⚒️
اتحادیههای کارگری در آغاز پیدایش، پاسخی مستقیم به ستم بیحدود سرمایهداران بودند. کارگران بینام و نشان، که به تنهایی در برابر قدرت کارفرما هیچ بودند، با پیوستن به یکدیگر، نیرویی سازمانیافته ساختند تا برای دستمزد بالاتر، ساعت کار کمتر و شرایط ایمنتر مبارزه کنند. در آن دوران، اتحادیهها سنگرهایی بودند که از درونشان اعتصابها، تظاهرات و نبردهای سخت طبقاتی بیرون میآمد؛ جایی که کارگران نه تنها برای بهبود زندگی روزمره، بلکه برای به چالش کشیدن کل نظام حاکم گام برمیداشتند.
⚠️ اما همانگونه که سرمایه توانست دولت را به ابزاری برای حفظ قدرت خود تبدیل کند، اتحادیهها را نیز در مسیری دگرگون ساخت که امروز کمتر شباهتی به گذشتهٔ انقلابی خود دارند. انگلس و لنین هر دو هشدار دادند که اگر جنبش کارگری تنها به «مبارزه برای بهبود شرایط» محدود بماند و هدف سرنگونی نظام سرمایهداری را از دست بدهد، به راحتی در چارچوب همان نظام جذب میشود. این همان سرنوشتی است که اتحادیهها در بسیاری از کشورها – از نروژ و سوئد گرفته تا آلمان و فرانسه – با آن روبرو شدهاند.
🔄 امروز، در این جوامع، اتحادیهها به بخشی از «سازمانهای هماهنگکننده» تبدیل شدهاند که وظیفهٔ اصلیشان، نه مبارزهٔ طبقاتی، بلکه «توافق و سازش» با کارفرمایان و دولت است. رهبران اتحادیه، به جای ایستادن در کنار کارگران، به میزهای مذاکره میروند و توافقهایی امضا میکنند که بیش از آنکه به سود طبقهٔ کارگر باشد، به حفظ ثبات تولید و سودآوری سرمایه کمک میکند. در این ساختار جدید، اتحادیهها به بندهای نظم سرمایهداری دگرگون شدهاند. آنها به کارگران میآموزند که به جای اعتصاب و شورش، از راههای قانونی و گفتوگو خواستههای خود را پیگیری کنند؛ راههایی که از پیش در همان «پوستهٔ دموکراتیک» طراحی شدهاند و هرگز به ریشههای قدرت سرمایه نمیرسند.

دیدگاهتان را بنویسید