بحران ناتو، رقابت امپریالیستی و آینده نظامی اروپا

image_printچاپ

مقاله ۱۳/۱۴۰۵
۳۱ خرداد ۱۴۰۵، ۲۱ ژوئن ۲۰۲۶

 پیش‌گفتار

داده‌های مرکز بین‌المللی پژوهش‌های صلح استکهلم (SIPRI) نشان می‌دهد که بودجه‌های نظامی با شتاب در روند افزایش هستند. هزینه‌های نظامی ناتو در سال ۲۰۲۵ بالغ بر ۱.۵ تریلیون دلار برآورد می‌شود که نزدیک به دو سوم آن از سوی آمریکا پرداخت شده است. هم‌زمان، بودجه نظامی روسیه به ۱۹۰ میلیارد دلار رسیده که تنها ۱۴ درصد بودجه ناتو را تشکیل می‌دهد.

بودجه‌های سرسام‌آور نظامی، همراه با دگرگونی‌های عمیق در نظام جهانی — از جمله گسترش گروه بریکس به رهبری چین و روسیه و بیداری مردمان کشورهای جنوب جهانی — رقابت میان دو قطب اصلی امپریالیسم، یعنی آمریکا و اروپا را افزایش داده است.

این رویدادها نه نشانه «بازگشت به گذشته» یا «تهدید از سوی روسیه»، بل‌که نشان‌دهنده چالش ساختاری عمیق در نظام امپریالیستی جهانی هستند. در دهه‌های اخیر، نظامی‌گری به نام «دفاع دسته‌جمعی» پیش می‌رفت، اما نتیجه آن کاهش خدمات اجتماعی، بهداشت، آموزش و رفاه مردم اروپا و افزایش تنگ‌دستی و نابرابری بوده است.

طبقه فرمانروای اروپا چاره‌ای جز برپایی ارتش و ساختار امنیتی مستقل خود — چه در کنار ناتو و چه جدا از آن — نمی‌بیند. این دیوانگی جنگی، نه به سود مردم، بل‌که برای رقابت در کشمکش بر سر قدرت، منابع و بازارها انجام می‌شود. تنها جنبش‌های کارگری و مردمی می‌توانند به این روند پایان دهند و جهان را به سوی نظمی دادگرانه و ضدجنگ بکشاند.

بحران ناتو و دگرگونی در روابط آمریکا و اروپا

از زمان پایه‌گذاری ناتو در سال ۱۹۴۹، این پیمان نظامی ستون اصلی نظام امنیتی زیر رهبری ایالات متحده در اروپا بوده است. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، بسیاری از اندیشمندان و سیاستمداران لیبرال از «پایان تاریخ» و نظم جهانی بر پایه فرمانروایی آمریکا برای همیشه سخن گفتند. اما امروز، در سال ۲۰۲۶، ما می‌دانیم که این گمان‌ها سراسر بی‌پایه بوده‌اند. دولت دوم دونالد ترامپ دوستی دیرینه میان آمریکا و اروپا را فراموش کرده، خواستار کنترل و حتا در دست گرفتن گرینلند شده، نبرد اقتصادی گسترده‌ای را علیه هم‌پیمانان اروپایی آغاز کرده و از آنها خواسته که بدون کمک آمریکا بار امنیت خود را بر دوش بکشند. هم‌زمان، برای نخستین بار اروپا از همراهی با یورش نظامی آمریکا علیه کشور دیگری (ایران) خودداری کرده است.

از همان آغاز، آمریکا که بزرگترین قدرت اقتصادی و نظامی ناتو بود و بیشتر هزینه‌ها را هم می‌پرداخت، رهبری سیاسی این پیمان را در دست خود گرفت. کشورهای اروپایی به دلیل احساس امنیت از زیر چتر نظامی آمریکا، سرسپردگی سیاسی و اقتصادی در برابر واشنگتن را پذیرفتند. این پیمان جنگی بدین گونه برای دهه‌ها کار می‌کرد، اما این همکاری از زمان نخستین ریاست‌جمهوری ترامپ به چالش کشیده شد — و در دوره دوم، به رک و راست به یک بحران سراسری دگرگون شده است.

ترامپ بارها و با زبانی توهین‌آمیز، کشورهای اروپایی را متهم کرده که «از آمریکا سوءاستفاده می‌کنند» و به پیمان خود برای کاربرد ۲ درصد از تولید ناخالص داخلی برای بودجه نظامی عمل نکرده‌اند. او نه تنها این هدف را به ۵ درصد افزایش داده، بل‌که تهدید کرده که اگر بودجه جنگی اروپا افزایش نیابد، آمریکا از تعهد خود در ماده ۵ پیمان ناتو — یعنی دفاع دسته‌جمعی — دست خواهد کشید و اروپا را به حال خود رها خواهد کرد. بر پایه داده‌های SIPRI در سال ۲۰۲۵، تنها ۹ کشور از ۳۲ عضو ناتو به هدف ۲ درصد رسیده بودند. با این همه، هزینه‌های نظامی عضوهای اروپایی ناتو به ۸۶۴ میلیارد دلار رسید — افزایش ۱۴ درصدی در هم‌سنجی با سال پیش، که سریع‌ترین رشد از پایان جنگ سرد بود.

آمریکا از ناتو هم‌چون ابزاری برای کنترل اروپا، آمادگی نظامی در قاره اروپا و یورش‌های خود در خاورمیانه، آفریقا و آسیا بهره‌برداری کرده است. برای واشنگتن، اروپا نه یک شریک برابر، بل‌که یک پایگاه استراتژیک و بازار فروش جنگ‌افزار است. ترامپ این واقعیت پنهان را آشکار کرده و به رک و راست گفته است: «شما باید برای پاسبانی از مرزها خودتان هزینه کنید، وگرنه ما می‌رویم و شما را در برابر روسیه، چین یا هر خطری دیگری رها می‌کنیم».

در برابر این گستاخی، کشورهای اروپایی نیز دیگر همانند گذشته سرسپرده نیستند. آنها به خوبی می‌دانند که ناتو در خدمت منافع آمریکا است، نه منافع مردم اروپا، و اینکه پایگاه‌های نظامی آمریکا گاهی خود یک عامل ناپایداری اروپا است. برای نمونه، پایگاه‌های نظامی آمریکا در اروپا بدون اینکه دولت‌های اروپایی حق وتو داشته باشند، بارها برای یورش به کشورهای دیگر بهره‌برداری شده‌اند. با این همه، افزایش بودجه‌های نظامی زیر فشار آمریکا، بار سنگینی بر دوش مردم گذاشته است: در آلمان، که هزینه‌های نظامی خود را ۲۴ درصد افزایش داده و به ۱۱۴ میلیارد دلار رسانده، بودجه بهداشت و آموزش در سال‌های گذشته کاهش یافته، تنگ‌دستی کودکان به بیش از ۲۱ درصد رسیده و دستمزدها در بسیاری از بخش‌ها افزایش نیافته‌اند. در فرانسه، افزایش هزینه‌های نظامی مایه آن شد که دولت ماکرون، یارانه‌های مسکن و خدمات عمومی را کاهش دهد.

ترامپ همچنین به رک و راست گفته است که آمریکا دیگر نمی‌خواهد «پلیس اروپا» باشد و آمادگی جنگی خود را برای رقابت با چین در منطقه اقیانوس آرام متمرکز می‌کند. این دگرگونی استراتژیک، که در اسناد رسمی پنتاگون نیز دیده می‌شود، به این معنی است که اروپا از اولویت‌های ویژه آمریکا بیرون آمده و باید به تنهایی با چالش‌های امنیتی روبرو شود. این واقعیت نخبگان اروپایی را وحشت‌زده کرده، زیرا آنها نه توانایی نظامی مستقل دارند و نه اراده سیاسی برای جدا شدن از واشنگتن.

هزینه‌های نظامی، نابرابری و پیامدهای انسانی

مرکز SIPRI هر ساله گزارش هزینه‌های نظامی جهان را منتشر می‌کند، و داده‌های سال ۲۰۲۵–۲۰۲۶، تصویر روشنی از شرایط گرایش به قدرت نظامی و افزایش نابرابری نشان می‌دهد:

هزینه‌های نظامی جهان: ۲,۸۹ تریلیون دلار — برابر با ۲٫۵ درصد از کل تولید ناخالص داخلی جهان. در هم‌سنجی با ده سال پیش، ۴۱ درصد افزایش یافته است.

ناتو: روی هم رفته ۱,۲۲ تریلیون دلار — ۴۲ درصد از هزینه‌های سراسر جهان. آمریکا با ۹۵۴ میلیارد دلار (۳۳ درصد از جهان) شماره یک، و پس از آن آلمان (۱۱۴ میلیارد دلار)، بریتانیا (۸۲ میلیارد دلار)، فرانسه (۶۵ میلیارد دلار) و ایتالیا (۳۸ میلیارد دلار) جای دارند.

روسیه: ۱۹۰ میلیارد دلار — تنها ۶,۶ درصد از هزینه‌های جهان، و یک‌پنجم بودجه آمریکا، و ۲۲ درصد از بودجه اروپایی ناتو را هزینه می‌کند.

چین: ۲۹۲ میلیارد دلار — ۱۰ درصد از هزینه‌های جهان، و دومین قدرت نظامی جهان، اما همچنان کمتر از یک سوم آمریکا هزینه می‌کند.

این آمارها تنها بخشی از واقعیت هستند. بودجه‌های نظامی، تنها دربرگیرنده خرید جنگ‌افزار، حقوق سربازان و هزینه‌های عملیاتی می‌شوند، اما هزینه‌های واقعی گرایش به قدرت نظامی بسیار گسترده‌تر است: آسیب‌های زیست‌محیطی پایگاه‌ها و آزمایش‌های جنگ‌افزاری، هزینه‌های بیماری سربازان، فرصت‌های از دست رفته برای سرمایه‌گذاری در خدمات عمومی، و مهم‌تر از همه، هزینه‌های انسانی یورش‌ها و درگیری‌ها.

در اروپا، افزایش پرشتاب بودجه‌های نظامی از سال ۲۰۲۲ به پس، سرراست از جیب مردم پرداخت شده است. بر پایه واکاوی‌ها، اگر کشورهای اروپایی ناتو، تنها نیمی از هزینه‌های افزوده خود در سال‌های ۲۰۲۲–۲۰۲۶ را به جای جنگ‌افزار، برای پیشرفت بهداشت به کار می‌بردند، می‌توانستند سامانه‌های درمانی را که در چالش هستند، بازسازی کنند، کمبود پرستار و پزشک را حل و دسترسی همگانی به درمان رایگان را فراهم کنند. برای نمونه، آلمان در این دوره سالانه ده‌ها میلیارد دلار بیشتر از گذشته برای نظامی‌گری هزینه کرده — این پول می‌توانست برای ساخت هزار بیمارستان، یا تهیه خانه برای یک میلیون خانواده دچار تنگ‌دستی کافی باشد.

داده‌های SIPRI نشان می‌دهد که چگونه صنعت جنگ‌افزارسازی، به یک بخش اصلی ساختار اقتصادی سیاسی غرب دگرگون شده است. شرکت‌هایی مانند لاکهید مارتین، بوئینگ، راین‌متال و داسو، هم از نظامی‌گری اروپا سودهای بزرگی به دست می‌آورند و هم بر سیاست‌گذاری‌های دولتی اثر می‌گذارند. در اروپا، بیش از ۷۰ درصد جنگ‌افزارهای خریداری شده، از آمریکا وارد می‌شود — که نه تنها وابستگی نظامی را نگاه می‌دارد، بل‌که میلیون‌ها شغل در صنعت نظامی آمریکا برپا می‌کند و بودجه نظامی واشنگتن را بازپرداخت می‌کند. این یک چرخه بی‌هوده است: اروپا مالیات می‌پردازد، آمریکا جنگ‌افزار می‌فروشد، و هر دو به رقابت و درگیری می‌پردازند — آن هم زمانی که مردم هر دو کشور هزینه‌های جنگی را می‌پردازند.

و نکته مهم: با اینکه بودجه روسیه بسیار کمتر از ناتو است، این کشور توانسته در برابر بزرگترین پیمان نظامی تاریخ ایستادگی کند و از پیشروی بیشتر این پیمان در اوکراین خودداری کند. این نشان می‌دهد که قدرت نظامی تنها به هزینه‌های جنگی بستگی ندارد، بل‌که به انگیزه، راهبرد و پشتیبانی مردم نیز وابسته است — و اینکه ناتو، با همه‌ی این بودجه‌های کلان، ناتوان از رسیدن به هدف‌های خود بوده است، زیرا این هدف تنها در خدمت طبقه فرمانروا هست، نه مردم.

دگرگونی در نظم جهانی و رقابت امپریالیستی

یکی از مهم‌ترین رویدادهای دهه گذشته، آگاهی ملت‌های کشورهای جنوب جهان و پیدایش پیمان‌های تازه قدرت اقتصادی و سیاسی بوده است، که مهم‌ترین آنها «بریکس» است: گروهی دربرگیرنده برزیل، روسیه، هند، چین، آفریقای جنوبی و عضوهای تازه مانند ایران، عربستان سعودی، مصر و اندونزی، که اکنون نماینده بیش از ۴۰ درصد جمعیت جهان و ۳۵ درصد تولید ناخالص داخلی جهانی هستند.

بریکس نه یک پیمان «ضدامپریالیستی» یا «سوسیالیستی» است، بل‌که هم‌پیمانی از دولت‌هایی است که می‌خواهند از زیر فرمانروایی آمریکا و اروپا بیرون بیایند، جایگاه خود را در نظام جهانی بهبود بخشند و منابع و بازارها را میان خود تقسیم کنند. اما با این همه، برآمدن بریکس، یک چالش بزرگ برای نظم کهنه برپا کرده و فضایی تازه برای پیکار مردمی و ضداستعماری گشوده است.

رهبری بریکس بر دوش چین و روسیه است — دو کشوری که در دهه‌های گذشته، زیر فشار و تحریم غرب بوده‌اند و اکنون در پی برپایی یک نظام چندقطبی هستند. چین هم‌چون بزرگترین اقتصاد این گروه، با پروژه «کمربند و راه»، شبکه‌ای از راه‌ها، بندرها، نیروگاه‌ها و خطوط لوله در سراسر جهان ساخته و وابستگی اقتصادی بسیاری از کشورها به غرب را کاهش داده است. روسیه نیز، با بهره‌برداری از منابع انرژی و قدرت نظامی، جایگاه خود را هم‌چون یک قدرت کلیدی در اوراسیا، خاورمیانه و آفریقا استوار کرده و به کشورهای جنوب جهان، گزینه‌ای سوای همکاری با آمریکا و اروپا داده است.

این رویداد، اثر هم بر پیوندهای آمریکا و اروپا داشته است. هر دو سوی آتلانتیک می‌دانند که برای رقابت با چین و روسیه، باید هم‌پیمان بمانند، اما هم‌زمان، بر سر چگونگی این رقابت، تقسیم بازارها و کنترل منابع، با یکدیگر درگیر هستند. آمریکا می‌خواهد اروپا را وادار کند که سیاست‌های اقتصادی و نظامی خود را دربست با واشنگتن هماهنگ سازد، و از سرمایه‌گذاری در چین و روسیه پرهیز کند — ولی برخی از شرکت‌های اروپایی، میلیاردها دلار در این کشورها سرمایه‌گذاری کرده‌اند و نمی‌خواهند این بازارهای بزرگ را از دست بدهند.

افزون بر این، آگاهی ملت‌های کشورهای جنوب، که در دهه‌های گذشته زیر فرمانروایی یا وابستگی به غرب بودند، اکنون به یک نیروی سیاسی کنشگر دگرگون شده‌اند. از آمریکای لاتین، که دولت‌های «چپ»‌گرا در بسیاری از کشورها به قدرت رسیده‌اند، تا آفریقا، که جنبش‌های آزادی‌بخش و مخالف فرمانروایی خارجی نیرومند شده‌اند، تا آسیا و خاورمیانه، که کشورها در پی استقلال بیشتر هستند، همه نشانگر آنند که دوران فرمانروایی بی‌چون و چرای غرب به پایان رسیده است. نتیجه انتخابات چند هفته گذشته برای کرسی غیردائم شورای امنیت سازمان ملل نشان داد که قدرت اقتصادی به تنهایی برای کسب نفوذ سیاسی کافی نیست. آلمان با اینکه از بزرگ‌ترین کمک‌کنندگان مالی سازمان ملل است، از پرتغال و اتریش شکست خورد.

این شکست بازتاب انتقادهای گسترده از سیاست خارجی بر پایه ارزش‌های غرب بود، زیرا بسیاری از دولت‌های آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین بر این باورند که معیارهای اخلاقی آلمان در بحران‌هایی مانند اوکراین و غزه به شکل نابرابر به کار گرفته می‌شوند. این روند، فشار را بر آمریکا و اروپا افزایش داده و رقابت میان آنها را افزایش داده است، زیرا هر دو می‌خواهند نفوذ خود را در این منطقه‌ها نگاه دارند یا گسترش دهند — و برای همین، منافعشان با یکدیگر ناسازگار است.

برای نمونه، در آفریقا، شرکت‌های نفت و گاز اروپا مانند توتال و شل، سال‌ها بر منابع این قاره فرمانروایی داشتند، اما اکنون با رقابت سخت شرکت‌های چینی و روسی روبرو هستند، و دولت‌های آفریقایی، قراردادهای تازه‌ای را با شرایط بهتر امضا می‌کنند. در خاورمیانه، اروپا به نفت و گاز منطقه وابسته است، ولی آمریکا، با افزایش تولید در مرزهای خود، کمتر نیازمند است و بیشتر در پی کنترل راه‌های دریایی و جلوگیری از نیرومند شدن رقیبان است. این ناسازگاری منافع، مایه آن شده که در چالش‌هایی مانند یورش به ایران، اروپا از همراهی با آمریکا سرباز زند، زیرا این یورش، منافع اقتصادی و امنیتی اروپا را در خطر می‌اندازد.

هر نوشته‌ای و گفتگویی درباره بودجه‌های نظامی و ناتو، باید با بررسی پیامدهای آن بر زندگی مردم همراه باشد. برای دهه‌ها، دولت‌های اروپایی، گرایش به قدرت نظامی را زیر نام «هزینه امنیت» به مردم فروختند، اما داده‌ها نشان می‌دهند که وارونه است: گرایش به قدرت نظامی، بزرگترین دلیل تنگ‌دستی، نابرابری و کاهش رفاه در اروپا بوده است.

بیایید به آمارها نگاه کنیم:

تنگ‌دستی: در سال ۲۰۲۶، بیش از ۱۱۳ میلیون تن در اتحادیه اروپا — یعنی ۲۱ درصد از جمعیت — در تنگ‌دستی یا درماندگی اجتماعی زندگی می‌کنند. این رقم، از سال ۲۰۲۰، ۸ درصد افزایش یافته، هم‌زمان بودجه‌های نظامی، ۴۵ درصد رشد داشته‌اند. در کشورهایی مانند یونان، اسپانیا و ایتالیا، یک سوم مردم دچار تنگ‌دستی هستند، در حالی که این کشورها، میلیاردها یورو در سال، برای جنگ‌ورزی هزینه می‌کنند.

بهداشت: سامانه‌های درمانی در سراسر اروپا در چالش هستند: کمبود پرستار و پزشک، درازی لیست انتظار، بسته شدن بیمارستان‌ها و افزایش هزینه‌های درمان. بر پایه گزارش سازمان بهداشت جهانی، اروپا باید سالانه ۱۵۰ میلیارد یورو بیشتر برای بهداشت همگانی هزینه کند تا معیارهای شایسته را نگه دارد — پولی که کمتر از یک پنجم بودجه سالانه نظامی اروپا است.

آموزش: بودجه‌های آموزشی در ده سال گذشته کاهش یافته، دبستان‌ها و دبیرستان‌ها فرسوده هستند، هزینه‌های آموزش افزایش یافته و شمار کودکانی که از آموزش بازمانده‌اند، افزایش یافته است. هم‌زمان، بودجه پژوهش‌های نظامی، سه برابر شده و اکنون بیشتر از بودجه پژوهش‌های پزشکی و زیست‌محیطی است.

کمبود خانه و بیکاری: ۲ میلیون نفر در اروپا بی‌خانمان هستند، بهای خانه ۷۰ درصد افزایش یافته و بیکاری جوانان در بسیاری از کشورها، بالای ۲۵ درصد است. در برابر اینها، درآمد سالانه شرکت‌های سازنده جنگ‌افزار در اروپا، از سال ۲۰۲۲، به بیش از ۸۰ میلیارد یورو در سال رسیده است.

هر یورویی که به جای بهداشت، آموزش یا خانه، برای توپ، تانک و هواپیمای رزمی هزینه می‌شود، دربست از جیب مردم گرفته شده و به جیب سرمایه‌داران و سرمایه‌داران صنعت جنگی می‌رود. گرایش به قدرت نظامی، نه تنها امنیت پدید نمی‌آورد، بل‌که مایه ناامنی واقعی می‌شود: ناامنی اقتصادی، اجتماعی و انسانی.

دولت‌ها همواره می‌گویند که «هزینه‌های نظامی، شغل برپا می‌کنند». اما این یک دروغ بزرگ است: واکاوی‌ها نشان داده که هر میلیارد یورو سرمایه‌گذاری در صنعت جنگی، میان ۷ تا ۹ هزار شغل برپا می‌کند، ولی همین سرمایه در بهداشت، آموزش یا انرژی‌های تجدیدپذیر، میان ۱۵ تا ۲۲ هزار شغل فراهم می‌کند — و شغل‌هایی که سودمند هستند، نه کارهایی که برای ساخت ابزارهای کشتار طراحی شده‌اند.

این ماهیت سرمایه‌داری است: اولویت دادن به منافع و قدرت، نه نیازهای مردم. و ناتو، بزرگترین سازمان نظامی جهان، نه برای پاسداری از مردم، بل‌که برای پاسبانی از منافع سرمایه‌داران، شرکت‌های بزرگ و دولت‌های فرمانروا برپا شده است — و امروز، همان‌گونه که رقابت میان آمریکا و اروپا افزایش می‌یابد، نقش آن هم‌چون ابزاری برای این رقابت، آشکارتر می‌شود.

مردم اروپا، بارها و بارها با اعتراض‌ها، گردهمایی‌ها و جنبش‌های ضدجنگ، نشان داده‌اند که گرایش به قدرت نظامی را نمی‌خواهند. از اعتراض‌ها به یورش‌های عراق، افغانستان و ایران، تا جنبش‌های «صلح» در دهه ۱۹۸۰، تا گردهمایی‌ها علیه افزایش بودجه‌های نظامی امروز، مردم همواره مخالفت خود را نشان داده‌اند. اما تاکنون، دولت‌ها، زیر فشار آمریکا و صنعت سازنده جنگ‌افزار، به این خواسته‌ها پاسخ نداده‌اند — و به همین دلیل، کوشش برای دستیابی به صلح، تنها زمانی به نتیجه می‌رسد که همراه با تلاش برای دگرگونی ساختار سیاسی و اقتصادی باشد.

برای دهه‌ها، بسیاری از واکاوان بورژوازی، پیوندهای آمریکا و اروپا را هم‌چون «همکاری میان هم‌پیمانان» توصیف می‌کردند، اما برای مارکسیست‌ها، این رابطه همواره یک رقابت امپریالیستی بوده است — رقابت میان دو کانون اصلی سرمایه‌داری جهانی، که گاهی با هم متحد می‌شوند و گاهی بر سر تقسیم سود، قدرت و نفوذ، با یکدیگر به کشمکش می‌پردازند.

اکنون، در سال ۲۰۲۶، این رقابت به بالاترین اندازه خود رسیده است. آمریکا، زیر رهبری ترامپ، سیاست «نخست آمریکا» را به کار می‌بندد، که به معنای اولویت دادن به منافع شرکت‌ها و سرمایه‌داران آمریکایی، بدون توجه به منافع اروپا یا دیگر هم‌پیمانان است. ترامپ رک و راست گفته که «اروپا از دیدگاه اقتصادی یک رقیب است، نه یک دوست» و یورش‌های او در زمینه بازرگانی، امنیت و سیاست بیرونی، همه بر همین پایه برنامه‌ریزی شده‌اند.

درگیری اقتصادی که ترامپ علیه اروپا آغاز کرده، نمونه روشنی از این رقابت است. او تعرفه‌های ۲۵ درصدی بر خودرو، فولاد، آلومینیوم و فرآورده‌های کشاورزی اروپا گذاشته است. این کارها، میلیاردها دلار به اقتصاد اروپا زیان رسانده، هزاران شغل را در خطر قرار داده و مایه آن شده که دولت‌های اروپایی، در پی راه‌هایی برای پاسخگویی و کاهش وابستگی برآیند — هرچند تاکنون، به دلیل وابستگی سیاسی و نظامی، نتوانسته‌اند واکنشی کارا از خود نشان دهند.

اما درگیری‌ها تنها در باره‌ی اقتصاد نیست. در سیاست برون‌مرزی هم، شکافی ژرف میان دو سوی پدید آمده است:

ایران: مهم‌ترین و پرخطرترین ناهمسانی. ترامپ، همراه با اسرائیل، یورشی گسترده علیه ایران آغاز کرده، اما اروپا از همراهی با آنها سرباز زده است. دلیل نپذیرفتن این همراهی روشن است: اروپا به انرژی خاورمیانه وابسته است، یورش به افزایش بهای نفت و گاز و ناامنی در راه‌های دریایی خواهد انجامید، و هزاران شرکت اروپایی، پیوندهای بازرگانی مهمی با ایران دارند. افزون بر این، بسیاری از کشورهای اروپایی، از پیامدهای امنیتی این یورش می‌ترسند: سرازیر شدن پناهجویان، یورش‌های خشونت‌آمیز و بی‌ثباتی در سراسر منطقه. ترامپ، اروپا را به دلیل این «پیمان‌شکنی» نکوهش کرده، و گفته که «اگر نمی‌خواهید یاری دهید، پس خودتان از منافع خود پاسداری کنید».

روسیه: در باره‌ی جنگ اوکراین، میان آمریکا و کشورهای اروپایی ناهمسانی‌هایی در رویکرد و اندازه کمک نظامی و پولی به کی‌یف وجود دارد. از نگاه برخی تحلیلگران، با این که هم آمریکا و هم کشورهای اروپایی در پشتیبانی امنیتی و نظامی از اوکراین با هم هم‌سو هستند، ولی تاکنون ترامپ آمادگی بیشتری برای پیگیری راه‌حل‌های دیپلماتیک نشان داده است. بیشتر دولت‌های اروپایی فشار سیاسی، اقتصادی و نظامی بر روسیه را مهمتر از گفت‌وگو می‌دانند.

چین: آمریکا چین را «خطر اصلی» می‌داند و از اروپا خواسته که از همکاری اقتصادی و فناورانه با پکن دست بردارد. اما اروپا توان انجام این کار را ندارد: چین اکنون بزرگترین همکار بازرگانی اروپا است، و بریدن پیوندها، به چالش اقتصادی در قاره اروپا می‌انجامد. افزون بر این، بسیاری از دولت‌های اروپایی آگاهند که اگر از آمریکا پیروی کنند، استقلال سیاسی خود را از دست خواهند داد.

این رقابت، نه کشمکشی میان «خوب و بد» یا «آزادی‌خواهی و خودکامگی»، بل‌که نبردی میان دو گردان امپریالیستی است، که هر دو در پی نگاهداری و گسترش قدرت، سود و فرمانروایی بر منابع و مردم هستند. آمریکا می‌خواهد فرمانروایی خود را نگه دارد، و اروپا می‌خواهد از زیر این فرمانروایی بیرون آید و یک قدرت مستقل شود — اما قربانیان اصلی هم در اروپا و هم در آمریکا مردم هستند. مردمی که با افزایش مالیات، کاهش خدمات عمومی، تنگ‌دستی، بیکاری و خطر جنگ روبرو هستند.

نکته مهم اینکه این رقابت، ساختار ناتو را از درون سست کرده است. ناتو که می‌بایست «پیمان دفاع دسته‌جمعی» باشد، اکنون به ابزاری در دست آمریکا برای کنترل اروپا شده است. و این، زمینه‌ساز بزرگترین دگرگونی در تاریخ امنیت اروپا است: فشار برای برپایی یک ارتش و ساختار امنیتی مستقل اروپایی.

آینده امنیت اروپا: وابستگی، استقلال یا راهی نو؟

برای درک این که چرا اروپا تاکنون نتوانسته استقلال نظامی خود را به دست آورد، باید به ژرفای وابستگی آن به آمریکا نگاه کنیم. این وابستگی، در همه زمینه‌ها دیده می‌شود: از جنگ‌افزار و فناوری، تا اطلاعات، پشتیبانی لجستیکی و راهبرد.

بر پایه گزارش‌های SIPRI و واکاوی‌های مستقل، در زمینه‌های زیر اروپا وابسته به آمریکا است:

جنگ‌افزار: بیش از ۶۰ درصد از هواپیماهای رزمی، موشک‌های پدافند هوایی، پرنده‌های دورپرواز و تجهیزات الکترونیکی ارتش‌های اروپایی، ساخت آمریکا هستند. هواپیمای اف-۳۵، که اکنون اصلی‌ترین پرنده رزمی در اروپا است، زیر فرمانروایی آمریکا پرواز می‌کند: آمریکا می‌تواند در هر زمان، دسترسی به نرم‌افزار، قطعات جایگزین یا پشتیبانی فنی را قطع کند — و اگر درگیری سیاسی با اروپا جدی‌تر شود، آمریکا بی‌گمان همین کار را انجام خواهد داد. حتا هواپیماهای اروپایی مانند یوروفایتر (Eurofighter Typhoon) و رافال (Dassault Rafale)، از فناوری‌های آمریکایی بهره می‌برند و بدون همکاری واشنگتن توان بهره‌برداری ندارند.

اطلاعات و پایش: اروپا دربست به ماهواره‌ها، سامانه‌های ردیابی و اطلاعات نظامی آمریکا وابسته است. بدون داده‌های آمریکا، ارتش‌های اروپایی، توان پیگیری رویدادهای دشمن، هدایت موشک‌ها یا طراحی یورش‌های گسترده نظامی را از دست می‌دهند.

پشتیبانی لجستیکی و سوخت: بیشتر پایگاه‌های نظامی، راه‌های زمینی، دریایی و هوایی و سامانه‌های سوخت‌رسانی در اروپا، یا در دست آمریکا هستند یا بر پایه معیارهای آن کشور طراحی شده‌اند.

هسته‌ای: تنها دو کشور اروپایی — بریتانیا و فرانسه — دارنده جنگ‌افزار هسته‌ای هستند، اما حتا این دو، از دیدگاه سامانه‌های فرماندهی و اطلاعات، به آمریکا وابسته‌اند. دیگر کشورهای اروپایی، زیر «سایبان هسته‌ای» آمریکا جای گرفته‌اند — سایبانی که اکنون ترامپ از برچیدن آن سخن می‌گوید.

این وابستگی، یک «دام راهبردی» برای اروپا پدید آورده است: از یک سو، بدون یاری آمریکا توان ایستادگی و دفاع ندارد، و از سوی دیگر، آمریکا از این وابستگی برای کنترل سیاست‌ها، اقتصاد و حتا سیاست برون‌مرزی اروپا بهره‌برداری می‌کند. ترامپ رک و راست بارها گفته که «تا زمانی که شما به جنگ‌افزار و پشتیبانی ما نیاز دارید، باید از فرمان‌های ما پیروی کنید».

اما این شرایط، برای نخبگان اروپایی نیز تاب‌آور نیست. آنها دریافته‌اند که در جهان چندقطبی تازه، یک قدرت بدون ساز و برگ نظامی مستقل، هرگز نمی‌تواند به استقلال سیاسی یا اقتصادی صددرصد دست یابد. چالش اوکراین، یورش به ایران و تهدیدهای ترامپ، همه این آموزه را به همراه داشته‌اند: آمریکا شاید روزی اروپا را رها سازد، یا منافع خود را بر خواسته‌های اروپا برتری دهد — و در آن هنگام، اروپا بی‌هیچ پشتوانه دفاعی باقی خواهد ماند.

از این رو، از سال ۲۰۲۲، روندی تازه آغاز شده است: سرمایه‌گذاری گسترده در صنعت جنگ‌افزارسازی اروپا، کوشش برای گسترش فناوری‌های خودبنیاد، برپایی طرح‌های همگانی مانند «سامانه هوایی رزمی آینده» (FCAS) و «تانک اصلی زمینی اروپا»، و گفتگوهای رسمی درباره «سپاه اروپا» یا «اتحادیه پدافندی اروپا». بر پایه این برنامه‌ها کشورهای اروپایی می‌خواهند تا سال ۲۰۳۵، دست‌کم ۵ درصد از تولید ناخالص داخلی را برای بودجه نظامی به کار برند، ساخت جنگ‌افزار را در درون اروپا دو برابر سازند و وابستگی به آمریکا را به کمتر از ۳۰ درصد کاهش دهند.

برای مردم و نیروهای «چپ» و پیشروی اروپا، این روند، نه گامی به سوی «آزادی»، بل‌که افزایش رقابت‌های امپریالیستی است. برپایی ساز و برگ نظامی مستقل اروپا، به معنای افزایش بیشتر بودجه‌ها، خرید جنگ‌افزارهای افزون‌تر، گسترش صنعت جنگی و آمادگی برای یورش‌های تازه است — یورش‌هایی که برای فرمانروایی بر منابع، بازارها و نفوذ سیاسی انجام می‌گیرند، نه برای پاسداری از مردم. و این، همان چیزی است که نخبگان اروپایی در پی آنند: دگردیسی اروپا به یک قدرت امپریالیستی، که بتواند در پهنه جهانی، با آمریکا، چین و روسیه به رقابت بپردازد.

واقعیت آن است که اروپا چاره‌ای ندارد — نه از آن رو که «خطرهای بیرونی» وجود دارند، بل‌که به این دلیل که ساختار سرمایه‌داری و امپریالیستی، ناگزیر از رقابت و گرایش به قدرت نظامی است. تا زمانی که این ساختار پایدار بماند، اروپا یا باید زیر فرمانروایی آمریکا باشد، یا رقیب تازه آن شود.

اروپا اکنون، در برابر چندراهی سرنوشت‌ساز ایستاده است. چالش در پیوندهای آمریکا و اروپا، برآمدن قدرت‌های تازه، آگاهی کشورهای جنوب و فشارهای اقتصادی، همه و همه، اروپا را ناچار به تصمیم‌گیری کرده‌اند: آینده امنیت این قاره چه خواهد بود؟


سه گزینه اصلی در پیش روست، که هر کدام، پیامدهای ویژه خود را دارد.

گزینه ۱: ماندن در ناتو و پیروی از آمریکا

این گزینه را بسیاری از سیاستمداران محافظه‌کار و اصلاح‌خواه پسندیده و شایسته می‌دانند. آنها بر این باورند که «ناتو تنها تضمین امنیت است» و «اروپا بدون آمریکا توان ایستادگی و دفاع ندارد». اما همان‌گونه که دیدیم، این راه دیگر شدنی نیست: ترامپ و دولت‌های آینده آمریکا، دیگر آماده پرداخت هزینه‌ها نیستند، و وابستگی، اروپا را به ابزاری در دست واشنگتن دگرگون کرده است. افزون بر این، این گزینه، به معنای افزایش بودجه‌های نظامی، همراهی با یورش‌های آمریکا و تنگ‌دستی و نابرابری در جامعه است — چیزی که مردم اروپا از آن بیزارند.

گزینه ۲: برپایی ساز و برگ نظامی مستقل اروپا — جدا یا در کنار ناتو

این گزینه، اکنون با شتاب سیاست رسمی اتحادیه اروپا می‌شود. آلمان، فرانسه و دیگر کشورهای بزرگ، سرگرم طراحی برای برپایی یک نیروی ارتشی خودبنیاد، با بودجه، فناوری و فرماندهی ویژه خود هستند، که می‌تواند هم در کنار ناتو و هم جداگانه کنش کند. از دیدگاه نخبگان اروپایی، این یک پیشرفت بزرگ است: آنها می‌خواهند اروپا را یک قدرت جهانی سازند، که بتواند از منافع اقتصادی و سیاسی خود پاسداری کند، در رقابت با آمریکا، چین و روسیه پیروز باشد و نفوذ خود را در آفریقا، خاورمیانه و آمریکای لاتین نگه دارد یا گسترش دهد.

این گزینه، چیزی فرای دگرگونی نام و نشان نیست. ارتش اروپا، مانند ناتو، ابزاری امپریالیستی خواهد بود: برای دستیازی به دیگر کشورها، پاسبانی از منافع شرکت‌های بزرگ، سرکوب جنبش‌های مردمی و رقابت برای کسب قدرت. افزایش بودجه‌ها، ساخت بیشتر جنگ‌افزار، آموزش سربازان تازه و آمادگی برای نبردهای آینده، همه و همه، گام گذاشتن در این راه است و مردم، همچنان هزینه‌های سنگین آن را خواهند پرداخت. مهم نیست که این نیرو زیر پرچم ناتو باشد یا پرچم اروپا، مهم این است که در خدمت چه کسانی هست؟ هیچ تردیدی نیست که این ارتش با نام دیگری، بازهم به سود سرمایه‌داران و دولت‌ها کار می‌کند، نه مردم.

گزینه ۳: راهی تازه — صلح، کاهش ساز و برگ نظامی و همکاری بین‌المللی

مارکسیست‌ها بر این باورند که چالش اصلی، نه در سیاست‌های آمریکا، نه در ناتو و نه در نبود ساز و برگ نظامی اروپا، بل‌که در خود ساختار امپریالیسم و گرایش به قدرت نظامی نهفته است — ساختاری که بر پایه رقابت، بهره‌کشی و جنگ ساخته شده است.

این راه نو، بر پایه اصل‌های زیر استوار است:

بیرون آمدن از ناتو، زیرا این پیمان سازمانی جنگ‌افروز و وابسته به آمریکاست و تا زمانی که اروپا در ناتو است، نمی‌تواند مستقل بماند یا به صلح دست یابد؛ کاهش بودجه‌های نظامی و کاربرد سرمایه آزادشده در زمینه بهداشت، آموزش، خانه، زیست‌بوم و رفاه مردم، همراه با ریشه‌کن کردن گرایش به قدرت نظامی، نه دگرگونی شکل آن؛ از میان بردن ساز و برگ جنگی از راه برچیدن همه جنگ‌افزارهای هسته‌ای، کاهش نیروهای ارتش تنها برای پدافند از مرزها، و ممنوع کردن ساخت و داد و ستد جنگ‌افزار؛ همکاری برابر با همه کشورها، نه هم‌پیمان آمریکا، نه هم‌پیمان چین یا روسیه، بل‌که همکاری بر پایه ارجمندی دوسویه، فرمانروایی ملی و منافع مشترک، همراه با پشتیبانی از جنبش‌های ضداستعماری و مردمی در سراسر جهان و مخالفت با هرگونه درگیری یا یورش نظامی؛ و برپایی یک نظم تازه، نظمی که بر پایه دادگری، برابری و نیازهای مردم پایه‌گذاری شده باشد، نه بر پایه سودجویی و قدرت‌طلبی.

این راه، به معنای «دست کشیدن از دفاع» نیست، بل‌که به معنای بازتعریف مفهوم امنیت است. امنیت واقعی، یعنی ایمنی شغلی، دسترسی به درمان، داشتن خانه و آسایش اجتماعی. کشوری که مردم آن دچار تنگ‌دستی، بیماری و ناخرسندی باشند، هرگز امن نخواهد بود، حتا اگر نیرومندترین ارتش جهان را داشته باشد. اگر مردم، به جای پیروی از بورژوازی، خود راه تاریخ را دگرگون کنند، اروپا با داشتن منابع فراوان، فناوری پیشرفته و نیروی کار توانمند، می‌تواند الگویی برای صلح و دادگری شود.

پایان سخن

در این نوشتار، دیدیم که چگونه درگیری‌های دولت ترامپ با اروپا، آمارهای SIPRI، برآمدن بریکس، رقابت‌های امپریالیستی، نبرد اقتصادی و اختلاف بر سر ایران، همه و همه، بخش‌هایی از یک چالش بزرگ‌تر هستند: چالشی که گریبانگیر نظم امپریالیستی‌ای است که از پس از جنگ جهانی دوم پایدار بوده است.

ناتو، که روزگاری «ستون امنیت» خوانده می‌شد، اکنون به نمادی از وابستگی، گرایش به قدرت نظامی و هزینه‌های سنگین برای مردم اروپا دگرگون شده است. آمریکا، که زمانی «رهبر غرب» به شمار می‌رفت، اکنون رقیبی سرسخت و خطری برای منافع اروپا شده است. و اروپا، که همواره میان استقلال و وابستگی در نوسان بوده، اکنون ناچار به گزینش است — اما گزینه‌هایی که تاکنون پیشنهاد شده‌اند، همگی در چارچوب امپریالیسم و گرایش به قدرت نظامی جای می‌گیرند.

داده‌های SIPRI نشان می‌دهند که بودجه‌های نظامی، به جای پدید آوردن امنیت، تنگ‌دستی و نابرابری را افزایش داده‌اند. گرایش به قدرت نظامی، میلیون‌ها اروپایی را دچار تنگ‌دستی کرده، خدمات عمومی را ویران ساخته و خطر جنگ را بالا برده است — و برپایی ساز و برگ نظامی اروپا، این روند را افزایش خواهد بخشید.

هم‌زمان، آگاهی ملت‌های جنوب جهانی، برآمدن جنبش‌های مردمی و رشد آگاهی عمومی در اروپا، نشانگر آن است که دوران فرمانروایی بی‌چون و چرای غرب به پایان رسیده است. مردم دیگر، گرایش به قدرت نظامی، جنگ و تنگ‌دستی را نمی‌پذیرند — و این، بزرگترین امید برای دگرگونی است.

راه چاره، نه در دگرگونی ناتو، نه در برپایی نیروی نظامی تازه، بل‌که در ریشه‌کن کردن کل سامانه استعماری، امپریالیستی و سرمایه‌داری نهفته است. مردم جهان به اروپایی نیاز دارند که صلح‌جو، مستقل و در خدمت مردم باشد — اروپایی که به جای رقابت برای قدرت، با دیگر کشورها همکاری کند، به جای ساخت جنگ‌افزار، به رفاه مردم بپردازد، و به جای درگیری با دیگران، به نیازهای خود و نگهداری از زیست‌بوم خویش رسیدگی کند.

دستیابی به این هدف، آسان نیست و نیازمند تلاشی درازمدت و سخت است — اما تاریخ نشان داده که هیچ قدرتی برای همیشه پایدار نمی‌ماند، و هیچ سامانه‌ای، هنگامی که مردم آن را نخواهند، پایدار نخواهد ماند. چالش کنونی، فرصتی است برای گزینش راه تازه: راه صلح، دادگری و آزادی.

اما پرسش کلیدی این است که چه طبقه‌هایی پایه‌گزار راه صلح، دادگری و آزادی خواهند شد؟ آنچه تاریخ نشان داده است، این است که منافع بورژوازی اروپا با صلح، دادگری و آزادی واقعی در تضاد است. «چپ» اروپا باید با همکاری طبقه کارگر و دیگر لایه‌های اجتماعی پایینی و میانی جامعه، پیشاهنگ این روند شود. وگرنه راه دیگری سوای بربریت نیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *