آنارشیسم یا سوسیالیسم؟ بخش (۱) روش دیالکتیکی
HER

image_printچاپ

ی. و. استالین / آمادور نویدی

آنارشیسم یا سوسیالیسم؟

بخش (۱) روش دیالکتیکی

نوشته: ی. و. استالین

برگردان: آمادور نویدی

آنارشیسم یا سوسیالیسم؟ (?Anarchism Or Socialism) (۱)

جی. وی. استالین(J. V. Stalin)

دسامبر ۱۹۰۶ – ژانویه ۱۹۰۷

منبع: آثار، جلد ۱، نوامبر ۱۹۰۱ – آوریل ۱۹۰۷

ناشر: خانه انتشارات زبان‌های خارجی، مسکو (Foreign Languages Publishing House, Moscow)، ۱۹۵۴

رونویسی/نشانه‌گذاری: سالیل سن(Salil Sen) برای آرشیو اینترنتی مارکسیست‌ها(MIA)، ۲۰۰۸

مالکیت عمومی: آرشیو اینترنتی مارکسیست‌ها (Marxists Internet Archive)(۲۰۰۸). هرکسی می‌تواند آزادانه این اثر را کپی، توزیع، نمایش و منتشر کند؛ و یا آثار اقتباسی و تجاری بسازد، ولی «آرشیو اینترنتی مارکسیست‌ها» را به‌عنوان منبع خود ذکر نماید.

***

کانون زندگی اجتماعی مدرن، مبارزه طبقاتی است. در جریان این مبارزه، هر طبقه توسط ایدئولوژی خود هدایت می‌شود. بورژوازی (bourgeoisie) ایدئولوژی خاص خود را دارد- که به اصطلاح لیبرالیسم (liberalism) نامیده می‌شود . پرولتاریا (proletariat) نیز ایدئولوژی خاص خود را دارد – این ایدئولوژی، همان‌طور که همگان می‌دانند، سوسیالیسم (socialism) است.

نباید لیبرالیسم را پدیده‌ای یک‌پارچه و تجزیه‌ناپذیر تلقی نمود: لیبرالیسم به گرایش‌های مختلفی طبقه‌بندی و تقسیم می‌شود که با لایه‌های مختلف بورژوازی مطابقت دارند.

سوسیالیسم نیز کامل و غیرقابل تقسیم نیست: در درون آن نیز گرایش‌های متفاوتی وجود دارد.

ما در این‌جا لیبرالیسم را بررسی نخواهیم کرد – بهتر است این کار را برای زمان دیگری بگذاریم. ما می‌خواهیم خواننده را فقط با سوسیالیسم و ​​گرایش‌های آن آشنا کنیم، زیراکه. فکر می‌کنیم که این امر برای خواننده جالب‌تر است.

سوسیالیسم به سه گرایش  عمده تقسیم می‌شود: رفرمیست (reformism)، آنارشیسم (anarchism) و ​​مارکسیسم (Marxism).

رفرمیست برنشتاین (Bernstein) و دیگران، که سوسیالیسم را هدفی دوردست و نه چیزی بیش از آن می‌داند، رفرمیستی، که عملاً انقلاب سوسیالیستی را  رد می‌کند و هدفش ایجاد سوسیالیسم از طریق مسالمت‌آمیز است، رفرمیستی است که به‌جای مبارزهٔ طبقاتی، حامی هم‌کاری طبقاتی است – این رفرمیست روز به روز در حال زوال است، بیش از پیش هرگونه شباهت خود به سوسیالیسم را از دست می‌دهد و به نظر ما، بررسی آن در این مقاله هنگام تعریف سوسیالیسم کاملاً غیرضروری است.

اما این امر در مورد مارکسیسم و ​​آنارشیسم کاملاً متفاوت است: در حال حاضر، هر دو به‌عنوان گرایش‌های سوسیالیستی شناخته می‌شوند، و مبارزه‌ای شدید علیه یکدیگر انجام می‌دهند، هر دو می‌کوشند خود را به‌عنوان دکترین راستین سوسیالیستی به پرولتاریا معرفی کنند، و البته مطالعه و مقایسه این دو برای خواننده بسیار جالب‌تر خواهد بود.

ما از آن دسته افرادی نیستیم که با شنیدن واژهٔ «آنارشیسم» (anarchism) با تحقیر روی برگردانیم و با تکبری روشن‌فکرانه بگوییم: «چرا وقت خود را تلف کنیم؟ ارزش بحث کردن ندارد!» ما چنین «انتقاد» ارزانی را بی‌ارزش و بی‌فایده می‌دانیم.

و هم‌چنین از آن دسته افرادی نیستیم که خود را با این اندیشه تسلی دهیم که آنارشیست‌ها «پشتوانهٔ توده‌ای ندارند و بنابراین چندان هم خطرناک نیستند.» مسئله این نیست که امروز چه کسی «پیروان» بیش‌تر یا کم‌تری دارد، بلکه مسئله، ماهیت این دکترین (doctrine) است که اهمیت دارد. اگر «دکترین» آنارشیست‌ها  بیان‌گر حقیقت باشد، پس بدیهی است که  قطعا مسیری می‌گشاید و توده‌ها را پیرامون خود جمع می‌کند. اما اگر اشتباه و بر پایه‌ای نادرست بنا شده باشد، دوام زیادی نخواهد داشت و در هوا معلق خواهد ماند، اما نادرستی آنارشیسم را باید اثبات نمود.

برخی  بر این باورند که مارکسیسم و ​​آنارشیسم بر اصول یک‌سانی بنا شده‌اند و اختلافات مابین آن‌ها فقط مربوط به تاکتیک‌ها است، به‌طوری که به باور این افراد، اساساً نمی‌توان بین این دو گرایش تمایز قائل شد.

این یک اشتباه بزرگ است.

ما براین باوریم که آنارشیست‌ها دشمنان واقعی مارکسیسم هستند.  و بر این اساس، ما هم‌چنین معتقدیم که باید با دشمنان واقعی، مبارزه‌ای واقعی صورت گیرد.  از این رو لازم است که «دکترین» آنارشیست‌ها را از ابتدا تا انتها بررسی نموده و به‌طور کامل آن را از همه جنبه‌ها بسنجیم.

نکته این است که مارکسیسم و آنارشیسم، علی‌رغم آن‌که هر دو زیر پرچم سوسیالیسم وارد عرصهٔ مبارزه می‌شوند، اما بر اصولی کاملاً متفاوت بنا شده‌اند.

سنگ بنای آنارشیسم فرد است که رهایی فرد، طبق اصول آن، شرط اصلی رهایی توده‌ها، یعنی پیکره جمعی است.. بر اساس دیدگاه آنارشیستی، تا زمانی که فرد آزاد نشده باشد، رهایی توده‌ها ناممکن است. از این رو شعار آنارشیستی چنین است: «همه چیز برای فرد.»

اما سنگ بنای مارکسیسم توده‌ها هستند که بنا بر دکترین مارکسیستی، رهایی آنان شرط اساسی رهایی فرد است.  یعنی، طبق اصول مارکسیسم، رهایی فرد تا زمانی که توده‌ها رهایی نیابند، غیرممکن است. بر این اساس، شعار مارکسیستی این است: «همه چیز برای توده‌ها.»

واضح است که ما در این‌جا دو اصل داریم که یکی دیگری را نفی می‌کند، و صرفاً اختلاف نظر در مورد تاکتیک‌ها نیست.

هدف مقاله ما این است که این دو اصل متضاد را در کنار یک‌دیگر قرار دهیم، مارکسیسم را با آنارشیسم مقایسه کنیم و از این‌طریق نقاط قوت و ضعف هر یک را روشن نمائیم. در این‌جا لازم می‌دانیم خواننده را با طرح کلی این مقاله آشنا کنیم.

ما با توصیفی از مارکسیسم شروع می کنیم، به‌طور گذرا به دیدگاه آنارشیست‌ها در مورد مارکسیسم پرداخته و سپس به نقد خودآنارشیسم می‌پردازیم. یعنی: روش دیالکتیکی. و دیدگاه آنارشیست‌ها در مورد این روش و نقدخود را توضیح خواهیم داد. تئوری ماتریالیستی، دیدگاه‌های آنارشیست‌ها و انتقاد ما (در اینجا نیز انقلاب سوسیالیستی، دیکتاتوری سوسیالیستی، برنامه حداقلی و به‌طور کلی تاکتیک‌ها)، فلسفه آنارشیست‌ها و نقد ما، سوسیالیسم آنارشیست‌ها و انتقاد ما، تاکتیک‌ها و سازمان‌دهی آنارشیستی را مورد بحث قرار داده- و در پایان، استنباط‌های خود را ارائه می‌دهیم.

‌ما می‌کوشیم ثابت کنیم که آنارشیست‌ها، به‌عنوان پیروان سوسیالیسم جوامع کوچک، سوسیالیست‌های واقعی نیستند.

هم‌چنین تلاش می‌کنیم تا ثابت کنیم که آنارشیست‌ها، از آن‌جا که دیکتاتوری پرولتاریا را رد می‌کنند، انقلابیون واقعی نیز نیستند…

و بنابراین، بیایید به موضوع بپردازیم.

بخش (۱)

روش دیالکتیکی

«همه چیز در جهان در حال حرکت است… زندگی دگرگون می‌شود، نیروهای مولد رشد می‌کنند و مناسبات کهنه فرو می‌پاشند.»

— کارل مارکس

مارکسیسم نه‌تنها نظریه سوسیالیسم است، بلکه یک جهان‌بینی یک‌پارچه، یک سیستم فلسفی است که سوسیالیسم پرولتری مارکس منطقاً از آن پیروی می‌کند. این سیستم فلسفی، ماتریالیسم دیالکتیکی نامیده می‌شود.

بنابراین، توضیح مارکسیسم به‌معنای توضیح ماتریالیسم دیالکتیکی نیز هست.

چرا این سیستم را ماتریالیسم دیالکتیکی می‌نامند؟

زیرا روش آن دیالکتیکی و نظریهٔ آن ماتریالیستی است.

روش دیالکتیکی چیست؟

گفته می‌شود که زندگی اجتماعی همواره در حرکت و تکامل است. و این سخن درست است: زندگی را نباید چیزی ثابت و تغییرناپذیر پنداشت؛ زندگی هرگز در یک سطح باقی نمی‌ماند، بلکه در حرکتی ابدی و در روندی دائمی از ویرانی و آفریدن قرار دارد. بنابراین، زندگی همیشه شامل عناصر نو و کهنه، عناصر در حال رشد و عناصر در حال زوال، عناصر انقلابی و ضدانقلابی است.

روش دیالکتیکی به ما می‌آموزد که زندگی را آن‌گونه که واقعاً هست ببینیم. ما دیده‌ایم که زندگی پیوسته در حال حرکت است؛ در نتیجه، باید آن را در حرکتش بررسی کنیم و بپرسیم: زندگی به کجا می‌رود؟

هم‌چنین دیده‌ایم که زندگی تصویری از ویرانی و آفرینش مداوم ارائه می‌دهد؛ بنابراین باید آن را در روند نابودی و خلق کردن آن بررسی کنیم و بپرسیم: چه چیزی در زندگی درحال نابودی و چه چیزی در حال ظهور است؟

آن‌چه در زندگی متولد می‌شود و روز به روز رشد می‌کند، شکست‌ناپذیر است، پیش‌رفت آن قابل کنترل نیست. به‌عبارت دیگر، اگر، برای نمونه، پرولتاریا به‌عنوان یک طبقه در زندگی اجتماعی پدید آید و روزبه‌روز رشد کند، هرچند امروز ضعیف و کم‌شمار باشد، اما در نهایت پیروز خواهد شد. چرا؟ زیرا در حال رشد است، نیرو می‌گیرد و به پیش می‌رود. از سوی دیگر، آن‌چه در زندگی پیر می‌شود و به سوی گور خود پیش می‌رود، ناگزیر باید شکست بخورد، حتی اگر امروز نمایان‌گر یک نیروی عظیم باشد. یعنی، اگر برای نمونه، بورژوازی به‌تدریج موقعیت خود را از دست دهد و هر روز بیش از پیش عقب رانده شود، هرچند امروز نیرومند و پُرشمار است، اما سرانجام شکست می‌خورد. چرا؟ زیرا به‌عنوان طبقه ای که در حال زوال است، ضعیف و پیر می‌شود و به باری بر دوش زندگی تبدیل می‌گردد.

از همین‌جاست که آن اصل مشهور دیالکتیکی مطرح شد: هر آن‌چه واقعاً وجود دارد، یعنی هر آن‌چه روز به روز رشد می‌کند، منطقی است و هر آن‌چه روز به روز زوال می‌یابد، غیرمنطقی است و در نتیجه، نمی‌تواند از شکست بگریزد.

به‌عنوان نمونه، در دهه هشتاد قرن گذشته، مناقشه بزرگی در میان روشن‌فکران انقلابی روسیه درگرفت. نارودنیک‌ها (Narodniks) ادعا میٰ‌کردند آن نیروی اصلی که می‌تواند وظیفه «رهایی روسیه» را بر عهده بگیرد، خرده بورژوازی شهر و روستا است. مارکسیست‌ها از آن‌ها پرسیدند: چرا؟ نارودنیک‌ها پاسخ دادند: زیرا اکنون اکثریت جمعیت را خرده بورژوازی شهر و  روستا تشکیل می‌دهند و و افزون بر این، آن‌ها فقیرند، و در فقر زندگی می‌کنند.

مارکسیست‌ها در پاسخ به نارودنیک‌ها گفتند: درست است که اکنون اکثریت شهر و روستا را خرده بورژوازی تشکیل می‌دهند و واقعاً هم فقیرند، اما آیا مسئله فقط همین است؟ خرده بورژوازی مدت‌هاست که اکثریت را تشکیل می‌دهد، اما تاکنون بدون کمک پرولتاریا هیچ ابتکاری در مبارزه برای «آزادی» از خود نشان نداده است. چرا؟ زیرا خرده بورژوازی طبقه‌ای در حال رشد نیست؛ برعکس، روز به روز تجزیه می‌‌شود و به بورژواها و پرولترها تقسیم می‌گردد. از سوی دیگر، البته فقر نیز در این‌جا عامل تعیین‌کننده‌ نیست: «ولگردها» فقیرتر از خرده بورژوازی هستند، اما هیچ کس نمی‌تواند ادعا کند که آن‌ها می‌توانند وظیفه «رهایی روسیه» را بر عهده بگیرند.

همان‌طور که می‌بینید، مسئله این نیست که کدام طبقه امروز اکثریت جامعه را تشکیل می‌دهد یا کدام طبقه فقیرتر است، بلکه مسئله این است که کدام طبقه در حال قدرت گرفتن و کدام طبقه در حال زوال است.

و از آن‌جایی که پرولتاریا تنها طبقه‌ای است که پیوسته در حال رشد و قدرت گرفتن است، و زندگی اجتماعی را به پیش می‌برد و تمام عناصر انقلابی را پیرامون خود گرد می‌آورد، وظیفه ما این است که پرولتاریا را به‌عنوان نیروی اصلی در جنبش کنونی در نظر بگیریم، به صفوف آن بپیوندیم و آرمان‌های مترقی آن را آرمان‌های خود بدانیم.

مارکسیست‌ها این‌گونه پاسخ دادند.

بدیهی است که مارکسیست‌ها به زندگی به صورت دیالکتیکی می‌نگریستند، در حالی که نارودنیک‌ها به شیوه‌ای متافیزیکی (metaphysically) استدلال می‌کردند – یعنی آن‌ها زندگی اجتماعی را در مرحله خاصی، ثابت و ایستا تصور می‌کردند.

این گونه است که روش دیالکتیکی به توسعه زندگی می نگرد.

روش دیالکتیکی این‌گونه‌ به تکامل زندگی می نگرد.

اما جنبش و حرکت وجود دارد. در طول «روزهای دسامبر» که پرولتاریا بپاخاست، و به انبارهای اسلحه  و ارتجاع یورش بُرد، در زندگی اجتماعی جنبشی وجود داشت. اما جنبش سال‌های پیش از آن، در زمانی که پرولتاریا، تحت شرایط رشد «مسالمت‌آمیز»، خود را به اعتصابات پراکنده و تشکیل اتحادیه‌های کوچک کارگری محدود می‌کرد، نیز باید جنبش اجتماعی بحساب آید.

واضح است که جنبش اشکال مختلفی به خود می‌گیرد.

و بنابراین روش دیالکتیکی می‌گوید که جنبش دو شکل دارد: شکل تکاملی (Evolutionary) و شکل انقلابی (Revolutionary).

جنبش زمانی تکاملی است که عناصر مترقی به‌طور خودجوش به فعالیت‌های روزمره خود ادامه دهند و تغییرات جزئی و کمی(quantitative) را در نظم قدیمی ایجاد کنند.

جنبش زمانی انقلابی است که همین عناصر گردهم می‌آیند، از اندیشه‌ای واحد الهام می‌گیرند و به اردوگاه دشمن یورش می‌برند تا نظم کهن را از ریشه برکنند، دگرگونی‌های کیفی(qualitative) در زندگی ایجاد کنند و نظمی نوین برقرار سازند.

تکامل، انقلاب را آماده می‌کند و زمینهٔ آن را فراهم می‌آورد؛ و انقلاب، روند تکامل را به کمال می‌رساند و و فعالیت بیش‌تر راه را برای ادامهٔ آن هموار می‌کند.

روندهای مشابهی در طبیعت رخ می‌دهند. تاریخ علم نشان می‌دهد که روش دیالکتیکی روشی واقعاً علمی است: از نجوم گرفته تا جامعه‌شناسی، در هر حوزه‌ای تأییدی بر این اندیشه می‌یابیم که هیچ چیز در جهان جاودانه نیست، هر پدیده ای تغییر می‌کند، و تکامل می‌یابد.

در نتیجه، هر پدیده‌ای در طبیعت باید از منظر حرکت و تکامل بررسی شود. و این بدان معناست که روح دیالکتیک سراسر علم معاصر را در بر گرفته است.

در مورد اشکال جنبش، این واقعیت که طبق دیالکتیک، تغییرات جزئی و کمّی دیر یا زود منجر به تغییرات کیفی عمده می‌شوند – این قانون در تاریخ طبیعت نیز به همان اندازه اعتبار دارد.. «جدول تناوبی عناصر» مندلیف (Mendeleyev) به‌روشنی نشان می‌دهد که پیدایش تغییرات کیفی از دل تغییرات کمی در تاریخ طبیعت چقدر مهم است. همین امر در زیست‌شناسی (biology) نیز از طریق نظریهٔ نئولامارکیسم(neo-Lamarckism)، که به‌تدریج جای نئوداروینیسم(neo-Darwinism) را می‌گیرد، نشان داده می‌شود.

ما در دربارهٔ سایر حقایقی که فردریش انگلس(F. Engels) در آنتی دورینگ(Anti-Duhring) خود بهٰ‌طور کامل روشن کرده است، چیزی نمی‌گوییم.

این است محتوای روش دیالکتیکی.

*                *                 *

چگونگی نگاه آنارشیست‌ها به روش دیالکتیکی؟

همه می‌دانند که هگل(Hegel) پدر روش دیالکتیکی بود. مارکس این روش را پالایش داد و تکامل بخشید. آنارشیست‌ها البته از این موضوع آگاهند. آن‌ها می‌دانند که هگل محافظه‌کار بود، و از این رو، با بهره‌گیری از این امر، به شدت هگل را به‌عنوان حامی «بازگشت به گذشته» مورد تحقیر قرار می‌دهند، و با نهایت شور و شوق می‌کوشند «ثابت کنند» که «هگل فیلسوف بازگشت است… این‌که وی ایده حکومت مشروطهٔ دیوان‌سالارانه را در شکل کلی‌اش به‌عنوان نظریه‌پرداز مطلق تاریخ و فقهی‌گرای خود ستایش می‌کند. و ایدهٔ کلی فلسفهٔ تاریخ او تابع و در خدمت گرایش فلسفی دورهٔ بازگشت قرار دارد.(نگاه کنید به نوباتی(Nobati)، 2 شماره 6. مقاله وی. چرکزیشویلی(Cherkezishvili).(۲)

آنارشیست معروف، کروپوتکین(Kropotkin)، سعی می‌کند همین موضوع را در آثارش «اثبات» کند (برای نمونه به کتاب علم و آنارشیسم او به زبان روسی مراجعه کنید).

کروپوتکینی‌های(Kropotkinites) ما، از چرکزیشویلی (Cherkezishvili) تا ش. جی(Sh. G)، همه هم‌صدا با کروپوتکین این سخنان را تکرار می‌کنند.(نگاه کنید به نوباتی(Nobati).

درست است، همه قبول دارند که هگل یک انقلابی نبود؛ برعکس، خود مارکس و انگلس قبل از هر کس دیگری در نقد انتقادی(Critique of Critical Criticism) خود ثابت کردند که دیدگاه‌های هگل در مورد تاریخ اساساً با ایده حاکمیت مردم در تضاد است. اما با وجود این، آنارشیست‌ها هم‌چنان می‌کوشند و لازم می‌دانند که شب و روز «ثابت کنند» هگل حامی «بازگشت» بوده است. چرا چنین می‌کنند؟

احتمالاً برای این‌که با همه این‌ها هگل را بی‌اعتبار کنند و به خوانندگان خود القا کنند که روش «ارتجاعی» هگل نیز نمی‌تواند چیزی جز «نفرت‌انگیز» و غیرعلمی باشد.

آنارشیست ها فکر می‌کنند که بدین‌ترتیب می‌توانند روش دیالکتیکی را رد کنند.

ما تأیید می‌کنیم که از این‌طریق آن‌ها نمی‌توانند چیزی جز نادانی خود را ثابت کنند. پاسکال (Pascal) و لایبنیتز (Leibnitz) انقلابی نبودند، اما روش ریاضی که آن‌ها کشف کردند، امروزه به‌عنوان یک روش علمی شناخته می شود. مایر(Mayer) و هلمهولتز(Helmholtz) انقلابی نبودند، اما اکتشافات آن‌ها در زمینه فیزیک به اساس علم تبدیل شد.. لامارک(Lamarck) و داروین(Darwin) هم انقلابی نبودند، اما روش تکاملی آن‌ها علم زیست‌شناسی را بر پایه‌های استوار قرار داد. . . . پس چرا نباید این واقعیت را پذیرفت که هگل علی‌رغم محافظه‌کاریش توانست روشی علمی را تدوین کند که به آن «روش دیالکتیکی»(dialectical method) گفته می‌شود؟

نه، به این ترتیب آنارشیست‌ها چیزی جز نادانی خود را ثابت نمی کنند.

برای ادامه. به عقیده آنارشیست‌ها، «دیالکتیک همان متافیزیک است»، و چون «می‌خواهند علم را از متافیزیک، فلسفه را از الهیات رها کنند»، روش دیالکتیکی را رد می‌کنند.(نگاه کنید به نوباتی(Nobati)، شماره‌های 3 و 9. ش. جی(Sh. G). همچنین رجوع کنید به علم و آنارشیسم کروپوتکین).

آه از این آنارشیست‌ها! آن‌ها یادآور ضرب‌المثل معروفی هستند که می‌گوید: ««گناهان خود را به گردن دیگران بینداز.»

«دیالکتیک در مبارزه با متافیزیک رشد کرد و در این مبارزه شهرت یافت. اما از نظر آنارشیست‌ها دیالکتیک خودمتافیزیک است!

دیالکتیک به ما می‌گوید که هیچ چیز در جهان جاودانه نیست، همه چیز در جهان گذرا و قابل تغییر است. طبیعت تغییر می‌کند، جامعه تغییر می‌کند، عادات و آداب و رسوم تغییر می‌کند، مفاهیم مربوط به عدالت تغییر می‌کند، حتی خود حقیقت تغییر می‌کند – به همین دلیل است که دیالکتیک به همه چیز با دیدانتقادی نگاه می‌کند. به همین دلیل است که وجود یک حقیقت برای یک‌بار  و برای همیشه تثبیت شده را انکار می‌کند. در نتیجه، «گزاره‌های جزمی انتزاعی را که پس از کشف، صرفاً باید از بر خوانده می‌شدند، رد می‌کند.» (مراجعه کنید به ف. انگلس، لودویک فوئرباخ (F. Engels, Ludwig Fouerbach)( ۳)

اما متافیزیک چیز کاملاً متفاوتی را به ما می‌گوید. از دیدگاه متافیزیک، جهان چیزی جاودانه و تغییرناپذیر است (مراجعه کنید به آنتی دورینگ، ف. انگلس F. Engels, Anti-Duhring)، یک‌بار و برای همیشه توسط کسی یا چیزی تعیین شده است – به همین دلیل است که متافیزیسین‌ها(metaphysicians) دائماً از «عدالت جاودانه» یا «حقیقت تغییرناپذیر» سخن می‌گویند.

پرودون(Proudhon)، «پدر» آنارشیست‌ها، معتقد بود که در جهان عدالت تغییرناپذیری وجود دارد که یک بار برای همیشه تعیین شده است، و باید مبنای جامعه آینده قرار گیرد. به همین دلیل است که پرودون را متافیزیسین(metaphysician) نامیده اند. مارکس به کمک روش دیالکتیکی با پرودون مبارزه کرد و ثابت نمود که از آن‌جایی که همه چیز در جهان تغییر می‌کند، «عدالت» نیز باید تغییر کند، و در نتیجه، «عدالت تغییرناپذیر» چیزی جز یاوه‌گویی متافیزیکی نیست. (رجوع کنید به ک. مارکس، فقر فلسفه (K. Marx, The Poverty of Philosophy). اما شاگردان گُرجی(Georgian)، پرودون متافیزیسین را مدام تکرار می کنند که «دیالکتیک مارکس متافیزیک است»!

متافیزیک، اصول مبهم مختلفی مانند «ماوراي تجربیات انسانی»، «حقیقت غایی» را به رسمیت می‌شناسد، و در نهایت به الهیات پوچ و توخالی تبدیل می‌شود. برخلاف پرودون و اسپنسر، انگلس با کمک روش دیالکتیکی با این اصول مبارزه کرد (به لودویگ فوئرباخ مراجعه کنید)؛ اما آنارشیست‌ها – پیروان پرودون و اسپنسر – به ما می‌گویند که پرودون(Proudhon) و اسپنسر(Spencer) دانش‌مند بودند، در حالی که مارکس و انگلس متافیزیسین بودند!

یکی از این دو حالت صادق است: یا آنارشیست‌ها خودشان را  فریب می‌دهند یا اصلا نمی‌دانند در مورد چه چیزی صحبت می‌کنند.

در هر صورت، شکی نیست که آنارشیست‌ها سیستم متافیزیکی هگل را با روش دیالکتیکی او اشتباه می‌گیرند و درهم می‌آمیزند.

ناگفته پیداست که سیستم فلسفی هگل، که بر ایده تغییرناپذیری استوار است، از ابتدا تا انتها ماهیتی متافیزیکی(metaphysical) دارد. اما در عین‌حال روشن است که روش دیالکتیکی هگل، که هرگونه ایدهٔ ثابت و تغییرناپذیر را نفی می‌کند، از ابتدا تا انتها علمی و انقلابی است.

به همین دلیل است که کارل مارکس، که سیستم متافیزیکی (philosophical system) هگل را مورد انتقاد شدید قرار داد، در عین‌حال روش دیالکتیکی او را ستود، و، همان‌طور که مارکس گفت،  «نمی‌گذارد هیچ چیزی بر آن تحمیل شود، و در ذات خود انتقادی و انقلابی است» (به مقدمه سرمایه، جلد اول، مراجعه کنید).

به همین دلیل است که انگلس تفاوت بزرگی بین روش هگل و سیستم وی می‌بیند. «هرکسی که تأکید اصلی را بر سیستم هگلی بگذارد، می‌تواند در دو حوزه(سیاست و  مذهب) نسبتاً محافظه‌کار باشد؛ اما هرکسی که روش دیالکتیکی را اصل قرار دهد، می‌تواند در هر دو عرصه به افراطی‌ترین صفوف اپوزیسیون، چه در سیاست و چه در دین، تعلق داشته باشد.»(به لودویگ فوئرباخ مراجعه کنید).

آنارشیست‌ها این تفاوت را نمی‌بینند و بی‌فکرانه مدعی می‌شوند که «دیالکتیک(همان) متافیزیک است».

در ادامه. آنارشیست‌ها می‌گویند که روش دیالکتیکی «لفاظی مبهم و  ظریف با کلمات»، «سفسطه‌گری»، «پشتک واروهای منطقی» است،  (به نوباتی(Nobati)، شماره ۸. ش. گ. ( Sh. G) مراجعه کنید) «که به کمک آن، هردو، راست و دروغ با سهولت برابر ثابت شده‌اند» (به نوباتی(Nobati)، شماره ۴. مقاله و. چرکزیشویلی(V. Cherkezishvili) مراجعه کنید).

بنابراین، از نظر آنارشیست‌ها، روش دیالکتیکی هم حقیقت را اثبات می‌کند و هم باطل را.

در نگاه اول به نظر می‌رسد که اتهام مطرح شده توسط آنارشیست‌ها تا حدودی پایه و اساس دارد. برای نمونه، ببینید انگلس دربارهٔ پیروان روش متافیزیکی چه می‌گوید:

«… گفته او این است: «بله، بله؛ نه، نه، زیرا هر آن‌چه بیش از این است از شر ناشی می‌شود.» برای او یک چیز یا وجود دارد یا وجود ندارد؛ به‌طور یک‌سان غیرممکن است که یک چیز خودش باشد و در عین حال چیز دیگری باشد. مثبت و منفی کاملاً یکدیگر را نفی می‌کنند…» (به آنتی دورینگ مراجعه کنید. مقدمه).

چطور ممکن است؟ – آنارشیست‌ها با هیجان فریاد می‌زنند. آیا ممکن است چیزی هم‌زمان خوب و بد باشد؟! این «سفسطه‌بازى»، «شعبده‌بازی با کلمات» است، این نشان می‌دهد که «شما می‌خواهید حقیقت و دروغ را به یک اندازه ثابت کنید»! …

با این حال، بیایید به اصل موضوع بپردازیم.

امروز ما خواهان یک جمهوری دموکراتیک هستیم. آیا می‌توانیم بگوییم که یک جمهوری دموکراتیک از همه جهات خوب است یا از هر لحاظ بد؟ نه، نمی‌توانیم! چرا؟ زیرا جمهوری دموکراتیک از یک جهت خوب است: آن‌جا که نظام فئودالی را درهم می‌شکند. اما از جهتی دیگر بد است: آن‌جا که سیستم بورژوایی را تقویت می‌کند. از این رو می‌گوییم: تا جایی که جمهوری دموکراتیک نظام فئودالی را نابود می‌کند، خوب است- و ما برای آن می‌جنگیم؛ اما آن‌جایی که به تقویت سیستم بورژوایی می‌انجامد، بد است – و ما علیه آن مبارزه می‌کنیم.

بنابراین، یک جمهوری دموکراتیک می‌تواند هم‌زمان «خوب» و «بد» باشد -یعنی پاسخ، هم «آری» و هم «نخیر» می‌باشد.

همین امر دربارهٔ روز کار هشت‌ساعته نیز صادق است. این مطالبه نیز در عین‌حال هم خوب است و هم بد: از آن جهت «خوب» است که موقعیت پرولتاریا را تقویت می‌کند، و جایی که سیستم مزدی را تقویت می‌کند، «بد» است.

انگلس هنگام توصیف روش دیالکتیکی بالا دقیقاً چنین واقعیت‌هایی را در نظر داشت.

با این حال، آنارشیست‌ها از درک این موضوع عاجزند و یک ایده کاملاً واضح برای آنها چیزی جز «سفسطه» مبهم به نظر نمی‌رسد.

البته که آنارشیست‌ها آزادند این حقایق را مورد توجه قرار دهند یا نادیده بگیرند، آن‌ها حتی می‌توانند شن‌های ساحل را نادیده بگیرند – این حق آنان است. اما چرا روش دیالکتیکی را به میان بکشیم، روشی که برخلاف آنارشیسم، با چشمان باز به زندگی نگاه می‌کند، روشی که انگشت خود را روی نبض زندگی گذاشته و آشکارا می‌گوید: از آن‌جایی که زندگی تغییر می‌کند و در حرکت است، هر پدیده زندگی دو گرایش دارد: گرایش مثبت و گرایش منفی؛ ما باید از گرایش اولی(مثبت) دفاع کنیم و گرایش دومی(منفی) را رد کنیم.

برای ادامه‌ی بحث. به نظر آنارشیست‌های ما، «توسعه‌ی دیالکتیکی، توسعه‌ای فاجعه‌بار است که از طریق آن، ابتدا گذشته کاملاً نابود می‌شود و سپس آینده کاملاً جداگانه بنا نهاده می‌شود… فجایع کوویه (Cuvier’s cataclysms) ناشی از علل ناشناخته بودند، اما فجایع مارکس و انگلس توسط دیالکتیک ایجاد می‌شوند.» (به نوباتی(Nobati)، شماره ۸، ش. گ.(Sh. G) مراجعه کنید).

همین نویسنده، در جای دیگری می‌نویسد: «مارکسیسم بر داروینیسم(Darwinism) استوار است و آن را بی‌هیچ نقدی می‌پذیرد» (به نوباتی، شماره ۶ مراجعه کنید).

حال گوش کنید!

کوویه(Cuvier) نظریه تکامل داروین (Darw) را رد می‌کند، وی فقط به فاجعه‌گرایی باور دارد، فجایع، تحولات غیرمنتظره‌ای که «به علل ناشناخته» رخ می‌دهند. آنارشیست‌ها می‌گویند که مارکسیست‌ها پیروان دیدگاه کوویه (Cuvier› s view ) هستند و بنابراین داروینیسم(Darwinism) را رد می‌کنند.

داروین فاجعه‌گرایی کوویه (Cuvier’s cataclysms) را رد می‌کند، وی تکامل تدریجی را به رسمیت می‌شناسد. اما همان آنارشیست‌ها می‌گویند که «مارکسیسم بر داروینیسم استوار است و آن را بدون نقد می‌پذیرد»، یعنی مارکسیست‌ها فاجعه‌گرایی کوویه را رد می‌کنند.

خلاصه اینکه، آنارشیست‌ها، مارکسیست‌ها را به پیروی از دیدگاه کوویه متهم می‌کنند و در عین حال آن‌ها را به خاطر پیروی از دیدگاه داروین و نه کوویه سرزنش می‌کنند.

اگر این را آنارشی ننامیم، پس چه بنامیم!؟ همان‌طوری که در ضرب‌المثل آمده است: بیوه گروهبان خودش را شلاق زد! (the Sergeant’s widow flogged herself) واضح است که ش. گ.(Sh. G) در شماره ۸ نوباتی(Nobati)  آن‌چه را در شماره ۶ نوشته بود فراموش کرده است.

بالاخره کدام‌یک درست است: شماره ۸ یا شماره ۶؟

بیایید به حقایق بپردازیم. مارکس می‌گوید:

«در مرحله‌ای معین از کامل خود، نیروهای مولد مادی جامعه با مناسبات تولیدی موجود، یا – چیزی جز یک بیان قانونی برای همان چیز – با روابط مالکیت در تضاد قرار می‌گیرند… سپس دوران انقلاب اجتماعی آغاز می‌شود.» اما «هیچ سیستم اجتماعی هرگز قبل از این‌که تمام نیروهای تولیدی که در آن جایی برای آن‌ها وجود دارد، تکامل یافته باشند، از بین نمی‌رود…» (مراجعه کنید به ک. مارکس، مقدمه ای بر نقد اقتصاد سیاسی). ۴

اگر این تز مارکس را در زندگی اجتماعی مدرن به کار ببریم، خواهیم دید که بین نیروهای مولد امروزی که خصلت اجتماعی دارند و شکل تصاحب محصول که خصلت خصوصی دارد، تضادی اساسی وجود دارد که باید در انقلاب سوسیالیستی به اوج خود منتهی شود.(به کتاب آنتی دورینگ(Engels, Anti-Duhring)، اثر ف. انگلس بخش سوم، فصل دوم، مراجعه کنید).

پس همان‌طور که می‌بینید، از نظر مارکس و انگلس، انقلاب نه از «علل ناشناخته» مورد نظر کوویه(Cuvier)، بلکه  توسط علل اجتماعی کاملاً معین و حیاتی‌ای ناشی می‌شود که نام آن‌ها «رشد نیروهای مولد» است.

بنابراین آشکار است که هیچ وجه  مشترکی بین فاجعه‌گرایی کوویه و روش دیالکتیکی مارکس وجود ندارد.

بدیهی است که این ادعا که «مارکسیسم… با داروینیسم غیرانتقادی برخورد می کند» نیز اشتباه است.

بنابراین معلوم می‌شود که نوباتی(Nobati) هم در شماره ۶ و هم در شماره ۸ در اشتباه است.

در نهایت، آنارشیست‌ها با سرزنش به ما می‌گویند که «دیالکتیک… هیچ امکانی برای بیرون آمدن از خود، یا جهیدن از فراز خویشتن فراهم نمی‌کند.» (به نوباتی، شماره ۸. ش. گ. مراجعه کنید).

از سوی دیگر، داروینیسم نه‌تنها فاجعه‌گرایی کوویه، بلکه آن نوع از تکامل دیالکتیکی را نیز رد می‌کند که انقلاب را در بر می‌گیرد؛ در حالی که از دیدگاه روش دیالکتیکی، تکامل و انقلاب، تغییرات کمی و تغییرات کیفی، دو شکل اساسی از یک حرکت واحد هستند.

آقایان آنارشیست، این حقیقت محض است! در این‌جا کاملاً حق با شماست، آقایان عزیز: روش دیالکتیکی در واقع چنین امکانی را فراهم نمی‌کند. اما چرا که نه؟ زیرا «بیرون پریدن از خود، یا جهیدن از روی خود» تمرینی برای بزهای وحشی است، در حالی که روش دیالکتیکی برای انسان‌ها خلق شده است.

راز همین است! …

به طور کلی، دیدگاه‌ه آنارشیست‌ها درباره روش دیالکتیکی چنین است.

روشن است که آنارشیست‌ها از درک روش دیالکتیکی مارکس و انگلس عاجزند؛ آن‌ها دیالکتیک خودشان را ابداع کرده‌اند و علیه همین دیالکتیک است که بی‌رحمانه می‌جنگند.

تنها کاری که از دستمان برمی‌آید این است که با نگاه کردن به این منظره بخندیم، زیرا نمی‌توان جلوی خنده‌مان را بگیریم وقتی می‌بینیم کسی با تخیل خودش می‌جنگد، اختراعات خودش را نابود می‌کند، در حالی که هم‌زمان با شور و حرارت ادعا می‌کند که حریفش را نابود می‌کند.

برگردانده شده از:

  1. V. Stalin

?Anarchism Or Socialism

December, 1906 — January, 1907

https://www.marxists.org/reference/archive/stalin/works/1906/12/x01.htm

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *