك اكتبر روسيه، به الگوی مبارزه ی انسان دوستانه برای تغيير شرايط هستی گونه انسانی بدل شده است. اين الگو می تواند با انطباق هشيارانه و مدبرانه و واقع بينانه بر شرايط ميهن ما، برای ايران نيز آموزنده باشد!

 

موضع جانبدارانه ی ماركسيستی- توده ای در دفاع از اقتصاد سياسی ملی- دمكراتيك از چنين ريشه ی انسان دوستانه ای برخوردار است. موضعی كه حقانيت آن با به خدمت گرفتن علم ماترياليسم تاريخی قابل شناخت می گردد و به سردرگمی و «حيرت» انسان علاقمند نيز پايان می بخشد.

 

نكته ای كه بحث همه جانبه درباره ی آن در اين سطور سخن را به درازا می كشاند، اشاره ای است كه رفيقی در ابرازنظری درباره ی “شيوه توليد كمونيستي” مطرح ساخت. رفيق رضا پ امكان برنامه ريزی برای اقتصاد ملی را كه مبتنی بر برنامه ديژيتالی است مطرح نمود كه سرشت “شيوه ی توليد كمونيستي” را قابل شناخت می سازد. بايد اميدوار بود كه اين رفيق و ديگر نظريه پردازانِ با اطلاع با شركت خود در بحث ها، به رشد و غنای اين سويه ی پراهميت در برنامه ريزی برای اقتصاد ملی كمك كنند. پيش تر نيز در کتاب اقتصاد سیاسی – برنامه اقتصاد ملی (٢) نكته هايی در اين زمينه انتشار يافته است.

 

داده های روشنگرانه سعيد رهنما در نوشتار پيش گفته در اخبار روز درباره ی وضع رشد يابنده و ترقی خواهانه ی اقتصادی- اجتماعی در جمهوری خلق چين برای دستيابی به توضيح وظيفه ای كه اين نوشتار برای خود تعيين كردهاست، كافی به نظر می رسد برای درك شرايط فرازمندی جامعه و توانايی اقتصاد سياسی اين كشور در مرحله ی ملی- دمكراتيك كه به آن در چين «سوسياليسم چيني» می گويند. از اين رو می توان ارايه داده های ديگر اقتصادی درباره ی رشد روزافزون توسعه ی كمّی و كيفی اقتصاد و فرهنگ و … در چين صرفنظر نمود. تنها اشاره شود كه اين كشور به يكی از صادر كنندگان تكنولوژی پيشرفته ديجيتالی و نوآورانه در جهان تبديل شده است.

 

وظيفه ی نوشتار حاضر ترسيم اين موفقيت های اقتصادی- اجتماعی در ريزه كاری های مشخص آن در چين نيست، بلكه نشان دادن كيفيت نوين و انسان دوستانه اقتصاد سياسی ملی- دمكراتيك است كه می تواند و بايد برای فرازمندی جامعه ايرانی نيز به خدمت گرفته شود. از اين روست كه مبارزه برای پايان بخشيدن به رژيم ديكتاتوری ولايی كه ابزاری ضد مردمی و ضد ملی است در خدمت حفظ منافع سرمايه داران، حفظ منافع “يك در صدي”ها در جامعه ايرانی عليه منافع “نود و نه در صدي”ها، ضرورتی تاريخی را تشكيل می دهد.

 

جبهه وسيع ضد ديكتاتوري

اكنون كه اشتراك انديشه ميان مدافعان منافع مردم در جامعه ايرانی بر سر اين نكته ايجاد می شود كه بدون پيوند “آزادی و عدالت اجتماعي” راه فرازمندی جامعه ايرانی گشوده نخواهد شد، سودمند و ضروری است بحث و گفتگوی مشخص را درباره ی اقتصاد سياسی ملی- دمكراتيك بگشايم كه همان بازگشت به اصول اقتصادی قانون اساسی بيرون آمده از دل انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ماست كه پامال شده است، و بايد احيا و به روز گردد.

برگزاری يك سمينار علمی در اين باره می تواند نقش پراهميتی ايفا سازد. حزب توده ايران در اين راه می تواند نقش پيشگام را ايفا كند.

 

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4532

 

———

١-  https://tudehiha.org/fa/4516

٢- مجموعه ای از مقاله ها در ارتباط با اقتصاد سياسی مرحله ی ملی دموكراتيك انقلاب با دورنمای سوسياليستي

https://tudehiha.org/wp-content/uploads/2017/04/eghtesad.pdf

 




ترس از سوسياليسم پايان يافته! (۱)
اقتصاد سياسی ملی- دمكراتيك و حاكميت ملی!

 

دوره جدید: مقاله شماره: ۷۷ (۲۷ آبان ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

دستاوردهای برنامه اقتصاد ملی برای مرحله ملی- دمكراتيك در چين!

وضع مبارزاتی كارگران اعتصابی در ايران که اخیراً در مقاله ای در توده‌ای ها از آن نقل شد، با جمله “ترس جامعه از سركوب رژيم پايان يافته” ترسيم می شود. همين مضمون را ديتمار دات در مقاله ای درباره ی “سوسياليسم” مطرح می سازد و می نويسد: «ترس ازسوسياليسم پايان يافته است!»

او اين مقاله را در ارتباط با بررسی افشاگرانه نظر و كاركرد تاريخ «صد ساله ی چپ ضد بلشويك» به كار می برد كه به مناسبت صدمين سالگرد انقلاب اكتبر شنبه گذشته (٤ نوامبر ٢٠١٧) در جهان جوان انتشار داده است. وظيفه سطور كنونی بازتاب مضمون اين بررسی نيست كه ادعانامه ای عليه “چپ” رنگارنگ نام ايرانی نيز است. شايد فرصت باشد به آن به طورمجزا پرداخته شود.

وظيفه ی اين سطور كوشش برای نشان دادن اهميت برنامه اقتصاد ملی مبتنی بر اقتصاد سياسی مرحله ی ملي- دمكراتيك انقلاب ايران است.

روشنگری در اين باره ی دو سو دارد: اول- جهت ملی اين برنامه و دوم- سرشت دمكراتيك آن.

بدين ترتيب، وظيفه ی سطور حاضر  نشان دادن اين نكته است كه بدون تحقق بخشيدن به اين برنامه، پايان بخشيدن به بحراناقتصادي- اجتماعي- فرهنگی و .. حاكم بر ايران ممكن نيست. وظيفه، نشان دادن اين نكته است كه پيشنهادهای “چپِ” رنگارنگ نامايراني، آن جا هم كه پاره پاره سخنانی در مقاله ها و نوشتارهای گروه‌های این جريانِ  درباره ی آن بيان می شود، برای نمونه توسط نظريه پرداز حميد آصفی و يا رضا عليجانی و بانو مرجان توحيدی (١) و ديگران از انسجام درونی برخوردار نيست.دست و پا شكسته است. سرگردان است و از روی ناچاری در سطح از يك شاخه به شاخه ديگر فرج است، قرار دارد.

بحث های جديد و بسيار اميدوار كننده كه با انتشار كتاب “بازگشت از بهشتي، و بازگشت به بهشتي” به قلم سروش محلاتی ميان مسلمانان مبارز مطرح شده است كه در توده ای ها به آن پرداخته شد (2)، موجب خشنودی است. كتابی با عنوان “عدالت اجتماعی و آزادی و توسعه در ايران امروز” كه اقتصاددان فرشاد مومنی برای روزهای آينده در مصاحبه خود با “عصر اقتصاد” (3) وعده ی انتشار آن را داده است، بدون تردید شرايط مناسب تری را برای ادامه این بحث سازنده ايجاد خواهد نمود.

خوشحالی توده ای ها از به جريان افتادن اين بحث درباره ی ضرورت پيوند ميان “آزادی و عدالت اجتماعي” و به ويژه در اين بارهكه تنها در چنين پيوندي، امكان يك «توسعه»ی دمكراتيك و ملی در ايران ممكن است، به ويژه از اين رو بزرگ است، زيرا ديگرارزیابیِ حزب توده ايران از علت «بحران اقتصادی در كشور» در جامعه اریابی ای تنها  نيست. این برداشت كه ميان اقتصاد سياسي سرمایه دارانه ی نئوليبرالیِ حاكم در ايران و «بحران اقتصادي» كنونی بر كشور رابطه ی مستقيم و علت و معلولی وجود دارد، همه گیر می شود. بحران اقتصادی ای كه همراه است با بحران اجتماعي- فرهنگي- مدنی و .. بحرانی كه شالوده جامعه ايرانی را با خطربزرگی روبرو ساخته است.

زیرا بحران اقتصادي- اجتماعی تعميق يابنده ای كه علت علی تعمیق وابستگی نواستعماری كشور به اقتصاد سياسی امپرياليستی است، با پيامد ضد ملی تشدید خطر برای منافع و استقلال ملی کشور همراه است!

فرشاد مومنی آن را «بی سابقه ترين فاجعه ها و بحران های انسانی و اجتماعی و محيط زيستي» می نامد كه «به كشور تحميل شدهاست».

شناخت مشترك از خطری كه منافع و استقلال ملی ايران را تهديد می كند، شناختی است که علت بحران ناشی از پامال شدن «آزاديهای شهروندی مصرح در قانون اساسي» بيرون آمده از دل انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما می داند، همچنین مورد تاييد فرشاد مومني است. او اين پديده ی ضد مردمی را ناشی از عدول از «انديشه های شهيد بهشتي» می داند. به سخنی ديگر عدول از برنامه اقتصادسياسی ای ارزيابی می كند كه دستاوردهای ملي- دمكراتيك انقلاب بهمن مردم ميهن ما را تشكيل می دهد و پامال شده است.

مبارزه برای برطرف ساختن «بحران اقتصادي- اجتماعی و ..» كه بر ايران حاكم است، زمينه مشترك بحث و مبارزه را ميان ميهن دوستان انقلابی مسلمان و لائيك تشكيل می دهد. لذا بحث مشخص درباره ی مضمون و شرايط مبارزه و هدف های استراتژيك، می‌تواند وباید كارپايه بحث های جديد و مشترك را تشكيل دهد. در سطور زير چنین کوششی ارایه می شود.

اول- اقتصاد سياسی ملي- دمكراتيك و حاكميت ملي!

در بخش نخست حاضر اين نوشتار، مساله ی ارتباط ديالكتيكی ميان اقتصاد سياسی ملي- دمكراتيك ومساله حق حاكميت ملی مورد توجه قرار داده شده است. جنبه هايی از موضوع به كمك شرايط حاکم بركشورهايی كه مانند ايران تن به اجرای ديكته ی سازمان های مالی امپرياليستی برای اِعمال اقتصاد سياسی نئوليبرال سرمايه دارانه داده اند، و تفاوت آن با شرایط حاکم بر جمهوری خلق چين به بحث گذاشته و از آن نتيجه گيری می شود.

نمونه ی برنامه اقتصاد ملی در جمهوری خلق چين و تجربه ی پايان نيافته آن از ساختار و مضمونی به شدت متفاوت از پيشهادهاي پراكنده ای برخوردار است که برای نمونه “چپ” رنگارنگ نام ایرانی برای کشور ما مطرح می سازد. این ساختار ومضمون نشان ميدهد كه پيش تر از آن به عنوان نظرات “چپ” رنگارنگ نام طرح شد. نمونه هايی از قبيل كره ی جنوبي، فيليپين، تركيه و .. كه توسط”چپ” پيش گفته مطرح می شود، به واقعيت وابستگی اين اقتصادهای ملی به سرمايه مالی امپرياليستی به طور كلی بی توجه است. به سخنی ديگر سرشت “نواستعماري” اقتصاد سياسی آن ها را سهل انگارانه به فراموشی مي سپارد. 

تظاهرات هزاران نفر ديروز در سئول علیه وابستگی نومستعمره ای اين كشور و مردم آن به اقتصاد جهانی شده ی امپرياليستی انجام شد. هدف تظاهرات مردم در سئول عليه ترامپ، نشان دادن سرشت نواستعماری رابطه کشورشان با امپریالیسم آمریکا است، كه توسط ترامپ به منظور حفظ سلطه ی خود بر طبل جنگ در شبه جزيره ی كره می كوبد. مردم خواستار صلح در شبه جزیره ی کره هستند. آن‌ها هیچ نفعی برای جنگ در سرزمین خود ندارند که امپریالیسم آمریکا برای دستیابی به سود و حفظ موقعیت استراتژیک خود در جهان به آن دامن می زند. مبارزه ی مردم علیه وابستگی نومستعمره ای اين كشور و مردم آن به اقتصاد جهانی شده ی امپرياليستي است كه پيامد اقتصاد سياسی حاكم بر كره ی جنوبی است!

وابستگی اقتصاد تركيه و سرنوشت اردوغان “مغرور”، به اين مو وابسته است كه آيا می تواند سالانه به ٢٠٠ ميليون يورو سرمايه جديد خارجی دست يابد؟ به چه قيمت دست بايد؟ اين وابستگي، نمونه ی ديگری از همين مضمون وابستگی “نواستعماري” را قابل شناخت می سازد كه ازجمله در شرايط قرارداد نواستعماری با “توتال” وجود دارد كه دولت روحانی تن به آن داد!

چرا در جمهوری خلق چين وضع چنين نيست و برعكس است؟ چرا در چين كه بر اقتصاد ملی آن هنوز به طور عمده “شيوه ی توليد سرمايه داري” حاكم است، وضع چنين نيست كه هيچ، وابستگی اقتصادی امپرياليسم آمریکا  –  حتی آلمان امپرياليستی نيز – به اقتصاد چین به طور مداوم  تشديد می شود؟! و صدای روزنامه سرمايه بزرگ آلمان ازقبيل فرانگفورته آلگمينه، دی ولت و .. و وزير خارجه ی سوسيال دمكرات آن را بلند كرده است كه از آن اخیراً در نوشتاری در توده‌ای ها نقل شد!؟چرا روند «توسعه» در چین به اقتصاد ملی این کشور توانی داده است که چین را در کوتاه ترین مدت به رقیب امپریالیسم آمریکا در جهان بدل سازد؟

 

تا سال ٢٠١٥، شركت های چينی – كه در همه آن ها سهم سرمايه ی عمومي- دمكراتيك لااقل ٣٠ درصد است – بالغ بر ١٥ ميليارديورو در بريتانيای كبير سرمايه گذاری كرده اند. اين سرمايه گذاری در ايتاليا ١١، در فرانسه ٥/٩ و در آلمان قريب به ٨ ميليارد يورو بالغ می شود. (4).

همكاری های اقتصادی چين با ١٦ كشور اتحاديه اروپايی كه تاكنون در كنفرانس «١+١٦» سالانه در ورشو (٢٠١٢)، بوخارست(٢٠١٣)، بلگراد (٢٠١٤) و در شهر سوزهو در چين (٢٠١٥) برگزار شد و امسال در نوامبر در بوداپست برگزار خواهد شد، براي اتحاديه اروپا آن چنان نگران كننده شده است كه مسئولان این اتحادیه مدعی اند كه «پكن می خواهد اتحاديه اروپا را پاره پاره كند،» (همانجا) وضع چنان است كه وزارت خارجه آلمان پكن را متهم به اجرای سياست «تقسيم و حكومت كن» می سازد. اتحاديه ی اروپا كه يونان را زير فشار مالی به زانو درآورد و آن را به “نومستعمره”ی سرمايه مالی عمدتاً آلمانی بدل ساخت، بسيار مخالف سرمايه گذاری شركت چينی كوسكو در بندر پيروس است كه اين بندر را دوباره زنده كرده است. ١٠٠٠ محل اشتغال جديد ايجاد نموده، مقدارباراندازی را دو برابر بالا برده است و اين بندر را به يكی از مراكز دريايی “جاده ی ابريشم” بدل ساخته است. آیا ایران با انعقاد قرارداد ضد ملی با توتال توانسته است گامی در این سو بردارد؟

برای شناخت سرشت نواستعماری وابستگی كشورهايی از قبيل كره جنوبی به اقتصاد سياسی ديكته شده توسط امپرياليسم كه نمونه يبارز آن در ايران همان انعقاد قرارداد ضد ملی با “توتال” است، نگاه به سفر ترامپ به اين كشور كه از آن پيش تر صبحت شد، كمك است.

ترامپ ديروز با هواپيمای “فورس وان” به كره ی جنوبی وارد شد. ورود او اما به فرودگاه سئول، مركز اين كشور انجام نشد. هواپيمای “فورس وان” در فرودگاه «پايگاه نظامی آمريكا، اوسان» در نزديكی شهر سئول فرود آمد!

با اين فرود آمدن در فرودگاه پايگاه نظامی خود، ترامپ نقض حق حاكميت كشور كره ی جنوبی و مردم آن را توسط امپرياليسم آمريكابه نمايش می گذارد و حاكميت و استقلال ملی كره ی جنوبی را به سخره می گيرد. امپرياليسم آمريكا به عنوان نيروی اشغالگر اين كشور، حاكم اصلی است. تظاهر كنندگان عليه ترامپ كه سر راه گذار او و استقبال كنندگان شعار می دادند، خطر جنگی را كهن می خواهند، ولی ترامپ به آن دامن می زند فرياد می زدند.

آن ها عليه وابستگی نواستعماری ميهن فرياد ميزدند!سرمايه مالی آمريكايی در كره جنوبی با توطئه خروج شبانه از كشور در سال ١٩٩٧، شركت هايی را كه با سرمايه گذاری خارجي ايجاد شده بود، به ورشكستگی كشاند و سهام دار اصلی شركت های اين كشور شد. همان طور كه اكثريت سهام شركت مختلط “توتال”با ايران بدون چنين توطئه ای متعلق به توتال است! شركت “هند شرقي” نيز هندوستان، اين كشور شبه قارّه را با همين ابزار اقتصادي به مستعمره ی خود بدل ساخت.

بی جهت نیست که سرمایه‌گذاران خارجی در چین از نبود امکان خروج شبانه و بی بندوبار سود و سرمایه خود از این کشور، از نبود امکان خریدن  – خصوصی سازی! – زمین در این کشور می نالند و ناراضی است. آن‌ها این امر را نشان فقدان “آزادی” در چین قلمداد می کنند.

 

بدون ترديد وضع خاص تاريخي- اجتماعی و فرهنگی در جمهوری خلق چين و شرايط اقليمي- جغرافيايی و جمعيت ميلياردی آن درامر موفقيت سياست حزب كمونيست چين در چند دهه ی اخير نقش بزرگی ايفا ساخته است. انسامبل اين شرايط نقش كمكی داشت براي دفع خطر وابستگی اقتصادي- اجتماعی اين كشور به اقتصاد امپرياليستی با وجود گشودن درها بر روی سرمايه خارجی و همچنين به منظور جلب تكنولوژی مدرن از كشورهای سرمايه داري.

باید نقش این انسامبل شرایط را در ایران مورد بررسی و برای حفظ حاکمیت ملی مورد توجه قرار داد.

حضور سرمایه های عمومی- دمکراتیک در تمام شرکت ها با حضور سرمایه‌گذاران خارجی و ممنوعیت آزادی عمل بی بندوبار توسط آن ها، و به ویژه غیرقابل خرید بودن زمین در چین، نقش عمده‌ای را در موفقیت اقتصاد ملی در مرحله ملی- دمکراتیک فرازمندی جامعه ایفا می سازد.

شناخت و پايداری پيگير حزب كمونيست اين كشور بر برپايی اقتصاد ملی در مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب، به سخنی دیگر، زمينه ينظري- كاركردی اين موفقيت ريشه در انديشه ی لنينی “سرمايه داری دولتي” دارد كه متاسفانه با مرگ زودرس لنين در اتحاد شوروي پس از انقلاب اكتبر دوام نيافت. برنامه «نپ» لنینی نتوانست  رشد یافته و شکوفا گردد که اکنون در جمهوری خلق چین به ثمر و سرانجام می رسد.

ارتباط ميان اقتصاد مرحله ی ملي- دمكراتيك انقلاب و حفظ و توسعه ی استقلال اقتصادي- سياسي- فرهنگی-  مدني- نظامی و ..، به سخنی ديگر استقلال ملی در مرحله رشد كنوني، ترديد ناپذير است.

اين موفقيت است كه اجازه می دهد زمان «ترس از سوسياليسم» را پايان يافته بدانيم و دوران را دوران گذار از سرمايه داری به سوسياليسم ارزيابی نمايم.

نظريه پردازان پيش گفته ی “چپ” و “ملي” و “جديد” و .. كلمه ای درباره ی خطر وابستگی اقتصاد سیاسی سرمایه دارانه که پیشنهاد می‌کنند و برباد ده استقلال ملی ايران است ابراز نمی دارند. آن‌ها رابطه و پیوند دیالکتیکی میان استقلال ملی و رشد روزانه ی عدالت اجتماعی نسبی را در نظرات خود مورد توجه قرار نمی دهند. آن ها سخنی برای گفتن ندارند! كجا چيزی در اين باره گفته اند؟ چه چيزی برای گفتن دارند؟

حزب توده ايران مخالف سرمايه گذاری خارجی در اقتصاد ايران نيست. اما يقين دارد كه اگر اين سرمايه گذاری بدون شفافيتِ مضمون و هدف های تعريف شده ی برای برنامه اقتصاد ملی عملی گردد، پيامدی جز آن ندارد كه در سطور پیش گوشه‌هایی از آن نشان داده شد. شفافيت برای برنامه اقتصاد ملی بدون امكان دمكراتيك ابرازنظر سازمان های مدني- صنفی و احزاب سياسي- طبقاتی در كشورايجاد نخواهد شد.

فرشاد مؤمنی نیز در کتاب پیش گفته خود مساله ی «آزادی های شهروندی مطرح در قانون اساسی» را که «اندیشه های شهید بهشتی» می نامد، برای موفقیت اقتصادی در جامعه عمده ارزیابی می کند.

شرايط كنونی حاکم بر ایران عبارت است از نظم “لوبيسم” طبقاتي، عبارت است از نظم طبقات حاكمه كه خواست و برنامه ی خود را به زور شلاق و زندان و شكنجه و اعدام به مردم ميهن ما تحمیل كرده اند. عبارت است از “نبرد طبقاتی از بالا” كه با چماق ديكتاتوری ولايی به زحمتكشان و همه ی مردم ميهن ما تحميل شده است! 

تنها با برقراری حقوق دمكراتيك مردم ميهن ما كه يكی از عمده ترين دستاوردهای انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما را تشكيل ميدهد، امكان احيای برنامه ی اقتصاد ملی مبتنی بر حاكميت خلق در مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب ممكن می گردد. اهرم پرتوانی كه ميتواند برای ايران نيز شرايط اقتصاد سياسی مشابهی را ممكن سازد كه نوع چينی آن با موفقيت های اقتصادي- اجتماي- فرهنگي- نظامي روزافزون به كانون توجه در سراسر جهان تبديل شده است.

٢- دستاوردهای برنامه اقتصاد ملی برای مرحله ملي- دمكراتيك در چين!

در بخش دوم نوشتار به آن پرداخته می شود. بخش دوم مقاله در دست تنظیم است.

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4516

١- راه حل های “چپ ميانه جديد”، مهندسی اجتماعی، مقاله ی ٩٦/٥٦ شهريورماه https://tudehiha.org/fa/4460.

2- نگاه شود به مقاله ی «مردم كوچه و بازار هم می گفتند برنامه ارايه دهيد» ..، مقاله ی ٩٦/٣٦ مرداد ماه ٩٦ HYPERLINK “https://tudehiha.org/fa/3935″https://tudehiha.org/fa/3935

3- كلمه، ١٩ آبان ١٣٩٦، ١٠ نوامبر ٢٠١٧

4- جهان جوان 19 اکتبر 2017




هفده تضاد و پایان سرمایه داری
بخش اول: تضادهای اساسی سرمایه داری- تضادهای ۱ تا ۳

دوره جدید: مقاله شماره: ۷۶ (۲۳ آبان ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

باور نمى كنم كه در آن باغِ پُر بهار‎    چيزى به غير زاغ و به جز برگِ زرد نيست

باور نمى كنم كه در آن دشتِ مردخيز‎،            از بهر يك نبردِ دليرانه مرد نيست

باور نمیکنم که تباهی و تیرگی                    بهر ابد به تختِ خدائی نشسته است

صد بار اگر بگوئی باور نمى كنم                 باور نمی کنم که امید و نبرد نیست

شاعر توده ای ژاله اصفهانی

مقدمه

تفاوت چپ اصیل- انقلابی با “چپ” افراطی در این است که چپ اصیل- انقلابی سرسختی و سخت جانی سرمایه داری و استعداد آن را در حل موقتی بحران و سازگاری با شرایط جدید به رسمیت می شناسد. اگر سرنگونی سرمایه داری با سخن های درشت و شعارهای پر سرو صدا، ولی بی پشتوانه و توخالی شدنی بود، ما اکنون می بایست با استخوان های پوسیده سرمایه داری در زیر زمین روبرو می بودیم. مبارزه  علیه نظام سرمایه داری “پروسه ایست بسیار بغرنج، مرکب از قطب های متقابل مانند تعرض و عقب نشینی، نرمش و قاطعیت، سازش و سرسختی، جسارت و حزم، شکیب و شتاب، تدریج و تسریع، کار آشکار و کار پنهان، روش مسالمت آمیز و روش قهر آمیز، سریت و علنیت”(ا.ط)، واکاوی و جنبیدن، واقع بینی و پرواز اندیشه. اگر این مبارزه آن گونه که مارکسیست های مبتذل می گویند آسان می بود، مارکس بخش بزرگی از زندگی کوتاه و پربار خود را صرف موشکافی و واکاوی سرمایه در “سرمایه” نمی کرد. این مبارزه نیاز به اتحاد دیالکتیکی میان کسانی دارد که رنج می برند و می اندیشند با كساني كه در راه مبارزه چیزی به جز زنجیر بردگی از دست نمی دهند و از برای همین در راه نبرد پایدار و سازش ناپذیر هستند. ضرورت اتحاد با آن هایی که می اندیشند و رنج می برند و با چیره دستی در کاربرد روش های علمی به منظور واکاوی پایه های مادی سرمایه داری مي كوشند تا ناتوانی، بی باری، سترونی و ناباروری آن را به نمایش گذارنند، انكارناپذير است.

این اتحاد دیالکتیکی بدون سازماندهی و تشکیلات مبارزان در یک گردان پیشرو و منضبط به پیروزی نخواهد انجامید.

و در این منظر، چپ اصیل- انقلابی با “چپ” میانه نیز تفاوت دارد. چرا که به تحزب و تشکیلات برای برپایی و آفرینش جهانی برتر، دادگر، سبزتر و برابر باور دارد. ولی تحزب و تشکیلات با حصار کشیدن دور خود و ماندن در خانه های تیمی و خود را آقای مردم دانستن  فرق دارد.

نیروهای سوسیالیستی و کارگری نمی توانند یک تنه و بدون پشتیبانی مردم به جنگ اژدهای چند سر سرمایه بروند. بر دوش کشیدن چنین صلیب سنگینی که تاریخ به ما ارمغان داده است آسان نیست. این کار نه از خانه نشینان گنده گو و نه از سخنورزان پرگو بر می آید. برای جلب اعتماد مردم، ما هم به مغزی پر دانش و هم به دلی پر از عشق نیاز داریم. ما باید خوانا، دانا، توانا، کنجکاو، پژوهشگر، کوشا، پیگیر، مهربان، همدل، همکار و همراه باشیم.

سرمایه داری انسان را زار و خوار می کند. انسان در این نظام همیشه در پی  یک تکه نان است و فرصتی برای شکوفایی توانایی انسانی خود ندارد. تنگ دستان برای دستیابی به کار باید با هم بجنگند و گرگ هم دیگر شوند. داشتن سقفی بر سر برای خیلی ها آرزوی دست نیافتنی است.

آن هایی هم که بخت کارکردن می یابند، به از خود بیگانگی دچار می شوند. سرمایه داری  انسان را وادار به تولید کالایی می کند که هیچ کس به آن نیاز ندارد و خود تولیدگر با محصول تولید خود بیگانه است. سرمایه داری برای گرداوری سرمایه بیش تر انسان ها را به مصرف کننده تبدیل می کند.

هاروی می گوید که تضادها اساسی سرمایه در هر زمان و هر کجا با بی ثباتی و تغییرات دائمی همراه است. با این که دائمن ساختار اقتصادی جدید در حال تغيير شکل است، ولی بنیان اساسی سرمایه بدون تغییر می ماند.

بحران ها برای تکثیر و بازسازی سرمایه ضروری است و در جریان بحران سرمایه، سیستم با یک نسخه جدید از سرمایه داری دچار تغییر و تبدیل می شود.

بحران سرمایه به طور مداوم شرایط فیزیکی و شهرنشینی، نهاد های اجتماعی و همراه آن اندیشه ما را  تغییر داده است و می دهد.این دگرگونی ها بر ذهنیت سیاسی، تکنولوژی و سازماندهی، روابط اجتماعی و آداب و رسوم فرهنگی که بر زندگی روزمره ما چيره است، تاثیر گسترده به سزایی گذاشته است.

در سال ۱۹۷۰ ، در آمد سالانه سرمایه مالی جهان برابر با سطح تولید جهانی کالا و خدمات بود. اما در حال حاضر سرمایه مالی جهان به مبلغ نجومی ۲۷۰ تریلیون دلار در برابر درآمد اقتصاد واقعی ۷۳ تریلیون دلاری رسیده است. در طی ۳۰ سال گذشته سهم محصول اجتماعی کار و تولید در رابطه با سرمایه مالی مدام در حال کاهش بوده است .

روشن است که توسعه و افزایش سرمایه مالی که تنها بخش بسیار کمی از آن  در اقتصاد واقعی سرمایه گذاری می شود، منجر به بحران می شود.

تضاد آشتی ناپذیر تولید بورژوایی در بحران های بازار جهانی،  به وضوح خود را نشان می دهد. ولی سرمایه علاقه ای به پژوهش در مورد تضاد ها و دگرگونی آن ندارد.

مارکس در “نظریه ي ارزش اضافه” به درستی می گوید: به جای تحقیق درباره ماهیت عناصر متضاد که در این فاجعه رخ می نمايد، پوزش طلبان به انکار خود فاجعه خشنود هستند و در مواجهه با برگشت منظم و دوره ای [بحران] اصرار دارند که اگر تولید بر اساس کتاب های درسی انجام می شد، این بحران ها هرگز اتفاق نمی افتاد.

برای درک بهتر تئوری انباشت سرمایه مارکس، دیوید هاروی (David Harvey) با شناسایی ۱۷  تضاد اصلی در نظام سرمایه داری به روشنگری می پردازد و آن را در كتاب “هفده تضاد و پایان سرمایه داری” توضيح مي دهد.

هاروی با این واکاوی ریزکارانه سرمایه در مورد شیوه های ضد سرمایه داری به ما چه می گوید؟

مسلم است که او به طور واضح نمی تواند به ما دقیقن بگویید که در مبارزه سخت و همیشه پیچیده روزمره علیه سرمایه داری ما باید چه بکنیم. اما او به ما کمک می کند که مبارزه ضد سرمایه داری خود را در یک چارچوب سیاسی با پیشنهاد های مشخص قرار دهیم که برای مردم قابل درک و فهم باشد.

وقتی که ما می گوییم که راه رشد سرما یه داری نادرست است و زمین و آفریدگان آن را به نابودی می کشاند، باید بتوانیم که تصویر کلی ولی روشن به مردم از جهانی که ما برای سعادت بشر و نجات زمین برای تحقق آن مبارزه می کنیم بدهیم. ما باید یاد بگیریم که چگونه با پیشنهاد های خردمند استدلال های پوچ جاودانگی سرمایه را به کنار برانیم. هاروی می گوید که هرچند که بسیاری مدعی مواضع ضد سرمایه داری هستند، ولی روشن نیست که چه چیزی می خواهند.

هاروی به طور سیستماتیک بین مفاهیم سرمایه و سرمایه داری در این کتاب تمایز قایل می شود. برای مثال، او به طور استعاری سرمایه را یک نوع ماشین (دستگاه) مانند یک کشتی می داند و ما را برای بازرسی به اتاق موتور کشتی دعوت می کند.

هاروی در این کتاب با استادی یک جراح سرمایه را با تیغ قلم باز می کند و آنچه که به ظاهر دیدنی نیست را در جلوی چشمان ما قرار می دهد. او با مثال های فراوان نشان می دهد که چگونه سرمایه همیشه از یک بحرانی به بحران دیگر می رود. بنابراین، او همچنین در هر مورد چارچوب کلی آنچه که برای تغییر وضع لازم است را برای ما ترسیم می کند. مسلم است که مادی کردن این پیشنهاد ها در نظام سرمایه داری شدنی نیست و هر کدام از این ها در تناقص کامل با ذات سرمایه است و اجرای حتا یکی از این پیشنهاد ها بدون فروریختن ساختمان سرمایه و دگرگونی آن از بن و بنیان ممکن نیست. این پیشنهادها را باید به عنوان نخستین گام های راه رشدی دانست که می خواهد از نظام سرمایه داری دوری گزیند   ولی هنوز سوسیالیستی هم نیست.

جمهوری اسلامی با تنگنای اقتصادی و بحران ایدئولوژیک ژرفی در گریبان است. و صدای ریزش دیوارهای این زندان بزرگ که همه ایران را فراگرفته است هم اکنون به روشنی به گوش می رسد. از برای همین جدل ایدئولوژیک برای جایگزینی این حکومت سیاه قرون وسطایی میان نیروهای مخالف از براندازان تا اصلاح طلبان هر روز جدی تر و مهم تر می شود. گردان بورژوازی با مطلق کردن آزادی و محدود کردن آن به آزادی چند روزنامه نه تنها مضمون واقعی آن را از محتوا تهی می کنند، بلکه با زیرکی آن را در برابر عدالت اجتماعی قرار می دهد.

آن ها لازم و ملزومی آزادی و عدالت اجتماعی و ارتباط ارگانیک و دیالکتیکی این دو مقوله را تردستانه پنهان می کنند. ما باید با افشای این ترفند هم میهنان آزادی جو و تشنگان آزادی را از افتادن به این چاه مطلق گرایی نجات دهیم. ما باید توضیح دهیم که مبارز برای آزادی بدون مبارزه برای برابری اجتماعی راه به جایی نخواهد برد. مفهوم واقعی آزادی فراتر از درک بورژوازی از آن است. یک جامعه آزاد نمی تواند کارگران را برای دستیابی به تکه نانی تا مرز مرگ استثمار کند. یک جامعه آزاد نمی تواند چشم بر کودکان خیابانی و کلیه فروشان ببندد. ما باید با تاکید بر عدالت اجتماعی به افشای نابرابری ها، محرومیت ها و فاصله خونین طبقاتی بپردازیم. بدون عدالت اجتماعی سخن گفتن از دموکراسی عوام فریبانه است. برای برابری و عدالت اجتماعی ما نیاز به راه رشد دیگری جز سرمایه داری داریم. نقطه قوت مارکسیست ها و پاشنه آشیل بورژوازی در جدل ایدئولوژیک در باره اقتصاد سیاسی است.

و در اینجاست که کتاب “هفده تضاد و پایان سرمایه داری” با آشکار کردن تضادهای درونی سرمایه و نشان دادن آن به عنوان یک فرماسیون ضدانسانی و زیست محیطی ما را در جدل ایدئولوژیک با نیروهای طرفدار راه رشد سرمایه داری نیرومندتر می کند. ما با تکیه بر استدلال های موجود در کتاب می توانیم ناتوانی سرمایه داری در حل تضاد اصلی میهن برای توده گسترده مردم بیان کنیم و با استفاده خلاق از آن به توضیح راه رشد ملی- دموکراتیک بپردازم و شدنی بودن آنرا ثابت کنیم. قدرت کتاب نشان دادن تضادهای عام صورتبندی اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری است که دارای ریشه ی علی تکوینی و کارکردی هستند. نویسنده کوشیده است آن ها را در شرایط کنونی حاکم بر نظام نشان دهد و قابل فهم سازد. این یک درسنامه ی به روز شده است که جنبه عام بحث ما را درباره ی اقتصاد سیاسی این نظام و انتقاد به آن متبلور می سازد. برای وضع خاص ایران باید آن را به شرایط کشور انطباق داد.

برای نظر دادن در باره شکل جدید سرمایه ما باید نخست به تضادها و تناقض های موجود در آن بپردازیم وگرنه قادر نخواهیم شد آینده آن را پیش بینی کنیم. هاروی  به گواه تاریخ کاری خود، از آن دسته از انسان هایی است که می اندیشد و رنج می برد. ولی این رنج به گوشه نشینی و تسلیم طلبی دگرسانی نمی باید. بلکه او با کمان قلم و پیکان واژه ها دل برهان های جاودانگی سرمایه را نشانه می گیرد و با الهام از  آموزه های استاد خود مارکس، درک جهان پیچیده را برایمان آسان تر می کند. در این نوشتار نگارنده می کوشد که گزیده و چکیده و لپ کلام او را با برداشتی آزاد در پیش خوانندگان بگذارد. این نوشته در بخش های گوناگون در “توده ای ها” انتشار خواهد یافت و در پایان این بخش های جداگانه در یک کتابچه در دسترس علاقه مندان قرار می گیرد.

دوید هاروی تناقضات در نظام سرمایه داری را به سه دسته تقسیم می کند.

در اینجا بخش هایی از مطالب این کتاب با برداشتی آزاد ارائه می شود: قسمت ١:  تضادهای اساسی، ٢:  تضادهای متغیر، ٣:  تضادهای مرگبار

 

تضاد ١. تضادهای اساسی سرمایه داری

هفت تضاد زیر برای شناخت عملکرد سرمایه اساسی هستند. چرا که سرمایه بدون آن ها نمی تواند به درستی کار کند. علاوه بر این، همه این تضادها بگونه ای با هم آمیخته و تنیده هستند که دگرگونی مهم و یا حذف یکی از آن ها بدون تغییر جدی یا لغو دیگری شدنی نیست.

تضاداول  – ارزش مبادله در مقابل ارزش مصرف

طرح این مساله بسیار ساده است. ما نمی توانیم پول را بخوریم. ولی با پول در جیب به فروشگاه می رویم و با مبادله آن با برخی از اقلام مواد غذایی ما می توانم غذا بخوریم. بنابراین این غذا است که برای من به عنوان یک دستگاه مواد الی مفید است نه پول. ولی غذا به زودی به مصرف می رسد و از بین می رود، در حالی که پول همچنان به گردش خود ادامه می دهد و از دستی به دست دیگر سفر می کند.

در یک جامعه سرمایه داری میلیون ها نفر این گونه معاملات روزانه را انجام می دهند. کالاهایی همچون غذا، لباس و کفش می آیند و می روند (یعنی نابود می شوند)، در حالی که پول فقط از جیبی به جیب دیگر و یا از یک حساب بانکی به حساب دیگر می رود.

تمام کالاهایی که ما در جامعه سرمایه داری خریداري می کنیم، دارای یک ارزش مصرف و یک ارزش مبادله است. ارزش مصرف یک کالا برای انسان ها می تواند متفاوت باشد، اما ارزش مبادله آن به طور کیفی یکسان است.

تضاد بین ارزش مصرف و ارزش مبادله را با مثال زیر در باره مسکن در نظام سرمایه داری می توان باز و شفاف نمود.

خانه برای انسان ها یک ارزش مصرف برای محل زندگی دارد ولی همین خانه یک ارزش مبادله هم دارد که توسط عوامل مختلف: چگونگی محل، اندازه، شکل و مواد اولیه، چگونگی رابطه عرضه و تقاضا تعیین می شود.

در کشورهای سرمایه داری، اکثر خانه ها برای اهداف سوداگرانه ساخته می شود، زیرا کالاهایی هستند که حق بهره وری از آنها به افرادی سپرده می شود که قدرت مالی کافی برای خريد و يا اجاره این کالاها را دارند.

به علت کمبود مسکن در بیش از ١٠٠ سال پیش، نیروهای اجتماعی پر قدرتی ساخت شهرک های مسکونی عمومی را آغاز کرده و برای رفع نیازهای طبقه های پایین تر برای مسکن به آن ها عرضه کردند. مبارزه با این سوداگری دلیل اصلی ساختن خانه ها کم قیمت توسط دولت های رفاه در اروپا برای طبقه کارگر بود، که امروز مجددن با خصوصی سازی حق مصرف آن، به طبقه متوسط که می توانست ارزش مبادله آن را بپردازد واگذار شده است. این سیاستگذاری مسکن در دوران سوسیال دموکرات در دهه ٧٠ غالب بود. پس از آن، مسکن دوباره  با ساخت و ساز جدید و فروش ملک اجاره شده به سوداگریِ با منفعتی تبدیل شد.

فراهم ساختن مسکن تحت نظام سرمایه داری اگر چه در اوایل تا حدی برای پاسخ به نياز ارزش مصرف انجام می شد، ولی اندک اندک این ارزش مصرف جای خود را به سوداگری داد و این کار برای به دست آوری ارزش مبادله به دست بازار مسکن سپرده شد. از دهه ١٩٨٠ به بعد، ارزش مبادله، انگیزه اصلی برای ساخت و ساز مسکن شهری بوده است و امروزه در بازار خصوصی مسکن، سرمایه تا به آن اندازه غالب است که حتا مسکن های تعاونی، زیر فشار بازار خصوصی و افزایش اجاره روزانه تحت فشار هستند.

برای داشتن یک خانه، ما باید يا  ن را بخریم و یا اجاره کنیم و ارزش مبادله ای که می توانیم پرداخت کنیم، بسیار متفاوت است. اگر ما نمی توانیم ارزش مبادله ( پول) را پرداخت کنیم، باید در خیابان بخوابیم.

ارزش مبادله اصلی و واقعی  یک خانه با هزینه های مادی و دستمزدی که برای ساخت آن مورد نیاز است، تعیین می شود. اما در نظام سرمایه داری هزینه های دیگرهمچون خرید زمین، سود برای زمینداران، سود به وام دهندگان، توازن تقاضا و عرضه موجب آن شده است که در مسکن سازی نه نیاز مردم بلکه سوداگری هدف اول است.

با تمرکز سرمایه داری به ارزش مبادله و سوداگرانه مسکن سازی، مردم  به گروگان این سیستم تبدیل شده اند. روزانه افراد بیش تری جذب سرمایه گذاری در مسکن می شوند و  با قرض کردن پول به خرید خانه به عنوان یک سرمایه گزاری پر سود می پردازند و بدین ترتیب این تقاضای مصنوعی موجب افزایش قیمت بیش تر املاک و مستغلات می شود. در شهرهای بزرگ خانه های فراوانی به این منظور خریده می شود و با وجود انسان های بی مسکن، این خانه ها تا فروش دوباره خالی باقی می ماند. در واقع، مسکن در بسیاری از موارد به عنوان پس انداز یا ذخیره دوران بازنشستگی خریده می شود. اما ارزش مبادله آن ثابت نیست. بلکه دایمن در معرض اثرات خارجی از جمله همسایگی با معتادان، بیماران روانی، محله بد، نزدیکی به بزرگراه و بسیاری از عوامل دیگر قرار دارد و تغییر می کند.

شرکت کنندگان این  بازی سوداگرانه علاوه بر افراد خصوصی، صندوق های سرمایه گذاری خصوصی، صندوق های بازنشستگی و میلیاردرهای بزرگ خارجی، یعنی افرادی از طبقه سرمایه دار که سرمایه مالی خود را نه در چرخه تولید بلکه برای اهداف سوداگری به کار می برند هستند.

چه باید کرد؟

تامین و تهیه مستقیم ارزش های مصرف مناسب مانند مسکن، آموزش، غذا و غیره باید مهم تر از حداکثرسازی سود سیستم بازار باشد که ارزش های مبادله یی را در دستان بسیار کمی متمرکز می کند و کالاها را بر حسب قدرت مالی و نه نیاز مردم توزیع می کند.

شکارچیان ارزش مبادله خانه ها، ارزش مصرف مسکن را برای بخش بزرگی از مردم به شدت کاهش داده اند. بدون تغییرات بنیادی و لغو مالکیت خصوصی  بر شرکت های خانه سازی و محدود کردن خرید و فروش خانه نمی توان ارزش مصرف خانه را دوباره به زحمتکشان برگرداند.

تضاد ٢:  ارزش اجتماعی کار و بازتاب آن در پول

قیاس اندازه گیری ارزش یک کالا نسبت به دیگر کالاها در ارزش مبادله آن نهفته است و این مقیاس در نظام سرمایه داری پول است. پول بجای تبادل مستقیم کالاها به عنوان وسیله و واسطه برای گردش کالاها به کار برده می شود.

پول تنها معیار ارزش های اقتصادی در بازار و دارای یک شکل آسان برای ذخیره سازی نیز است.

عملکرد اجتماعی و سیاسی پول چیزی جز تصاحب کار اجتماعی دیگران و تملک کاری که دیگران برای تولید محصول یا خدمات انجام می دهند نیست.  در یک جامعه پیچیده سرمایه داری، همه به شدت به کار دیگران وابستگی دارند تا مواد مصرفی خود را تهیه کنند:  تهیه مسکن، غذا، استفاده از خدمات بر مبنای کار انسان عمل می کند ولی این ارزش اجتماعی و فعالیت های کاری در پول تبلور می یابد.

بنابراین ارزش، یک رابطه اجتماعی ایجاد شده توسط کارگران در سراسر جهان است و ارزش اجتماعی از تمام کارهایی تشکیل شده است که در محصول نهفته شده است. ولی این کار اجتماعی قابل لمس و مشهود نیست، و به همین دلیل در نظام سرمایه همیشه به پول ترجمه می شود. ارزش ناملموس و کار اجتماعی نهفته شده در کالا نیاز دارد که در یک شکل و تصویر قابل لمس جلوه یابد که این وظیفه به پول واگذار شده است.

ارزش واقعی کالا در پشت پرده مادی پول خود را پنهان می کند. بدین گونه پول جدا از کار اجتماعی نیست، با اینکه به کلی با ان متفاوت است.

از این رو پول، نمادی برجسته از ارزش اجتماعی نامشهود ایجاد شده در روابط میان کارکنان ارزش آفرین است، اما همانند بسیاری از اشکال دیگر نمادها، اغلب فاصله و درّهِ  ژرفی بین آن چه که به تصویر کشیده می شود و واقعیت اجتماعی وجود دارد.

پول هم ارزش نسبی اجتماعی را به تصویر می کشد و هم علاوه بر آن، تصویري قلابی از ارزش مبادله می دهد. شکاف میان این دو شکل تضاد اصلی دوم  سرمایه را تشکیل می دهد.

پیش از هر چیز پول به طور عمده ما  را  کور می کند و ما با رفتار خود در بازار باور به وجود چیزی را نشان می دهیم که در محتوا ی خود جعلی است. این به خاطر این واقعیت است که بدون مبادله یی که پول آنرا ممکن می کند، ارزش واقعی گریزان نمی تواند به عنوان رابطه ی اجتماعی غیر قابل لمس که آن را تشکیل می دهد، وجود داشته باشد.

ارزش واقعی نمی تواند بدون کمک مادی متمرکز شده در پول و مبادله کالاها شکل بگیرد و این رابطه بسته به این که پول چه شکلی به خود می گیرد، می تواند به طور کامل گمراه کننده و پر از تناقض باشد.

طلا و نقره دارای ویژگی های فیزیکی خاصی هستند، اما سکه ها، اسکناس ها و پول الکترونیکی، تنها نمادین هستند. علاوه بر آن ما با حساب های بانکی که از پول قابل لمس جدا است و به شدت نیاز به پول واقعی را کاهش می دهد نیز روبرو هستیم. این نوع پول که توسط طیف گسترده ای از شکل های اعتباری و وام بانکی مختلف پشتیبانی می شود، کاملن متفاوت است از پول نقد سنتی.

هنگامي كه پولی که  به عنوان معیار ارزش بوده است به شکل سرمایه مالی ظاهر می شود، خود به یک کالا نویی دگردیسی می کند. پول وسیله مناسبی برای ذخیره سازی است، اما وقتی که وارد گردش کالا در بازار می شود، قدرت آن در پرداخت خرید است نه در ذخیره سازی.

فرایندهای بازار (عرضه و تقاضا) معمولا قیمت ها را از ارزش واقعی جدا می کنند، اما بین قیمت ها و ارزش تفاوت کمی وجود دارد و سرمایه داران تنها به قیمت ها واکنش نشان می دهند و نه به ارزش ها، زیرا بازار تنها شامل قیمت ها هست.

بازار تجارت ارز، سرمایه وام و تجارت، مبادله سهام (پول خیالی سرمایه داری)، همه اینها بدون توجه به این که آیا توسط کار اجتماعی ایجاد می شوند یا خیر، به قیمت حساسیت نشان می دهند. به زبان دیگر در نظام سرمایه داری روی همه چیز می توان قیمت گذاشت؛ زمین، اعضای بدن انسان، مواد مخدر، و یا اسلحه همه چیز را می توان خرید.

علاوه بر این، افراد می توانند با تجارت ارز خارجی، وام دادن و سرمایه گذاری در سهام  ثروت هنگفتی کسب کنند که شرایط پولی در این معامله ها با تمام منطق کار اجتماعی متفاوت است.

پولی که برای نشان دادن ارزش اجتماعی کار خلاق طراحی شده بود، با در پیش گرفتن یک شکل فرضی- خیالی به جیب بانک ها، سهامداران و صاحبان اوراق قرضه ها می رود که هیچ ارتباطی با فعالیت های ارزش زا در جامعه ندارند.

امروزه حجم بزرگی از سرمایه فرضی- خیالی به بازار مسکن و به ساخت و ساز ها منتقل می شود. اعتبار بانکی آسان و با سود بالا کسب درآمد هنگفت را در این زمنیه آسان کرده است.

تمایل به استفاده از پول به عنوان ابزار قدرت، همیشه یکی از ویژگی های اصلی کارکردهای سرمایه داری بوده است و این عمل به خودی خود موجب نابودی روابط میان عرضه و تقاضای پول مي گردد که وظيفه ی آن تسهیل مبادلات است.

افزایش نابرابری و کژی توزیع ثروت  یک قدرت الیگارشی را ایجاد کرده است که به طور کلی همه ثروت و قدرت جهانی را کنترل و مدیریت می کند. این امرامروز، برخی از خطوط روشن در مبارزه طبقاتی را که برای آینده توده ها مهم است، ترسیم می کند.

شکلی که پول امروزه به خود گرفته است، یک تصویر انتزاعی از ارقام حفظ شده  در رایانه است و قدرت بالقوه پول را نامحدود می کند و موجب این توهم می شود که رشد بی حد و حصر سرمایه و پول هر دو هم ممکن و هم مطلوب است.

چه باید کرد؟

اندیشه و نگارگری (طراحی)  یک جایگزین برای سرمایه، نه تنها نیازمند بازنگری ریشه یی (رادیکال) از سازماندهی  بازرگانی کالاها است، بلکه باید درک ذهنی و ارزش های اخلاقی ما هم دگرگون شود.

باید یک وسیله جدید مبادله ای داشته باشیم که بتواند گردش کالا و خدمات را تضمین کند و همزمان مانع از این شود که افراد خصوصی بتوانند پول را به مثابه بیان قدرت اجتماعی گرداوری کنند.

ضروری است که ما برای درك نقش هدایت کننده ارزش مبادله در برابر ارزش مصرف مبارزه کنیم. بدین گونه نیاز به پول و تمایل به گرداوری ثروت می تواند محدود شود.

علاوه بر آن در کوتاه مدت ما مجبور به طراحی یک پول جدید برای مرحله انتقالی موقت هستیم که بتواند تبادل کالاها را ممکن کند، و در دراز مدت ضروری است که ما در باره یک جامعه بدون پول به عنوان وسیله مبادله نیز تفکر کنیم.

تمرکز اصلی جامعه باید بر روی ارزش های مصرف آفریده شده توسط کار اجتماعی باشد نه بر ارزش مبادله ای تعیین شده. بنابراین سازماندهی تولید در جامعه باید بر حسب چگونگی ارزش مصرف آن ها باشد، نه به هدف سودبری از ارزش مبادله آن ها.

 تضاد ٣ – مالکیت خصوصی و دولت سرمایه داری

نخست باید به یک سوءتفاهم معمولی پرداخت. بسیاری تفاوت بین تخصیص فردی و مالکیت خصوصی را نمی دانند. تخصیص فردی مربوط به حق مصرف به روی یک وسیله است. هر فردی لباس دارد، کفش دارد و یا دوچرخه برای رفتن به محل کار دارد، اجاق برای غذاپزی دارد. ولی مالکیت خصوصی مربوط به مالکیت انحصاری به روی یک وسیله یا یک فرایند است بدون توجه به اینکه ایا خود مالک آن را مصرف می کند یا نمی کند.

خریدار و فروشنده در بازار برای مبادله کالاها بر اساس پول ملاقات می کنند. هر کدام از آن ها دارای حقوق منحصر به فرد برای استفاده از کالاها و پول خود هستند. این سیستم حقوقی برای تامین شرایط بدون اصطکاک تبادل ارزش های معاملاتی گوناگون لازم و ضروری است.

پیش فرض مبادله کالاها این است که مالک کالا خود نیازی به کالایی که برای فروش می سازد ندارد. بدین ترتیب یک پیوند اجتماعی و حقوقی بین فرد مالک و کالایش مستلزم و پیش فرض مالکیت خصوصی است.

نه ارزش مبادله و نه پول می تواند بدون زیرساخت های حقوقی ارائه شده توسط نظام کار کند. تعاریف قانونی فرد و فرهنگ فردگرا یی در ارتباط با گسترش روابط تبادلی، شکل گیری پول و قدرت سياسی نظام سرمایه داری است كه در ساختار دولتی حاكميت آن تبلور می يابد. یک قدرت دولتی برای حمایت از حقوق و قوانین مالکیت لازم است و به همین دلیل دولت دارای یک انحصار قانونی در استفاده از قدرت و خشونت برای سرکوب مخالفت با مالکیت خصوصی است.

با این حال، مشکلات در حوزه بازار اغلب دولت را مجبور می کند تا نقش دیگری به جزء محافظ حق مالکیت ایفا کند. دستگاه های دولتی مختلف، به جای استفاده از قدرت اجباری و مستقیم در مبارزه با اعتراضات و مشکلات با یک نوع هماهنگی دقیق به نهادینه سازی فرآیندهای دموکراتیک و مکانیسم های حکومت دست زده اند. بنابراین دولت مجبور به مدیریت و ساختن زیرساخت های اقتصادی، اجتماعی و فیزیکی برای خنثی کردن خشمِ شهروندان ناراضی است.

این  سازه ها به اشتباه کسانی را به این باور می رساند که ارتباط مستقیمی بین دموکراسی و سرمایه داری وجود دارد. و بدینگونه ادعا می شود که دموکراسی و انباشت سرمایه پیش شرط  و لازم و ملزوم یکدیگرند.

واقعیت این است که دموکراسی بورژوایی برای کارکرد دولت های سرمایه داری بسیار موثر است، اما این به دلیل ارتقاء سرمایه به عنوان نیروی محرک اقتصادی در جامعه نیست، بلکه سرمایه داری با تجربه در کشورهای پیشرفته به این نتیجه رسیده است که نیاز به همکاری سیاسی گسترده برای اشکال جمعی حکومت گرایی وجود دارد که بتواند بین قدرت دولتی و میل توده ها برای آزادی های اجتماعی و فردی پل بزند.

دولت نیاز به کنترل و تنظیم بازار دارد. قدرت دولتی با مشکلات ناشی از شکست های بازار و اثرات جانبی تولید شیوه سرمایه داری مواجه است. آلودگی، مشکل مسکن، تامین حمل و نقل عمومی، زیرساخت ها موثر و غیره از جمله عواملی هستند که نیاز دخالت دولت را توجیه می کنند.

بنابراین اکثر مردم مشروعیت دولت را برای اقداماتی که شامل کنترل و تنظیم فعالیت های بازار می شود که به طور نامطلوب بر محیط زیست و انسان ها تاثیر می گذارد، تصدیق می کنند.

اما  تضاد واقعی بین ارزش مصرف و ارزش مبادله پیوسته بر رابطه  بین قدرت متمرکز دولتی و احترام به مالکیت خصوصی تأثیر می گذارد. و مسأله اصلی این است که تا چه حد دولت برای دفاع از حقوق جمعی در مقابل حق  مالکیت خصوصی اقدام خواهد کرد و یا تا چه اندازه امکان این را دارد که توده ها را به اجبار به تحکیم در برابر قدرت سرمایه وادارد.

فقط دولت می تواند از پول در مقابل متقلبان، معامله گران و سوداگران محافظت کند. این حقیقت که پول در جامعه سرمایه داری اجتناب ناپذیر است و این واقعیت که کنترل پول توسط دولت نیز ضروری است، به دولت قدرت نامحدود در برابر پول می دهد.

 

قدرت انحصاری دولتی بر روی پول و ارز

پول به دولت نیاز دارد، بدون دولت وجود پول امکان پذیر نیست؛ در حقیقت معرفی پول پایه و اساس تاریخی دولت است؛ پول قدرتمندترین و طبیعی ترین ملات چسبندگی ملت ها است.

انحصار استفاده “مشروع” از خشونت در دست دولت است. برای کامل کردن پایه های قدرت اما دولت باید دارای قدرت انحصاری بر روی پول و ارز هم باشد. با این حال، سیستم پولی جهانی یک نظام سلسله مراتبی (hierarchical) است که به مدت ٨٠ سال به دلار آمریکا گره خورده است، و بدین ترتیب  به ایالات متحده امکان کنترل امپریالیستی بر ارز ذخیره جهانی داده است.

هنگامی که یورو پديد آمد، مقامات دولتی اروپا  قدرت مرکزی و انحصاری را ترک کردند و این حق انحصاری که متعلق به دولت بود، اکنون می تواند از طریق مجوز بانک های مرکزی، به سرمایه داران مالی ارجاع داده شود.

این موسسات در خلاء ایجاد شده بین بانک های دولتی و خصوصی عمل می کنند، اما همراه با وزارت خانه های امور مالی یک مجتمع دولتی / مالی تشکیل می دهند که عصب مرکزی در تنظیم و حمایت از سرمایه است. عمل کرد آین گونه مجتمع ها معمولا پنهانی است و برای اولین بار در طول بحران اقتصادی سرمایه داری، ما با اسم هایی همچون با Lehmanns Brothers Crackدر سال ٢٠٠٠ آشنا می شویم.

تمرکز قدرت و ثروت در دست چند کس

دولت دارای وظایف ویژه ای است که عمدتن از بازتولید سرمایه حمایت می کند. توازن قدرت سیاسی می تواند این را تغییر دهد. همان طور که در عمل كرد دولت های سوسیال دموکرات پس از جنگ جهانی دوم مشاهده کردیم، بخش بزرگی از انباشت سرمایه از طریق اهداف اجتماعی دولت بدون نیاز به حداکثر رسانی سود، به دست آمده بود.

وضعیت اسفبار این است که دولت کنترل اعتبار و پول را به تعدادی از موسسات غیر دموکراتیک با مدیران بانکی انتخاب نشده تسلیم کرده است. این پولشویی بانکی و مالی،  قدرت و ثروت را در چندین دست متمرکز کرده است. ما با یک سیستم اقتصادی روبرو هستیم  که رشد را به هر قیمت تبلیغ می کند، هر چند که این رشد باعث تخریب محیط زیست و خراب ساختن ساختارهای اجتماعی می شود.

رابطه بین مالکیت خصوصی و دولتی

همیشه بین دولت و مالکیت خصوصی یک رابطه هماهنگ وجود ندارد، زیرا هنگامی که دولت می خواهد دموکراتیک باشد، باید دروازه های ارگان های سیاسی عمومی را بر روی مردم باز کند. به عنوان مثال چپ می تواند به اندازه ای قوی شود که همراه با اتحادیه های کارگری قوانینی را به تصویب برساند که سرمایه و حق مالکیت را تا حدی رام کند و یک محیط کار بهتر و با توزیع درآمد نسبی عادلانه تر به نفع مردم ایجاد کند. بدین ترتیب سرمایه باید در چارچوبی قوانینی که آزادی آن را تنظیم و محدود می کند، راهی برای ادامه کار پیدا کند.

تعادل  تضاد بین منافع خصوصی و آزادی های فردی و دولت در سال های اخیر به نفع دولت از بین رفته است و منجر به اجرای کنترل غیر دموکراتیک، استبدادی افراد توسط دولت ها زیر نام مبارزه با تروریسم شده است.

این بدان معنا نیست که قدرت غیرمتمرکز صاحبان سرمایه از بین رفته است، برعکس، برای حفاظت از سرمایه در برابر کارگران ناراضی و طرفداران محیط زیست این قدرت حتا  گسترش یافته است.

دولت های  سرمایه داری برای اینکه نرخ رشد در بازار املاک و مستغلات  را که می تواند انباشت سرمایه فعال و سودآور را تضمین کند تندتر کنند، به طور سیستماتیک از از خصوصی سازی بازار مسکن حمایت می کنند.

چه باید کرد؟

تضاد بین مالکیت خصوصی و قدرت دولتی باید با حق مالکیت عمومي- جمعی- دمكراتيک جایگزین شود. ایجاد، مدیریت و حفاظت ارگان های تصمیم گیری باید در دست انجمن های مردمی و تعاونی باشد.

مالکیت جمعی و مدیریت مناطق و خانه های مشترک باید به جای مالکیت خصوصی قرار گیرد  و حکومت دموکراتیک جدید باید جایگزین قدرت دولتی  شود.

برای مدیریت جمعی ثروت مشترک مردم کشورهای گوناگون باید نهادهای مردمی بین المللی  ایجاد شود.

جداسازی فعالیت های موسسات مالی از دستگاه دولتی برای تقویت و دموکراتیزه کردن حقوق مردم ضروری است. چنین سیاستی نیاز به انحلال تمام مؤسسات پولی بین المللی است که منجر به  ریشه کن کردن رنجی می شود که امروز  کشورهای در حال رشد از مداخلات صندوق بین المللی پول، بانک جهانی  و بانک مرکزی اروپا می برند.

اگر دولت سرمایه داری از انحصار امور پولی محروم شود، گزینه های او برای خشونت نظامی علیه یک جمعیت سرکش نیز لغو خواهد شد. انهدام انحصار امور پولی در نهایت منجر به تخریب قدرت دولتی سرمایه داری خواهد شد.

 

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4499




معرفی دانشمند مارکسیست دیوید هاروی (David Harvey)

دوره جدید: مقاله شماره: ۷۵ (۲۱ آبان ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

دیوید هاروی در سال 1935 در انگلستان متولد شد، و کار علمی خود را در دانشگاه کمبریج آغاز کرد. در سال ۱۹۶۱ دکترای خود را در جغرافیا دریافت کرد. پس از آن زمان در چندین دانشگا معروف جهان به عنوان استاد شناخته در رشته ی انسان شناسی و جغرافیا تدریس کرده است.

آرام آرام علاقه هاروی به نظریه های تخصصی پدیده های جغرافیایی کمرنگ تر شد و مسیر علمی او به تجزیه و تحلیل مارکسیستی شهرسازی سرمایه داری تغییر یافت.

او خود می گوید که برای نوشتن کتاب “عدالت اجتماعی و شهر” (۱۹۷۳) (Social Justice and the City) که به شهرنشینی و چالش های پیرامون آن می پردازد نیاز به درک عمیق تر از پدیده ها داشت و این نقطه آغازی برای سفر دراز او از یک فرد مترقی به یک دانشمند مارکسیست بوده است. درک درست شهرنشینی او را به یادگیری اقتصاد، انسان شناسی و فلسفه واداشت که در نهایت با کاربرد خلاق تفکر مارکس برای واکاوی “عدالت اجتماعی و شهر”  انجامید. او بر نقش کلیدی “شهر” برای سازماندهی مبارزه طبقاتی برای یک جایگزین سوسیالیستی برای سرمایه داری تاکید ویژه یی دارد. برای هاروی شهرها با تمام ویژگی هایشان بیانگر تضاد و جلوه بیرونی سرمایه هستند.

پس از آن هاروی به طور جدی به یادگیری و مطالعه “سرمایه” پرداخت. و در کتاب “محدودیت سرمایه” (۱۹۸۲) (The Limits to Capital)، با تجزیه و تحلیل بحران ذاتی سرمایه داری و  بر اساس بحران دهه ۱۹۷۰ او به این نتیجه می رسد که علت اصلی بحران کنونی سرمایه داری انباشت سرمایه است که در آن ارزش افزوده تولید شده نمی تواند دوباره با سودآوری سرمایه گذاری شود. دیگر بحران ها مانند بحران های مالی، بحران تقاضا زیرمجموعه بحران انباشت هستند.

او اشاره می کند که تا حکومت سرمایه در جهان حرف اول را می زند، نباید انتظاری در تغییر سرنوشت اسف بار کنونی انسان داشت. سرمایه همیشه راه هایی برای زنده ماندن پیدا خواهد کرد ولی پرسش این است که تا کی انسان ها هزینه این زنده ماندن سرمایه را می توانند و می خواهند با مرگ و محرومیت خود بپردازند. او با الهام از آموزگار خود مارکس به تحلیل پدیده ها بسنده نمی کند و به روشنی تنها سوسیالیسم را راه نجات انسان از دوزخ سرمایه می داند.

در زمانی که تفکر پست مدرن در میان روشنفکران موضع برجسته ای داشت، هاروی کتاب “وضعیت پست مدرنیته” (۱۹۹۰) (of The Condition  Postmodernity) را می نویسد:

تفکر پست مدرن با تاکید بر جدایی، تقسیم بندی، تفاوت و تأکید بر دگرگرایی (otherness) به طور کلی تصاویر و افکار را با هم طوری مخلوط می کند که انگار انسجامی میان پدیده های جداگانه نیست و با این کار این ها نظم و حرکت تکاملی تاریخ را نیز منکر هستند.

هاروی در کتاب ” معمای سرمایه”،  (۲۰۱۰) (The Enigma of Capital ) به توضیح بحران مالی که توسط وال استریت در سال ۲۰۰۸ شروع شد می پردازد. او خطوط کلی بحران را این گونه می نماید که بدهی های خصوصی و دولتی، توسعه شهری و بازار ملک و مسکن، مالی شدن اقتصاد برای رشد روزافزون سرمایه نقش بسزایی داشته اند. ولی سرمایه هرروز برای پیدا کردن مکان های نویی برای سرمایه گذاری سود خود بیش تر با مشکل برخورد می کند. مشکل این است که سرمایه برای جلوگیری از بحران اقتصادی باید تقریبا ۲-۳ درصد در سال رشد کند. و این کار هر روز مشکل تر می شود.

هاروی یک دانشمند حرفه ای است که تجربه بسیار وسیعی در پژوهش علمی پیامد های سلطه سرمایه دارد. پژوهشی های او شامل نکات با ارزشی است که حتا احترام مخالفان مارکسیسم را به کارهای او بر انگیخته است. او کتاب های فراوان و مقالات بی شماری برای بازکردن گره های پیچیده درک سرمایه نوشته است که به زبان های بسیاری ترجمه شده است.

او امروز به عنوان یکی از دانشمندان و نویسندگان مهم جامعه شناختی معروف است. او از اندک دانشمندانی است که با کارهای خود تحول چند لایه ای سرمایه داری را با مطالعات تاریخی به زمان  معاصر ما پیوند داده است.

علاقه به کار دیوید هاروی در حال حاضر که ما با یک مجموعه دائمی از تضادهای عمیق، بحران های اقتصادی و محیط زیستی، و خود بیگانگی کار و عدم  شکوفایی انسانی مواجه هستیم دایمن در حال رشد است. بدون شک هاروی در به روز کردن محتوای “سرمایه” نقش بزرگی ایفا کرده است و در تربیت و آموزش مارکسیست های جوان بسیاری نقش انکار ناپذیری داشته است.

در هفته های آینده خوانندگان “توده ای ها”  می توانند با خواندن چکیده ای از کتاب با ارزش هاروی “هفده تضاد و پایان سرمایه داری” (۲۰۱۴) (Seventeen Contradictions and the End of Capitalism ) از محتوای آن برای برایی شمشیر کلام و برهان خود در مبارزه ضد سرمایه داری مشترک ما بهره برند. 

این کتاب به ما کمک می کند تا به درک بهتری از ذات سرمایه و روند انباشت سرمایه تحت سرمایه داری بسیار پیشرفته کنونی و مشکلات اجتماعی ناشی از آن داشته باشیم. هاروی در این کتاب با واکاوی های باارزش به توصیف و تکوین استراتژی های لازم و ضروری در مبارزه علیه سرمایه داری می پردازد. هاروی همچنین به شدت از رفرمیسم و خوش باوران انتقاد می کند و بر این باور است که سرمایه داری هنوز هم وحشی و هم بسیار جان سخت است و نمی توان آنرا با رفرم اصلاح کرد. سرمایه داری را تنها می توان با قدرت مردم از میان برداشت.

 

بخشی از کتابهای هاروی

(Explanation in Geography (1969

(Social Justice and the City (1973, ny udgave 2009

(Limits to Capital (1982, ny udgave 2006

(The Urbanization of Capital (1985

(The Condition of Postmodernity (1989

(The Urban Experience (1989

(Justice, Nature and the Geography of Difference (1996

(Spaces of Hope (2000

(Spaces of Capital: Towards a Critical Geography (2001

(The New Imperialism (2003

(Paris, Capital of Modernity (2003

(A Brief History of Neoliberalism (2005

(Spaces of Global Capitalism: Towards a Theory of Uneven Geographical Development (2006

(Cosmopolitanism and the Geographies of Freedom (2009

(A Companion to Marx’s Capital (2010

(The Enigma of Capital (2010

(Rebel Cities: From the Right to the City to the Urban Revolution (2012

(A Companion to Marx’s Capital, Volume 2 (2013

(Seventeen Contradictions and the End of Capitalism (2014

 

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4484

 

 




چگونه می توان پيوند تئوری و پراتيك را برقرار نمود؟
آموزش از تجربه ی موفق سازمان انقلابی نويد!

دوره جدید: مقاله شماره: ۷۴ (۱۸ آبان ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

«صدای ديگری می خواند»!

 

زنده ياد احسان طبری در رساله ی “فن مبارزه ی اجتماعي” يافتن «تناسب ديالكتيكی ميان دو قطب متضاد و انتقال به موقع از يكی به ديگری را يكی از دشوارترين وظايف» حزب طبقه كارگر می داند. توضيحاتی در اين باره در ارتباط با شرايط كنونی ايران، وظيفه ی اين سطور است با اين اميد كه بتوان نمونه ای مشخص برای درك ژرف تر درسنامه آموزگار توده ای ها ارايه شود.

در نوشتار پيش نظر رفيق طبری را درباره ی جايگاه «تضاد و تناقضات»، توضيح داده شد. نشان داده شد كه با شناخت تضاد روز- عمده و اصلي- تاريخی در مرحله معين مورد بررسي، می توان به درك مرحله ی تاريخی فرازمندی جامعه دست يافت، و وظايف روز را به كمك برداشت ماترياليستی از تاريخ برای حل تضادها بيرون كشيد.

همين شيوه را می توان و بايد در بررسی نوشتارها و مقاله هايی به كار گرفت، كه شناخت ارزش علمی آن ها، و به سخنی ديگر،جايگاه آن ها در نبرد طبقاتی كارگران و مردم پراهميت است. نمونه ی نمونه وار مقاله ی “راه توده” كه به آن پرداخته شد كه در آن انواع “تضاد”ها ذكر شده است، همان طور كه نشان داده شد، برای درك شرايط مشخص حاكم بر ايران و وظايف روز كمكی همه جانبه، و به ويژه از ديدگاه ماركسيستي- توده ای نيست. ما با همين وضع در اغلب نوشتارها توسط جريان های انحرافی ديگر كه خود را توده ای می نامند، ولی همچنين نزد مخالفان حزب توده ايران از قبيل عليجانی ها، وثيق ها و ديگران روبرو هستيم. نظرات مهندس بهزاد نبوی كه به آن در مقاله “ذهنگرايی مهندس نبوی مستدل نيست” پرداخته شد، نمونه ای ديگر از ناتوانی برای شناخت وضع مشخص و راه خروج از آن است.

 

اكنون به بررسی اين پرسش بپردازيم كه چرا پيوند ميان تئوری و پراتيك، ميان نظر و كاركرد پراهميت است؟ و تناسب ديالكتيكی كه طبری از آن سخن می گويد، به چه معناست و چگونه می توان به آن دست يافت؟

 

ماركس- انگلس در “ايدئولوژی آلماني” درباره ی كمونيسم می گويند: «كمونيسم يك وضع تعريف شده نيست كه بايد واقعيت را با آن منطبق ساخت»!  همين مضمون را لنين پس از پيروزی انقلاب اكتبر بيان می كند. هنگامی كه او خود را در برابر شرايطی می يابد كه بايد از درون آن به جستجوی راه برپايی “سوسياليسم” بپردازد كه بنا به تعريف ماركس- انگلس بايد روزی گفته شود: “اين است كمونيسم!”، چگونه عمل می كند؟

لنين وضع را چنين برمی شمرد: «هيچ كتابی وجود ندارد كه در آن از “سرمايه داری دولتي” سخنی به ميان آمده باشد .. بايد از وابستگی به كتاب ها گذر كرد!» (١).

اين گذر همان يافتن «ديالكتيك» مورد نظر طبری است كه به معنای گذار به عملِ مبتنی بر تئوری است. عملی كه بايد «استراتژی و تاكتيك» و «عمده و غيرعمده» را در لحظه ی تاريخی مورد توجه قرار دهد.

حزب توده ايران در مبارزه ی ٧٦ ساله ی خود مصافت طولانی ای را در اين پراتيك كوبيده و برای عملِ موفقيت آميز توده ای ها در شرايط كنونی ايران هموار ساخته است. ارايه ی تعريف ملي- دمكراتيك برای مرحله انقلاب و فرازمندی جامعه ی ايرانی كه نتيجه گيری از سرشت انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ماست، در اين زمينه نقش تعيين كننده داراست كه به هيچ وجه نبايد از مد نظر دور داشت.

عدول از اين تعريف در تحليل، در پراتيك و روشنگری كتبی و شفاهی می تواند فاجعه آفرين باشد. اما پيش از آن كه اين رشته ی فكر را دنبال كنيم و اهميت آن را برای تجهيز زحمتكشان و همه ی مردم ميهن ما در شرايط كنونی نشان دهيم، ببينيم لنين چه تعريفی را برای گامی ارايه می دهد كه در برابر خود پس از انقلاب اكتبر ١٩١٧ می بيند و آن را با «گذار از كتاب ها» مشخص می سازد؟!

 

اسلوب لنين، پايبندی به تئوري، و توجه به كاركرد، به نتايج پراتيك است!  برای ايجاد رابطه ی ديالكتيكی ميان اين دو، لنين از «برنامه حداقل كارگري» صحبت می كند. در شرايط پس از انقلاب اكتبرمضمون «دمكراتيك و سوسياليستي» اين برنامه را او در عمل نشان می دهد. او در اكتبر ١٩١٧ و در بحث درباره ی اين ادعای بورژوازی كه گويا «طبقه ی كارگر قابليت برای گرداندن حاكميت را دارا نيست»، حل مساله ی «تقسيم مسكن» را برای خانواده های محروم و زير فشار، «دمكراسی انقلابي» می نامد. او خواستار « پايان دادن به وضع ممتاز ثروتمندان» شده و «اسكان دادن خانواده ای محروم و زير فشار و نيازمند» را در قصر و منازل ثروتمندان عين «دمكراسی انقلابي» ارزيابی می كند. (٢). گام ديگری كه او در ارتباط با وظيفه ی سوسياليستی بلشويك ها خاطرنشان می سازد، موضع او در بخش اقتصادی است كه در «تاريخ ١٩ اكتبر ١٩١٧»، و هنگام بررسی طرح برنامه جديد حزب آن را بيان می كند.

لنين برجسته می سازد كه «ما همه در اين امر توافق داريم كه ترس از گام گذاشتن برای برپايی سوسياليسم، بزرگ ترين بيچارگی و بزرگ ترين خيانت به منافع پرولتاريا است. ما همه بر سر اين نكته توافق داريم كه مهم ترين گام در اين جهت، اقداماتی بايد باشد مانند ملی كردن بانك ها و سنديكاها [سرمايه داران]. اين گام ها و گام های مشابهه ديگر را پشت سر بگذاريم، و آن وقت [با بررسی نتايج آن] درباره ی گام های بعدی بيانديشيم.» (٣).

 

زنده ياد جوانشير دو سوی «برنامه حداقل كارگري» را در “سيمای مردمی حزب توده ايران” با تكيه به اين موضع لنينی به طور همه جانبه توصيف و مضمون و سرشت آن را برپايه دو وظيفه ی دمكراتيك و سوسياليستی حزب برمی شمرد: «برنامه حداقل كارگری .. با آن كه شعارهای عام دمكراتيك [دارد] .. هرگز برنامه يك حزب و يا جريان بورژوائی و خرده بورژوائی [نيست]. برنامه حداقل كارگری برنامه ای بود [و هست] كه وظايف سوسياليستی و دمكراتيك را به طور گسست ناپذير  – آن طور كه لنين توصيه می كند – به هم پيوند می داد [می دهد] و جنبش دموكراتيك و ضد امپرياليستی عموم خلق را به جلو، به سوی نبرد با سرمايه داري، به سوی سمت گيری سوسياليستی هدايت می كرد [می كند]»!

همان طور كه بيان شد، حزب توده ايران ازجمله در ششمين كنگره ی خود در سال ١٣٩١ با درايت و هوشمندی خردمندانه اين گام را نيز طی كرده و راه را برای گام بعدی كه بايد امروز برداشت هموار نموده است. «پيوند» مبارزه ی دمكراتيك- صنفی و سياسي- طبقاتی كه مصوبه كنگره است، همان «ملی كردن بانك ها» است كه لنين به آن اشاره دارد كه زمينه انديشيدن بر روی «گام های بعدي» را ممكن می كند و آن ها را در دستور كار قرار می دهد!

انديشه ی لنين را بايد به معنای اسلوبی آن فهميد و درك كرد! بايد ديد كه در شرايط مشخص كنونی در ايران، كدام اقدام و كدام شعار چنين نقشی را ايفا می سازد؟

 

پيش از آن كه در اين رشته ی فكر، بررسی را ادامه دهيم، به نظر سودمند می رسد كه يك جنبه ی ديگر از انديشه ی لنينی را مورد توجه قرار دهيم كه مشخصه سياست حزب توده ايران است! اين سويه از خط مشی انقلابی حزب توده ايران «دفاع از منافع مردم» است كه در پيوند ميان «آزادی و عدالت اجتماعي» در نظر و برنامه ی حزب طبقه ی كارگر ايران متبلور می شود.

نكته ی پراهميتی كه در مقاله ی “سرهم بندی واژهء «چپ سنتي»، راهی برای گريز از واقعيت های انكارناپذير” در نامه مردم، ارگان مركزی حزب توده ايران برجسته می شود. (٤) در اين مقاله، »دفاع از “آزادی های دموكراتيك” و “عدالت خواهي” و پيوند ديالكتيكی اين دو مقوله» توصيف می شود. واقعيت سرشت مردمی حزب طبقه كارگر و دفاع آن از منافع مردم كه نظريه پرداز “اصلاح طلب”، رضا عليجانی نيز به آن معترف است، از زبان اين نظريه پرداز چنين ارايه می گردد: «”برای چپ سنتی مسئلهء عدالت (اقتصادي) اولويت نخست دارد.»

اين نظريه پرداز از طيف “چپِ” رنگارنگ نام كه از درك «رابطه ديالكتيكي» ميان اين دو مقوله ناتوان است، حزب طبقه كارگر ايران را متهم می سازد كه اين حزب كه برای رشد عدالت اجتماعی نسبی امروز و اكنون به نفع زحمتكشان و مردم، به سود «خانواده های محروم و زير فشار و نيازمند» (لنين) پای می فشارد، گويا به مساله “آزادي” بی توجه است! او از ناتوانی خود برای درك رابطه اين دو مقوله به اين نتيجه گيری اراده گرايانه و «مهمل»گونه (لنين) می رسد، بگويد و تراوش انديشه ی در سطح غلطيده ی خود را سياه روی سفيد چنين بنويسد: «بدين ترتيب [!در نظر «چپ سنتي»] دموكراسي، آزادی و حقوق بشر به طور محسوسی در رتبه های پايين تری [؟!] قرار می گيرد.»

مفهوم «دمكراسي، آزادی و حقوق بشر» كه نئوليبرال ها و طيف “چپ” رنگارنگ نام اكنون خود را نماينده دفاع از آن می نمايد، پيامد مسنقيم «پيروزی انقلاب اكتبر ١٩١٧ در روسيه» است. اين تز را فيلسوف ماركسيست ايتاليايی در مقاله ای اخير خود در ارتباط با صدمين سالگرد پيروزی انقلاب اكتبر مستدل می سازد. به اين نكته به طور مجزا پرداخته خواهد شد و نشان داده خواهد شد، كه «افسانه ی دمكراسی غربی .. حقوق عام سياسی آن، بدون انقلاب اكتبر هيچ گاه به واقعيت تبديل نمی شد»! لوزورده در مقاله ی خود اين واقعيت را با بررسی سه تبعيض وحشتناكِ تاريخی عليه زنان، عليه افراد بدون مالكيت و عليه بردگان افريقايی تبار در ايالات متحده آمريكا نشان می دهد.

آزادی به مثابه «حقوق عام سياسي» كه به پرچم انقلاب بزرگ فرانسه در پايان قرن هيجدهم بدل شد، اهرم پرتوان نبرد برای تحقق بخشيدن به “عدالت اجتماعي” است. شعار برقراری “برابري” در انقلاب كبير فرانسه هيچ مفهوم ديگری ندارد، جز برپايی عدالت اجتماعی در جامعه. عليجانی ها كه شناخت و دركی از اين رابطه ی تاريخی ندارند، عجيب هم نيست كه برداشت ديالكتيكی حزب توده ايران را به طور مكانيكی به “اول” و “دوم” تقسيم كنند. اين شيوه، نمونه ی نمونه واری است برای اسلوب “منطق” صوری كه تنها ظاهر پديده ها را می بينيد و گرفتار نظاره گری سطح پديده است، گرفتار نظاره گری “ژورناليستي” است، و آگاهانه و يا ناآگاهانه در خدمت حفظ شرايط موجود باقی می ماند!

 

لنين در تداوم مواضع ماركس- انگلس در مانيفست كمونيستي، موضع در كنار مردم بودن، «در مبارزهء آنان برای احراز برابری حقوق» شركت كردن و .. را ويژگی حزب طبقه كارگر می داند كه در “سيمای مردمی حزب توده ايران” با بيان زنده ياد جوانشير در بخش «پيوند حزب با توده ها» چنين ترسيم می شود:«يكی از مهم ترين مشخصات حزب طراز نوين طبقه كارگر پيوند آنست با توده ها». اين مشخصه حزب توده ايران را او نشان «جدا كردن» حزب طبقه كارگر «از انواع محافل روشنفكری جدا از توده ها، از انواع احزاب سازشكار .. و از انواع گروه های توطئه گر [می نامد كه] به آن [حزب توده ايران] خصلت خلقی می دهد»!

رابطه ديالكتيكی ميان “آزادی و عدالت اجتماعي” كه در مصوبه ديگر ششمين كنگره ی حزب توده ايران تثبيت شده است، محكی ذهنی و اراده گرايانه به منظور «جدايي» حزب طبقه كارگر از ديگر جريان ها نيست. نمونه ای است برای شناخت محك “عيني”- ماترياليستی برای درك ريشه ی علّی «جدايي»!

نمونه ی وقايع در يونان سه سال پيش و كاتالونيای امروز، تفاوت سرشت “عيني” شركت «در مبارزه» مردم و خلق ها و زحمتكشان را در نظر حزب توده ايران نشان می دهد و تفاوت آن را با سرشت “ذهني” و ارداه گرايانه ی نزد جريان های بورژوازی و خرده بورژوازی می شناساند. جريان هايی كه از منافع خرد گروه ها دفاع می كنند.

در يونان چند سال پيش، رئيس حزب سيريزا، …، همانند هم تای امروزی آن در كاتالونيا، آنجا هنگام مبارزه عليه برنامه “رياضت اقتصادي” ديكته شده ی توسط اتحاديه اروپا، و اينجا هنگام گويا دفاع از منافع “ملي” كاتالونيايی ها، جدايی از توده ها را به نمايش می گذارد. “نمايندگان” بورژوازی “دمكرات” به راحتی از واقعيت حضور مردم و رای آن ها در صحنه ی مبارزه گذشتند و دل به “مذاكره برای استحاله” حاكمان بستند.

 

برای جلب نيروهای صادق در ميان بورژوازی و خرده بورژوازی در مبارزه امروز مردم ايران نيز ايجاد «ديالكتيك ميان مقوله ی آزادی و عدالت اجتماعي» توسط حزب توده ايران تعيين كننده است. شناختِ حتی المقدور دقيق و عينی اين ديالكتيك كه طبری آن را امری «دشوار» ارزيابی می كند، بنا به گفته ی لنين، می تواند تنها از طريق پيوند ميان تئوری و پراتيك ممكن گردد. همان طور كه بيان شد، تعيين «تضاد و تناقضات» در لحظه كنونی در ايران، ستاره ی راهنما برای به ثمر رساند اين وظيفه ی «دشوار» است.

بدون ترديد ارايه راه حلی انقلابي، يعنی راه حلی كه در ارتباط و «در پيوند با مبارزه ی مردم» است، راهگشای اين «دشواري» است. به سخنی ديگر اين اسلوب شناخت ديالكتيكی را ممكن می سازد كه حل دو «تضاد» روز و اصلی جامعه ايرانی را به دنبال دارد. باز هم به سخنی ديگر با همين معنا، ديالكتيكی است كه تضاد ميان مردم و ديكتاتوری – شكل – و تضاد ميان مردم با اقتصاد سياسی نئوليبرال – مضمون تضاد- را “حل” می كند، همان طور كه در مقاله ی پيش گفته ی نامه مردم، ارگان مركزی حزب توده ايران در بحث با عليجانی مطرح و برجسته می شود.

اين ديالكتيك همزمان قادر است «تناقضي» را در جامعه ی ايرانی بر طرف سازد كه حاكميت نظام سرمايه داری و شكل اِعمال سلطه ديكتاتوری آن قادر به برطرف ساختن آن همانقدر نيست، كه تصورات و پندار ممكن بودن استحاله پذيری رژيم نزد “اصلاح طلبان” نمی تواند آن را “حل” كند!

تنها اسلوب يافتن «ديالكتيك دشوار»ی كه تلفيق تئوری علمی و پراتيك انقلابی در تجربه طولانی مبارزاتی حزب توده ايران پرچم آن را به دوش می كشد، می تواند اين وظيفه «دشوار» را به ثمر و سرانجام برساند. سخن لنين شفاف و صريح است: «ما همه در اين امر توافق داريم كه ترس از گام گذاشتن برای برپايی سوسياليسم، بزرگ ترين بيچارگی و بزرگ ترين خيانت به منافع پرولتاريا است. ما همه بر سر اين نكته توافق داريم كه مهم ترين گام در اين جهت، اقداماتی بايد باشد مانند ملی كردن بانك ها و سنديكاها [سرمايه داران]. اين گام ها و گام های مشابهه ديگر را پشت سر بگذاريم، و آن وقت [با بررسی نتايج آن] درباره ی گام های بعدی بيانديشيم.»

 

با چنين پرچمی در دست، می تواند حزب طبقه كارگر ايران، گرچه گردانی كوچك را تشكيل می دهد، به نقش تعيين كننده در مرحله ی انقلاب ملي- دمكراتيك دست يابد. تجربه سازمان انقلابی “نويد” در سال های ميانی ٥٠ در ميهن ما اين برداشت را مورد تاييد قرار می دهد. اين مبارزه، نشان موفقيت پيوند سياست حزب توده ايران با مبارزه ی سازمان انقلابی “نويد” و جانفشانی هشيارانه ی رهبران زنده ياد آن، رفيق عزيز رحمان هاتفی و ديگران است برای يافتن «ديالكتيك انديشه و عمل، ديالكتيك تئوری و پراتيك» مورد نظر رفيق طبري. موفقيتی كه بازتوليد آن امروز نيز با همين اسلوب ممكن می گردد.

موفقيت مواضع اعلام شده در نويد در آن سال ها كه با رشد توفانی تيراژ آن به واقعيتی ماترياليستی در تاريخ مبارزات حزب طبقه كارگر ايران تبديل شد، نشان می دهد كه اسلوب پيوند ميان تئوری و پراتيك، شيوه ای ذهنی و چپ گرايانه نيست، بلكه شيوه ای عينی و تنها اسلوب برای خروج از بن بستی است كه جنبش انقلابی در ايران در شرايط كنونی به آن نياز دارد.

بايد جايگزين اقتصاد سياسی مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب، يعنی جايگزين مبارزه برای احيای دستاوردهای مردمي- دمكراتيك و ملي- ضد امپرياليستی انقلاب بهمن را به اهرم پرتوان برای حل «تضاد و تناقضات» حاكم، به اهرم پرتوان برای جلب متحدادن نزديك و دور طبقه كارگر، و مهم تر از آن، به اهرم پرتوان تجهيز و سازماندهی مبارزه و جانفشانی زحمتكشان و ديگر نيروهای ملی و ميهن دوست تبديل كرد و به كار گرفت.

نوك نيزه ی مبارزه مردم در شرايط كنوني، مبارزه ی زندانيان سياسی است كه به عالی ترين شكل و بالاترين كيفيت دست يافته است: “قطره قطره مردن!” (سياوش كسرايي)

در ابرازنظری رفيق عزيزی بيان اين مواضع را “چپ روانه” ارزيابی نمود. بيان آن را اما در شرايط كنونی كه “راست روي” بالا دست دارد و همه گير شده است، «سودمند و حتی ضروري» دانست.

مبارزه ی جانفشانه ی زحمتكشان گرسنه در ايران كه پشت آن ها زير ضربه شلاق ارتجاع خونين است، و تظاهرات و اعتصاب های آن ها با سركوب خشن داعش گونه روبرو می شود، و همچنين اعتصاب های غذای فعالين آن ها كه تا مرز مرگ ادامه می يابد و انواع ديگر اين مبارزات عليه سلطه ی بلامنازع امنيتي- قضايی ارتجاع حاكم در ايران، اجازه می دهد، مضمون تراژيك سخنان پيش گفته لنين برای درك اهميت اسلوب نهفته در آن بهتر درك شود.

تراژدی خود سوزی آخوند بودائيست در ويتنام در سال های ٦٠ قرن پيش و تراژدی خودسوزی زحمتكش دست فروش در تونس در چند سال پيش، شايد “چپ روانه” بنمايد. با توجه به اسلوب لنينی برشمرده شده، تنها «تكانه» برای گذار از مرحله ی مبارزات اتفاقی و محدود به وسيع و توده ای است، همان طور كه طبری در “نوشته های فلسفی و اجتماعی (جلد اول) در مبارزه ميان «نيروی نو وكهن» برمی شمرد.

به اصطلاح “چپ روي” و خشونت ظاهری در سخنان لنين را بايد به مثابه اهرم قابل شناخت ساختن اسلوبی فهميد كه برای گذار از مرحله مبارزه به مرحله ديگر ضروری است. بايد آن را تبلور ديالكتيك “تاريخي- ضروري” فهميد!

لنين مطرح نساختن وظيفه ی سوسياليستی حزب، «ترس از گام گذاشتن برای برپايی سوسياليسم را بزرگ ترين بيچارگی و بزرگ ترين خيانت به منافع پرولتاريا» می داند. آيا “قطره قطره مردن” مبارزان در ايران، آيا خود سوزی ها در ويتنام، در تونس، و … نيز چنين مضمونی ندارد؟

تراژدی نهفته در سخنان لنين و در مبارزه های برشمرده شده، يك جهش كوانتونی است برای تبديل مبارزه ی اتفاقی به وسيع، مبارزه ی سازمان داده نشده به سازمان يافته، تجهيز نشده و به تجهيز شده، برای جلب متحدادن نزديك و دور، برای بر طرف ساختن دودلی نزد متحدان سرگردان و …!

اين تصور كه نبرد اتفاقی كارگران برای بهبود شرايط زندگی در طول زمان و به طور خود بخودی به نبرد كليت جامعه برای دستيابی به حقوق دمكراتيك بدل خواهد شد، به واقعيت تناسب قوا در جامعه ميان حاكمان و محكومان بی توجه است. چنين پنداشتي، نهايتاً باور به استحاله پذيری شرايط دارد، زيرا روند “خود بخودي” را در ايران كنونی مطلق می سازد، زيرا ديالكتيك اشكال مبارزه ی اصلاحي- انقلابی را نفی می كند!

اين پنداشت كه تصور می كند كه نبرد اتفاقی به نبرد كليت جامعه عليه ديكتاتوری از اين طريق بدل خواهد شد كه  اتفاق ها “روزي” پيوند خواهند يافت و آن را «بايای تاريخ» (اط) بنامد، نه تنها مضمون سخن آموزگار توده ای ها را درك نكرده است، بلكه مبارزه را از محتوای آگاهانه- ماترياليستی آن تخليه می كند.

برای گذار مبارزه از شكل اتفاقی به موج خروشان و يك پارچه، برای تغيير تناسب قوا در شرايط كنوني، برای آن كه امـكان تحقق «بايای تاريخ» به واقعيت تبديل گردد، مبارزه نياز به شعار و برنامه ای دارد كه حل تضاد روز- دمكراتيك را با سلطه ی ديكتاتوری برای توده های مبارزه همان قدر ملموس سازد، كه حل تضاد با شرايط اقتصادی حاكم را به آن ها نشان دهد.

احتمالاً ابرازنظر كننده با نام مستعار “ناظر” كه در دفاع از “راه توده” نوشت (٥)، سخنان پيش را «فلسفه بافي» می نامد. اما درعين حال می توان آن را كوششی برای درك «ديالكتيك مشخصي»ی ارزيابی نمود كه كمك است برای حل «وضع دشوار» مورد نظر احسان طبري!

رفيق عزيز سيامك كه مشغول به به سرانجام رساند كاری بزرگ است نيز پس از پايان كار، گفتنی در اين زمينه بسيار دارد.

 

شاعر و آوازخوان انقلابی ائوروگوئه، دانيل ويگليتي، دوشنبه گذشته (٣٠ اكتبر ٢٠١٧) به ابديت پيوست و جاودانی شد. او در شعری با عنوان “در پس صدای من”، طنين صدای ديگر را می شنود كه «می خواند»!

مضمون «وحی زميني» كه زنده ياد طبری در شعر زنده ياد سياوش كسرايی می شنود، شنيد طنين صدای ديگر است كه «می خواند»: «بنويس! .. اينك شعری گستاخ، شعری مهاجم، شعر دگرگون كنند، شعری چون رستاخيز .. بنويس!» و دانيل ويگليتی می نويسد:

 

در پس صدای من،

بشنو، بشنو،

صدای ديگر می خواند …

آن ها می گويند كه در صدای تو، در نگاه تو، در سخن تو زنده اند …

 

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4471

———-

١-  كليات، جلد ٣٣، ص ٢٦٤ – به نقل از ولاديميرو جياچي، “سرمايه داری دولتی لنين”، جهان جوان ١ نوامبر ٢٠١٧

٢-  “دولت، كارگران و آشپز” جهان جوان ٢١ اكتبر ٢٠١٧

٣-  از مرزها عبور كنيم، جهان جوان اول نوامبر ٢٠١٧

٤- نامه مردم  شماره ١٠٣٧، ٨ آبان ١٣٩٦

٥- نگاه شود به مقاله ی آیا انشعاب در حزب طبقه کارگر مجاز است؟ شماره ٩٦/٦٥، مهرماه ٩٦ https://tudehiha.org/fa/4313




درس هايی از وقايع كاتالونيا برای شرايط ايران!
كدام «تضاد»، كدام «تناقضات»؟!

دوره جدید: مقاله شماره: ۷۳ (۱۵ آبان ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

وظيفه سطور زير بررسی همه جانبه از وضع در كاتالونيا نيست. انگيزه ی نگارش، كوشش برای درك علت تاكيد زنده ياد رفيق احسان طبری است به اهميت توجه به «تضاد» در نبردهای اجتماعی و تشخيص «عمده از غيرعمده» در آن.

آموزگار توده ای ها «تكيه بر تضاد، افشاء تناقضات» را در رساله ی “سخنی چند دربارهء فن مبارزهء اجتماعي” برجسته می سازد كه اين هفته به نقل از سايت فرقه دمكرات آذربايجان در نويدنو بازانتشار يافت و باری ديگر خواندم و لذت بردم. تشكر از هر دو نشريه ی توده اي.

ناگفته نماند كه اهميت بازانتشار درسنامه ها، تنها آموختنِ سيستماتيك انديشه ی ماركسيستي- توده ای نيست كه وظيفه ای انكارناپذير برای هر توده ای است. تنها شكل زنده نگاه داشتن انديشه و نام آموزگاران توده ای ها نيست كه امتيازی است كه همه احزاب كارگری در جهان از آن متاسفانه برخوردار نيستند (١).

اهميت بازانتشار نوشتارهای كلاسيك و درسنامه ها در شرايط كنونی برای نسل جديد در مبارزه ی اجتماعي، ايجاد ارتباط و پل انديشه ميان اين آثار و وقايع جاری در نبرد اجتماعی است. انتقال ديالكتيك ماترياليستی به شرايط مشخص است. كوشش برای قابل درك ساختن “ديالكتيك مشخصِ” وقايع روز است به كمك اين آثار.

ايجاد اين پل و ترسيم رابطه ميان ديالكتيك ماركسيستی و واقعيت امروز، آن وظيفه ای است كه زنده ياد طبری ضرورت آن را در “واژه ای چند از نگارنده” در پيشگفتار بر جلد اول “نوشته های فلسفی و اجتماعي” خاطر نشان می سازد. طبری با متانت و درعين حال با غرور از «مجموعهء ياداشت ها و نوشته های موجز و فشردهء فلسفی و اجتماعي» سخن می گويد كه «طی ده سال اخير (١٩٦٦-١٩٥٦) نگاشته ام. .. [كه] به گمان وي، .. تازگی هايی از جهت طرح يا احتجاج دارد و سزاوار توجه تئوريك است ..». اين مقدمه از سخن طبری از اين رو نقل شد، تا مفهوم سخن سطور بعدی او بتواند درك شود: «ضرورت كوشش برای اجتهاد در مسائل تئوری عمومی ماركسيستي- لنينيستی انكار ناپذير است و تئوری از هر سخنِ الكنی در اين زمنيه می تواند غنی تر شود. ..».

 

وقايع كاتالونيا كه تاريخی بيش از يك هزاره دارد، چيزی نيست، جز تضاد ميان خلق كوچك و بزرگ در يك سرزمين واحد. زنده ياد طبری در رساله ی پيش گفته، تضاد ميان قوم ها و ملت ها را در شرايط معيني، تضاد اصلی و «عمده» ارزيابی می كند. بيش از هفتصد سال، تضاد ميان خلق ايرلند و سلطه ی بريتانيا كه تضاد ميان سلطه فئودالی بر سرزمين ايرلندی ها بود، به تضاد ملی نيز تبديل شد، زيرا تا قرن هجدهم، اين خلق از مالكيت عمومی بر زمين دفاع و عليه تحميل مالكيت فئودالی بر زمين بر خود مقاومت نمود. در ايران نيز با ما با “تضاد ملي” آشنا هستيم.

در جريان تدارك جنگ های صليبی در قريب به هزار سال پيش، پاپ اعظم كاتوليك در رم از پادشاه كاتالونيا، اليزابت (؟) خواست، به جای شركت در اين جنگ ها، نيروی خود را برای دفع اعراب كه ديگر شهر مادريد (محل پر آب) را هم پايه ريخته بودند، به كار گيرد. موفقيت كاتالونياها در آن دوران، و برپايی جمهوری كاتالونيا در دهه سی قرن پيش كه با كودتای خونين فرانكو پايان يافت، زخم هايی كهنه و نو را برای تاريخ اين خلق تشكيل می دهد. اشاره به اين تاريخچه، با هدف بررسی و نظردهی درباره ی وقايع جاری در آنجا نيست. برای چنين ابرازنظري، مطالعه كافی و همه جانبه از وقايع كنونی ندارم. زنده ياد منوچهر بهزادي، در ديدارهای چند روزه در ليپزيك، به طور قطع گزارشی دقيق و ارزيابی ای همه جانيه در اين باره ارايه می كرد، همان طور كه به همه ی پرسش ها پاسخی اين چنانی می داد! يادش گرامی باد!

 

باوجود آن چه گفته شد، يك نكته را در تضاد ميان خلق كوچك و بزرگ در يك سرزمين می توان در وقايع كاتالونيا برجسته نمود كه پلی نيز است برای درك شرايط در ايران. اين نكته را زنده ياد طبری در همين رساله نيز برجسته می سازد. مساله، توجه به شرايط «جهاني- منطقه و محلي» وارتباط ميان آن ها است. بدون توجه به اين جنبه از «فن مبارزه اجتماعي»، انديشه نازا و كاركرد معلول از كار در می آيد. مطلب را بشكافيم:

 

وقايع كاتالونيا در چه شرايط تاريخی در اروپا پيش آمده است؟‌ در شرايطی كه يك جنگ اقتصادی چهل ساله، اروپا را در ظاهری “متحد”، به بخش مركزی و پيرامونی تقسيم نموده است! اين جنگ اقتصادی ميان سرمايه مالی كه سلطه ی مافيايی و سرطانی خود را تا مغز استخوان انسان و خلق ها فرو می كند و به پيش می برد تا همه نيرو و توان آن ها را بمكد، برايشان فقر و محروميت را ارزانی دارد، تنها ابزار حاكميت و سلطه ی سرمايه مالی امپرياليسم آلمان نيست كه توانسته به هدفی كه در دو جنگ جهانی دست نيافت، اكنون و به كمك اين جنگ اقتصادی دست يابد.

 

همين ابزار سلطه گری را می خواهد آن بخش از اسپانيا كه جمعيتی قريب به يك ششم كل اسپانيا دارد، ولی قريب به بيست درصد اقتصاد كل اسپانيا در آن متمركز شده است عليه بخش ديگر نيز به دست آرد! وقايع ناشی از اين «تضاد» ميان اقتصاد سياسی نئوليبرال و منافع مردم اسپانيا است كه به آن از طرف كاتالونياها لباسی از “ملی گرايي” پوشانده شده است كه از تاريخچه ای شايان توجه نيز برخوردار است!

اين «تضاد» در شرايط كنونی راه حل “ملي” ندارد كه اكنون آقای “راخو” و شاه اسپانيا برای آن سينه به تنور می چسابند! راه حل آن پايان بخشيدن به سياست تهاجمی اقتصاد سياسی نئوليبرال است كه تنها با گذار از نظام سرمايه داری ازجمله برای خلق های اسپانيا، از راه حلی ترقی خواهانه برخوردار خواهد شد!

درك اين نكته كه راه حل وضع اسپانيا برای خلق های آن، راه حلی “ملي” نيست، بلكه ترقی خواهانه است، به سخنی ديگر، راه حل برخوردها كه نمونه ی سركوبگرانه آن تنها در دوران فرانكو تجربه نشد، بلكه پليس ارسال شده توسط “راخو” و “شاه اسپانيا” نيز آن را دو هفته پيش به نمايش گذاشتند، از اين رو راه حلی ترقی خواهانه نيست، زيرا در راستای رشد جامعه اسپانيايی در روند “ماترياليسم تاريخي” قرار ندارد.

پايان بخشيدن به استثمار و سركوب و فقر نئوليبرال در اين كشور، چنين جهت گيری ترقی خواهانه است. از اين رو مبارزه برای گذار از نظم سرمايه دارانه كنوني، داشتن برنامه – ب – برای نيروهای ترقی خواه برای رشد نسبی “عدالت اجتماعي”، چنين جهت گيری ترقی خواهانه را تشكيل می دهد!

هنگامی كه رفيق احسان طبری در رساله پيش گفته از  «استراتژی و تاكتيك در فن مبارزه ی اجتماعي» سخن می راند، از ديدگاه انديشه ی ماركسيستي- توده اي، چنين استراتژی و تاكتيك را مورد نظر دارد و آن را «مبارزه ی ترقی خواهانه» می نامد و در برابر سياست «مبارزه ی ارتجاعي» قرار می دهد!

بحران حاكم بر اتحاديه اروپا، ازجمله ميان منافع هسته ی مركزی امپرياليستی آن و كشورهای پيرامونی زير فشار سلطه ی سرمايه مالی گروه نخست، درعين حال نشان بحران عمومی نظام حاكم در اين اتحاديه نيز است! نشان تعميق «تضاد اصلي» ميان كار و سرمايه در اين اتحاديه و در جهان زير سلطه سرمايه مالی امپرياليستی است!

وقايع در كردستان عراق نيز در سطحی ديگر، جز اين نيست. هدف بارزانی در عراق، يا هدفی كه بخش هايی از مبارزان كرد در سوريه دنبال می كنند، جايگزين ساختن “تضاد” غيرواقعی “ملي”، به جای «تضاد ترقی خواهانه» اجتماعی در راستای فرازمندی جامعه از بلندای انديشه ی “ماترياليسم تاريخي” است.

 

توجه ی نادرست و «عمده» ساختن “تضاد”ی كه از درون جريان روند “ماترياليسم تاريخي” در مبارزه ی اجتماعی قابل درك نيست، با اين خطر روبروست كه به ابزار «مبارزه ی ارتجاعي» بدل شود كه طبری در اين رساله برجسته می سازد.

 

«عمده ساختن» “تضاد”ی كه نمی توان آن را از درون جريان روند “ماترياليسم تاريخي” توضيح داد و ريشه علّی و كاركردی آن را قابل شناخت ساخت، نه تنها نزد بارزانی كه عنصری افشا شده است، بلكه همچنين نزد كردهای سوريه كه در نبرد عليه داعش با موفقيت های شايان توجهی روبرو شده اند و تغييرات شايان دقت اقتصادي- اجتماعی را در “كوبانه” و ديگر بخش های آزاد شده ايجاد كرده اند، هشدار دهند است.

اين مبارزه از اين رو با خطر تبديل شدن به «مبارزه ی ارتجاعي» روبروست، زيرا در جهت ايجاد وابستگی به امپرياليسم آمريكا و منافع آن جريان دارد. اين وابستگی نمی تواند با برداشت ماركسيستي- توده ای از “ماترياليسم تاريخي” توجيه گردد.

 

از آنچه بيان شد، در ارتباط با شرايط ايران دو نتيجه گيری ممكن است!

١- مساله ی ملی را در ايران بايد در چارچوب ايرانی آزاد و مستقل و ترقی خواهانه كه در آن حقوق ملی همه خلق ها تضمين شده و به طور عملی پابرجا و موثر است، حل نمود. انقلاب ملي- دمكراتيك بزرگ بهمن مردم ميهن ما، شرايط چنين حل ترقی خواهانه ی مساله ملی را در ايران ايجادساخته است. پيروزی ارتجاع و ضد انقلاب مانع تحقق آن است كه دفع آن دستور روز در برابر خلق های ايران است و بايد برطرف گردد.

پيشنهاد عبداله اوچالان در كتاب “وارثان گيلگامش” ايجاد جمهوری فدراتيو دمكراتيك است كه در آن، حق ملی خلق كرد كه هر كشوری كه در آن ساكن است، تامين گردد. او پيشنهاد خود را با واقعيت تاريخی كه خلق كرد نتوانسته است در طول تاريخ وحدت قبايل را ميان خود ايجاد سازد مستدل می سازد. به نظر او شرايط جهانی و منطقه ايجاد اين وحدت را امروز ممكن نمی سازد.

٢- از همه ی آن چه كه بيان شد، چه آموزشی می توان برای شرايط سلطه ی رژيم ديكتاتوری ولايی در ايران دريافت؟ ديكتاتوری ای كه ابزار حاكميت نظام سرمايه داری وابسته به اقتصاد امپرياليستی است؟

 

در واقع همه ی آن چه بيان شد مقدمه ای است، برای بحث و بررسی ای كه بايد در سطور زير مطرح گردد. به اين منظور می خواهم از “راه توده” كمك بگيريم كه در مقاله ی “جايگاه ضعيف ايران در سياست نوين آمريكا” (شماره ٦٢١)، نمونه ی نمونه وار يك ارزيابی غير ماركسيستی را ارايه می دهد كه به كمك آن می توان سياست درست ماركسيستي- توده ای را با شفافی شناخت و درك كرد.

در صفحه اول اين مقاله، تز «تغيير اولويت های دولت آمريكا .. در رابطه با ايران»  مطرح می شود. تغييری كه در مقاله به طور مستقل و مستقيم مستدل نمی گردد، بلكه آن را ناشی از تغيير «عمده بودن خطر روسيه» اعلام می شود. تغييری كه گويا هدف آن جلب روسيه توسط ترامپ برای اتحاد عليه اروپا است. توجه به واقعيت توسعه ی ناتو تا مرزهای روسيه و حتی ايجاد گردان “حمله ی سريع” مداوم در كشورهای بالتيك و لهستان و … كه بخش آمريكايی آن از ٤ هزار نفر تشكيل می شود، در اين استدلال جايی ندارد.بررسی اين بخش از مقاله، وظيفه ی اين سطور نيست.

در بخش دوم مقاله، “راه توده” با نتيجه گيری غيرمستدل از بخش اول، مدعی است كه «با تغيير سياست و اولويت های آمريكا، جايگاه ايران نيز در سياست جهانی آمريكا تغيير يافته است».

“راه توده” از اين نتيجه گيری خود، به نتيجه گيری دوم نايل می شود. اين نشريه كه خود را توده ای قلمداد می سازد، تزِ تبديل شدن «ايران به ضعيف ترين حلقه زنجير.. جنگ اقتصادی آمريكا با اروپا و چين» را مطرح و آن را به مثابه تز سوم خود برای خواننده توضيح می دهد – با اين اميد كه خواننده در اين بين امكان دنبال كردن خط استدلالی “راه توده” را به كلی گم كرده باشد -. “راه توده” از آنچه گفته، به نتيجه گيری بعدی می پردازد و «ضعيف ترين حلقه زنجير» بودن ايران را «ناشی از شرايط اقتصادی و سياسی ايران» می داند كه پيامد «وابستگی اقتصادی ايران به اقتصاد جهانی و عدم توجه و اعتقاد به ضرورت برقراری يك نظام توليد ملی برای رفع نيازهای ملی ..» است!

 

اعتراف و اذعان “راه توده” به «وابستگی ايران از هر جهت به اقتصاد جهانی .. [كه] كمترين توان ايستادگی در برابر فشارهای آن را ندارد»، شناخت جديد و نكته مثبت را در مقاله تشكيل می دهد كه بايد آن را برجسته ساخت.

“راه توده” اما اين درس جديد را، اين شناخت جديد را از “تضاد”، از درون روند “ماترياليسم تاريخي”، به سخنی ديگر در چارچوب «استراتژی و تاكتيك ترقی خواهانه» به كمك برداشت ماترياليسم ديالكتيك كه زنده ياد طبری در درسنامه ی پيش گفته توضيح می دهد، عملی نمی سازد. از اين رو نيز نتيجه گيری نهايی او، نه «ترقی خواهانه»، آن طور كه طبری طلب می كند، بلكه «ارتجاعي» از كار در می آيد، زيرا می خواهد شرايط حاكم را تنها با تغيير در لايه بندی حاكمان، به سود لايه ای ديگر از حاكمان كنوني، عملی سازد!

 

“راه توده” كليت اقتصاد سياسی نئوليبرال را مورد خطاب و انتقاد قرار نمی دهد. باز هم گرفتار در “خرده كاري”، با به ميان كشيدن پاي، بايد ديگر گفت “بيچاره” «دولت هشت ساله احمدی نژاد»، مساله را گويا حل می كند.اين نشريه كه خود را توده ای می نمايد، تبديل «ايران [را] به ضعيف ترين حلقه زنجير .. از نظر اقتصادی پيامدهای دولت هشت ساله احمدی نژاد ..» و نه پيامد سياست اقتصادی نئوليبرال می داند كه برنامه رسمی دولت حسن روحانی نيز است!

در روند ژرفش وابستگی نومستعمره ای ايران به سرمايه مالی امپرياليستي، دولت روحانی با امضای قرارداد با “توتال” گامی عميقاً ضد ملی به پيش برداشته است كه دست صد احمدی نژاد را هم از پشت می بندد!

 

“راه توده”«تكيه بر تضاد، افشاء تناقضات» را نه از درون روند فرازمندی ماترياليسم تاريخی برای ايران كه طبری در رساله ی خود به مثابه وظيفه ی ماركسيستي- توده ای خواستار می شود، عملی می سازد، بلكه از جايگاهِ حفظ منافع لايه ای از حاكمان در نظام سرمايه داری عليه لايه های ديگر!

 

از اين رو نيز عجيب نيست كه اين نشريه كه می خواهد گويا «مشی توده ي» را نمايندگی بكند، نمی تواند ضرورت خروج از چرخه اقتصاد سياسی نئوليبرال را كه به آن نام “اسلامي” داده اند، درك بكند و توضيح دهد. نمی تواند جايگزينی برای اين سياست اقتصادی ضد مردمی و ضد ملی ارايه دهد. نمی تواند اقتصاد سياسی مرحله ملي- دمكراتيك انقلاب را مطرح سازد، از آن دفاع كند، آن را برای خواننده توضيح دهد و جايگزين ناپذيری آن را برای فرازمندی جامعه ايران، برای احيای دستاوردهای ترقی خواهانه و دمكراتيك انقلاب بهمن ٥٧ مردم ميهن ما قابل شناخت سازد!

رفيق عزيز محسن محق است كه اين جريان خرده بورژوايی در حاشيه ی جنبش توده ای را بخشی از “سرنوشت” ما ارزيابی می كند. اما همان طور كه رفيق محسن نيز برجسته می سازد، وظيفه افشای آن برای هموار ساختن وحدت نظری و سياسی در حزب توده ايران و جنبش توده ای پراهميت همان قدر است، كه در مبارزه برای جلب متحدان دور و نزديك به منظور گذار از ديكتاتور ی و نظام سرمايه داری وابسته پراهميت است.

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4460

…..

١- زنده ياد جوانشير در گفتگويي، «وجود “افسران توده ای آزاد شده در جريان انقلاب” را در رهبری حزب توده ايران»، چنين امتيازی استثنايی می دانست. زنده ياد نورالدين كيانوری نيز در ارتباط با “بحث های تلويزيوني”، وجود احسان طبری را چنين امتيازی استثنايی برای حزب ما ناميد كه همه احزاب از آن برخوردار نيستند.




ذهنگرايی مهندس نبوی مستدل نيست!

دوره جدید: مقاله شماره: ۷۲ (۱۲ آبان ١٣٩۶)
واژه ی راهنما: سیاسی– تئوری

 

مهندس بهزاد نبوی در مصاحبه ای با “آرمان” دسترسی «به وضع مطلوب» را برای ايران مورد بررسی قرار می دهد و از آن به اين نتيجه گيری می پردازد كه برای دستيابی به اين هدف، بايد از دولت روحانی دفاع كرد، زيرا «روحانی راه ديگری جز راه كنونی ندارد»! (١)

مهندس نبوی در نتيجه گيری خود، از واقعياتی كه از «وضع» حاكم بر ايران برمی شمرد، حركت نمی كند. بلكه ضرورت دفاع از روحانی را با يك پيش شرط ذهنی و اراده گرايانه به اصطلاح “مستدل می سازد”.

او مستدل نمی سازد كه چگونه می توان بحران ژرف شونده ی اقتصادي- اجتماعي- فرهنگی حاكم بر جامعه ايرانی را پايان داد، بدون آن كه دو تضاد حاكم را بر اين شرايط برطرف ساخت؟ چگونه می توان اين تضادها را از طريق “اصلاحات” بر طرف ساخت؟

–        تضاد روز ميان نياز مردم به دمكراسی و قانونمداری و

–        تضاد اصلی مردم با اقتصاد سياسی نئوليبرال كه توده های وسيعی را با فقر و فلاكت روزافزون روبرو ساخته است؟!

 

مهندس بهزاد نبوی حل تضادهای روز و اصلی هستی مردم را با «وضع موجود»، دليل دفاع از روحانی عنوان نمی كند. خود او نيز باور ندارد كه با دفاع از روحاني، بحران حاكم بر ايران برطرف می گردد!

–        او دفاع از دولت روحانی را از اين رو ضروری عنوان می كند، زيرا مخالف «راه انقلاب» است!

        او به  نفی سرشت “انقلابي” تغييرات در برابر مردم ميهن ما می پردازد و با اين سرشت از اين رو مخالفت می كند،زيرا «راه اصلاحات» را مطلق می سازد!

        او ممكن بودن راه اصلاحی را به اثبات نمی رساند، آن را از طريق نفی سرشت انقلابی تغييراتِ در پيش، گويا و به اصطلاح “مستدل” می سازد.

 

وظيفه ی اين سطور، بحث درباره ی خوب يا بد بودن «راه انقلاب» نيست كه او نفی می كند. اشاره به آن تنها تا اين حد ضروری است كه گفته شود كه راه حل انقلابي، راه حلی ذهنی نيست كه كسی آن را بخواهد و يا نخواهد. و يا به گفته ی او، «از نظر من مردود و غيرقابل قبول» باشد، يا نباشد، پس «انقلاب» بايد تحقق يابد و يا نيابد.

 

وظيفه ی بررسی اين سطور، نشان دادن اين نكته است كه

اول- شرايطی را كه مهندس نبوی از وضع حاكم بر ايران برمی شمرد، راه حل «اصلاحات» را كه او خواستار است نفی می كند!

دوم- گفتگوی مهندس نبوی با مردم نيست!

بحث مهندس نبوی با ديگر لايه های حاكميت نظام است، و نه با مردم! برای مردم چه سخنی دارد؟

تكليف مردم در برابر شرايطِ ناشی از سلطه ی «٣ يا ٤ نهاد .. [كه] در حال حاضر بيش از ٥٠ درصد ثروت كشور را در اختيار» دارند چيست؟ چنين پرسشی طرح نمی گردد و به طريق اولي، بی پاسخ هم می ماند!

هنگامی كه او اعتراف می كند كه «اين نهادها نه قابل كنترل و نظارت هستند و نه ماليات می دهند .. تمام اقتصاد كشور تحت كنترل آنهاست .. ديوان محاسبات و مجلس هم حق ندارند كه از چنين نهادهايی حساب كشی كنند»، تكليف مردم چيست؟ آيا مردم بايد به اين سلطه گردن نهند؟ چون كسانی ذهنگرايانه و اراده گرايانه خواستار «تعامل» با «نهادها» هستند كه حتی «برای دولت روحانی هر ٩ ساعت يك بحران» می سازند، زحمتكشانِ زير فشار گرسنگی خود و خانواده و زير ضربات شلاق بر پشت، نيز بايد تن به «تعامل» دهند؟

 

ببينيم داده ها در مصاحبه ی مهندس نبوی با “آرمان”، خوشبينی غيرمستدل او را درباره ی استحاله پذيری رژيم حاكم و اميد به بهبود شرايط و حتی دسترسی به «وضع مطلوب» كه به آن اميد بسته است، مورد تاييد قرار می دهد؟ «وضع مطلوب»ی كه نه تعريف و نه مضمونی از آن ارايه می شود!؟

همه ی داده ها در مصاحبه، حكم بر آن دارد كه روند تغييرات در ايران، نه “اصلاحي” كه روندی انقلابی است!

–        روند گذار از ديكتاتوری – تجربه ی انقلاب بهمن -؛

        روند گذار از سياست ضد مردمی و ضد ملی “خصوصی سازی و آزاد سازی اقتصادي”؛

        روند احيای دستاوردهای دمكراتيكِ مردم و بازگرفتن «ثروت كشور» كه به گفته ی مهندس نبوی به غارت رفته است؛ و

        به ويژه روند مبارزه با خطر برنامه ی امپرياليستی برای تبديل ايران به عراق و سوريه و يمن و … كه مهندس نبوی به آن اشاره دارد، روندی انقلابی و نه “اصلاحي” است.

روندی است كه بايد مردم ميهن ما با احساس مسئوليت و با هشياری خردمندانه به پيش برند!

 

در سطور زير، و از زبان مهندس نبوی خواهيم ديد كه رژيم ديكتاتوری خود راه تغييرات دمكراتيك و اصلاحی را بسته است! همه ی لايه های نظام سرمايه داری نئوليبرال در ايران بر سر اقتصاد سياسی حاكم كه آن را “اسلامي” می نامند، توافق دارند. بهزاد نبوی وجود چنين توافقی را در مصاحبه خود مورد تاييد قرار می دهد. او تاييد بر سر «سياست اقتصادي» را گرچه به «اصولگرايان معتدل و ميانه رو» محدود می سازد. اما از آنجا كه كشمكش با «٣ يا ٤ نهاد» در مخالفت با اصل “خصوصی سازيِ” «ثروت كشور» توسط اين نهادها نيست، بلكه بر سر «٥٠ درصدي» است كه اين نهاد ها به سود خودشان “خصوصی سازي” كرده اند، می توان كشمكش را ميان لايه های رنگارنگ نام حاكميت بر سر “سهم” از «ثروت كشور» دانست!

با چنين ارزيابی است كه می توان دريافت كه چرا طرف گفتگو در مصاحبه، مردم ميهن ما نيستند؟

در اين مصاحبه، اين پرسش مطرح نيست كه چه سياست اقتصادي، كدام اقتصاد سياسی می تواند به سود منافع لايه های زحمتكشِ شهر و روستا، به سود توده های ميليونی زير مرز فقر و محروميت، به سود حفظ استقلال اقتصادی ايران و عليه تعميق وابستگی نواستعماری به اقتصاد امپرياليستی عمل كند؟!

عليه توافق بر سر اقتصاد سياسی نئوليبرال ميان كليت لايه های حاكميت سخنی در مصاحبه بيان نمی گردد؟ كليت حاكميتی كه دست در دست سازمان های مالی امپرياليستي، به مجری فرامين آن ها تبديل شده است و با پشتكاری ضد مردمی و ضد ملی روند تبديل ايران را به وابسته ی نومستعمره ی اقتصاد امپرياليستی تعميق می بخشد؟!

 

در بند ٢-، مهندس نبوی به دفاع از «همه طيف ها و جناح های سياسی [در حاكميت] كه ديدگاه هايی مشابه ما ندارند» می پردازد و به نفی اتهام «بی توجه»ی آن ها «نسبت به منافع ملی و مصالح كشور و ملت» حكم می دهد!

او اما اين خوش گويی خود را مستدل نمی سازد؟ نمی گويد علايم دفاع از «منافع ملی و مصالح كشور و ملت» توسط آن «طيف»ها كدام است؟

در بند ٣-، مهندس نبوی در حالی كه به سلطه ی بلامنازع «٣ يا ٤ نهاد» اعتراف دارد كه «بيش از ٥٠ درصد ثروت كشور [را] در اختيار دارند .. و نه قابل كنترل و نظارت هستند و نه ماليات می دهند .. تمام اقتصاد كشور تحت كنترل آنهاست»، نمی گويد و مستدل نمی سازد كه می خواهد با كدام اهرمی چنين شرايطی را تغيير دهد و “اصلاح” كند؟

مهندس نبوی اذعان دارد كه «آقای روحانی .. جز تعامل با مسئولان ذيربط [بخوان حاكمِ ذی منافع] ..» راه حلی ندارد! نه در ارتباط با «حصر»، نه در تعيين تركيب «كابينه»، و نه برای «شركت زنان» در آن و …! مهندس نبوی اما نه تعريفی از “اصلاحات” می دهد و نه بُعد زمانی ای را برای اصلاحات مطرح می سازد! سخنان مبهم و بی مهابا با چه هدفی مطرح می گردد؟

مردم بايد از انتزاع “توخالي” «اصلاحات» چه برداشتی داشته باشند؟!

هنگامی كه كاركرد «وزير» هم به مويی بسته است و بايد با «تعامل با مسئولان زيربط» و ذی منافع و با آن «نهادها» و .. عملی گردد تا لااقل «وزير وزارت كند»، كدام علايم عينی برای تغيير احتمالی شرايط و استحاله ی رژيم و “اصلاحات” وجود دارد؟

در بند ٤ و ٥، مهندس نبوی ناتوانی های دولت روحانی را به عنوان “چماق” «تعامل» توجيه می كند و می نويسد: «در اين شرايط بايد با تعامل كشورداری كرد»! او اما نمی گويد اين «كشورداري» به سود كيست؟ در خدمت حفظ منافع كيست؟ و چگونه می توان با ابزار تحقير «تعامل» و “دست بوسي” و “اين هم بگذرد” و … «اصلاحات» را عملی ساخت؟

چگونه می توان «شيوهء رندی و خوشباشی و دم را غنيمت شمردن و سرنوشت آدمی را امری مقدّر دانستن و كوشش وی را بی ثمر خواندن و خوار شمردن زندگی اين جهان و دل بستن به پندارها، …» (٢) را ابزار «تغيير وضع موجود به مطلوب» پنداشت و نماياند؟!

 

مردم راه خودشان را می روند، و آن هايی كه روزی در كنارشان قرار داشتند، بايد جايگاه خود را دوباره بيابند؟

نبرد سخت برای بهبود شرايط زندگی زحمتكشان و لايه های وسيع محرومان در شهر و روستا كه زنان زحمتكش محروم ترين گردان آن را تشكيل می دهند كه زير فشار مضاعف طبقاتی و جنسيتی قرار دارند، با اهرم های اجتماعی اعتراض و اعتصاب و “قطره قطره مردنِ” زندانيان سياسی به پيش می رود و وسعت می يابد و از كيفيت بالاتری برخوردار می شود و راه تغييرات انقلابی را خواهد گشود.

 

تجهيز توده ها از طريق طرح برنامه ی يك اقتصاد ملی به منظور احيای دستاوردهای اقتصادی و حقوق فردی و اجتماعی كه در قانون اساسی بيرون آمده از دل انقلاب بزرگ بهمن ٥٧ مردم ميهن ما تثبيت شده است، تنها راه ممكن برای تحقق بخشيدن به تغييرات بنيادين در جامعه ايرانی است.

 

مردم بی ترديد خواستار «تغييرات قانونی و مسالمت آميز به منظور تغيير وضع موجود به مطلوب» هستند، كه مهندس نبوی به درستی به آن اشاره دارد. اما رژيم ديكتاتوری ولايي، به عنوان ابزار حاكميت نظام سرمايه داری نئوليبرال كنوني، با سياست سركوبگرانه ی خود كه به منظور اِعمال سياست اقتصادی ديكته شده توسط امپرياليسم دنبال می كند، به تدارك ايجاد شدن شرايطی دامن می زند كه مهندس نبوی آن را «راه جورج بوش» می نامد و به درستی آن را محكوم می كند. به منظور دفع اين خطر امپرياليستی نيز مردم ميهن ما بايد از شرايط ديكتاتوری و سلطه ی نظام سرمايه داری وابسته به اقتصاد جهانی امپرياليستی عبور كنند.

 

جانفشانی و ايثار سخت و دردناك است. اما زايش شرايط ترقی خواهانه و نوين در خدمت منافع مردم و در دفاع از منافع ملی ايران، به مثابه يك جايگزين انكارناپذير راه خود را می گشايد!

نشانی اینترنتی این مقاله:  https://tudehiha.org/fa/4449

……..

١- اين عنوان مقاله ای است كه در “راه توده” شماره ٦٢١، ٤ آبان ٩٦ ذكر شده است. آدرس الكترونيكی مقاله در “آرمان” ذكر نشده است. در “آرمان امروز” چنين مصاحبه ای ديده نشد.

“راه توده” مصاحبه ی مهندس نبوی را بدون هر سخنی از خود و بدون موضع گيری انتشار داده است. آن طور كه ازجمله جريان انحرافی ديگر، “عدالت” نيز چنين می كند. باوجود “حركت در سايه روشن” می توان اما پذيرفت كه “راه توده” با نظرهای ابراز شده توسط مهندس نبوی موافقت دارد.

٢- احسان طبري، “پرورش روح تكاپو و قهرماني”، مقدمه بر كتاب “يادنامه شهيدان” اثر زنده ياد رحيم نامور.