مقاله ۱۵/۱۴۰۵۳
۱۶ تیر ۱۴۰۵، ۷ جولای ۲۰۲۶
پیشگفتار
لنین در روزهای آوریل ۱۹۱۷، هنگامی که از تبعید به روسیه بازگشت، با شرایطی روبهرو شد که بسیاری از انقلابیون را سرگردان کرده بود. منشویکها از دولت موقت پشتیبانی میکردند و بلشویکهای سرگردان نیز همان راه را میرفتند. شعار «صلح، نان، زمین» که لنین برافراشت، نه یک آماج دور، بلکه پلی بود از نیازهای سوزان رنجبران به آماج سوسیالیستی. این همان «خواستهای میانی» (مطالبات بینابینی) یا «نبرد دموکراتیکِ پیگیر» بود که انقلاب سرمایهداری فوریه را به انقلاب سوسیالیستی اکتبر پیوند زد.
امروز در ایران، بسیاری از چپهای سرگردان، همان کجروی دیروز منشویکها را بازسازی میکنند: نبرد دموکراتیک و سوسیالیستی را از هم جدا میکنند، گویی دو مرحلهی خودبنیاد و جدایند. این نوشتار بر آن است تا نشان دهد که این جداسازی، نه تنها نادرست، که خطرناک است. نبرد برای مردمسالاری و پیکار برای سوسیالیسم دو روی یک سکهاند و «خواستهای میانی» یا «خواستههای پلساز» – آن خواستهای روزمره و عینی که از دل رنج روزمرهی کارگر زاده میشوند – همان پلی هستند که از نبرد امروز به پیروزی فردا میرسند.
این نوشتار بر سه پایه استوار است: نخست، نشان دادن این که نبرد دموکراتیک پیگیر در پیوند دیالکتیکی با انقلاب سوسیالیستی است؛ دوم، نشان دادن این که خواستههای خرد و بینابینی، که از رنج روزمرهی کارگر زاده میشوند، پیشنیازِ استراتژیِ درست بسیج تودهها هست؛ سوم، کاربرد این آموزه در شرایط ایران امروز، جایی که شعار «پایان خصوصیسازی و سامانِ پیمانکاری» خودبهخود به شعار انقلابی دگرگون شده است.
شرط میانجی – چرا نبرد دموکراتیک پیششرط پیروزی سوسیالیسم است؟
بنیانیترین نکته در نگرش لنین در روزهای میان آوریل تا اکتبر ۱۹۱۷، پیوند نبرد دموکراتیک پیگیر با فراهم کردن شرایط برای انقلاب سوسیالیستی در روسیه است. لنین نبرد دموکراتیک را شرط میانجیِ جهش انقلاب بورژوازی-دموکراتیک فوریه به انقلاب سوسیالیستی اکتبر در روسیه ارزیابی میکند. هنگامی که لنین در چهارم آوریل ۱۹۱۷ از تبعید بازگشت، شرایط حزب سوسیال دمکرات روسیه را بسیار نابسامان یافت.
منشویکها خواستار پشتیبانی از دولت موقت بودند. آنها میخواستند همانند بخش «چپ» در بنیاد دموکراتیک زیر رهبری سرمایهداری، به انجام اصلاح اجتماعی از سوی بورژوازی کمک کنند. بلشویکهای سرگردان، از این سیاست و از دولت موقت پشتیبانی میکردند. به ارزیابی لنین، با کاوش شرایط فرمانروا بر روسیه و شرایط حزب سوسیال دمکرات روسیه، فرارویی انقلاب فوریه به انقلاب سوسیالیستی نمیتوانست بدون یک مرحله گزار انجام شود. او ولی شرایط عینی را برای فرارویی انقلاب آماده میدید، زیرا دولت موقت خواستار دنبال کردن جنگ امپریالیستی بود.
رنجبران، سربازان، روستائیان و کارگران که بار اصلی جنگ و فشار گرسنگی و تنگدستی جانشان را به لب رسانده بود، دیگر نمیخواستند ابزار پیادهسازی سیاست امپریالیستی باشند. هوشیاری لنین در چنین شرایطِ پیچیده، در پیشگزاری شعار «صلح، نان، زمین» بود. این شعار، آن پرچم جانشینی شد که پیوند سوسیالیسم را با امکان راستین برای پاسخ به نیازهای دموکراتیک بیدرنگ رنجبران فراهم کرد.
نیازهای دموکراتیک-خواستههای تودههای میلیونی برای بهبودی زندگی خود در آن شرایطِ تاریخی، که هدف و سرشت نبرد دموکراتیک پیگیر را در روزهای میان آوریل و اکتبر میساخت، از سوی لنین به ابزاری برای فرارویی انقلاب و به دست گیری بیشتر رهبری شوراها به کار گرفته شد. لنین با چالش نظری و با شوری آتشین به نگرش تسلیمطلبانهی منشویکها و دیگر سرگردانان تاخت، و نشان داد که نبرد دموکراتیک ابزار بسیج نیرو برای انجام انقلاب سوسیالیستی است.
لنین به منشویکها که میگفتند خواست او برای به پایان رساندن و فرارویی انقلاب سرمایهداری فوریه ۱۹۱۷ به انقلاب سوسیالیستی، خواستی ناشکیباست – زیرا گویا هنوز شرایط عینی برای انقلاب سوسیالیستی فراهم نیست – پاسخ میدهد که دستیابی به این آماج، یعنی نفی مالکیت خصوصی بر نیروهای مولده و برپایی جامعهی سوسیالیستی، نیازمند سطح بالای رشد نیروهای مولده در سرمایهداری و سطح بالای سازماندهی طبقه کارگر است. بی آزادی سیاسی، نه امکان رشد نیروهای مولده در جامعهی نوین سرمایهداری شدنی است و نه دستیابی آزاد و آشکار به پیکار طبقاتی. از این رو، طبقهی آگاه پرولتاریا باید به وظیفهی خود برای برپایی آزادی سیاسی پایبندی نشان دهد و برای برپایی یک بنیاد دموکراتیک بکوشد.
لنین به گونهی بنیادین به پیوندی تنگ میان نبرد دموکراتیک و سوسیالیسم باور داشت. پیوند مردمسالاری و سوسیالیسم در اندیشهی لنین جایگاه والایی دارد، به گونهای که او دستیابی به مردمسالاری را شرطی گریزناپذیر برای پیروزی انقلاب سوسیالیستی میشمارد: پرولتاریا تنها میتواند از راه مردمسالاری به پیروزی برسد – یعنی با برپایی راستین مردمسالاری، با پیگیری خواستهای دموکراتیک خود و کوشش برای برآوردن آنها.
لنین میگوید که این سخن بیهوده است که انقلاب سوسیالیستی و پیکار انقلابی بر ضد سرمایهداری را چون نبردی در برابر پیکار برای مردمسالاری گذاشت. این سخن لنین نشان میدهد که او سوسیالیسم را با روند نبرد دموکراتیک در جامعه پیوند میداد. با چنین ارزیابی است که پیوند نبرد دموکراتیک و سوسیالیستی با هم ناگسستنی است.
این پیوند را میتوان «برنامهی حداقل کارگری (کمینه کارگری)» نامید، روندی یکپارچه و جداییناپذیر. با چنین برداشتی است که لنین میان ماههای آوریل تا اکتبر ۱۹۱۷، در نبرد برای مردمسالاری در روسیه، بهسان میانجی برای پیروزی انقلاب سوسیالیستی میکوشد و با دستیابی به اکثریت بلشویکی در شوراهای انقلابی، انقلاب سوسیالیستی اکتبر را به پیروزی میرساند.
اگر نبرد دموکراتیک و سوسیالیستی چنین پیوند ارگانیکی دارند، پس آن خواستهایی که از دل پیکار روزمرهی طبقه کارگر زاده میشوند – همان خواستههای بیدرنگ و خرد – چه نقشی در این پیوند بازی میکنند؟ پاسخ را باید در نظریهی کمینترن دربارهی خواستههای بینابینی جست.
خواستههای پلساز – از نیازهای بیدرنگ تا انقلاب
آنچه در بارهی تجربهی جنبش کارگری نوشته شده است را باید همگانی کرد. خواستههای بینابینی از آسمان نمیآیند، بلکه بر پایهی سختیهایی که کارگران با آن روبهرو میشوند، باید شناسایی شوند. این آماجها در همسنجی با آماج پایانی جنبش کمونیستی، آماجهایی میان راهی هستند، اما بیشتر در روند پیکار طبقاتی برجسته میشوند، زیرا نیازهای بیدرنگ و برجستهی جمعیتهای گسترده و استثمارشده را فریاد میزنند که از سوی طبقهی فرمانروا نادیده گرفته میشوند.
این شعارها و خواستهها، پیشنیازهای ناگزیر برای استراتژی و تاکتیکِ درست – با آماج همبستگی و بسیج طبقهی کارگر – هستند. از این رو، سیاست جبههی همبستهی کارگران بدون خواستههای بینابینی – یعنی بدون شعار پاسداری بیامان از منافع اقتصادی و سیاسی طبقهی کارگر – شدنی نیست.
آنها باید نقطهی آغاز و مایهی بنیادین جبههی همبستهی کارگران و نهادهای تودهای آن (انجمنهای کارگری و مردمی) در همهی کشورهای سرمایهداری و امپریالیستی باشند. توانایی کشاندن لایههای میانی و خردهبورژوازی که از سوی سرمایه زیر ستم رفتهاند زیر پرچم طبقهی کارگر، بستگی به توانایی شناسایی و کاربرد درست برخی خواستهای بینابینی در برنامهی کار دارد؛ خواستهایی که با منافع بنیادین کارگران ناسازگار نیستند. از این رو، خواستهای بینابینی، پایهی کار تودهای کمونیستها را میسازند تا کارگران را گرد این خواستهها همبسته و بسیج سازند و سامانهای از همپیمانیهای طبقاتی زیر رهبری کارگران پدید آورند که توان بسیج دیگر لایههای اجتماعی بر ضد سرمایهداری و دولت سرمایهداری را بدهد.
مارکس و انگلس: ریشههای خواستههای بینابینی
مارکس و انگلس از نقش و ارجِ خواستهای بینابینی در پیکار کارگران و رویکردی که کمونیستها باید در برابر آنها دنبال میکردند، آگاه بودند. در «بیانیهی حزب کمونیست» نوشتند که کمونیستها برای دستیابی به آماجها و منافع بیدرنگ کارگران پیکار میکنند، اما در همان هنگام نمایندهی آیندهی جنبش در جنبش کنونی هستند. این بیانیه، همبستگیای را که مارکس و انگلس همواره در پی آفریدن آن با جنبش کارگری زمان خود بودند، روشن میکند.
مارکس برنامهای از خواستهای بینابینی برای انجمن ژنو (۱۸۶۶) – نخستین بینالمللی – راهحلهای گامبهگامی را پیدا میکند که امکانپذیرند.
این برنامه که به نام «راهنمودهایی برای نمایندگان» طراحی شده بود، دربردارندهی چند خواستهی بینابینی بود: هشت ساعت مرز قانونی روز کاری، ممنوعیت کار شبانه، کوتاه کردن ساعت کار جوانان و کودکان، برچیده شدن مالیاتهای غیرمستقیم و جایگزینی آنها با مالیاتهای مستقیم، تشکیل انجمنهای یاری دموکراتیک، و پژوهش آماری از شرایط کاری کارگران که به دست خود کارگران انجام میشد. در نامهای به کوگلمان در ۹ اکتبر ۱۸۶۶، مارکس نوشت که این برنامه را از روی آگاهی به نکتههایی فروکاست که درک و همکاری بیدرنگ میان کارگران را شدنی میسازد و به نیازهای پیکار طبقاتی و سازماندهی کارگران انگیزه میدهد. این همان توانایی مارکس است در بازشناخت پیوندهای برجسته در زمانِ ویژه، و کارِ تاکتیکی برای همبسته کردن کارگران و رهبری آنها به پیکار با سرمایه.
کمینترن و لنین: پابرجاشدن نظریهی خواستههای بینابینی
پس از بنیاد نهادن انترناسیونال کمونیستی، پاسخ به پرسش «خواستهای بینابینی» در جنبش نهادینه شد. در سومین کنگرهی کمینترن (۱۹۲۱)، «پایاننامهی تاکتیکها» با الهام از لنین نوشته شد. این پایاننامه فصل ویژهای دربارهی پیکارهای بینابینی دارد و میگوید که حزبهای کمونیست تنها در پیکار میتوانند پیشرفت کنند. حتا کوچکترین حزبهای کمونیست نباید به انجام کارهای تبلیغی و انگیزشی بسنده کنند. آنها باید در همهی سازمانهای تودهای طبقهی کارگر پیشرو باشند؛ با چارهاندیشیِ پیشنهادهای کاربردی برای پیکار و فراخوان به پیکار برای همهی نیازهای زندگی کارگران، به تودههای دودل نشان دهند که چگونه پیکار کنند و بدینسان، سرشت ناپیگیری همهی حزبهای غیرکمونیستی را برای تودهها آشکار سازند.
پس از آنکه روشن شد سوسیال دموکراسی با امید به چنگ آوردن شاخههای گوناگون صنعت، کارگران را میفریبد، این تزها بیان میکنند که حزبهای کمونیست تنها به برنامهی حداقلی برای این پیکارها – جهت نیرو بخشیدن و بهبود ساختار لرزان سرمایهداری – خوشنود نیست، بلکه ویران کردن ساختمان سرمایه همچنان هدف اصلی آنها است – وظیفهی کنونی آنها.
اما برای انجام این وظیفه، حزبهای کمونیست باید خواستههایی پیش نهند که برآورده شدن آنها نیاز بیدرنگ و روزمرهی طبقهی کارگر است، و باید این خواستهها را در پیکار تودهها پاس بدارند، چه با اقتصاد سودآور سرمایه سازگار باشد چه نباشد. آنچه حزبهای کمونیست باید در نظر گیرند، بودن و رقابتپذیریِ صنعت سرمایهداری یا مرزی که سرمایهداری میتواند تاب بیاورد نیست، بلکه مرزهای رنجی است که طبقهی کارگر نمیتواند و نباید آن را بپذیرد. هنگامی که خواستهها با نیازهای زندگی تودههای گستردهی پرولتری هماهنگ باشد، هنگامی که این تودهها احساس کنند بدون برآورده شدن این خواستهها نمیتوانند پایدار بمانند، آنگاه پیکار برای این خواستهها نقطهی آغاز پیکار برای به دست گیری قدرت میشود.
هر چه پیکار برای این خواستهها تودههای بزرگتر را در بر گیرد و بسیج سازد، هر چه این پیکار دستیابی به بهبودی زندگی تودهها را در یک جامعهی سرمایهداری به چالش بکشاند، طبقهی کارگر آگاه خواهد شد که اگر بخواهد زندگی کند، سرمایهداری باید بمیرد. هر کس که به این خواستههای بینابینی خرده بگیرد یا پیکار برای آنها را اصلاحخواهی و رفرمیست بخواند، به همان کجروی دچار میشود که برخی از چپها در برابر کار در اتحادیههای کارگری و یا بهرهجویی از پارلمان نشان میدهند.
در سال ۱۹۲۴، مسئلهی خواستههای بینابینی در «پایاننامهی کنگرهی پنجم کمینترن» دوباره پذیرفته شد. سه نکته را باید در نظر داشت: نخست، خواستههای بینابینی باید از واقعیت زنده سرچشمه گیرند، یعنی به گونهای باشند که بتوان روی پشتیبانی تودههای گستردهی کارگر و دیگر لایههای رنجبر جامعه – دهقانان بیزمین، خردهبورژوازی، روشناندیشان پیشرو – حساب کرد. دوم، چنین خواستههایی باید به سوی گسترش انقلابی رهبری شوند. سوم، این نیازها باید همواره به آماج پایانی پیوند خورده باشند. باید خواستههای بینابینی و روزمره را پلی ساخت به سوی یک برنامهی همگانی – برنامهای که در آن همهی این خواستهها با هم، انقلاب سوسیالیستی را شکل میدهند.
در نوشتههای کنگرهی ششم (۱۹۲۸) «برنامهی انترناسیونال کمونیست»، در بخش «وظیفههای بنیادین راهبرد و تاکتیک کمونیستی» گفته شده که هر حزب کمونیست باید در برنامهریزی کنشهای خود، شرایط درونی و بیرونیِ کنونی، رابطهی میان نیروهای طبقاتی، میزان پایداری و قدرت سرمایهداری، میزان پیکار و آمادگی پرولتاریا، و نگرش طبقههای میانه را در نظر بگیرد. هنگامی که بستر انقلابی پدید آید، حزب دستهای از شعارها و خواستههای بینابینی هماهنگ با زمینهی پیشرو را پیش مینهد. نادیده گرفتن خواستهها و پیکارهای روزمرهی پرولتاریا به همان اندازه نادرست است که کنشهای حزب را تنها به همینها محدود کنیم. وظیفهی حزب این است که از این نیازهای روزمرهی طبقهی کارگر را همچون نقطهی آغازی برای رهبری کارگران به پیکار انقلابی برای به دستگیری قدرت بهره جوید.
گرامشی و تزهای لیون
در جنبش کمونیستی، پرسش خواستههای بینابینی در «تزهای لیون» (تز ۳۹) از سوی گرامشی نوشته و در سومین کنگرهی حزب کمونیست ایتالیا (۱۹۲۶) پذیرفته شد. در آنجا آمده است که حزب باید همزمان با شرکت خود در پیکار برای برپایی سوسیالیسم، باید برای خواستههایی که به نیازهای بیدرنگ طبقهی کارگر پاسخ میدهد، نیز نبرد کند. حزب با این نگرش که باید از پشتیبانی یا شرکت در کارهای بینابینی خودداری کرد – و تنها طبقهی کارگر را برای فروپاشی نظام سرمایهداری بسیج کرد – به پیکار برخاست. حزب کمونیست ایتالیا در آن زمان از ناشدنی بودن بهبودی شرایط زندگی کارگران در روزگار امپریالیسم آگاه بود، ولی پشتیبانی از پیکارهای بینابینی و خواستههای بیدرنگ را، تنها راه پیوند گسترده با تودهها میدانست.
حزب کمونیست ایتالیا میکوشید هر پیکارِ بینابینی را چنان سامان دهد و پیش ببرد که به بسیج و همبستگی نیروهای پرولتری بینجامد، نه به پراکندگی آنها. درست نیست که بپنداریم خواستههای بیدرنگ و کارهای بینابینی تنها میتوانند سرشت اقتصادی داشته باشند: با افزایش بحران سرمایهداری، طبقهی فرمانروا ناچار میشود که به سرکوب آزادیهای سازمانی و سیاسی پرولتاریا بپردازد. از این رو، پاسداری از این آزادیها فرصتی خوبی برای پیکارهای بینابینی طبقهی کارگر فراهم میکند.
دو گرایش خطرناک: دستکمگرفتن و بیشبرآورد
در درازنای تاریخ جنبش کمونیستی دو گرایش خطرناک در زمینهی خواستههای بینابینی با هم درگیر بودند. نخست گرایش دستکمگرفتن خواستههای بینابینی بوده است. این گرایش بر این باور نادرست استوار است که وظیفهی سیاسی دموکراتیک برجستهتر از تمرکز بر نیازهای بیدرنگ کارگران است. کسانی هم هستند که با این خواستههای روزمره چنان رفتار میکنند که گویی هیچ پیوندی با کمونیستها ندارند. چنین نگرشی نه تنها نادرست، بلکه نشاندهندهی دوری خطرناک از پیکار روزمرهی طبقهی کارگر است.
گرایش خطرناک دیگر، بیشازاندازه ارج نهادن به خواستههای بینابینی و جدا کردن آنها از آماجهای سوسیالیستی کمونیستهاست. این گرایش شوری برای پیوند دادن خواستههای بینابینی با شعارهای سوسیالیستی ندارد.
به زبانی دیگر، کسانی که دچار این گرایش هستند، خود را با هدفهای فوری و زودبازده هماهنگ میکنند و به جای سوسیالیسم، خواستههای میانی و اصلاحخواهانه را هدف اصلی خود میدانند — خواستههایی که حتا اگر برآورده شود، تنها بخش کوچکی از نیازها است.
آنها فراموش میکنند که همین کارهای رفرمیستی باید در راستای شرایط بهتر انقلابی به کار برده شود. این گرایش، نمونهای آشکار از فرصتطلبی راستگرا و اصلاحخواهانه است.
این دو گرایش خطرناک به گسترش روشی نادرست در کار میانجامند که بازدارندهی نقش سازمان کمونیستی برای رهبری طبقهی کارگر است. کمونیستها باید از هر پیکار محلی و هر خواستهی بینابینی برای نشان دادن ناگزیری انقلاب به تودهها بهره جویی کنند.
با این بنیانهای نظری – که پیکار دموکراتیک شرط میانجی انقلاب سوسیالیستی است و خواستههای بینابینی پلی از نیازهای بیدرنگ به آن انقلاب – اکنون میتوانیم به شرایط ایران امروز بنگریم. آیا در ایران نیز چنین شعارهای پلسازی هستند که هم پاسخگوی نیازهای بیدرنگ تودهها باشند و هم آنها را به سوی سرنگونی سرمایهداری رهبری کنند؟ پاسخ روشن و راست است.
نبرد طبقاتی در ایران امروز – شعارهایی که خود انقلابیاند
بیگمان، شرایط فرمانروا بر ایران کنونی و شرایط روسیه در ماههای آوریل تا اکتبر، در دیدِ نخست، همسانی ندارند. ولی با کمی درنگ میتوان همسانیهای پرارجی را میان دو صحنهی تاریخی پیکار طبقاتی یافت. همسانیهایی که برای برگزیدن سیاست انقلابی در پیکار طبقاتیِ کنونی در ایران برجسته هستند.
پیکار طبقاتی طبقه کارگر و دیگر رنجبران در ایران، بیش از سه دهه است که زیر ستم اقتصاد سیاسی سرمایهداری و نئولیبرلیسم دنبال می شود؛ آنها در سختترین شرایط، رنج کشیده، خون داده و هرگز از پیکار بازنماندهاند.این روند دراز و پرفرازونشیب، اکنون بستر و شرایط عینی لازم را برای تحلیل و ارزیابی جایگاه نیروهای مولده بر پایهی آموزههای مارکسیست-لنینیستی در کشور ما فراهم آورده است. در ایران، تضاد اصلی میان دیکتاتوری استثمارگر و غارتگر سرمایهداری وابسته به اقتصاد امپریالیستی و طبقهی کارگر انقلابی آن برپاست: تضاد میان کار و سرمایه.
شرایط فرمانروا، زادهی اقتصاد سیاسی نئولیبرال امپریالیستی در بیش از سه دهه گذشته، به همهی گردانهای رنجبر ایران، آگاهی طبقاتی را آموخته است. آگاهی طبقاتیای که در شعار و خواست آنها آشکار میشود و بازتاب مییابد. امروزه خواست پایان دادن به خصوصیسازی و برچیدن سامان پیمانکاری، به خواست و شعاری فراگیر و سراسری در میان همهی رنجبران ایران دگرگون شده است.این خواست تنها یک اعتراض ساده نیست، بلکه یورشی انقلابی است که هستهی اصلی نوینترین و ضدانسانیترین چهرهی اقتصاد سیاسی امپریالیستی حاکم بر ایران را نشانه گرفته است.
این شعار، بیانگر ترازِ بالای آگاهی طبقاتی طبقهی کارگر ایران و دیگر رنجبران است. خواست و شعاری که دو چهرهی اصلی اقتصاد سیاسیِ دیکتهشدهی سرمایهی مالی امپریالیستی را زیر یورش انقلابی رنجبران مینهد. این یورش، از یک سو، سرشت دگرگونیهای انقلابی در پیش را شناختپذیر میسازد. شعار انقلابیِ پایان دادن به خصوصیسازیِ هستی اجتماعی و پایان دادن به سامانِ استثمارگرانهی پیمانکاری، دیگر اجازه نمیدهد رنجبران ابزار دست سیاستهای اصلاحی نظام سرمایهداری گردند. ناقوس پیکار پایانی شنیده میشود.
خواست و شعار پایان دادن به خصوصیسازی و پایان دادن به سامانِ پیمانکاری، از سوی دیگر، کنشگر تاریخی – یعنی طبقهی کارگر ایران – را همچون سوژهی تاریخی شناختنی میسازد. طبقهی کارگر ایران و دیگر رنجبران – که زنان و خلقهای میهن همگانی ستمدیدهترین آنها هستند – با خواست و شعارهای انقلابی خود، گذار از دیکتاتوری سرمایه را خواستارند و برای این گذار میکوشند.
گروهایی میکوشند تا تضادهایی فرعی مانند تحریمها را جایگزین تضاد اصلی جامعه کنند. هدف پنهان این تلاش آن است که از این راه، زمینه را برای بازگشت شاهنشاهی خواهان و همسو کردن جنبش با خواستهای آنها در پهنهی پیکار طبقاتی فراهم سازند. کوشش برخیهای دیگر هم برای نفی پیوند نبرد دموکراتیک پیگیر و نبرد سوسیالیستی، نافرجام و نازا خواهد بود.
شعار رنجبران از شرایط روشن پیکار طبقاتیِ کنونی در ایران بیرون کشیده شده است. این شعار در «کارِ انقلابی» خودبنیادِ خودِ رنجبران و نمایندگان فداکارشان زاده شده است.
طبقهی کارگر آگاه ایران، برای استواری و سازماندهی خود، پیکار برای خواستهای دموکراتیک خود را به پیش خواهد برد. بدینگونه، شرایطی را خواهد آفرید که سرمایهداری ضد ملی و وابسته به اقتصاد جهانی امپریالیستی، دستخوش دگرگونیهای انقلابی شود.
توانمندی طبقهی کارگر، از دل تجربهی سالها پیکار برای دستیابی به خواستههای بینابینی و برحق خود رشد کرده و نیرومند شده است. بدین گونه، باید پرورش و افزایش هرچه بیشتر این توانمندی را یکی از اصلیترین وظیفه های نیروهای کمونیستی دانست. در ایران امروز، خواستههای پلساز دربرگیرنده: پایان دادن به خصوصیسازی و سامانِ پیمانکاری (که خودبهخود نظام مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را به چالش میکشد)، آزادی سخن، گردهماییِ راستین و سندیکاها (که دولت سرمایهداری وابسته را از پوشش دروغین مردمسالاری تهی میکند)، از میان برداشتن قانونهای ضدکارگری و سرکوبگرانه (که چهرهی فاشیستی دولت را آشکار میسازد)، و مالیات بر دوش توانگران (که چگونگی پخش درآمد را زیر پرسش میبرد). این خواستهها – هر چند در چهارچوب سرمایهداری وابسته و دیکتاتوری دینی شدنی نمینمایند – به درستی به همین دلیل، نقطهی آغاز پیکار انقلابیاند.
مانگونه که در پایاننامهی سومین کنگرهی کمینترن آمده است، هنگامی که خواستهها با نیازهای زندگی تودههای گسترده هماهنگ باشد و تودهها احساس کنند بدون برآورده شدن این خواستهها نمیتوانند پایدار بمانند، آنگاه پیکار برای این خواستهها، نقطهی آغاز پیکار برای به دست گرفتن دستگاه قدرت میشود.
پایان سخن
لنین در ماههای آوریل تا اکتبر ۱۹۱۷ نشان داد که پیکار دموکراتیک پیگیر، نه مرحلهای جدا از پیکار سوسیالیستی، بلکه شرط میانجی آن است. کسانی که امروز در ایران این دو را از هم جدا میکنند – و پیکار برای مردمسالاری را در برابر پیکار برای سوسیالیسم مینهند – در دام همان کجروی منشویکها افتادهاند. خواستههای پلساز، پلی هستند از رنج روزمرهی کارگر به آماج انقلاب.
مارکس و انگلس، لنین و کمینترن، و گرامشی، همگی بر این نکته پافشاری داشتند که کمونیستها باید در صف پیشین پیکار برای نیازهای بیدرنگ طبقهی کارگر باشند – نه از سر اصلاحخواهی، بلکه از آن رو که این پیکار، خودآگاهی طبقاتی را میپرورد، تودهها را سازمان میدهد و آنگاه که نظام سرمایهداری دیگر نتواند سادهترین خواستهها را برآورد، همین خواستهها به تکانهی انقلاب دگرگون میشوند.
در ایرانِ امروز، شعار پایان خصوصیسازی و سامانِ پیمانکاری چنین نقشی دارد. این شعار از دل نبرد طبقاتی زاده شده است – نه از کتابهای درسی و نه از بیانیهی حزبهای سرگردان – بلکه از خون و عرق کارگری که دیگر نمیتواند زیر چکمهی سرمایه و دیکتاتوری یک نفس بکشد.
پرولتاریای ایران، همانند پرولتاریای روسیه در ۱۹۱۷، باید بداند که پیکار برای مردمسالاری و پیکار برای سوسیالیسم از هم جداییناپذیرند. خواستههای پلساز – آن خواستهای بیدرنگ و عینی – نه گریز از انقلاب، که کوتاهترین راه به انقلاباند.
برای ساختن پل، ناگزیر باید به شرط میانجی تن داد و از آن بهره جست. آنگاه که پل برپا شد، انقلاب در آن سوی رودخانه چشم به راه رزمندگان راه آزادی، برابری و استقلال خواهد ماند. طبقهی کارگر آگاه ایران، راه پیکار خود را با پیگیری خستگیناپذیر خواستهای دموکراتیک دنبال میکند. این پیکار، سرانجام شرایطی را پدید میآورد که زمینهساز دگرگونیهای بنیادین در ساختار سرمایهداری وابسته و ضد ملی و درهمشکستن دیکتاتوری فرمانروا بر آن خواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید